تبليغاتX
قاب بی شیشه

حکمت هنر اسلامی(۶)

حكمت اُنسی و زیبایی شناسی‌عرفانی هنراسلامی

                                                                   محمد مددپور

 

سرآغاز حكمت‌هنر
یونانیان‌عصر ماقبل‌فلسفی‌قلب‌شاعر و هنرمند را مهبط‌الهام‌خدایان‌یا فرشتگان‌هنر (موزها) تلقی‌می‌كردند و این‌بر قدر شاعر می‌افزود. با پیدایی‌فلسفه‌، شأن‌شاعر از عالم‌بالا به‌عالم‌محسوس‌تنزّل‌یافت‌. فیلسوفان‌عالم‌شاعری‌را عالمی‌موهوم‌معدوم
‌پنداشتند كه‌بهره‌ای‌از وجود و هستی‌ندارد، این‌عالم‌خیالی ‌شاعرانه ‌نزد افلاطون‌و علی‌الخصوص‌ارسطو پنداری‌موهوم‌ و نفسانی‌بیش‌نبود. پس‌شاعر یونانی‌از نفس ‌خویش‌و جهان‌محیط‌بر او فراتر نمی‌رود و صرفاً به‌تخییل‌انفعالی‌و خیالپردازی‌نفسانی‌و محاكات‌صور محسوس‌ توأم‌با عواطف‌و احساسات‌دردمندانه‌می‌پردازد. مفهوم‌استیتك‌حسانی‌ Aesthetic زیبایی‌شناسی‌، در این‌ جهان ‌حسّی‌تحقّق‌می‌یابد.
جهان‌شرق‌قبل‌از اسلام‌شعر را چون‌الهام‌ربانی‌تلقی‌می‌كرد. حتّی‌عرب‌جاهلی‌شاعران‌را مؤید به‌موجودی
‌روحانی‌می‌دانستند كه‌آنان‌را به‌اختیار خود می‌گیرد و معانی‌را در دلشان‌القاء می‌نماید.

این‌مراتب‌نحوی‌از بیان‌اجمالی‌ماهیت‌و سرچشمه‌و مبدأ و معاد هنر شرقی‌و اسلامی‌و مسیحی‌را دربردارد. امّا نكته‌آن‌است‌كه‌دوگانگی‌و فاصل
ه‌هنر اسمی‌اسلامی‌با ولایت‌معصومانة‌الهی‌در مراتبی‌، موجب‌پرهیز بسیاری‌از متفكران‌دینی‌در ابداع‌ آثار هنری‌در جهان‌اسلامی‌شد. از سویی‌، بسیاری‌از متفكران‌اسلامی‌از نقد معنی‌و حكمت‌هنر اسلامی‌غفلت‌ورزیدند.
بدین‌معنی‌كه‌حكمای‌اسلامی‌كمتر در مقام‌تفصیل‌و پرسش‌حكمی‌و فلسفی‌از ذات‌و ماهیت‌هنر بودند، از اینجا ادبیات‌و متون‌مكتوب‌اسلامی‌با مبانی‌فلسفی‌و عرفانی‌و كلامی این‌پرسش‌روی‌به‌تقلیل‌نهاده‌است‌. بسیاری‌از این‌متفكران‌از حدّ ارسطو و افلاطون‌در «فن‌شعر» و «جمهور» ـ یا همان‌ولایت‌نامه‌
politeia ـ فراتر نرفتند. البته‌بعضی‌حكمای‌انسی‌و عرفا، چنان كه‌خواهد آمد، از جمله‌عطار و مولانا و حافظ ‌و بیدل‌از این‌حكم ‌مستثنی‌ هستند.
با این‌متفكران‌معنوی‌، رجوع‌به‌باطن‌هنر و معنی‌آن‌، پیدایی‌هنر و شعر حكمی‌و عرفانی‌و نقد تفقهی‌معنی
‌اصیل ‌اسلامی‌و گذشت‌از صورت‌یونانزده‌هنر آغاز شد، ولی‌هیچگاه‌به‌صورت‌بحث‌نظری‌و درسی‌درنیامد. لكن‌به‌ هر تقدیر می‌توانست‌بر مبنای‌چهار حكمت‌نظری‌كلام‌، تصوف‌، اشراق‌و مشاء چهار حوزه ‌نظری‌در حكمت‌هنر اسلامی‌پدید آید. از اینجا حكمت‌هنر اسلامی‌می‌تواند به‌صورت‌حكمت‌بحثی‌و ذوقی‌و یا حكمت‌معنوی‌و انسی ‌و حكمت‌صوری‌و عقلی‌درآید. از شعبات‌حكمت‌معنوی‌و انسی‌، حكمت‌تمثیلی‌و حكمت‌تأویلی‌است‌.

