محسن وزيري مقدم

تولد: مرداد ۱۳۰۳ تهران
اخذ مدرك نقاشي از دانشگاه تهران ۱۳۲۷
آغاز تحصيل در ايتاليا ۱۳۳۴
اخذ دانشنامه از آكادمي هنرهاي زيباي رُم ۱۳۳۸
شركت در بيش از ۵۰ نمايشگاه انفرادي و گروهي
شركت در سه دوره بيينال ونيز سالهاي۶۰-۶۲- ۱۹۵۸
مروري بر اثار در موزه هنرهاي معاصر در تهران ۱۳۸۳
كسب لوح افتخار «شخصيت اروپايي» ۲۰۰۶
پدربزرگ و پدر وزیری مقدم ارتشي و از افسران زمان قاجار و پهلوي بودند. و ايام كودكي و نوجواني وي در محيطي مرفه سپري ميشود. پدرش نمايشنامه مينوشت و اجرا ميكرد, گاهي نيز شعر ميگفت.به واسطهي شغل پدر كه نظامي بود, از سن چهارسالگي به اتفاق خانواده در شهرهاي بهبهان, اهواز, مريوان و رضائيه زندگي ميكند. خيلي زود و قبل از رفتن به مدرسه خواندن و نوشتن را فراميگيرد و وقتي هم كه وارد مدرسه ميشود, بيآنكه چندان زحمتي به خود بدهد, از شاگردان ممتاز ميشود. حافظهي بسيار قوي و حضور ذهني عالي داشت.
در كلاس سوم دبستان، معلم سرود، متوجه توانايي موسیقی در وي ميشود. امتيازي بزرگ كه به عقيدهي معلمش ميتوانست او را موسيقيدان قابلي كند. اين موضوع را به اطلاع پدرش ميرساند. ولي پدر, ذهنيتي كه از موسيقي و نوازندگي دارد مطربي است و اين را براي خانواده و اصل و نسب خود حقير ميشمارد و كاملاً مخالفت ميكند.
«من عاشق موسيقي بودم. بايد موسيقيدان ميشدم نه نقاش و اين حسرتي است كه بر دل من مانده است.»
وقتي وزیری مقدم پانزده سال داشت به رضاييه منتقل وبه اتفاق خانواده در آنجا ساكن ميشوند. در آنجا پدر به دختر جواني دل ميبندد و مادرش را طلاق ميدهد تا با آن دختر ازدواج كند. و اين آغاز سرگشتگيهاي بيپايان او ميشود. زن بابايجوان اختلاف سني كمي با محسن داشت و با بيمهري عجيبي آنها را از خود ميراند و اين بيمهري را هم رفتهرفته به پدر منتقل ميكند و سرانجام پدرش از او ميخواهد كه به تهران برود. از خانه رانده ميشود. به تهران ميرود. آغار تعطيلات تابستاني است و او تازه كلاس دهم را به پايان رسانده است.سال ۱۳۲۰, اوج تاثيرات جنگ دوم جهاني، حضور متفقين در ايران و سالهاي بحران و قحطي است. در تهران پيش مادربزرگ مادرياش ميرود. پيرزن بسيار محترم و اصيلي كه با مقرري اندكي روزگار خود را سپري ميكرد.
«من خيلي خجالت ميكشيدم كه پاي سفرهي او بنشينم، ولي جاي ديگري نداشتم. از همان آغاز به فكر راهي براي كسب درآمد بودم و از هيچ كار و كمكي در حق پيرزن دريغ نميكردم. كمكم تابستان به پايان ميرسيد و من ميبايست به هر طريقي كه شده, تحصيلاتم را ادامه دهم. اما با چه پولي و با چه حمايتي؟»
به پيشنهاد يكي از فاميلها در هنرستان كشاورزي كرج به صورت شبانهروزي و با هزينهي دولت ثبت نام ميكند. دوسال دورهي هنرستان را سپري ميكند.
«حتي پولي كه بتوانم با آن و براي ديدن مادر و خواهرم به تهران بيايم نداشتم و اين در حالي بود كه بستگان من آدمهاي متمول و سرشناسي بودند, ولي غرورم اجازه نميداد كه از آنها چيزي بخواهم
پروفسور آلماني كه رييس جنگلباني بود و علاقهي بسياري هم به ايران داشت، در هنرستان و در دفتر كارش, كلاس نقاشي داير كرد و به دانشآموزان علاقهمند، روش طراحي و نقاشي از گياهان را آموخت. من به گياهشناسي و جانورشناسي بسيار علاقهمند شده بودم. اين آقا كه متوجه علاقهي من شده بود از من خواست تا به كلاس او بروم. از روي تصاويري كه در اختيارم ميگذاشت, طرحهاي دقيقي ميكشيدم و او هم هر از گاهي نكاتي را يادآوري ميكرد. بعد از مدتي به من آبرنگ داد و روش كار با آن را آموخت. يك روز از او خواستم طرز كار با رنگ روغن ونيز نقاشي از صورت را به من ياد دهد. دستم را گرفت و به كنار راهپله برد. گفت: وزيري از اين پلهها برو بالا! من به آهستگي از پلهها شروع به بالا رفتن كردم. او گفت: اينجور نه، از پلهي اول برو پله آخر! گفتم: نميشود. گفت: هنر هم همين است. بايد قدم به قدم يادگرفت و اين اولين درس مهمي بود كه دربارهي هنر از او فرا گرفتم.»
