نورتروپ فرای و نقد اسطوره‌ای

نورتروپ فرای و نقد اسطوره‌ای

بهار مختاریان

 

H. Northrop Frye - 1912-1991

چکیده:
پرسش اساسی مطالعات ادبی همواره از افلاطون و ارسطو به این سو تعریف ادبیات بوده است. با این حال پرسش ادبیات چیست، موضوع فلسفی است که پاسخ آن در خود ادبیات نهفته است. از سوی دیگر ارتباط اسطوره و ادبیات همواره از سوی اکثر محققان مطرح شده است و بسیاری ادبیات را زیرگروه اسطوره دانسته اند.

از میان نظریات مختلف محققانی که از هر حوزه ای کوشیده اند این ارتباط را نشان دهند، نورتروپ فرای، منتقد ادبی غرب، رابطۀ اسطوره و ادبیات را در مکتبی نظام مند در نقد ادبی پی ریزی کرد. در این نوشته سعی بر آن است تا ضمن اشاره ای گذرا به نقد نو و جایگاه فرای، تجربۀ این منتقد ادبی را در نشان دادن ارتباط اسطوره و ادبیات، معرفی نماییم. برای معرفی شیوۀ او در تبیین چنین ارتباطی توضیحی اجمالی از روند تجربۀ او و توسل به کتاب مقدس و سپس ترکیب آن تجربه با رویکرد کهن الگوئی که از یک سو از پژوهش های مردم شناسی تطبیقی فریزر و از سوی دیگر از روان شناسی یونگ الهام گرفته، ارائه شود. همچنین به دو مفهوم کلیدی "جایگشت" و "ادغام" در نظریۀ نقد ادبی فرای که در توضیح رویش و رشد ساختارهای ادبی از دل اسطوره مورد استفاده قرار داده است، خواهیم پرداخت.

واژگان کلیدی : اسطوره، ادبیات، نقد ادبی، نورتروپ فرای، جایگشت، ادغام

در اوایل سدۀ بیستم «فرمالیسم روسی» و «نقد نو» بر حوزۀ بررسی و نقد ادبیات تسلط یافتند. هر دو مکتب بر «دقیق ‌خوانی» نوشته و قراردادن آن در موقعیتی برتر از بحثهای کلی، نظیر «قصد نویسنده» یا «واکنش خواننده» تأکید داشتند. گفته ‌اند که اندیشه ‌های ریچاردز (Richards)، منتقد، و ساموئل تیلر کالریج، شاعر و منتقد انگلیسی، بنیاد نظری این مکتب را تشکیل می ‌دهند. با اعتقاد به این‌که هنر برتر از آن است که بیان ‌کنندۀ اندیشه‌ های اجتماعی، دینی، اخلاقی و سیاسی باشد، مهم ‌ترین اصول این مکتب به قرار زیر هستند:
•    استقلال اثر ادبی و کشف ارزش ذاتی آن؛
•    عدم توجه به ارتباط اثر با محیط زندگی و شخصیت هنرمند؛
•    شیوۀ برخورد منتقد با اثر به ‌صورتی عینی است و تنها ساختار و اجزای آن مورد توجۀ او است؛
•    روش منتقد در این شیوه، مطالعۀ دقیق اثر و تحلیل جزئیات و توجه به عوامل تشکیل ‌دهندۀ آن و همچنین تأثیرهایی است که این عوامل متقابلاً بر یکدیگر می گذارند. بدین ‌ترتیب به ساختار زبانی اثر، تناقض ها، استعاره‌ها، نمادها، و تصویرهای خیالی که در آن به کار رفته‌اند، توجه می‌ شود (Abrams, 1988: 223).
از جنگ جهانی دوم به این سو، نقد نو به اتهام ضدتاریخی و ضداجتماعی‌ بودن و بی‌علاقه ‌بودن به مفاهیم انسانی از دیدگاههای بسیاری مورد حمله قرار گرفت. حملۀ تری ایگلتون، منتقد انگلیسی و استاد دانشگاه آکسفورد، از خاستگاه مارکسیسم بود:
«نقد نو ایدئولوژی جماعت روشنفکر ریشه‌ کن شده و در وضعیت تدافعی بود، که آنچه را در واقعیت نتوانستند بیابند در ادبیات بازآفریدند. شعر، دین تازه بود، پناهگاهی نوستالژیک از بیگانگیهای سرمایه ‌داری صنعتی. شعر، خود، در برابر پرسش منطقی، به پیچیدگی ِ خودِ باری ‌تعالی بود: چون شیئی درخودبسته، به ‌طرز مرموزی در هستی یگانۀ خود دست‌ نخورده وجود داشت. شعر قابل بازگویی و بیان‌کردن به زبانی جز زبان خود نبود: هر بخش از آن در وحدت ارگانیک پیچیده‌ ای با بخشهای دیگر چنان ممزوج بود که برهم ‌زدنش نوعی کفر تلقی می ‌شد» (Eaglton, 1994: 47).
پل دمان استقلال اثر ادبی را که باور بنیادین نقد نو است، ناشی از تعصبی ضدتاریخی می  ‌داند که این مکتب نتوانست بر آن فائق آید (De Man, 1993: 20).
انتقاد همگانی دیگر این است که روش نقد نو بر بعضی از انواع نوشته، مانند ادبیات بازنمودی یا واقع‌گرا، قابل انطباق نیست. برخی روش ‌شناسی نقد نو را به انکار نوشته ‌هایی که دارای کیفیت شناختاری و انتقال دانش هستند متهم می ‌کنند. علاوه بر این ایرادها و انتقادها، آنچه درواقع باعث افول نقد نو شد نظام ‌مند‌نبودن آن و در نتیجه احساس جای خالی یک نظریۀ انتقادی نظام ‌مند بود. اگر انتقاد تری ایگلتون به این دلیل بود که نقد نو به ‌جای توجه به زمینه ‌هایی که باعث تولید اثر شده و آن را احاطه کرده ‌اند، تمرکز خود را به «واژه  های روی کاغذ» معطوف می ‌دارد، منتقدی دیگر نظیر روبرت اسکولز (Scholes) استدلال می‌ کند که منتقدان نقد نو برخلاف فرمالیستها نتوانسته ‌اند معیارهایی برای نثر و شعر مشخص کنند و به‌جای آن، به موارد خاص پرداخته ‌اند.
بااین‌همه، نقد نو به‌ هیچ ‌وجه میدان را خالی نکرده است. ازاین‌رو، جاناتان کالر می‌نویسد:
«از جنگ جهانی دوم به این سو، نقد نو به چالش گرفته شده، حتی مورد توهین و ناسزا بوده، اما به‌ ندرت با بی‌اعتنایی روبه‌ رو شده است. اگر نگوییم تردید، ناتوانی مخالفان در نادیده‌ گرفتن میراث نقد نو شاهد جایگاه برجسته‌ای است که این مکتب در دانشگاههای آمریکا اشغال کرده است... . به هر مکتبی که وابسته باشیم، همه از نقد نو پیروی می‌کنیم، زیرا گریز از تصور استقلال اثر ادبی، اهمیت نمایش وحدت اثر و نیاز به «خواندن دقیق» بی‌ کوششی توان‌ فرسا میسر نیست» (Culler, 2001: 3).
اما مشکل نقد نو، که مورد تصدیق تمام منتقدان نام‌ برده، از جمله خود جاناتان کالر نیز هست، اهمیت ‌دادن به تفسیر یک اثر ادبی در برابر تدوین نظریه‌ ای نظام‌ مند است که بتواند انواع آثار ادبی را دربرگیرد.
نیاز به چنین نظریه‌ ای بود که باعث کوششهایی برای بریدن از میراث نقد نو و طراحی نقدی نظام ‌مند شد. هرچند که کالر این کوششها را، درست به‌دلیل مسلط‌ بودن تصور اهمیت تفسیر در نقد ادبی، به‌طور کامل موفقیت ‌آمیز نمی ‌داند: «در هر مورد ناتوانی در جنگیدن با خود اندیشۀ تفسیر، یا بهتر، پافشاری آگاهانه یا ناآگاهانه بر این تصور که یک رویکرد نقادانه باید از طریق دستاوردهای تفسیری ‌اش خود را موجه جلوه دهد، روش تحقیقی نویدبخش را بی ‌خاصیت کرده ‌است» (Ibid: 7).

نورتروپ فرای (Northrop Frye)
در این شرایط بود که نیاز به بازبینی و ارائۀ اصول نویی برای نقد و تفسیر بیش از پیش احساس می ‌شد. یکی از کسانی که به این نیاز پاسخ تأثیرگذاری داد هرمان نورتروپ فرای بود. این منتقد ادبی، استاد دانشگاه و ویراستار در ژوئیۀ سال 1912 به دنیا آمد و در ژانویۀ سال 1991 چشم از جهان فروبست. فرای که از سال 1939 تا پایان عمر استاد انگلیسی کالج ویکتوریا در دانشگاه تورنتو بود، به ‌خاطر نظریه‌ های ادبی ‌اش شهرت جهانی یافت. این نظریه‌ ها در بیش از سی جلد کتاب شکل گرفته ‌اند. فرای بابت این آثار، و به‌خصوص کالبدشناسی نقد (Anathomy of Criticism)، یکی از مهم‌ ترین نظریه‌ پردازان قرن شناخته شد و از دانشگاههای عمدۀ غرب درجه ‌های متعدد افتخاری دریافت کرد، هرچند شهرت جهانی ‌اش را از همان ابتدا با تقارن ترسناک (Fearful Symmetry )(1947) به ‌دست آورد.
تا پیش از انتشار این کتاب، شعر پیشگویانۀ ویلیام بلیک (W. Blake) بد فهمیده شده بود و بعضی آن را پریشان ‌گویی توهم ‌آمیز می ‌دانستند. فرای هنگام نوشتن مقاله ‌ای تحصیلی در مورد شعر «میلتون» (Milton)، از بلیک، متوجه شد که فصل مشترک این دو شاعر استفادۀ هر دو از کتاب مقدس است. پس از مطالعۀ عمیق‌ تر شعر بلیک، در این شعرها نظامی از استعاره پیدا کرد که از بهشت گم‌ شدۀ میلتون و از کتاب مقدس گرفته شده بود (Russel, 1998: 4). فرای نام کتاب، یعنی تقارن ترسناک را از شعر بلیک با عنوان «ببر» (1) گرفته است.
به نظر می ‌رسد که فرای طی دهۀ 1930 با نوشته‌ های فروید و یونگ برخورد کرده ‌است، اما یونگ را، پس از تقارن ترسناک، به صورتی عمیق خوانده و اندیشه‌ های معینی از یونگ و فروید را طی دهه‌ های 1940 و 1950 جذب کرده است. دفتر خاطراتی که فرای در نیمۀ نخست سال 1949 نوشت «پر از اشاره به یونگ است» و یکی از این اشاره‌ ها حاکی از تصمیم او به خواندن کامل یونگ و مطالعۀ دقیق فروید است: «گمان می ‌کنم قلق یونگ دستم آمده است و کار جدی روی فروید را هم ‌اکنون باید آغاز کنم» (Ayre, 1989: 217). آیر می‌گوید که فرای پس از انتشار تقارن ترسناک، به ‌طور جدی به مطالعۀ یونگ، که در سالهای 1947-1948 آغاز کرده بود، بازگشت (Ibid: 425). در میان دلایل این عقب ‌انداختن، ترس از این هم بود که مبادا اندیشۀ یونگی کتابش را تسخیر کند (Ibid).
بینشی که فرای از بررسی شعر بلیک به دست آورد او را در مسیر کار حرفه ‌ای انداخت و به شکل‌ پذیری سهم او در نقد و نظریۀ ادبی کمک کرد. او با الهام از کار خود در بررسی شعر بلیک، ده سال پس از تقارن ترسناک نظریۀ هماهنگ خود را در کالبد شناسی نقد گسترش داد و مفصل ‌بندی کرد. فرای، خود، این کار را کوششی در عرضۀ «دیدگاهی اجمالی از گستره، نظریه، اصول و فنون نقد ادبی»  می ‌دانست (Frye, 1957: 3). فرای در این کتاب، رویکرد کهن‌الگویی را با تفسیر نوع ‌شناسانۀ کتاب مقدس و مفهوم تخیل ادبی در آثار ویلیام بلیک ترکیب کرد و آن را به صورت تجدیدنظر بنیادین در اساس سنتی نظریۀ ادبیات و کار نقد ادبی گسترش داد. باید خاطرنشان کرد که نظریۀ ادبی کهن ا‌الگو از یک سو تحت‌ تأثیر مکتب انسان‌شناسی تطبیقی، بر اساس پژوهشهای فریزر (Frazer) و از سوی دیگر برگرفته از روان‌شناسی یونگ است که اصطلاح کهن‌ الگو را برای ته ‌نشستهای روانی  از تصویرهای ازلی به کار گرفته بود. فرای مطرح می ‌کند که ساختار کل ادبیات، در برابر جهان طبیعی،«عالم ادبی مستقل»ی است که طی اعصار به ‌وسیلۀ تخیل انسانی آفریده شده‌ است تا جهان بیگانه و بی ‌اعتنای طبیعی را در شکلهای مکرر کهن ‌الگویی بگنجاند که در خدمت ارضای اشتیاقها و نیازهای ماندگار انسانی قرار دارند. در این عالم ادبی، چهار میتوی (Mytho) بنیادین (یعنی شکلهایی از طرح، یا اصول ساختاری سازمان ‌دهنده)، متناظر با چهار فصل در چرخۀ جهان طبیعی، چهار نوع اصلی، یعنی کمدی، رمانس، تراژدی و طنز را تشکیل می ‌دهند.
او با پژوهش دربارۀ ویلیام بلیک قانع شد که کتاب مقدس چارچوب اسطورۀ غربی است و مسیحیت تمام سنت کلاسیک را در خود جذب کرده است. به گمان او، این یک واقعیت تاریخی است که ادبیات ما به مستقیم ‌ترین شکلی از اسطورۀ کتاب مقدس سرچشمه گرفته است. فرای با بررسی «اسطوره  های خصوصی» بلیک، فهمید که کتاب مقدس دارای ساختاری اسطوره‌ ای است که زمانش از آفرینش تا مکاشفه و مکانش از بهشت تا دوزخ است و این گیتی چارچوبی از تصویرسازی را برای تمام شاعران اروپایی تا زمان خود  فرای شکل داده ‌است (Brockway, 1993: 105-106).     
    
