آيدين آغداشلو
متولد : ۱۳۱۹ رشت
نقاش ، گرافيست ، منقد هنري
ديپلم : دبيرستان جم قلهك
يك نمايشگاه انفرادي در انجمن فرهنگي ايران و آمريكا
آيدين در محله و كوچه قديمي «آفخرا» و نزديك مسجدي با همين نام،در خانهاي قديمي متولد شد،
«حياط وسيعي (با معيارهاي كودكانه) داشت، كه سه طرفش و در دو طبقه اتاقهاي متعددي قرار ميگرفت و به اجاره داده ميشد. با حوضي چهارگوش در وسط و باغچههايي از درختان انار و نارنج در اطراف. «در اين خانه ، همه تنگ هم زندگي ميكردند. آدمهايي بسيار شريف كه قبلاً نيز به هم نزديك بودند و از هم مراقبت ميكردند. خاطراتم از اين ايام تماماً خاطرات خوشي است. جز كمي پول كه اذيت ميكرد و به صورت يك اضطراب و عدم اطمينان از آينده ، همچنان باقي است. پدرم قزاق و عضو «حزب مساوات» قفقاز بود. در فاصله بين كودتاي بلشويكي و تصرف مجدد قفقاز به دستور لنين ، احزاب استقلال طلب قفقاز آنجا را اداره ميكردند. بلشوكيها بعد از ورود به باكو ، تقريباً كسي از «مساوات چيها» را زنده نگذاشتند».(۱)
در اين گير و دار، پدر آيدين براي فرار ازكشته شدن ، شبانه با اسب از رود ارس گذشت و به ايران پناه آورد.
«او مهندسي عاليقدر و تحصيل كرده از آلمان بود، كه بعد از فرار هيچ مدركي نتوانست با خودش بياورد. با اين وجود به عنوان مهندس در وزارت راه استخدام شد. ولي خيلي كمتر از چيزي كه حقش بود به او رسيد. اما همان مقدارش هم خيلي مهم بود و هنوز فكر مي كنم دوره پذيرايي بود و با مهر او را پذيرفتند...پدرم به خاطر مصادره تمامي املاك و اموالش در قفقاز (آذربايجان فعلي ) بينهايت افسرده بود و هيچ وقت هم به معناي دقيق كلمه جانيفتاد . آنقدر كه حتي هنگاميكه بيماري سل او را داشت از پا ميانداخت ، براي يازده سالگيام اتفاق افتاد ، ما دقيقاً بيپناه شديم . حقوقش بلافاصله قطع شد...پدرم در مدت زماني كه در استخدام وزارت راه بود، كارهاي زيادي انجام داد.بسياري از پلهاي ساخته شده ميان تهران و رشت در آن زمان،از جمله پل منجيل را مهندسي كرد، چند بنا از جمله يك ساختمان را نيز در رشت ساخت. ولي اين افسردگي شديد، مانع ورود او در عرصه تلاش و معاش و جاه طلبي شد. به اندك حقوق دولتي قناعت كرد، و تقريباً كارديگري انجام نداد...آدم بسيار با فرهنگي بود و به زبانهاي متعددي مسلط بود. اعتقادات مذهبي خاص خودش را داشت ، ولي چيزي را به كسي تحميل نميكرد. خاطرات مبهم و دوري از او دارم. گاهي از او ميخواستم قند بخورد تا من گوشم را روي سرش بگذارم و صداي خرد شدن قند را كه در سرش ميپيچيد بشنوم...مرا عاشقانه دوست داشت و ميخواست دانستهها و علاقههايش را به من منتقل كند. مثل طراحي كاريكاتور، كه دستي قوي در انجام اين كار داشت ، ميل به مطالعه و بخصوص علاقهاش را به كتابهاي حماسي ، به ويژه «شاهنامه فردوسي» و «يوگني او نه گين» اثر «پوشكين»...آدمي بود از دست رفته، رها كرده، وانهاده، ولي بسيار عميق ، فرهيخته و مهربان» . بعد از مهاجرتش به ايران و همه نا اميديها و آرزوهاي بردباد رفته ، شروع كرد به عرق خوردن - زياد عرق خوردن- و طوري مرا بيزار كرد كه نتوانستم لب به مشروب بزنم و نزدم و هميشه طلبكارش ماندم كه چرا خودش را اين طور تمام و كمال ويران كرد و من و مادرم را در مشقت باقي گذاشت...خانواده مادري من همه قاجاري بودند. مادرم ميشد نوه دختري بهمن ميرزاي قاجار، برادر محمد شاه و عموي ناصرالدين شاه قاجار. در خانواده پدري مادرم ، جد اندر جد نظامي و از نخجوانهاي قفقاز بودند...ناهيد خانم نخجوانِ من زن غريبي بود، در تمام عمرش از كسي قرض نگرفت و در محدوديت و فقر، با غرور و سربلندي مرا بزرگ كرد. (2)...مادرم آن بانوي عزيز و بزرگوار با آبرومندي و عزت و صرفه جويي، زندگي مختصرمان را اداره كرد و چرخاند و خم به ابرو نياورد . تا اين كه من هم از راه نقاشي، كمكش شدم و نقاش شدم و نقاش ماندم تا به امروز.(3)...سالهاي كودكي ، ايام بيخبري و خوشي بود. در خانه، خانوادههاي زيادي در كنار هم زندگي ميكردند و بچهها بهترين همبازيهاي هم بودند. اسباب بازيها را خودمان درست ميكرديم. به زودي ياد گرفتم كه چگونه ماكت يك خانه را بسازم . با چوب و چسب و مقوا. يك بار تمام محله را با ماكت ساختم . ماكت ساز حرفهاي شده بودم».
