
تحصيلات:
دانشكده عالي هنرهاي زيباي پاريس (بوزار) رشته نقاشي
مدرسه لوور پاريس، رشته تاريخ هنر.
دانشكده سلطنتي بروكسل، رشته ويتراي
انستيتو آر.سي. آ. نيويورك، رشته تهيه و كارگرداني سينما و برنامههاي تلويزيوني
۵۲نمايشگاه انفرادي در ايران، آمريكا، بلژيك، فرانسه، سوييس، ژاپن، مكزيك، ايتاليا.
بيش از ۱۲۰ نمايشگاه گروهي در ايران، فرانسه، بلژيك، سوييس، امريكا، مكزيك،
ژاپن، استراليا، موناكو، ،آلمان و امارات متحده عربي،
انتشار مجموعه نقاشيهاي ايران درودي. ۱۳۵۲ و ۱۳۵۵
در فاصله دو نقطه...! (زندگي نامه نقاش) نشرني- چاپ ششم ۱۳۸۵
چشم شنوا (مجموعه نقاشيها)- ۱۳۸۳
كارگرداني فيلم ۵۵ دقيقهاي؛ بيينال ونيز
«در خانه پدري، از آنجايي كه نامادري پدرم روس و يكي از زن عموهايم آلماني بود، رسم و رسوم و تشريفات اعياد مسيحي اجرا ميشد؛ ولي خانواده مادري پاپبند رسوم ايراني، تمام اعياد و سوگواريهاي اسلامي را با تشريفات كامل برگزار ميكردند...پدربزرگ قفقازي كه به ايراني الاصل بودناش ميباليد با لهجه غليظ تركي براي من و خواهرم اشعار سعدي و حافظ را ميخواند و قصه رستم و افراسياب نقل ميكرد حال آنكه خانواده پدري با فخر و تكبر از گوته و تولستوي و چخوف ياد ميكردند. حضور من در اين خانواده كه به چهار زبان مختلف صحبت ميكردند، زمينه مستعد براي تاثيرپذيريام از فرهنگهاي متفاوت را فراهم آورد…پدر و مادرم، هيچگاه براي فرزند پسر يا دختر تفاوتي قايل نبودند. هنگامي كه خواستم به مدرسه بوزار در پاريس بروم، كسي در خانواده مخالفتي نكرد. فراموش نكنيم كه اين مربوط به سالهاي ۱۳۳۳ است. آن زمان طرز تفكر خانوادهها اين گونه نبود كه دختر جواني را براي تحصيل آن هم در رشته نقاشي به خارج بفرستند. خانواده من آزادمنشانه به ما پروبال ميدادند. پدرم تحمل عجيبي داشت كه حتماً انشاهاي مدرسه را برايش بخوانم. داشتن جرات و اعتماد بنفس را او در من ايجاد كرد.»
پدر ايران درودی كه تحصيل كرده مسكو در رشته معماري بود به هنر، به ويژه به نقاشي علاقهي خاصي داشت. او چند اثر نقاشي، از نقاشان بزرگ روس، همراه با اشياء عتيقه و نفيس از روسيه با خود همراه آورده بود. بدين ترتيب از همان كودكي نگاه ايران درودی با نقاشي كه ديوارهاي منزل را ميپوشاند آشنا شد. پدر ايران درودی مدتي پيش از به دنيا آمدن او در شهر هامبورگ تجارتخانهاي داير كرده بود. به همين جهت وقتي «ايران» حدوداً يك ساله بود به اتفاق مادر و خواهر بزرگتر «پوران» نزد پدر رفتند. در اين زمان در آلمان، شروع قدرت گرفتن نازيها بود. ديري نگذشت كه طبل جنگ از هر سو نواخته شد و آتش جنگ اروپا را فرا گرفت. پدر در ابتدا، جنگ را چندان جدي نگرفت و به كارش ادامه داد تا وقتي كه رفتهرفته شهرهاي آلمان نيز مورد هجوم هواپيماها قرار گرفتند و دولت آلمان رسماً از هر نوع مسئوليت تامين غذا و امنيت ساكنين غيرآلماني شانه خالي كرد. به ناچار سال ۱۹۴۰ به اتفاق خانواده آنجا را به قصد ايران ترك گفت.
