تبليغاتX
قاب بی شیشه
                                                احمد نصراللهی

                                                          

متولد پنجم تيرماه ۱۳۳۰ بابل

ديپلم كشاورزي ۱۳۵۱

 

۴۰ نمايشگاه انفرادي در ايران و چين

بيش از شصت نمايشگاه گروهي در ايران،

 ايتاليا، چين، امارات عربي، انگلستان، سوئيس

 

احمد نصرالهي در فاصله بيست كيلومتري شمال بابل، در روستاي بايكلاي، به دنیا آمد. پدر كشاورزي بود و مزد او از كار ، سهم كمي بود، كه ارباب ده به او مي‌داد.

اولين سال تحصيل در دبستان،«تكيه» ده كلاس درس شد.

 «تكيه مقابل قبرستان بزرگ ده بود و من به‌راستي گاهي اجدادم را خوابيده در مقابلم مي‌ديدم.»

و شوق دیدن تصاویر کتاب و نقاشی و خط خطی روی تصاویر آنها:

«مادرم نگران بود كه خط‌خطي كردن عكس شاه و فرح براي‌مان دردسر‌ساز شود و پاي ژاندارم‌ها به ميان بيايد. ترس و نگراني مادرم به قدري زياد بود كه مرا نيز سخت مريض كرد و تا يك‌ماه در تب مي‌سوختم.»

بعد از مدتي هم ياد گرفت به‌جاي نقاشي روي تصاوير، بهتر است از روي آن‌ها نقاشي بكشد. همشاگردي‌ها اولين مشوقان او شدند. معلم كلاس پنجم هم مشوق ديگر او شد.

 

در باريكلاي فقط تا كلاس پنجم مي‌شد درس خواند، بنابراين پدر، او را براي ادامه تحصيل به شهر بابل فرستاد.

«اتاقم به اندازه ۳×۲ متر بود. براي اين‌كه رطوبت اذيتم نكند، با مقدار زيادي كارتن كف آن را پوشاندم. هنوز برق نداشت و با چراغي نفتي آن را روشن مي‌كردم. شب‌ها به‌خصوص خيلي سخت مي‌گذشت. وقت خواب، همه جا را سكوت و تاريكي مطلقي فرا مي‌گرفت. در اين سكوت و تاريكي، هر صدايي براي من تبديل به هيولا يا جانوري مخوف مي‌شد.»

كلاس ششم را در دبستان «عموزاده» درس خواند. و براي تحصيل در دبيرستان در مدرسه «آيت‌الله نوري» ثبت‌نام كرد.. دل به درس نمي‌داد. آن سال رفوزه شد. اما به هر طريق بود می بایست ديپلم را مي‌گرفت. در هنرستان فني‌وحرفه‌اي «نوشيرواني» بابل- كه اولين سال تاسيس آن بود- در رشته مكانيك ثبت نام کرد. سه سال سپري شد.و برای دریافت دیپلم به ساري رفت. هنرستان كشاورزي ساري شبانه‌روزي بود و ديگر نه مشكل غذا داشت و نه تنها مي‌ماند. (۱۳۴۷-۱۳۵۱)

در همان زمان سه سال خشك‌سالي پي‌درپي و قطحي، پدر را مجبور به فروش و ترك‌مايملك خود در روستا و مهاجرت به شهر كرد. به بابل مهاجرت کردند و فروش ميوه با چرخ‌دستي، حداكثر كاري است كه در توان پدر بود. مادر نيز، به كار در خانه مردم و رختشويي مشغول شد.

 «مادرم گاهي با خود كفش و لباس‌هايي كه به او داده بودند براي ما مي‌آورد، ما هم آن‌ها را مي‌پوشيديم. ولي از اين شرايط واقعا رنج مي‌بردم. پسر بزرگ خانواده بودم، و دوست داشتم براي تغيير اين شرايط كاري كنم. مصمم بودم به هر طريق و هرچه زودتر آن‌قدر ثروتمند شوم تا اين وضعيت را جبران كنم.»

نقاشي اميدي براي كسب درآمد شد. كپيه‌هايي را مي‌كشيد و می فروخت.

«يكي از معلم‌هاي هنرستان به نام مهندس دهقان، كه در امريكا تحصيل كرده بود، وقتي تلاش و نقاشي‌هايم را ديد، خيلي تشويقم كرد. جايي را بيرون خوابگاه برايم فراهم كرد، رنگ، بوم و سه‌پايه دراختيارم گذاشت و گفت تو فقط نقاشي كن. اصلاً هم نگران نمره درس‌هايت نباش.»