تابستان فرا رسيد و محسن جايي براي رفتن نداشت. به او اجازهدادند كه در آنجا بماند. سال بعد براي هميشه از خانهي پدري رانده ميشود. و پيش مادرش كه نزد يكي از فاميلهايش زندگي ميكرد, ميرود. خوشبختانه آنجا با آغوش باز پذيرفته ميشود. كاري هم براي او فراهم ميكنند
«به كشيدن چهرهي آدمها از روي عكس خيلي علاقه داشتم و ياد گرفته بودم كه چگونه اين كار را با چهارخانه كردن عكس و مقوا انجام دهم. در لالهزار, يك نقاش ارمني مغازه داشت كه تابلوهاي منظره و صحنههاي روستايي و خلاصه آنچه مورد علاقه مردم بود, براي فروش ميكشيد. من هم هر وقت كه گذرم به مغازهي او ميافتاد, از پشت شيشه نقاشيها را با دقت نگاه ميكردم. يكبار او را در حال نقاشي از چهرهي سربازي ديدم. سرباز مقابلش نشسته بود و او روي بوم كوچكي چهرهاش را ميكشيد. از شباهتي كه بين تصوير و چهرهي سرباز ديدم واقعاً حيرت كردم. برايم غيرقابل تصور بود كه بتوان از روي واقعيت هم نقاشي كشيد. گريان آنجا را ترك كردم. گفتم خدايا اگر نقاشي اين هست پس من چهكار ميكنم؟»
وزيري مصمم بود تا به هر طريقي كه شده, تحصيلات عالي داشته باشد. بر حسب اتفاق با يكي از دوستانش برخورد ميكند او توصيه ميكند كه در دانشكدهي هنرهاي زيبا براي رشته نقاشي ثبت نام كند.
«من كه حتي يك بار هم از روي اشياء و واقعيت طراحي نكرده بودم، ميبايست پيكرهي درهم پيچيده ي برده را روي مقواي ۷۰×۱۰۰ و با ذغال طراحي مي كردم. از لحظهي شروع امتحان كه نُه صبح بود تا ساعت چهار عصر آخرين نفري بودم كه جلسه را ترك ميكردم، بدون اينكه حتي براي ناهار خوردن هم بيرون بروم، چند بار پيكره را كشيدم و پاك كردم. از هر كسي كه كنارم رد ميشد، درس ميگرفتم. آخر سر هم، كارم به قدري چرك و لكهلكه شده بود، كه ناچار مقواي ديگري خواستم و از نو كارم را ادامه دادم»
به هر تقدير وزيري در سال ۱۳۲۲ در دانشكدهي هنرهاي زيبا دانشگاه تهران پذيرفته ميشود.
اين سالها مصادف با اوج فعاليت احزاب كمونيست از جمله حزب توده در ايران است و حكومت شوروي (سابق) از طريق اين احزاب و عوامل خود فعاليت فرهنگي وسيعي در ايران به راه مياندازد. وفور كتابهاي نقاشي از آثار نقاشان رئاليست روسي در اين سالها گوشهاي از آن فعاليتها است و تأثير آنها را به راحتي ميتوان در تمايل نقاشان جوان و حتي آموزش حاكم بر دانشكدهي هنرهاي زيبا به شيوه ي نقاشان روسي شاهد بود. نوع قلمزني دانشجويان، انتخاب مضامين اجتماعي و كلاً برخورد شبه امپرسيونيستي حاكم بر آثار، گوشههايي از اين تأثيرات مي تواند باشد.
عليمحمد حيدريان و خانم امينفر اساتيد دانشكده هستند و با هنرمنداني نظير منوچهر شيباني، منصوره حسيني و سودابه گنجي همكلاس ميشود. ضمن اينكه هنوز كسي از دانشكده فارغالتحصيل نشده است و افرادي نظير حميدي، كاظمي، جواديپور، ضياءپوردر دانشكده تحصیل می کنند. بنابراين او با نقاشي از منظر ديگري آشنا مي شود. خيلي زود عالم نقاشي براي او وسيعتر ميشود، و كتابخانه مكان مهمي ميشود تا روح وي را تشنهتر كند.
«لباسهايم مندرس بودند و براي اينكه پول كمتري بابت غذا بدهم، بيرون از دانشكده غذا ميخوردم. با اين وجود خيلي از اوقات سيار من گرسنه ميماندم براي اينكه بتوانم طراحي كنم با هر وسيلهاي و در اغلب اوقات طراحي ميكردم. همكلاسهايم به من لقب ماشين طراحي داده بودند. به جاي ذغال طراحي از ذغال معمولي استفاده ميكردم. اغلب هم روي تختههاي بزرگي كه دانشجويان سال بالايي بعد از زيرسازي، پروژههاي خود را روي آنها انجام ميدادند، طراحي ميكردم. بارها و بارها روي هر تخته طراحي ميكردم و پاك ميكردم. توي دانشكده اغلب كار من همين بود. شبها كه به خوابگاه ميرفتم، تا ديروقت يا مشغول ساختن مجسمه بودم و يا ويلون ميزدم، اگرچه بعد از مدتي به خاطر فشردگي كارهايي كه داشتم موسيقي را اجباراً كنار گذاشتم. من از استاد عليمحمد حيدريان دقت در طراحي را فراگرفتم. مهمترين معلم معنوي من مهندس فروغي بود. وي معمار و نقاش بود و در دانشكده تدريس ميكرد و در تغيير ذهنيت من بسيار مؤثر بود. ايشان در سفري كه به فرانسه داشتند، تعداد زيادي باسمههاي نقاشي و ليتوگرافي از آثار نقاشان امپرسيونيست و پست امپرسيونيست فرانسوي آوردند و روي ديوارهاي دانشكده نصب كردند. ديدن اين كارها در من تأثير بسياري داشت. از روي كار آنها رنگ و فرم را شناختم. ظرافت رنگشان برايم جذاب بود. تعداد زيادي كپي از روي آنها انجام دادم و سعي كردم تكنيكشان را فراگيرم.»
