تبليغاتX
قاب بی شیشه - اسطوره در زمانه حاضر-2

اسطوره در زمانه حاضر(بخش دوم)

                                                                 رولان بارت

                                                                ترجمه يوسف اباذرى

رنه ماگریت

دلالت

مضمون سوم در نشانه‏شناسى همان‏طور كه ديديم چيزى نيست مگر ملازمت دو مضمون نامبرده.اين مضمون يگانه مضمونى است كه اجازه داده مى‏شود به شيوه‏اى كامل و رضايت‏بخش مشاهده گردد، يگانه مضمونى كه در واقعيت فعلى جذب و حل مى‏شود.من آن را دلالت‏خوانده‏ام.ما مى‏توانيم مشاهده كنيم كه دلالت‏خود اسطوره است همان‏طور كه نشانه سوسورى كلمه (يا به عبارت صحيحتر واحد انضمامى) است.اما قبل از فهرست كردن ويژگيهاى دلالت، بايد اندكى بر شيوه‏اى كه دلالت مهيا مى‏شود تامل كنيم، يعنى بر شيوه‏هاى همبستگى ميان مفهوم اسطوره‏اى و شكل اسطوره‏اى.

اول، ما بايد توجه كنيم كه در اسطوره، دو مضمون نخست كاملا آشكار هستند (برخلاف آنچه در ساير نظامهاى نشانه‏شناسانه اتفاق مى‏افتد) : يكى در پشت ديگرى «پنهان‏» نشده است، آنها هر دو در اينجا داده شده‏اند (نه اينكه يكى اينجا داده شده باشد و ديگرى در جاى ديگر) .تا هر اندازه هم كه اين گفته پارادوكسى به نظر آيد بايد بگوييم كه اسطوره چيزى را پنهان نمى‏كند; كاركرد اسطوره تحريف كردن و مخدوش كردن است نه ناپديد كردن.اختفاى مفهوم در نسبت‏با شكل وجود ندارد; هيچ نيازى به ناخودآگاه براى تبيين اسطوره وجود ندارد.البته آدمى در اينجا با دو نوع متفاوت از آشكارشدگى روبه‏روست: شكل، حضورى حقيقى و بلاواسطه دارد; افزون بر اين، شكل گسترش يافته است.اين امر از سرشت دال اسطوره‏اى ناشى مى‏شود - اين امر اغلب نمى‏تواند تكرار شود - دالى كه از قبل زبانى بوده است; زيرا كه اين دال با معنايى برساخته شده است كه از قبل طرح ريخته شده است.دال مى‏تواند فقط از طريق جوهر داده شده ظاهر شود (درحالى كه در زبان دال ذهنى باقى مى‏ماند) .در مورد اسطوره شفاهى اين گسترش خطى است (زيرا كه نام من شير است) ; اما در اسطوره تصويرى چندوجهى است (در وسط لباس نظ‏امى جوان سياهپوست، در سمت‏بالا سياهى صورت او، در سمت چپ سلام نظامى و جز آن) .بنابراين عناصر شكل وابسته به مكان و دورى و نزديكى‏اند: شيوه حضور شكل فضايى = مكانى است.مفهوم، برعكس، به شيوه‏اى كلى و عام ظاهر مى‏شود; مفهوم نوعى ستاره سحابى = [ غبارآلود ] است، چكيده كمابيش مبهم و نامشخص نوعى دانش است.عناصر آن با نوعى روابط مبتنى بر لازمت‏با يكديگر پيوند خورده‏اند; خصوصيت‏بنيانى آن گسترش نيست‏بلكه عمق است (هرچند اين استعاره نيز هنوز بسيار فضايى است) ; شيوه حضور آن بر خاطره مبتنى است.

رابطه‏اى كه مفهوم اسطوره را با معناى آن پيوند مى‏دهد ضرورتا رابطه‏اى مخدوش‏كننده است.ما در اينجا مجددا نوعى شباهت صورى با نظام نشانه‏شناسانه پيچيده‏اى از قبيل انواع متفاوت روانكاوى مشاهده مى‏كنيم.همان‏طور كه براى فرويد معناى ظاهرى رفتار را معناى پنهان آن مخدوش مى‏كند، در اسطوره معنا را مفهوم مخدوش مى‏سازد.البته، اين مخدوش شدن فقط از آنجا ناشى مى‏شود كه شكل اسطوره را از قبل معناى زبانى برساخته است.در نظام ساده‏اى همچون زبان، مدلول ابدا نمى‏تواند چيزى را مخدوش كند، زيرا كه دال از آنجا كه تهى، قراردادى يا دلبخواهى است نمى‏تواند مقاومتى در برابر آن بكند.اما در اينجا همه‏چيز فرق دارد; دال به اصطلاح دو وجه دارد: يكى پر است‏يعنى همان معنا (تاريخ شير و سرباز سياهپوست)، ديگرى تهى، يعنى همان شكل (زيرا كه نام من شير است; سرباز سياهپوست فرانسوى به پرچم سه رنگ سلام نظامى مى‏دهد) .چيزى كه مفهوم آن را مخدوش مى‏كند البته همان چيزى است كه پر است‏يعنى معنا: شير و جوان سياهپوست از تاريخ خود منع مى‏شوند و به ايما بدل مى‏گردند.آنچه مثاليت لاتين مخدوش مى‏كند ناميدن شير است‏با تمامى احتمالات آن; و آنچه امپراتوريت فرانسه تيره و تار مى‏سازد نيز زبانى اوليه است، گفتمانى فعلى كه در حال گفتن چيزى به من درباره سلام نظامى دادن جوان سياهپوستى است كه لباس نظامى فرانسه را پوشيده است.اما اين مخدوش كردن به معناى محو كردن نيست: شير و جوان سياهپوست در اينجا باقى مى‏مانند، مفهوم نيازمند آنان است، آنان نيمه‏تجزيه شده‏اند، آنان از خاطره بريده شده‏اند نه از وجود; آنان در عين حال استوارند، در سكون در آنجا ريشه دوانده‏اند و حراف‏اند، گفتارى كه كلا در خدمت مفهوم قرار دارد.مفهوم، در حقيقت، مخدوش مى‏كند اما معنا را الغا نمى‏كند; اصطلاحى مى‏تواند كاملا اين تناقض را بيان كند: مفهوم معنا را بيگانه مى‏سازد.

آنچه همواره بايد به ياد داشت اين است كه اسطوره نظامى دوگانه است; نوعى حضور همه‏جانبه و همه‏گير در اسطوره به چشم مى‏خورد; نقطه عزيمت آن وارد شدن معنايى است.براى نشان دادن خصوصيت مجاورت يا نزديكيى (approximative character) كه من قبلا از آن سخن گفتم از استعاره‏اى مكانى استفاده مى‏كنم.مى‏خواهم بگويم كه دلالت اسطوره را نوعى در، كه به طور مداوم در حال چرخش است‏برمى‏سازد، درى كه به طور متناوب معناى دال و شكل آن، زبان - ابژه و مابعد زبان، آگاهى كاملا دلالت‏كننده و آگاهى كاملا متخيل را عرضه مى‏كند.اين تناوب، به اصطلاح، در مفهوم جمع مى‏شود، كه از آن مثل دالى مبهم استفاده مى‏كند كه در عين حال عقلانى و تخيلى، قراردادى و طبيعى است.