 

بی‌صورتی‌هنر مدرن‌
با حضور من‌نفسانی‌و حجاب‌انانیت‌و نحنانیت‌هنر مدرن‌طبعاً میان‌ما و صورتهای‌قدسی‌هنر به‌معنای
‌عام‌ لفظ‌ گسستگی‌هایی‌به‌وجود آمده‌است‌. تا وقتی‌كه‌این‌حجاب‌استعلایی‌ـ نه‌فردی‌و اخلاقی‌بلكه‌جهانی‌ـ وجود دارد، رجوعی‌به‌حق‌در صور هنری‌در میان‌نخواهد بود، و حتّی‌هنرهای‌دینی‌نیز حقانی‌نخواهد بود. آنچه‌كه‌در جهان‌ كنونی ‌از هنرهای‌دینی‌ابداع‌می‌شود چنین‌است‌.
هنگامی‌كه‌رابطه‌رمزی‌و حقیقی‌صورت‌و معنی‌از میان‌می‌رود، و به‌سخن‌تیتوس‌بوركهارت‌معانی‌و مضامین
‌دینی ‌صرفاً بهانة‌صوری‌كار هنری‌می‌شوند. در این‌هنر شبه‌دینی‌صورت‌هیچ‌نسبتی‌با معنی‌ندارد، و فرمالیسم‌ بر هنر دینی‌سیطره‌پیدا می‌كند، و برخی‌اهل‌نظر و منتقدان‌هنر مدرن‌با انكار مضمون‌و معنی‌در اثر هنری‌به ‌زیبایی ‌شناسی‌در صورت‌هنری‌اكتفا می‌كنند، چنان كه ‌سوزان‌سونتاگ ‌به‌آن‌معتقد است‌و اصرار دارد كه ‌لزومی ‌ندارد در اثر هنری‌مضمونی‌مشخص‌در كار باشد.

تمدن‌تكنولوژیك
‌و نسبیت‌انگاری‌ذاتی‌ فرهنگ‌مدرن‌و تخلیه‌همه‌فرهنگ ها از مضمون‌معنوی‌، راهی‌برای ‌زمینه‌سازی‌تحویل‌و تقلیل‌فرهنگ ها معنوی‌شرق‌به‌فرهنگ‌معناگریز و سوبژكتیو مدرن‌غربی‌است‌، در عرصه ‌هنر نیز امروز مجال‌برقراری‌نسبتی‌عمیق‌با صور معانی‌قدسی‌كه‌باطن‌هنر دینی‌است‌از انسان‌گرفته‌می‌شود. بشر تحت‌سیطره ‌انكشاف‌مسیطر تكنولوژیك‌چشم‌بر همه‌انكشافات‌معنوی‌و قدسی‌فروبسته‌است‌، و همه ‌هنرها را به‌انكشاف‌معناگریز و غیرقدسی‌تكنولوژیك‌تحویل‌می‌كند.
نخستین‌تحویل‌و تقلیل‌هنر اسلامی‌و نظریه‌های‌فلسفی‌این‌هنر قدر مسلم‌معطوف‌به‌انكشاف‌تكنولوژیك‌مدرن‌یا متافیزیك‌یونانی‌نبود، از اینجا متفكران‌اسلامی‌راه
های‌برون‌شد را تدریجاً همان طور كه‌در قلمرو آمیختگی ‌حكمت ‌اسلامی‌با فلسفه‌یونانی‌، آغاز به‌طرح‌آنها كردند، در قلمرو و ساحت‌هنر نیز به‌چنین‌مهمی‌برای‌گذر از هنر یونانی‌و جاهلی‌نائل‌شدند. و آن‌طرح‌عالم‌خیال‌و مثال‌در عرف‌حكمت‌عرفانی‌حكیمان‌اُنسی‌و فیلسوفان ‌اشراقی‌نظیر شهاب‌الدین‌سهروردی‌بود.