محسن وزيريمقدم با همهي فراز و فرودهايي كه در دورهي دانشجويي با آن مواجه ميشود. بالاخره در سال ۱۳۲۷ پروژهي ديپلم خود را تحويل مي دهد و با نمرهي عالي فارغالتحصيل ميشود. موضوع كار عملي او «ملاقات شيخ صنعان و دختر ترسا» است.
«بعد از چند روز كار فشرده، بالاخره پروژهي عملي را به پايان رساندم و تحويل دادم. از گرسنگي و خستگي ناي ايستادن نداشتم، به خوابگاه. رفتم، چيزي در بساط براي خوردن نبود. اميدم به دوستي صميمي بود كه در رشتهي دندانپزشكي تحصيل ميكرد، ولي او هم در اتاقش نبود. روي تخت دراز كشيدم و
منتظر آمدنش شدم. هر بار كه سرويس خوابگاه، بچهها را ميرساند، منتظر بودم تا در اتاق مرا بكوبد، آخر اين عادت هميشگياش بود. ولي شب شد و نيامد. فردا نيز به همين منوال سپري شد تا بالاخره نزديكيهاي شب بود كه در اتاق مرا كوبيد. وقتي متوجه گرسنگيام شد بلندم كرد و با خود به اتاقش برد. از قضا او هم نه پولو نه چيزي براي خوردن داشت. ولي فوراً دوتا نان براي من تهيه كرد. براي اينكه بتوانم آنها را بخورم، مقداري آب ليمو داشت كه در ظرفي ريخت، مقداري شكر به آن زد و به اين ترتيب شكمم را سير كردم.»(۱)
بعد از پايان درس مدتي را به كار تصويرسازي كتاب مشغول ميشود، (تصويرسازي براي داستانهاي كودكان اثر صبحي مهتدي)، شش ماه نیز به عنوان دبير هنرستان تجسمي دختران و پسران مشغول خدمت ميشود، كه آن كار را نيز ناتمام رها ميكند سه يا چهار سالي نيز در بخش امور فرهنگي «سازمان اصل چهار ترومن» به كار طراحي گرافيك ميپردازد. (اين سازمان در جهت اجراي برنامه كمكهاي اوليهي فني ايالات متحده آمريكا به كشورهاي توسعه نيافته، به تازگي در ايران تأسيس شده بود.)تا حدي نيز زبان انگليسي را فرا ميگيرد. بالاخره در مرداد ماه ۱۳۳۴ براي ادامه تحصيل راهي ايتاليا ميشود.
در فاصلهي سالهاي ۱۳۲۷ تا ۱۳۳۴ او به طور پيگيري نقاشي را ادامه داده بود. بيشترين موضوعاتي كه نقاشي كرده بود، منظره و پرتره و به روشهاي امپرسيونيستي، پست امپرسيونيستي و كوبيستي بوده است. مجموعهاي از اين آثار را ابتدا در سال ۱۳۳۱ در «انجمن فرهنگي ايران و آمريكا» به نمايش ميگذارد. «در سال ۱۳۳۳ نيز به اهتمام پرويز ناتلخانلري و با حمايت مجلهي سخن، آثار وزيري در «انجمن فرهنگي ايران و آلمان» به نمايش گذاشته ميشود. نخستين سالهاي حضور او در ايتاليا مقارن بود با اوجگيري جنبشي جديد در عرصهي هنر انتزاعي كه با عنوانهاي كمابيش مترادف چون «تاشيسم» «هنر بيفرم» و «هنر ديگر» شناخته ميشود. عنصر انتزاع در اين جنبش نه بر اساس فرم حساب شده، بلكه بر بيان ناخودآگاه و فارغ از ارجاع بيروني استوار بود. ميشا تاپيه (2)، منتقد فرانسوي و از مفسران جنبش، استدلال ميكرد كه هنر انتزاعي غير هندسي، روشي در كشف و انتقال آگاهي شهودي از ماهيت واقعيت است.(3) استاد او فرانكو جنتليني (4)كه نقاشي طبيعتپرداز بود، ميباشد.
«در سال اول روزها در دانشكده به طراحي و نقاشي از بدن انسان مشغول بودم و عصرها به كلاس طراحي آزاد ميرفتم. به زودي كلاسي يافتم كه در آن به صورت مجاني روش نقاشي ديواري را به شيوهي رنسانس آموزش ميدادند. در كنار اينها زبان ايتاليايي هم بايد ياد ميگرفتم. زندگيام همهاش شده بود كار.يكسره كار ميكردم.»
براي ترم دوم، بورس شش ماههاي از طرف انستيتو خاورميانه نصيبش ميشود. سال دوم نيز با معرفي دانشكده هنرهاي زيباي رم، به عنوان شاگرد ممتاز، به وزارت فرهنگ و هنر ايران معرفي ميشود، و به صورت رسمي بورسيه دولت ايتاليا ميشود، كه از اين طريق پول خوبي دريافت، و با خيال آسودهتري تجربههاي خود را دنبال مي كند.
