اسطوره در زمانه حاضر(بخش دوم)
رولان بارت
ترجمه يوسف اباذرى
رنه ماگریت
رنه ماگریتدلالت
مضمون سوم در نشانهشناسى همانطور كه ديديم چيزى نيست مگر ملازمت دو مضمون نامبرده.اين مضمون يگانه مضمونى است كه اجازه داده مىشود به شيوهاى كامل و رضايتبخش مشاهده گردد، يگانه مضمونى كه در واقعيت فعلى جذب و حل مىشود.من آن را دلالتخواندهام.ما مىتوانيم مشاهده كنيم كه دلالتخود اسطوره است همانطور كه نشانه سوسورى كلمه (يا به عبارت صحيحتر واحد انضمامى) است.اما قبل از فهرست كردن ويژگيهاى دلالت، بايد اندكى بر شيوهاى كه دلالت مهيا مىشود تامل كنيم، يعنى بر شيوههاى همبستگى ميان مفهوم اسطورهاى و شكل اسطورهاى.
اول، ما بايد توجه كنيم كه در اسطوره، دو مضمون نخست كاملا آشكار هستند (برخلاف آنچه در ساير نظامهاى نشانهشناسانه اتفاق مىافتد) : يكى در پشت ديگرى «پنهان» نشده است، آنها هر دو در اينجا داده شدهاند (نه اينكه يكى اينجا داده شده باشد و ديگرى در جاى ديگر) .تا هر اندازه هم كه اين گفته پارادوكسى به نظر آيد بايد بگوييم كه اسطوره چيزى را پنهان نمىكند; كاركرد اسطوره تحريف كردن و مخدوش كردن است نه ناپديد كردن.اختفاى مفهوم در نسبتبا شكل وجود ندارد; هيچ نيازى به ناخودآگاه براى تبيين اسطوره وجود ندارد.البته آدمى در اينجا با دو نوع متفاوت از آشكارشدگى روبهروست: شكل، حضورى حقيقى و بلاواسطه دارد; افزون بر اين، شكل گسترش يافته است.اين امر از سرشت دال اسطورهاى ناشى مىشود - اين امر اغلب نمىتواند تكرار شود - دالى كه از قبل زبانى بوده است; زيرا كه اين دال با معنايى برساخته شده است كه از قبل طرح ريخته شده است.دال مىتواند فقط از طريق جوهر داده شده ظاهر شود (درحالى كه در زبان دال ذهنى باقى مىماند) .در مورد اسطوره شفاهى اين گسترش خطى است (زيرا كه نام من شير است) ; اما در اسطوره تصويرى چندوجهى است (در وسط لباس نظامى جوان سياهپوست، در سمتبالا سياهى صورت او، در سمت چپ سلام نظامى و جز آن) .بنابراين عناصر شكل وابسته به مكان و دورى و نزديكىاند: شيوه حضور شكل فضايى = مكانى است.مفهوم، برعكس، به شيوهاى كلى و عام ظاهر مىشود; مفهوم نوعى ستاره سحابى = [ غبارآلود ] است، چكيده كمابيش مبهم و نامشخص نوعى دانش است.عناصر آن با نوعى روابط مبتنى بر لازمتبا يكديگر پيوند خوردهاند; خصوصيتبنيانى آن گسترش نيستبلكه عمق است (هرچند اين استعاره نيز هنوز بسيار فضايى است) ; شيوه حضور آن بر خاطره مبتنى است.
رابطهاى كه مفهوم اسطوره را با معناى آن پيوند مىدهد ضرورتا رابطهاى مخدوشكننده است.ما در اينجا مجددا نوعى شباهت صورى با نظام نشانهشناسانه پيچيدهاى از قبيل انواع متفاوت روانكاوى مشاهده مىكنيم.همانطور كه براى فرويد معناى ظاهرى رفتار را معناى پنهان آن مخدوش مىكند، در اسطوره معنا را مفهوم مخدوش مىسازد.البته، اين مخدوش شدن فقط از آنجا ناشى مىشود كه شكل اسطوره را از قبل معناى زبانى برساخته است.در نظام سادهاى همچون زبان، مدلول ابدا نمىتواند چيزى را مخدوش كند، زيرا كه دال از آنجا كه تهى، قراردادى يا دلبخواهى است نمىتواند مقاومتى در برابر آن بكند.اما در اينجا همهچيز فرق دارد; دال به اصطلاح دو وجه دارد: يكى پر استيعنى همان معنا (تاريخ شير و سرباز سياهپوست)، ديگرى تهى، يعنى همان شكل (زيرا كه نام من شير است; سرباز سياهپوست فرانسوى به پرچم سه رنگ سلام نظامى مىدهد) .چيزى كه مفهوم آن را مخدوش مىكند البته همان چيزى است كه پر استيعنى معنا: شير و جوان سياهپوست از تاريخ خود منع مىشوند و به ايما بدل مىگردند.آنچه مثاليت لاتين مخدوش مىكند ناميدن شير استبا تمامى احتمالات آن; و آنچه امپراتوريت فرانسه تيره و تار مىسازد نيز زبانى اوليه است، گفتمانى فعلى كه در حال گفتن چيزى به من درباره سلام نظامى دادن جوان سياهپوستى است كه لباس نظامى فرانسه را پوشيده است.اما اين مخدوش كردن به معناى محو كردن نيست: شير و جوان سياهپوست در اينجا باقى مىمانند، مفهوم نيازمند آنان است، آنان نيمهتجزيه شدهاند، آنان از خاطره بريده شدهاند نه از وجود; آنان در عين حال استوارند، در سكون در آنجا ريشه دواندهاند و حرافاند، گفتارى كه كلا در خدمت مفهوم قرار دارد.مفهوم، در حقيقت، مخدوش مىكند اما معنا را الغا نمىكند; اصطلاحى مىتواند كاملا اين تناقض را بيان كند: مفهوم معنا را بيگانه مىسازد.
آنچه همواره بايد به ياد داشت اين است كه اسطوره نظامى دوگانه است; نوعى حضور همهجانبه و همهگير در اسطوره به چشم مىخورد; نقطه عزيمت آن وارد شدن معنايى است.براى نشان دادن خصوصيت مجاورت يا نزديكيى (approximative character) كه من قبلا از آن سخن گفتم از استعارهاى مكانى استفاده مىكنم.مىخواهم بگويم كه دلالت اسطوره را نوعى در، كه به طور مداوم در حال چرخش استبرمىسازد، درى كه به طور متناوب معناى دال و شكل آن، زبان - ابژه و مابعد زبان، آگاهى كاملا دلالتكننده و آگاهى كاملا متخيل را عرضه مىكند.اين تناوب، به اصطلاح، در مفهوم جمع مىشود، كه از آن مثل دالى مبهم استفاده مىكند كه در عين حال عقلانى و تخيلى، قراردادى و طبيعى است.
