رنگ و موسیقی در مینیاتور

رنگ و موسیقی در مینیاتور

ترجمه (و تالیف): مریم پیردهقان

 

نویسنده متن اصلی برای ترجمه: اوکیل خان آبراگیموف       

     در تاریخ هنر معاصر، علاقه ای روزافزون به موضوع  روابط متقابل میان مقام کلاسیک و نقاشی کتاب قرون میانه (مینیاتور) وجود دارد. چند فاکتور مطرح شدن این موضوع را توجیه می کند. نخست باید خاطر نشان ساخت که در شرق، همبستگی رنگ و صداهای موسیقیایی یک سنت کهن است. به ویژه درک موسیقیایی بسیاری از ملل در این ناحیه از مدت های مدید با درک رنگ ارتباط نزدیکی داشته است. به طوری که زمان ها پیش از اینکه روش نت نویسی امروزی پدیدار شود، پاره ای از اقوام، اصوات موسیقی را با رنگ باز می نموده اند و به هر سازی رنگی خاص می بخشیده اند  مثلا به سنج رنگ قرمز و به فلوت آبی را نسبت داده اند. فیلسوف عرب الکندی دلیل این پدیده را اینطور توجیه می کند که «میان برخی از رنگ ها و ملودی ها، با نظر به احساساتی که بر می انگیزند، یک تناظر معین وجود دارد». و شاید این همان چیزی است که استفاده ی معمول از واژه ی «رنگ» توسط موسیقیدانان به عنوان معادلی برای تفکرات موسیقیایی نظیر زیر و بم صدا، هارمونی، طنین و گاهی اوقات تعیین هفت رنگ پایه با هفت صدای موسیقیایی پایه را توضیح می دهد. گذشته از این، رنگ نقش مهمی را در تاریخ موسیقی کلاسیک شرق ایفا می کرد. به ویژه، واژه ی رنگ به کاربرد آکادمیک و رسالات موسیقایی ادبای قرون میانه این سرزمین راه یافت و برای مشخص ساختن یک گروه هارمونی های جداگانه مورد استفاده قرار گرفت به طوری که امروزه نیز واژه ی رنگ را می توان در واژه شناسی دستگاه های موسیقی  ایران و مقام آذربایجان مشاهده نمود. خلاصه رنگ ها هنر حقیقی در دنیای موسیقی شرقی هستند، همان طور که در نقاشی مینیاتور مفهوم واقعی هستند.

 

 

 