سال پنجم دبيرستان، در مسابقات دانش‌آموزي شركت كرد، و صاحب عنوان شد. تابستان همان سال نيز به اردوي ده روزه‌اي در منظريه تهران فرستاده شد. اولين بار بود كه تهران را مي‌ديد.

ديپلم كه گرفت به سربازي رفت. (۱۳۵۱-۱۳۵۳) همان سال ازدواج كرد.

 «هزينه ازدواج و تشكيل زندگي را از طريق فروش نقاشي‌هايم تامين كردم.»

 بعد از دوره آموزشي به عنوان «سپاه ترويج آباداني» به يكي از روستاهاي اطراف سنندج فرستاده شد، و همسرش را نيز با خود برد. بعد از سربازي، به بابل برگشت، و به استخدام آموزش و پرورش درآمد، و به عنوان مربي تربيت‌بدني به خدمت مشغول شد. (۱۳۵۳-۱۳۸۲)

هنوز نقاشي كپي كار بود، ولي رفته‌رفته دوستي‌هايي شكل گرفت كه موجب تجربه‌هاي تازه‌اي براي او شدند.

محمدمهدي عليزاده و ناصر امامي، دوستاني بودند كه به همراه آنان براي نقاشي منظره به طبعيت مي‌رفت.

«با ناصر كه براي نقاشي مي‌رفتيم، مثل ونگوگ كلاه حصيري روي سرمان مي‌گذاشتيم و سعي داشتيم مثل هم او نقاشي كنيم.» از طريق امامي با «ابوالقاسم اسماعيل‌پور»(۱) نيز آشنا شد.

 

اوج‌گيري بحران در آغاز سال‌هاي پنجاه، محدود به تهران نشد و دامنه آن به بسياري ديگر از شهرها گسترش يافت. بابل با سابقه روشنفكري ديرينه‌اي كه داشت بسيار مستعد براي پذيرش دگرگوني؛ حضور نصراللهي دراين فضا، چشم‌اندازهاي تازه‌اي مقابل او گشود.

«ناصر حريري پيش از اين انجمن شعري را تشكيل داده بود كه از جمله اهداف آن كتاب‌خواني نيز بود. بعد او با همراهي حسين گلبا، گروهي از نقاشان بابل را با عنوان «گروه نقاشان آزاد» گردهم جمع و اولين نمايشگاه خود را در خانه فرهنگ بابل برگزار كردند. (۱۳۵۵) در يك بولتن هم اهداف خود را از تشكيل اين گروه شرح دادند. شناسايي نقاشان و علاقه‌مندان به نقاشي، از جمله اهداف اين گروه بود، و به موازات آن آموزشگاهي نيز به اسم «آموزشگاه تجسمي آبي» تاسيس كردند...اين آموزشگاه تا مدت‌ها، به‌طور مستقيم شهريه‌اي از هنرجويان خود نمي‌گرفت. در واقع صندوقي در محل آموزشگاه بود و هنرجويان، اگر تمايل داشتند، پولي در آن مي‌ريختند. بيشتر هزينه‌ها، از طريق ماهيانه اعضا تامين مي‌شد...از جمله اهداف‌ ديگري كه اين گروه دنبال مي‌كرد، دعوت از هنرمندان مطرح مثل علي‌اكبر صفاييان، بهرام عاليوندي، اسماعيل مرزايي، بهمن جلالي، نصرالله كسراييان، محمد حقوقي و... بود كه به بابل آمده، كارهاي اعضا را مي‌ديدند، راهنمايي مي‌كردند، و گاه سخنراني عمومي براي آن‌ها گذاشته مي‌شد. علي‌اكبر صفاييان، تا مدت‌ها، هر ماه بدون هيچ‌گونه چشمداشتي به بابل مي‌آمد و با نقاشان ارتباط بسيار نزديكي پيدا كرده بود...مدتي بعد حسين گلپا، تصميم به مهاجرت به ايتاليا را گرفته بود، و من دعوت شدم تا به جاي ايشان مسئوليت تجسمي گروه و آموزشگاه را به عهده بگيرم.براي اين منظور نيز از من خواسته شد تا تدريس «در خانه جوانان» را كنار بگذارم. بعداً فهميدم اين كارشان نوعي موضع‌گيري سياسي بود. هم‌چنين چون مدرك تحصيلات عالي نداشتم، لازم شد تا توانايي‌ام مورد ارزيابي قرار بگيرد. به همين جهت ابتدا به اداره فرهنگ و هنر تهران و از آن‌جا نيز به هنرستان تجسمي پسران معرفي شدم. مرحوم حسين شيخ و بهرام عاليوندي، هركدام جداگانه كارهايم را مورد ارزيابي قرار داده و تاييد كردند.»

