تبليغاتX
قاب بی شیشه - اسطوره در زمانه حاضر(بخش آخر)

اسطوره در زمانه حاضر(بخش آخر)

                                                                 رولان بارت

                                                                ترجمه يوسف اباذرى

اسطوره نزد جناح چپ

اگر اسطوره گفتارى سياست‏زوده باشد حداقل يك نوع از گفتار وجود دارد كه ضد اسطوره است: اسطوره‏اى كه سياسى باقى مى‏ماند.در اينجا ما بايد به پس بازگرديم، به تمايزى كه ميان زبان - ابژه و فرازبان قائل شديم.اگر من هيزم‏شكن باشم و بنا باشد درختى را كه در حال شكستن آنم نام ببرم شكل جمله من هرچه باشد [ در واقع ] من «درخت‏» را مى‏گويم نه اينكه درباره رخت‏سخن مى‏گويم.اين امر بدان‏معناست كه زبان من عملياتى است و متعدى‏وارانه با ابژه‏اش پيوند مى‏خورد; ميان درخت و من چيزى وجود ندارد مگر كارمن يا به عبارت ديگر كنش من.اين زبان زبانى سياسى است.اين زبان فقط از آن حيث طبيعت را براى من باز مى‏نماياند كه من مى‏خواهم آن را دگرگون كنم.اين زبان زبانى است كه به كمك آن، من «ابژه‏» را عمل مى‏كنم; درخت از براى من تصوير نيست‏بلكه صرفا معناى كنش من است.اما اگر من هيزم‏شكن نباشم ديگر نمى‏توانم درخت را بگويم، فقط مى‏توانم درباره آن و از آن سخن بگويم; زبان من ديگر ابزار درخت «عمل‏پذير» (acted upon tree) نيست‏بلكه درخت تجليل شده است كه به ابزار زبان من مبدل مى‏شود و من ديگر با درخت رابطه‏اى ندارم مگر رابطه‏اى غيرمتعدى‏وار.اين درخت ديگر معناى واقعيت‏به عنوان كنش انسانى نيست‏بلكه تصويرى است در دسترس آدمى.زبانى كه من اختراع كرده‏ام در مقايسه با زبان واقعى هيزم‏شكن زبان مرتبه دوم يا فرازبان است كه من در آن زين پس «چيزها را عمل نخواهم كرد» بلكه «نامها را عمل خواهم كرد» ، و نسبت آن با زبان اوليه نسبت ايما (gesture) است‏با كنش.اين زبان مرتبه دوم كاملا اسطوره‏اى نيست اما درست همان جايگاهى است كه اسطوره بر آن مى‏نشيند زيرا كه اسطوره فقط مى‏تواند بر ابژه‏هايى عمل كند كه قبلا وساطت و ميانجيگرى نخستين زبان را پذيرفته باشند.

بنابراين زبانى وجود دارد كه اسطوره‏اى نيست.اين زبان، زبان انسان توليدكننده است.هرجا كه انسان بدين‏منظور سخن بگويد كه واقعيت را دگرگون كند و ديگر نخواهد آن را به عنوان تصوير نگه دارد، هر جا كه او زبانش را به ساختن اشياء پيوند زند فرازبان به زبان - ابژه ارجاع داده مى‏شود و اسطوره ناممكن مى‏گردد.به همين سبب است كه زبان انقلابى تمام‏عيار نمى‏تواند اسطوره‏اى باشد.انقلاب به عنوان كنشى پالاينده تعريف مى‏شود كه برپا مى‏شود تا بار سياسى جهان را آشكار كند: انقلاب جهان را مى‏سازد; و زبان آن، تمامى زبان آن، از حيث كاركردى جذب همين ساختن مى‏شود.از آنجا كه انقلاب گفتارى را توليد مى‏كند كه كاملا يعنى از بدايت تا به نهايت‏سياسى است - و نه همچون اسطوره گفتارى است كه در بدايت‏سياسى و در نهايت طبيعى است - اسطوره را طرد مى‏كند.همانطور كه نام‏زدايى بورژوايى در عين حال ايدئولوژى بورژوايى و خود اسطوره است، نامگذارى ( denomination) انقلابى معرف انقلاب و فقدان اسطوره است.بورژوازى اين حقيقت را پنهان مى‏كند كه بورژوازى است و بنابراين دست‏به اسطوره‏سازى مى‏زند، اما انقلاب آشكارا خود را انقلاب مى‏نامد و به همين جهت اسطوره را ملغى مى‏كند.

از من پرسيده شده است كه آيا اسطوره‏هاى «نزد چپ‏» وجود دارد.البته كه وجود دارد، آن هم دقيقا بدين‏سبب كه چپ انقلاب نيست.اسطوره‏هاى دست‏چپى دقيقا در جايى وارد كار مى‏شوند كه انقلاب خود را به «چپ‏» بدل مى‏كند يعنى زمانى كه مى‏پذيرد نقابى بر چهره بگذارد و نام خود را پنهان كند و فرازبانى خنثى توليد كند و خود را در قالب «طبيعت‏» مخدوش سازد.اين نام‏زدايى انقلابى مى‏تواند تاكتيكى باشد يا نباشد اما در اينجا در مورد آن بحث نمى‏كنم.به هر تقدير اين جريان دير يا زود به عنوان جريانى كه مخالف انقلاب است تجربه مى‏شود و تاريخ انقلابى همواره و كمابيش در نسبت‏با اسطوره است كه «انحرافات‏» خود را تعريف مى‏كند.به عنوان مثال، روزى فرا رسيد كه اين خود سوسياليسم بود كه اسطوره استالين را به وجود آورد.استالين به عنوان موضوعى گفتارى منشهاى برسازنده گفتار اسطوره‏اى را در حالت ناب خود به مدت چندين سال نمايش داده است: معنايى كه استالين واقعى، استالين متعلق به تاريخ بود; دالى كه توسل جستن مناسكى به استالين بود و خصوصيت اجتناب‏ناپذير عناوين «طبيعى‏» گرداگرد نام او حلقه زده بود; مدلولى كه نيت آن عبارت بود از محترم شمردن راست‏آئينى و انضباط و وحدت كه احزاب كمونيست آن را به كار گرفته بودند تا موقعيت را تعريف كنند; و دلالتى كه عبارت بود از استالين تقديس‏شده كه مؤلفه‏هاى تاريخى آن بر بنياد طبيعت استوار شده بود و تحت نام نابغه تصعيد يافته بود يعنى به عنوان چيزى غيرعقلانى و توضيح‏ناپذير.در اينجا سياست‏زدايى آشكار است و به طور كامل وجود اسطوره‏اى را آشكار مى‏سازد.23

بله، اسطوره نزد چپ وجود دارد اما به هيچ وجه داراى همان خصوصياتى نيست كه اسطوره بورژوايى داراست.اسطوره جناح چپ غيرجوهرى است.براى شروع بايد بگوييم كه ابژه‏هايى كه اين نوع اسطوره به آن دست مى‏اندازند نادرند - فقط معدودى مفاهيم سياسى - مگر اينكه به كل خزانه اسطوره‏هاى بورژوايى دست دراز كنند.اسطوره دست چپى هرگز به قلمرو وسيع روابط انسانى نمى‏رسد يعنى به همان سطح وسيع ايدئولوژى [ مسائل ] كم‏اهميت.زندگى روزمره براى او دسترس‏ناپذير است: در جامعه بورژوايى اسطوره‏هايى از آن جناح چپ درباره ازدواج و آشپزى و خانه و تئاتر و قانون و اخلاق و جز آن وجود ندارد.پس اين اسطوره اسطوره‏اى اتفاقى است و برخلاف ايدئولوژى بورژوايى به عنوان بخشى از يك استراتژى به كار برده نمى‏شود بلكه به عنوان بخشى از تاكتيك و بدتر از آن انحراف و كجروى به كار برده مى‏شود; اگر اين اسطوره ساخته و پرداخته شود اسطوره‏اى است درخور نفع نه ضرورت.

دست‏آخر و بالاتر از همه اين اسطوره ذاتا فقرزده است; نمى‏داند چگونه بارور شود.اين اسطوره كه به شيوه‏اى فرمايشى و براى مدت زمانى موقت و محدود توليد شده است‏با دشوارى جعل شده است.اين اسطوره فاقد عنصرى اساسى است‏يعنى افسانه‏پردازى.اين اسطوره هر كارى انجام دهد چيزى خشك و واقعى در آن باقى مى‏ماند كه نشانه انجام كارى فرمايشى است.اين اسطوره از حيث‏بيانى سترون است.در واقع چه چيزى مى‏تواند نابسنده‏تر از اسطوره استالين باشد؟ هيچ بداعتى در اينجا وجود ندارد و هر آنچه ديده مى‏شود دزديى ناشيانه است: دال اسطوره (همان شكلى كه غناى بيكرانش را در اسطوره‏اى بورژوايى هم‏اكنون مشاهده كرديم) كوچكترين تغييرى نكرده است و به نوعى وردگويى تكرارى بدل شده است.