من نمى‏خواهم درباره معانى اخلاقى ضمنى چنان سازوكارى پيش‏داورى كنم، اما از محدوديتهاى تحليلى عينى تخطى نخواهم كرد اگر خاطرنشان كنم كه حضور همه‏جايى دال در اسطوره كاملا شبيه جان‏پناه (alibi) است (كه همان طور كه همگان بازمى‏شناسند واژه‏اى مكانى است) : در جان‏پناه نيز، جايى وجود دارد كه پر است و جايى كه خالى است كه رابطه‏اى كه ماهيت منفى دارد آنها را به يكديگر متصل مى‏سازد («من آنجا نيستم كه تو فكر مى‏كنى هستم; من آنجايى هستم كه تو فكر مى‏كنى من آنجا نيستم‏») .اما جان‏پناه معمولى (مثلا براى پليس) داراى پايانى است; واقعيت در چرخان را در نقطه‏اى نگه مى‏دارد.اسطوره نوعى ارزش است و حقيقت ضامن آن نيست.هيچ چيز نمى‏تواند مانع جان‏پناه بودن مداوم آن شود.همين امر كفايت مى‏كند كه دال آن دو طرف دارد و هميشه مى‏تواند «جايى ديگر» را در اختيار آن قرار دهد.معنا هميشه آنجاست تا شكل را عرضه كند; شكل هميشه آنجاست تا از معنا پيشى گيرد.و هيچگاه تضادى، كشمكشى يا شكافى ميان معنا و شكل وجود ندارد: آنها هرگز در يك مكان قرار ندارند.به شيوه‏اى مشابه اگر من در ماشين باشم و از پنجره به منظره نگاه كنم مى‏توانم عامدانه نگاهم را بر منظره بدوزم يا بر شيشه.در يك صورت من حضور شيشه را درخواهم يافت و در فاصله‏اى دور منظره را; و در صورت ديگر برعكس، ورانمايى و شفافيت‏شيشه را درخواهم يافت و عمق منظره را; اما نتيجه اين نگاه متناوب ثابت است: شيشه در يك زمان براى من حاضر و تهى است و منظره غيرواقعى و پر.همين اتفاق در دال اسطوره‏اى مى‏افتد: شكل آن تهى اما حاضر است و معناى آن غايب اما پر است.براى تامل در اين تناقض ما بايد عامدانه اين چرخش شكل و معنا را قطع كنيم، بايد به هريك جداگانه متمركز شويم و روش ايستاى كشف و رمززدايى را بر اسطوره به كار بنديم.سخن كوتاه، من در برابر پويايى آن بايد راه عكس را در پيش گيرم. خلاصه كنم، من بايد از حالت‏خواننده به حالت اسطوره‏شناس گذار كنم.

و مجددا بايد گفت كه اين دورويى (duplicity) دال است كه خصوصيت دلالت را مشخص مى‏سازد.ما اينك مى‏دانيم كه اسطوره نوعى از گفتار است كه معرف آن بيشتر نيت و التفات آن است (من مثالى دستورى هستم) تا معناى لفظى يا حقيقى آن (نام من شير است) ; و اين‏كه به رغم اين امر، نيت و التفات اسطوره به نوعى منجمدشده، چكيده يا خالص‏شده و ابدى شده است و معناى لفظى و حقيقى آن را غايب ساخته است (امپراتورى فرانسه؟ واقعيت صرف است: به اين جوان خوب سياهپوست نگاه كنيد كه مثل يكى از بچه‏هاى خودمان سلام نظامى مى‏دهد) .اين ابهام برساخته‏شده گفتار اسطوره‏اى داراى دو نتيجه براى دلالت است كه زين پس، هم به عنوان اعلام ظاهر مى‏شود هم به عنوان گزارش.

اسطوره خصوصيت آمرانه و الزام‏كننده دارد: اسطوره كه از مفهومى تاريخى نشات گرفته و به طور مستقيم از احتمالى (كلاس لاتين، امپراتورى تهديدشده) سرچشمه گرفته است در جستجوى كسى است كه آن كس من هستم.اسطوره به طرف من مى‏آيد و من تسليم نيروى نيت‏مند آن هستم.اسطوره مرا صدا مى‏زند تا ابهام گسترش‏يابنده آن را دريافت كنم.به عنوان مثال، اگر من در اسپانيا، در منقطه باسك‏6 قدم بزنم ممكن است در خانه‏ها نوعى وحدت معمارى و سبك مشترك را متوجه شوم كه مرا به سوى اين معرفت هدايت كند كه خانه باسكى محصول قومى خاصى است.به هر تقدير ممكن است‏به اين سبك يكتا نه هيچ گونه علاقه شخصى احساس كنم و نه تحت هجوم و آزار آن قرار گيرم.فقط به خوبى مى‏بينم كه اين [ سبك ] بدون من همين‏جا روبه‏روى من قرار دارد. [ اين معمارى ] محصولى پيچيده است كه مشخصات معينى در طول تاريخ بسيار گسترده دارد، كه مرا فرانمى‏خواند و مرا تحريك نمى‏كند كه نامگذاريش كنم، الا زمانى كه در اين انديشه فرو روم كه آن را در نماى عظيم سكونتگاههاى روستايى بگنجانم.اما اگر در منطقه پاريس باشم و در پايان خيابان گامبتا يا ژان ژوره نگاهى به شاله (7) سفيد تر و تميزى بيندازم كه سفالهاى قرمز دارد و نيمه‏اى از آن ساخته شده از چوبهايى به رنگ قهوه‏اى تيره است و سقفى نامتقارن دارد و نماى آن متشكل از تركه‏هاى بافته‏شده كاه‏گل كشيده است، احساس مى‏كنم كه شخصا دستورى لازم‏الاجرا دريافت مى‏كنم كه اين چيز را شاله باسكى بنامم; يا حتى بهتر، آن را به عنوان جوهر باسكى بودن ببينم.اين امر به آن سبب است كه اين مفهوم با تمامى سرشت اختصاصى‏اش در برابر من ظاهر مى‏شود; [ اين مفهوم ] مرا پى مى‏گيرد و جستجو مى‏كند تا مرا وادارد كه مجموعه نيتهايى را بازشناسم كه آن را در آنجا به عنوان نشان تاريخى منفرد و خاص به عنوان راز و همدستى پنهان حركت‏بخشيده‏اند و منظم ساخته‏اند.اين فراخوان، فراخوانى واقعى است كه براى هرچه بيشتر آمرانه‏تر شدن تن به هر نوع جرح و تعديلى داده است.تمامى چيزهايى كه در سطح تكنولوژى توجيه‏كننده و مشخص‏كننده خانه باسكى به شمار مى‏روند حذف شده‏اند - انبار، پله‏هاى خارجى، كبوترخوان و غيره - و آنچه باقى‏مانده است نظمى ساده است كه مورد مناقشه نيست و حمله چنان سرراست است كه احساس مى‏كنم اين شاله اكنون براى من خلق شده است، درست مثل موضوعى جادويى كه هم‏اينك در زندگى من سر برآورده است‏بدون هر نوع پيشينه تاريخى كه مسبب آن بوده باشد.

اين گفتار استيضاح‏كننده در عين حال گفتارى يخزده نيز هست.اين گفتار در لحظه رسيدن به من‏خود را به حال تعليق درمى‏آورد، روى برمى‏گرداند و شكلى كلى و عام به خود مى‏گيرد; سفت و سخت مى‏شود; خود را خنثى و معصوم مى‏نماياند.اخذ و كسب مفهوم را ناگهان يك بار ديگر تحت‏اللفظى بودن معنا دور مى‏كند.اين امر نوعى بازداشت (arrest) است هم در معناى فيزيكى و هم در معناى حقوقى آن: امپراتوريت فرانسوى سياهپوستى را كه سلام نظامى مى‏دهد محكوم مى‏كند كه چيزى نباشد مگر ابزار دال.سياهپوست فرانسوى ناگهان به نام امپراتورى فرانسوى به من سلام مى‏دهد، اما در همان لحظه سلام نظامى جوان سياهپوست صلب و شيشه‏اى مى‏شود و به صورت مرجعى ابدى يخ مى‏زند كه معنايش عبارت است از استقرار امپراتوريت فرانسوى.در لايه سطحى زبان چيزى از حركت‏بازمى‏ايستد.كاربرد دلالت در همين‏جاست: پشت امر واقع پنهان مى‏شود و به آن حالتى آگاهى‏بخش عطا مى‏كند، اما در عين حال امر واقع نيت را فلج مى‏سازد و آن را به مرضى مبتلا مى‏كند كه عاقبت آن بى‏حركتى و بى‏جنبشى است; براى آنكه آن را چهره‏اى خنثى بخشد، منجمدش مى‏كند.اين امر به آن سبب است كه اسطوره گفتارى به سرقت رفته و بازيافته‏شده است، فقط گفتارى كه بازيافته‏شده است ديگر همان گفتارى نيست كه به سرقت رفته است. زمانى كه [ اين گفتار ] بازيافته مى‏شود ديگر در جاى دقيق [ سابق ] خود قرار نمى‏گيرد، همين لحظه كوتاه دزدى و همين لحظه تقلب زيرجلى است كه به گفتار اسطوره‏اى حالت كرخ و بى‏حس مى‏بخشد.