       در ایران استفاده از رنگ در مینیاتورها به شدت وابسته به تفکرات کلاسیک بود به طوری که تاثیر مستقیم این افکار که در برگیرنده تقدس عدد هفت و اعتقاد به پشتیبانی سیارات و همچنین موسیقی کرات فیثاغورث بود حتی در زمان منسوخ شدن نظام بطلمیوسی، کاملا در مینیاتورها مشهود است. البته این نکته قبل از هر چیز به پیوند میان منابع ادبی و مینیاتورها باز می گردد زیرا همانطور که می دانیم نگارگری ایرانی بیشتر سابقه ی خود را در تصویرگری کتاب های ادبی گذرانده است بنابراین در بازخوانی معنای عمیق مینیاتورها راهنمای مهم عمدتا خود منبع ادبی است. به طور مثال نظامی گنجوی، شاعر و اندیشمند بزرگ ایرانی و بنیان گذار سنت ادبی «خمسه»، در منظومه ی «هفت پیکر» خود، با افسانه هایی در مورد پادشاه پارسی بهرام گور به طور مبتکرانه تعالیم فلاسفه ی یونان باستان (فیثاغورثی ها)را درباب نظم سماوی (هارمونی کره ها) مورد بازبینی قرار داد. طبق این تعالیم، منشاءِ موسیقی یک مبنای مستقیم کیهانی داشت. فیثاغورث و پیروانش معتقد بودند که در مرکز کیهان، زمین کروی شکل قرار دارد که پنج سیاره عطارد، ناهید، بهرام، مشتری و زحل به علاوه ی ماه و خورشید از غرب به شرق به دور آن می چرخند و صداهایی با زیر و بمی متفاوت تولید می کند که همراه با یکدیگر یک مقیاس دیاتونیک کامل را شکل می دهند. بنابراین اندیشیده می شد که مقیاس کلید هماهنگ (کامل)، بنیان هر موسیقی، انعکاسی از هارمونی کیهانی است. اما با تبیین نظام خورشید مرکزی در ستاره شناسی (زمین به دور خورشید می چرخد)، نظریه ی هارمونی کرات جذابیت خود را به تدریج از دست داد. با این حال اندیشمندان بزرگ شرق و به ویژه استاد بزرگ فرهنگ باستان، نظامی گنجوی، دیدگاه یونانیان باستان را در این مورد رد نکردند، اما آن ها را – اکنون در زمینه ی یک مفهوم جدید در مورد یکپارچگی میان عالم صغیر و عالم کبیر- مورد بازبینی گسترده قرار دادند. کاملا بدیهی است که چنین رویکردی در مفاهیم ادبی چه تاثیری عمیقی بر مینیاتورها خواهد گذاشت و چگونه آنها را تا مرز بیان مفاهیم غیر زمینی پیش خواهد برد و دارای خصلت ذهنی و تصوری و جهان بینی بسیار وسیعی خواهد کرد. به طور مثال در یک سری از مینیاتورها مربوط به اشعار علیشیر نوایی به نام «هفت سیاره»  درباره ی بهرام گور پادشاه ایرانی) به تقلید از نظامی گنجوی (که توسط هنرمندان بخارا در قرن شانزدهم اجرا گردیده است موسیقی دانان، آلات موسیقی و گستره ی کامل رنگ هایی که در مینیاتور ها دیده می شوند اطلاعات خاصی را در باب زمان در بر می گیرند و از لحاظ هنری حالات احساسی متفاوت یک روح انسانی را منتقل می کنند و شاید یک موسیقی «فرا ناسوتی» ای را نیز بیان می نمایند.این شعردر خود، کل جدول رنگ ها را با مهارت به کار می گیرد و آن را بی درنگ با سیستم واژگان/ نمادهایی مرتبط می سازد که در میان شان واژه ی «هفت» مهم تر از بقیه است و نقش کلیدی دارد و در ترکیبات مختلف واژگانی همچون هفت داستان، هفت آواره، هفت سیاره و غیره بارها مورد استفاده قرار می گیرد که سایر پدیده های طبیعی نیزدر ارتباط با آن ها، «هفت مرتبه» خود را نشان می دهند در نتیجه هفت خود را در این شعر به صورت یک تجلی روحانی متعالی در تمام پدیده های ذکر شده بروز می دهد و از این رو بر یک سطح سلسله مراتبی نسبتا متفاوت درک می شود.

       مینیاتورهایی که برای این اثر ادبی کشیده شده اند نشان دهنده ی هفت مرحله سفر بهرام گور هستند؛ هفت مرحله ای که هر کدام در یک کاخ رنگی و یکی از روزهای هفته اتفاق می افتد؛ هفت روزی که هر کدام یکی از سیارات را به عنوان حامی در پس خود دارد؛ و هفت سیاره ای که هر کدام بنا به اعتقاد فیثاغورث دارای یک نت هستند و با یکدیگر موسیقی جهان را می نوازند! و بسیار جالب است که با تبدیل رنگ های به کار رفته در هر مینیاتور به نت های متناظرش و رمز گشایی آن ها، هارمونی های یکی از دستگاهای آوازی بدست می آید به طوری که هفت مینیاتور اجرا شده، منطبق بر هفت دستگاه آوازی ایران می شود که در آن رنگ غالب، نشان دهنده ی کلید پایه و رنگ  موسیقیدان های تصویر شده در مینیاتور نت های بعدی همان دستگاه آوازی هستند، و حتی زمان هایی را که هرمینیاتور نشان می دهد متناسب با زمانیست که دستگاه آوازی مورد نظر به آن اختصاص دارد. البته برای این که بتوان این موسیقی را «شنید»، لازم است که براساس بسیاری از ادراکات سنتی قرون کهن، ارتباط هفت کلید پایه (مقام ها) و زیر و بمی صدای شان را با هفت کره ی آسمانی ایجاد نمود. نتایج منابع قیاسی درباب این موضوع در سه جدول زیر را ارائه شده اند:

جدول1: ارتباط داستان ها، روزها و صور فلکی

جدول2: ارتباط صور فلکی، نت ها و مقام های آوازی

  اکنون، با مقایسه ی اطلاعات موجود در جداول 1 و 2 برقراری ارتباط رنگ های معین با هر یک از هفت صدای موسیقایی آسان است.

جدول3: ارتباط رنگ های معین با هر یک از هفت صدای موسیقایی

 

با در نظر گرفتن این اطلاعات، میتوان تجزیه و تحلیل مینیاتورهایی که داستان هایی از شعر هفت سیاره ی علیشر نوایی را به تصویر کشیده اند، آغاز نمود. مینیاتوری که به نخستین داستان اختصاص داده شده است، «بهرام در قصر سیاه» نام دارد. در این جا، طبق منبع ادبی، همه چیز باید سیاه می شد. اما این مینیاتور تنها تا قسمتی این «قضیه ی ثابت» را منعکس می کند، زیرا آن ترکیبی از گستره ی کامل رنگ ها را نشان می دهد. آن چه که در وهله ی نخست توجه ما را به خود جلب می کند، در اصل معماری مینیاتور است که تشابهات خاصی را با ساختار «مرحله ای» قطعات مقام تداعی می کند. مثلا، شروع تم آهنگ در بخش های موسیقی دار مقام، سرخانه  نام دارد و در بخش های آوایی، درآمد نامیده می شود که تم اصلی در آن جا آغاز می گردد و تن اصلی و صداهای تابع آن مشخص می شوند. از این نقطه نظر، «چشم انداز» جلویی مینیاتور  (موسیقی دانان، آلات موسیقی و غیره) را می توان از لحاظ اصولی با سرخانه مقایسه نمود: در این جا در حالی که رنگ سیاه غالب است، می توان هارمونی هفت رنگ را مشاهده نمود. رمزگشایی آن ها در زمینه ی موسیقایی با ترجمه ی متعاقب شان به اندیشه ی موسیقایی منجر به ایجاد مقیاس مقام رهاوی گشته است: ر – می –  فا – سل – لا – سی – دو – ر