ايران درودی در كتاب «در فاصلهي دو نقطه...!» مينويسد:
"هنوز هم پناهگاههاي هامبورگ و غرش هواپيماهاي بمبافكن با صداي مهيب و انفجارهاي ناگهاني را به ياد دارم. وحشت من از صداي انفجار بمب و صداي آژير حساسيتي غيرعادي است... با به ياد آوردن خاطرات فرارمان از آلمان و فضاي رعب و ترس جنگ و بعد ادامه آن در ايران، تصور ميكنم كه بخش مهمي از بهتزدگي من ناشي از روبرو شدن با صحنههاي آتش و انفجار و نتايجي باشد كه جنگ جهاني دوم با خود همراه آورده بود. بدينگونه با هزاران كيلومتر فاصله از صحنههاي جنگ، زخمها و آسيبهاي آن، اثرات شوم خود را براي هميشه در ذهنام باقي گذاشت...فاصله آلمان تا تركيه را خيلي به سختي در ترن حمل احشام طي كرديم. تصويرهاي زيادي از اين بازگشت غمانگيز به خاطرم مانده...، مانند بارها و بارها به سرعت پياده و سوار شدن از قطاري به قطار ديگر و توقفي كه به خاطر انفجار در ريل صورت گرفت. يا اينكه مجبور بوديم مسافت زيادي را گرسنه و تشنه، پياده طي كنيم. وقتي كه به تركيه رسيديم، ادامه سفر تا مشهد راحتتر شد...به خاطر حضور سربازان روس، تاثيرات جنگ در شهر احساس ميشد. قحطي آن زمان مشهد به خوبي يادم است؛ وصف طولاني مردم در برابر نان فروشي سيلو، و اينكه در خانه غذا جيرهبندي بود. متفقين وارد ايران شدند و آلمانيهايي كه در ايران بودند، دستگير شده و پياده به مرزهاي روسيه انتقال مييافتند. حتي پدر به خاطر تجارتي كه با آلماني داشت، دستگير و به جزيره خارك تبعيد شد. پدر از ترس اينكه ما را به جاي آلماني دستگير كنند، شبانه ما را به دهي به نام شانديز در نزديكيهاي مشهد كه در آنجا باغ بزرگ و ييلاقي خانواده قرار داشت فرستاد. حدود شش ماه در آن باغ، كه مشرف به تنها قبرستان ده بود، محبوس بوديم و اجازه نداشتيم كه پا از آن بيرون بگذاريم. تا مبادا اهالي ده به حضور يك زن جوان سبز چشم و موطلايي همراه دو كودكي كه فارسي نميدانند پي ببرند و سوءظني برانگيخته شود."
بزودي فضاي بزرگ و زيباي باغ براي او كه زن باغبان داستانهاي هولناكي از مرگ و گورستان مجاور تعريف ميكرد، تبديل به «باغ ترس» شد
«هنوز هم تصاوير باغ شيشهاي كه حضور زن باغبان، آن را به باغ ترس تبديل كرد در ضمير ناخودآگاهم، دست نخورده باقي است و در نقاشيهايم حضور نامريي دارد. ... دورنماهايي كه بعدها در نقاشيهايم شكل گرفتند، اكثراً ملهم از تصاوير اين دهكده هستند...چون ده و اهالي آن را نميديدم، آنها و چيزهايي را كه حدس ميزدم در ذهنام مجسم ميكردم. ده را شيشهاي ميكردم و قبرستان كنار باغ و داستانهاي هولناك زن باغبان درباره مرگ و گور و شب اول قبر مرا سخت ترساند و در واقع سوالات زيادي را در من برانگيخت و نگاهم را به عمق خاك كشاند...با آنكه شش ماهي بيشتر در آن مخفيگاه نبوديم، اساس تفكر ذهني من و نحوه نگرش به نقاشي در آنجا شكل گرفت. از طرفي براي اولين بار بود كه رو در روي طبيعت قرار ميگرفتم و رستن گياه از دانه را ميديدم...پس از فروكش كردن تب و تاب دستگيريها و برقراري نوعي آرامش نسبي، خانواده به مشهد، و خانه بزرگ و مجلل پدربزرگ بازگشت، ولي خانه ديگر صفاي سابق را نداشت همه بيحوصله شده بودند. پدر خانهاي را نزديك گنبد سبز مشهد اجاره و با همسر و دو دخترش بدان منتقل مكان ميكند...طولي نكشيد كه آزمون سخت براي ايران آغاز شد. او براي نخستين بار به مدرسه ميرفت و پاي به اجتماعي ميگذاشت كه به قضاوت درباره او مينشست. ولي ايران كوچك كه هنوز در بهت و وحشت سالهاي جنگ و خاطرات باغ ترس به سر ميبرد، بيتوجه به داوريها و ارزيابيها، توان فراگيري از خود نشان نميداد و با تمسخر همكلاسيها روبرو ميشد. گويي در اثر حوادث جنگ و داستانهاي زن باغبان به نوعي بهتزدگي دچار شده بود.»
پشتيبان او پوران خواهر بزرگترش بود كه با حمايت بيدريغ، سالها به ايران درودی فرصت ميداد تا در خانه و مدرسه بار سرزنش و نكوهش را متحمل شود. اين حمايت عاطفي تا سالهاي بعد و طي دوران تحصيل در فرانسه و حتي تا آخرين لحظه حيات خواهر ادامه يافت.
ايران درودی تا سال سوم دبستان را در مشهد و در مدرسه شمس پهلوي تحصيل كرد و بعد از آن كه سال ۱۳۲۵خانواده به تهران كوچ كرد. در كلاس سوم دبستان فردوسي به تحصيلاتاش ادامه داد.
