مطالعه نشانه شناختى هنر
يان موكاروفسكى
مترجم محبوبه مهاجر

نشانهشناسى هنر يا بررسى و مطالعههنر به عنوان استفاده خلاق از نظام نشانهها، يكى از حوزههاى اصلى مطالعاتو پژوهشهاى علمى مكتب زبانشناسى ساختارگرا را تشكيل مىدهد كه از دهه 1920 به «حلقه زبانشناسى پراگ»معروف است. پيشينه مكتب نشانهشناسى پراگ به آثار برنارد بولزانو (Bernard Bolzano)، استاد فلسفه دانشگاه پراگ از1805 تا 1820 و تأملاتش درباره «تفسير نشانهها» و «رابطه آنها با مدلولشان» و پيشتر از بولزانو به آثار پيروان اصالتتسميه (نوميناليستها) و رئاليستهاى قرون وسطا مىرسد و اختلاف نظرشان در اين باره كه آيا پديدههاى كلى و عام قائمبه ذات هستند يا عبارتنداز مشتى نام براى بيان اعراض چيزها. حتى از تأثير آوگوستينوسِ قديس و مفهوم دو بُنى او ازنشانه (signum) كه يكى دال (signan) و ديگرى مدلول (signatum) بود نبايد غافل ماند. با اين حال مؤثرترين عاملظهور نشانهشناسى ساختارى در «حلقه زبانشناسى پراگ» را بايد در چندين پديده امروزىتر جست: ميراث فرماليستهاىروس، دروس زبانشناسى عمومى زبانشناس ژنوى، فردينان دو سوسور، و مدل كارل بولر در مورد نسبت ميان عملگفتار (sprechakt) و ساختار زبان (spoachgebild). البته نشانهشناسى پراگماتيستهاى آمريكايى را نيز بايد به اين فهرستافزود.
اصول نشانهشناسى هنر كه از حوزههاى اصلى پژوهشهاى حلقه زبانشناسى پراگ است، در سال 1935 به چاپرسيد و در پيشگفتار آن اعلام شد كه نشانهشناسى قاطعترين موضوع در تجديد حيات فكرى و فرهنگى عصر جديداست. از اين ديدگاه، نظام كلامى اهميتى خاص يافت و ارتباط كلامى مركز ثقل تحقيقات تحليلى شد. از ميان زبانها،هنر، بهويژه هنر كلامى نويدبخشترين حوزه پژوهشهاى نشانهشناسى به شمار آمد. يكى از صاحبنظران عمده اينمطالعات، يان موكاروفسكى است كه مقاله حاضر از او است. در اين مقاله موكاروفسكى با الهام از چارچوب نظرىحلقه نشانهشناسى پراگ معتقد است كه هنر ماهيتى نشانهشناختى دارد به اين معنا كه هنر به عنوان يك نشانه شامل
(1)شكل يا صورتى شناختنى (ادراك شدنى) است كه آفريده هنرمند است signans) )
(2) دلالتى درونى شده دارد(signatum)،
(3) واجد رابطهاى مورّب با زمينه اجتماعى است (designatum) كه خصلت دو گانه نشانه به آن بازمىگردد.
لذا اثر هنرى حكم واسطه بين خالق اثر و اجتماع را دارد كه مىتواند آن اثر را به شكل معنىدارى تفسير كند.موكاروفسكى هشدار مىدهد كه قصور در شناختن ماهيت نشانهشناختى هنر و ساختار تجزيهناپذير signansوsignatum، اثر هنرى را گرفتار تحريفى بالقوه يا از دست رفتن معنا مىكند. مترجم.