از سال دوم تغييراتي در روش كارش به وجود ميآورد. بدين طريق كه او با استفاده از سنتهاي تصويري ايران در زمان ساسانيان، تيموريان و قاجار، نقاشيهاي تازهي خود را ميكشيد. او در اين تجربههاي تازه تا حدي متأثر از «ماتيس» است، و از سوي استادش جنتليني بسيار مورد تشويق قرار ميگيرد و با حمايت او نمايشگاهي انفرادي در يكي از گالريهاي رم برگزار ميكند. (۱۳۳۵) در پس اين تجربه او به سادهسازي و هندسي كردن نقشمايههاي كهن و با توجه به آثار «پل كلي» ميپردازد كه باز هم مورد تشويق قرار ميگيرد. با همين آثار نيز در اولين بيينال تهران (۱۳۳۷) شركت ميكند. در همين ايام است كه با دختري ايتاليايي آشنا ميشود كه اين آشنايي بعد از مدتي به ازدواج آنها منتهي ميشود.
«او دختري بسيار با دانش و با فرهنگ بود، و اظهار نظرهايش درباره كارهايم براي من اهميت داشت. هم او بود كه من را با پروفسور توتي شالويا T. Shaloia كه استاد پژوهش هنر در آكادمي رُم بود آشنا كرد. با دعوت او به كارگاهم، نظرش را دربارهي كارهايم جويا شدم. او گفت: اينها براي نقاش شدن خوب است، ولي براي هنرمند شدن نه. گفتم: فرق اين دو در چيست؟گفت: هنرمند چيزي را كه موجود نيست خلق ميكند. پرسيدم: براي هنرمند شدن چه بايد كنم؟ گفت: ابتدا بايد يك خط قرمز روي همهي آنچه تاكنون فراگرفتهاي بكشي و از صفر شروع كني. او نظرهايي را دربارهي روش كار گفت كه بعدها فهميدم مشابه بينش پلكلي دربارهي نقاشي است. ابتدا دربارهي گفتههاي او شك كردم. گفتم شايد از كار من خوشش نيامده و اين حرفها را زده. يك هفته تب كردم. آخر اين همه سال من چه ميكردم. چگونه حاصل پانزده سال كار پيگير را يكدفعه كنار بگذارم. دوستم به من خيلي دلداري داد. عاقبت تصميم گرفتم كه در كنار كلاسهاي دانشكده، شبها نيز به كلاس اين استاد بروم. او خيلي دقيق و به خوبي تاريخ نقاشي را از گذشته تا دوران معاصر توضيح ميداد و در طول زمان ما را با تكنيكهاي مختلف آشنا ميكرد. در هر جلسه او از ما ميخواست بدون استفاده از عناصر طبيعت، تمرين كنيم. با بافتها، رنگها، خطها، حركتها، با انرژي دروني آنها و با ذهنيت خودمان، با خاطراتي كه از گذشته و از طبيعت و تجربههاي روزمره خود داشتيم. و اين مستلزم كار فوقالعادهاي بود. از اين به بعد هرگونه تمرين تصويري را كنار گذاشتم و يك سره آبستره كار ميكردم. در كنار اين تجربهها از موزهها و آثار نقاشان معاصر ديدن ميكردم. كتابهاي فراواني در اين مورد مطالعه كردم. زبان ايتاليايي من رفتهرفته خوب ميشد. از خلال همين جستجوهايي كه ميكردم، و توضيحات و نظراتي كه استادم بر روي كارها ميداد، نكات تازهاي را كشف و درك ميكردم.ميدانيد كه هنر ياددادني نيست. بلكه نوعي كشف و درك است. همه چيز در طبيعت هست. منتها بايد بتوان آنها را از دل آن بيرون كشيد.»
وزيري بهتدريج در سال ۱۳۳۷ به نوعي نقاشي آبسترهي تكفام با استفاده از ريتم خطوط و با حركات سريع دست ميپردازد كه تداعيگر فضاي كيهاني بود. با يكي از همين آثار در مسابقهي بينالمللي نقاشي شهر راونا شركت ميكند و موفق به كسب ديپلم افتخار و جايزهي نخستوزير ايتاليا ميشود.
سال ۱۳۳۸ درسش را در آكادمي رم به پايان ميرساند. پاياننامهي او درباره موندريان و تأثير او در هنر قرن بيستم و چگونگي روش كار او از طبيعتگرايي تا آبستره است.
" در اين سال اتفاق تازهاي در كار من روي داد. به اتفاق چند تن از دوستانم برايتفريح و شنا به كنار درياچه آلبانو كه ساحل آن پوشيده از ماسههاي سياه است، رفته بوديم. من براي اينكه دوستانم را بخندانم، تنم رابا استفاده اين شنها سياه كرده بودم. از يكدفعه متوجه نكتهاي شدم. به شيارهايي
كه توسط انگشتانم روي ماسهها و روي تنم كشيده بودم توجه كردم تضاد رنگي خطوط ماسههاي سياه و پوست روشن بدن، ايدههاي تازهاي در من بيدار كرد
. در آنها ميشد حركت، ريتم و فضا را يافتهمانجا روي ماسههاي كنار دريا، با انگشتانم شروع به كشيدن خطوط كردم. اين خطوطمرا متوجه بازيهاي دوران كودكيم كرد. باز ذهنم به زمانهاي دورتري رفت. به رابطهاي كه انسان هميشه با خاك داشته و به جوهر انسان كه از خاك بوده است.