ايران درودی در اثر صدماتي كه در جنگ و فرارشان از آلمان و اقامتشان در باغ ترس ديده بود، در سالهاي اول دبستان، قادر به ارتباط با درس و مدرسه نيست. درس را به سختي ميفهميد. بارها معلمهاي او به پدر و مادرش مشكلات او را در كلاس تذكر دادند. اندك زماني از مهاجرت به تهران نگذشته بود كه بيماري هولناك ديگري، اين بار حس بينايي او را به خطر انداخت.
«تقريباً بيناييام را از دست داده بودم. نابينايي دردناكترين و هولناكترين حسي بود كه تا آن زمان تجربه كرده بودم. كمكم حس غريزي بقا در اعماق وجودم بيدار شد. ميبايست بيناييام را بازيابم. درد تنهايي و وحشت نابينايي مرا وادار كرد كه به پا خيزم تا موجوديتم را به ديگران اعلام دارم... در واقع بازيافتن بيناييام تحول و دگرگوني مهمي را در من به وجود آورد و توجهام را به مسايل ديگري معطوف كرد. گويي به يكباره از كابوسي بيدار شدم و براي نخستين بار فضاي اطرافام را مينگريستم. گردوغبار خاطرات تلخ به كنار رفتند و جهان با تمام جلوههايش در عرصه نگاهم پديدار گشت...بيماري و فشار روحي ناشي از آن، به جاي آنكه روحيه كودك ده ساله را درهم شكند، حس بقا و مبارزه را در او زنده كرد. نابينايي موجب شد تا ايران به يكباره از بهتزدگي و ركورد چند ساله، به درآيد و براي نخستين بار عكسالعمل نشان دهد و بدينترتيب سكوت خود را كه چيز ديگري جز ضبط بيكم و كاست حوادث نبود، بشكند و مبارزهجويي را در سرشت خود بكارد. پس از آن ايران كه ناگهان به «موهبت ديدن» پي برده بود، شيفته ديدن شد و سپس آموختن را آغاز كرد.»
از همين زمان بود كه انگيزه نقاشي در وي ترغيب شد.
«اولين طراحي كودكانهاي را كه در سن ۴ يا ۵ سالگي كشيدم، مادرم پاره كرد چون آدمها را در حال استحمام تصوير كرده بودم. در برخورد مادرم با آن طراحي، چنان احساس گناه كرده بودم كه تا سالها جرات نداشتم طراحي كنم.»
در سال اول دبيرستان - سيكل اول- به كلاس نقاشي نزد نقاشي به نام «بازيل» كه طبيعتسازي ميكرد رفت.
«در كلاس بيشتر از آنكه نقاشي فرا بگيرم، با حوادث سياسي آن روزها كه مصادف با روي كار آمدن دكتر مصدق بود و اتفاقات بعد از آن، آشنا شدم....در مدرسه نمايشگاه گذاشتم و در لالهزار نيز برخي از كارهايم در مغازه پدر دوستم به فروش ميرفت».
در چهارده سالگي اش، پدر بزرگ كه همزمان با جنگ دو كره، كشتي حامل اجناساش آسيب ديده بود، خودكشي ميكند. بعد از خودكشي پدربزرگ همه داراييهايش از جمله خانه بزرگ و زيباي او با همه لوازم، عتيقهجات و تابلوهاي بسيار زيبايي كه از نقاشان روس به حراج گذاشته شد.
به سال ۱۳۳۳ ديپلم گرفت و بلافاصله با عزمي جزم، راهي پاريس شد تا در مدرسه «بوزار»، مدرسه عالي هنرهاي زيبا و در رشته نقاشي تحصيل كند.البته خواهرش پيش از او براي تحصيل در رشته موسيقي به پاريس رفته بود.
«نخستين برخورد او با محيط فرهنگي فرانسه غيرمترقبه بود. در بدو ورود متوجه شد هر آنچه در كلاسهاي خصوصي نقاشي ايران آموخته، اشتباه بود و ميبايد آموزش را از صفر شروع كند. به توصيه استادش «شاپلن ميدي» به بازسازي برخي از آثار موزه لوور پرداخت تا مفاهيم اساسي نقاشي همچون آميزش رنگها با يكديگر و ارزش فضا در نقاشي را درك كند.»