من نمىخواهم درباره معانى اخلاقى ضمنى چنان سازوكارى پيشداورى كنم، اما از محدوديتهاى تحليلى عينى تخطى نخواهم كرد اگر خاطرنشان كنم كه حضور همهجايى دال در اسطوره كاملا شبيه جانپناه (alibi) است (كه همان طور كه همگان بازمىشناسند واژهاى مكانى است) : در جانپناه نيز، جايى وجود دارد كه پر است و جايى كه خالى است كه رابطهاى كه ماهيت منفى دارد آنها را به يكديگر متصل مىسازد («من آنجا نيستم كه تو فكر مىكنى هستم; من آنجايى هستم كه تو فكر مىكنى من آنجا نيستم») .اما جانپناه معمولى (مثلا براى پليس) داراى پايانى است; واقعيت در چرخان را در نقطهاى نگه مىدارد.اسطوره نوعى ارزش است و حقيقت ضامن آن نيست.هيچ چيز نمىتواند مانع جانپناه بودن مداوم آن شود.همين امر كفايت مىكند كه دال آن دو طرف دارد و هميشه مىتواند «جايى ديگر» را در اختيار آن قرار دهد.معنا هميشه آنجاست تا شكل را عرضه كند; شكل هميشه آنجاست تا از معنا پيشى گيرد.و هيچگاه تضادى، كشمكشى يا شكافى ميان معنا و شكل وجود ندارد: آنها هرگز در يك مكان قرار ندارند.به شيوهاى مشابه اگر من در ماشين باشم و از پنجره به منظره نگاه كنم مىتوانم عامدانه نگاهم را بر منظره بدوزم يا بر شيشه.در يك صورت من حضور شيشه را درخواهم يافت و در فاصلهاى دور منظره را; و در صورت ديگر برعكس، ورانمايى و شفافيتشيشه را درخواهم يافت و عمق منظره را; اما نتيجه اين نگاه متناوب ثابت است: شيشه در يك زمان براى من حاضر و تهى است و منظره غيرواقعى و پر.همين اتفاق در دال اسطورهاى مىافتد: شكل آن تهى اما حاضر است و معناى آن غايب اما پر است.براى تامل در اين تناقض ما بايد عامدانه اين چرخش شكل و معنا را قطع كنيم، بايد به هريك جداگانه متمركز شويم و روش ايستاى كشف و رمززدايى را بر اسطوره به كار بنديم.سخن كوتاه، من در برابر پويايى آن بايد راه عكس را در پيش گيرم. خلاصه كنم، من بايد از حالتخواننده به حالت اسطورهشناس گذار كنم.
و مجددا بايد گفت كه اين دورويى (duplicity) دال است كه خصوصيت دلالت را مشخص مىسازد.ما اينك مىدانيم كه اسطوره نوعى از گفتار است كه معرف آن بيشتر نيت و التفات آن است (من مثالى دستورى هستم) تا معناى لفظى يا حقيقى آن (نام من شير است) ; و اينكه به رغم اين امر، نيت و التفات اسطوره به نوعى منجمدشده، چكيده يا خالصشده و ابدى شده است و معناى لفظى و حقيقى آن را غايب ساخته است (امپراتورى فرانسه؟ واقعيت صرف است: به اين جوان خوب سياهپوست نگاه كنيد كه مثل يكى از بچههاى خودمان سلام نظامى مىدهد) .اين ابهام برساختهشده گفتار اسطورهاى داراى دو نتيجه براى دلالت است كه زين پس، هم به عنوان اعلام ظاهر مىشود هم به عنوان گزارش.
اسطوره خصوصيت آمرانه و الزامكننده دارد: اسطوره كه از مفهومى تاريخى نشات گرفته و به طور مستقيم از احتمالى (كلاس لاتين، امپراتورى تهديدشده) سرچشمه گرفته است در جستجوى كسى است كه آن كس من هستم.اسطوره به طرف من مىآيد و من تسليم نيروى نيتمند آن هستم.اسطوره مرا صدا مىزند تا ابهام گسترشيابنده آن را دريافت كنم.به عنوان مثال، اگر من در اسپانيا، در منقطه باسك6 قدم بزنم ممكن است در خانهها نوعى وحدت معمارى و سبك مشترك را متوجه شوم كه مرا به سوى اين معرفت هدايت كند كه خانه باسكى محصول قومى خاصى است.به هر تقدير ممكن استبه اين سبك يكتا نه هيچ گونه علاقه شخصى احساس كنم و نه تحت هجوم و آزار آن قرار گيرم.فقط به خوبى مىبينم كه اين [ سبك ] بدون من همينجا روبهروى من قرار دارد. [ اين معمارى ] محصولى پيچيده است كه مشخصات معينى در طول تاريخ بسيار گسترده دارد، كه مرا فرانمىخواند و مرا تحريك نمىكند كه نامگذاريش كنم، الا زمانى كه در اين انديشه فرو روم كه آن را در نماى عظيم سكونتگاههاى روستايى بگنجانم.اما اگر در منطقه پاريس باشم و در پايان خيابان گامبتا يا ژان ژوره نگاهى به شاله (7) سفيد تر و تميزى بيندازم كه سفالهاى قرمز دارد و نيمهاى از آن ساخته شده از چوبهايى به رنگ قهوهاى تيره است و سقفى نامتقارن دارد و نماى آن متشكل از تركههاى بافتهشده كاهگل كشيده است، احساس مىكنم كه شخصا دستورى لازمالاجرا دريافت مىكنم كه اين چيز را شاله باسكى بنامم; يا حتى بهتر، آن را به عنوان جوهر باسكى بودن ببينم.اين امر به آن سبب است كه اين مفهوم با تمامى سرشت اختصاصىاش در برابر من ظاهر مىشود; [ اين مفهوم ] مرا پى مىگيرد و جستجو مىكند تا مرا وادارد كه مجموعه نيتهايى را بازشناسم كه آن را در آنجا به عنوان نشان تاريخى منفرد و خاص به عنوان راز و همدستى پنهان حركتبخشيدهاند و منظم ساختهاند.اين فراخوان، فراخوانى واقعى است كه براى هرچه بيشتر آمرانهتر شدن تن به هر نوع جرح و تعديلى داده است.تمامى چيزهايى كه در سطح تكنولوژى توجيهكننده و مشخصكننده خانه باسكى به شمار مىروند حذف شدهاند - انبار، پلههاى خارجى، كبوترخوان و غيره - و آنچه باقىمانده است نظمى ساده است كه مورد مناقشه نيست و حمله چنان سرراست است كه احساس مىكنم اين شاله اكنون براى من خلق شده است، درست مثل موضوعى جادويى كه هماينك در زندگى من سر برآورده استبدون هر نوع پيشينه تاريخى كه مسبب آن بوده باشد.
اين گفتار استيضاحكننده در عين حال گفتارى يخزده نيز هست.اين گفتار در لحظه رسيدن به منخود را به حال تعليق درمىآورد، روى برمىگرداند و شكلى كلى و عام به خود مىگيرد; سفت و سخت مىشود; خود را خنثى و معصوم مىنماياند.اخذ و كسب مفهوم را ناگهان يك بار ديگر تحتاللفظى بودن معنا دور مىكند.اين امر نوعى بازداشت (arrest) است هم در معناى فيزيكى و هم در معناى حقوقى آن: امپراتوريت فرانسوى سياهپوستى را كه سلام نظامى مىدهد محكوم مىكند كه چيزى نباشد مگر ابزار دال.سياهپوست فرانسوى ناگهان به نام امپراتورى فرانسوى به من سلام مىدهد، اما در همان لحظه سلام نظامى جوان سياهپوست صلب و شيشهاى مىشود و به صورت مرجعى ابدى يخ مىزند كه معنايش عبارت است از استقرار امپراتوريت فرانسوى.در لايه سطحى زبان چيزى از حركتبازمىايستد.كاربرد دلالت در همينجاست: پشت امر واقع پنهان مىشود و به آن حالتى آگاهىبخش عطا مىكند، اما در عين حال امر واقع نيت را فلج مىسازد و آن را به مرضى مبتلا مىكند كه عاقبت آن بىحركتى و بىجنبشى است; براى آنكه آن را چهرهاى خنثى بخشد، منجمدش مىكند.اين امر به آن سبب است كه اسطوره گفتارى به سرقت رفته و بازيافتهشده است، فقط گفتارى كه بازيافتهشده است ديگر همان گفتارى نيست كه به سرقت رفته است. زمانى كه [ اين گفتار ] بازيافته مىشود ديگر در جاى دقيق [ سابق ] خود قرار نمىگيرد، همين لحظه كوتاه دزدى و همين لحظه تقلب زيرجلى است كه به گفتار اسطورهاى حالت كرخ و بىحس مىبخشد.
