تبليغاتX
قاب بی شیشه

 شکل و محتوا

                                                                                       محمود عبادیان 

   Allan Stevens 

 

 

آنچه دشواري‌زاست، تفكر است كه هميشه

 جنبه‌هاي موضوع را كه در واقعيت همبسته‌اند،

 با توجه به اختلاف‌شان بررسي مي‌كند.

                                        (هگل، درس‌هاي تاريخ فلسفه)

 

ماده و صورت

پيش از آنكه ماده در ذهن انسان به «ماده» و «صورت» مجزا از يكديگر انديشه شوند، اسطوره از آشوب (بي‌ساماني) اوليه حكايت داشت. اديان رسالت خود را در سامان بخشيدن به اين آشوب مي‌ديدند ـ آنها ماده را به «ظاهر» و «باطن» تقسيم مي‌كردند. قبل از آن كه ماده به «ماده» و «صورت» تفكيك شود، تمايز خواص اشيا مي‌بايست شناخته شده باشد؛ چه، تشبيه و تفكيك عملي است كه خودانگيخته‌ي استعداد فكري انسان و اساس شناختن اشيا است. براي آن كه اشيا و صفات‌شان به جا آورده شوند، بايد متعين شوند و كميت و كيفيت‌پذير شوند. تعيين خواص اشيا به آنها شكل يا صورت مي‌بخشد. بنابراين، آشوب يا بي‌تعيني اوليه به واقع سامان نداشتن اشيا در ذهن انسان بوده است، زيرا تناسب صفات اشيا در ذهن همان ساماني است كه زاييده‌ي شناخت آنهاست؛ آنها به ازاي شناخته شده براي انسان تعين مي‌پذيرند و مشخص مي‌شوند؛ «هر آغازي انتزاعي است»‌(هگل).

نه تنها نظر، كه عمل نيز مستلزم آن است كه موضوعش متعين باشند. تعين هم صفات گوناگون و هم كثرت آنها را آشكار مي‌كند. چيز بي‌خصوصيت، در واقعيت عيني چيز مطلقاً يكتا وجود ندارد. بي‌تعيني مولود فكر است. زروان‌گرايي اسطوره‌ي ايران باستان حاكي از آن است كه در آغاز زمان بود؛ زمان اكرانه (لايتناهي) و از بي‌زمان وجود داشت. بي‌تعيني آن را ملول كرد؛ آرزوي تنوع كرد. پس از چندي در آن دو اصل متضاد (بنا به آيين مزدايسنه، اهورامزدا و اهريمن) نطفه بست (از بي‌تعيني درآمد و كران‌مند شد).

به طور كلي تجربه نشان مي‌دهد كه انسان بايد اشيا و پديده‌ها را جدا (تفكيك) كند تا بتواند شناخت حاصل كند، فعاليت و پيشرفت كند؛ اين اصل در شئون مختلف زندگاني آدمي عمل مي‌كند. «در تفكر وضعيت طبيعي، طبيعت و جامعه يك وحدت بودند. طالس و آناكسيماندر طبيعت را از جامعه جدا كردند، آن را به عنوان يك واقعيت موجود بيروني كه از انسان مستقل است، تصوير كردند. كاري كه سولون كرد نيز آن بود كه جامعه را از طبيعت جدا كرد و آن را به منزله‌ي پيوستاري كه منحصرا‏ً نقش اخلاقي دارد توضيح كرد كه نسبت به انسان مكلف است. كوتاه اين كه: آناكسيماندر به طبيعت عينيت مستقل داد: سولون به جامعه»(1)

از قراين برمي‌آيد كه نقش تفكر در زندگاني آدمي با تفكيك و تمايزهاي مشابه جا باز كرده است. چه، براي آن كه راه شناخت آسان و هموار شود، اصل بر آن است كه تفكر آدمي اشيا و خواص آنها را تشبيه و تفكيك كند تا مناسبت اجزا متشكل آنها نسبت به يكديگر آشكار شود.

