X
تبلیغات
قاب بی شیشه

قاب بی شیشه
"یادداشت هایی در باره هنرهای تجسمی" 
لینک های هنری

هنر ،  هنرمند  و  بیماری روانی

 

                                                                                       کارل گوستاو یونگ    

                                                                                       ترجمه : سیروس ذکا

 

                   فرانسیس بیکن

 

 

 

 

 

 

هنر ذاتن دانش نیست . هم چنان که دانش نیز ذاتن هنر نیست .با این بیان ، این دو قلمرو و فکر و

 ذهن هر یک دارای زمینه ی مخصوص به خویش هستند که جز به وسیله ی خود آن ها قابل

توضیح نیست .بنابراین اگر ما گاهی از ارتباط بین روانشناسی و هنر سخن می گوییم ، منظورمان

آن قسمت از هنر است که بدون تجاوز از حدود ، ممکن است مورد مطالعاتی از این قبیل قرار

 گیرد . آن چه روانشناسی می تواند درباره ی هنر بگوید  همواره محدود به نشو و نمای فعالیت

هنری خواهد بود ، بی آن که هرگز به ذات و جوهر آن دسترسی پیدا کند . البته ممکن است شرایط

آفرینش هنری و موضوع و طرز عمل انفرادی آن را ، به روابط شخصی شاعر با پدر و مادر خود

بازگشت داد ، ولی این امر از لحاظ فهم هنر شاعر ، هیچ کمکی به ما نخواهد کرد .زیرا برقرار

ساختن این پیوند در موارد بسیار دیگر به خصوص در مورد اختلالات مرضی غیر ممکن است

بیماریهای عصبی و روانی را نیز می توان به روابط فرزندان با پدران و مادران خود بازگشت داد

هم چنان که در مورد عادات بد و خوب و اعتقادات و خصوصیاتی اخلاقی و سوداها و علاقه های

شخصی نیز ممکن است چنین کرد . ولی آنچه نپذیرفتنی است، این است که برای همه این تظاهرات

گوناگون وسیله  تشریح و توجیه واحدی قایل شویم . زیرا در غیر این صورت باید چنین نتیجه

گرفت که تظاهرات مزبور امر واحدی بیش نیستند . بنابر این اگر یک اثر هنری را همانند یک

بیماری روانی تشریح کنیم در این صورت با اثر هنری یک بیماری روانی خواهد بود یا بیماری

روانی یک اثر هنری .ممکن است این بیان را نوعی تناقض قابل قبول تصور کرد ولی هیچ عقل

سالمی قبول نمی کند که بیماری روانی که همه چیز را از دیدگاه حرفه و سوابق ذهنی خود می

نگرد ، بیماری روانی را نوعی فعالیت هنری بیانگارد اما آن هایی که پزشک روانی نیستند ولی از

نعمت هوش بهره مندند هرگز یک پدیده مرضی را با هنر اشتباه نمی کنند . با این که منکر هم

نیستند که فعالیت هنری غالبن بر پدیده هایی متکی است که شباهت به پدیده های روانی ناشی از

بیماری های روانی دارند

 

شکی نیست که کشف و هدایت روانشناسی طبی به وسیله «فروید» باعث پیشرفت تازه ای در کار

مورخان ادبی گردیده و آنان را به مرتبط ساختن بعضی از خصوصیات آثار هنری به برخی از

حوادث خصوصی و درونی زندگی شاعران تشویق کرده است . البته نمی خواهم ادعا کنم که این

تار و پود شخصی که از روی اراده یا به طور غیر ارادی در آثار شاعران بافته می شود از مدت

ها پیش بر اثر مطالعه ی علمی آثار شعری کشف نشده بود .لکن کارهای فروید اجازه داد که تاثیر

حوادث خارجی را با دیدی عمیق تر و شامل تر حتی تا دوره ی کودکی در آفرینش های هنری

ببینیم . اگر نظرات فروید از روی اندازه و سنجش در مورد آثار هنری به کار برده شود غالبن

