اسطوره از نظر جوزف كمبل

                                            جادوي رويايي

      Joseph John Campbell : March 26, 1904 – October 30, 1987

 

                                                            منیژه کنگرانی



«اسطوره» از واژگان چندمعنايي است و معاني متفاوتي از آن در دوره هاي مختلف تاکنون ارائه شده است. بر اين اساس لازم است ابتدا به تعريف اسطوره از نظر كمبل بپردازيم. كمبل در تعريف اسطوره مي گويد:

    «كهن الگوهايي كه كشف و درك شده اند، آن هايي هستند كه طي تاريخ و فرهنگ بشريت، تصاوير اسطوره اي، الهامي و آيين را برانگيخته و ايجاد كرده اند. اين «جاودانان رويايي» را نبايد با اشكال سمبليك شخصي اي كه در كابوس ها و شوريدگي هاي فرد مضطرب ظاهر مي شوند، اشتباه گرفت. رويا، اسطوره اي شخصي است و اسطوره، رويايي تهي از فرديت، به طور كلي هم اسطوره و هم رويا در ديناميك روان به گونه اي سمبليك عمل مي كنند. ولي در رويا اشكال اسطوره اي، به علت رنج هاي رويابين از اصل خود منحرف مي شوند، درحالي كه در اسطوره ها، مشكلات و مسائلي مطرح مي شوند كه در مورد تمام افراد بشر صدق مي كنند» (كمبل، 1385: 15).
    او معتقد است اگر اسطوره خصوصي و روياي فرد با اسطوره اجتماع در انطباق قرار بگيرد، سازگاري برقرار مي شود. يكي ديگر از تفاوت هاي اساسي ميان رويا ها و اسطوره ها نحوه دخالت خودآگاه انساني در شكل گيري و پرورش اسطوره نسبت به رويا است. براي كمبل، اسطوره با توجه به چگونگي ارتباطش با خودآگاهي انساني نيز از رويا متمايز مي گردد، زيرا اسطوره محصول مشترك ناخودآگاه و خودآگاه و همچنين فرد و جامعه است، درصورتي كه رويا خودآگاه گريز است. چنان كه كمبل مي گويد: «اگر بخواهيم به ارزش تمام محتويات اسطوره پي ببريم، بايد بگوييم كه مقايسه دقيق اسطوره با رويا درست نيست. ظاهر آن ها از يك منبع نشات مي گيرد. يعني از چاه هاي ناخودآگاهي خيال، دستور زبان آن ها هم يكي است، ولي اسطوره ها محصولات خودبه خودي برآمده از خواب نيستند، بلكه برعكس، الگوي آن ها تحت اختيار خودآگاه قرار داشته، كنترل شده است» (همان: 262).
    كمبل همچنين ميان اسطوره و افسانه تمايز قائل مي شود و معتقد است گرچه افسانه ها از اسطوره ها بهره مند مي شوند، اما در بسياري از مواقع تفاوتهاي اساسي با يكديگر دارند. وي در اين خصوص مي گويد:
    «قصه هاي پريان براي گذراندن اوقات فراغت بازگو مي شوند. شما بايد ميان اسطوره ها كه به موضوعات جدي زندگي زنده، برحسب مرتبه جامعه و طبيعت مي پردازند، و داستان هايي كه با بعضي از همان بن مايه ها براي تفريح بازگو مي شوند، فرق بگذاريد. با آنكه اغلب قصه هاي پريان پاياني خوش دارند، در راه رسيدن به اين پايان خوش، بن مايه هاي اسطوره شناختي نمونه واري اتفاق مي افتند. به عنوان مثال، بن مايه گرفتارشدن در مشكلي سخت، و سپس شنيدن صدايي يا آمدن كسي به كمك شما» (کمبل، 1380: 208).
    بنابراين اسطوره ها هم از نظر شناخت شناسي و هم از نظر كاركرد نسبت به افسانه ها متفاوت و متمايز مي شوند. اسطوره ها حكايت هاي عميق از وجود انسان يا جامعه انساني تلقي مي گردند و با هويت و باورهاي افراد جامعه ارتباطي تنگاتنگ تر دارند.
    از نظر کمبل، اسطوره ها داراي ريشه و مباني مشتركي هستند كه در زمانها و مكان هاي گوناگون با توجه به ويژگي هايشان به شكل هاي گوناگوني متجلي مي گردند و اسطوره را روح زنده آن چيزهايي مي داند كه از فعاليت هاي ذهني و فيزيكي بشر نشات گرفته است. وي اسطوره را عامل پويايي و تكامل جامعه انساني مي داند و در اين زمينه مي آورد: «عملكرد اصلي اسطوره ها و آيين ها به وجودآوردن سمبل هايي بوده كه روح انسان با كمك آن ها بتواند به جلو حركت كند و بر توهمات دائمي بشر كه مي خواهند او را در همان حالت حفظ كنند، فايق آيد» (همان: 22). و در كتاب قدرت اسطوره به طور مشخص چهار کارکرد براي اسطوره تعيين مي کند و مي آورد: «اسطوره اساساً چهار كاركرد دارد. اولين كاركرد آن، نقش عرفاني است. [...] كاركرد دوم آن بعد كيهان شناختي است [...] كاركرد سوم، نقش جامعه شناختي است [...] اما اسطوره كاركرد چهارمي نيز دارد، و اين نقشي است كه فكر مي كنم امروزه همه بايد سعي كنند با آن درآميزند ـ اين كاركرد از نوع تعليم و تربيتي است» (همان: 62-63).