اسطوره و ادبیات

رابطۀ میان اسطوره و ادبیات شکلهای متغیری به خود گرفته و مشخص ‌ترینش استفاده از اسطوره در آثار ادبی بوده است. ادبیات همواره مشتاقانه از اسطوره‌ ها و شاخصهای آن استفاده کرده‌ است. نورتروپ فرای  در کالبد‌شکافی نقد استدلال می‌ کند که نه یک گونه، بلکه تمام گونه ‌های ادبی از اسطوره سرچشمه می ‌گیرند؛ به‌خصوص اسطورۀ زندگی قهرمان. فرای دورۀ زندگی قهرمان را در ارتباط با چندین دورۀ دیگر می ‌داند: دورۀ سالانۀ فصلها، دورۀ روزانۀ خورشید و دورۀ شبانۀ خواب‌دیدن و بیدارشدن. اصل ارتباط با فصلها از فریزر است. ارتباط با خورشید، با آن‌که هرگز گفته نشده است، شاید از ماکس مولر (Müller) باشد. ارتباط با رؤیا از یونگ است. ارتباط فصلها با قهرمانی، باز هم با آن‌که هرگز گفته نشده است، شاید از رگلن (Reglan) باشد. فرای الگوی قهرمانی خود را با نام «اسطورۀ جست‌ و‌جو» عرضه می ‌کند، اما این الگو تنها چهار مرحلۀ وسیع را شامل می ‌شود: تولد، پیروزی، انزوا و شکست قهرمان (Segal, 2001: 79).  
هر گونۀ عمدۀ ادبی، هم ‌زمان، با یک فصل، با برهه‌ ای از روز، با مرحله‌ ای از آگاهی و بالاتر از همه با مرحله‌ ای از اسطورۀ قهرمانی قابل قیاس است: رمانس، هم ‌زمان، با بهار، طلوع خورشید، هشیاری و تولد قهرمان؛ کمدی با تابستان، میان ‌روز، آگاهی بیدار شونده و پیروزی قهرمان؛ تراژدی با پاییز، غروب خورشید، خیال ‌بافی و انزوای قهرمان؛ هزل با زمستان، شب، خواب و شکست قهرمان. گونه‌ های ادبی نه‌ تنها با اسطورۀ قهرمانی قابل قیاس‌ اند، که از آن سرچشمه گرفته‌ اند. خود اسطوره از آیین سرچشمه گرفته است؛ از روایت اسطوره‌ای‌ـ‌آیینی فریزر که در آن پادشاهان الهی کشته و تعویض می ‌شوند.
فرای، چون بیشتر اسطوره‌ـ‌آیین ‌شناسان، ادبیات را به اسطوره تقلیل نمی ‌دهد؛ برعکس، سرسخت ‌تر از همه، بر خودمختار‌بودن ادبیات اصرار می ‌ورزد. او نیز چون فرگوسن (Fergusson (، از مورای (Murray ) و کورن فورد (Cornford) ایراد می ‌گیرد، نه به‌خاطر توسل آنان به حدس و گمان دربارۀ سرچشمۀ اسطوره‌ای‌ـ‌آیینی تراژدی (مورای) و کمدی (کورن‌فورد) _ مسئله‌ای غیر ادبی _ بلکه به ‌خاطر تفسیرکردن معنای هر دو گونه، به عنوان قانون سناریوی شاه‌کشی فریزر _مسئله ‌ای ادبی.
بااین‌همه فرای به کمک ‌گرفتن از فریزر و یونگ، هردو، نه ‌تنها در آزاد‌کردن معنا، بلکه همچنین خاستگاه ادبیات، ادامه می ‌دهد. ازاین ‌رو، کارهای کلیدی آن دو را، به خودی خود، نقد ادبی می ‌داند و حتی به ‌طور عمده کارهایی از مردم ‌شناسی یا روان ‌شناسی را به این حوزه متعلق می ‌داند:
«جذابیتی که شاخۀ زرین (The Golden Bough) و کتاب یونگ دربارۀ نمادهای غریزۀ جنسی (Symbols of Transformation)  برای منتقدان ادبی دارند ... برپایۀ ... این واقعیت است که این کتابها در درجۀ نخست مطالعاتی در نقد ادبی هستند ... شاخۀ زرین، درواقع، توصیف آنچه مردم در گذشتۀ دور و وحشی انجام می ‌دادند نیست، بلکه دربارۀ تخیل انسان است، هنگامی که تلاش می ‌کند تا بزرگترین اسرار را بیان کند؛ اسرار زندگی، مرگ و پس از مرگ را» (cited in Segal, 2001: 80-82).
به‌گفتۀ هامیلتن، تلاش فرای در سراسر زندگی حرفه ‌ای‌اش این بود که نقد ادبی را به عنوان «حوزۀ منسجمی از پژوهش که تخیل را به همان گونه نظام ‌مند و کارآمد تربیت کند که علوم، عقل را تربیت می‌‌ کند» (Hamilton, 1990: 34) معرفی‌ کند. مهم ‌ترین ضرورت این انسجام این است که نقد ادبی رشته‌ ای است برای خود و مستقل از ادبیات.

جایگشت و ادغام
 تأثیر فروید با اصطلاحهای «جایگشت» (Dispalcement) و «ادغام» (Condensation) در «تعبیر رؤیا»، در نخستین کارهای فرای چشمگیر است. نخستین توضیحی که فرای در مورد رویش و رشد ساختارهای ادبی از دل اسطوره می ‌دهد در بازنگری ‌اش در «مقاله ‌ای در مورد انسان» (An Essay on Man) به سال 1954 است:
«در دورانهای ابتدایی ... داستانها اسطوره‌ اند، به این معنی که حکایتهای بی ‌نویسنده از خدایان ‌اند؛ در دورانهای بعدی این داستانها صورت افسانه یا حکایتهای عامیانه به خود می ‌گیرند؛ سپس به‌تدریج «واقعی»تر می‌ شوند، یعنی با درخواست عمومی (خوانندگان یا شنوندگان) برای باورپذیربودن، سازگار می ‌شوند، هرچند که همان خطوط کلی ساختاری‌اشان را حفظ می‌ کنند» (Russel, 1998: 82).
این شرح تحول اسطوره نقطۀ آغازی برای سومین مقالۀ کالبدشناسی نقد می ‌شود:
«درهرحال، حضور ساختار اسطوره‌ ای در ادبیات داستانی واقع‌ گرا پذیرفتنی ‌کردن داستان را با مشکلاتی فنی روبه ‌رو می ‌سازد و به شگردهایی که در حل ‌کردن این مشکلات به کار می ‌روند می‌توان نام عمومی «جایگشت» را داد. پس اسطوره منتهی‌الیه یک سویۀ طرح ادبی است و ناتورالیسم منتهی‌الیه سویۀ دیگر، و در میان (این دو حد) کل فضای رمانس قرار دارد تا اسطوره را در جهتی انسانی جایگردانی کند؛ در عین آن ‌که، برخلاف واقع‌ گرایی محتوا را در جهتی آرمانی متعارف سازد. قانون اصلی جایگردانی این است که آنچه به صورت استعاری در اسطوره شناخته می ‌شود در رمانس می ‌تواند تنها با صوری از تشبیه، چون تمثیل، پیوند معنادار و تصویرسازی ضمنی همراه و با نظایر آن مربوط گردد. در اسطوره می ‌توانیم خدا_خورشید یا خدا_درخت داشته باشیم و در رمانس شخصی را که به صورت معنادار با خورشید یا درخت در ارتباط باشد» (Frye, 1957: 133-135).
اینجا دو منتهی‌الیه (اسطوره و ناتورالیسم) و یک فضای میانی (رمانس) داریم، به‌اضافۀ دو جهت (انسانی و ایده‌آل) که روی خطی که از اسطوره به ناتورالیسم می‌ رسد، برعلیه یکدیگر در تلاش‌ اند. در هر رمانس، اسطوره فرم قصه را فراهم می‌کند و محتوا توسط عناصر واقعی رمانس به میدان می‌آید. در رمانس جریانهای مخالف در کارند. اسطوره در رمانس جابه ‌جا می ‌شود: هرآنچه به یک خدای اسطوره ‌ای مربوط باشد به قهرمان انسانی منتقل می ‌شود (2). در همان حال، در رمانس، روند متعارف ‌کردن محتوا به سمت ایده آل در کار است. تا اینجا، فرای می ‌گوید که رمانس اسطوره را در جهت باورپذیرشدن جابه ‌جا می‌ کند و هم‌زمان با آن، از طریق گنجاندن محتوای طبیعی داستان در عرف ادبی، به حکایتی صرفاً ناتورالیستی صورت آرمانی می‌ دهد (چنان‌که در رمانهای امیل زولا) (Russel, 1998: 84).
فرای اصطلاحهای «جابه‌جایی» (جایگشت) و ادغام را همان ‌طور که پیش ‌تر اشاره کردیم از تعبیر رؤیاهای فروید گرفته است. رؤیا سازه ‌ای از تحقق آرزوهای سرکوب ‌شده‌ است، و از آنجا که آرزوها به ‌طور معمول در تجربه‌ های عادی ممنوع هستند، این سازه نمادین و غیرمستقیم است و از سازوکارهای معینی به نام «ادغام» و «جایگشت» تبعیت می ‌کند تا از «سانسور» ذهن، که زاییده و نمایندۀ گرایشهای مخالفت‌آمیز اجتماعی است، عبور کند. لیبیدو رؤیاها را، که ماحصل تحقق آرزویند، می ‌آفریند. در نظریۀ فرای، رمانس از تمام شکلهای ادبی به رؤیای «تحقق آرزو» نزدیک ‌تر است. نقش لیبیدو در کار فروید با نقش اسطوره در کار فرای یکسان است، چراکه داستان اسطوره دربارۀ قهرمانانی است که هر کاری بخواهند می ‌کنند این در عمل به ‌معنای هر کاری است که قصه ‌گو می ‌خواهد. بااین‌ همه، در رمانس، قهرمانان جای خدایان اسطوره را می ‌گیرند و ازاین‌رو، زندگی ‌شان تا حدی اجباری است. اسطوره‌ ها داستانهایی هستند که بدون رعایت واقع ‌گرایی، پذیرفتنی ‌بودن، انگیزۀ منطقی داشتن یا شرایط قدرت محدود، تعریف می ‌شوند، اما در مورد رمانس، پیچیدگیهای زندگی اجتماعی وارد صحنه می‌ شوند. فرای با بهشت فرضی قصه‌ گو آغاز می‌کند که بعد، هنگام بازآفرینی قصه ‌های پیشین اسطوره ‌ای، حتی با رمانس، دچار هبوط «جایگشت» می ‌شود. تقلید، از نظر فرای، بخشی از سقوط (هبوط) است: نویسنده، در یک زمان، هم عمل اسطوره ‌ای کسی دیگر را و هم زندگی واقعی خود و خوانندگان یا شنوندگانش را، تقلید می ‌کند. ماحصل تقلید از طبیعت در داستان، رسیدن به حقیقت یا واقعیت نیست، بلکه باورپذیر‌شدن داستان است، و باورپذیربودن، از نظر ارزش و اهمیت، از سازش ظاهری در اسطوره یا داستان عامیانه تا نوعی ضابطۀ سانسور در رمان ناتورالیستی، متغیر است (Ibid: 89).
«درهرحال، «جایگشت» با شیوۀ رمانتیک آغاز می ‌شود: بنابراین، با (به پیش) خواندن تاریخ ادبی، می ‌توان اندیشید که سه شیوۀ «رمانتیک»، «تقلیدگرایی متعالی»( high mimetic و «تقلیدگرایی عادی» (. low mimetic)  اسطوره هایی جابه ‌جاشده (یا دستخوش جایگشت شده) هستند. میتوی یا فرمولهای طرح از اسطوره به سمت قطب مخالف، واقع‌ نمایی، حرکت می ‌کنند و سپس با طنز به برگشتن می آغازند» (Frye, 1957: 52).
در چرخۀ میتوی، تراژدی و کمدی مقابل یکدیگرند و همین‌طور رمانس و طنز. اینها مانند فصلها چرخ می ‌زنند: کمدی، بهار؛ رمانس، تابستان؛ تراژدی، پاییز؛ طنز، زمستان. در اسطوره‌ های بهار، جامعۀ مربوط به قهرمان علیه جامعۀ بزرگتران (senex) طغیان می‌ کند و نظام را باژگون می ‌کند؛ تابستان جست ‌وجوی رمانتیک است که در آن، قهرمان در پی جام مقدس است؛ پاییز تراژدی است که تمام اجتماع در آن به همراه قهرمان سقوط می‌ کند؛ زمستان زمان طنزآمیز مرگ بی‌ معنا است (Brockway, 1993: 107).
همان‌ طور که گفته شد فرای بر این باور بود که تمام ادبیات جایگشتی از اسطوره است. در سنت غربی، این جایگشت در درجۀ نخست از کتاب مقدس است و بعد، از عناصر کلاسیک، سلتی و یونانی که در ادبیات ادغام شده‌ اند. فرای اسطوره ‌ها را داستان ایزدان می ‌داند و آنها را موجودات فوق‌طبیعی می ‌خواند که قدرتشان بیش از انسان است. هم ایزدان و هم محیط اعمالشان از هر چیزی در جهان طبیعی متمایز است. قدرت بنیاد جایگشت است. اگر شخصیتهای اصلی اثر داستانی ضعیف‌ تر از ایزدان و قوی ‌تر از انسانها باشند، اینان قهرمانان‌ اند و سرگذشتشان  حماسه یا رمانس است. او بر این باور است که ادبیات هند و دیگر تمدنهای شرق در جایگشتشان از اسطوره جلوتر از رمانس نرفته‌اند. درحالی‌که در غرب، در رمانهای قلاشان (3) (پیکارسک)  سدۀ شانزدهم و هفدهم، شخصیتها بزرگ ‌تر از حد معمول‌اند ، اما هیبت قهرمانی ندارند.  فرای ادبیاتِ از این دست را تقلیدگرایی متعالی یا تقلید از نظام فرادست می‌خواند؛ اصطلاحی که بسیاری از منتقدان با احتیاط به آن می ‌نگرند. از ابتدای قرن هیجدهم، رمانهایی نوشته شدند که در آنها شخصیتها بازتاب مردم عادی در محیطی عادی بودند؛ مردمی عادی که همه‌چیز بودند جز قهرمان، اما با مشکلات زندگی به خوبی دست و پنجه نرم می کردند. فرای در اجتناب از اصطلاح «واقع گرایی»، این نوع ادبیات را «تقلیدگرایی عادی» می داند ( (Frye, 1957: 105-106).

نتیجه
فرای با آثارش نقد ادبی واقعی را پیشنهاد می‌ کند که شیوه ‌اش را از خود ادبیات می ‌گیرد. نقد ادبی باید بررسی نظام ‌مند آثار ادبی باشد، به همان‌گونه که دانش فیزیک مطالعۀ طبیعت و تاریخ بررسی کارهای انسان است. او  بر آن است که مجموعۀ ادبیات در دست بررسی باید از پیش دارای ویژگیهای نظام‌ مند باشد تا نقد نظام ‌مند را ممکن سازد. او ادعا می‌کند که ما از این نظام ‌مندی بسیار کم می ‌دانیم و از زمان ارسطو تاکنون، بررسی نظام ‌مند ادبیات پیشرفت کمی داشته است. فرای ادبیات را از نقطه ‌نظر کهن ‌الگویی دارای نقش اساسی در تبدیل جهان فیزیکی به جهان کلامی می‌داند، زیرا از آنجا که منطبق با نیازها و نگرانیهای بشری است، برای انسان قابل دسترس و درک ‌شدنی است. او در نوشته‌ های بسیارش کوشیده‌ است تا این نظریه را به ‌منظور روشن ‌کردن منابع ادبی، از کتاب مقدس گرفته تا شعر و داستان معاصر، گسترش دهد. اما او در این راستا ادبیات را به اسطوره تقلیل نداده است و بیش از همه به استقلال ادبیات پافشاری کرده است. فرای در بررسی های خود کوشیده است تا از گمانه زنی های بی اسلوب برای نشان دادن خاستگاه اسطوره ای برخی از آثار یا شخصیت های ادبی ممانعت به عمل آید. با این حال به خاستگاه اسطوره ای ادبیات پابند است و در این میان پژوهش های یونگ و فروید و یا فریزر را پژوهش هایی در نقد ادبی می شناسد. همانطور که فروید ردپای اسطوره را در رویا  می بیند، فرای نیز ردپای آن را در اثر نویسنده دنبال می کند و در نشان دادن تاثیر آن بر خواننده دنباله روی یونگ است. البته در اینجا باید خاطرنشان کرد که تمایل فرای در روشن کردن رموز و نمادهای ادبی با توجه به دست یابی معنای اسطوره ها در الگوهای تحقیقاتی فروید و یونگ کمی افراط آمیز بوده است، زیرا آنها خود تحت تاثیر نظریه های جهان شمول قرن خود بیش از پرداختن به نقد اسطوره کوشیده اند خاستگاه اسطوره را توضیح دهند. در هر حال هیچ کس به اندازۀ فرای نتوانسته است اسطوره و ادبیات را اینگونه به هم نزدیک سازد.   او با اصطلاح جایگشت پیوند اسطوره و ادبیات را توضیح می دهد. برای او اسطوره در صورت اولیه اش بدون جایگشت بوده و سپس دستخوش جایگشت گشته و سر آخر ادغام شده است. این صورت آخر را او در کارهای نویسندگان مدرن نشان داده است. به همین دلیل او منتقد نقد ادبی را کسی می داند که بتواند اسطوره را از اثر ادبی استخراج کند و چون تعبیر رویا تحلیل کند.  

