به یاد استاد یرواند نهاپتیان

 

به یاد استاد یرواند نهاپتیان

                                                                 

        

يرواند نهاپتيان به سال ۱۲۹۶ (۱۹۱۶ م) در جلفاي اصفهان چشم به جهان گشود. دوران كودكي، نوجواني، جواني و كهنسالي را در جلفاي اصفهان گذراند و در همان شهر نيز در خاك خفت. او مي‌گفت اصفهان تنها شهر جهان است كه مرا از خود بيخود مي‌كند. ناقوس كليساها و اذان گلدسته‌ها و شوريدگي اين دو هميشه روح مرا صيقل مي‌دهند.

يرواند از هفت سالگي نقاشي را آغاز كرد. هنوز نوجوان بود كه پروفسور پوپ سركيس خاچاطوريان را براي نقاشي به اصفهان دعوت كردند و در دوران جنگ جهاني نيز الكساندر نرسسيان هنرمند ارمني ايتاليايي به ايران آمد. آن دو استادان يرواند بودند. يرواند پس از آموزش نقاشي به‌طور تخصصي به نقاشي با آبرنگ پرداخت و تا آخر با همين شيوه كار كرد و شهره عالم شد و صدها اثر بديع و زيبا از خود برجاي گذاشت.

استاد يرواند پس از آموزش نقاشي، حدود سه سال هر روز نزد استاد مسلم مينياتور ايران استاد حاج مصور الملكي در محله كاشي‌پزهاي اصفهان مي‌رفت و به آموزش تحصيل نقاشي مينياتور مي‌پرداخت كه بعدها در نقاشي آبرنگ و گاهي نقاشي‌هاي رنگ و روغن از آن استفاده ‌كرد. از يرواند تعدادي اثر قلم‌گيري به شيوه مصورالملكي باقي‌مانده است.

يرواند همچنين در شناخت آثار باستاني مطالعه بسيار داشت و يكي از كارشناسان برجسته سكه‌هاي باستاني ايران به‌شمار مي‌آمد. او بعدها خط نستعليق و كوفي را نيز فرا گرفت و اغلب با قلم آهني، خط نستعليق را به‌صورت چليپا مشق مي‌كرد.

يرواند نهاپتيان يكي از شخصيت‌هاي موثر در شكل‌گيري مكتب نقاشي آبرنگ معاصر اصفهان بود. قلم و هنر او جايگاه خاصي در اين ميان هم سبكانش داشت و شايد برجسته‌ترين آن‌ها. طبيعت بي‌جان، مناظر اصفهان, كارگاه‌هاي سنتي، مسگري‌هاي، عصارخانه‌ها, كوچ عشاير, كاروان‌هاي رفته در كويرها، مساجد، كليساها و بازارهاي شهر تنها بخشي از سوژه‌هاي دلنشين‌ او را شامل مي‌شوند. تعداد بسياري از آن‌ آثار در موزه‌هاي ايران و جهان نگهداري مي‌شود.   

 

هشتاد ساله بود كه ملاقاتش كردم. مي‌گفت:

" صدها سال است كه هر صبح خورشيد در ميدان نقش جهان طلوع مي‌كند و من هرگاه از اين ميدان گذشته‌ام رنگ و بوي روزهاي كودكي‌ام را احساس ‌كرده‌ام، همان زمان‌هايي كه همراه پدر و مادرم از آن عبور مي‌كرديم. اصفهان براي من هميشه تمامي دنيا بوده است. من همه رنگ‌ها را در بازارهاي نقش‌جهان يافتم. اصفهان شهر من، رنگ‌ها را به من آموخت. اصفهان شهر زيبايي است. شهر مهرباني است. شهر خاك و آفتاب و آب است. شهر كوه صفه است. مي‌گفت جلفا خانه من است. زندگي من با رنگ ساخته شده، زندگي بدون رنگ و بدون هنر، تاريك و بي‌مفهوم است. زندگي براي من با ديوار مساجد و با رزهاي معطر و لباس‌هاي رنگارنگ دختران عشاير و انعكاس پل‌هاي آجري در زاينده رود، معنا پيدا مي‌كند. درختان كاج و چنار و كاروان‌هاي شتر با بارهاي ميوه‌ كه از باغ‌ها و مزارع اصفهان مي‌آمد همه زيبا بوده و هست و همه نقاشي است. دوست دارم ميدان نقش جهان را، ميدان كهنه را با كوچه هارونيه و مسجد علي و منار بلند و آسماني‌اش را. دوست دارم كليساي وانك و حضرت مريم را با صداي ناقوس پُر طنينش كه هر روز مي‌نوازد. دوست دارم پل‌هاي رود را. پل‌هاي مارنان و سي‌وسه‌پل و خواجو و پل شهرستان را، دوست دارم دهكده گَورت را و برج‌هاي كبوترش را. "

در نخستين روزهاى بهار سال ،۸۵ «يرواند نهاپتيان»  درگذشت.

--------------------------------------------------

با دخل وتصرف برگرفته از :

دوهفته نامه تندیس، عنایت الله  نظری نوری . و 

 http://www.iran-newspaper.com/1385/850115/html/back.htm

                                                www.iran-newspaper.com   

                 http://www.persianfineart.com/gallery.asp?aid=12

 

                                  

 

                         

 

                        

 

 

نقاشان معاصر ایران-احمد نصراللهی

احمد نصراللهی

                                   حسن موریزی نژاد

 

متولد پنجم تیرماه ۱۳۳۰ بابل

دیپلم كشاورزی ۱۳۵۱

۴۰ نمایشگاه انفرادی در ایران و چین

بیش از شصت نمایشگاه گروهی در ایران، ایتالیا، چین، امارات عربی، انگلستان، سوئیس

در فاصله بیست كیلومتری شمال بابل، روستای بایكلای، محل تولد احمد نصرالهی و سپری شدن سال های كودكی او است. كار پدر كشاورزی بود. در باریكلای فقط تا كلاس پنجم می شد درس خواند، بنابراین پدر، او را برای ادامه تحصیل به شهر بابل فرستاد.  سپس در هنرستان فنی وحرفه ای «نوشیروانی» بابل- كه اولین سال تاسیس آن بود- و در رشته مكانیك اسم نوشت. سه سال اول به هر صورت سپری شد. ادامه آن تا سطح دیپلم، مشروط به قبول شدن در امتحان بود و احمد شانسی نداشت. به او توصیه كردند كه برای ادامه در هنرستان كشاورزی ساری ثبت نام كند. پس به ساری رفت. هنرستان كشاورزی ساری شبانه روزی بود و دیگر نه مشكل غذا داشت و نه تنها می ماند. (۱۳۴۷-۱۳۵۱)

در همین ایام، پدر كه در انقلاب سفید شاه، صاحب زمین شده بود، از بد روزگار، سه سال خشك سالی پی درپی و قطحی، او را مجبور به فروش و ترك مایملك خود در روستا و مهاجرت به شهر كرد.

دیپلم كه گرفت به سربازی رفت. (۱۳۵۱-۱۳۵۳) همان سال هم ازدواج كرد. بعد از سربازی، به بابل برگشت، و به استخدام آموزش و پرورش درآمد، و به عنوان مربی تربیت بدنی به خدمت مشغول شد. (۱۳۵۳-۱۳۸۲)  

اوج گیری بحران در آغاز سال های پنجاه، محدود به تهران نشد و دامنه آن به بسیاری دیگر از شهرها گسترش یافت. بابل با سابقه روشنفكری دیرینه ای كه داشت بسیار مستعد برای پذیرش دگرگونی بود و پتانسیل های فراوانی برای شكل بخشیدن به فعالیت های اجتماعی و فرهنگی از خود نشان داد. جمع كثیر روشنفكران و هنرمندان در سال های پنجاه گواه این امر است. محمد زمان زمانی، حسین گلبا، رضا یحیایی، ناصر امامی، بردیا شهمیری و علیزاده از جمله نقاشان فعال در این سال ها می باشند. حضور نصراللهی دراین فضا، چشم اندازهای تازه ای مقابل او گشود.  

حضور نصرالهی در «گروه نقاشان آزاد»، او را در فضایی روشنفكرانه، فعال و با انگیزه قرار داد،در این زمان او طیف وسیعی از تجربیات مدرن در نقاشی را دنبال كرد. گاه متاثر از ونگوگ و نقاشان اكسپرسونیست تجربه آموزی می كند، و گاه به تبعیت از نقاشان كوبیست، سوررئالیست و سمبولیست. و گاهی نیز متاثر از فضای ملتهب سال های انقلاب به شیوه نقاشان رئالیست اجتماعی مكزیك. و البته هنوز، برای امرار معاش، تا حدودی كارهای گذشته را نیز دنبال می كرد. «چون در طول روز درگیر كارهای گروه بودم و فرصتی نبود، شب ها تا دیروقت، كارم خط كشی و نقاشی روی بدنه و اتاق كامیون هایی بود كه در مازندران ساخته می شد.»

در اواخر سال های پنجاه و اوایل سال های شصت، هنگامی كه اختلاف آرا گروه های سیاسی در ایران به اوج رسید و نبردهای مسلحانه آغاز شد، فعالیت های آن ها متوقف، و اعضای گروه پراكنده و «آموزشگاه تجسمی آبی» نیز تعطیل شد.

وسعت تحولات در سال های انقلاب، درگیری های سیاسی، و اختلاف نظرها، شرایط جدیدی به وجود آوردند كه انطباق با آن برای احمد نصراللهی مدتی زمان برد، و فاصله ای دو یا سه ساله در روند تجربیات او به وجود آورد، در عین حال این فاصله زمانی برای او این مزیت را داشت كه وقتی مجدداً نقاشی را شروع كرد، كارش با تمركز و آگاهی بیشتری همراه شد. به عبارتی تنوع طلبی گذشته، جای خود را به شیوه تقریبا واحدی در كار بخشید.

اگر پیش از این وسعت كاوش گری های او از ساخت و پرداخت دقیق اشیا تا بكارگیری خطوط روان و رنگ های درخشان را در بر می گرفت، از این به بعد، تجربه های او به استفاده از رنگ روغن و یا آب رنگ و آب مركب و نقاشی از طبیعت و با قلم هایی آزاد و فضایی اكسپرسیونیستی محدود شد. این سه سال زمان مناسبی برای بازنگری تجربه های گذشته و برخوردی آگاهانه به مقوله نقاشی بود. او، هم جایگاه خودش را به عنوان یك نقاش، و هم جایگاه نقاشی را به عنوان هنر، و زبانی تجسمی، مورد ارزیابی قرار داد. بنابراین، انجام بسیاری از كارهای گذشته را كه صرفا جهت امرار معاش به آن می پرداخت، كنار گذاشت، و تلاش كرد تا از نقاشی به عنوان وسیله ای برای بیان خواسته ها، اندیشه ها و احساسات خود بهره برد. در این مسیر آن كه بیش از هركس راهنمای او شد، دوست آغاز جوانی اش «ابوالقاسم اسماعیل پور» بود. «دكتر اسماعیل پور دنیای نمادها و نشانه ها را به روی من گشود، و ریشه ها و ارزش و اعتبار آن ها را برای من شرح داد. او مرا با نمادها و نشانه ها و مفاهیمی آشنا ساخت كه از اعماق تاریخ، و از آرزوها، امیدها، حسرت ها و دردهای مشترك بشری ریشه می گرفتند. "توسط او مطالعات من نظم پیدا كردند، و در راهی افتادم كه دیگر ثروتمند شدن هدفم نبود، بلكه آموختن و آموزش مهم ترین هدف هایم شدند."

بعد از این روش كار او كاملاً تغییر كرد. اسلوب كار او عبارت می شود از بكارگیری خطوط كناره نما سطوح نسبتاً تخت و درخشان رنگ، و سادگی گاه در حد ایجاز فرم ها و اشیا، و استفاده از نمادهایی چون گاو، درخت، زن، ماه، پرنده «به روایت یك اسطوره ایرانی ماقبل زرتشت كه به دوره هنر ایرانی مربوط می شود، گاو نخستین آفریده است. مهر یا میترا كه یكی از خدایان هند و ایرانی است، با پیام خورشید، گاو را دستگیر و به غاری می برد و او را در آن جا قربانی می كند. معجزه قربانی گاو این است كه سراسر زمین سرسبز شد، از مغز او سرسبزی، از خونش تاك، و از ستون فقراتش حبوبات، و از نطفه اش انواع و اقسام جانوران به وجود آمده است.»(۲)

نصراللهی تجربیات جدید خود را در ابتدا در مازندران (۱۳۶۶ بابل و ۱۳۶۷ ساری) و سپس در تهران به نمایش گذاشت (۱۳۶۸ گالری سیحون)

ابوالقاسم اسما عیل پور در بروشور نمایشگاه در شهر ساری (۱۳۶۷)، كارهای او را به سه دوره تقسیم كرده است: «زمینه اصلی گروه نخست تابلوها، طبیعت محض است. طبیعت بی حضور انسان. كه حال و فضای خاص خود را دارد... طبیعتی خیال گونه و وهم آمیز، با ریشه های همیشگی كه در زمین و آسمان دوانده شده است... گروه دوم آثاری است كه انسان وارد طبیعت نو آفریده نقاش می شود. آرامش خیال انگیزی كه بیننده در تابلوهای گروه نخست فرا چشم آورده بود، ناگهان درهم می شكند، و با بیم و امید و دردهای انسان آشنا می شود... سومین دوره كار هنری نقاش گویی یكی از پربارترین ادوار زندگی هنری اوست. این نكته را از كیفیت این دسته آثار او می توان دریافت. آثار این دوره، بی تردید متاثر از سوررئالیسم است. البته به زعم من سوررئالیسمی است كه رنگی مشرق زمینی و ایرانی یافته و در پی هویت است...»(۳)

حمید پیرنیا درباره نمایشگاه او در گالری سیحون (۱۳۶۸) می نویسد: «آثار به نمایش گذاشته دو گروه را شامل می شوند: آن هایی كه رنگ روغن هستند و در قطع های بزرگ، دید منحصر به فردی را شامل اند، گرچه هضم خطوط و چیرگی در كاربرد رنگ، تدریجاً به دل می نشینند. استفاده از خطوط بدون زاویه، و دارای انحناهای متعدد، علی رغم ظاهر مدرن تابلوها، نشان از دل مشغولی ذاتاً روستایی نقاش دارد. سمبل های گاو شیرده و... استفاده جابه جا از تصاویر زنان ساده و زحمت كش خطه شمال ایران دستمایه بسیاری از تابلوها را تشكیل می دهند... گروه دوم آثار نقاش به یك سری كارهای گواش و پاستل در اندازه های كوچك بر می گردد. او با استفاده از تصاویر روزنامه ها و مجلات به عنوان بافت اصلی كار، برداشت ذهنی خود را به آن ها افزوده و تصویر ثابتی پدید آورده است...»(۴)

وی فعالیت آموزشی خود را مجدداً از سال ۱۳۶۳ پی گرفت، و آموزش نقاشی به كودكان بخش مهمی از فعالیت آموزشی شد. «یكی از دلایل ماندن در این خانه كوچك در كنار بابل، شاید حضور همین پرندگان كوچولو بوده است تا مرا در كوچه های باریك این خانه تا به خانه های دیگر یاری دهند تا ذره ای از وجودم را به پرواز درآوردم و تحصیلاتم در همین دانشگاه كوچك آغاز شد.»(۵)

نمایشگاه های بعدی او در بابل (۱۳۶۹ و ۱۳۷۰ آتلیه آبی) و در تهران (۱۳۶۹ گالری سیحون و ۱۳۷۰ گالری نور)، برپا شد. اسماعیل پور درباره این مقطع از كارهای وی می نویسد: «او با انواع رنگ های آبی و سبز زندگی می كند. در آثارش حركت موج می زند و از عناصر به گونه ای كمك می گیرد كه بیننده احساس حركت می كند. در كنار رنگ های عمدتا آبی فیروزه ای- نماد هنر اصیل ایرانی، سبز، سرخ و صورتی، عنصر خط حاكم است كه با رنگ سیاه، سطوحی بی نظیر می آفریند، گاه سطوحی وسیع، گاه خرد و كوچك. عمده ترین ویژگی آثار این نقاش، سطوح رنگارنگ و خطوط منحنی است. او نقاش سطح است و نه حجم، و در این گستره، بیش از همه متاثر از شاگال و پل كله است. ویژگی دیگرش اما نگاه شرقی اوست. خطوط مشبك رنگارنگ، ارسی یا شیشه های هندسی خوش تراش و رنگین- آبی، زرد، سفید، سبز و عنابی- گلبوته های چادر و پیراهن كه یادآور جامه های سنتی زادگاه سرسبز او مازندران است. در برخی از تابلوهایش،... رگه های اكسپرسیونیستی می توان دید. با این حال، او از اسم ها به دور است و همواره بر آن است كه چیزی نو بیافریند. ...»(۶)"آدم ها، پرنده ها و گاو ها با مضامین گسترده شان در آثار نصراللهی سیطره ای نیرومند دارند و گوناگونی مضامین با خطوط مكرر، زبان تصویری او را تا حدودی تضعیف می كند. به همین سبب، زبان تصویری ژرف و استوار و به ویژه مستقل در تابلوهای او رنگ می بازند، مضامین و خطوط نمی گذارند رنگ ها زبان آتشین خویش را شعله ور سازند. اگر نقاش می خواهد در راه شكوهمند و پویایی كه برگزیده است به زبان تصویری كاملاً مستقل دست یابد، بهتر كه خود را از قیدوبند مضامین و موضوعیت، رها كند و تنها با رنگ های نو ساخته و بدیع، مایه های نادیده و خودآگاه را دور از هرگونه «نقاشی- كلام» نقش زند."(۷)

نصراللهی در ادامه كار خود، باز هم تا حد امكان نقوش كارش را ساده تر می كند، به گونه ای كه گاه مانند نقوش سفالینه ها در شوش یا سیلك، تنها طراحی سایه وار از آن به جا می ماند. (گالری سیحون ۱۳۷۱)«اشكال و تصاویر او عمدتاً دو بعدی و فرم ها تا اندازه زیادی، بدوی و كودكانه است.خطوط كناره نما نسبتاً زمخت و سنگین، و خط های «زیر» غالباً آشكار و ظریف است. سادگی و انتزاع واپسین پیام اوست. خط و رنگ دستمایه اصلی نقاش است. او عمدتاً از خطوط منحنی و قوس دار بهره می گیرد. رنگ هایش چون نبض او تند می زند... شمع، طاق و محراب و ماه موتیف های تازه و ویژه نصرالهی اند كه ابهامی راز گونه دارند. این رازگونگی در عین حال ساده، او را به مسیر ویژه ای سوق می دهد كه نقاش ناگزیر باید از آن بگذرد.(۸)

حمیدرضا رحمتی ضمن اشاره به سادگی و صمیمت آثارش می نویسد: «كار او موقعیت انسانی را باز می تابد كه در آغوش طبیعت زندگی می كند و هنوز ارتباطش را با صید و مظاهر ابتدایی زندگی حفظ كرده است. جذابیت كارهای نصراللهی گذشته از نرمش قلم زنی، شناخت رنگ، گونه گونی بافت، حاصل برخورد حسی او با عناصر تصویری است. كارهای او تجربه عاطفی انسانی را تصویر می كند كه نقاشی را با درونی ترین زوایای وجودش درآمیخته است... پیكره های سایه وار نصراللهی هنوز تكرار خودنگاری انسان نخستین است. گل و گیاه هنوز از نقش سفالینه فراتر نرفته است، گاو همان گاو نقاشی غار است، تكرار نقش مایه ها، روی هم افتادن خطوط، تداخل سطح ها، بستر ناهموار رنگ، دورگیری رنگ با خط و... همه و همه عواملی هستند كه ساختار نقاشی بدوی را می سازند و قبل از این، دیگران بسیار آن ها را كشف و تحلیل كرده اند. نقش نصراللهی در تحول و نوسازی این ساختار چه بوده است؟»(۹)

حاجی فیروز موضوع نمایشگاه بعدی اوست (۱۳۷۱ آتلیه آبی، ۱۳۷۳ گالری سیحون). وی درباره نحوه شكل گیری این ایده می گوید: «حاجی فیروز برای من یك اتفاق خوش آیند و ناآگاهانه بود. در یك عصر غم انگیز و دلتنگ زمستانی با دوستی در شهر قدم می زدیم و صحبت از نزدیك شدن ایام نوروز و چهارشنبه سوری بود. جنب وجوش مردم بازار را می دیدم كه خودشان را برای جشن نوروز آماده می كردند، اما من در این میان احساس می كردم كه چیزی كم است و حاجی فیروز را در این میان، خالی دیدم. من پیشینه سی ساله به حاجی فیروز دارم و هنوز سرشار، از دایره های آن زنگی سیاه هستم. همان شب به گالری آمدم. در آن زمان، عموماً در گالری زندگی می كردم. حال عجیبی داشتم و به همان دوستم، زنگ زدم و گفتم با دیوان مولوی به گالری بیاید و این اشعار را برایم بخواند كه من دارم حاجی فیروز می سازم. آن شب در هیجان عجیبی به سر می بردم كه شاید كسی باورش نشود. من در سرمای شدید زمستانی پر از گرما و انرژی بودم. پا برهنه در گالری می دویدم. به دوستم گفتم جلوی من نیا. فقط می خواهم صدایت را بشنوم. واقعاً خودم به شكل حاجی فیروز شده بودم و تا قبل از طلوع خورشید، همه این تابلوها را كشیدم.»(۱۰)

به تدریج سطوح وسیعی از رنگ نسبتا تخت اطراف پیكره ها قرار گرفت. بدین شكل، سطح بوم بستر می شد كه نشانه ها یا اشاره های بسیار ساده و پراكنده ای از اشیا روی آن قرار می گرفت. ارتباط این اشیا باهم و معنای نمادینی كه هركدام یا در ارتباط با هم داشتند، مضمون آثار را به وجود می آوردند.

خط (نگارش) عنصر دیگری است كه از اواسط سال های هفتاد به طور جدی وارد فضای نقاشی های نصراللهی شد. طبعاً این خط نوشته ها به قصد توضیح چیزی نبودند، و نقش نمادین، كلام گونه و بافت آن مدنظر بود.

شكل معكوس نوشته ها و سطح رنگی كه گاه به صورت شفاف روی آن كشیده می شد، نیز به همین منظور بوده است (۱۳۷۶ گالری سیحون)

رفته رفته خط نوشته ها كه غالبا در اشكالی چهارگوش نوشته می شد، نقش مهم تری پیدا كرده و در كنار سطوحی از مربع، مثلث، دایره، و پیكان ها، خطوط مكرر، كوتاه و موازی و اعداد ارقام، قرار گرفتند، و نقش اشیا و فرم های خلاصه شده به تدریج كمرنگ تر شد. نتیجه چیزی شبیه طلسم ها، جادوها و دعاها شد. "این هنرمند در آثار گذشته خود مراجعه مستقیم به اسطوره داشته است. به عنوان نمونه پدیده هایی نظیر گاو نماد قدرت و زایش، زمین نماد بخشش و حاصل خیزی زن و آب و... است، اما در آثار متاخر او، اسطوره نه در قالب آشنا كه در جوهر انتزاعی آن تبلور یافته است؛ در این جا نقاش، دیگر چیزی آشنا را نمی نمایاند، بلكه همه چیز در شرایطی رمزگونه و مكنون جلوه گری می كند. از این زاویه، دیگر نقاش راوی ساده اسطوره نیست؛ چرا كه اسطوره نیز خود در قالب ابهام نقاشی جریان تازه ای یافته است. با این همه، نقاش گویی خود چندان این ابهام را بر نمی تابد، چرا كه سمت وسوی آثار بعضا روی در رمزگشایی دارد نه پرده پوشی. استفاده از حروف فارسی در این جا اگرچه باوارونه نویسی آشنایی زدایی كرده است، اما هم چنان قابل فهم و خواندن است. قرار گرفتن تصاویر آشنا نظیر چشم، علامات ریاضی گونه و... نیز موید این نظر است.»(۱۱)

در كارهای اخیر نصراللهی، خط نوشته ها نقش كمتری یافته، و در عرض دایره و چهارگوش ها هستند كه نقشی عمده می یابند. فضای این اشكال توسط خطوط، نقطه ها، جداول، انواع بافت ها و... پر می شود و گاه نیز با شكل های ساده شده ای از درخت، زن، میوه، پرنده، شمع و... تلفیق می شود. «ذهن نقاش طرح های هندسی ساده ای از تجارب خود در عالم واقع می سازد، كه مبین سادگی و بساطت جهان است. در این مرحله ذهن نقاش هنوز حالتی متضاد و «باطل نما» دارد و به انتزاع می پردازد. انتزاعی كه البته همراه با تصاویر محسوس و شهودگرایی و اشراق است. با این حساب، نقاشی های نصراللهی در میانه ناتورالیسم و انتزاعی گری است، كه قرار دارد و تعریف می شود. به خاطر همین هم هست كه تجربه های او هم چنان از انتزاع ناب می گریزد و ما شاهد ظهور و بروز علائم و نشانه های شناخته شده یعنی در پهنه نقاشی های بی كلام اش هستیم. نشانه هایی كه هنوز در مفهوم ابتدایی خویش مانده اند و از آوا شدن می پرهیزند. همین هم امكان و اجازه جست وجوی نوعی عینیات بازنمای شده را در كارهای نقاش به بیننده می دهد. عینیاتی كه از اندیشگی كارهای نصراللهی خبر می دهد و از گسستی كه نقاشی های او با نقاشی های كودكان دارند.»(۱۲)

"این كه اكنون در كجایم، خوابم یا بیدار، در آسمانم یا زمین، هرجا كه باشم چه فرقی دارد؟ می دانم كه در جستجوی مرواریدی هستم كه در تمامی عمرم هم چنان مرابا خود برده است. خطوط و نقوش مانوی، مهرها و كتیبه ها، معماری های مقابر و مساجد، و اكنون هم به دیار مقدس سفر می كنم."(۱۳)

----------------------------------------------------------
پی نوشت:
۲- ابوالقاسم اسماعیل پور، بروشور نمایشگاه. ۱۳۶۶. بابل
۳- ابوالقاسم اسماعیل پور. بروشور نمایشگاه نصراللهی در میراث فرهنگی ساری، خرداد ۱۳۶۷
۴- حمید. ب. پیرنیا. بازگشت به اسطوره ایرانی. كیهان هوایی شماره ۸۴۳، چهارشنبه ۸ شهریور ۱۳۶۸ ص ۲۱
۵- نامداران شهر ما. بار فروش، شماره ۳۵، آذر ۱۳۸۰، ص ۲۱
۶- اسماعیل پور، احمد نصراللهی نگارگر اسطوره های درد. ابرار، شماره ۹۱۱، ۵ دی ۱۳۷۰ ص ۴
۷- اصغر پریدل. در كنار آدم ها. گردون، شماره ۲۵، ۲۶، سال ۱۳۷۲ ص ۵۹
۸- رویین قاسم پور. دیدار از نگاره های اساطیری احمد نصراللهی در نگارخانه نور. چاوش، ۱۳۷۰ ص ۶۹
۹- حمیدرضا رحمتی. تكرار خودنگاری غارها. آدینه، شماره ۷۵، آبان ۱۳۷۱. ص ۵۹
۱۰- حاجی فیروز های عصر ما (گفتگو با احمد نصراللهی). جوان، سه شنبه ۲۴ اسفند ۱۳۷۸. شماره ۲۰۷
۱۱- محمدحسن حامدی. نقاش سادگی های كودك درون. جام جم، دوشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۸۱، شماره ۶۵۷

۱۲- محمد شمخانی. گست از نقاشی كودكان و پیوند با سقاخانه. روزنامه ایران، سه شنبه ۳۰ بهمن ۱۳۸۰ سال هشتم- شماره ۲۰۵۹
۱۳- نامداران شهرما. پیشین. ص ۲۲

با دخل و تصرف برگرفته از: دوهفته نامه هنرهای تجسمی تندیس

 

 

بمناسبت در گذشت مارکو گریگوریان

                           مارکو گریگوریان و نقاشی مدرن در ایران

                                                                                             بیژن روحانی


                                                      مارکو گریگوریان در کارگاهش در خیابان چهاردهم منهاتن

دهه‌های ابتدایی قرن حاضر خورشیدی، برای نقاشان ایرانی، سال‌هایی بود پر از فراز و نشیب و پربار. دهه‌هایی که نسل جوانی از هنرمندان از راه می‌رسیدند که در پی دگرگون کردن یا کشف زبانی جدید در نقاشی بودند. نقاشی مدرن ایرانی نیز، بدون تعارف، مانند بسیاری پدیده‌های مدرن دیگر از راه آشنایی نقاشان ایرانی با نقاشی جدید اروپا دگرگون شد.
در دهه‌های ابتدایی این قرن، همچنان دو گرایش اصلی و رسمی در عرصه هنرهای تجسمی و نقاشی ایران وجود داشت. یکی گرایش زنده کردن سنت نگارگری یا به اصطلاح مینیاتور ایرانی و دیگری گرایشی که از هنر آکادمیک و طبیعت‌گرایی اروپایی تبعیت می‌کرد و سفت و سخت به آن چسبیده بود.

این گرایش دوم، ارمغان کمال‌الملک به ایران بود که از طریق برپایی مدرسه صنایع مستظرفه به شاگردانش منتقل شد. اما تأسیس دانشکده هنرهای زیبا و در کنار آن هنرآموزی تعدادی از نقاشان ایرانی در آکادمی هنرهای زیبای شهرهای اروپایی مانند پاریس و رم، پای سبک‌ها و بینش‌های جدید را در عرصه هنرهای تجسمی ایران باز کرد.

                                                                                       کیهان

نهادهای هنری مدرن
مارکو گریگوریان، نقاش ارمنی که در کودکی به همراه خانواده به ایران مهاجرت کرده و آموزش نقاشی را پس از مدرسه کمال‌الملک در آکادمی هنرهای زیبای شهر رم به پایان رسانده بود، از جمله نقاشان نوگرایی است که به همراه جلیل ضياءپور، هوشنگ پزشک‌نیا، حسین کاظمی و چند تن دیگر، جستجوی راهی جدید را در نقاشی ایرانی پی گرفتند که به سنت‌های دو دسته اول وفادار نبود.
فعالیت‌های گریگوریان فقط در حیطه نقاشی خلاصه نمی‌شود. او با آگاهی از این نکته که معرفی کردن، شناساندن و مقبولیت یافتن هنر نو به نهادها و مؤسسات جدید احتیاج دارد، خود پیش‌قدم نهادسازی شد. گریگوریان پس از تحصیل در ایتالیا در سال ۱۳۳۳ به ایران آمد و گالری «استتیک» (Aesthetic) را در میدان فردوسی تهران افتتاح کرد. گالری هنری که محفل بسیاری از نقاشان نوجو در سال‌های دهه ۳۰ و ۴۰ بود. گریگوریان در سال ۱۳۳۷، بی‌ینال یا دوسالانه نقاشی تهران را پایه‌گذاری کرد. نمایشگاهی که در معرفی و به نوعی تثبیت هنر مدرن در ایران سهم مهمی داشته است. برگزیدگان دوسالانه تهران با توافق وزارت فرهنگ به دوسالانه ونیز اعزام شدند و برای اولین بار آثار هنرمندان مدرن ایرانی در یکی از معتبرترین نمایشگاه‌های هنری در معرض دید و قضاوت عمومی قرار گرفت.


                                                                              صندلی محکوم در نمایشگاه هنرهای مفهومی

دلبسته خاک
آثار گریگوریان شامل دوره‌های مختلفی است. او کارش را ابتدا با اکسپرسیونیسم آغاز می‌کند و انسان را موضوع محوری طرح‌های پرقدرتش قرار می‌دهد. اما آن چه که خیلی سریع او را از یک دنباله‌روی دست چندم اساتید اکسپرسیونیست جدا می‌کند، جستجو و به کارگیری شکل و فرم‌ها و حتی مواد و مصالح و اشيایی است که در زندگی روزمره با آن‌ها برخورد می‌کند و یا به نوعی یادآور سنت‌های گذشته هنرهای تجسمی هستند. او به استفاده از موادی مانند شن و خاک روی می‌آورد و حجم زیادی از آثارش را توسط خاک و گل خلق می‌کند.
کمی بعد این طرز استفاده او از شکل‌ها و عناصر تجسمی سنتی توسط هنرمندان مکتب یا شیوه «سقاخانه» نیز به طور گسترده به کار گرفته می‌شود. از معروف‌ترین و شناخته شده‌ترین شاگردان گریگوریان که بعدها خود در زمره پیشکسوتان جنبش آوانگارد ایران قرار گرفت، می‌توان به زنده‌رودی اشاره کرد که منبع الهام خود را در اشیايی مانند طلسم و خرمهره و نسخ خطی و جادویی پیدا می‌کرد. اصطلاح مکتب «سقاخانه» نخستین بار توسط کریم امامی منتقد و مترجم در توصیف این آثار به کار رفت.

راهی که گریگوریان در نقاشی ایرانی باز کرد، یعنی استفاده از موضوعات، شکل‌ها و عناصری از هنرهای تجسمی و تزیینی سنتی، توسط شاگردان یا پیروان او در نسل‌های بعد به کرات مورد استفاده قرار گرفت و البته میزان موفقیت هر کدام از آن‌ها نسبی و بستگی به دید و توان هنری خود ایشان داشته است. به جز اشخاصی چون پرویز تناولی، ژازه طباطبایی و زنده‌رودی و چند نقاش و مجسمه‌ساز دیگر، گاهی این طرز به کار گرفتن عناصر بصری ایرانی و رجوع به فرهنگ سنتی در آثار مدرن، از فرط تکرار به سطحی‌گری دچار می‌شد. یعنی تبدیل به ابزاری می‌شد تا منتقدان با دیدن آن‌ها راضی شوند که هنرمند مدرن نسبت به سنت‌های فرهنگی خود آگاهی دارد.

                                  
                                                                                                            قالی، طرح پرنده طلایی

نمایشگاه هنر مفهومی
گریگوریان جزو اولین نقاشانی است که در ایران به سوی استفاده از هنر مفهومی یا «Conceptual art» روی می‌آورد و در دهه پنجاه به همراه چند نقاش دیگر از جمله مرتضی ممیز، غلامحسین نامی، عربشاهی و دریابیگی گروه نقاشان آزاد را پایه‌گذاری می‌کند. زمانی که هنوز ترکیب و به کارگیری ابزارها و رسانه‌های (Media) مختلف و استفاده هم‌زمان از عکس و اسلاید و فیلم و موسیقی و نقاشی و وسایل زندگی روزمره در اثر هنری به تبی فراگیر تبدیل نشده بود، گریگوریان در تهران به همراه گروه آزاد نمایشگاهی از هنر مفهومی برپا می‌کند. در این نمایشگاه او صندلی پایه شکسته‌ای را با طناب به نرده می‌بندد و در اتاقکی با پس‌زمینه تیره قرار می‌دهد و توسط دستگاه اسلاید تصویر خود را روی پرده پشت صندلی می‌اندازد، انگار هنرمند به صندلی پایه شکسته لرزان طناب‌پیچ شده باشد.


                                                                                                                         دیزی آبگوشت

نقاشی قهوه خانه
گریگوریان علاقه شدیدی به جمع‌آوری و شناساندن نقاشی قهوه‌خانه نشان می‌دهد و حتی برای دو تن از معروف‌ترین نقاشان قهوه‌خانه، حسین قوللر آقاسی و محمد مدبر در زمان حیاتشان نمایشگاه برگزار می‌کند. بخشی از آثار گریگوریان به خصوص تعدادی از کلاژها و تکه‌چسبانی‌هایش تحت تأثیر نزدیکی او به زندگی کوچه و بازار قرار دارد و با وام‌ گیری اشياء زندگی روزمره مثل دیزی و فنجان و نعلبکی و نان سنگک، آثار کلاژ خود را خلق می‌کند و به نوعی سعی می‌کند تا گونه‌ای از «پاپ آرت» ایرانی را به وجود بیاورد.
مارکو خلاقیت خود را در زمینه فرش و قالی نیز به کار می‌گیرد. او با نقوشی که به قول خودش الهام گرفته از نقش‌های اساطیری و کهن ارمنی است، ابتدا در کارگاهش در تهران قالی‌بافی می‌کند و سپس در سال‌های دهه نود و پس از اقامت در ارمنستان، آموزش و بافت قالی را مجدداْ از سر می‌گیرد.

مارکو پس از انقلاب ایران ابتدا به آمریکا مهاجرت و گالری خود را در نیویورک دایر کرد. پس از آن که دخترش را از دست داد، از آمریکا به ارمنستان رفت. او در ایروان موزه کوچکی را به نام موزه هنرهای خاور نزدیک افتتاح و به دولت ارمنستان هدیه کرد. موزه محل نگهداری و نمایش آثار خود اوست. یکی از معروف‌ترین آثار مارکو سری کارهای موسوم به «دروازه‌های آشویتس» است که بر مبنای واکنش هنرمند نسبت به واقعه هولوکاست خلق شده است. دروازه‌های آشویتس کاری است مرکب از سیزده تابلوی بزرگ هر کدام به طول بیش از سه متر.

مارکو گریگوریان روز دوشنبه پنجم شهریور بر اثر نارسایی قلبی در سن ۸۲ سالگی در ارمنستان درگذشت.

-------------------------------------

برگرفته از: http://www.radiozamaneh.org/rohani/2007/08/post_128.html

برای مطالعه بیشتر به آرشیو مقاله ها  " جنبش نوگرايي در نقاشي معاصر ايران "

و " نقاشان معاصر ایران-مارکو گرگوریان " در همین وبلاگ رجوع کنید. 

نقاشان معاصر ایران- حسینعلی ذابحی

                                             حسينعلی ذابحی            

                                          

حسینعلی ذابحی در سال ۱۳۲۴ در تهران متولد شد. او درسال ۱۳۴۷ در رشته نقاشی از دانشکده هنرهای زيبای دانشگاه تهران فارغ التحصيل شد. در سال ۱۳۵۰ به پاريس رفت و درسال ۱۳۵۴ از دانشکده هنرهای زيبای پاريس در رشته نقاشی فوق ليسانس گرفت.پس از بازگشت به ايران پنج سال در هنرستان پسران و دانشسرا تدريس کرد، اما به علت نداشتن روحيه لازم از وزارت فرهنگ و هنر سابق استعفا کرد.ذابحی از سال ۱۳۶۷ در دانشگاه آزاد اسلامی و دانشگاه هنر نقاشی تدريس می کند.

 

گستره نقاشی های حسينعلی ذابحی سبک های رئاليسم، آبستره، سورئاليسم و اکسپرسيونيسم را در برمی گيرد. دنيای اکثر نقاشی های او، جهان تلخی ها و سياهی هاست و شايد از همين روست که رنگ غالب بر کارهايش سياه است.

او دامدار زاده ای است که به واسطه زندگی در اعماق فقر زده اجتماع از کنه شخصيت اين بخش از جامعه شناخت دارد. تاثير اين شناخت را به خوبی در پرتره هايش از معتادان، قاچاقچيان و افراد مفلوک جامعه می توان ديد.