    كمبل دنياي اسطوره اي و عناصر و شخصيتهاي آن را بسيار متنوع تر از آن مي داند كه بتوان همگي آنها را در يك سطح و قالب طبقه بندي كرد؛ به همين دليل معتقد است که درون جهان اسطوره اي نيز طبقه بنديهاي گوناگوني وجود دارد. وي در اين مورد مي گويد:
    «اسطوره ها وجه استعاري توان بالقوه روحي در بشريت اند، و همان نيروهايي كه به زندگي ما جان مي بخشند، به زندگي جهان نيز جان مي بخشند. اما اسطوره ها و خداياني وجود دارند كه با جوامعي خاص سروكار دارند و خدايان حامي آن جامعه اند. به عبارت ديگر، دو سطح كاملاً متفاوت اسطوره شناسي وجود دارد. يكي آنكه شما را به طبيعت تان و دنياي طبيعي كه بخشي از آن هستيد مربوط مي كند؛ و ديگري كه كاملاً جامعه شناختي است، و شما را به جامعه اي خاص مرتبط مي كند. شما صرفاً يك انسان طبيعي نيستيد، بلكه عضوي از يك گروه خاص ايد» (کمبل، 1380: 49).
    چنان كه ملاحظه مي شود، كمبل نخست در يك طبقه بندي كلي مي كوشد تا اسطوره را با توجه به معيارهايي كه به دست مي دهد از غيراسطوره متمايز كند و سپس تلاش مي كند تا درون دنياي اسطوره اي نيز دسته بندي هاي کوچک تري ارائه دهد. از نظر كمبل، نقش و جايگاه اسطوره در فرهنگها و دوره هاي تاريخي متفاوت است و در برخي ادوار حضور پررنگ تري داشته است.
    وي همچنين معتقد است که اسطوره ها با توجه به شرايط اجتماعي و فرهنگي گوناگون تجليات متفاوتي دارند و تفاوتهاي فرهنگي در چگونگي نوزايي اسطوره نقش مهمي ايفا مي كند. به نظر وي، يكي از علت هايي كه موجب اسطوره زدايي از جهان معاصر شده، سرعت زياد تحولات بشري و مسابقه سرعتي است كه افراد و ملتها براي كسب مقاصد اغلب مادي خود به راه انداخته اند؛ زيرا اسطوره نياز به تامل و زمان دارد و بايد به مرور زمان در نهانخانه هاي فردي و جمعي جا گيرد، اما تحولات سريع و پي درپي در دنياي معاصر امكان چنين تاملي را براي انسان فراهم نمي آورد (نامور مطلق، 89 13).
    كمبل مطالعه چگونگي شكل گيري و رشد باورها و اعتقادات مذهبي در طول زمان را تكوين اسطوره اي يا اسطوره زايشي مي نامد. او مي كوشد تا چگونگي ارتباط ميان اسطوره و انديشه، همچنين شرايط زايش و تكوين اسطوره ها را مورد مطالعه قرار دهد. اما مهم ترين نظريه اي كه كمبل درخصوص اسطوره مطرح كرده «نظريه تك اسطوره» است که در سال 1949 در کتاب «قهرمان هزارچهره» ارائه شد.
    قهرمان هزار چهره
    جوزف كمبل (1904-1987م) يكي از برجسته ترين شخصيت ها و پژوهشگران معاصر در حوزه اسطوره است. نظريات وي در قالب مجموعه تاليفات و کتاب در حوزه اسطوره شناسي تاثيري غيرقابل انكار برخلق و نقد آثار هنري و ادبي داشته است. كمبل نظرات ويژه اي درباره مذاهب داشت و برخلاف جريانات تفسيري كه به ظاهر كلام توجه ويژه اي داشتند، طرح خوانش و قرائت نمادين و اسطوره اي را ارائه كرد. علاوه بر آن کمبل به مباحث و جريانات روان شناسي نيز توجه داشت و معتقد بود که اين جريانات موجب شدند تا اسطوره ها همچنين روياها و افسانه ها مورد تامل و مطالعه دوباره قرار گيرند.
    كمبل متاثر از يونگ به نظرية ضمير ناخودآگاه جمعي و كهن الگوها علاقه مند شد و با بهره گيري از آنها و شناختي که از اسطوره هاي ملل مختلف کسب کرد و مطالعه تطبيقي آنها، نحوه باززايي اسطوره ها را تا دوره معاصر پيگيري و همچنين «نظريه تک اسطوره» خود را مطرح کرد که مورد توجه منتقدان و هنرمندان قرار گرفت. اين مقاله بر آن است که نظريه تک اسطوره کمبل را مورد مداقه قرار دهد و از اين منظر به تحليل يک اثر بپردازد. به اين منظور، پس از ارائه تعريفي از اسطوره و تشريح نظريه تک اسطوره کمبل و کهن الگوي قهرمان و سيروسفر او، به بررسي روايت يونس در متن روايي از كتاب جامع التواريخ پرداخته و اين اسطوره مذهبي از منظر قهرمان تحليل و رمزگشايي مي شود.
    
