تبليغاتX
قاب بی شیشه

حکمت هنر اسلامی(۸)

حكمت اُنسی و زیبایی شناسی‌عرفانی هنراسلامی

                                                                      محمد مددپور

 

پرسپكتيو و نگارگري‌شرقی

فقدان‌پرسپكتيو طبيعي‌و غيرطبيعي‌از مميزات‌همه‌نقاشيهاي‌ماقبل‌رنسانسي‌است‌.
هنرمند تصويرگر با توسل‌به‌خط‌و رنگ‌عالمي‌را كه‌متعلق‌هنر اوست‌بيان‌مي‌كند. با وجود نحله‌ها و سبك
هاي ‌مختلف‌نقاشي‌دو طريقه‌كلي‌را از جهت‌ابداع‌و محاكات‌عالم‌(نه‌مضامين‌و عوالم‌) مي‌توان‌ديد. در طريقه‌اول‌در پرده‌ نقاشي‌يك‌نقطه‌وجهه نظر و ديد بيننده‌وجود دارد و خطوط‌اصلي‌پرده‌نقاشي‌به‌سوي‌آن‌نقطه‌متوجه‌است‌و در طريقه‌دوم‌نقاط‌متعددي‌وجود دارد. در اين‌مورد دوم‌گاه‌صورتي‌هيولايي‌وجود نقاط‌متعدد را نيز فاقد مبناي ‌هرگونه‌شكل‌هندسي‌مي‌كند.
اين‌دو طريقه‌به‌پرسپكتيو يا فقدان‌پرسپكتيو در پرد
ه نقاشي‌تعبير مي‌شود. در هنر اساطيري‌و ديني‌شرق‌و نيز هنر مدرن‌غرب‌از پرسپكتيو دوري‌گزيده‌اند. اما در نقاشي‌يونان‌و روم‌و به‌ويژه‌پس‌از عصر رنسانس‌تا پيدايي‌ نحله‌هاي‌مدرن‌و پست‌مدرن‌از پرسپكتيو تعبيت‌شده‌است‌. و همين‌شيوه‌است‌كه‌پس‌از عصر رنسانس‌بر اساس‌علم‌مناظر و مراياي‌جديد مبناي‌هر قسم‌تصويرگري‌مي‌شود و به‌آن‌پرسپكتيو خطي‌ (1)مي‌گويند. اين‌روش‌ابتدا از سوي‌نقاشان‌ايتاليايي‌و هلندي‌در قرن‌پانزده‌ابداع‌مي‌شود و تحول‌اساسي‌در فضاي‌غرب‌ به‌پيدايي‌مي‌آيد.
همان
طوري‌كه‌اشاره‌شد در پرسپكتيو يا وجهه‌نظر خطي‌هنرمند نقطه‌اي‌در مركز نگاه‌بيننده‌فرض‌مي‌كند؛ همه‌خطوط‌به‌اين‌نقطه‌مي‌رسند. دوري‌و نزديكي‌اشياء نسبت‌به‌اين‌نقطه‌سنجيده‌مي‌شود و اشيايي‌كه‌از آن‌ دورترند كوچكتر، و اشيايي‌كه‌نزديكترند بزرگتر تصوير مي‌گردند. اين‌طريقه‌در حقيقت‌اختصاص‌ به‌هنرمندان‌ رنسانس‌ دارد و هنرمندان‌رومي‌و يوناني‌وجهي‌ديگر از آن‌را به‌كار مي‌گرفتند كه‌بدان‌اشاره‌خواهد رفت‌.
به‌هر حال‌وجود دو طريقه‌در ابداع‌فضا و صورت
هاي‌نقاشي‌و كلاً صورتگري‌، به‌نحوي‌جلوه‌گر روح‌زمانه‌و عالمي‌است‌كه‌هنرمندان‌در آن‌سكني‌گزيده‌اند. اين‌طرق‌با توسل‌به‌رموز و مظاهري‌خاص‌ سمبولیزم(2) عالم‌ خويش‌را نمايش‌مي‌دهد. تعالي‌و تداني‌سمبول ها نيز تابع‌معنايي‌است‌كه‌هنرمند بدان‌تعلق‌پيدا مي‌كند. گاه‌معني‌چيزي‌جز همين‌جهان‌جسماني‌بيش‌نيست‌؛ چنانكه‌در يونان‌و روم‌و دوره‌جديد اصل‌و اساس‌همين‌ جهان‌است‌. پس‌در اينجا سمبول‌به‌نحوي‌مطابق‌عالم‌جسماني‌است‌و اگر عالم‌جسماني‌چيزي‌جز ماده‌و حركت‌، يا جز نقطه‌(اتم‌هندسي‌) كه‌حركت‌آن‌خط‌را ايجاد مي‌كند و از آنجا فضاي‌هندسي‌محسوس‌پديد مي‌آيد، نباشد، فضاي‌پرسپكتيوي‌در نقاشي‌امري‌متعارف‌و طبيعي‌مي‌گردد.