در ميان پرتره های ذابحی، تک چهره هايی از زنان نيز ديده می شود. در اين تک چهره ها زنان او، منقلب، هراسان يا مسخ اند.

نگاه ذابحی به پيرامونش آغشته تلخی و اندوه است. او می گويد در فاصله زمانی کوتاهی پدر و دو برادرش را از دست داد و نبود عزيزانش چنان برای او اندوهناک و دردآوربود که هرگز تصوری از آن نداشت

اين اندوه با غلبه رنگ سياه در نقاشی های ذابحی بازتاب يافت. البته او پس از گذراندن آن سالهای سخت و بد، توجيه ديگری برای حضور ماندگار رنگ سياه بر آثارش دارد. او در سال ۷۳ در بيانيه ای اين عصر را عصر سياه ناميد و نوشت که از سياهی نبايد هراسيد.

ذابحی پس از سالها کشاکش عاطفی با رنگ سياه به مدد مطالعات عرفانی و با الهام از عقل    سرخ سهروردی در بيانيه اش نوشت: " سرانجام عقل سرخ سهروردی بزرگ، کوله بار مرا بعد از ۱۱ سال کنکاش در مورد سياهی و تيرگی به سر منزل مقصود رساند، تا بدانم اين نهضت يک انگيزه درونی و روحی است و عبوديت می آورد و راه ظلمت، تکامل در پی خواهد داشت... زرق و برق دنيای تجمل و بی پايه امروز اين مکتب را طلب می کند. دنيا يا دنياهای تاريک را ببينيد تا روشنايی های همه اعصار را بهتر دريابيد که هردو مکمل يکديگرند. عصر، عصر سياه است. پايان شب سيه سپيد است. "

تاثير اين سياهی را حتی در طبيعت بی جان های او می توان ديد.

دلقک نيز از موضوع های مورد علاقه ذابحی در نقاشی است. او در اين باره نوشته است: " من به دلقک خيلی علاقه مندم. ظاهراً اين آدم ها خندان اند، ولی به خاطر خشنودی دل من و شما خودشان را به صورت دلقک در می آورند. به خاطر اين است که خودش را خفيف می کند. خودش را قربانی می کند. خودش را به صورت يک شخصيت پايين اجتماعی نشان می دهد. ولی به نظر من دلقک ها آدم های شرافتمندی هستند که خيلی ها را از درد و غم نجات می دهند. برای همين است که در تابلوهايم خيلی دلقک می کشم... شايد خودم ذاتاً دلقکم."

طنز يکی از عناصری است که در برخی از آثار ذابحی به چشم می آيد. طنز تلخ و سياه و گروتسک وار.

به نظر بعضی از منتقدان دلبستگی ذابحی به نقاشان اکسپرسیونیست چون سوتين،  انسور،      اميل نولده و روئو در برخی از آثارش نمود داشته است و او در پاسخ می گويد:” مگر می شود در اين جهان زندگی کرد و از آن تاثير نپذيرفت. گرچه در نهايت خود را خط سوم می داند.

ذابحی خود را ذاتا ًروشنفکر نمی داند و می گويد بيشتر يک کولی است که زندگی کولی وار و قلندرانه را دوست دارد.

نمايشگاه های انفرادی

فوريه ۱۹۷۵ گالری ترانسپوزيسيون پاريس
ژوئن ۱۹۷۷ گالری سولانژ پاريس
آبان ۱۳۶۵ در خانه شخصی
آبان ۱۳۶۶ خانه آفتاب تهران
آبان ۱۳۶۸ خانه آفتاب تهران
آبان ۱۳۷۱ خانه آفتاب تهران
آبان ۱۳۷۴ فرهنگسرای بهمن تهران، مروری برآثار
آبان ۱۳۷۵ نگارخانه برگ تهران
آبان ۱۳۷۸ نگارخانه برگ تهران
آبان ۱۳۸۰ نگارخانه برگ تهران

---------------------------------------------------------------

ذابحی در سال 1370و 1373 اندیشه هایش را در دو مجموعه کوچک به نام " ناقوس هنر"  و " جلوه های خلوت دل" به تحریر درآورد و از طریق زیراکس در اختیار علاقه مندانش قرار داد. در این جا تعدادی از نوشته هایش را مرور می کنیم:

 

- هنرمندان گمشده ای دارند که عمری می خواهند آن را پیدا کنند. آنها با دیگران کاری ندارند فقط با خود ستیزگی می کنند، البته بعضی اوقات از ستیزگی کاری از پیش نمی برند و با خود از سر دوستی      درمی آیند.

- می گویند هنرمند خلق می کند، هنرمند چه کاره است که خلق کند. او فقط یادآوری می کند.

- در ابتدا عقل می گوید خود را پیدا کن و بعد دل هنرمند می گوید اُنس را دریاب.

- شخصی تعریف کرده است که در کارگاه " روسو" بوده و روسو بعد از کشیدن نقاشی برگ های[درخت و گا های] نقاشی شده تابلو را می شمرده است و این شخص گمان برده که روسو قیمت تابلوها را بدین وسیله تعیین می کرده است در صورتی که به نظر می رسد این شخص به اشتباه داوری کرده باشد. فکر می کنم روسو به عنوان یک نقاش متعالی با اعداد کار می کرده است.

- عرفا و هنرمندان تکامل یافته با اعداد کار می کنند.

- نقاشی فلسفه از است ولی خود از او می گریزد.

- رنگ سیاه دیگر برایم غم و عزا را تداعی نمی کند، بلکه در این رنگ، رنگ ها را می جویم. رنگ ها را باید در تاریکی پیدا کرد و رنگ سیاه گاهی اوقات مرا تا حدی به سرمنزل مقصود می رساند که برایم تقدس پیدا می کند.

- اگر می خواهید ترس تان از نقاشی یا طراحی گرفته شود، با دست چپ کار کنید. چراکه از دست چپ انتظار ندارید و دست شما به هر کجا کشیده شود ابایی نخواهید داشت. در صورتیکه دست راست را باور داشتید و اگر باور شما کج می رفت ناراحت می شدید و هراس داشتید کج نرود. همه ی مشکلات و مسایل ما در نقاشی از باورهاست.

        

 

        

 

       

 

        

 

                               

 

                               

نقاشان معاصر ایران- محمدابراهیم جعفری

 

                        محمدابراهیم جعفری

                                                              

متولد ۱۳۱۹ بروجرد

ليسانس نقاشي از دانشكده هنرهاي زيبا دانشگاه تهران ۱۳۳۸- ۱۳۴۲

شش نمايشگاه انفرادي در گالري گلستان

تعداد كثيري نمايشگا‌ه‌ها‌ي گروهي در ايران، فرانسه، آلمان، روسيه، ايتاليا، مراكش، آمريكا

عضو هيئت انتخاب و داوري نمايشگاه‌ها و بي‌ينال‌هاي بعد از انقلاب

شركت در ششمين بي‌ينال پاريس ۱۳۴۸

برنده جايزه ملي كار ومطالعه در كوي ‌بين‌المللي هنرهاي پاريس در فستيوال هنر در كاني سومر ۱۳۵۳

عضو هيئت علمي دانشگاه هنر

 

«چهار يا پنج‌ساله هستم و در شبستان خانه كه كمي پايين‌تر از حياط است، نشسته‌ام. در حياط دو باغچه است و چند مرغ در آن در حال پرسه‌زدن هستند. همه حواسم متوجه مرغ‌ها است كه با پنجه‌هايشان خاك باغچه را به هم مي‌ريختند و به آن نُك مي‌زدند. يك دفعه متوجه حضور مادرم در بالاي سرم مي‌شوم. آرام كنارم نشست. دفتر مشق برادرم را كه كنار دستم بود، مقابلم گذاشت، سپس نُك مداد جوهري را با زبان خيس كرد و يك مرغ روي كاغذ كشيد، چند خط كوتاه روي سرش گذاشت كه يعني كاكل دارد و با نُك مداد چند ضربه روي مرغ و مقابلش زد كه يعني گل باقالي است و دارد دانه مي‌خورد. هنوز هيچ اثر نقاشي نتوانسته تا اين اندازه در ذهن من ماندگار بماند...در نزديكي خانه ‌آن‌ ما، قناتي قرار داشت كه اگر آن را به طرف بالا ادامه مي‌داديم، بعد از طي قدري راه، به دبستان فردوسي مي‌رسيديم.»

محمد ابراهيم دوران شش يا هفت‌ساله دبستان را در اين مدرسه گذراند. بازيگوشي و شيطنت هاي كودكي، او را از درس و آموز‌ش‌هاي معلم دور مي‌كرد و فرصت درس خواندن را از او گرفته بود.

 «كلاس دوم دبستان و زنگ نقاشي است، معلم طرح يك آب پاش را روي تخته كشيده و از ما مي‌خواهد آن را بكشيم و رنگ كنيم. هر كاري كردم نتوانستم آن را بكشم و مدام كج‌وكوله مي‌شد. در كلاس ششم يادم هست كه وقتي معلم از ما خواست مرغابي روي تخته را بكشيم، بعد از قدري تلاش، عاقبت مرغابي دوستم را كپي كردم.»

اوايل سال هاي سي، يعني پنجاه و اندي سال پيش از اين در بروجرد، فقط يك نقاش بود به‌نام فاني كه حضور آشكاري داشت. اغلب هم به سبك نقاشان قهوه‌خانه و بيشتر هم موضوعات مذهبي مي‌كشيد. ابراهيم هربار كه از كنار مغازه او در خيابان جعفري (كه به امام‌زاده جعفر منتهي مي‌شد) مي‌گذشت، مدتي مي‌ايستاد و با دقت نقاشي‌هايي را كه به ديوار آويزان بودند، تماشا مي‌كرد. نقاشي‌ حس عجيبي برايش داشت. در ته مغازه، كنج ديوار يك سه‌پايه و بومي برپا بود گاهي نقاش پشت سه پايه نشسته بود و كار مي‌كرد، او هم ابراهيم را مي‌شناخت و به سرك كشيد‌ن هايش عادت كرده بود.

 «وقتي به كنار دستش مي‌رفتم تا ببينم چه جور نقاشي مي‌كند، قلم موها را آهسته روي پالت مي‌گذاشت. كمي هم اخم مي‌كرد تا خيلي كنارش نمانم.»

پس از آن بود تصمصم گرفت نقاشی بکشد. اما رنگ ها آنقدر شل درست کرده بود که از تابلو شره       می کردند.يكي دو تا از كارها را پس از اين‌كه كمي خشك شدند، به مدرسه برد تا به دوستانش نشان دهد. «رنگ‌ها به قدري شره كرده بودند كه تقريباً‌ چيزي از منظره‌هايي كه كشيده بودم، معلوم نبود. با اين وجود معلم رياضي كارم را كه ديد، كلي به‌به گفت و آن را وارونه به ديوار زد. صداي خنده بچه‌ها او را متوجه اشتباهش كرد ولي از تك‌وتا نيفتاد و گفت: چه اشكالي داره. اينجور هم مي‌شود آن را ديد. آن‌سال اولين بار و تنها مرتبه‌اي بود كه در درس رياضي نمره بيست گرفتم.»

سال دوم دبيرستان معلم نقاشي به نام «دعوتي» از همدان به بروجرد منتقل شده و قرار بود هنر تدرس کند.

«پيش از اين، توي همدان معلم جواد حميدي هم بود و هميشه هم مي‌گفت من به جواد گفتم برود نقاشي بخواند. خيلي چيز‌ها از او به ياد دارم و ياد گرفتم. بسيار خلاق بود، اگرچه نقاشي را خيلي جدي نمي‌گرفت و اغلب هم كپي كار مي‌كرد. با اين وجود هر چيزي كه مي‌كشيد، مايه حيرت بچه‌ها مي‌شد. ابزار كار او براي طراحي محدود به گچ و مداد نمي‌شد و با هر وسيله‌اي كار مي‌كرد. مثلاً براي اين‌كه منظره بيرون كلاس درس، حواس بچه‌ها را پرت نكند، روي شيشه‌ پنجره كلاس‌ها يك لايه نازك گچ كشيده بودند.

 او يك برگ كاغذ را لوله مي‌كرد و در آب مي‌زد، خيس كه مي‌شد خيلي سريع روي گچ پنجره طرحي مي‌كشيد. دعوتي بود كه به من فهماند، مي‌شود در دانشگاه و در رشته نقاشي تحصيل كرد و از اين طريق هم زندگي كرد...يك بار كه باران مختصري زمين را خيس كرده بود، دستم را گرفت و با خود به حياط آورد، و گفت: نگاه كن هرجا كه زمين خيس شده، رنگش هم تيره‌تر شده. به من ياد داد كه به اطرافم با دقت نگاه كنم و گاه از آن‌ها طراحي يا نقاشي كنم.»

 معلم اصرار داشت كه صبورانه به اطرافش نگاه كند و با دقت آن‌ها را بكشد، ولي او شيفته سرعت عمل معلمش بود. مي‌خواست خيلي سريع و يك‌باره كاري را به پايان برساند. طبعاً وقتي نقاشي را به سرعت تمام مي‌كرد، به خيلي چيز‌ها توجه نمي‌كرد و يا اصلاً نمي‌ديد. اما در عوض نقاشي او پر از اتفاق مي‌شد.

شعر  مي‌خواند؛ شعر‌ هم مي‌گفت..پدرش هم شيفته شعر بود.

«اوقات استراحت و اغلب شب‌ها كتاب، بخصوص ديوان‌هاي شعر مي‌خواند. صداي خوبي داشت و گاه كه سرخوش بود، شعري را با آواز مي‌خواند. اين شعر را از او به ياد دارم:

«هزارسال مي‌گذرد و از حكايت مجنون هنوز مردم‌نشيني صحرا سيه پوشند»

 

شغل پدر تجارت و باغداري بود كمي كه بزرگتر شد، گشت‌وگذار در كوه و صحرا سرگرمي اش شد.

"كلاس چهارم دبيرستان كه بودم، آخرهاي شب، وقتي همه اهل خانه خواب بودند، آهسته از خانه خارج مي‌شدم و به اتفاق دوستي به طرف برج‌هاي آسياب كه نزديك شهر بود، راه مي‌افتاديم. از شهر كه خارج مي‌شديم، سيگارهايمان را آتش مي‌زديم. هوا كاملاً تاريك بود و در آن تاريكي، درخشندگي سرخگون نُك سيگار بيشتر مي‌شد. پك كه مي‌زديم به صورت هم نگاه مي‌كرديم تا گداختگي سر سيگار و نور سرخي كه سيماي ما را روشن مي‌كرد، ببينيم... با بيابان اخت شده بودم و گاه تا چند روز به خانه نمي‌رفتم. يك بار از بروجرد پياده راه افتاديم و به خرم‌آباد و بعد ملا تخت و... رفتيم و برگشتيم. شعرهاي زيادي در اين دوره سرودم كه اسم آن‌ها را چوپاني گذاشتم... و هنوز مي‌سرايم و مي‌خوانم."

 

در دبيرستان رشته ادبيات را انتخاب كرد. سال پنجم به تهران آمد و در دبيرستان دارالفنون ثبت نام‌كرد. در تهران يك سال ماند و عاشق شد. به بروجرد برگشت. اما همين يك سال حضور در تهران، علاوه بر عاشقي، تجربه‌هاي متفاوت و تازه‌اي هم براي او داشت.

«معلم خوبي داشتم به اسم «يوسف‌زاده» كه ادبيات درس مي‌داد و در كلاس حرف‌هايي مي‌زد كه عجيب بر دل من مي‌نشست. معلم ديگري هم بود كه زبان درس مي‌داد. خط‌خطي‌‌هايي مي‌كرد و پايه‌اي براي آن مي گذاشت و مي‌شد يك درخت و بعدها فهميدم كه نقاشي يعني خط‌خطي كردن. پرتره‌هايي كه در سال ۱۳۵۶ به سفارش شيروانلو از هنرمندان معاصر كشيدم، با استفاده از همين خط‌خطي‌ها بود.»

خيابان لاله‌زار و منوچهري و نقاشان آن‌جا را كشف كرد.«قلم‌موها و نوع رنگ‌هايي كه استفاده مي‌كردند را شناختم. مي‌ديدم كه چگونه و چه رنگ‌هايي را با هم تركيب كرده و به چه طريقي زيررنگ مي‌گذارند و فهميدم كه كپي را بايد از سمت چپ شروع كرد تا دست روي كار نرود و نقاشي‌خراب نشود...»

به بروجرد كه برگشت، عاشقي، جان بي‌قرار او را بي‌قرار‌تر كرده بود. سروده‌هايش بيشتر شد و شعرهايش رنگ وبويي ديگر پيدا كرد:

تا تو با مني/ رنگ برف‌ها سپيد/ رنگ‌ ابرها كبود/ تا تو با مني/ ابر، رنگ ابر دارد و/ دود رنگ دود/ بي‌تو زندگي چه سود؟/ تو براي من/ مثل جيوه‌اي براي آينه/ بي‌تو شيشه‌ام/ بي‌تو عمق من پر از تهي‌ است/ بي‌تو در كوير بهت من سراب نيست/ بي‌تو زندگي براي من سراب/ بي‌تو نقش من برآب...

 

يك‌سال به همين منوال گذشت. ديپلم كه گرفت دوباره به تهران آمد. تصميم خود را گرفته بود، مي‌خواست نقاش شود. سال 1338 بود در رشته نقاشي دانشكده هنرهاي زيبا دانشگاه تهران پذيرفته شد. در نقاشي بيشتر شيفته بازي‌ و اتفاق بود. دوست داشت كه نقاشي هم مثل شعر در يك لحظه حادث شود. سال‌هاي تحصيل محمد ابراهيم جعفري در دانشگاه، از يك سو سال‌هاي مقاومت در برابر موج نوگرايي و از سوي ديگر دوران گذار و نهايتاً پذيرش اين نوگرايي است.پيش از آن‌كه در زمان رياست ميرفندرسكي، براي هماهنگي با موج نوگرايي در نقاشي، تغييرات اساسي در شيوه آموزشي دانشكده هنرهاي زيبا ايجاد و درس‌هاي دانشگاه به صورت «واحد»  ارايه شوند، دانشجويان موظف بودند كه در طي سال‌هاي تحصيل، تنها پيش يك استاد و در كارگاه مربوط به او نقاشي را دنبال كنند. كارگاه نقاشي هم از صبح شنبه تا ظهر پنج‌شنبه ادامه مي‌يافت. هر غروب شنبه زمانِ قضاوت (ژوژمان) آثار دانشجويان و پذيرش يا عدم پذيرش آن‌ها بود. در صورت عدم پذيرش، دانشجو موظف به تكرار آن بود

از ميان دو كارگاهي كه يكي توسط جواد حميدي و ديگري توسط حيدريان و جوادي‌پور اداره مي‌شد، جعفري سر از كارگاه حيدريان و جوادي پور در آورد. طبعاً در اين كارگاه بيشترين كاري كه از دانشجويان انتظار مي‌رفت، بيان واقع‌نمايانه از موضوعاتي بود كه هر شنبه ارايه مي‌شد. به همين جهت، لازم بود تا در ابتدا دانشجويان روش بازسازي واقعيت را بياموزند.

 «حيدريان از ما مي‌خواست تا خيلي دقيق طراحي كنيم. براي اين منظور و براي اين‌كه تناسب و روابط اجزا كلاسيك مجسمه را به ما نشان دهد، از ميله كاموا بافي و گاه شاقول استفاده مي‌كرد تا خيلي دقيق مطلبي را به ما تفهيم كند و يا نشان دهد، از ما مي‌خواست تا با ذغال تمام جزئيات نور و سايه مجسمه را نشان داده و كاملاً جنسيت گچي آن را آشكار كنيم.»

در هر صورت شوخ طبعي، بداهه گويي، حاضر جوابي و حضور ذهن عالي او دامنه دوستانش را خيلي وسيع كرد. ژيلا سازگار از همكلاسی های جعفري در باره آن دوران می گوید:«محمد ابراهيم جعفري دانشجوي دانشكده هنرهاي زيباي تهران، يك جوان سيه‌چرده بود با موهاي صاف و سياه و چشماني كه در عين سادگي برقي از درايت و زيركي در آن‌ها بود. زياد حرف نمي‌زد، اما وقتي معركه مي‌گرفت همه دورش جمع مي‌شدند و گوش مي‌دادند. آتليه كه ساكت مي‌شد، گويي حوصله‌اش سر مي‌‌رفت، دوروبر را نگاهي مي‌كرد و چون استادي را در اطراف نمي‌ديد، مي‌زد زير آواز. ترانه‌هاي محلي بروجردي مي‌خواند و گاهي اين ترانه‌ها را خودش ساخته بود؛

دو تا كفتر سفيد و زعفروني/ نشستن دِسارِ سايه بوني/ سفيده نالس و سير شفق كرد/ سر كوه آفتو ميره مثل جووني.

گاهي با مهارت حيرت‌انگيز يك هنرپيشه تاتر در جلد استادان مي‌رفت و درست با صدا و تكيه كلام‌ها و اصطلاحات آن‌ها كار دانشجويي را به سؤال مي كشيد و گاهي اشعار عاشقانه‌اش را مي‌خواند كه براي مريم، دختر دايي جوانش سروده بود.»(۱)

 

حضور بهجت صدر و محسن وزيري مقدم در دانشكده هنرهاي زيبا، به نوعي پذيرفتن نوگرايي (البته با تاخيري چندساله) از سوي دانشكده بود.وزيري مقدم، در طي نه‌سال اقامت خود در ايتاليا، نه تنها با تازه‌ترين اتفاقات هنري از نزديك آشنا شده و جوايز ارزنده‌اي برده بود، بلكه رفته‌رفته به عنوان نقاش حرفه‌اي شهرت و موقعيت نسبتاً تثبيت شده‌اي نيز مي‌يافت. او در سال ۱۳۴۲ به ايران برگشت و در همان سال به عنوان دستيار جوادي پور در دانشكده هنرهاي زيبا مشغول به تدريس ‌شد.البته اين همكاري يك ترم بيشتر دوام نياورد. وزیری مقدم درباره روش خود در اين سال‌ها مي‌گويد: «با دانشجويان شروع به حرف زدن كردم. به آن‌ها نمي‌گفتم چگونه بايد نقاشي كنيد، بلكه مي گفتم چگونه بايد ديد، انديشيد، تحليل كرد و چطور در مقابل طبيعت و از دل آن راه‌هاي خلاقيت را كشف كرد، آنها را با خود در تهران به ديدن موزه‌هاي مختلف مي‌بردم و از روي كتاب‌ها، آن‌ها را قادر به كشف راز و رمز نقاشي‌هاي موندريان، پل كله، كاندينسكي و... مي‌كردم و اين كه آن‌ها چگونه از طبيعت شروع كرده تا به انتزاع رسيده‌اند.»(۲)

«فرداي اولين روزي كه با وزيري كلاس داشتيم، به جاي يك اتود هفتگي، تمام ديوارهاي كارگاه پر شد از اتودهاي ما. به راحتي با او وارد بحث مي‌شديم، با هم چاي مي‌خورديم، سيگار به ما تعارف مي‌كرد و اغلب تعدادي كتاب با خود داشت كه به ما نشان دهد. حرف او اين بود؛ مي‌گفت: در ايتاليا وقتي كارم را به استادم نشان دادم، به من توصيه كرد؛ اين كارها براي نقاش شدن خوب است، ولي براي هنرمند شدن نه. اگر مي‌خواهي هنرمند شوي بايد يك خط قرمز روي همه آن‌چه تاكنون يادگرفته‌اي بكشي و از صفر شروع كني و همين انتظار را هم از ما داشت.»

 

روابط وزيري مقدم با شاگردان خود به دانشكده محدود نمي‌شد و خارج از آن هم ادامه مي‌يافت. سفرهاي كوتاه و يا طولاني زيادي با هم داشتند.

«اين سفرها از زماني كه در دانشكده استاد ما بود اغلب با ماشين او و به اتفاق نامي، شيوا، اصغر محمدي شروع شد و تا اواسط سال‌هاي چهل ادامه داشت. با هم به خيلي از نقاط ايران سفر كرديم،  در هر سفر او توجه ما را به ساختمان‌هاي قديمي، سنگ‌قبرها، امام‌زاده‌ها، شمايل‌ها، خطوط و... جلب مي‌كرد. به‌زودي نتيجه اين ديدارها و دريافت‌ها در كارهايمان نمود يافت. يك‌بار هم سفر دوماه‌ونيمه‌اي به اروپا داشتيم...تابستان ۱۳۴۹. ابتدا به رم رفتيم، بعد ناپل و چند شهر ديگر و سپس به آلمان كه آن‌جا يك ماشين خريديم و با آن به اتريش، هلند، بعد پاريس و بعد به لندن سفر كرديم. مجدداً به پاريس برگشتيم و در جنوب فرانسه پس از ديدن زادگاه سزان، راهي ايتاليا شديم. در اين سفر به هر كشوري كه وارد مي‌شديم، حدود يك هفته مي مانديم و او ما را به جاي زيادي مي‌برد و نشان داد كه به راستي او اروپا را بهتر از بسياري از ساكنان آن مي‌شناسد.»

 

جعفري اولين نمايش گروهي نقاشي را به همت وزيري و در پارك دانشجو كنار خيابان برپا کرد.(۱۳۴۲)

سال ۱۳۴۳ تحصيلات او به پايان رسيد. پروژه پاياني او با قلم‌هايي آزاد و با رنگ‌هايي نسبتاً فوويست‌وار اجرا شده بود. سال بعد با معرفي وزيري، به عنوان هنرآموز در هنرستان تجسمي پسران مشغول به كار شد. اين همكاري در طي يك دوره سه‌ساله‌ تداوم داشت. حسینعلی ذابحي، ايرج محمدي و حسن واحدي از جمله شاگردان او هستند.‌

«در آن موقع هنرجويان سه روز در هفته، از صبح تا ظهر را نقاشي داشتند و سه روز ديگر، مينياتور،  و طراحي مستند ملي و آناتومي و تعدادي درس تئوري داشتند. هردو هفته يك‌بار به جاي طراحي و نقاشي در كارگاه مجسمه‌سازي كار مي‌كردند.  پنج‌شنبه‌ها، روز ژوژمان بود. در ژوژمان همه معلم‌ها حضور داشتند و نمره مي‌دادند، وزيري، نامي، كاظمي ومن. سال بعد هم اصغر محمدي آمد. هنرجويان در يك دوره سه‌ساله، فقط با يك معلم كلاس نقاشي و طراحي را مي‌گذراندند.»

 

در بهار سال ۱۳۴۴ «كانون آموزش هنرهاي تجسمي» را به راه انداخت كه بعدها با نام «آتليه كنكور» شهرت يافت. سال ۱۳۴۷ آغاز همكاري او با هنركده تزييني (دانشگاه هنر فعلي) است. او ابتدا به عنوان دستيار وزيري مقدم تدريس مي‌كرد. اوج كارهاي اين دوره او، كارهايي به رنگ خاك است كه تداعي كننده صحراها و بناهاي كاه گلي ايران مي‌باشد.(۱۳۴۷)او بيشتر دسته اخير از تجربه‌هاي خود را در نمايشگاه‌هاي گروهي سال‌هاي قبل از انقلاب به نمايش در آورد. از جمله: بي‌ينال‌هاي تهران (۱۳۴۳ و ۱۳۴۵) به مناسبت روز مادر و مدتي بعد به مناسبت حقوق بشر در گالري نگار، نمايش گروهي در آلمان، جشن هنر شيراز، نمايش گروهي در اصفهان، فستيوال هنر در كاني سورمر (جنوب فرانسه) كه برنده جايزه ملي فرانسه شد. (۱۳۵۳)، نمايش گروهي نقاشان معاصر ايران در تهران ۱۳۵۵.

در اوایل سال ۱۳۵۴ يك بورس مطالعه و كار در فرانسه گرفت. او پس از بازگشت به ايران، يك‌سال بعد -۱۳۵۶-به عضويت هيئت علمي هنركده تزييني درآمد. مدتي كه در فرانسه گذشت (تابستان۱۳۵۴ تا پائيز ۱۳۵۵) ابتدا به قصد تحصيل بود كه خيلي زود از آن منصرف شد و حضور در موزه‌ها، گالري‌ها، خيابان‌ها و شهرهاي فرانسه و گشت‌وگذار و ديدار ديدني‌ها و رابطه با مردم و هنرمندان فرانسه را بر آن ترجيح داد. سال بعد نيز، نمايشگاه «واش آرت» در آمريكا، به اتفاق مميز، ماركو گريگوريان، سيراك ملكنيان،غلامحسین نامي، مسعود عربشاهي و پرویز كلانتري؛ بهانه‌اي براي حضور يك ماهه، گشت‌وگذار و جستجو در موزه‌ها؛ گالري‌ها و اطلاع از تازه‌ترين اتفاق‌هاي هنري شد.

فعاليت نقاشی او، بعد از تحصيل، با آبرنگ‌هايي ادامه يافت كه در سفرها و از چشم‌اندازها مي‌كشيد. آبرنگ‌هايي كه بعدها، براي بيان دنياي شاعرانه او تبديل ‌شد.

در سال ۱۳۵۶ به همت فيروز شيروانلو، كتابي با عنوان «پيشروان هنر معاصر» به چاپ رسيد، شامل طراحي پرتره‌هايي است كه توسط تعدادي از نقاشان فعال در آن زمان اجرا شد، در اين مجموعه از جعفري چهارده اثر به چاپ رسيد. «چهره گشايان»‌عنواني است كه شيروانلو به عوض «طراحان» در اين كتاب به كاربرده است.

 سال 1358، از تدريس در دانشگاه كنار گذاشته شد. اين محروميت بيش از دوسال ادامه يافت.

"به حسين كاظمي (۱۳۰۳-۱۳۵۷)تهمت «مامور سيا»‌ بودن را زدند. از من خواستند كه كمتر رابطه‌اي با او داشته باشم." با اين تهمت و بعد از مدتي، براي هميشه كاظمي از ايران رفت و تنگدستانه در پاريس زندگي كرد و همان‌جا نيز مرد.

بعد از انقلاب فرهنگي و بازگشايي دانشگاه‌ها، تدريس در دانشگاه ادامه پيدا كرد. اوج سال‌هاي جنگ بود و شعرها و نقاشي‌هاي او بي‌تاثير از اين فضا نبود:

دهه شصت را /  در مهتاب شمردم،/ دوازده بهار كوتاه بود/ در يك زمستان بلند/ در آفتاب شمردم،/ سيزده زمستان كوتاه بود/ در يك بهار بلند

اگر ريشه در خاك داري/ مي‌رويي/ چه باور كني، چه انكار/ شاخه‌ها را

سرما و گرما مي‌سوزاند/ ريشه‌ها را نه./ مي‌پرسي/ دهه شصت چگونه گذشت؟/

اين ضرب‌المثل را هيچ كجا نشنيده‌ام: / تفنگت را كه گرفتند،/ تيروكمان كودكيت/ خطا نمي‌كند.!

 

 در آبرنگ‌هاي اين زمان او، رنگ‌ها تيره‌تر و سياهي حاكم مي‌شود و خرابه‌ها موضوع كار او مي‌شوند.

 «من فكر مي‌كنم وقتي حافظ سرود «شب تاريك و بيم موج و گردابي چنين حايل»، يا نيما پرسيد كه «به كجاي اين شب تيره بياويزم قباي ژنده خود را» دقيقاً خيال شكوه و شكايت از يك تنگناي اجتماعي يا سياسي را شايد نداشتند، اگر امروز هر يك از ما در هر تنگنايي اعم از اقتصادي يا سياسي يا اجتماعي يا فردي، سخن آن‌ها را شرح روزگار خود پيدا كنيم، اين به دليل همان گستردگي ذهن و حس هنرمند است كه پيامش چنين پابرجا باقي مانده است و چنين به زيبايي زبان گوياي مردم خود شده است.» (۳)

 

نخستين نمايش انفرادي آثار او در سال ۱۳۶۸ و در گالري گلستان اتفاق افتاد و شامل چهل‌ ودو اثر آبرنگ از آخرين كارهاي او بود. نمايشگاه دوم -۱۳۶۹- با عنوان «عبور» شامل مجموعه آبرنگ‌هايي تك‌فام با كادرهايي كشيده و يا بلند است و نقاش سعي در تجسم حركت و ديدن سريع منظره‌اي را داشت. مثل حركت تند و پرشتاب اتومبيل يا قطار و مناظر نزديكي كه از مقابل ما مي‌گذرند. نمايشگاه بعدي او - ۱۳۷۱- شامل مونو پرينت‌هايي با عنوان «شكوه ويراني» با مضمون خرابه‌ها است كه در گالري گلستان اتفاق افتاد.

 

حسين علي‌ذابحي درباره اين نمايشگاه نوشت: «مردي كه ايام كودكي و نوجواني خود را در كنار ديوارهاي كاهگلي گذرانده است، خاطره‌ آن‌ها چنان در اعماق وجودش ريشه دوانده كه در ايجاد جوهره هنري آثارش نقشي اساسي را ايفا مي‌كند ... خطوط و لكه‌هاي اضافه شده بر عناصر ايستا، كه گاهي آن‌ها را قرباني كرده، از روحيه جستجوگر نقاش نشات گرفته است... عناصري كه به يكديگر پيوند دارند، بيانگر (Pantheisme) وحدت وجودي است، به‌اين معني كه انسان‌ها نيز همانند ساير عناصر تابلو ارزش دارند و نه بيشتر.همه‌چيز را در ارتباط با هم و نهايتاً يك چيز مي‌بيند. ديوار هم مثل انسان با انساني ديگر درحال گفتگو است و فعل و انفعالاتي مرموز و ناشناخته بين تمام اين عناصر در جريان است كه گويي ممكن است لحظه‌اي ديگر محو شوند.او در حالي‌كه واقعيت را درك كرده يك نئورمانتيك است. برگشت او برگشتي تاريخي نيست بلكه برگشت خاطرات كودكي است كه ظاهراً تحت تاثير ديوارها، گليم‌ها و نقش‌ و نگارها است. اگر آن‌ها را عريان كنيم خواهيم ديد چيزي جز خاكستري به جا نمي‌ماند.»

 

 چهارمين نمايش آثار او -۱۳۷۳-شامل نقاشي‌ها و مونوپرينت‌هايي با كادرهاي بلند و ريتم‌هاي عمودي است. قره‌باغي درباره نمايشگاه چنين نوشت: «آن‌چه در بدو ورود به نمايشگا‌ه‌اش به چشم مي‌خورد ابعاد غيرمتعارف تابلوها و رنگ كم‌‌وبيش يكسان آن‌ها بود. رنگ‌ها‌ بيشتر خاكستري، آبي- خاكستري روشن، قهوه‌اي روشن، آبي‌- فيروزه‌اي كمرنگ بود وگه‌گاه تاشي اخرايي يكنواختي آن‌ها را برهم مي‌زد. در آثار او مضامين متنوع‌اند و اشيا متفاوت اما ضرب‌آهنگ رنگ يكسان مي‌ماند. نه در پيش‌زمينه تابلوهايش رنگي است كه واقعيتي ملموس را تداعي كنند و نه در آسمان و افق دوردست رنگي كه بيان كننده ژرفا باشد. كيفيت ذهني و تصويري كه در اين رنگ‌ها نهفته است تماماً براي رهايي از واقعيت قراردادي و گام نهادن به قلمرو شاعرانه و روياگونه به كار رفته است.»(۴)

 

نمايشگاه ديگر او شامل پرتره‌هايي الهام گرفته از «يك گبه مردبافت لُر كه شايد آن را چوپاني ميان سال بافته بود، با حاشيه‌اي از خطاهاي آزاد و نواري از چارگوش‌هاي سياه‌وسفيد كه به احتمال قريب به يقين اشاره‌اي به مرگ و زندگي بود و زمينه‌اي سرخ، غني شده با تضاد اشيا و طرح‌ آزاد چهره‌اي با دوچشم وحشت‌زده و دندان‌هايي كه خشم و درد را صراحت سياه و سفيد پنهان داشت. پرتره‌اي كه اگر آن را در كتاب «پل كله» نقاش، فيلسوف معاصر و معلمي بزرگ مي‌ديدي، مي‌توانست در شمار كارهاي خوبش باشد، در حالي كه سال‌ها قبل از تولد «پل‌كله» در بين عشاير لر بختياري بافته شده بود...»(۵)

به سال 1377 در گالري گلستان نمایشگاه دیگری برپا کرد عنوان اين نمايشگاه «كتيبه‌هاي خوانده نشده» بود كه با الهام از شعري از نادر نادرپور كشيده شدند. اين شعر اين‌گونه آغاز مي‌شود:

در شهر ناشناخته‌اي گام مي‌زدم      ديوارهاي شهر مرا مي‌شناختند...

 

به بهانه اين نمايشگاه در گفت‌وگويي با «توكا ملكي» مي‌گويد: «به نظر من هنرمند آهنگساز يا آهنگساز هنرمند، ململ خيال خلاق خود را به روي صداهاي نو مي‌اندازد و مانند كسي كه پروانه‌ها را با تور مخصوص خود شكار مي‌كند، ملودي‌هاي تازه‌اي را كه در باغ خاطرش مي‌پرند به تور مي‌اندازد. «پل كله» مي‌گويد: «هنرمند ديدني‌ها را تكرار نمي‌كند، بلكه به ناديده‌ها خاصيت ديده شدن مي‌بخشد.» و اين گفته درباره تمام هنرها صدق مي‌كند.»(۶)

 

جعفري در چند، سالانه و دوسالانه به داوري آثار پرداخت. در نخستين (و آخرين) دوسالانه‌ي بين‌المللي طراحي كه به سال ۱۳۷۸ در موزه هنرهاي معاصر تهران برگزار شد، در حالي‌كه ميدانگاه ورودي موزه را به آثار داوران اختصاص داده بودند، او ديوار سفيد موزه را به عنوان اثر خود معرفي كرد و اين شعر را مقابل آن گذاشت:

 «پرنده‌اي پشت ديوار كاهگلي مي‌خواند/ ديوار را نقاشي كردم/ باران باريد/ ديوار پاك شد/ بوي كاهگل و آواز پرنده ماند.» و اضافه كرده بود: «اين ديوار را به احترام همه طرح‌هايي و كساني كه براي انتخابشان دست بالا برده‌ام، سفيد نگه‌مي‌دارم به اميد روزي كه من و ديگراني كه آرزوي خلق كردن دارند، به آرزويشان برسند.»(۷) 

-----------------------------------------

پي نوشت

با دخل و تصرف برگرفته از: " موریزی نژاد، حسن؛ دو هفته نامه تندیس؛ شماره هشتاد."