آخرين عنصر دلالت كه براى بررسى باقى مانده است عبارت است از انگيزش (motivation) آن.ما مى‏دانيم كه در زبان نشانه قراردادى است: هيچ چيز تصوير آوايى درخت را به «صورت طبيعى‏» وانمى‏دارد كه مفهوم درخت را برساند; نشانه در اينجا بى‏انگيزش است.اما اين قراردادى بودن داراى مرزهايى است كه ناشى از روابط همنشينى (associative relations) كلمه است: زبان مى‏تواند كل بخشى از نشانه را بر اساس قياس = (شباهت) با ساير نشانه‏ها توليد كند. (مثلا در زبان فرانسه معادل واژه ريشه كلمه aimer به معناى دوست داشتن ] ساخته شده است.) از سوى ديگر، دلالت اسطوره‏اى هيچ‏گاه قراردادى و دلبخواهى نيست‏بلكه همواره بعضا انگيزش‏مند است و به شيوه‏اى اجتناب‏ناپذير متضمن شباهت است; زيرا براى آنكه مثاليت لاتينى بتواند از عهده ناميدن شير برآيد بايد شباهتى وجود داشته باشد كه [ در اينجا، اين شباهت ] عبارت است از مطابقت گزاره (با نهاد) ; براى آنكه امپراتوريت فرانسوى بتواند جوان سياهپوست‏سلام نظامى‏دهنده را از آن خود كند بايد هماننديى ميان سلام نظامى جوان سياهپوست‏با سرباز فرانسوى وجود داشته باشد.انگيزش براى نفس دو رو بودن اسطوره ضرورى است: اسطوره با شباهت ميان معنا و شكل بازى مى‏كند، هيچ اسطوره‏اى بدون شكل انگيزش‏مند وجود ندارد.7 براى درك قدرت انگيزش در اسطوره كافى است كه براى لحظه‏اى درباره امرى افراطى تامل كنيم.من پيش روى خود مجموعه‏اى از چيزها را شاهدم كه آن‏چنان فاقد نظم است كه هيچ معنايى را در آن نمى‏توانم بيابم; در اينجا چنين به نظر مى‏رسد كه شكل - كه فاقد هر نوع معناى اسبق است - نمى‏تواند شباهت‏خود را با هر چيز ديگر آشكار كند، به همين سبب [ در اينجا ] اسطوره غيرممكن است.اما آنچه [ اين‏گونه ] شكل براى قرائت مى‏تواند همواره به كسى بدهد خود بى‏نظمى است: [ شكل ] مى‏تواند دلالتى به امر پوچ عطا كند و امر پوچ را به اسطوره‏اى بدل سازد.به عنوان مثال، اين همان اتفاقى است كه زمانى رخ مى‏دهد كه عقل سليم سوررئاليسم را به اسطوره بدل مى‏سازد.حتى فقدان انگيزش، اسطوره را گير نمى‏اندازد، زيرا كه همين فقدان خود به آن اندازه عينى شده است كه به امرى فهميدنى بدل شود و دست آخر اينكه فقدان انگيزش به انگيزش مرتبه دومى بدل مى‏شود و اسطوره مجددا برقرار مى‏شود.

انگيزش اجتناب‏ناپذير است اما مع‏هذا گسسته است.براى شروع [ مى‏توانيم بگوييم ] كه انگيزش «طبيعى‏» نيست، بلكه تاريخ است كه مهياگر مشابهتها براى شكل است.بعد، شباهت ميان معنا و مفهوم جزئى و بخشى (partial) است ولا غير.شكل بسيارى از صور مشابه را از نظر مى‏اندازد و فقط معدودى را نگه‏مى‏دارد: سقف شيب‏دار و تيرهاى هويدا در شاله باسكى را حفظ مى‏كند، اما پله‏ها و انبار و نماى رنگ و رو رفته و جز آن را رها مى‏سازد.آدمى بايد فراتر رود: تصوير كامل، اسطوره را طرد مى‏كند يا حداقل آن را وامى‏دارد كه نفس تماميت‏اش را دريابد، و اين همان اتفاقى است كه در مورد نقاشى بد رخ مى‏دهد، نقاشيى كه كلا بر اسطوره آنچه «پر شده‏» و يا «تمام شده‏» استوار است (اين امر هم ضد اسطوره امر پوچ است هم متقارن با آن: در اينجا شكل «غيبت‏» را اسطوره‏اى مى‏كند و در امر پوچ «امر زائد و اضافى‏» (surplus) را)، اما به طور كلى اسطوره ترجيح مى‏دهد كه با تصويرهاى فقير و ناقص كار كند، جايى كه معنا چربى‏زدايى شده است و آماده دلالت است مثل كاريكاتورها و كپى‏ها و نمادها و جز آنها.دست‏آخر انگيزش از ميان ساير انگيزشهاى ممكن انتخاب مى‏شود.من مى‏توانم دالهاى بسيار بيشترى را علاوه بر سلام نظامى جوان سياهپوست‏به امپراتوريت فرانسوى عطا كنم: ژنرالى فرانسوى مدال به سينه سنگالى يكدستى مى‏زند، راهبه‏اى فنجانى چاى به عرب بيمار مى‏دهد، معلمى سفيدپوست‏به شاگردان حواس جمع [ رنگين‏پوست ] درس مى‏دهد; مطبوعات اين وظيفه هر روزه را بر عهده دارند كه نشان دهند كه مخزن دالهاى اسطوره‏اى پايان‏ناپذير است.

سرشت دلالت اسطوره‏اى را مى‏توان در واقع به كمك تشبيه خاصى بيان كرد: [ اين دلالت ] نه بيشتر از ايدئوگراف ( Ideograph) (8) قراردادى و دلبخواهى است نه كمتر از آن.اسطوره نظام ايدئوگرافيك نابى است، جايى كه شكلها را هنوز مفهومى برمى‏انگيزد كه شكلها مبين و بازنمود آن هستند درحالى‏كه هنوز، به سبب دورى، جمع امكانات مفهوم براى بازنمايى را يكجا پوشش نمى‏دهند.و همان‏طور كه از حيث تاريخى ايدئوگرافها به تدريج مفهوم را رها كردند و با صدا همراه شدند و بنا بر اين به طور فزاينده‏اى كمتر و كمتر انگيزش‏مند شدند، حالت فرسوده اسطوره را مى‏توان با قراردادى بودن و دلبخواهى بودن دلالت آن بازشناخت; چنانكه طوقى (9) لباس طبيب بر تمام آثار مولير دلالت مى‏كند.

قرائت و رمزگشايى اسطوره

اسطوره چگونه دريافت مى‏شود؟ ما بايد يك بار ديگر به طرف دورويى دال آن بازگرديم كه در عين حال هم معناست هم شكل.اين امر مى‏تواند به عطف توجه به يكى يا به ديگرى يا به هر دو، و در عين حال به سه نوع مختلف قرائت منتهى و منجر گردد.8

1) اگر توجه خود را به دال تهى معطوف كنم اجازه مى‏دهم كه مفهوم شكل اسطوره را بدون ابهام پر كند و خود را در برابر نظامى ساده مى‏يابم، جايى كه دلالت مجددا لفظى (حقيقى) مى‏شود: جوان سياهپوست كه سلام نظامى مى‏دهد مثالى است از امپراتوريت فرانسوى، او نماد آن است.اين‏گونه عطف توجه از آن توليدكننده اسطوره است، به عنوان مثال از آن روزنامه‏نگارى كه با مفهومى كار خود را آغاز مى‏كند و در جستجوى شكلى براى آن برمى‏آيد.9

2) اگر توجه خود را به دال پر معطوف كنم - كه در آن به روشنى ميان معنا و شكل تميز قائل مى‏شوم و در نتيجه تحريفى را كه يكى بر ديگرى تحميل مى‏كند مشخص مى‏سازم - دلالت اسطوره را رمزگشايى مى‏كنم و آن را به عنوان جاعل و شياد درمى‏يابم: جوان سياهپوست كه سلام نظامى مى‏دهد به جان‏پناه امپراتوريت فرانسوى بدل مى‏شود.اين نوع عطف توجه از آن اسطوره‏شناس است; او اسطوره را رمزگشايى مى‏كند و تحريف را مى‏فهمد.

3) دست‏آخر اگر من توجه خود را بر دال اسطوره‏اى به عنوان كلى دربسته كه متشكل از معنا و شكل است، معطوف كنم، دلالتى مبهم را درمى‏يابم: من [ در واقع ] به مكانيسم مقوم اسطوره، به پويايى آن واكنش نشان داده‏ام و به قرائت‏كننده اسطوره بدل شده‏ام.جوان سياهپوست كه سلام نظامى مى‏دهد ديگر مثال و نماد و كمتر از آنها ديگر جان‏پناه نيست; او نفس حضور امپراتوريت فرانسوى است.