اين نقص - اگر بتوانيم آن را چنين بناميم - از سرشت «چپ‏» ناشى مى‏شود: چپ - به رغم تمامى ابهامهاى اين واژه - همواره خود را در نسبت‏با ستمديدگان اعم از پرولتاريا يا مردم تحت استعمار تعريف كرده است.24 گفتار ستمديدگان، فقط مى‏تواند فقير و يكنواخت و بلاواسطه باشد.اين عسرت يگانه ملاك زبان اوست.او فقط يك چيز و همواره همان چيز را داراست‏يعنى كنشهايش را; فرازبان، تجملى است كه او هنوز نتوانسته است‏به آن دست‏يابد.گفتار ستمديدگان واقعى است مثل گفتار هيزم‏شكن.اين گفتار از نوع متعدى است: چندان قادر نيست دروغ بگويد; دروغ گفتن نوعى غناست، پيش‏فرض دروغ گفتن مالكيت و حقايق و اشكالى براى ارائه كردن است.اين سترونى جوهرى به ندرت اسطوره‏اى توليد مى‏كند و اسطوره‏هايى هم كه توليد مى‏كند ژنده‏اند.آنها كه يا گذرايند يا به شيوه‏اى نامعقول نسنجيده‏اند با تمامى وجودشان عنوان اسطوره بر خود مى‏نهند و به نقابهايشان اشاره مى‏كنند و اين نقاب به ندرت نوعى شبه‏طبيعت است، زيرا كه اين نوع از طبيعت داراى گونه‏اى غناست و ستمديده فقط مى‏تواند آن را به وام بگيرد; او قادر نيست كه معناى واقعى چيزها را به دور افكند و تجمل شكلى تهى را به آنان بدهد كه به خنثى بودن طبيعتى دروغين باز باشد.آدمى مى‏تواند بگويد كه به معنايى اسطوره دست چپى همواره اسطوره‏اى مصنوعى است، اسطوره‏اى بازسازى‏شده، و دست و پا چلفتى‏گرى‏اش از همين‏جا نشات مى‏گيرد.

اسطوره نزد جناح راست

از نظر آمارى اسطوره در نزد دست راستيهاست.آنجا اسطوره ضرورى و چاق و چله و مجلل و گسترش يابنده و حراف است و بى‏وقفه خود را جعل مى‏كند; بر همه چيز چنگ مى‏اندازد، بر تمامى ابعاد قانون و اخلاق و زيبايى‏شناسى و ديپلماسى و وسايل خانگى و ادبيات و سرگرمى.گسترش آن تمامى ابعاد نام‏زدايى بورژوايى را داراست.بورژوازى بدون نگه‏داشتن ظواهر مى‏خواهد واقعيت را نگه دارد.بنابراين نفس منفى‏بودن (negativity) ظاهر بورژوايى است - كه همچون هر منفى‏بودنى نامتناهى است - كه به شيوه‏اى نامتناهى دست‏به دامن اسطوره مى‏شود.ستمديده چيزى نيست; او فقط يك زبان دارد، زبان رهايى; ستمگر همه‏چيز است، زبان او غنى و چند شكل و منعطف است آن هم به همراه تمام مراتب ممكن وقارى كه در دسترس آن قرار دارد: او حق انحصارى فرازبان را در اختيار دارد.ستمديده جهان را مى‏سازد، او فقط زبانى فعال و متعدى (سياسى) دارد; ستمگر آن را حفظ مى‏كند; زبان او تام و غيرمتعدى و ايمايى و نمايشى است; زبان او اسطوره است.هدف زبان ستمديدگان دگرگونى است، هدف زبان ستمگران جاودانه ساختن است.

آيا اين كمال اسطوره‏هاى نظم (اين همان نامى است كه بورژوازى به خود مى‏دهد) متضمن تفاوتهايى درونى است؟ به عنوان مثال آيا اسطوره‏هاى بورژوايى و اسطوره‏هاى پتى بورژوايى وجود دارند؟ تفاوتهاى بنيادى نمى‏تواند وجود داشته باشد، زيرا اسطوره بى‏اعتنا به جمعيتى كه آن را مصرف مى‏كند همواره بى‏تحركى و سكون طبيعت را اصل مسلم مى‏پندارد; اما درجات تحقق يا گستردگى مى‏تواند وجود داشته باشد: برخى اسطوره‏ها در برخى اقشار اجتماعى بهتر مى‏توانند به بار بنشينند; براى اسطوره‏ها نيز خرد اقليمهايى وجود دارد.

به عنوان مثال اسطوره كودك - شاعر، اسطوره بورژوايى پيشرفته‏اى است.اين اسطوره به سختى از فرهنگ مبتكر (به عنوان مثال كوكتو) سرچشمه گرفته است و هم‏اكنون دامنه آن در حال رسيدن به فرهنگ مصرفى (اكسپرس) است.بخشى از بورژوازى هنوز بر آن است كه اين اسطوره خيلى آشكار جعل شده است و هنوز آنقدرها اسطوره نشده است تا بشود از آن پشتيبانى كرد (بخش عظيمى از نقد بورژوايى فقط با مصالح اسطوره‏اى درخور به كار خود ادامه مى‏دهد) .اين اسطوره، اسطوره‏اى است كه هنوز به خوبى آب‏بندى نشده است.اين اسطوره هنوز به اندازه كافى طبيعت ندارد.براى اينكه كودك - شاعر به بخشى از فرضيه پيدايش كيهان (cosmogony) بدل شود مى‏بايست نوابغ (موتسارت و رمبو و غيره) را ناديده گرفت و هنجارهاى جديد را پذيرا شد، يعنى هنجارهاى روانشناسى تعليم و تربيت و فرويديسم و غيره; كودك - شاعر به عنوان اسطوره هنوز نارس است.

بنابراين هر اسطوره‏اى تاريخ و جغرافياى خود را داراست; در واقع هريك نشانه ديگريست.اسطوره به سبب گسترش‏يافتنش رسيده مى‏شود و به بار مى‏نشيند.من نتوانسته‏ام هيچ نوع مطالعه‏اى واقعى درباره جغرافياى اجتماعى اسطوره‏ها انجام دهم اما كاملا ممكن است‏به قول زبان‏شناسان خطوط مرزى (isoglosses) اسطوره را ترسيم كرد، يعنى خطوطى كه منطقه اجتماعيى را محدود مى‏سازد كه در آن اسطوره بر زبان رانده مى‏شود.از آنجا كه اين منطقه اجتماعى در حال تغيير است‏بهتر است كه از امواج اشاعه اسطوره سخن بگويم.بنابراين اسطوره مينودروئه حداقل سه موج گسترش را از سر گذراند: 1) اكسپرس; 2) پارى - ماچ، ال; 3) فرانس - سوار.برخى از اسطوره‏ها درنگ مى‏كنند.آيا آنها به مجلات تصويرى، خانه حومه‏نشينانى كه مشاغل آزاد دارند، و دكانهاى سلمانى و مترو وارد خواهند شد؟ تا زمانى كه ما جامعه‏شناسى تحليلى جرايد را در اختيار نداشته باشيم تحقيق در جغرافياى اجتماعى اسطوره‏ها كارى دشوار باقى خواهد ماند.25 اما مى‏توانيم بگوييم كه جايگاه اسطوره از قبل وجود داشته است.