اين‌فضاي‌مكانيكي‌ـ هندسي‌از دو منبع‌علمي‌سرچشمه‌مي‌گيرد: اول‌فضاي‌هندسي‌اقليدسي‌و علم‌مناظر و مرايايي‌جديد كه‌ذكر گرديد. دوم‌فضاي‌هندسي‌مكانيكي‌و علم‌مناظر و مراياي‌يوناني‌ـ اسكندراني‌و رومي‌. دومي‌را مي‌توان‌مبناي‌پرسپكتيو طبيعي‌دانست‌، و اولي‌را مي‌توان‌همان‌پرسپكتيو خطي‌تصنعي‌يا اعتباري‌
ناميد. در پرسپكتيو طبيعي‌، طبيعت‌را آنچنانكه‌يونانيان‌ادراك‌كرده‌بودند مي‌توان‌مشاهده‌كرد، علي‌الخصوص‌در آثار عصر كلاسيك‌هنر و علوم‌يوناني‌. بر اساس‌علم‌مناظر و مراياي‌اقليدسي‌، فضا و مكان‌چنان‌است‌كه‌هر بخش‌آن‌از نظر ماهوي‌با بخش‌ديگر متفاوت‌است‌. اشياء هريك‌مكان‌طبيعي‌خود را دارند و در جايگاه‌اصلي‌خود هويت‌واقعي‌خود را آشكار مي‌كنند. حركت‌به‌سوي‌اين‌جايگاه‌به‌حركت‌طبيعي‌و خلاف‌آن‌به‌حركت‌قسري‌تعبير مي‌شود. فيزيك‌ارسطويي‌نيز بر پايه‌اين‌اصول‌تكوين‌يافته‌است‌.
در مقابل‌اين‌نظرگاه‌علم‌مناظر و مراياي‌خطي‌كه‌مبناي‌پرسپكتيو تصنعي‌است‌، فضايي‌را در نظر مي‌گيرد كه‌
پيوسته‌و متحد و براي‌همه‌اشياء يگانه‌است‌، بدين‌معني‌كه‌اگر دوربين‌عكاسي‌را به‌يك‌سمت‌متوجه‌سازيم‌، در آن‌جهت‌عكس‌از يك‌صحنه‌برداريم‌، در آن‌عكس‌همه‌خطوط‌به‌سمت‌واحدي‌گرايش‌دارند، اين‌تصاوير در همه‌جهات‌ مشابه‌خواهند بود و تغييرات‌آنها تابع‌ديد ناظر مي‌گردد ـ از جمله‌دوري‌و نزديكي‌مكاني‌نسبت‌به‌ناظر. در اين‌ طريقه‌ از نگاه‌پرسپكتيوي‌به‌جهان‌نيز هنگامي‌كه‌نقاش‌صحنه‌اي‌را تصوير مي‌كند با توسل‌به‌يك‌سلسله‌تدابير مقدماتي ‌از قبيل‌تعيين‌خط‌افق‌و نقطه ديد اصلي‌و سطح‌محدودكننده‌مقابل‌و خطوط‌فرار ديگر، ترتيبي‌اتخاذ مي‌شود  كه‌پرده‌نقاشي‌فضايي‌بسان‌دوربين‌عكاسي‌با يك‌نقطه‌نظر ابداع‌كند و اين‌با نگاه‌مكانيكي‌و تكنيكي ‌جديد انسان‌به‌جهان‌مناسبت‌تام‌پيدا مي‌كند.
كداميك‌از دو نظرگاه‌فضاي‌واقعي‌را نشان‌مي‌دهد؟ فضاي‌هندسي‌مكانيكي‌يا
فضاي‌هندسي ‌اقليدسي‌ (اولي‌تابع‌حس‌باصره‌بيننده‌است‌و دومي‌تابع‌ماهيت‌و طبيعت‌اشياء)؟
پاسخ‌اين‌است‌: هردو، زيرا اين‌دو تابع‌ امري‌وراز خود و فوق‌علم‌انتزاعي‌(اين‌علم‌از حس‌برمي‌خيزد. به‌همين‌دليل‌است‌كه‌فلاسفة‌ارسطويي‌مذهب‌گفته‌اند من‌فقد حساً فقد علماً) بشري‌اند و از تلقي‌معنوي‌و تاريخي‌آدمي‌كه‌به‌اقتضاي‌انكشاف‌حقيقت‌و ظهور و تجلي‌تاريخي‌آن‌در ادوار تاريخي‌نشأت‌مي‌گيرند. پسر هر بار چنانكه‌انسان‌طبيعت‌يا ماوراءطبيعت‌برايش‌افق‌تجلي‌حقيقت‌مي‌گردد و محسوسي‌كه
‌آئينه‌نامحسوس‌ مي‌شود، طريقه‌ابداع‌و نمايش‌عالم‌متفاوت‌مي‌گردد و اگر اين‌حقايق‌متجلي‌، اسماءالحسني‌الهي‌باشد با غير حجاب‌ظلماني‌طاغوتي‌چنانكه‌در مباحث‌آتي‌خواهد آمد، بيان‌هنري‌و طرق‌ابداع‌آن‌پر راز و رمز و غيرپرسپكتيوي‌ خواهد بود. زيرا اساساً محسوس‌از جمله‌خط‌و رنگ‌و طرح‌صرفاً سمبولهايي‌اند از عالم‌بالا نه‌عالم‌محسوس‌. به‌عبارتي‌هنر جلوه‌گاه‌عالم‌طولي‌مي‌شود نه‌عالم‌عرضي‌(نسبت‌خلق‌به‌حق‌نسبت‌طولي‌است‌و نسبت‌خلق‌ به‌خلق‌نسبت‌عرضي‌. چنانكه‌في‌المثل‌ولايت‌پدر و رهبران‌سياسي‌، رابطه‌اي‌عرضي‌است‌اما ولايت‌الهي‌، رابطه‌ي‌ طولي‌است‌).
اساساً همان
طوري كه‌يونانيان‌و متفكران‌دوره‌جديد عالم‌طبيعت‌را وصف‌يا تبيين‌كرده‌اند، نقاشان‌و صورتگران‌نيز به‌واسطه صورت هاي‌خيالي‌خويش‌به‌ابداع‌آن‌پرداخته‌اند. و از آنجا تخيل‌ابداعي‌يوناني‌و جديد به‌اقتضاي‌روح‌ زمانه‌در هنر هنرمندان‌ظاهر شده‌است‌. اگر به‌تعبير هيدگر در عصر ماقبل‌متافيزيك‌حكماي‌يونان‌طبيعت‌(فوسيس‌ )(3) را چون‌ شكفتگي‌ و مراحل‌ رشد اشياء و امور از آغاز تا پايان‌زندگي‌تلقي‌مي‌كردند، هنرمندان‌يز به‌نحوي‌ديگر به‌اين‌دريافت‌مي‌رسيدند. اما درباره‌عالم‌ طبيعي‌ كه‌هنرمندان‌عصر اسلامي‌به‌ابداع‌آن‌مي‌پرداختند و از قواعد پرسپكتيو يوناني‌يا جديد تبعيت‌نمي‌كرد.
برخي‌از مستشرقين‌تحقيقات‌مفصلي‌از نظرگاه‌تاريخي‌و حكمي‌نموده‌اند، و نويسندگان‌ايراني‌نيز با تأسي‌از آنان‌دقت‌بسيار به‌كار برده‌اند. بعضي‌نيز از نظرگاه‌معنوي‌عالم‌طبيعت‌هنرمندان‌عصر اسلامي‌را عالم‌ملكوت‌و مثال‌تلقي‌كرده‌اند؛ بدين‌معني‌كه‌از نظر آنان‌طبيعت‌از افق‌ملكوت‌براي‌اين‌هنرمندان‌
منكشف‌شده‌ است‌ كه‌تفصيل‌آن‌در فصل‌نقاشي‌اسلامي‌خواهد آمد. در اينجا اجمالاً بگوييم‌كه‌اساساً فضاي‌نقاشي‌عصر اسلامي‌با ملاك هاي‌زيبايي‌شناسي‌و زمينه فكري‌و فلسفي‌و هنري‌و جهانشناسي‌نقاشاني‌كه‌اين‌مينياتورها را بوجود آورده‌اند كاملاً با زمينة‌فلسفي‌مفسران‌غربي‌معاصر آنها متفاوت‌است‌.
فلسف
ه دكارت‌كه‌در واقع‌زمينة‌اصلي‌تفكر جديد اروپايي‌است‌واقعيت‌را در فلسفه‌و علوم‌غربي‌و نيز در ديد كلي‌ غربيان‌به‌دو قلمروي‌متمايز تقسيم‌كرد: «عالم‌فكر و انديشه‌» و «عالم‌بُعد و فضا» كه‌صرفاً با جهان‌مادي ‌منطبق‌ شده‌بود. هرگاه‌امروزه‌صحبت‌از فضا مي‌شود، چه‌فضاي‌مستقيم‌فيزيك‌نيوتوني‌مطرح‌باشد چه‌فضاي‌ منحني‌فيزيك‌نسبيت‌، مقصود صرفاً همان‌عالم‌زمان‌و مكان‌مادي‌فاني‌است‌كه‌با واقعيت‌يكي‌دانسته‌مي‌شود. امروزه‌در غرب‌ديگر تصوري‌از فضا و مكان‌غيرمادي‌و غيرجسماني‌باقي‌وجود ندارد و اگر نيز سخني‌از چنين‌ فضايي‌ پيش‌آيد آن‌را نتيجه توهم‌بشري‌دانسته‌و براي‌ آن‌جنبة‌وجودي‌قائل‌نيستند. ديگر تصور فلسفه اروپايي‌از واقعيت‌جايي‌براي‌فضايي‌واقعي‌لكن‌غيرمادي‌باقي‌نگذاشته‌است‌. ولي‌هنر تمدنهاي‌ديني‌درست‌با چنين‌فضايي‌ سروكار دارد.

