حکمت هنر اسلامی (۷)
حكمت اُنسی و زیبایی شناسیعرفانی هنراسلامی
محمد مددپور
هنر تجريدي
از مميزاتهنر اسلاميكاهشتعيناتو تشخصاتياستكههنر مسيحيبر اساسآنتكوينيافتهاست. اساسهنر مسيحيتذكر خداوند بر رويزميناستو بهعبارتيتجسملاهوتدر ناسوت، از اينجا تمامهمّ هنر مسيحيدر تأكيد بر صورتمسيحو مريمو قديسينكهمظهر اينتجسماند تماميتمييابد. «ارنستكونل» هنرشناسغربيدربارةاينمميزهچنينميگويد: «تقواييهراسآلود مانعگرديد كهعلاقهبهواقعياتو گرايش به سويكثراتبتواند موانعرا از پيشپا بردارد و اينموضوعباعثبهكار بردنطرحهاييتزيينيگرديد كهخود ملهماز واقعيتبود. مخالفتبا گروندگانبهسويطبيعتآنچناندر طبعفردفرد مسلمانانرسوخكردهبود كهحتيبدون تذكراتمؤكد پيامبر(ص) همميتوانستپابرجا بماند. بهاينعلتفعاليتاستادانهنر اسلاميفقطمحدود به كارهايمعماريو صنايعمستظرفهميشود و بهعلتفقداننقاشيو مجسمهسازيآنطور كهدر مراحلاوليههنر اروپاييقرار گرفتهبود مورد توجهنشد يعنيصنايعمستظرفهپيشاپيشاز نقشيكهدر راهخدمتبهعهده داشت بيرونكشيدهشد و از نظر ظرافتتكنيكيو فرمدر جهتدرخشانيپيشميرفت.
تقوا و ورعهراسآلود در حقيقتو بهاصطلاحصحيحتر خوفاجلالاستكهمبنايتقويو ورعالهياستو در برابر عظمتو جلالالهيكهاسقاطاضافاتاز آدميميكند، هرگونهتشبيهو خيالو ابداعتصوير برايخداوند و كروبيانو اولياء و انبياء را از آدميدور ميسازد.
بههر تقدير دورياز طبيعتمحسوسو رفتنبهجهانيورايآنبا صور تمثيلياز اشكالهندسينباتيو اسليميو ختاييو گرهها بهوضوحبهچشمميآيد. وجود مرغانو حيواناتاساطيريبر اينحالتماوراءطبيعيدر نقوش افزوده است. وجود چنينتزئيناتيبا ديگر عناصر از نور و حجمو صورت، فضاييروحانيبههنر اسلامي ميبخشد. اينمميزهدر حقيقتگاهياز صور خياليقصصاسلاميبه نقوشتسريپيدا ميكند. اينصور كه وصف عالم و آدمو مبدأ عالمو آدمميكنند، در قلمرو هنر اسلاميدر آغاز در شعر و حكاياتجلوهگر شده است، و حتيمشركينقرآنرا در زمرهاشعار و پيامبر را شاعرياز شاعرانانگاشتند.
آغاز غربزدگيهنر اسلامي
اما سرانجامهنر اسلامينيز چونهنر مسيحياز سادگينخستينبهپيچيدگيگرايشمييابد و بهتدريج، حكمتمعنويخويشرا، كهباطنآناست، از دستميدهد و بهتقليديصرف، تبديلميشود؛ تقليديكهدر هنر اسلامي، بهدليلفقدانالگويمستقيماز قرآن(چنانكههنر مسيحيبهتصوير وقايععهدينپرداختهو يا همان طوري كههنر وداييو بوداييدر معماريو پيكرتراشيو نقاشيهنديـ چينيتجليپيدا كردهاست) بهاوجخود ميرسد. با بسطانقلابرنسانسو جهانيشدنفرهنگجديد غربو رسيدنآندر قرننوزده بهامپراتوري عثماني و شمالآفريقا و ايرانو هند، هنر اسلاميكهمسخشدهاست، بهتدريجفروميپاشد و جايشرا به هنري بيريشهميدهد كهفاقد هرگونهتفكر اصيلدينياست.