«مدتها طول كشيد تا آنچه در ايران به عنوان نقاشي فرا گرفته بودم، فراموش كنم. در ابتدا با اين اطمينان به پاريس رفتم كه نقاشي را خوب ميدانم و انتظار داشتم تحصيل در مدرسه بوزار در جهت پيشرفت در تكنيك نقاشي باشد و تكنيك نقاشي چون «داويد» يا «انگر» را بياموزم. سرگردان و سرخورده به مدارس مختلف اروپا سر زدم و مدتي هم «آكادمي رم» را تجربه كردم، ولي سرانجام به اين نتيجه رسيدم كه اشكال در من است كه شناختي از تحول نقاشي ندارم، نه نحوه آموزش مدارس هنري، بهتر است به پاريس باز گردم. حداقل اينكه آنجا حضور خواهرم و دوستم «ابوالقاسم سعيدي» كه با او در بوزار همكلاس بودم، باعث دلگرميام بودند و مرا در راه سختي كه در پيش دارم ياري دهند. وجودم را انبوهي از خودخواهي فرا گرفته بود. مهارت در نقاشي برايم اهميت بسيار زيادي داشت. حال آنكه آنجا اصلاً به اين مهارت اهميتي داده نميشد. چارهاي نبود ميبايد از صفر شروع ميكردم. مدتها طول كشيد تا بدانم كه از مفهوم نقاشي هيچ نميدانم. متاسفانه اين از عواقب آموزش نادرست است كه انسان را گمراه ميكند. براي جبران كمبودها به كلاسهاي شبانه طراحي رفتم، موزهها را ديدم و كار نقاشان مدرن را مطالعه كردم تاريخ هنر خواندم. امروز فكر ميكنم اگر اين سختيها را تجربه نميكردم هرگز به شناخت و درك نقاشي دست نمييافتم و اين همه از اينكه نقاش هستم و نقاشي را درك ميكنم خوشحال نميبودم. با اين همه شكل نقاشي او در طول تحصيل در فرانسه، چندان از تجربيات نقاشان «پست امپرسيونيست» فراتر نرفت و نقاشيهايش مايههايي اكسپرسيونيستي پيدا كرد. با همين دسته از آثار، ۱۳۳۷نمايشگاهي انفرادي در مركز هنري ايالت فلوريدا در امريكا برپا كرد.
مدتي نيز در دانشگاه كلمبياي نيويورك به تحصيل زبان انگليسي پرداخت. سپس ۱۳۳۸براي مدت يك سال به ايران بازگشت. در همين زمان نيز وي مجموع تجربيات نقاشانهاش در پاريس را در «هتل هيلتون» تهران به نمايش گذاشت.
حضور در ايران فرصتي شد تا براي آشنايي و تحقيق پيرامون پيشينه هنر در ايران، ابتدا اقامتي يك ماهه در تخت جمشيد، و سپس سفري چند روزه به اصفهان داشته باشد. نمايشگاه بعدي او ۱۳۳۹ در «تالار فرهنگ» برپا شد.
«جواد مجابي» درباره اين مقطع از كارهاي او مينويسد:«دوره اول: تجربه آموزي در شيوهها و راهكارهاي استادان اين حرفه است. او با عطشي سيراب ناشدني به ميراث تجسمي جهان، روي ميآورد. دانش نظري را با تجربههاي پيگير نقاشي و سفر و مشاهده و تأمل در ميآميزد. مناظر شهري، گلها، چشماندازها حاصل اين دوره است كه او با دقت در كار هنرمندان بزرگ از جمله «كاراواجيو» و «ترنر» به آفريدن فضا و عمق بخشيدن به تابلوهايش توفيق مييابد.» تجربههاي عام آغازين نقاش، از منظرههاي طبيعي و چشمانداز بامهاي شهر شكل ميگيرد. در اين چشماندازهاي شهري، گاه نماي دور پوشيده در قشري از رنگهاي روشن و گرم با سلطه رنگ قرمز است، زماني نزديك در كار بزرگنمايي هندسه افقي اين معماري شهري است.
تأكيد نقاش بر رنگپارهها وسطحهاي پوشيده با قرمز و مشتقاتاش چنان چشمگير است كه اين رنگمايه، زماني عنصر محوري و غالباً گرانيگاه كمپوزسيونهاي افقي است...پس از اين نمايشگاه، درودي براي مطالعات و تجربيات همه جانبه راهي اروپا شد تا آنچه را كه مقدور بود از فرهنگ در خود جهاني جذب كند. در آثار اين دوره نقاش كه تا ۳۰ سالگي او به نهايت خود ميرسند، ردپاي نقاشان مورد علاقهاش و نيز بكارگيري مكاتب مختلف نقاشي حتي «كاليگرافي» به چشم ميخورد.»
درودي مينويسد: «بين سالهاي ۴۰ تا ۴۶ تاريخ آزمون سخت زندگي ذهني من است، اين سالهاي دربدري، بيقراي و فراگيري واقعي من به شمار ميآيند. در اين سالها، از آكادمي بروكسل گرفته تا محافل هنري ايتاليا، از اسپانيا گرفته تا مدرسه سينما و تلويزيون امريكا، از دوستان نقاشام گرفته تا دوستان تأتري و سينما، از همه كس و همه چيز ميآموختم.»... در بروكسل براي شفاف كردن رنگهاي نقاشي، دوره ويتراي را در آكادمي سلطنتي بروكسل گذراند. تاريخ هنر را در مدرسه لوور فرا گرفت و براي آموختن تهيه و كارگرداني برنامههاي تلويزيوني به نيويورك رفت.»