      نام رهاوی در سیستم مقام معاصر به حساب نمی آید (شش مقام، مقام خوارزمیان، مقام تاشکند). طبق گفته ی عبدالرئوف فطرت و عمران رجبوف که استادان و پژوهش گران معتبری در زمینه ی هنر مقام هستند، این هارمونی خود را در بخش آوایی Nasrulloi از حلقه ی شش مقام نشان می دهد. به نظر می رسد مقام رهاوی که بر مبنای مینیاتور تعیین می شود، فرضیه ی ادبا را تایید می کند: مقیاس هارمونی آن مشابه با هارمونی Nasrulloi است (ر به عنوان نت کلیدی) و ضمنا با هارمونی یونان باستان و میانه ارتباط (واژگون، «خوانش» نزولی) دارد: ر- دورین.  انشعاب دیگری نیز وجود دارد. هنگامی که بخش آغازین موسیقی مقام اجرا می شود، استادان این هنر تلاش می کنند تا از آرایشات ملودیک و عبارات تزیینی تا حد امکان استفاده کنند، زیرا مهم ترین چیز در این بخش از یک قطعه نشان دادن هفت صدای اصلی هارمونی است. متعاقبا، همان گونه که تم در ثبت میانی (میان خانه، سازه ی میانی) بسط داده می شود و با رسیدن به قسمت اوج در ثبت بالایی (اوج)، نقش تزیینات ملودیک که نوعی اسلیمی موسیقایی هستند، افزایش پیدا می کند. چیز مشابهی را نیز می توان در یک بسط «سه مرحله ای» تصاویر مینیاتوری مشاهده نمود. به عنوان نمونه، اگر در مرحله ی نخست (سطح پایین تر) رنگ های متمایز و واضح بر انواع مختلف تزیینات (اسلیمی ها) غلبه کنند؛ بدین ترتیب سبک اسلیمی از آغاز سطح مرکزی (تصاویر بهرام و شاهزاده خانم) غالب می شود و به اوج خود در مرحله ی بعد ترکیب (سطح بالایی)می رسد. چیزی که در این جا بدیهی است، قراردادی بودن گنبدهاست که معمولا با تُن های آبی رنگ می شوند، در صورتی که در این جا ما حد اعلی الگوهای مختلف و تزیینات گلدار را مشاهده می کنیم. این مینیاتور با نظر به زمان بندی اجرای یک مقام خاص به یک ساعت از روز نیز شایان توجه می باشد. مثلا، ما به واسطه ی متون می دانیم که مقام رهاوی پیش از سپیده دم اجرا می شد. به این زمان بندی نیز به وسیله ی سطح بالایی مینیاتور اشاره شده است: پشت گنبد قصرمی توان مجموع تباین دو رنگ سفید و آبی تیره ی «در حال مرگ» را دید که می تواند اشاره ای بر تغییر ساعت روز و رسیدن سپیده دم باشد.

      مینیاتورهای دیگر نیز از این نوع اطلاعات اشباع شده اند. آن ها را به طور خلاصه شرح می دهیم. مینیاتور «بهرام در قصر زرد» که داستان دوم شعر را به تصویر می کشد، با تُن های رنگ مقام عراق ابقا می شود. در مرکز مینیاتور، در آرایش زرد شخصیت اصلی شعر، شاه بهرام، و زیبای رومی قراردارند. در زیر تصویر تعدادی نوازنده در جایی قرار دارند که نت کلیدی، رنگ زرد است که مرتبط با تُن موسیقایی لا می باشد. در مجموع، کل گام رنگ ها نماد جدول صدای مقام باستانی عراق است که با وارون شدن آن، هنوز ساختار هارمونی آن حفظ می شود: لا – سی – دو – ر – می – فا – سل – لا

این هارمونی دیاتونیک که مبنای هفت مرحله ای دارد، مطابق با مقیاس های (نزولی) هارمونی های یونان باستان (هیپودوریک) و روحانیون (آئولین) می باشد. سطح بالایی مینیاتور به رنگ طلایی است که نماد سپیده دم است. از این رو، ساعت اجرای مقام عراق، طلوع خورشید می باشد.

     مینیاتور بعدی، «بهرام در قصر سبز»، هارمونی مقام نوا را بیان می کند. کلیشه ی ترکیبی آن، در ابتدا به سبب تغییر در رنگ آمیزی تُن ها، و سپس به طور برجسته و در پس زمینه، نیازمند صدای رنگ کاملا متفاوتی است، زیرا تُن می در این جا تُن مرکزی است و بر تمام «رنگ ها»ی دیگر غالب است: می – فا – سل – لا – سی – دو – ر –  می

