زيباييشناسي ساختاري و نشانهشناختي
محمود عبادیان
موكارژوفسكي مفهوم ساختار زيباييشناسي را كه به «مكتب پراگ» نام و شهرت دارد، در اصل چنين تعريف كرده است: «يك تركيب زيباشناسانه از اجزاء فعليت يافته در يك سلسله مراتب مركب گروهبندي شده كه وحدتشان ناشي از برتري يك جزء بر ديگر اجزاء است». (1931، ص 184). هر ساختار در گستردگي خود ضمناً يك اصل كلي معرفتشناختي ميشود كه با ديگر زمينههاي مفهومي در ارتباط است. بنابراين يك مفهوم مورد نظر را ميتوان بيشتر از طريق جايگاهش در يك ساختار مفهومي به روشني تعريف كرد تا اين كه با تعريف محتوايي خود آن، چون محتوا دستخوش تغيير و بازتفسير است. يك مفهوم فردي در خود و براي خود داراي معني كامل نيست؛ معنياش مبهم و در نوسان دائم ميماند. تنها در پيوند با كل نظامي كه خود بخشي از آن است افادهی معني ميكند (a 1940، صص 14 ـ 13).
هر واقعيت ادبي نتيجهي دو نيرو است: پويايي دروني ساختار و تداخل خارجي. كليد بيان بيروني اثر ادبي زباني است كه اثر ادبي در آن ريخته شده است… از ميان آثار تشريك مساعيكننده به بوطيقاي ساختاري ميتوان از مقالهي شناختهي موكارژوفسكي «كاركرد زيباييشناسي، هنجار (نرم) و ارزش به مثابه واقعيت اجتماعي» (1936) نام برد. عنصر نامتغير ساختار كاركرد زيباييشناسي و ارزش در مناسبت پويا با هنجار (نرم) زيباييشناسي است.
زيباييشناسي نشانهشناختي آغازين مكتب پراگ مايه از نظريهي نشانهاي سوسور داشت، بيآن كه گروه پراگ از نشانهشناسي (سميوتيك) پيرس در دههي 30 با اطلاع بوده باشد. نشانهي زيباييشناسي يك واحد چندمعنايي تلقي شد كه معني نشانهي دريافتكننده را متوجه ساخت دروني آن ميكرد.
موكارژوفسكي در سخنراني خود (1934) نخستين بار نظريهي فراگير زيباييشناسي نشانهشناختي را مطرح كرد كه نكات زير را دربرداشت:
1) هر محتواي روانشناختي كه از مرز فردي فرا رود يك همرساني (كمونيكاسيون) ميشود، لذا يك نشانه كه تعريف به «يك واقعيت حساني» شده است، با يك واقعيت بيرون از خود مرتبط است كه به آن اشاره ميرود و برانگيزنده است (c 1934، صص 86 ـ 85)؛
2) يك اثري هنري به ازاء همرسانيكنندگي ميان اعضاي جمعاش، يك نشانه است؛
3) اثر هنري به مثابه يك نشانهي خودگردان را نميتوان نه با وضعيت ذهن مؤلفش و نه با تأثيري كه بر دريافت (مصرف)كننده ـ به مفهوم زيباييشناسي روانشناختي سنتي ـ مينهد، يكي دانست؛
4) اثر هنري به عنوان يك پديدهي همرسان (كمونيكاتيو) را نميتوان به سطح (جنبه) مصالحش فروكاست، به «شيئيت»اش «كه براي هر دريافتكنندهي نامحدود دسترسپذير است». چه، اين «چيز ـ اثر» مستعد است تحت تأثير زمان و مكان از برون و ساختار درون به طور كلي تغيير كند.
«اين تغييرات وقتي به چشم ميخورند كه فرضاً ما چندين ترجمه در پيايند يك اثر واحد شاعرانه را مقايسه كنيم. آنگاه ديده ميشود كه اثر ـ چيز تنها به عنوان يك نماد (سمبل) بيروني كاركرد دارد، كه آگاهي جمعي در يك معني همخواني دارد ـ معنياي كه (گاهي موضوع زيباييشناسي خوانده ميشود) از حالتهاي ذهني كه در اعضاي يك جمع معين برانگيخته شده، عموميت مييابد». (c 1934، ص 85).
در اين دوران اوليه كه موكارژوفسكي هنوز وارد جزئيات و توضيحي كامل نشده بود، يك مجموعه نكات را به هنر منسوب (مربوط) داشت كه پارامترهايشان بعداً به بحث نشانهشناختي در زمينهي فرهنگ و زيباييشناسي مدرن توسعه داده شد:
1)خصلت نشانهاي اثر هنري؛
2) ارتباط هنر با كدسازي و كدزدايي (كاركردي)،
3)سازمان دروني آن (تركيبي)؛
و 4) مسألهي معني اثر هنري (معنايي).