 
حضور نصرالهي در «گروه نقاشان آزاد»، او را در فضايي روشنفكرانه، فعال و با انگيزه قرار داد، و فرصتي شد تا ضمن آشنايي با نوگرايي و برخي از نقاشان نوگرا، در جريان انديشه‌هاي رايج روشنفكري نيز قرار بگيرد. «به حدي شيفته خواندن شدم، كه شب‌ و روزم غرق در آن شد. دوست داشتم كاري به جز آن نداشتم...چون در طول روز درگير كارهاي گروه بودم و فرصتي نبود، شب‌ها تا ديروقت، كارم خط‌كشي و نقاشي روي بدنه و اتاق كاميون‌هايي بود كه در مازندران ساخته مي‌شد.»

در اواخر سال‌هاي پنجاه و اوايل سال‌هاي شصت، هنگامي كه اختلاف میان گروه‌هاي سياسي در ايران به اوج رسيد و نبردهاي مسلحانه آغاز شد، فعاليت‌هاي آن‌ها متوقف، و اعضاي گروه پراكنده و «آموزشگاه تجسمي آبي» نيز تعطيل شد.که براي احمد نصراللهي مدتي زمان برد، و فاصله‌اي دو يا سه‌ساله در روند تجربيات او به‌وجود آورد، در عين حال اين فاصله زماني براي او اين مزيت را داشت كه وقتي مجدداً نقاشي را شروع كرد، كارش با تمركز و آگاهي بيشتري همراه شد.از اين به بعد، تجربه‌هاي او به استفاده از رنگ روغن و يا آب رنگ و آب مركب و نقاشي از طبيعت و با قلم‌هايي آزاد و فضايي اكسپرسيونيستي محدود شد. اين سه سال زمان مناسبي براي بازنگري تجربه‌هاي گذشته و برخوردي آگاهانه به مقوله نقاشي بود. او، هم جايگاه خودش را به عنوان يك نقاش، و هم جايگاه نقاشي را به عنوان هنر، و زباني تجسمي، مورد ارزيابي قرار داد. بنابراين، انجام بسياري از كارهاي گذشته را كه صرفا جهت امرار معاش به آن مي‌پرداخت، كنار گذاشت، و تلاش كرد تا از نقاشي به عنوان وسيله‌اي براي بيان خواسته‌ها، انديشه‌ها و احساسات خود بهره برد.

 در اين مسير آن‌كه بيش از هركس راهنماي او شد، دوست آغاز جواني‌اش «ابوالقاسم اسماعيل‌پور» بود. «دكتر اسماعيل‌پور دنياي نمادها و نشانه‌ها را به روي من گشود، و ريشه‌ها و ارزش و اعتبار آن‌ها را براي من شرح داد. او مرا با نمادها و نشانه‌ها و مفاهيمي آشنا ساخت كه از اعماق تاريخ، و از آرزوها، اميدها، حسرت‌ها و دردهاي مشترك بشري ريشه مي‌گرفتند.توسط او مطالعات من نظم پيدا كردند، و در راهي افتادم كه ديگر ثروتمند شدن هدفم نبود، بلكه آموختن و آموزش مهم‌ترين هدف‌هايم شدند.»

بعد از اين روش كار او كاملاً تغيير كرد. و اسلوب كار او عبارت مي‌شود از بكارگيري خطوط كناره نما سطوح نسبتاً تخت و درخشان رنگ، و سادگي گاه در حد ايجاز فرم‌ها و اشيا، و استفاده از نمادهايي چون گاو، درخت، زن، ماه، پرنده و ... «به روايت يك اسطوره ايراني ماقبل زرتشت كه به دوره هنر ايراني مربوط مي‌شود، گاو نخستين آفريده است. مهر يا ميترا كه يكي از خدايان هند و ايراني است، با پيام خورشيد، گاو را دستگير و به غاري مي‌برد و او را در آن‌جا قرباني مي‌كند. معجزه قرباني گاو اين است كه سراسر زمين سرسبز شد، از مغز او سرسبزي، از خونش تاك، و از ستون فقراتش حبوبات، و از نطفه‌اش انواع و اقسام جانوران به‌وجود آمده است.»(۲)

