محمدابراهیم جعفری
ليسانس نقاشي از دانشكده هنرهاي زيبا دانشگاه تهران ۱۳۳۸- ۱۳۴۲
شش نمايشگاه انفرادي در گالري گلستان
تعداد كثيري نمايشگاههاي گروهي در ايران، فرانسه، آلمان، روسيه، ايتاليا، مراكش، آمريكا
عضو هيئت انتخاب و داوري نمايشگاهها و بيينالهاي بعد از انقلاب
شركت در ششمين بيينال پاريس ۱۳۴۸
برنده جايزه ملي كار ومطالعه در كوي بينالمللي هنرهاي پاريس در فستيوال هنر در كاني سومر ۱۳۵۳
عضو هيئت علمي دانشگاه هنر
«چهار يا پنجساله هستم و در شبستان خانه كه كمي پايينتر از حياط است، نشستهام. در حياط دو باغچه است و چند مرغ در آن در حال پرسهزدن هستند. همه حواسم متوجه مرغها است كه با پنجههايشان خاك باغچه را به هم ميريختند و به آن نُك ميزدند. يك دفعه متوجه حضور مادرم در بالاي سرم ميشوم. آرام كنارم نشست. دفتر مشق برادرم را كه كنار دستم بود، مقابلم گذاشت، سپس نُك مداد جوهري را با زبان خيس كرد و يك مرغ روي كاغذ كشيد، چند خط كوتاه روي سرش گذاشت كه يعني كاكل دارد و با نُك مداد چند ضربه روي مرغ و مقابلش زد كه يعني گل باقالي است و دارد دانه ميخورد. هنوز هيچ اثر نقاشي نتوانسته تا اين اندازه در ذهن من ماندگار بماند...در نزديكي خانه آن ما، قناتي قرار داشت كه اگر آن را به طرف بالا ادامه ميداديم، بعد از طي قدري راه، به دبستان فردوسي ميرسيديم.»
محمد ابراهيم دوران شش يا هفتساله دبستان را در اين مدرسه گذراند. بازيگوشي و شيطنت هاي كودكي، او را از درس و آموزشهاي معلم دور ميكرد و فرصت درس خواندن را از او گرفته بود.
«كلاس دوم دبستان و زنگ نقاشي است، معلم طرح يك آب پاش را روي تخته كشيده و از ما ميخواهد آن را بكشيم و رنگ كنيم. هر كاري كردم نتوانستم آن را بكشم و مدام كجوكوله ميشد. در كلاس ششم يادم هست كه وقتي معلم از ما خواست مرغابي روي تخته را بكشيم، بعد از قدري تلاش، عاقبت مرغابي دوستم را كپي كردم.»
اوايل سال هاي سي، يعني پنجاه و اندي سال پيش از اين در بروجرد، فقط يك نقاش بود بهنام فاني كه حضور آشكاري داشت. اغلب هم به سبك نقاشان قهوهخانه و بيشتر هم موضوعات مذهبي ميكشيد. ابراهيم هربار كه از كنار مغازه او در خيابان جعفري (كه به امامزاده جعفر منتهي ميشد) ميگذشت، مدتي ميايستاد و با دقت نقاشيهايي را كه به ديوار آويزان بودند، تماشا ميكرد. نقاشي حس عجيبي برايش داشت. در ته مغازه، كنج ديوار يك سهپايه و بومي برپا بود گاهي نقاش پشت سه پايه نشسته بود و كار ميكرد، او هم ابراهيم را ميشناخت و به سرك كشيدن هايش عادت كرده بود.
«وقتي به كنار دستش ميرفتم تا ببينم چه جور نقاشي ميكند، قلم موها را آهسته روي پالت ميگذاشت. كمي هم اخم ميكرد تا خيلي كنارش نمانم.»
