تبليغاتX
قاب بی شیشه

پرويز کلانتری(۱)

                                    

۱۳۱۰:تهران
۱۳۳۸: فارغ التحصيلی از دانشکده هنرهای زيبای دانشگاه تهران در رشته نقاشی

 

تهران، اميريه، سُر پل اميربهادر، كوچه مافي. در اولين روز فروردين ماه، مدتي بعد از تحويل سال‌نو پرويز کلانتری دنيا آمد

 

در سال‌هاي كودكي وقتي مثل اغلب بچه‌هاي فقير جنوب شهر‏، كوچه و خيابان‌هاي كثيف شيراز، محل بازي‌ها و وقت‌كشي‌هاي كودكانه‌ام بود، يك‌بار در سال‌هاي پنجاه، از طرف دبستان و به همراه معلم به «تالار فرهنگ ابوريحان بيروني» در نزديكي مدرسه (دروازه كازرون، اول خيابان گلكوب) رفتيم، فضاي آرام، تميز، برخورد و رفتار بسيار خوب و محترمانه كاركنان آن‌جا به قدري به دلم نشست كه تا سال‌ها‏، بهترين مأمن و مكان پرسه زدن‌هاي اوقات بيكاري‌ام شد. كتابخانه نسبتاً بزرگ، كلاس‌هاي نقاشي، تئاتر، موسيقي و خوشنويسي، بدون پرداخت هيچ شهريه‌اي، و امكاناتي كه به صورت مجاني در اختيار ما گذاشته مي‌شد، سالن تئاتر و تئاترهاي بياد ماندني، محل بازي‌هاي شطرنج، قهوه‌خانه سنتي با برنامه‌هاي نقاشي و نمايش‌هاي روحوضي و... براي كودك يا كودكاني، كه خانواده‌شان شرمنده از خريد حتي يك بسته مداد رنگي براي آن‌ها بودند، نعمت‌هاي بي‌دريغي بود تا در آن رشد كنند و فرهنگ بي‌دريغ بودن را بياموزند.

 

توي خانه خط نوشته‌هاي قديمي زياد بود و از كودكي چشم من با آن‌ها آشنا شد، پدرم نيز خيلي اصرار داشت كه خط و ربط ما نيز خوب باشد. براي ما قلم‌ ني مي‌تراشيد و قطع مي‌زد و ليقه و مركبي و سرمشقي تا خط درشت و ريزمان خوب شود. همه‌اش هم غُر مي‌زد كه از وقتي اين قلم فرانسه‌ها آمده، ديگر بچه‌ها خط ‌شان خوب نيست.

مادرم مي‌گفت تو دو سالت بود و هر چه دگمه رنگي پيدا مي‌كردي، مي‌آوردي و مي‌خواستي تا آن را روي پيراهن بلندت بدوزم. شده بودي بچه‌اي با پيراهن بلند، كه سرتاپايش پْر از دگمه بود.

سال‌ها بعد وقتي به عنوان تصويرگر كتاب‌هاي درسي دبستان و كتاب‌هاي قصه، فعاليت مي‌كردم، بچه‌ها و آدم بزرگ‌هايي را كه مي‌كشيدم تبديل شدند به همان آدم‌هاي متعلق به طبقه متوسط، با همان لباس‌ها و اشيايي شدند، كه در كودكي مشاهده كرده بودم.

 

يك‌بار كه پدر و مادرم به ميهماني رفته و من تنها در خانه بودم، با يك تكه ذغال شروع به طراحي روي ديوار اتاق‌ها كردم. ابتدا از پذيرايي و بخاري و پيش‌بخاري شروع و رفته رفته ديوارها و درهاي خانه از طراحي‌هاي من پر شد. مي‌دانستم كه مشغول كاري خارج از خط قرمز هستم، ولي نمي‌توانستم از انجام اين كار دل بكنم. كارم كه به پايان رسيد، ماتم گرفتم كه حالا چه خواهد شد؟ خودم را براي تنبيه سختي آماده كرده بودم ولي وقتي پدر و مادرم به خانه آمدند، مادرم از ديدن خط‌خطي‌ها خنديد و تشويقم كرد. پدرم هيچي نمي‌گفت و من متعجب كه مادرم چرا اين‌قدر تشويق‌ام مي‌كند