از آن ماسهها را پر كرده به خانه بردم. آنها را كف اتاق ريختم و با حركت انگشتانم شروع كيسهاي
به بازي روي آنها كردم. تکرار خطوط، ريتم، بافت، فضا و كنتراستي كه بازمينهي روشن پديد ميآمد، برايم بسيار مجذوبكننده بود. از
طرفي كار با انگشت وماسه نيز نوعي گريز از مواد و مصالح رايج در نقاشي بود. ولي مشكل، امكان تثبيت
ماسهها بر روي بوم بود. مدتها تلاش كردم تا بالاخره اسلوب كار را يافتم بدينترتيب تعداد زيادي كار با اين
روش انجام دادم. از پروفسور توتي شالويا دعوت كردمكارهاي مرا ببيند. بعد از ديدن كارها به من گفت: تو
كاري كردي كه كسي تا به حالانجام نداده و اين تو را در مقام يك هنرمند قرار مي دهد. او مرا پيش پروفسور جوليوكارلوآرگانكه هنرشناس برجستهاي بود فرستاد. ايشان هم كارهاي مرا تأييدكردند و به من پيشنهاد دادند تا از آنها نمايشگاهي بگذارم و او هم درباره آنهانقد بنويسد. در همين رابطه با پروفسوري ژاپني نابویو. آ.ب. آشنا شدم.
او هم از كارهاي من بسياز خوشش آمد و من را به يك گالريدار آمريكايي معرفي كرد. با اين گالريدار قرارداد نوشتم كه هر ماه در ازاي تحويل سه اثر، مبلغ صدهزار لير به من بدهد. اگرچه اين پول چنداني نبود ولي با آن ميتوانستم به خوبي وسايل لازم را براي ادامهي كار تهيه كنم.»
نقاشيهاي شني او تا سال ۱۳۴۲ يعني زمان برگشتنش به ايران ادامه پيدا ميكند. در مسابقه نقاشي از سوي جهانگردي ايتاليا مدال نقره ميگيرد و با حضور در دومين بيينال تهران، جايزه بزرگ سلطنتي را نصيب خود ميكند. آثار شركت داده شده او در بيينال تهران در سيامين بيينال جهاني ونيز نمايش داده ميشود. نمايشگاه هاي انفرادي او در ايتاليا بازتاب خوبي در نشريات پيدا ميكند و بسيار مورد توجه قرار ميگيرند.
سرانجام محسن وزيري بعد از نُه سال اقامت در ايتاليا به رغم اينكه موقعيت مناسبي در آنجا پيدا كرده بود به اتفاق همسرش به ايران بازميگردد. اما حضور همسرش در ايران چندان نپاييد و زود به ایتالیا بازگشت.
«غم غربت، دلتنگي و بيماري مادرم از يك طرف و ميل به ايجاد حركت و تحول در نقاشي ايران مرا به اين خاك كشاند. هدفي كه آنطور كه ميخواستم اصلاً محقق نشد.»
چند ماهي بعد از بازگشت، از سوي وزارت فرهنگ و هنر براي تدريس در هنرستان پسران دعوت ميشود. در اين سالها رياست هنرستان به عهدهي حسين كاظمي است. دو سال را با هنرستان همكاري ميكند و تجربههاي تازه خود را به هنرجويانش انتقال ميدهد. نمايشگاهي از آثار آنها را در تالار قندريز (ايران) ترتيب ميدهد كه بسيار مورد استقبال قرار ميگيرد. در سال ۱۳۴۴ با همكاري گالري صبا يك نمايش خياباني از آثار كليهي نقاشان با سبكها و روشهاي مختلف در تهران و در حاشيهي پارك دانشجو برپا ميكند كه رويدادي بيسابقه در آن سالها بود.(5)
سال ۱۳۴۵ از سوي دانشكده هنرهاي تزييني دعوت به همكاري ميشود كه اين همكاري تا سال ۱۳۵۲ ادامه مييابد.
«وقتيبه ايران بازگشتم ديدم آموزش هنر با گذشته، كه من هم گرفتارش بودم، فرقي نكرده
كماكان همان بازسازي ظواهر طبيعت ادامه دارد. چيزي در حد تقليد و بازسازي طبيعت
منتها با قلمي آزاد و رنگهاي تفكيك شده و نسبتاً درخشان. دلخوشكنك مي ساختند. فاقد
ايده بود. من كه رفتم هنرستان پسران، بلافاصله تغيير و تحول را از همانجا شروع
كردم. يادم هست اولين نمايشگاه همين شاگردان در گالري قندريز موجب تقدير و تعجببسياري بود.