درودي در طي اين سالها و در طي جستجوهاي خود و در حاليكه تقريباً به طور مرتب هرساله نمايشگاهي از آثارش برپا ميكند، به تدريج ديدگاه و نحوه نگرش بيان خاص خود در نقاشي دست مييابد. «فهميدم كه نقاشي حسي هستم. نقاشيهاي من در «گالري نگار» در سال ۱۳۴۸ كه روي بومهايي با ابعاد ۳×۲ متر اجرا شده بودند، اولين نمايشگاهي است كه آثارم كمكم شخصيت مستقل مييافتند و نمايشگر فضاي ذهني و نحوه نگرش من ميشدند. من اساس نقاشيام را بر يافتن هويت فرهنگيام قرار دادم و در پي باز يافتن ريشههاي فرهنگيام شدم. براي اين كار سه عنصر اصلي يعني «نور»، «حركت» و «زمان» را نوبت به نوبت بكار گرفتم. و نور هدف اصليام قرار گرفت تا به پندارهاي فرهنگ ايران نزديك شوم.در همين سال از سوي يك شركت امريكايي به نام «آي. تي. تي» سفارشي براي اجراي تابلويي از پالايشگاهها و لولههاي انتقال نفت ايران دريافت ميكند. انتشار اين اثر در اكثر مطبوعات مهم امريكا از جمله تايمز، نيوزويك، و... وبسياري ديگر، سبب موفقيت و اعتبار زيادي براي او در داخل و خارج از مرزهاي ايران شد و «شاملو»، شعر خود را به مناسبت اين اثر نفت كه آنرا «رگهاي ما، رگهاي زمين» خواند، به وي هديه كرد.
نقدنويسي و تأليف مقدماتي پيرامون هنر، مطبوعات ايران، فعاليت ديگري است كه در اين زمان به آن پرداخت است.در ۱۳۴۱ به گروه نويسندگان مجله «سخن» پيوست و نقدها و ترجمههايي از او در بررسي مكاتب نقاشي و نقاشان معاصر جهان در اين ماهنامه منتشر شد.
زمستان ۱۳۴۶ درنيويورك با پرويز مقدسي كه در رشته كارگرداني سينما و تلويزيون تحصيل ميكرد آشنا شد و با او ازدواج كرد.درودی همواره از اين آشنايي و ازدواج كه هجده سال به طول انجاميد با شيفتگي و شيدايي ياد ميكند. ... چند هفته بعد از ازدواج، با پايان گرفتن دوران تحصيل در رشته سينما تلويزيون، درودي به ايران بازگشت، پس از چندي پرويز نيز به او پيوست و هر دو در سازمان تازه تأسيس تلويزيون در سمت تهيهكننده و كارگردان به كار پرداختند. همكاري ايران با تلويزيون شش سال ادامه يافت. در اين سالها تهيه و كارگرداني برنامههاي متفاوت به او واگذار شد. دو برنامهاي كه هرگز تغيير نيافتند مربوط به هنرهاي تجسمي بودند. گذشته از كارگرداني و تهيه ۱۹۰۰ دقيقه برنامه تلويزيوني، مهمترين كار درودي فيلم مستند ۵۵ دقيقهاي «بيينال ونيز ۱۹۶۸» است.
در سال ۱۳۵۲ كتاب آثار او در سه زبان با مقدمهاي از «آندره مالرو» و «ژان كوكتو» و شعري از «احمد شاملو» و پيشگفتاري از «هوشنگ طاهري» همزمان با نمايشگاه او در «انستيتو گوته» در تهران منتشر شد كه در سال ۱۳۵۵ تجديد چاپ شد. در همان سال دو تابلوي «شيشه عمر» و «ديار هرگز» در نمايشگاه زنان نقاش و پيكر تراش پاريس جايزه اول و ديپلم «جامعه زنان پيكر تراش و نقاش» را كسب و عنوان «زن نقاش سال ۱۹۷۳» را نصيب او كرد.
«هوشنگ طاهري» در مقدمه كتاب مجموعه آثارش مينويسد:«... آثار ايران درودي از نوعي انديشه كمال يافته سرشار است. اين هنرمند با دست يافتن بر تكنيكي فوقالعاده به خوبي ميتواند لطيفترين و ظريفترين ارتعاشات روحي خود را بر پرده تابلوهايش ترسيم كند. او گاه در بعضي از تابلوهاي خود فقط با چند قلم تند و بيپروا توانسته فضايي بيافريند كه انسان را به اعجاب ميكشاند؛ فضايي كه همه آرزوها، شكستها و اميدهاي انساني را جلوهگر ميسازد. در برخي از تابلوهاي اخير او، موضوع سنگ و گل كه در گذشته تم اصلي كارهايش بود، دوباره خودنمايي ميكند. اما اين بار سنگها و گلهايش بيش از گذشته استليليزه شده و به تجريد گراييده است».