 مختصری دربارۀ نقد ادبی:
نقد نظری اصطلاحات، تمایزات و مقوله هائی را بر اساس اصول کلی برای شناخت و تحلیل ادبیات و نیز معیارهائی را برای ارزشیابی کار ادبی و نویسنده اش وضع می کند. بوطیقای ارسطو، به‌دلیل ذکر انواع شعر، عناصر شعر، تأثیرات این عناصر و طرح مفاهیم تقلید(mimesis) و پالایش (catharsis) برای نخستین بار، بی‌شک یکی از نخستین نقدهای ادبی است. از دیگر منتقدان عهد کهن می‌توان  از سیسرو(Cicero )، هوراس (Horace) و کوینتیلیان (Quintilian ) نام برد.
 سده‌های میانه چیز زیادی به تاریخ نقد ادبی عرضه نکرده است. گسترش نفوذ دین باعث کفردانستن و در نتیجه، اعتنانکردن به منابع پیش از آن بود. تمام نقد آن زمان تنها در چارچوب الهیات می‌توانست شکل گیرد و بررسی نوشته‌های غیردینی هم زیر نفوذ سنتهای دیرپای تفسیر و تأویل (hermeneutics and textual exegesis) دینی قرار داشت.
در طی رنسانس، ترویج دوبارۀ متنهای کلاسیک، ترجمه و علاقۀ زیاد جامعه به ادبیات، باعث رونق نقد ادبی شد. بوطیقای ارسطو بار دیگر مورد توجه قرار گرفت. گرایش به نوکلاسیسیسم که در رنسانس آغاز شده بود، در سده‌های هفدهم و هجدهم میلادی ادامه یافت. گونه‌های ادبی مشخص و با سختگیری رعایت شدند. اما شکسپیر این روند را شکست و در بسیاری موارد از دستورالعمل پذیرفته‌شده پیروی نکرد. با ظهور رمان در سدۀ هجدهم، نوکلاسیسیسم رو به افول گذاشت. سربرافراشتن ملی‌گرایی به عنوان خصلتی انتقادی آغاز عصری تازه بود. منتقدان مشهور آن زمان دیدرو (Diderot) ی فرانسوی و هردر(Herder )، گوته ( Goethe ) و شیلر(Schiller)  آلمانی بودند.
سدۀ نوزدهم، دوران اوج‌گیری رمانتیسم بود که به عنوان جنبشی ادبی، نوکلاسیسیسم را به سود فلسفۀ تازه‌ای از ادبیات، که بستگی نزدیک با جنبش فلسفی استعلایی (transcendental) داشت، به‌تمامی از میدان بیرون کرد. در اواخر سدۀ نوزدهم، یعنی دوران انقلاب صنعتی و ظهور بورژوازی جدید، علاقه‌مند‌شدن نویسندگان به واقع‌گرایی ادبیات، تبدیل به عکس‌العمل در برابر رمانتیسم شد. نقد ادبی به‌صورت رشته‌ای مطلقاً دانشگاهی در آمد و روشنفکران از پشت عدسیهای نژاد، طبقه، ملی‌گرایی و تاریخ به بررسی ادبیات پرداختند.
نقد ادبی در قرن بیستم تجربۀ جدیدی آغاز کرد  و به پشتوانۀ مطالعات مردم شناسانۀ قرن نوزدهم ابعاد تازه ای یافت. از این میان می توان به نقد اسطوره شناسانۀ یونگ اشاره کرد که به زعم او ادبیات بازتاب باورهای  انسان های دوران های کهن است که از طریق ضمیر ناخودآگاه به انسان امروزی رسیده است. از سوی دیگر فریزر نیز با مطالعات خود بر روی دین ابتدایی و جادو  باعث گسترش این شیوۀ نقد شد. این گونه محققان کوشیده اند الگوهای اسطوره ای، نمادها و کهن الگوهای موجود در فرهنگ یک ملت را کشف کنند و بازتاب آن را در ادبیات نشان دهند. این شیوۀ نقد باعث پیدایش موجی از پژوهش های جدیدی  شد که نظریه های تازه و گاهی افراطی را مطرح کردند. فرای از این میان کوشید به سردرگمی این گونه نظریه ها با ارائۀ نظام منسجم نقد ادبی با توجه به اسطوره پایان بخشد. از همین روست که نقد ادبی فرای به نقد اسطوره ای نیز شهرت یافته است.

نقد نورتروپ فرای:
منتقدان بسیاری در مورد کار فرای نوشته اند. از آن میان خلاصه ای از نظر دو تن را در این مختصر می آوریم؛ به دلیل آن که هریک نکتۀ خاصی را که مورد بحث نقد ادبی بوده و شاید هنوز هم باشد، در ارتباط با کار فرای مطرح کرده اند.
 
جاناتان کالر
مقدمۀ بحث انگیز فرای، ادعانامه ای قدرتمند برعلیه نقد دوران خود و استدلالی محکم برای نیاز یه بوطیقائی نظام مند است: نقد ادبی در موقعیت "استقرائی خام"ی است که در غیاب یک چارچوب مناسب نظری سعی در بررسی آثار منفرد دارد. منتقد ادبی، باید بپذیرد که ادبیات مجموعۀ ساده ای از آثار مجزا نیست، بلکه فضائی مفهومی است که می تواند به صورتی منسجم سازمان یابد؛ و نقد، اگر بخواهد به شیوه ای (علمی) تبدیل شود، "باید برای کشف شکل های سازمان دهنده یا کنترل کنندۀ چارچوب مفهومی خود، به خطه ای تازه جهش کند." (Frye, 1965: 16)  کارکردن روی این خطۀ تازه مستلزم در نظر گرفتن امکان "نظریۀ ادبی منسجم و فراگیری است که به صورتی منطقی و علمی سازمان یافته باشد. بخشی از این نظریه را دانشجو، همچنان که پیش می رود، به صورتی ناخودآگاه، می آموزد، اما اصول بنیادین آن هنوز بر ما ناشناخته است." (Ibid.: 11)

این بدون شک حملۀ مستقیمی به خودمداری (Automism) نقد نو و این فرضیه است که رویکرد منتقد به هر اثر منفرد باید با کمترین پیش فرض ممکن باشد تا، بطور مستقیم، واژه های روی صفحه را تجربه کند، اما فرای اهمیت حمله به خود تفسیر را درک نمی کند. او بر حاشیۀ مشکل این پا آن پا می کند و این تصور را که منتقد باید خود را به بیرون کشیدن آنچه شاعر، آگاهانه، در شعر گذاشته است محدود کند، به عنوان یکی از بیسوادی های شلختۀ بسیار توصیف می کند، که نبود نقدی نظام مند باعث رشد آن شده است. اما عملکرد این بحث در کل کار فرای روشن نیست. باز به گفتۀ فرای، به غلط تصور شده است که منتقد به چارچوبی مفهومی نیاز ندارد و تنها کارش این است که "شعری را بگیرد که، با سخت کوشی شاعر، از زیبائی ها یا معناهای بخصوصی انباشته شده است و این زیبائی ها و معناها را یکی پس از دیگری، به نحوی خودپسندانه، بیرون بکشد، ..." (Ibid., 17-18)
این جمله را می توان به عنوان حمله ای کلی به تفسیر، بخصوص تفسیر خودپسندانه و از نوع تکرار مکررات، تلقی کرد، اما در واقع، چنان که جملۀ پیشین روشن می کند، هدف واقعی فرای تفسیری از قصدگرایانه (تفسیری بر مبنای قصد مؤلف) است. فرای با پیوستن به منتقدان نو در مخالفت با نقدی که گناه "اشتباه قصدگرایانه" را به گردن دارد، دشمن را عوضی گرفته و در به روی ناچیز جلوه دادن کار خود گشوده است. به این ترتیب، بوطیقای نظام مندی را که فرامی خواند و خود سهمی اساسی در شکل دادنش دارد، می توان چون پیش در آمدی بر تفسیر دید. منتقد می تواند، در روی کردن به متن، با داشتن چارچوبی مفهومی ـ نظریه های شیوه، نماد، اسطوره و نوع ادبی، آن طور که در "کالبدشناسی نقد" آمده است ـ اثر را نه با بیرون کشیدن آنچه شاعر، آگاهانه، در آن گذاشته است، بلکه با استخراج عناصر ِ شیوه ها، انواع ادبی، نمادها و اسطوره های مختلفی که احتمالاً بدون آگاهی روشن مؤلف در اثر آمده اند، تفسیر کند. در این حالت، هنوز هم تفسیر، آزمونی برای شیوۀ نقد خواهد بود و ارزش رویکرد فرای در این که شخص را قادر کرده است تا معناهائی را که پیش از این مبهم بودند، درک کند.
مطمئناً این دلیل موجهی نیست که فرای بخواهد برای پروژه اش بیاورد. پافشاری های مکرر او مبنی بر این که نقد باید در پی یافتن چشم انداز گسترده ای، از آنچه می کند، باشد و این که نقد باید تلاش کند تا به درک اصول بنیادینی نائل شود که لازمۀ علمی بودن نقد به عنوان یک رشته و شیوه است، نشان می دهد که او هدف های دیگری در ذهن دارد. اما کوتاهی او در زیر سؤال بردن تفسیر، به عنوان یک هدف، ابهامی اساسی در مورد موقعیت مقوله ها و طرح هایش می آفریند. فرای با تشخیص بهار، تابستان، پائیز و زمستان به عنوان چهار مقولۀ اسطوره ای، دقیقاً ادعای چه چیزی را دارد؟ شاید منظور او این است که، این مقوله ها، نقشۀ مفهومی عامی را تشکیل می دهند گه ما از طریق تجربه های ادبی مان جذب کرده ایم و راهنمای ما در تفسیر ادبیات است. به عبارتی دیگر، شاید مدعی است که، برای توضیح معناها و مضمون های آثار ادبی، باید این تمایزهای بنیادین را که هنگام خواندن آثار ادبی به طور مداوم در کارند، روشن کرد. در غیر این صورت، شاید ادعا دارد که مقوله هائی از تجربه را، که در روان انسان نقش بنیادین دارند، کشف کرده است و باید این مقوله ها را، به عنوان شگردهای هرمنوتیک، برای دست یافتن به عمیق ترین معنای واقعی آثار ادبی، به کار بست.
هرچند که تفاوت میان منظورهائی که برشمردیم اندک می نماید، اما این تفاوت برای یک پروژۀ بوطیقا از اهمیتی حیاتی برخوردار است. در حالت دوم، ادعای کشف تمایزهائی را دارد که به عنوان روش تفسیر به کار می آیند: امکان تولید خوانش های تازه و بهتر آثار ادبی را فراهم می کنند. در حالت اول، روشی برای تفسیر عرضه نمی شود اما ادعا می کند که چرائی تفسیر معمول آثار ادبی را توضیح می دهد. در شرائط مقدمۀ بجث انگیز و توصیه برای آشکار کردن نظریۀ پوشیدۀ ادبی که دانشجویان به طور ناخودآگاه، ضمن تحصیلات ادبی شان فرامی گیرند، نخستین تفسیر مطمئناً ارجح است؛ اما در ارتباط با وظائف و دلمشغولی های سنتی نقد، که فرای به فکر رد کردنشان نیفتاده است، احتمال غالب شدن دومین تفسیر بیشتر است.
در واقع، این دقیقاً چیزی است که اتفاق افتاده است. با آن که پروژۀ فرای با تقاضا برای یک بوطیقای نظام مند آغاز شده است، کاری بیش از فعال کردن شیوه ای از تفسیر که "نقد اسطوره ای" یا "نقد کهن الگوئی" نامیده شد، انجام نداده است. فرض این که وظیفۀ منتقد تفسیر آثار منفرد است، تغییر نکرده است، فقط حالا در این نظریه که عمیق ترین معناهای اثررا باید در نمادها یا قالب های کهن الگوئی که خود اثر بکار می گیرد جست، مقوله های فرای به عنوان دسته ای از شگردهای نام گذاری مورد استفاده قرار می گیرند. فرای نتوانست بپذیرد که دشمن بوطیقا تنها اتمیسم نیست، بلکه پروژۀ تفسیری است که اتمیسم در خدمت آن است، و این نه تنها به انحراف انرژی نظام مند، بلکه به کمک کردن به شیوۀ تفسیری تخدیر کننده انجامید.   
(Culler,2001:7-10)

پل دو مان
روشن کردن مفهوم "هدف" یا قصد در ادبیات برای ارزیابی "نقد نو" از اهمیتی شایان برخوردار است، زیرا در موارد نادری که منتقدان این مکتب تن به تبیین نظری کار خود داده اند، مفهوم هدف همواره نقشی برجسته ایفا کرده، هرچند که این نقش بیشتر اوقات منفی بوده است. ویمسات (Wimsatt) و بردزلی (Beardsley) اصطلاح "اشتباه هدفمندی" را در سال 1942 ساختند که بیش از هر عبارت دیگری حد و حدود افق کارکرد نقد نو را بازمی نماید. این اصطلاح بعدها در کتاب "تصویر کلامی" ویمسات بسط یافت و برای تأکید بر خودمداری و وحدت آگاهی شاعرانه به کار رفت. ویمسات می خواهد از قلمرو شعر در برابر تجاوز شیوه های خشن جبرگرای تاریخی یا روان شناختی، که رابطۀ پیچیدۀ میان درون مایه و سبک را بیش از حد ساده می انگارند، دفاع کند. او بر مفهوم هدف به عنوان شکافی که این گروه های بیگانه از خلال آن خود را به قلمرو شعر می رسانند، تمرکز می کند. اما با این کار، درست، لحظه ای را بر ما آشکار می کند که دل مشغولی اش با خودمداری، که به جای خود بسیار هم موجه است، او را به فرض های متضادی در بارۀ مقام و منزلت هستی شناختی اثر ادبی می کشاند. ویمسات که هنرشناسی حساس تر از آن است که همه چیز را یکسره از شکل بیاندازد، نخست، این گونه می نویسد: "دریافت شعر به عنوان چیزی در میان شاعر و مخاطبانش، البته نوعی تجرید است. شعر یک عمل است" ـ حکمی که نظریۀ هدفمندانۀ شعر به گرمی از آن استقبال می کند. ویمسات سپس ادامه می دهد: "اما اگر بخواهیم عمل شاعرانه را به منظور فهمیدن و ارزیابی کردنش به چنگ آوریم و اگر قرار باشد این عمل شاعرانه چون چیزی انتقادی مورد قبول عام واقع شود، باید تجسد پیدا کند." (Wimsatt, 1954: xvii)
اگر چنین تجسدی که، با سرکوب ویژگی هدفمندی، عمل ادبی را به شیئ ادبی تغییر می دهد، نه تنها ممکن بلکه، برای راه دادن به توضیحی انتقادی، مورد نیاز هم هست، پس ما دنیائی را که در آن زبان ادبی و شیئ طبیعی دارای مقام و منزلتی یک سان هستند، ترک نکرده ایم. این فرض بر اساس بدفهمی ذات هدفمندی بنا شده است. "هدف"، یا قصد، در سنجش با الگوئی فیزیکی، چون وسیلۀ انتقال محتویاتی روانی یا ذهنی از ذهن شاعر به به ذهن خواننده، دیده می شود، کم و بیش چون ریختن نوشیدنی از پارچ در لیوان. محتویات معینی باید به جائی دیگر منتقل شود و انرژی لازم برای عملی کردن این انتقال از منبعی بیرونی به نام "هدف" بیاید. این برداشت، نادیده گرفتن این حقیقت است که مفهوم هدفمندی در ذات خود نه فیزیکی است و نه روانی، بلکه ساختاری است و متضمن فعالیت یک نهاد بدون توجه به ملاحظات تجربی آن است، مگر تا آن جا که این ملاحظات به هدفمندی ساختار مربوط باشند. هدفمندی ِ ساختاری، تعیین کنندۀ رابطۀ میان اجزاء تشکیل دهندۀ شیئ منتج، در تمام بخش های آن است، اما رابطۀ میان حالت خاص ذهن درگیر با عمل ساختارسازی و شیئ ساختاریافته، یکسره اتفاقی است. ساختار صندلی در تمام اجزائش با این واقعیت که برای نشستن مقدر شده است، مشخص می شود، اما این ساختاربه هیچ طریقی به حالت ذهنی نجار وابسته نیست. مقولۀ اثر ادبی، البته پیچیده تر است، با این همه این جا نیز هدفمندی عمل، نه تنها وحدت هستی شاعرانه را تهدید نمی کند، بلکه با تأکید بیشتر این وحدت را محقق می کند.            
مخالفت با هدفمندی، که ویمسات با آن آنچه را دیگر منتقدان نقدنو در عمل انجام می دادند به صورت نظری تدوین کرد، به نحو چشمگیری سفت و سخت از کار در آمد. نورتروپ فرای، در کالبدشناسی نقد، هنوز به "اشتباه هدفمندی" چون یکی از سنگ بناهای روش شناختی نظام مقوله های سخن ورانۀ کهن الگوئی خود ارجاع می دهد. تدوین فرای به "عمل" ویمسات نزدیک تر است تا به "شیئ" مفروض خودش. فرای ساختار یک عمل هدفمند را از این رو با نشانه گیری همانند می بیند که در نشانه گیری، یک شیئ به وسیلۀ اسلحه ای که به سمت آن نشانه رفته است، به عنوان هدف گرفته می شود. او نتیجه می گیرد که این نوع ساختار متعلق به زبان استدلالی است که رابطۀ دقیق را "نشانه" می گیرد و نه زبان شاعرانه که هیچ چیزی مگر خودش را "نشانه" نمی گیرد؛ یعنی، به طور کامل خودمختار و فاقد مرجوع خارجی. این بخش از نظریۀ فرای ـ که از ارزش اغواکنندۀ طبقه بندی بعدی اش نمی کاهد ـ بر پایۀ یک برداشت اشتباه از زبان هدفمند و، بگوئیم و بگذریم، از زبان استدلالی نیز، بنا شده است. عمل نشانه گیری تا یک جا سرمشق درستی را برای عمل هدفمند فراهم می کند، به شرط آن که تمایز مهمی قائل شویم. وقتی یک شکارچی خرگوشی را نشانه می گیرد، می توانیم فرض کنیم که هدف او خوردن یا فروختن خرگوش است و، در این صورت عمل نشانه گیری فرع بر هدفی دیگر است که فراتر از خود عمل است. اما وقتی شکارچی هدفی مصنوعی را نشانه می گیرد، عمل او هدفی به جز نشانه گیری به خاطر خود نشانه گیری ندارد و ساختاری کاملاً بسته و خودمختار را تشکیل می دهد. عمل به سمت خود عمل بازمی تابد و در قلمرو هدف خود محدود می ماند. این در واقع طریقۀ درستی از تمایزگذاری میان اشیاء متفاوت هدفمند مانند ابزار و اسباب بازی است (نمونۀ ابزار، تفنگی است که خرگوش را نشانه می گیرد و نمونۀ اسباب بازی، تفنگی که بشکه ای گلین را نشانه می گیرد.) شیئ هنری به طور قطع متعلق به همان مقولۀ اسباب بازی است، چنان که کانت و شیلر خیلی پیش از هاوزینگا می دانستند. در شکست در گذاشتن این تمایز، نورتروپ فرای به همان اشتباه ویمسات دچار می شود و با شیئ ادبی چون شیئ طبیعی رفتار می کند: علاوه بر این، با این خطر اضافی که دست هائی را وارد معرکه می کند که کمتر از خود طنز پردازند، نظریه اش می تواند خسارتی بزرگ را باعث شود. فرمالیستی مانند ویمسات، فقط متن بخصوصی را که روی آن دارد کار می کند، مفروض می گیرد، اما شاگرد اسطوره شناسی چون فرای، با ذهن ادبی، می تواند بسیار جلوتر از این برود. او جواز سامان دادن و طبقه بندی کردن کل ادبیات را در شیئ منفردی به دست آورده است، که هرچند مدور، اما جسدی عظیم است. فرمول فرای که تمام آفرینش ادبی را به عنوان "فعالیتی که هدفش حذف هدف است" تعریف می کند، تنها درصورتی درست است که برای همیشه چون هدفی ابدی معلق بماند.
مطالعۀ واقعاً نظام مند منتقدان فرمالیست در زبان انگلیسی در سی سال گذشته همیشه عدم پذیرش کم و بیش عمدی اصل هدفمندی را آشکار می کند. نتیجه چیزی جز سخت شدن متن به صورت رویه ای محض که مانع نفوذ تحلیل سبک شناختی به پشت ظاهر حسی می شود نبوده است و در نتیجه دریافت آن "کشمکش با معنا" را که هر نقد ادبی از جمله نقد فرمالیستی باید به حساب آورد، ناممکن کرده است. ... شکست نسبی فرمالیسم آمریکائی که اثار مهمی تولید نکرده است، در فقدان آگاهی از ساختار هدفمند شکل ادبی است.   