مهارت او در نقاشي، خيلي زود مايه تشخص او در مدرسه (دبستان شماره ۲ عنصري )شد.
«يك روز پدرم دستم را گرفت و برد پيش يك استاد درست و حسابي در رشت ، يعني مرحوم حبيب محمدي ، وقتي كه پايم به كارگاه او رسيد، با نقاشي جدي براي اولين بار مواجه شدم و اين حس و برداشت ، ديگر هيچ وقت از من جدا نشد. اطاق بزرگي بود كه در گوشهاش جوان موقري از حبيب محمدي تعليم ميگرفت و داشتند روي تابلوي غول آسايي (ابعاد براي من آنطور به نظر ميرسيد) بحث ميكردند كه جنگ سالامين را نشان ميداد، آن نقاش جوان همين آقاي بهمن محصص بود». (4)
بعد از فوت پدر (۱۳۳۰) ، بلافاصله حقوق دريافتياش از كار دولتي نيز قطع شد.
«خاله وشوهر او تا برقراري مجدد حقوق پدرم ، دركمال بزرگواري از من و مادرم مراقبت كردند.»
به تهران كه آمد، آخرين سال تحصيلي دبستان را در مدرسه «قائم مقام» گذراند.
«اولين روزي كه وارد دبستان شدم ديدم با آداب تمام دارند بچهي خطاكاري راسر صف فلك ميكنند. پاهايش را به چوب بستهاند وصداي عربدهاش بلند است. صدايي كه هنوز در گوشم مانده است». (5)
سالهاي دبيرستان را در مدرسهي «جم قلهك» گذراند.
«آنجا همه جور آدمي بود. از اشرار تا هنرمندان، از بچههاي اعيان تا ماها، اين است كه هيچ كينهاي از اشرار تا اعيان ندارم. رفاقت ميان همه برقرار بود. همه ما حسابي ديمي بار آمديم چون خيلي كار به كار ما نداشتند . معلمهاي نازنيني داشتيم .... مثل آقاي معين افشار كه حقوق ميخواند و نقاشي ميكرد و ويلون ميزد و «مجموعه كلكسيودومتر»را كه به اندازه كف دست بود و در آن نقاشيهاي استادان بزرگ، سياه و سفيد چاپ شده بود را ميداد ما تماشا كنيم و چه كيفي ميكرديم . بعد هم آقاي كاووسي بود كه تاريخ درس ميداد و همه علاقه و توجه به من به تاريخ به يمن وجود ايشان است. يا آقاي آگاه كه باعث شد من انگليسي را پيش خودم تكميل كنم. ...... از مدرسه جم قلهك آدمهاي عمدهاي بيرون آمدند؛ مثل علي گلستانه، علياكبر صادقي و عباس كيارستمي و افجهاي خوشنويس و دهها نفر ديگر... خودِم را در آن وقت كه تماشا ميكنم پسري راميبينم دوازده، سيزده ساله با سر تراشيده و گوشهاي بيرون زده و كت خاكستري ساييده، در آرنج و شلواري با دو وصله گنده در ما تحت. با اين اوصاف معلوم است كه اصلا در تيررس آنها نبودم و حضرات، جوانان خوش لباس و شادماني بودند كه دير يا زود براي تحصيل ميرفتند به سوييس يا انگليس.» (6)
خالهاش علاقه و استعداد او را كه ديد، به خرج خودش او را در كلاسهاي «بازيل» ثبت نام كرد.
«آقاي بازيل اولين كسي است كه حق معلمي به گردن من وارد و من رهين منت ايشان هستم كه نقاشي رنگ و روغن را به من آموخت» (7)
در طي مدت زندگي در خانه خالهاش با داريوش شايگان آشنا شد.
«شبي در باغ مهماني بود، كه معمولا به مهمانيهاي آنها نميرفتم نه به خاطر اين كه راهم نميداند . بلكه به خاطر اين كه از سر و وضعم خجالت ميكشيدم و من در اتاق كوچك خودمان نشسته بودم و داشتم صورت شوپن كار اوژن دلاكروا را با رنگ روغن كپي ميكردم. به جاي پالت روي شيشه رنگها را مخلوط ميكردم و سه پايه هم نداشتم و بوم را به طاقچه تكيه داده بودم . داريوش نميدانم دنبال چه كسي يا چه چيزي ميگشت كه از پشت شيشه مرا ديد. آمد تو و در چهارچوبه در ايستاد و گفت: تو نقاشي مي كني؟ و جلوتر آمد و نقاشي را ديد . سري به تأييد تكان داد و گفت: بارك الله ! ولي چرا داري كپي ميكني؟ گفتم: خب چه كار كنم؟ گفت: نقاشي كه اين نيست. خيلي خوب است كه اين طور دقيق كار ميكني، اما نقاشي كه اين نيست. گفتم : پس چيست ؟ گفت: خب الان كه وقت ندارم توضيح بدهم باشه براي بعد. و رفت بيرون . ديگر نديدمش تا اين كه رفت به سوييس و برايم نامهاي فرستاد . اولين نامهاي بود كه كسي از خارج براي من فرستاد و هنوز هم نگهاش داشتهام. حدود هشت صفحه بود. خارقالعاده بود كه پسر جوان فهميده با سوادي كه هنوز فيلسوف نشده بود! مشغلههاي دلپذيرش در ژنو را ساعتي تعطيل كند و نامهاي براي يك پسر بچه لات و لوت گوش بلبله بنويسد . داريوش در آن نامه توضيحي را كه بدهكار، بود داده بود . كه نقاشي چيست و نقاشي درست چه هدفي را تعقيب ميكند، مخصوصاً راجع به امپرسيونيستها زياد نوشته بود كه خب من نميشناختمشان . خيلي ساده و راحت و نرم، تقريباً نكات اساسي نقاشي را روشن كرده بود.»(8)
در قلهك خانهاي اجاره كرده و اسبابكشي كردند. و از نقاشي براي كسب درآمد استفاده كرد.