آخرين عنصر دلالت كه براى بررسى باقى مانده است عبارت است از انگيزش (motivation) آن.ما مىدانيم كه در زبان نشانه قراردادى است: هيچ چيز تصوير آوايى درخت را به «صورت طبيعى» وانمىدارد كه مفهوم درخت را برساند; نشانه در اينجا بىانگيزش است.اما اين قراردادى بودن داراى مرزهايى است كه ناشى از روابط همنشينى (associative relations) كلمه است: زبان مىتواند كل بخشى از نشانه را بر اساس قياس = (شباهت) با ساير نشانهها توليد كند. (مثلا در زبان فرانسه معادل واژه ريشه كلمه aimer به معناى دوست داشتن ] ساخته شده است.) از سوى ديگر، دلالت اسطورهاى هيچگاه قراردادى و دلبخواهى نيستبلكه همواره بعضا انگيزشمند است و به شيوهاى اجتنابناپذير متضمن شباهت است; زيرا براى آنكه مثاليت لاتينى بتواند از عهده ناميدن شير برآيد بايد شباهتى وجود داشته باشد كه [ در اينجا، اين شباهت ] عبارت است از مطابقت گزاره (با نهاد) ; براى آنكه امپراتوريت فرانسوى بتواند جوان سياهپوستسلام نظامىدهنده را از آن خود كند بايد هماننديى ميان سلام نظامى جوان سياهپوستبا سرباز فرانسوى وجود داشته باشد.انگيزش براى نفس دو رو بودن اسطوره ضرورى است: اسطوره با شباهت ميان معنا و شكل بازى مىكند، هيچ اسطورهاى بدون شكل انگيزشمند وجود ندارد.7 براى درك قدرت انگيزش در اسطوره كافى است كه براى لحظهاى درباره امرى افراطى تامل كنيم.من پيش روى خود مجموعهاى از چيزها را شاهدم كه آنچنان فاقد نظم است كه هيچ معنايى را در آن نمىتوانم بيابم; در اينجا چنين به نظر مىرسد كه شكل - كه فاقد هر نوع معناى اسبق است - نمىتواند شباهتخود را با هر چيز ديگر آشكار كند، به همين سبب [ در اينجا ] اسطوره غيرممكن است.اما آنچه [ اينگونه ] شكل براى قرائت مىتواند همواره به كسى بدهد خود بىنظمى است: [ شكل ] مىتواند دلالتى به امر پوچ عطا كند و امر پوچ را به اسطورهاى بدل سازد.به عنوان مثال، اين همان اتفاقى است كه زمانى رخ مىدهد كه عقل سليم سوررئاليسم را به اسطوره بدل مىسازد.حتى فقدان انگيزش، اسطوره را گير نمىاندازد، زيرا كه همين فقدان خود به آن اندازه عينى شده است كه به امرى فهميدنى بدل شود و دست آخر اينكه فقدان انگيزش به انگيزش مرتبه دومى بدل مىشود و اسطوره مجددا برقرار مىشود.
انگيزش اجتنابناپذير است اما معهذا گسسته است.براى شروع [ مىتوانيم بگوييم ] كه انگيزش «طبيعى» نيست، بلكه تاريخ است كه مهياگر مشابهتها براى شكل است.بعد، شباهت ميان معنا و مفهوم جزئى و بخشى (partial) است ولا غير.شكل بسيارى از صور مشابه را از نظر مىاندازد و فقط معدودى را نگهمىدارد: سقف شيبدار و تيرهاى هويدا در شاله باسكى را حفظ مىكند، اما پلهها و انبار و نماى رنگ و رو رفته و جز آن را رها مىسازد.آدمى بايد فراتر رود: تصوير كامل، اسطوره را طرد مىكند يا حداقل آن را وامىدارد كه نفس تماميتاش را دريابد، و اين همان اتفاقى است كه در مورد نقاشى بد رخ مىدهد، نقاشيى كه كلا بر اسطوره آنچه «پر شده» و يا «تمام شده» استوار است (اين امر هم ضد اسطوره امر پوچ است هم متقارن با آن: در اينجا شكل «غيبت» را اسطورهاى مىكند و در امر پوچ «امر زائد و اضافى» (surplus) را)، اما به طور كلى اسطوره ترجيح مىدهد كه با تصويرهاى فقير و ناقص كار كند، جايى كه معنا چربىزدايى شده است و آماده دلالت است مثل كاريكاتورها و كپىها و نمادها و جز آنها.دستآخر انگيزش از ميان ساير انگيزشهاى ممكن انتخاب مىشود.من مىتوانم دالهاى بسيار بيشترى را علاوه بر سلام نظامى جوان سياهپوستبه امپراتوريت فرانسوى عطا كنم: ژنرالى فرانسوى مدال به سينه سنگالى يكدستى مىزند، راهبهاى فنجانى چاى به عرب بيمار مىدهد، معلمى سفيدپوستبه شاگردان حواس جمع [ رنگينپوست ] درس مىدهد; مطبوعات اين وظيفه هر روزه را بر عهده دارند كه نشان دهند كه مخزن دالهاى اسطورهاى پايانناپذير است.
سرشت دلالت اسطورهاى را مىتوان در واقع به كمك تشبيه خاصى بيان كرد: [ اين دلالت ] نه بيشتر از ايدئوگراف ( Ideograph) (8) قراردادى و دلبخواهى است نه كمتر از آن.اسطوره نظام ايدئوگرافيك نابى است، جايى كه شكلها را هنوز مفهومى برمىانگيزد كه شكلها مبين و بازنمود آن هستند درحالىكه هنوز، به سبب دورى، جمع امكانات مفهوم براى بازنمايى را يكجا پوشش نمىدهند.و همانطور كه از حيث تاريخى ايدئوگرافها به تدريج مفهوم را رها كردند و با صدا همراه شدند و بنا بر اين به طور فزايندهاى كمتر و كمتر انگيزشمند شدند، حالت فرسوده اسطوره را مىتوان با قراردادى بودن و دلبخواهى بودن دلالت آن بازشناخت; چنانكه طوقى (9) لباس طبيب بر تمام آثار مولير دلالت مىكند.
قرائت و رمزگشايى اسطوره
اسطوره چگونه دريافت مىشود؟ ما بايد يك بار ديگر به طرف دورويى دال آن بازگرديم كه در عين حال هم معناست هم شكل.اين امر مىتواند به عطف توجه به يكى يا به ديگرى يا به هر دو، و در عين حال به سه نوع مختلف قرائت منتهى و منجر گردد.8
1) اگر توجه خود را به دال تهى معطوف كنم اجازه مىدهم كه مفهوم شكل اسطوره را بدون ابهام پر كند و خود را در برابر نظامى ساده مىيابم، جايى كه دلالت مجددا لفظى (حقيقى) مىشود: جوان سياهپوست كه سلام نظامى مىدهد مثالى است از امپراتوريت فرانسوى، او نماد آن است.اينگونه عطف توجه از آن توليدكننده اسطوره است، به عنوان مثال از آن روزنامهنگارى كه با مفهومى كار خود را آغاز مىكند و در جستجوى شكلى براى آن برمىآيد.9
2) اگر توجه خود را به دال پر معطوف كنم - كه در آن به روشنى ميان معنا و شكل تميز قائل مىشوم و در نتيجه تحريفى را كه يكى بر ديگرى تحميل مىكند مشخص مىسازم - دلالت اسطوره را رمزگشايى مىكنم و آن را به عنوان جاعل و شياد درمىيابم: جوان سياهپوست كه سلام نظامى مىدهد به جانپناه امپراتوريت فرانسوى بدل مىشود.اين نوع عطف توجه از آن اسطورهشناس است; او اسطوره را رمزگشايى مىكند و تحريف را مىفهمد.
3) دستآخر اگر من توجه خود را بر دال اسطورهاى به عنوان كلى دربسته كه متشكل از معنا و شكل است، معطوف كنم، دلالتى مبهم را درمىيابم: من [ در واقع ] به مكانيسم مقوم اسطوره، به پويايى آن واكنش نشان دادهام و به قرائتكننده اسطوره بدل شدهام.جوان سياهپوست كه سلام نظامى مىدهد ديگر مثال و نماد و كمتر از آنها ديگر جانپناه نيست; او نفس حضور امپراتوريت فرانسوى است.