من متعلق به نسلي هستم كه در دوران «تين ايجري» و تحصيل در دبيرستان، با سرو صداهاي  مرده باد و زنده‌باد بزرگ شدم. در كلاس، بچه‌ها به گروه‌هاي مختلف مصدقي‌ها، توده‌اي‌ها، پان ايرانيست‌ها، حزب زحمت‌كشان و... تقسيم شده، مدام در حال جدال بوديم. دوره نوجواني و آغاز جواني اين گونه گذشت

 

 در دوره همكاري با روزنامه فكاهي- اجتماعيِ  چلنگر، سردبير يك مجموعه مفصل از كاريكاتورهاي نشريات معتبر فرانسه را در اختيار من گذاشت و از اين طريق با كاريكاتور و كاريكاتوريست‌هاي بسيار معتبري آشنا شدم. سردبير به من آموخت كه كاريكاتور موفق، كاريكاتوري است كه در ساده‌ترين شكل پيامش را برساند

 

از اميريه سوار اتوبوس مي‌شدم و مي‌رفتم لاله‌زار، در آن‌جا مؤسسات تبليغاتي به من كار سفارش مي‌دادند و من انجام مي‌دادم، بعد پولش را نمي‌دادند و من هم نمي‌توانستم حق خودم را بگيرم، با چشماني گريان راهي خانه مي‌شدم. بدين طريق من گرافيستي حرفه‌اي شدم

 

در اين سال‌ها(۱۳۳۰) تيپ و طبقه دانشجوياني كه در دانشكده تحصيل مي‌كردند، اغلب فرزندان اشراف و خانواده‌هاي مرفه بودند كه اهل گوش كردن موسيقي‌هاي كلاسيك، بحث‌هاي روشن‌ فكرانه و گاه گفتگو و يا مطالعه به زبان فرانسه بودند. اين در حالي است كه سيستم آموزش هنر در دانشكده به روش استاد و شاگردي بود. آقاي حيدريان مدام به ونگوگ، گوگن و پيكاسو ناسزا مي‌گفت و ما جرأت نداشتيم مدرن كار كنيم. ولي كتابخانه دانشكده، براي ما دريچه‌اي گشود به جهان ديگر و آشنايي با نقاشي و نقاشان مدرن. بدين طريق و علي‌رغم ميل برخي از اساتيد، اغلب دانشجويان گرايش‌هاي مدرنيستي پيدا كرده بودند.

 

ميل به اعتراض و فعاليت سياسي(در كودتاي ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ ) و پخش كردن چند اعلاميه، باعث دستگيري و روانه شدن من به كمپ نظامي اميرآباد، در حد فاصل خرمشهر و آبادان شد. تعداد دستگير شدگان در آن روزها خيلي بود، بدون اين‌كه خانواده‌ها خبري از حال ما داشته باشند. ما كاملاً گم شده بوديم و كسي نمي‌دانست كه در كجا به سر مي‌بريم. هر روز تعدادي از زندانيان را با كشتي به جزيره خارك انتقال مي‌دادند. ولي خوشبختانه قبل از اين‌كه من را به آن‌جا انتقال دهند، آزاد شده و به تهران برگشتم

 

فعاليت در حرفه گرافيك در سال‌هاي دانشجويي ادامه يافت، و اوقات زيادي صرف اين كار و موجب طولاني شدن سال‌هاي تحصيل در دانشكده شد. در سال ۱۳۳۴ به استخدام سازمان برنامه و بودجه درآمد و اين تا حدي دغدغه‌هاي مالي او را كمتر كرد. دو سال بعد ازدواج مي‌كند.(۱۳۳۶) در اين ايام، چاپ كتاب‌هاي درسي توسط مؤسسه انتشارات فرانكلين كه مؤسسه‌اي خصوصي بود صورت مي‌گرفت. حضور و همكاري مستمر كلانتري با انتشارات فرانكلين منجر به دريافت بورس شش‌ ماهه‌اي در نيويورك از سوي اين مؤسسه و به منظور گذراندن دوره‌هايي جهت آشنايي با تصويرگري و مراحل صفحه‌آرايي و چاپ كتاب‌هاي درسي شد.(۱۳۳۵)

نيويورك يعني مركز ثقل همه رويدادهاي هنري جهان. كافي است توي نيويورك راه بروي و نفس بكشي تا ديگر آن آدم گذشته نباشي. دوره‌هاي ما (من و تعداد ديگري از دوستان) در «تيچرز كالج» نيويورك برگزار شد. در كنار كارآموزي در استوديو «دان رو» برنامه‌هاي ديگري، از جمله بازديد از مراكز هنري و انتشاراتي مختلف نيز گذاشتند. از جمله بازديد از «نشنال جئوگرافيك» بود، كه از نزديك مشاهده كرديم كه براي صفحه‌آرايي يك مجله (با امكانات محدود آن زمان)، گرافيست‌ها با چه دقت و وسواسي كارها را پيش مي‌بردند.