از آنجا كه نمى‏توانيم هنوز فهرست اشكال ديالكتيكى اسطوره بورژوايى را ترسيم كنيم همواره مى‏توانيم اشكال فنون بلاغى ( rhetorical) آن را طراحى كنيم.منظور از فنون بلاغى در اينجا مجموعه‏اى از صور ثابت و منظم و پايدارى است كه برحسب آنها اشكال متنوع دال اسطوره‏اى خود را منظم مى‏سازند.اين صور از آنجا كه بر قابليت انعطاف دال تاثيرى بر جاى نمى‏گذارند شفاف هستند; اما آنها از قبل تا آن اندازه مفهوم‏پردازى شده‏اند كه با بازنمايى تاريخى خاصى از جهان سازگار شوند (همانطور كه فنون بلاغى كلاسيك مى‏تواند شرحى از بازنمايى از نوع ارسطويى را به دست دهد) اسطوره‏هاى بورژوايى از طريق فنون بلاغى خود است كه چشم‏انداز كلى اين شبه‏طبيعت را ترسيم مى‏كنند كه مبين رؤياى جهان بورژوايى معاصر است.در اينجا صور اساسى آن را برمى‏شماريم:

1- مايه‏كوبى (16) .من قبلا مثالهايى از اين صورت بلاغى بسيار كلى را به دست داده‏ام كه مشتمل است‏بر قبول شرى عرضى - كه از آن نهادى طبقاتى است - تا بهتر بتوان شر اساسى آن را پنهان ساخت.مى‏توان محتواهاى تخيل جمعى را با توسل به مايه‏كوبى اندك شرى شناخته‏شده ايمن ساخت و بنابراين مى‏توان از آن [ محتواها ] در برابر براندازى كلى محافظت‏به عمل آورد.صد سال پيش چنين معالجه ليبرالى ممكن نبود.در آن زمان خير بورژوايى نمى‏توانست‏با چيزى مصالحه كند زيرا كه كاملا سخت و صلب بود، اما از آن زمان به بعد بسيار منعطفتر شده است.بورژوازى ديگر در به رسميت‏شناختن برخى براندازهاى محلى ترديدى به خود راه نمى‏دهد: آوانگارد، و رفتار غيرعقلانى در كودكى و جز آن.بورژوازى اكنون در زير سايه اقتصادى متعادل زندگى مى‏كند: مثل هر شركت‏سهامى بسامانى سهمهاى كوچك سهمهاى بزرگ را جبران مى‏كند - از حيث قانونى اما نه در واقعيت.

2- محروميت از تاريخ (17) .اسطوره موضوعى را كه از آن سخن مى‏گويد از تمامى تاريخ محروم مى‏كند.26 در آن تمامى تاريخ بخار مى‏شود.اسطوره نوعى خادم آرمانى است: همه چيزها را آماده مى‏كند، مى‏آورد، پهن مى‏كند، ارباب سر مى‏رسد و او خاموش ناپديد مى‏شود; تمام آنچه باقى مى‏ماند لذت بردن از اين شى‏ء زيباست‏بدون فرو رفتن در اين انديشه كه از كجا آمده است.يا حتى بهتر: [ اين شى‏ء ] فقط مى‏تواند از ازل آمده باشد، از شروع زمان و ساخته‏شده از براى انسان بورژوا.اسپانياى بلوگايد (Blue Guide) براى توريستها ساخته شده است و اهل محل (pimitives) با نظر به جشنى خارجى‏پسند، رقصهايشان را مهيا ساخته‏اند.ما مى‏توانيم تمامى چيزهاى مناسبى را ببينيم كه اين صورت بلاغى بليغ از نظر دور كرده است: هم جبرگرايى و هم آزادى.هيچ چيز توليد نشده است، هيچ چيز انتخاب نشده است; تمامى كارى كه آدمى مى‏تواند انجام دهد تملك اين چيزهاى نو است، چيزهايى كه تمامى رد پاهاى خاكى منشا يا انتخاب از آن پاك شده است.اين تبخير معجزه‏آساى تاريخ شكل ديگر مفهومى است كه اغلب اسطوره‏هاى بورژوايى در آن شريكند: بى‏مسئوليتى انسان.

3- شبيه‏سازى (18) .پتى بورژوا كسى است كه قادر نيست ديگرى را متصور شود27.اگر او با ديگرى رويارو شود چشمان خود را مى‏بندد و ديگرى را ناديده مى‏گيرد و انكار مى‏كند و يا اينكه او را به خود بدل مى‏سازد.در دنياى پتى بورژوايى تمامى تجربيات مربوط به مواجهه انعكاسى است، هر نوع غيريتى به مشابهت فروكاسته مى‏شود.صحنه و دادگاه كه هر دو مكانهايى هستند كه ديگرى تهديد مى‏كند كه در آنها با هيات كامل ظاهر مى‏شود به آينه‏ها تبديل مى‏شود.اين امر به آن سبب است كه ديگرى رسوايى است كه جوهر او [ پتى‏بورژوا ] را تهديد مى‏كند.دومينيچى (19) نمى‏تواند به هستى اجتماعى دست‏يابد مگر اينكه از قبل به مشابه كوچك رياست قضات محكمه يا مدعى‏العموم فروكاهيده شود.اين همان قيمتى است كه مى‏بايست‏براى محكوم كردن عادلانه او پرداخت‏شود زيرا كه دلالت نوعى توزين كردن است و چرا كه [ مقياسها و ] كفه‏ها فقط مى‏توانند شبيهى را با شبيهى ديگر بسنجند. در آگاهى هر پتى بورژوايى مشابه كوچكى از لات و پدركش و همجنس‏باز و جز آنها وجود دارد كه هرازچندگاهى قوه قضائيه آنها را از ذهنش بيرون مى‏كشد، بر صندلى اتهام مى‏نشاند و استنطاق مى‏كند و محكوم مى‏نمايد; هرگز نمى‏توان كسى را محاكمه كرد مگر كسانى را كه شبيه هم‏اند و به جاده انحراف رفته‏اند.اين پرسش، پرسش جهت‏گيرى نيست‏بلكه پرسش طبيعت است زيرا مردمان اين‏چنين هستند.بعضى اوقات - البته به ندرت - ديگرى فرونكاهيدنى است; نه به خاطر عذاب وجدان ناگهانى بلكه از آن رو كه عقل سليم طغيان مى‏كند: اين يكى پوست‏سفيد ندارد بلكه پوستش سياه است، آن يكى آب گلابى نمى‏خورد بلكه مشروب پرنو مى‏خورد.چگونه مى‏توان سياهپوست و فرد روسى را جذب و ادغام كرد؟ در اينجا صورتى براى ظاهر شدن وجود دارد: خارجى‏گرايى .(exoticism) ديگرى به ابژه محض، به چيزى تماشايى، به دلقك تبديل مى‏شود.او كه به مرزهاى نهايى بشريت پس رانده شده است ديگر امنيت‏خانه را تهديد نمى‏كند.اين صورت بلاغى عمدتا پتى‏بورژوايى است زيرا كه فرد بورژوا حتى اگر قادر نباشد كه ديگرى را در خودش تجربه كند حداقل مى‏تواند جايگاه مناسب او را متصور شود.اين همان چيزى است كه به ليبراليسم مشهور شده است كه نوعى تعادل فكرى مبتنى بر مكانهاى شناخته‏شده است.طبقه‏پتى‏بورژوا ليبرال نيست (اين طبقه فاشيسم را توليد مى‏كند درحالى‏كه بورژوازى از آن استفاده مى‏كند) .پتى‏بورژوازى به همان راه بورژوازى مى‏رود اما از او عقب مى‏افتد.

4- اينهمانگويى (20) .بله مى‏دانم، اين كلمه، كلمه زشتى است.اما خود مساله نيز زشت است.اينهمانگويى شگردى لفظى است كه مشتمل است‏بر تعريف همان با همان («نمايش، نمايش است‏») .ما مى‏توانيم آن را يكى از انواع رفتارهاى جادويى بدانيم كه سارتر در كتاب طرح نظريه‏اى در باب عواطف به آنها پرداخته است: آدمى هنگامى كه قادر به تبيين نيست‏به اينهمانگويى پناه مى‏برد همانطور كه به ترس يا اضطراب يا اندوه پناه مى‏برد.شكست اتفاقى زبان به شيوه‏اى جادويى با چيزى يكسان قلمداد مى‏شود كه آدمى گمان مى‏كند مقاومت طبيعى ابژه است.در اينهمانگويى قتلى دوگانه صورت مى‏گيرد: آدمى عقلانيت را مى‏كشد چون در برابر او مقاومت مى‏كند; آدمى زبان را مى‏كشد چون به او خيانت مى‏كند.اينهمانگويى در لحظه موعود ضعف مى‏كند، زبان‏پريشى ( aphasia) نجات‏دهنده است، مرگ است‏يا شايد كمدى، بازنمايى خشم‏آلوده حقوق واقعيت است‏بر زبان.از آنجا كه اينهمانگويى جادويى است البته فقط مى‏تواند در پس استدلال قدرتمندان پناه گيرد.بنابراين والدين هنگامى كه صبر و حوصله‏شان تمام مى‏شود به كودكى كه مدام در پى پرسش از تبيينهاست پاسخ مى‏دهند: «براى اينكه همين است كه همين است.» يا حتى بهتر : دليلش اينه كه اينه - عملى جادويى كه شرمنده خود است و لفظا ژست عقلانيت‏به خود مى‏گيرد و بلافاصله عقلانيت را رها مى‏سازد و باور مى‏كند كه بيانگر عليت است چرا كه كلمه‏اى را بر زبان رانده است كه معرف آن است [ يعنى همان براى اينكه يا دليلش، كه در بالا به آن اشاره شد ] .اينهمانگويى گواهى است‏بر سوءظن عميق به زبان، زبانى كه رد شده است چون شكست‏خورده است.اينك هرگونه طرد زبان نوعى مرگ است.اينهمانگويى جهانى مرده و ساكن را خلق مى‏كند.