۱- ژيلا سازگار (هم‌كلاس جعفري كه مقيم آمريكا است). ماهنامه پر. سال نهم، شماره ۹۹ ص ۱۶

۲- نقاشان معاصر ايران. تنديس شماره ۷۱ فروردين ۱۳۸۵. ص ۵

۳- ژيلا سازگار. پيشين. ص ۱۸

۴- نقاشي حق انسان معاصر است. آدينه شماره ۵۳. ص ۲۶

۵- زندگي در فاصله نفس‌هاي تو شكل مي‌گيرد. روزنامه آريا. آذر ۱۳۷۷ شماره ۱۰۱ ص ۷.

۶- پيشين.

۷- كاروكارگر. پنجشنبه ۴ آذر ۱۳۷۸. شماره ۲۶۱۳. ص ۸

 

                  

 

     

         

                

 

 

               

                             

                

 

                  

نقاشان معاصر ایران-آیدین آغداشلو

 آيدين آغداشلو

 

                                                            

متولد : ۱۳۱۹ رشت

نقاش ، گرافيست ، منقد هنري

ديپلم : دبيرستان جم قلهك

يك نمايشگاه انفرادي در انجمن فرهنگي ايران و آمريكا

 

آيدين در محله و كوچه قديمي «آفخرا» و نزديك مسجدي با همين نام،درخانه‌اي قديمي متولد شد،

«حياط وسيعي (با معيارهاي كودكانه‌) داشت، كه سه طرفش و در دو طبقه اتاق‌هاي متعددي قرار مي‌گرفت و به اجاره داده مي‌شد. با حوضي چهارگوش در وسط و باغچه‌هايي از درختان انار و نارنج در اطراف. «در اين خانه ، همه تنگ هم زندگي مي‌كردند. آدمهايي بسيار شريف كه قبلاً نيز به هم نزديك بودند و از هم مراقبت مي‌كردند. خاطراتم از اين ايام تماماً خاطرات خوشي است. جز كمي پول كه اذيت مي‌كرد و به صورت يك اضطراب و عدم اطمينان از آينده ، همچنان باقي است.پدرم قزاق و عضو «حزب مساوات» قفقاز بود. در فاصله بين كودتاي بلشويكي و تصرف مجدد قفقاز به دستور لنين ، احزاب استقلال طلب قفقاز آنجا را اداره مي‌كردند. بلشوكي‌‌‌‌‌ها بعد از ورود به باكو ، تقريباً كسي از «مساوات چي‌ها» را  زنده نگذاشتند».(۱)

  در اين گير و دار، پدر آيدين براي فرار ازكشته شدن ، شبانه با اسب از رود ارس گذشت و به ايران پناه آورد.

 «او مهندسي عاليقدر و تحصيل كرده از آلمان بود، كه بعد از فرار هيچ مدركي نتوانست با خودش بياورد. با اين وجود به عنوان مهندس در وزارت راه استخدام شد. ولي خيلي كم‌تر از چيزي كه حقش بود به او رسيد. اما همان مقدارش هم خيلي مهم بود و هنوز فكر مي كنم دوره پذيرايي بود و با مهر او را پذيرفتند...پدرم به خاطر مصادره تمامي املاك و اموالش در قفقاز (آذربايجان فعلي ) بي‌نهايت افسرده بود و هيچ وقت هم به معناي دقيق كلمه جانيفتاد . آنقدر كه حتي هنگامي‌كه بيماري سل او را داشت از پا مي‌انداخت ، براي يازده سالگي‌ام اتفاق افتاد ، ما دقيقاً بي‌پناه شديم . حقوقش بلافاصله قطع شد...پدرم در مدت زماني كه در استخدام وزارت راه بود، كارهاي زيادي انجام داد.بسياري از پل‌هاي ساخته شده ميان تهران و رشت در آن زمان،از جمله پل منجيل را مهندسي كرد، چند بنا از جمله يك ساختمان را نيز در رشت ساخت. ولي اين افسردگي شديد، مانع ورود او در عرصه تلاش و معاش و جاه طلبي شد. به اندك حقوق دولتي قناعت كرد، و تقريباً كارديگري انجام نداد...آدم بسيار با فرهنگي بود و به زبان‌هاي متعددي مسلط بود. اعتقادات مذهبي خاص خودش را داشت ، ولي چيزي را به كسي تحميل نمي‌كرد. خاطرات مبهم و دوري از او دارم. گاهي از او مي‌خواستم قند بخورد تا من گوشم را روي سرش بگذارم و صداي خرد شدن قند را كه در سرش مي‌پيچيد بشنوم...مرا عاشقانه دوست داشت و مي‌خواست دانسته‌ها و علاقه‌هايش را به من منتقل كند. مثل طراحي كاريكاتور، كه دستي قوي در انجام اين كار داشت ، ميل به مطالعه و بخصوص علاقه‌اش را به كتاب‌هاي حماسي ، به‌ ويژه «شاهنامه فردوسي» و «يوگني او نه گين» اثر «پوشكين»...آدمي بود از دست رفته، رها كرده، وانهاده، ولي بسيار عميق ، فرهيخته و مهربان» .  بعد از مهاجرتش به ايران و همه نا اميدي‌ها و آرزوهاي بردباد رفته ، شروع كرد به عرق خوردن - زياد عرق خوردن- و طوري مرا بيزار كرد كه نتوانستم لب به مشروب بزنم و نزدم و هميشه طلبكارش ماندم كه چرا خودش را اين طور تمام و كمال ويران كرد و من و مادرم را در مشقت باقي گذاشت...خانواده مادري من همه قاجاري بودند. مادرم مي‌‌شد نوه دختري بهمن ميرزاي قاجار، برادر محمد شاه و عموي ناصرالدين شاه قاجار. در خانواده پدري مادرم ، جد اندر جد نظامي و از نخجوان‌هاي قفقاز بودند...ناهيد خانم نخجوانِ من زن غريبي بود، در تمام عمرش از كسي قرض نگرفت و در محدوديت و فقر، با غرور و سربلندي مرا بزرگ كرد. (2)...مادرم آن بانوي عزيز و بزرگوار با آبرومندي و عزت و صرفه جويي، زندگي مختصرمان را اداره كرد و چرخاند و خم به ابرو نياورد . تا اين كه من هم از راه نقاشي، كمكش شدم و نقاش شدم و نقاش ماندم تا به امروز.(3)...سال‌هاي كودكي ، ايام بي‌خبري و خوشي بود. در خانه‌، خانواده‌هاي زيادي در كنار هم زندگي مي‌كردند و بچه‌ها بهترين همبازي‌هاي هم بودند. اسباب بازي‌ها را خودمان درست مي‌كرديم. به زودي ياد گرفتم كه چگونه ماكت يك خانه را بسازم . با چوب و چسب و مقوا. يك بار تمام محله را با ماكت ساختم . ماكت ساز حرفه‌اي شده بودم».

 

مهارت او در نقاشي‌، خيلي زود مايه تشخص او در مدرسه (دبستان شماره ۲ عنصري )شد.

 «يك روز پدرم دستم را گرفت و برد پيش يك استاد درست و حسابي در رشت ، يعني مرحوم حبيب محمدي ،  وقتي كه پايم به كارگاه او رسيد، با نقاشي جدي براي اولين بار مواجه شدم و اين حس و برداشت ، ديگر هيچ وقت از من جدا نشد. اطاق بزرگي بود كه در گوشه‌اش جوان موقري از حبيب محمدي تعليم مي‌گرفت و داشتند روي تابلوي غول آسايي (ابعاد براي من آنطور به‌ نظر مي‌رسيد) بحث مي‌كردند كه جنگ سالامين را نشان مي‌داد، آن نقاش جوان همين آقاي بهمن محصص بود». (4)

 

بعد از فوت پدر (۱۳۳۰) ، بلافاصله حقوق دريافتي‌اش از كار دولتي نيز قطع شد.

«خاله وشوهر او تا برقراري مجدد حقوق پدرم ، دركمال بزرگواري از من و مادرم مراقبت كردند.»

به تهران كه آمد، آخرين سال تحصيلي دبستان را در مدرسه «قائم مقام»‌ گذراند.

 «اولين روزي كه وارد دبستان شدم ديدم با آداب تمام دارند بچه‌ي‌ خطاكاري راسر صف فلك مي‌كنند. پاهايش را به چوب بسته‌اند وصداي عربده‌اش بلند است. صدايي كه هنوز در گوشم مانده است». (5)

سال‌هاي دبيرستان را در مدرسه‌ي «جم قلهك»‌ گذراند.

«آن‌جا همه جور آدمي بود. از اشرار تا هنرمندان، از بچه‌هاي اعيان تا ماها، اين است كه هيچ كينه‌اي از اشرار تا اعيان ندارم. رفاقت ميان همه برقرار بود. همه ما حسابي ديمي بار آمديم چون خيلي كار به كار ما نداشتند . معلم‌هاي نازنيني داشتيم .... مثل‌ آقاي معين افشار كه حقوق مي‌خواند و نقاشي مي‌كرد و و‌يلون مي‌زد و «‌مجموعه كلكسيودومتر»‌را كه به اندازه كف دست بود و در آن نقاشي‌هاي استادان بزرگ، سياه و سفيد چاپ شده بود را  مي‌داد ما تماشا كنيم و چه كيفي مي‌كرديم . بعد هم آقاي كاووسي بود كه تاريخ درس مي‌داد و همه علاقه و توجه به من به تاريخ به يمن وجود ايشان است. يا آقاي آگاه كه باعث شد من انگليسي را پيش خودم تكميل كنم. ...... از مدرسه جم قلهك آدم‌هاي عمده‌اي بيرون آمدند؛ مثل علي گلستانه، علي‌اكبر صادقي و عباس كيارستمي و افجه‌اي خوشنويس و ده‌ها نفر ديگر...خودِم را در آن وقت كه تما‌شا مي‌كنم پسري رامي‌بينم دوازده، سيزده ساله با سر تراشيده و گوش‌‌هاي بيرون زده و كت خاكستري ساييده، در آرنج و شلواري با دو وصله گنده در ما تحت. با اين اوصاف معلوم است كه اصلا در تيررس آن‌ها نبودم و حضرات، جوانان خوش لباس و شادماني بودند كه دير يا زود براي تحصيل مي‌رفتند به سوييس يا انگليس.» (6)

خاله‌اش علاقه و استعداد او را كه ديد، به خرج خودش او را در كلاس‌هاي‌ «بازيل»‌ ثبت نام كرد.

«‌آقاي بازيل اولين كسي است كه حق معلمي به گردن من وارد و من رهين منت ايشان هستم كه نقاشي رنگ و روغن را به من آموخت» ‌(7)

 

در طي مدت زندگي در خانه خاله‌اش با داريوش شايگان آشنا شد.

 «‌شبي در باغ مهماني بود، كه معمولا به مهماني‌هاي آن‌ها نمي‌رفتم نه به خاطر اين كه را‌هم نمي‌داند . بلكه به خاطر اين كه از سر و و‌ضعم خجالت مي‌كشيدم  و من در اتاق كوچك خودمان نشسته بودم و داشتم صورت شوپن كار اوژن دلاكروا را با رنگ روغن كپي مي‌كردم. به جاي پالت روي شيشه رنگ‌ها را مخلوط  مي‌كردم و سه پايه هم نداشتم و بوم را به طاقچه تكيه داده بودم . داريوش نمي‌دانم دنبال چه كسي يا چه چيزي مي‌گشت كه از پشت شيشه مرا ديد. آمد تو و در چهارچوبه در ايستاد و گفت:‌ تو نقاشي مي كني؟ و جلوتر آمد و نقاشي را ديد . سري به تأييد تكان داد و گفت: ‌بارك الله ! ولي چرا داري كپي مي‌كني؟ ‌گفتم:‌ ‌خب چه كار كنم؟ گفت: ‌نقاشي كه اين نيست. خيلي خوب است كه اين طور دقيق كار مي‌‌كني، اما نقاشي كه اين نيست. ‌گفتم :‌ پس چيست ؟‌ گفت:‌ خب الان كه وقت ندارم توضيح بدهم  باشه براي بعد. و رفت بيرون . ديگر نديدمش تا اين كه رفت به سوييس و برايم نامه‌اي فرستا‌د . اولين نامه‌اي بود كه كسي از خارج براي من فرستاد و هنوز هم نگه‌اش داشته‌ام. حدود هشت صفحه بود. خارق‌العاده بود كه پسر جوان فهميده با سوادي كه هنوز فيلسوف نشده بود! ‌مشغله‌هاي دلپذير‌ش در ژنو را ساعتي تعطيل كند و نامه‌اي براي يك پسر بچه  لات و لوت  گوش بلبله بنويسد . داريوش در آن نامه توضيحي را كه بدهكار، بود داده بود . كه نقاشي چيست و نقاشي درست چه هدفي را تعقيب مي‌كند، مخصوصاً راجع به امپرسيونيست‌ها زياد نوشته بود كه خب من نمي‌شناختمشان . خيلي ساده و راحت و نرم، تقريباً نكات اساسي نقاشي را روشن كرده بود.»(8)

 

در قلهك خانه‌اي اجاره كرده و اسباب‌كشي كردند. و از نقاشي براي كسب درآمد استفاده كرد.

 ‌«اكبر صادقي شاگرد «‌هايراپتيانِ» ‌ نقاش بود و كريسمس كه مي‌شد مقداري كارت تبريك با موضوع‌هاي ايراني را - كه طرح اصلي رويشان كم رنگ چاپ شده بود- برايم سفارش مي‌آورد و من هم از قرار دانه‌اي پنج ريال با آبرنگ نقاشي‌شان مي‌كردم و تحويل مي‌داد . صد تا صد تا نقاشي‌ مي‌كردم و پول كمي نبود. كار گرافيك را هم از همان مدرسه شروع كردم و از شانزده هفده سالگي در موسسه «آشنا» به عنوان طراح استخدام شدم  با حقوق ماهي سيصد تومان.(9)

 

در دانشكده هنرهاي زيبا دانشگاه تهران در رشته نقاشي پذيرفته مي‌شود .‌(۱۳۳۹)

‌‌ «همه جور كار مي‌كردم، گرافيك كار مي‌كردم، نقاشي سفارشي مي‌كشيدم، نقاشي را براي دلم مي‌كشيدم، با همه جور وسيله‌اي هم كار مي‌كردم با گواش، آبرنگ، رنگ روغن و البته پيش‌تر با رنگ روغن صورت آدم‌ها را مي‌كشيدم. اتاق كارگاهم را مي‌كشيدم . منظره بيرو‌ن پنجره را مي‌كشيدم.»‌

 بعد از آشنايي با داريوش شايگان و تلنگري كه او بدين ترتيب به ذهن‌اش وارد آورده بود و بعد برخورد با آثار سالوادوردالي دوره‌اي از كارهاي سوررئاليستي (البته با برداشتي صوري و بدون شناخت درست) در نقاشي‌هاي او شكل گرفته بود.

«شايد دوره نقاشي‌هاي سورئاليستي‌ام بعد‌ها غير مسقيم روي كارم تأثير گذاشت و باعث شد در كارهايم خيلي مقيد و وفادار به شكل و تصوير واقعي و منطقي جهان اطراف‌ام نباشم و راحت‌تر، هر جا كه لازم شد از كنارش گذشتم، هنوز هم همين طور است. شايد به خاطر آزادسازي همان نقاشي‌هاي اجق و وجق بود - كه به رغم مهارتم در ساخت و ساز -  نقاش كمال الملكي نشدم.(۱0)...‌در ۱۷-۱۸ سالگي كتاب‌هاي درسي تاريخ ايران، نوشته باستاني پاريزي را مصور كردم.(۱1)‌...به دانشگاه كه رفتم خود‌م را نقاش بسيار قابلي مي‌دانستم، اجراكار معتبر و مدعي بودم و اين توهم براي من پيش آمده بود كه اين اجراي فني، همه كار است . استادان مختلفي داشتم. بهجت صدر، حميدي، حيدريان، جوادي پور و ..... كه هر كدام ساز خودشان را مي‌زدند و اغلب هم نظرشان ناقض آراي همديگر بود و موجب آشفتگي و پريشاني دانشجويان مي‌شدند. اين تشتت آراء دو راه پيش پاي ما باقي گذاشت.يكي اين كه، به يكي از معلم‌ها دل مي‌سپرديم  وتا آخر (و در حريم امن او )‌مي‌رفتيم و يا با‌يد كار خودمان را  مي‌كرديم و من راه دوم را در نظر گرفتم. از طرفي هم به عنوان گرافيست در بيرون از دانشكده كار مي‌كردم. اين بود كه گاه سري به دانشكده مي‌زدم. ابتدا شوق و شور زيادي داشتم،  ولي آرام آرام علاقه من كمتر شد. وقتي هم كه مهندس سيحون رييس دانشكده شد، مقررات و نظم و انضباط خشكي بر دانشكده اعمال كرد كه در آن پوشيدن روپوش، حضور و غياب، مهم‌تر از تحويل كار خوب شد. در اين زمان من نيز نامه استعفا نوشتم ديگر به كلاس‌هاي دانشكده نرفتم. (۱۳۴۶)...در دانشكده به جز علي محمد حيدريان، تلقي اغلب اساتيد از مدرنيسم اين بود كه اگر دانشجويي نقاشيِ خيلي دقيق و ناتوراليستي بكشد، چيز كهنه و منسوخي را دنبال مي‌كند. در حالي‌كه در دوره‌اي كه كوبيسم در دانشكده هنرهاي زيبا نوگرايي به حساب مي‌آمد، سال‌ها مي‌شد كه در اروپا و آمريكا كنار گذاشته شده بود. اين تناقص باعث شد تا نقاشي دقيق ساخته شده- آن‌چه استاد كاري گفته مي‌شود- را جدي‌تر دنبال كنم...ازجمله اتفاقات كه در طول سال‌هاي تحصيل در دانشكده (و درخارج از دانشكده) براي من رخ داد آشنايي با «استاد احمري» است . سال ۱۳۴۳ بود كه به حضور استاد رسيدم. از لايق‌ترين نقاش‌هاي آبرنگ و گواش بعد از سال‌هاي ۳۰ بود و - هنوز هم هست- هيچ چيزي نبود كه در نقاشي نداند يا نتواند؛ از نقاشي غربي تا مينياتور تا تذهيب تا خوشنويسي، من هم سعي كردم همين‌طور بشوم . با هم در يك كارگاه نقاشي تبليغاتي شريك بوديم و من آرام آرام شروع كردم به يادگرفتن فن كار با  آبرنگ و گواش از ايشان و تا آخر عمر مديون و مرهون اين تنها استاد حقيقي خودم خواهم بود.» (۱2)

 

نقد نويسي را هم از همين سال‌ها شروع كرد. از سن بيست و سه سالگي و با مجله «‌انديشه و هنر».‌

«شميم بهار مهم‌ترين آدمي است كه در زندگي‌ام شناخته‌ام. به خاطر اين كه راه درست نگاه كردن را از او ياد گرفتم و اين يعني همه چيز. در طول سال‌هاي دراز از ذهن دقيق، با انضباط، گسترده، خلاق و هندسي او، تجزيه  و تحليل كردن و استنتاج را آموختم و اين را كه در ارزش گذاري، تخفيف احساساتي ندهم و تعالي را در جاي بلند بالا و دوردست‌اش سراغ كنم و كوتاه نيايم. نمي‌دانم موفق شدم يا نه، اما اين نكته به هر حال حاليم شد . اما مجله انديشه و هنر، يك روز شميم بهار در‌آمد كه آگهي داخل مجله انديشه و هنر-كه بيش‌تر مجله‌اي اقتصادي و اجتماعي بود با جرقه‌هاي گاه و بي‌گاه هنر پيشرو- مي‌گويد اين مجله  تيول كسي نيست و از همكاري جوان‌تر‌ها استقبال مي‌كند و چه طور است سري به آن‌جا بزنيم. دكتر وتوقي هم اختيار ادبي و هنري مجله معتبر خودش را داده دست سه چهار جوان بيست و دو سه ساله، كه عجب دلي داشت !‌ شماره اول كه در‌آمد چون اسم نويسنده‌ها را به ترتيب الفبايي مي‌نوشتند اسم من در اول همه نويسنده‌ها قرار گرفت. جلوتر از اسم آيزنشتاين !

منقد شدن من هم از اين قرار بود كه شميم گفت :‌بردار همين حرف‌هايي را كه درباره نقاشي مي‌زني بنويس!‌نقد نقاشي را خيلي تند و تيز مي‌نوشتم و بي‌‌ملاحظه كاري. نثرم خيلي زياد تحت تاثير نثر جلال آل احمد بود. نگرشم هم.‌(۱3)...اما از حدود سي سالگي به وسوسه‌اي رسيدم كه دستاورد جستجوي دروني و شخصي بود و اين امكان و قابليت را پيدا كرده بود كه تبديل به مفهومي عام‌تر شود. مفهوم مشتركي با مخاطب‌ام شود. اين كشف حاصل علاقه‌اي بود كه به اشياء معلق در فضا پيدا كرده بودم. در اين دوره بود كه اشياء معلقي را مي‌كشيدم  كه سايه‌‌شان روي زمين افتاده بود. اين‌ها از جاهاي مختلفي مي‌آمدند كه شايد آن زمان طوري كه الان مي‌توانم ريشه‌يابي كنم برايم مشخص نبود. حالا مي‌دانم كه اين اشياء و يا اشخاص معلق در فضا اغلب از نقاشي‌هاي دوره رنسانس مي‌آمدند، از نقاشي‌هاي ساندرو بوتيچلي كه انگار در آن‌ها آدم‌ها در ارتفاعي در احتضارند و روي زمين مستقر نيستند. بعضي از كارهاي سالوادور دالي همان‌هايي كه اشيا مختلف در هوا پخش و پلا و پراكنده شده‌اند را هم دوست داشتم و برايم جذاب بودند...بعد رسيدم به دوره‌اي كه آدمك‌ها را مي‌كشيدم و به كارهاي سوررئاليست ايتاليايي جورجو دِكي ريكو علاقه داشتم، به آدم‌هايش كه تبديل به آدمك خودشان مي‌شدند، مثل مانكن‌هاي چوبي‌اي كه خياط لباس تن‌شان مي‌كنند....اين آشنايي نتيجه‌اش سه سال نقاشي مداوم بود از آدمك‌‌هايي كه صورت نداشتند .... از اين‌جا بود كه دريافتم آدم چطور مي‌تواند حرف‌هايش را از راه نقاشي بزند. حرف‌هايي كه حتي اگر از قصد و عمد آدم هم برخاسته باشد، هم‌چنان از آن ناخود آگاه مرموز وهم آميز مي‌آيد.» ‌(۱4)‌

 

آيدين آغداشلو اولين و آخرين نمايشگاه انفرادي آثارش را به سال ۱۳۴۵ در انجمن فرهنگي ايران و آمريكا به نمايش گذاشت. ‌نقاشي‌هايي از اشياء معلق، مقداري از آن آدمك‌ها، چند تايي هم نقاشي رنسانسي كه پاره پاره و زخمي شده‌اند و اولين نمونه‌هاي «‌خاطرات انهدام» از همين‌جا مي‌آيند.

«نقاشي‌هاي دوره رنسانس برايم شدند الگو. شايد به خاطر اين‌كه كارشناس و منتقد نقاشي بودم و اين دوره نقاشي غرب را خوب مي‌شناختم و دوست داشتم. (۱۹)‌...اما اين تأثير در فاصله سال‌هاي ۱۳۵۰ تا ۱۳۵۷ خيلي زياد بود و همه جان ‌مرا تسخير كرده بود. تا اين كه بعدها جاي خودش را به عناصر ديگري داد كه هنوز هم ادامه دارد . به هر حال من با اين نقاشي زندگي كرده و با تحسين و ستايش تام و تمام، ذره ذره‌شان را دوباره تجربه كردم و در برابر اين شيفتگي بي حدو حصر، ملزم بودم. كه منعكس‌اش بكنم . با همه تغييراتي كه پيدا شد، جابه جا شدند، پاره پاره شدند، سوختند و نابود و مضمحل شدند، اما هم‌چنان درون مايه همان شيفتگي بودند . از همان‌جا مي‌آمدند.‌(۲۰)...اين ميل و علاقه به تاريخ هنر، كم‌كم براي نقاشي تبديل به الگويي شد كه تا سال‌ها و هم‌چنان ادامه يافت . جمله معروفي هست كه ‌هنر از زندگي تقليد مي‌كند تا بعد كه زندگي از هنر تقليد مي‌كند !  Art imitates life، then life imitatedArt اما من رسيدم به Art imitates Art ! و از راه اين واسطه سعي كردم به زندگي خودم برسم . نقاشي يك گلدان پر از گل، كار «برو گل» مهم‌تر بود برايم تا خود گلدان چون روايت هنرمند بزرگي پشت سرش بود و من مثل هر نقاشي كه منظره يا تك چهره و يا طبيعت بي‌جان را مي‌گذراند جلوي رويش و آن را تغيير مي‌دهد و به روايت خودش بازگو مي‌كند به جاي اين‌كه گلدان را بگذارم جلويم؛‌ نقاشي گلدان را مي‌گذاشتم جلويم و تغيير‌‌ش مي‌دادم و روايت خودم را به جايش مي‌گذاشتم. اين كار دخلي به كپي كردن نداشت فقط جايگزيني «نقاشي» بود به جاي طبيعت و مجال دادن به روايت شخصي تا شكل بگيرد.» ‌(18)‌

 

علاقه آيدين به تاريخ هنر منحصر به نقاشي رنسانس نبود و نماند و از همان نوجواني شيفتگي خود را نسبت به هر شيء يا اثر ارزشمند و استادانه‌‌اي كه گردي از زمان را بر خود داشت كشف كرده و اين امكان و فرصت را نيز يافت تا دركنار مطالعه و شناختي كه درباره آن‌ها كسب مي‌كرد به جمع آوري آن‌ها نيز بپردازد و به تدريج شد خبره اين كار.

 «‌در چهارده يا پانزده سالگي‌ام روزي از خيابان شاه آباد مي‌گذشتم كه در ويترين كتاب‌فروشي كوچكي به نام مستوفي چشمم خورد به يك قطعه خط نستعليق، كتاب‌فروشي مستوفي پاتوق كساني بود كه مجموعه خط جمع مي‌كردند و دو برادر صاحب آن‌جا، در اين زمينه بسيار مطلع و صاحب نظر بودند. ايستادم به تماشا، قطعه‌هايي بود از اسدالله شيرازي، خوش خط و قهوه‌اي رنگ عين شكلات، كه رويش را روغن كمان زده بودند. در قديم براي محافظت قطعه‌هاي خط گاهي وقت‌ها رويشان را با روغن كمان اندود مي‌كردند . رفتم تو و قيمت‌اش را پرسيدم. گفتند صد تومان، فردايش صد تومان قرض كردم و خط را خريدم. اولين قطعه خطي بود كه مي‌خريدم آن روزها تخصص زيادي نداشتم روز بعد به آقاي بياني كه به خاطر كتاب شرح احوال و آثار خوشنويسان او مي‌شناختم و هرگز نديده بودمش، تلفن كردم و درباره اسداله شيرازي پرسيدم. با مهرباني گفت كه خطاط مشهور دوره فتحعلي شاه است و رنگه نويسي مي‌كرده و از اين قبيل مطالب و نكته جالب در اين بود كه اين قطعه با متر و معيار زيبا شناسي معاصر غربي هم زيبا بود و به همين خاطر هم شايد نظر مرا گرفته بود . قطعه خوش رنگ و مجللي بود: قهوه‌اي و سياه و نخودي و طلايي. بعدها نظير همين ريتم و رنگ و تركيب را در نقاشي‌هاي آبستره پي ير سولاِژ فرانسوي ديدم كه كارش خيلي شبيه به خوشنويسي شرقي بود منتها در قطع بزرگ...خريد همين قطعه كوچك شروعي براي خريد قطعه‌هاي بعدي. شدم خوره اين كار. از محل درآمدهاي متفرقه نقاشي و گرافيك مبلغي را كنار مي‌گذاشتم و خط مي‌خريدم. از اين‌جا و آن‌جا و بعدها دايره آشنايي‌هايم وسيع‌تر شد، جاهايي را كه مراكز خريد و فروش خط‌هاي قديمي بود پيدا كردم و با آد‌م‌هاي معتبري آشنا شدم كه مجموعه‌هاي عظيمي‌ داشتند و بزرگواري بي‌حدي؛ و كسر شأنشان نمي‌شد از اين‌كه با پسر جوان، بي‌پول و علاقه‌مندي بحث و فحص مي‌كنند و راه‌هاي تشخيص و انتخاب درست را يادش بدهند...گاهي اوقات هم كه خط صدمه خورده‌ي ارزاني پيدا مي‌كردم كه با بودجه‌ام مي‌خواند، مي‌خريدم و اغلب با قرض و قوله سنم كه بيشتر شد شهرت بيشتري در راسته‌‌ي عتيقه فروش‌ها پيدا كردم و بعدها كه خط‌هاي مجموعه‌ام به سي يا چهل قطعه رسيد ملزم شدم درباره‌ي دوره‌ها و شيوه‌ها و خوشنويس‌ها تحقيق كنم و ادامه دادم تا به امروز، تحقيق را و نه خريداري را! چون سال‌ها پيش مجموعه‌ام را فروختم به موزه نگارستان. در نتيجه قطعه خط اسدالله شيرازي سبب خيري شد كه من صاحب علم و تخصص بشوم كه شايد اگر آن قطعه را نديده بودم نمي‌شدم...مطالعه منابع موجود درباره خوشنويسي كفاف نداد. رفتم به سراغ هر مطلبي كه جايي نوشته شده بود و بي‌اقرار مي‌توانم بگويم در اين سي سال هر نوشته‌اي كه به فارسي يا انگليسي در اين ‌باره چاپ شده و يا دسترس بود خوانده‌ام. از همان جواني آن‌قدر ديدم و خواندم كه علم من نسبت به علم هر فروشنده‌اي برتري پيدا كرد! به همين خاطر بود كه توانستم قطعات كم نظيري را پيدا كنم و بخرم كه فروشنده‌ها از چند و چونش اطلاعي نداشتند....اين طور شد كه مجموعه آرام آرام جمع شد و رسيد به حدود صد و چهل، پنجاه قطعه خط بي‌نظير از قرن ۴ هجري تا اواخر قاجاريه. اغلب اين‌ها را وقتي مي‌خريدم پاره پاره مچاله و درب و داقان بودند كه مي‌توانستم آن‌قدر ارزان بخرمشان بعد شروع مي‌كردم به صاف كردن و تميز كردن و تعمير تذهيب‌ها و بازسازي قسمت‌هاي از بين رفته و لذت مي‌بردم وقتي كه احيا مي‌شدند و بر مي‌گشتند به روز اولشان. در نتيجه مرمت‌كار هم شدم...بعدها تخصص‌ام گسترش پيدا كرد. ببينيد، وقتي آدم به خوشنويسي علاقه پيدا مي‌كند و قطعه‌هاي خط مي‌خرد، آن‌‌چه مي‌خرد فقط يك قطعه خط نيست، شامل مجموعه‌اي از هنرهاست و چون خوشنويسي معمولاً با تذهيب همراه است پس تذهيب هم وارد قصه مي‌شود. خيلي وقت‌ها قطعه‌ها از كتاب‌هاي خطي مي‌آيند، پس آدم با هنر كتاب‌سازي ايراني هم آشنا مي‌شود. در كتاب‌سازي نقاشي هم هست، تشعير هست، زرافشان هست،... ميدان كشف و آموزش وسيع‌تر و وسيع‌تر مي‌شود و آدم براي دانستن بيشتر ناچار مي‌شود كل تاريخ خوشنويسي و نقاشي ايران را بشناسد، هنرهاي جنبي ديگري هم در كار مي‌آيد مثل سفالينه‌هاي لعابي، اشياي فلزي، منسوجات فرش و ده‌ها هنر ديگر....رشته‌هاي مختلف هنرهاي ايراني را از جواني تعقيب مي‌كردم و ياد مي‌گرفتم پيش خودم آرام آرام در طول زمان و در ۳۴ سالگي در مواردي صاحب تخصص بودم و در مواردي هم صاحب علاقه، به اين ترتيب چون مينياتور و تذهيب و خوشنويسي و قطعه‌بندي و تشعير را به صورت عملي و در حدي كافي و قابل قبول كار كرده بودم و در عين حال هر مطلب نوشته شده موجود را درباره هنرهاي اسلامي ايراني خوانده بودم، توانستم جا‌يگاهي پيدا كنم كه بتوانم در بسياري از موارد -از جمله اصالت قطعات خوشنويسي و نسخه‌هاي خطي آن نظر بدهم و كارشناسي كنم.» (19)

 

سال ۱۳۵۵ از طرف فيروز شيروانلو براي ساخت و برنامه‌ريزي موزه‌هاي جديد دعوت به كار و وارد شغلي دولتي مي‌شود. ساخت و راه اندازي چند موزه از جمله موزه رضا عباسي از ديگر فعاليت‌هاي وي در اين‌ دوران است.

 

سال‌هاي انقلاب و بعد سال‌هاي جنگ كه دوره پر تب و تاب و متحولي براي جامعه بود، دوران تعيين كننده‌اي را براي غالب نقاشان اين زمان پيش آورد. مهاجرت بخش كثيري از نقاشان در اين سال‌ها، شايد براي برخي تنها راه ممكن بود. بسياري از مفاهيم و ارزش‌ها در جامعه متحول و دگرگون شده بود و سازگاري با اين شرايط جديد، تلاش و يا گذشت جانكاهي را مي‌طلبيد. با اين وجود برخي از آن‌ها از جمله آيدين ماندند تا پل ارتباطي ميان دو دوره و نسلي شوند كه فاصله عميقي يافته بودند. آغداشلو از شغل دولتي گذشته، كنار گذاشته شد، كه اين را براي خود موهبتي مي‌دانست. «به عين اين نعمت ناخواسته، رها كردم همه آن كّر و فّر آن سال‌ها را و آرام گرفتم. انقلاب سبب شد تا همه مشاغل احمقانه‌ام را رها كنم و يا رها شوم از آن‌ها و در حيطه عميق‌تري عمل كنم و بياموزانم...انقلاب مقامي را كه- مقامي نبود -از من گرفت و مقامي را غيرمستقيم به من بازگردانيد كه در خور شأن حقيقي من بود. باعث شد از آن اريكه‌ي بيهوده جعلي پايين بيايم و مردم را دوباره بيابم و ببينم. مردم بسيار عزيزي كه از كنارشان حواس پرت و ناآشنا گذشته بودم بي آن‌كه به جا بياورمشان.» (۲0)

آيدين در سال‌هاي قبل از انقلاب علاوه بر شغل دولتي منابع كسب درآمد ديگري از طريق نقاشي و كارهاي گرافيك تجاري، انجام مي‌داد به دست مي‌آورد. كه در سال‌هاي ابتداي بعد از انقلاب به يك باره همه اين درآمدها قطع شد. به خصوص در طي سال‌هاي انقلاب فرهنگي و تعطيلي دانشگاه‌ها كه مختصر درآمد تدريس در دانشگاه هم از كف رفت. با همكاري و هم فكري دوستي «محمد توسلي خواه‌» آموزش نقاشي و فعاليتي را شروع مي‌كند كه هم‌چنان ادامه دارد.«كلاس را با شش هنرجو شروع كردم و بعد كم‌كم تعدادشان زياد شد. نكته اين‌جاست كه فهميدم آدم وقتي پريشان و مضطرب مي‌شود جاي خودش را گم مي‌كند. مثل من كه يك‌باره قابليت‌هايم از يادم رفته بود: مي‌خواستم راه پله بزنم و مادرم را زابراه كنم و طبقه بالا را اجاره بدهم و ماهي دو هزار تومان بگيرم، در صورتي كه هر نقاشي‌‌ام را با آنكه در آن دوره گالري‌‌‌ها تعطيل بودند و نقاشي هنوز جا و مكان دوباره‌اش را پيدا نكرده بود، هم‌چنان به راحتي مي‌توانستم از شش تا ده هزار تومان آن زمان بفروشم. مي‌توانستم درس بدهم، مي‌توانستم خط و مينياتور تعمير كنم، كارشناسي كنم، سفارش كار گرافيك بگيرم. ده جور قابليت داشتم اما همه را از ياد برده بودم. اشاره را به اين خاطر آوردم كه يادمان باشد در پريشاني جايگاهمان را فراموش نكنيم و خودمان را دست كم نگيريم.» (۲1)

 

«بعد از انقلاب اتفاقات عمده‌اي براي من رخ داد. يكي اين كه نرم شدم و جهان را با چشم بازتري نگاه كردم. ناچار شدم همه چيز را از صفر شروع كنم. باز برگشتم به دوره‌هاي بي‌اطميناني و اضطراب وقتي كه پدرم فوت كرده بود. چون ديگر هيچ درآمدي نداشتم. در نتيجه شايد به همين خاطر مردم‌دار‌تر شدم. همين طور كار تفنني كارشناسي يا مجموعه داري و مرمت‌ اشياء و آثار هنري قديمي، تبديل به كار جدي‌تري ‌شد. بعد از اين و هنوز هم بخش عمده‌اي از تأمين نيازهاي مادر و خودم را از راه كارشناسي مي‌گذرانم. در نتيجه در دوره جديد نقاشي‌هايم در بعد از انقلاب (۱۳۵۹ به بعد)، آثار هنري ايراني آمدند و كم كم جاي نقاشي‌هاي دوره‌ي رنسانس را گرفتند. هر نمونه‌اي را با دقت و وسواس فراوان مي‌ساختم و مي‌پرداختم و بعد به انهدامش مي‌نشستم. ارزش بايد فراهم مي‌آمد، تا انهدامش معنا پيدا كند. مچاله يا پاره پاره شدن صفحه كاغذي سپيد حادثه يا فاجعه‌اي نيست، اما خد‌شه‌اي كه بر يك اثر هنري وارد مي‌شود، جاي زخمي است كه محو نمي‌شود و براي هميشه بي‌حرمتي را گواهي مي‌دهد.... نقاشي هاي ديواري عالي قاپو كه جاي نيش تيشه‌ها را بر سينه داشتند، مينياتورهايي كه صورت‌هايشان را تراشيده بودند، قطعات خطي كه آبله‌ جاي انگشتان خيس و كثيف بر چهره‌ي زيبايشان مانده بود. ظرف‌هاي سفالين در هم شكسته، كاشي‌هايي كه تكه تكه بر زمين ريخته بود.نگاهشان كه مي‌كردم، عمر به سر رسيده‌شان را مي‌ديدم و حشمت به آخر آمده روزگار گذشته‌شان را. هر چه در اين دوران نقاشي كردم از سر افسوس بود و همدردي و همدلي و با بغضي هميشه در گلو.