«اكبر صادقي شاگرد «هايراپتيانِ» نقاش بود و كريسمس كه ميشد مقداري كارت تبريك با موضوعهاي ايراني را - كه طرح اصلي رويشان كم رنگ چاپ شده بود- برايم سفارش ميآورد و من هم از قرار دانهاي پنج ريال با آبرنگ نقاشيشان ميكردم و تحويل ميداد . صد تا صد تا نقاشي ميكردم و پول كمي نبود. كار گرافيك را هم از همان مدرسه شروع كردم و از شانزده هفده سالگي در موسسه «آشنا» به عنوان طراح استخدام شدم با حقوق ماهي سيصد تومان.(9)
در دانشكده هنرهاي زيبا دانشگاه تهران در رشته نقاشي پذيرفته ميشود .(۱۳۳۹)
«همه جور كار ميكردم، گرافيك كار ميكردم، نقاشي سفارشي ميكشيدم، نقاشي را براي دلم ميكشيدم، با همه جور وسيلهاي هم كار ميكردم با گواش، آبرنگ، رنگ روغن و البته پيشتر با رنگ روغن صورت آدمها را ميكشيدم. اتاق كارگاهم را ميكشيدم . منظره بيرون پنجره را ميكشيدم.»
بعد از آشنايي با داريوش شايگان و تلنگري كه او بدين ترتيب به ذهناش وارد آورده بود و بعد برخورد با آثار سالوادوردالي دورهاي از كارهاي سوررئاليستي (البته با برداشتي صوري و بدون شناخت درست) در نقاشيهاي او شكل گرفته بود.
«شايد دوره نقاشيهاي سورئاليستيام بعدها غير مسقيم روي كارم تأثير گذاشت و باعث شد در كارهايم خيلي مقيد و وفادار به شكل و تصوير واقعي و منطقي جهان اطرافام نباشم و راحتتر، هر جا كه لازم شد از كنارش گذشتم، هنوز هم همين طور است. شايد به خاطر آزادسازي همان نقاشيهاي اجق و وجق بود - كه به رغم مهارتم در ساخت و ساز - نقاش كمال الملكي نشدم.(۱0)...در ۱۷-۱۸ سالگي كتابهاي درسي تاريخ ايران، نوشته باستاني پاريزي را مصور كردم.(۱1)...به دانشگاه كه رفتم خودم را نقاش بسيار قابلي ميدانستم، اجراكار معتبر و مدعي بودم و اين توهم براي من پيش آمده بود كه اين اجراي فني، همه كار است . استادان مختلفي داشتم. بهجت صدر، حميدي، حيدريان، جوادي پور و ..... كه هر كدام ساز خودشان را ميزدند و اغلب هم نظرشان ناقض آراي همديگر بود و موجب آشفتگي و پريشاني دانشجويان ميشدند. اين تشتت آراء دو راه پيش پاي ما باقي گذاشت. يكي اين كه، به يكي از معلمها دل ميسپرديم وتا آخر (و در حريم امن او )ميرفتيم و يا بايد كار خودمان را ميكرديم و من راه دوم را در نظر گرفتم. از طرفي هم به عنوان گرافيست در بيرون از دانشكده كار ميكردم. اين بود كه گاه سري به دانشكده ميزدم. ابتدا شوق و شور زيادي داشتم، ولي آرام آرام علاقه من كمتر شد. وقتي هم كه مهندس سيحون رييس دانشكده شد، مقررات و نظم و انضباط خشكي بر دانشكده اعمال كرد كه در آن پوشيدن روپوش، حضور و غياب، مهمتر از تحويل كار خوب شد. در اين زمان من نيز نامه استعفا نوشتم ديگر به كلاسهاي دانشكده نرفتم. (۱۳۴۶)...در دانشكده به جز علي محمد حيدريان، تلقي اغلب اساتيد از مدرنيسم اين بود كه اگر دانشجويي نقاشيِ خيلي دقيق و ناتوراليستي بكشد، چيز كهنه و منسوخي را دنبال ميكند. در حاليكه در دورهاي كه كوبيسم در دانشكده هنرهاي زيبا نوگرايي به حساب ميآمد، سالها ميشد كه در اروپا و آمريكا كنار گذاشته شده بود. اين تناقص باعث شد تا نقاشي دقيق ساخته شده- آنچه استاد كاري گفته ميشود- را جديتر دنبال كنم...ازجمله اتفاقات كه در طول سالهاي تحصيل در دانشكده (و درخارج از دانشكده) براي من رخ داد آشنايي با «استاد احمري» است . سال ۱۳۴۳ بود كه به حضور استاد رسيدم. از لايقترين نقاشهاي آبرنگ و گواش بعد از سالهاي ۳۰ بود و - هنوز هم هست- هيچ چيزي نبود كه در نقاشي نداند يا نتواند؛ از نقاشي غربي تا مينياتور تا تذهيب تا خوشنويسي، من هم سعي كردم همينطور بشوم . با هم در يك كارگاه نقاشي تبليغاتي شريك بوديم و من آرام آرام شروع كردم به يادگرفتن فن كار با آبرنگ و گواش از ايشان و تا آخر عمر مديون و مرهون اين تنها استاد حقيقي خودم خواهم بود.» (۱2)
نقد نويسي را هم از همين سالها شروع كرد. از سن بيست و سه سالگي و با مجله «انديشه و هنر».