يك روز كامل نيز به بازديد از «پُرت» پيشروترين مدرسه هنري جهان و وابسته به نيويورك سيتي گذشت.رييس اين موسسه، از آخرين بازمانده‌هاي مدرسه «باهاوس» بود. بعد از مشاهده آن‌جا فهميدم كه در سال‌هاي آموزش در دانشكده، چه كلاهي سر ما رفته است.

 

در نخستين جشنواره تصويرگری کتاب های درسی از کلانتری به عنوان قديمی ترين نقاش کتاب های درسی تجليل شد.

طبق فهرست شورای کتاب کودک، کلانتری از سال ۱۳۳۶ تاکنون ۲۶ کتاب کودکان و نوجوانان را تصويرگری کرده است. تصاوير کتاب های کدو قلقله زن ( اولين تجربه تصويرگری کتاب کودکان )، گل اومد بهار اومد، جم جمک برگ خزون و تصاوير کتاب فراموش نشدنی رنگين کمان نوشته ثمين باغچه بان از جمله آثار او در اين حوزه است.

کلانتری دوره های کاری مختلفی داشته است. به قول دکتر عباس ميلانی او و حسين زنده رودی از هنرمندانی بودند که در دورانی که اکثر هنرمندان جذب هنرهای مدرن شده بودند، در آثارشان به فرهنگ ايرانی بها دادند.

سياه بر سياه

«سياه بر سياه» [نام نمايشگاه انفرادي از آثارش است که در گالري سيحون به نمايش گذاشته شد- ۱۳۴۹]مربوط به دوراني است كه ايران درگير جشن‌هاي ۲۵۰۰ ساله بود. بي‌آن‌كه تصميم خاصي گرفته و يا ايده‌اي از قبل داشته باشم سياه، خودش بر بوم‌هايم تحميل شد. در اين كارها، بي‌آن‌كه به دنبال بيان ايده خاصي باشم، بيشتر دلم مي‌خواست آبستره كار كنم. كريم امامي در مقاله‌اي پيرامون اين دوره از كارهايم اشاره مي‌كند كه اين آثار كارهاي گرافيستي است كه با تأكيد بر ماده كارش نقاشي كرده است.

سال ۱۳۴۷ به دعوت كانون پرورش فكري كودكان، از سازمان برنامه‌ و بودجه ابتدا با سمت مدير هنري بخش تجسمي، و سپس مدير آموزش‌هاي هنري كانون، به آن‌جا انتقال يافت، براي يك دوره آموزش كوتاه مدت به مؤسسه  جونیور آرت سنتر(1)در كاليفرنيا فرستاده شد.

در اين مؤسسه، در خصوص آموزش هنر به كودكان و نوجوانان، روي دو اصل تأكيد مي‌شد؛ اول اين‌كه ما به عنوان مربي، حق نداريم خودمان را به كودك ديكته كنيم و از آن‌ها مدل‌هاي كوچك خودمان را بسازيم.دوم اين‌كه اين بچه‌ها قرار نيست در آينده الزاماً هنرمند شوند، بلكه ممكن است پاسبان، كارمند، پزشك و... شده ولي در هر صورت قرار است آدم‌هاي خلاق بشوند. كار ما فقط تقويت حس خلاقيت است.

از جمله اتفاقاتي كه در اين مؤسسه به راستي براي من حيرت‌انگيز بود، دعوتي است كه از يك هنرمند كانستپچواليست، جهت اجراي برنامه در آن مركز صورت گرفت. براي اين منظور يك ماشين كاملاً نو از خط توليد كمپاني فورد، گرفته و دادند به «تين ايجرها» و آن‌ها هم افتادند به جان ماشين و طي چند روز آن را كاملاً اوراق كردند، تا آخر سر، ماشين مثل اسكلت ماهي شد. از تمام اين مراحل نيز فيلم گرفتند برخي پدر و مادرها اعتراض داشتند كه ما بچه‌هاي‌مان را براي يادگيري سازندگي اين‌جا گذاشتيم ولي شما خراب‌كاري به آن‌ها ياد مي‌دهيد. آن هنرمند در پاسخ گفت كه در خانه، شما فرزندانتان را از  دستكاري هر وسيله‌اي دريغ داشتيد ولي ما در حالي‌كه فقط يك ماشين را از زنجير توليد پيوسته آن خارج كرديم، به فرزندان شما اين شانس را داده‌ايم تا آن را كاملاً اوراق كنند و اجزاي ماشين را بشناسند.