دو نوع توجه نخست، ايستا و تحليلى هستند.آنها اسطوره را يا با آشكار كردن نيت آن يا با رمزگشايى آن تخريب مىكنند، نخستين عمل عيبجويانه (cynical) است و دومى رمززدايانه.سومين نوع توجه پوياست و اسطوره را برحسب اهدافى كه در ساختارش مندرج است مصرف مىكند; قرائتكننده اسطوره را به عنوان داستانى كه در عين حال حقيقى و غيرواقعى است مىزيد.
اگر كسى بخواهد كه طرح اسطورهاى را به تاريخ عمومى ربط دهد تا تبيين كند كه چگونه اسطوره با منافع جامعهاى خاص مطابقت مىكند، سخن كوتاه، اگر بخواهد از نشانهشناسى به ايدئولوژى گذار كند آشكار است كه بايد خود را در جايگاهى قرار دهد كه بتواند سومين نوع توجه را به عمل آورد.خود قرائتكننده اسطورههاست كه بايد كاركرد ضرورى آنها را آشكار كند.چگونه او اين اسطوره خاص را در زمانه حاضر درمىيابد؟ اگر او آن را به شيوهاى خنثى دريابد، عرضهاش به او چه نكتهاى در بر دارد؟ و اگر او آن را مثل اسطورهشناس با استفاده از قدرت تاملش قرائت كند آيااهميتى دارد كه چه جانپناهى عرضه شده است؟ اگر قرائتكننده امپراتوريت فرانسوى را در جوان سياهپوستسلامدهنده نبيند ارزشى نخواهد داشت كه اين را با آن بسنجد و اگر برعكس قرائتكننده امپراتوريت فرانسوى را در جوان سياهپوستسلامدهنده ببيند، اسطوره چيزى بيش از بيانى سياسى نيست كه به شيوهاى امانتدارانه بيان شده است.سخن كوتاه، يا نيت اسطوره آنچنان مبهم است كه سودمند نيستيا آنقدر روشن است كه نيازى به باور كردن ندارد.در هر دو مورد ابهام در كجاست؟
اما اين امر معمايى كاذب است.اسطوره چيزى را پنهان نمىكند و چيزى را فاش نمىسازد: اسطوره تحريف مىكند; اسطوره نه دروغ است نه اعتراف، تغيير آهنگ است.اسطوره را اگر در برابر معمايى كه لحظههاى پيش از آن نام بردم قرار دهيم راه سومى را برمىگزيند.اسطوره كه اگر به هر يك از دو نوع توجه سر خم كند تهديد به نابودى مىشود به لطف سازشى از اين بزنگاه جان به در مىبرد - اسطوره خود همين سازش است.اسطوره كه «پنهان ساختن» مفهوم نيتمند را عهدهدار شده است در زبان با چيزى بهجز خيانت روبهرو نمىشود، زيرا كه زبان فقط مىتواند مفهوم را محو كند اگر بخواهد آن را پنهان كند، يا پرده از آن بردارد اگر بخواهد آن را فرموله كند.تدوين نظام نشانهشناسانه مرتبه دوم اسطوره را قادر مىسازد تا از اين معما رهايى يابد: اسطوره كه رانده مىشود تا از مفهوم پرده بردارد يا آن را تصفيه كند، [ راه سومى برمىگزيند ] آن را طبيعى مىكند.
ما در اينجا به اس اساس اسطوره مىرسيم: اسطوره تاريخ را به طبيعتبدل مىكند.ما اينك درمىيابيم كه چرا در نظر مخاطب و مصرفكننده اسطوره، نيت و حالت آمرانه مفهوم مىتواند آشكار باقى بماند آن هم بدون آنكه علاقهاى به ماده و مصالح نشان دهد. آنچه سبب مىشود كه گفتار اسطورهاى بيان شود كاملا واضح و نمايان است اما [ اين سبب و انگيزش ] بلافاصله به چيزى طبيعى بدل و متجسد مىشود; گفتار اسطورهاى نه به عنوان انگيزه بلكه به عنوان دليل قرائت مىشود.اگر سلام نظامى دادن جوان سياهپوست را صرفا نماد امپراتوريت قرائت كنم بايد واقعيت تصوير را انكار كنم زيرا هنگامى كه اين تصوير براى من به ابزارى مبدل مىشود اعتبار خود را نزد من از دست مىدهد.برعكس اگر سلام نظامى سياهپوست را به عنوان جانپناه استعمارگرايى رمززدايى كنم با قاطعيتبيشترى وضوح انگيزش آن را تخريب خواهم كرد.اما از ديدگاه قرائتكننده اسطوره، نتيجه كاملا چيز ديگريست: همهچيز به گونهاى اتفاق مىافتد كه انگار عكس جوان سياهپوستبه شيوهاى طبيعى مفهوم را حاضر مىسازد.انگار كه دال بنيادى براى مدلول مهيا مىسازد: اسطوره درست لحظهاى هستى پيدا مىكند كه امپراتوريت فرانسوى به حالتى طبيعى دست مىيابد; اسطوره گفتارى است كه به شيوهاى مفرط موجه جلوه داده مىشود.
اكنون مثالى جديد ارائه مىكنيم كه به ما كمك مىكند به روشنى بفهميم كه چگونه قرائتكننده اسطوره به آن سو رانده مىشود تا مدلول را به كمك دال عقلانى سازد.ماه جولاى است و من تيترى بزرگ را در فرانس - سوار مىخوانم: سقوط قيمتها: اولين نشانهها.سبزيجات: كاهش قيمتها شروع شده است.اجازه دهيد به سرعت طرح نشانهشناسانه [ اين امر ] را طراحى كنيم: مثال ما يك جمله است.نظام مرتبه نخستبه شيوهاى ناب زبانى است.دال نظام مرتبه دوم در اينجا از شمار معينى از رخدادها تشكيل شده است كه برخى از آنها واژگانى هستند (كلمات: اولين، شروع شده است [ سقوط ] قيمتها (10) )، برخى چاپى هستند (تيترهاى بزرگى كه معمولا قرائتكننده به كمك آنها اخبارى را كه اهميت جهانى دارند مشاهده مىكند) .مدلول يا مفهوم همان چيزى است كه مىبايستبا جعل واژه وحشيانه اما جديدى آن را نشان دهيم: دولتىيت .(governmentality) دولت را جرايد ملى به عنوان جوهر كارآيى عرضه مىكنند.دلالت اسطوره به روشنى از همينجا نشات مىگيرد: قيمت ميوه و سبزيجات در حال سقوطاند چرا كه دولت چنين خواسته است.اكنون آنچه در مثال فوق اتفاق مىافتد (و رخ دادن اين امر، امرى كاملا نادر است) اين است كه خود روزنامه در دو سطر پايينتر به فرد اجازه مىدهد كه اسطورهاى را كه هماكنون ساخته است كشف كند - حال چه اين امر ناشى از اطمينان به نفس باشد چه ناشى از صداقت.روزنامه مىافزايد (البته با حروف ريزتر) : «وفور فصلى به سقوط قيمتها كمك كرده است.» اين مثال به دو دليل آموزنده است.نخست آنكه اين مثال به شيوهاى برجسته نشان مىدهد كه هدف اسطوره اساسا برجاى گذاشتن تاثيرى آنى و بلاواسطه است.ابدا ايرادى ندارد كه آدمى بعدا از خلال خود اسطوره به موضوع پى ببرد.فرض بر اين است كه كنش اسطوره قويتر از تبيينهاى عقلانى باشد كه بعدا آنرا تاييد نمىكنند.اين امر به آن معناست كه قرائت اسطوره با يك ضربتبه پايان مىرسد.من نگاهى سريع به فرانس - سوار بغل دستىام مىكنم: من در آنجا فقط معنايى را گلچين مىكنم اما دلالتى حقيقى را قرائت مىكنم; من در سقوط قيمت ميوه و سبزيجات حضور اقدام دولت را درمىيابم.همين و بس. قرائتباريكبينانهتر اسطوره قدرت يا بىتاثير بودن آن را به هيچ رو افزايش نمىدهد.اسطوره در عين حال تكميلناپذير و بىچون و چراست; زمان يا دانش آن را بهتر يا بدتر نمىسازد.