بعدتر بغض به خشم بدل شد. خط‌ها و تذهيب‌ها و مينياتورها را در نهايت سعي دوباره‌سازي مي‌كردم و در جايگزيني آن چه از زمانه سر مي‌زد، با تيغه چاقو چاك چاك‌‌شان مي‌كردم و مي‌دريدمشان و يا به آتش مي‌سوزاندمشان. درست در لحظه انهدام بود كه آن مفهوم كنگ كلي، مشخص مي‌شد و تاريخ در يك «آنِ» گذرا شكل مي‌گرفت. آن چه باقي مي‌ماند و در قاب مي‌رفت تنها ردپاي مختصري از كل حادثه بود. حاصل اين دوره بيش از ۳۰ اثر است كه «خاطرات انهدام» ناميدمشان. در اولين نمونه‌ها، انهدام را نقاشي مي‌كردم: مانند مينياتوري كه نيمه‌اش سوخته بود و برفراز ستون‌هاي عظيم دود در افق دور دست مي‌چرخيد. اما در نمونه‌هاي بعدي انهدام، عملاً صورت مي‌گرفت و بازمانده لاشه‌هاي نيم سوخته و پاره پاره نقاشي‌‌‌ها، اندوه و دريغ را به نمايش مي‌گذاشت...چند سال بعد به تماشاي باغ ملك در گلابدره شميران رفتم. جايي كه در آن در ۲۰ سالگي‌ام هم- كه باغ و من هر دو بسيار آبادتر بوديم- نقاشي مي‌كردم. ايوان ستون دار عمارت اصلي آن هنوز سرپا بود و الباقي در حال فرو ريختن، هر تكه اين باغ دلپذير حكايتي از لحظه‌هاي عزت و شادي را بازگو مي‌كرد و دايره «ساخت و انهدام» چنان به وضوح در آن كامل و نمايان بود كه من نقاش هيچ كاري نداشتم جز آن‌كه چهارزانو در زمين بنشينم و سفره كاغذ و آبرنگ و قلم مو را بگسترانم و اين پيريِ در انتظار مرگ را با سعي و امانت، تصوير و ثبت كنم. كافي بودم سرم را برگردانم تا تصوير متعدد اين حكايت مكرر را باز يابم: پله‌ها‌يي سنگي درهم شكسته‌اي كه جوانه سرسبز گياهان از شكاف‌هايشان بر دميده بود، جويباري پوشيده از كاشي‌هاي فيروزه‌اي با آب زلالي كه در آن به سرعت مي گذشت و روي كاشي‌ها را هاشور سفيد مي‌زد، حوض سنگي هشت گوشه‌اي كه لحاف ضخيم خزه‌ سبز را  بر سينه داشت، زميني كه از كاشي‌هاي شكسته، فرش شده بود و درختاني كه فارغ از انهدامِ دست ساخته‌هاي آدمي سر بر آسمان مي‌ساييدند.حاصل اين دوره هم شد بيست تايي «يادداشت‌هاي باغ ملك» و در تداوم همان خاطرات انهدام، گيرم ملايم تر و مهربان‌تر» (۲2)

منظره‌هاي بي اهميت مضمون ديگري است كه آغداشلو از اواسط سال‌هاي شصت به آن پرداخت. كلبه‌ها و مناظر متروك و رو به اضمحلال،موضوعاتي كه در سال‌هاي سخت جنگ و «ماه‌هاي هول و هراس فرو ريختن موشك‌ها»به آن پرداخت.«اين تصوير تيغه مرگبار، نشانه ماندگار ماهي‌هايي شد كه گذشت و چه سخت گذشت...كمي بعد «مجذوب «پوسيده‌ها» و «متروكه‌ها» شدم: انبارها، پنجره‌هاي چوبي سبز رنگ با شيشه‌هاي شكسته، درهاي كهنه از مصرف افتاده با قفل‌هاي زنگار بسته سردرهاي فرو ريخته ...«حديث نفس» اين متروك ماندن و از معناي اصلي سلب شدن را مناسب يافتم و به تماشا و تصوير آن نشستم: چارچوبي كه در هم شكسته، رنگ قطوري كه دارد مي‌پوسد و تكه تكه فرو مي‌ريزد. تخته‌هايي كه شكاف‌ها و گره‌ها و شيارهاي بلندشان به پيشاني سال‌خوردگان مي‌ماند و من اين همساني را در آن تصوير مادرم هم يافتم. آن جا كه گلدان لعابي منقوشِ در هم شكسته‌ باز چسباني شده‌اي را فرا رويش  نهادم. آن چين‌هاي عميق چهره‌اش چه شباهتي‌ به درزها و شكاف‌هاي منتشر آن گلدان وصّالي شده داشت. هر دو سال‌هاي زيبايي و فخرشان را پشت سر گذاشته بودند و اما رد آن شكوه و جمال هنوز بر چهره هر دو باقي بود. اما درها و پنجره‌ها را به هم‌سالي خود باز يافتم و نقش دقيق هر چين و شيار چهره‌شان را روي كاغذ نشاندم. هر خراش و لكه‌اي حكايت از معناي روزگاري داشت و هر جاي زخمي نشانه حادثه‌اي از ياد رفته كه- از ياد نبايد مي‌رفت...اين دسته از كارهاي را تك چهره نگار در ۴۸ سالگي ناميدم.» (23)

 

در مجموعه‌ي «شفاعت فرشتگان» رجوع مجدد نقاش را به مينياتور و تذهيب ايراني و نيز بيان حسرت، تأسف و دلسوزي او را نسبت به هر چيز ارزشمندي كه در حال از دست رفتن، تخريب يا فراموشي است را شاهد هستيم.

 

"چه دوره‌ي خاطرات انهدام من در قبل از انقلاب كه بيشتر با موضوع نقاشي‌هاي دوره‌ي رنسانس و مكتب فلاندري انجام مي‌شد و چه نقاشي‌هاي بعد از انقلاب كه با موضوع آثار هنري ايراني صورت مي‌گرفت و چه در دوره متأخري كه «شفاعت فرشتگان» را نقاشي كرده‌ام و همچنان از تذهيب‌هاي ايراني در خودش دارد، بي‌نهايت از تكرار آن‌ها لذت مي‌برم منبع الهام اين ها همه خودم هستم. به اين معنا كه آدم مشخصي بعد از گذشت پنجاه سال كار به تعريفي درباره‌ي هنر و داوري جهان حال و گذشته مي رسد و نگاه دقيق صائبي درباره امكانات، مهارت‌ها و قابليت‌هايش مي‌يابد كه حاصل جمع اين‌ها دوره‌اي را به وجود مي‌آورد، كه دوره «شفاعت فرشتگان» است و با دوره «خاطرات انهدام» تفاوت چنداني ندارد و هر دو نشانه صدمه‌اي است كه به گوهر ارزشمندي خورده است. حالا من اين را دايماً تكرار مي‌كنم. خيلي هم علاقه ندارم الان يك شگرد تازه‌اي بزنم. نه واقعاً فكر مي‌كنم من منريست خودم هستم و تا جايي كه مي‌توانم به اين معناي خودم ادامه مي‌دهم. مگر اين‌كه اتفاق ديگري بيفتد."

---------------------------------------------------------------------------------------------------

پي‌نوشت

 با دخل و تصرف برگرفته از " موریزی نژاد، حسن؛دو هفته نامه تندیس؛شماره نود و پنج"

۱-آيدين آغداشلو/از پيدا و پنهان/ نشر كتاب سيامك / بهار ۱۳۷۹/ص۲۵

۲-پيشين صص ۳۴، ۴۲و 35

3- آيدين آغداشلو/ سال‌هاي آتش و برف / نشر كتاب سيامك / پاييز ۱۳۷۸ / ص۴۰

4-آيدين آغداشلو/ از خوشي‌ها و حسرت‌ها/ نشر فرهنگ معاصر / خرداد ۱۳۷۵/ ص ۳۱۹

5-آيدين آغداشلو / سال‌هاي آتش و برف/ نشر كتاب سيامك/ پاييز ۱۳۷۸/ ص ۲۰۵

6- از پيدا وپنهان / صص۲۰۶و۴۰

7-سال‌هاي آتش و برف/ ص۲۰۶

8- از پيدا و پنهان / ص۴۱-۴۰

9- سال‌هاي آتش و برف / ص۲۰۷

10- از پيدا و پنهان / ص۸۶

۱1- گفتارها و گفتگو‌هاي ديگر / آيدين آغداشلو/ نشر فانوس / ۱۳۸۲ / ص۵۶۷

۱2- از خوشي‌ها و حسرت‌ها / ص۳۲۴

۱3-سال‌هاي آتش و برف / ص۲۰۸

۱4- از پيدا وپنهان/ ص ۸۶-۸۷

۱5- از خوشي‌ها و حسرت‌ها / ص۳۲۲

16- از پيدا و پنهان/ ص۸۹

17- سال‌هاي آتش و برف / ص۲۳۷

18- از پيدا وپنهان/ صص ۹۰،۸۹،

19- پیشین ۱۱۸و ۱۱۴

۲0- سال‌‌هاي آتش و برف / صص ۲۷۱ و۲۷۲

۲1- از پيدا و پنهان/ ص۱۵۵

۲2-از خوشي‌ها و حسرت‌ها/ صص ۳۳۴،  ۳۳۵و ۳۳۶

۲3-پيشين صص۳۳۷و۳۳۸

                        

                                             

 

                                                 

 

                                             

 

                  

 

                                              

 

                                

 

                                         

نقاشان معاصر ایران- مهدی حسینی

                                                مهدی حسینی

 

                                               

 متولد ۱۳۲۲ كاشان

فارغ‌التحصيل هنرستان هنرهاي زيباي پسران تهران، ۱۳۴۱

ليسانس از Art Institute of Chicago، ۱۹۶۸ميلادي

محقق، مترجم، نقاش

عضو هيأت علمي و رييس دانشكده علمي كاربردي دانشگاه هنر تهران

 ۱۶ نمايشگاه انفرادي و متجاوز از صد نمايشگاه گروهي در ايران و خارج از كشور

 

فعاليت من در زمينه طراحي و نقاشي از سن ۱۲ سالگي آغاز شد.

انگيزه من از پرداختن به طراحي از آن ناشي مي‌شود كه طراحي را اساس آفرينش هنري مي‌دانم.

تعريف خلاصه من از طراحي عبارت است از: بيان انديشه و احساس از طريق نقطه، خط، سطح و كنتراست (تضاد) و روابط حاكم ميان آن‌ها براي خلق فضا، به منظور ارتباط با مخاطب.

استاداني كه در ايران به من طراحي و نقاشي آموخته‌اند عبارتند از: مرحوم شكوه رياضي، مرحوم محمود اوليا، مرحوم جواد حميدي. و به صورت غيرمستقيم: مولانا اميرخليل، مولانا علي، سلطان محمد، ميرزابابا، صنيع‌الملك، محمود خان صبا، عليقلي خويي، اسماعيل جلاير و... در بيرون از اين مرز و بوم تعدادشان آن‌قدر بسيار است كه از حوصله‌ي خواننده عزيز بيرون است.

 

مهدي حسيني در خانواده‌اي باسواد و تاجرپيشه تولد يافت. او كه تا كلاس چهارم دبستان را در كاشان تحصيل كرده بود، بنا به اصرار مادر به تهران آمدند. در سن چهارده سالگی با  كلاس درس «شكوه رياضي»آشنا شد.

حسینی در خصوص اين دوران مي‌گويد:

 «ديگر نمي‌توانستم در آن فضا [مدرسه] باشم، بلكه احساس مي‌كردم بايد در جاي ديگري باشم كه نمي‌دانستم كجاست. اتفاقاً در آن سال‌ها خانمي به نام شكوه رياضي از اروپا به ايران آمده و آتليه‌اي تأسيس كرده بودند و طراحي درس مي‌دادند. «شكوه رياضي تحصيل كرده نقاشي در بوزار فرانسه بود و حسيني بنا به توصيه و راهنمايي او وارد هنرستان هنرهاي زيبا شد (۱۳۳۶)، او كه به طور نامستمر سه سال شاگرد خانم رياضي بود، روش تدريس وي را اين‌گونه شرح مي‌دهد: «در آن زمان هنرجو از روي مدلي كه پيش‌رو داشت كار مي‌كرد و استادان از طريق تصحيح كار شاگردان به آن‌ها آموزش مي‌دادند. اما روش تدريس خانم رياضي متفاوت بود. ايشان از طريق گفت‌وگو، بررسي و ويژگي‌ كار هر هنرجو به او آموزش مي‌دادند و در نتيجه هر هنرجو شخصيت كاري خودش را داشت و در آن سال‌ها اين روش معمول نبود... به ياد دارم كه [در مورد خانم رياضي] مي‌گفتند اگر ايشان طراحي بلد است چرا روي كار هنرجويان كار نمي‌كند تا آن‌ها به‌طور مستقيم و عملي از ايشان طراحي فرا گيرند. ...آن‌چه از ايشان به ياد دارم، اين است كه حدوداً چهل ساله به نظر مي‌رسيد، بسيار پرتحرك، خوش برخورد و صميمي بود. در مسايل آموزشي پي‌گير و نفوذ عجيبي روي هنرجويان داشت و خواب را از چشم آدمي مي‌گرفت و ما تا نمي‌خوانديم و نمي‌فهميديم آرام نمي‌گرفتيم. شخصيت‌شان به گونه‌اي بود كه تمام هنرجويان و حتي استاداني كه روش تدريس ايشان برايشان خوشايند نبود نيز براي او احترام خاصي قائل بودند. آن چه از ايشان آموختم و سعي در حفظش دارم طراحي است. اين كه از طريق واژه و بيان مطالب را به شاگردان انتقال دهم نه از طريق آموزش سنتي و تصحيح عملي مستقيم. همچنين ايجاد انگيزه تحرك و تفكر از ديگر ويژگي‌هايي است كه از خانم رياضي برايمان به وديعه مانده است... اكنون كه متجاوز از چهل سال از آن زمان مي‌گذرد و طي دوره‌هايي كه خود آموزش مي‌ديدم و تحصيل مي‌كردم با استادان زيادي كار كردم با اين وجود باز هم مي‌گويم آن‌چه مي‌دانم از خانم رياضي است. چرا كه اولين درها و افق‌ها را او بر من گشود». (1)

زماني كه مهدي حسيني در هنرستان تحصيل مي‌كرد با هنرمنداني نظير فرامرز پيلارام، حسين زنده رودي و بهزاد گلپايگاني هم‌دوره بود و يك دوره قبل‌تر نيز هنرمنداني نظير محمد حسن شيدل كاكو و مسعود عربشاهي در آن هنرستان تحصيل كرده بودند.

با پايان يافتن دوره‌ي هنرستان ( ۱۳۴۱ ) به مدت شش ماه در دانشكده هنرهاي تزييني تحصيل و بعد از آن براي ادامه تحصیلات راهي آمريكا شد. دوره ليسانس را در رشته طراحي نقاشي و چاپ‌هاي دستي را در انستيتوي هنر شيكاگو ( ۱۳۴۷)و دوره فوق‌ليسانس را در رشته طراحي نقاشي و آموزش هنر در دانشگاه پرات نيويورك گذراند.(۱۳۴۹)

سال‌هايي كه مهدي حسيني در آمريكا بود اوج دوران هنر پاپ بود و زماني‌كه وي به ايران بازگشت نه به عنوان يك هنرمند پيرو هنر پاپ اما به هر حال متأثر از اين فضا بود.

از آثار مربوط به اوايل دهه چهل؛ زماني‌كه هنرستان راتمام كرده‌بود چند منظره و تعدادي طراحي فيگور از وی باقي مانده است که ساده‌گرايي، تمايل به فضايي آرام، تركيبي روان و منضبط رادر آنها مي‌توان ديد. اين روند در دوران تحصيل وي در آمريكا شكل آگاهانه‌تري پيدا كرد و مناظر و اشيا در طراحي‌هاي او به سطوحي تخت و ساده متمايل‌شدند. علاقه به اشيا بسيار ساده و روزمره نظير صندوق ميوه، نردبان، طناب، صندلي، ... كه در مناظر و نقاشي‌هاي او شكل گرفته بودند، به مرور نزد هنرمند، اهميت بيشتري مي‌يابد و تا مدتي مهدي حسيني خود را وقف طراحي و نقاشي از اين اشيا مي‌كند.همين ويژگي يعني توجه به اشيا روزمره باعث مي‌شود كه منتقدان اين سال‌ها، او را نقاشي پيرو مكتب پاپ آرت قلمداد كنند. در همه‌ي اين‌ها آن‌چه بيشتر به چشم مي‌آيد، يكي دقت فوق‌العاده هنرمند در كشيدن خطوط، سايه‌زني و كلاً اجراي اثر و ديگري ريتم منظم حاكم در كارهاست. ريتم منظمي كه به واسطه كنتراست تيرگي و روشني اثر آن را سرشار از حركت و پويندگي مي‌كند. بي‌جهت نيست كه در همين سال‌ها او را نقاش شادي ‌نامیدند.(2)

حسینی در بروشور سومين نمايشگاهش در سال ۱۳۵۵ مي‌گويد:

 «... اين را نيز اضافه كنم كه با وجود صورت ظاهر اشيا روزمره، هدف، به‌وجود آوردن لذت بصري صرف است». تأكيد بر زيبايي اثر و لذت بصري نكته‌اي است كه سال‌ها بعد نيز يعني در سال ۱۳۷۷ در مصاحبه‌اي بر آن تأكيد مي‌كند. «اين صرفاً يك اثر زيبا باشد، قابل تأمل باشد و شما را در مقابل خودش نگه دارد و انديشه شما را كه مبدأ تمام حركت‌هاي بعدي است متحول يا پويا كند، مسلماً تأثير اجتماعي هم دارد». (3)

تأكيد بر زيبايي بصري آثار متأخر او ذهن مخاطب را هر چه بيشتر از واقعيت مشهود دور مي‌سازد. و اين زيبايي چيزي جز حاصل روابط دروني و كنش متقابل و هماهنگ عناصر تشكيل دهنده اثر نيست. تركيب‌بندي مهمترين دغدغه هنرمند بوده است.

 از ويژگي‌هاي فيزيكي طراحي‌هاي حسيني كه بگذريم نكته ديگري كه در آثار اين دوره او قابل تأمل است و در دوره‌هاي بعد نيز به شكل آگاهانه‌تري تداوم مي‌يابد، آرامشي است (نه سكون) كه بر آن‌ها حاكم است. هنرمند از طريق اشياي بسيار آشنا و با استفاده از فضايي كه خلق مي‌كند ذهن مخاطب را متوجه درون اثر، و نه بيرون از آن، مي‌سازد بدين ترتيب اثر بهانه است تا هنرمند از طريق آن ذهنيت خود را، و نه گوشه‌اي از واقعيت مشهود را، بيان كند. در طول دوران انقلاب (۱۳۵۷) و پس از آن در سال‌هاي جنگ كه جامعه تحولات عميق خود را سپري مي‌كرد تغيير و تحولات زيادي نيز در كارهاي حسيني هم از جهت فرم و فضا و هم از لحاظ مضمون رخ مي‌دهد. و پرداختن به موضوع جايگاه مهمي در آثار او پيدا مي‌كند. حضور پيكر انسان كه تا قبل از اين در آثار مهدي حسيني شكل كم‌رنگي داشت، در دوران جنگ اصلي‌ترين موضوع طراحي‌هاي او مي‌شود. اين دسته از آثار نمايانگر اضطراب‌هاي ناخواسته‌اي هستند كه هنرمند و اجتماعش درگير آن بودند. اگرچه او دراین آثار به هيچ واقعه اجتماعي اشاره ای ندارد. تغيير ديگر در كارهاي حسيني؛ خرد كردن فرم‌هاست. او از طريق پاره‌پاره كردن فرم‌ها و سطوح و سپس نظم‌دهي ريتميك آنها، علاقه گذشته خود را به ريتم ادامه مي‌دهد،به عبارتي به نحو بارزتري نسبت به گذشته بر ريتم تأكيد مي‌كند. ريتم از اين دوره به بعد ضمن اين‌كه فضاي آثارش را پوياتر مي‌كند، كنش متقابل بين عناصر تشكيل دهنده اثر، و نيز فرم و فضا را تشديد مي‌كند. نكته ديگر كه در آثار مهدي حسيني خودنمايي مي‌كند، حضور مؤثر عنصر خط است. او از خط به بهانه‌هاي مختلفي بهره مي‌برد: از طريق دورگيري، خردكردن سطوح، گاه به بهانه نمايش پشتي صندلي يا چين و چروك لباس، نقوش روي پارچه و... اين خطوط كه به شكل پاره‌پاره و غالباً انحنادار و با دقت فوق‌العاده‌اي رسم شده‌اند، در كنار سطوح ريز و درشت تيره و روشني كه با مداد پلي‌كروم بر سطوح كاغذهاي بافت‌دار به طرز استادانه‌اي ايجاد شده‌اند.

و به همراه ريتم حاكم بر آن‌ها، به تدريج تبديل به ويژگي و عناصر ثابت آثار مهدي حسيني مي‌گردند.

 او در گفت‌وگويي اصلي‌ترين منبع الهام خود را اين گونه شرح مي‌دهد:

 «زماني دوران تجربي به كنار رفت و من به اين سبك فعلي خودم نزديك شدم كه با شاهنامه بايسنغري آشنايي پيدا كردم... بدون اغراق و رودربايستي بگويم كه  مجدداً با تركيب‌بندي‌هاي مكتب هرات روبه‌رو شدم، اثر تكان‌دهنده‌اي روي من داشت و از اين‌جا بود كه به آرامي تمام شيوه‌ها و سبك (كه در گذشته فراگرفته بودم)، نه اين كه از ذهن من دور شد، بلكه تحت شعاع آن قرار گرفت. و فكر مي‌كنم كه اين تأثيرپذيري همچنان روي ذهن و ساختار كارهايم و در نهايت روي مجموعه اثري كه فراهم آوردم، تداوم دارد». (4)

 خطوط بسيار دقيق منحني، سطوح تخت، و حتي رفتار نمايشي آدم‌ها كه گويي تظاهر به انجام كاري دارند تا اين‌كه واقعاً عملي را انجام دهند، از جمله ويژگي‌هايي است كه حسيني از نقاشي ايراني وام گرفته است. اما اين‌ دورگيري و سطوح تختنكاتي هستند كه بسيار پيش از اين در آثار نقاشاني چون ماتيس، و يا كوبيست‌ها شكل گرفته بود. اما تمایز آثار حسینی با دیگر هنرمندان در نوع نگاه هنرمند است. اگرچه نقاشان غربی براي گريز از بن‌بست آكادميك روبه‌سوي دست‌آوردهاي نقاشي ساير ملل از جمله شرقي‌ها شتافتند، اما آنها اين دست‌آوردها را با نوع نگاه برون‌گرای خود عجين كردند. درحالي كه آثار مهدي حسيني بيشتر فضايي درون‌گرايانه دارد.در آثار او بيشتر از آن‌كه شيء ديده شود فضاي ذهني او خودنمايي مي‌كند.و همچنین او تلاش مي‌كند تا از اين ويژگي درون‌گرايي هم به شكل آگاهانه‌اي استفاده كند

در دوران انقلاب و جنگ  زماني‌كه رو به تجزيه های كوبيستي و فوتوريستي اشيا آورد، تا از طريق تجسم واقعي فرم و فضا را به هم ريزد، ما با فضاهايي روبه‌رو مي‌شويم كه حكايت‌گر فضاي مضطرب آن دوران است. اين اضطراب را در برخي از تركيب‌ها و به خصوص در چهره‌ها مي‌توان ديد. پس از دوران جنگ و در سال‌هاي هفتاد هنگامي كه جامعه رفته‌رفته دوران آرامش را تجربه مي‌كرد، به مرور در آثار حسيني نيز آرامش شكل مي‌گيرد و شاهد نزديك شدن او به خواسته‌اش، يعني آفرينش آثاري كه ذهن بيننده را متوجه درون خود كند، هستيم. در آثار اين دوره او سادگي اشيا گاه تا آن‌جا پيش مي‌رود كه تنها از طريق نشانه‌ ها مي‌توان به وجود آنها پي برد. و آدم‌ها كه در سال‌هاي جنگ، حضور فيزيكي مسلطي داشتند، رفته‌رفته تبديل به سايه يا خاطره‌اي از حضور خود شدند. با اين وجود باز انسان، به‌خصوص زن در گوشه‌ آثارش حضوري مؤثر دارد. و زن موضوع اصلي آثار اين دوره است. «زن‌ها با خطوط منحني و هندسي و شكل آرامشان به بيننده پشت كرده‌اند، به طوري كه عواطفشان پنهان مانه و رازآميزتر مي‌نمايد. شكستگي‌ها و تكه‌تكه شدن اشيا و اشكال كه آرام و بي‌هيچ احساس عنان گسيخته‌اي در فضا پخش مي‌شوند به آن غم نهاني و راز پنهان اشاره مي‌كنند. [در يك دوره از آثار طراحي، او به دو دست زنانه‌اي مي‌پردازد كه ]نوازشگري، آفرينندگي و ساير حالات [انساني] را در خود نمايان مي‌سازد». (5) در اين مجموعه او موفق مي‌شود بي‌آن‌كه زیاده روی كند، تنها از طريق نشانه‌ها، به خواسته‌اش برسد و بدين طريق ما را به درك عميق‌ترين لايه‌هاي عواطف انساني هدايت كند. 

 

---------------------------------------------------------------

پي نوشت:

 

۱- حسيني و زمانش. شيرين پيله‌وري، پايان‌نامه‌ي تحصيلي كارشناسي ارشد، دانشگاه هنر ۱۳۸۱، خانم پيله‌وري در پايان‌نامه خود، ضمن گفت‌وگويي كه با آقاي حسيني درخصوص روند كارشان داشته‌اند، نقد و نظرهاي فراواني كه به صورت پراكنده و در فواصل زماني پيرامون كارهاي آقاي حسيني صورت پذيرفته، نيز جمع‌آوري كرده‌اند. هرجا كه اشاره به منبعي شده از اين پايان‌نامه وام گرفته شده است.صص ۷۳-۷۴

 

2-    روزنامه رستاخيز شماره ۸۰۹، پنج‌شنبه ۱۵ دي ۱۳۵۶

 

3-    ماهنامه هنرهاي تجسمي، ۴۶، سال ششم شماره ۱۰، دي ۱۳۷۷ 

4-    پيشين 

5- عاشقانه با فريادي خاموش، بهنام كامراني، تنديس شماره ۲۷-خرداد ۱۳۸۳

------------------------------------------------

با دخل و تصرف برگرفته از " موریزی نژاد، حسن؛ طراحان معاصر ایران، مهدی حسینی؛دو هفته نامه تندیس؛شماره سی و چهار".

همچنین به مقاله " زن و گیاه در آثار استاد مهدی حسینی" در آرشیو مقاله های همین وبلاگ رجوع کنید.  

    

       

 

 

      

 

 

      

 

 

       

                                                                            

نقاشان معاصر ایران- ایران درودی

                                   ایران درودی

 

                             

 

تولد: ۱۱ شهريور ۱۳۱۵، مشهد

تحصيلات:

 دانشكده عالي هنرهاي زيباي پاريس (بوزار) رشته نقاشي

مدرسه لوور پاريس، رشته تاريخ هنر.

دانشكده‌ سلطنتي بروكسل، رشته ويتراي

انستيتو آر.سي. آ. نيويورك، رشته تهيه و كارگرداني سينما و برنامه‌هاي تلويزيوني

 

۵۲نمايشگاه انفرادي در ايران،‌ آمريكا، بلژيك، فرانسه، سوييس، ژاپن، مكزيك، ايتاليا.

بيش از ۱۲۰ نمايشگاه گروهي در ايران، فرانسه، بلژيك، سوييس، امريكا، مكزيك،

 ژاپن، استراليا، موناكو، ،آلمان و امارات متحده عربي،

 

انتشار مجموعه‌ نقاشي‌هاي ايران درودي. ۱۳۵۲ و ۱۳۵۵

در فاصله دو نقطه...! (زندگي نامه نقاش) نشرني- چاپ ششم ۱۳۸۵

چشم شنوا (مجموعه نقاشي‌ها)- ۱۳۸۳

كارگرداني فيلم ۵۵ دقيقه‌اي؛ بي‌ينال ونيز

 

 

«در خانه پدري، از آن‌جايي كه نامادري پدرم روس و يكي از زن عموهايم آلماني بود، رسم و رسوم و تشريفات اعياد مسيحي اجرا مي‌شد؛ ولي خانواده مادري پاپبند رسوم ايراني، تمام اعياد و سوگواري‌هاي اسلامي را با تشريفات كامل برگزار مي‌كردند...پدربزرگ قفقازي كه به ايراني الاصل بودن‌اش مي‌باليد با لهجه غليظ تركي براي من و خواهرم اشعار سعدي و حافظ را مي‌خواند و قصه رستم و افراسياب نقل مي‌كرد حال آن‌‌كه خانواده پدري با فخر و تكبر از گوته و تولستوي و چخوف ياد مي‌كردند. حضور من در اين خانواده كه به چهار زبان مختلف صحبت مي‌كردند، زمينه مستعد براي تاثيرپذيري‌ام از فرهنگ‌هاي متفاوت را فراهم آورد…پدر و مادرم، هيچگاه براي فرزند پسر يا دختر تفاوتي قايل نبودند. هنگامي كه خواستم به مدرسه بوزار در پاريس بروم، كسي در خانواده مخالفتي نكرد. فراموش نكنيم كه اين مربوط به سال‌هاي ۱۳۳۳ است. آن زمان طرز تفكر خانواده‌ها اين گونه نبود كه دختر جواني را براي تحصيل آن هم در رشته نقاشي به خارج بفرستند. خانواده من آزادمنشانه به ما پروبال مي‌دادند. پدرم تحمل عجيبي داشت كه حتماً انشاهاي مدرسه را برايش بخوانم. داشتن جرات و اعتماد بنفس را او در من ايجاد كرد.»


پدر ايران
درودی كه تحصيل كرده مسكو در رشته معماري بود به هنر، به ويژه به نقاشي علاقه‌ي خاصي داشت. او چند اثر نقاشي، از نقاشان بزرگ روس، همراه با اشياء عتيقه و نفيس از روسيه با خود همراه آورده بود. بدين ترتيب از همان كودكي نگاه ايران درودی با نقاشي كه ديوارهاي منزل را مي‌پوشاند آشنا شد.پدر ايران درودی مدتي پيش از به دنيا آمدن او در شهر هامبورگ تجارتخانه‌اي داير كرده بود. به همين جهت وقتي «ايران» حدوداً يك‌ ساله بود به اتفاق مادر و خواهر بزرگ‌تر «پوران» نزد پدر رفتند. در اين زمان در آلمان، شروع قدرت گرفتن نازي‌ها بود. ديري نگذشت كه طبل جنگ از هر سو نواخته شد و آتش جنگ اروپا را فرا گرفت. پدر در ابتدا، جنگ را چندان جدي نگرفت و به كارش ادامه داد تا وقتي كه رفته‌رفته شهرهاي آلمان نيز مورد هجوم هواپيماها قرار گرفتند و دولت آلمان رسماً از هر نوع مسئوليت تامين غذا و امنيت ساكنين غيرآلماني شانه خالي كرد. به ناچار سال ۱۹۴۰ به اتفاق خانواده آن‌جا را به قصد ايران ترك گفت.

 ايران درودی در كتاب «در فاصله‌ي دو نقطه...!» مي‌نويسد:

"هنوز هم پناهگاه‌هاي هامبورگ و غرش هواپيماهاي بمب‌افكن با صداي مهيب و انفجارهاي ناگهاني را به ياد دارم. وحشت من از صداي انفجار بمب و صداي آژير حساسيتي غيرعادي است... با به ياد آوردن خاطرات فرارمان از آلمان و فضاي رعب و ترس جنگ و بعد ادامه آن در ايران، تصور مي‌كنم كه بخش مهمي از بهت‌زدگي من ناشي از روبرو شدن با صحنه‌هاي آتش و انفجار و نتايجي باشد كه جنگ جهاني دوم با خود همراه آورده بود. بدين‌گونه با هزاران كيلومتر فاصله از صحنه‌هاي جنگ، زخم‌ها و آسيب‌هاي آن، اثرات شوم خود را براي هميشه در ذهن‌ام باقي گذاشت...فاصله آلمان تا تركيه را خيلي به سختي در ترن حمل احشام طي كرديم. تصويرهاي زيادي از اين بازگشت غم‌انگيز به خاطرم مانده...، مانند بارها و بارها به سرعت پياده و سوار شدن از قطاري به قطار ديگر و توقفي كه به خاطر انفجار در ريل صورت گرفت. يا اين‌كه مجبور بوديم مسافت زيادي را گرسنه و تشنه، پياده طي كنيم. وقتي كه به تركيه رسيديم، ادامه سفر تا مشهد راحت‌تر شد...به خاطر حضور سربازان روس‌، تاثيرات جنگ در شهر احساس مي‌شد. قحطي آن زمان مشهد به خوبي يادم است؛ وصف طولاني مردم در برابر نان فروشي سيلو، و اين‌كه در خانه غذا جيره‌بندي بود. متفقين وارد ايران شدند و آلماني‌هايي كه در ايران بودند، دستگير شده و پياده به مرزهاي روسيه انتقال مي‌يافتند. حتي پدر به خاطر تجارتي كه با آلماني‌ داشت، دستگير و به جزيره خارك تبعيد شد. پدر از ترس اين‌كه ما را به جاي آلماني دستگير كنند، شبانه ما را به دهي به نام شانديز در نزديكي‌هاي مشهد كه در آن‌جا باغ بزرگ و ييلاقي خانواده قرار داشت فرستاد. حدود شش ماه در آن‌ باغ، كه مشرف به تنها قبرستان ده بود، محبوس بوديم و اجازه نداشتيم كه پا از آن بيرون بگذاريم. تا مبادا اهالي ده به حضور يك زن جوان سبز چشم و موطلايي همراه دو كودكي كه فارسي نمي‌دانند پي ببرند و سوء‌ظني برانگيخته شود."

بزودي فضاي بزرگ و زيباي باغ براي او كه زن باغبان داستان‌هاي هولناكي از مرگ و گورستان مجاور تعريف مي‌كرد، تبديل به «باغ ترس» شد
 «هنوز هم تصاوير باغ شيشه‌اي كه حضور زن باغبان، آن را به باغ ترس تبديل كرد در ضمير ناخودآگاهم، دست نخورده باقي است و در نقاشي‌هايم حضور نامريي دارد. ... دورنماهايي كه بعدها در نقاشي‌هايم شكل گرفتند، اكثراً ملهم از تصاوير اين دهكده هستند.
..چون ده و اهالي آن را نمي‌ديدم، آن‌ها و چيزهايي را كه حدس مي‌زدم در ذهن‌ام مجسم مي‌كردم. ده را شيشه‌اي مي‌كردم و قبرستان كنار باغ وداستان‌هاي هولناك زن باغبان درباره مرگ و گور و شب اول قبر مرا سخت ترساند و در واقع سوالات زيادي را در من برانگيخت و نگاهم را به عمق خاك كشاند...با آن‌كه شش ماهي بيشتر در آن مخفيگاه نبوديم، اساس تفكر ذهني من و نحوه نگرش به نقاشي در آن‌جا شكل گرفت. از طرفي براي اولين بار بود كه رو در روي طبيعت قرار مي‌گرفتم و رستن گياه از دانه را مي‌ديدم...پس از فروكش كردن تب و تاب دستگيري‌ها و برقراري نوعي آرامش نسبي، خانواده به مشهد، و خانه بزرگ و مجلل پدربزرگ بازگشت، ولي خانه ديگر صفاي سابق را نداشت همه بي‌حوصله شده بودند. پدر خانه‌اي را نزديك گنبد سبز مشهد اجاره و با همسر و دو دخترش بدان منتقل مكان مي‌كند...طولي نكشيد كه آزمون سخت براي ايران آغاز شد. او براي نخستين بار به مدرسه مي‌رفت و پاي به اجتماعي مي‌گذاشت كه به قضاوت درباره او مي‌نشست. ولي ايران كوچك كه هنوز در بهت و وحشت سال‌هاي جنگ و خاطرات باغ ترس به سر مي‌برد، بي‌توجه به داوري‌ها و ارزيابي‌ها، توان فراگيري از خود نشان نمي‌داد و با تمسخر همكلاسي‌ها روبرو مي‌شد. گويي در اثر حوادث جنگ و داستان‌هاي زن باغبان به نوعي بهت‌زدگي دچار شده بود.»


پشتيبان او پوران خواهر بزرگتر
ش بود كه با حمايت بي‌دريغ، سال‌ها به ايران درودی فرصت مي‌‌داد تا در خانه و مدرسه بار سرزنش و نكوهش را متحمل شود. اين حمايت عاطفي تا سال‌هاي بعد و طي دوران تحصيل در فرانسه و حتي تا آخرين لحظه حيات خواهر ادامه يافت.
ايران
درودی تا سال سوم دبستان را در مشهد و در مدرسه شمس پهلوي تحصيل كرد و بعد از آن كه سال ۱۳۲۵خانواده به تهران كوچ كرد.در كلاس سوم دبستان فردوسي به تحصيلات‌اش ادامه داد.
 ايران
درودی در اثر صدماتي كه در جنگ و فرارشان از آلمان و اقامت‌شان در باغ ترس ديده بود، درسال‌هاي اول دبستان، قادر به ارتباط با درس و مدرسه نيست. درس را به سختي مي‌فهميد. بارها معلم‌هاي او به پدر و مادرش مشكلات او را در كلاس تذكر دادند. اندك زماني از مهاجرت به تهران نگذشته بود كه بيماري هولناك ديگري، اين بار حس بينايي او را به خطر انداخت.
«تقريباً بينايي‌ام را از دست داده بودم. نابينايي دردناكترين و هولناك‌ترين حسي بود كه تا آن زمان تجربه كرده بودم. كم‌كم حس غريزي بقا در اعماق وجودم بيدار شد. مي‌بايست بينايي‌ام را بازيابم. درد تنهايي و وحشت نابينايي مرا وادار كرد كه به پا خيزم تا موجوديتم را به ديگران اعلام دارم... در واقع بازيافتن بينايي‌ام تحول و دگرگوني مهمي را در من به وجود آورد و توجه‌ام را به مسايل ديگري معطوف كرد. گويي به يكباره از كابوسي بيدار شدم و براي نخستين بار فضاي اطراف‌ام را مي‌نگريستم. گردوغبار خاطرات تلخ به كنار رفتند و جهان با تمام جلوه‌هايش در عرصه نگاهم پديدار گشت.
..بيماري و فشار روحي ناشي از آن،  به جاي آن‌كه روحيه كودك ده ساله را درهم شكند، حس بقا و مبارزه را در او زنده كرد. نابينايي موجب شد تا ايران به يكباره از بهت‌زدگي و ركورد چند ساله، به درآيد و براي نخستين بار عكس‌العمل نشان دهد و بدين‌ترتيب سكوت خود را كه چيز ديگري جز ضبط بي‌كم و كاست حوادث نبود، بشكند و مبارزه‌جويي را در سرشت خود بكارد. پس از آن ايران كه ناگهان به «موهبت ديدن» پي برده بود، شيفته ديدن شد و سپس آموختن را آغاز كرد.»