پس از آن بود تصمصم گرفت نقاشی بکشد. اما رنگ ها آنقدر شل درست کرده بود که از تابلو شره می کردند.يكي دو تا از كارها را پس از اينكه كمي خشك شدند، به مدرسه برد تا به دوستانش نشان دهد. «رنگها به قدري شره كرده بودند كه تقريباً چيزي از منظرههايي كه كشيده بودم، معلوم نبود. با اين وجود معلم رياضي كارم را كه ديد، كلي بهبه گفت و آن را وارونه به ديوار زد. صداي خنده بچهها او را متوجه اشتباهش كرد ولي از تكوتا نيفتاد و گفت: چه اشكالي داره. اينجور هم ميشود آن را ديد. آنسال اولين بار و تنها مرتبهاي بود كه در درس رياضي نمره بيست گرفتم.»
سال دوم دبيرستان معلم نقاشي به نام «دعوتي» از همدان به بروجرد منتقل شده و قرار بود هنر تدرس کند.
«پيش از اين، توي همدان معلم جواد حميدي هم بود و هميشه هم ميگفت من به جواد گفتم برود نقاشي بخواند. خيلي چيزها از او به ياد دارم و ياد گرفتم. بسيار خلاق بود، اگرچه نقاشي را خيلي جدي نميگرفت و اغلب هم كپي كار ميكرد. با اين وجود هر چيزي كه ميكشيد، مايه حيرت بچهها ميشد. ابزار كار او براي طراحي محدود به گچ و مداد نميشد و با هر وسيلهاي كار ميكرد. مثلاً براي اينكه منظره بيرون كلاس درس، حواس بچهها را پرت نكند، روي شيشه پنجره كلاسها يك لايه نازك گچ كشيده بودند.
او يك برگ كاغذ را لوله ميكرد و در آب ميزد، خيس كه ميشد خيلي سريع روي گچ پنجره طرحي ميكشيد. دعوتي بود كه به من فهماند، ميشود در دانشگاه و در رشته نقاشي تحصيل كرد و از اين طريق هم زندگي كرد...يك بار كه باران مختصري زمين را خيس كرده بود، دستم را گرفت و با خود به حياط آورد، و گفت: نگاه كن هرجا كه زمين خيس شده، رنگش هم تيرهتر شده. به من ياد داد كه به اطرافم با دقت نگاه كنم و گاه از آنها طراحي يا نقاشي كنم.»
معلم اصرار داشت كه صبورانه به اطرافش نگاه كند و با دقت آنها را بكشد، ولي او شيفته سرعت عمل معلمش بود. ميخواست خيلي سريع و يكباره كاري را به پايان برساند. طبعاً وقتي نقاشي را به سرعت تمام ميكرد، به خيلي چيزها توجه نميكرد و يا اصلاً نميديد. اما در عوض نقاشي او پر از اتفاق ميشد.
شعر ميخواند؛ شعر هم ميگفت..پدرش هم شيفته شعر بود.
«اوقات استراحت و اغلب شبها كتاب، بخصوص ديوانهاي شعر ميخواند. صداي خوبي داشت و گاه كه سرخوش بود، شعري را با آواز ميخواند. اين شعر را از او به ياد دارم:
«هزارسال ميگذرد و از حكايت مجنون هنوز مردمنشيني صحرا سيه پوشند»
شغل پدر تجارت و باغداري بود كمي كه بزرگتر شد، گشتوگذار در كوه و صحرا سرگرمي اش شد.
"كلاس چهارم دبيرستان كه بودم، آخرهاي شب، وقتي همه اهل خانه خواب بودند، آهسته از خانه خارج ميشدم و به اتفاق دوستي به طرف برجهاي آسياب كه نزديك شهر بود، راه ميافتاديم. از شهر كه خارج ميشديم، سيگارهايمان را آتش ميزديم. هوا كاملاً تاريك بود و در آن تاريكي، درخشندگي سرخگون نُك سيگار بيشتر ميشد. پك كه ميزديم به صورت هم نگاه ميكرديم تا گداختگي سر سيگار و نور سرخي كه سيماي ما را روشن ميكرد، ببينيم... با بيابان اخت شده بودم و گاه تا چند روز به خانه نميرفتم. يك بار از بروجرد پياده راه افتاديم و به خرمآباد و بعد ملا تخت و... رفتيم و برگشتيم. شعرهاي زيادي در اين دوره سرودم كه اسم آنها را چوپاني گذاشتم... و هنوز ميسرايم و ميخوانم."