 

حكمت‌اشراق‌سهروردی‌و ساحت‌متعالی‌خیال‌و مثال‌
امّا تفكر دینی‌در حكمت‌اشراق‌سهروردی‌و مسئله‌فتوح‌ساحت‌خیال‌و مثال‌و اشراق‌.
سهروردی
‌فلسفه‌ افلاطون‌و ارسطو را پایان‌حكمت‌می‌داند، زیرا به‌اعتقاد او افلاطون‌و ارسطو به‌حكمت ‌لباس ‌عقلانی‌پوشاند، میدان‌آن‌را محدود كرد و از حكمت‌توحیدی‌حكیمان‌پیشین‌جدا ساخت‌. از لحاظ‌اشراق‌پدر حكمت ‌و فلسفه ‌هرمس‌یا ادریس‌پیامبر است‌كه‌فلسفه‌را از طریق‌وحی‌آسمانی‌دریافت‌داشت‌. پس‌از ادریس ‌سلسله‌ای‌از حكمای‌یونانی‌و ایرانی‌قدیم‌ظهور می‌كنند و سپس‌با ظهور اسلام‌است‌كه‌حكمت های‌معنوی‌و هرمسی ‌تمدن های‌پیشین‌را وحدت‌و اعتدال‌می‌بخشد.
شیخ‌اشراق‌برخلاف‌فیلسوفان‌پیشین‌طریقت‌خویش‌را بر بنیاد شهود و تأمل‌معنوی‌و اعمال‌زاهدانه‌می‌نهد، نه‌
عقل ‌استدلالی‌صرف‌. آنچه‌با بینش‌درونی‌و تأمّل‌حضوری‌حاصل‌می‌شود، با شك‌و وسوسه‌شكاكان‌از بین ‌نخواهد رفت‌. به‌اعتقاد شیخ‌حكیمان‌زبان‌رمز و اشاره‌را برای‌بیان‌حكمت‌اشراق‌گزیده‌اند.
حكمت‌اشراق‌با شرق‌و نوربخشی‌ارتباط‌دارد و ابتدا ابن‌سینا در كتاب‌منطق‌المشرقیین‌كه‌اكنون‌بیشتر آن‌مفقود شده‌است‌به‌حكمتی‌اشاره‌می‌كند كه‌به‌شرق‌تعلّق‌دارد، و برتر از فلسفه‌رسمی‌و مقبول‌مشائیان‌است‌. با این‌
اوصاف‌ابن‌سینا وجهه‌نظری‌غیرارسطویی‌در این‌اثر و امثال‌آن‌دارد.

سهروردی‌در حقیقت‌این‌حكمت‌را واسطه‌ای‌قرار داده‌است‌تا آن‌موج‌فلسفه‌یونانی‌را كه‌پس‌از عصر فتوحات‌
حجاب‌اسلام‌و قرآن‌شده‌پس‌زند، و به‌حقیقت‌كتاب‌و سنّت‌و عصمت‌و عترت‌تقرّب‌جوید. شیخ‌اشراق‌كه‌خود مدتی‌گرفتار عالم‌مشایی‌ارسطویی‌بود، زمانی‌چنان‌طلبید كه‌جویای‌نور معرفت‌شود. در نظر او انسان‌كامل ‌كسی‌است‌كه‌از غرب‌ماده‌یعنی‌عالم‌تاریكی‌سیر می‌كند به‌شرق‌انوار یعنی‌عالم‌روشنایی‌و نور. این‌ حكیم ‌اشراقی‌از قید نفس‌خود و جهان‌رها می‌شود، هنگامی‌كه‌صفا و تقدّس‌یافت‌، از حضیض‌روح‌انسان‌دربند، به‌اوج‌روح‌آزاد می‌رسد. او ضمن‌سیر در افق‌زمین‌به‌طور عمودی‌به‌آسمان‌و عرش‌صعود می‌كند.
سهروردی
‌در حالی‌كه‌ابن‌سینا و فارابی‌خیال‌را به‌قوه‌خیال‌نفس‌انسان‌محدود می‌دید كه‌خزانه ‌یافته‌های ‌حس‌مشترك‌است‌. مشائیان‌برای‌خیال‌به‌مثابه‌یكی‌از حواس‌باطنی‌شأن‌اساسی‌در شناخت‌قائل‌نبودند. آنها خیال‌را محدود به‌عالم‌حس‌ می‌كردند، و در برابر عالم‌حسی‌ظاهر و باطن‌و فراتر از آن‌به‌تعقل‌و عالم‌عقل‌ می‌اندیشیدند. بنابراین‌هیچگونه‌معرفت‌واسطه‌ای‌در كار نبود. به‌عبارتی‌بین‌ادراكات‌حس‌و عقل‌، مكانی‌خالی ‌باقی‌می‌ماند. مكانی‌كه‌چه‌بسا باید بین‌این‌دو نوع‌مدرِك‌و مدرَك‌جای‌بگیرد و مقام‌و مكان‌واسطه‌داشته‌است‌، یعنی‌همان‌خیال‌فعّال‌كه‌به‌انبیاء و شاعران‌سپرده‌شده‌بود، و جایی‌در حكمت‌نداشت‌. خیال‌در عرف‌فلاسفه‌پندار واهی‌خلاف‌حقیقت‌تلقی‌می‌شد. بنابراین‌هیچ‌جایگاهی‌برای‌عالم‌ملكوت‌و مثال‌و فرشتگان‌در مشاعر انسانی ‌لحاظ‌نمی‌شد. حتی‌این‌مراتب‌به‌قوای‌طبیعت‌تحویل‌و تقلیل‌می‌یافتند.