نصراللهي تجربيات جديد خود را در ابتدا در مازندران (۱۳۶۶ بابل و ۱۳۶۷ ساري) و سپس در تهران به نمايش گذاشت (۱۳۶۸ گالري سيحون)

 

ابوالقاسم اسما‌عيل‌پور در بروشور نمايشگاه در شهر ساري (۱۳۶۷)، كارهاي او را به سه دوره تقسيم كرده است:

 «زمينه اصلي گروه نخست تابلوها، طبيعت محض است. طبيعت بي‌حضور انسان. كه حال و فضاي خاص خود را دارد... طبيعتي خيال‌گونه و وهم‌آميز، با ريشه‌هاي هميشگي كه در زمين و آسمان دوانده شده است...

گروه دوم آثاري است كه انسان وارد طبيعت نو آفريده نقاش مي‌شود. آرامش خيال‌انگيزي كه بيننده در تابلوهاي گروه نخست فرا چشم آورده بود، ناگهان درهم مي‌شكند، و با بيم و اميد و دردهاي انسان آشنا مي‌شود...

سومين دوره كار هنري نقاش گويي يكي از پربارترين ادوار زندگي هنري اوست. اين نكته را از كيفيت اين دسته آثار او مي‌توان دريافت. آثار اين دوره، بي‌ترديد متاثر از سوررئاليسم است. البته به زعم من سوررئاليسمي است كه رنگي مشرق زميني و ايراني يافته و در پي هويت است...»(۳)

 

حميد پيرنيا درباره نمايشگاه او در گالري سيحون (۱۳۶۸) مي‌نويسد:

 «آثار به نمايش گذاشته دو گروه را شامل مي‌شوند: آن‌هايي كه رنگ روغن هستند و در قطع‌هاي بزرگ، ديد منحصر به فردي را شامل‌اند، گرچه هضم خطوط و چيرگي در كاربرد رنگ، تدريجاً به دل مي‌نشينند. استفاده از خطوط بدون زاويه، و داراي انحناهاي متعدد، علي‌رغم ظاهر مدرن تابلوها، نشان از دل مشغولي ذاتاً روستايي نقاش دارد. سمبل‌هاي گاو شيرده و... استفاده جابه‌جا از تصاوير زنان ساده و زحمت‌كش خطه شمال ايران دستمايه بسياري از تابلوها را تشكيل مي‌دهند...

گروه دوم آثار نقاش به يك‌سري كارهاي گواش و پاستل در اندازه‌هاي كوچك بر مي‌گردد. او با استفاده از تصاوير روزنامه‌ها و مجلات به عنوان بافت اصلي كار، برداشت ذهني خود را به آن‌ها افزوده و تصوير ثابتي پديد آورده است...»(۴)

 

در بررسي آثار نصراللهي، جايگاه او به عنوان يك معلم را نيز نبايد از نظر دور داشت. وي فعاليت آموزشي خود را مجدداً از سال ۱۳۶۳ پي‌گرفت، و آموزش نقاشي به كودكان بخش مهمي از فعاليت‌آموزشي‌ شد. «يكي از دلايل ماندن در اين خانه كوچك در كنار بابل، شايد حضور همين پرندگان كوچولو بوده است تا مرا در كوچه‌هاي باريك اين خانه تا به خانه‌هاي ديگر ياري دهند تا ذره‌اي از وجودم را به پرواز درآوردم و تحصيلاتم در همين دانشگاه كوچك آغاز شد.»(۵)

ويژگي‌هايي چون استفاده از رنگ‌هاي ناب، به‌‌كارگيري خطوط غالبا تيره، اجراهاي في‌البداهه و سريع در نقاشي‌هاي او، از جمله مواردي هستند كه وابستگي آثارش را، از يك‌سو به نقاشي كودكان، و از سوي ديگر، نگاهش را به تاريخ نقاشي و دستاوردهاي تجسمي نيمه آغازين سده بيستم نقاشي غرب را نشان مي‌دهد.