بعد از آن مرا براي تدريس در دانشكده هنرهاي زيبا و در كنار آقاي جواديپور دعوت كردند. ايشان با كمال صداقت و شهامت آن چيزي را كه علاقه و اعتقاد داشتند آموزش ميدادند. ولي عقيده و افكار من با اين مسائل به كلي فرق ميكرد. همانجا گفتم كه هر كسي ميخواهد با آزادي بيشتري كارهاي تازهاي بكند بيايد طرف من. جعفري، نامي، باغداساريان، اصغر محمدي، قباد شيوا و چند نفر ديگر اولين سنگهاي پياده كردن انديشه من را بنا نهادند. با آنها شروع به حرف زدن كردم. به آنها نميگفتم چگونه بايد نقاشي كنيد، بلكه ميگفتم چگونه بايد ديد، انديشيد، تحليل كرد و چطور در مقابل طبيعت و از دل آن راههاي خلاقيت را كشف كرد. شروع كردم به ارايه يك سري از تمرينهايي كه آنها را رفتهرفته از ظواهر طبيعت جدا ميكرد و به تجريد خاص خود از آن ميرسانيد... پشت آتليهي من در دانشكده، انباري بود پر از سنگ، آهن، ميله، چوب و هزار جور آشغال ديگر. شاگردان را به آنجا بردم و برايشان توضيح دادم كه چگونه ميتوان از اين عناصر استفاده كرد و با همانها شروع كرديم به كار كردن. كلاس من فقط آموزش نقاشي با رنگ روغن نبود، جوشكاري بود، از ميخ و چكش استفاده ميشد، قير ميآوردند، اشياء يافت شده ميآوردند و اينها را با هم تركيب ميكردند و پديدههاي تازهاي ميساختند. اين به آنها كمك ميكرد تا انديشههاي خود را آزاد كنند و بفهمند چگونه ميتوان فقط از عناصر بنيادي براي بيان خلاقانه استفاده كرد. يعني بفهمند كه حتي اگر يك ترك هم در ديوار وجود دارد، اگر حفرهاي در جايي ديدند، جريان مقدار آبي روي زمين، حركت ابري در آسمان و... همه و همه ميتوانند تصاويري براي تحرك ذهن و خلاقيت آنها باشند. با اين همه طراحي كردن را مبنا و پايهي خود در آموزش قرار داده بودم.
بعد از هشت سالي تدريس در دانشكده هنرهاي تزييني به بهانهي اينكه در دانشكده هنرهاي زيبا هم درس ميدهم و از دوجا نميتوانم حقوق بگيرم مرا كنار گذاشتند. سه سال بعد براي برپايي نمايشگاهي از كارهاي جديدم «هراس و پرواز» به ايتاليا رفتم. اين نمايشگاه توسط پروفسور آرگان كه مقام شهرداري رم را عهدهدار بود افتتاح شد، كه ارزش خاصي براي من داشت، و بازتاب زيادي نيز در نشريات ايتاليايي د اشت. از جمله نقدهايي كه از اين نمايشگاه شد، نقد آلبرتو موراويا A. Moravia نويسندهي نامدار ايتاليايي بود. بعد از نمايشگاه با شور و شوق بسيار به تهران برگشتم، ولي در اولين روز ورودم به دانشكده هنرهاي زيبا، به دليل تأخير حضور در كلاسها، از تمام حقوق و مزاياي دانشگاهي محرومم كردند. هيچي به من ندادند. با دست خالي آمدم بيرون و به پاداش اين اتفاق و براي ادامهي خدمت شروع كردم به نوشتن كتاب شيوه طراحي. فكر نوشتن اين كتاب مدتها ذهن مرا مشغول كرده بود. در واقع هنگام بازديد از موزهي «تيت گالري» (T.A.T) لندن به ذهنم رسيد و وقتي نوشتن آن را شروع كردم، فكر نميكردم كه اينقدر مورد استقبال قرار گيرد و به چاپ دهم برسد.»
پس از بازگشت از ایتالیا(1342) سه سالی از فعالیت های هنری اش بازماند.و پس از این توقف با تاثیرپذیری از آثار دیدمانی/حرکتی به ویژه آثار کنسترکتیویسم ها به خلق مجموعه ای از نقش برجسته های مقوایی، پلاستیکی و فلزی پرداخت که سال 1346 در گالری سیحون آنها را به نمایش گذاشت.
در سال ۱۳۴۷ بورس اقامت يك سالهأي در فرانسه از طرف وزارت فرهنگ و هنر دريافت كرد. پس از بازگشت از فرانسه تحولي تازه در كار هنري وزيري پديد ميآيد. خود او در اينباره نوشته است:
«از سال ۱۳۴۸ با بهرهگيري از نقشبرجستههاي فلزي اقدام به ساختن مجسمههاي چوبي كردم. نوارهاي فلزي را رها كردم و برشهاي چوبي بين آنها را مبناي كار قرار دادم. در آغاز، برشهاي چوب با زواياي نود درجه، كنار هم چسبانده شدند. گاه چوب خالص، گاه رنگي با قوسها و حفرهها. تحول منطقي اين مجسمههاي بيحركت، مرا به ساختن مجسمههاي مفصلي هدايت كرد. در اواخر سال ۱۳۴۸، به جاي آنكه برشهاي چوب را به هم بچسبانم، با پيچ و مهره به يكديگر متصل كردم و مثل مفاصل بدن انسان امكان بازو بسته شدن به آنها دادم."