عالم‌واسطه‌حقیقی‌نه‌عالم‌محسوس‌است‌و نه‌عالم‌مجرد معانی‌. و آن‌عالم‌مثال‌و خیال‌بود كه‌در حكم‌خیال
‌فعال‌متناظر با خیال‌مقید انسانی‌است‌. حكمت‌اشراق‌به‌این‌عالم‌توجه‌كرد كه‌همان‌عالم‌هنر دینی‌است‌، و واسطه‌تجلّیات‌معانی‌قدسی‌، بی‌آنكه‌آن‌را ذیل‌عقل‌استدلال‌تلقی‌كنیم‌، عقل‌استدلالی‌در عرض‌خیال‌است‌و می‌تواند مانند خیال‌گیرنده‌و یا تأییدكنندة‌داده‌های‌حس‌و شهودات‌و مكاشفات‌قلبی‌باشد، با این‌تفاوت‌كه ‌عقل‌كارش‌تحویل‌حسابگرانه‌و اعداداندیش‌شهود به‌اموری‌محدود و نازل‌است‌. امّا خیال‌كه‌شهودات‌عالم‌معنی‌را متمثل‌می‌كند، در همان‌عالم‌حضور و تجربة‌ذوقی‌می‌ماند.
از اینجا برای‌سهروردی‌عالم‌برزخی‌خیال‌یا ملكوت‌و عالم‌ارواح‌، عالمی‌میان‌عالم‌محسوس‌یا عالم‌ملك‌و عالم
‌معقول‌یا عقول‌مخصه‌است‌. صور این‌عوالم‌سه‌گانه‌عبارتند از صور عقلیه‌، صور مثالیه‌و صور حسیه‌. صور مثالی ‌صور محسوسه‌را از عالم‌ماده‌ بیرون‌می‌برد و صورت‌مجد می‌بخشد و از جانب‌دیگر صور عقلیه‌را وجهه‌خیالی‌و مثالی‌بخشیده‌و بدانها صورت‌و بُعد و جهت‌می‌دهد. عالم‌مثالی‌مُظهَر و مُمثِل‌(ممثول‌) صور حسیه‌است‌، و از جانب‌دیگر مَظهر و متوازن‌صور عقلیه‌است‌.