نمايشگاه‌هاي بعدي او در بابل (۱۳۶۹ و ۱۳۷۰ آتليه آبي) و در تهران (۱۳۶۹ گالري سيحون و ۱۳۷۰ گالري نور)، برپا شد. اسماعيل‌پور درباره اين مقطع از كارهاي وي مي‌نويسد:

«او با انواع رنگ‌هاي آبي و سبز زندگي مي‌كند. در آثارش حركت موج مي‌زند و از عناصر به گونه‌اي كمك مي‌گيرد كه بيننده احساس حركت مي‌كند. در كنار رنگ‌هاي عمدتا آبي فيروزه‌اي- نماد هنر اصيل ايراني، سبز، سرخ و صورتي، عنصر خط حاكم است كه با رنگ سياه، سطوحي بي‌نظير مي‌آفريند، گاه سطوحي وسيع، گاه خرد و كوچك. عمده‌ترين ويژگي آثار اين نقاش، سطوح رنگارنگ و خطوط منحني است. او نقاش سطح است و نه حجم، و در اين گستره، بيش از همه متاثر از شاگال و پل‌كله است. ويژگي ديگرش اما نگاه شرقي اوست. خطوط مشبك‌ رنگارنگ، ارسي يا شيشه‌هاي هندسي خوش تراش و رنگين- آبي، زرد، سفيد، سبز و عنابي- گلبوته‌هاي چادر و پيراهن كه يادآور جامه‌هاي سنتي زادگاه سرسبز او مازندران است. در برخي از تابلوهايش،... رگه‌هاي اكسپرسيونيستي مي‌توان ديد.

با اين حال، او از اسم‌ها به دور است و همواره بر آن است كه چيزي نو بيافريند.

به طوركلي تابلوهاي اين نمايشگاه را به سه دسته عمده مي‌توان بخش كرد:

۱- نگاره‌هاي گاو كه بعضاً يادآور اسطوره گاو در ايران باستان است،...

۲- نقوش آركائيك يا باستانگرا،... كه متاثر از نقاشي دوران غار و نگاره‌هاي مصر و ميان‌رودان است.

۳- تابلوهاي چهره‌پراز كه عمدتا شامل چهره‌‌هاي زن، مادر و كودك است. در اين آثار، نقاش از شگرد نقاشي كودك بسيار بهره مي‌گيرد و اين حاصل سال‌ها كار نقاشي با كودكان است.

... در كار تعليم نقاشي به كودكان، بايد گفت كه كودكان بيشتر به او تعليم مي‌دهند تا او...»(۶)

و اصغر پريدل در نشریه گردون نوشت:

«آدم‌ها، پرنده‌ها و گاو‌ها با مضامين گسترده‌شان در آثار نصراللهي سيطره‌اي نيرومند دارند و گوناگوني مضامين با خطوط مكرر، زبان تصويري او را تا حدودي تضعيف مي‌كند. به همين سبب، زبان تصويري ژرف و استوار و به ويژه مستقل در تابلوهاي او رنگ مي‌بازند، مضامين و خطوط نمي‌گذارند رنگ‌ها زبان آتشين خويش را شعله‌ور سازند. اگر نقاش مي‌خواهد در راه شكوهمند و پويايي كه برگزيده است به زبان تصويري كاملاً مستقل دست يابد، بهتر كه خود را از قيدوبند مضامين و موضوعيت، رها كند و تنها با رنگ‌هاي نو ساخته و بديع، مايه‌هاي ناديده و خودآگاه را دور از هرگونه «نقاشي- كلام» نقش زند.»(۷)

 

نصراللهي در ادامه كار خود، باز هم تا حد امكان نقوش كارش را ساده‌تر مي‌كند، به گونه‌اي كه گاه مانند نقوش سفالينه‌ها در شوش يا سيلك، تنها طراحي سايه‌وار از آن به جا مي‌ماند. (گالري سيحون ۱۳۷۱)

«اشكال و تصاوير او عمدتاً دو بعدي و فرم‌ها تا اندازه‌ زيادي، بدوي و كودكانه است.خطوط كناره‌نما نسبتاً زمخت و سنگين، و خط‌هاي «زير» غالباً آشكار و ظريف است. سادگي و انتزاع واپسين پيام اوست. خط و رنگ دستمايه اصلي نقاش است. او عمدتاً از خطوط منحني و قوس‌دار بهره مي‌گيرد. رنگ‌هايش چون نبض او تند مي‌زند... شمع، طاق و محراب و ماه موتيف‌هاي تازه و ويژه نصرالهي‌اند كه ابهامي راز‌گونه دارند. اين رازگونگي در عين حال ساده، او را به مسير ويژه‌اي سوق مي‌دهد كه نقاش ناگزير بايد از آن بگذرد.(۸)

 

حميدرضا رحمتي ضمن اشاره به سادگي و صميمت آثارش مي‌نويسد:

 «كار او موقعيت انساني را باز مي‌تابد كه در آغوش طبيعت زندگي مي‌كند و هنوز ارتباطش را با صيد و مظاهر ابتدايي زندگي حفظ كرده است. جذابيت كارهاي نصراللهي گذشته از نرمش قلم‌زني، شناخت رنگ، گونه‌گوني بافت، حاصل برخورد حسي او با عناصر تصويري است. كارهاي او تجربه عاطفي انساني را تصوير مي‌كند كه نقاشي را با دروني‌ترين زواياي وجودش درآميخته است...پيكره‌هاي سايه‌وار نصراللهي هنوز تكرار خودنگاري انسان نخستين است. گل و گياه هنوز از نقش سفالينه فراتر نرفته‌است، گاو همان گاو نقاشي غار است، تكرار نقش‌مايه‌ها، روي هم افتادن خطوط، تداخل سطح‌ها، بستر ناهموار رنگ، دورگيري رنگ با خط و... همه‌و همه عواملي هستند كه ساختار نقاشي بدوي را مي‌سازند و قبل از اين، ديگران بسيار آن‌ها را كشف و تحليل كرده‌اند. نقش نصراللهي در تحول و نوسازي اين ساختار چه بوده است؟»(۹)

 

حاجي فيروز موضوع نمايشگاه بعدي اوست (۱۳۷۱ آتليه آبي، ۱۳۷۳ گالري سيحون). وي درباره نحوه شكل‌گيري اين ايده مي‌گويد:

 «حاجي فيروز براي من يك اتفاق خوش‌آيند و ناآگاهانه بود.در يك عصر غم‌انگيز و دلتنگ زمستاني با دوستي در شهر قدم مي‌زديم و صحبت از نزديك‌شدن ايام نوروز و چهارشنبه سوري بود. جنب‌وجوش مردم بازار را مي‌ديدم كه خودشان را براي جشن نوروز آماده مي‌كردند، اما من در اين ميان احساس مي‌كردم كه چيزي كم است و حاجي فيروز را در اين ميان، خالي ديدم. من پيشينه سي‌ساله به حاجي فيروز دارم و هنوز سرشار، از دايره‌هاي آن زنگي سياه هستم. همان شب به گالري آمدم. در آن زمان، عموماً در گالري زندگي مي‌كردم. حال عجيبي داشتم و به همان دوستم، زنگ زدم و گفتم با ديوان مولوي به گالري بيايد و اين اشعار را برايم بخواند كه من دارم حاجي فيروز مي‌سازم. آن شب در هيجان عجيبي به سر مي‌بردم كه شايد كسي باورش نشود. من در سرماي شديد زمستاني پر از گرما و انرژي بودم. پا برهنه در گالري مي‌دويدم. به دوستم گفتم جلوي من نيا. فقط مي‌خواهم صدايت را بشنوم. واقعاً خودم به شكل حاجي فيروز شده بودم و تا قبل از طلوع خورشيد، همه اين تابلوها را كشيدم.»(۱۰)

 

احمد نصراللهي به طور مرتب هرساله نمايشگاه‌هاي انفرادي نقاشي خود را در بابل و تهران (گالري سيحون) پي‌گرفت، و ساده سازي‌هايش را تا حد اشاره‌هاي كوتاه به اشيا ادامه داد. در اين حالت دو سه خط عمودي نشانگر نيزار، چند برگ به معناي درخت يا درختان به لكه‌اي رنگ، دريا، خطي منحني، تپه يا كوه و...به تدريج سطوح وسيعي از رنگ نسبتا تخت اطراف پيكره‌ها قرار گرفت. بدين‌ شكل، سطح بوم بستر مي‌شد كه نشانه‌ها يا اشاره‌هاي بسيار ساده و پراكنده‌اي از اشيا روي آن قرار مي‌گرفت. ارتباط اين اشيا باهم و معناي نماديني كه هركدام  يا در ارتباط با هم داشتند، مضمون آثار را به‌وجود مي‌آوردند.