در ثانى، طبيعى ساختن مفهوم كه من هماكنون آن را به عنوان كاركرد ضرورى اسطوره معين ساختم، در اينجا نمونهاى گوياست. در نظام مرتبه نخست (كه به شيوهاى انحصارى زبانى است) عليت مىتواند به شيوهاى حقيقى طبيعى باشد: قيمتهاى ميوه و سبزيجات كاهش مىيابند چرا كه فصلشان فرا رسيده است.در نظام اسطورهاى مرتبه دوم عليت مصنوعى و كاذب است، اما به اصطلاح از در پشتى طبيعتبه درون مىخزد.به همين علت است كه اسطوره به عنوان گفتارى خنثى و بىطرف درك مىشود: نه به اين سبب كه نيتهاى آن پنهاناند - اگر آنها پنهان نبودند نمىتوانستند مؤثر باشند - بلكه به اين سبب كه آنها طبيعى شدهاند.
در واقع آنچه به خواننده اجازه مىدهد كه اسطوره را به شيوهاى خنثى و بىطرف دريابد اين است كه او آن را به عنوان نظام نشانهشناسانه نمىبيند بلكه آن را نظامى استقرايى مىپندارد.جايى كه فقط همارزى وجود دارد او نوعى روند على مشاهده مىكند.از ديد او دال و مدلول نسبتى طبيعى با يكديگر دارند.اين اغتشاش و سردرگمى را مىتوان به گونهاى ديگر نيز توضيح داد: هر نظام نشانهشناسانهاى نظام ارزشها هم هست اما مصرفكننده اسطوره دلالت را با نظام مبتنى بر امور واقع يكى مىگيرد. اسطوره به عنوان نظام مبتنى بر امور واقع قرائت مىشود درحالىكه چيزى به جز نظام نشانهشناسانه نيست.
اسطوره در مقام زبان مسروقه
مشخصه اسطوره چيست؟ تبديل معنا به شكل.به عبارت ديگر اسطوره همواره سرقت زبانى است.من جوان سياهپوستى را كه سلام مىدهد و شاله سفيد و قهوهاى و سقوط فصلى قيمتهاى ميوه را مىربايم اما نه بدينمنظور كه آنها را به نمونهها يا نمادها بدل كنم بلكه بدينمنظور كه از طريق آنها امپراطورى [ فرانسه ] و ذوقم درباره چيزهاى باسكى و دولت را طبيعى سازم.آيا تمامى زبانهاى اوليه طعمه اسطوره هستند؟ آيا معنايى وجود ندارد كه در برابر اسارتى مقاومت كند كه شكل با آن تهديدش مىكند؟ در واقع هيچ چيز نمىتواند از اسطوره مصون باشد، اسطوره مىتواند طرح مرتبه دوم خود را با توسل به هر معنايى بسط و گسترش دهد و همانگونه كه ديديم حتى مىتواند از نفس فقدان معنا كار خود را آغاز كند.اما همه زبانها به شيوهاى برابر مقاومت نمىكنند.
زبان مدون (articulated language) يعنى همان زبانى كه اغلب اسطوره آن را سرقت مىكند مقاومت اندكى نشان مىدهد.اين زبان در خود حاوى برخى گرايشهاى اسطورهاى است.طرح كلى ساختارى نشانهاى (a sign structure) بدانمعناست كه نيتى را آشكار كند كه به مورد استفاده قرار گرفتنش مىانجامد.اين خصوصيت همان خصوصيتى است كه مىتوان آن را بيانى بودن (expressiveness) زبان ناميد.به عنوان مثال وجوه شرطى يا امرى شكل مدلول خاصى هستند متفاوت از معنا.مدلول در اينجا اراده يا درخواست من است.به همين دليل است كه برخى از زبانشناسان، به عنوان مثال، در قياس با وجوه شرطى يا امرى وجه اخبارى را حالتيا درجه صفر مىدانند.اينك [ بايد گفت ] كه در اسطوره كاملا برساختهشده معنا هرگز در درجه صفر نيست و به همين دليل است كه مفهوم مىتواند آن را مخدوش و طبيعى كند.ما يك بار ديگر بايد به ياد آوريم كه فقدان معنا به هيچ رو درجه صفر نيست.به همين سبب است كه اسطوره كاملا مىتواند بر آن چنگ بيندازد و به عنوان مثال دلالتى از امر پوچ يا سوررئاليسم يا غيره به آن بدهد.در نهايت فقط حالت و درجه صفر است كه مىتواند در برابر اسطوره مقاومت كند.
زبان به شيوهاى ديگر نيز خود را به اسطوره وامىسپارد: به ندرت اتفاق مىافتد كه [ زبان ] از همان آغاز معنايى كامل را تحميل كند كه مخدوش كردن آن غيرممكن باشد.اين امر ناشى از انتزاعى بودن مفهوم آن است: مفهوم درخت مبهم است و خود را به احتمالات چندى وامىسپارد.البته اين امر حقيقت دارد كه زبان هميشه كل سازمان اختصاصى را در اختيار دارد (اين درخت، اين درختى كه و غيره) اما همواره گرداگرد معناى غايى هالهاى از واقعيات باقى مىماند، جايى كه معناهاى ممكن ديگر شناورند: معنا اغلب و هميشه مىتواند مورد تفسير قرار گيرد.آدمى مىتواند بگويد كه زبان معنايى با افق باز را به اسطوره عطا مىكند.اسطوره مىتواند به آسانى خود را در آن جاى دهد و در آنجا متورم شود.اين عمل نوعى به سرقتبردن با توسل به مستعمره ساختن است (به عنوان مثال: سقوط (thefall) (11) قيمتها شروع شده است.اما كدام كاهش؟ كاهشى كه مديون فصل استيا مديون دولت؟ دلالت در اينجا به انگل حرف تعريف [ يعنى همان حخژ»بدل مىشود به رغم آنكه اين حرف تعريف كاملا مشخص و @è@µ p@F Co (diachronic) اسطورهها را متصور شد اعم از آنكه آن را تابع گذشتهنگرى كنيم (كه به معناى تاسيس اسطورهشناسى تاريخى است) يا اينكه يكى از اسطورههاى گذشته را تا اشكال حال حاضر آن پى گيريم (كه به معناى تاسيس تاريخ آيندهنگر است) .اگر من در اينجا به طرح همزمان (synchronic) اسطورههاى معاصر بسنده مىكنم به سبب دليلى عينى است: جامعه ما ميدانى شاخص از براى دلالتهاى اسطورهاى است.اينك بايد بگوييم چرا؟
... .