5- نه اين و نه آن گرى (21) .منظور من آن صورت نوعى اسطوره‏شناختى است كه مشتمل است‏بر بيان دو چيز متضاد و تراز كردن يكى با ديگرى تا بتوان هر دو را رد كرد (من نه اين را مى‏خواهم نه آن را) .اين صورت بلاغى در كل صورتى بورژوايى است زيرا كه به شكل مدرن ليبراليسم وابسته است.ما در اينجا باز با تمثيل كفه‏هاى ترازو روبه‏رو مى‏شويم: واقعيت نخست‏به چيزهاى شبيه به هم و مشابه‏ها فروكاسته مى‏شود; سپس توزين مى‏شود; دست‏آخر از شر هر دو كه به طور برابر روشن و مشخص شده‏اند رهايى يافته مى‏شود.در اينجا نيز رفتارى جادويى وجود دارد: هر دو طرف كنار گذاشته مى‏شوند زيرا كه انتخاب ميان آنها كارى نامطلوب است; آدمى روى از واقعيتى تحمل‏ناپذير برمى‏گرداند، آن را به دو امر متضاد فرومى‏كاهد كه از آن جهت‏يكديگر را متعادل مى‏كنند كه صرفا امرى صورى‏اند و از تمامى وزن خاص آنها آسوده مى‏شود.نه اين و نه آن گرايى مى‏تواند اشكال خوارشده‏اى داشته باشد: به عنوان مثال در ستاره‏بينى، همواره طالع سعد متساويا از پى طالع نحس مى‏آيد، آنها هميشه به شيوه‏اى دورانديشانه پيشگويى مى‏شوند آن هم در چشم‏اندازى كه يكديگر را جبران يا خنثى كنند.تعادل نهايى ارزشها و زندگى و سرنوشت و غيره را از حركت مى‏اندازد.آدمى ديگر نيازى به انتخاب ندارد بلكه فقط بايد تاييد و تصديق كند.

6- كمى كردن كيفيت (22) .اين صورت بلاغى صورتى است كه به شيوه‏اى پنهان در همه صورتهاى قبلى وجود دارد.اسطوره با تقليل كيفيت‏به كميت فكر و هوش را اقتصادى مى‏كند; واقعيت را ارزانتر مى‏فهمد.من مثالهاى چندى از اين مكانيسم را به دست داده‏ام، مكانيسمى كه اسطوره‏شناسى بورژوايى - و خاصه پتى بورژوايى - در كاربست آن به واقعيتهاى زيبايى‏شناختى درنگ نمى‏كند، واقعيتهايى كه آنان از سوى ديگر بر آنند كه حاكى از جوهرى غيرمادى است.تئاتر بورژوايى مثال خوبى از اين تضاد است: از يك سو تئاتر به عنوان جوهرى عرضه مى‏شود كه نمى‏تواند به هيچ زبانى تقليل يابد و خود را فقط به شهود به دل آشكار مى‏كند.تئاتر به سبب اين كيفيتش شانى عصبى (irritable dignity) كسب مى‏كند (به شيوه علمى سخن گفتن از تئاتر به جرم «ضد جوهر بودن‏» (lese-essence) قدغن مى‏شود; يا فزونتر، هر نوع نگرش فكرى به تئاتر تحت عناوين علم‏گرايى يا زبان فضل‏فروشانه فاقد اعتبار قلمداد مى‏شود) .از سوى ديگر هنر دراماتيك بورژوايى بر كمى كردن ناب جلوه‏هاى نمايشى‏اش مبتنى است: مدارى كامل از ظواهر شمارش‏پذير برابريى كمى ميان قيمت‏بليط و اشكهاى بازيگر يا تجملات [ دكور ] صحنه برقرار مى‏سازد.به عنوان مثال آنچه اخيرا از طبيعى بودن بازيگر مراد مى‏شود بيش از همه‏چيز كميت چشمگير جلوه‏هاى نمايشى است.

7- گزارش (23) .اسطوره‏ها به ضرب‏المثلها گرايش دارند.اسطوره‏ها در اين صورت بلاغى منافعى را سرمايه‏گذارى مى‏كنند كه به نفس جوهرش مقيد هستند: عام‏گرايى، رد هر نوع تبيين، [ پذيرش ] سلسله‏مراتب تغييرناپذير جهان.اما بايد دوباره ميان زبان - ابژه و فرازبان تمايز قائل شويم.ضرب‏المثلهاى قديمى و مردمى هنوز از جهان به عنوان ابژه دركى ابزارى دارند.گزارشى روستايى همچون «هوا خوب است‏» پيوندى واقعى با مفيد بودن هواى خوب را مد نظر دارد.اين گزاره آشكارا گزاره‏اى تكنولوژيك است; در اينجا كلمه به رغم داشتن شكل عام و انتزاعى راه را براى اعمال باز مى‏كند و خود را به نظمى سازنده وارد مى‏سازد: كشاورز درباره هوا سخن نمى‏گويد، «آن را عمل مى‏كند» ; آن را به درون كار خويش فرومى‏كشد.تمامى ضرب‏المثلهاى عاميانه ما مبين گفتارى فعال هستند كه به تدريج در قالب گفتارى تاملى منجمد شده‏اند اما فقط در جايى كه تامل محدود شده و به گزارش فروكاسته شده باشد و - به اصطلاح - ترسو و دورانديش شده باشد و به تنگى تجربه را در آغوش كشيده باشد.ضرب‏المثل‏هاى عاميانه بيش از آنكه ابراز كنند، پيش‏بينى مى‏كنند; آنها گفتار بشريتى باقى مى‏مانند كه در حال ساختن خود است نه بشريتى كه هست. گزين‏گويه‏هاى بورژوايى از سوى ديگر به فرازبان تعلق دارند; آنها زبان مرتبه دومى هستند كه وابسته به موضوعاتى هستند كه از قبل مهيا شده‏اند.شكل كلاسيك آنها مثل (Maxim) است.در اينجا گزاره ديگر متوجه جهانى كه بايد ساخته شود نيست‏بلكه بايد بر جهانى سايه گستراند كه از قبل ساخته شده است و رد پاهاى اين ساخته شدن را با ظاهرى بديهى از جاودانگى بپوشاند: [ گزارش ] نوعى ضدتبيين است، معادل موقرانه اينهمانگويى است، معادل همان براى اينكه مستبدانه‏اى است كه والدين محتاج معرفت آن را آماده فروكوفتن بر سر بچه‏هاى خود نگه مى‏دارند.بنيان گزارش بورژوايى عقل سليم است‏يعنى حقيقتى كه با دستور خودسرانه كسى كه آن را مى‏گويد ساقط مى‏شود.