در حقيقتهنر ممسوخغربيدر صورتيمنحطبهسراغمسلمينميآيد و در صدر تاريخجديد، هنر غربزده جهان اسلام، ذيلتاريخهنر غربيواقعميشود. غفلتاز تفكر و رسوخدر مبادي هنر غربيو تكرار ظاهر، با الهاماز نسيم شيطانيهوايهنريغرب، وضعيغريبرا مستقر ميكند كهحكايتاز بحرانمضاعفوهمزدهدارد. در اينجا هنرمند، در جهانيدوگانهو اختلاطيگرفتار آمدهكهنهدر زمينريشهدارد و نهدر آسمان. او هنوز نيستانگاري عميقغربيرا در وجود خويشدلآگاهانهو يا خودآگاهانهاحساسنكردهتا اثرياز خود ابداعكند كهدر مرتبههنر غربيقرار گيرد، و نهدر مقامتجربهمعنويدينيقديماستكهدر هنرشجهانيمتعاليابداعشود.
در اينمرتبه، هنرمند مسلمانغربزده، كههيچتجربهايذيلتفكر تكنيكيو محاسبهگرانهو هنر آنندارد، ميان زمينو آسماندر خيالاتو اوهامخويشبهمحاكاتاز محاكاتهاياصيل(محاكاتناشياز تجربهمعنويجديد) ميپردازد و گاهبههنر انضماميكلاسيكو رمانتيكو گاهبههنر انتزاعيو وهميمدرنو پستمدرنگرايشپيدا ميكند. و عجيبآنكهدر اينتجربياتممسوخ، هنر وهميخويشرا كهبر تكرار صرفصورتو نقشو نگار غربي (بدونحضور و دركمعنيآن) مبتنياست، روحانيو دينيميخواند.
البتهدر عصر بحرانمتافيزيكجديد و هنر ابليسيآن، عدهايدر جستجويگذشتاز صور و نقوشو زبانهنري جديد هستند. تجربياتهنريعصر انقلاباسلامينيز نشانةاينجستجوست، اما تا رسيدنبهتحولمعنوي، هنرمندان، خواستهو ناخواسته، اسير اينصور و نقوشهستند. هنرمندانملحد غربزدهممالكاسلامينيز حاملهمانتجربهممسوخغربيهستند، و در وهمخويشهنر اصيلغربيرا تجربهميكنند. اينانتمامهمشانسير بهسويهنرياستكهپايانهنر غربياست، در حاليكهبرخياز هنرمندانغربيدر جستجويراهيبرايگذشتاز هنر رسميغربتلاشميكنند. امّا بههر تقدير در همهحالدر پاياندورهاياز تاريخ اسلاميو در عصر برزخمياننور محمديو ظلمتمدرنيتهبهسخنحافظ:
مژدهايدلكهمسيحا نفسيميآيد
كهز انفاسخوششبويكسيميآيد
از غمهجر مكننالهو فرياد كهدوش
زدهامفاليو فريادرسيميآيد
زاتشواديايمننهمنمخرمو بس
موسياينجا بهاميد قبسيميآيد
هيچكسنيستكهدر كويتواشكارينيست
هركسآنجا بطريقهوسيميآيد
كسندانستكهمنزلگهمقصود كجاست؟
اينقدر هستكهبانگجرسيميآيد
جرعهايدهكهبهميخانةاربابكرم
هر حريفيز پيحكمتيميآيد
خبر بلبلاينباغمپرسيد كهمن
نالهايميشنومكز قفسيميآيد
دوسترا گر سر پرسيدنبيمار غماست
گو برانخوشكههنوزشنفسيميآيد
هنر زرتشتيـ ايراني
دومينهنريكهاسلامدر فتوحاتخود با آنمواجهشد، هنر زرتشتيـ ايرانيبود. اينهنر در حقيقتهنري تأليفياز هنرهايمختلفبود. «خرابههايكاخشاهي» در شوشو «تالار صدستونكاختختجمشيد» نشان ميدهد كهطرحمعماري«كاخصدستون» از مصر، «كتيبهكمانداران» شوشاز آشور و ساختمانكاخ تخت جمشيد بر فراز سكوهايوسيعو تزئينآنبا كندهكاري، از آسيايصغير گرفتهشدهاست. و ايننوعيكاملاز هنر اختلاطياست.