* این مقاله در پژوهشنامۀ فرهنگستان هنر شمارۀ 14 به چاپ رسیده است.

پی‌نوشت:
(1). بخشی از این شعر به این قرار است: ببر، ببر، نور فروزان / در بیشه‌های شب، / کدامین چشم و کدامین دست جاودان / تقارن ترسناک تو را بیان تواند کرد؟
(2). نگارندۀ این مقاله در چندین مقاله کوشیده است چنین جایگشتهایی را در شاهنامه نشان دهد. رک: «مرداس نیک مرد آدمخوار!»، نامۀ فرهنگستان ،ش 37؛ «تهمینه کیست؟»، نامۀ فرهنگستان ش 35؛ و «الگوی پیشنهادی رده‌بندی داستانهای پریان بر بنیاد اسطوره‌ها»، نامۀ انسان‌شناسی، ش 8.
(3). picaresque : رمانهایی که مقامه‌وار و با طنز نوشته شده و معمولاً فردی از اوباش قهرمان آن است.
فهرست منابع:
مختاریان، بهار، (1386 )، "تهمینه کیست؟ پژوهشی در اسطوره شناسی تطبیقی"، نامۀ فرهنگستان، شمارۀ 35،  دورۀ نهم،تهران.
---------------، (1384)، "الگوی پیشنهادی رده بندی داستان های پریان بر بنیاد اسطوره ها"، نامۀ انسان شناسی، شمارۀ هشتم، سال چهارم، تهران.
--------------، (1387)، "مرداس، نیک مرد آدمخوار!"، نامۀ فرهنگستان، شمارۀ 37، دورۀ دهم، تهران.

Abrams, M. H. (1988), A Glossary of Literary Terms, Holt, Reinehart and Winston.
Ayre, John. (1989), Northrop Frye: A Biography, Toronto, Canada.
Brockway, R. W. 1993, Myth from the Ice Age to Micky Mouse, New York.
Culler, J. (2001), The Pursuit of Signs, London.
De Man, P. (1993), Blindness & Insight, Oxford University press.
Eagleton, T. (1994), Literary Theory, Oxford.
Frye, Northrop. (1957), Anatomy of Criticism: Four Essays, Princeton University Press.
Hamilton, A.C. (1990), Northrop Frye: Anatomy of his Criticism, Toronto.
Russell, F. (1998), Northrop Frye on Myth, New York.
Segal, R., (2001), MYTH a very short Introduction, Oxford.
Wimsatt, William, (1954), The Verbal Icon, Lexington, Ky

--------------------------------

برگرفته از:

http://anthropology.ir/node/6280

مقدمه ای بر نمادشناسی  -2

                     مقدمه ای بر نماد شناسی 


بخش دوم
ژیلبر دوران Gilbert Durand ترجمه ی اردشیر لطفعلیان

 