«شميم بهار مهمترين آدمي است كه در زندگيام شناختهام. به خاطر اين كه راه درست نگاه كردن را از او ياد گرفتم و اين يعني همه چيز. در طول سالهاي دراز از ذهن دقيق، با انضباط، گسترده، خلاق و هندسي او، تجزيه و تحليل كردن و استنتاج را آموختم و اين را كه در ارزش گذاري، تخفيف احساساتي ندهم و تعالي را در جاي بلند بالا و دوردستاش سراغ كنم و كوتاه نيايم. نميدانم موفق شدم يا نه، اما اين نكته به هر حال حاليم شد . اما مجله انديشه و هنر، يك روز شميم بهار درآمد كه آگهي داخل مجله انديشه و هنر-كه بيشتر مجلهاي اقتصادي و اجتماعي بود با جرقههاي گاه و بيگاه هنر پيشرو- ميگويد اين مجله تيول كسي نيست و از همكاري جوانترها استقبال ميكند و چه طور است سري به آنجا بزنيم. دكتر وتوقي هم اختيار ادبي و هنري مجله معتبر خودش را داده دست سه چهار جوان بيست و دو سه ساله، كه عجب دلي داشت ! شماره اول كه درآمد چون اسم نويسندهها را به ترتيب الفبايي مينوشتند اسم من در اول همه نويسندهها قرار گرفت. جلوتر از اسم آيزنشتاين !
آيدين آغداشلو اولين و آخرين نمايشگاه انفرادي آثارش را به سال ۱۳۴۵ در انجمن فرهنگي ايران و آمريكا به نمايش گذاشت. نقاشيهايي از اشياء معلق، مقداري از آن آدمكها، چند تايي هم نقاشي رنسانسي كه پاره پاره و زخمي شدهاند و اولين نمونههاي «خاطرات انهدام» از همينجا ميآيند.
«نقاشيهاي دوره رنسانس برايم شدند الگو. شايد به خاطر اينكه كارشناس و منتقد نقاشي بودم و اين دوره نقاشي غرب را خوب ميشناختم و دوست داشتم. (۱۹)...اما اين تأثير در فاصله سالهاي ۱۳۵۰ تا ۱۳۵۷ خيلي زياد بود و همه جان مرا تسخير كرده بود. تا اين كه بعدها جاي خودش را به عناصر ديگري داد كه هنوز هم ادامه دارد . به هر حال من با اين نقاشي زندگي كرده و با تحسين و ستايش تام و تمام، ذره ذرهشان را دوباره تجربه كردم و در برابر اين شيفتگي بي حدو حصر، ملزم بودم. كه منعكساش بكنم . با همه تغييراتي كه پيدا شد، جابه جا شدند، پاره پاره شدند، سوختند و نابود و مضمحل شدند، اما همچنان درون مايه همان شيفتگي بودند . از همانجا ميآمدند.(۲۰)...اين ميل و علاقه به تاريخ هنر، كمكم براي نقاشي تبديل به الگويي شد كه تا سالها و همچنان ادامه يافت . جمله معروفي هست كه هنر از زندگي تقليد ميكند تا بعد كه زندگي از هنر تقليد ميكند ! Art imitates life، then life imitated Art اما من رسيدم به Art imitates Art ! و از راه اين واسطه سعي كردم به زندگي خودم برسم . نقاشي يك گلدان پر از گل، كار «برو گل» مهمتر بود برايم تا خود گلدان چون روايت هنرمند بزرگي پشت سرش بود و من مثل هر نقاشي كه منظره يا تك چهره و يا طبيعت بيجان را ميگذراند جلوي رويش و آن را تغيير ميدهد و به روايت خودش بازگو ميكند به جاي اينكه گلدان را بگذارم جلويم؛ نقاشي گلدان را ميگذاشتم جلويم و تغييرش ميدادم و روايت خودم را به جايش ميگذاشتم. اين كار دخلي به كپي كردن نداشت فقط جايگزيني «نقاشي» بود به جاي طبيعت و مجال دادن به روايت شخصي تا شكل بگيرد.» (18)
علاقه آيدين به تاريخ هنر منحصر به نقاشي رنسانس نبود و نماند و از همان نوجواني شيفتگي خود را نسبت به هر شيء يا اثر ارزشمند و استادانهاي كه گردي از زمان را بر خود داشت كشف كرده و اين امكان و فرصت را نيز يافت تا دركنار مطالعه و شناختي كه درباره آنها كسب ميكرد به جمع آوري آنها نيز بپردازد و به تدريج شد خبره اين كار.