سالهاي پنجاه، سالهاي پركار و پرباري براي ايران درودي است. وي در كنار كار نقدنويسي و تهيه ساخت برنامههاي تلويزيوني به طور مرتب در تهران و برخي از شهرهاي ايران و در كشورهاي آمريكا، فرانسه، سوييس، ژاپن، مكزيك، كانادا آثار خود را به نمايش گذاشت. او به دعوت دانشجويان دانشگاه صنعتي «شريف» به مدت دو سال شناسايي و تاريخ هنر را تدريس كرد.
«مجابي» درباره كارهاي اين زمان او با عنوان دوره دوم كاري وي مينويسد: نقاش فضايي را كه به راحتي و تنوع ميآفريند با عناصري خاص ميآرايد و سامان ميدهد كه بعداً اين نقش مايهها (موتيفها) انگارهاي شخصي آثار او ميشوند. در دوره دوم گرايش طبيعي او به آثار هنرمنداني چون «دالي» و «ماگريت» و تحولي در ديدگاه او نسبت به واقعيت پديد ميآورد كه يكسره، حال و هواي سوررئاليستي بر آثار او غالب ميگردد. اين ويژگي با دخل و تصرف غريزي وي در واقعيت عادي و فراتر رفتن از ناتوراليسم آشنا صورت ميبندد. با نابهجايي اشياء، ناهمزماني و ناهم مكاني اسباب و صور، جابهجايي شوخ چشمانه در قوانين افق و جاذبه ترسيم وزشهاي زمان و تجسم مكانهاي بيمرزوخط كه در مه و غبار رنگ پوشيده شدهاند، تغيير كاركرد اشياء و بزرگنمايي يا كاهش هندسي آنها، كه اين همه به منظور نشان دادن جهاني خواب كردار و دنيايي گرفتار نظمي روياوار تحقق هنري يافته است. اين شيوه كه ظاهراً به نظر ميرسد نقاش با آن، از واقعيت پيراموني فاصله گرفته و به واقعيت برتر رسيده است، مانع توجه هنرمند به وقايع خوفانگيز زماناش نميشود. در سراسر دهه پنجاه، تابلوهاي درودي آكنده از نشانهها و تجسمها و نمادپروازيهايي است كه وضعيت انسان را در متن آسيبشناسي فرهنگي و اجتماعي زمانهاش توصيف ميكند، سقوط ارزشهاي انساني، زوال تمدن كهن، غارت خون رگهاي گشاده يك كشور، قلب خونين و آماس كرده زمين پدري، خون منتشر بر آفاق، صف ممتد صليبها و دارها، بر پردهها ظاهر ميشوند بيآنكه نقاش بدين نتيجه برسد يا به نگرنده نشان دهد كه جهان و چارهجوييهاي نجاتبخش به آخر رسيده است. در جوار اين همه دژخويي و دشمنكاهي، گلها و نورها و بلورها و ريشهها همچنان در آسمان و زمين نشانگر پايداري روح انسان آفرينشكارند.... پس از ديدار هنرمند از تخت جمشيد و بعدها از مناطق نفتخيز، روزگار ديرين، با نماد ستونهاي آدميوار كنار طاقنماهاي ويران، به صورت ميراث تاريخي پر ارج و افسوس را ميگيرد. اما زمان حال شاهد هدر شدن خون زمين است كه جريان «نفت» اثر «رگهاي ما، رگهاي زمين» تمثيلي از آن است. خون زمين يادآور رگهاي گشادهاي است كه در هر جاي اين سياره، از تب و تاب باز نميايستد و در پي تسخير فردايي است كه در مه بيكران چهره نهان كرده است.
درودي در سال ۱۳۵۴ نمايشگاهي از آثارش در گالري «لاگالريا» در شهر مكزيكوسيتي برپا ميكند كه مورد استقبال قرار ميگيرد و از او دعوت شد تا سال بعد نمايشگاه ديگري در «موزه هنرهاي زيبا» همان شهر داشته باشد. منتقد درودي اين نمايشگاه را يكي از مهمترين و شايد مهمترين نمايشگاه زندگي خود ميداند.«آلفونسو دنوويلاته» مكزيكي درباره كارهاي او در اين نمايشگاه مينويسد: «درودي يك بيانگر است، اما نه به معناي انسانگرايانه لفظ يا در مقام نماينده گرايش معطوف به كاستيها و دردمنديها و ماجراهايي كه انسان فرا راه خود دارد، برعكس با ارايه نقوش خود به شيوهاي گويي خوشنويسانه، با دوري جستن از هر آنچه واقعي است، واقعيتي ديگر پديد ميآيد، سرشار از شكلهاي ذهني يا تصادفي، كه حكايت از خودبيگانگي نقاش امروزي است.تركيبهاي او، شاعرانگي تخيلآميز او، نوعي يگانگي كه همانا تنهايي است و آشكارا بازسازي ماورالطبيعي جهان پيرامون او يا دست كم ترسيم جهاني است كه در توهم خود از هماهنگي محيط دارد. رنگمايههايي كه از آتش تا يخبندان مكانهايي وصفناپذير را در بر ميگيرند، همه بيانگر موضع اخلاقي و هنري درودي هستند».