از همين زمان بود كه انگيزه  نقاشي در وي ترغيب شد.
«اولين طراحي كودكانه‌اي را كه در سن ۴ يا ۵ سالگي كشيدم، مادرم پاره كرد چون آدم‌ها را در حال استحمام تصوير كرده بودم. در برخورد مادرم با آن طراحي، چنان احساس گناه كرده بودم كه تا سال‌ها جرات نداشتم طراحي كنم.»
 در سال اول دبيرستان
- سيكل اول- به كلاس نقاشي نزد نقاشي به نام «بازيل» كه طبيعت‌سازي مي‌كرد رفت.
 «در كلاس بيشتر از آن‌كه نقاشي فرا بگيرم، با حوادث سياسي آن روزها كه مصادف با روي كار آمدن دكتر مصدق بود و اتفاقات بعد از آن، آشنا شدم.
...در مدرسه نمايشگاه‌ گذاشتم و در لاله‌زار نيز برخي از كارهايم در مغازه پدر دوستم به فروش مي‌رفت».
در چهارده سالگي
اش، پدر بزرگ‌ كه همزمان با جنگ دو كره، كشتي حامل اجناس‌اش آسيب ديده بود، خودكشي مي‌كند. بعد از خودكشي پدربزرگ همه دارايي‌هايش از جمله خانه بزرگ و زيباي او با همه لوازم، عتيقه‌جات و تابلوهاي بسيار زيبايي كه از نقاشان روس به حراج گذاشته شد.
 

به سال ۱۳۳۳ديپلمگرفت و بلافاصله با عزمي جزم، راهي پاريس شد تا در مدرسه «بوزار»، مدرسه عالي هنرهاي زيبا و در رشته نقاشي تحصيل كند.البته خواهرشپيش از او براي تحصيل در رشته موسيقي به پاريس رفته بود.
 «نخستين برخورد او با محيط فرهنگي فرانسه غيرمترقبه بود. در بدو ورود متوجه شد هر آن‌چه در كلاس‌هاي خصوصي نقاشي ايران آموخته، اشتباه بود و مي‌بايد آموزش را از صفر شروع كند. به توصيه استادش «شاپلن ميدي» به بازسازي برخي از آثار موزه لوور پرداخت تا مفاهيم اساسي نقاشي همچون آميزش رنگ‌ها با يكديگر و ارزش فضا در نقاشي را درك كند.»
«مدت‌ها طول كشيد تا آن‌چه در ايران به عنوان نقاشي فرا گرفته بودم، فراموش كنم. در ابتدا با اين اطمينان به پاريس رفتم كه نقاشي را خوب مي‌دانم و انتظار داشتم تحصيل در مدرسه بوزار در جهت پيشرفت در تكنيك نقاشي باشد و تكنيك نقاشي چون «داويد» يا «انگر» را بياموزم. سرگردان و سرخورده به مدارس مختلف اروپا سر زدم و مدتي هم «آكادمي رم» را تجربه كردم، ولي سرانجام به اين نتيجه رسيدم كه اشكال در من است كه شناختي از تحول نقاشي ندارم، نه نحوه آموزش مدارس هنري، بهتر است به پاريس باز گردم. حداقل اين‌كه آن‌جا حضور خواهرم و دوستم «ابوالقاسم سعيدي» كه با او در بوزار همكلاس بودم، باعث دلگرمي‌ام بودند و مرا در راه سختي كه در پيش دارم ياري دهند. وجودم را انبوهي از خودخواهي فرا گرفته بود. مهارت در نقاشي برايم اهميت بسيار زيادي داشت. حال آن‌كه آن‌جا اصلاً به اين مهارت اهميتي داده نمي‌شد. چاره‌اي نبود مي‌بايد از صفر شروع مي‌كردم. مدت‌ها طول كشيد تا بدانم كه از مفهوم نقاشي هيچ نمي‌دانم. متاسفانه اين از عواقب آموزش نادرست است كه انسان را گمراه مي‌كند. براي جبران كمبودها به كلاس‌هاي شبانه طراحي رفتم، موزه‌ها را ديدم و كار نقاشان مدرن را مطالعه كردم تاريخ هنر خواندم. امروز فكر مي‌كنم اگر اين سختي‌ها را تجربه نمي‌كردم هرگز به شناخت و درك نقاشي دست نمي‌يافتم و اين همه از اين‌كه نقاش هستم و نقاشي را درك مي‌كنم خوشحال نمي‌بودم. با اين
همه شكل نقاشي او در طول تحصيل در فرانسه، چندان از تجربيات نقاشان «پست امپرسيونيست» فراتر نرفت و نقاشي‌هايش مايه‌هايي اكسپرسيونيستي پيدا كرد. با همين دسته از آثار، ۱۳۳۷نمايشگاهي انفرادي در مركز هنري ايالت فلوريدا در امريكا برپا كرد.

 

مدتي نيز در دانشگاه كلمبياي نيويورك به تحصيل زبان انگليسي پرداخت. سپس ۱۳۳۸براي مدت يك سال به ايران بازگشت. در همين زمان نيز وي مجموع تجربيات نقاشانه‌اش در پاريس را در «هتل هيلتون» تهران به نمايش گذاشت.

 

حضور در ايران فرصتي شد تا براي آشنايي و تحقيق پيرامون پيشينه هنر در ايران، ابتدا اقامتي يك ماهه در تخت جمشيد، و سپس سفري چند روزه به اصفهان داشته باشد. نمايشگاه بعدي او ۱۳۳۹در «تالار فرهنگ» برپا شد.

«جواد مجابي» درباره اين مقطع از كارهاي او مي‌نويسد:«دوره اول: تجربه آموزي در شيوه‌ها و راهكارهاي استادان اين حرفه است. او با عطشي سيراب ناشدني به ميراث تجسمي جهان، روي مي‌آورد. دانش نظري را با تجربه‌هاي پي‌گير نقاشي و سفر و مشاهده و تأمل در مي‌آميزد. مناظر شهري، گلها، چشم‌اندازها حاصل اين دوره است كه او با دقت در كار هنرمندان بزرگ از جمله «كاراواجيو» و «ترنر» به آفريدن فضا و عمق بخشيدن به تابلوهايش توفيق مي‌يابد.» تجربه‌هاي عام آغازين نقاش، از منظره‌هاي طبيعي و چشم‌انداز بام‌هاي شهر شكل مي‌گيرد. در اين چشم‌اندازهاي شهري، گاه نماي دور پوشيده در قشري از رنگ‌هاي روشن و گرم با سلطه رنگ قرمز است، زماني نزديك در كار بزرگ‌نمايي هندسه افقي اين معماري شهري است.

 

تأكيد نقاش بر رنگ‌پاره‌ها وسطح‌هاي پوشيده با قرمز و مشتقات‌اش چنان چشمگير است كه اين رنگمايه، زماني عنصر محوري و غالباً گرانيگاه كمپوزسيون‌هاي افقي است...پس از اين نمايشگاه، درودي براي مطالعات و تجربيات همه جانبه راهي اروپا شد تا آن‌چه را كه مقدور بود از فرهنگ در خود جهاني جذب كند. در آثار اين دوره نقاش كه تا ۳۰ سالگي او به نهايت خود مي‌رسند، ردپاي نقاشان مورد علاقه‌اش و نيز بكارگيري مكاتب مختلف نقاشي حتي «كالي‌گرافي» به چشم مي‌خورد.»

درودي مي‌نويسد: «بين سال‌هاي ۴۰ تا ۴۶ تاريخ آزمون سخت زندگي ذهني من است، اين سال‌هاي دربدري، بيقراي و فراگيري واقعي من به شمار مي‌آيند. در اين سال‌ها، از آكادمي بروكسل گرفته تا محافل هنري ايتاليا، از اسپانيا گرفته تا مدرسه سينما و تلويزيون امريكا، از دوستان نقاش‌ام گرفته تا دوستان تأتري و سينما، از همه كس و همه چيز مي‌آموختم.»... در بروكسل براي شفاف كردن رنگ‌هاي نقاشي، دوره ويتراي را در آكادمي سلطنتي بروكسل گذراند. تاريخ هنر را در مدرسه لوور فرا گرفت و براي آموختن تهيه و كارگرداني برنامه‌هاي تلويزيوني به نيويورك رفت.»

 

درودي در طي اين سال‌ها و در طي جستجوهاي خود و در حالي‌كه تقريباً به طور مرتب هرساله نمايشگاهي از آثارش برپا مي‌كند، به تدريج ديدگاه و نحوه نگرش بيان خاص خود در نقاشي دست مي‌يابد. «فهميدم كه نقاشي حسي هستم. نقاشي‌هاي من در «گالري نگار»  در سال ۱۳۴۸ كه روي بوم‌هايي با ابعاد ۳×۲ متر اجرا شده بودند، اولين نمايشگاهي است كه آثارم كم‌كم شخصيت مستقل مي‌يافتند و نمايشگر فضاي ذهني و نحوه نگرش من مي‌شدند. من اساس نقاشي‌ام را بر يافتن هويت فرهنگي‌ام قرار دادم و در پي باز يافتن ريشه‌هاي فرهنگي‌ام شدم. براي اين كار سه عنصر اصلي يعني «نور»، «حركت» و «زمان» را نوبت به نوبت بكار گرفتم. و نور هدف اصلي‌ام قرار گرفت تا به پندارهاي فرهنگ ايران نزديك شوم.در همين سال از سوي يك شركت امريكايي به نام «آي. تي. تي» سفارشي براي اجراي تابلويي از پالايشگاه‌ها و لوله‌هاي انتقال نفت ايران دريافت مي‌كند. انتشار اين اثر در اكثر مطبوعات مهم امريكا از جمله تايمز، نيوزويك، و... وبسياري ديگر، سبب موفقيت و اعتبار زيادي براي او در داخل و خارج از مرزهاي ايران شد و «شاملو»، شعر خود را به مناسبت اين اثر نفت كه آن‌را «رگ‌هاي ما، رگ‌هاي زمين» خواند، به وي هديه كرد.

 

نقدنويسي و تأليف مقدماتي پيرامون هنر، مطبوعات ايران، فعاليت ديگري است كه در اين زمان به آن پرداخت است.در ۱۳۴۱ به گروه نويسندگان مجله «سخن» پيوست و نقدها و ترجمه‌هايي از او در بررسي مكاتب نقاشي و نقاشان معاصر جهان در اين ماهنامه منتشر شد.

زمستان ۱۳۴۶ درنيويورك با پرويز مقدسي كه در رشته كارگرداني سينما و تلويزيون تحصيل مي‌كرد آشنا شد و با او ازدواج كرد.درودی همواره از اين آشنايي و ازدواج كه هجده سال به طول انجاميد با شيفتگي و شيدايي ياد مي‌كند. ... چند هفته بعد از ازدواج، با پايان گرفتن دوران تحصيل در رشته سينما تلويزيون، درودي به ايران بازگشت، پس از چندي پرويز نيز به او پيوست و هر دو در سازمان تازه تأسيس تلويزيون در سمت تهيه‌كننده و كارگردان به كار پرداختند. همكاري ايران با تلويزيون شش سال ادامه يافت. در اين سال‌ها تهيه و كارگرداني برنامه‌هاي متفاوت به او واگذار شد. دو برنامه‌اي كه هرگز تغيير نيافتند مربوط به هنرهاي تجسمي بودند. گذشته از كارگرداني و تهيه ۱۹۰۰ دقيقه برنامه تلويزيوني، مهم‌ترين كار درودي فيلم مستند ۵۵ دقيقه‌اي «بي‌ينال ونيز ۱۹۶۸» است.

در سال ۱۳۵۲ كتاب آثار او در سه زبان با مقدمه‌اي از «آندره مالرو» و «ژان كوكتو» و شعري از «احمد شاملو» و پيشگفتاري از «هوشنگ طاهري» هم‌زمان با نمايشگاه او در «انستيتو گوته» در تهران منتشر شد كه در سال ۱۳۵۵ تجديد چاپ شد. در همان سال دو تابلوي «شيشه عمر» و «ديار هرگز» در نمايشگاه زنان نقاش و پيكر تراش پاريس جايزه اول و ديپلم «جامعه زنان پيكر تراش و نقاش» را كسب و عنوان «زن نقاش سال ۱۹۷۳» را نصيب او كرد.

 

«هوشنگ طاهري» در مقدمه كتاب مجموعه آثارش مي‌نويسد:«... آثار ايران درودي از نوعي انديشه كمال يافته سرشار است. اين هنرمند با دست يافتن بر تكنيكي فوق‌العاده به خوبي مي‌تواند لطيف‌ترين و ظريف‌ترين ارتعاشات روحي خود را بر پرده تابلوهايش ترسيم كند. او گاه در بعضي از تابلوهاي خود فقط با چند قلم تند و بي‌پروا توانسته فضايي بيافريند كه انسان را به اعجاب مي‌كشاند؛ فضايي كه همه آرزوها، شكست‌ها و اميدهاي انساني را جلوه‌گر مي‌سازد.در برخي از تابلوهاي اخير او، موضوع سنگ و گل كه در گذشته تم اصلي كارهايش بود، دوباره خودنمايي مي‌كند. اما اين بار سنگ‌ها و گل‌هايش بيش از گذشته استليليزه شده و به تجريد گراييده است».

 

سال‌هاي پنجاه، سال‌هاي پركار و پرباري براي ايران درودي است. وي در كنار كار نقدنويسي و تهيه ساخت برنامه‌هاي تلويزيوني به طور مرتب در تهران و برخي از شهرهاي ايران و در كشورهاي آمريكا، فرانسه، سوييس، ژاپن، مكزيك، كانادا آثار خود را به نمايش گذاشت. او به دعوت دانشجويان دانشگاه صنعتي «شريف» به مدت دو سال شناسايي و تاريخ هنر را تدريس كرد.

«مجابي» درباره كارهاي اين زمان او با عنوان دوره دومكاري وي مي‌نويسد: نقاش فضايي را كه به راحتي و تنوع مي‌آفريند با عناصري خاص مي‌آرايد و سامان مي‌دهد كه بعداً اين نقش مايه‌ها (موتيف‌ها) انگارهاي شخصي آثار او مي‌شوند. در دوره دوم گرايش طبيعي او به آثار هنرمنداني چون «دالي» و «ماگريت» و تحولي در ديدگاه او نسبت به واقعيت پديد مي‌آورد كه يكسره، حال و هواي سوررئاليستي بر آثار او غالب مي‌گردد. اين ويژگي با دخل و تصرف غريزي وي در واقعيت عادي و فراتر رفتن از ناتوراليسم آشنا صورت مي‌بندد. با نابه‌جايي اشياء، ناهمزماني و ناهم مكاني اسباب و صور، جابه‌جايي شوخ چشمانه در قوانين افق و جاذبه ترسيم وزش‌هاي زمان و تجسم مكان‌هاي بي‌مرزوخط كه در مه و غبار رنگ پوشيده شده‌اند، تغيير كاركرد اشياء و بزرگنمايي يا كاهش هندسي آن‌ها، كه اين همه به منظور نشان دادن جهاني خواب كردار و دنيايي گرفتار نظمي روياوار تحقق هنري يافته است.اين شيوه كه ظاهراً به نظر مي‌رسد نقاش با آن، از واقعيت پيراموني فاصله گرفته و به واقعيت برتر رسيده است، مانع توجه هنرمند به وقايع خوف‌انگيز زمان‌اش نمي‌شود. در سراسر دهه پنجاه، تابلوهاي درودي آكنده از نشانه‌ها و تجسم‌ها و نمادپروازي‌هايي است كه وضعيت انسان را در متن آسيب‌شناسي فرهنگي و اجتماعي زمانه‌اش توصيف مي‌كند، سقوط ارزش‌هاي انساني، زوال تمدن كهن، غارت خون رگ‌هاي گشاده يك كشور، قلب خونين و آماس كرده زمين پدري، خون منتشر بر آفاق، صف ممتد صليب‌ها و دارها، بر پرده‌ها ظاهر مي‌شوند بي‌آن‌كه نقاش بدين نتيجه برسد يا به نگرنده نشان دهد كه جهان و چاره‌جويي‌هاي نجات‌بخش به آخر رسيده است. در جوار اين همه دژخويي و دشمنكاهي، گل‌ها و نورها و بلورها و ريشه‌ها همچنان در آسمان و زمين نشان‌گر پايداري روح انسان آفرينش‌كارند.... پس از ديدار هنرمند از تخت جمشيد و بعدها از مناطق نفت‌خيز، روزگار ديرين، با نماد ستون‌هاي آدمي‌وار كنار طاق‌نماهاي ويران، به صورت ميراث تاريخي پر ارج و افسوس را مي‌گيرد. اما زمان حال شاهد هدر شدن خون زمين است كه جريان «نفت» اثر «رگ‌هاي ما، رگ‌هاي زمين» تمثيلي از آن است. خون زمين يادآور رگ‌هاي گشاده‌اي است كه در هر جاي اين سياره، از تب و تاب باز نمي‌ايستد و در پي تسخير فردايي است كه در مه بي‌كران چهره‌ نهان كرده است.

 

درودي در سال ۱۳۵۴ نمايشگاهي از آثارش در گالري «لاگالريا» در شهر مكزيكوسيتي برپا مي‌كند كه مورد استقبال قرار مي‌گيرد و از او دعوت شد تا سال بعد نمايشگاه ديگري در «موزه هنرهاي زيبا» همان شهر داشته باشد. منتقد درودي اين نمايشگاه را يكي از مهمترين و شايد مهم‌ترين نمايشگاه زندگي خود مي‌داند.«آلفونسو دنوويلاته» مكزيكي درباره كارهاي او در اين نمايشگاه مي‌نويسد: «درودي يك بيان‌گر است، اما نه به معناي انسان‌گرايانه لفظ يا در مقام نماينده گرايش معطوف به كاستي‌ها و دردمندي‌ها و ماجراهايي كه انسان فرا راه خود دارد، برعكس با ارايه نقوش خود به شيوه‌اي گويي خوشنويسانه، با دوري جستن از هر آن‌چه واقعي است، واقعيتي‌ ديگر پديد مي‌آيد، سرشار از شكل‌هاي ذهني يا تصادفي، كه حكايت از خودبيگانگي نقاش امروزي است.تركيب‌هاي او، شاعرانگي تخيل‌آميز او، نوعي يگانگي كه همانا تنهايي است و آشكارا بازسازي ماورالطبيعي جهان پيرامون او يا دست كم ترسيم جهاني است كه در توهم خود از هماهنگي محيط دارد. رنگمايه‌هايي كه از آتش تا يخبندان مكان‌هايي وصف‌ناپذير را در بر مي‌گيرند، همه بيانگر موضع اخلاقي و هنري درودي هستند».

 

ايران درودي آخرين نمايشگاه خود را طي سال‌هاي قبل از انقلاب در ايران، سال ۱۳۵۷ برگزار كرد. نمايشگاه بعدي او با فاصله‌اي چهارده‌ساله، سال ۱۳۷۱ در مجموعه فرهنگي آزادي برگزار شد. در اين مدت وي بيشتر در فرانسه به سر برد و كمتر به ايران آمد. اين سال‌ها براي او پر از سختي و مصيبت بود:  چرا كه او پدر، همسر، هوشنگ طاهري همسر خواهر و عمو را كه همگي بهترين حاميان او بودند، در فاصله‌ي هفت سال، از دست داد و با مشكلات مالي، دوري از وطن، روبرو شد. و جنگ ايران و عراق كه موجب دل‌نگراني و دلهره‌هاي وحشتناك او بودند زندگي او را غربت طاقت‌فرسا كرد.

 

 بدين ترتيب طي سال‌هاي ۱۳۵۷ تا ۱۳۶۶، تنها موفق به برپايي دو نمايشگاه در ژنو و پاريس شد. به رغم همه مشكلاتي كه در اين مدت از سر گذراند، نقاشي‌هاي او همچنان ادامه يافت و نمايشگاه‌هاي زيادي را در اروپا و امريكا برپا كرد. پس از نمايشگاه مقر سازمان ملل كه دست‌هايش در اثر حمل‌ونقل آثار به سختي درد گرفته بود در بازگشت به پاريس نگاشتن كتاب «در فاصله‌ي دو نقطه...!» را آغاز كرد كه سه سال بعد در ايران منتشر شد. كتاب در مدت كوتاهي به چاپ‌هاي بعدي رسيد. در نمايشگاه‌هاي اروپايي و امريكايي از او براي سخنراني در مورد اين كتاب دعوت كردند. دوره سخنراني زنجيره‌اي او در امريكا شروع شد كه بسياري اوقات همزمان با نمايشگاه او در همان شهر مي‌شد.

«جواد مجابي» درباره كارهاي اين زمان وي -دوره سوم- مي‌نويسد: در دهه بعد نقاش به دليل روبرو شدن با فاجعه‌هاي شخصي (از دست دادن پدر و همسر و رهاشدگي در غربت) همچنين مصايب عمومي چون بمباران شهرها و كشتارهاي جمعي ناشي از آن، شيوه دگرگون مي‌كند و روياي سورئاليستي او به بيداري وحشتناك اكسپرسيونيستي مي‌انجامد كه در آن هر چيز ابعاد حسي و عاطفي مبالغه‌آميزي به خود گرفته است. در اين دوره آسمان و زمين و هرچه در اين فاصله قرار دارد يخ‌زده و منجمد به نظر مي‌رسد و نور از آن به فراسو تبعيد شده است...سلطه رنگ‌هاي گرم و روشن، خاصه رنگمايه‌هاي قرمز كه از جواني و جسارت كشف و عشق، نيرو مي‌گرفت با گذر از دوره مياني به دوره بلور و يخبندان مي‌رسد. رنگ آبي در اين دوره، رنگ سنگين انجماد است و كدورت و غلظت تركيب‌بندي رنگ‌ها، از حال و هوايي سنگين حكايت دارد كه نقاش آن تجربه را در بيرون و درون به دشواري از سر مي‌گذراند. انباشته شدن فضا نه از ابر كه از يخپاره‌ها، حركت فراگير انجماد بر معماري دورنما و بر مناظر شهري و معبرها، كه با پرده «خورشيد شب» قوام مي‌گيرد و با پرده‌هاي «آپو كاليپس» يا «چهار سوار مرگ» و «عروسي جاودانه» به اوج مي‌رسد، نشان‌گر سلطه سرماي دروني است كه همسو با فضاي زمستاني بيرون، نوعي يخبندان شب قطبي را پيش نظر مي‌آورد. حالا معماري شهري يا عناصر استيليزه يك دورنما در چنبره يخ‌زدگي و تاريكي و در سيطره رنگ‌هاي سرد تيره فرو پيچيده است، اگرچه هنوز هم نور مه گرفته‌اي در كار عبور از افق است.

 

از سال ۱۳۶۶ مجدداً شاهد فعاليت گسترده و مستمر درودي در برپايي نمايشگاه‌هايش در كشورهاي مختلف هستيم، و اميد و گرمي رفته رفته به كارهايش باز مي‌گردد. دوره چهارم: غريزه مرگ انديش، مغلوب جاذبه‌هاي نيرومند حيات و ستايش زندگي مي‌شود. نور باز مي‌گردد و صحنه را از خود مي‌آكند و هرچه در روشناي خود بلورين و شفاف مي‌نماياند. در اين دوره نهايي، نقاش به بنيادهاي اصلي فرهنگ ايران كه ستايش نور و عشق تابناك و گوهر آفرينش‌كاري كه روشنابخش جهان است دست مي‌يابد و با اين شناخت عميق به دست آمده، كشتي جانش گويي در سواحل آرام عرفان لنگر انداخته است. درودي حالا با نقاشي‌هايش از هر وقتي يگانه‌تر و شبيه‌تر است.از اين به بعد مرحله نهايي كارهاي درودي شكل مي‌گيرد كه تابلوها به تدريج از تركيب‌بندي‌هاي تيره و سرد دور شده و انتظام بيروني اثر از موتيف‌هاي تزييني خالي شده است. در اين دوره منظره‌ها به تدريج خلاصه‌تر و كوچك‌تر و در بارش نور محوتر مي‌شوند تا جايي كه نشان‌هاي محوي از معماري چون خاطره‌اي غرقه در نور عيان مي‌گردد. رخداد اصلي، آن‌چه تجربيات سورئاليستي شمرده مي‌شد، با عبور از دوره بلور و يخبندان،‌ حالتي اكسپرسيونيستي مي‌گيرد كه هنوز فيگورها و نشانه‌هاي قراردادي، در تركيب‌بندي تابلو غلبه دارند، به تدريج به مرحله نهايي مي‌رسيم كه انتقال نيرومند حس و تخيل به ياري بازي‌هاي رنگ و نور و فارغ از هر نوع نقش‌مايه و نماد، موضوع تلاش خلاق نقاش است. هنرمند با رويكردي ضروري به ساده‌سازي، حجم عناصر فيگوراتيو را كاهش مي‌دهد و كاستن فيگور از عرصه بوم از نظر شكلي قابل توجيه است اثر «لبريز جان». چرا كه معماري تابلو، كمپوزيسيوني سهل و ممتنع روي دارد و رنگ و نور و حركت، به خودي خود در تابلو با چنان مهارت غريزي به هم مي‌آميزند و با تركيب‌ انداموار خالص‌شان دنياي ذهني نقاش را از عالم بيروني انعكاس مي‌دهند كه نيازي به بازتاب حسي و انديشگي از طريق ترسيم نشانه‌هاي بيان‌گر معهود و عناصر تزييني خاص نيست. از نظر مفهومي هم نيازي به ساخت و ساز اشيايي نيست تا هر يك معنا و نمادي را القا كنند تا روايتي را از تأملات نقاش را به شيو‌اي تجسمي بازگو نمايند. رنگ‌ها در تركيب شدن و درگيري با هم، در بازي نور سايه‌ها، حجم‌هايي مي‌سازند كه تجريدي از روابط فرهنگي، اجتماعي را بي‌واسطه عناصر مجسم و فيگورهاي آشنا از ذهن نقاش به ذهن مخاطب منتقل مي‌كنند.بدين گونه در ساخته‌هاي نهايي كه به شيوه آبستره فيگوراتيو صورت پذيرفته‌اند، عنصر فيگوراتيو به تدريج كاهش يافته و با آگاهي حذف مي‌شوند تا بازي رنگ‌ها و نورها و حركت‌ها، عالم انتزاعي رسانايي را بسازند كه به رغم خلوص و تجريدشان قادر به ارتباط‌گيري سريع با مخاطب آشنا به زبان نقاشي‌اند. اثر «باران نور» پيراستن نقاشي از عاريت‌هاي ادبي و تاريخي اما حفظ پيام رساني اجتماعي با حركت و درهم‌آميزي ويژه رنگ و نور، حكايت از توان پراعتماد هنرمندي دارد كه در اوج تجربه‌هاي فني‌اش به آرامي پوسته‌هاي فريبنده تجسمي را مي‌شكافد تا بي‌واسطه تصويرهاي قراردادي و حس متلاطم ذهن‌اش را با ايجاد و سادگي شكلي به ذهن نگرندگان آگاه منتقل كند. طبيعي است كه اين سادگي روش بيان، حاصل آن همه تجربه‌هاي پيچيده و اين ايجاد شكلي محصول ساليان عمري پرتكاپو است.

 

نقاشي‌هاي تازه ايران درودي چون بلوري افراشته پيش خورشيد نيمروز، از نور برشته كويري انباشته است. در متن تابلو هر عنصر در تابش نوري اشراقي، جزيي از يك تابان مي‌شود. در تركيب كلي، به رغم حضور حفره‌ها و لكه‌هاي نيلي و كبود، سيطره باش رنگ سفيد و زرد و نارنجي عنصري مسلط است. آگاهي شهودي نقاش به فرهنگ سرزمين خود، عرفاني بدو بخشيده است كه پيروزي نهايي نور را بر بسيط مشرقي‌اش از همين حالا اعلام مي‌كند.

 

"امروز حس مي‌كنم چيزي به زندگي بدهكار نيستم چرا كه بهترين و سخت‌ترين لحظات را لحظه به لحظه و به تمامي زندگي كرده‌ام. زندگي درد را به من شناساند عشق را به من آموخت، شور و شيدايي خلاقيت را به من داد و به من باوراند كه سهم انسان از خوشبختي به اندازه عشقي است كه ايثار مي‌كند. باور دارم كه من نقاشي را انتخاب نكردم، نقاشي مرا انتخاب كرد. من ديگر نقاشي نيستم بلكه خود نقاشي شده‌ام و اين پاداش من از زندگيست."

--------------------------------------- 

با دخل و تصرف بر گرفته از " موریزی نژاد، حسن؛ دو هفته نامه تندیس شماره نود و چهار"

در ابتداي كتاب «چشم‌شنوا» چاپ ۱۳۸۳- خلاصه‌اي از كتاب «در فاصله دو نقطه...!» كه زندگي نامه ايران درودي به قلم خود اوست، و نقل قول ا از آن کتاب است.             

        

                            

                 

پرويز کلانتری(۲)

پرويز کلانتری(۲)

 

مرثيه اي براي پدرم

بعد از اين كلانتري به استفاده مستقيم از اشيايي نظير ساعت، ويلون، تلويزيون و به صورت كلاژ يا گٍل‌اندود كردن آن‌ها رو مي‌آورد. «مرثيه اي براي پدرم»  عنوان كاري است كه در آن كلانتري ويلوني را در زير پارچه‌اي گل اندود، گويي دفن كرده است

در مجموعه کولاژهای کلانتری، مجموعه ای به نام " تلويزيون " وجود دارد که مشهورترين آنها "گلويزيون" است. از کولاژهای معروف ديگر می توان از کولاژهای ساعت و ويلن نام برد.

 

«پدرم به صداي ويلون علاقه زيادي داشت، و در جواني مايل بود كه مادرم ويلون زدن را ياد بگيرد. از آن جايي كه پدرِ مادرم مردي مذهبي و سخت‌گير بود، مادرم پنهان از پدرش، و به خاطر عشق شوهرش به كلاس ويلون مي‌رفت و مشق ويلون مي‌كرد. اين ويلون كه به اعتقاد پدرم صداي زنانه‌اي داشت و مظهر مام زمين بود، هميشه در خانه ما بود تا آن‌كه پدرم مرد. هنگام دفن او، در حالي كه سر كفنش را گرفته بودم تا او را در خاك بگذارم، انگار كه در گوش من صدها ويلون صدا مي‌كرد...»

مجابی در باره این آثار می گوید:

«پرويز كلانتري در آخرين كارهايش به ساده كردن فرم خانه‌ها و چشم‌اندازهاي كويري، و حذف كامل جزييات، ريتم خطوط ساده شده‌اي را ارايه مي‌دهد كه تنها اشاره‌هايي كوتاه به موضوع اصلي را نشان مي‌دهد. به نظر من نقاشي‌هاي كلانتري در تمامي اين سالها «فرهنگ مردم» بوده است. موضوع و مفهومي كه هر بار به گونه‌اي در تابلوهايش خواسته و ناخواسته تجسم يافته است. عنصر ديگري كه در تابلوي كلانتري به چشم مي‌خورد، نگاه سپاسمند او به «سنت» است... رويكرد به حجم‌هاي مأنوس معماري روستايي، خاصه معماري كويري، درونمايه‌اي مناسب براي هنرمندي است كه به ايجاز و خلوص در خط و رنگ مي‌انديشد. حجم‌ها با خط‌هاي موجز، كوتاه و نرم، از هم جدا مي‌شود، با حضور كمترين مقدار ته رنگ‌ها، كه سايه روشن حجم را مي‌‌سازد بر متن نجيب و كهن كاهگل...»(5)

 

پرويز کلانتری پس از يک دوره همکاری با موزه مردم شناسی برای برپايی موزه ای از آثار عشاير ايران، مجذوب زندگی عشاير شد و يکسال روی موضوع عشاير کار کرد. مجموعه     " همراه با عشاير " حاصل اين دوره است.

همراه عشاير

در سال ۱۳۷۵ با همكاري گروه تحقيق دانشگاه سوربن فرانسه، سميناري در پاريس تشكيل شد، كه به بررسي زندگي و سرنوشت عشاير مي‌پرداخت.

 «اين سمينار در كنار نمايش فيلم‌هايي درباره عشاير، از جمله فيلم «گبه» ساخته «محسن مخملباف»، سالني نيز براي نمايش نقاشي‌هايم در اختيار من گذاشتند. از شش ماه قبل نيز اين تصميم را به اطلاع من رساندند. در اين فرصت تصميم گرفتم شكل نقاشي خودم را عوض كرده، و از درون زندگي عشاير نقاشي كنم. براي اين منظور، مثل يك قاليباف ايلياتي و با الهام از موتيف‌ها و نقوش ساده شده‌اي كه روي گبه‌ها استفاده مي‌شد، كارهاي جديد خود را انجام دادم.»

 

«در اين تابلوها كلانتري درجات متفاوتي از واقع‌گرايي و شيوه‌پردازي را به نمايش مي‌گذارد كه از فعاليت‌هاي وي در دوراني است كه تصويرگري كتب كودكان را بر عهده داشته است. شيوه زندگي چادرنشينان ايراني، كه هنوز هم از همان الگوي پيشين پيروي مي‌كند، براي پرويز كلانتري، بسيار مأنوس و شناخته شده است. آثار وي نمايان‌گر فعاليت‌ها و آهنگ زندگي چادرنشينان جنوب ايران است. حركت چهارپايان، با تمامي سختي و آشفتگي آن، همراه با شادماني فعاليت‌هاي كوچ نشينان، با تصاويري از كاروان‌ها كه به دشواري از تپه‌هاي خشك و باير بالا مي‌روند، نمايش داده شده است. در نقاشي‌هاي ديگر هنرمند، آرامش چادرنشينان نقش اصلي را ايفا مي‌كند. در اين آثار داخل چادرها به نمايش گذاشته شده و زنان در حال رسيدگي به فرزندان‌شان يا در حال دوشيدن شير ديده مي‌شوند. رنگ‌ها و خطوط، تصاوير زنده‌اي از زندگاني چادرنشينان پديد مي‌آورند كه هنرمند با احساس و عشق خود آن‌ها را تأويل كرده است.

در چنين تلاشي براي نمايان ساختن بنيان زندگاني چادرنشينان، توجه به فرش نمي‌توانست از ياد برود. فرش‌ها در بسياري از صحنه‌هايي كه چادرها را نشان مي‌دهد، با رنگ‌هاي متنوع، وجود دارند و حتي موضوع اصلي بسياري از تابلوهاي ديگرند. وي عناصر تزييني فرش‌ها و گليم‌هاي چادرنشينان به ويژه قشقاييان فارس را در آثارش به روشني نمايان مي‌كند كه هم اصالت داشته باشند هم خلاقيت او را نمايان سازد.»(6)

 

کلانتری در تازه ترين دوران کار هنری خود با حفظ عناصر شناخته شده آثارش، به مينی ماليسم روی آورده است. اين آثار بر دو دسته اند: در تعدادی از اين آثار با استفاده از خشت و چند خط منحنی که نشان دهنده منحنی پشت بام های گلی خانه های مناطق کويری ايران است و در تعدادی ديگر با طراحی های ساده و مستقيم روی کاهگل سبک، خانه های کويری تصوير شده اند.

او پس از انقلاب فيلم انيميشن " آزادی آمريکايی " را برای کانون پرورش فکری ساخت. اين فيلم که مضمون آن شوخی با مجسمه آزادی بود جايزه نخست جشنواره اوبرهازن را برای کلانتری به ارمغان آورد.

تازه ترين آثار کلانتری مجموعه طراحی هايی با عنوان " موبايل و اساطير " است، او در اين طرح ها با دادن تلفن همراه به دست اساطير تاريخی و فرهنگی ايران آنان را در موقعيت هايی ويژه ای قرار داده که ديدنی است

در سال ۱۳۷۰ در طراحي غرفه‌هاي ايران در اكسپوي كره جنوبي «Taijan»، نيز همكاري كرد. در اين مجموعه كه موضوع آن دانش و دانشمندان ايراني از قرن دوم هجري به بعد است، «كلانتري نقاشي‌هايي را روي كاشي شكسته‌هايي، پيدا و ناپيدا، بر ديوارهاي كاهگلي به نمايش گذاشت، طرح را به شيوه كهن‌ترين مينياتورها (مكتب بغداد) و اشياء زير خاكي بازسازي كرده است.

  

کلانتری از آغاز دهه هفتاد تا پايان انتشار مجله "گردون" با نوشتن سلسله مقالاتی درباره هنرمندان نقاش و مجسمه ساز با عنوان " نيچه نه، فقط بگو مش اسمال " به عنوان نويسنده ای با ديد ظريف و نو و طنزی نرم و دلنشين نيز شهرت يافت.

او که می گويدوسوسه تجربه کردن در قلمروهای نو هميشه با من بوده، در دهه هشتاد نوشتن را جدی گرفت و تاکنون سه کتاب با عنوان های "چهار روايت از شب سال نويی که برنيما گذشت يا نگذشت"، "نيچه نه، فقط بگو: مش اسمال" و "ولی افتاد مشکل ها" توسط نشر ثالث از آثار او منتشر شده است.

برگزيده ای از نقاشی های پرويز کلانتری با عنوان "خاک را به نظر کيميا کنند " در سال ۸۲ توسط انتشارات زرين و سيمين  منتشر شده است

********

                            
نمايشگاه ها

۱۳۴۰ : نمايشگاه انفرادی، دانشکده هنرهای زيبای دانشگاه تهران
۱۳۴۶: نمايشگاه هنر معاصر ايران، دانشگاه کلمبيا، نيويورک
۱۳۴۹ : نمايشگاه انفرادی، دانشکده هنرهای زيبای دانشگاه تهران
نمايشگاه "۲۵سال هنر معاصر ايران"، تهران
۱۳۵۱ : نمايشگاه انفرادی، گالری سيحون، تهران
۱۳۵۲ : نمايشگاه انفرادی، موزه کرمان، کرمان
۱۳۵۳ : نمايشگاه هنر معاصر ايران به مناسبت بازی های آسيايی تهران
يکصدمين نمايشگاه تالار قندريز، تهران
نمايشگاه انفرادی، گالری سيحون، تهران
۱۳۵۴: نمايشگاه انفرادی، گالری سيحون، تهران
۱۳۵۵ : نمايشگاه هنر معاصر ايران، انجمن روابط فرهنگی ايران و آمريکا، تهران
بخش هنر معاصر ايران در نمايشگاه بين المللی هنر، بال، سوئيس ۱۳۵۶ بخش هنر معاصر ايران در نمايشگاه "واش آرت"، واشنگتن
۱۳۶۲ : موزه آسيا- پاسيفيک، پاسادنا، کاليفرنيا
۱۳۶۶ : نمايشگاه انفرادی، نگارخانه کتاب سرا، تهران

۱۳۶۷ : گالری واگنر، ديت سن باخ، آلمان
۱۳۶۹ : نمايشگاه انفرادی، نگارخانه کتاب سرا، تهران
۱۳۷۰: نمايشگاه انفرادی، گالری کلاسيک، اصفهان
نمايشگاه انفرادی، گالری حوريان، سانفرانسيسکو
نمايشگاه
Taijan Expo ، کره جنوبی
۱۳۷۱: نگارخانه پاريز، رفسنجان، کرمان
۱۳۷۲ : نمايشگاه "لايت کالا"، دهلی نو، هندوستان
نمايشگاه دوسالانه دوم، تهران
۱۳۷۴: نمايشگاه دوسالانه سوم، تهران
۱۳۷۵ : نمايشگاه، کاليفرنيا
نمايشگاه
MK۲، پاريس
۱۳۷۶ : نمايشگاه دوسالانه چهارم، تهران
۱۳۷۷ : نمايشگاه در سازمان ملل متحد، نيويورک
۱۳۷۸: نمايشگاه دوسالانه طراحی، تهران
نمايشگاه هنر معاصر ايران، برپا شده با همکاری موزه هنرهای معاصر تهران در
لندن، برن و ژنو
۱۳۷۹: نمايشگاه در گالری آزتک، مادريد
۱۳۸۰: نمايشگاه هنر معاصر ايران، لندن

 

فعاليت های ديگر

۱۳۳۹: شرکت در سمينار آموزشی تهيه و توليد کتابهای درسی و کارآموزی در
استوديوی دان رو برای تصويرگری کتابهای درسی، نيويورک
۱۳۴۹: شرکت در دوره آموزش نقاشی به کودکان و نوجوانان، درموسسه
Junior Art
Center در کاليفرنيا
۱۳۵۷ : شرکت در سمينار "آموزش از طريق هنر" در دانشگاه آدلايد، استراليا
۱۳۶۷ : همکاری با سازمان يونيسف در چاپ کارت پستال و يک قطعه تمبر سازمان
ملل متحد
ايراد سخنرانی درباره نقاشی معاصر ايران در دانشگاه برکلی، کاليفرنيا
از ۱۳۳۹ : آموزش نقاشی در دانشکده هنرهای زيبای دانشگاه تهران
از ۱۳۴۷ تا ۱۳۵۷ : مديريت کلاس های آموزش هنر درکانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان، تهران
از ۱۳۵۹ : نگارش يک سلسله مقاله درباره هنر و هنرمندان در ايران که در نشريات ادبی و هنری تهران به چاپ رسيده و می رسد.