منجر به یک منظره ی عمومی مطبوع می شود که از یک سو چگونگی پی ریزی آفرینش هنری

را در زندگانی شخصی هنرمند نشان می دهد و از سوی دیگر چگونگی خارج شدن آفرینش هنری

را از خلال این به هم پیچیدگی .از این لحاظ آن چه «روانکاوی » آثار هنری نامیده می شود

اصولن فرقی با «تحلیل روانی» و ادبی عمیق و دقیق ندارد .حداکثر اختلاف بین این دو روش که

گاهی موجب تعجب هم می شود این است که نتایج زننده و بی پرده در بررسی به شیوه ی دوم که با

آزرم تر است به آسانی کنار گذاشته می شود

 

فقدان این حجب و حیا  در مقابل «آن چه انسانی و پرانسانی»، است درست خصیصه حرفه ای

روانشناسی طبی است که بنابر گفته به جای «مفیستوفلس» ( در اموری دخالت می کند که دیگران

بر سر آن سال ها صرف وقت می کنند ) متاسفانه این دخالت هیچ وقت هم به نفع روانشناسی طبی

تمام نمی شود .امکان نتیجه گیری های جسورانه به آسانی منتهی به قضاوت های یک طرفه می

شود .البته وجود رسوایی ها در شرح حال ها موجب خوشمزه و نمکین شدن آن ها می گردد ولی

نگاه نداشتن اندازه و تجاوز از آن ، هر قدر هم اندک باشد باعث تبدیل شدن موضوع به یک تحقیق

،ناخالص و موجب تزلزل ذوق سلیم ، در زیر ظاهر دانشمندانه و محققانه آن می گردد در این حال

توجه و دقت به طور نامحسوس به جای آنکه به سوی اثر هنری معطوف شود ، در پیچیدگی تا

گشودنی سوابق روانی گم می شود و شاعر تبدیل به مریضی می گردد که باید در مطب بحال او

پرداخت و شماره ای برگردنش آویخت که نشان دهنده نوع خاصی از بیماری جنسی باشد . با این

طریق روانکاوی آثار هنری از موضوع خود دور می افتد و بحث را به یک زمینه ی کلی انسانی

می کشاند که به هیچ وجه مخصوص هنرمندان نیست و به خصوص از نظر هنر آن ها هیچ اهمیتی

در بر ندارد

 

باید اعتراف کنم که بنا برتجربیات ام بر من ثابت شده است که کنار گذاشتن نظر و دید حرفه ای در

مقابل آثار هنری و صرفنظر کردن از قانون علیت در زمینه ی زیستی برای پزشک ، کار آسانی

نیست ولی سرانجام به این نکته رسیده ام که انطباق و به کار بستن روانشناسی اکتشافی منحصرن

،زیستی ، شاید در مورد افراد انسانی کار عاقلانه ای باشد ولی مسلمن درمورد آثار هنری و بالمال

در مورد انسان آفریننده جایز نیست

 

روانشناسی صددرصد علت و معلولی کاری جز این نمی تواند صورت دهد که افراد انسانی را به

نظر یکی از اعضای نوع «ادموساپین »بنگرد .زیرا در نظر این روانشناسی چیزی جز علت ها

و معلول ها وجود ندارد . ولی یک اثر هنری تنها این نیست و علاوه بر آن ، آفرینش جدیدی هم

هست که از شرایطی به وجود می آید که روانشناسی علت و معلولی به حق می خواهد آن را معلول

آن ها بداند . گیاه تنها محصول زمین نیست ، بلکه محصول تطور و تکامل داخلی و سر بسته و

زنده و آفریننده ای نیز هست که ذاتن ارتباطی با طبیعت زمین ندارد . اثر هنری را نیز باید با این

نظر نگاه کرد ، یعنی آن را آفرینشی دانست که از کلیه ی شرایط موجود خارجی قبلی آزادانه