توينبيفيلسوفو مورخمعاصر انگليسيدر فلسفهتاريخخويشبحثيرا تحتعنوانسنكرتيسمطرحكردهاست. بهعقيدهاو، سنكرتيسم(اختلاطو تأليفصوريفرهنگ ها) از علائمدورانپايانيو انحطاطفرهنگ ها و تمدن هاست. آنگاهكهفرهنگ ها روحخود را از دستداده، مورد تهاجمصور مختلففرهنگيقرار ميگيرند، اينعصر فراميرسد.
در حقيقتدر تماميدورانتأليفو اختلاطكهدورةبحراناست، حقيقتفرهنگ ها نيرويحياتيخويشرا از دستميدهند (بهتعبير علمالاسماء تاريخي، اسميكهاينفرهنگها مظهر آنند متزلزلو در بحراناست) و بدينترتيبتهاجمفرهنگيبهپايانميرسد و عصر تدافعو تحجر فرهنگيفراميرسد، و اينعبارتاستاز عصر مسخفرهنگ ها كهبهآناشارهرفت.
در ايندوران، اختلاطو التقاطسراغفرهنگيكهضعيفشده، ميآيد. بالنتيجهتركيبفرهنگ ها بهوقوعميپيوندد. فرهنگ هاييكهباطنشانرا از دستدادهاند، نميتوانند در برابر فرهنگ هايديگر مقاومتكنند. از اينرو دچار اختلاطو التقاطفرهنگيميشوند.
نميتوانگفتچنينفرهنگو تمدنياز صورتنوعيكدامتاريخو فرهنگتبعيتميكند، زيرا هيچكداماز صورت ها رسوخدر فرهنگاختلاطيندارد. يعنيفرهنگصورتاصيلخود را از دستداده، وليوجهيو صورتيمتزلزلدر آن ميتواند قويتر از صورتهايمتزلزلديگر باشد. بهعبارتديگر اينعصر، عصر ظاهرپرستيو تظاهر فرهنگياست. در اينجا تفكر اصيلفراموشو عملبيفكر و ذكر اصيلانگاشتهميشود.
از جملهفرهنگ ها و تمدنهاييكهچنينعلائميدارند، تمدنو فرهنگزرتشتيـ ايرانياز عصر سلوكيتا ظهور اسلاماست. در اينفرهنگاختلاطيگرچهفرهنگدينيو اساطيرينسبتبهفرهنگيونانيغلبهدارد اما اينبه معنينسبتعمومو خصوصمطلقنيست، بلكهتداخل(نسبتعمومو خصوصمنوجه) دو فرهنگاساطيريو متافيزيكي در مياناست؛ تا آنجا كهايراناينعصر را چونبسيارياز مناطقمتمدن، يونانيمآبمينامند.
ايناوضاعمقارنبا دورهانتشار فرهنگيونانيو تماميتتفكر نظرييونانيو پيدايشو غلبهتفكر اختلاطي اسكندراني است. بارزتريننمونهفرهنگ هاياختلاطي، فرهنگاختلاطي اسكندرانياست كهجامعهمه فرهنگ هايموجود در عصر خويشبود. در ميانصورت هايمختلففرهنگي صورتنوعي فرهنگيوناني وجهغالباينفرهنگاست. البتهآغاز فرهنگو هنر اختلاطيايرانبهعصر هخامنشيبرميگردد. آثار معماري باقيماندهاز اينعصر، نشانگر ايناستكهايرانمحلبرخورد فرهنگها و تمدن ها و از آنجا هنر ايرانيمستجمع جميعهنرهايمختلفاساطيريآنعصر بودهاست. اما هنوز يونانيتعصر متافيزيكسراغايرانياننيامدهبود.