------------------------------------------------------

پی نوشت:

با دخل وتصرف برگرفته از بخش فرهنگ و هنر بی بی سی؛ و دو هفته نامه تندیس.

Junior Art center1)

2) پرويز كلانتري. برگزيده‌اي از نقاشي‌ها. انتشارات زرين و سيمين. ۱۳۸۲. صفحه: ۱۳ و ۱۴   

3) پيشين. صفحه: ۱۲

4) پيشين. صفحه: ۲۴

5) جواد مجابي. پيشين صفحه: 14

6) جواد مجابي. پيشين. صفحه: 15

 

                    

 

                               

 

                               

 

                               

 

                               

 

                               

 

                               

 

                                

                         

                               

 

                               

 

                                

 

                          

 

                             

 

                                          

پرويز کلانتری(۱)

پرويز کلانتری(۱)

                                    

۱۳۱۰:تهران
۱۳۳۸: فارغ التحصيلی از دانشکده هنرهای زيبای دانشگاه تهران در رشته نقاشی

 

تهران، اميريه، سُر پل اميربهادر، كوچه مافي. در اولين روز فروردين ماه، مدتي بعد از تحويل سال‌نو پرويز کلانتری دنيا آمد

 

در سال‌هاي كودكي وقتي مثل اغلب بچه‌هاي فقير جنوب شهر‏، كوچه و خيابان‌هاي كثيف شيراز، محل بازي‌ها و وقت‌كشي‌هاي كودكانه‌ام بود، يك‌بار در سال‌هاي پنجاه، از طرف دبستان و به همراه معلم به «تالار فرهنگ ابوريحان بيروني» در نزديكي مدرسه (دروازه كازرون، اول خيابان گلكوب) رفتيم، فضاي آرام، تميز، برخورد و رفتار بسيار خوب و محترمانه كاركنان آن‌جا به قدري به دلم نشست كه تا سال‌ها‏، بهترين مأمن و مكان پرسه زدن‌هاي اوقات بيكاري‌ام شد. كتابخانه نسبتاً بزرگ، كلاس‌هاي نقاشي،تئاتر، موسيقي و خوشنويسي، بدون پرداخت هيچ شهريه‌اي، و امكاناتي كه به صورت مجاني در اختيار ما گذاشته مي‌شد، سالن تئاتر و تئاترهاي بياد ماندني، محل بازي‌هاي شطرنج، قهوه‌خانه سنتي با برنامه‌هاي نقاشي و نمايش‌هاي روحوضي و... براي كودك يا كودكاني، كه خانواده‌شان شرمنده از خريد حتي يك بسته مداد رنگي براي آن‌ها بودند، نعمت‌هاي بي‌دريغي بود تا در آن رشد كنند و فرهنگ بي‌دريغ بودن را بياموزند.

 

توي خانه خط نوشته‌هاي قديمي زياد بود و از كودكي چشم من با آن‌ها آشنا شد، پدرم نيز خيلي اصرار داشت كه خط و ربط ما نيز خوب باشد. براي ما قلم‌ ني مي‌تراشيد و قطع مي‌زد و ليقه و مركبي و سرمشقي تا خط درشت و ريزمان خوب شود. همه‌اش هم غُر مي‌زد كه از وقتي اين قلم فرانسه‌ها آمده، ديگر بچه‌ها خط‌شان خوب نيست.

مادرم مي‌گفت تو دو سالت بود و هر چه دگمه رنگي پيدا مي‌كردي، مي‌آوردي و مي‌خواستي تا آن را روي پيراهن بلندت بدوزم.شده بودي بچه‌اي با پيراهن بلند، كه سرتاپايش پْر از دگمه بود.

سال‌ها بعد وقتي به عنوان تصويرگر كتاب‌هاي درسي دبستان و كتاب‌هاي قصه، فعاليت مي‌كردم، بچه‌ها و آدم بزرگ‌هايي را كه مي‌كشيدم تبديل شدند به همان آدم‌هاي متعلق به طبقه متوسط، با همان لباس‌ها و اشيايي شدند، كه در كودكي مشاهده كرده بودم.

 

يك‌بار كه پدر و مادرم به ميهماني رفته و من تنها در خانه بودم، با يك تكه ذغال شروع به طراحي روي ديوار اتاق‌ها كردم. ابتدا از پذيرايي و بخاري و پيش‌بخاري شروع و رفته رفته ديوارها و درهاي خانه از طراحي‌هاي من پر شد. مي‌دانستم كه مشغول كاري خارج از خط قرمز هستم، ولي نمي‌توانستم از انجام اين كار دل بكنم. كارم كه به پايان رسيد، ماتم گرفتم كه حالا چه خواهد شد؟ خودم را براي تنبيه سختي آماده كرده بودم ولي وقتي پدر و مادرم به خانه آمدند، مادرم از ديدن خط‌خطي‌ها خنديد و تشويقم كرد. پدرم هيچي نمي‌گفت و من متعجب كه مادرم چرا اين‌قدر تشويق‌ام مي‌كند

من متعلق به نسلي هستم كه در دوران «تين ايجري» و تحصيل در دبيرستان، با سروصداهاي مرده باد و زنده‌باد بزرگ شدم. در كلاس، بچه‌ها به گروه‌هاي مختلف مصدقي‌ها، توده‌اي‌ها، پان ايرانيست‌ها، حزب زحمت‌كشان و... تقسيم شده، مدام در حال جدال بوديم. دوره نوجواني و آغاز جواني اينگونه گذشت

 

 در دوره همكاري با روزنامه فكاهي- اجتماعيِ  چلنگر، سردبير يك مجموعه مفصل از كاريكاتورهاي نشريات معتبر فرانسه را در اختيار من گذاشت و از اين طريق با كاريكاتور و كاريكاتوريست‌هاي بسيار معتبري آشنا شدم. سردبير به من آموخت كه كاريكاتور موفق، كاريكاتوري استكه در ساده‌ترين شكل پيامش را برساند

 

از اميريه سوار اتوبوس مي‌شدم و مي‌رفتم لاله‌زار، در آن‌جا مؤسسات تبليغاتي به من كار سفارش مي‌دادند و من انجام مي‌دادم، بعد پولش را نمي‌دادند و من هم نمي‌توانستم حق خودم را بگيرم، با چشماني گريان راهي خانه مي‌شدم. بدين طريق من گرافيستي حرفه‌اي شدم

 

در اين سال‌ها(۱۳۳۰) تيپ و طبقه دانشجوياني كه در دانشكده تحصيل مي‌كردند، اغلب فرزندان اشراف و خانواده‌هاي مرفه بودند كه اهل گوش كردن موسيقي‌هاي كلاسيك، بحث‌هاي روشن‌ فكرانه و گاه گفتگو و يا مطالعه به زبان فرانسه بودند. اين در حالي است كه سيستم آموزش هنر در دانشكده به روش استاد و شاگردي بود. آقاي حيدريان مدام به ونگوگ، گوگن و پيكاسو ناسزا مي‌گفت و ما جرأت نداشتيم مدرن كار كنيم. ولي كتابخانه دانشكده، براي ما دريچه‌اي گشود به جهان ديگر و آشنايي با نقاشي و نقاشان مدرن. بدين طريق و علي‌رغم ميل برخي از اساتيد، اغلب دانشجويان گرايش‌هاي مدرنيستي پيدا كرده بودند.

 

ميل به اعتراض و فعاليت سياسي(در كودتاي ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ ) و پخش كردن چند اعلاميه، باعث دستگيري و روانه شدن من به كمپ نظامي اميرآباد، در حد فاصل خرمشهر و آبادان شد. تعداد دستگير شدگان در آن روزها خيلي بود، بدون اين‌كه خانواده‌ها خبري از حال ما داشته باشند. ما كاملاً گم شده بوديم و كسي نمي‌دانست كه در كجا به سر مي‌بريم. هر روز تعدادي از زندانيان را با كشتي به جزيره خارك انتقال مي‌دادند. ولي خوشبختانه قبل از اين‌كه من را به آن‌جا انتقال دهند، آزاد شده و به تهران برگشتم

 

فعاليت در حرفه گرافيك در سال‌هاي دانشجويي ادامه يافت، و اوقات زيادي صرف اين كار و موجب طولاني شدن سال‌هاي تحصيل در دانشكده شد. در سال ۱۳۳۴ به استخدام سازمان برنامه و بودجه درآمد و اين تا حدي دغدغه‌هاي مالي او را كمتر كرد. دو سال بعد ازدواج مي‌كند.(۱۳۳۶)در اين ايام، چاپ كتاب‌هاي درسي توسط مؤسسه انتشارات فرانكلين كه مؤسسه‌اي خصوصي بود صورت مي‌گرفت. حضور و همكاري مستمر كلانتري با انتشارات فرانكلين منجر به دريافت بورس شش‌ماهه‌اي در نيويورك از سوي اين مؤسسه و به منظور گذراندن دوره‌هايي جهت آشنايي با تصويرگري و مراحل صفحه‌آرايي و چاپ كتاب‌هاي درسي شد.(۱۳۳۵)

نيويورك يعني مركز ثقل همه رويدادهاي هنري جهان. كافي است توي نيويورك راه بروي و نفس بكشي تا ديگر آن آدم گذشته نباشي. دوره‌هاي ما (من و تعداد ديگري از دوستان) در «تيچرز كالج» نيويورك برگزار شد. در كنار كارآموزي دراستوديو «دان رو» برنامه‌هاي ديگري، از جمله بازديد از مراكز هنري و انتشاراتي مختلف نيز گذاشتند. از جمله بازديد از «نشنال جئوگرافيك» بود، كه از نزديك مشاهده كرديم كه براي صفحه‌آرايي يك مجله (با امكانات محدود آن زمان)، گرافيست‌ها با چه دقت و وسواسي كارها را پيش مي‌بردند.

يك روز كامل نيز به بازديد از «پُرت» پيشروترين مدرسه هنري جهان و وابسته به نيويورك سيتيگذشت.رييس اين موسسه، از آخرين بازمانده‌هاي مدرسه «باهاوس» بود. بعد از مشاهده آن‌جا فهميدم كه در سال‌هاي آموزش در دانشكده، چه كلاهي سر ما رفته است.

 

در نخستين جشنواره تصويرگری کتاب های درسی از کلانتری به عنوان قديمی ترين نقاش کتاب های درسی تجليل شد.

طبق فهرست شورای کتاب کودک، کلانتری از سال ۱۳۳۶ تاکنون ۲۶ کتاب کودکان و نوجوانان را تصويرگری کرده است. تصاوير کتاب های کدو قلقله زن ( اولين تجربه تصويرگری کتاب کودکان )، گل اومد بهار اومد، جم جمک برگ خزون و تصاوير کتاب فراموش نشدنی رنگين کمان نوشته ثمين باغچه بان از جمله آثار او در اين حوزه است.

کلانتری دوره های کاری مختلفی داشته است. به قول دکتر عباس ميلانی او و حسين زندهرودی از هنرمندانی بودند که در دورانی که اکثر هنرمندان جذب هنرهای مدرن شده بودند، در آثارشان به فرهنگ ايرانی بها دادند.

سياه بر سياه

«سياه بر سياه» [نام نمايشگاه انفرادياز آثارش است که در گالري سيحون به نمايش گذاشته شد- ۱۳۴۹]مربوط به دوراني است كه ايران درگير جشن‌هاي ۲۵۰۰ ساله بود. بي‌آن‌كه تصميم خاصي گرفته و يا ايده‌اي از قبل داشته باشم سياه، خودش بر بوم‌هايم تحميل شد. در اين كارها، بي‌آن‌كه به دنبال بيان ايده خاصي باشم، بيشتر دلم مي‌خواست آبستره كار كنم. كريم امامي در مقاله‌اي پيرامون اين دوره از كارهايم اشاره مي‌كند كه اين آثار كارهاي گرافيستي است كه با تأكيد بر ماده كارش نقاشي كرده است.

سال ۱۳۴۷ به دعوت كانون پرورش فكري كودكان، از سازمان برنامه‌ و بودجه ابتدا با سمت مدير هنري بخش تجسمي، و سپس مدير آموزش‌هاي هنري كانون، به آن‌جا انتقال يافت، براي يك دوره آموزش كوتاه مدت به مؤسسه  جونیور آرت سنتر(1)در كاليفرنيا فرستاده شد.

در اين مؤسسه، در خصوص آموزش هنر به كودكان و نوجوانان، روي دو اصل تأكيد مي‌شد؛ اول اين‌كه ما به عنوان مربي، حق نداريم خودمان را به كودك ديكته كنيم و از آن‌ها مدل‌هاي كوچك خودمان را بسازيم.دوم اين‌كه اين بچه‌ها قرار نيست در آينده الزاماً هنرمند شوند، بلكه ممكن است پاسبان، كارمند، پزشك و... شده ولي در هر صورت قرار است آدم‌هاي خلاق بشوند. كار ما فقط تقويت حس خلاقيت است.

از جمله اتفاقاتي كه در اين مؤسسه به راستي براي من حيرت‌انگيز بود، دعوتي است كه از يك هنرمند كانستپچواليست، جهت اجراي برنامه در آن مركز صورت گرفت. براي اين منظور يك ماشين كاملاً نو از خط توليد كمپاني فورد، گرفته و دادند به «تين ايجرها» و آن‌ها هم افتادند به جان ماشين و طي چند روز آن را كاملاً اوراق كردند، تا آخر سر، ماشين مثل اسكلت ماهي شد. از تمام اين مراحل نيز فيلم گرفتند برخي پدر و مادرها اعتراض داشتند كه ما بچه‌هاي‌مان را براي يادگيري سازندگي اين‌جا گذاشتيم ولي شما خراب‌كاري به آن‌ها ياد مي‌دهيد. آن هنرمند در پاسخ گفت كه در خانه، شما فرزندانتان را از  دستكاري هر وسيله‌اي دريغ داشتيد ولي ما در حالي‌كه فقط يك ماشين را از زنجير توليد پيوسته آن خارج كرديم، به فرزندان شما اين شانس را داده‌ايم تا آن را كاملاً اوراق كنند و اجزاي ماشين را بشناسند.

در برگشت به ايران سعي كردم الگوهايي را كه در«Junior Artcenter» فرا گرفته بودم، با فرهنگ و امكانات بومي ايران تطبيق داده و اجرا كنم.

فقيرترين بچه‌ها در كتابخانه‌هاي محله‌هاي پْر جمعيت، به راحتي به دوربين‌هاي هشت ميليمتري دسترسي داشتند. نسلي از فيلم‌سازان و بازيگران امروز، از اين كلاس‌ها هنر آموختند. طالبي، عبدي، پرستويي، علي‌قلي، جبلي، معتمد‌ آريا و... .

كار ديگر ما تهيه مجله‌اي به اسم «خط و ربط» بود كه در آن اصول آموزش‌ها را مطرح مي‌كرديم. همچنين هرساله حداقل يك بار براي مربيان جلسه‌ي آموزشي گذاشته مي‌شد.

 

سال ۱۳۳۸ فارغ‌التحصيل شد. در سال‌هاي آخر دانشجويي، به تجربه‌هاي كوبيستي رو آورده بود، در نبود استاد يا راهنما، كتاب مهم‌ترين مرجع تجربه‌اندوزي‌هاي او شد. بعد از تحصيل، اين تجربه‌ها ادامه يافت و ماحصل آن‌ها را در دانشكده هنرهاي زيبا به نمايش گذاشت (۱۳۴۰). اين سال‌ها مصادف با رياست هوشنگ سيحون بود که، از کلانتری دعوت به همكاري کرده بودتا در دانشكده تدريس کند.(۱۳۳۹)

 

کلانتری در فاصله سال های ۴۵ تا ۵۴ به مکتب سقاخانه ای روی آورد. او با بکارگيری عناصر سقاخانه مثل گچ و سراميک و اشيايی مانند تکه های پارچه، سکه و قفل آثار زيبايی خلق کرد.

آثار كاهگل- اوايل سال‌هاي پنجاه

آغاز شكل‌گيري اين ايده، مربوط به اولين سال‌هايي است كه در دانشكده هنرهاي زيبا تدريس مي‌كردم. در واقع ماجرا اين‌گونه آغاز شد كه بعد از دعوت به تدريس در دانشكده، با اين ادعا كه به وجود من در گروه تجسمي نيازي نيست، براي تدريس طراحي به گروه معماري منتقل شدم. اولين روز كه براي تدريس به دانشجويان معماري وارد كلاس شدم، ديدم كه در وسط كارگاه، به تن مجسمه ونوس، يك تُنيكه كرده، زير بغلش را هم با ذغال پشم كشيده و به من مي‌خندند. من هم خجالتي و مانده بودم كه چه كنم. در اين حالت يكي از دانشجويان هم دست مرا مي‌كشيد كه بيا كار من را ببين ديدم يك كاريكاتور زشت و غيراخلاقي از ونوس كشيده، و در حالي‌ كه دانشجويان به شدت مي‌خنديدند، از من مي‌خواست تا روي كارش نظر بدهم. در اين ميان، شوخي‌هاي زننده با مجسمه هم ادامه مي‌يافت. سر و صدا و خنده به قدري زياد شده بود، كه ناگهان سيحون وارد كارگاه شد. وضع را كه بدين‌گونه ديد، آن‌چنان با عصبانيت نعره مي‌كشيد، كه صدايش در تمام دانشكده شنيده مي‌شد. فرياد مي‌زد كه اين مجسمه در عالم هنر مقدس است. شما اين‌جا آمده‌ايد كه هنر ياد بگيريد و يا كه آن را به لجن بكشيد و... از آن به بعد بود كه فهميدند طراحي از روي مجسمه چندان به درد دانشجويان رشته معماري نمي‌خورد. بعد از اين مرسوم شد كه آن‌ها را براي طراحي معماري به شهرهايي نظير يزد، كاشان، بم و... ببرند. اين برنامه به قدري براي دانشجويان دوست‌داشتني شد، كه در برگشت از هر سفر، بچه‌ها با دست كاملاً پر مي‌آمدند. سال‌هاي زيادي بدين‌گونه گذشت.

حضور در چنين فضاهايي به تدريج علاقه‌ام را برانگيخت تا من نيز از آن‌ها نقاشي كنم. بعد فهميدم كه به طوركلي آن چيزي كه در من است، ميل و علاقه به نقاشي از بناهاي معماري است، و با آن انس و الفت زيادي دارم.

در مجموعه آثار كاهگلي، كلاً سه نوع برخورد داشته‌ام. يكي اين‌كه از يك عكس را كه كمپوزسيون كاملي تشكيل مي‌دهد را خيلي دقيق و به شيوه نقاشان هايپررئاليست، نقاشي مي‌كنم. برخي اوقات نيز يك منظره كامل را نقاشي مي‌كنم. روش سوم بدين طريق است كه با گشت و گذار در شهرها يا روستاهاي كويري با آن بادگيرها، درها و ديوارها و پنجره‌هاي خاص و سقف‌هاي گنبدي خانه‌ها و... به نقاشي از ايده‌ها و تاثيراتي كه از اين فضاها گرفته‌ام مي‌پردازم.

اولين نمايشگاه مجموعه ی آثار كاهگلیرا در گالري سيحون برپا كرد. (۱۳۵۱)

علي‌اصغر قره‌باغي كارهاي اين دوره کلانتری را اين‌گونه نقد مي‌كند:

«كلانتري با ذهنيتي نقاشي مي‌كند كه نقش و نگار و رنگ‌هاي آن شفاف‌تر و زنده‌تر از واقعيت رنگ پريده و غبارآلوده امروز آن است. كلانتري پس از كارهاي پراكنده و ابتدايي دوران جواني، به شكلي از نقاشي پرداخت كه هنوز هم به آن شكل كار مي‌كند. در آن روزها با بهره‌گيري از كاهگل و گستردن آن بر سطحي صاف، نمادي از خاك و زمين فراهم مي‌آورد و بر آن  نقش خانه‌هاي حاشيه كوير و سقف‌هاي گنبدي و معماري بومي و اقليمي آن ديار را مي‌كشيد. در يك يك آثار او تمايلي شديد به انتزاعي كردن نقاشي به چشم مي‌آيد و شايد هم نوعي يادآوري و تجديد خاطره روزهايي باشد كه به نقاشي انتزاعي روي آورده بود. اين آثار، افزون بر كيفيت‌هاي انتزاعي، انس و الفتي هم با عرفان شرقي داشت، حامل حرف و پيامي هم بود و به تعبيري سرنوشت انسان را پيش‌روي او مي‌نهاد.

انساني كه از خاك برآمده است و بر خاك خواهد شد. اين دست كاري‌هاي كلانتري همانند آثار موسيقيداني است كه با مطالعه و تجربه موسيقي فولكوريك آهنگ مي‌سازد. آثارش نوعي اركستراسيون فرم و رنگ است و در هر پرده، نت شاهد و ملودي اصلي برعهده فرم و رنگي خاص است كه تكرار مي‌شود. شيفتگي مهارناپذير كلانتري به نقش مايه‌هايي كه در ذهن داشت، سبب شد كه برخي از آثار اين دوره چنان در محتوا و اجرا به هم نزديك شوند كه مشكل بتوان آن‌ها را جدا از يكديگر دانست و آن‌ها هم كه هويتي مستقل دارند، مانند پلي رابط ميان آثار ديگر قرار مي‌گيرند. كارهاي گلي پيشين پرويز كلانتري طيف رنگي محدود داشت و به رنگ‌هاي درخشنده در آفتاب تند و از سقاخانه برگرفت، ابزار بيان را گسترده‌تر كرد و از رنگ‌هاي درخشنده در آفتاب تند و سوزان نمايش داد و نيمي از فضاي نقاشي را بار رنگ‌هاي درخشنده در آفتاب تند و سوزان نمايش داد و نيمي ديگر را در سايه‌اي قرار دارد كه براي ساكنان حاشيه كوير از مفهومي مضاعف برخوردار است. عناصري كه براي اين نقاشي‌ها برگزيده چنان ساده و بي‌پيرايه است كه به هيچ رو به نمادگرايي تعبير شدني نيست؛ اما به هر حال نقش و رنگي كه بر پرده او مي‌نشيند، سبب برانگيختن يك سلسله واكنش‌هاي سنتي است و در پي اين واكنش‌هاي تاريخي است كه گاه شكل اختيارات نامحدود سنت را به خود مي‌گيرد.»(2)

حضور عناصر بومی ايران در تابلوهای کلانتری چشم گير است. او در دوره ای از کارهايش - که تاثير آن را همچنان با خود دارد – شروع به استفاده از کاهگل در زمينه کار کرد. قبل از او مارکو گريگوريان نيز در برخی از آثارش از کاهگل استفاده کرده بود، اما اين سبک بيشتر با نام پرويز کلانتری شناخته شد.

او در دوره ديگری از آثارش که متاثر از فضاها و معماری کويری ايران است، با استفاده از رنگ های زرد کوير و گاه آبی کاشی ها در زمينه کاهگل ها آثار به ياد ماندنی از زندگی کويرنشينان ايران خلق کرده است.

در اکثر آثار اين دوره آدم ها حضور ندارند، اما گرمای زندگی و شور آنها از ورای ديوارها حس شدنی است.

 

موضوع كوچ نشينان- اواسط سال‌هاي شصت

اين ايده از زماني آغاز شد كه موزه مردم شناسي تهران، از من خواست تا نقوش جْل‌ها و دست بافته‌هاي عشاير را نقاشي كنم. اين اتفاق سبب آشنايي و علاقه من به نقوش بسيار زيبا و نيز زندگي و فرهنگ كوچندگان شد.(اولين ارايه اين مجموعه در انتشارات كتاب‌سرا -۱۳۶۶)

كريم امامي در بروشور اين نمايشگاه مي‌نويسد:

 «آثار به نمايش درآمده از پرويز كلانتري، كارهايي است در مكتب سقاخانه. كلانتري نيز چون گروهي از هم نسلان خود در اين مكتب كار كرده است. او از ماجراهاي سفرش در شهرها و روستاهاي اطراف كوير خسته شده است و كودكي خودش - و ما- را به خانه بازگردانده است. اين آثار تنها مي‌تواند توسط هنرمندي چون كلانتري خلق شده باشد در پايان دوران طولاني سفرش و من اطمينان دارم كه عاشقان هنر، كوشش صميمانه كلانتري را تحسين خواهند كرد.»(3)

«در طي دو دهه ۱۳۵۰ و ۱۳۶۰، كلانتري تعدادي نقشه قالي كشيد كه بعضي از آن‌ها به تعداد محدود بافته شده‌اند. در بعضي از آن‌ها از افسانه‌هاي پريان به روش بسيار ابتكاري استفاده شده و در بعضي ديگر همان طرح‌هاي سنتي فرش‌هاي فارس منتها با رنگ‌هاي غير عادي و شاد تكرار گرديده است. در بسياري از اين‌ها صحنه‌هاي رزم يا شكار را مي‌توان ديد كه همواره مورد علاقه بافندگان قشقايي بوده است و آن‌ها اين طرح‌ها را از روي نقش برجسته‌هاي آپادانا و تخت جمشيد به دست آورده‌اند.»(4)

او در اين مجموعه از رنگ اکرليک روی بوم استفاده کرده است. سازمان يونيسف، تعدادي از آثار اين مجموعه کلانتری را به صورت كارت پستال و نيز يكي از آن‌ها را به صورت تمبر ياد بود به چاپ رساند.

 

يکی از ويژگی های آثار پرويز کلانتری بکارگيری عناصری جز رنگ در کارهايش است. با نگاهی به مجموعه آثار او به نظر می رسد که کولاژ را بسيار دوست می دارد و از آن برای بيان حس هايش و آنچه در سر دارد، به خوبی بهره می گيرد.

کلانتری در مجموعه ديگری از آثارش، در زمينه های کاهگلی از آينه، پارچه و کاشی های نقاشی شده برای قصه گويی استفاده می کند. او در مصاحبه ای با خبرگزاری ميراث فرهنگی در اين زمينه و در باره تابلوی خسرو و شيرين گفته است:

 "بيننده وقتی به ديوار نگاه می کند، يک داستان عاشقانه را می بيند، در اين اثر برخی کاشی ها افتاده اند، بعضی جابه جا شده اند. در واقع ما با يک طرح مدرن و چيزی شبيه پازل روبرو هستيم، که بيننده می تواند داستان خسرو و شيرين را از طريق آن درک کند. من با اين شکل کاری می خواهم بين بيننده و اثر يک فاصله ای بگذارم و به بيننده بگويم چيزی که تو می بينی يک داستان عاشقانه قديمی است و اين روزها ديگر اتفاق نمی افتد."

----------------------------------------------------

ادامه دارد...

نقاشان معاصر ایران- حسین محجوبی

 

حسین محجوبی 

                                                               

متولد ۲۴ ارديبهشت ۱۳۰۹ لاهيجان

ليسانس نقاشي از دانشكده هنرهاي زيبا دانشگاه تهران ۱۳۳۸

برگزاري چندين نمايشگاه انفرادي در ايران، فرانسه، سوئد، آلمان، سوييس

و همچنين نمايشگاه‌هاي متعدد گروهي در ايران، آمريكا، سوئد، پنال، فرانسه

 

«پدرم علاقه زيادي به پرنده‌ها و چرنده‌ها داشت و حياط بزرگ خانه ما پر بود از مرغ، خروس، قو، مرغابي، كره اسب، گاو و آهوهايي كه در برف و سرماي زمستان زنده به دام مي‌افتادند. انس و الفت زيادي با حيوانات داشتم و اين انس و الفت، برخي از حيوانات را دست‌آموز من كرده بود. اخت شدن با حيوانات و طبيعت، روي من بسيار اثر گزار بوده است...مادرم از خانواده‌هاي اصيل لاهيجان بود و خانه پدري‌اش در بافت قديمي لاهيجان كه معماري زيبايي داشت، براي من بسيار جالب بود. سقف‌خانه پر بود از نقاشي‌هايي كه دوازده ماه سال را نشان مي‌دادند. با اُرسي‌ها و شيشه‌هاي رنگي و سقفي شيب‌دار و حياطي وسيع و پر درخت...شغل پدر، داد و ستد با گالش‌ها (دهاتي‌هاي ساكن در كوه) بود. گالش‌ها مردماني ساده‌دل، بي‌ريا، به پاكي و صفاي طبيعت زيبايي بودند كه در آن زندگي مي‌كردند. آن‌ها انواع توليدات خود را از قبيل روغن، پنير، عسل و... را در شهر با پدربزرگم كه مغازه بقالي داشت با مايحتاج‌شان مثل برنج، قند، چاي و گاهي پول، معامله مي‌كردند. بعداً پدرم كار پدربزرگش را ادامه داد و در كنار اين شغل زمين‌هاي زيادي را نيز به زير كشت چاي برد و سالياني را به چاي كاري پرداخت....مادر نيز كارش خانه‌داري و نگهداري از ده بچه قد و نيم قد (چهار خواهر و شش برادر) بود؛ با آن‌كه خانواده شلوغي بوديم ولي به شدت از طرف پدر و مادر مراقبت مي‌شديم. گاه پدر در سختگيري‌هايش همه را به خاطر خطايي كه يكي از ما مرتكب مي‌شد، تنبيه مي‌كرد. بنابراين مراقب بوديم تا كاري نكنيم كه باعث تنبيه مجددمان شود.»

 

هشت ساله كه شد او را در دبستان «حقيقت» ثبت نامكردند.

 «در سال اول، تعداد بچه‌هاي كلاس، پنجاه يا شصت نفري مي‌شد و به زور توي هر نيمكت، چهار يا پنج نفر را جا داده بودند. ساكت و آرام نشستن امكان نداشت. لحظه‌اي نبود كه دستي يا پايي و يا تنه‌اي به تو نخورد. موقع نوشتن مشق در كلاس مصيبت داشتيم. هم زمان ده تا كتاب و دفتر با ده تا دست، مي‌خواست تا روي نيمكت، تكليف معلم را انجام دهد. البته چوب معلم هم لحظه‌اي از كار نمي‌ايستاد.

در اولين روز مدرسه كه هنوز درس و مشقي شروع نشده بود، دفترم را باز كردم، و در آن شروع به كشيدن نقاشي كردم. يكي از بغل دستي‌ها، چغلي مرا به خانم معلم كرد، او هم مرا از نيمكت بيرون كشيد و شش هفت‌تايي كف‌دستي نوش جان كردم.»

 

به هر ترتيب سال‌هاي دبستان با شيطنت و بازيگوشي و البته تنبيه و بعد عاشقي (مدرسه مختلط بود) به پايان رسيد و دوران دبيرستان آغاز شد. مدرسه منتصرالملك- (۱۳۲۴-۱۳۲۹).

 

در سال‌هاي دبيرستان نقاشي براي او جدي‌تر شد. تا اين زمان بدون هيچ راهنمايي كار كرده بود.

 «در دبيرستان معلم خوشنويسي، آقاي «مخمر» بود كه بسيار مشوق من شد. بعد از مدتي، با نقاشي به نام «حبيب محمدي» آشنا شدم كه در شوروي تحصيل نقاشي كرده بود و منظره‌هاي زيبايي مي‌كشيد...در سال‌هاي دبيرستان دوست داشتم تا به لحاظ مالي مستقل شوم. براي اين منظور در كارهايي نظير تابلونويسي، طراحي و نقاشي از چهره و منظره مهارت‌هايي كسب كردم.»

 

محجوبي، در سال ۱۳۲۹ به تهران آمد و دوران متوسطه را در دبيرستان البرز ادامه داد.

«دكتر مجتهدي، رييس مدرسه البرز كه به واسطه كارهاي خيرخواهانه و عام المنفعه پدرم، نسبت به او ارادتي داشت، فرصت تحصيل در اين مدرسه را براي من فراهم كرد.»

 

هم زماني اين سال‌ها با سال‌هاي نخست وزيري دكتر مصدق و فضاي باز اجتماعي و فعاليت‌هاي پر تب‌وتاب گروه‌ها و برخوردهاو نهايتاً سقوط دكتر مصدق، طبعاً نمي‌توانست براي جواني شهرستاني كه به تهران آمده، عاري از تجربه‌هاي عميق ذهني نباشد.

 

به سال۱۳۳۳در رشته طبيعيديپلم اش را گرفت و بلافاصله در دانشكده هنرهاي زيبا و در رشته نقاشي، پذيرفته شد.

«پدرم دوست داشت كه من در يكي از رشته‌هاي طبيعي ادامه تحصيل دهم. وقتي كه در رشته نقاشي پذيرفته شدم، به منِ نصيحت كرد كه نقاشي براي تو آب و نان نمي‌شود و از من خواست تا در كنار نقاشي كار ديگري نيز فرا بگيرم. من هم نصيحت او را پذيرفتم، و از همان سال اول دانشجويي، در كنار كلاس‌هاي نقاشي به طور آزاد، در كلاس‌هاي معماري نيز شركت مي‌كردم. در سال‌ ۱۳۳۷ كه شهرداري تهران، قصد سروسامان بخشيدن به شهر تهران را داشت، تعداد زيادي را در رشته شهرسازي، از جمله چند فرنگي را به كار دعوت كرد. اين فرصتي شد تا من نيز در« سازمان شهرسازي شهرداري تهران» استخدام شوم.»

 محجوبي در سال ۱۳۳۸ در رشته نقاشي از دانشگاه فارغ‌التحصيل شد. در سال ۱۳۴۳ از سوي شهرداري تهران مأمور طراحي و ساخت پارك ساعي (واقع در خيابان ولي‌عصر) شد.

 «هزينه ساخت پارك ساعي با وسعت صد وبيست هزار متر مربع، در مقايسه با ساير پارك‌ها، بسيار ارزان‌تر تمام شد. ساخت اين پارك به تدريج و با نفرات محدودي در طي زماني طولاني اجرا شد. اين زمان طولاني براي من فرصتي شد تا در طراحي آن مطالعه و دقت بيشتري داشته باشم.»

 

وي همچنين در طي مدت دوازده سال كه با سمت مدير پارك‌هاي تهران بود، در ساخت فضاهاي سبز تهران از جمله استاديوم آزادي، فضاي سبز ميدان آزادي تا فرودگاه، نمايشگاه بين‌المللي و تعدادي پارك، نظارت و همكاري داشت.

 

وي در سال ۱۳۵۴ به اداره منابع طبيعي انتقال يافت و به مدت سه سال در بخش طراحي براي پارك‌هاي كويري مشغول به كار شد و سرانجام در سال ۱۳۵۷ و بعد از بيست سال همكاري بازنشسته شد.

 

حسين محجوبي درسال‌هاي تحصيل در دانشكده هنرهاي زيبا علي‌رغم شغلي كه داشت فعالانه نقاشي را دنبال مي‌كرد و در چند نمايشگاه گروهي از جمله در انجمن فرهنگي ايران و امريكا» (دوبار در سال‌هاي ۱۳۳۵ و ۱۳۳۶) شركت كرد و در هر دو حضور خود موفق به كسب جوايزي نيز شد. اولين نمايشگاه انفرادي‌اش نيز در سال‌هاي دانشجويي اتفاق افتاد. (باشگاه معلمان مهرگان ۱۳۳۷)

 

عمده فعاليت‌هاي نقاشی وي در اين سال‌ها به تلاش در فراگيري بازنمايي واقعيتو مطالعه روي سبك‌هاي نقاشي گذشت. بعد از تحصيل نيز اين تجربيات ادامه يافت و نقاشي از منظره بيشترين كاري شد كه انجام مي‌داد. به گونه‌اي كه به تدريج رديف درختان تبريزي موضوع مورد علاقه او در نقاشي شد.

«مدتي سرگرم اين كار شدم تا تمام چيزهايي كه در گيلان، محيط و اشياي مورد استفاده مردم را تشكيل مي‌دهند مثل محيط خارجي و داخلي خانه‌ها، خصوصيات معماري، وسايل زندگي، انواع دست ساخته‌هاي چوبي و گلي و... را نقاشي كنم. از جمله چند منظره كشيدم، كه در پيش زمينه آن‌ها رديف درختان تبريزي قد كشيده بودند.»
محجوبي اين مجموعه را در «گالري صبا» به نمايش گذاشت (۱۳۴۳).