گفتيم‌كه‌در دوره‌جديد يعني‌در عصر كلاسيك‌و باروك‌هنرمندان‌عالم‌را از منظر جسماني‌و فيزيكي‌ابداع‌و محاكات‌
مي‌كردند، اما پس‌از طي‌تجربياتي‌بر مبناي‌مناظر و مراياي‌رنسانسي‌سرانجام‌نظريه‌فيزيكي‌و نوري‌اين‌جهاني‌از وضع‌قديم‌خود به‌وضعي‌جديد وارد شد. در اين‌اوضاع‌هنر غربي‌كه‌به‌عصر هنر مدرن‌وارد مي‌شود، پرسپكتيو خطي ‌را رها مي‌كند و صورت هاي‌كاو و كوژ بر هنر تصويرگري‌غلبه‌پيدا مي‌كند و افق‌ديد انساني‌تابع‌ساحات  ‌نفساني‌و وهمي‌او مي‌گردد، در حالي‌كه‌در گذشته‌تابع‌ساحت‌جسماني‌و حسي‌به‌معني‌تكنيكي‌و مكانيكي ‌لفظ ‌بود كه‌در آن‌طبيعت‌«بيجان‌» تلقي‌مي‌شد. در هنر پست‌مدرن‌، هنر آزاد از هر قيد و بندي‌محسوب‌گرديد، لذا هنرمند بي‌محابا جهان‌هيولايي‌خويش‌را بي‌رحمانه‌بر پرده‌خيال‌نفساني‌خويش‌كشيد. برخي‌از ظاهر پرستان ‌و ساده‌انديشان‌اين‌را با روحانيت‌هنر سنتي‌يكي‌انگاشته‌اند و چون‌صورتگري‌مدرن‌فاقد هرگونه‌ پرسپكتيو تصنعي‌و طبيعي‌است‌به‌زعم‌آنان‌جهان‌صورتگران‌با جهاني‌كه‌در قرون‌وسطي‌و عالم‌اسلامي ‌جلوه‌ كرده‌بود پيوند مي‌خورد.
بنابراين‌، نقاشي‌مانوي‌نيز بر سطوح‌دوبعدي‌بدون‌عمق‌شكل‌مي‌گيرد. به‌اين‌ترتيب‌كه‌در نقاشي
هاي‌اين‌ دوره‌تنها يك‌نقطه‌نظر وجود ندارد تا همه‌خطوط‌بر اساس‌آن‌نظام‌گيرند، بلكه‌نقاط‌متعددي‌روي‌سطح‌وجود دارد. در اين‌تصاوير عمق‌با لايه‌لايه‌و چندسطحي‌كردن‌از طريق‌سطوح‌نقوش‌نمايش‌داده‌مي‌شود. چنين‌فضايي‌با كل‌و صورت‌نوعي‌فرهنگ‌مطابق‌است‌و غالباً تمثلي‌از جهان‌ملكوتي‌به‌شمار مي‌آيد. از نظرگاه‌اشپنگلري ‌كه‌شئون‌ فرهنگي‌و تمدني‌در كل‌ارگانيگ‌عالم‌كبير و صغير همبستگي‌پيدا مي‌كند. در اينجا نيز به‌نحوي‌مي‌توان‌از وحدت‌ و هماهنگي‌فضاهاي‌بسته‌خانه‌و شهرهاي‌قديم‌ايران‌و ساحت‌بينش‌تخيلي‌قوم‌ايراني‌؛ ميان‌ فضاهاي‌چند سطحي‌ در نقاشي‌و اصل‌تأويل‌در معارف‌ديني‌شيعه‌؛ ميان‌تناسبات‌معماري‌و رديفهاي‌موسيقي‌ايراني‌، سخن‌ گفت‌. اين‌كل‌و صورت‌نوعي‌متعالي‌سبب‌گرديده‌كه‌اشياء از منظري‌غيرطبيعي‌يا ماوراءطبيعي‌مشاهده‌شوند. انسان‌در اين‌حالت‌احساس‌مادي‌و بي‌روح‌نسبت‌به‌اشياء و طبيعت‌ندارد بلكه‌جان‌و نفس‌را صورت‌و حقيقت آن‌تلقي‌مي‌كند. در اين‌منظر همه‌عالم‌به‌وجهي‌روحاني‌جلوه‌گر مي‌شود و هنرمند از نظم‌اقليدسي‌ـ عقلي‌هنر پرسپكتيوي‌كه‌در عالم‌يوناني‌و جديد سيطره‌داشته‌فارغ‌مي‌شود و عالم‌واقع‌جاندار و پررمزوراز مي‌گردد. پس‌با اين‌منظر نقاش‌خود را متوجه‌عالمي‌فوق‌طبيعت‌مي‌كند و از اينجا تابع‌پرسپكتيو نمي‌شود.

مميزات‌فوق‌نه‌تنها مميز هنر ايراني‌است‌بلكه‌هنر هندي‌، چيني‌، مصري‌، يوناني‌ماقبل‌كلاسيك‌، بين‌النهريني ‌و كلاً همه‌هنرهاي‌اساطيري‌و ديني‌قديم‌نيز چنين‌مميزاتي‌را واجدند كه‌هركدام‌كمابيش‌در ساختمان‌هنر اسلامي ‌در حكم‌ماده‌شركت‌داشتند.

 

ماده‌هنر اسلامی

هنر اسلامي‌مانند همه‌هنرهاي‌تمدني‌خلق‌الساعه‌نيست‌. وحي‌و حكمت‌نبوي‌چنانكه‌آمد مدار و روح‌هنر اسلامي‌و سرچشمه‌و منشأ معنوي‌آن‌بود، امّا به‌صرف‌روح‌هيچ‌موجودي‌در عالم‌حس‌و خيال‌بروز و ظهور نمي‌كند.شرط‌ظهور و تجلّي‌هنري‌حقيقت‌تمدن‌اسلامي‌وجودمان‌و عناصر قلبي‌بوده‌، چنانكه‌در ديگر تمدن ها نيز از مواد باقي‌مانده‌از تمدن ها مورد تصرّف‌روح‌متجلّي‌جديد قرار مي‌گيرد. از اينجا در هنر اسلامي‌در آغاز راه‌شاهد تكنيك ها و الگوهاي‌ساساني‌و بيزانسي‌در معماري‌و شيوه‌ها و الگوهاي‌روحي‌در شهرسازي ‌اسلامي‌به‌كار گرفته‌شد و چنين‌بود موسيقي‌ساساني‌و آثار گذشته‌عرب‌جاهلي‌. اين‌مواد و مصالح ‌سرمنشأ و سرچشمه‌هنر اسلامي‌نيست‌، چنانكه‌هنر اسلامي‌خود به‌نوبه‌سرچشمه‌هنر جديد غرب‌نبوده ‌ولي‌به‌مثابه‌مواد در كنار فلسفه‌و عرفان‌و علم‌به‌مدد تكوين‌تمدن‌غربي‌آمده‌است‌، و آنچه‌در تمدن‌غربي ‌اصالت‌دارد نه‌حضور عناصر تمدن‌اسلامي‌بلكه‌همان‌روح‌اومانيستي‌و مدرنيته‌(تجدد) و سوبژكتيويته ‌(خودبنيادي‌) غرب‌بود. درست‌همان طور كه‌توحيد و حكمت‌نبوي‌بنياد هنر اسلامي‌است‌. از اينجاست‌ كه‌يك‌كليساي‌بيزانسي‌مسيحي‌با يك‌معبد يوناني‌حتي‌اگر از سنگهاي‌آن‌ساخته‌شده‌باشد يكسان‌نيستند زيرا هريك‌از آنها به‌جهاني‌متفاوت‌تعلق‌دارند. جهان‌ديني‌مسيحي‌با جهان‌اساطيري‌عميقاً متفاوت‌و حتي ‌متباين‌اند و از سرچشمه‌هاي‌متفاوت‌بهره‌مي‌گيرند. آنچه‌يك‌اثر هنري‌را اصيل‌و مستقل‌مي‌كند همان‌حضور و فضاي‌معنوي‌مكتفي‌به‌ذات‌آن‌است‌. البته‌آثار هنري‌مي‌توانند انواع‌يك‌جنس‌بزرگتر باشند، و يا نوعي‌از جنس ‌متضاد و در عرض‌ديگر آثار هنري‌. هنر اسلامي‌و هنر مسيحي‌نسبت‌اول‌را با يكديگر دارند و هنر جديد بشرمدارانه‌غربي‌و هنر هند و بودايي‌نسبت‌دوم‌را با يكديگر دارند.