استفاده می کند و معنی و طرز تکوین مخصوص آن برخود آن تکیه دارد نه بر شرایط موجود

خارجی قبلی . تقریبن می توان گفت که اثر هنری به مثابه ی موجودی است که به سادگی تمام، از

وجود انسان و توانایی ها و اختیارات اوبه عنوان زمینی که باید به او غذا  برساند استفاده می کند و

نیروی او را بر حسب قانون های مخصوص خود به کار می اندازد و شکلی را که خود خواستار

آن است بنابر آن چه می خواهد بشود به خود می دهد

 

برای بحث در باره ی روانشناسی آثار هنری ، باید دوشیوه ی کاملن متفاوت آفرینش هنری را در

نظر بگیریم .مسایل بسیار مهمی از نظر قضاوت روانی ، براثر تشخیص این دو شیوه برای ما

روشن خواهد شد . «شیلر» این تفاوت را حس کرده بود . می دانیم که وی کوشید این نکته را با

«اصطلاح های «عاطفی » و «ابتدایی » بیان دارد .علت انتخاب این اصطلاحات از طرف «شیلر 

بدون شک سر و کارداشتن او با فعالیت شعری بوده است

 

از نظر روانشناسی ، ما مفهوم اول را تحت عنوان «درون گرا»و مفهوم دوم را تحت عنوان

«برون گرا» قرار دهیم .حالت درون گرا به واسطه ی وجود موضوع و نیت مشعور در مقابل

تقاضای شی ء قابل تشخیص است . به نظر من نمایشنامه های شیلر ، مثال خوبی برای حالت درون

گرا در مقابل شی ء است . هم چنان که اغلب اشعار او نیز این حالت را دارند .در این مورد

موضوع به وسیله ی قصد شاعر ، تحت انقیاد در می آید .مثال خوب برای حالت متضاد حالت

مزبور ، قسمت دوم «فاوست» گوته است .در این مورد ، موضوع به واسطه ی مقاومت سختی که

از خود نشان می دهد مشخص می گردد . مثال دیگر برای این حالت «چنین گفت زردشت » نتیجه

است که خود نویسنده درباره ی آن تصدیق دارد که «شخصیت او در آن مضاعف شده است

 

در این جا با مساله ای روبرو می شویم که جواب دادن به آن از روی اعترافات شاعران درباره ی

طرز آفرینش خود امکان ندارد . زیرا مساله جنبه ی علمی دارد و فقط روانشناسی است که می

تواند راه حلی برای آن پیدا کند. در حقیقت ممکن است شاعری که ظاهرن آگاهانه و آزادانه آن چه

را می خواهد می آفریند . با وجود این آن قدر تحت تاثیر شور آفرینندگی خود قرار گرفته باشد که

بعدن نتواند به یاد بیاورد که چیز دیگری می خواسته است .شاعر نوع دیگر ، نیز نمی تواند

خواست و اراده ی خود را بلافاصله در الهامی برای او بیگانه است تشخیص دهد ، با این که

شخصیت او در آن کاملا قابل تمیز است بنابراین مفهوم آزادی کامل در آفرینش هنری جز سرابی

که پرداخته وجدان شاعر است نخواهد بود . شاعر می پندارد که شنا می کند در صورتی که جریان

ناپیدایی است که او را با خود می برد

 

این نکته یک تردید خیالی نیست روانشناسی تحلیلی بارها آن را به محک تجربه و آزمایش زده

است . روانشناسی تحلیلی با مطالعه ی ضمیر نا آگاه موفق به کشف راه های بسیاری گردیده که به

وسیله ی آن ها وجدان آگاه ، نه همان ممکن است تحت تاثیر وجدان نا آگاه قرار گیرد بلکه ممکن

است به وسیله آن راهنمایی گردد .بنابراین شک مزبور قابل توجیه است . ولی دلایل لازم برای