من اين صور بلاغى را بدون در نظر گرفتن نظمى خاص برشمردم.ممكن است صور بسيار ديگرى نيز وجود داشته باشند; برخى مى‏توانند كهنه شوند و برخى ديگر مى‏توانند پديد آيند.اما بديهى است صورى كه در اينجا برشمرده شده‏اند، به همان‏گونه كه هستند، به دو طبقه بزرگ تقسيم مى‏شوند، صورى كه همچون نشانه‏هاى صور فلكى (Zodical Signs) جهان بورژوايى هستند: جوهرها و مقياسها (توزين‏كردنها) .ايدئولوژى بورژوايى به طور مداوم محصولات تاريخ را به انواع جوهرى تغييرشكل مى‏دهد و همانطور كه ماهى مركب جوهر خود را بيرون مى‏پاشد تا از خود محافظت كند [ ايدئولوژى بورژوايى ] نمى‏تواند متوقف شود مادام كه ساخته‏هاى بى‏وقفه جهان را تيره و تار كند و اين جهان را در قالب ابژه‏اى تثبيت كند كه تا ابدالاباد بتوان مالك آن بود و غناهايش را فهرست‏بندى كرد و به ذهن سپرد و به واقعيت جوهرى ناب را تزريق كرد كه دگرگونيهاى آن و كشش آن به سوى اشكال ديگرى از هستى را متوقف سازد; و اين غناها زمانى كه تثبيت و منجمد شدند دست‏آخر قابل شمارش و اندازه‏گيرى نيز خواهند شد.اخلاق بورژوايى اساسا به توزين كردن خواهد انجاميد و جوهرها در كفه‏هاى ترازويى قرار خواهند گرفت كه انسان بورژوا شاهين ساكن و بى‏حركت آن باقى خواهد ماند; زيرا كه هدف اسطوره‏ها ساكن و بى‏حركت‏ساختن جهان است: آنها مى‏بايست نظمى جهانى را پيش بنهند و تقليد كنند كه سلسله‏مراتب مالكيتها را يك بار براى هميشه تثبيت كرده است.بنابراين آدمى هر روز و هر جا به دست اسطوره‏ها متوقف مى‏شود و اين اسطوره‏ها او را به نمونه نخستين ساكنى ارجاع مى‏دهند كه به جاى او زندگى مى‏كند و او را همچون انگل درونى عظيمى خفه مى‏كند و محدوده‏اى تنگ براى فعاليتهاى او در نظر مى‏گيرد، محدوده‏اى كه آدمى در آن اجازه مى‏يابد بدون آنكه جهان را به هم بريزد، رنج‏بكشد.شبه‏طبيعت‏بورژوايى در معناى كامل خود مانعى است‏براى آنكه انسان خود را خلق كند.اسطوره‏ها چيزى نيستند مگر اين اغواگرى بى‏وقفه و خستگى‏ناپذير، مگر اين خواست موذيانه و انعطاف‏ناپذير كه آدميان خود را در آن تصويرى بازشناسند - كه ابدى است اما مهرى تاريخى بر پيشانى دارد - كه روزى از آنها ترسيم شده است اما انگار براى تمامى زمانهاست; زيرا كه طبيعت - كه در آن، آنان به بهانه جاودانه شدن زندانى گشته‏اند - چيزى به جز كاربرد نيست و همين كاربرد است كه هرچند كه سر به فلك كشيده باشد، آنان بايد در دستش گيرند و تغييرش دهند.

ضرورت و محدوديتهاى اسطوره‏شناسى

بايد به عنوان مقدمه سخنانى كوتاه درباره خود اسطوره‏شناس بگويم.اين واژه، واژه‏اى بسيار بزرگ و از خودمطمئن است اما مى‏توان پيش‏بينى كرد كه اسطوره‏شناس - اگر اساسا چنين كسى وجود داشته باشد - با دشواريهايى اگر نه در روش حداقل در احساس روبه‏رو خواهد بود.البته اين امر حقيقت دارد كه او دشواريى در اين مورد نخواهد داشت كه احساس كند كار او موجه است. اسطوره‏شناس هر اشتباهى هم كه بكند يقينا در ساختن جهان شركت‏خواهد كرد.اسطوره‏شناس با توجه به اين اصل كه آدمى در جامعه بورژوايى در هر پيچ و خمى به طبيعتى كاذب درمى‏غلتد مى‏كوشد تا باز در پس خنثى بودن و معصوم بودن مفروض ساده‏ترين و غيرپيچيده‏ترين روابط، بيگانگى ژرف و عميقى را بيابد كه اين خنثى بودن و معصوميت مى‏خواهد آن را به آدمى بقبولاند.بنابراين نامستور ساختنى كه اسطوره‏شناسى بدان دست مى‏يازد كنشى سياسى است كه بر مبناى ايده مسئوليت زبان بنا شده است و بنابراين آزادى زبان را اصل مسلم فرض مى‏گيرد.يقينا در اين معنا اسطوره‏شناسى با جهان نه بدان‏گونه كه ست‏بلكه بدان‏گونه كه مى‏خواهد خلق كند از در هماهنگى درمى‏آيد (برشت‏براى توضيح اين امر واژه مبهم كارآيى در اختيار داشت: Einverstandnis فهميدن واقعيت و همدستى با آن در عين حال) .

اين هماهنگى توجيه‏كننده اسطوره‏شناس است اما او را خرسند نمى‏سازد; منزلت او اساسا منزلتى باقى مى‏ماند طردشده.ابعاد سياسى توجيه‏گر اويند اما اسطوره‏شناس هنوز از آن [ سياست ] فاصله دارد.گفتار او نوعى فرازبان است، چيزى را «عمل نمى‏كند» ; حداكثر نامستور و افشا مى‏كند - آيا مى‏كند؟ به چه كسى؟ وظيفه او همواره مبهم و گنگ باقى مى‏ماند و ريشه اخلاقى‏اش جلوى او را مى‏گيرد.او فقط مى‏تواند نيابتا كنش انقلابى را بزيد.از اين رو خصلت‏خودآگاه كاركرد او - كاركردى كه اندكى نامنعطف و موشكافانه است - گيج‏كننده و به غايت‏ساده‏شده است، يعنى دو خصوصيتى كه مشخصه هر نوع رفتار فكريى است كه آشكارا بنيانى سياسى داشته باشد (انواع «نامتعهد» ادبيات بى‏نهايت «الگانت‏» تر، = elegant) ظريف) هستند; آنها سر جاى خود در فرازبان نشسته‏اند) .

اسطوره‏شناس همچنين خود را از تمامى مصرف‏كنندگان اسطوره جدا مى‏سازد و اين امر مساله كم‏اهميتى نيست.اگر اين جدايى مربوط به بخشى از مردم مى‏شد ايراد چندانى نداشت.28 اما زمانى كه اسطوره تمامى مردم را در بر گيرد، اسطوره‏شناس اگر بخواهد اسطوره را آزاد كند بايد از تمامى جمعيت‏بيگانه شود; و هر اسطوره‏اى كه درجه‏اى از عاميت را دارا باشد در واقع مبهم و گنگ است زيرا كه مبين بشريت كسانى است كه چون چيزى در دست ندارند آن را استقراض كرده‏اند.براى رمزگشايى مسابقه دوچرخه‏سوارى فرانسه يا «شراب فرانسوى خوب‏» آدمى بايد خود را از تمامى كسانى جدا سازد كه اينها سرگرمشان كرده يا سرحالشان آورده است.اسطوره‏شناس محكوم است كه در اجتماعى نظرى زندگى كند; براى او در اجتماع بودن، در بهترين حالت، صادق بودن است: نهايت اجتماعى بودن او در نهايت اخلاقى بودن او نهفته است.پيوند او با جهان از نوع طعنه و ريشخند است.

بايد فزونتر رفت: از لحاظى اسطوره‏شناس از همان تاريخى كنار گذاشته مى‏شود كه به نام آن مدعى عمل كردن است.تخريب و انقطاعى كه او در زبان جامعه به وجود مى‏آورد براى او امرى مطلق است و وظيفه او را كه بر لبه ايستادن است‏به او ابلاغ مى‏كند: او بايد اين وظيفه را انجام دهد بدون اينكه اميدى به بازگشت‏يا دريافت مزدى داشته باشد.براى او قدغن شده است كه تصور كند جهان به طور انضمامى به چيزى ماننده خواهد بود، آن هم هنگامى كه موضوع بلاواسطه نقد او ناپديد شود.يوتوپيا براى او تجملى ناممكن است: او وسيعا شك مى‏كند كه حقايق فردا درست وارونه دروغهاى امروز خواهند بود.تاريخ هرگز پيروزى صاف و ساده چيزى به ضد خود را تضمين نمى‏كند; تاريخ درحالى‏كه خود را مى‏سازد راه‏حلهاى تصورناكردنى و تركيبهاى پيش‏بينى‏ناكردنى را آشكار مى‏سازد.اسطوره‏شناس حتى موقعيتى شبيه به موقعيت‏حضرت موسى ندارد: او سرزمين موعود را نمى‏تواند ببيند.براى او امور مثبت فردا را، امور منفى امروز كاملا پنهان كرده‏اند.تمامى ارزشهاى كارهايى كه او انجام مى‏دهد به نظرش همچون اعمالى تخريب‏آميز جلوه‏گر مى‏شوند.تخريب چنان به جان ارزشها مى‏افتد كه چيزى از آنها باقى نمى‏ماند.سن ژوست (Saint-Just) با گفته‏اى غريب همين درك ذهنى از تاريخ را بيان كرده است، گفته‏اى كه در آن بذر بارور آينده چيزى نيست مگر ويرانى - عميقترين ويرانى - زمان حاضر : «آنچه جمهورى را تاسيس مى‏كند نابودى كامل هر آن چيزى است كه مخالف آن است.» به گمان من اين گفته را نبايد در اين معناى پيش پا افتاده فهميد كه: «آدمى بايد قبل از بازسازى راه را هموار سازد.» رابطه (copula) در جمله سن‏ژوست معنايى تام دارد: براى چنين كسى شب ظلمانى ذهنيى از تاريخ وجود دارد، جايى كه ويرانى جوهرى گذشته به جو هر آينده تبديل مى‏شود.