در دبيرستان رشته ادبيات را انتخاب كرد. سال پنجم به تهران آمد و در دبيرستان دارالفنون ثبت نامكرد. در تهران يك سال ماند و عاشق شد. به بروجرد برگشت. اما همين يك سال حضور در تهران، علاوه بر عاشقي، تجربههاي متفاوت و تازهاي هم براي او داشت.
«معلم خوبي داشتم به اسم «يوسفزاده» كه ادبيات درس ميداد و در كلاس حرفهايي ميزد كه عجيب بر دل من مينشست. معلم ديگري هم بود كه زبان درس ميداد. خطخطيهايي ميكرد و پايهاي براي آن مي گذاشت و ميشد يك درخت و بعدها فهميدم كه نقاشي يعني خطخطي كردن. پرترههايي كه در سال ۱۳۵۶ به سفارش شيروانلو از هنرمندان معاصر كشيدم، با استفاده از همين خطخطيها بود.»
خيابان لالهزار و منوچهري و نقاشان آنجا را كشف كرد.«قلمموها و نوع رنگهايي كه استفاده ميكردند را شناختم. ميديدم كه چگونه و چه رنگهايي را با هم تركيب كرده و به چه طريقي زيررنگ ميگذارند و فهميدم كه كپي را بايد از سمت چپ شروع كرد تا دست روي كار نرود و نقاشيخراب نشود...»
به بروجرد كه برگشت، عاشقي، جان بيقرار او را بيقرارتر كرده بود. سرودههايش بيشتر شد و شعرهايش رنگ وبويي ديگر پيدا كرد:
تا تو با مني/ رنگ برفها سپيد/ رنگ ابرها كبود/ تا تو با مني/ ابر، رنگ ابر دارد و/ دود رنگ دود/ بيتو زندگي چه سود؟/ تو براي من/ مثل جيوهاي براي آينه/ بيتو شيشهام/ بيتو عمق من پر از تهي است/ بيتو در كوير بهت من سراب نيست/ بيتو زندگي براي من سراب/ بيتو نقش من برآب...
يكسال به همين منوال گذشت. ديپلم كه گرفت دوباره به تهران آمد. تصميم خود را گرفته بود، ميخواست نقاش شود. سال 1338 بود در رشته نقاشي دانشكده هنرهاي زيبا دانشگاه تهران پذيرفته شد. در نقاشي بيشتر شيفته بازي و اتفاق بود. دوست داشت كه نقاشي هم مثل شعر در يك لحظه حادث شود. سالهاي تحصيل محمد ابراهيم جعفري در دانشگاه، از يك سو سالهاي مقاومت در برابر موج نوگرايي و از سوي ديگر دوران گذار و نهايتاً پذيرش اين نوگرايي است.پيش از آنكه در زمان رياست ميرفندرسكي، براي هماهنگي با موج نوگرايي در نقاشي، تغييرات اساسي در شيوه آموزشي دانشكده هنرهاي زيبا ايجاد و درسهاي دانشگاه به صورت «واحد» ارايه شوند، دانشجويان موظف بودند كه در طي سالهاي تحصيل، تنها پيش يك استاد و در كارگاه مربوط به او نقاشي را دنبال كنند. كارگاه نقاشي هم از صبح شنبه تا ظهر پنجشنبه ادامه مييافت. هر غروب شنبه زمانِ قضاوت (ژوژمان) آثار دانشجويان و پذيرش يا عدم پذيرش آنها بود. در صورت عدم پذيرش، دانشجو موظف به تكرار آن بود
از ميان دو كارگاهي كه يكي توسط جواد حميدي و ديگري توسط حيدريان و جواديپور اداره ميشد، جعفري سر از كارگاه حيدريان و جوادي پور در آورد. طبعاً در اين كارگاه بيشترين كاري كه از دانشجويان انتظار ميرفت، بيان واقعنمايانه از موضوعاتي بود كه هر شنبه ارايه ميشد. به همين جهت، لازم بود تا در ابتدا دانشجويان روش بازسازي واقعيت را بياموزند.