«تشويق‌هايي كه در اين نمايشگاه از مناظر من صورت گرفت، موجب شد تا باز هم از اين درختان نقاشي كنم و لابه‌لاي آن‌ها را اسب‌ها و گاوهاي آرامي كه در حال چُرا بودند و يا آدم‌ها و خانه‌ها را اضافه كنم. به تدريج چنين منظره‌هايي به سوژه‌هاي اصلي‌ام بدل شدند، كه براي آن‌ها فلسفه خاص خود را داشتم.»
در سومين نمايش انفرادي آثار وي در نگارخانه بورگر، (۱۳۴۴) شاهد رديف قد كشيده، عمودي و بي‌برگ درختان تبريزي هستيم كه در پس زمينه و لابه‌لاي تنه‌هاي درختان، انبوه خانه‌هاي گالي‌پوش قرار گرفته و در انتهاي چشم‌انداز و نزديك به افق، رديف‌هاي كوچك ديگري از درختان و سپس آسمان بي‌انتها را مي‌شد مشاهده كرد.
ادامه مسير، تجربه‌هاي متنوعي از تركيب درخت‌ها و خانه‌ها هستند؛ گاه درختانِ كوتاه يا بلند و بي‌برگ در لابه‌لاي خانه‌ها و تا عمق تصوير قرار مي‌گرفتند. گاه خانه‌هاي گالي‌پوش در پيش زمينه و درختان پراكنده و دور شونده در لابه‌لاي خانه‌ها، گاه در پيش‌زمنيه رديفي از درختان غير هم اندازه و متنوع حضور مي‌يافت. كم‌كم رديف درختان، شكل منظم‌تري پيدا كردند و كوتاهي يا بلندي‌شان و تغيير در فاصله ميان‌ آن‌ها، باعث گسترش ريتم و حركت در سراسر تابلو مي‌شد. در برخي از اين آثار، در كنار تنه‌ها و شاخه‌ها ريتمي از خطوط منحني، سطح ناهموار زمين را شكل مي‌دادند. به تدريج انبوهي از خطوط سركش، سيال و مينياتورگونه، سطح تابلو را پوشش داده و فضاي ناآرام و پْر تحركي را به‌وجود مي‌آوردند.
شُره‌هاي رقيق رنگ و بافت حاصل از آن، تجربه ديگري است كه به زودي در كارهاي محجوبي وارد مي‌شود تا تداعي كننده فضاي مه‌آلود و باراني لاهيجان شود. نمايشگاه انفرادي وي در گالري سيحون (۱۳۴۷) حاصل اين تجربه‌اندوزي‌ها بود.
وي در گفت‌وگويي مرتبط با همين نمايشگاه مي‌گويد:

«مي‌خواهم چيزهايي نقاشي كنم كه جز كار خير از آن‌ها بر نمي‌زند. درختان آرام نشسته‌اند، شرارتي هرگز كسي از آن‌ها نديده است. درخت‌ها از بدي بي‌خبرند، سراسر آرامش‌اند و شكوه. من مي‌خواهم نقاش آرامش و دلنوازي آن‌ها باشم. اين خيرخواهي و آرامش‌جويي، مرا به طبيعت مي‌كشاند. انسان در اصل خود از اين آرامش‌ها بهره فراوان داشته است و اكنون به علل مختلف آن را از دست داده است. من به دنبال آرامش و طبيعت از دست رفته انساني هستم.... من تا حدودي با اين رمانتيسم و رؤيا و خيال موافقم. تا حدي كه مخرب و مضر نباشد لازم و ضروري است. من باز مجبورم به ابتداي صحبتم اشاره كنم كه انسان امروزي و خسته از ماشين و ماشينيزم همچنان‌كه نياز فراواني به آرامش طبيعت دارد، تا حدي هم نيازمند به رمانتيسم مي‌باشد. اين رمانتيسمي كه در تابلوهاي من احساس مي‌شود، مخرب و آزاردهنده نيست. پس ضروري است.»

 

از اواسط سال‌هاي چهل، اسب‌ها در كنار خانه‌ها و يا در ميان چشم‌اندازي از دشت گسترده و در پشت رديف درختان بي‌برگ، حضور پيدا مي‌كند. اين اسب‌ها كه‌گاه ناآرام وسركش و گاه آرام و در حال چُرا هستند، به تدريج همراه با درختان، عنصر مهم و منفكي را در نقاشي‌هاي محجوبي به‌وجود مي‌آورند. «درخت سمبل حيات و مظهر همه خوبي‌هاست و اسب هم حيوان وفاداري است كه در پيشرفت و ترقي بشريت به انسان كمك‌هاي زيادي كرده است. ولي حالا هر دو اين موجودات، قربانيان ترقي و پيشرفت شده‌اند.» «تيشتر» و «اپوش»، در فرهنگ ايرانيان باستان نام دو اسب است كه اولي سفيد و دُم بريده و دومي به رنگ سياه است و اين هر دو در كارهاي محجوبي به كَرات تكرار مي‌شوند. وي در سال ۱۳۵۷ كتابي را با نام «فرشته باران»، نوشته خانم مهدخت كشكولي تصويرگري كرد، كه كتاب سال نيز شناخته شد.
 
 
تابلوهاي محجوبي، همواره در سلسله واحدي از رنگ‌هاي طبيعي قرار دارد. سبز آبي گونه، قرمز نارنجي‌گونه، نارنجي، طلايي و... شدت و ضعف اين رنگ‌ها، آزادانه افزايش يا كاهش مي‌يابد، اما نسبت‌هاي‌شان همواره به مشاهده عيني بستگي عميق دارد و اين به پرده‌ها مايه غريبي از حقيقت بي‌واسطه مي‌بخشد. نقاشي جديد «فيگوراتيو» از اين حقيقت، ديگر پيامي براي ما نمي‌آورد.(۱)
وي در كارهاي تازه خود، طبيعت را زنده و شادتر ديده است و از شگردهاي هميشگي او نيز در زمينه طبيعت‌گرايي مي‌توان جابه‌جا سراغ گرفت. كار محجوبي در زمينه طبيعت‌گرايي، با نوعي واقع‌گرايي هنرمندانه نيز همراه است. اگر او از درختان عريان به فزوني ياد مي‌كند، گوياي موقع خاصي از تاريخ اوست، زيرا درختان عريان او درختاني نيستند كه فصلي آنان را عريان كرده باشد. اصولاً تابلوها فصلي را نشان نمي‌دهند. بلكه عرياني را از شرايط خويش باز گرفته‌اند.
حضور انسان در كارهاي محجوبي خالي است. او به جاي آن‌كه انسان را با هيأت عيني‌اش به تابلو بكشد، چنين به نظر مي‌رسد كه وي در تابلوهايش حضور نگاه انسان را پذيرا شده است، نه خود انسان را. زيرا اگر انسان سوژه كار محجوبي بود، طبيعت به شكل مستقل خويش وجود نداشت و نمي‌توانست به تنهاييي ببالد، يا همچنان‌كه اينك تنهايي عظيمي دارد، جدا از انسان و همراه انسان زندگي مي‌كند. گويي در كارهاي او انسان آرامش و آن روحانيت بدوي طبيعت را مي‌گيرد و خدشه وارد مي‌آورد. در عوض محجوبي نوعي دعوت آرام‌بخش در كارهايش نثار انسان مي‌كند. مي‌خواهد بگويد كه اين طبيعت را درياب، طبيعت را با موجودات رها و آزادش بشناس. ببين طبيعت، آرامشش چه شكوهي دارد. آيا تو هم مي‌تواني چون طبيعت باشي.(۲)

 

محجوبي نمايشگاه‌هاي انفرادي و گروهي خود را در ايران و تعدادي كشورهاي اروپايي و امريكا ادامه مي‌دهد (نمايشگاه‌هاي انفرادي مثل گالري سايروس پاريس «۱۳۴۹»، گالري خانه ۹۲،«۱۳۴۹ و۱۳۵۱»، گالري سن پاول استكهلم «۱۳۵۲»، گالري خانه ۹۲، «۱۳۵۵»، گالري خانه ۱۳۵۶، ۱۳۵۸ و...)

جواد مجابي در سال «۱۳۵۳»، پيرامون كارهاي وي نوشته: «بسيار بارها كه درختان و اسب‌ها بهانه‌اي هستند تا او تركيب‌هاي رنگي سرخ و آبي و سبز خود را، چون منظومه‌اي از رنگ‌هاي هماهنگ و ناب در تابلو بيافريند، رنگ‌هايي كه با كاشي‌ها و سفال‌ها پيوند دارد. اسب‌هايي كه گاهي خطي سرخ و حجمي سفيدند، فضاهاي بازي در توده رنگ‌اند، حجمي براي گسترش و ادامه‌اند، عمارات رنگارنگ، بازي با مكعب‌هاي الوان است. منحني‌ها يادآور تركيب‌هاي اقليمي مينياتور است كه در پس پشت خطوط استوار سپيدارها پنهان شده‌اند. ... محجوبي پركار، بي‌ادعا و بادرنگ در راهش مي‌رود. درارتباط عاطفي‌اش با امپرسيونيست‌ها و طبيعت پردازان مديترانه‌اي، در رابطه‌اش با كساني از «مانه» و «كورو» تا «بوفه» او با چشمي باز به كارهاي آنان نگريسته، از تجربه‌هاي آنان بهره گرفته، اما به خود وفادار مانده است».(۳)
 در سال‌هاي پْر تب‌وتاب انقلاب و بعد در سال‌هاي جنگ، براي محجوبي، مانند بسياري ديگر دوران تازه‌اي براي نگرشي عميق‌تر به زندگي شد.

«از طرفي جنگ و ستيز بين انسان‌ها و تلاش در نابودي يكديگر و از طرف ديگر تلاش ناآگاهانه بشر براي نابود كردن طبيعت، مضاميني براي پرداختن شد. در اين ميان بازگشت به خلوص طبيعت‌ بكر، ستايش و پاسداشت آن، تذكر و راه‌حل وي براي آرامش و آسايش بشر بود.
..چند مسئله هست كه مدام ذهن من را به خود مشغول كرده است. يكي جنگ و جدل بين انسان‌ها و ويراني‌هايي است كه از پي آن به وجود مي‌آيد. مسئله دوم ماشين و زندگي ماشيني است كه چيزهاي مفيدي به بشر بخشيده، اما در عوض با دور كردنش از طبيعت، آرامش و آسايش را از او گرفته و وي را دچار بحران‌هاي روحي شديد كرده است. نكته ديگر نقش انسان در تخريب طبيعت و نابودي برخي از گونه‌هاي گياهي يا جانوري در روي زمين است در حالي‌كه آن‌ها هم از حقي برابر با انسان براي زندگي در زمين برخوردار هستند. زباله‌هايي كه بشر توليد مي‌كند، برخلاف زباله‌هاي طبيعي كه به راحتي جذب زمين مي‌شوند، به عامل مهم و تهديد‌كننده‌اي براي زندگي و حيات در روي زمين تبديل شده است...آرامش انسان در حضور طبيعت و حضور زنده طبيعت در اين آثار به زيبايي جلوه‌گر مي‌شوند. هر هنرمندي انديشه‌هاي خود را در چيزي و جايي مي‌جويد و به دنبال آن است كه اين انديشه را به گونه‌اي منعكس كند. آرمان‌شهرِ محجوبي «طبيعت» است. او خود را در آن خلاصه كرده و دنيايي رويايي و تغزلي با آن به وجود آورده است.»(۴)


«تجربه حسين محجوبي در نقاشي، به عنوان يك پيشگام مدرنيست به لحاظ فايق آمدن بر محدوديت تقليد از طبيعت ارزش‌هاي متنوعي دارد. او هرگز در پي آن نبود كه ارزش نقاشي‌اش در خطاي بعدي و قوت توهم واقعيت در تقليد ارزشي يا منظره واقعي باشد. گرچه نخستين آزمون‌هاي مدرن محجوبي تحت تأثير امپرسيونيست‌ها انجام يافت و اگرچه در اين تجربه‌ها، هنوز ساختار وصفي‌اش هر چند با تأثيرات متغير نور و رنگ در چشمديد نقاش به نحوي حفظ مي‌شد، وليكن بايد توجه كرد در اين آثار كه تعداد فراواني از آن‌ها مربوط به طبيعت لاهيجان است، بسياري از سنت‌هاي رئاليستي و ادامه جزيي نگري بيروني، زير پا نهاده شده است. ديگر شبيه‌سازي مطرح نيست. پردازش منظري ثابت، نقاش را در اين تابلوها به خود مشغول نمي‌كند. در پرده دگرگوني‌پذيري از نور، در چشم‌اندازي كه پرده‌هاي آبي و خاكستري هوا و مه‌اي رقيق طبيعت را در برگرفته، در محيطي خارج از كارگاه و به دور از قواعد سايه روشن دوران رنسانس، محجوبي امكان آن را مي‌يابد كه صفا و صداقت و معنويت روح آرام خويش را آزادانه باز گويد. يك آميز كاري تغزلي با طبيعت، يك عرفان طبيعي و مكاشفه در عظمت سكوت‌هاي محيط، امپرسيون‌هاي محجوبي را در لحظه‌هاي شهود و ثبت لحظه‌اي طبيعت سازمان مي‌دهد.
اما بايد توجه داشت شباهتي كه تابلوهاي اين دوره او با اسلوب امپرسيونيستي كه اتفاقاً با فضاي بومي شمالي ساز و كارهايي دارد، و همچنين ظرافت خطي مينياتوري به گونه‌ايست، طوري كه خطوط اغراق شده منحني، هميشه فرم‌هاي خطي تابلو را به اسليمي‌هاي ايراني نزديك مي‌كند. از سوي ديگر در آن تابلوهاي شاعرانه، بسياري اوقات نوعي تأمل، تلاش در درون‌گرايي به‌وسيله عناصر تماشا، يك تركيب انتزاعي و يك حالت غرق در ژرفاي راز ساكت طبيعت، وجود دارد كه با تأكيد خارجي و شيفتگي گاه سطحي امپرسيونيست‌ها غربي به نور و رنگ صرف،  كاملاً متفاوت است.
... او نه تنها در يك پيوند عميق عاطفي و روحاني با طبيعت بومي خويش قرار داشت و مي‌كوشيد به زبان رنگ اين عواطف و وحدت معناهاي باز يافته را منعكس كند، بلكه همچنين در اين وصف جديد موفق به انتقال يك تعادل جديد فرمي، القا يك تركيب ناب از يك‌سو و بازيافت‌هاي انتزاعي معنوي از سوي ديگر مي‌گشت. شايد بيش از هر كس محجوبي در اين دوره شبيه هانري روسو است. با همان درختان رؤياوار و ظريف.(۵)

-----------------------------------------------------------------------------------------
پي‌نوشت:

با دخل وتصرف برگرفته :" موریزی نژاد، حسن؛ دو هفته نامه تندیس؛ شماره هشتاد و هشت."
۱- نيكول وان دوون. روزنامه آيندگان ۱۳۴۷- ر.ك. كتاب آثار حسين محجوبي. ۱۳۵۳
۲- مجله ايران مصور ۱۳۴۹
۳- اطلاعات. سه‌شنبه ۲۳ مهرماه ۱۳۵۳. ص ۷
۴- كيهان هوايي. شماره ۱۰۰۹، چهارشنبه ۱۱ آذر ۱۳۷۱. ص ۲۱
۵- جواد مجابي. اين نقاش گيلك جهاني است. كادح. چهارشنبه ۲۳ مرداد ۱۳۷۰. سال پنجم هفتگي شماره ۲۱

----------------------------------------------------

                                                                                                             

                

 

                               

 

              

نقاشان معاصر ایران-محسن وزیری مقدم

                                          محسن وزيري مقدم

                                          

تولد: مرداد ۱۳۰۳ تهران

اخذ مدرك نقاشي از دانشگاه تهران ۱۳۲۷

آغاز تحصيل در ايتاليا ۱۳۳۴

اخذ دانشنامه از آكادمي هنرهاي زيباي رُم ۱۳۳۸

 

شركت در بيش از ۵۰ نمايشگاه انفرادي و گروهي

شركت در سه دوره بي‌ينال ونيز سال‌هاي۶۰-۶۲- ۱۹۵۸

مروري بر اثار در موزه هنرهاي معاصر در تهران ۱۳۸۳

كسب لوح افتخار «شخصيت اروپايي» ۲۰۰۶

 

پدربزرگ و پدر وزیری مقدم ارتشي و از افسران زمان قاجار و پهلوي بودند. و ايام كودكي و نوجواني وي در محيطي مرفه سپري مي‌‌شود. پدرش نمايشنامه مي‌نوشت و اجرا مي‌كرد, گاهي نيز شعر مي‌گفت.به واسطه‌ي شغل پدر كه نظامي بود, از سن چهارسالگي به اتفاق خانواده در شهرهاي بهبهان, اهواز, مريوان و رضائيه زندگي مي‌كند. خيلي زود و قبل از رفتن به مدرسه خواندن و نوشتن را فرامي‌گيرد و وقتي هم كه وارد مدرسه مي‌شود, بي‌آن‌كه چندان زحمتي به خود بدهد, از شاگردان ممتاز مي‌شود. حافظه‌ي بسيار قوي و حضور ذهني عالي داشت.

در كلاس سوم دبستان، معلم سرود، متوجه توانايي موسیقی در وي مي‌شود. امتيازي بزرگ كه به عقيده‌ي معلمش مي‌توانست او را موسيقيدان قابلي كند. اين موضوع را به اطلاع پدرش مي‌رساند. ولي پدر, ذهنيتي كه از موسيقي و نوازندگي دارد مطربي است و اين را براي خانواده و اصل و نسب خود حقير مي‌شمارد و كاملاً مخالفت مي‌كند.

 «من عاشق موسيقي بودم. بايد موسيقيدان مي‌شدم نه نقاش و اين حسرتي است كه بر دل من مانده است.»

وقتي وزیری مقدم پانزده سال داشت به رضاييه منتقل وبه اتفاق خانواده در آن‌جا ساكن مي‌شوند. در آن‌جا پدر به دختر جواني دل مي‌بندد و مادرش را طلاق مي‌دهد  تا با آن دختر ازدواج كند. و اين آغاز سرگشتگي‌هاي بي‌پايان او  مي‌شود. زن بابايجوان اختلاف سني كمي با محسن داشت و با بي‌مهري عجيبي آن‌ها را از خود مي‌راند و اين بي‌مهري را هم رفته‌رفته به پدر منتقل مي‌كند و سرانجام پدرش از او مي‌خواهد كه به تهران برود. از خانه رانده مي‌شود. به تهران مي‌رود. آغار تعطيلات تابستاني است و او تازه كلاس دهم را به پايان رسانده است.سال ۱۳۲۰, اوج تاثيرات جنگ دوم جهاني، حضور متفقين در ايران و سال‌هاي بحران و قحطي است. در تهران پيش مادربزرگ مادري‌اش مي‌رود. پيرزن بسيار محترم و اصيلي كه با مقرري اندكي روزگار خود را سپري مي‌كرد.

«من خيلي خجالت مي‌كشيدم كه پاي سفره‌ي او بنشينم، ولي جاي ديگري نداشتم. از همان آغاز به فكر راهي براي كسب درآمد بودم و از هيچ كار و كمكي در حق پيرزن دريغ نمي‌كردم. كم‌كم تابستان به پايان مي‌رسيد و من مي‌بايست به هر طريقي كه شده, تحصيلاتم را ادامه دهم. اما با چه پولي و با چه حمايتي؟»

به پيشنهاد يكي از فاميل‌ها در هنرستان كشاورزي كرج به صورت شبانه‌روزي و با هزينه‌ي دولت ثبت نام مي‌كند. دوسال دوره‌ي هنرستان را سپري مي‌كند.

 «حتي پولي كه بتوانم با آن و براي ديدن مادر و خواهرم به تهران بيايم نداشتم و اين در حالي بود كه بستگان من آدم‌هاي متمول و سرشناسي بودند, ولي غرورم اجازه نمي‌داد كه از آن‌ها چيزي بخواهم

پروفسور آلماني كه رييس جنگل‌باني بود و علاقه‌ي بسياري هم به ايران داشت، در هنرستان و در دفتر كارش, كلاس نقاشي داير كرد و به دانش‌آموزان علاقه‌مند، روش طراحي و نقاشي از گياهان را آموخت. من به گياه‌شناسي و جانورشناسي بسيار علاقه‌مند شده بودم. اين آقا كه متوجه علاقه‌ي من شده بود از من خواست تا به كلاس او بروم. از روي تصاويري كه در اختيارم مي‌گذاشت, طرح‌هاي دقيقي مي‌كشيدم و او هم هر از گاهي نكاتي را يادآوري مي‌كرد. بعد از مدتي به من آبرنگ داد و روش كار با آن را آموخت. يك روز از او خواستم طرز كار با رنگ روغن ونيز نقاشي از صورت را به من ياد دهد. دستم را گرفت و به كنار راه‌پله برد. گفت: وزيري از اين پله‌ها برو بالا! من به آهستگي از پله‌ها شروع به بالا رفتن كردم. او گفت: اين‌جور نه، از پله‌ي اول برو پله آخر! گفتم: نمي‌شود. گفت: هنر هم همين است. بايد قدم به قدم يادگرفت و اين اولين درس مهمي بود كه درباره‌ي هنر از او فرا گرفتم.»

تابستان فرا رسيد و محسن جايي براي رفتن نداشت. به او اجازهدادند كه در آن‌جا بماند. سال بعد براي هميشه از خانه‌ي پدري رانده مي‌شود. و پيش مادرش كه نزد يكي از فاميل‌هايش زندگي مي‌كرد, مي‌رود. خوشبختانه آن‌جا با آغوش باز پذيرفته مي‌شود. كاري هم براي او فراهم مي‌كنند

 

«به كشيدن چهره‌ي آدم‌ها از روي عكس خيلي علاقه داشتم و ياد گرفته بودم كه چگونه اين كار را با چهارخانه كردن عكس و مقوا انجام دهم. در لاله‌زار, يك نقاش ارمني مغازه داشت كه تابلوهاي منظره و صحنه‌هاي روستايي و خلاصه آن‌چه مورد علاقه مردم بود, براي فروش مي‌كشيد. من هم هر وقت كه گذرم به مغازه‌ي او مي‌افتاد, از پشت شيشه نقاشي‌ها را با دقت نگاه مي‌كردم. يك‌بار او را در حال نقاشي از چهره‌ي سربازي ديدم. سرباز مقابلش نشسته بود و او روي بوم كوچكي چهره‌اش را مي‌كشيد. از شباهتي كه بين تصوير و چهره‌ي سرباز ديدم واقعاً حيرت كردم. برايم غيرقابل تصور بود كه بتوان از روي واقعيت هم نقاشي كشيد. گريان آن‌جا را ترك كردم. گفتم خدايا اگر نقاشي اين هست پس من چه‌كار مي‌كنم؟»

وزيري مصمم بود تا به هر طريقي كه شده, تحصيلات عالي داشته باشد. بر حسب اتفاق با يكي از دوستانش برخورد مي‌كند او توصيه مي‌كند كه در دانشكده‌ي هنرهاي زيبا براي رشته نقاشي ثبت نام ‌كند.

«من كه حتي يك بار هم از روي اشياء و واقعيت طراحي نكرده بودم، مي‌بايست پيكره‌ي درهم پيچيده ي برده را روي مقواي ۷۰×۱۰۰ و با ذغال طراحي مي كردم. از لحظه‌ي شروع امتحان كه نُه صبح بود تا ساعت چهار عصر آخرين نفري بودم كه جلسه را ترك مي‌كردم، بدون اين‌كه حتي براي ناهار خوردن هم بيرون بروم، چند بار پيكره را كشيدم و پاك كردم. از هر كسي كه كنارم رد مي‌شد، درس مي‌گرفتم. آخر سر هم، كارم به قدري چرك و لكه‌لكه شده بود، كه ناچار مقواي ديگري خواستم و از نو كارم را ادامه دادم»

به هر تقدير وزيري در سال ۱۳۲۲ در دانشكده‌ي هنرهاي زيبا دانشگاه تهران پذيرفته مي‌شود.

اين سال‌ها مصادف با اوج فعاليت احزاب كمونيست  از جمله حزب توده در ايران است و حكومت شوروي (سابق) از طريق اين احزاب و عوامل خود فعاليت فرهنگي وسيعي در ايران به راه مي‌اندازد. وفور كتاب‌هاي نقاشي از آثار نقاشان رئاليست روسي در اين سال‌ها گوشه‌اي از آن فعاليت‌ها است و تأثير آن‌ها را به راحتي مي‌توان در تمايل نقاشان جوان و حتي آموزش حاكم بر دانشكده‌ي هنرهاي زيبا به شيوه ي نقاشان روسي شاهد بود. نوع قلم‌زني دانشجويان، انتخاب مضامين اجتماعي و كلاً برخورد شبه امپرسيونيستي حاكم بر آثار، گوشه‌هايي از اين تأثيرات مي تواند باشد.

علي‌محمد حيدريان و خانم امين‌فر اساتيد دانشكده هستند و با هنرمنداني نظير منوچهر شيباني، منصوره حسيني و سودابه گنجي هم‌كلاس مي‌شود. ضمن اين‌كه هنوز كسي از دانشكده فارغ‌التحصيل نشده است و افرادي نظير حميدي، كاظمي، جوادي‌پور، ضياءپوردر دانشكده تحصیل می کنند. بنابراين او با نقاشي از منظر ديگري آشنا مي شود. خيلي زود عالم نقاشي براي او وسيع‌تر مي‌شود، و كتابخانه مكان مهمي مي‌‌شود تا روح وي را تشنه‌تر كند.

«لباس‌هايم مندرس بودند و براي اين‌كه پول كمتري بابت غذا بدهم، بيرون از دانشكده غذا مي‌خوردم. با اين وجود خيلي از اوقات سيار من گرسنه مي‌ماندم براي اين‌كه بتوانم طراحي كنم با هر وسيله‌اي و در اغلب اوقات طراحي مي‌كردم. هم‌كلاس‌هايم به من لقب ماشين طراحي داده بودند. به جاي ذغال طراحي از ذغال معمولي استفاده مي‌كردم. اغلب هم روي تخته‌هاي بزرگي كه دانشجويان سال بالايي بعد از زيرسازي، پروژه‌هاي خود را روي آن‌ها انجام مي‌دادند، طراحي مي‌كردم. بارها و بارها روي هر تخته طراحي مي‌كردم و پاك مي‌كردم. توي دانشكده اغلب كار من همين بود. شب‌ها كه به خوابگاه مي‌رفتم، تا ديروقت يا مشغول ساختن مجسمه بودم و يا ويلون مي‌زدم، اگرچه بعد از مدتي به خاطر فشردگي كارهايي كه داشتم موسيقي را اجباراً كنار گذاشتم. من از استاد علي‌محمد حيدريان دقت در طراحي را فراگرفتم. مهم‌ترين معلم معنوي من مهندس فروغي بود. وي معمار و نقاش بود و در دانشكده تدريس مي‌كرد و در تغيير ذهنيت من بسيار مؤثر بود. ايشان در سفري كه به فرانسه داشتند، تعداد زيادي باسمه‌هاي نقاشي و ليتوگرافي از آثار نقاشان امپرسيونيست و پست امپرسيونيست فرانسوي آوردند و روي ديوارهاي دانشكده نصب كردند. ديدن اين كارها در من تأثير بسياري داشت. از روي كار آن‌ها رنگ و فرم را شناختم. ظرافت رنگ‌شان برايم جذاب بود. تعداد زيادي كپي از روي آن‌ها انجام دادم و سعي كردم تكنيك‌شان را فراگيرم.»

محسن وزيري‌مقدم با همه‌ي فراز و فرودهايي كه در دوره‌ي دانشجويي با آن مواجه مي‌شود. بالاخره در سال ۱۳۲۷ پروژه‌ي ديپلم خود را تحويل مي دهد و با نمره‌ي عالي فارغ‌التحصيل مي‌شود. موضوع كار عملي او «ملاقات شيخ صنعان و دختر ترسا» است.

«بعد از چند روز كار فشرده، بالاخره پروژه‌ي عملي را به پايان رساندم و تحويل دادم. از گرسنگي و خستگي ناي ايستادن نداشتم، به خوابگاه. رفتم، چيزي در بساط براي خوردن نبود. اميدم به دوستي صميمي بود كه در رشته‌ي دندانپزشكي تحصيل مي‌كرد، ولي او هم در اتاقش نبود. روي تخت دراز كشيدم و

 منتظر آمدنش شدم. هر بار كه سرويس خوابگاه، بچه‌ها را مي‌رساند، منتظر بودم تا در اتاق مرا بكوبد، آخر اين عادت هميشگي‌اش بود. ولي شب شد و نيامد. فردا نيز به همين منوال سپري شد تا بالاخره نزديكي‌هاي شب بود كه در اتاق مرا كوبيد. وقتي متوجه گرسنگي‌ام شد بلندم كرد و با خود به اتاقش برد. از قضا او هم نه پولو نه چيزي براي خوردن داشت. ولي فوراً دوتا نان براي من تهيه كرد. براي اين‌كه بتوانم آن‌ها را بخورم، مقداري آب ليمو داشت كه در ظرفي ريخت، مقداري شكر به آن زد و به اين ترتيب شكمم را سير كردم.»(۱)

بعد از پايان درس مدتي را به كار تصويرسازي كتاب مشغول مي‌شود، (تصويرسازي براي داستان‌هاي كودكان اثر صبحي مهتدي)، شش ماه نیز به عنوان دبير هنرستان تجسمي دختران و پسران مشغول خدمت مي‌شود، كه آن كار را نيز ناتمام رها مي‌كند سه يا چهار سالي نيز در بخش امور فرهنگي «سازمان اصل چهار ترومن» به كار طراحي گرافيك مي‌پردازد. (اين سازمان در جهت اجراي برنامه كمك‌هاي اوليه‌ي فني ايالات متحده آمريكا به كشورهاي توسعه نيافته، به تازگي در ايران تأسيس شده بود.)تا حدي نيز زبان انگليسي را فرا مي‌گيرد. بالاخره در مرداد ماه ۱۳۳۴ براي ادامه تحصيل راهي ايتاليا مي‌شود.

در فاصله‌ي سال‌هاي ۱۳۲۷ تا ۱۳۳۴ او به طور پيگيري نقاشي را ادامه داده بود. بيشترين موضوعاتي كه نقاشي كرده بود، منظره و پرتره و به روش‌هاي امپرسيونيستي، پست امپرسيونيستي و كوبيستي بوده است. مجموعه‌اي از اين آثار را ابتدا در سال ۱۳۳۱  در «انجمن فرهنگي ايران و آمريكا» به نمايش مي‌گذارد. «در سال ۱۳۳۳ نيز به اهتمام پرويز ناتل‌خانلري و با حمايت مجله‌ي سخن، آثار وزيري‌ در «انجمن فرهنگي ايران و آلمان» به نمايش گذاشته مي‌شود. نخستين سال‌هاي حضور او در ايتاليا مقارن بود با اوج‌گيري جنبشي جديد در عرصه‌ي هنر انتزاعي كه با عنوان‌هاي كمابيش مترادف چون «تاشيسم» «هنر بي‌فرم» و «هنر ديگر» شناخته مي‌شود. عنصر انتزاع در اين جنبش نه بر اساس فرم حساب شده، بلكه بر بيان ناخودآگاه و فارغ از ارجاع بيروني استوار بود. ميشا تاپيه (2)، منتقد فرانسوي و از مفسران جنبش، استدلال مي‌كرد كه هنر انتزاعي غير هندسي، روشي در كشف و انتقال آگاهي شهودي از ماهيت واقعيت است.(3) استاد او فرانكو جنتليني (4)كه نقاشي طبيعت‌پرداز بود، مي‌باشد.

«در سال اول روزها در دانشكده به طراحي و نقاشي از بدن انسان مشغول بودم و عصرها به كلاس طراحي آزاد مي‌رفتم. به زودي كلاسي يافتم كه در آن به صورت مجاني روش نقاشي ديواري را به شيوه‌ي رنسانس آموزش مي‌دادند. در كنار اين‌ها زبان ايتاليايي هم بايد ياد مي‌گرفتم. زندگي‌ام همه‌اش شده بود كار.يكسره كار مي‌كردم.»

براي ترم دوم، بورس شش ماهه‌اي از طرف انستيتو خاورميانه نصيبش مي‌شود. سال دوم نيز با معرفي دانشكده هنرهاي زيباي رم، به عنوان شاگرد ممتاز، به وزارت فرهنگ و هنر ايران معرفي مي‌شود، و به صورت رسمي بورسيه دولت ايتاليا مي‌شود، كه از اين طريق پول خوبي دريافت، و با خيال آسوده‌تري تجربه‌هاي خود را دنبال مي كند.

از سال دوم تغييراتي در روش كارش به وجود مي‌آورد. بدين طريق كه او با استفاده از سنت‌هاي تصويري ايران در زمان ساسانيان، تيموريان و قاجار، نقاشي‌هاي تازه‌ي خود را مي‌كشيد. او در اين تجربه‌هاي تازه تا حدي متأثر از «ماتيس» است، و از سوي استادش جنتليني بسيار مورد تشويق قرار مي‌گيرد و با حمايت او نمايشگاهي انفرادي در يكي از گالري‌هاي رم برگزار مي‌كند. (۱۳۳۵) در پس اين تجربه او به ساده‌سازي و هندسي كردن نقشمايه‌هاي كهن و با توجه به آثار «پل كلي» مي‌پردازد كه باز هم مورد تشويق قرار مي‌گيرد. با همين آثار نيز در اولين بي‌ينال تهران (۱۳۳۷) شركت مي‌كند. در همين ايام است كه با دختري ايتاليايي آشنا مي‌شود كه اين آشنايي بعد از مدتي به ازدواج آن‌ها منتهي مي‌شود.

«او دختري بسيار با دانش و با فرهنگ بود، و اظهار نظرهايش درباره كارهايم براي من اهميت داشت. هم او بود كه من را با پروفسور توتي شالويا T. Shaloia كه استاد پژوهش هنر در آكادمي رُم بود آشنا كرد. با دعوت او به كارگاهم، نظرش را درباره‌ي كارهايم جويا شدم. او گفت: اين‌ها براي نقاش شدن خوب است، ولي براي هنرمند شدن نه. گفتم: فرق اين دو در چيست؟گفت: هنرمند چيزي را كه موجود نيست خلق مي‌كند. پرسيدم: براي هنرمند شدن چه بايد كنم؟ گفت: ابتدا بايد يك خط قرمز روي همه‌ي آن‌چه تاكنون فراگرفته‌اي بكشي و از صفر شروع كني. او نظرهايي را درباره‌ي روش كار گفت كه بعدها فهميدم مشابه بينش پل‌كلي درباره‌ي نقاشي است. ابتدا درباره‌ي گفته‌هاي او شك كردم. گفتم شايد از كار من خوشش نيامده و اين حرف‌ها را زده. يك هفته تب كردم. آخر اين همه سال من چه مي‌كردم. چگونه حاصل پانزده سال كار پيگير را يك‌دفعه كنار بگذارم. دوستم به من خيلي دلداري داد. عاقبت تصميم گرفتم كه در كنار كلاس‌هاي دانشكده، شب‌ها نيز به كلاس اين استاد بروم. او خيلي دقيق و به خوبي تاريخ نقاشي را از گذشته تا دوران معاصر توضيح مي‌داد و در طول زمان ما را با تكنيك‌هاي مختلف آشنا مي‌كرد. در هر جلسه او از ما مي‌خواست بدون استفاده از عناصر طبيعت، تمرين كنيم. با بافت‌ها، رنگ‌ها، خط‌ها، حركت‌ها، با انرژي دروني آن‌ها و با ذهنيت خودمان، با خاطراتي كه از گذشته و از طبيعت و تجربه‌هاي روزمره خود داشتيم. و اين مستلزم كار فوق‌العاده‌اي بود. از اين به بعد هرگونه تمرين تصويري را كنار گذاشتم و يك سره آبستره كار مي‌كردم. در كنار اين تجربه‌ها از موزه‌ها و آثار نقاشان معاصر ديدن مي‌كردم. كتاب‌هاي فراواني در اين مورد مطالعه كردم. زبان ايتاليايي من رفته‌رفته خوب مي‌شد. از خلال همين جستجوهايي كه مي‌كردم، و توضيحات و نظراتي كه استادم بر روي كارها مي‌داد، نكات تازه‌اي را كشف و درك مي‌كردم.مي‌دانيد كه هنر ياددادني نيست. بلكه نوعي كشف و درك است. همه چيز در طبيعت هست. منتها بايد بتوان آن‌ها را از دل آن بيرون كشيد.»

وزيري به‌تدريج در سال ۱۳۳۷ به نوعي نقاشي آبستره‌ي تك‌فام با استفاده از ريتم خطوط و با حركات سريع دست مي‌پردازد كه تداعي‌گر فضاي كيهاني بود. با يكي از همين آثار در مسابقه‌ي بين‌المللي نقاشي شهر راونا شركت مي‌كند و موفق به كسب ديپلم افتخار و جايزه‌ي نخست‌وزير ايتاليا مي‌شود.

 

سال ۱۳۳۸ درسش را در آكادمي رم به پايان مي‌رساند. پايان‌نامه‌ي او درباره موندريان و تأثير او در هنر قرن بيستم و چگونگي روش كار او از طبيعت‌گرايي تا آبستره است.

" در اين سال اتفاق تازه‌اي در كار من روي داد. به اتفاق چند تن از دوستانم برايتفريح و شنا به كنار درياچه آلبانو كه ساحل آن پوشيده از ماسه‌هاي سياه است، رفته بوديم. من براي اين‌كه دوستانم را بخندانم، تنم رابا استفاده اين شن‌ها سياه كرده بودم. از يك‌دفعه متوجه نكته‌اي شدم. به شيارهايي

كه توسط انگشتانم روي ماسه‌ها و روي تنم كشيده بودم توجه كردم تضاد رنگي خطوط ماسه‌هاي سياه و پوست روشن بدن، ايده‌هاي تازه‌اي در من بيدار كرد

. در آن‌ها مي‌شد حركت، ريتم و فضا را يافتهمان‌جا روي ماسه‌هاي كنار دريا، با انگشتانم شروع به كشيدن خطوط كردم. اين خطوطمرا متوجه بازي‌هاي دوران كودكيم كرد. باز ذهنم به زمان‌هاي دورتري رفت. به رابطه‌اي كه انسان هميشه با خاك داشته و به جوهر انسان كه از خاك بوده است.

از آن ماسه‌ها را پر كرده به خانه بردم. آن‌ها را كف اتاق ريختم و با حركت انگشتانم شروع كيسه‌اي

به بازي روي آن‌ها كردم.  تکرار خطوط، ريتم، بافت، فضا و كنتراستي كه بازمينه‌ي روشن پديد مي‌آمد، برايم بسيار مجذوب‌كننده بود. از

طرفي كار با انگشت وماسه نيز نوعي گريز از مواد و مصالح رايج در نقاشي بود. ولي مشكل، امكان تثبيت  

ماسه‌ها بر روي بوم بود. مدت‌ها تلاش كردم تا بالاخره اسلوب كار را يافتم بدينترتيب تعداد زيادي كار با اين

روش انجام دادم. از پروفسور توتي شالويا دعوت كردمكارهاي مرا ببيند. بعد از ديدن كارها به من گفت: تو

كاري كردي كه كسي تا به حالانجام نداده و اين تو را در مقام يك هنرمند قرار مي دهد. او مرا پيش پروفسور جوليوكارلو‌آرگانكه هنرشناس برجسته‌اي بود فرستاد. ايشان هم كارهاي مرا تأييدكردند و به من پيشنهاد دادند تا از آن‌ها نمايشگاهي بگذارم و او هم درباره آن‌هانقد بنويسد. در همين رابطه با پروفسوري ژاپني نابویو. آ.ب. آشنا شدم.