اين موضوع بيش از پيش روشن و معلوم مىشود كه خميره اصلى آگاهى فرد، حتىعميقترين لايههاى اين آگاهى از محتوايى مايه مىگيرد كه متعلق به آگاهى جمعىاست. پسمسائل مربوط به نشانه و معنا هم، با توجه به اين نكته كه هر نوع محتواى ذهن به محض عدولاز محدوده آگاهى فرد و فقط به اين اعتبار كه امرى ارتباطى شود خصلت نشانه را پيدا مىكند،اهميتى مسلّم مىيابد. علم نشانهها را كه سوسور سميولوژى، كارل بولر، سماتولوژى و پيرس، سميوتيك مىخوانند بايد به كاملترين وجه توضيح دهيم. با گسترش حوزهمعناشناسى به دست زبانشناسان معاصر (خاصه پژوهش هاى مكتب پراگ يا حلقه زبانشناسىپراگ) كه مىكوشند عناصر نظام زبان، حتى آواها را از حيث نشانهشناسى بررسى كنند، نتايجمطالعات زبانشناسان را بايد به ساير حوزههاى كاربرد نشانه بسط دهيم و از حيث ويژگيهايىخاص هر كدام تفكيك كنيم. علومى هستند كه خصوصاً به موضوع نشانهها (و نيز به مسائلساختار و ارزش ) كه ارتباط ضمنى و نزديكى با موضوع نشانهها دارند مىپردازند - براىمثال هر اثر هنرى در عين حال هم نشانه است، هم ساختار و هم ارزش. در واقع همه علومى كهبه عنوان علوم انسانى (Science morales, Geisteswissenschaft) مىشناسيم با پديدههايى سر وكار دارند كه ويژگى صريح نشانهها را، به علت حيات دو گانهاى كه هم در عالم ادراك حسّى(14)دارند و هم در آگاهى جمعى، كم و بيش دارا هستند.
اثر هنرى را، برخلاف تصور رايج در زيبايىشناسىِ مبتنى بر روانشناسى، نمىتوانيم باحالات ذهنى و روحيه آفريننده اثر يا با هر حالت ذهنى و روحيهاى كه ممكن است در ادراككننده به وجود آورد يكسان بدانيم. بديهى است كه هر حالت آگاهى ذهن، چيزى فردى و گذراندر خود دارد كه اجازه نمىدهد فهم و تبادل به صورتى تام و تمام صورت بگيرد حال آنكه وجوداثر هنرى آشكارا براى اين است كه واسطهاى باشد ميان آفريننده و اجتماع. وانگهى، هميشه«چيزى» يا «آفريدهاى» هست كه باز نمون اثر هنرى در عالم خارج است و ممكن است يك نفر ياهمه آن را درك كنند. امّا تقليل اثر هنرى به آن آفريده يا مصنوع محال است زيرا صورت خارجىيا ساختار درونى آن ممكن است با تغيير زمان يا مكان تغيير كند. براى مثال، اگر چندين ترجمهيك اثر شعرى را كه در نوبت هاى مختلف انجام شده با هم مقايسه كنيم متوجه نمونهاى از اين نوع تغييرها مىشويم. بنابراين، آفريده هنرى فقط نقش دالّ بيرونى (يا به تعبير سوسور نقش«دلالتگر») را دارد كه دلالتى متناظر با آن (كه اغلب «عين (ابژه) زيباشناختى» خوانده مي شود)در آگاهى جمعى وجود دارد و حاصل حالات ذهنى مشتركى است كه آن آفريده هنرى در افراد هراجتماعى ايجاد مىكند.
علاوه بر اين هسته اصلى آگاهى جمعى، در هر عملى كه براى ادراك يك اثر هنرى صورتمىگيرد، عناصر روانى هم دستاندر كارند كه كم و بيش معادل همان چيزى هستند كه فشنر بااصطلاح، عامل تداعى كننده از آن ياد مىكند. به خودِ اين عناصر ذهنى نيز مىتوانيم صورتىعينى دهيم ولى فقط در حدّى كه چند و چون كلّى آنها را همان هسته اصلى واقع در آگاهىجمعى تعيين كرده باشد. براى مثال، حالات ذهنى و روحيهاى كه با ديدن يك پرده نقاشىامپرسيونيستى در بيننده ايجاد مىشود كاملاً متفاوت با روحيهاى است كه يك پرده نقاشىكوبيست به وجود مىآورد. از حيث تفاوت هاى كمّى هم بديهى است كه تعداد مفاهيم ذهنى وعواطف و احساساتى كه شعر سوررئاليستى در فرد پديد مىآورد بارها بيشتر از مفاهيم ذهنى واحساساتى است كه شعر كلاسيك ايجاد مىكند: شعر سوررئاليستى خواننده را عملاً وادار بهتصور كلّ بافت مضمون آن مىكند در صورتى كه شعر كلاسيك به علت دقت كامل در بيانموضوع، خواننده را از بازى آزاد تداعي هاى ذهن كم و بيش باز مىدارد. فقط به اين ترتيب است كهعناصر سازنده حالات ذهنى ادراك كننده - دست كم به شكلى غيرمستقيم و به واسطه همانهستهاى كه متعلق به آگاهى جمعى است - خصلت عينى نشانه را پيدا مىكند كه مشابه با همانخصلتى است كه «معانى ثانوى» واژه دارند.