 

نقـاشی

صور و نقوش‌هرچه‌متعين‌و طبيعي‌باشند، بيشتر به‌كثرت‌مي‌روند و ديگر حالت‌وحداني‌را از دست‌مي‌دهند، بالطبع‌موجب‌ماندن‌ناظري‌مي‌شوند كه‌به‌آن‌نگاه‌مي‌كند و محو آن‌مي‌شود. به‌عبارتي‌نقوشي‌كه‌با تشخص ‌هرچه‌بيشتر به‌ظهور و مرتبة‌ظاهر و تشبيه‌مي‌آيند آدمي‌را از تنزيه‌و باطن‌روحاني‌دور مي‌كنند، تا آنجا كه‌تعلقاتش‌را نسبت‌به‌كثرات‌مي‌افزايند و گاهي‌به‌جايي‌مي‌رسند كه‌مورد پرستش‌و عبادت‌در حكم‌واسطه ‌براي‌تقرب‌به‌امري‌متعالي‌(در هنرهاي‌اساطيري‌) قرار مي‌گيرند.
همچنان
كه‌در اولين‌نقاشي ها در غارها چنين‌وضعي‌وجود داشته‌و نقوش‌براي‌تصرّف‌يا تقرّب‌به‌حيوانات‌و يا آدميان‌و يا خدايان‌به‌وجود مي‌آمده‌، دائماً بر اعتقاد به‌حالت‌سحر و جادوي‌و يا روحاني‌آن‌افزوده ‌مي‌شده ‌است‌. از اينجا نقاشي‌در آغاز جنبة‌آئيني‌داشته‌نه‌تزئيني‌و دكوراتيو و نمايشگاهي‌اين‌وضع‌در عهد    ميتولوژي هاي ‌چين‌و هند و مصر و بين‌النهرين‌و يونان‌و ايران‌براي‌نقاشي‌و پيكره‌ها وجود داشته‌تا آنجا كه‌في‌المثل‌نقوش‌خدايان‌و پيكره‌هاي‌بودا در آيينهاي‌هند و بودايي‌و نقوش‌پيكره‌هاي‌نياكان‌در آيين‌چين‌و نقوش‌و پيكره‌خدايان‌در ديگر آيينها از جمله‌آيين هاي‌عرب‌جاهلي‌در مقام‌پرستش‌و عبادت‌و راز و نياز قرار مي‌گيرند. نقاشي‌بماهو نقاشي‌از يونان‌آغاز شد كه‌صرف‌محاكات‌ناسوتي‌و اين جهاني‌و نمايشگاهي ‌داشته ‌است‌، چنانكه‌هنر نمايش‌نيز با تخليه‌نيايش‌از روح‌ديني‌و اساطيري‌آن‌تكوين‌يافته‌است‌.

بت‌پرستي‌و شرك‌بدان‌گونه‌كه‌هندوان‌معتقدند در عين‌شرك‌بودن‌، بت‌پرستي‌نبايد تلقي‌شود زيرا كه‌در آن‌سرشت‌بت ها و سرشت‌نسبي‌خدايان‌ Devas همچون‌جنبه‌هاي‌سمبوليك‌و اشارتي‌تلقي‌مي‌شوند. عارفان‌مسلمان‌گاهي‌بتها را با اسماء اعظم‌الهي‌همانند مي‌دانند كه‌معناي‌اصيل‌آنها به‌طاق‌نسيان ‌سپرده‌شده‌است‌. رجوع‌شود به‌پاورقي‌در باب‌شرك‌و الحاد در اسماء الهي‌.
با ظهور اسلام‌با توجه‌به‌مبارز
ه ‌سهمگين‌آن‌با هرگونه‌حجاب‌و تشبيهي‌كه‌منجر به‌حجابي‌بين‌آدمي‌و حق‌تعالي ‌مي‌شود، نقاشي‌و پيكرتراشي‌زنديقانه‌كه‌فرهنگ‌شرك‌را مجسم‌ مي‌ساخت‌، همچون‌موسيقي‌و شعر جاهلي‌كه‌وسيله‌غفلت‌بود، مورد تحريم‌قرار گرفت‌.
به‌عقيده‌برخي‌از نويسندگان‌تحريم‌نقاشي‌در آغاز به‌جهت‌احتمال‌ارتداد نومسلمانان‌به‌بت‌پرستي‌بود كه
‌تصاوير و نقاشي ها و پيكره‌ها مي‌توانست‌زمينه‌آن‌را مهيا سازد. اما به‌محض‌رفع‌ اين‌وضع‌بحراني ‌تصويرگري‌ دوباره‌در ميان‌مسلمين‌ظاهر شد. شيخ‌محمد عبده‌در ميان‌متفكران‌متجدد اسلامي‌با فتواي‌خود در باب‌ نقاشي ‌اين‌نظر را تأييد كرده‌است‌. به‌عقيده‌او آن‌كساني‌كه‌احاديث‌مربوط‌به‌عذاب‌و شكنجه‌موعود به‌نقاشان ‌را چنين‌سختگيرانه‌تفسير و تأويل‌مي‌كنند از شرايط‌و روزگار اين‌حرمت‌غفلت‌ورزيده‌اند چه‌زمان‌صدور اين ‌حرمت ‌و منع‌، زماني‌بوده‌كه‌بتان‌و تماثيل‌جاهلي‌مظهر نوعي‌وجود نيمه‌خدايي‌برخي‌چهره‌هاي‌معتبر آن‌زمان‌بوده‌اند. از نظر عبده‌انواع‌تصوير و نقاشي‌كه‌صرفاً براي‌لذت‌بردن‌از جمال‌و زيبايي‌، و تلطيف‌زيبايي ‌شناسي ‌ايجاد شده‌، بدون‌ترديد مشمول‌حكم‌تحريم‌نمي‌گردد.
متفكران‌اسلامي‌در تحريم‌نقاشي‌به‌آيه‌اي‌استناد مي‌كنند كه‌عبارت‌است‌از آيه‌29 از سوره‌مائده‌كه‌خداوند در آن‌مي‌فرمايد: «يا ايهاالذين‌آمنوا انماالخمر والميسر والانصاب‌الازلام‌رجس‌من‌عمل‌الشيطان
‌فاجتنبوه ‌لعلكم ‌تفلحون‌». در اينجا «انصاب‌» به‌نقاشي‌و پيكرتراشي‌تفسير شده‌است‌. در آغاز نيز بت هاي‌مورد پرستش‌ عرب ‌جاهلي‌به‌اين‌نام‌تعبير شده‌كه‌عرب‌جاهلي‌براي‌آنها قرباني‌مي‌نموده‌اند. محدثين‌در تفسير اين‌آيه‌، از احاديثي ‌راجع‌به‌تحريم‌نقاشي‌و منع‌تصوير صورت‌مخلوقات‌جاندار و ساختن‌مجسمه‌ذكر مي‌كنند. بعضي‌از نويسندگان ‌منكر صحت‌اين‌احاديثند، اما آنچه‌در سيره‌پيامبر آمده‌و در دوره‌خلفاي‌راشدين‌و حتي‌بعضي‌از بني‌اميه‌ مشاهده‌مي‌شود صحت‌اين‌احاديث‌را بيان‌مي‌كند.
وقتي‌پيامبر وارد مكه‌مي‌شود به‌دستور وي‌همه‌بت
ها شكسته‌و نقاشي هاي‌داخل‌كعبه‌كه‌نقوشي‌از پيامبران‌و فرشتگان‌بود و غالباً از سوي‌مسيحيان‌و به‌سبك‌نقاشي هاي‌بيزانسي‌نقاشي‌شده‌بود، زائل‌ مي‌شود، بنابر روايتي‌پيامبر(ص) تنها تصويري‌از حضرت‌مريم‌را زائل‌نمي‌كند. چنان كه‌در برخي‌قصص ‌اشاره‌ شده‌پيامبر (ص)  خود نقوشي‌به‌شكل‌هلال‌بر زمين‌نقش‌مي‌زده‌و اين‌نقش‌بعداً در پرچم ها در حكم‌يكي‌از نشانه‌هاي‌اسلام‌به‌كار رفت‌. در سيره‌پيامبر آمده‌است‌كه‌پيامبر(ص)  هر چيزي‌را كه‌ذهن‌بندگان‌را از تفكر در باب‌الوهيت‌منصرف‌مي‌گردانيده‌گناه‌و ممنوع‌مي‌شمرد.
در حديثي‌آمده‌كه‌زن‌پيامبر عايشه‌قماشي‌منقش‌در خانه‌آويخته‌بود كه‌بر روي‌آن‌نقش
هايي‌ترسيم‌شده‌بود. حضرت‌به‌او فرمود «اين‌پرده‌را عقب‌بزن‌زيرا هميشه‌اين‌تصويرها را در پيش‌خود مي‌بينيم‌» حديث‌ديگر مي‌گويد عايشه‌بالشي‌با صورت هايي‌ منقوش‌بر آن‌خريده‌بود. حضرت‌با ديدن‌آنها داخل‌اتاق‌نرفت‌. از نظر ثروت‌عكاشه ‌در كتاب‌نقاشان‌مسلمان‌و الوهيت‌همه‌روايات‌كم‌وبيش‌روشن‌مي‌كند كه‌منعي‌كه‌بدان‌اشاره‌شد در باب ‌تماثيلي ‌است‌كه‌در كار عبادت‌اخلال‌مي‌كرده‌است‌، نه‌ضرورتاً براي‌مقاصد تزييني‌. از اين‌رو مي‌توان‌استنباط‌ كرد كه‌در آن‌زمان‌نقاشي‌مطلقاً ممنوع‌نشده‌بود، بلكه‌تنها زماني‌ممنوع‌بود كه‌ميان‌بنده‌و پروردگارش ‌حائل ‌مي‌گرديد.