همانحقيقتيكهدر دورانماقبليونانيشرقبرايهنديو چينيو ژاپنيو كرهايمتجليشدهبود، در ايرانو مصر و بينالنهرينبهوجهيديگر از افقاساطيريبهرويبشر گشودهميشود. صورت هايهندسيمنقوشبا بيانرمزيو سمبليككهحكايتاز «تفكر تنزيهي» ايراناساطيريدارد بيانگر تفاوتعرضياينتجلياتو انكشافحقيقتاست؛ و ايناز مميزاتاساسيهنر ايرانو وجوهتفاوتآنبا هنر شرقآسياستكهبر «تفكر تشبيهي» مبتنياست؛ و از اينجهتبهتفكر تنزيهيتر بينالنهرينبيشاز پيشنزديكميشود. اما اينبدان معنينيستكههنر ايراناز تشبيهيكهبهصورت هايتجسميبرسد تهيباشد. صورتاهريمنو اهورامزدا يكيدر صورتحيوانيزشتو كريهو ديگريدر حالتيزيبا بيانگر تشبيهياستكه مضاميناصلي هنرهاي اساطيريايراناز آغاز تا عصر هخامنشيرا ـ و بعد از آنتا عصر ساسانيبا تغييراتيـ بهوجود آوردهاست.
علاوهبر موارد فوقدر اينهنر سيطره عالمفوقطبيعتصورتها و چهرههايطبيعيرا نيز تحويلبهصور مثاليو خياليكردهاست، تا آنجا كهبا چهرههايعاديكاملاً متفاوتميشوند. حتيحيواناتو نباتاتكهبهواقعيت نزديكترند حالتيغيرطبيعيبهخود ميگيرند و بسيارياز مرغها و حيوانانبهصور فوقطبيعيدرميآيند و واسطه زمينو آسمانميشوند. اساساً نقوشحيوانيدر هنر اساطيريجهاتزمينيرا در خود نشان نميدهند و در حجاريها تصويرهايانسانيدر يكآرامشو سكونو ثباتخارقالعادهايبسر ميبرند. همه قيافهها شبيهبههمند و ترسيمشخصبخصوصينيستند.
در هنر معماريبهكار رفتهدر تختجمشيد اختلاطو تأليفياز هنر «ايونيك» و هنر «دوريك» ماقبليونانيو سوابقتمدنمادها مشاهدهميشود. اينسابقهبيشتر در سرستون هايتختجمشيد بهوضوحديدهميشود. نقوش داريوشو ساير فرمانرواياننيز تأليفياز نقوشآشوري، يونانيو ليديايياستكهاز طرفيبهنقوش باستانيتر ايرانمربوطميشود. تركيبو تغييراتدر نشانه اهورامزدا نيز يكيديگر از نشانههاي اختلاط فرهنگيدوره ماقبليونانيمآبياست.
هجوماسكندر، كهطالبوحدتو اختلاطفرهنگايرانو يونانبود، آغاز اختلاطفرهنگو هنر دينياساطيريايرانبا فرهنگو هنر متافيزيكيوناناست. آثار اينهجومدر هنر عهد سلوكيبهوضوحمشاهدهميشود. بسيارياز حجاري ها و مجسمههاياينعصر بهسبكيونانيگرايشپيدا كردند.