در سال ۱۳۵۱ وزيري با يكي از شاگردان خود ازدواج ميكند كه خيلي زود اين پيوند گسسته ميشود. از سال ۱۳۵۴ در آثار جديد او نوعي بازگشت به سطح را مشاهده ميكنيم. اين بار او چوبهاي برش خورده را با خطوط موازي و رنگهاي زنده رنگآميزي ميكند و با پيچ و مهره، مفصلوار روي سطح بوم قرار ميدهد. به اين ترتيب فضاي پويايي ايجاد ميكند كه بيننده نيز ميتواند در تغيير و تحول اين پويايي مشاركت داشته باشد. اين مجموعه مقدمهاي براي آثار بعدي او با عنوان «هراس و پرواز» ميشود. (۱۳۵۵) در برخي از نقشبرجستهها و نقاشيها، شكل نرم و لطيف پرندهاي گريزان در برابر فرمهاي مضرس و مهاجم ظاهر شده است. اين سلسله آثار يكي از اوجهاي هنر وزيري را مينمايانند،... و به اين ترتيب آثار جديد وزيري مورد توجه هنرشناسان ايتاليايي قرار گرفت.(6)
محسن وزيريمقدم تا سال ۱۳۵۷ به شكل بسيار فعالي كار ميكند و نمايشگاههاي متعدد انفرادي و گروهي ميگذارد و به خصوص نمايشگاههاي انفرادي او بسيار مورد توجه قرار ميگيرد. همچنين بايد به نمايشگاه گروهي در «موزه هنرهاي معاصر تهران» كه به مناسبت گشايش آن برگزار شده بود اشاره كرد. پيير رستاني P.Restany منتقد برجستهي فرانسوي از جمله دعوتشدگان است. او يك روز خود را با وزيري ميگذارند و قبل از رفتن در نامهاي نظرش را درباره كارهاي او بيان ميكند. وي در قسمتي از اين نامه با اشاره به مجسمههاي مفصلي او ميگويد: «... اين موجودات بسيار قوياند و سرشار از نيروي اضطرابانگيز. انزواي اخلاقي انساني را نشان ميدهند كه تنها براي هنرش زندگي ميكند و روابط اجتماعياش را عمداً به حداقل رسانده است. گويي وزيري بهسان جانوراني كه هنگام دردكشيدن تنهايي اختيار ميكنند، به خلوت خود پناه برده و از ديگران روي گردانده است تا دغدغه بيان ناتواني آدمي در برابر بيعدالتي شديد و بيرحمانهي دنيا را به هنرش واگذارد. وزيري آرامش و هماهنگي را در موسيقي گوستاو مالر، و بويژه در خلوتش با طبيعت كشورش، با خاكش و در اختلاف خشكي و سبزياش بازمييابد.(7)
در سال ۱۳۵۷ مجدداً ازدواج ميكند. حاصل اين ازدواج دو پسر است. در سال ۱۳۶۰ توسط انتشارات سروش كتاب «شيوه طراحي» او به چاپ ميرسد. در سالهاي ابتداي بعد از انقلاب او بين ايران و ايتاليا در رفت و آمد است و فعاليت هنرياش را در هر دو جا ادامه مي دهد. در سال ۱۳۶۴ مركز فرهنگي ايتاليا نمايشگاهي از دورههاي كاري او را برپا كرد.
مدتي بعد از اين نمايشگاه، وزيري براي معالجهي پسر سه ساله خود كه بيماري آسم داشت به اتفاق خانوده راهي ايتاليا ميشود. در مدت دوري او از ايران، شهرداري تهران زيرزمين و طبقه آخر ساختمان او را به علت تخلف تخريب ميكند.
«در ايتاليا وقتي پاي تلفن اين خبر را شنيدم به زمين افتادم. محصول چندين سال كار كردن و تدريس در دانشگاه را كه با آن سرپناهي براي خود ساخته بودم از من گرفتند. بعد از آن ناچار در اروپا ماندم. من دوست نداشتم آنجا زندگي كنم. ميخواستم كه بچههايم در ايران و با فرهنگ ايران بزرگ شوند. آنجا هم راحت زندگي نكردم. خيلي سختي و گرسنگی کشیدم. بچههايم را با زجر بزرگ كردم. مدتي در وزارت دادگستري ايتاليا كار مترجمي متهمان ايراني را عهدهدار بودم. در سفارت آمريكا براي ايرانيان مسافر يا مهاجر به عنوان مترجم كار ميكردم. چهار يا پنج سالي نيز در سفارت ايران، اخبار مربوط به ايران را از روزنامههاي ايتاليايي جمعآوري و ترجمه ميكردم. قاليهايم، عتيقههايي كه جمعآوري كرده بودم، به علاوه آپارتماني كه در ايران داشتم، و با چه مكافاتي از دست مستأجر بيرون آوردم، را فروختم تا بتوانم سرپناهي در ايتاليا براي خودم فراهم كنم. حالا هم در اداره تأمين اجتماعي دولت ايتاليا به علت اينكه بيست سالي آنجا زندگي ميكنم و چون سن من از هشتاد سالگي گذشته، ماهيانه ۵۰۰ يورو به من ميدهد. ضمن اينكه بيمه هم هستم. ولي دولت ايران اصلاً حالي از من نميپرسد. در سال ۱۳۷۲ بعد از نمايشگاهي كه در نگارخانهي برگ داشتم با شهرداري تهران موافقت كردم كه در ازاي اهداي آثارم به شهرداري، آنها موزهاي براي آثارم درست كنند. ولي نه تنها اين اتفاق نيفتاد، بلكه تعدادي از آثارم به علت جابجايي آسيب ديد و برخي نيز براي مدتي گم شدند. من از اين اتفاق داشتم دق ميكردم. همين هم سبب شد كه فشار خون من بالا رود و من متوجه نبودم. دائماً در حال تنش و استرس بودم. وقتي به رُم رفتم بينايي يكي از چشمهايم دچار مشكل شده بود. به دكتر رفتم. دكتر بعد از معاينهي چشم من گفت: خدا را شكر كن كه فشار خون مغزت را فلج نكرده. زده به چشمت. چشم راست من نابينا شد. بعد از يك سال ديگر هم چشم چپ من دچار مشكل شد. شكل اشياء را به صورت اغراقشدهاي ميديدم و غشايي خاكستري ميان من واشياقرار گرفته بود. چندين بار عمل كردند تا مقداري بهبود يافت. دو سال تمام ميترسيدم به سراغ نقاشي بروم. مثل ديوانهها در اتاق و در سالن كوچك خانهام قدم ميزدم. تنها خوراك و دلخوشي من شنيدن موسيقي كلاسيك بود. تا بالاخره عيد سال گذشته (۱۳۸۴) مدتي در خانه تنها بودم. يك روز مشغول شنيدن آهنگي كه خيلي مورد علاقهام هست بودم. يك دفعه هيجان عجيبي وجودم را فرا گرفت.مثل آتشفشاني آمادهي انفجار شده بودم. به خودم هي زدم كه اين يعني چه؟ وسايل نقاشي را آوردم و گذاشتم روي ميز و شروع كردم. مثل اينكه كسي دست من را به حركت درميآورد. تا غروب پنج تا كار كردم شب كه پسرهايم آمدند به آنها نشان دادم. اولين چيزي كه پرسيدند اين بود كه اينها كار كيست.گفتم: كار من. گفتند چطور با چشمهايي كه نميبيني اين كارها را كردهاي؟ گفتم: با تصوري كه از اطراف دارم. اين ذهن من است كه كار ميكند نه چشم من. آنچه در مخزن فكر من هست نمود مييابد و من آنها را كنترل ميكنم. بيشتر اتفاق است ولي سعي ميكنم اين اتفاقها را كنترل كنم.