در اين‌ادوار كه‌ديانت‌بر اهواء و نحل‌غلبه‌پيدا مي‌كند عبادت‌بت
ها و رسم‌نقوش‌و صور و ساختن‌پيكره‌ها كه‌ آدميان ‌را از خدا غافل‌مي‌كند ـ كه‌بعضي‌، آنها را وسيله‌و واسطه‌اي‌قرار مي‌دهند و يا آنها را پرستش ‌مي‌كنند ـ منع‌مي‌شود. علاوه‌بر اين‌، رجال‌و علماء دين‌نيز در اين‌ادوار و دوره‌هاي‌بعد كه‌نقاشي‌گسترش ‌مي‌يابد با التزام‌به‌روايات‌اسلامي‌معتقد بودند كه‌ساختن‌مجسمه‌يا كشيدن‌صورت‌مخلوقات‌جاندار، تقليدي ‌است‌كه‌از خالق‌عزوجل‌مي‌شود.
اين‌كه‌بعضي‌از مستشرقين‌مدعي‌شده‌اند تشيع‌قائل‌به‌حرمت‌نقاشي‌نيست‌صحت‌ندارد و در كتاب
هاي‌ حديث‌شيعه‌احاديث‌حرمت‌نقاشي‌و مجسمه‌سازي‌موجود است‌و احكام‌علماء شيعه‌در اين‌خصوص‌عين ‌احكامي‌است‌كه‌اهل‌سنت‌در كراهت‌نقوش‌و مجسمه‌ها دارند. و بسياري‌از مروجان‌نقاشي‌سلاطين‌و امراي‌سني‌مذهب‌از خلفاي‌اموي‌بوده‌اند كه‌كاخ‌عمرا را در بيابان‌شام‌بنا نموده‌ديوارهاي‌كاخ‌را با نقاشي‌و نقوش‌رنگارنگ‌زينت‌داده‌اند يا خلفاي‌عباسي‌كه‌كاخهاي‌خود را در سامرا به‌نقش‌و نگارهاي‌رنگارنگ ‌آرايش ‌نموده‌اند و سلاطين‌مغول‌و تاتار كه‌در هندوستان‌و ايران‌حامي‌نقاشي‌بودند و آل‌عثمان‌در تركيه‌همه‌پيرو مذهب‌تسنن‌بوده‌اند.
نهايت‌گفتار آنكه‌مسلمانان‌از شيعه‌و سني‌بر كراهت‌پيكرتراشي‌و تصوير نقوش‌جانداران‌اجماع‌و اتفاق‌دارند به‌واسطه‌آن
كه‌در اين‌دو تقليد از كار خداي‌آفريدگار عزوجل‌مي‌باشد و هم‌برابر آنچه‌كه‌از حديث‌رسيده‌است‌: «ان‌الملائكه‌لايدخلون‌بيتاً فيه‌كلب‌ولاتصاوير» (فرشتگان‌داخل‌خانه‌اي‌كه‌در آن‌سگ‌و تصاوير است‌نمي‌شوند.) «ان‌اشدالناس‌عذابا عندالله‌يوم‌القيمه‌المصورون‌» (به‌تحقيق‌كسانيكه‌عذاب‌ايشان‌از هركس‌نزد خدا در روز قيامت‌سخت‌تر است‌صورتگران‌اند.) «ان‌الذين‌يصنعون‌هذاالصور يعذبون‌يوم‌القيمه‌يقال‌لهم‌احيوا ماخلقتم‌» (به‌تحقيق‌كسانيكه‌اين‌صورتها را مي‌كشند در روز قيامت‌عذاب‌مي‌شوند و به‌آنها گفته‌مي‌شود زنده‌كنيد آنچه‌كه‌آفريده‌ايد).
با توجه‌به‌مراتب‌فوق‌مسلمانان‌در آغاز كار به‌ايجاد نقاشي‌و پيكر جاندار تمايل‌نداشتند و در آرايش‌و تزيينات‌از اشكال‌هندسي‌و گل‌و بوته‌استفاده‌مي‌كردند. اما نقاشي‌نيز چون‌ ساير هنرهاي‌منسوخ‌يعني‌شعر باطل‌،
موسيقي‌باطل‌و معماري‌باطل‌بنابر غفلت‌و بعد از حقيقت‌اسلام‌سراغ‌و سروقت‌مسلمين‌آمده‌و بر اين‌اساس ‌تحريم‌و منع‌آن‌را اهميت‌ندادند. اما گرچه‌نقاشي‌براي‌مصور كردن‌كتب‌مختلفه‌و بناهاي‌شاهانه‌مورد استفاده‌ قرار گرفت‌، اما بنابر همان‌اصل‌و مباني‌اسلامي‌و تلقي‌آن‌در باب‌هنر مسلمين‌هيچگاه‌در مساجد و نسخ‌قرآن ‌كه‌مظهري‌از حقيقت‌اسلام‌بودند و بالطبع‌دور از شعر و موسيقي‌باطل‌، تحريم‌نقاشي‌را رها ننمودند، از اينجا كمتر اثري‌از آن‌در مساجد و قرآنها و قبور ديده‌مي‌شود، در حالي‌كه‌در ديانت‌مسيحي‌و بودايي‌و مانوي‌از نقاشي‌چون‌وسيله‌اي‌براي‌شرح‌كردن‌اصول‌عقايد و فهماندن‌آنها بهره‌گيري‌مي‌شود. علي‌رغم‌آراء تنزيهي‌ اسلام ‌در باب‌صورتگري‌، هنر اسلامي‌زبان‌و بيان‌خود را در نقوش‌به‌نحوي‌معنوي‌بازيافته‌است‌و كم‌وبيش‌ عالم‌ اسلامي‌در صورتها تجلي‌كرده‌است‌.