براى نتيجهگيرى از اين مطالب كلى و مجمل اين نكته را هم بايد بگوئيم كه اگر منكر «همانى»اثر هنرى با هر گونه حالت روحى و ذهنى هستيم هر نوع نظريه لذتگرايانه را هم در موردزيبايىشناسى ردّ مىكنيم. حسّ لذتى كه از هر اثر هنرى به دست مىآيد، حداكثر مىتواند بهعنوان يك «دلالت جنبىِ» بالقوه و به صورتى غيرمستقيم به آن اثر عينيت دهد؛ قول به اينكهاين لذت حتماً و ضرورتاً جزئى از ادراك هر اثر هنرى را مىسازد قولى خطا است. اگرچه در سيرتكاملى هنر شاهد دورههايى هستيم كه ايجاد لذت هدف اصلى بوده امّا دورههايى نيز داريم كهنسبت به ايجاد لذت بىتفاوتى و بسا مخالفت ابراز مىشده است.
نشانه، بنابر تعريف رايج كلمه، واقعيتى است دريافتنى به وسيله ادراك حسّى كه با واقعيتديگرى مناسبت دارد و آن واقعيت نخست براى فراخواندن اين واقعيت ديگر به وجود آمدهاست. پس ناگزير بايد اين سؤال را مطرح كنيم كه واقعيت دوم، يعنى واقعيتى كه اثر هنرى بهجاى آن مىنشيند، چه مىتواند باشد. بارى، ما فقط مىتوانيم بگوييم كه اثر هنرى نشانهاىخودآئين است فقط به حكم اين ويژگى كه نقش واسطه را ميان اعضاى يك اجتماع دارد. اماقول به اين مطلب يعنى بىجواب گذاشتن مسئله رابطه اثر هنرى با واقعيتى كه اثر هنرى ارجاعبه آن است. ممكن است نشانههايى باشند كه با هيچ واقعيت مشخص و معلومى رابطه نداشتهباشند امّا هر نشانهاى هميشه ارجاع به چيزى است فقط به اين دليل كه فرستنده و گيرنده هر دوبايد آن را يكسان درك كنند. فقط در مورد نشانههاى خودآئين است كه اين «چيزى» مشخصاًمعلوم نيست. حال ببينيم اين واقعيت نامشخصى كه اثر هنرى ارجاع به آن است كدام است. اينواقعيت، بافت كلى همه پديدههايى است كه مىتوانيم آنها را پديدههاى اجتماعى بخوانيم نظيرفلسفه، سياست، دين، اقتصاد و نظاير آن. به همين دليل است كه هنر مىتواند بيش از هر پديدهاجتماعى ديگر معرف و نماينده «زمانه»، خود باشد. و باز به همين دليل است كه تاريخ هنر ديرزمانى با تاريخ فرهنگ به معناى وسيع كلمه مشتبه مىشده يا بر عكس در تواريخ عمومىتحولات ناگهانى تاريخ هنر را براى تعيين دورههاى تاريخى مناسب دانستهاند.
البته ارتباط با بافت كلى پديدههاى اجتماعى ممكن است در مورد برخى از آثار هنرى، مثلاًدر مورد «شاعران نفرين شده» كه آثارشان نسبت به نظام ارزش هاى معاصرشان بيگانه استآنقدرها مهم نباشد. امّا درست به همين علت است كه اين گونه آثار در ادبيات باقى نمىمانند مگر آن كه در جريان تحول بافت اجتماعى بتوانند بيانگر اين بافت شوند. در اينجا يك نكته ديگر را هم براى توضيح بايد اضافه كنيم تا رفع هر نوع سوءتفاهم احتمالى شده باشد: اگر مىگوييم اثر هنرى ارجاع به بافت پديدههاى اجتماعى است، به هيچ وجه منظورمان اين نيست كه اثر هنرىبا بافت اجتماعى خود همزمان است به اين معنا كه اثر هنرى را مىتوان گواه بيواسطه يا بازتابمحض بافت اثر دانست. همانطور كه در مورد هر نشانهاى صدق مىكند، اثر هنرى مىتواندرابطهاى غيرمستقيم (مثلاً رابطهاى استعارى يا هر نوع رابطه غيرمستقيم ديگر) با چيزى كهموضوع دلالت است داشته باشد بدون آنكه ارجاع به آن موضوع را به همين دليل قطع كند.ماهيت نشانهشناختى هنر حكم مىكند كه اثر هنرى را هرگز نبايد بدون تفسير مقدماتى ارزشمستند آن يعنى پيش از تفسير نوع رابطه و نسبت آن با بافت خاص پديدههاى اجتماعى مرتبط باآن به عنوان سندى تاريخى يا جامعهشناختى به كار بريم.