در عرض پنج ماه نزديك به صد اثر به وجود آوردم كه مورد تأييد دوستان هنرشناسم قرار گرفتهاند.»
محسن وزيري موضوع «هراس و پرواز» را تقريباً تا حدود سال ۱۳۶۵ ادامه ميدهد. بعد از اين نيز با اقامت در ايتاليا كارهاي انتزاعي خود را دنبال ميكند. اما در ابعادي بسيار كوچكتر از گذشته و با مواد و مصالحي سبكتر و دمدستتري چون آبرنگ، اكرليك و بعد از مدتي نيز تكههاي چسباندني مثل كاغذ و مقواهاي رنگي.
از اوايل سالهاي هفتاد، عنصر خط فارسي را با رفتاري آزاد به نقاشيهاي خود اضافه ميكند. «ميخواستم جوهر خط را بدون اشاره به آنچه خطاطان و يا نقاشان ملهم از خط دنبال ميكنند، مطرح كنم و تصور ميكنم در اين مسئله موفق شدهام.»
او در سال ۱۳۷۸ ترجمهي كتاب «انديشه و كارپلكلي» و در سال بعد جلد دوم «شيوه طراحي» را توسط انتشارات سروش به چاپ ميرساند.
«اولين برخورد من با طبيعت در كنكور سال ۱۳۲۲ اتفاق افتاد. يعني نوزده سالگي. ببين چقدر عمر از دست دادهام. بعد هم كه به دانشكده آمدم تا سال ۱۳۳۴ كه از ايران رفتم، در اين فاصله نيز صدها
چهره و منظره به شيوههاي رئاليستي، امپرسيونيستي و پست امپرسيونيستي طراحي و نقاشي كردم، كه اين ده دوازده سال ميتوانست خيلي بهتر از اين باشد. در حالي كه در اروپا همان سه سال اول سبب شد كه آن كارهاي شني را انجام دهم و كارهاي قبل از آن كه ارزشهاي تجسمي خاص خود را داشت. ولي همينكه پايم را در ايران گذاشتم و آمدم سراغ آموزش، باز در نقاشيهاي من فاصله افتاد. اينجا آن فضا و تشويق لازم وجود نداشت. آنجا من تشويق ميشدم. مرتباً براي شركت در بزرگترين نمايشگاههاي نقاشي دعوت ميشدم و جوايز مفصلي به من ميدادند. برايم افراد مهمي نقد مينوشتند.بعد از بيست سال كه به اروپا برگشتم (۱۹۸۶) ديدم تمام آن كساني كه ميشناختم ديگر وجود ندارند. فضا كاملاً عوض شده بود. در تنهايي خودم شروع به كار كردم، كه ثمرهي آن نمايشگاههاي مختلف بود و سرانجام هم به عنوان كسي كه درست كار كرده، جايزهي مهم «شخصيت اروپايي» را به من دادند. اگر اين فاصلهها نبود ببين چهها ميشد كرد. هميشه اين فضاي هنري است كه آدم را بالا ميبرد. فضاي هنري و راهنماييهاي درست.»
----------------------------------------------------------------------------
پينوشت:
۱_ گفتگوي خانم نيكنفس با وزیری مقدم ؛ «سازمان اسناد ملي و كتابخانه ملي ايران»
2- M. Tapie
3- رويين پاكباز، پيشگامان هنر نوگراي ايران، محسن وزيري مقدم، موزه هنرهاي معاصر تهران، صفحه ۳۸، ۱۳۸۳
F. Gentilini4-
5- پيشين، صفحه ۴۸
6- پيشين، صفحه ۴۸ و 51
7- پيشين صفحه ۲۴
--------------------------------------------------------------------------
با دخل وتصرف برگرفته از " موریزی نژاد، حسن؛ محسن وزیری مقدم؛ دو هفته نامه تندیس ؛ 22فروردین ماه 1385؛ شماره 71."
ماسه های سیاه
نقاشی بر روی ورق آلومینیوم
برش های چوبی/مجسمه چوبی
فرم مجسمه های چوبی بر روی بوم نقاشی