كلمات‌قاضي‌احمد منشي‌در گلستان‌هنر روح‌معنوي‌هنر مينياتور عصر اسلامي‌را بيان‌مي‌كند. در اينجا نيز نقاش‌در جستجوي‌نقش‌ازلي‌در ابداع‌اولياء و انبياء است‌. او مي‌نويسد: ... و چون‌چهره‌گشايان‌پيكر اين
‌فن ‌بديع‌اثر نسبت‌هنر را نيز به‌قلم‌معجز رقم‌شمسة‌خمسة‌آل‌عبا علي‌المجتبي‌الرضي‌المرتضي‌و وصي ‌المصطفي(ص)  درست‌مي‌نمايند و متمسك‌بدين‌اند كه‌در نقوش‌اقلام‌كرامت ‌نظام‌آن‌ حضرت‌كه‌ به ‌تذهيب‌ايشان‌مزين‌است‌به‌رأي‌العين‌مشاهده‌نموده‌اند كه‌قلمي‌فرموده‌اند كتبه‌و ذهبه‌علي ‌بن‌ابيطالب‌در حكايتي‌در اين‌معني‌به‌حليه ‌نظم‌آمده‌:

شنيدم‌كه‌صورتگران‌ختاي‌
نخستين‌كه‌گشتند صورت‌گشاي‌
به‌خون‌جگر رنگي‌آميختند
مثال‌از گل‌و لاله‌انگيختند
چو مو گشته‌باريك‌از آن‌آرزوي‌
پي‌موشكافي‌قلمشان‌ز موي‌
ز گلها يكي‌صفحه‌آراستند
به‌آيين‌و زيبي‌كه‌خود خواستند
نهادند از آن‌رو ختاييش‌نام‌
كه‌كلك‌ختايي‌از او يافت‌كام‌
چو دور نبوت‌به‌احمد رسيد
قلم‌بر سر ديگر اديان‌كشيد
خطاپيشگان‌ختايي‌نژاد
نمودند نقش‌نخستين‌سواد
به‌دعوي‌يكي‌صفحه‌آراستند
نظيرش‌ز شاه‌رسل‌خواستند
نه‌از نقش‌آراسته‌يك‌ورق‌
كه‌پر كرده‌از لاله‌و گل‌طبق‌
ببردندش‌از عين‌كافردلي‌
به‌دعوي‌سوي‌شاه‌مردان‌علي‌
چو شاه‌ولايت‌بديد آن‌رقم‌
به‌اعجاز بگرفت‌در كف‌قلم‌
رقم‌كرد اسلاميي‌دلرباي‌
كه‌شد حيرت‌افزاي‌اهل‌ختاي‌
چو آن‌اصل‌افتاد در دستشان‌
بشد نقشهاي‌دگر پستشان‌

گرچه‌اين‌قصص‌به‌اقتضاي‌روح‌ديني‌و غلبه‌فكر نقش‌ازلي‌طرح‌شده‌است‌، اما اين‌حقيقت‌را نيز بازمي‌گويد كه
هنوز قبول‌نقش‌طبيعي‌جانوران‌و انسان‌در باطن‌پذيرفته‌نبود چنانكه‌در شعر سخن‌از تصوير گل‌و لاله‌و درد و رنج‌كار هنري‌است‌.
اما نكته‌اساسي‌كه‌بايد بدان‌متذكر شد عبارت‌از اين‌است‌كه‌هنر اسلامي‌فقط‌نقش‌الوهيت‌و مظاهر روحاني
‌آن‌را چون‌انسان‌كامل‌(انبياء و اولياء) منع‌نموده‌است‌، زيرا تصوير و نقش‌طبيعي‌و محسوس‌هيچگاه ‌نمي‌توانست ‌بيانگر حقيقت‌روحاني‌(مه‌رويان‌بستان‌خدا) باشد. گرايش‌به‌تصوير تجردآميز عناصر (آب‌، خاك‌، هوا و آتش‌) و مواليد اربعه‌(جماد، نبات‌، حيوان‌و انسان‌) به‌همين‌گريز از بيان‌صورت‌محسوس ‌به‌حس‌ظاهري‌ برمي‌گردد كه‌شرحش‌به‌تفصيل‌خواهد آمد. هنرمند ديني‌با تفكر تنزيهي‌اسلامي‌كه‌نمي‌توانست‌تحت‌تأثير تفكر تشبيهي‌شرقيان‌و مسيحيان‌باشد هيچگاه‌وجود مطلق‌را در چهره‌انسان‌نديد و از اينجا نتوانست ‌حقيقت ‌ماورايي‌را به‌سطح‌واقعيت‌داثر و فاني‌آورد، از اينجا همواره‌از امر زماني‌و اين‌جهاني‌گريخت‌و فضاي‌ نقاشي‌ او نيز فضايي‌ملكوتي‌گشت‌.
انكار تصوير عالم‌محسوس‌و چهره‌مقدسين‌چون‌صاعقه‌بر سر هنرهاي‌تجسمي‌مقدس‌كه‌پيوسته‌در
جستجوي ‌الوهيت‌بودند فرود آمد و تيشه‌بر ريشة‌تفكر هنري‌جهان‌شرك‌كه‌در مسيحيت‌نيز رسوخ‌كرده‌بود زد، و جهان‌و منظر هنري‌هنرمندان‌را دگرگون‌ساخت‌. از اين‌پس‌زهد و رياضت‌در رنگين‌ساختن‌پرده‌ها به‌جاي ‌آنكه‌به‌پرستش‌الوهيت‌در صورت‌محسوس‌گرايش‌يابد. معطوف‌به‌نحوي‌تفكر و شهود باطني‌شده‌است‌. واسطگي‌نقوش‌آنچنانكه‌در هنر شرقي‌و مسيحي‌در ميان‌است‌در اينجا از ميان‌رفته‌است‌. هر صورتي‌كه‌فكر آدمي‌را به‌چيزي‌بيرون‌از خودش‌معطوف‌دارد و روح‌را به‌شكل‌تفردآميز به‌خود جلب‌كند و انسان‌را اسير جهاني ‌تخيلي ‌چونان‌يك‌امر محال‌ Absurd گرداند، غايت‌يك‌هنر مقدس‌حقيقي‌نيست‌.