بورژوازی در مقام شرکت سهامی
به رغم رخدادها و مصالحهها و امتيازدادنها و مخاطرات سياسى و به رغم تغييرات فنى و اقتصادى و حتى سياسى كه تاريخ براى ما به ارمغان آورده است، جامعه ما هنوز جامعهاى بورژوايى است.من فراموش نمىكنم كه از سال 1789 به بعد در فرانسه چندين نوع بورژوازى به جاى يكديگر بر مسند قدرت نشستهاند اما منزلتى يگانه - نوع معينى از رژيم مالكيت، نظمى معين، ايدئولوژى معين - در سطح ژرفتر دستنخورده باقى مانده است.اينك پديدهاى شگرف در امر ناميدن اين رژيم رخ مىدهد: بورژوازى را به عنوان واقعيتى اقتصادى مىتوان بدون كوچكترين دشوارى نامگذارى كرد: سرمايهدارى آشكارا بر زبان رانده مىشود.14 اما بورژوازى به عنوان واقعيتى سياسى در ابراز وجود خود با دشواريهايى مواجه است: احزاب «بورژوا» در مجلس وجود ندارند. بورژوازى به عنوان واقعيتى ايدئولوژيك به طور كامل ناپديد مىشود: بورژوازى در گذار از واقعيتبه بازنمايى، از انسان اقتصادى به انسان فكور نام خود را محو و نابود مىكند.بورژوازى با امور واقع كنار مىآيد اما در باب ارزشها مصالحه نمىكند; كارى مىكند كه منزلتش دستخوش عمل نامزدايى واقعى شود.بورژوازى چنين تعريف شده است: طبقه اجتماعى كه نمىخواهد ناميده شود. «بورژوا» ، «پتى بورژوا» ، «سرمايهدارى» 15، «پرولتاريا» 16، محل خونريزيهايى هستند كه بند نمىآيند: آنقدر معنا از آن محلها جارى مىشود كه نامهاى آنها به امرى غيرضرورى بدل شود.
اين پديده نامزدايى مهم است، اجازه دهيد آن را اندكى دقيقتر بررسى كنيم.از حيثسياسى، خونريزى نام بورژوا از طريق ايده ملت صورت مىگيرد.اين ايده زمانى ايدهاى پيشرفته بود و براى خلاص شدن از آريستوكراسى خدمتها كرد; امروزه بورژوازى در حال يكى شدن با ملت است، حتى اگر براى رسيدن به اين مقصود عناصرى را كه مىپندارد بيگانهاند (كمونيستها) از آن حذف كند.اين التقاطگرايى برنامهريزىشده به بورژوازى اجازه مىدهد كه پشتيبانى عددى تمام متحدهاى موقتخود يعنى تمام گروههاى ميانى و بنابراين طبقات بىشكل را به خود جلب كند.استفاده طولانى ادامهدار از كلمه ملت در امر سياستزدايى كردن از آن در ژرفا شكستخورده است; شالوده سياست در آنجا بسيار نزديك به سطح قرار دارد و برخى شرايط آن را وامىدارند كه ناگهان سر برآورد.در مجلس شمارى از احزاب (ملى) حاضر هستند و التقاطگرايى اسمى در اينجا آنچه را كه درصدد پنهان كردن آن است نمايان مىسازد: تفاوتى ضرورى.بنابراين واژگان سياسى بورژوازى از قبل اصل مسلم انگاشته است كه امر عام وجود دارد. از نظر آن، سياست از قبل نوعى بازنمايى و پارهاى از ايدئولوژى بوده است.
به رغم تلاشهاى عامگرايانه واژگانش بورژوازى از حيثسياسى دستآخر به ضد هسته مقاومى مىكوشد كه بنا به تعريف حزب انقلابى نام دارد; اما اين حزب فقط مىتواند نوعى غناى سياسى را قوام بخشد: در فرهنگ بورژوايى نه فرهنگ پرولتاريايى وجود دارد، نه اخلاق پرولتاريايى، نه هنر پرولتاريايى; از حيث ايدئولوژيك هر آنچه بورژوايى نيست مجبور است از بورژوازى استقراض كند.بنابراين ايدئولوژى بورژوايى مىتواند بر روى همهچيز سايه اندازد و با انجام اين كار بدون دست زدن به خطرى نام خود را از دستبدهد: در اينجا هيچكس در پاسخ، نام بورژوا را به خود او خطاب نمىكند.او مىتواند بدون هيچ نوع مقاومتى تئاتر و هنر و انسانيتبورژوايى را تحت مشابههاى ابديش طبقهبندى كند; سخن كوتاه او مىتواند بدون تضييقى از خود نامزدايى كند تا زمانى [ فرا رسد ] كه فقط يك سرشت انسانى واحد باقى بماند.رويگردانى از نام «بورژوا» در اينجا تكميل مىشود.
البته حقيقت اين است كه شورشهايى به ضد ايدئولوژيى بورژوايى وجود دارد، اين شورشها را مىتوان بهطوركلى آوان - گارد ناميد. اين شورشها از حيث اجتماعى محدودند، اما مىتوان آنها را نجات داد و بازيافت.اول به اين سبب كه منشا آنها بخش كوچكى از خود بورژوازى استيعنى از گروه اقليت هنرمندان و روشنفكران كه بجز طبقهاى كه آن را به مبارزه طلبيدهاند مخاطبى ندارند و براى بيان خود به پول آن [ طبقه ] وابستهاند.اما اين شورشها همواره از همان تقسيمبندى بسيار دقيقى الهام گرفتهاند كه ميان اخلاق و سياستبورژوايى ايجاد شده است; آنچه جنبش آوان - گارد آن را به مبارزه مىطلبد هنر و اخلاق بورژوايى است.شورشيان بورژواها را دكاندار و عوام و بىفرهنگ مىنامند همانطور كه در اوج رمانتيسم ناميدند; اما اگر به مبارزهجويى سياسى نگاه كنيم هيچ مبارزهاى در اين ميدان رخ نمىدهد.17 آنچه جنبش آوان - گارد نمىتواند در مورد بورژوازى تحمل كند زبان آن است نه منزلت آن.اين امر بدانمعنا نيست كه ضرورتا او اين منزلت را تاييد مىكند; او به سادگى اين امر را كنار مىگذارد.صرفنظر از اينكه ميزان خشونت مبارزهجويى آوان - گارد تا چه اندازه باشد دستآخر انسانى كه مقبول اوست، انسان خانهبهدوش و ويران است نه انسان بيگانهشده; و انسان خانهبهدوش و ويران هنوز [ همان ] انسان ابدى است.18
اين گمنامى بورژوازى زمانى برجستهتر مىشود كه آدمى از فرهنگ تمام و كمال بورژوايى به اشكال مشتقشده، عوامانهشده و كاربردى آن گذار كند، يعنى به چيزى كه مىتوان آن را فلسفه مردمى (public philosophy) ناميد يعنى همان چيزى كه حافظ زندگى روزمره و مراسم مدنى و مناسك دنيوى و سخن كوتاه هنجارهاى نانوشته روابط فيمابين مردم در جامعه بورژوايى است.توهمى بيش نيست اگر بخواهيم فرهنگ مسلط را به هسته ايجادكننده آن فرو بكاهيم; فرهنگ بورژوايى نيز وجود دارد كه فقط متشكل از مصرف است.كل فرانسه در اين فرهنگ گمنام غوطهور شده است: جرايد ما، فيلمهاى ما، تئاتر ما، ادبيات عوامانه ما، مناسك ما، عدالت ما، ديپلماسى ما، گفتگوهاى ما، حرفهاى ما درباره وضع هوا، محاكمه جنايى، مراسم ازدواج احساسبرانگيز، غذاهايى كه ما در آرزوى آنيم، لباسهايى كه مىپوشيم، همه چيز، در زندگى روزمره متكى به بازنمايى است كه بورژوازى از روابط ميان انسان و جهان دارد و ما را نيز وادار مىكند كه آن را بپذيريم.اين اشكال «عادى و بهنجارشده» توجه اندكى را به خود جلب مىكنند آن هم به سبب وسعتشان، وسعتى كه باعث مىشود ريشه آنها در آن وسعت گم شود.آنها موضعى بينابينى دارند: آنها كه نه مستقيما سياسى هستند و نه مستقيما ايدئولوژيك، در صلح و آرامش، در ميان مبارزهجويى مبارزهجويان و پرخاشگرى روشنفكران به زندگى خود ادامه مىدهند; آنها كه كمابيش توسط اين دو گروه رها شدهاند به طرف توده عظيمى از آنچه تمايزنايافته و بىاهميت است كشيده مىشوند، سخن كوتاه، به طرف طبيعت.با اين همه بورژوازى از طريق اخلاق خود است كه بر فرانسه استيلا مىيابد.هنجارهاى بورژوايى كه در سطح ملى رعايت مىشوند به عنوان قوانين بديهى نظمى طبيعى تجربه مىشوند - طبقه بورژوا بازنماييهاى خود را هرچه بيشتر تبليغ مىكند آنها هرچه بيشتر طبيعى مىشوند - واقعيتبورژوايى در جهانى بىشكل جذب مىشود كه يگانه ساكن آن انسان جاودانه است كه نه پرولتر است نه بورژوا.