 

خیال‌مجرد و خیال‌متصل‌و منفصل‌عرفانی‌ ابن‌عربی

اگر قوه‌خیالی‌در معرض‌انحطاط‌و سقوط‌به‌درجه‌خواهش‌نفس‌و میل‌طبع‌و هوس‌باشد، امور خیالی‌واهی‌خواهند بود، و قوه خیال‌اموری‌خلاف‌حقیقت‌از خود می‌تراورد كه‌به‌هرزگی‌و انحراف‌بدل‌می‌گردد. این‌خیال‌نفسانی‌هذیانی‌بی‌اصل‌و ریشه‌متعالی‌در عرف‌اهل‌عرفان‌به‌«خیال‌مجرد» تعبیر می‌شود.
عزالدین
‌محمود كاشانی‌در كتاب‌«مصباح‌الهدایه‌» خیال‌مجرد را خیالی‌می‌داند كه‌غلبه‌خواطر نفسانی‌بر دل‌را حكایت‌كند. «با غلبه‌خواطر نفسانی‌، روح‌از مطالعه‌عالم‌غیب‌محجوب‌می‌شود، پس‌در حال‌خواب‌(نوم‌) یا بیداری ‌(واقعه‌) آن‌خواطر قومی‌می‌گردد و قوه مخیله‌هریك‌را كسوتی‌خیالی‌درپوشد و مشاهده‌افتد تا صور آن‌خواطر به‌عین ها به‌تصرّف‌متخیله‌و تلبیس‌او مشاهده‌و مریی‌افتد».
البته‌هنوز برای‌سهروردی‌شهود و حضور عرفانی‌جایگزین‌عقل‌و عالم‌عقلی‌نشده‌از اینجا به‌نظر می‌رسد هنوز بار عقل‌بر شانه‌شیخ‌اشراق‌سنگینی‌می‌كند. هرچند با رجوع‌به‌حكمای‌انسی‌فهلوی‌و اسلامی‌راه‌تفكر معنوی
‌را در قلمرو فلسفه‌فراهم‌می‌كند.
گرچه‌خیال‌در نظر او هم‌صورت‌مشهود مدرَك‌است‌و هم‌عضو رؤیت‌خیالی‌و ادراك‌شهودی‌و دید
ه بصیرت‌صور تجلّیات‌الهی‌كه‌بذاته‌صوری‌مثالی‌است‌. بدین‌معنی‌كه‌در نتیجه‌عالم‌خیال‌و مثال‌محلی‌است‌و عالمی‌كه‌در آن‌ رؤیت‌های‌عرفانی‌و غیبی‌، نه‌فقط‌رؤیت‌های‌پیغمبران‌، رؤیت‌های‌عارفان‌، و حوادث‌كشف‌و شهودی ‌به‌وقوع ‌پیوسته‌است‌، كه‌در نفس‌هر فرد انسان‌هنگام‌خروج‌روح‌از این‌عالم‌پیش‌می‌آید، و چنین‌است‌همه‌ مراتب ‌عالم‌ملكوت‌از فرشتگان‌و ارواح‌و آنچه‌در اساطیر و آئینهای‌الهی‌به‌صورت‌تشبیهی‌تجلّی‌كرده‌است‌، و شاعرانه ‌بیان ‌شده‌است‌. و اگر عالم‌خیال‌نباشد همه‌اینها به‌امور واهی‌و پنداری‌تحویل‌و تقلیل‌می‌یابد و فقط‌به ‌اموری‌ذهنی‌تفسیر می‌شوند.
خیال‌فعاله‌و خیال‌صادقه‌كه‌به‌عقل‌قدسی‌متصل‌است‌و به‌خیال‌منفصل‌تعبیر می‌شود، و بعضاً خیال‌مطلق‌، كه‌از آن‌به‌ملكوت‌اسفل‌در برابر ملكوت‌اعلی‌تعبیر شده‌، اگر نفی‌ شود چنانكه‌در عرف‌حكمای‌ارسطویی‌و سینوی
‌چنین‌بوده‌، و به‌قوه‌ای‌جسمانی‌تقلیل‌یافته‌، خلایی‌تمام‌عیار در قلمرو حكمت‌هنر دینی‌ایجاد می‌كند و خیال‌را بی‌محمل‌می‌سازد. حتّی‌حكمت‌مثالی‌نبوی‌چونان‌ترجمان‌عالم‌غیب‌، و نبی‌چون‌رجال‌الغیب‌و لسان‌الغیب‌، صورت ‌قراردادی‌و وضعی‌صرف‌پیدا می‌كند.
با این‌اوصاف‌آنچه‌فلسفه‌یونانی‌آن‌را معكوس‌كرده‌است‌، اكنو به‌محل‌اصیل‌خویش‌بازمی‌گردد و این‌تأویلی‌مجدد پس‌از تأویلی‌باطل‌است‌. در حالی‌كه‌یونانیان‌افلاطونی‌و ارسطویی‌و یونانزدگان‌مسلمان‌خیال‌را صرفاً به‌قوای
‌حسی‌باطنی‌انسان‌محدود می‌كردند، سهروردی‌این‌خیال‌را فراتر از وجود انسان‌می‌دید و علاوه‌ بر پذیرش ‌خیال‌متصل‌به‌مشاعر حیاتی‌انسان‌، به‌خیال‌منفصل‌و صور خیالی‌و مثالی‌منطوی‌در آن‌عالم‌معتقد شد.
خیال‌منفصل‌و خیال‌مطلق‌و صور خیالی‌با تعابیر مختلف‌، نه‌آن‌صوری‌است‌كه‌صرفاً موجود در اذهان‌باشند، بلكه
‌موجود در عالم‌مثال‌و خیال‌منفصل‌اند كه‌مستقل‌از قوای‌ادراكی‌انسان‌موجود است‌. بدین‌طریق‌با تفكر اشراقی ‌حكمت‌هنر محمل‌ماوراء طبیعی‌و دینی‌خود را پیدا كرد، و خیال‌محدود به‌تجربة‌شاعرانه‌نشد، بلكه‌در حكمت‌و فلسفه‌نیز شأنی‌اساسی‌پیدا كرد، هرچند هنوز ذیل‌عقل‌قرار داشت‌، امّا گامی‌بسوی‌تعالی‌خیال‌پیش‌رفت‌.
از این‌منظر هنر دینی‌اصیل‌و حقیقی‌مكاشفة‌شاهد غیبی‌است‌. هم‌در صورت‌و هم‌در معنی
‌راه‌ به‌سوی‌ آسمان ها  و عرش‌می‌برد و اگر چنین‌نباشد مانند هنر روزگار ابتذال‌گذشته‌و حال‌انسان‌را در دایره نفس‌ سرگرم‌سازد، دیگر آن‌سیر به‌سوی‌رهایی‌و فردآمدن‌در جهان‌كنونی‌و یا رهایی‌از یونانزدگی‌و گذشت‌از اندیشه‌های ‌اساطیری‌ـ عرفانی‌شرقی‌در جهان‌اسلامی‌منتفی‌می‌شد. همین‌انفعال‌و گرفتاری‌در چنبره ‌لذت‌مادی‌و سرگرمی‌وهمی‌و خیالی‌است‌كه‌انسان‌را تسلیم‌وضع‌موجود می‌كند و از عالم‌ماوراء طبیعی‌غافل‌، و هر قدر بیشتر در این‌وضع‌فرومی‌رود، حجابهای‌یونانی‌و جدید بیشتر سراغ‌او می‌آید.