«در چهارده يا پانزده سالگيام روزي از خيابان شاه آباد ميگذشتم كه در ويترين كتابفروشي كوچكي به نام مستوفي چشمم خورد به يك قطعه خط نستعليق، كتابفروشي مستوفي پاتوق كساني بود كه مجموعه خط جمع ميكردند و دو برادر صاحب آنجا، در اين زمينه بسيار مطلع و صاحب نظر بودند. ايستادم به تماشا، قطعههايي بود از اسدالله شيرازي، خوش خط و قهوهاي رنگ عين شكلات، كه رويش را روغن كمان زده بودند. در قديم براي محافظت قطعههاي خط گاهي وقتها رويشان را با روغن كمان اندود ميكردند . رفتم تو و قيمتاش را پرسيدم. گفتند صد تومان، فردايش صد تومان قرض كردم و خط را خريدم. اولين قطعه خطي بود كه ميخريدم آن روزها تخصص زيادي نداشتم روز بعد به آقاي بياني كه به خاطر كتاب شرح احوال و آثار خوشنويسان او ميشناختم و هرگز نديده بودمش، تلفن كردم و درباره اسداله شيرازي پرسيدم. با مهرباني گفت كه خطاط مشهور دوره فتحعلي شاه است و رنگه نويسي ميكرده و از اين قبيل مطالب و نكته جالب در اين بود كه اين قطعه با متر و معيار زيبا شناسي معاصر غربي هم زيبا بود و به همين خاطر هم شايد نظر مرا گرفته بود . قطعه خوش رنگ و مجللي بود: قهوهاي و سياه و نخودي و طلايي. بعدها نظير همين ريتم و رنگ و تركيب را در نقاشيهاي آبستره پي ير سولاِژ فرانسوي ديدم كه كارش خيلي شبيه به خوشنويسي شرقي بود منتها در قطع بزرگ...خريد همين قطعه كوچك شروعي براي خريد قطعههاي بعدي. شدم خوره اين كار. از محل درآمدهاي متفرقه نقاشي و گرافيك مبلغي را كنار ميگذاشتم و خط ميخريدم. از اينجا و آنجا و بعدها دايره آشناييهايم وسيعتر شد، جاهايي را كه مراكز خريد و فروش خطهاي قديمي بود پيدا كردم و با آدمهاي معتبري آشنا شدم كه مجموعههاي عظيمي داشتند و بزرگواري بيحدي؛ و كسر شأنشان نميشد از اينكه با پسر جوان، بيپول و علاقهمندي بحث و فحص ميكنند و راههاي تشخيص و انتخاب درست را يادش بدهند...گاهي اوقات هم كه خط صدمه خوردهي ارزاني پيدا ميكردم كه با بودجهام ميخواند، ميخريدم و اغلب با قرض و قوله سنم كه بيشتر شد شهرت بيشتري در راستهي عتيقه فروشها پيدا كردم و بعدها كه خطهاي مجموعهام به سي يا چهل قطعه رسيد ملزم شدم دربارهي دورهها و شيوهها و خوشنويسها تحقيق كنم و ادامه دادم تا به امروز، تحقيق را و نه خريداري را! چون سالها پيش مجموعهام را فروختم به موزه نگارستان. در نتيجه قطعه خط اسدالله شيرازي سبب خيري شد كه من صاحب علم و تخصص بشوم كه شايد اگر آن قطعه را نديده بودم نميشدم...مطالعه منابع موجود درباره خوشنويسي كفاف نداد. رفتم به سراغ هر مطلبي كه جايي نوشته شده بود و بياقرار ميتوانم بگويم در اين سي سال هر نوشتهاي كه به فارسي يا انگليسي در اين باره چاپ شده و يا دسترس بود خواندهام. از همان جواني آنقدر ديدم و خواندم كه علم من نسبت به علم هر فروشندهاي برتري پيدا كرد! به همين خاطر بود كه توانستم قطعات كم نظيري را پيدا كنم و بخرم كه فروشندهها از چند و چونش اطلاعي نداشتند....اين طور شد كه مجموعه آرام آرام جمع شد و رسيد به حدود صد و چهل، پنجاه قطعه خط بينظير از قرن ۴ هجري تا اواخر قاجاريه. اغلب اينها را وقتي ميخريدم پاره پاره مچاله و درب و داقان بودند كه ميتوانستم آنقدر ارزان بخرمشان بعد شروع ميكردم به صاف كردن و تميز كردن و تعمير تذهيبها و بازسازي قسمتهاي از بين رفته و لذت ميبردم وقتي كه احيا ميشدند و بر ميگشتند به روز اولشان. در نتيجه مرمتكار هم شدم...