پساز سلوكيان، شاهاناشكانيكهخود را «دوستدار يونان» ميخواندند بهتأثيراتهنر يونانيدر ايرانبهنظر خصمانهنگاهنميكردند. نقوشاينعصر تحتتأثير هنر يونانيبهنسبتزياد بهطبيعتنزديكميشود و بيشتر محاكاتطبيعتو عالمواقعو همچونهنر روميروايتزندگيشاهانهميشود. البتهاينبدانمعنينيستكههنر اساطيريقديميكسرهبهتابعيتو در حكممادههنر يونانيدرميآيد، بلكهدر بسياريموارد وجهاساطيريبر هنر ايرانغلبهدارد ـ برخلافهنر روميكهوجهيونانيبر وجهاساطيريآنغلبهيافته. زيرا هيچگاههنر يونانيكه تجلي حقيقتدر تفكر متافيزيكيونانيو حضور خاصروحطاغوتيغربدر ساحتهنر است، نتوانستبر اذهانو عقول شاهانو مغانزرتشتيسيطرهپيدا كند، برخلافروميانكهدنبالهرو تجاربعمليو همدلو همسخنبا يونانيان محسوبميشوند. از اينرو لازماستپساز پرداختنبهوجوهيونانيهنر ايرانقديمبهوجوهاساطيريو دينيآن بپردازيم.
با توجهبهمراتبفوقنفوذ هنر يونانيدر سطحو ظاهر هنر ايرانيـ زرتشتيرخمينمايد نهدر عمق، و غالباً ناخودآگاه، فيالمثلوقتيكهاروس (1)ربالنوععشقيوناندر كنار ساير خدايانيوناندر كنار شاهو ملكه ايران نقشميشود بهوضوحميتواناينتأثير سطحيرا دريافت. بههر حالهنر ايرانينيز چونهنر بيزانسغالباً صورتدينيپيدا ميكند، و بر اساسخداشناسي، جهانشناسيو انسانشناسيزرتشتيبهظهور ميآيد. توجهبهاشكالچهارگوشكهدو قطرشمركزيميسازد جلوهاياز جهانشناسياديانايرانيو زرتشتياست كهآتشكدهها بر اساسآنساختهميشود. اينشكلدر حكمنقشياز جهاناوستايياستكهدر رساله بندهش تفصيلاً بيانشدهاست. مركز اينجهان«خؤرنه» استيعنيمحلآفرينشفرشتگانو مكانجاويدانان كهدينزرتشتدر آنجا ظهور ميكند، سرزمين ايراننيز در اينناحيهوجود دارد. خؤرنهبا «فرّه» هممعنيو همريشهاست.
در اساطير بوداييو تبتيايننقشبهصورت«ماندالا» است. اينماندالاها انواعگوناگوندارند. اغلب بهصورت تصويرياند با چنديندايرةمتحدالمركز، در ميانآنها مربعياستكهچهار دروازهدارد. هر دروازهبهيكياز چهار جهتفضا گشودهشدهاستو در اصلدروازهها چهار مثلثاند با مركزيكههركدامبا تصويريمزينميشوند. سادهترينآنها «يانتر» استكهاز دايرهايتشكيليافتهو در داخلچهارگوشيقرار گرفتهاست. اينمربعچهار در دارد و هريكبهيكياز چهار جهتفضا باز استو در ميانمربعسلسلهمثلثهايوارونهقرار گرفته. نقطهمركزيدر ماندالاها بهمثابه مركز عالموجود و مبدأ آفرينشاستو مثلث ها، دايرهها و مربع ها همهتعيناتوجودند.
در شمايلنگاريايراني«فرهايزدي» با توجهبا انسانشناسيزرتشتياهميتيخاصپيدا ميكند، اينفره شمايل هاي فرمانروايانو مغانايرانقديمرا چونهالهدربرميگيرد. وجود فرهدر نقاشي ها و نقوشبرجسته ايرانيصورتدينيرا در هنر ايرانيغالبكردهاستعليالخصوصبا معانيخاصآن، كهحالتيمعنويو روحانيبه شئونمختلفجامعهاز جملهسياستو هنر ايرانيميدهد.