،اثبات این فرضیه که شاعر خود آگاه ممکن است به نحوی تحت تسلط اثر و کار خود قرار گیرد

از کجا به دست می آید ؟ این دلایل ممکن است جنبه ی مستقیم یا غیر مستقیم داشته باشند . مثال

دلیل مستقیم ، مواردی است که شاعر در بیانات خود آن چه را که خود باور ندارد بیان می دارد و

این موارد کم نیستند . مثال دلیل غیر مستقیم مواردی است که زیر ظاهر آزاد و فارغ آفرینش هنری

، جنبه ی «آمرانه » ای مخفی است که به محض آن که شاعر از روی اراده از فعالیت هنری

صرفنظر می کند به صورت قوه ی رییسه ای که برآوردن  تقاضاهای خود را خواستار است

تظاهر می کند و هم چنین مواردی که قطع شدن غیر ارادی فعالیت هنری باعث اختلالات روانی

شدید می گردد

 

تحلیل روانی هنرمندان همواره نشان می دهد که گرایش آفرینش هنری که از ضمیر ناآگاه سرچشمه

می گیرد تا چه اندازه نیرومند و بوالهوس و خود کام است .شرح حال بسیاری از هنرمندان بزرگ

از روزگار قدیم نشان داده است که میل آفرینش در آنان تا چه حد قوی بوده و چه گونه هر آن چه

در وجود آنان جنبه ی انسانی داشته ، تحت تسلط خود در آورده و به خدمت فعالیت هنری واداشته

است .اثری که هنوز به وجود نیامده در روح شاعر هم چون نیرویی طبیعی مکنون است که یا به

صورت قدرتی جبار ظاهر می شود یا با حیله گری به صورت مرگ طبیعی هنرمند در می آید، بی

آن که  در بند نیک و بد فردی باشد که صاحب این قدرت خلاقه است .این قدرت به سان درختی که

غذای خود را از خاک می گیرد ، در هنرمند نشو و نما می کند .بنابراین ما حق داریم تطور و

تشکیل فعالیت هنری را به منزله ی موجود  زنده ای تصور کنیم که در روح آدمی کاشته شده است

 

روانشناسی تحلیلی این نیرو را «عقده ی خودسر»می نامند . این عقده دارای حیات روانی

مستقلی است که خارج از سلسله ی مدارج قدرت ضمیر آگاه است و روح فرعی مجزایی به شمار

می رود که بر حسب میزان تحرک و توانایی خود یا به صورت اختلال در رشته تطورهای ضمیر

آگاه  که به وسیله ی اراده هدایت می شود خود نمایی می کند ، یا به صورت در خواست و تقاضای

آمرانه ای که ممکن است « من » شخص را نیز به خدمت خود بگمارد  .بنابراین شاعری که با

رشته ی تطورات آفرینشی خود یکی می شود انسانی است که بلافاصله خود را تحت اختیار

فرمان ضمیر ناآگاه » قرار می دهد و برعکس شاعر نوع دیگر که نیروی آفرینشی کم و بیش در »

نظرش همچون قدرت بیگانه ای جلوه می کند انسانی است که به عللی نتوانسته است سر تسلیم فرود

آورد و در نتیجه با «فرمان » غافلگیر شده است

 

ممکن است انتظار داشت که اختلاف شیوه های آفرینش در خود اثر هنری نیز ظاهر گردد .گاهی

سخن از آفرینش ارادی در میان است که ضمیر آگاه با آن همراه است و آن را رهبری می کند و

فکر آن را به سوی نتیجه و شکل دلخواه می برد و گاه بر عکس سخن از پدیده ای در میان است که

از طبیعت ناآگاه بر می خیزد و بدون دخالت  ضمیر  آگاه و حتی گاهی به رغم آن تحقق می پذیرد و

با خود کامی به سوی شکل و نتیجه ای که خواستار است می رود . بنابراین در مورد اول می توان

انتظار داشت که اثری هنری از هیچ لحاظ از حدود فهم و ادراک مشعور تجاوز نکند و تاثیری که