 

خط (نگارش) عنصر ديگري است كه از اواسط سال‌هاي هفتاد به‌طور جدي وارد فضاي نقاشي‌هاي نصراللهي شد. طبعاً اين خط نوشته‌ها به قصد توضيح چيزي نبودند، و نقش نمادين، كلام‌گونه و بافت آن مدنظر بود.شكل معكوس نوشته‌ها و سطح رنگي كه گاه به صورت شفاف روي آن كشيده مي‌شد، نيز به همين منظور بوده است (۱۳۷۶ گالري سيحون) رفته رفته خط نوشته‌ها كه غالبا در اشكالي چهارگوش نوشته مي‌شد، نقش مهم‌تري پيدا كرده و در كنار سطوحي از مربع، مثلث، دايره، و پيكان‌ها، خطوط مكرر، كوتاه و موازي و اعداد ارقام، قرار گرفتند، و نقش اشيا و فرم‌هاي خلاصه شده به تدريج كمرنگ‌تر شد. نتيجه چيزي شبيه طلسم‌ها، جادوها و دعاها شد.

«اين هنرمند در آثار گذشته خود مراجعه مستقيم به اسطوره داشته است. به عنوان نمونه پديده‌هايي نظير گاو نماد قدرت و زايش، زمين نماد بخشش و حاصل‌خيزي زن و آب و... است، اما در آثار متاخر او، اسطوره نه در قالب آشنا كه در جوهر انتزاعي آن تبلور يافته است؛ در قالب اشكال هندسي كه در گذشته در بردارنده چكيده‌اي از انديشه‌هاي كهن بشري بوده است. «مربع» در انديشه‌هاي اساطيري ايران، نمادي از مكان و هم‌چنين فضاي مثالي است، طرح روح است از ظلمت ازلي. مربع، نمايانگر چهار عنصر اصلي آب، باد، خاك و آتش است. نمادي است از چهارفصل طبيعت و يا چهار مرحله زندگي تكاملي بشري، در نگرش افلاطون نيز مربع به معناي مطلق زيبايي است.دايره نمادي از حركت و زمان است، آسمان عالم ملكوت، حركت اجرام سماوي در حول محور دوار و نيز نمادي است از جهان معنوي و متعال. اگر مربع نشان از عقل دارد، در عوض دايره بر احساس تكيه مي‌كند. مثلث نيز نمادي است از زهدان، و شعارهايي نظير گفتار نيك، پندارنيك، كردارنيك...رجوع اين‌گونه به اسطوره در آثار نصراللهي سبب شده است تا روح اسطوره‌اي جايگزين برخوردهاي گرافيكي كه پيش از اين در تابلوهاي او مشهور بوده شود.

در اين‌جا نقاش، ديگر چيزي آشنا را نمي‌نماياند، بلكه همه‌چيز در شرايطي رمزگونه و مكنون جلوه‌گري مي‌كند. از اين زاويه، ديگر نقاش راوي ساده اسطوره نيست؛ چرا كه اسطوره نيز خود در قالب ابهام نقاشي جريان تازه‌اي يافته است. با اين همه، نقاش‌گويي خود چندان اين ابهام را بر نمي‌تابد، چرا كه سمت‌وسوي آثار بعضا روي در رمزگشايي دارد نه پرده پوشي. استفاده از حروف فارسي در اين‌جا اگرچه باوارونه نويسي آشنايي زدايي كرده است، اما هم‌چنان قابل فهم و خواندن است. قرار گرفتن تصاوير آشنا نظير چشم، علامات رياضي‌گونه و... نيز مويد اين نظر است.»(۱۱)

 

در كارهاي اخير نصراللهي، خط نوشته‌ها نقش كمتري يافته، و در عرض دايره‌ و چهارگوش‌ها هستند كه نقشي عمده مي‌يابند. فضاي اين اشكال توسط خطوط، نقطه‌ها، جداول، انواع بافت‌ها و... پر مي‌شود و گاه نيز با شكل‌هاي ساده شده‌اي از درخت، زن، ميوه، پرنده، شمع و... تلفيق مي‌شود.

 «ذهن نقاش طرح‌هاي هندسي ساده‌اي از تجارب خود در عالم واقع مي‌سازد، كه مبين سادگي و بساطت جهان است. در اين مرحله ذهن نقاش هنوز حالتي متضاد و «باطل نما» دارد و به انتزاع مي‌پردازد. انتزاعي كه البته همراه با تصاوير محسوس و شهودگرايي و اشراق است. با اين حساب،‌ نقاشي‌هاي نصراللهي در ميانه ناتوراليسم و انتزاعي‌گري است، كه قرار دارد و تعريف مي‌شود. به خاطر همين هم هست كه تجربه‌هاي او هم‌چنان از انتزاع ناب مي‌گريزد و ما شاهد ظهور و بروز علائم و نشانه‌هاي شناخته شده يعني در پهنه نقاشي‌هاي بي‌كلام‌اش هستيم. نشانه‌هايي كه هنوز در مفهوم ابتدايي خويش مانده‌اند و از آوا شدن مي‌پرهيزند.همين هم امكان و اجازه جست‌وجوي نوعي عينيات بازنماي شده را در كارهاي نقاش به بيننده مي‌دهد. عينياتي كه از انديشگي كارهاي نصراللهي خبر مي‌دهد و از گسستي كه نقاشي‌هاي او با نقاشي‌هاي كودكان دارند.»(۱۲)