براى جمعبندى نكات اصلى بحث تا اينجا مىتوانيم بگوييم كه براى مطالعه عينى پديده«هنر»، اثر هنرى را بايد مركب از اين اجزاى اصلى بدانيم:
(1) يك دالّ ادراك شدنى كه آفريده هنرمند است
(2) يك «دلالت» يا عين (اُبژه) زيباشناختى كه در آگاهى جمعى مضبوط استو يك رابطه با چيزى كه به آن دلالت شده، نسبتى كه ارجاع به بافت كلى پديدههاى اجتماعىاست. ساختار واقعى اثر هنرى در مؤلفه دوم اثر هنرى قرار دارد.
امّا بحث درباره مسائل زيبايىشناسى هنر به همين جا ختم نمىشود. اثر هنرى علاوه بركاركردى كه به عنوان نشانه خودآئين دارد يك كاركرد ديگر هم دارد كه كاركرد نشانه اطلاعاتىست. به عنوان مثال يك قطعه شعر نه تنها كاركرد اثر هنرى را دارد بلكه در عين حال «گفته»اى است كه وضعيت ذهنى فكر و تصور، يا احساس و عاطفه و نظاير آن را بيان مىكند. اين كاركرد اطلاعاتى در برخى از هنرها (مثل شعر، نقاشى، پيكرتراشى) بسيار بارز و آشكار است، در پارهاىديگر (مثل رقص) پوشيده و بسا مضمر (نظير موسيقى و معمارى). در اينجا بحث سنگينحضور مكنون يا غيبت كامل عنصر اطلاعرسانى در موسيقى و معمارى را (بهرغم اعتقاد بهوجود يك عنصر اطلاعاتى كم و بيش منتشر در همين حوزهها، مثلاً وابستگى ملودى درموسيقى را به آهنگ كلامى كه قدرت اطلاعرسانى آشكارى دارد) پيش نمىكشيم و بيشتر بههنرهايى مىپردازيم كه كاركرد اثر به عنوان يك نشانه اطلاعاتى محرز و مسلم است. اين هنرها،هنرهاى بازنمونى يا «موضوعى» (محتوا، مضمون = موضوع) هستند كه كاركردموضوع شان در نظر نخست همان دلالت ارتباطى اثر به نظر مىرسد. واقعيت اين است كه هريك از مؤلفههاى اثر هنرى، حتى صورىترين مؤلفه آن، ارزش خاص خود را دارد كه جدا از «موضوع» اثر است. به همين دليل است كه خطوط و رنگ هاى يك تصوير، حتى اگر آن تصوير موضوعى هم نداشته باشد، دالّ بر «چيزى» هستند (نظير نقاشي هاى «مطلق» كاندينسكى يا آثار پارهاى از نقاشان سوررئاليست). قدرت اطلاعرسانى هنرهاى بىموضوع (كه آن را قدرتىمنتشر مىناميم) در همين خصلت نشانهشناختى واقعى آنها نهفته است. به بيان دقيق تر بايد بگوئيم كه باز هم ساختار كلى اثر هنرى است كه نقش دلالت را بر عهده دارد و البته دلالتاطلاعاتى اثر هم جزئى از آن است. موضوع اثر هنرى حُكم محورى را دارد كه دلالت اثر هنرىرا متبلور مىكند زيرا اين دلالت بدون وجود موضوع گنگ و مبهم خواهد بود.
پس اثر هنرى دو كاركرد نشانهشناختى دارد كه يكى خودآئينى است و ديگرى اطلاعاتى و كاركرد اخير به هنرهاى بازنمونى اختصاص دارد. لذا ناسازه ديالكتيكِ كاركرد خودآئينى و كاركرد اطلاعاتى نشانه را مىتوانيم عاملى كم و بيش مؤثر در تكامل هنرها بدانيم. تاريخچه داستانمنثور خصوصاً آكنده از مثال هايى است كه اين موضوع را نشان مىدهد.