در برگشت به ايران سعي كردم الگوهايي را كه در«Junior Artcenter» فرا گرفته بودم، با فرهنگ و امكانات بومي ايران تطبيق داده و اجرا كنم.

فقيرترين بچه‌ها در كتابخانه‌هاي محله‌هاي پْر جمعيت، به راحتي به دوربين‌هاي هشت ميليمتري دسترسي داشتند. نسلي از فيلم‌سازان و بازيگران امروز، از اين كلاس‌ها هنر آموختند. طالبي، عبدي، پرستويي، علي‌قلي، جبلي، معتمد‌ آريا و... .

كار ديگر ما تهيه مجله‌اي به اسم «خط و ربط» بود كه در آن اصول آموزش‌ها را مطرح مي‌كرديم. همچنين هرساله حداقل يك بار براي مربيان جلسه‌ي آموزشي گذاشته مي‌شد.

 

سال ۱۳۳۸ فارغ‌التحصيل شد. در سال‌هاي آخر دانشجويي، به تجربه‌هاي كوبيستي رو آورده بود، در نبود استاد يا راهنما، كتاب مهم‌ترين مرجع تجربه‌اندوزي‌هاي او شد. بعد از تحصيل، اين تجربه‌ها ادامه يافت و ماحصل آن‌ها را در دانشكده هنرهاي زيبا به نمايش گذاشت (۱۳۴۰). اين سال‌ها مصادف با رياست هوشنگ سيحون بود که، از کلانتری دعوت به همكاري کرده بودتا در دانشكده تدريس کند.(۱۳۳۹)

 

کلانتری در فاصله سال های ۴۵ تا ۵۴ به مکتب سقاخانه ای روی آورد. او با بکارگيری عناصر سقاخانه مثل گچ و سراميک و اشيايی مانند تکه های پارچه، سکه و قفل آثار زيبايی خلق کرد.

آثار كاهگل- اوايل سال‌هاي پنجاه

آغاز شكل‌گيري اين ايده، مربوط به اولين سال‌هايي است كه در دانشكده هنرهاي زيبا تدريس مي‌كردم. در واقع ماجرا اين‌گونه آغاز شد كه بعد از دعوت به تدريس در دانشكده، با اين ادعا كه به وجود من در گروه تجسمي نيازي نيست، براي تدريس طراحي به گروه معماري منتقل شدم. اولين روز كه براي تدريس به دانشجويان معماري وارد كلاس شدم، ديدم كه در وسط كارگاه، به تن مجسمه ونوس، يك تُنيكه كرده، زير بغلش را هم با ذغال پشم كشيده و به من مي‌خندند. من هم خجالتي و مانده بودم كه چه كنم. در اين حالت يكي از دانشجويان هم دست مرا مي‌كشيد كه بيا كار من را ببين ديدم يك كاريكاتور زشت و غيراخلاقي از ونوس كشيده، و در حالي‌ كه دانشجويان به شدت مي‌خنديدند، از من مي‌خواست تا روي كارش نظر بدهم. در اين ميان، شوخي‌هاي زننده با مجسمه هم ادامه مي‌يافت. سر و صدا و خنده به قدري زياد شده بود، كه ناگهان سيحون وارد كارگاه شد. وضع را كه بدين‌گونه ديد، آن‌چنان با عصبانيت نعره مي‌كشيد، كه صدايش در تمام دانشكده شنيده مي‌شد. فرياد مي‌زد كه اين مجسمه در عالم هنر مقدس است. شما اين‌جا آمده‌ايد كه هنر ياد بگيريد و يا كه آن را به لجن بكشيد و... از آن به بعد بود كه فهميدند طراحي از روي مجسمه چندان به درد دانشجويان رشته معماري نمي‌خورد. بعد از اين مرسوم شد كه آن‌ها را براي طراحي معماري به شهرهايي نظير يزد، كاشان، بم و... ببرند. اين برنامه به قدري براي دانشجويان دوست‌داشتني شد، كه در برگشت از هر سفر، بچه‌ها با دست كاملاً پر مي‌آمدند. سال‌هاي زيادي بدين‌گونه گذشت.