«خؤرنه» و «فره» و «خواريش» در فرهنگاوستاييمقاميخاصدارد و اساسجهان شناسيو انسانشناسيزرتشتياست. اينلفظبهاوستايي«خورنه» (2)، و فارسيقديم«هورنه» (3)و پهلوي«خوره» (4) مبدلگرديدهست. همينلغتبهصورت«فره» (5)در فارسيقديمياد شدهو در فارسي«فرّ» و «فرّه» گرديده است. در آغاز بهمعنيچيز بهدستآمده، چيز خواسته، چيز مطلوبو در اعصار متأخر «خؤره» بهمعني خواسته (دارايي) و نيز بهمعنينيكبختيو سعادتو لطفو تفضلبهكار رفتهاست. در اوستا دوگونهخورهياد شدهاست: خورهيا فرّهايرانيو كيانيكهاوليثروتو شكوهو خرد و دانشميبخشد و دوميموجبپادشاهيو كاميابيسرانو بزرگانكشور ميشود كهبعد از روزگار پادشاهيگشتاسببهكسيتعلقنگرفتتا سوشيانت، كهاز فرّهايزديبرخوردار است.
شيخاشراقسهرورديدر حكمةالاشراق، از قولزردشتنقلكند: «فرّهنورياستكهاز ذاتخداونديساطعو بهآنمردمبر يكديگر رياستيابند و بهمعنويتآنهريكبر عمليو صناعتيمتمكنگردد». و نيز در رساله پرتونامه ميآورد: «هر پادشاهيحكمتبداند و بر نيايشو تقديسنورالانوار مداومتكند، چنان كهگفتيماو را فرّهكياني بدهند و فر نورانيبخشند و بارقالهياو را كسوتهيبتو بهاء بپوشاند و رئيسطبيعيعالمشود، و او را از عالم اعلينصرترسد و خوابالهاماو بهكمالرسد.»
حضور فرهدر معماريچهارتاقپارتيو ساسانينيز مشاهدهميشود، يعنيگنبديبر چهار پايهكهدر معابد زرتشتيرويآتشگاه ها را ميپوشاندهاست. موزائيك ها و ظروفايرانينيز در اينعصر از صورت هايخيالي دينيو اساطيريتهينبود بهاينمعنيكهبسيارياز مضاميناوستاييو قصصدينيايرانرا دربردارند. نظير «باغبهشت» يا «پرديس» كهبهفارسيباستان«پئيريـ دئهزه» (6)تعبير شدهاست.
بنابر تفكر اوستاييدر عصر دينيو اساطيريايران، شاعرانو متفكرانايرانيامكانهر علمو صنعتيرا با اين فرهو خؤرهميدانستند، با اينوديعهآسمانياستكههنرمند با سير در ساحتخيالاز عالمجسماني كنده ميشود. تصوير معراجانسانكهاز نقوشدورهساسانياست، نقشياستاز عروجآدميبهآسمان. در حقيقت هنر زرتشتيهموارهدر مقامبياناينعروجبودهاست.
يكياز مهمترينمضامينهنر ايرانيـ زرتشتي، تنازعو تعارضاهورامزدا و اهريمناستكهدر عقايد اوستاييو اساطيريايرانياناهميتبسزاييدارد. از اينجا ايرانيانقديمهموارهبا تاريكيو ظلمتدر ستيز بودهاند و بالطبع توجهبهنور اساسهنر آنانرا تشكيلميدهد. اساساً در تفكر زرتشتيجهانجسمانيتمثلعالمروحانييا نور است. يعنيعالمجسمانيظهور و جلوهو تمثلعالم روحانياستو تنزلآنبهمرتبهپائين. ايننظر در همهاديانو در هنرهايدينيو اساطيريكهدر اطوار مختلفجلوهگر و ابداعشدهاستوجود دارد. و بهيكاعتبار، از آنجا كه اهريمنبهجهانجسمانينزديكاست، مبدأ ظلمت، و اهورامزدا كهبهعالمروحانيقريباست، مبدأ نور محسوب ميشود.