 
گاستون باشلار ، قلمرو یا جهان نمادی را به سه بخش تقسیم می کند . که در هر یک از آن ها نماد ، نقش و مورد استعمال خاصی دارد : نخست حوزه ی علوم عینی که باید آن را از وجود زیانبخش نماد پاک کرد . به اعتقاد باشلار علم و تخیل دو قطب ناسازگار و آشتی ناپذیرند و ازینرو به کمک .(روانکاوی عینی » باید موضوع علم و معرفت را از اثرات تخیل فریبنده و خطاکار زدود(1» بدل می (Symptome)دوم حوزه ی رویا که در آن نماد چنان که فروید نشان داده است به علامت شود . در این هر دو بخش باید به کمک روانکاوی عینی پرده از ابهام نماد بر گرفت تا نماد به نشانه ای روشن و گویان تحویل گردد . یا به وساطت روانکاوی ذهنی ( کلاسیک ) روان را از فضای مه آلود هذیان بیرون آورد تا خود آگاه شود . سوم حوزه ی نبوغ خاص انسان یعنی تعلق و کلام شاعرانه که در عین حال لفظ و معنی و صورت و اندیشه است و گر چه از ژرفای تاریک و .غریزی آدمی سر چشمه می گیرد ، جهشی به سوی روشنایی و عینیت است در واقع انسان برای تغییر جهان دو وسیله در اختیار دارد : علم عینی که دامنه ی تسخیرش بر طبیعت بیش از پیش گسترش می یابد و تخیل ذهنی که به وساطت شعر و اسطوره و مذهب ، جهان را با آرمان نوع بشر که آرزوی خوشبختی است ، سازگار می کند . نتیجه ی تحقیقات روانکاوی و جامعه شناسی در زمینه ی نماد ، تبدیل نماد از رهگذر علامات رویا یا اساطیر به ناخود آگاهی است ، اما باشلار در پایان تحقیقات خویش ، ما را به عالم فوق خود آگاهی شاعرانه می برد که وسیله ی بیان آن لغات و استعارات و خاصه زبان حالی آزادتر و روان تر و بی پیرایه تر از شعر .یعنی خیال پردازی ست . کند-و-کاو باشلار در ناخودآگاهی نیست ، در فوق خود آگاهی است خیالبافی مورد نظر باشلار که یا اختیاری و دلبخواه است با برانگیخته ی شعری که می خوانیم خیال پردازی در روشنایی ذهن بیدار و هشیار و برفراز ظلمت رویاست (reverie de mots) .بدین گونه تاویل باشلار از نماد ثمره ی کاربرد روش علوم طبیعی در قلمرو نماد شناسی نیست باشلار در آثارش بر سر این نکته تاکید ورزیده است که « آنالیز » روش خاص علوم عینی است و باید به یاری روانکاوی عینی ، موضوع علم را از اثرات عاطفه و احساس پاک کرد ، همچنین بارها بر خلاف نظر کامبره و لوی استروس اظهار داشته است که علم و شعر چون دو قطب متضاد روان آشتی ناپذیرند(2) . این دوگانگی خاص ضمیر آدمی است و بهتر آن است که رقابت و فعالیت تخیل از میان نرود و واداشتن آن (activite conceptulle)میان فعالیت مفهوم سازی دو به همکاری اشتباه است ، زیرا عشق به مفاهیم و تصاویر دو عشق مختلف به دو نیروی متضاد روان است(3) . بدین گونه مطالعه و بررسی زبان و بیان شاعرانه و تجسس در جهان تخیل و نماد ، تنها به کمک روشی مناسب که به یاری آن بتوانیم تصاویری را که صادقانه دوست داشته ایم با نگاه تازه ای ببینیم ، امکان پذیر است و این روش مطلوب همان فنومنولوژی است(4). روش « فنومنولوژی » در این زمینه عبارت است از آفتابی (Phenomenologie) کردن اصالت تصاویر و جستجوی ذات و گوهر نهفته ی آن ها تا روان ما از خلاقیت تخیل بارور و سرشار گردد(5) . پس توجه به گذشته ی شاعر که ممکن است سرچشمه ی روانی تصاویر هنری اش باشد بیهوده است . اما باشلار روانکاوی را برای مطالعه ی ناخودآگاهی و نتیجتن تصاویر رویا مناسب می داند ، زیرا به اعتقاد او رویا خود آگاهی یا شعور نفس به خود نیست و است نه دنیای (faits)بنابراین از لحاظ « فنومنولوژی » غیر قابل بررسی است . رویا عالم وقایع (خودآگاهی و هشیاری ِ(6) رویا ، « زیر خودآگاهی » است و بنابراین باید مورد تحلیل (آنالیز «عینی که روش مطلوب تحقیق در وقایع است قرار گیرد . اما خیالبافی خلاق « روی خودآگاهی یا شعور برتر است . بدین گونه « فنومنولوژی » ِ تخیل در مشرب باشلار ، « مکتب سادگی و صفا » ست که در آن می آموزیم چه گونه با گذشتن از همه ی موانع یعنی رویدادهای سرگذشت شاعر و خواننده و تعهدات و تعلقات آن دو ، به نماد فی الحقیقه می توان رسید ، زیرا شعر را با اندیشیدن به چیز دیگر نباید خواند(7) . بدین گونه شعر در خواننده ی صادق و و پاکباز طنین انداز می شود و خواننده چون زمینی که بذر تصویر در او کاشته شده هر چه در شعر می بیند در .خود به بار می آورد نمادین تحقیق کرده و ثمره ی (Cosmologic)باشلار سال های دراز درباره ی کیهان شناسی این تحقیق پنج کتابی است که پیرامون تاویل نمادهای چهار عنصر آب و خاک و آتش و باد نوشته است . باشلار در این تالیفات احساسات و عواطف و خیال پردازی های شعرا و به طور کلی انسان را در باب عناصر چهار گانه ی عالم آورده است . بهتر بگوییم در این نوشته ها خیال پردازی آدمی نخست پیرامون چهار عنصر ، دور می زند(8) و سپس رفته رفته گسترش می یابد و و ضمن این بسط و توسعه نه تنها چهار احساس گرمی و سردی و خشکی و تری را مطابق تقسیم ،بندی ارسطو در بر می گیرد بلکه شامل همه ی احساسات دیگر چون بلندی ، پستی ، نرمی درشتی ، سنگینی ، سبکی و غیره و ترکیبات عدیده ی آن ها نیز می شود . با این تصاویر دنیایی به وجود می آید که پذیرای وجودمان می گردد ، یعنی برای هر سلوک و احساس ما در آن جایی هست و خوشبختی آدمی سازگار و هماهنگ شدن با تصویری است که در این جهان تصاویر می جوید . اساس این کیهان شناسی همان نظر کیمیاگران است که عالم کبیر را پرتو و جلوه یا تصویر ،عالم صغیر می دانند . عالم کبیر جایی است که انسان در آن کار می کند و دگرگون اش می سازد بنابراین عالم کبیر زمینه ی فعالیت عالم صغیر انسانی و به منزله ی ابزار و وسایلی در دست .انسان سازنده برای نیل به خوشبختی است میان این دو عالم یا در راه رسیدن به خوشبختی ، کیهان های میانی چون مراحل و منازل راه وجود دارد و یکی از این میان که به یمن کار و تخیل انسان ، انسانی شده ، خانه یا مسکن انسان است که از زیر زمین مرطوب و تاریک تا بالاخانه ی خشک و روشن اش محور یا خمیرمایه ی همه نمادهای دنیاست . تمام تصاویر و استعارات شعرا درباره ی بود و وجود سرانجام به منزل جهان .که خانه ی هر کس نماد غایی آن است می رسد .پس نماد ، آشکار گشمده ی دنیای است و « فنومنولوژی » نمادین شرح و وصف آن دنیاست دنیای نمادین گر چه تضاد با جهان علم است اما از لحاظ انسانی مقدم و اولا بر آن است و راهنمای کشفیات جهان علم است . کیهان شناسی نمادین باشلار می آموزد که نتیجه ی علم ، بی گوهر شعر ، هوش محض بی دریافت نمادی آرمان های انسان ، معرفت عینی جدا از عاطفه ی انسانی ، « از .خود بیگانگی » انسان است اگر کیهان نمادی سازنده و پردازنده ی خوشبختی انسان است ، پس خیال پردازی آدمی درباره ی نیز بیهوده و عبث و به (reveur de mots, reveur sur les reveries)تخیلات شاعر نیست بلکه هشیاری و خودآگاهی است و این خود آگاهی در حکم (Nirvana)منزله ی نیروانه گفتگوی آدمی با خویشتن یا راز و نیازش با نماد است و در این جا ست که باشلار فرضیه ی . یونگ را از سر می گیرد (anima, animus)نرینه-جان و مادینه-جان معنای رمزی مادینه-جان و نرینه-جان چیست ؟ کلیسا و خاصه کلیسای رومی ، جرمی و قشری و متشرع است زیرا مردمان را به دو گروه مومن و کافر تقسیم می کند و با اجتهاد و الهام شخصی و وجد و اشراقات قلبی و باطنی یا تخیل نمادی که فارغ از موازین شرعی و عرفی است سر سازگاری ندارد . اما فضیلت اساسی نماد این است که ضامن حضور الوهیت در عالم اسرار هر کس به وسیله ی تعالی گرایی هر بنده ای است ، و البته شرع با این اعتقاد که هر کس دارای عقل فعال مفارق یا منفصله ای است که همان روح القدس یا پروردگار خاص اوست و موجب پیوندش بی هیچ میانجی و واسطه ای با مبدا کل است مخالف است(9) . در واقع در این جریان نمادی محض ، میانجی و شفیع آدمی ، فرشته یا روح القدسی شخصی است و بنابراین شفیع آدمی ، زاده ی تجربه و احساس خود اوست و از خارج یعنی توسط شرع جزمی و قشری بر وی تحمیل شده .است این ارتباط انسان از راه َملِک خاص خویش با مبدا مطلق ، طبقه بندی مردمان به دو گروه مومن و کافر را به موجب کلیسا بی اعتبار می کند . بر این اساس میان آدم و ملک یا معرفت عقلی و الهام قلبی رابطه ای خصوصی برقرار است و « سمبولیسم » ، نوعی عرفان و معرفت گنوسی یا وسیله ای برای رسیدن به معرفت است و در هر حال به منزله ی کشف و شهود ، وحی ، تجلی و اشراق است و نیازی به رابط اجتماعی ( کلیسا ) ندارد چون خود ، راهیاب مقصد عرفان است . آیین نمادی ، ملک خصوصی را در ردیف شفیعان مومن یعنی پیامبران ، مهدیان ، امامان قایم و خاصه .زنان آسمانی نژاد جا می دهد مریم ـ روح القدس، Barbelo ، Sophia ملک های اعلا در طریقه ی گنوسی عبارتند از ، هلن که همه زن اند ، زیرا زن ، مانند فرشتگان در عرفان (Notre – Dame – Saint – Esprit) :فلوطین بر خلاف مرد دارای دو طبیعت است که همان طبایع دو گانه نماد است هم سازنده و آفریننده ی معناست و هم نگاهدار و زهدان آن معنا . پس تنها زن یا مادینه گی میانجی و شفیع است . چون در عین حال فاعل و منفعل است . افلاطون با تصدیق و تایید نقش میانه گیر و یهودی و حضرت فاطمه ی زهرا در تشیعSehiekinah.به همین اندیشه بودEros میانجی ایرانی(10)نیز صور دیگر همین اعتقادند .بنابراین زن به عنوان ملک مادینه ، نماد همه ی و در آیینTheotokosنمادهاست و به همین معنا نیز در آیین زناشویی ارتدکس به صورت .مذهبی کلیساهای مسیحی در قیافه ی « همسر » پدیدار می گردد فرود می anima باری به موجب باشلار ، در ذهن روشن و نرینه-جان دانشمند خردگرای ناگهان آید و چون فرشته ای مادینه ، میانجی و شفیعی تسلی بخش با او به گفتگو می نشیند و موجب می شود که ذهن علمی برادروار با جهان پیرامون پیوند یابد و هماهنگ گردد . نماد جهان با عالم فرشتهanimaنماد ـ مام همه نماد ـ های تخیل رابطه دارد . پسanimaصغیر مربوط است با .ای است که به خیال پرداز جان می بخشد و او را به سخن گویی وامی دارد کشف دیگر « فنومنولوژی » نمادی باشلار ، چهارگانه گی خیال پرداز و خیال پردازی است . به اعتقاد باشلار چهار قطب یا چهار گوهر در دو چیز که یکی خیال پرداز و آن دیگر خیال پردازی است جمع می آیند و به هم می آمیزند(11 ) . زیرا خیال پردازی که به تصدیق روانکاوی طبیعتی دوگانه دارد ، ثنویت خود را در خیال پردازی فرا می افکند و از این رو خیال پردازی نیز چون خیال پرداز دو تایی است . بدین گونه از « فنومنولوژی » نماد به انسان شناسی یی می رسیم ،که پایه و اساس اش همزیستی نرینه گی و مادینه گی است . در قلمرو کیهان ، نماد شناخت وحدت برادروار میان عالم کبیر و عالم صغیر است که مادیت و روحانیت آن دو ، متقابلن یکدیگر را تکمیل کرده یاری می دهند ، و از لحاظ انسان شناسی ، نماد شناخت همزیستی و اتحاد زن و مرد است که چهار قطب شان دو-به-دو با هم تطابق و ارتباط دارند و در عالم خیال از خواسته های خویش سخن می گویند و این همان مکالمه ی عاشقانه روح با فرشته ای ست که بر او نازل می .شود فنومنولوژی » نشان می دهد که نماد ، روح تخیل شاعرانه ، آشتی آدمی با کیهان است و نماد به » سخن anima یاanimusنوبه ی خود می آموزد که آدمی هیچ وقت تنها نیست و در عالم خیال می گوید و ذهن خیال پرداز به منزله ی یک جفت نرینه و مادینه ی هماهنگی ست که با یکدیگر راز و نیاز و گفتگوی عاشقانه دارند ، و این گسترش یا گشایش درونی ذهنی خیال پرداز وسیله ی چون فرشته ای فرود می آید و ذهن راanima .رهایی اش از زندان « از خود بیگانگی » است در پناه خویش می گیرد و از خطرات عینیت و « از–خود-بیگانگی » نگاه می دارد . این فرشته .آسمانی موجب رستگاری و استعلای انسان است سر انجام « فنومنولوژی » باشلار ، به طرح مبداء و معاد شناسی منجر می شود : به اعتقاد او تصاویر و نمادها ، معصومیت و پاکی دوران کودکی را به ما باز می گردانند و از این رو کودکی والاتر و حتا نماد همه ی نمادها یا « صورت نوعی واقعی » ،« صورت نوعیanima از .خوشبختی انسان »(12) ، صورت نوعی ی قابل دریافت برای همگان است این دید روشن و تابناک از دوران کودکی پاک و بی آلایش با کودکی ِ فاسد و تباه ، در بینش روانکاوی تفاوت فاحش دارد . باشلار نشان می دهد که بوها راهنمای ما به سوی صورت نوعی کودکی اند و از همه ی عطرهای کودکی که شاعران مختلف شنیده اند یاد می کند . خداوند همان کودکی ست که در ما زنده است و مظهر کودکی ، عطر کودکی است که گاه بوی گل خشکیده یادآور آن می تواند بود . عطر برای باشلار دلیل روحانی و مینوی ِ ما به سوی الوهیت کودکی است و در این جا باشلار معنای توصیف انجیل از ملکوت آسمان ها و شرط ورود به آن را که .همانند شدن با کودکان است تفسیر می کند ساده ی مثل افلاطونی (Reminiscence, anamnese)به اعتقاد باشلار معرفت واقعی تذکر نیست بلکه در نهایت ، تذکر کودکی است . همه ی نمادهای نهفته و شکفته در تخیل ، سرانجام در اساطیر گوناگون بازیافته اند فریادkerenyiرا که یونگ وPuer aeternus کودکی با .می آورد بدین گونه نتایج « فنومنولوژی » نمادهای شاعرانه و تخیل ، نخست شناسایی کیهانی هماهنگ یا آشتی آرام بخش با جهان و سپس ره بردن به حریم انس و خلوتی است که همیشه فرشته ای مهربان برای آسودگی روان مان در آن مقام دارد و به فرجام رسیدن به آستانه ی تجلی خداوند که آفتاب گرم کودکی عطرآگین بر آن می تابد . این کودکی به منزله ی کلام خلاق است ، زیرا خصیصه نمایان کودکی به شگفت آمدن است ( این خصیصه معنای « فنومنولوژیکی » کودکی است ) و ما .(از دولت شاعر فاعل فعل به شگفت آمدن می شویم(13 خوش بینی باشلار که از خوش بینی یونگ دریافتنی تر است زاییده ی سادگی و صفا و پاکی و معصومیت کودکانه ای ست که او در زبان شعر و نماد می یابد . ظاهرن تنها کاری که پس از باشلار می توان کرد تعمیم کشف وی در حوزه ی تخیل شاعرانه ، به سراسر عالم المثال یعنی .اساطیر و آیین های مذهبی و سحر و جادو و جز آن است ،اما علاوه بر آن به گمان ژیلبر دوران(14)باید پذیرفت که علم و هنر در عین تقابل و تضاد مکمل یکدیگرند . خوش بینی یونگ که نماد را منحصرن مایه ی وحدت و هماهنگی ذهن می دانست و بدین گونه از توجیه نمادگرایی بیماران روانی غافل می ماند افراطی است . در فرضیه ی باشلار برعکس ، خود آگاهی یا ذهن اصحاب عقل و تخیل که از ناخودآگاهی سرچشمه می گیرد دارای دو گوهر متضاد و آشتی ناپذیرند . اما به اعتقاد ژیلبردوران روان یکی است . اصحاب عقل (Structure Polarisante)و تخیل به دو دنیای ناسازگار تعلق ندارند بلکه خردگرایی تنها یک قطب عالم المثال یا دنیای تصاویر است . بدین گونه می توان همه ی روان را به عنوان محصول احساس با خیال ، یکی پنداشت یا فکر و اندیشه را سراسر جزء « فونکسیون » نمادی .دانست بر این اساس تخیل از حیث « فونکسیون » نمادی ، در حکم فکری ناقص یا یادگار گذشته ی ماقبل تاریخی فکر سالم ( نظر کارسیره در مورد اسطوره ) ، یا خطای فکر یعنی فکری سنجیده و نامتعادل (فروید) ، یا نشانه ی وحدت روان در عین فردیت ( یونگ ) یا وسیله ی تعدیل عینیت علمی (باشلار ) نیست ، بکله تخیل یا نمادگرایی عامل عمومی ایجاد تعادل و توازن روانی ـ اجتماعی است . محتوای تخیل نمادی به منزله ی میدان وسیعی است که دو نیروی متضاد بر آن .(حکم می رانند . پل ریکور درباره ی روش های تاویل نماد ، تفکرات جالب توجهی دارد(15 پیش تر دو گونه تاویل باز شناختیم: تاویل کاهنده یا تحویل و تبدیل نماد به نشانه ؛ و تاویل افزاینده یا بسط و توسعه ی نماد . پل ریکور در شرح معنای این دو نوع تاویل می گویند : نخستین گذشته است و در سابقه ی شخص ، جامعه یا به طور کلی نوع بشر ، کاوش(Archeologique)نگر است یعنی کوشش برای شناخت ذات و گوهر(eschailologique)می کند و آن دیگر آینده نگر .هر چیز و سخنگویی با فرشته ای ست که یاد کرده شد تاویل نخستین که فروید نماینده ی آن است ، تصویر را آرایش یا استتار و نقاب استوارترین غرایز می داند و هدف اش بر داشتن این نقاب یا پرده بر گرفتن از تصویر است ، دومین تاویل شناخت فرشته و کشف ذات و گوهر روحی است که قدیم است اما در پهنه ی هستی به اشکال گوناگون جلوه گر و حادث شده است یکی تعبیر فروید و لویی استروس و مارکس و نیچه است و آن دیگر و باشلار . پس این طور ، و به عنوان مثال (Eliade) و الیاد (Heidegger)تفسیر هایدگر اسطوره ی ادیپ را دو گونه تعبیر می توان کرد : به شیوه ی فروید و به سبک هایدگر یا افلاطون . روش فروید را می شناسیم از دیدگاه او داستان ادیپ درام زنا با محارم یعنی مادر ـ همسری است ادیپ با کشتن پدر و زناشویی با مادرش بر آورنده ی یکی از آرزوهای کودکی است . اما در تراژدی سوفوکل علاوه بر این درام ادیپ کودک دارم دیگری وجود دراد که درام ادیپ شهریار است و این ادیپ شهریار ، مظهر دردناکی کشف حقیقت است ، زیرا ادیپ جوینده ی قاتل پدرش است و در این راه از همه ی موانع فرا می گذرد و سرانجام به خود می رسد و (Laios)لاییوس شوریده ی نابینایی که نماد حقیقت است جایگزین (Tiresias)در تعبیر زیگور ، تیرزیاس .ابوالهول که به اعتقاد فروید مظهر معنای ولادت است می شود از این رو نابینایی در تعبیر دوم اهمیت خاصی دارد . فروید نابینایی ادیپ را که کار دست های اوست نشانه ی خود ستیزی و خود اخته گی ادیپ می داند . اما این کار نه برای او و نه برای لوی استروس که معتقد است نابینایی ادیپ خصیصه ای مکمل خصیصه ی دیگر ادیپ یعنی لنگیدن اوست ( ادیپ به معنای " باورم کرده است" ) اهمیت اساسی ندارد . مهم از لحاظ فروید ، مادر ـ همسری و پدرکشی است . اما در تعبیر دوم ( ریکور ) مساله ی اساسی ، نابینایی ادیپ و تیرزیاس است . تیرزیاس از چشم سر کور و از چشم باطن روشن بین است ، چون دل آگاه و داناست . پس .ادیپ نیز باید از چشم سر کور شود تا حقیقت را ببیند ادیپ تنها با کور کردن خود نابینای روشن بین خواهد گشت و این کاری ست که در پایان درام می کند . به اعتقاد زیکور هر دو تاویل جایز و مشروع است زیرا نماد خودداری سرشتی دوگانه است . نماد دو معنا دارد یکی حقیقی و آن دیگر مجازی ، پس هر دو تمیز پذیرفتنی است . اما شاید بتوان گفت که تاویل آینده نگر مهم تر از تاویل گذشته نگر است . زیرا جماعاتی هستند که محققان علمی و روانکاو ندارند . اما جماعاتی نمی توان یافت که شاعر و هنرمند نداشته باشند ، چون نتیجه کامل ، نفی و سلب ارزش زندگی رویاروی مرگ بی(demystification)ی اسطوره زدایی چون و محتوم است و مایه ی امیدواری آدمی با وجود چاره ناپذیری مرگ چیزی جز اسطوره .نیست دوتایی و دو پهلویی نماد که موجب دو گانه گی تاویل های نماد است از این جا ناشی است که نماد ضامن و نگاهدار استعلای انسان در جهان کون و فساد است . عمل شگفت انگیز نماد نفی ، نفی یعنی نفی نیستی و مرگ و زمان است . تخیل نمادین فعالیت دیالکتیکی روح است ، زیرا تصویر در حد معنای حقیقت اش که همان سواد و برگردان احساس است، یعنی معنای معمول و عادی کلمه ، آبستن معنایی مجازی است و این معنای مجازی یا دنیای شعر محدودیت تصویر و لغت را نفی می کند و از میان بر می دارد . این فعالیت دیالکتیکی کشاکشی است میان دو قطب متضاد که هرگز آرام نمی گیرد و فرو نمی نشیند. نمادها و استعارات شاعرانه هنوز که هنوز است روح را بارور و سرشار از شور و حیات می کنند . پس باید سخن باشلار را پذیرفت که نماد « هورمون .نیروی روانی » است اعمال تخیل نمادین اندیشه ی نمادین نگاهدار تعادل و توازن دست گیر در چهار زمینه است : 1- نماد نگاهدار تعادل در پهنه ی زندگی است که هوش و اندیشه ی مرگ مردم ، آن را آشفته و پریشان می کنند - 2 نماد موجب برقراری تعادل روانی ـ اجتماعی است . 3- نماد مایه ی تعادل نوع بشر است ، چون حافظ انسانیت و آدمیت و مانع از غرقه شدن انسان در عالم حیوانی است . 4- به فرجام ، نماد موجب تعادل کیهان است زیرا کیهان را متوجه ذات و مبداء کلی می کند که چیزی برتر از او .نیست (1) نخستین کسی است که نقش بیولوژیکی تخیل را روشن کرده (Bergson) برگسون است(16). به اعتقاد او خیال پردازی به طور کلی عکس العمل طبیعت در برابر قوه ی محلل هوش است . دانایی سرچشمه ی رنج است و انسان هوشمند می داند که مرگ و پوسیدگی پایان همه ی راه هاست . ازین رو تخیل ، واکنش تدافعی طبیعت در قبال آگاهی هوش از اجتناب ناپذیری مرگ یا رویاروی نومیدی است و این عکس العمل آن قدر نیرومند است که در جهان تعقل نیز .تصاویر و مفاهیم پر قدرتی برای پیکار با نومیدی می آفریند بدین گونه در عالم دوگانه ی ما به اعتقاد برگسون خیال پردازی در کنار غریزه و شور زندگی و رویاروی هوش که ادراک واقعیات می کند و بنابراین از وجوب مرگ ، آگاه ست جای دارد . چند سال پس از برگسون رله لاکروز(17) نقش بیولوژیکی تخیل را روشن تر ساخت و با استفاده از نظریه ی واپس زدگی فروید نشان داد که اگر برآوردن آرزوها به علل مادی یا اخلاقی امکان پذیر نباشد ناگزیر به عالم خیال پناه باید برد . از این رو قلمرو تصاویر ، پناهگاه با وسیله ی گریز از .دنیای سخت و دلتنگی واقعیات است ژیلبر دوران نیز در تحقیقات انسان شناختی خویش به این نتیجه رسیده است که تخیل نوعی درمان دردهاست ، اما چون تریاک یا افیون به منزله ی پرده ای که هوش بر چهره ی مرگ انداخته باشد نیست بلکه کوششی است ثمر بخش در راه بهروزی انسان در جهان . بر این اساس ، هنر سراسر از نقاب های مقدس مذهبی تا اپرای کمیک ، قیام و عصیان آدمی در برابر مرگ و نابودی و فراموشی است و انسان خیال پرداز و هنرمند با تصور مرگ چون خوابی آرام بخش در واقع آن را .نفی می کند (2) تخیل نمادین ، عامل ایجاد تعادل روانی و اجتماعی است . روانکاوی فرویدی با تخفیف شأن تصویر به طور کلی ، تنها در مورد فرآیند تلطیف و استعلای روانی به نقش تعادل ساز و هماهنگی بخش تصویر اشاره کرده و دیگر موارد یعنی همه ی تخیلات نامتعارف بیماران روانی را ، معلول .علتی زمانی که همان رویدادهای نخستین سال های زندگانی است دانسته است در چنین دستگاهی تصویر به استثنای مورد تلطیف و تعالی غرایز بیش تر مانع برقراری تعادل است تا کمکی شایان برای ایجاد آن . البته در روانکاوی یونگ نماد از دولت مفهوم صورت نوعی ، عامل برقراری و بازسازی تعادل روانی ، پیوند روان فرد با نفش مشترک و گشودن مسایل مشکلات عقلانی است . اما با وجود این فروید و یونگ هرگز از نماد به عنوان یک وسیله ی .مستقیم درمان سود نجسته اند حال آن که برخی از روانپزشکان و روانشناسان معاصر ، تصویر را چون عامل بازسازی تعادل (18)Robert Desoille ذهنی یعنی تعادل روانی و اجتماعی به کار می برند .بر این اساس روش درمانی (در واقع کاری ست تنظیم یافته . این (19Sechehaye یا خانم دکتر اندیشه ی باشلار است که پیش تر آوردیم . مطالعه خوشبختی می آورد و خیال پردازی درباره ی وسیله ی بازسازی تعادل روانی است ، زیرا نظریه ی خواب در(reveur de mots)تصاویر که دوژوال سازنده و به کار برنده ی آن است از لحاظ درمانی دارای (reve evtille)بیداری همان تاثیر و نتیجه ی خیال پردازی باشلار است . دوزوال برای درمان مردم افسرده و پژمرده به «روان ناتوان آنان تصاویری شور انگیز و نیرو بخش چون تصاویر صعود ، عروج « تزریق می کند و رفته رفته احساس روشنایی ، پاکی ، پرواز ، سبکی و قدرت به بیمار دست می دهد و .ذهن خسته و پژمرده وی دوباره زنده و سرشار از حیات و نیرو می شود بنابراین تصاویر ، القاء کننده ی آن چه عمود ، راست و قایم است ، آدمی را به فتح قله های کوهستان ها یا پرواز در آسمان ها می خواند و از این رهگذر موجب استقامت روحی و اخلاقی می گردد و دوژوال برای درمان بیمارانی که با واقعیات قطع رابطه کرده اند ، آنان را به خیالبافی .درباره ی فرود آمدن بر خشکی یا فرو رفتن در آب می کشاند در روش درمانی خانم دکتر بینه نقش تعادل ساز تصویر و اثرات نمادی آن روشن تر است خانم سشه نقش تعادل ساز تصویر و اثرات نمادی آن روشن تر است .خانم سشه با افزار تصویر به می پردازد(20) و یک تن از بیماران خانمSchizophrenieها و منجملهPsychoseدرمان سشه احساس می کرد در دنیای روشن و سفیدی که در آن اشیاء و آدم ها با یکدیگر پیوندی ندارند و آدم ها مانند عروسک هایی کاغذی هستند ، بی کس و تنهاست و او در این جهان اندوهناک و خشک و منزوی و منزجر در پای دیواری بلند از یخ یا روی قرار دارد و ازین رو سخت به (تحقق رمزی آب )realisation symboliqueوحشت می افتاد . روانپزشک با روش درمانی و هوای این سرزمین هراس انگیز را دگرگون می سازد و بیمار اندک اندک از قلمرو روشنایی .کور کننده بیرون می آید البته بیماری روانی در واپسین تحلیل همان گونه که گاسیره و یونگ باز نموده اند چیزی جز فقدان فونکسیون » نمادین نیست و دوژوال و بینه از نمادگرایی برای بازسازی تعادل روانی سود می » برند . اما سمبولیسم در هر دو مورد یک-قطبی و ناظر به یک جهت است یعنی دوزوال و بینه فقط یک مقام نمادی ( مثلا نمادهای تاریکی یا نمادهای روشنایی ) را برای درمان بیماران به کار می .برند ایودوران برعکس نشان داده است(21).که سلامت روانی زاده ی برقراری تعادل میان دو نظام است و مضامین تخیلی بیماران روانی درمان ناپذیر ، سخت ثابت و تغیر ناپذیر و دارای یک نظام و یک سیاق است . بدین گونه بیماری روانی بیش از آن که فقدان « فونکسیون » نمادی باشد رشد نمادین و تثبیت و توقف بیمار بر آن است . این(structure)«و نمو غیر طبیعی یک « ساخت دیالکتیک تعادل آفرین در سیر فرهنگ و تاریخ مضامین و سبک های ادبی و هنری نیز به چشم می خورد . در این زمینه همیشه دو قطب به دنبال هم می آیند و یکدیگر را تعدیل یا سبک-سنگین می کنند و از این قبیل است حرکت دیالکتیکی نظام « شب » و نظام « روز » در تاریخ فرهنگ که در واقع روشنگر تعادل خوبی های پی در پی جماعات است . نسل مردان و زنان 36 ساله یعنی گسل فرزندان ( نظام روز ) همیشه در تضاد با نسل گذشته یعنی نسل والدین (نظام شب) است و نظام نمادین بزرگسالانی که کودکان خود را تربیت می کنند با نظام نمادی کودکانی که خود به .بزرگسالی رسیده و خواستار آزادی و دگرگونی اند اختلاف فاحش دارد (3) تخیل علاوه بر آن که نگاهدار تعادل بیولوژیکی و روانی و اجتماعی است ، موجب تعدیل تمدن به غایت فنی و ماشینی ما نیز هست و اتفاقن این تعادل به یاری وسایلی که آن ها در تمدن فنی و ماشینی ما وجود دارد می تواند برقرار شود. آندره مالرو(22) به خوبی نشان داده است که وسایل ارتباط و مخابره و نشر و پخش فرهنگ ( فکس و سینما و صفحه ی کتاب و روزنامه و «مجله و غیره ) گردآوری همه ی مضامین و تصاویر و پدیده های فرهنگی در یک « موزه خیالی . و مقایسه ی آن ها با یکدیگر را امکان پذیر می سازد بدین گونه تمدن امروز که فقط به علم توجه دارد وسیله ی متعادل ساختن خود را در بر دارد و آن گردآوری همهNorthrop(23)امکان آشنایی با همه ی فرهنگ های جهان ست . به گفته ی .ی مظاهر فرهنگی جهان در موزه ای خیالی بهترین وسیله ی بازسازی تعادل روانی بشر است برای مردم مغرب زمین ، شناسایی هنر و فرهنگ شرقی با تمدن های غیر غربی تنها راه متعادل .ساختن تمدن غربی و انسانی کردن آن است عقل و علم پیوند دهنده ی انسان ها و چیزها ست اما وسیله ی همبستگی و همدلی مردم رشته ی تصاویر یعنی تجلیات زندگانی عاطفی است . بی گمان این موزه ی خیالی باید نه تنها خزانه ی مجسمه ها و تمثال ها و مضامین شاعرانه ، بلکه نمایشگاه بیم ها و امیدهای نوع بشر نیز باشد تا هر کس بتواند تصویر مطلوب خویش را در آن بازیابد . با بازدید این موزه خواهیم دانست که روح بشر یکی است و این روح ، هم در فکر انسان ابتدایی متجلی است و هم در اندیشه ی آدم متمدن امروزی ، در این جا به خوش بینی لوی استروس می رسیم که معقتد است : « انسان همیشه نماد اندیشیده است »(24) . اما به اعتقاد ژیلبر دوران تنها چیز باقی و پایدار بشر برخلاف نظر استروس ، اندیشه ی تحلیلی او که منطق ارسطویی خاص تمدن های غربی الگوی آن به شمار می رود ، نیست . دوران در تحقیقات خود به این نتیجه رسیده است که اندیشه ی بشر دو قطب متضاد .دارد و آن دو قطب محور همه ی تصاویر و مفاهیم و اساطیر و تخیلات مردمان است اما این ثنوبت دوگانه گی یی است هماهنگ ، « اندیشه ی بدوی » که به گفته ی ِلوی برول تنها اندیشه ی خاص « مردم وحشی » نیست بلکه در اعماق تفکر علمی (Levy – Bruhl) امروزین نیز نهفته است . منحصرن سرآغاز و نخستین پایه ی معرفت علمی نیست ، به قول لوی استروس(25) « تبری آهنی از تبری سنگی به این اعتبار که اولی بهتر از دومی ساخته شده برتر نیست . هر دو خوب و یکسان خوب ساخته شده اند ، اما سنگ ، آهن نیست . » بر همین «.قیاس نظریه ی الکترونیکی از اسطوره ی پیدایش جهان « بهتر ساخته نشده است لکن این دو نظر در دو حوزه ی متفاوت به کار می روند و مصداق می یابند . پس حق نیست اسطوره و نیروی سازنده گی و امیدبخشی اسطوره را نسبت به معتقدات علمی و صلاحیت علم در افزایش سلطه ی انسان بر جهان بی اعتبار بدانیم ، چنان که نمی توان تبر سنگی را در مقایسه با صورت « تکامل یافته » اش یعنی تبر آهنی بی ارزش شمرد ، باید چنان که گاستون باشلار می خواست با سلاح خیالبافی در برابر « مزایای » تمدن این عنصر به دفاع از خود پردازد یعنی تخیل را جان-پناه و سیر دفاع خویش ساخت تا « اندیشه ی وحشی » یعنی دست دوستانه و برادرانه ای که نوع بشر به سوی مردم متمدن پرغرور امروز دراز کرده است ، فکر انتقادی و تخیل پیراسته .از اسطوره مان را متعادل و متوازن سازد (4) سرانجام بی آن که بخواهیم پای در قلمرو کشف و شهود و وحی و الهام نهیم به راهنمایی باشلار یا میرسیا الیار (26) به این نتیجه می رسیم که سمبولیسم همیشه ما را به سوی مبدا کل و ازلی که بزرگترین ارزش ها دانسته شده ، رهنمون می شود . در روح آدمی تصور انسان .دادگری نقش بسته که جامع همه ی فضایل قهرمانان و حکیمان و قدیسین قصه ها و افسانه هاست همچنین مردم ، مدینه ی فاضله ی ساخته و پرداخته ی ذهن خیال پرداز خویش را بر آسمان فرا می .افکنند و بدین گونه ملکوت فدس یا مدینه ی الهی پدید می آید ازین رو تخیل ، دری گشوده به روی عالم غیب و روح دارد و تصاویری برای تجسم این فعالیت روحی می پرداز یعنی مادر و پدری نمونه وار برای حیات معنوی و روحانی آدمی بر می گزیند و نیز عادلی نوعی که از همه ی عادلان عادل تر است و یک شاه اورشلیم آسمانی و شوریده ای خداوار که بتواند با خون خود کفاره ی گناهان برادران خویش را بپردازد . اما نمادها در این عالم ملکوتی اسرارآمیز نیز خاموش نمی مانند . بلکه گوهر دیالکنیکی خود را آشکار می کنند . تاریخ مذاهب و ادیان سراسر سیری دیالکتیکی دارد : کالی زوج خداوند بزرگ شیوا درست مخالف اوست و با این همه خود دارای دو جنبه ی مهربان و خشم آلود است . خدای تورات و قرآن و کمال . هم رحمان و رحیم است و هم جبار و قهار (Kabbale) در تاریخ مسیحیت پس از سادگی صدر مسیحیت شکوه بوزنطه می آید و جلال گوتیکی جایگزین می گردد . این جذر و مد از آن زمان تاکنون ادامه دارد ، زیرا دیالکتیک و Romanبی پیرایگی نماد که دیالکتیک بالفعل است کشاکش خلاقی ست که هیچ گاه آرام نمی گیرد چون هرگز پایان نمی یابد ، از این رو نماد که همیشه در جستجوی معنایی ست ـ و این کوشش ، روشنگر پویایی آن ست ـ واسطه ی میان بقا و فنا ، جاودانه گی و میرنده گی است. در واقع سمبولیسم همان راهی ست که فرهنگ انسانی پیموده است . جدایی میان صورت و معنا که یکی فانی و آن دیگر باقی است روشنگر سیر فرهنگ انسانی است و این در اصل همان نماد و دوگانگی نماد است چون فرهنگ .انسانی کوششی است خستگی ناپذیر و سپنجیش