حضور در چنين فضاهايي به تدريج علاقه‌ام را برانگيخت تا من نيز از آن‌ها نقاشي كنم. بعد فهميدم كه به طوركلي آن چيزي كه در من است، ميل و علاقه به نقاشي از بناهاي معماري است، و با آن انس و الفت زيادي دارم.

در مجموعه آثار كاهگلي، كلاً سه نوع برخورد داشته‌ام. يكي اين‌كه از يك عكس را كه كمپوزسيون كاملي تشكيل مي‌دهد را خيلي دقيق و به شيوه نقاشان هايپررئاليست، نقاشي مي‌كنم. برخي اوقات نيز يك منظره كامل را نقاشي مي‌كنم. روش سوم بدين طريق است كه با گشت و گذار در شهرها يا روستاهاي كويري با آن بادگيرها، درها و ديوارها و پنجره‌هاي خاص و سقف‌هاي گنبدي خانه‌ها و... به نقاشي از ايده‌ها و تاثيراتي كه از اين فضاها گرفته‌ام مي‌پردازم.

اولين نمايشگاه مجموعه ی آثار كاهگلی را در گالري سيحون برپا كرد. (۱۳۵۱)

علي‌اصغر قره‌باغي كارهاي اين دوره کلانتری را اين‌گونه نقد مي‌كند:

«كلانتري با ذهنيتي نقاشي مي‌كند كه نقش و نگار و رنگ‌هاي آن شفاف‌تر و زنده‌تر از واقعيت رنگ پريده و غبارآلوده امروز آن است. كلانتري پس از كارهاي پراكنده و ابتدايي دوران جواني، به شكلي از نقاشي پرداخت كه هنوز هم به آن شكل كار مي‌كند. در آن روزها با بهره‌گيري از كاهگل و گستردن آن بر سطحي صاف، نمادي از خاك و زمين فراهم مي‌آورد و بر آن  نقش خانه‌هاي حاشيه كوير و سقف‌هاي گنبدي و معماري بومي و اقليمي آن ديار را مي‌كشيد. در يك يك آثار او تمايلي شديد به انتزاعي كردن نقاشي به چشم مي‌آيد و شايد هم نوعي يادآوري و تجديد خاطره روزهايي باشد كه به نقاشي انتزاعي روي آورده بود. اين آثار، افزون بر كيفيت‌هاي انتزاعي، انس و الفتي هم با عرفان شرقي داشت، حامل حرف و پيامي هم بود و به تعبيري سرنوشت انسان را پيش‌روي او مي‌نهاد.

انساني كه از خاك برآمده است و بر خاك خواهد شد. اين دست كاري‌هاي كلانتري همانند آثار موسيقيداني است كه با مطالعه و تجربه موسيقي فولكوريك آهنگ مي‌سازد. آثارش نوعي اركستراسيون فرم و رنگ است و در هر پرده، نت شاهد و ملودي اصلي برعهده فرم و رنگي خاص است كه تكرار مي‌شود. شيفتگي مهارناپذير كلانتري به نقش مايه‌هايي كه در ذهن داشت، سبب شد كه برخي از آثار اين دوره چنان در محتوا و اجرا به هم نزديك شوند كه مشكل بتوان آن‌ها را جدا از يكديگر دانست و آن‌ها هم كه هويتي مستقل دارند، مانند پلي رابط ميان آثار ديگر قرار مي‌گيرند. كارهاي گلي پيشين پرويز كلانتري طيف رنگي محدود داشت و به رنگ‌هاي درخشنده در آفتاب تند و از سقاخانه برگرفت، ابزار بيان را گسترده‌تر كرد و از رنگ‌هاي درخشنده در آفتاب تند و سوزان نمايش داد و نيمي از فضاي نقاشي را بار رنگ‌هاي درخشنده در آفتاب تند و سوزان نمايش داد و نيمي ديگر را در سايه‌اي قرار دارد كه براي ساكنان حاشيه كوير از مفهومي مضاعف برخوردار است. عناصري كه براي اين نقاشي‌ها برگزيده چنان ساده و بي‌پيرايه است كه به هيچ رو به نمادگرايي تعبير شدني نيست؛ اما به هر حال نقش و رنگي كه بر پرده او مي‌نشيند، سبب برانگيختن يك سلسله واكنش‌هاي سنتي است و در پي اين واكنش‌هاي تاريخي است كه گاه شكل اختيارات نامحدود سنت را به خود مي‌گيرد.»(2)

حضور عناصر بومی ايران در تابلوهای کلانتری چشم گير است. او در دوره ای از کارهايش - که تاثير آن را همچنان با خود دارد – شروع به استفاده از کاهگل در زمينه کار کرد. قبل از او مارکو گريگوريان نيز در برخی از آثارش از کاهگل استفاده کرده بود، اما اين سبک بيشتر با نام پرويز کلانتری شناخته شد.