«حيدريان از ما ميخواست تا خيلي دقيق طراحي كنيم. براي اين منظور و براي اينكه تناسب و روابط اجزا كلاسيك مجسمه را به ما نشان دهد، از ميله كاموا بافي و گاه شاقول استفاده ميكرد تا خيلي دقيق مطلبي را به ما تفهيم كند و يا نشان دهد، از ما ميخواست تا با ذغال تمام جزئيات نور و سايه مجسمه را نشان داده و كاملاً جنسيت گچي آن را آشكار كنيم.»
در هر صورت شوخ طبعي، بداهه گويي، حاضر جوابي و حضور ذهن عالي او دامنه دوستانش را خيلي وسيع كرد. ژيلا سازگار از همكلاسی های جعفري در باره آن دوران می گوید:«محمد ابراهيم جعفري دانشجوي دانشكده هنرهاي زيباي تهران، يك جوان سيهچرده بود با موهاي صاف و سياه و چشماني كه در عين سادگي برقي از درايت و زيركي در آنها بود. زياد حرف نميزد، اما وقتي معركه ميگرفت همه دورش جمع ميشدند و گوش ميدادند. آتليه كه ساكت ميشد، گويي حوصلهاش سر ميرفت، دوروبر را نگاهي ميكرد و چون استادي را در اطراف نميديد، ميزد زير آواز. ترانههاي محلي بروجردي ميخواند و گاهي اين ترانهها را خودش ساخته بود؛
دو تا كفتر سفيد و زعفروني/ نشستن دِسارِ سايه بوني/ سفيده نالس و سير شفق كرد/ سر كوه آفتو ميره مثل جووني.
گاهي با مهارت حيرتانگيز يك هنرپيشه تاتر در جلد استادان ميرفت و درست با صدا و تكيه كلامها و اصطلاحات آنها كار دانشجويي را به سؤال مي كشيد و گاهي اشعار عاشقانهاش را ميخواند كه براي مريم، دختر دايي جوانش سروده بود.»(۱)
حضور بهجت صدر و محسن وزيري مقدم در دانشكده هنرهاي زيبا، به نوعي پذيرفتن نوگرايي (البته با تاخيري چندساله) از سوي دانشكده بود.وزيري مقدم، در طي نهسال اقامت خود در ايتاليا، نه تنها با تازهترين اتفاقات هنري از نزديك آشنا شده و جوايز ارزندهاي برده بود، بلكه رفتهرفته به عنوان نقاش حرفهاي شهرت و موقعيت نسبتاً تثبيت شدهاي نيز مييافت. او در سال ۱۳۴۲ به ايران برگشت و در همان سال به عنوان دستيار جوادي پور در دانشكده هنرهاي زيبا مشغول به تدريس شد.البته اين همكاري يك ترم بيشتر دوام نياورد. وزیری مقدم درباره روش خود در اين سالها ميگويد: «با دانشجويان شروع به حرف زدن كردم. به آنها نميگفتم چگونه بايد نقاشي كنيد، بلكه مي گفتم چگونه بايد ديد، انديشيد، تحليل كرد و چطور در مقابل طبيعت و از دل آن راههاي خلاقيت را كشف كرد، آنها را با خود در تهران به ديدن موزههاي مختلف ميبردم و از روي كتابها، آنها را قادر به كشف راز و رمز نقاشيهاي موندريان، پل كله، كاندينسكي و... ميكردم و اين كه آنها چگونه از طبيعت شروع كرده تا به انتزاع رسيدهاند.»(۲)
«فرداي اولين روزي كه با وزيري كلاس داشتيم، به جاي يك اتود هفتگي، تمام ديوارهاي كارگاه پر شد از اتودهاي ما. به راحتي با او وارد بحث ميشديم، با هم چاي ميخورديم، سيگار به ما تعارف ميكرد و اغلب تعدادي كتاب با خود داشت كه به ما نشان دهد. حرف او اين بود؛ ميگفت: در ايتاليا وقتي كارم را به استادم نشان دادم، به من توصيه كرد؛ اين كارها براي نقاش شدن خوب است، ولي براي هنرمند شدن نه. اگر ميخواهي هنرمند شوي بايد يك خط قرمز روي همه آنچه تاكنون يادگرفتهاي بكشي و از صفر شروع كني و همين انتظار را هم از ما داشت.»