جهان هستي متشكل از اشيا و پديده‌هاست، همه‌ي آنها از ماده و مصالحي كه به آنها تركيب و جسميت داده است مايه گرفته‌اند (و مي‌گيرند). آنچه اشيا را از يكديگر تفكيك و متمايز مي‌كند، در نظر اول شكل است ... شكل به هر چيز تعين يك باره مي‌دهد، اشيا را از يكديگر مستقل مي‌كند؛ شكل به معناي گسترده‌ي كلام حد و مرز اشيا نسبت به يكديگر است. تعين هر شي در شكل آشكار مي‌شود. اين به معناي آن است كه كثرت اشيا موجود در شكل‌شان مشخص مي‌شود. شكل به صور گوناگون به هستي اشيا موجوديت محسوس مي‌دهد.

پرسش اين است كه «شكل» ـ با خصلت‌ و ويژگي‌هايي كه به برخي از آنها اشاره شد ـ چيست؟ از كجا مايه مي‌گيرد و چگونه چيزها را «چيز» مي‌كند؟ شكل عبارت است از ريخت، قواره، تركيب، صورت و هيأت اشيا. اولين مؤلفه‌ يا ارتباطي كه در اين باره به ذهن متبادر مي‌شود اين است كه مي‌توان آن را به صورت ريختارها، هيأت چيزي دانست كه اين صورت يا هيأت آن چيز را تجسم‌پذير مي‌كند. اگر درست باشد كه شكل مبين تعيين اشيا است، مي‌توان گفت «چيزي» در اشيا شكل گرفته است (يا مي‌گيرد) و نتيجه‌ي آن شكل‌گيري هيأتي است كه حواس ما آن را به جاي مي‌آورد. اين شكل‌گيري يا طبيعي (خود به خودي و طبق ذات ماده يا مصالح) است يا به دست انسان و با توجه به هدف مشخص او صورت مي‌گيرد.

ارسطو در «متافيزيك» از هيولا (هوله: ماده، مصالح) و شكل (مورفه) صحبت مي‌كند؛ او ماده را منفعل و شكل را فعال تشريح مي‌كند. فعال بودن شكل در قرون وسطاي مسيحي نيز طرف توجه بود. اكثر فيلسوفان آن دوره از فعال بودن شكل و منفعل بودن هيولا سخن گفته‌اند. پرسش اين است كه راز يا حكم اين فعال بودن صورت نسبت به ماده (هوله) در چيست؟ چگونه است كه دو جنبه‌اي كه تشكيل يك كل

مي‌دهند، ذاتاً يكي پويا وديگري منفعل مي‌شود؟ اصولاً فعال بودن شكل به چه معني است؟ اين دو جنبه در ذات اشيا است يا خاصيتي است كه ذهن آدمي در اشيا مي‌يابد و در شناخت اشيا ايفاي نقش مي‌كند؟ آيا هر تعين‌مندي در مقابل بي‌تعيني القاي پويايي مي‌كند يا تعين‌بخشي يا صورت مشخص از ماده (مصالح) نسبت به غير خود حالت «صيانت ماده» پيدا مي‌كند و لذا فعال و پويا جلوه مي‌كند؟

وقتي ارسطو شكل را تحرك‌مند (فعال) ارزيابي مي‌كند، ذهنش متوجه فرضاً نجاري است كه صورت ميز را در ذهن دارد و مصالح (چوب) را با توجه به آن مي‌پردازد و ميز مي‌سازد. در اين مورد دو نكته شايان ذكر است. يكي آن كه چوب (هيولا) به عنوان ماده‌ي خام شكل خاص و متناسب با حالت طبيعي خود را داراست. يعني شكل يا هيأت چوب به عنوان مصالح طبيعي، از شكلي متناسب با كيفيت خود برخوردار است. به عبارتي ماده يا مصالح بي‌شكل بي‌معني است. هر شكلي نسبت به مصالح يا ماده‌ي خود فعال است، چون به ماده يا مصالح صورت مشخص مي‌دهد. به نظر مي‌آيد شكل فعال نزد ارسطو شكلي است كه در دگرديسه كردن چوب (مصالح) به ميز ايفاي نقش مي‌كند. سؤال اين است كه شكل عامل تغيير است يا ناشي از تحمل ماده؟