بعدها تخصصام گسترش پيدا كرد. ببينيد، وقتي آدم به خوشنويسي علاقه پيدا ميكند و قطعههاي خط ميخرد، آنچه ميخرد فقط يك قطعه خط نيست، شامل مجموعهاي از هنرهاست و چون خوشنويسي معمولاً با تذهيب همراه است پس تذهيب هم وارد قصه ميشود. خيلي وقتها قطعهها از كتابهاي خطي ميآيند، پس آدم با هنر كتابسازي ايراني هم آشنا ميشود. در كتابسازي نقاشي هم هست، تشعير هست، زرافشان هست،... ميدان كشف و آموزش وسيعتر و وسيعتر ميشود و آدم براي دانستن بيشتر ناچار ميشود كل تاريخ خوشنويسي و نقاشي ايران را بشناسد، هنرهاي جنبي ديگري هم در كار ميآيد مثل سفالينههاي لعابي، اشياي فلزي، منسوجات فرش و دهها هنر ديگر....رشتههاي مختلف هنرهاي ايراني را از جواني تعقيب ميكردم و ياد ميگرفتم پيش خودم آرام آرام در طول زمان و در ۳۴ سالگي در مواردي صاحب تخصص بودم و در مواردي هم صاحب علاقه، به اين ترتيب چون مينياتور و تذهيب و خوشنويسي و قطعهبندي و تشعير را به صورت عملي و در حدي كافي و قابل قبول كار كرده بودم و در عين حال هر مطلب نوشته شده موجود را درباره هنرهاي اسلامي ايراني خوانده بودم، توانستم جايگاهي پيدا كنم كه بتوانم در بسياري از موارد -از جمله اصالت قطعات خوشنويسي و نسخههاي خطي آن نظر بدهم و كارشناسي كنم.» (19)
سال ۱۳۵۵ از طرف فيروز شيروانلو براي ساخت و برنامهريزي موزههاي جديد دعوت به كار و وارد شغلي دولتي ميشود. ساخت و راه اندازي چند موزه از جمله موزه رضا عباسي از ديگر فعاليتهاي وي در اين دوران است.
سالهاي انقلاب و بعد سالهاي جنگ كه دوره پر تب و تاب و متحولي براي جامعه بود، دوران تعيين كنندهاي را براي غالب نقاشان اين زمان پيش آورد. مهاجرت بخش كثيري از نقاشان در اين سالها، شايد براي برخي تنها راه ممكن بود. بسياري از مفاهيم و ارزشها در جامعه متحول و دگرگون شده بود و سازگاري با اين شرايط جديد، تلاش و يا گذشت جانكاهي را ميطلبيد. با اين وجود برخي از آنها از جمله آيدين ماندند تا پل ارتباطي ميان دو دوره و نسلي شوند كه فاصله عميقي يافته بودند. آغداشلو از شغل دولتي گذشته، كنار گذاشته شد، كه اين را براي خود موهبتي ميدانست. «به عين اين نعمت ناخواسته، رها كردم همه آن كّر و فّر آن سالها را و آرام گرفتم. انقلاب سبب شد تا همه مشاغل احمقانهام را رها كنم و يا رها شوم از آنها و در حيطه عميقتري عمل كنم و بياموزانم...انقلاب مقامي را كه- مقامي نبود -از من گرفت و مقامي را غيرمستقيم به من بازگردانيد كه در خور شأن حقيقي من بود. باعث شد از آن اريكهي بيهوده جعلي پايين بيايم و مردم را دوباره بيابم و ببينم. مردم بسيار عزيزي كه از كنارشان حواس پرت و ناآشنا گذشته بودم بي آنكه به جا بياورمشان.» (۲0)
آيدين در سالهاي قبل از انقلاب علاوه بر شغل دولتي منابع كسب درآمد ديگري از طريق نقاشي و كارهاي گرافيك تجاري، انجام ميداد به دست ميآورد. كه در سالهاي ابتداي بعد از انقلاب به يك باره همه اين درآمدها قطع شد. به خصوص در طي سالهاي انقلاب فرهنگي و تعطيلي دانشگاهها كه مختصر درآمد تدريس در دانشگاه هم از كف رفت. با همكاري و هم فكري دوستي «محمد توسلي خواه» آموزش نقاشي و فعاليتي را شروع ميكند كه همچنان ادامه دارد. «كلاس را با شش هنرجو شروع كردم و بعد كمكم تعدادشان زياد شد. نكته اينجاست كه فهميدم آدم وقتي پريشان و مضطرب ميشود جاي خودش را گم ميكند. مثل من كه يكباره قابليتهايم از يادم رفته بود: ميخواستم راه پله بزنم و مادرم را زابراه كنم و طبقه بالا را اجاره بدهم و ماهي دو هزار تومان بگيرم، در صورتي كه هر نقاشيام را با آنكه در آن دوره گالريها تعطيل بودند و نقاشي هنوز جا و مكان دوبارهاش را پيدا نكرده بود، همچنان به راحتي ميتوانستم از شش تا ده هزار تومان آن زمان بفروشم. ميتوانستم درس بدهم، ميتوانستم خط و مينياتور تعمير كنم، كارشناسي كنم، سفارش كار گرافيك بگيرم. ده جور قابليت داشتم اما همه را از ياد برده بودم. اشاره را به اين خاطر آوردم كه يادمان باشد در پريشاني جايگاهمان را فراموش نكنيم و خودمان را دست كم نگيريم.» (۲1)