دو نوع توجه نخست، ايستا و تحليلى هستند.آنها اسطوره را يا با آشكار كردن نيت آن يا با رمزگشايى آن تخريب مى‏كنند، نخستين عمل عيب‏جويانه (cynical) است و دومى رمززدايانه.سومين نوع توجه پوياست و اسطوره را برحسب اهدافى كه در ساختارش مندرج است مصرف مى‏كند; قرائت‏كننده اسطوره را به عنوان داستانى كه در عين حال حقيقى و غيرواقعى است مى‏زيد.

اگر كسى بخواهد كه طرح اسطوره‏اى را به تاريخ عمومى ربط دهد تا تبيين كند كه چگونه اسطوره با منافع جامعه‏اى خاص مطابقت مى‏كند، سخن كوتاه، اگر بخواهد از نشانه‏شناسى به ايدئولوژى گذار كند آشكار است كه بايد خود را در جايگاهى قرار دهد كه بتواند سومين نوع توجه را به عمل آورد.خود قرائت‏كننده اسطوره‏هاست كه بايد كاركرد ضرورى آنها را آشكار كند.چگونه او اين اسطوره خاص را در زمانه حاضر درمى‏يابد؟ اگر او آن را به شيوه‏اى خنثى دريابد، عرضه‏اش به او چه نكته‏اى در بر دارد؟ و اگر او آن را مثل اسطوره‏شناس با استفاده از قدرت تاملش قرائت كند آيااهميتى دارد كه چه جان‏پناهى عرضه شده است؟ اگر قرائت‏كننده امپراتوريت فرانسوى را در جوان سياهپوست‏سلام‏دهنده نبيند ارزشى نخواهد داشت كه اين را با آن بسنجد و اگر برعكس قرائت‏كننده امپراتوريت فرانسوى را در جوان سياهپوست‏سلام‏دهنده ببيند، اسطوره چيزى بيش از بيانى سياسى نيست كه به شيوه‏اى امانتدارانه بيان شده است.سخن كوتاه، يا نيت اسطوره آنچنان مبهم است كه سودمند نيست‏يا آنقدر روشن است كه نيازى به باور كردن ندارد.در هر دو مورد ابهام در كجاست؟

اما اين امر معمايى كاذب است.اسطوره چيزى را پنهان نمى‏كند و چيزى را فاش نمى‏سازد: اسطوره تحريف مى‏كند; اسطوره نه دروغ است نه اعتراف، تغيير آهنگ است.اسطوره را اگر در برابر معمايى كه لحظه‏هاى پيش از آن نام بردم قرار دهيم راه سومى را برمى‏گزيند.اسطوره كه اگر به هر يك از دو نوع توجه سر خم كند تهديد به نابودى مى‏شود به لطف سازشى از اين بزنگاه جان به در مى‏برد - اسطوره خود همين سازش است.اسطوره كه «پنهان ساختن‏» مفهوم نيت‏مند را عهده‏دار شده است در زبان با چيزى به‏جز خيانت روبه‏رو نمى‏شود، زيرا كه زبان فقط مى‏تواند مفهوم را محو كند اگر بخواهد آن را پنهان كند، يا پرده از آن بردارد اگر بخواهد آن را فرموله كند.تدوين نظام نشانه‏شناسانه مرتبه دوم اسطوره را قادر مى‏سازد تا از اين معما رهايى يابد: اسطوره كه رانده مى‏شود تا از مفهوم پرده بردارد يا آن را تصفيه كند، [ راه سومى برمى‏گزيند ] آن را طبيعى مى‏كند.

ما در اينجا به اس اساس اسطوره مى‏رسيم: اسطوره تاريخ را به طبيعت‏بدل مى‏كند.ما اينك درمى‏يابيم كه چرا در نظر مخاطب و مصرف‏كننده اسطوره، نيت و حالت آمرانه مفهوم مى‏تواند آشكار باقى بماند آن هم بدون آنكه علاقه‏اى به ماده و مصالح نشان دهد. آنچه سبب مى‏شود كه گفتار اسطوره‏اى بيان شود كاملا واضح و نمايان است اما [ اين سبب و انگيزش ] بلافاصله به چيزى طبيعى بدل و متجسد مى‏شود; گفتار اسطوره‏اى نه به عنوان انگيزه بلكه به عنوان دليل قرائت مى‏شود.اگر سلام نظامى دادن جوان سياهپوست را صرفا نماد امپراتوريت قرائت كنم بايد واقعيت تصوير را انكار كنم زيرا هنگامى كه اين تصوير براى من به ابزارى مبدل مى‏شود اعتبار خود را نزد من از دست مى‏دهد.برعكس اگر سلام نظامى سياهپوست را به عنوان جان‏پناه استعمارگرايى رمززدايى كنم با قاطعيت‏بيشترى وضوح انگيزش آن را تخريب خواهم كرد.اما از ديدگاه قرائت‏كننده اسطوره، نتيجه كاملا چيز ديگريست: همه‏چيز به گونه‏اى اتفاق مى‏افتد كه انگار عكس جوان سياهپوست‏به شيوه‏اى طبيعى مفهوم را حاضر مى‏سازد.انگار كه دال بنيادى براى مدلول مهيا مى‏سازد: اسطوره درست لحظه‏اى هستى پيدا مى‏كند كه امپراتوريت فرانسوى به حالتى طبيعى دست مى‏يابد; اسطوره گفتارى است كه به شيوه‏اى مفرط موجه جلوه داده مى‏شود.

اكنون مثالى جديد ارائه مى‏كنيم كه به ما كمك مى‏كند به روشنى بفهميم كه چگونه قرائت‏كننده اسطوره به آن سو رانده مى‏شود تا مدلول را به كمك دال عقلانى سازد.ماه جولاى است و من تيترى بزرگ را در فرانس - سوار مى‏خوانم: سقوط قيمتها: اولين نشانه‏ها.سبزيجات: كاهش قيمتها شروع شده است.اجازه دهيد به سرعت طرح نشانه‏شناسانه [ اين امر ] را طراحى كنيم: مثال ما يك جمله است.نظام مرتبه نخست‏به شيوه‏اى ناب زبانى است.دال نظام مرتبه دوم در اينجا از شمار معينى از رخدادها تشكيل شده است كه برخى از آنها واژگانى هستند (كلمات: اولين، شروع شده است [ سقوط ] قيمتها (10) )، برخى چاپى هستند (تيترهاى بزرگى كه معمولا قرائت‏كننده به كمك آنها اخبارى را كه اهميت جهانى دارند مشاهده مى‏كند) .مدلول يا مفهوم همان چيزى است كه مى‏بايست‏با جعل واژه وحشيانه اما جديدى آن را نشان دهيم: دولتى‏يت .(governmentality) دولت را جرايد ملى به عنوان جوهر كارآيى عرضه مى‏كنند.دلالت اسطوره به روشنى از همين‏جا نشات مى‏گيرد: قيمت ميوه و سبزيجات در حال سقوط‏اند چرا كه دولت چنين خواسته است.اكنون آنچه در مثال فوق اتفاق مى‏افتد (و رخ دادن اين امر، امرى كاملا نادر است) اين است كه خود روزنامه در دو سطر پايين‏تر به فرد اجازه مى‏دهد كه اسطوره‏اى را كه هم‏اكنون ساخته است كشف كند - حال چه اين امر ناشى از اطمينان به نفس باشد چه ناشى از صداقت.روزنامه مى‏افزايد (البته با حروف ريزتر) : «وفور فصلى به سقوط قيمتها كمك كرده است.» اين مثال به دو دليل آموزنده است.نخست آنكه اين مثال به شيوه‏اى برجسته نشان مى‏دهد كه هدف اسطوره اساسا برجاى گذاشتن تاثيرى آنى و بلاواسطه است.ابدا ايرادى ندارد كه آدمى بعدا از خلال خود اسطوره به موضوع پى ببرد.فرض بر اين است كه كنش اسطوره قويتر از تبيينهاى عقلانى باشد كه بعدا آن‏را تاييد نمى‏كنند.اين امر به آن معناست كه قرائت اسطوره با يك ضربت‏به پايان مى‏رسد.من نگاهى سريع به فرانس - سوار بغل دستى‏ام مى‏كنم: من در آنجا فقط معنايى را گلچين مى‏كنم اما دلالتى حقيقى را قرائت مى‏كنم; من در سقوط قيمت ميوه و سبزيجات حضور اقدام دولت را درمى‏يابم.همين و بس. قرائت‏باريك‏بينانه‏تر اسطوره قدرت يا بى‏تاثير بودن آن را به هيچ رو افزايش نمى‏دهد.اسطوره در عين حال تكميل‏ناپذير و بى‏چون و چراست; زمان يا دانش آن را بهتر يا بدتر نمى‏سازد.