ايران درودي آخرين نمايشگاه خود را طي سالهاي قبل از انقلاب در ايران، سال ۱۳۵۷ برگزار كرد. نمايشگاه بعدي او با فاصلهاي چهاردهساله، سال ۱۳۷۱ در مجموعه فرهنگي آزادي برگزار شد. در اين مدت وي بيشتر در فرانسه به سر برد و كمتر به ايران آمد. اين سالها براي او پر از سختي و مصيبت بود: چرا كه او پدر، همسر، هوشنگ طاهري همسر خواهر و عمو را كه همگي بهترين حاميان او بودند، در فاصلهي هفت سال، از دست داد و با مشكلات مالي، دوري از وطن، روبرو شد. و جنگ ايران و عراق كه موجب دلنگراني و دلهرههاي وحشتناك او بودند زندگي او را غربت طاقتفرسا كرد.
بدين ترتيب طي سالهاي ۱۳۵۷ تا ۱۳۶۶، تنها موفق به برپايي دو نمايشگاه در ژنو و پاريس شد. به رغم همه مشكلاتي كه در اين مدت از سر گذراند، نقاشيهاي او همچنان ادامه يافت و نمايشگاههاي زيادي را در اروپا و امريكا برپا كرد. پس از نمايشگاه مقر سازمان ملل كه دستهايش در اثر حملونقل آثار به سختي درد گرفته بود در بازگشت به پاريس نگاشتن كتاب «در فاصلهي دو نقطه...!» را آغاز كرد كه سه سال بعد در ايران منتشر شد. كتاب در مدت كوتاهي به چاپهاي بعدي رسيد. در نمايشگاههاي اروپايي و امريكايي از او براي سخنراني در مورد اين كتاب دعوت كردند. دوره سخنراني زنجيرهاي او در امريكا شروع شد كه بسياري اوقات همزمان با نمايشگاه او در همان شهر ميشد.
«جواد مجابي» درباره كارهاي اين زمان وي - دوره سوم- مينويسد: در دهه بعد نقاش به دليل روبرو شدن با فاجعههاي شخصي (از دست دادن پدر و همسر و رهاشدگي در غربت) همچنين مصايب عمومي چون بمباران شهرها و كشتارهاي جمعي ناشي از آن، شيوه دگرگون ميكند و روياي سورئاليستي او به بيداري وحشتناك اكسپرسيونيستي ميانجامد كه در آن هر چيز ابعاد حسي و عاطفي مبالغهآميزي به خود گرفته است. در اين دوره آسمان و زمين و هرچه در اين فاصله قرار دارد يخزده و منجمد به نظر ميرسد و نور از آن به فراسو تبعيد شده است...سلطه رنگهاي گرم و روشن، خاصه رنگمايههاي قرمز كه از جواني و جسارت كشف و عشق، نيرو ميگرفت با گذر از دوره مياني به دوره بلور و يخبندان ميرسد. رنگ آبي در اين دوره، رنگ سنگين انجماد است و كدورت و غلظت تركيببندي رنگها، از حال و هوايي سنگين حكايت دارد كه نقاش آن تجربه را در بيرون و درون به دشواري از سر ميگذراند. انباشته شدن فضا نه از ابر كه از يخپارهها، حركت فراگير انجماد بر معماري دورنما و بر مناظر شهري و معبرها، كه با پرده «خورشيد شب» قوام ميگيرد و با پردههاي «آپو كاليپس» يا «چهار سوار مرگ» و «عروسي جاودانه» به اوج ميرسد، نشانگر سلطه سرماي دروني است كه همسو با فضاي زمستاني بيرون، نوعي يخبندان شب قطبي را پيش نظر ميآورد. حالا معماري شهري يا عناصر استيليزه يك دورنما در چنبره يخزدگي و تاريكي و در سيطره رنگهاي سرد تيره فرو پيچيده است، اگرچه هنوز هم نور مه گرفتهاي در كار عبور از افق است.