«بعد از انقلاب اتفاقات عمدهاي براي من رخ داد. يكي اين كه نرم شدم و جهان را با چشم بازتري نگاه كردم. ناچار شدم همه چيز را از صفر شروع كنم. باز برگشتم به دورههاي بياطميناني و اضطراب وقتي كه پدرم فوت كرده بود. چون ديگر هيچ درآمدي نداشتم. در نتيجه شايد به همين خاطر مردمدارتر شدم. همين طور كار تفنني كارشناسي يا مجموعه داري و مرمت اشياء و آثار هنري قديمي، تبديل به كار جديتري شد. بعد از اين و هنوز هم بخش عمدهاي از تأمين نيازهاي مادر و خودم را از راه كارشناسي ميگذرانم. در نتيجه در دوره جديد نقاشيهايم در بعد از انقلاب (۱۳۵۹ به بعد)، آثار هنري ايراني آمدند و كم كم جاي نقاشيهاي دورهي رنسانس را گرفتند. هر نمونهاي را با دقت و وسواس فراوان ميساختم و ميپرداختم و بعد به انهدامش مينشستم. ارزش بايد فراهم ميآمد، تا انهدامش معنا پيدا كند. مچاله يا پاره پاره شدن صفحه كاغذي سپيد حادثه يا فاجعهاي نيست، اما خدشهاي كه بر يك اثر هنري وارد ميشود، جاي زخمي است كه محو نميشود و براي هميشه بيحرمتي را گواهي ميدهد.... نقاشي هاي ديواري عالي قاپو كه جاي نيش تيشهها را بر سينه داشتند، مينياتورهايي كه صورتهايشان را تراشيده بودند، قطعات خطي كه آبله جاي انگشتان خيس و كثيف بر چهرهي زيبايشان مانده بود. ظرفهاي سفالين در هم شكسته، كاشيهايي كه تكه تكه بر زمين ريخته بود.نگاهشان كه ميكردم، عمر به سر رسيدهشان را ميديدم و حشمت به آخر آمده روزگار گذشتهشان را. هر چه در اين دوران نقاشي كردم از سر افسوس بود و همدردي و همدلي و با بغضي هميشه در گلو.
بعدتر بغض به خشم بدل شد. خطها و تذهيبها و مينياتورها را در نهايت سعي دوبارهسازي ميكردم و در جايگزيني آن چه از زمانه سر ميزد، با تيغه چاقو چاك چاكشان ميكردم و ميدريدمشان و يا به آتش ميسوزاندمشان. درست در لحظه انهدام بود كه آن مفهوم كنگ كلي، مشخص ميشد و تاريخ در يك «آنِ» گذرا شكل ميگرفت. آن چه باقي ميماند و در قاب ميرفت تنها ردپاي مختصري از كل حادثه بود. حاصل اين دوره بيش از ۳۰ اثر است كه «خاطرات انهدام» ناميدمشان. در اولين نمونهها، انهدام را نقاشي ميكردم: مانند مينياتوري كه نيمهاش سوخته بود و برفراز ستونهاي عظيم دود در افق دور دست ميچرخيد. اما در نمونههاي بعدي انهدام، عملاً صورت ميگرفت و بازمانده لاشههاي نيم سوخته و پاره پاره نقاشيها، اندوه و دريغ را به نمايش ميگذاشت...چند سال بعد به تماشاي باغ ملك در گلابدره شميران رفتم. جايي كه در آن در ۲۰ سالگيام هم- كه باغ و من هر دو بسيار آبادتر بوديم- نقاشي ميكردم. ايوان ستون دار عمارت اصلي آن هنوز سرپا بود و الباقي در حال فرو ريختن، هر تكه اين باغ دلپذير حكايتي از لحظههاي عزت و شادي را بازگو ميكرد و دايره «ساخت و انهدام» چنان به وضوح در آن كامل و نمايان بود كه من نقاش هيچ كاري نداشتم جز آنكه چهارزانو در زمين بنشينم و سفره كاغذ و آبرنگ و قلم مو را بگسترانم و اين پيريِ در انتظار مرگ را با سعي و امانت، تصوير و ثبت كنم. كافي بودم سرم را برگردانم تا تصوير متعدد اين حكايت مكرر را باز يابم: پلههايي سنگي درهم شكستهاي كه جوانه سرسبز گياهان از شكافهايشان بر دميده بود، جويباري پوشيده از كاشيهاي فيروزهاي با آب زلالي كه در آن به سرعت مي گذشت و روي كاشيها را هاشور سفيد ميزد، حوض سنگي هشت گوشهاي كه لحاف ضخيم خزه سبز را بر سينه داشت، زميني كه از كاشيهاي شكسته، فرش شده بود و درختاني كه فارغ از انهدامِ دست ساختههاي آدمي سر بر آسمان ميساييدند.حاصل اين دوره هم شد بيست تايي «يادداشتهاي باغ ملك» و در تداوم همان خاطرات انهدام، گيرم ملايم تر و مهربانتر» (۲2)