شكل و محتوا دو جنبه‌ي چيز يا امر واحدند، دو جزيي كه در تكوين موضوع (شيء) نقش وجوددهنده ولي متفاوت دارند، اين كه چگونه، به چه نسبت و با چه تقدم و تأخري در انجام شيء مؤثرند، درباره‌اش نظرات متفاوت ابراز شده است. در سنت فلسفي قرون وسطي، به دفعات آمده است كه: هر موجودي هستي خود را از شكل دارد. گزاره‌هايي همچون: شكل به شي هستي (هر هستي از شكل است)، اين شكل است كه به چيز هستي مي‌دهد و بسياري نمونه‌هاي ديگر. ترديد نيست كه اين طرز تلقي از شكل و هستي اشيا متأثر از فلسفه‌ي آفرينش مسيحي بوده است. شكل از آن رو در فلسفه‌ي مدرسي قرون وسطي اهميت مطلق كسب كرده است كه نظم و صورت اشيا بنا در خلقت آسماني دارد؛ يعني خداوند شكل مي‌دهد و مي‌آفريند.

مناسبت شكل و محتوا در نظر اول القاي پارادوكس مي‌كند. شكل (فرم) تجلي حسانيت و سازمان يافتن مصالح است، مبني بر كميت و كيفيت آن است كه هر شي را از ديگر اشيا متمايز مي‌كند. در جهان عيني چيز بي‌شكل وجود ندارد، جهان محضر بازي و نمايش شكل و ماده است. هر شكلي تبلور وجودي مصالح خود است؛ شكل سازمان‌يافتگي ماده‌ي همه جا موجود، بيان ماده يا مصالح هدف‌مند شده است. تشكيل‌يابي ماده (مصالح) در شكل متناسب با استعداد خود مصالح تحت شرايط بيروني است.

شكل (صورت) در حالت طبيعي بيان ساختار دروني مصالح خود است. شكل تعامل جان‌مايه‌ي مصالح نسبت به اشيا است، بيان تعقل خود ماده است. ماده بازتاب خود را در شكل دارد؛ از لحاظ شكل غايت ماده است. از آنجا كه شناخت شي با شكل آغاز مي‌شود، شكل مبنا، ماده است. اين اصل (مبدأ) معني و اهميت فراگير دارد، دربرگيرنده‌ي تمام آن عناصري است كه به مصالح هستي و موضوع مي‌دهد؛ عناصر (صفات) آن جنبه‌هايي هستند كه به شي تشكل مي‌دهند؛ ماده آنها را تركيب مي‌كند و در شي متمركز مي‌سازد. عناصر يك شي ممكن است انتزاعي باشد، عناصر مشخص نيز وجود دارد؛ مبدأ شناخت اشيا شكل است.

شكل يك شي و خصلت (طبيعت) آن متفاوت‌اند. خصلت گوياي چگونگي شي آن چنان است كه آن هست، شكل آني است كه واكنش آن به غير خود است، ساختار خاص آن است؛ خصلت منفعل است. پارادوكس صورت و ماده در آن است كه هر توجهي به شكل تداعي‌كننده‌ي ماده است، ماده در شكل استحاله مي‌شود و به آن تجسم مي‌دهد؛ ماده در شكل سيال مي‌شود. شكل مصالح را بسيج غايت شي مي‌كند.