چنين‌تفكر و هنري‌است‌كه‌نوعي‌احساس‌ بيگانگي‌را در ميان‌مسيحيان‌ارتدكس‌بيزانس‌نسبت‌به‌شمايل
ها Icons برمي‌انگيزد. پيدايي‌نهضت‌شمايل‌شكني‌ Iconclasm تنازعي‌فكري‌و هنري‌ميان‌شرق‌و غرب‌جهان‌ مسيحي‌به‌وجود آورد. يحيي‌دمشقي‌(يوحنا) به‌طرفداري‌از نقوش‌و تماثيل‌و شمايل هاي‌مقدس‌برخاست‌و گفت‌بحث‌در صور مقدسه‌از وظايف‌شوراهاي‌روحاني‌ Synods است‌و قيصر را حق‌مداخله‌در آن‌نيست‌، چون ‌شوراهاي‌مذكور در صورتهاي‌ديني‌«تجسم‌روح‌القدس‌» را تشخيص‌داده‌اند، عيناً همان‌طوري‌كه‌خدا (اب‌) در پيكر عيسي‌(ابن‌) تجسم‌يافت‌. از اين‌رو صورتهاي‌مذكور در مرتبه‌مقدسات‌قرار گرفته‌اند، و وسيله‌نقل‌و انتقال ‌لطف‌و مرحمت‌الهي‌به‌مؤمنين‌مي‌باشند و درست‌شبيه‌هستند به‌كتاب هاي‌مقدس ‌يعني‌همان ‌منزلت‌كلمات‌ديني‌كه‌كتاب‌مقدس‌براي‌مؤمن‌باسواد دارد، صور و تماثيل‌نيز كه‌براي‌بي‌سوادان‌است‌، همان‌اثر را دارا مي‌باشد. نه‌تنها صور و تماثيل‌، بلكه‌تمام‌آداب‌و مناسك‌و كلمات‌و مؤسسات‌كليسا همه‌داراي‌همان ‌درجه‌و حرمت‌قدوسي‌مي‌باشند، يعني‌همه‌واسطه‌و وسيلة‌انتقال‌روح‌الهي‌و لطف‌خداوند به‌مؤمنين‌خواهند بود.
در نتيج
ه ‌اين‌تعاليم‌بود كه‌هفتمين‌شوراي‌كليسايي‌(آخرين‌اتحاد شرق‌و غرب‌مسيحي‌) در تأييد شمايل ‌پرستي‌اعلام‌داشت‌: «خدا وجودي‌است‌در ماوراي‌همه ‌وصف ها و نمودارها، ولي‌چون‌كلمه‌خدا سرشت ‌آدمي ‌يافت‌كه‌آن‌با دميدن‌زيبايي‌الوهيت‌به‌صورت‌اصل‌خويش‌، به‌كمال‌گراييد، پس‌خدا را مي‌توان‌و بايد به‌ صورت ‌بشري‌پرستيد» اين‌كلمات‌به‌همراه‌اعلاميه‌هفتمين‌شوراي‌كليساي‌صورت‌دعايي‌خطاب‌به‌مريم‌(ع) به‌خود گرفت‌، زيرا از نظر مسيحيان‌از طريق‌وجود او كلمه‌خدا (ابن‌) سرشت‌آدمي‌يافت‌و بدين‌گونه‌«او» را در دسترس‌آدميان‌ قرار داد. اين‌نكته‌نيز قابل‌تذكر است‌كه‌از سوي‌روحانيون‌مسيحي ‌شمايل‌پرستي‌اصل ‌عبادت ‌الهي‌تلقي‌نمي‌شد.
برخي‌متفكران‌اسلامي‌از نظرگاه‌باطني‌تصوير شمايل‌را در مسيحيت‌توجيه‌كرده‌اند. ابن‌عربي‌در فتوحات‌مكيه
‌مي‌نويسد. «مردم‌بيزانس‌هنر نقاشي‌را به‌كمال‌رسانيدند، از آن‌رو كه‌به‌اعتقاد ايشان‌فردانيت ‌الهي ‌خداوندشان‌عيسي‌به‌تحقيق‌برترين‌جلوه‌گاه‌تمركز معناي‌وحدانيت‌و توحيد است‌.» بوركهارت‌اين‌نظر را تلويحاً با حفظ‌شمايل‌مريم‌عذرا و فرزندش‌از سوي‌پيامبر ربط‌مي‌دهد. و باز مي‌گويد كه‌احاديث‌نبوي‌ناظر بر محكوميت‌ كساني‌است‌كه‌با محاكات‌كار خدا، نيت‌شرك‌تا دست‌بردن‌در صنع‌خدا دارند.

از اينجا صرف‌تقليد محكوم‌نمي‌شود؛ و همين‌سرّ گرايش‌ايرانيان‌به‌دوري‌از طبيعت‌كه‌كار خداست‌و پرهيز از سايه‌روشن‌كاري‌و ساختن‌پيكره‌هاي‌كامل‌است‌. اما در واقع‌با اين‌واقع‌گريزي‌گويي‌هنرمند به‌عالمي‌ديگر مي‌رود كه‌از آن‌به‌عالم‌مثال‌تعبير شده‌است‌. در اين‌عالم‌و عوالم‌بالاتر، اين‌كلام‌كه‌حقيقت‌آدمي‌بر صورت‌اله
ی ‌آفريده ‌شده‌متحقق‌و متقرر است‌.
بدينسان‌علي‌رغم‌دوري‌از تصوير واقعي‌، وجود آدمي‌با رويكرد به‌عالم‌معني‌و تخيل‌ابداعي‌و حضور و اشراق
‌تخيل‌به‌ساحت‌مقدس‌هنر ديني‌گام‌مي‌نهد و روح‌ديني‌پيدا مي‌كند، حتي‌تصاويري‌كه‌ظاهراً موضوع شان ‌اين‌جهان‌است‌. اين‌نكته‌حاكي‌از سيطره‌حقيقت‌ملكوتي‌اسلام‌بر دل‌و جان‌انسان‌عصر ظهور اسماء الهي‌در دوره‌اسلامي‌است‌. حتي‌مشركين‌، ملحدين‌و زنادقه‌نيز نمي‌توانستند از اين‌پرتو خود را بالكل‌رهايي‌بخشند.
خير و شر، و حسن‌و قبح‌در عالم‌اسلام‌و روي‌كردن‌و پشت‌كردن‌به‌حق‌و اسم‌الله‌اكبر و اسماءالحسناي
‌الهي‌ در اين‌عالم‌خاص‌فرهنگ‌و تمدن‌اسلامي‌است‌. از اينجا پيامبر (ص) و ابوجهل‌، و علي(ع) و معاويه‌و حسين(ع)  و يزيد، مظاهر خير و شر در عالم‌اسلامي‌اند و نمي‌توان‌اين‌مظاهر دوگانه‌را در متن‌فرهنگ‌و تمدن‌مسيحي‌قرار داد، بلكه‌بايد در همان‌فضاي‌اسلامي‌به‌درك‌ماهيتشان‌رسيد.
با توجه‌به‌مراتب‌فوق‌، تاريخ‌نقاشي‌دوران‌اسلامي‌در كشاكش‌تمايلات‌دنيوي‌و ديني‌به‌سوي‌ذوقيات‌و احوالات‌و مواجيد هنرمندان‌مسلمان‌سير كرده‌است‌. اگر در آغاز بيشتر غلبه‌با ذوق‌يوناني‌ـ بيزانسي‌و گرايش
هاي ‌كفرآميز و دين‌گريز اموي‌است‌، اما در پايان‌نقاشي‌اسلامي‌پرتوي‌از روح‌مثالي‌متفكران‌مسلمان‌را نمايش ‌مي‌دهد.