البته با توجه به اين كه اثر هنري همرساني است، «معني» آثار هنري كاملاً نسبي نيست، زيرا هم كدزدايند و هم كدنهنده، كه هر دو دست كم بايد بعضاً در آن شركت كنند و هنر بايد از اين راه كليت (تعميم) يافته و به خود راجع باشد – به يك بافت اجتماعي همگاني.
موكارژوفسكي در مقالهي مهم خود «در دلالت شاعرانه» (1938) چندمعنايي بودن اثر هنري را توسعه داده است. از آنجا كه نشانهي زبانشناختي توجه اصلي معطوف به رابطهي دلالت كردن و واقعيت است، دلالت در نشانهي شاعرانه (هنري) در اصول از طريق رابطه با واقعيت در نظر نيست، بلكه به طريقي است كه متناسب با بافت متن باشد (1938، ص 158). ارتباط بين نشانه و دلالتگر تضعيف ميشود، بيآن كه ناديده گرفته شود. چه، يك اثر هنري بيش از آنچه كه هست معني نميدهد». معني نميدهد، اشارت دارد به واقعيت تمام و كمال بازتاب يافته در آگاهي فردي و جمعي (همان، صص 163 ـ 162).
موكارژوفسكي ميگويد: كيفيت سير ذاتي نشانهي زيباييشناسي و نتيجهي پراكندگي عنصر نشانهشناختي آن، كه دريافتكننده را به سوي يك «سوبژه»ي خطابكننده، يعني هنرمند پشت نشانه رهنمون شده و موجب برانگيختن يك وضعيت (حالت) رواني در او ميشود. كشش اوليه به هنر متوجه شخصيت هنرمند نيست، بيشتر به ارتباط دو جنبهي شخصيت ميگرايد. شخصيت هنرمند تنها يك فرافكني ساختار اثر هنري بر حوزهي رواني است؛ ساختار صرفاً وابسته به ارادهي هنرمند نيست، بلكه عمدتاً از تطور خود مايه ميگيرد، توسعهاي كه متضمن رشتهي متداوم در زمان است. بنابراين روحيات (خوي وخيم) شاعر (هنرمند) و شخصيت هنرمند همزمان در دو جانب تعيين ميشود: از يك سو از راه توسعهي ساختار در اثر شاعرانهي مورد نظر و از سوي ديگر توسط خوي و خيم شاعر / هنرمند كه از پيش دستان خود ساختارپذير ميشود.
موكارژوفسكي تحول هنر را به يك گفتوگوي پيوسته بين كدكنندگان و كدزدايان، ميان تمام آنها كه با موفقيت توليد هنر ميكنند، ميداند. مصرفكننده با كدزدايي از اثر آن را ترجمه ميكند و به كد خود درميآورد.
نظريهي موكارژوفسكي در باب پيچيدگي كه در پيوند متقابل ساختارها در تشكيل نظامهاي برتر يك «سيستم و سيستم» به وضوح بر اين نظريهي معاصر پيشي زماني دارد كه فرهنگ را ميتوان به عنوان يك نظام (سيستم) نشانهشناختي بر تافتهي اطلاعات فهميد كه محققان تاتو ـ مسكو و ديگران پيش آوردند.
موكارژوفسكي در مسائل «فرد در هنر» مينويسد (1946، ص 47):
«ساختارگرايي بيش از هر رويكرد علمي ديگر به تماميت پديدهها گرايش دارد، زيرا ساختار بنا به تعريف خود يك تماميت است؛ ميبايست در تحول خود فزايندهوار به مسائل بيرون از ساختار اثر هنري بپردازد: به محض آن كه نظرات معيني در باب تركيب (انشاء) ساختار هنري و حركتش حاصل ميشد، ساختارهاي سطح برتر در فراسوي آن تدوين ميشد، ساختارهايي كه ساختار اثر هنري تنها يك عنصر آن بودند.
ديده ميشود وقتي ما برآنيم تحول شاخهيي معين از هنر را بفهميم، آن هنر و مسائلش را بايد در پيوند با ديگر هنرها بررسي كنيم… علاوه بر اين، هنر يكي از رشتههاي فرهنگي است و فرهنگ به مثابه يك كل به نوبهي خود تشكيل ساختار ميدهد. عناصر منفرد فرهنگ (فرضاً علم و سياست) ارتباط متقابل، مركب و نسبت به يكديگر تغييرپذير دارند… (1946، ص 50 ـ 47).
-------------------------------------------------------------------------
گذشته از آثاري كه در مقاله ذكر شده است، از كتاب زير استفاده شده است:
Linguistic & Literary Studies in Eastern Europe, Volume 1: Language, Literature & Meaning Problems of Literary Theory, Edited by John Odmark, Amsterdam / John Benjamins B. V., 1979.