بنابراين ايدئولوژى بورژوايى با رخنه در طبقات ميانى است كه مىتواند با بيشترين قطعيت نام خود را از دستبدهد.هنجارهاى پتى بورژوايى بازماندههاى فرهنگ بورژوايى هستند.آنها همان حقايق بورژوايى هستند كه پست و فقير و تجارى و اندكى كهن شدهاند; يا مىتوانيم بگوييم منسوخ شدهاند؟ ائتلاف سياسى ميان بورژوازى و پتى بورژوازى بيش از يك قرن است كه تاريخ فرانسه را رقم زده است; اين ائتلاف به ندرت گسسته شده است و هر بار كه گسسته شده است موقتبوده است (1848 ، 1871 ، 1936) .اين ائتلاف با گذشت زمان مستحكمتر شده است و به تدريجبه نوعى همزيستى بدل شده است، البته گاهى وقتها چرت يكى از دو طرف پاره مىشود اما ايدئولوژى مشترك هرگز مورد شك و ترديد قرار نمىگيرد.همين رنگ و لعاب «طبيعى» تمامى بازنماييهاى «ملى» را پوشانده است.مراسم عروسى پرشكوه و جلال بورژوازى كه ريشه آن در مناسكى طبقاتى نهفته است (نمايش ثروت و خرج كردن آن) هيچ مناسبتى با منزلت طبقاتى اقشار پايين طبقه متوسط ندارد، اما از طريق جرايد و اخبار و ادبيات اين امر به آهستگى به روياى زوج پتىبورژوا بدل مىشود هرچند آنان در عمل نمىتوانند بدان تحقق بخشند.بورژوازى مستمرا كل بخشى از بشريت را به ايدئولوژى خود جذب مىكند، كسانى كه منزلتبنيادى او را ندارند و بجز در تخيل يا به عبارت ديگر به قيمت ركود و فقر آگاهى نمىتوانند آن را تحقق بخشند.19 بورژوازى با پخش و انتشار بازنماييهاى خود كه متشكل از فهرست عظيمى از تصاوير جمعى براى استفاده پتى بورژواست از فقدان تفكيك - كه وهمى بيش نيست - ميان طبقات اجتماعى پشتيبانى و حمايت مىكند.درست از لحظهاى كه ماشيننويسى كه در ماه 20 پاوند درآمد دارد حضور خود در مراسم پرشكوه عروسى بورژوازى را امرى آشنا مىيابد، (15) نامزدايى بورژوايى به نتيجه كامل خود دست مىيابد.
بنابراين پرهيز از نام «بورژوا» پديدهاى وهمآلوده و اتفاقى و ثانوى و طبيعى يا بىاهميت نيست; اين امر خود ايدئولوژى بورژوايى است، فرآيندى است كه از طريق آن بورژوازى واقعيت جهان را به تصوير جهانى، و تاريخ را به طبيعت تبديل مىكند.و اين تصوير وجه مميز بارزى دارد: وارونه است.20 منزلتبورژوازى خاص و تاريخى است، اما انسانى كه توسط آن بازنموده مىشود عام و جاودانه است.طبقه بورژوا قدرت خود را دقيقا بر مبناى پيشرفت تكنيكى و علمى، بر تغيير شكل نامحدود طبيعت استوار ساخت; ايدئولوژى بورژوايى در عوض طبيعتى تغييرناپذير را توليد مىكند.فلسفه بورژوايى اوليه از طريق دلالتها بر جهان حاكم شد و همه چيزها را تابع ايده امر عقلانى كرد و فتوا داد كه آنها براى انسان ساخته شدهاند.ايدئولوژى بورژوايى چه از نوع علمى آن چه از نوع شهودى آن امور واقع را ثبت و ارزشها را درك مىكند اما از ارائه دادن هر نوع تبيينى طفره مىرود; نظم جهان به عنوان چيزى كافى و وصفناپذير تصور مىشود و هرگز به عنوان چيزى كه داراى معناستبه تصور درنمىآيد.دستآخر اين ايده بنيادى كه جهان جنبندهاى بهبوديابنده است تصويرى واژگونه را به وجود مىآورد يعنى تصوير انسان تغييرناپذيرى كه مشخصه آن تكرار بىپايان هويتخود است.در يك كلام در جامعه بورژوايى معاصر گذار از امر واقعى به امر ايدئولوژيك به منزله گذار از ضد بيعتبه شبه طبيعت (anti-physis to a pseudo-physis) تعريف مىشود.
اسطوره در مقام گفتار سياستزدوده
و اينجا جايى است كه ما بايد مجددا به اسطوره بازگرديم.نشانهشناسى به ما آموخته است كه وظيفه اسطوره آن است كه توجيهى طبيعى از نيتى تاريخى به دست دهد و امر محتمل را به عنوان امرى جاودان ظاهر سازد.اكنون [ مىتوان ديد كه ] اين فرآيند همان كارى است كه ايدئولوژى بورژوايى انجام مىدهد.اگر جامعه ما از حيث عينى قلمرو ممتاز دلالتهاى اسطورهاى است، دليلش آن است كه از حيثشكلى اسطوره مناسبترين ابزار براى وارونگى ايدئولوژيك است كه مشخصه اين جامعه است.در تمامى سطوح ارتباطات انسانى، اسطوره ضدطبيعت را وارونه مىسازد و آن را به شبهطبيعتبدل مىكند.
آنچه جهان در اختيار اسطوره مىنهد واقعيتى تاريخى است (حتى اگر اين امر به گذشته بازگردد)، واقعيتى كه به شيوهاى تعريف مىشود كه بر مبناى آن انسان آن را توليد يا مورد استفاده قرار داده است; و اينكه آنچه اسطوره در عوض ارائه مىكند تصوير طبيعى اين واقعيت است.و همانطور كه ايدئولوژى بورژوايى با به دور افكندن نام «بورژوا» تعريف مىشود، اسطوره با از دست دادن خصوصيت تاريخى اشياء برساخته مىشود: در آن اشياء از ياد مىبرند كه زمانى ساخته شده بودند.جهان به منزله رابطهاى ديالكتيكى ميان فعاليتها و ميان كنشهاى انسانى وارد زبان مىشود و از اسطوره به عنوان نمايش هماهنگ جوهرها بيرون مىآيد. نوعى پديد ساختن شعبدهبازانه صورت مىگيرد.اسطوره واقعيت را پشت و رو مىكند، آن را از تاريخ تهى مىسازد و با طبيعت پر مىكند، از اشياء معناى انسانى آنها را مىگيرد تا آنها را وادارد كه بر بىاهميتى بشرى دلالت كنند.كاركرد اسطوره تهىساختن واقعيت است: اسطوره در حقيقت جريانى بىوقفه است; نوعى خونريزى استيا حتى نوعى تبخير است; سخن كوتاه، نوعى غيبت محسوس است.