اتصالدو عالمجسمانيو روحانيبهواسطهعالميبرزخيو بينابينياستكهمتفكرانايرانيآنرا نيز بهتصوير درميآورند. اينمرتبههمانعالمخيالو مثالاستكهدر حقيقتعالمو ساحتشاعرانهبشر بهآنتعلقپيدا ميكند و از آنفرّهو خؤرهنازل، و مايهتعاليانسانميشود. البتهگاهدورهايفراميرسد كهفرّهبه كسيتعلقنميگيرد و همچنانكهدر بعضياز متونزرتشتيآمده، بعد از «گشتاسب» بهكسياز جمله هنرمندان تعلقنگرفتهاست. از اينرو خيالهنرمند در ساحتظلمانيوجود سير ميكند تا ساحتنوراني. بهعبارتي، هنرمند اسير تسويلاتاهريمنياستتا الهاماتاهورايي.
گفتيم كهاساستفسير عالمو آدمو مبدأ عالمو آدمدر تفكر زرتشتينور و ظلمتاست. اينتلقيزنديقانهدر هنر «مانوي» كهاختلاطياز هنر مسيحيو بوداييو تفكر ثنويزرتشتياست، بهاوجميرسد. هنر مانيدر نقاشي بهكمالرسيدهو كتابمصوريبهنامارتنگيا ارژنگمعجزةدينويبهشمار ميرفتهاست. بنابر تلقي مانويان، هرچهكهزيبا و جميلاستبايد شايستهپرستشباشد. آنانبنابر تفكر ثنوي، زيباييو جمالرا از آنروحميدانستند و از ساحتنورانيوجود، و در مقابل، زشتيو قبحرا از آنتنميدانستند و از ساحت ظلماني وجود.
مانيهنر نقاشيرا چونوسيلهايبرايعروجروحانسانميدانستهو معتقد بوده: «وظيفهاينهنر آنبوده استكهتوجهرا بهعوالمبالاتر جلبنمايد: عشقو ستايشرا بهسويفرزنداننور متوجهسازد و نسبتبه زادههايتاريكيايجاد نفرتنمايد». تذهيبكاريهايكتابهايمذهبينزد مانويانرواجبسيار داشتهو در حقيقت صحنهاياز نمايشآزاد كردننور و روشناييبهشمار ميرفتهاست. در اينراهمانويانبراينمايشروشناييدر آثار خود از فلزاتگرانبها بهرهجوييميكردند».
استمرار هنر و تفكر تشبيهيو ثنويمانويبا وجود جاذبههايصوريو اباحيتو آزادياز قيد و حدّ الهياديان، بهنحويويرانيحياتدينيحقيقيرا دربرداشتهاست، و پيرواناينآييندر تمدناسلاميو مسيحيو زرتشتيبا نهانروشيدر صدد تخريبمبانيايناديانبودهاند، آنانكهاباحيتو ثنويتخاصيرا بسطميدادند، با شديدترين مواجهاتروبرو بودهاند. اغلبجماعتزنديقاندر تمدنهايسهگانهدينياز اينانتكوينيافتهاند. حتّيتمدننفسانيجديد نخستينبار در نهضتمانويانجديد در جنوبفرانسهو شمالايتاليا در قرنسيزدهو چهارده ميلاديظهور و بروز يافت. اينانديشهكهبهتفسير بد كتاب هايآسمانيدينمسيحيو اسلاميو سوءنظر مشهود بود مقاومتهايمؤمنانرا برانگيخت. برخينويسندگاناحتمالدادهاند كهمخالفت هاي مسلمانان با نقاشيو صورتگريبهجهتتقديستصوير نزد اينفرقهبودهاست.
--------------------------------------------------------
پی نوشت
Eros 1 -
Xvaranah2-
Hvarnah3-
Xvarreh 4-
5-
Pairi-Daoza6-