از سال ۱۳۶۶ مجدداً شاهد فعاليت گسترده و مستمر درودي در برپايي نمايشگاههايش در كشورهاي مختلف هستيم، و اميد و گرمي رفته رفته به كارهايش باز ميگردد. دوره چهارم: غريزه مرگ انديش، مغلوب جاذبههاي نيرومند حيات و ستايش زندگي ميشود. نور باز ميگردد و صحنه را از خود ميآكند و هرچه در روشناي خود بلورين و شفاف مينماياند. در اين دوره نهايي، نقاش به بنيادهاي اصلي فرهنگ ايران كه ستايش نور و عشق تابناك و گوهر آفرينشكاري كه روشنابخش جهان است دست مييابد و با اين شناخت عميق به دست آمده، كشتي جانش گويي در سواحل آرام عرفان لنگر انداخته است. درودي حالا با نقاشيهايش از هر وقتي يگانهتر و شبيهتر است.از اين به بعد مرحله نهايي كارهاي درودي شكل ميگيرد كه تابلوها به تدريج از تركيببنديهاي تيره و سرد دور شده و انتظام بيروني اثر از موتيفهاي تزييني خالي شده است. در اين دوره منظرهها به تدريج خلاصهتر و كوچكتر و در بارش نور محوتر ميشوند تا جايي كه نشانهاي محوي از معماري چون خاطرهاي غرقه در نور عيان ميگردد. رخداد اصلي، آنچه تجربيات سورئاليستي شمرده ميشد، با عبور از دوره بلور و يخبندان، حالتي اكسپرسيونيستي ميگيرد كه هنوز فيگورها و نشانههاي قراردادي، در تركيببندي تابلو غلبه دارند، به تدريج به مرحله نهايي ميرسيم كه انتقال نيرومند حس و تخيل به ياري بازيهاي رنگ و نور و فارغ از هر نوع نقشمايه و نماد، موضوع تلاش خلاق نقاش است. هنرمند با رويكردي ضروري به سادهسازي، حجم عناصر فيگوراتيو را كاهش ميدهد و كاستن فيگور از عرصه بوم از نظر شكلي قابل توجيه است اثر «لبريز جان». چرا كه معماري تابلو، كمپوزيسيوني سهل و ممتنع روي دارد و رنگ و نور و حركت، به خودي خود در تابلو با چنان مهارت غريزي به هم ميآميزند و با تركيب انداموار خالصشان دنياي ذهني نقاش را از عالم بيروني انعكاس ميدهند كه نيازي به بازتاب حسي و انديشگي از طريق ترسيم نشانههاي بيانگر معهود و عناصر تزييني خاص نيست. از نظر مفهومي هم نيازي به ساخت و ساز اشيايي نيست تا هر يك معنا و نمادي را القا كنند تا روايتي را از تأملات نقاش را به شيواي تجسمي بازگو نمايند. رنگها در تركيب شدن و درگيري با هم، در بازي نور سايهها، حجمهايي ميسازند كه تجريدي از روابط فرهنگي، اجتماعي را بيواسطه عناصر مجسم و فيگورهاي آشنا از ذهن نقاش به ذهن مخاطب منتقل ميكنند.بدين گونه در ساختههاي نهايي كه به شيوه آبستره فيگوراتيو صورت پذيرفتهاند، عنصر فيگوراتيو به تدريج كاهش يافته و با آگاهي حذف ميشوند تا بازي رنگها و نورها و حركتها، عالم انتزاعي رسانايي را بسازند كه به رغم خلوص و تجريدشان قادر به ارتباطگيري سريع با مخاطب آشنا به زبان نقاشياند. اثر «باران نور» پيراستن نقاشي از عاريتهاي ادبي و تاريخي اما حفظ پيام رساني اجتماعي با حركت و درهمآميزي ويژه رنگ و نور، حكايت از توان پراعتماد هنرمندي دارد كه در اوج تجربههاي فنياش به آرامي پوستههاي فريبنده تجسمي را ميشكافد تا بيواسطه تصويرهاي قراردادي و حس متلاطم ذهناش را با ايجاد و سادگي شكلي به ذهن نگرندگان آگاه منتقل كند. طبيعي است كه اين سادگي روش بيان، حاصل آن همه تجربههاي پيچيده و اين ايجاد شكلي محصول ساليان عمري پرتكاپو است.
نقاشيهاي تازه ايران درودي چون بلوري افراشته پيش خورشيد نيمروز، از نور برشته كويري انباشته است. در متن تابلو هر عنصر در تابش نوري اشراقي، جزيي از يك تابان ميشود. در تركيب كلي، به رغم حضور حفرهها و لكههاي نيلي و كبود، سيطره باش رنگ سفيد و زرد و نارنجي عنصري مسلط است. آگاهي شهودي نقاش به فرهنگ سرزمين خود، عرفاني بدو بخشيده است كه پيروزي نهايي نور را بر بسيط مشرقياش از همين حالا اعلام ميكند.
"امروز حس ميكنم چيزي به زندگي بدهكار نيستم چرا كه بهترين و سختترين لحظات را لحظه به لحظه و به تمامي زندگي كردهام. زندگي درد را به من شناساند عشق را به من آموخت، شور و شيدايي خلاقيت را به من داد و به من باوراند كه سهم انسان از خوشبختي به اندازه عشقي است كه ايثار ميكند. باور دارم كه من نقاشي را انتخاب نكردم، نقاشي مرا انتخاب كرد. من ديگر نقاشي نيستم بلكه خود نقاشي شدهام و اين پاداش من از زندگيست."
---------------------------------------
با دخل و تصرف بر گرفته از " موریزی نژاد، حسن؛ دو هفته نامه تندیس شماره نود و چهار"
در ابتداي كتاب «چشمشنوا» چاپ ۱۳۸۳- خلاصهاي از كتاب «در فاصله دو نقطه...!» كه زندگي نامه ايران درودي به قلم خود اوست، و نقل قول ا از آن کتاب است.