او در دوره ديگری از آثارش که متاثر از فضاها و معماری کويری ايران است، با استفاده از رنگ های زرد کوير و گاه آبی کاشی ها در زمينه کاهگل ها آثار به ياد ماندنی از زندگی کويرنشينان ايران خلق کرده است.

در اکثر آثار اين دوره آدم ها حضور ندارند، اما گرمای زندگی و شور آنها از ورای ديوارها حس شدنی است.

 

موضوع كوچ نشينان- اواسط سال‌هاي شصت

اين ايده از زماني آغاز شد كه موزه مردم شناسي تهران، از من خواست تا نقوش جْل‌ها و دست بافته‌هاي عشاير را نقاشي كنم. اين اتفاق سبب آشنايي و علاقه من به نقوش بسيار زيبا و نيز زندگي و فرهنگ كوچندگان شد.(اولين ارايه اين مجموعه در انتشارات كتاب‌سرا -۱۳۶۶)

كريم امامي در بروشور اين نمايشگاه مي‌نويسد:

 «آثار به نمايش درآمده از پرويز كلانتري، كارهايي است در مكتب سقاخانه. كلانتري نيز چون گروهي از هم نسلان خود در اين مكتب كار كرده است. او از ماجراهاي سفرش در شهرها و روستاهاي اطراف كوير خسته شده است و كودكي خودش - و ما- را به خانه بازگردانده است. اين آثار تنها مي‌تواند توسط هنرمندي چون كلانتري خلق شده باشد در پايان دوران طولاني سفرش و من اطمينان دارم كه عاشقان هنر، كوشش صميمانه كلانتري را تحسين خواهند كرد.»(3)

«در طي دو دهه ۱۳۵۰ و ۱۳۶۰، كلانتري تعدادي نقشه قالي كشيد كه بعضي از آن‌ها به تعداد محدود بافته شده‌اند. در بعضي از آن‌ها از افسانه‌هاي پريان به روش بسيار ابتكاري استفاده شده و در بعضي ديگر همان طرح‌هاي سنتي فرش‌هاي فارس منتها با رنگ‌هاي غير عادي و شاد تكرار گرديده است. در بسياري از اين‌ها صحنه‌هاي رزم يا شكار را مي‌توان ديد كه همواره مورد علاقه بافندگان قشقايي بوده است و آن‌ها اين طرح‌ها را از روي نقش برجسته‌هاي آپادانا و تخت جمشيد به دست آورده‌اند.»(4)

او در اين مجموعه از رنگ اکرليک روی بوم استفاده کرده است. سازمان يونيسف، تعدادي از آثار اين مجموعه کلانتری را به صورت كارت پستال و نيز يكي از آن‌ها را به صورت تمبر ياد بود به چاپ رساند.

 

يکی از ويژگی های آثار پرويز کلانتری بکارگيری عناصری جز رنگ در کارهايش است. با نگاهی به مجموعه آثار او به نظر می رسد که کولاژ را بسيار دوست می دارد و از آن برای بيان حس هايش و آنچه در سر دارد، به خوبی بهره می گيرد.

کلانتری در مجموعه ديگری از آثارش، در زمينه های کاهگلی از آينه، پارچه و کاشی های نقاشی شده برای قصه گويی استفاده می کند. او در مصاحبه ای با خبرگزاری ميراث فرهنگی در اين زمينه و در باره تابلوی خسرو و شيرين گفته است:

 "بيننده وقتی به ديوار نگاه می کند، يک داستان عاشقانه را می بيند، در اين اثر برخی کاشی ها افتاده اند، بعضی جابه جا شده اند. در واقع ما با يک طرح مدرن و چيزی شبيه پازل روبرو هستيم، که بيننده می تواند داستان خسرو و شيرين را از طريق آن درک کند. من با اين شکل کاری می خواهم بين بيننده و اثر يک فاصله ای بگذارم و به بيننده بگويم چيزی که تو می بينی يک داستان عاشقانه قديمی است و اين روزها ديگر اتفاق نمی افتد."

----------------------------------------------------

ادامه دارد...

+ نوشته ٍS. R. Moarek Nejad |