 

ابن‌عربی‌و عالم‌خیال‌و الهام‌ربانی
در همان‌سیر رهایی‌و گذر از یونانزدگی‌در قلمرو حكمت‌نظری‌هنر، ابن‌عربی‌افق‌وسیعتری‌می‌گشاید. ابن‌عربی‌هم‌عارف‌است‌و هم‌شاعر، ترجمان‌الاشواق‌ابن‌عربی‌جمع‌این‌مراتب‌عرفان‌و شاعری‌است‌. به‌گفته‌او ترجمان‌اشواق‌به‌واردات‌الهی‌، تنزّلات‌روحانی‌و نسبتهای‌علوی‌ایماء و اشاره‌می‌كند. و مخاطب‌حقیقی‌نیز به‌ معانی‌پنهانی‌كه‌در ورای‌معانی‌آشكار اشعار نهفته‌است‌نظر می‌كند.
به‌هر حال‌ابن‌عربی‌معرفت‌و هنر را از طریق‌كشف‌و الهام‌و موهبت‌الهی‌ممكن‌می‌داند. چنان
كه‌در مقدمه‌ فصوص‌الحكم‌نیز مانند ترجمان‌الاشواق‌از الهام‌و علم‌لدنی‌بودن‌هنر و حكمت‌سخن‌می‌گوید. او در این‌كتاب ‌طلب‌و تمنّای‌«نفث‌روحی‌» دارد كه‌در عرف‌حكمت‌دینی‌اسلام‌فیضی‌است‌از روح‌القدس‌كه‌حضرت‌رسالت‌از آن‌تعبیر می‌كند كه‌:
«ان‌روح‌القدس‌نفث‌فی‌روعی‌» یا امام‌رضا
(ع) در ستایش‌از دعبل‌علی‌خزاعی‌فرمود: «نفث‌بها روح‌القدس ‌علی‌لسانك‌» یعنی‌روح‌القدس‌این‌بیت‌را بر زبان‌تو جاری‌كرد. بنابراین‌هنر فوق‌طور عقل‌و القای‌روح‌القدس‌در قلب‌تلقی‌می‌شود، و اختصاص‌به‌انبیاء و اولیاء پیدا می‌كند. در این‌هنر علم‌اسرار نهفته‌است‌. علم‌عقلی‌نسبت‌به‌علم‌ذوقی‌كه‌«علم‌احوال‌» است‌مانند آنچه‌از وجد و شوق‌و تلخی‌و شیرینی‌و نظایر آن‌ حاصل ‌می‌شود، نازلتر است‌، زیرا صرفاً از راه‌فكر و نظر حصولی‌بدست‌می‌آید و امّا «علم‌اسرار» كه‌وَهب‌و عطا و فیض‌است‌، اشرف‌از علم‌احوال‌و علم‌عقل‌است‌.