به وجود می آورد هرگز از حدود قصد و منظوری که خود در بر دارد فراتر نرود و چیزی علاوه

بر آن چه آفریننده خواسته است بیان ندارد در مورد دوم بر عکس باید در انتظار چیزی مافوق

شخصی بود که به خصوص چون وجدان آفریننده ، از نشو نمای اثر خود دور واقع شده است

تجاوز آن از حدود فهم و ادراک مشعور ، بیش تر خواهد بود  .در این مورد باید انتظار داشت با

اشکال و تصویرهای شگفت انگیز  و مفهوم ها و افکاری فقط قابل حدس و نیز با زبانی پر بار از

معنی روبرو شویم که عبارات آن همسنگ سمبول های واقعی باشد زیرا این عبارات به قدر مقدور

چیز هایی را بیان می دارند که هنوز شناخته نشده اند و به منزله ی پل هایی هستند که به سوی

ساحل های ناپیدا بسته شده اند

 

اصول فوق به طور کلی صحیح هستند .آن جا که صحبت از اثری واقعن گرایشی و ارادی راجع به

موضوعی که مشعورانه انتخاب شده در بین باشد ، مشخصات تعیین شده در مورد اول صحیح

هستند و همین طور است در مورد دوم . «درام » های شیلر که پیش از این به آن ها اشاره کردیم

نیز قسمت دوم «فاوست » گوته و همچنین «چنین گفت زردشت » نیچه  را می توان به عنوان مثال

در اینجا ذکر کرد . با وجود این نباید تصور کرد که آثار هر شاعر ناشناسی را می توان به آسانی

قبل از آن که مطالعه ی عمیقی درباره رابطه ی شخص شاعر با آثارش به عمل آمده باشد، در یکی

از این دو طبقه  قرار داد . حتی کافی نیست که فقط بدانیم که شاعر به دسته ی انسان های درون

گرا به ایجاد اثر پردازد . این وضع به  خصوص در مورد «شیلر »، از نظر اختلافی که بین آثار

شعری و آثار فلسفی او موجود است و در مورد گوته از نظر اختلافی که بین اشعار کامل و بی

نقص او و کوشش طویلی که برای ساختن قسمت دوم «فاوست » به کار برده است و هم چنین در

مورد «نیچه » از نظر اختلافی که بین کلمات قصار او و موج ممتد «چنین گفت زردشت » موجود

است قابل مشاهده است .ممکن است یک شاعر در مقابله با هر یک از آثار گوناگون خود حالت

های مختلفی به خود بگیرد . در این صورت مقیاسی که به کار برده می شود باید بستگی به رابطه

ی هر یک از موارد خاص داشته باشد

 

این نکته بی اندازه پیچیده است و پیچیدگی اش افزون تر می شود هر گاه بخواهیم استدلالی را که

در مورد شاعری که با نیروی آفرینشی خود یکی می گردد و پیش تر به آن اشاره کردیم ، از

نزدیک مورد مطالعه قرار دهیم .اگر حقیقت داشته باشد که شیوه ی ایجاد آگاهانه و گرایشی نیز جز

یک خیال واهی که شاعر درباره ی نیت و ضمیر آگاه ظاهری خود دارد بیش نیست ، در این

صورت آثار او نیز دارای خصایص سمبولیک و کنایه ای خواهند بود که به سوی امر غیر قابل

بیان روان گردیده اند و از ضمیر آگاه عصر  و زمان او نیز آن سو تر خواهند رفت . چیزی که

هست این خصایص جنبه ی مخفی تری خواهند داشت ، زیرا خواننده نخواهد توانست از حدودی که

روح زمان برای ضمیر شاعر تعیین کرده است آن طرف تر برود . خواننده نیز که به نوبه ی خود