(1) Poetique de la reverie , p.46, le materiallisme rationnel, p.49 , La formation de l'esptit scientifique , contribution a une pstchanalyse de la commaissance objective, G. Durand Science objective et conscience symbolique dans l'oeuvre de Gaston Bachelard, Cahier int de symb. 1963, no 4. (2) Psychanalyse du feu, p.10. (3) Poeuque de la reverie , p.45. p.47.

(4) کتاب یاد شده ، ص 2 (5) کتاب یاد شده ، 2 (6) کتاب یاد شده ص 120 (7) کتاب یاد شده ص 2 (8) »: می نویسد l'eau et les revesبه اعتقاد ژان پل وبر طبقه بندی باشلار ساختگی است . در معتقدیم که می توان قانون چهار عنصر را حاکم ب رقلمرو خیال دانست . بموجب این قانون تخیلات مختلف درباره ی مواد گوناگون بر حسب چهار عنصر آتش ، هوا ، آب و زمین به چهار معتقد بود که « آن چه درباره La psychanalyse du feuبخش رده بندی می شوند . » اما در «.ی آتش گفتیم در مورد آب و هوا و زمین و نمک و شراب و خون نیز مطرح می توانیم کرد چون طبقه بندی دلبخواه و بنابراین روشنگر « پسند » ناخودآگاه محقق است ، پس روانکاوی یک ماده یا یک عنصر نیز آمیخته ایست از بررسی تخیلات شعرا و نویسندگان و تمایلات و خیال پردازی های خود محقق ، و از اینرو روانکاویهای باشلار اسنادیست که می توانند مورد عبارتست از گردآوری نوشته های نویسندگان مختلف درباره ی یک مضمون استوار نیست زیرا روحیت و ،ذوقیات و منبع الهام آنان با یکدیگر تفاوت داشته است . انسان ابتدائی ،کیهان شناس یونانی کیمیاگر ، نقاش و کارگر کوره ی ذوب آهن از آتش بینش و مفهوم واحدی ندارند . کودکی که به سختی سوخته ، کودکی که تماشاگر یک آتش سوزی بزرگ بوده ، کودکی که در روشنایی آتش اجاق صدمه ی روانی دیده ، در بزرگی در برابر آتش و شعله به گونه های مختلف واکنش می کنند به عبارت دیگر روانکاوی آتش و آب و خون واقعیت ندارد ، آنچه صحیح است روانکاوی ( کتاب یاد شده ص 89-90)Jean – Paul Weberسوختگی ، آتش سوزی و جز آن است

(9) H. Corbin, l'imagination Creatrice dans le soufisme d'ibn Arabi, P.160.

(10) هنری کرین ، کتاب یاد شده ، از ص 119 ببعد

(11) Poetique de la reverie , pp.64, 70. (12) Poetique de la reverie , p.106.

(13) کتاب یاد شده ، ص 109

(14) G. Durand, lles structures anthropologiques de l'imaginaire (Introduction a l'archetypologie generale) . 15 - P. Ricoeur, le conflit des bermeneutiques, epistemologie des interpretations , in cabiers intern . de symbol , 1962 , No . 1

(بر این همان مضمون کتاب جامع الحکمتین ناصر خسرو است ( چاپ هنری کرین ، 1953

(16) les deux sources de la morale et de la religion, 1932 , pp.127 , 137, 159. (17) R . Lacroze, la function de l'imagination, 1935. (18) R. Desoille, le reve evelle en psychotherapie, Paris , 1952 . (19) M. A. Sechehaye, la realization symbolique , Berne, 1947. (20) M. A. Sechehaye, Journal d'une schizophrene, pp.4 17 , 22 , 25 , 51 (21) Yves Durand, le Test archetypal a neuf elements (A. T. 9 ) , in cahiers Internationaux de symbolisme, No. 4, 1964 . (22) A. Malraux, les voix . du silence . (23) The meeting of East and West , pp. 345 , 383 . (24) Levi – Strauss, Anthr . Struct, P. 255 . (25) Levi – Strauss , SAnthr , Struct, P . 255. (26) Mircea Eliade , Traite d'histoire des religions . Imgage et symoles .

: منابع مقاله

-Gilbert Durand, I'imagination symboli que , P.U.P Paris, 1968. -Gilbest Durand, les Structures polarisantes de la conscience Psychique et de la Culture, EranosJahrbuch, article XXXVI 1967 .