اكنون ديگر امكان دارد كه تعريف نشانهشناسانه از اسطوره در جامعه بورژوايى را كامل كنيم: اسطوره گفتارى سياستزدوده است. آدمى مىبايست طبيعتا امر سياسى را در معناى عميق آن بفهمد يعنى به عنوان چيزى كه وصفكننده كل روابط بشرى با توجه به ساختار اجتماعى و واقعى آنها و با توجه به قدرت آنها در ساختن جهان است; آدمى بايد بيش از همهچيز ارزشى پويا براى پسوند «زدا» قائل شود.اين پسوند در اينجا مبين جنبشى عملى است و مداوما متضمن عدم حضور و غيبت است.به عنوان مثال در مورد جوان سياهپوستى كه سلام مىدهد [ مىتوان گفت ] آنچه از شر آن رهايى يافته مىشود يقينا امپراتوريت فرانسوى نيست (برعكس آنچه بايد فعليتيابد حضور آن است) ; آنچه بايد آن را رها ساخت امر محتمل و تاريخى و در يك كلام خصوصيت مصنوع استعمارگرايى است.اسطوره چيزها را انكار نمىكند، برعكس كاركرد آن سخن گفتن درباره آنهاست.اسطوره به سادگى آنها را چكيده و ناب مىكند، خنثى مىسازد، توجيهى طبيعى و جاودانى از آنها به دست مىدهد، به آنان وضوحى مىبخشد كه از آن تبيين نيستبلكه از آن گزارش است.اگر من گزارشى از امپراتوريت فرانسوى به دست دهم بدون آنكه آن را تبيين كنم در واقع دارم مىگويم كه اين امر طبيعى است و بىچون و چرا ادامه دارد: من اطمينان مىيابم.اسطوره در گذار از تاريخ به طبيعتبه شيوهاى اقتصادى عمل مىكند: اسطوره پيچيدگى كنشهاى انسانى را محو مىكند، به آنها سادگى جوهرها را اعطا مىكند، از هر نوع ديالكتيكى اجتناب مىكند و بدون آنكه به وراى چيزى بازگردد كه بلاواسطه قابل رؤيت است جهانى را سازمان مىدهد كه برى از هر نوع تضاد است چرا كه برى از هر نوع ژرفاست، جهانى كاملا گشوده و باز و غوطهور در امر بديهى.اسطوره وضوحى متبرك را برقرار مىسازد: به نظر مىرسد كه چيزها فىنفسه داراى معنايى هستند.21
به هر حال، آيا اسطوره هميشه گفتارى سياستزدوده است؟ به عبارت ديگر آيا واقعيت هميشه سياسى است؟ آيا كافى است كه درباره چيزى به طور طبيعى سخن بگوييم تا به امرى اسطورهاى بدل شود؟ آدمى به مدد ماركس مىتواند پاسخ دهد كه طبيعيترين چيزها رنگ و بويى از سياست در خود دارند، حال اين رنگ و بو هر اندازه هم كه مىخواهد ضعيف و رقيق باشد يعنى همان حضور كمابيش به يادآوردنى كنش انسانى كه آن را توليد كرده است، سازمان داده است، مصرف كرده است، تحت اختيار گرفته استيا رها ساخته است.22 زبان - ابژه كه «چيزها را مىگويد» به آسانى مىتواند اين رنگ و بو را ارائه دهد; و فرازبانى كه از اشياء سخن مىگويد بسيار كمتر مىتواند اين رنگ و بو را ارائه كند.اسطوره همواره زيرمجموعه فرازبان قرار مىگيرد; سياستزدايى كه به همراه مىآورد اغلب در پسزمينهاى مداخله مىكند كه از قبل طبيعى شده، به دست فرازبانى كلى سياستزدوده شده، و ساخته شده است تا از چيزها تجليل كند و ديگر آنها را «نمايش ندهد» .لازم به گفتن نيست كه نيرويى كه اسطوره نيازمند آن است تا موضوع خود را مخدوش كند در مورد درختبسيار كمتر است تا در مورد فردى اهل سودان; در مورد فرد سودانى وزن سياسى بسيار نزديك به سطح است.ميزان زيادى از طبيعت مصنوعى موردنياز است تا بتوان آن را تجزيه كرد.در مورد اولى يعنى درخت [ مىتوان گفت كه ] دورافتاده است و لايهاى از فرازبانى به طول يك قرن آن را خالص و چكيده ساخته است.بنابراين اسطورههاى قوى و اسطورههاى ضعيف وجود دارند: در اسطورههاى ضعيف عنصر سياسى بلاواسطه وجود دارد و سياستزدايى غيرمنتظره است; در اسطورههاى قوى كيفيتسياسى مساله موردنظر همچون رنگى محو شده است اما كوچكترين عاملى مىتواند قوت آن را به شيوهاى سبعانه به آن بازگرداند.چه چيزى طبيعيتر از درياست؟ و چه چيزى «سياسى» تر از دريايى است كه سازندگان فيلم قاره گمشده از آن تجليل كردهاند؟
در واقع فرازبان نوعى ذخيره براى اسطوره است.آدميان با اسطوره رابطهاى ندارند كه بر مبناى حقيقتباشد بلكه اين رابطه بر مبناى «استفاده» استوار است: آنها برحسب نيازهايشان سياستزدايى مىكنند.برخى موضوعات اسطورهاى براى مدتى رها مىشوند و غيرفعال باقى مىمانند; پس آنها ديگر چيزى نيستند مگر طرحوارههاى اسطورهاى مبهمى كه بار سياسيشان تقريبا خنثى به نظر مىرسد.اما اين امر فقط به منزله آن است كه موقعيت آنها باعث اين امر شده است نه اينكه ساختارشان متفاوت است.اين امر در مورد مثال ما يعنى دستور زبان لاتين صدق مىكند.ما بايد توجه كنيم كه در اينجا گفتار اسطورهاى بر مواد و مصالحى عمل مىكند كه مدت زمانى است دگرگون شده است: جمله ازوپ به ادبيات تعلق دارد و به سبب افسانهبودنش از همان آغاز اسطورهاى و بنابراين خنثى شده بوده است.اما كافى است كه مضمون نخستين زنجيره را براى لحظهاى جايگزين طبيعت آن به عنوان زبان - ابژه نماييم تا تهى شدن واقعيت را كه بر اثر عملكرد اسطوره پديد مىآيد بسنجيم: آيا آدمى مىتواند احساسات جامعه واقعى حيوانات را مجسم كند كه برحسب الگوى دستور زبان به شكل نهاد و گزاره تغييرشكل يافته است! براى سنجش بار سياسى موضوعى و خلئى اسطورهاى كه پشتيبان آن است، آدمى هرگز نبايد از ديدگاه دلالتبه چيزها نگاه كند بلكه بايد از ديدگاه دال يعنى همان چيزى كه دزديده شده استبه آن بنگرد; و در درون دال از منظر زبان - ابژه يعنى معنا مشاهده كند.شكى وجود ندارد كه اگر ما با شيرى واقعى مشورت مىكرديم او بر آن مىشد كه مثال دستور زبانى قويا حالتى سياستزدوده دارد و محكمهاى را كه حق او بر طعمهاش را به رسميت مىشناخت، آن هم به اين سبب كه قويترين [ موجود ] است، محكمهاى كاملا سياسى مىدانست; مگر اينكه ما با شيرى بورژوا به مشورت مىنشستيم كه در اسطورهاى كردن قدرت خود كوتاه نمىآمد، آن هم در اين معنا كه قدرت خود را شكلى از وظيفه متصور مىشد.
در اين مورد مىتوان به روشنى ديد كه بىاهميتى سياسى اسطوره از موقعيت آن ناشى مىشود.همانطور كه مىدانيم اسطوره نوعى ارزش است; كافى است كه شرايط و موقعيت آن يعنى نظام كلى (و بىثبات) را كه در آن رخ مىدهد تعديل كنيم تا شعاع آن را با دقتبسيار تنظيم كنيم.ميدان اسطوره در اين مورد به سال دوم دبيرستان فرانسوى فروكاهيده مىشود.اما من گمان مىكنم كه كودكى كه با قصه شير و گوساله و گاو به وجد آمده است و از طريق حيات تخيلى واقعيت فعلى اين حيوانات را بازمىيابد، با بىعلاقگى بسيار كمترى از ما محو شدن اين شير و تبديل آن به گزاره را مىفهمد.در واقع، ما از آن جهت مىپنداريم كه اين اسطوره از جهتسياسى بىاهميت است كه براى ما ساخته نشده است.