با اين حال طرح مسئله رابطه هنر با موضوع دلالت از ديدگاه اطلاعاتى، گير و گرههاىپيچيدهترى ايجاد مىكند. اين رابطه متفاوت با رابطهاى است كه هنر را با قابليّتى كه به عنواننشانهاى خودآئين دارد به بافت كلى پديدههاى اجتماعى مرتبط مىسازد زيرا هنر بهعنوان يكنشانه اطلاعاتى ارجاع به واقعيتى مشخص مثلاً ارجاع به رويدادى خاص، شخصى خاص ونظاير آن است. از اين حيث هنر همانند نشانههاى اطلاعاتى محض است. فقط - و اين شرط اشاره به تفاوت اصلى اين دو كاركرد است - رابطه اطلاعاتى اثر هنرى و موضوع دلالت است كهفاقد ارزش وجودى است حتى اگر اين ارزش ظاهر و آشكار شده باشد. در مورد هر اثر هنرىبايد بگوييم كه اگر اثر هنرى را محصول هنر مىدانيم هرگز نبايد فرض كنيم كه اصالت و استناد آن نسبت به واقعيت چه مقدار است. فرض اين نيست كه در يك اثر هنرى تغيير رابطه اثر باموضوع دلالتش اهميتى ندارد بلكه بايد بگوييم كه اين تغييرها حكم عوامل ساختار اثر را دارند.در مورد ساختار هر اثر هنرى بسيار مهمّ است كه بدانيم موضوع در آن اثر «واقعى» (يا حتىمستند) تلقى شده يا «ساختگى» و يا بين اين دو حدّ نوسان دارد. در واقع ممكن است با آثارى روبرو شويم كه مبتنى بر توازى و توازن رابطه دو گانه با واقعيتى مشخصاند كه از يكحيث هيچ نوع ارزش وجودى ندارند و از حيث ديگر صد در صد اطلاع رسانندهاند. مصداق اينمطلب تكچهرهنگارى در نقاشى يا پيكرتراشى است كه در عين حال هم اطلاعاتى درباره شخصىكه تصوير شده مىدهد و هم اثرى هنرى است كه خالى از ارزش وجودى است. در ادبيات نيزعين همين دوگانگى، ويژگى رمان تاريخى و شرح حالنويسى است. بنابراين تصرّف در رابطه موضوع اثر با واقعيت نقش مهمى در ساختار هر هنرى دارد كه سر و كار آن با موضوع است امّا در مطالعات نظرى درباره اين هنرها نبايد از جوهر اصلى موضوع كه بايد وحدت معنا باشد نه رونوشت محض واقعيت، حتى در مورد يك اثر «واقعگرا» يا «طبيعتنما»، غافل باشيم.
براى نتيجهگيرى از اين بحث بايد يادآورى كنيم كه بررسى ساختار هنر بدون روشن كردنماهيت نشانهشناختى آن در حد كافى، لاجرم ناقص است. نظريهپرداز هنر اگر جهتگيرىنشانهشناختى نداشته باشد، هميشه ميل به اين خواهد داشت كه اثر هنرى را ساختارى مطلقاً صورى يا از سوى ديگر هنر را بازتاب مستقيم حالات روحى و بسا حالات فيزيولوژيك آفريننده اثر يا بازتاب مستقيم وضعيت ايدئولوژيك، اقتصادى، اجتماعى يا فرهنگى محيط فرهنگى - اجتماعى او بداند. اين شيوه تفكر نظريهپرداز را به اين نتيجه مىرساند كه سير تكاملهنر را يك سلسله دگرگونى صورى ببيند يا به كلى منكر تحوّل شود (نظير برخى از جريان هاىواقع در روانشناسى زيبايى) يا تحول هنر را آينه تمام نماى تحولات بيرون از دايره هنر بداند.نظريهپرداز هنر تنها با اتخاذ ديدگاه نشانهشناختى است كه مىتواند وجود خودآئين و ديناميسم اصلى ساختار هنرى را بازشناسد و تحول هنر را به عنوان فرايندى درونذات كه رابطه ديالكتيكى مداومى نيز با تحول ساير حوزههاى فرهنگ دارد دريابد.
قصد ما در ارائه طرحى كه براى مطالعه هنر از ديدگاه نشانهشناختى داشتيم عبارت بود از:
(1) به دست دادن تصويرى نسبى از يكى از وجوه دو گانگى علوم طبيعى و علوم انسانى
(2)نشان دادن اهميت ملاحظات نشانهشناختى در مسائل زيباشناسى و تاريخ هنر.