    
    تك اسطوره
    بر اساس نظريه تك اسطوره كمبل، همه اسطوره ها از اشكال واحد كهن الگوها تبعيت مي كنند که در هر زمان و مکان در قالبي ويژه نمود مي يابند. «بن مايه اصلي اسطوره ها يكسان اند، و همواره يكسان بوده اند. اگر مي خواهيد اسطوره شناسي خاص خود را پيدا كنيد، كليد راهنما، جامعه اي است كه با آن پيوند داريد. هر نظام اسطوره شناختي در جامعه اي معين و در محدوده اي بسته رشد كرده است» (همان: 48). به عبارتي، تمام اسطوره هاي جهان در اصل، داستان واحدي را بيان مي كنند و تعدد داستانها به علت ويرايشهايي گوناگون از داستان است. کمبل وجه تمايزات و تفاوت ها ميان اسطوره هاي ملت ها و فرهنگها را بسيار كم مي داند و هماهنگي شديدي ميان اسطوره ها مي بيند. بنا بر اين نظر، يك داستان بزرگ و يك قهرمان اصلي و يك ضدقهرمان و عناصر مرتبط ديگر اين داستان در تمام تاريخ بشري در حال تكرار است. داستان تنها در هر دوره اي با توجه به امكانات و شرايط دستخوش تغييراتي سطحي مي گردد و بازيگران و شخصيتهاي خود را عوض مي كند. همانندانگاري هاي شخصيت هاي يادشده نيز براساس همين نگرش صورت گرفته است. همه داستانها پيش تر گفته شده است و شخصيت هاي برجسته بسيار شبيه به هم و داراي كنشهاي مشابه اند. از همه اينها مهم تر، هدف و مضمون روايتهاي آنها يكي است؛ علاوه بر آن ، حتي فرايند روايي داستان ها نيز داراي شباهت هاي زيادي با يكديگر هستند. چنان كه كمبل در كتاب قدرت اسطوره مي آورد: «قهرمانان تمام دوران ها پيش از ما اين راه را پيموده اند. هزارتو كاملاً شناخته شده است؛ ما فقط بايد مسير نخي را كه قهرمان بر جاي گذاشته دنبال كنيم. جايي كه فكر مي كرديم به موجودي بد برخواهيم خورد، خدايي خواهيم يافت: جايي كه فكر مي كرديم بايد به بيرون سفر كنيم، به مركز هستي خود مي رسيم و جايي كه فكر مي كرديم تنها هستيم، تمام جهان همراه ما خواهد بود» (همان: 35).
    از نظر كمبل اسطوره ها با توجه به تجربيات اجتماعي مخصوص ميان اين تمدنها و فرهنگ ها هركدام به گونه اي در جوامع مختلف متجلي مي شوند. يك اسطوره شناس تطبيقي با شناخت گسترده خود مي تواند ارتباط بنيادين و نهاني ميان آنها را مشاهده و كشف كند. «نظريه تك اسطوره» کمبل از نظريه هاي اسطوره شناختي است كه در ادبيات و هنر و به ويژه سينما و نقاشي مورد توجه قرار گرفته و تاثير گذارده است. اصول نظري و نگاه اسطوره شناسانه در تك اسطوره امكان خلق و نقد آثار هنري و ادبي را ممكن مي سازد و حتي در اين مورد مي تواند به عنوان نظريه اي الهام بخش نيز مطرح گردد. نظريه تک اسطوره الگويي براي نقد و بررسي داستانهاي سينمايي و نمايشي فراهم آورد. بر همين اساس، برخي منتقدان به نقد آثار ادبي و هنري پرداختند. همچنين بسياري از آثار بزرگ و مطرح هنري و سينمايي بر اساس اين نظريه شكل گرفتند. از آن ميان مي توان به مجموعه فيلم «جنگ ستارگان» و «ارباب حلقه ها» و... اشاره كرد.
    مهم ترين تك اسطوره اي كه نظر كمبل را به خود جلب مي كند تك اسطوره قهرمان است.
    