در ثانى، طبيعى ساختن مفهوم كه من هم‏اكنون آن را به عنوان كاركرد ضرورى اسطوره معين ساختم، در اينجا نمونه‏اى گوياست. در نظام مرتبه نخست (كه به شيوه‏اى انحصارى زبانى است) عليت مى‏تواند به شيوه‏اى حقيقى طبيعى باشد: قيمتهاى ميوه و سبزيجات كاهش مى‏يابند چرا كه فصلشان فرا رسيده است.در نظام اسطوره‏اى مرتبه دوم عليت مصنوعى و كاذب است، اما به اصطلاح از در پشتى طبيعت‏به درون مى‏خزد.به همين علت است كه اسطوره به عنوان گفتارى خنثى و بى‏طرف درك مى‏شود: نه به اين سبب كه نيتهاى آن پنهان‏اند - اگر آنها پنهان نبودند نمى‏توانستند مؤثر باشند - بلكه به اين سبب كه آنها طبيعى شده‏اند.

در واقع آنچه به خواننده اجازه مى‏دهد كه اسطوره را به شيوه‏اى خنثى و بى‏طرف دريابد اين است كه او آن را به عنوان نظام نشانه‏شناسانه نمى‏بيند بلكه آن را نظامى استقرايى مى‏پندارد.جايى كه فقط هم‏ارزى وجود دارد او نوعى روند على مشاهده مى‏كند.از ديد او دال و مدلول نسبتى طبيعى با يكديگر دارند.اين اغتشاش و سردرگمى را مى‏توان به گونه‏اى ديگر نيز توضيح داد: هر نظام نشانه‏شناسانه‏اى نظام ارزشها هم هست اما مصرف‏كننده اسطوره دلالت را با نظام مبتنى بر امور واقع يكى مى‏گيرد. اسطوره به عنوان نظام مبتنى بر امور واقع قرائت مى‏شود درحالى‏كه چيزى به جز نظام نشانه‏شناسانه نيست.

اسطوره در مقام زبان مسروقه

مشخصه اسطوره چيست؟ تبديل معنا به شكل.به عبارت ديگر اسطوره همواره سرقت زبانى است.من جوان سياهپوستى را كه سلام مى‏دهد و شاله سفيد و قهوه‏اى و سقوط فصلى قيمتهاى ميوه را مى‏ربايم اما نه بدين‏منظور كه آنها را به نمونه‏ها يا نمادها بدل كنم بلكه بدين‏منظور كه از طريق آنها امپراطورى [ فرانسه ] و ذوقم درباره چيزهاى باسكى و دولت را طبيعى سازم.آيا تمامى زبانهاى اوليه طعمه اسطوره هستند؟ آيا معنايى وجود ندارد كه در برابر اسارتى مقاومت كند كه شكل با آن تهديدش مى‏كند؟ در واقع هيچ چيز نمى‏تواند از اسطوره مصون باشد، اسطوره مى‏تواند طرح مرتبه دوم خود را با توسل به هر معنايى بسط و گسترش دهد و همانگونه كه ديديم حتى مى‏تواند از نفس فقدان معنا كار خود را آغاز كند.اما همه زبانها به شيوه‏اى برابر مقاومت نمى‏كنند.

زبان مدون (articulated language) يعنى همان زبانى كه اغلب اسطوره آن را سرقت مى‏كند مقاومت اندكى نشان مى‏دهد.اين زبان در خود حاوى برخى گرايشهاى اسطوره‏اى است.طرح كلى ساختارى نشانه‏اى (a sign structure) بدان‏معناست كه نيتى را آشكار كند كه به مورد استفاده قرار گرفتنش مى‏انجامد.اين خصوصيت همان خصوصيتى است كه مى‏توان آن را بيانى بودن (expressiveness) زبان ناميد.به عنوان مثال وجوه شرطى يا امرى شكل مدلول خاصى هستند متفاوت از معنا.مدلول در اينجا اراده يا درخواست من است.به همين دليل است كه برخى از زبان‏شناسان، به عنوان مثال، در قياس با وجوه شرطى يا امرى وجه اخبارى را حالت‏يا درجه صفر مى‏دانند.اينك [ بايد گفت ] كه در اسطوره كاملا برساخته‏شده معنا هرگز در درجه صفر نيست و به همين دليل است كه مفهوم مى‏تواند آن را مخدوش و طبيعى كند.ما يك بار ديگر بايد به ياد آوريم كه فقدان معنا به هيچ رو درجه صفر نيست.به همين سبب است كه اسطوره كاملا مى‏تواند بر آن چنگ بيندازد و به عنوان مثال دلالتى از امر پوچ يا سوررئاليسم يا غيره به آن بدهد.در نهايت فقط حالت و درجه صفر است كه مى‏تواند در برابر اسطوره مقاومت كند.

زبان به شيوه‏اى ديگر نيز خود را به اسطوره وامى‏سپارد: به ندرت اتفاق مى‏افتد كه [ زبان ] از همان آغاز معنايى كامل را تحميل كند كه مخدوش كردن آن غيرممكن باشد.اين امر ناشى از انتزاعى بودن مفهوم آن است: مفهوم درخت مبهم است و خود را به احتمالات چندى وامى‏سپارد.البته اين امر حقيقت دارد كه زبان هميشه كل سازمان اختصاصى را در اختيار دارد (اين درخت، اين درختى كه و غيره) اما همواره گرداگرد معناى غايى هاله‏اى از واقعيات باقى مى‏ماند، جايى كه معناهاى ممكن ديگر شناورند: معنا اغلب و هميشه مى‏تواند مورد تفسير قرار گيرد.آدمى مى‏تواند بگويد كه زبان معنايى با افق باز را به اسطوره عطا مى‏كند.اسطوره مى‏تواند به آسانى خود را در آن جاى دهد و در آنجا متورم شود.اين عمل نوعى به سرقت‏بردن با توسل به مستعمره ساختن است (به عنوان مثال: سقوط (thefall) (11) قيمتها شروع شده است.اما كدام كاهش؟ كاهشى كه مديون فصل است‏يا مديون دولت؟ دلالت در اينجا به انگل حرف تعريف [ يعنى همان حخژ»بدل مى‏شود به رغم آنكه اين حرف تعريف كاملا مشخص و @è@µ p@F Co (diachronic) اسطوره‏ها را متصور شد اعم از آنكه آن را تابع گذشته‏نگرى كنيم (كه به معناى تاسيس اسطوره‏شناسى تاريخى است) يا اينكه يكى از اسطوره‏هاى گذشته را تا اشكال حال حاضر آن پى گيريم (كه به معناى تاسيس تاريخ آينده‏نگر است) .اگر من در اينجا به طرح همزمان (synchronic) اسطوره‏هاى معاصر بسنده مى‏كنم به سبب دليلى عينى است: جامعه ما ميدانى شاخص از براى دلالتهاى اسطوره‏اى است.اينك بايد بگوييم چرا؟

... .