در خاتمه، آراى مطرح شده در اين بحث را به صورت چند «تز» (برنهاده) خلاصه مىكنيم:
(الف) مسئله نشانه همراه با دو مسئله ساختار و ارزش، از مسائل اساسى علوم انسانى استكه سر و كار همه آنها با پديدههايى است كه كم و بيش به شكلى صريح خصلتى نشانهاى دارند. ازنتايج حاصل از پژوهش هاى مربوط به معناشناسى زبان را بايد در مورد پديدههاى علوم انسانى -خاصه علومى كه خصلت نشانهاى بسيار آشكارى دارند - به كار بنديم تا بتوانيم آنها را از حيثاين ويژگى خاص از هم متمايز كنيم.
(ب) اثر هنرى خصلت نشانه را دارد. اثر هنرى را نه مىتوانيم با حالت آگاهى فردى آفرينندهآن يكى بدانيم، نه با هيچ گونه از اين حالات در ادراك كننده اثر و نه با اثر به عنوان يك مصنوع بشر. وجود اثر هنرى همچون يك عين (ابژه) زيبايىشناختى است كه در آگاهى كلّ يك اجتماعجاى گرفته است. مصنوع يا آفريده ادراك شدنى، به لحاظ رابطهاى كه با اين ابژه (عين)زيباشناختى دارد، فقط دالّ بيرونى آن است؛ حالاتى كه اين مصنوع بشر در آگاهى فرد به وجودمىآورد، فقط در حدّ وجوه مشترك اين حالات باز نمون آن عين يا ابژه زيبايىشناختى است.
(پ) هر اثر هنرى نشانهاى است خودآئين، مركب از:
(1) مصنوعى كه نقش دالّ ادراك شدنىرا دارد
(2) يك «عين يا ابژه زيباشناختى» كه در آگاهى جمعى مضبوط است و نقش «دلالت» رابرعهده دارد
(3) يك رابطه با چيزى كه به آن دلالت شده (اين رابطه ارجاع به هيچ وجودمشخصى نيست - زيرا بحث ما درباره يك نشانه خودآئين است - بلكه ارجاع به بافت كلىپديدههاى اجتماعى، علم، فلسفه، دين، سياست، اقتصاد، و نظاير آنها در هر محيط مشخّصاست).
(ت) هنرهاى بازنمونى كه «موضوع» (= مضمون، پيام اصلى) مشخصى دارند، كاركردنشانهشناختى ديگرى هم دارند كه كاركرد ارتباطى است. بديهى است كه در هر دو مورد يك نمادهست كه بايد درك و دريافت شود و در اين هنرها نيز كلّ عين زيباشناختى است كه دلالت رامىرساند ولى علاوه بر ساير اجزاى آن عين يا ابژه، حاملى پنهان هم دارد كه كار آن تبلور دادن بهقدرت اطلاعاتى منتشر شونده در ساير اجزاست: اين محور همان موضوع اثر است. مناسبت بامدلول، مثل هر نشانه اطلاعاتى، ارجاع به وجودى مشخص و معلوم (مثلاً يك رويداد، يكشخص، يك چيز و مانند) آن است. بنابراين اثرى كه اين ويژگى را داشته باشد شباهت تام بهنشانههاى اطلاعاتى دارد. فقط رابطه اثر هنرى و مدلول آن فاقد ارزش وجودى است - و اينفرق اساسى اين دو نوع نشانه است. در مورد موضوع اثر هنرى، طرح مسئله اصالت داشتن ومستند بودن دقيق اثر نسبت به واقعيت محال است زيرا اثر هنرى را فراورده هنر مىدانيم. منظورما اين نيست كه تغييرات رابطه اثر با مدلول يعنى درجات مختلف اين رابطه از حيث مقياس«واقعيت و خيال» اهميتى براى اثر هنرى ندارند؛ غرض اين است كه اين تغييرات عوامل ساختار اثر را تشكيل مىدهند.
(ث) دو كاركرد نشانهشناختى كه يكى خودآئينى و ديگرى اطلاعرسانى است و به شكلىتوأمان در هنرهاى بازنمونى حضور دارند، به اتفاق هم يكى از تعارض(46)هاى ديالكتيكى تحولاين هنرها را مىسازند؛ دوگانه بودن اين دو كاركرد در سير تكاملى اين هنرها، به صورت نوسان هاى دائمىِ رابطه اين دو با واقعيت بروز مىكند.
-------------------------------------------------
برگرفته از: مجله بخارا؛ شماره ۳۳ و ۳۴ ؛صفحات ۳۷ تا ۴۶