 

مصالح، موضوع، شكل، محتوا، در هنر

هنرمند / شاعر از مصالح استفاده‌ مي‌كنند؛ نوع مصالح هنري را به طور عمده نوع هنر طلب مي‌كند. هنرمند با مصالح آغاز مي‌كند. مناسبت ماده و صورت در هنر شاخصه‌ي خود را دارد. مصالح (به معني گسترده‌ي كلام) به هنرمند ايده‌ي (انديشه‌ي) هنري مي‌دهد. ديدن يك صحنه، تجربه كردن يك واقعه و ... ممكن است انگيزه‌اي (موضوعي) براي تصوير يا نوشتن يك داستان شود. اين گونه مصالح شكل طبيعي دارند. معمولاً اصل بر آن است كه آن براي هنرمند مصالح كار مي‌شود، بديهي است كه صورت طبيعي خود را از دست مي‌دهد، زيردست هنرمند / نويسنده مواد خامي از نوع ديگر مي‌شود تا هنرمند به آن ساختاري دهد كه بيانگر انديشه‌اي (موضوع) هنري برداشته از مصالح طبيعي شود. با كار روي اين مصالح هنري كه منجر به تولد شكل هنري مي‌شود، با تشكيل صورت (فرم‌) هنري كه همان تشخص مصالح هنري به صورت موضوع است، محتواي هنري پديد مي‌آيد. محتواي هنري نه مصالح، نه موضوع، نه شكل است. محتوا درون مايه‌ي فكري اثر هنري است كه در آن موضوعي (تماتيزه) شده است. درون مايه‌ي سگ ولگرد صادق هدايت تعارض بين غريزه و وظيفه‌ي سگ است؛ در بچه‌ي مردم جلال آل احمد تعارض بين مهر و عاطفه‌ي مادري و عرف مردسالار اجتماعي است. درون مايه (محتوا) نتيجه‌ي تعامل مصالح، موضوع و انديشه‌ي هنرمند نويسنده است. محتوا برداشت ذهن هنري از مصالح طبيعي است كه در شكل دروني اثر هنري درج است.

 

خصلت بسته‌ي شكل (فرم)، گشودگي محتوا

اثر هنري واقعيت (مصالح هنري) را موضوعي مي‌كند. به عنوان مثال، هنگامي كه فرضاً پيكاسو صلح

(موضوع) را در پيكر كبوتر سفيد تصوير (مجسم) مي‌كند، ديگر امكانات موضوع كردن صلح تحت تأثير قرار مي‌گيرد. به عبارت ديگر، با گزينش و تعين كبوتر به عنوان مظهر صلح، تنها يك موجه از محتواي موضوع صلح افاده‌ي هنري مي‌يابد، موضوع صلح در آن خلاصه و محدود مي‌شود.

ارزش زيباشناختي اين وجه هنري شده‌ي موضوع در آن است كه ذائقه‌ي زيباشناختي متناسب با خود پرورش مي‌دهد، به آن اثبات مي‌بخشد، آن را سنت زيباشناختي مي‌كند. ثبات و و دوام ذائقه‌ي زيباشناختي يكي از نتايج تشكيل ارزش زيباشناختي است. پارادوكس يا خصلت دوگانه‌ي شكل (هنري) در آن است كه با تجسم پديده‌ي نو در شكل ضمناً آن را دوام‌دار، الگو، سنتي مي‌كند. اصولاً حد و مرز نهادن بر مصالح (امكانات محتوايي) يك موضوع يكي از نتايج شكل‌گيري اشيا است. شكل حد مرحله‌اي (زماني) محتواي مصالح (واقعيت) است. زبان نوشتاري نسبت به زبان گفتاري بسته و متحجرتر است، همان طور كه كتابت واژه نسبت به تلفظ جاري آن محافظه‌كارتر است. به طور كلي شكل كه مظهر هدف‌مند و موضوعي شدن مصالح (واقعيت) است، بر امكانات تجلي بعدي آن سايه مي‌افكند. «يكي از محورهاي درون هنري مؤثر بر رابطه‌ي سنت و (نوآوري)، نسبت محتوا و شكل در اثر هنري است. محتوا مجموعه‌ي عناصري است كه ماهيت اثر هنري را مي‌سازد و به آن ساختار دروني مي‌دهد. كه حاصلش وحدت اجزا در كل اثر هنري است. شكل سازمان هنري مصالح و درون‌مايه‌ي اثر هنري از نظر هيأت بيروني يا رؤيتي اثري است كه در يكپارچگي با محتوا است. شكل و محتوا در يكديگر تنيده مي‌‌شوند و تشكيل يك كل زيباشناختي مي‌دهند. هيچ شكلي بدون محتوا و هيچ محتوايي بدون شكل هنري نمي‌شود؛ شكل سازمان‌يافتگي غايت‌مند اثر هنري است.