بورژوازی در مقام شرکت سهامی

به رغم رخدادها و مصالحه‏ها و امتيازدادنها و مخاطرات سياسى و به رغم تغييرات فنى و اقتصادى و حتى سياسى كه تاريخ براى ما به ارمغان آورده است، جامعه ما هنوز جامعه‏اى بورژوايى است.من فراموش نمى‏كنم كه از سال 1789 به بعد در فرانسه چندين نوع بورژوازى به جاى يكديگر بر مسند قدرت نشسته‏اند اما منزلتى يگانه - نوع معينى از رژيم مالكيت، نظمى معين، ايدئولوژى معين - در سطح ژرفتر دست‏نخورده باقى مانده است.اينك پديده‏اى شگرف در امر ناميدن اين رژيم رخ مى‏دهد: بورژوازى را به عنوان واقعيتى اقتصادى مى‏توان بدون كوچكترين دشوارى نامگذارى كرد: سرمايه‏دارى آشكارا بر زبان رانده مى‏شود.14 اما بورژوازى به عنوان واقعيتى سياسى در ابراز وجود خود با دشواريهايى مواجه است: احزاب «بورژوا» در مجلس وجود ندارند. بورژوازى به عنوان واقعيتى ايدئولوژيك به طور كامل ناپديد مى‏شود: بورژوازى در گذار از واقعيت‏به بازنمايى، از انسان اقتصادى به انسان فكور نام خود را محو و نابود مى‏كند.بورژوازى با امور واقع كنار مى‏آيد اما در باب ارزشها مصالحه نمى‏كند; كارى مى‏كند كه منزلتش دستخوش عمل نام‏زدايى واقعى شود.بورژوازى چنين تعريف شده است: طبقه اجتماعى كه نمى‏خواهد ناميده شود. «بورژوا» ، «پتى بورژوا» ، «سرمايه‏دارى‏» 15، «پرولتاريا» 16، محل خونريزيهايى هستند كه بند نمى‏آيند: آنقدر معنا از آن محلها جارى مى‏شود كه نامهاى آنها به امرى غيرضرورى بدل شود.

اين پديده نام‏زدايى مهم است، اجازه دهيد آن را اندكى دقيقتر بررسى كنيم.از حيث‏سياسى، خونريزى نام بورژوا از طريق ايده ملت صورت مى‏گيرد.اين ايده زمانى ايده‏اى پيشرفته بود و براى خلاص شدن از آريستوكراسى خدمتها كرد; امروزه بورژوازى در حال يكى شدن با ملت است، حتى اگر براى رسيدن به اين مقصود عناصرى را كه مى‏پندارد بيگانه‏اند (كمونيستها) از آن حذف كند.اين التقاطگرايى برنامه‏ريزى‏شده به بورژوازى اجازه مى‏دهد كه پشتيبانى عددى تمام متحدهاى موقت‏خود يعنى تمام گروههاى ميانى و بنابراين طبقات بى‏شكل را به خود جلب كند.استفاده طولانى ادامه‏دار از كلمه ملت در امر سياست‏زدايى كردن از آن در ژرفا شكست‏خورده است; شالوده سياست در آنجا بسيار نزديك به سطح قرار دارد و برخى شرايط آن را وامى‏دارند كه ناگهان سر برآورد.در مجلس شمارى از احزاب (ملى) حاضر هستند و التقاطگرايى اسمى در اينجا آنچه را كه درصدد پنهان كردن آن است نمايان مى‏سازد: تفاوتى ضرورى.بنابراين واژگان سياسى بورژوازى از قبل اصل مسلم انگاشته است كه امر عام وجود دارد. از نظر آن، سياست از قبل نوعى بازنمايى و پاره‏اى از ايدئولوژى بوده است.

به رغم تلاشهاى عام‏گرايانه واژگانش بورژوازى از حيث‏سياسى دست‏آخر به ضد هسته مقاومى مى‏كوشد كه بنا به تعريف حزب انقلابى نام دارد; اما اين حزب فقط مى‏تواند نوعى غناى سياسى را قوام بخشد: در فرهنگ بورژوايى نه فرهنگ پرولتاريايى وجود دارد، نه اخلاق پرولتاريايى، نه هنر پرولتاريايى; از حيث ايدئولوژيك هر آنچه بورژوايى نيست مجبور است از بورژوازى استقراض كند.بنابراين ايدئولوژى بورژوايى مى‏تواند بر روى همه‏چيز سايه اندازد و با انجام اين كار بدون دست زدن به خطرى نام خود را از دست‏بدهد: در اينجا هيچكس در پاسخ، نام بورژوا را به خود او خطاب نمى‏كند.او مى‏تواند بدون هيچ نوع مقاومتى تئاتر و هنر و انسانيت‏بورژوايى را تحت مشابه‏هاى ابديش طبقه‏بندى كند; سخن كوتاه او مى‏تواند بدون تضييقى از خود نام‏زدايى كند تا زمانى [ فرا رسد ] كه فقط يك سرشت انسانى واحد باقى بماند.رويگردانى از نام «بورژوا» در اينجا تكميل مى‏شود.

البته حقيقت اين است كه شورشهايى به ضد ايدئولوژيى بورژوايى وجود دارد، اين شورشها را مى‏توان به‏طوركلى آوان - گارد ناميد. اين شورشها از حيث اجتماعى محدودند، اما مى‏توان آنها را نجات داد و بازيافت.اول به اين سبب كه منشا آنها بخش كوچكى از خود بورژوازى است‏يعنى از گروه اقليت هنرمندان و روشنفكران كه بجز طبقه‏اى كه آن را به مبارزه طلبيده‏اند مخاطبى ندارند و براى بيان خود به پول آن [ طبقه ] وابسته‏اند.اما اين شورشها همواره از همان تقسيم‏بندى بسيار دقيقى الهام گرفته‏اند كه ميان اخلاق و سياست‏بورژوايى ايجاد شده است; آنچه جنبش آوان - گارد آن را به مبارزه مى‏طلبد هنر و اخلاق بورژوايى است.شورشيان بورژواها را دكان‏دار و عوام و بى‏فرهنگ مى‏نامند همانطور كه در اوج رمانتيسم ناميدند; اما اگر به مبارزه‏جويى سياسى نگاه كنيم هيچ مبارزه‏اى در اين ميدان رخ نمى‏دهد.17 آنچه جنبش آوان - گارد نمى‏تواند در مورد بورژوازى تحمل كند زبان آن است نه منزلت آن.اين امر بدان‏معنا نيست كه ضرورتا او اين منزلت را تاييد مى‏كند; او به سادگى اين امر را كنار مى‏گذارد.صرف‏نظر از اينكه ميزان خشونت مبارزه‏جويى آوان - گارد تا چه اندازه باشد دست‏آخر انسانى كه مقبول اوست، انسان خانه‏به‏دوش و ويران است نه انسان بيگانه‏شده; و انسان خانه‏به‏دوش و ويران هنوز [ همان ] انسان ابدى است.18

اين گمنامى بورژوازى زمانى برجسته‏تر مى‏شود كه آدمى از فرهنگ تمام و كمال بورژوايى به اشكال مشتق‏شده، عوامانه‏شده و كاربردى آن گذار كند، يعنى به چيزى كه مى‏توان آن را فلسفه مردمى (public philosophy) ناميد يعنى همان چيزى كه حافظ زندگى روزمره و مراسم مدنى و مناسك دنيوى و سخن كوتاه هنجارهاى نانوشته روابط فيمابين مردم در جامعه بورژوايى است.توهمى بيش نيست اگر بخواهيم فرهنگ مسلط را به هسته ايجادكننده آن فرو بكاهيم; فرهنگ بورژوايى نيز وجود دارد كه فقط متشكل از مصرف است.كل فرانسه در اين فرهنگ گمنام غوطه‏ور شده است: جرايد ما، فيلمهاى ما، تئاتر ما، ادبيات عوامانه ما، مناسك ما، عدالت ما، ديپلماسى ما، گفتگوهاى ما، حرفهاى ما درباره وضع هوا، محاكمه جنايى، مراسم ازدواج احساس‏برانگيز، غذاهايى كه ما در آرزوى آنيم، لباسهايى كه مى‏پوشيم، همه چيز، در زندگى روزمره متكى به بازنمايى است كه بورژوازى از روابط ميان انسان و جهان دارد و ما را نيز وادار مى‏كند كه آن را بپذيريم.اين اشكال «عادى و بهنجارشده‏» توجه اندكى را به خود جلب مى‏كنند آن هم به سبب وسعتشان، وسعتى كه باعث مى‏شود ريشه آنها در آن وسعت گم شود.آنها موضعى بينابينى دارند: آنها كه نه مستقيما سياسى هستند و نه مستقيما ايدئولوژيك، در صلح و آرامش، در ميان مبارزه‏جويى مبارزه‏جويان و پرخاشگرى روشنفكران به زندگى خود ادامه مى‏دهند; آنها كه كمابيش توسط اين دو گروه رها شده‏اند به طرف توده عظيمى از آنچه تمايزنايافته و بى‏اهميت است كشيده مى‏شوند، سخن كوتاه، به طرف طبيعت.با اين همه بورژوازى از طريق اخلاق خود است كه بر فرانسه استيلا مى‏يابد.هنجارهاى بورژوايى كه در سطح ملى رعايت مى‏شوند به عنوان قوانين بديهى نظمى طبيعى تجربه مى‏شوند - طبقه بورژوا بازنماييهاى خود را هرچه بيشتر تبليغ مى‏كند آنها هرچه بيشتر طبيعى مى‏شوند - واقعيت‏بورژوايى در جهانى بى‏شكل جذب مى‏شود كه يگانه ساكن آن انسان جاودانه است كه نه پرولتر است نه بورژوا.