او هم از كارهاي من بسياز خوشش آمد و من را به يك گالري‌دار آمريكايي معرفي كرد. با اين گالري‌دار قرارداد نوشتم كه هر ماه در ازاي تحويل سه اثر، مبلغ صدهزار لير به من بدهد. اگرچه اين پول چنداني نبود ولي با آن مي‌توانستم به خوبي وسايل لازم را براي ادامه‌ي كار تهيه كنم.»

نقاشي‌هاي شني او تا سال ۱۳۴۲ يعني زمان برگشتنش به ايران ادامه پيدا مي‌كند. در مسابقه نقاشي از سوي جهانگردي ايتاليا مدال نقره مي‌گيرد و با حضور در دومين بي‌ينال تهران، جايزه بزرگ سلطنتي را نصيب خود مي‌كند. آثار شركت داده شده او در بي‌ينال تهران در سي‌امين بي‌ينال جهاني ونيز نمايش داده مي‌شود. نمايشگاه هاي انفرادي او در ايتاليا بازتاب خوبي در نشريات پيدا مي‌كند و بسيار مورد توجه قرار مي‌گيرند.

سرانجام محسن وزيري‌ بعد از نُه سال اقامت در ايتاليا به رغم اين‌كه موقعيت مناسبي در آن‌جا پيدا كرده بود به اتفاق همسرش به ايران بازمي‌گردد. اما حضور همسرش در ايران چندان نپاييد و زود به ایتالیا بازگشت.

 «غم غربت، دل‌تنگي و بيماري مادرم از يك طرف و ميل به ايجاد حركت و تحول در نقاشي ايران مرا به اين خاك كشاند. هدفي كه آن‌طور كه مي‌خواستم اصلاً محقق نشد.»

چند ماهي بعد از بازگشت، از سوي وزارت فرهنگ و هنر براي تدريس در هنرستان پسران دعوت مي‌شود. در اين سال‌ها رياست هنرستان به عهده‌ي حسين كاظمي است. دو سال را با هنرستان همكاري مي‌كند و تجربه‌هاي تازه خود را به هنرجويانش انتقال مي‌دهد. نمايشگاهي از آثار آن‌ها را در تالار قندريز (ايران) ترتيب مي‌دهد كه بسيار مورد استقبال قرار مي‌گيرد. در سال ۱۳۴۴ با همكاري گالري صبا يك نمايش خياباني از آثار كليه‌ي نقاشان با سبك‌ها و روش‌هاي مختلف در تهران و در حاشيه‌ي پارك دانشجو برپا مي‌كند كه رويدادي بي‌سابقه در آن سال‌ها بود.(5)

سال ۱۳۴۵ از سوي دانشكده هنرهاي تزييني دعوت به همكاري مي‌شود كه اين همكاري تا سال ۱۳۵۲ ادامه مي‌يابد.

«وقتيبه ايران بازگشتم ديدم آموزش هنر با گذشته، كه من هم گرفتارش بودم، فرقي نكرده  

كماكان همان بازسازي ظواهر طبيعت ادامه دارد. چيزي در حد تقليد و بازسازي طبيعت

منتها با قلمي آزاد و رنگ‌هاي تفكيك شده و نسبتاً درخشان. دلخوشكنك مي ساختند. فاقد

ايده بود. من كه رفتم هنرستان پسران، بلافاصله تغيير و تحول را از همان‌جا شروع

كردم. يادم هست اولين نمايشگاه همين شاگردان در گالري قندريز موجب تقدير و تعجببسياري بود.

بعد از آن مرا براي تدريس در دانشكده هنرهاي زيبا و در كنار آقاي جوادي‌پور دعوت كردند. ايشان با كمال صداقت و شهامت آن چيزي را كه علاقه و اعتقاد داشتند آموزش مي‌دادند. ولي عقيده و افكار من با اين مسائل به كلي فرق مي‌كرد. همان‌جا گفتم كه هر كسي مي‌خواهد با آزادي بيشتري كارهاي تازه‌اي بكند بيايد طرف من. جعفري، نامي، باغداساريان، اصغر محمدي، قباد شيوا و چند نفر ديگر اولين سنگ‌هاي پياده كردن انديشه من را بنا نهادند. با آن‌ها شروع به حرف زدن كردم. به آن‌ها نمي‌گفتم چگونه بايد نقاشي كنيد، بلكه مي‌گفتم چگونه بايد ديد، انديشيد، تحليل كرد و چطور در مقابل طبيعت و از دل آن‌ راه‌هاي خلاقيت  را كشف كرد. شروع كردم به ارايه يك سري از تمرين‌هايي كه آن‌ها را رفته‌رفته از ظواهر طبيعت جدا مي‌كرد و به تجريد خاص خود از آن مي‌رسانيد... پشت آتليه‌ي من در دانشكده، انباري بود پر از سنگ، آهن، ميله، چوب و هزار جور آشغال ديگر. شاگردان را به آن‌جا بردم و براي‌شان توضيح دادم كه چگونه مي‌توان از اين عناصر استفاده كرد و با همان‌ها شروع كرديم به كار كردن. كلاس من فقط آموزش نقاشي با رنگ روغن نبود، جوشكاري بود، از ميخ و چكش استفاده مي‌شد، قير مي‌آوردند، اشياء يافت شده مي‌آوردند و اين‌ها را با هم تركيب مي‌كردند و پديده‌هاي تازه‌اي مي‌ساختند. اين به آن‌ها كمك مي‌كرد تا انديشه‌هاي خود را آزاد كنند و بفهمند چگونه مي‌توان فقط از عناصر بنيادي براي بيان خلاقانه استفاده كرد. يعني بفهمند كه حتي اگر يك ترك هم در ديوار وجود دارد، اگر حفره‌اي در جايي ديدند، جريان مقدار آبي روي زمين، حركت ابري در آسمان و... همه و همه مي‌توانند تصاويري براي تحرك ذهن و خلاقيت آن‌ها باشند. با اين همه طراحي كردن را مبنا و پايه‌ي خود در آموزش قرار داده بودم.

بعد از هشت سالي تدريس در دانشكده هنرهاي تزييني به بهانه‌ي اين‌كه در دانشكده هنرهاي زيبا هم درس مي‌دهم و از دوجا نمي‌توانم حقوق بگيرم مرا كنار گذاشتند. سه سال بعد براي برپايي نمايشگاهي از كارهاي جديدم «هراس و پرواز» به ايتاليا رفتم. اين نمايشگاه توسط پروفسور آرگان كه مقام شهرداري رم را عهده‌دار بود افتتاح شد، كه ارزش خاصي براي من داشت، و بازتاب زيادي نيز در نشريات ايتاليايي د اشت. از جمله نقدهايي كه از اين نمايشگاه شد، نقد آلبرتو موراويا A. Moravia نويسنده‌ي نامدار ايتاليايي بود. بعد از نمايشگاه با شور و شوق بسيار به تهران برگشتم، ولي در اولين روز ورودم به دانشكده هنرهاي زيبا، به دليل تأخير حضور در كلاس‌ها، از تمام حقوق و مزاياي دانشگاهي محرومم كردند. هيچي به من ندادند. با دست خالي آمدم بيرون و به پاداش اين اتفاق و براي ادامه‌ي خدمت شروع كردم به نوشتن كتاب شيوه طراحي. فكر نوشتن اين كتاب مدت‌ها ذهن مرا مشغول كرده بود. در واقع هنگام بازديد از موزه‌ي «تيت گالري» (T.A.T) لندن به ذهنم رسيد و وقتي نوشتن آن را شروع كردم، فكر نمي‌كردم كه اين‌قدر مورد استقبال قرار گيرد و به چاپ دهم برسد.»

پس از بازگشت از ایتالیا(1342) سه سالی از فعالیت های هنری اش بازماند.و پس از این توقف با تاثیرپذیری از آثار دیدمانی/حرکتی به ویژه آثار کنسترکتیویسم ها به خلق مجموعه ای از نقش برجسته های مقوایی، پلاستیکی و فلزی پرداخت که سال 1346 در گالری سیحون آنها را به نمایش گذاشت.

در سال ۱۳۴۷ بورس اقامت يك ساله‌أي در فرانسه از طرف وزارت فرهنگ و هنر دريافت كرد. پس از بازگشت از فرانسه تحولي تازه در كار هنري وزيري پديد مي‌آيد. خود او در اين‌باره نوشته است:

 «از سال ۱۳۴۸ با بهره‌گيري از نقش‌برجسته‌هاي فلزي اقدام به ساختن مجسمه‌هاي چوبي كردم. نوارهاي فلزي را رها كردم و برش‌هاي چوبي بين آن‌ها را مبناي كار قرار دادم. در آغاز، برش‌هاي چوب با زواياي نود درجه، كنار هم چسبانده شدند. گاه چوب خالص، گاه رنگي با قوس‌ها و حفره‌ها. تحول منطقي اين مجسمه‌هاي بي‌حركت، مرا به ساختن مجسمه‌هاي مفصلي هدايت كرد. در اواخر سال ۱۳۴۸، به جاي آن‌كه برش‌هاي چوب را به هم بچسبانم، با پيچ و مهره به يكديگر متصل كردم و مثل مفاصل بدن انسان امكان بازو بسته شدن به آن‌ها دادم."

در سال ۱۳۵۱ وزيري با يكي از شاگردان خود ازدواج مي‌كند كه خيلي زود اين پيوند گسسته مي‌شود. از سال ۱۳۵۴  در آثار جديد او نوعي بازگشت به سطح را مشاهده مي‌كنيم. اين بار او چوب‌هاي برش خورده را با خطوط موازي و رنگ‌هاي زنده رنگ‌آميزي مي‌كند و با پيچ و مهره، مفصل‌وار روي سطح بوم قرار مي‌دهد. به اين ترتيب فضاي پويايي ايجاد مي‌كند كه بيننده نيز مي‌تواند در تغيير و تحول اين پويايي مشاركت داشته باشد. اين مجموعه مقدمه‌اي براي آثار بعدي او با عنوان «هراس و پرواز» مي‌شود. (۱۳۵۵) در برخي از نقش‌برجسته‌ها و نقاشي‌ها، شكل نرم و لطيف پرنده‌اي گريزان در برابر فرم‌هاي مضرس و مهاجم ظاهر شده است. اين سلسله آثار يكي از اوج‌هاي هنر وزيري را مي‌نمايانند،... و به اين ترتيب آثار جديد وزيري مورد توجه هنرشناسان ايتاليايي قرار گرفت.(6)

محسن وزيري‌مقدم تا سال ۱۳۵۷ به شكل بسيار فعالي كار مي‌كند و نمايشگاه‌هاي متعدد انفرادي و گروهي مي‌گذارد و به خصوص نمايشگاه‌هاي انفرادي او بسيار مورد توجه قرار مي‌گيرد. همچنين بايد به نمايشگاه گروهي در «موزه هنرهاي معاصر تهران» كه به مناسبت گشايش آن برگزار شده بود اشاره كرد. پي‌ير رستاني P.Restany منتقد برجسته‌ي فرانسوي از جمله دعوت‌شدگان است. او يك روز خود را با وزيري مي‌گذارند و قبل از رفتن در نامه‌اي نظرش را درباره كارهاي او بيان مي‌كند. وي در قسمتي از اين نامه با اشاره به مجسمه‌هاي مفصلي او مي‌گويد: «... اين موجودات بسيار قوي‌اند و سرشار از نيروي اضطراب‌انگيز. انزواي اخلاقي انساني را نشان مي‌دهند كه تنها براي هنرش زندگي مي‌كند و روابط اجتماعي‌اش را عمداً به حداقل رسانده است. گويي وزيري به‌سان جانوراني كه هنگام دردكشيدن تنهايي اختيار مي‌كنند، به خلوت خود پناه برده و از ديگران روي گردانده است تا دغدغه بيان ناتواني آدمي در برابر بي‌عدالتي شديد و بي‌رحمانه‌ي دنيا را به هنرش واگذارد. وزيري آرامش و هماهنگي را در موسيقي گوستاو مالر، و بويژه در خلوتش با طبيعت كشورش، با خاكش و در اختلاف خشكي و سبزي‌اش بازمي‌يابد.(7)

در سال ۱۳۵۷ مجدداً ازدواج مي‌كند. حاصل اين ازدواج دو پسر است. در سال ۱۳۶۰ توسط انتشارات سروش كتاب «شيوه طراحي» او به چاپ مي‌رسد. در سال‌هاي ابتداي بعد از انقلاب او بين ايران و ايتاليا در رفت و آمد است و فعاليت هنري‌اش را در هر دو جا ادامه مي دهد. در سال ۱۳۶۴ مركز فرهنگي ايتاليا نمايشگاهي از دوره‌هاي كاري او را برپا كرد.

مدتي بعد از اين نمايشگاه، وزيري براي معالجه‌ي پسر سه ساله خود كه بيماري آسم داشت به اتفاق خانوده راهي ايتاليا مي‌شود. در مدت دوري او از ايران، شهرداري تهران زيرزمين و طبقه آخر ساختمان او را به علت تخلف تخريب مي‌كند.

 «در ايتاليا وقتي پاي تلفن اين خبر را شنيدم به زمين افتادم. محصول چندين سال كار كردن و تدريس در دانشگاه را كه با آن سرپناهي براي خود ساخته بودم از من گرفتند. بعد از آن ناچار در اروپا ماندم. من دوست نداشتم آن‌جا زندگي كنم. مي‌خواستم كه بچه‌هايم در ايران و با فرهنگ ايران بزرگ شوند. آن‌جا هم راحت زندگي نكردم. خيلي سختي و گرسنگی کشیدم. بچه‌هايم را با زجر بزرگ كردم. مدتي در وزارت دادگستري ايتاليا كار مترجمي متهمان ايراني را عهده‌دار بودم. در سفارت آمريكا براي ايرانيان مسافر يا مهاجر به عنوان مترجم كار مي‌كردم. چهار يا پنج سالي نيز در سفارت ايران، اخبار مربوط به ايران را از روزنامه‌هاي ايتاليايي جمع‌آوري و ترجمه مي‌كردم. قالي‌هايم، عتيقه‌هايي كه جمع‌آوري كرده بودم، به علاوه آپارتماني كه در ايران داشتم، و با چه مكافاتي از دست مستأجر بيرون آوردم، را فروختم تا بتوانم سرپناهي در ايتاليا براي خودم فراهم كنم. حالا هم در اداره تأمين اجتماعي دولت ايتاليا به علت اين‌كه بيست سالي آن‌جا زندگي مي‌كنم و چون سن من از هشتاد سالگي گذشته، ماهيانه ۵۰۰ يورو به من مي‌دهد. ضمن اين‌كه بيمه هم هستم. ولي دولت ايران اصلاً حالي از من نمي‌پرسد. در سال ۱۳۷۲ بعد از نمايشگاهي كه در نگارخانه‌ي برگ داشتم با شهرداري تهران موافقت كردم كه در ازاي اهداي آثارم به شهرداري، آن‌ها موزه‌اي براي آثارم درست كنند. ولي نه تنها اين اتفاق نيفتاد، بلكه تعدادي از آثارم به علت جابجايي آسيب ديد و برخي نيز براي مدتي گم شدند. من از اين اتفاق داشتم دق مي‌كردم. همين هم سبب شد كه فشار خون من بالا رود و من متوجه نبودم. دائماً در حال تنش و استرس بودم. وقتي به رُم رفتم بينايي يكي از چشم‌هايم دچار مشكل شده بود. به دكتر رفتم. دكتر بعد از معاينه‌ي چشم من گفت: خدا را شكر كن كه فشار خون مغزت را فلج نكرده. زده به چشمت. چشم راست من نابينا شد. بعد از يك سال ديگر هم چشم چپ من دچار مشكل شد. شكل اشياء را به صورت اغراق‌شده‌اي مي‌ديدم و غشايي خاكستري ميان من واشياقرار گرفته بود. چندين بار عمل كردند تا مقداري بهبود يافت. دو سال تمام مي‌ترسيدم به سراغ نقاشي بروم. مثل ديوانه‌ها در اتاق و در سالن كوچك خانه‌ام قدم مي‌زدم. تنها خوراك و دلخوشي من شنيدن موسيقي كلاسيك بود. تا بالاخره عيد سال گذشته (۱۳۸۴) مدتي در خانه تنها بودم. يك روز مشغول شنيدن آهنگي كه خيلي مورد علاقه‌ام هست بودم. يك دفعه هيجان عجيبي وجودم را فرا گرفت.مثل آتشفشاني آماده‌ي انفجار شده بودم. به خودم هي زدم كه اين يعني چه؟ وسايل نقاشي را آوردم و گذاشتم روي ميز و شروع كردم. مثل اين‌كه كسي دست من را به حركت درمي‌آورد. تا غروب پنج تا كار كردم شب كه پسرهايم آمدند به آن‌ها نشان دادم. اولين چيزي كه پرسيدند اين بود كه اين‌ها كار كيست.گفتم: كار من. گفتند چطور با چشم‌هايي كه نمي‌بيني اين كارها را كرده‌اي؟ گفتم: با تصوري كه از اطراف دارم. اين ذهن من است كه كار مي‌كند نه چشم من. آن‌چه در مخزن فكر من هست نمود مي‌يابد و من آن‌ها را كنترل مي‌كنم. بيشتر اتفاق است ولي سعي مي‌كنم اين اتفاق‌ها را كنترل كنم.

در عرض پنج ماه نزديك به صد اثر به وجود آوردم كه مورد تأييد دوستان هنرشناسم قرار گرفته‌اند.»

 

محسن وزيري موضوع «هراس و پرواز» را تقريباً تا حدود سال ۱۳۶۵ ادامه مي‌دهد. بعد از اين نيز با اقامت در ايتاليا كارهاي انتزاعي خود را دنبال مي‌كند. اما در ابعادي بسيار كوچكتر از گذشته و با مواد و مصالحي سبك‌تر و دم‌دست‌تري چون آبرنگ، اكرليك و بعد از مدتي نيز تكه‌هاي چسباندني مثل كاغذ و مقواهاي رنگي.

از اوايل سال‌هاي هفتاد، عنصر خط فارسي را با رفتاري آزاد به نقاشي‌هاي خود اضافه مي‌كند. «مي‌خواستم جوهر خط را بدون اشاره به آن‌چه خطاطان و يا نقاشان ملهم از خط دنبال مي‌كنند، مطرح كنم و تصور مي‌كنم در اين مسئله موفق شده‌ام.»

او در سال ۱۳۷۸ ترجمه‌ي كتاب «انديشه و كارپل‌كلي» و در سال بعد جلد دوم «شيوه طراحي» را توسط انتشارات سروش به چاپ مي‌رساند.

 «اولين برخورد من با طبيعت در كنكور سال ۱۳۲۲ اتفاق افتاد. يعني نوزده سالگي. ببين چقدر عمر از دست داده‌ام. بعد هم كه به دانشكده آمدم تا سال ۱۳۳۴ كه از ايران رفتم، در اين فاصله نيز صدها

چهره و منظره به شيوه‌هاي رئاليستي، امپرسيونيستي و پست امپرسيونيستي طراحي و نقاشي كردم، كه اين ده دوازده سال مي‌توانست خيلي بهتر از اين باشد. در حالي كه در اروپا همان سه سال اول سبب شد كه آن كارهاي شني را انجام دهم و كارهاي قبل از آن كه ارزش‌هاي تجسمي خاص خود را داشت. ولي همين‌كه پايم را در ايران گذاشتم و آمدم سراغ آموزش، باز در نقاشي‌هاي من فاصله افتاد. اين‌جا آن فضا و تشويق لازم وجود نداشت. آن‌جا من تشويق مي‌شدم. مرتباً براي شركت در بزرگترين نمايشگاه‌هاي نقاشي دعوت مي‌شدم و جوايز مفصلي به من مي‌دادند. برايم افراد مهمي نقد مي‌نوشتند.بعد از بيست سال كه به اروپا برگشتم (۱۹۸۶) ديدم تمام آن كساني كه مي‌شناختم ديگر وجود ندارند. فضا كاملاً عوض شده بود. در تنهايي خودم شروع به كار كردم، كه ثمره‌ي آن نمايشگاه‌هاي مختلف بود و سرانجام هم به عنوان كسي كه درست كار كرده، جايزه‌ي مهم «شخصيت اروپايي» را به من دادند. اگر اين فاصله‌ها نبود ببين چه‌ها مي‌شد كرد. هميشه اين فضاي هنري است كه آدم را بالا مي‌برد. فضاي هنري و راهنمايي‌هاي درست.»

----------------------------------------------------------------------------

پي‌نوشت:

۱_ گفتگوي خانم نيك‌نفس با وزیری مقدم ؛ «سازمان اسناد ملي و كتابخانه ملي ايران»

2- M. Tapie

3- رويين پاكباز، پيشگامان هنر نوگراي ايران، محسن وزيري مقدم، موزه هنرهاي معاصر تهران، صفحه ۳۸، ۱۳۸۳

F. Gentilini4- 

5- پيشين، صفحه ۴۸

6- پيشين، صفحه ۴۸ و 51

7- پيشين صفحه ۲۴

--------------------------------------------------------------------------

با دخل وتصرف برگرفته از " موریزی نژاد، حسن؛ محسن وزیری مقدم؛ دو هفته نامه تندیس ؛ 22فروردین ماه 1385؛ شماره 71."

 

         ماسه های سیاه

 

      نقاشی بر روی ورق آلومینیوم

 

     برش های چوبی/مجسمه چوبی

 

       فرم مجسمه های چوبی بر روی بوم نقاشی

 

نقاشان معاصر ایران- احمد اسفندیاری

                                                               احمد اسفندیاری 

 

                                                              

 

متولد ۱۳۰۱- تهران

ليسانس نقاشي از دانشكده هنرهاي زيبا دانشگاه تهران

دبير هنرستان‌ها و دبيرستان‌‌هاي تهران و بازنشسته آموزش و پرورش

تعداد كثيري نمايشگاه‌‌هاي انفرادي و گروهي در داخل و خارج از كشور

اسفندياري از معدود هنرمندان ايراني است كه نامش در فرهنگ لاروس آمده است



پدر و مادر احمد اسفندياري؛  كرماني بودند، اما خودش در تهران متولد شد. اجدادش در اصل مازندراني بودند كه يكي از آن‌ها در زمان ناصرالدين شاه به كرمان تبعيد مي‌شود؛ بعد از مدتي بخشيده  و به فرمانداري كرمان گمارده مي‌شود.

پدر اسفندياري بنا به اقتضاي شغلي، در شهرهاي كرمان، كاشان، تهران خدمت مي‌كرد.

اسفندياري دوران دبيرستان را در مدرسه نمونه ۱۵ بهمن و دبيرستان را در مدرسه تجارت تا مقطع سوم دبيرستان گذرانده است.بيش از همه، دو نفر بر علاقه‌ هنري او تأثير داشته‌اند: يكي مادر و دیگری عمويش. مادرش علاقه‌مند به موسيقي بود. ويلون مي‌زد و شاگرد استاد صبا بود.

«عمو و پدربزگم، همه با شاعران و هنرمندان زيادي دوست بودند. به‌خصوص عمويم با شهريار خيلي دوست بود. بارها شده بود كه وقتي به خانه‌اش مي‌رفتم، شهريار را پيش او مي‌ديدم. باستاني پاريزي و علي‌اكبر صنعتي نيز از دوستان او بودند»

پدرش  خط خوب و صداي خوبي داشت. مذهبی و شيفته آل محمد بود و معمولاً هم خودش روضه‌خواني مي‌كرد.

«در زمان بچگي نقاشي را دوست داشتم. تا آن‌جا كه يادم هستچيزهايي را خيالي مي‌كشيد

يك وقت‌هايي هم در كلاس وقتي كه دبير درس مي‌داد نقاشي مي‌كشيدم. خيلي ذوق داشتم. در دبستان همه مرا مي‌شناختند و مي‌دانستند كه نقاش هستم. يادم است وقتي را كه دكتر «شاخْت» آمده بود به ايران و از كار بچه‌هاي ايراني مي‌خواست براي نمايش به آلمان ببرد. مدير مرا معرفي كرد. براي اين منظور كتابي را كه عكس‌هاي زيادي داشت به من داد و از من خواست تا هرچي سريع‌تر چند تايي را كپي كنم. بعدها فهميدم كه دكتر شاخْت نقاشي‌هاي كودكانه‌ي بچه‌ها رامي‌خواست ولي مديرمان متوجه اين نكته نبود.»

اسنفدياري از همان آغاز، خودانگيخته و بي‌هيچ معلمي نقاشي را دنبال كرد. پدر که اشتیاق او را می بیند  احمد را به پیش یکی از شاگردان کمال المک می برد.«تا آن موقع نمي‌دانستم كه روي سه‌پايه نقاشي مي‌كنند و نقاشي هم كاغذ خاصي دارد. اين آقا وقتي كار تمام شده من را ديد، با تعجب گفت: اين پس اصلاٌ استاد نمي‌خواهد. مرا براي ثبت‌نام به دانشكده هنرهاي زيبا برد. دومين سالي بود كه اين دانشكده تأسيس شده بود و دانشجو مي‌پذيرفت. شرط پذيرش داشتن مدرك سيكل (سوم دبيرستان) بود و قبولي در امتحان عملي طراحي. موضوع امتحان آن سال، طراحي از پيكره گچي گلادياتوري بود

كه بايد به اندازه طبيعي مي‌كشيدمتا آن موقع، با ذغال كار نكرده بودم. با مداد شروع كردم به ساختن گلادياتوري به آن بزرگي. در آخر كار، من دوم شدم. «ويشكايي» اول و «يكتايي» هم سوم شدند. پيش از من حميدي، ضيا‌پور، شكوه رياضي، خانم عنقا و كاظمي بودند. در دور دوم، من، عبدالله عامري و جوادي‌‌پور با هم لیسانس گرفتيم. در دوره بعد بريراني، سپهري، و شيباني با هم بودند. » (۱) 

با آن‌كه اساتيدي كه دراين دانشگاه تدريس مي‌كردند، اغلب از شاگردان كمال‌الملك بودند، اما او از استادان فرانسوي تأثير مي‌پذيرفت

وقتي دانشجويان در سال ۱۳۲۵ در «نمايشگاه هنرهاي زيباي ايران» كه نخستين نمايشگاه بزرگ هنرمندان هنرهاي تجسمي معاصر ايران بود، شركت كردند، نقاشي‌هاي آن‌‌ها نه تنها در روشنفكران و تحصيل كرده‌ها‌، تعجبي برنينگيخت، بلكه گويي، سالياني است كه منتظر چنين رويدادي بوده و گله‌مند بودند كه چرا اين قدر دير چنين اتفاقي رخ داده است. بزرگ علوي در يادداشتي پيرامون همين نمايشگاه مي‌نويسد: «بايد تذكر داد كه به‌كار بردن اصطلاح مدرن درباره نقاشي ايران، به هيچ‌وجه با آن‌چه امروز در اروپاي مدرن ناميده مي‌شود، مانند كارهاي پيكاسو، يكي از افراطي‌ترين نقاشان اروپا، و ماتيس كه با قواعد كلاسيك هنر - به‌‌كلي قطع رابطه كرده‌اند، تطبيق نمي‌ياد، تازه آن چه ما امروزه نقاشي مدرن مي‌ناميم، همان چيزي است كه در ۷۰_۶۰ سال پيش در اروپا به اسم امپرسيونيسم متداول بوده است.»(۳)

با آن كه احمد اسنفدياري رفته رفته به شكل نسبتاٌ خوب نقاشي ذهني را انجام مي‌داد، اما بيش‌تر مجذوب نقاشي از طبيعت و به روش امپرسيونيستي و پست امپرسيونيستي - روشي كه در هنركده آموخته بود - شد طبيعت و طبيعت بي‌جان‌هايي از گل و گياه، بيشترين موضوعاتي هستند كه او به آن‌ها مي پرداخت.

«دانشكده كه بودم جنگ بود و من در كالج زندگي مي‌كردم. پدرم اين‌جا نبود. فقط يادم هست كه خيلي شوق داشتم. يعني من شخصاٌ قلم و رنگ را برمي‌داشتم، راه مي‌افتادم توي بيابان‌ها. هر جا كه منظره قشنگي بود. تابستان‌ها كه فرصت بيشتري داشتم، هر روز وسايلم را برمي‌داشتم و در شميران دنبال منظره مي‌گشتم. گاهي نيز اين كار را ذهني انجام مي‌دادم. يعني در ذهنم خلق مي‌كردم و بوجود مي‌آوردم. از توي اين‌ها تكنيك‌ها را به‌دست مي‌‌آوردم. تكنيك كار و طرز تفكر. مي‌ديدم كم‌كم دارم روي چيزجالبي كار مي‌كنم. چيز جالبي كه خودم هم فكر نمي‌كردم. هميشه شوق كار كردن داشتم. ولع داشتم. واقعاً راجع به نقاشي ولع داشتم. اگر چه الان سرخوردگي‌هاي زندگي گاهي كار آدم را بي‌رمق مي‌كند.»(۴)

 احمد اسفندياري بعد از دوران دانشجويي با شيوه‌هايي نظير امپرسيونيسم و پست‌امپرسيونيسم به نقاشي از موضوعاتي مانند طبيعت، طبيعت بي‌جان، چهره و جلوه‌هايي از زندگي مردم مي‌پردازد. استفاده از رنگ‌هاي ناب با غلبه رنگ‌هاي سرد، به‌خصوص انواع آبي‌هايي كه با رنگ‌‌هاي مختصر گرم و خاموشي نظير نارنجي‌ها، زردها و قهوه‌اي‌ها همراه شده و هارموني ملايمي را به‌وجود مي‌‌آورند. همچنين ضربه قلم‌هاي آزاد، حذف جزييات و ساده‌سازي، از خصوصيات كاري اين زمان او مي‌باشد.

در بي‌ينال اول تهران- ۱۳۳۷-، طبيعت بي‌جاني را از او شاهديم، كه در آن اشيا، فرم‌هاي ساده‌اي يافته و با خطوط رنگين دورگير شده‌اند. از اواخر سال‌‌هاي سي لكه رنگ‌ها جاي خود را به تركيبي از خطوط ريتميك، مواج و با لكه رنگ‌هايي نسبتاً تخت مي‌بخشد. حضور اين خطوط فضايي پويا به آثار مي‌بخشند. وي در بي‌ينال‌هاي دوم- ۱۳۳۹- و سوم -۱۳۴۱ - با چنين آثاري شركت مي‌كند. از بي‌ينال چهارم- ۱۳۴۳- شاهد تغيير و جهش در كارهاي وي هستيم. خطوط ريتميك اين‌بار ساختاري هندسه‌گون يافته و با نظم دقيق‌تري كنار يكديگر قرار مي‌گيرند. پرسپكتيو خطي حذف مي‌شود، و اشيا و آدم‌ها به نهايت ساده مي‌شوند، تا به صورت مجموعه‌اي از خطوط و سطوح رنگين، هارموني بديعي را شكل بخشند.

كارهاي سال۱۳۴۵، تداعي‌گر فرش‌ها و كاشي‌كاري‌ها و معرق‌هاي ايراني است. بي آن‌كه به‌طور مستقيم اشاره‌اي به آن‌ها شده باشد. او گاهي سرتاسر بوم خود را با خطوطي مستقيم و مورب به چند بخش تقسيم مي‌كند تا بدين طريق فضايي چندبخشي ايجاد كند. در بي‌ينال پنجم با استفاده از فوتك، رنگ‌هاي تيره‌اي را به صورت خطوط مستقيم، مورب و متقاطعي روي تابلوهاي خود مي‌كشيد. گاهي اين خطوط، جاي همان خطوطي قرار مي‌گرفتند كه در كارهاي قبلي فضاي تابلو را به چند بخش تقسيم مي‌كردند. گاه نيز اين خطوط مانند سايه‌هاي درهمي مي‌شد كه روي تابلو و يا در آن گسترده شده‌اند.

اسفندياري در بخش ديگري از تجربه‌هاي خود به استفاده از شكل‌هاي تصادفي مي‌پردازد كه از گذاشتن مقوا بر رنگ‌هاي ريخته شده روي پالت حاصل مي‌آيد. او بعد از اين عمل شكل‌هاي تصادفي را به نفع ذهنيت خود تغيير مي‌داد. رنگ‌گذاري به صورت پُر حجم و با استفاده از كاردك كه شيوه ديگري است كه وي در اواخر سال‌هاي چهل تجربه مي‌كند. بيشترين موضوعي كه بدين شكل به آن مي‌پردازد، طبيعت بي‌جان و منظره است. با وقوع انقلاب و بعد از آن سال‌هاي جنگ، احمد اسفندياري كمتر به كار مي‌پردازد. از سال‌هاي پاياني جنگ، نقاشي كردن او شتاب مي‌گيرد و تا سال‌هاي اخير نيز ادامه مي‌يابد. در اين سال‌ها بيشتر از او شاهد مروري بر روي شيوه‌هايي هستيم كه سال‌هاي گذشته و به‌خصوص در اواخر سال هاي سي و در سال‌هاي چهل تجربه كرده بود.«من بعد از انقلاب نمي‌دانستم كه وضع نقاشي چه خواهد شد؟ گيج و خسته و دلزده بودم و كارهايي را شروع كردم كه از نوع ديگر بود. مي‌ديدم آن حجم كاري را كه كرده بودم نه مورد توجه خواص و منتقدان قرار گرفته و نه عموم از آن استقبالي كرده‌اند. درست است كه هميشه براي دلم كار كرده‌ام و به بازار بي‌توجه بوده‌ام، اما گاهي ترديد‌‌هاي كشنده‌اي به سراغ‌ آدم مي‌آيند ... با اين همه بايد بگويم كه ذهن من طوري است كه نمي‌تواند آرام بماند، دايماً فعال است. من از يك روش كه خسته مي‌شدم، مي‌رفتم سراغ روش ديگر.»(۵)

چند سالي در وزارت فرهنگ و هنر و در هنرستان‌هاي هنر به تدريس مي‌پردازد و در پانزده سال آخر تدريس، مجدداً به آموزش و پرورش بازمي‌گردد و در دبيرستان‌هاي دخترانه، نقاشي و ادبيات درس مي‌دهد و سرانجام در سال ۱۳۵۴ بازنشسته می شود.

"دوره دبستان يازده سالم كه بود بازار را خيلي دوست داشتم. با مادرم مي‌رفتيم بازار، به در و ديوار نگاه مي‌كردم. خرابه‌هاي ري را زياد دوست داشتم، حس مي‌كردم اهميت دارند. اينها من را به‌كار برمي‌انگيزند. بايد حالتي در من به‌وجود بيايد تا به نقاشي بپردازم. گاهي اين حالت با موزيك كلاسيك در من پديد مي‌آيد، موزيك كلاسيك را خيلي دوست دارم و خوب مي‌فهمم. موزيك ايراني را هم خيلي دوست دارم. به موسيقي كه گوش مي‌دهم براي نقاشي كردن آماده مي‌شوم. مادرم نگذاشت دنبال موسيقي بروم و مغبونم. طبيعت دورنما را دوست دارم گاهي با تجسم طبيعت و به‌نظر آوردن مناظر دلپذير به نقاشي كردن برانگيخته مي‌شوم.تازگي‌ها وضع خاصي برايم پيش آمده تا پلك‌هايم روي هم مي‌افتند يك سوژه كامل با تمام مشخصات رنگي جلو چشمم مي‌آيد. پرتره‌هايي مي‌آيند با تمام جزييات كه همه چيزش واضح و پيش نظرم است، رنگ‌هاي خوابم يادم مي‌ماند. تخيل من، اين‌ها را پيش چشمم مي‌آورد. درباره بعضي فكر مي‌كنم. اتود ذهني مي‌كنم، تابلو را توي ذهنم مي‌سازم. بعد مي‌آورمش روي بوم كه معمولاٌ پنجاه درصد آن‌چه ديده‌ام درنمي‌آيد."(6)

در طي بيش از شصت سال تجربه هنري احمد اسفندياري، و به رغم تنوعي كه در شيوه‌هاي او وجود دارد، چند نكته همه آن‌ها را به هم پيوند مي‌دهد و حاكي از شخصيت واحد آفريننده آن‌ها مي‌باشد:

ـ استفاده از رنگ‌هاي ناب و درخشان و حاكميت رنگ‌هاي سرد و به‌خصوص انواع آبي‌ها

ـ عشق به طبيعت، راستي، مردم و روابط آن‌ها و فضاهاي سنتي و ...

ـ حذف جزييات و ساده‌سازي فرم‌ها به‌شكلي كه گويي آدم‌ها، طبيعت، اشيا و .. تنها با اشاره‌اي نمايش داده شده‌اند.

ـ استفاده از خط براي دورگيري و يا نمايش اشيا

ـ در آثار او هيچ نوع قدرت‌نمايي تكنيكي را نمي‌توان مشاهده كرد. بلكه آن‌چه كاملاٌ به چشم مي‌آيد، تنها خود نقاشي و حديثي زيبا از زندگي است.

 

 

 با مشاهده آثار اسفندياري آنچه بيش از همه جلب توجه مي كند،آرامش دروني نقاش است كه در لا به لاي فرمها و رنگهايي كه القاي فضاي ايراني مي كنند به چشممي آيد.«شناخت عميق احمد اسفندياري از نوروسايه وكاربرد زيبا وبه جاي آن در آثارش وتأثير درست اواز نقاشي و تلفيق آن با تجربه شخصي و انتخابرنگهاي پختهوشفاف بازگشتهاي گاه و  بي گاه او به طبيعت استفاده نور وشخصي از خطوط،وتنوع طلبي از مشخصه هاي آثاراحمد اسفندياري است.»[20-ص8]

 

-----------------------------------------

با دخل و تصرف برگرفته از: "موريزي نژاد، حسن؛دو هفته نامه تندیس، شماره شصت و چهار"

پي‌نوشت

۱- پيشگامان نقاشي معاصر ايران، جواد مجابي، نشر هنر ايران ۱۳۷۶، صفحه ۱۵۸

۲- ر.ك. دايرة‌المعارف هنر، رويين پاكباز، نشر فرهنگ معاصر ۱۳۷۸، صفحه ۲۱۱ و ۲۱۲. همچنين ر. ك. يشگامان نقاشي معاصر ايران، صفحه ۱۱6 تا۱۱۸

۳- فصلنامه هنرهاي تجسمي، شماره ۳ «نمايشگاه‌هاي بزرگ و بي‌ينال‌هاي نقاشي تهران»، مصطفي مهاجر، صفحه ۷۴-۴۲

۴- خانم بهناز عبداللهيان به توصيه آقاي غلامحسين نامي گفتگوي مفصل و خوبي را با آقاي احمد اسنفدياري داشته‌اند كه در جزوه‌اي مكتوب، پيش استاد با وسواس نگه‌داري مي‌شود. در تدوين اين نوشته، از اين جزوه استفاده شده است.

۵-پيشگامان نقاشي معاصر ايران، صفحه ۱6۱

۶- «رنگ ابي را دوست داشتم. به من آرامش مي‌داد. رنگ آسمان وطن است. من از رنگ جواهرات لذت مي‌برم. كلكسيون تسبيح دارم كه رنگ‌هايش برايم خاطره‌انگيزند» پيشين، صص161-165