مرجع : رودکی - شماره ی 16 - نوروز 1351

 

مقدمه ای بر نمادشناسی  -1

مقدمه ای بر نمادشناسی
بخش اول
ژیلبر دوران ترجمه و نگارش جلال ستاری


Durand Gilbert
: 1921
تعریف کلماتی که برای بیان مفاهیم مربوط به تخیل به کار می رود ، سخت دستخوش پریشانی و (Singue) ، نشانه (Image)آشفتگی شده است و بیشتر نویسندگان لغات : تصویر ،(Icone)تمثال ، (Figure) صورت ، (Mythe) اسطوره ، (Parabloe) تمثیل ، (Allegorie) استعاره . را درست به جای خود به کار نمی برند (idole) و بت یا صنم تصویر عالم واقع بر دو گونه است : یا مستقیم است و آن وقتی است که « چیز » قابل تصور در برابر ذهن حضور دارد ( ادراک و احساس ) ، یا غیر مستقیم و در این صورت چیز » به علتی نمی تواند حقیقتن حاضر باشد ( چون خاطره ی دوران کودکی ) . در» مورد اخیر که شعور غیر مستقیم نام گرفته است « چیز » غایب توسط تصویر یا تصاویری به معنای اعم کلمه در ذهن مجسم می شود . البته تفاوت میان شعور مستقیم و شعور غیر مستقیم بدین صراحت و قاطعیت نیست ، به عبارت دیگر چنین تفکیکی .منحصرن نظری است و میان آن دو مدارج و مراتب بسیار وجود دارد از میان کلمه هایی که در بالا ذکر شد ، دو کلمه که بیش از بقیه نابجا به جای یکدیگر می نشینند کلمات «نماد» و «نشانه» هستند . دلیل این اشتباه این است که نماد در وهله ی اول از همان قماش نشانه است . اما اغلب ، نشانه ها وسایلی مقتصدانه هستند ، برای بیان دال بر وجود چیزی (Signal)معنایی که یا حاضر است یا قابل وارسی . مثلن علامت ،(Algoritlane) اشاره ی ریاضی (Sigle)است که « وجود » دارد یا لغت ، کلمه ی اختصاری . همه ی وسایلی مقتصدانه برای بیان تعریفی دراز یا یک رشته معانی اند ضمنن ممکن است نشانه ها را که وسایل صرفه جویی در اعمال ذهنی اند به دلخواه و بر حسب قرارداد انتخاب کرد ، از قبیل علامات راهنمایی . اما در بعضی موارد علامت باید ،مستدل و موجه باشد و آن وقتی است که علامت ، رساننده ی مفاهیم مجرد و خاصه صفات و کیفیاتی است که فی الحقیقه به سختی قابل تجسم اند مانند مفهوم عدالت که با علامت شمشیر و ترازو نشان داده می شود . پس دو گونه نشانه وجود دارد : نشانه های وضعی که البته دال بر معنایی ست و آن معنا واقعیتی است حاضر و موجود یا واقعیتی که می تواند حضور داشته باشد و نشانه های مجازی که معنایش واقعیتی است به سختی قابل تصور و تجسم و این نشانه های مجاز یا مستعار ، ناگزیر باید قسمتی از معنا را چنان که در مثال مفهوم عدالت دیدیم به طور عینی نمایش دهند . اما معنای نماد از قبیل نماد دنیای پس از مرگ یا نماد ملکوت آسمان در انجیل به هیچ وجه تجسم پذیر نیست . به گفته ی لالاند (1) نماد نشانه ای عینی است که به طریقی طبیعی چیزی غایب یا غیر قابل مشاهده را مجسم می کند . به زعم یونگ (2)نماد بهترین تصویر ممکن برای تجسم چیزی است که نسبتن ناشناخته است و نمی توان آن را به شیوه ای روشن تر نشان داد . به موجب(3) گده ،نماد خلاف استعاره است . « استعاره از اندیشه و مفهومی انتزاعی صورت می سازد یعنی بیان مصور اندیشه ای مجرد است و پایه و مبدا حرکت اش مفهومی مجرد، اما نماد «.فی نفسه خود تصویر است و من حیث تصویر سرچشمه ی مفاهیم و اندیشه هاست بدین گونه قلمرو نماد ، سراسر دنیای غیر محسوس : ناخودآگاهی ، ماوراء الطبیعه یعنی سرا پرده ی غیب و اسرار است و چنان که می دانیم چیزهای غایب و تجسم ناپذیر و غیر قابل مشاهده چون روح و نفس و خدا و جز آن موضع ماوراء الطبیعه و هنر و مذهب و .سحر و جادوست . پس نماد تصویری است رساننده ی معنایی سری و رمزی دو جزء نماد یعنی صورت و معنی یا دال و مدلول آن ، برخلاف نشانه و استعاره ، بی نهایت باز و گسترده است ؛ صورت نماد که تنها پاره ی عینی و شناخته ی آن است مفید معانی و صفات غیر قابل تجسمی است که متضادند . مثلن نشانه ی رمزی آتش به معنای مختلف آتش پاک کننده ، آتش جنسی ، آتش اهریمنی و دوزخی است . همچنین معنای نماد که باز تجسم ناپذیر است ممکن است از سراسر عالم واقع : عالم جمادی ، نباتی ، حیوانی ، فلکی و انسانی جامه ای به عاریت گیرد تا قابل تجلی و تظاهر باشد . به عنوان مثال مفهوم الوهیت و عالم قدس و لاهوت به صور گوناگون : سنگی بر افراشته ، درختی بزرگ ، عقاب ، مار ، سیاره ، انسان به سان مسیح ، بودا ، کریشنا ، یا حتا دوران کودکی مجسم شده است . بنابراین صورت و معنای نماد پر از معنی است و این انعطاف پذیری و گستردگی معنی خصیصه ی نماد است . صورت نماد تصویری است که در آن متضادترین صفات گرد آمده اند و معنی نماد همه ی عالم محسوس را جذب می کند تا بهتر آشکار گردد ، بدینگونه هر نماد تجدید و تکرار می شود ، یعنی هر معنی ، نمادهای مختلف دارد زیرا نماد ، تنها از رهگذر تکرار می تواند معنا را دقیق تر برساند و نارسایی خود . را جبران کند تاویل کاهشی نماد دوران ما از دولت روانشناسی و قوم شناسی دیگر بار به اهمیت تصاویر نمادی در .زندگی روزانه پی برده است اما روانکاوی و انسان شناسی نماد را به سطح نشانه ای عاری از هر گونه سرّ و رمز تنزل می دهند ، یعنی نماد را به داده های علمی و صورت آن را به نشانه ای عادی تحویل .می کند در روانکاوی فروید ، نماد کشاکشی است که در (Fantasme)«تصویر» یا «توهم» در (Censure)گذشته ـ و عمومن طی پنج سال اول زندگی ـ میان لیبیدوو تفتیش روانی لیبیدو یعنی رجعت (Blocage)گرفته است . بنابراین تصویر همیشه نمودار گیر کردن ِ عاطفی آدمی است . بر این اساس مفهوم نماد در فرویدیسم مطابق دو روش فروید که باز نموده است یعنی روش تداعی معانی و روش(Roland Dalbiez) (4)رولان دالبیه .نمادی دو گونه تقلیل می یابد نخست برحسب چیز و موجبیت روانی که فروید اقامه کرده و به موجب آن هر پدیده ی روانی ( مثلن تصاویر رویا ) . همیشه نتیجه ی علت غایی روان یعنی لیبیدواست ، نماد همواره در بازپسین تحلیل با میل جنسی ارضا نشده ای مربوط می شود . همه ی تصاویر و توهمات و نمادها عبارتند از کنایات و اشارات مستعار و مجاز به اعضای تناسلی و مادینه . به گفته ی دالبیه محدودیت و خشکی موجبیت روانی فروید خود موجب می شود که هر تصویر به الگوی جنسی مربوط تحویل و تبدیل گردد . اشتباه فروید در این است که میان علیت و تداعی از راه مشابهت یا مجاورت فرقی نمی گذارد و چیزی را که به علت خاصیت تجسم پذیری نماد به اشکال مختلف ، فقط یکی از مظاهر نماد است ، یعنی با آن متداعی شده ، علت لازم و کافی توهم و تخیل می داند . از لحاظ فروید ، تصویر نه تنها منحصرن آینه ی تمام نمای آلت تناسلی است بلکه مظهر جنسیتی مثله شده یعنی جنسیت ناپخته ی دوران کودکی آدمی ست . پس تصویر همیشه نشانه ی ناهنجاری روان است است : آسیبی که بزرگسال دیده(Traumatisme)زیرا چکیده ی دو صدمه ی روانی و بر اثر آن رجعتی بیمار گونه کرده یعنی به بیماری روانی مبتلا شده است و صدمه ای که همو در دوران کودکی خورده و تصویر نمودار تثبیت وی در یک مرحله از جنسیت فاسد و منحرف دوران کودکی است . بدین گونه در روش تداعی معانی که تابع موجبیتی خشک بی هیچ گونه آزادی و اختیار است ، و نیز با اصل علیت یا جستجوی علیت ـ و در فرودیسم تنها یک علت وجود دارد ـ اشتباه شده است ، از تداعی ای به تداعی دیگر .سرانجام به موجب ثابت و اولیه تصویر یعنی لیبیدومی رسیم ضمنن علاوه بر آن که نماد از دیدگاه فروید فقط نشانه ی جنسیت است ، به گفته ی دالبیه در می یابد و به کار می برد (Effect – signe)فروید نماد را به معنای نتیجه ـ علامت و این امر موجب محدودیت میدان بسیار فراخ نماد در مکتب روانکاوی است . مثلن (jupnter) در حال خروج از سروژوپیتر (Minerve)برخلاف اعتقاد عموم که مینرو نماد با استعاره ریشه ی الهی و مینوی حکمت است ، روانکار با اعتقاد به برابری مینرو و حکمت و بنا به ضرورت اصل علیت در فرویدیسم یعنی استخراج مجرد از محسوس ، حکمت را نماد یا بهتر بگوییم « علامت ـ نتیجه ی » مینرو می داند(Conerent) بدینگونه نماد چون به موجب اصل علیت خطی ، به تصویری متداعی با آن تحویل گردید ، صورت نماد منطقن با معنی نماد برابر می شود تا آن جا که یکی را جایگزین دیگری می توان کرد . ضمنن مینرو در حال خروج از سرژوپیتر بار دیگر تقلیل می یابد و مظهر تجسم تولد از آلت تناسلی زن می گردد و به فرجام طلوع حکمت منحصرن « نتیجه ـ علامت» تولد آدمیان فانی از عضو تناسلی مادینه وجود حکمت مانند مینرو فقط نتیجه ـ .علامت جنسیت می شود الگوی این سلسله تبدیلات عبارتذ است از حکمت = مینرو در حال خروج از سر ژوپیتر = تولد از آلت تناسلی زن . نقص اساسی روانکاوی فروید موجبیت خشک و جامدی است که در چارچوب تنگ آن نماد فقط نتیجه ـ علامت یک علت یعنی لیبیدوی خودکامه است . با وجود این ، فضیلت بزرگ فروید و روانکاوی به رغم علیت خطی فرویدیسم و اصل تبدیل نماد به نشانه ، توجه دادن به اهمیت تصاویر است که خردگرایی . علوم طبیعی به آن اعتنایی نداشت (Rationalisme) آن چه در روانکاوی به حق بیشتر مورد انتقاد قرار گرفته همین قدرت بیکران و توسعه طلبی جنسیت و خاصه تصور عام بودن انحاء واپس زدگی است . دانشمندان علوم و تحقیق مهم اش (Malinovski)اجتماعی و خاصه قوم نگاران تحت تاثیر مالینوفسکی در عمومیت عقده ی معروف (Trobriand)(5)درباره ی بومیان جزیره ی تروبریان اودیپ شک کردند . تحقیقات این دانشمدان نشان می دهد که نمادگرایی ادبی ، پایه و اساس همه ی دستگاه فروید ، منحصرن مرحله ی خاص از سیر فرهنگ و محدود به زمان و مکان معینی است . انسان شناسی یکسان بودن انحاء واپس زدگی و همانندی و یکنواختی تربیت خانوادگی در مکان ها و زمان های مختلف را ( به اعتقاد فروید ) مورد بحث و تردید قرار داد و به این نتیجه رسید که تحویل همه چیز به صدمه ی ادیپی که سنگ بنای .روانکاوی فرویدی است قابل دفاع نیست اگر آداب و رسوم زنده ی یک جامعه ی ابتدایی حاوی هیچ اثر ادیپی نباشد چگونه می توان واقعه ی ادیپی را سرچشمه ی همه ی نمادها و پیوندهای اجتماعی آن قوم دانست ؟ در روانکاوی فروید همه نمادهای رویا و هنر را الگوی ادیپی و سر کوبی خواسته ی مادر ـ همسری و پدرکشی مربوط می شود (6) . اما انسان شناسی نشان داده است که .ژوکاست و ادیپ سور نوعی طبیعی هستند بلکه تابع نظام خانوادگی یعنی جماعات اند سرکوبی خواسته ی مادر ـ همسری و پدرکشی علت العلل نمادسازی کودک و اصل اولیه ی فرهنگی نیست امری ست اکتسابی و زاده ی تعلیم و تربیت و چه بسا که بجای ژوکاست یا مردم ،(Alor) الکترا مطمح نظر قرار می گیرد . در بعضی جماعات چون قوم آلور و ( Linon ) ولینتن( Cora du Bois )جزایر مارکیز که مورد مطالعه کورادویر قرار گرفته اند . از بس مادر بی اعتنا و پدر با گذشت است ، در (Kardiner )کاردینر واقع فرزندان تریبت نمی شوند و از اینرو هیچ تصویر نامطلوب یا عجیبی از پدر و مادر در ذهن کودکان نقش نمی بندد و نتیجه ی این ضعف قدرت والدین، پیدایش جهان نمادینی است بی التهاب و حرارت با خشونت و سختگیری که غالب عوامل سازنده ی آن از منبع .تصاویر پدر و مادر فراهم نیامده است قدرت مطلق پدر ، که کودکان را از شش ماهگی ملزم Tamalaبرعکس در قوم تامالا به رعایت پاکیزگی و دفع مدفوع با طریق بزرگسالان می سازد و بازی های جسنی ،دختران و پسران را منع می کند ، موجد شکفتگی نمادهاییست مبتنی بر یکتاپرستی زروگویی ، خشونت ، سکون و اعتقاد به تقدیر و همه آکنده از احساس گناه ، صورت نوعی اساسی در این جا ، چنان که در ذهن یهودان مقیم وین که مورد مطالعه فروید بودند ، پدر یعنی نیای هراس انگیز مینوی پاسدار اخلاق است . سختگیری مردم تامالا در ،رعایت موازین اخلاقی مانند خشونت تربیت یهود و مسیحی موضوع تحقیق فروید است برعکس آزادی خواهی مردم آلور آفریننده ی جهان نمادینی ست فاقد ادیپ ، اما فقدان یا کمبود مهر و محبت مادری در آن موجب اضطراب و پریشانی فرزندان است . به علاوه به موجب تحقیقات مالینوفسکی در اجتماع تروبریان که فرزندان در آن سبب مادری دارند از نظامی منحصرن مادرانه نشات و الهام می(Cosmogonie)، نه تنها تکوین عالم گیرد و همه ی نمادهای مادری مثبت اند ( آن چه در زیر زمین نهفته است معتبر و ارزشمند است : مام ـ زیر زمین و مام ـ باران ، و نیز خوار شمردن نقش مرد در باروری زن ) ، بلکه پرخاشگری ادیپ وار کودکان چنان که انتظار می رفت نه متوجه پدر واقعی است و نه برخلاف انتظار ناظر به دایی . نتیجه این که ادیپ و تاویل مبتنی بر ادیپ تنها .ریشه ی همه ی نمادهای پرداخته شده در کانون خانواده نیست مالینوفسکی دو گونه نماد مادینگی تمیز می دهد : نخست دایه ی شیرده « طبیعی » که همان نماد پستان و آغوش مادر است و دو دیگر زنی که اجتماع و فرهنگ او را بر پسر یا آستی (Euryclee)حرام شناخته اند و این زن حتمن ژوکاست نیست ، بلکه اوریکله نیز می تواند بود و نماد این تحریم متاثر از محیط فرهنگی (Astymednse)مدوز .خانواده به هنگام بلوغ فرزند است همچنین به اعتقاد مالینوفسکی دو تصویر نرینگی وجود دارد : تصویر « طبیعی » یعنی تصویر مردی خیرخواه و حامی که نقش پرداز مفهوم کلی پدر است و تصویری دیگر که عمو ، پدر واقعی یا پدر بزرگ می تواند بود . در اجتماع از وبریان تنها تصویر نخستین .وجود دارد اما می توان از ناخودآگاهی ، تصویری دیگر داشت یعنی آن را بر خلاف نظر روانکاوان مخزن خصایص شخصی یا سرگذشتی یگانه و منحصر به فرد » (7) ندانست ، بلکه خزانه » ( های نمادی کودکی اجتماع ( و نه یک کودک منحرف(Structure)ی ساخت .پنداشت از دیدگاه این دانشمندان ، زبان شناسی نمونه ی فکر جامعه شناختی است . یعنی زبان پدیده ی ممتازی ست حاوی اندیشه ای جامعه شناختی و نماد های حاصل از آواها ، لغات .و نوع جمله بندی های یک زبان معنایی عمیق تر از آن چه به ظاهر در می یابیم دارد پس نماد زبان شناختی مفید ، معنی جامعه شناختی است و به کمک مطالعات زبان شناسی می توان نماد را به جامعه که نگاهدار آن نماد است تبدیل و تحویل کرد . نامدارترین ( Andre Piganiol ) و آندره پیگانیول(Georges Dumezil)دانشمندان این مکتب ژرژ دومژیل .اند که نماد را به بافت و زمینه ی اجتماعی اش بر می گردانند( Levi-Straus )و لوی استروس ،در روانکاوی ، ناخودآگاهی قوه ای واقعی و همیشه پر از امکانات پویای لیبیدو است منتها محیط اجتماعی و مقتضات زندگانی شخصی این تنها جریان حیات را که نیرویش برتر از خواست و اراده ی آزاد آدمی است به اشکال گوناگون در می آورد . اما از لحاظ جامعه شناسی ناخودآگاهی ، همیشه تهی است و همان قدر که معده از وجود غذا غافل .است ناخودآگاهی نیز از وجود تصاویر بی خبر است است و (Structural)کار ناخودآگاهی منحصرن اجرا و اعمال قوانین ساختمانی که همان هوش یا نوعی هوش نابخرد است حاوی تصاویری (Structuration)ساختمان ست که در اجتماع رایج اند و مبادله می شوند . اما چه از لحاظ روانکاوی و چه از دیدگاه جامعه شناسی؛ تخیل ، نماد در واپسین تحلیل نشانه ای موضعی است و از این رو هیچ جنبه ی متعالی و لاهوتی ندارد . به فرجام روانکاوی و مذهب اصالت ساخت نماد را به نشانه یا تمثیل بدل می کنند و جنبه ی متعالی و لاهوتی (Structuralisme) .نماد به نظر دانشمندان این مکاتب تصور باطلی است زاییده ی تاریکی ناخودآگاهی ،فروید و لوی استروس هر دو می کوشند تا نماد را به طریق عقلانی روشن و توجیه کنند .این رو نماد در مشرب آنان به نشانه بدل می شود تاویل افزایشی نماد میان تاویل کاهشی با مکاتب روانکاوی و قوم شناسی و تاویل افزایشی ، آثار فلسفی جای دارد که به ویژه جهان Ernest Cassirer (8)( 1874 – 1945 ) ارنست کاسیره .فلسفه را متوجه اهمیت مسایل نمادی ساخت ، نظریه ی (Jung)آثار او در واقع مدخلی است بر فرضیه ی ناخود آگاهی نمادی یونگ درباره ی « فنومنولوژی » زبان شعری ، کارهای ژیلبردوران(Bachelard)باشلار و نوشته های Anthropologie Archetypo Logique)به نام(G. Durand) گر چه فرضیه ی یونگ در باب نقش تصاویر یکی (Merleau – ponty)مرلوپونتی از عمیق ترین فرضیات در این باره است ، اما بیان یونگ درباره ی نماد بسیار گنگ و مبهم است تا آن جا که مفاهیم سور نوعی و نماد و عقده ، همیشه با هم مخلوط و اشتباه می .شوند (Symbole – و نماد صورت نوعی(Singe – Symptorne)یونگ میان علامت به روشنی فرق می نهد و از این دیدگاه از روانکاوی فروید به شدت انتقاد archetype) می کند . یونگ بر اساس تعریف کلاسیک نماد (9)معتقد است که نماد چند پهلو ، چند قطبی و مبهم است و بنابراین نتیجه ی علنی واحد نمی تواند باشد ، به بیانی دیگر نماد به یک چیز خلاصه و تحویل نمی شود . به اعتقاد یونگ تخیلات همراه با غریزه را یا باید ناشی از خود غریزه پنداشت با جنبه ی معنوی و روحانی غریزه دانست و در نتیجه به شیوه ای نمادین تفسیر کرد (10). یونگ این معنای روحانی یا زیر بنای پیچیده و تاریک آیین نمادی را صورت نوعی خوانده است . صورت نوعی فی نفسه نظام امکانات بالقوه ، مرز . روان است (Numineu)نامریی نیرو ، کانونی پویا و بالان یا عنصر افسون کننده ی قالب صورت نوعی که در ناخودآگاهی نهفته است خالی است و برای این که مورد دریافت (11)و ادارک قرار گیرد باید از تصاویر مناسبی که خودآگاهی فراهم می آورد پر شود بنابراین صورت نوعی قالبی پویا یا ساختمانی سازمان دهنده و ترکیب کننده ی تصاویر است ، اما ریشه ی آن از موجبات شخصی و موضعی و اجتماعی تصاویر عمیق تر است . بدینگونه « نتیجه ـ نشانه ی » فروید در صورت نوعی یونگ غوطه می زند ، یعنی دامنه ی صورت نوعی بسیار گسترده تر از محدوده ی علامت فروید است . مثلن خواب های زنا با محارم یا همخوابگی با مادر را البته می توان با خواسته ی واقعی خواب بین مربوط کرد و گفت که خواب بین واقعن چنین می خواهد ، اما در بسیاری از این گونه خواب ها نمی توان نتیجه ـ نشانه خواب را با یک حادثه ی معین سرگذشت خواب بین مرتبط ساخت و آن حادثه را دلیل خواب اش دانست . در همه ی این موارد تعبیر خواب به کمک روش تداعی از راه محاورت بر اساس مواد و عناصری که .از سرگذشت خواب بین در دست است ، نتایج غلط بار می تواند آورد در واقع خواب زنا با محارم که بسیار عام تر از خواسته ی واقعی زنا با محارم است صورت نمادی چیزی ست که در مذاهب بزرگ با تصویر بهشت القاء شده است ، یعنی پناهگاهی پنهانی که آدمی در آن خود را از بار مسوولیت و تصمیم گیری فارغ و آزاد می .بیند و زهدان مادر بهترین نماد آن است بنابراین برخلاف شیوه ی فروید در این جا زیر بنای نوعی نماد معنای نماد را آشکار می کند نه تحویل و تبدیل نماد به لیبیدوی جنسی ، بیولوژیکی و فردی . اما بر این اساس لیبیدودر مشرب یونگ مفهوم گسترده ای دارد که همان سائقه یا غریزه ی بیولوژیکی خودکامه و توسعه طلب فروید نیست ، بلکه نیروی روانی به طور کلی یا نوعی محرک جاودانه ی صورت نوعی است . البته این لیبیدودر وصف نمی گنجد اما مار چنبر زده ای .که راست می ایستد یا عضو جنسی نرینه بهترین ترجمان آن است یونگ نقش میانجی صورت نوعی ـ نماد را عمیقن روشن می کند . نماد در انسان به زبان آلمانی ) هماهنگ) Sinnbild گردآمدی گاه اضداد است و در صورت و معنی کننده و موجب اتحاد و اتفاق یک زوج یا دو قطب مخالف است . نماد قوه ای ست که معنا)یعنی اصل ادراک کننده صور و اشیاء و ماده اولیه Sinn )معنای خودآگاه تصویر ) فراهم آمده از اعماق ناخود آگاهی را در یک جا جمع می آورد و Bild) .هماهنگ می سازد از دیدگاه یونگ « فونکسیون » نماد پیوند زدن است یعنی نماد به منزله وصلت است که در آن دو عنصر به هم می آمیزند و ترکیب می شوند و به صورت موجودی دو جنسی در می آیند . آدمی به یاری آیین نمادی به فردانیت یا فردیت (Hermaphrodite) خود می رسد و نفس طی این فرآیند فردیت یابی یا تعادل جویی های (Individuation) یا خودآگاهی و شعور روشن که تا اندازه ای Bild و Sinnپی در پی و ترکیب دو عنصر جمعی است و از آداب و رسوم زندگی و شیوه های تریبت تشکیل یافته و ناخودآگاهی جمعی که همان لیبیدو یعنی نیروی روانی و صور نوعی آنست ، به غایت کمال خود می .رسد پس انسان برای یافتن فردیت خویش با ناخودآگاهی جمعی سر و کار دارد و ناگزیر از بکار بردن صور نوعی است ، ولی ناخودآگاهی جمعی یا صور نوعی بر حسب جنس فرق می کند : در مرد تصویر بزرگی که مایه ی اعتدال خودآگاهی جمعی است مادینه (Animus) یا زن اثیری و آسمانی است و در زن این میانجی نرینه جان (Anima)جان .یا تصویر قهرمان جوان و ماجراجوست بیماری روانی زاییده ی کمبود یا ضعف (Cassirer )از دیدگاه یونگ و نیز کاسیره فونکسیون » نمادی است . این کمبود یا ضعف عدم تعادلی بوجود می آورد که اصل » فردیت یافتن را به دو گونه تباه و غیر ممکن می سازد : نخست غلبه سوایق غریزی چنان که روانکاوی باز نموده است . در این حالت خودآگاهی نمی تواند غرایز را به عنوان نمادهای قوه ی محرک غرایز دریابد . به عبارت دیگر سایقه ی غریزی به صورت خام ظاهر می شود و زبان حالی نمادی و خودآگاه نمی یابد ، در نتیجه شخص به جای یافتن و (Antisme)فردیت و شخصیت ممتاز خویش با دنیای خارج قطع رابطه می کند رفتاری ضد اجتماعی یا غیر اجتماعی می یابد ، دو دیگر غلبه ی خودآگاهی و نتیجه ی چنین عدم تعادلی دو نوع ورشکستگی است که سخت فراوان و خاص اجتماعات به غایت خردگرای ماست : ورشکستگی نماد ، در این صورت نماد به نشانه بدل می شود و ورشکستگی شخص و تباه شدن نیروی حیاتی اش ، در این حالت شخص صورت عروسکی بی اراده در می آید که اسیر خودآگاهی جمعی و احکام اجتماعی است . پس از هم پاشیدگی « فونکسیون » نمادی چنان که کاسیره نیز اعتقاد داشت موجب بروز بیماری آن (Symptome)روانی است . و در حالت بیماری نماد به علامتی ساده یعنی علامت .چه سر کوفته و وازده شده است (12) بدل می شود حاصل سخن این که نماد میانه گیر ، واسطه و میانجی است ، زیرا نماد با دادن معنایی خودآگاه به لیبیدوی ناخودآگاه آن را روشن می کند و با ریختن نیروی روانی تصویر در خود آگاهی موجب تقویت خودآگاهی می گردد . از اینرو نماد حالت تعادل کامل است . به علاوه نماد به عنوان میانه گیر سازنده ی شخصیت آدمی از راه فرآیند فردیت یابی نیز .هست اما ابهام یونگ در عدم صراحت زبان اوست که غالبن مفاهیم صورت نوعی ، نماد و فردیت یابی را به هم می آمیزد . ضمنن همه ی نمادهای خودآگاه به شهادت تجارب بالینی ، شخصیت ساز نیستند و تخیل نمادین همیشه موجب یگانگی و هماهنگی شخصیت در عین فردیت نیست . هذیان بیماری دارای همه ی مشخصات نمادی است اما ترکیبی همآهنگ و شخصیت ساز نیست بلکه بر عکس جزیره ی سرگردانی است از تصاویر وسوسه انگیز .و مشوب کننده ی ذهن که پیرامون یک صورت نوعی می چرخد باری اگر فروید مفهوم بسیار تنگ و محدودی از نمادگرایی دارد و آن را همیشه ناشی از جنسیت می داند ، مفهوم یونگ از تخیل نمادی بسیار گسترده و فراخ است . آن چه یونگ در نماد می بیند منحصرن فعالیت ترکیبی و هماهنگی بخشش یعنی متعارف ترین و اخلاقی ترین عمل نماد است ، ازین رو عملن جنبه ی مرضی و بیمارگون بعضی نمادها و .تصاویر را نادیده می گیرد روانکاوی فروید عمومیت نمادهای بزرگ را جز بیماری واقعه ی ادیپی که کلیت و شمول اش مورد انکار قوم شناسی است توجیه نمی تواند کرد و مفهوم وازدگی نیز قادر به توجیه و تشریح همه ی اشکال « سمبولیسم » از ساده ترین صور تا وجوه بسیار والای آن نیست . فرضیه ی یونگ برای توجیه عمومیت صور نوعی از کلیت فرضی واقعه ی ادیپ بهره بر نمی گیرد و حیثیت و فضیلت و خلاقیت نماد را به آن باز می گرداند ، لکن از جنبه ی بیمار گون نماد غافل می ماند . یونگ با خوشبینی ای که نسبت به عالم مثال دارد ذهن نمادی آفریننده ی هنر و مذهب و تخیل نمادی سازنده ی توهمات هذیان آمیز و .رویا و انحرافات و لغزش های ذهن همه را به یک چشم می نگرد مرجع : رودکی – سال دوم – شماره ی 15 – دی ماه 1351