بنابراين ايدئولوژى بورژوايى با رخنه در طبقات ميانى است كه مى‏تواند با بيشترين قطعيت نام خود را از دست‏بدهد.هنجارهاى پتى بورژوايى بازمانده‏هاى فرهنگ بورژوايى هستند.آنها همان حقايق بورژوايى هستند كه پست و فقير و تجارى و اندكى كهن شده‏اند; يا مى‏توانيم بگوييم منسوخ شده‏اند؟ ائتلاف سياسى ميان بورژوازى و پتى بورژوازى بيش از يك قرن است كه تاريخ فرانسه را رقم زده است; اين ائتلاف به ندرت گسسته شده است و هر بار كه گسسته شده است موقت‏بوده است (1848 ، 1871 ، 1936) .اين ائتلاف با گذشت زمان مستحكمتر شده است و به تدريج‏به نوعى همزيستى بدل شده است، البته گاهى وقتها چرت يكى از دو طرف پاره مى‏شود اما ايدئولوژى مشترك هرگز مورد شك و ترديد قرار نمى‏گيرد.همين رنگ و لعاب «طبيعى‏» تمامى بازنماييهاى «ملى‏» را پوشانده است.مراسم عروسى پرشكوه و جلال بورژوازى كه ريشه آن در مناسكى طبقاتى نهفته است (نمايش ثروت و خرج كردن آن) هيچ مناسبتى با منزلت طبقاتى اقشار پايين طبقه متوسط ندارد، اما از طريق جرايد و اخبار و ادبيات اين امر به آهستگى به روياى زوج پتى‏بورژوا بدل مى‏شود هرچند آنان در عمل نمى‏توانند بدان تحقق بخشند.بورژوازى مستمرا كل بخشى از بشريت را به ايدئولوژى خود جذب مى‏كند، كسانى كه منزلت‏بنيادى او را ندارند و بجز در تخيل يا به عبارت ديگر به قيمت ركود و فقر آگاهى نمى‏توانند آن را تحقق بخشند.19 بورژوازى با پخش و انتشار بازنماييهاى خود كه متشكل از فهرست عظيمى از تصاوير جمعى براى استفاده پتى بورژواست از فقدان تفكيك - كه وهمى بيش نيست - ميان طبقات اجتماعى پشتيبانى و حمايت مى‏كند.درست از لحظه‏اى كه ماشين‏نويسى كه در ماه 20 پاوند درآمد دارد حضور خود در مراسم پرشكوه عروسى بورژوازى را امرى آشنا مى‏يابد، (15) نام‏زدايى بورژوايى به نتيجه كامل خود دست مى‏يابد.

بنابراين پرهيز از نام «بورژوا» پديده‏اى وهم‏آلوده و اتفاقى و ثانوى و طبيعى يا بى‏اهميت نيست; اين امر خود ايدئولوژى بورژوايى است، فرآيندى است كه از طريق آن بورژوازى واقعيت جهان را به تصوير جهانى، و تاريخ را به طبيعت تبديل مى‏كند.و اين تصوير وجه مميز بارزى دارد: وارونه است.20 منزلت‏بورژوازى خاص و تاريخى است، اما انسانى كه توسط آن بازنموده مى‏شود عام و جاودانه است.طبقه بورژوا قدرت خود را دقيقا بر مبناى پيشرفت تكنيكى و علمى، بر تغيير شكل نامحدود طبيعت استوار ساخت; ايدئولوژى بورژوايى در عوض طبيعتى تغييرناپذير را توليد مى‏كند.فلسفه بورژوايى اوليه از طريق دلالتها بر جهان حاكم شد و همه چيزها را تابع ايده امر عقلانى كرد و فتوا داد كه آنها براى انسان ساخته شده‏اند.ايدئولوژى بورژوايى چه از نوع علمى آن چه از نوع شهودى آن امور واقع را ثبت و ارزشها را درك مى‏كند اما از ارائه دادن هر نوع تبيينى طفره مى‏رود; نظم جهان به عنوان چيزى كافى و وصف‏ناپذير تصور مى‏شود و هرگز به عنوان چيزى كه داراى معناست‏به تصور درنمى‏آيد.دست‏آخر اين ايده بنيادى كه جهان جنبنده‏اى بهبوديابنده است تصويرى واژگونه را به وجود مى‏آورد يعنى تصوير انسان تغييرناپذيرى كه مشخصه آن تكرار بى‏پايان هويت‏خود است.در يك كلام در جامعه بورژوايى معاصر گذار از امر واقعى به امر ايدئولوژيك به منزله گذار از ضد بيعت‏به شبه طبيعت (anti-physis to a pseudo-physis) تعريف مى‏شود.

اسطوره در مقام گفتار سياست‏زدوده

و اينجا جايى است كه ما بايد مجددا به اسطوره بازگرديم.نشانه‏شناسى به ما آموخته است كه وظيفه اسطوره آن است كه توجيهى طبيعى از نيتى تاريخى به دست دهد و امر محتمل را به عنوان امرى جاودان ظاهر سازد.اكنون [ مى‏توان ديد كه ] اين فرآيند همان كارى است كه ايدئولوژى بورژوايى انجام مى‏دهد.اگر جامعه ما از حيث عينى قلمرو ممتاز دلالتهاى اسطوره‏اى است، دليلش آن است كه از حيث‏شكلى اسطوره مناسبترين ابزار براى وارونگى ايدئولوژيك است كه مشخصه اين جامعه است.در تمامى سطوح ارتباطات انسانى، اسطوره ضدطبيعت را وارونه مى‏سازد و آن را به شبه‏طبيعت‏بدل مى‏كند.

آنچه جهان در اختيار اسطوره مى‏نهد واقعيتى تاريخى است (حتى اگر اين امر به گذشته بازگردد)، واقعيتى كه به شيوه‏اى تعريف مى‏شود كه بر مبناى آن انسان آن را توليد يا مورد استفاده قرار داده است; و اين‏كه آنچه اسطوره در عوض ارائه مى‏كند تصوير طبيعى اين واقعيت است.و همانطور كه ايدئولوژى بورژوايى با به دور افكندن نام «بورژوا» تعريف مى‏شود، اسطوره با از دست دادن خصوصيت تاريخى اشياء برساخته مى‏شود: در آن اشياء از ياد مى‏برند كه زمانى ساخته شده بودند.جهان به منزله رابطه‏اى ديالكتيكى ميان فعاليتها و ميان كنشهاى انسانى وارد زبان مى‏شود و از اسطوره به عنوان نمايش هماهنگ جوهرها بيرون مى‏آيد. نوعى پديد ساختن شعبده‏بازانه صورت مى‏گيرد.اسطوره واقعيت را پشت و رو مى‏كند، آن را از تاريخ تهى مى‏سازد و با طبيعت پر مى‏كند، از اشياء معناى انسانى آنها را مى‏گيرد تا آنها را وادارد كه بر بى‏اهميتى بشرى دلالت كنند.كاركرد اسطوره تهى‏ساختن واقعيت است: اسطوره در حقيقت جريانى بى‏وقفه است; نوعى خونريزى است‏يا حتى نوعى تبخير است; سخن كوتاه، نوعى غيبت محسوس است.