روابط وزيري مقدم با شاگردان خود به دانشكده محدود نميشد و خارج از آن هم ادامه مييافت. سفرهاي كوتاه و يا طولاني زيادي با هم داشتند.
«اين سفرها از زماني كه در دانشكده استاد ما بود اغلب با ماشين او و به اتفاق نامي، شيوا، اصغر محمدي شروع شد و تا اواسط سالهاي چهل ادامه داشت. با هم به خيلي از نقاط ايران سفر كرديم، در هر سفر او توجه ما را به ساختمانهاي قديمي، سنگقبرها، امامزادهها، شمايلها، خطوط و... جلب ميكرد. بهزودي نتيجه اين ديدارها و دريافتها در كارهايمان نمود يافت. يكبار هم سفر دوماهونيمهاي به اروپا داشتيم...تابستان ۱۳۴۹. ابتدا به رم رفتيم، بعد ناپل و چند شهر ديگر و سپس به آلمان كه آنجا يك ماشين خريديم و با آن به اتريش، هلند، بعد پاريس و بعد به لندن سفر كرديم. مجدداً به پاريس برگشتيم و در جنوب فرانسه پس از ديدن زادگاه سزان، راهي ايتاليا شديم. در اين سفر به هر كشوري كه وارد ميشديم، حدود يك هفته مي مانديم و او ما را به جاي زيادي ميبرد و نشان داد كه به راستي او اروپا را بهتر از بسياري از ساكنان آن ميشناسد.»
جعفري اولين نمايش گروهي نقاشي را به همت وزيري و در پارك دانشجو كنار خيابان برپا کرد.(۱۳۴۲)
سال ۱۳۴۳ تحصيلات او به پايان رسيد. پروژه پاياني او با قلمهايي آزاد و با رنگهايي نسبتاً فوويستوار اجرا شده بود. سال بعد با معرفي وزيري، به عنوان هنرآموز در هنرستان تجسمي پسران مشغول به كار شد. اين همكاري در طي يك دوره سهساله تداوم داشت. حسینعلی ذابحي، ايرج محمدي و حسن واحدي از جمله شاگردان او هستند.
«در آن موقع هنرجويان سه روز در هفته، از صبح تا ظهر را نقاشي داشتند و سه روز ديگر، مينياتور، و طراحي مستند ملي و آناتومي و تعدادي درس تئوري داشتند. هردو هفته يكبار به جاي طراحي و نقاشي در كارگاه مجسمهسازي كار ميكردند. پنجشنبهها، روز ژوژمان بود. در ژوژمان همه معلمها حضور داشتند و نمره ميدادند، وزيري، نامي، كاظمي ومن. سال بعد هم اصغر محمدي آمد. هنرجويان در يك دوره سهساله، فقط با يك معلم كلاس نقاشي و طراحي را ميگذراندند.»