    كهن الگوي قهرمان
    قهرمان از قديمي ترين کهن الگوهايي است که همواره محور اصلي مباحث اسطوره اي بوده است و ساير کهن الگوها چون پير دانا، ياري دهنده، سايه و... در ارتباط با قهرمان معنا مي يابند. بنابراين شناخت اين کهن الگو مي تواند راهنماي مناسبي براي دريافت و تحليل نظريه تک اسطوره کمبل به دست دهد اما به واقع قهرمان کيست و چه هدفي را دنبال مي کند؟
    « Heroيا قهرمان واژه اي يوناني از ريشه اي به معناي محافظت کردن و خدمت کردن است. قهرمان يعني کسي که آماده است نيازهاي خود را فداي ديگران کند... بنابراين مفهوم قهرمان در اساس مرتبط با مفهوم ايثار است. در زبان روانشناسي قهرمان معرف چيزي است که فرويد آن را ايگو (ego) مي نامد. بخشي از شخصيت که از مادر جدا مي شود همان بخشي که خود را جدا از بقيه بشريت مي انگارد. در نهايت قهرمان کسي است که از محدوده و توهمات ايگو فراتر برود. کهن الگوي قهرمان معرف جست وجوي من به دنبال هويت و تماميت است» (ووگلر، 1387: 59).
    کمبل در تعريف قهرمان مي آورد: «قهرمان مرد يا زني است که قادر باشد بر محدوديتهاي شخصي و يا بومي اش فايق آيد و از آنها عبور کند و به اشکال عموماً مفيد و معمولاً انساني برسد. قهرمان به عنوان انساني مدرن مي ميرد ولي چون انساني است کامل متعلق به تمام جهان دوباره متولد مي شود. دومين وظيفه خطير او بازگشت به سوي ماست با هيئتي جديد و آموزاندن درسي که از اين حيات مجدد آموخته است» (کمبل، 1385: 30-31).
    مطالعه و مقايسه قهرمانان در روايتهاي اسطوره اي فرهنگهاي گوناگون و متفاوت، كمبل را متوجه وجود شباهتهاي شگفت انگيز ميان اين اسطوره ها و فرايند شكل گيري آنها مي سازد. بر اساس اين نظريه، قهرمانان دنياي جديد در رسانه ها، رمانها و فيلمها جلوه هايي از قهرمانان اسطوره اي هستند كه هربار به شكل جديد خودنمايي مي كنند، اما تابع الگو و روشي مشخص هستند. «توالي اعمال قهرمان از الگوي ثابت و معيني تبعيت مي کند که در تمامي داستانهاي جهان در دوره هاي گوناگون قابل پيگيري است. شايد بتوان گفت يک قهرمان اسطوره اي کهن الگويي وجود دارد که زندگي او در سرزمينهاي گوناگون توسط گروه هاي کثيري از مردم نسخه برداري شده است. قهرمان افسانه اي معمولاً بنيانگذار چيزي است - يک عصر تازه، دين تازه، شهر تازه، و يا شيوه تازه اي از زندگي. که براي دست يافتن به آن بايد ساحت قديم را ترک گويد و به جست وجو بپردازد» (کمبل، 1380: 206).
    بنابراين قهرمان در جست وجو و شناخت خود به سفر مي پردازد. کمبل سپس سير تحول و سفر تك اسطوره قهرمان را به سه مرحله اصلي تقسيم مي کند که عبارت اند از: جدايي (عزيمت)، تشرف و بازگشت؛ و آن را هسته اسطوره يگانه مي نامد و در شرح آن مي نويسد: «يك قهرمان از زندگي روزمره دست مي كشد و سفري مخاطره آميز به حيطه شگفتي هاي ماوراء الطبيعه را آغاز مي كند: با نيروهاي شگفت در آن جا روبه رو مي شود و به پيروزي قطعي دست مي يابد. هنگام بازگشت از اين سفر پررمزوراز، قهرمان نيروي آن را دارد كه به يارانش بركت و فضل نازل كند» (همان:40). کمبل در معروف ترين اثرش، «قهرمان هزارچهره» مراحل خردتري براي هريک از اين مراحل سه گانه مطرح كرده است. بررسي مراحل خردتر موجب مي شوند تا سير داستان از يك وضعيت بسيار كلي و شايد تكراري خارج شود. اين مراحل به اجمال به شرح زير است:
    مرحله نخست: عزيمت
    1. دعوت به آغاز سفر
    2. رد دعوت
    3. امدادهاي غيبي
    4. عبور از نخستين آستان
    5. عبور از قلمروي شب.
    مرحله دوم: آئين تشرف
    1. جاده هاي آزمون
    2. ملاقات با خدابانو
    3. زن در نقش وسوسه گر
    4. آشتي و يگانگي با پدر
    5. خدايگان
    6. بركت نهايي.
    مرحله سوم: بازگشت
    1. امتناع از بازگشت
    2. فرار جادويي
    3. دست نجات از خارج
    4. عبور از آستان بازگشت
    5. ارباب دو جهان
    6 . آزاد و رها در زندگي.
    همان گونه كه پيش تر اشاره شد، سفر قهرمان از يک چارچوب کلي و جهاني پيروي مي کند، اما مي تواند شکلهاي بي نهايت متنوعي به خود بگيرد. بنابراين مي توان سير تحول و سفر قهرمان را در شكل يك داستان كلي و جهاني اين گونه بيان كرد كه قهرمان دعوت به ماجرايي را مي پذيرد و طي آزمون ها و مراحلي كه براي رسيدن به هدف طي مي كند، به خودشناسي نايل مي شود و پس از اين آگاهي و اشراف، به جهان و شرايط معمولي زندگي بازمي گردد و به راهنمايي ديگران همت مي گمارد. هريك از مراحل سفر به صورت نمادين بيانگر مراحل گذاري است كه قهرمان به احتمال قوي آنها را پشت سر مي گذارد تا روايت اسطوره اي قهرمان شكل بگيرد. كمبل در مورد آغاز سفر و مبارزه قهرمان با تاريكيها مي نويسد:«در نخستين مرحله اين ماجرا قهرمان قلمروي آشناي خود را که قدري بر آن کنترل دارد ترک مي گويد و وارد يک آستانه مي شود- مثلاً کنار يک درياچه يا دريا- و در آنجا با هيولاهايي که از هاويه آمده است برخورد مي کند. در چنين حالتي دو امکان وجود دارد. در نوع داستان يونس قهرمان بلعيده و به هاويه برده مي شود تا بعداً دوباره زنده شود ـ گونه اي از مضمون مرگ و رستاخيزـ در اينجا شخصيت خودآگاه در معرض هجوم جرياني از انرژي ناخودآگاه قرار مي گيرد که ياراي مقابله با آن را ندارد و بناگزير بايد رنج همه آزمونها و مکاشفه هاي يک سفر دريايي شبانه و هولناک را تحمل کند و در همان حال ياد بگيرد که چگونه با اين قدرت تاريکي کنار بيايد و سرانجام در قالب شيوه تازه اي از زندگي سربرآورد. امکان ديگر آن است که قهرمان در برخورد با قدرت تاريکي بر او غلبه کند و او را به قتل برساند يعني همان کاري که زيگفريد و جرج قديس با اژدها کردند. اما همانطور که زيگفريد فهميد او بايد پس از انجام اين کار خون اژدها را بچشد تا چيزي از قدرت اژدها را کسب کند. زيگفريد پس از آنکه اژدها را مي کشد و خونش را مي چشد آواز طبيعت را مي شنود. او انسانيت را تعالي مي بخشد و با قدرت هاي طبيعت که قدرت هاي زندگي هستند و ذهن ما با ياري جستن از آنها ما را به حرکت درمي آورد، پيوندي دوباره برقرار مي کند» (همان: 222).
   
  
 
    
برگرفته از:   
 روزنامه ايران، شماره 4510 به تاريخ 3/3/89، صفحه 20 (انديشه)

http://www.magiran.com/npview.asp?ID=2093843