در چارچوپ ضمیر آگاه زمان و عصر خود محبوس است به هیچ وجه قادر نخواهد بود خارج از

دنیای خود نقطه اتکایی پیدا کند تا به وسیله آن ضمیر آگاه کنونی خود را از مدار خود خارج سازد

به عبارت دیگر خواننده نخواهد توانست سمبول را در اثری از این قبیل باز شناسد و در این

صورت معنی سمبول عبارت خواهد بود از امکان و طرح معنی ای وسیع تر و بالاتر از حدود

امکانات تفاهم کنونی. همچنان که پیش تر گفتیم ، اثر هنری « در حالت پیدایی »خود به منزله ی

یک «عقده ی خود سر » است . به طور کلی با این نام کلیه ساختمان های روانی که نشو و نمای

ابتدایی آن ها کاملن ناآگاهانه انجام می گیرد و فقط هنگامی در عرصه ی ضمیر آگاه ظاهر می

گردند که به آستانه ی آن رسیده باشند تعیین می گردند . پیوندی که این ساختمان های روانی در این

مرحله با ضمیر آگاه برقرار می کنند ، هنوز ارزش یک تحلیل رفتگی و همسانی را ندارد بلکه یک

«دریافت و آگاهی به شمار می رود .به عبارت دیگر در این مرحله ، به وجود «عقده ی خود سر

پی برده می شود ولی هنوز نمی توان آن را تحت یک نظارت آگاهانه یا تحت یک وقفه ی عضوی

یا آفرینش ارادی قراردارد . خود سری و خود کامگی این عقده ، به وسیله حالاتی ظاهر می شود

که بر حسب گرایش درونی عقده یا ظاهر می کردند یا ناپدید می شوند

 

این عقده از بند قدرت ضمیر آگاه ، فارغ و آزاد است و این خصیصه ای است که هم در عقده

آفرینشی و هم در کلیه عقده های خود سر دیگر ، مشترک است

در همین جاست که امکان تشابه یا تطورات ذهنی مرضی ظاهر می گردد ، زیرا جنبه ی مشخصه

این گونه تطورات ذهنی ، درست همین تظاهر عقده های خود سر است . اغلب اختلالات روانی این

وضع را دارند .شور آسمانی هنرمند ، در واقع نیز ، ارتباط نگران کننده ای با بیماران نشان می

دهد ولی با این حال با آن یکی نیست .فقط وجود «عقده خود سر » است که علت شباهت را توجیه

می کند . ولی وجود این عقده نیز به خودی خود نمی تواند دلیلی بر وجود بیماری روانی باشد . گاه

اتفاق می افتد که مردم عادی و متعادل نیز موقتن یا به طور دایم تحت سلطه ی عقده های خود سر

قرار می گیرند .این حالت را جز یک خصیصه ساده ی «روان»نباید چیز دیگری تصور کرد

زیرا در غیر این صورت حقیقتن باید در ضمیر ناآگاه غوطه ور بود تا وجود چنین عقده ای را

تشخیص نداد . به طور مثال می گوییم هر حالت روانی نمونه ،که اندکی دگرگونی یافته باشد

گرایشی به تبدیل شدن به «عقده ی خود سر » دارد .این وضع در بسیاری از اشخاص بروز می کند

غرایز نیز کم و بیش دارای این خصیصه هستند .بنابراین حالت مزبور به خودی خود یک پدیده

.مرضی نیست بلکه فقط وفور تشویش انگیز تظاهر آن است که دلیل بر وجود رنج و ناخوشی است

 

---------------------------------------------------

برگرفته از : سخن – دوره ی 11 –شماره ی 12

 

 

 

 

 


موضوعات مرتبط: هنر ، هنرمند و بیماری روانی
[ ] [ ] [ رسول معرک نژاد ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

رسول معرک نژاد
1347 (1968)
ویدئوآرتیست، نقاش و شاعر
کارشناسی ارشد نقاشی
==============
استفاده از مطالب با ذکر ماخذ آزاد است.
موضوعات وب
آمار بازدید