در بهار سال ۱۳۴۴ «كانون آموزش هنرهاي تجسمي» را به راه انداخت كه بعدها با نام «آتليه كنكور» شهرت يافت. سال ۱۳۴۷ آغاز همكاري او با هنركده تزييني (دانشگاه هنر فعلي) است. او ابتدا به عنوان دستيار وزيري مقدم تدريس ميكرد. اوج كارهاي اين دوره او، كارهايي به رنگ خاك است كه تداعي كننده صحراها و بناهاي كاه گلي ايران ميباشد.(۱۳۴۷)او بيشتر دسته اخير از تجربههاي خود را در نمايشگاههاي گروهي سالهاي قبل از انقلاب به نمايش در آورد. از جمله: بيينالهاي تهران (۱۳۴۳ و ۱۳۴۵) به مناسبت روز مادر و مدتي بعد به مناسبت حقوق بشر در گالري نگار، نمايش گروهي در آلمان، جشن هنر شيراز، نمايش گروهي در اصفهان، فستيوال هنر در كاني سورمر (جنوب فرانسه) كه برنده جايزه ملي فرانسه شد. (۱۳۵۳)، نمايش گروهي نقاشان معاصر ايران در تهران ۱۳۵۵.
در اوایل سال ۱۳۵۴ يك بورس مطالعه و كار در فرانسه گرفت. او پس از بازگشت به ايران، يكسال بعد -۱۳۵۶-به عضويت هيئت علمي هنركده تزييني درآمد. مدتي كه در فرانسه گذشت (تابستان۱۳۵۴ تا پائيز ۱۳۵۵) ابتدا به قصد تحصيل بود كه خيلي زود از آن منصرف شد و حضور در موزهها، گالريها، خيابانها و شهرهاي فرانسه و گشتوگذار و ديدار ديدنيها و رابطه با مردم و هنرمندان فرانسه را بر آن ترجيح داد. سال بعد نيز، نمايشگاه «واش آرت» در آمريكا، به اتفاق مميز، ماركو گريگوريان، سيراك ملكنيان،غلامحسین نامي، مسعود عربشاهي و پرویز كلانتري؛ بهانهاي براي حضور يك ماهه، گشتوگذار و جستجو در موزهها؛ گالريها و اطلاع از تازهترين اتفاقهاي هنري شد.
فعاليت نقاشی او، بعد از تحصيل، با آبرنگهايي ادامه يافت كه در سفرها و از چشماندازها ميكشيد. آبرنگهايي كه بعدها، براي بيان دنياي شاعرانه او تبديل شد.
در سال ۱۳۵۶ به همت فيروز شيروانلو، كتابي با عنوان «پيشروان هنر معاصر» به چاپ رسيد، شامل طراحي پرترههايي است كه توسط تعدادي از نقاشان فعال در آن زمان اجرا شد، در اين مجموعه از جعفري چهارده اثر به چاپ رسيد. «چهره گشايان»عنواني است كه شيروانلو به عوض «طراحان» در اين كتاب به كاربرده است.
سال 1358، از تدريس در دانشگاه كنار گذاشته شد. اين محروميت بيش از دوسال ادامه يافت.
"به حسين كاظمي (۱۳۰۳-۱۳۵۷)تهمت «مامور سيا» بودن را زدند. از من خواستند كه كمتر رابطهاي با او داشته باشم." با اين تهمت و بعد از مدتي، براي هميشه كاظمي از ايران رفت و تنگدستانه در پاريس زندگي كرد و همانجا نيز مرد.
بعد از انقلاب فرهنگي و بازگشايي دانشگاهها، تدريس در دانشگاه ادامه پيدا كرد. اوج سالهاي جنگ بود و شعرها و نقاشيهاي او بيتاثير از اين فضا نبود:
دهه شصت را / در مهتاب شمردم،/ دوازده بهار كوتاه بود/ در يك زمستان بلند/ در آفتاب شمردم،/ سيزده زمستان كوتاه بود/ در يك بهار بلند
اگر ريشه در خاك داري/ ميرويي/ چه باور كني، چه انكار/ شاخهها را
سرما و گرما ميسوزاند/ ريشهها را نه./ ميپرسي/ دهه شصت چگونه گذشت؟/
اين ضربالمثل را هيچ كجا نشنيدهام: / تفنگت را كه گرفتند،/ تيروكمان كودكيت/ خطا نميكند.!