پس‌از فتوحات‌اسلامي‌، فرهنگ‌زرتشتي‌ايران‌و فرهنگ‌مسيحي‌بيزانس‌با تجربه‌هاي‌تصويري‌خود در قلمرو عالم‌اسلام‌قرار گرفتند. پس‌از سپري‌شدن‌عصر ايمان‌كه‌با شهادت‌علي
(ع)  به‌پايان‌رسيد و سرمشق هاي‌ حقيقي‌در ميان‌امت‌به‌طاق‌نسيان‌سپرده‌شد. و شايستگي‌معنوي‌چندان‌مورد توجه‌حكمرانان‌قرار نگرفت‌، تفكر ديني‌از عرصه‌سياسي‌بيش‌از پيش‌دور شد.
دوره‌امويه‌همچنان
كه‌دورة‌دوري‌از دين‌و عصر بي‌ديني‌خلفا است‌با نخستين‌تجربيات‌ـ يا بهتر بگوييم ‌سفارشات‌ـ در قلمرو نقاشي‌در تمدن‌اسلامي‌همراه‌است‌. نقوش‌دو كاخ‌كوچك‌ «حير» و «عمراء» اولين‌و قديمي ترين‌آثاري‌هستند كه‌مي‌توان‌به‌آنها اشاره‌كرد. اين‌قصرها محل‌سرگرمي‌، خوشي‌و عيش‌و نوش ‌خليفه‌هاي‌اموي‌«هشام‌» و «وليد» بوده‌و آنها اعمالي‌چون‌پرداختن‌به‌قمار و خمر و انصاب‌و علاوه‌بر آن ‌پوشيدن ‌حرير و شنيدن‌موسيقي‌غنايي‌كه‌هردو تحريم‌شده‌بود و خلاصه‌همه‌اعمال‌رجس‌شيطاني‌را مرتكب ‌مي‌شدند.
برخي‌از نويسندگان‌غربي‌تاريخ‌نقاشي‌و هنر اسلام‌، دوري‌خلفاي‌اموي‌و عباسي‌از احكام‌شريعت‌و بازگشت
‌به‌نقاشي‌را عدم‌توفيق‌متكلمان‌و مجتهدان‌و فقهاي‌اسلام‌در اعمال‌نظرگاه‌خود در جهان‌اسلام‌مي‌دانند. آرنولد در اين‌باب‌معتقد است‌با وجود قدرت‌دين‌اسلام‌، تاريخ‌اين‌دين‌پر از نمونه‌هاي‌بي‌اعتنايي‌حكام‌نسبت ‌به‌فتاوي ‌علما در باب‌حرمت‌تصوير است‌.
در صور اين‌كاخ‌، نقوش‌مختلفي‌از سازنده‌ها و نوازندگان‌و اشخاصي‌برهنه‌و عريان‌بوده‌و صحنه‌هايي‌از كارهاي
‌ورزشي‌و مناظري‌از شكارگاه‌نيز در آنها ديده‌مي‌شوند. اين‌نقاشي ها نه‌تنها التقاطي‌از    سرمشق هاي ‌يوناني‌و رومي‌و ساساني‌اند بلكه‌روحاً احساس‌شرك‌آميز جهان‌باستان‌را نشان‌مي‌دهند. نقوش‌و تزيينات‌كاخهاي‌«مشتي‌» و «طوبي‌» و «خربة‌الفجر» كم‌وبيش‌چنين‌مميزاتي‌دارند.
در دوره‌عباسي‌صور مختلف‌هنرهاي‌رايج‌در تمدن‌اسلام‌تنوع‌پيدا مي‌كند، كاخ
هاي‌خليفگان‌عباسي‌سامرا از جمله‌(جوسق‌الخاقاني‌) همه‌داراي‌نقوشي‌شبيه‌به‌نقوش‌كاخ‌عمرا هستند و از حيث‌موضوع‌و طرح‌نقش‌ونگار و بدن هاي‌برهنه‌و برخي‌از زن هاي‌رامشگر و شكارگاه‌و صور حيوانات‌چندان‌تفاوتي‌نمي‌كنند. در اين‌آثار كمتر اثري‌از تعالي‌و معنويت‌اسلامي‌يا نكته‌اي‌كه‌حاكي‌از حكمت‌دنيوي‌عميق‌يوناني‌باشد يافت‌نمي‌شود، بلكه ‌بيشتر تابع‌نوعي‌ذوق‌التذاذي‌صرف‌هستند كه‌گاه‌ناخودآگاه‌از نوعي‌ذوق‌شبه‌معنوي‌اسلامي‌متأثر شده‌اند كه ‌اين ‌خود حكايت‌از حضور تدريجي‌هنر اسلامي‌مي‌كند. از جمله‌مظاهر نفوذ ذوق‌ديني‌تشديد نقوش‌تجريدي ‌است‌.

در ايران‌نيز كه‌همزمان‌با عباسيان‌حكومت‌سامانيان‌شكل‌گرفته‌بود، نقاشي‌رونقي‌گرفت‌، قديمي
ترين‌ نسخه‌اي‌كه‌مطالب‌آن‌با نقاشي‌روشن‌شده‌كتاب‌كليله‌و دمنه‌است‌. اين‌كتاب‌را امير نصربن‌احمد ساماني‌به ‌رودكي‌شاعر داد تا از عربي‌به‌شعر فارسي‌درآورد، پس‌از آن‌كتاب‌را به‌هنرمندان‌و نقاشان‌چيني‌داد تا آن‌را نقاشي‌كنند. پس‌از آن‌رسم‌نقاشي‌در كتب‌رواج‌بيشتري‌پيدا كرد. كتابخانه‌هاي‌سامانيان‌و ديلميان‌احتمالاً از مراكز هنري‌مينياتور بهره‌مند بوده‌اند.
مصور كردن‌كتاب‌از نهضت‌ترجمه‌آغاز شده‌بود (در صورت‌ساده‌بدون‌رنگ‌آميزي‌) و به‌تدريج‌با تنوع‌و رنگ‌آميزي
همراه‌با كتب‌شعر و قصه‌گسترش‌يافت‌. از اولين‌كتب‌علمي‌و فني‌و مشهورترين‌آنها كه‌مصور گرديدند الحيل‌الجامع‌ بين‌العلم‌و العمل‌جزري‌و سپس‌عجايب‌المخلوقات‌قزويني‌است‌. و اولين‌كتاب‌ادبي‌كليله‌و دمنه‌و مقامات‌حريري‌است‌كه‌احتمالاً استادان‌مسيحي‌بيزانس‌در دوره‌ترجمه‌آنان‌را مصور كرده‌اند.
نقوش‌دور
ه ‌سامانيان‌و ديلميان‌و غزنويان‌را مي‌توان‌سبك‌نقاشي‌خراساني‌نام‌نهاد. نقاشي