منظرههاي بي اهميت مضمون ديگري است كه آغداشلو از اواسط سالهاي شصت به آن پرداخت. كلبهها و مناظر متروك و رو به اضمحلال،موضوعاتي كه در سالهاي سخت جنگ و «ماههاي هول و هراس فرو ريختن موشكها»به آن پرداخت. «اين تصوير تيغه مرگبار، نشانه ماندگار ماهيهايي شد كه گذشت و چه سخت گذشت...كمي بعد «مجذوب «پوسيدهها» و «متروكهها» شدم: انبارها، پنجرههاي چوبي سبز رنگ با شيشههاي شكسته، درهاي كهنه از مصرف افتاده با قفلهاي زنگار بسته سردرهاي فرو ريخته ...«حديث نفس» اين متروك ماندن و از معناي اصلي سلب شدن را مناسب يافتم و به تماشا و تصوير آن نشستم: چارچوبي كه در هم شكسته، رنگ قطوري كه دارد ميپوسد و تكه تكه فرو ميريزد. تختههايي كه شكافها و گرهها و شيارهاي بلندشان به پيشاني سالخوردگان ميماند و من اين همساني را در آن تصوير مادرم هم يافتم. آن جا كه گلدان لعابي منقوشِ در هم شكسته باز چسباني شدهاي را فرا رويش نهادم. آن چينهاي عميق چهرهاش چه شباهتي به درزها و شكافهاي منتشر آن گلدان وصّالي شده داشت. هر دو سالهاي زيبايي و فخرشان را پشت سر گذاشته بودند و اما رد آن شكوه و جمال هنوز بر چهره هر دو باقي بود. اما درها و پنجرهها را به همسالي خود باز يافتم و نقش دقيق هر چين و شيار چهرهشان را روي كاغذ نشاندم. هر خراش و لكهاي حكايت از معناي روزگاري داشت و هر جاي زخمي نشانه حادثهاي از ياد رفته كه- از ياد نبايد ميرفت...اين دسته از كارهاي را تك چهره نگار در ۴۸ سالگي ناميدم.» (23)
در مجموعهي «شفاعت فرشتگان» رجوع مجدد نقاش را به مينياتور و تذهيب ايراني و نيز بيان حسرت، تأسف و دلسوزي او را نسبت به هر چيز ارزشمندي كه در حال از دست رفتن، تخريب يا فراموشي است را شاهد هستيم.
"چه دورهي خاطرات انهدام من در قبل از انقلاب كه بيشتر با موضوع نقاشيهاي دورهي رنسانس و مكتب فلاندري انجام ميشد و چه نقاشيهاي بعد از انقلاب كه با موضوع آثار هنري ايراني صورت ميگرفت و چه در دوره متأخري كه «شفاعت فرشتگان» را نقاشي كردهام و همچنان از تذهيبهاي ايراني در خودش دارد، بينهايت از تكرار آنها لذت ميبرم منبع الهام اين ها همه خودم هستم. به اين معنا كه آدم مشخصي بعد از گذشت پنجاه سال كار به تعريفي دربارهي هنر و داوري جهان حال و گذشته مي رسد و نگاه دقيق صائبي درباره امكانات، مهارتها و قابليتهايش مييابد كه حاصل جمع اينها دورهاي را به وجود ميآورد، كه دوره «شفاعت فرشتگان» است و با دوره «خاطرات انهدام» تفاوت چنداني ندارد و هر دو نشانه صدمهاي است كه به گوهر ارزشمندي خورده است. حالا من اين را دايماً تكرار ميكنم. خيلي هم علاقه ندارم الان يك شگرد تازهاي بزنم. نه واقعاً فكر ميكنم من منريست خودم هستم و تا جايي كه ميتوانم به اين معناي خودم ادامه ميدهم. مگر اينكه اتفاق ديگري بيفتد."
---------------------------------------------------------------------------------------------------
پينوشت
۱-آيدين آغداشلو/از پيدا و پنهان/ نشر كتاب سيامك / بهار ۱۳۷۹/ص۲۵
۲-پيشين صص ۳۴، ۴۲و 35
3- آيدين آغداشلو/ سالهاي آتش و برف / نشر كتاب سيامك / پاييز ۱۳۷۸ / ص۴۰
4-آيدين آغداشلو/ از خوشيها و حسرتها/ نشر فرهنگ معاصر / خرداد ۱۳۷۵/ ص ۳۱۹
5-آيدين آغداشلو / سالهاي آتش و برف/ نشر كتاب سيامك/ پاييز ۱۳۷۸/ ص ۲۰۵
6- از پيدا وپنهان / صص۲۰۶و۴۰
7-سالهاي آتش و برف/ ص۲۰۶
8- از پيدا و پنهان / ص۴۱-۴۰
9- سالهاي آتش و برف / ص۲۰۷
10- از پيدا و پنهان / ص۸۶
۱1- گفتارها و گفتگوهاي ديگر / آيدين آغداشلو/ نشر فانوس / ۱۳۸۲ / ص۵۶۷
۱2- از خوشيها و حسرتها / ص۳۲۴
۱3-سالهاي آتش و برف / ص۲۰۸
۱4- از پيدا وپنهان/ ص ۸۶-۸۷
۱5- از خوشيها و حسرتها / ص۳۲۲
16- از پيدا و پنهان/ ص۸۹
17- سالهاي آتش و برف / ص۲۳۷
18- از پيدا وپنهان/ صص ۹۰،۸۹،
19- پیشین ۱۱۸و ۱۱۴
۲0- سالهاي آتش و برف / صص ۲۷۱ و۲۷۲
۲1- از پيدا و پنهان/ ص۱۵۵
۲2-از خوشيها و حسرتها/ صص ۳۳۴، ۳۳۵و ۳۳۶
۲3-پيشين صص۳۳۷و۳۳۸