طردى ديگر كه آخرين طرد است اسطوره‏شناس را تهديد مى‏كند: او مداوما با اين خطر مواجه است كه سبب شود واقعيتى كه مى‏خواهد از آن محافظت كند، ناپديد شود.سواى هر نوع گفتارى ماشين ستروئن D.S.19 شيئى است كه از حيث تكنولوژيك تعريف شده است: سرعت معينى دارد، با هوا به گونه‏اى مشخص برخورد مى‏كند و جز آن.اسطوره‏شناس نمى‏تواند از اين نوع واقعيت‏سخن بگويد; مكانيك و مهندس و حتى استفاده‏كننده «ابژه را مى‏گويند» ; اما اسطوره‏شناس محكوم به فرازبان است.اين طرد از قبل نامى داشته است: همان چيزى است كه ايدئولوژيسم ناميده شده است.ژدانوفيسم آن را در آثار اوليه لوكاچ در زبان‏شناسى مار، در آثارى همچون آثار بنيشو يا گلدمن محكوم كرد (بدون آنكه در ضمن اثبات كند كه اين امر فعلا اجتناب‏پذير است) و در تقابل با آن، تودارى و كم‏حرفى واقعيتى را نهاد كه ايدئولوژى دسترسى به آن ندارد، درست مثل زبان از نظر استالين (24) كه ايدئولوژى به آن دسترسى ندارد.البته اين امر حقيقت دارد كه ايدئولوژيسم تضادهاى واقعيت‏بيگانه‏شده را نه با تركيب بلكه با قطع عضو حل مى‏كند (اما ژدانوفيسم حتى آن را حل نمى‏كند) : شراب به طور عينى خوب است و در عين حال خوبى شراب اسطوره‏اى است; و معما در همين‏جا نهفته است.اسطوره‏شناس تا آنجايى كه مى‏تواند از اين مخمصه بيرون مى‏آيد، او به خوبى شراب مى‏پردازد نه به خود شراب، همانطور كه مورخ به ايدئولوژى پاسكال مى‏پردازد نه به خود انديشه‏ها. (25) 29

به نظر مى‏رسد كه اين امر دشواريى است كه در زمانه ما مدخليت دارد و هنوز فقط يك انتخاب ممكن در برابر آن وجود دارد و اين انتخاب فقط پذيراى دو روش است كه هر دو به يكسان افراطى هستند: يا ارائه واقعيتى كه تماما در برابر تاريخ نفوذناپذير است و ايدئولوژيزه كردن آن; يا برعكس ارائه واقعيتى كه در غايت رخنه‏ناپذير و تقليل‏ناپذير است و - در اين مورد - شعرى ساختن آن.در يك كلام هنوز نمى‏توانم تركيبى ميان ايدئولوژى و شعر را متصور شوم. (منظور من از شعر به شيوه‏اى كلى جستجو براى معناى شفاف و بيگانه‏نشدنى چيزهاست.) اين واقعيت كه ما نمى‏توانيم ترتيبى بدهيم تا چيزى بيش از دركى نااستوار از واقعيت‏به دست آوريم، بدون شك ميزان بيگانگى حال حاضر ما را به دست مى‏دهد: ما مدام ميان ابژه و رمزگشايى از آن در نوسانيم، ناتوان از ارائه كليت آن; زيرا كه اگر ما در ابژه رخنه كنيم آن را آزاد مى‏سازيم اما تخريبش مى‏كنيم; و اگر وزن كامل آن را بازشناسيم احترامش مى‏گذاريم اما آن را به گونه‏اى احيا مى‏كنيم كه هنوز رمزآلوده است.به نظر مى‏رسد كه ما براى مدت زمانى محكوم شده‏ايم كه همواره به شيوه‏اى افراطى از واقعيت‏سخن بگوييم.اين امر احتمالا به سبب آن است كه ايدئولوژيسم و ضد آن، گونه‏هايى از رفتارند كه هنوز جادويى‏اند و شكاف در جهان اجتماعى آنها را وحشت‏زده و نابينا و مجذوب ساخته است.اما هنوز اين آن چيزى است كه ما بايد در پى‏اش برويم: آشتى ميان واقعيت و آدميان، ميان توصيف و تبيين، ميان موضوع و معرفت.

1956

-----------------------------------------------------------------

اين مقاله ترجمه‏اى است از فصل پايانى كتاب زير:

Roland Barthes (1976), "MythToday" in Mythologies Norwich, Paladin.

مترجم كوشيده است تا آنجا كه مترجم انگليسى سبك و سياق رولان بارت را حفظ كرده است، او نيز آن را حفظ كند.مطابقت اين اثر بجز در موارد معدودى با اصل فرانسوى آن ميسر نشد.

=============================================

يادداشتها :

1.معانى بى‏شمار ديگرى از واژه «اسطوره‏» را مى‏توان در برابر اين تعريف نهاد، اما من سعى كرده‏ام كه چيزها را تعريف كنم نه واژگان را.

2.تحول تبليغات و جرايد ملى و راديو و اخبار مصور - حال بقاياى مناسك گوناگون ارتباطات كه بر نمودهاى اجتماعى حاكم‏اند به كنار - تحول علم نشانه‏شناسانه را به امرى عاجلتر از هميشه بدل كرده است.در طول فقط يك روز، واقعا از چه جاهاى غيردلالت‏كننده‏اى مى‏گذريم؟ بسيار اندك، اغلب هيچ.اكنون من اينجا هستم روبه‏روى دريا; حقيقت اين است كه دريا هيچ پيامى ندارد.اما در ساحل چه مصالح و موادى براى نشانه‏شناسى نهفته است! پرچم‏ها و نوشته‏هاى تبليغاتى و علائم و ايماها و تابلوهاى راهنما و لباسها و حتى برنزه‏شدن [ تغييررنگ ناشى از آفتاب گرفتن ]، كه پيامهايى بسيار براى من‏اند.

3.مفهوم واژه (كلمه = (Word يكى از مناقشه‏برانگيزترين مفاهيم در زبان‏شناسى است.من اينجا آن را به سبب سادگى مورد استفاده قرار مى‏دهم.

4. Tel Quel, II.

5.يا شايد چينى‏ات ?(sinity) درست مثل لاتين/لاتينى‏ات باسك/ x ، باسكى‏ات x

(Latin / Latinity = Basque / x,x/ = Basquity

6. مى‏گويم «در اسپانيا» چون در فرانسه رشد پتى‏بورژوازى باعث‏شده است كه مجموعه‏اى از معمارى «اسطوره‏اى‏» شاله باسكى رونق يابد.

6.از حيث اخلاقى، آنچه در اسطوره باعث پريشانى خيال مى‏شود دقيقا اين است كه شكل آن انگيزش‏مند است.اگر «سلامت‏» زبان وجود داشته باشد، عبارت است از دلبخواهى و قراردادى بودن نشانه كه بنيان آن نيز هست.آنچه در اسطوره حال به هم زن است توسل آن به طبيعت كاذب است و نيز وفور اشكال دلالت‏كننده، همچون در چيزهايى كه قابل استفاده بودن خود را با ظاهرى طبيعى مى‏آرايند.خواست‏سنجش دلالت‏به گونه‏اى كه طبيعت ضامن كامل آن باشد مسبب نوعى غثيان است: اسطوره بسيار غنى است و آنچه در آن افراطى است، دقيقا، انگيزش آن است.اين غثيان، غثيانى است كه من در برابر هنرهايى احساس مى‏كنم كه از انتخاب ميان طبيعت و ضدطبيعت‏سر باز مى‏زنند و طبيعت را به عنوان ايدئال و ضدطبيعت را به عنوان اقتصاد مورد استفاده قرار مى‏دهند.نوعى پستى در عدم تعهد به عقيده يا عملى واحد وجود دارد.

7.آزادى در انتخاب آنچه آدمى بايد توجه خود را به آن معطوف كند مساله‏اى است كه به قلمرو نشانه‏شناسى تعلق ندارد، بلكه به موقعيت انضمامى مساله وابسته است.