 

احمد نصراللهي در باره روند كار خود از آغاز تاكنون می گوید:

" ابتدا كلاسيك كار بودم. بعدها تحت تاثير نقاشان امپرسيونيست و دوره‌اي هم از نقاشان نوگراي ديگري مثل شاگال، ماتيس و پل‌كله تاثير پذيرفته‌ام.آشنايي‌ام با زبان اسطوره، بال‌هاي خيالم را وسعت بخشيد تا در سرزمين پهناور جهان ازلي، خود را بار ديگر با جلوه تازه‌تري ببينم.اين‌كه اكنون در كجايم، خوابم يا بيدار، در آسمانم يا زمين، هرجا كه باشم چه فرقي دارد؟ مي‌دانم كه در جستجوي مرواريدي هستم كه در تمامي عمرم هم‌چنان مرابا خود برده است. خطوط و نقوش مانوي، مهرها و كتيبه‌ها، معماري‌هاي مقابر و مساجد، و اكنون هم به ديار مقدس سفر مي‌كنم."(۱۳)

--------------------------------------------------------------------

پي‌نوشت

با دخل و تصرف برگرفته از ؛ "موریزی نژاد، حسن؛ احمد نصراللهی؛ نشریه دو هفته نامه تندیس؛ شماره84"

۱- ابوالقاسم اسماعيل‌پورمطلق، متولد ۱۳۳۳ بابل، داراي دكتراي فرهنگ و زبان‌هاي باستاني از دانشگاه تهران، استاد دانشگاه و محقق ادبي است. از جمله آثار و ترجمه‌هاي او عبارتند از: عرفان مانوي، اسطوره آفرينش در آيين مانوي، اسطوره بيان نمادين، ادبيات مانوي، هنر مانوي.

۲- ابوالقاسم اسماعيل‌پور، بروشور نمايشگاه. ۱۳۶۶. بابل.

۳- ابوالقاسم اسماعيل‌پور. بروشور نمايشگاه نصراللهي در ميراث فرهنگي ساري، خرداد ۱۳۶۷.

۴- حميد.ب. پيرنيا. بازگشت به اسطوره ايراني. كيهان هوايي شماره۸۴۳،چهارشنبه ۸ شهريور ۱۳۶۸ص۲۱.

۵- نامداران شهر ما. بار فروش، شماره ۳۵، آذر ۱۳۸۰، ص ۲۱.

۶- اسماعيل‌پور، احمد نصراللهي نگارگر اسطوره‌هاي درد. ابرار، شماره ۹۱۱، ۵ دي ۱۳۷۰ ص ۴.

۷- اصغر پريدل. در كنار آدم‌ها. گردون، شماره ۲۵، ۲۶، سال ۱۳۷۲ ص ۵۹ .

۸- رويين قاسم‌پور. ديدار از نگاره‌هاي اساطيري احمد نصراللهي در نگارخانه نور. چاوش، ۱۳۷۰ ص ۶۹ .

۹- حميدرضا رحمتي. تكرار خودنگاري غارها. آدينه، شماره ۷۵، آبان ۱۳۷۱. ص ۵۹ .

۱۰- حاجي فيروز‌هاي عصر ما (گفتگو با احمد نصراللهي).جوان، سه‌شنبه ۲۴ اسفند ۱۳۷۸. شماره  ۲۰۷.

۱۱- محمدحسن حامدي. نقاش سادگي‌هاي كودك درون. جام‌جم، دوشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۸۱، شماره ۶۵۷.

۱۲- محمد شمخاني. گست از نقاشي كودكان و پيوند با سقاخانه. روزنامه ايران، سه‌شنبه ۳۰ بهمن ۱۳۸۰ سال هشتم- شماره ۲۰۵۹.

۱۳- نامداران شهرما. پيشين. ص ۲۲.

 

                               

 

                                

 

                                  

 

                                   

+ نوشته ٍS. R. Moarek Nejad |