 

هنر و عالم‌چون‌خیال‌اندر خیال‌: آیه‌بینی‌هنر

ابن‌عربی‌مفهوم‌نویی‌از خیال‌طرح‌می‌كند كه‌با هنر نیز نسبت‌دارد و بیشتر با كشف‌مخیل‌مناسبت‌پیدا می‌كند. این‌خیال‌بدان‌معنی‌است‌كه‌عالم‌دائماً در تبدّل‌است‌و ظهور در هر صورتی‌پیدا می‌كند. از اینجا عالم‌خیال‌اندر خیال ‌است‌. این‌خیال‌همان‌وجود حق‌است‌كه‌در مظاهر اعیان‌و به‌صور آنها ظاهر گشته‌است‌.
بنابراین‌خیال‌نه‌خیال‌واهی‌بی‌اساس‌است‌كه‌نوعی‌مرض‌و وسواس‌باشد، و نه‌به‌معنای‌عالم‌خیال
‌است‌كه ‌همان‌ عالم‌مثال‌و خیال‌منفصل‌و از حضرات‌خمس‌عرفا باشد، و نه‌خیال‌به‌اصطلاح‌فلاسفه‌است ‌كه‌خزانه ‌حس‌ مشترك‌است‌، بلكه‌مقصود از آن‌معنای‌حكمی‌وسیعی‌است‌كه‌شامل‌هر حضرت‌و حالتی‌است‌كه‌حقایق‌وجودی ‌در آن‌به ‌صور رمزی‌نمایان ‌می‌گردد، و آن‌صور نیز تغییر و تبدیل‌می‌یابند.
بنابراین‌جمیع‌اكوان‌و اموری‌كه‌به‌صور گوناگون‌ظاهر می‌شوند، و برای‌معرفت‌حقایقشان‌تأویل‌و تعبیر آنها لازم
‌می‌نماید، خیال‌است‌. «فاعلم‌انك‌خیال‌و جمیع‌ماتدركه‌مما تقول‌فیه‌لیس‌الاّ خیال‌، فالوجود كله‌خیال‌فی‌خیال‌» شاید فقط‌به‌هنر بتوان‌ چنین‌ممیزه‌ای‌را نسبت‌داد. آثار هنری‌چون‌همه‌صورتهایی‌خیالی‌اند. هر صورتی‌نماینده ‌یك‌حقیقت‌و معنایی‌است‌كه‌در دل‌انسان‌الهام‌و تجلی‌می‌كند، و از آنجا بواسطه‌قوه ‌خیال‌، آدمی‌صورت‌ممثول‌و مخیل‌معانی‌را پیدا می‌كند. مخاطب‌اثر هنری‌نیز به‌نوبت‌می‌تواند از این‌صورت‌ممثَّل‌و مخیل‌با تأویل‌به‌حقیقت ‌آن‌پی‌برد. چنانچه‌مجاز را حقیقی‌و ظل‌را ذاتی‌و صاحبی‌است‌. شاید «خیال‌مجرد» را بتوان‌خیال‌پوچ‌و پنداری ‌واهی ‌انگاشت‌كه‌مصداقی‌جز خواطر نفسانی‌ندارد، در حالی‌كه‌خیال‌مقید و متصل‌به‌خیال‌مطلق‌و منفصل‌ می‌پیوندد. در نظر ابن‌عربی‌«حق‌» در عالم‌اعیان‌ثابته‌و سپس‌در عالم‌خیال‌منفصل‌متجلّی‌است‌.