8.ما نامگذارى شير را به عنوان مثال ناب دستورزبان لاتين مى‏پذيريم زيرا كه ما به عنوان افراد بالغ موضعى خلاق در نسبت‏با آن داريم.بعدها به مساله ارزش پس‏زمينه در اين طرح اسطوره‏اى بازخواهم گشت.

9.برعكس، شعر كلاسيك برحسب چنان هنجارهايى مى‏تواند نظام اسطوره‏اى قدرتمندى باشد زيرا كه اين شعر بر معنا مدلولى اضافى تحميل مى‏كند كه عبارت از همان قواعد نظم (regularity) باشد.به عنوان مثال، شعر الكساندرى داراى ارزش است، هم به عنوان معناى گفتمان و هم به عنوان دال كلى جديد كه همان دلالت‏شعرى آن است.موفقيت، زمانى كه حاصل شود، ناشى از درجه تركيب آشكار هر دو نظام است.مى‏توان مشاهده كرد كه ما به هيچ وجه با هماهنگى ميان محتوا و شكل سروكار نداريم بلكه با جذب الگانت (ظريف (elegant يك شكل در ديگرى روبه‏روييم.منظور من از الگانس اقتصاديترين نحوه استفاده از ابزارهايى است كه به كار گرفته مى‏شود.به سبب سوءاستفاده‏اى طولانى است كه معنا با محتوا عوضى گرفته مى‏شود.زبان هرگز چيزى نبوده است مگر نظامى از اشكال، و معنا خود نوعى شكل است.

10.ما در اينجا باز با معنا در معناى سارترى كلمه سروكار داريم، به عنوان كيفيت طبيعى چيزها، كه در خارج از نظام نشانه‏شناسانه جاى گرفته است (ژنه مقدس) .

11.سبك (style) حداقل زمانى كه آن را در كتاب درجه صفر نوشتار تعريف كردم شكل نبود و به قلمرو تحليل نشانه‏شناختى ادبيات تعلق نداشت.در واقع سبك جوهرى است كه مداوما با شكلى‏شدن (formalization) تهديد مى‏شود.در آغاز مى‏توان گفت كه سبك كاملا مى‏تواند به شيوه نگارش فروغلتد; نگارشى از «نوع مالرو» حتى نزد خود مالرو وجود دارد.بعد، سبك همچنين مى‏تواند به زبان ويژه‏اى مبدل شود كه نويسنده از براى خود و فقط براى خود استفاده كند.سبك، سپس، به نوعى اسطوره تنهاخودى (solpsistic) بدل مى‏شود، زبانى كه نويسنده با آن با خود صحبت مى‏كند.فهم اين نكته آسان است كه در چنان درجه‏اى از تصلب، سبك خواهان رمزگشايى مى‏شود.آثار جى.پى.ريچارد مثالهاى خوبى از نقد ضرورى سبكها هستند.

12.وجه شرطى، از آن جهت كه زبان لاتين با استفاده از وجه شرطى است كه مى‏تواند «اسلوب غيرمستقيم گفتمان‏» را بيان كند، ابزارى ستودنى از براى اسطوره‏زدايى است.

13.پارى - ماچ به ما مى‏گويد كه «سرنوشت‏سرمايه‏دارى ثروتمند ساختن كارگران است.» 14.واژه «سرمايه‏دارى‏» تابوست نه از حيث اقتصادى بلكه از حيث ايدئولوژيك; و احتمالا نمى‏تواند وارد اصطلاحات بازنمونهاى بورژوايى شود.فقط در مصر دوران فاروق بود كه دادگاهى مى‏توانست‏با عباراتى طويل فرد زندانى را به سبب «توطئه ضدسرمايه‏دارى‏» محكوم كند.

15.بورژوازى هرگز از واژه «پرولتاريا» استفاده نمى‏كند كه بنا به فرض اسطوره‏اى دست‏چپى است، مگر زمانى كه منافعش اقتضا كند كه تصور كند كه پرولتاريا را حزب كمونيست‏به گمراهى كشانده است.

16.شايان توجه است كه دشمنان بورژوازى در حيطه اخلاق و زيبايى‏شناسى در اغلب اوقات يا نسبت‏به نيات سياسى آن بى‏اعتنا هستند يا به آن تعلق‏خاطر دارند.برعكس، دشمنان سياسى بورژوازى محكوم كردن اساسى بازنماييهاى آن را به غفلت مى‏سپارند; آنها اغلب تا به آنجا پيش مى‏روند كه با بورژواها شريك مى‏شوند.اين گوناگونى حملات به نفع بورژوازى تمام مى‏شود زيرا كه به او رخصت مى‏دهد تا نام خود را پنهان كند.بورژوازى را مى‏بايست فقط با تركيب نيات و بازنمودهايش شناخت و فهميد.

17.گونه‏هايى از انسان ويران مى‏تواند وجود داشته باشد كه فاقد هر نظمى است (به عنوان مثال يونسكو) .اين امر به هيچ رو بر امنيت جوهرها تاثير نمى‏گذارد.

18.القاى محتوايى جمعى براى تخيل همواره امرى غيرانسانى بوده است آن هم نه فقط به اين سبب كه رؤيا بافتن جوهر زندگى را در قالب تقدير خلاصه مى‏كند، بلكه همچنين از اين رو كه رؤياها فقير شده‏اند و جان‏پناه امر غايب‏اند.

19. «اگر آدميان و وضعيتهاى آنان در ايدئولوژى همچون در جعبه سياه (Camera obsivra) [دوربين عكاسى] باژگونه به نظر مى‏رسند، اين پديده ناشى از فرآيند حياتى تاريخى آنان است...» (ماركس، ايدئولوژى آلمانى) .

20.به «اصل لذت‏» انسان فرويدى مى‏توان «اصل روشنى‏» انسان اسطوره‏شناسانه را افزود.تمامى ابهام اسطوره در همين‏جاست: روشنى آن وجدآميز است.

21.نگاه كنيد به ماركس و مثال درخت گيلاس (ايدئولوژى آلمانى) .

22.شايان توجه است كه خروشچفيسم خود را نه به عنوان تغييرى سياسى، بلكه اساسا و فقط به عنوان تغيير مسلكى زبانى عرضه كرد، اما تغيير مسلكى ناقص، زيرا كه خروشچف استالين را از ارج انداخت اما او را تبيين نكرد، او را از نو سياسى نكرد.

23.امروزه مردم تحت استعمار هستند كه در موقعيت تمام و كمال اخلاقى و سياسى جاى گرفته‏اند كه ماركس آن را از آن پرولتاريا دانسته و توصيفش كرده بود.

24.تيراژ روزنامه‏ها داده‏اى ناكافى است.بقيه اطلاعات فقط برحسب تصادف به دست مى‏آيد.پارى - ماچ تركيب خوانندگان خود را برحسب استاندارد زندگى شخصى ساخته است (مساله مهم اين است كه پارى - ماچ جهت تبليغ دست‏به اين كار زده است) .در فيگارو ، 12 جولاى 1955، از هر 100 خواننده‏اى كه در شهر زندگى مى‏كنند، 53 نفر ماشين دارند، 49 نفر حمام و جز آن.درحالى‏كه ميانگين استاندارد زندگى در فرانسه چنين تخمين زده شده است: ماشين 22 درصد، حمام 13 درصد.قدرت خريد بسيار خوانندگان پارى - مارچ را مى‏توان از اسطوره‏شناسى اين جريده پيشگويى كرد.

25.ماركس: «...ما بايد به اين تاريخ توجه كنيم، زيرا كه ايدئولوژى يا در برداشت غلط از اين تاريخ و يا در قالب انتزاعى كامل از آن خلاصه مى‏شود» (ايدئولوژى آلمانى) .

26.ماركس: «...آنچه آنان را نمايندگان طبقه پتى‏بورژوا مى‏سازد اين است كه اذهان آنها و آگاهى آنها به وراى محدوده‏هايى كه اين طبقه براى خود تعيين كرده است، گسترش نمى‏يابد» (هجدهم برومر) .و گوركى: «پتى‏بورژوا كسى است كه خود را به هر كسى ترجيح مى‏دهد.» 27.آدمى نه فقط از مردم بيگانه مى‏شود، بلكه گاهى نيز دقيقا از موضوع اسطوره بيگانه مى‏شود.براى مثال، من براى آنكه از كودكى شاعرانه رمزگشايى مى‏كردم، به اصطلاح، مى‏بايست فاقد اعتماد به مينودروئه به كودك مى‏بودم.با توجه به اسطوره عظيمى كه او در آن گير افتاده بود، من مى‏بايست در او چيزى همچون حضور گشودگى و لطافت‏بالقوه را ناديده مى‏گرفتم.سخن گفتن به ضد دخترى كوچك كار خوبى نيست.