چگونگي مناسبت محتوا و شكل از دير زمان موضوع بحث توليدكننده و دريافت‌كننده‌ي اثر هنري بوده است. در برابر تلقي افلاطون از هنر به عنوان تقليد، نظر ارسطو قرار دارد كه اهميت سازمان‌دهنده‌ي شكل نسبت به مصالح هنري را گوشزد مي‌كند، كه نشان تأكيد او بر نقش شكل است. او در بوطيقا از تناسب همگن محتوا و شكل سخن مي‌گويد. طبيعي است كه هر جسمي به ازاي شكل متناسب با ماهيت خود، تجسم و فعليت غايت‌مند مي‌يابد. به اين معنا شكل كاركرد محتوا است، از خمير مايه‌ي محتوا جان مي‌گيرد و تجلي آن است. استعداد و امكانات محتوا در شكل بروز مي‌كند. در نتيجه مي‌توان گفت آنچه در شكل نقش مي‌بندد تراوش محتوا است. در هنر شكل موفق نشان سازمان‌يافتگي غايت‌مند و زيباشناختي محتوا است. شكل يك اثر خلاق و اصيل پديدآورنده‌ي يك سبك نو است. اين اصالت و خلاقيت، جاذبه‌ي سبكي با خود مي‌آورد و نوعي ذوق هنري در مصرف‌كننده شكل مي‌گيرد. نوآوري به لذت‌بخشي زيباشناختي راه مي‌برد. بدين گونه سنت پايه‌ريزي مي‌شود. يعني تداوم شكل هنري توجيه زيباشناختي تداوم آن مي‌شود. نمونه‌ي اين گونه تبديل نوآوري به سنت در شعر كلاسيك ما به خوبي ديده مي‌شود. آنها كه با شعر (و به طور كلي با ادب) كلاسيك فارسي آشنايي دارند، مي‌دانند كه در آن «چگونه» سرودن همواره بر «چه» سرودن غلبه‌ي همه جانبه داشته است، كه يكي از نتايج آن اين بوده است كه نوپردازي امر شناخته بيشتر مطلوب بوده است. شاعر ترجيح مي‌داد كه امر سروده، موفق و شهرت يافته را بازسرايي كند و به آن صيقل زيباشناختي نو دهد تا اين كه به سمت سرودن يك موضوع جديد برود. در اين بازسرايي امر شناخته، شاعر استعداد شاعرانه‌ي خود را بهتر نشان مي‌داد. تازه‌گويي ممكن بود جلب توجه نكند، شاعر موفق نشود كمال هنري خود را به منصه‌ي ظهور برساند». (خرد جاويدان، مجموعه‌ي مقالات همايش نقد تجدد از ديدگاه سنت‌گرايان معاصر، 1382، صص 159 ـ 163).

در فلسفه اين درگيري شكل و محتوا در مناسبت سيستم رويكرد فيلسوف با روش پژوهش يا تحليل مشاهده مي‌شود. سيستم فكري پاي‌بند تفسيري است كه او از جهان هستي دارد؛ روش از مسأله يا واقعيت موجود عزيمت مي‌كند، لذا بايد باز باشد. اين تقابل در حوزه‌ي ادبيات در ناهمگوني عنصر زيباشناختي و جامعه‌شناختي به چشم مي‌خورد؛ به اين معنا كه عنصر جامعه‌شناختي گرايش زيباشناسي به دوام و سنت را ترميم مي‌كند.