عالم‌خیال‌منفصل‌همان‌عالم‌ملكوت‌اعلی‌و ارواح‌جبروتی‌است‌كه‌آن‌را عالم‌عقول‌و نفوس‌نیز گفته‌اند. و بعد از این‌عالم‌خیال‌مطلق‌كه‌همان‌عالم‌ملكوت‌اسفل‌و مثال‌باشد مجلای‌حق‌می‌شود كه‌اقرب‌و نزدیكتر به‌عالم
‌شهادت‌و ملك‌است‌، و سرانجام‌عالم‌ملك‌و شهادت‌مجلای‌حق‌است‌. امّا جامع‌تجلّیات‌چهار عالم‌انسان ‌كامل ‌است‌: او را حضرت‌جامعه‌خوانده‌اند.
داود قیصری‌در شرح‌فصوص‌الحكم‌می‌نویسد: عالم‌مُلك‌مظهر عالم‌ملكوت‌است‌كه‌عالم‌مثال‌مطلق‌است‌، و عالم‌مثال‌مطلق‌مظهر عالم‌جبروت‌است‌كه‌عالم‌مجردات‌باشد، و عالم‌جبروت‌مظهر عالم‌اعیان‌ثابته‌است‌و اعیان
‌ثابته‌مظهر اسماء الهیه‌ و «حضرت‌و احدیت‌» است‌و آن‌مظهر «حضرت‌احدیت‌» است‌. و همه‌این‌مراتب‌نهایتاً به‌«هویت‌غیب‌» و «حقیقة‌الحقایق‌» می‌رساند.
برخی‌حكما و عرفای‌اُنسی‌میان‌مثال‌و خیال‌منفصل‌جمع‌كرده‌اند. و آن‌را مشترك‌لفظی‌و وجودی‌داشته‌اند. امّا این‌تفسیر و تأویل‌از خیال‌نحوی‌«آیه‌بینی‌» است‌، كه‌در آن‌در هر مرتبه‌از خیال‌و صورتهای‌خیالی‌
حق‌تجلّی‌ای ‌دارد، و انسان‌حقیقت‌امور این‌عالم‌را در ماورای‌این‌نمودها و خیالات‌و رؤیاها درمی‌یابد.
از اینجا هم
ه ‌محسوسات‌و مشهودات‌به‌مثابة‌خیال‌معانی‌اند تمثل‌در خیال‌، و حقایقی‌اند متجسد، كه‌نیازمند تأویل‌اند. همین‌طور برای‌تمام‌اموری‌كه‌در این‌عالم‌حس‌تمثّل‌و تجسّد یافته‌است‌، كه‌اهل‌ذوق‌و شهود از این ‌ظواهر می‌گذرند، و به‌آن‌معانی‌و حقایق‌می‌رسند. معانی‌و حقایقی‌است‌كه‌در عالم‌مثال‌و پس‌از آن‌در عالم ‌حس ‌تمثل‌و تجسّد یافته‌است‌. به‌بیانی‌گسترده‌تر و رساتر، این‌صور و اشكال‌و هیأت‌و احوالی‌كه‌در عالم ‌مشاهده‌ می‌كنیم‌، آیات‌و اعلام‌و امثله‌ای‌است‌، برای‌حقایق‌و صور و معانی‌معقول‌ازلی‌، پس‌كُوْن‌و عالم‌بُوِش‌و تحولات‌از حیث‌این‌صور و اشكال‌خیال‌است‌، ولی‌خیالی‌كه‌نماینده حقیقت‌است‌و آن‌حقیقت‌، وجود حق‌متعال ‌است‌كه‌در این‌صور و اشكال‌ظاهر گشته‌است‌.

+ نوشته ٍS. R. Moarek Nejad |