28.حتى در اينجا، در اين اسطوره‏شناسيها، دست‏به نيرنگ زده‏ام: با دريافتن اين‏كه كار مداوم براى تبخير واقعيت تا چه اندازه شاق است، شروع كرده‏ام تا آن را به افراط فشرده سازم و در آن جمع و جورى تعجب‏انگيزى را كشف كنم كه با شادمانى طعم خوشش را مز مزه مى‏كنم، و مثالهايى معدود از «روانكاوى جوهرى‏» درباره برخى موضوعات اسطوره‏اى به دست داده‏ام.

===================================

پى‏نوشت‏ها:

1) دختربچه شاعرى كه رولان بارت يكى از مقالات اسطوره‏شناسيهاى خود را به برخورد جامعه ادبى و مطبوعاتى با اشعار او اختصاص داده است.

2) كوئيپو طنابى بوده است كه اينكاها آن را براى ضبط وقايع تاريخى نگه مى‏داشتند و رشته‏هاى رنگينى براى نمايش جنگ يا وقايع ديگر به آن گره مى‏زدند.

3) واژه‏اى كه دال بر تخيل روشنى است كه به دنياى خارج فراافكنده مى‏شود و فقط در درون ذهن فرد جاى ندارد.همچنين به توانايى يا گرايش به فراافكندن تخيل به ويژه در كودكان حكايت مى‏كند.فردى را كه داراى چنين خصوصيتى است Eidetiker مى‏نامند. (به نقل از لغت‏نامه روانشناسى پنگوئن) .

4) تفاوت ميان جوهر و شكل تحت عناوين مختلف از زمان افلاطون و ارسطو به بعد مد نظر فيلسوفان بوده است.به نظر مى‏رسد كه حمله بارت متوجه كسانى باشد كه شكل را همان جوهر متصور مى‏شوند و بدين‏ترتيب آن را چيزى فارغ از زمان مى‏پندارند، مثل نوكانتى‏ها و خاصه گئورگ زيمل.از نظر زيمل رابطه «دوتايى‏» كه شكلى بى‏زمان است مى‏تواند در طول زمان محتواهاى مختلفى به خود گيرد يا حتى در زمان‏واحد محتواهاى مختلفى را دارا باشد.مثلا رابطه زن و شوهر، دو مؤسسه، دو كشور، جملگى مى‏توانند محتواهاى «شكل بى‏زمان رابطه دوتايى‏» باشند.رئاليسم ژدانفى نيز به شيوه‏اى ديگر به همين‏گونه عمل مى‏كند.رئاليسم شكلى جوهرى ادبيات سوسياليستى است.چيزى كه بارت به هيچ‏وجه آن را نمى‏پذيرد.وى زمانى كه به رابطه شكل و تاريخ اشاره مى‏كند در واقع مى‏خواهد همين جوهرى بودن شكل را مردود اعلام كند. - م.

5) منظور فردينان دوسوسور، زيگموند فرويد و ژان پل سارتر است.

6 Second form in French Lycce)

اينجانب نه از نظام دبيرستانى آن زمان فرانسه اطلاع دارم نه از نظام فعلى ايران.از كسانى هم كه مساله را پرسيدم چندان چيزى عايدم نشد، چون مساله چندان مهم نبود آن را به همين شكل ترجمه كردم. - م.

7) معناى فارسى آن كلبه است، اما آن را نبايد با كلبه‏هاى معمول خودمان يكى گرفت.يعنى همان اتاقك گاه‏گلى.

8) ايدئوگراف = ايدئوگرام: نشان، رمز، نشانى كه به جاى نوشته به كار مى‏رود. (حييم)

9) طوقى نوعى يقه كوچك از پارچه سفيد لطيف است و ظاهرا در دوره مولير طبيبان از آن استفاده مى‏كرده‏اند.

10. :The [fall] در اينجا به حرف تعريف The تاكيد شده است كه ترجمه آن ميسر نيست، منظور همين سقوط خاص ست‏يعنى سقوط قيمتها. - م.

11-12) ما در ترجمه ناگزيرم كه thefall را به سقوط ترجمه كنيم و حرف تعريف آن را كه مشخص‏كننده سقوط است‏حذف كنيم. اما از نظر بارت‏نسبت دلالت‏با اين حرف تعريف اهميت دارد.

13) فرمول مشهور اينشتين كه به قول بارت به اسطوره بدل شده است.

14) معمار فرانسوى در قرن نوزدهم كه ساختمانهاى قرون وسطايى را نوسازى و بازسازى كرد.

15) اين جمله هم در متن انگليسى آن مبهم بود هم در متن فرانسوى آن.موريارتى يكى از شارحان آثار بارت در فصل مربوط به «اسطوره‏ها» اتفاقا به اين جمله اشاره كرده و آن را چنين تفسير كرده است: ماشين‏نويسى كه درآمد اندكى دارد مى‏تواند در مراسم پرشكوه عروسى بورژوايى خود را عروس آن مجلس متصور شود. - م.

16. inoculation

17. The Privation of History

18. Identification

19) گاستن دومينيچى كشاورزى بود كه در سال 1952 سر جك دراموند و زن و دخترش را كه نزديك مزرعه او چادر زده بودند به قتل رساند.رولان بارت در يكى از اسطوره‏شناسيهاى خود به محكمه او مى‏پردازد و به عدم مفاهمه زبانى ميان كل مسئولان دادگاه با او اشاره مى‏كند.از نظر بارت مسئولان دادگاه كه به زبان فرانسوى رسمى تكلم مى‏كنند و آموزش كلاسيك ديده‏اند از فهم زبان دهاتى دومينيچى عاجزند اما با قدرت با اتكا به همان زبان و روانشناسى رسمى او را محكوم مى‏كنند.وى در آخر مقاله خود مى‏افزايد كه همه ما دومينيچى بالقوه هستيم، نه به عنوان قاتل، بلكه به عنوان متهم; متهمى كه از زبان خود محروم شده است.

20. Tautology

21. Neither-Norism

22. The quantification of quality

23. The statement of fact

24) اشاره‏اى است‏به نظر عجيب و غريب استالين درباره زبان.ماركسيسم شوروى كار خود را بر اساس تقسيم‏بندى دگماتيك ميان زيربنا و روبنا استوار كرده بود: با تغيير زيربنا، روبنا نيز تغيير مى‏يابد.اما عده‏اى به سادگى پرسيدند چرا بعد از انقلاب زبان روسى تغيير نيافت؟ استالين وارد ميدان شد و پاسخ داد كه زبان واقعيتى صلب و تغييرناپذير است كه نه جزو زيربناست نه جزو روبنا! (قافيه چو تنگ آيد...) از اينجا ديگر افرادى مثل ژدانف مى‏توانستند نتيجه بگيرند كه تاريخ به زبان دسترسى ندارد.بارت بر آن است كه اين نظر خود نوعى اسطوره و فرازبان است.اما معماى بارت اين است كه اسطوره‏شناسى كه مى‏خواهد رخنه تاريخ و قدرت را در زبان نشان دهد خود ناگزير از استفاده از فرازبان است منتهى فرازبانى كه نامستور مى‏كند و تحريفها را برملا مى‏سازد. از آنجا كه به نظر بارت رسيدن به معناى شفاف و بيگانه‏نشده چيزها در زمانه حاضر ميسر نيست، اسطوره‏شناس بر لبه پرتگاهى قرار گرفته است كه واقعيت و آدميان، و توصيف و تبيين، و موضوع و معرفت را از هم جدا ساخته است و نتيجه مى‏گيرد كه اسطوره‏شناس در زمانه ما موجود مطرودى است و آينده نيز مهياگر هيچ نوعى اطمينانى نيست.اما از نظر بارت، اسطوره‏شناس نبايد اميد را از دست‏بدهد.تحول بعدى بارت و رفتن او به طرف پست‏مدرنيسم نشان داد كه او ديگر اساسا به معناى شفاف اعتقاد ندارد. - م.

25. Pensees) ، نام كتاب پاسكال.

------------------------------------------------

برگرفته ار فصلنامه ارغنون شماره 18، پاییز 1380،صص 85-135.

 

+ نوشته ٍS. R. Moarek Nejad |