1 - A . Lalande , Vocabulaire critique ettechnique de la philosophie, article " stmbolesens" , No 2. 2 - C.G.Jung , Psychologische Typen, P.G42. 3 - P.Godet, sujet et symbole dans les arts plastiques, in signe et symbole, p. 125. 4- R . Dalbiez , la ruethode pstchanalytigue et la doctrine freudicune . 2 Vol Desclee de Brouwer , 1949 5- B . M alinovski , la vie sesuelle chca les sauvages de melaneue . B . Malioovski , La saxualite et sa rwpreseion dane les societes primitives .
هیچ روانکاوی حاضر نیست از طریق مکاتبه به روانکاوی بیماران روانی پردازد ، یا جواب را بی کمک تداعی های آزاد خواب بین در مورد اجزاء خوابش تعبیر کند . پس روانکاوی .آثار هنرمندان و نویسندگانی که در گذشته اند جایز نیست (Descartes le Philosophe au masque) فروید در نامه ای به لوروا M . Leroy جلد اول ، ص 89 می نویسد : « نخستین احساس ام پس از خواند نامه ی شما که طی آن از من می خواهد به بررسی چند جواب دکارت بپردازم اضطراب بود ، زیرا نتیجه ی بررسی جوابهائی که نتوان از جواب بین اطعلاعات و توضیحاتی درباره ی مناسبات جوابهایش با یکدیگر یا با دنیای خارج به دست آورد ـ و در مورد جوابهای آدم های تاریخی چنین است ـ قاعدتاً ناچیز است » . پس از روانکاوی هنری بموجب اصول فروید نتایج قطعی و متقن حاصل نمی شود بلکه فقط فرضیاتی بدست می آید ، زیرا روانکاو از بیش می داند که بو و مالارمه و شکسپیر عقده ی ادیب دارند . به ین دلیل که عقده ی ادیب در همه کس هست . بنابراین روانکاو چیز تازه ای .کشف نمی کند چون عقده ی ادیب را درست در جائی که انتظارش می رفت باز می یابد به علاوه تعبیر و تفسیر آثار گذشتگان از لحاظ روانکاوی غالباً پایه ای عینی ندراد . چون آن هنرمندان در گذشته اند و از ینرو اساس تفسیر و تاویل ساخته هایشان از دیدگاه روانکاوی فرضی است . هیچ چیز ثابت نمی کند که بو ناخودآگاهنه به « مهبل دندان دار» می اندیشیده ( بعضی بر بچگان خیال می کنند که مهبل مادر دندان دار است و آنان از ترس این دندان ها نمی توانند با مادران خویش همخوابه کردد ـ ترس از اختگی ) ـ تخیلی که در برنیس .Beremes به صورتی نمادین جلوه گر شده است ـ مگر دندانهای برنیس و این دور باطل است Cantique de saint –همچنین به عقده ی اختگی مالارمه تنها از راه یکی از نوشته هایش بنام پی می بریم و فرض براینست که این اثر به زبان رمز نمایشگر عقده ی اختگی است . اما Jean این مساله ایست که قبلاً به اثبات نرسیده است و باز به دور باطل می رسیم . کشفیات ،روانکاوان در آثار و احوال هنرمندان فقط به چند عقده ی نمونه وار کودکی : ادیب ، اختگی خود شیفتگی و جز آن که در همه ساخته های ادبی و هنری هنرمندان و نویسندگان بازیافته می دوند خلاصه و محدود می شود و از آنجا این فکر بوجود می آید که به یاری چند عقده می توان تنوع و اصالت همه ی آثار ادبی و هنری را توجیه و تبینی کرد . باشلار در وصف تحویل و تبدیل همه چیز به یک واقعیت معمول و عام گفته است : « اصالت بالصروره عقده مندی است (ص 144 Laiuteramout)« اما عقده هرگز اصیل نیست برای توضیحات بیشتر رجوع کنید به پاریس ، 1969 ، ص 80-86Kean Paul Weherنوشته یLa psyehologie de Part :ژان لاپلاتش نیز می نویسد ایراد اصولی ای که بر روانکاوی آدمی اندیشمند و آثارش می توان کرد اینست که غرض از » «.چنین روانکاوی درمان نیست و نیت درمان شرط اصلی کار بست روش روانکاوی است
Jean Laplanche . Freud . L Are 34 , 1968 , p 44 . 7- CL . Levi – Strauss, Anthropologie structureal, plon, 1958 , P 224 . 8- Philosophie des symbolischen Formen (III Col 1923 , 1925 , 1929) Die Begriffs Form in mvthischen Denken (1922), Sprache und Mythos(1925), An essay on man(1944). 9- Jung . Seelenprobleme, III , Aufl Zurich, 1946 , P 49 . 10- Jung . Die Pstchologie der uebertagung, Zurich, 1964 , PP. 17 , 18 , 23 . 11- Jung . Symbole der Wandlung, Zurich, 1952 , P . 391 12- Psychologishe Typen, P. 648
مرجع : رودکی – سال دوم – شماره ی 15 – دی ماه 1351
برگرفته از:

http://www.degaran.com/maghaleh/semoi1v7.html