در آبرنگهاي اين زمان او، رنگها تيرهتر و سياهي حاكم ميشود و خرابهها موضوع كار او ميشوند.
«من فكر ميكنم وقتي حافظ سرود «شب تاريك و بيم موج و گردابي چنين حايل»، يا نيما پرسيد كه «به كجاي اين شب تيره بياويزم قباي ژنده خود را» دقيقاً خيال شكوه و شكايت از يك تنگناي اجتماعي يا سياسي را شايد نداشتند، اگر امروز هر يك از ما در هر تنگنايي اعم از اقتصادي يا سياسي يا اجتماعي يا فردي، سخن آنها را شرح روزگار خود پيدا كنيم، اين به دليل همان گستردگي ذهن و حس هنرمند است كه پيامش چنين پابرجا باقي مانده است و چنين به زيبايي زبان گوياي مردم خود شده است.» (۳)
نخستين نمايش انفرادي آثار او در سال ۱۳۶۸ و در گالري گلستان اتفاق افتاد و شامل چهل ودو اثر آبرنگ از آخرين كارهاي او بود. نمايشگاه دوم -۱۳۶۹- با عنوان «عبور» شامل مجموعه آبرنگهايي تكفام با كادرهايي كشيده و يا بلند است و نقاش سعي در تجسم حركت و ديدن سريع منظرهاي را داشت. مثل حركت تند و پرشتاب اتومبيل يا قطار و مناظر نزديكي كه از مقابل ما ميگذرند. نمايشگاه بعدي او - ۱۳۷۱- شامل مونو پرينتهايي با عنوان «شكوه ويراني» با مضمون خرابهها است كه در گالري گلستان اتفاق افتاد.
حسين عليذابحي درباره اين نمايشگاه نوشت: «مردي كه ايام كودكي و نوجواني خود را در كنار ديوارهاي كاهگلي گذرانده است، خاطره آنها چنان در اعماق وجودش ريشه دوانده كه در ايجاد جوهره هنري آثارش نقشي اساسي را ايفا ميكند ... خطوط و لكههاي اضافه شده بر عناصر ايستا، كه گاهي آنها را قرباني كرده، از روحيه جستجوگر نقاش نشات گرفته است... عناصري كه به يكديگر پيوند دارند، بيانگر (Pantheisme) وحدت وجودي است، بهاين معني كه انسانها نيز همانند ساير عناصر تابلو ارزش دارند و نه بيشتر.همهچيز را در ارتباط با هم و نهايتاً يك چيز ميبيند. ديوار هم مثل انسان با انساني ديگر درحال گفتگو است و فعل و انفعالاتي مرموز و ناشناخته بين تمام اين عناصر در جريان است كه گويي ممكن است لحظهاي ديگر محو شوند.او در حاليكه واقعيت را درك كرده يك نئورمانتيك است. برگشت او برگشتي تاريخي نيست بلكه برگشت خاطرات كودكي است كه ظاهراً تحت تاثير ديوارها، گليمها و نقش و نگارها است. اگر آنها را عريان كنيم خواهيم ديد چيزي جز خاكستري به جا نميماند.»