اكنون ديگر امكان دارد كه تعريف نشانه‏شناسانه از اسطوره در جامعه بورژوايى را كامل كنيم: اسطوره گفتارى سياست‏زدوده است. آدمى مى‏بايست طبيعتا امر سياسى را در معناى عميق آن بفهمد يعنى به عنوان چيزى كه وصف‏كننده كل روابط بشرى با توجه به ساختار اجتماعى و واقعى آنها و با توجه به قدرت آنها در ساختن جهان است; آدمى بايد بيش از همه‏چيز ارزشى پويا براى پسوند «زدا» قائل شود.اين پسوند در اينجا مبين جنبشى عملى است و مداوما متضمن عدم حضور و غيبت است.به عنوان مثال در مورد جوان سياهپوستى كه سلام مى‏دهد [ مى‏توان گفت ] آنچه از شر آن رهايى يافته مى‏شود يقينا امپراتوريت فرانسوى نيست (برعكس آنچه بايد فعليت‏يابد حضور آن است) ; آنچه بايد آن را رها ساخت امر محتمل و تاريخى و در يك كلام خصوصيت مصنوع استعمارگرايى است.اسطوره چيزها را انكار نمى‏كند، برعكس كاركرد آن سخن گفتن درباره آنهاست.اسطوره به سادگى آنها را چكيده و ناب مى‏كند، خنثى مى‏سازد، توجيهى طبيعى و جاودانى از آنها به دست مى‏دهد، به آنان وضوحى مى‏بخشد كه از آن تبيين نيست‏بلكه از آن گزارش است.اگر من گزارشى از امپراتوريت فرانسوى به دست دهم بدون آنكه آن را تبيين كنم در واقع دارم مى‏گويم كه اين امر طبيعى است و بى‏چون و چرا ادامه دارد: من اطمينان مى‏يابم.اسطوره در گذار از تاريخ به طبيعت‏به شيوه‏اى اقتصادى عمل مى‏كند: اسطوره پيچيدگى كنشهاى انسانى را محو مى‏كند، به آنها سادگى جوهرها را اعطا مى‏كند، از هر نوع ديالكتيكى اجتناب مى‏كند و بدون آنكه به وراى چيزى بازگردد كه بلاواسطه قابل رؤيت است جهانى را سازمان مى‏دهد كه برى از هر نوع تضاد است چرا كه برى از هر نوع ژرفاست، جهانى كاملا گشوده و باز و غوطه‏ور در امر بديهى.اسطوره وضوحى متبرك را برقرار مى‏سازد: به نظر مى‏رسد كه چيزها فى‏نفسه داراى معنايى هستند.21

به هر حال، آيا اسطوره هميشه گفتارى سياست‏زدوده است؟ به عبارت ديگر آيا واقعيت هميشه سياسى است؟ آيا كافى است كه درباره چيزى به طور طبيعى سخن بگوييم تا به امرى اسطوره‏اى بدل شود؟ آدمى به مدد ماركس مى‏تواند پاسخ دهد كه طبيعيترين چيزها رنگ و بويى از سياست در خود دارند، حال اين رنگ و بو هر اندازه هم كه مى‏خواهد ضعيف و رقيق باشد يعنى همان حضور كمابيش به يادآوردنى كنش انسانى كه آن را توليد كرده است، سازمان داده است، مصرف كرده است، تحت اختيار گرفته است‏يا رها ساخته است.22 زبان - ابژه كه «چيزها را مى‏گويد» به آسانى مى‏تواند اين رنگ و بو را ارائه دهد; و فرازبانى كه از اشياء سخن مى‏گويد بسيار كمتر مى‏تواند اين رنگ و بو را ارائه كند.اسطوره همواره زيرمجموعه فرازبان قرار مى‏گيرد; سياست‏زدايى كه به همراه مى‏آورد اغلب در پس‏زمينه‏اى مداخله مى‏كند كه از قبل طبيعى شده، به دست فرازبانى كلى سياست‏زدوده شده، و ساخته شده است تا از چيزها تجليل كند و ديگر آنها را «نمايش ندهد» .لازم به گفتن نيست كه نيرويى كه اسطوره نيازمند آن است تا موضوع خود را مخدوش كند در مورد درخت‏بسيار كمتر است تا در مورد فردى اهل سودان; در مورد فرد سودانى وزن سياسى بسيار نزديك به سطح است.ميزان زيادى از طبيعت مصنوعى موردنياز است تا بتوان آن را تجزيه كرد.در مورد اولى يعنى درخت [ مى‏توان گفت كه ] دورافتاده است و لايه‏اى از فرازبانى به طول يك قرن آن را خالص و چكيده ساخته است.بنابراين اسطوره‏هاى قوى و اسطوره‏هاى ضعيف وجود دارند: در اسطوره‏هاى ضعيف عنصر سياسى بلاواسطه وجود دارد و سياست‏زدايى غيرمنتظره است; در اسطوره‏هاى قوى كيفيت‏سياسى مساله موردنظر همچون رنگى محو شده است اما كوچكترين عاملى مى‏تواند قوت آن را به شيوه‏اى سبعانه به آن بازگرداند.چه چيزى طبيعيتر از درياست؟ و چه چيزى «سياسى‏» تر از دريايى است كه سازندگان فيلم قاره گمشده از آن تجليل كرده‏اند؟

در واقع فرازبان نوعى ذخيره براى اسطوره است.آدميان با اسطوره رابطه‏اى ندارند كه بر مبناى حقيقت‏باشد بلكه اين رابطه بر مبناى «استفاده‏» استوار است: آنها برحسب نيازهايشان سياست‏زدايى مى‏كنند.برخى موضوعات اسطوره‏اى براى مدتى رها مى‏شوند و غيرفعال باقى مى‏مانند; پس آنها ديگر چيزى نيستند مگر طرح‏واره‏هاى اسطوره‏اى مبهمى كه بار سياسيشان تقريبا خنثى به نظر مى‏رسد.اما اين امر فقط به منزله آن است كه موقعيت آنها باعث اين امر شده است نه اينكه ساختارشان متفاوت است.اين امر در مورد مثال ما يعنى دستور زبان لاتين صدق مى‏كند.ما بايد توجه كنيم كه در اينجا گفتار اسطوره‏اى بر مواد و مصالحى عمل مى‏كند كه مدت زمانى است دگرگون شده است: جمله ازوپ به ادبيات تعلق دارد و به سبب افسانه‏بودنش از همان آغاز اسطوره‏اى و بنابراين خنثى شده بوده است.اما كافى است كه مضمون نخستين زنجيره را براى لحظه‏اى جايگزين طبيعت آن به عنوان زبان - ابژه نماييم تا تهى شدن واقعيت را كه بر اثر عملكرد اسطوره پديد مى‏آيد بسنجيم: آيا آدمى مى‏تواند احساسات جامعه واقعى حيوانات را مجسم كند كه برحسب الگوى دستور زبان به شكل نهاد و گزاره تغييرشكل يافته است! براى سنجش بار سياسى موضوعى و خلئى اسطوره‏اى كه پشتيبان آن است، آدمى هرگز نبايد از ديدگاه دلالت‏به چيزها نگاه كند بلكه بايد از ديدگاه دال يعنى همان چيزى كه دزديده شده است‏به آن بنگرد; و در درون دال از منظر زبان - ابژه يعنى معنا مشاهده كند.شكى وجود ندارد كه اگر ما با شيرى واقعى مشورت مى‏كرديم او بر آن مى‏شد كه مثال دستور زبانى قويا حالتى سياست‏زدوده دارد و محكمه‏اى را كه حق او بر طعمه‏اش را به رسميت مى‏شناخت، آن هم به اين سبب كه قويترين [ موجود ] است، محكمه‏اى كاملا سياسى مى‏دانست; مگر اينكه ما با شيرى بورژوا به مشورت مى‏نشستيم كه در اسطوره‏اى كردن قدرت خود كوتاه نمى‏آمد، آن هم در اين معنا كه قدرت خود را شكلى از وظيفه متصور مى‏شد.

در اين مورد مى‏توان به روشنى ديد كه بى‏اهميتى سياسى اسطوره از موقعيت آن ناشى مى‏شود.همانطور كه مى‏دانيم اسطوره نوعى ارزش است; كافى است كه شرايط و موقعيت آن يعنى نظام كلى (و بى‏ثبات) را كه در آن رخ مى‏دهد تعديل كنيم تا شعاع آن را با دقت‏بسيار تنظيم كنيم.ميدان اسطوره در اين مورد به سال دوم دبيرستان فرانسوى فروكاهيده مى‏شود.اما من گمان مى‏كنم كه كودكى كه با قصه شير و گوساله و گاو به وجد آمده است و از طريق حيات تخيلى واقعيت فعلى اين حيوانات را بازمى‏يابد، با بى‏علاقگى بسيار كمترى از ما محو شدن اين شير و تبديل آن به گزاره را مى‏فهمد.در واقع، ما از آن جهت مى‏پنداريم كه اين اسطوره از جهت‏سياسى بى‏اهميت است كه براى ما ساخته نشده است.

+ نوشته ٍS. R. Moarek Nejad |