 

پيوند تنگاتنگ شكل و محتوا

اغلب باور بر اين است كه شكل را مي‌توان مستقل از محتوا عوض كرد يا تغيير داد، بي‌آن كه محتوا تحت تأثير قرار گيرد. بر همين اساس نيز گزينش شكل را در آفرينش اثر هنري در نهايت مسأله‌ي شكل دانسته‌اند و اصالت و اهميت آن را در برابر محتوا برجسته كرده‌اند. توجه به آنچه در مناسبت شكل و محتوا ذكر شد، اين ادعا را توجيه نمي‌كند. هر تغييري در شكل نتايج محتوايي در پي دارد، همان گونه كه تغيير در انديشه يا محتوا در شكل بازتاب مي‌يابد (عبارات: «نيك و بد» و «خير و شر»، هم تفاوت شكلي و هم تفاوت محتوايي دارند).

آنچه به شكل موضوعيت مي‌دهد، در اساس امكانات محتوايي مصالح است؛ در نتيجه اين امر كه كدام امكان انديشه‌ي محتوايي زمينه‌ي تبلور شكل مي‌شود، بي‌تأثير در محتواي انديشه‌اي اثر نيست. زيرا شكل، همان شكل شدن محتوا است.)

 

فرماليسم (صورت‌گرايي در هنر)

آنچه تاكنون درباره‌ي شكل و مناسبت آن با ديگر عناصر اثر هنري گفته شد، براي آن بود كه وحدت شكل (صورت) و محتوا در هنر را مطرح كند (كه البته هنوز هم و همواره جاي گفتن دارد)؛ همه معطوف به جايگاه

و اهميت شكل در هنر بود. اثر هنري مثال واژه نيست كه بر يك مدلول يا مصداق بيروني نشانه رود، بلكه تماميتي است كه هر عنصر آن تنها در ارتباط با ديگر عناصر اين كل معني‌دار و تبيين‌پذير است. شايد بتوان ارتباط و نسبت اين عناصر را با يكديگر و با كل اثر به مكالمه‌اي شبيه كرد كه اثر هنري حاصل «گفتمان» آنهاست؛ شكل هنري از تمام اجزايي كه در «شدن» اثر دخيل‌اند مايه دارد: از مصالح، موضوع، پيرنگ (در اثر ادبي) و به ويژه از محتوا، بي‌آن كه به هيچ كدام آنها تعديل‌پذير باشد؛ شكل به آنها ساختار مي‌دهد. محتواي اثر هنري آنجا ويژگي خود را بازمي‌نماياند كه فرضاً بيننده‌ي اثر بپرسد «اين اثر مي‌خواهد چه بگويد؟»

حال وقتي فرماليست با تعريف يك جانبه‌اي كه از شكل (صورت) دارد، بسنده به آن مي‌كند كه از «صرف» فرم لذت ببرد، به اهميت تركيب رنگ‌ها در نقاشي توجه كند، تلويحاً از مبالغه‌اي عزيمت مي‌كند كه در مورد نقش شكل تأكيد مي‌شود. ناگفته نماند كه مطلق كردن نقش شكل (صورت) در اثر هنري به معناي نفي شكل است. چه، شكل يا صورت همواره فقط شكل يا صورت چيزي بوده است و چنين نيز خواهد ماند.

تجربه‌ي تاريخي نشان داده است كه هنر در عرصه‌ي فراخ تاريخ خود با اين گونه تفاوت‌ برداشت‌ها از نقش محتوا و شكل هنر مواجه بوده و كوشيده است با توجه به آنها ويژگي‌هاي عناصر ساخت‌بند (متشكل) خود را متبلور و فهم‌پذير كند.

---------------------------

پي‌نوشت‌:

برگرفته از:  سال نامه - نيم سالنامه زيباشناخت - شماره 10، 1383 

1. George Thomson, the First Philosophers, Germ Edition, pp. 128 - 130 (1968(

 

+ نوشته ٍS. R. Moarek Nejad |