چهارمين نمايش آثار او -۱۳۷۳-شامل نقاشيها و مونوپرينتهايي با كادرهاي بلند و ريتمهاي عمودي است. قرهباغي درباره نمايشگاه چنين نوشت: «آنچه در بدو ورود به نمايشگاهاش به چشم ميخورد ابعاد غيرمتعارف تابلوها و رنگ كموبيش يكسان آنها بود. رنگها بيشتر خاكستري، آبي- خاكستري روشن، قهوهاي روشن، آبي- فيروزهاي كمرنگ بود وگهگاه تاشي اخرايي يكنواختي آنها را برهم ميزد. در آثار او مضامين متنوعاند و اشيا متفاوت اما ضربآهنگ رنگ يكسان ميماند. نه در پيشزمينه تابلوهايش رنگي است كه واقعيتي ملموس را تداعي كنند و نه در آسمان و افق دوردست رنگي كه بيان كننده ژرفا باشد. كيفيت ذهني و تصويري كه در اين رنگها نهفته است تماماً براي رهايي از واقعيت قراردادي و گام نهادن به قلمرو شاعرانه و روياگونه به كار رفته است.»(۴)
نمايشگاه ديگر او شامل پرترههايي الهام گرفته از «يك گبه مردبافت لُر كه شايد آن را چوپاني ميان سال بافته بود، با حاشيهاي از خطاهاي آزاد و نواري از چارگوشهاي سياهوسفيد كه به احتمال قريب به يقين اشارهاي به مرگ و زندگي بود و زمينهاي سرخ، غني شده با تضاد اشيا و طرح آزاد چهرهاي با دوچشم وحشتزده و دندانهايي كه خشم و درد را صراحت سياه و سفيد پنهان داشت. پرترهاي كه اگر آن را در كتاب «پل كله» نقاش، فيلسوف معاصر و معلمي بزرگ ميديدي، ميتوانست در شمار كارهاي خوبش باشد، در حالي كه سالها قبل از تولد «پلكله» در بين عشاير لر بختياري بافته شده بود...»(۵)
به سال 1377 در گالري گلستان نمایشگاه دیگری برپا کرد عنوان اين نمايشگاه «كتيبههاي خوانده نشده» بود كه با الهام از شعري از نادر نادرپور كشيده شدند. اين شعر اينگونه آغاز ميشود:
در شهر ناشناختهاي گام ميزدم ديوارهاي شهر مرا ميشناختند...
به بهانه اين نمايشگاه در گفتوگويي با «توكا ملكي» ميگويد: «به نظر من هنرمند آهنگساز يا آهنگساز هنرمند، ململ خيال خلاق خود را به روي صداهاي نو مياندازد و مانند كسي كه پروانهها را با تور مخصوص خود شكار ميكند، ملوديهاي تازهاي را كه در باغ خاطرش ميپرند به تور مياندازد. «پل كله» ميگويد: «هنرمند ديدنيها را تكرار نميكند، بلكه به ناديدهها خاصيت ديده شدن ميبخشد.» و اين گفته درباره تمام هنرها صدق ميكند.»(۶)
جعفري در چند، سالانه و دوسالانه به داوري آثار پرداخت. در نخستين (و آخرين) دوسالانهي بينالمللي طراحي كه به سال ۱۳۷۸ در موزه هنرهاي معاصر تهران برگزار شد، در حاليكه ميدانگاه ورودي موزه را به آثار داوران اختصاص داده بودند، او ديوار سفيد موزه را به عنوان اثر خود معرفي كرد و اين شعر را مقابل آن گذاشت:
«پرندهاي پشت ديوار كاهگلي ميخواند/ ديوار را نقاشي كردم/ باران باريد/ ديوار پاك شد/ بوي كاهگل و آواز پرنده ماند.» و اضافه كرده بود: «اين ديوار را به احترام همه طرحهايي و كساني كه براي انتخابشان دست بالا بردهام، سفيد نگهميدارم به اميد روزي كه من و ديگراني كه آرزوي خلق كردن دارند، به آرزويشان برسند.»(۷)
-----------------------------------------
پي نوشت
۱- ژيلا سازگار (همكلاس جعفري كه مقيم آمريكا است). ماهنامه پر. سال نهم، شماره ۹۹ ص ۱۶
۲- نقاشان معاصر ايران. تنديس شماره ۷۱ فروردين ۱۳۸۵. ص ۵
۳- ژيلا سازگار. پيشين. ص ۱۸
۴- نقاشي حق انسان معاصر است. آدينه شماره ۵۳. ص ۲۶
۵- زندگي در فاصله نفسهاي تو شكل ميگيرد. روزنامه آريا. آذر ۱۳۷۷ شماره ۱۰۱ ص ۷.
۶- پيشين.
۷- كاروكارگر. پنجشنبه ۴ آذر ۱۳۷۸. شماره ۲۶۱۳. ص ۸