مبنای کیفی این مقیاس با هارمونی روحانیون (می – فریجین) یکسان است و در شکل واژگون مشابه با هارمونی یونان باستان (می – دورین) می باشد، با این حال به سختی ویژگی های نمونه های مقام کنونی به نام «نوا» را که در آن نقش یک تن آغازین و مرجع اغلب به ر، و کمتر به فا داده می شود، تطبیق می دهد. تغییراتی که می توان در مبنای زیر و بمی صدای نوا مشاهده نمود، ممکن است به سبب تکامل تاریخی طولانی مدت آن روی داده باشد. اما با توجه به هویت هارمونی ها، توجه ما به مینیاتور دیگر همان مکتب (قرن هفدهم) در همان زمان جلب شد. مقیاس- رنگ  این تصویر ، با مبنای هارمونی قطعات مقام نوا که تا زمان ما باقی مانده، ارتباط کامل دارد مثلا تصنیف نوا، ترجیع نوا، نوای سراخباری از حلقه ی شش مقام… به علاوه  به نظر می رسد رنگ های سیاه (ر) و فیروزه ای (فا) که در تمام سطوح آرایش مینیاتور  به طور مداوم دوباره نمود می یابند (یک نوع از یک موتیف مرکزی رنگ)، بر غرابت دو هنجاری (ر – فا) نوا را با نظر به هارمونی و زیر و بمی آن تاکید می کنند. رنگ سبز غالب مینیاتور و حمایت ماه ظاهرا به ساعت اجرای مقام نوا اشاره می کند که از لحظه ی غروب خورشید نشات می گیرد.

      در این خصوص، تصویری روشن تر به وسیله ی مینیاتوری با عنوان «بهرام در قصر سرخ» آماده شده است: در قسمت بالا، در مقابل پس زمینه ی ستاره های پراکنده، هلال ماه و یک گنبد به رنگ قرمز روشن وجود دارند که بیان گر ساعت غروب خورشید است. از این رو، مقام عشاق ثبت شده در این جا به واسطه ی شخصیت- نمادها در طی نماز شام اجرا گردید. هارمونی طبیعی رمزگشایی شده با هارمونی های میکسولیدین یونان باستان و هیپو فریجین روحانیون یکسان است (وجه نزولی): سی – دو – ر – می – فا – سل – لا –  سی

تاکیدی که در به تصویر کشیدن شخصیت اصلی، بهرام، و شاهزاده خانم در مرکز و موسیقی دانان در زیر وجود دارد، در رنگ های قرمز، سفید، آبی و سندلی که مرتبط با تُن های موسیقایی سی – سل – فا – دو هستند، قرار دارد.

       مینیاتور «بهرام در قصر آبی» در تُن های رنگی مقام بوسلیک است. مقیاس ملودیک آن از تُن فا (رنگ آبی) ساخته شده است و هارمونی های هیپولیدین یونان باستان و لیدین روحانیون را با هم تطبیق می دهد: فا – سل – لا – سی – دو – ر – می –  فا رنگ آبی کلید نت در بخش بالای مینیاتور و همچنین گنبد تیره رنگ، هلال ماه و ستارگان به صورت مبهم به آمدن شب اشاره می کنند. از این جا می توان منطقا به زمان بندی برای اجرای مقام بوسلیک رسید یعنی ساعت نماز خفتن.

      در میان این مینیاتورهای توصیف شده، مینیاتوری به نام «بهرام در قصر قهوه ای (صندلی یا رنگ چوب)» خودنمایی می کند. نکته ای که در مورد این مینیاتور وجود دارد این است که آن کمترین شخصیت شرکت کننده را در مقایسه با دیگر مینیاتورها دارد و مهم تر از همه این که در آن هیچ آلت موسیقی واحدی وجود ندارد که بخش جدایی ناپذیر این سری مینیاتورها باشد. ممکن است فکر کنید که این ویژگی های متمایز با هدف کارکرد مقام زیرافکن و با غرابت ژانر موسیقی اجرا شده ارتباط دارد. طبق کوکبی و سایر منابع، مقام زیرافکن پیش از خوابیدن اجرا می شد. عجیب این جاست که اشاره به ساعت آخر شب، ساعت استراحت و خواب شب در علم ریشه شناسی واژه ی زیرافکن نیز گنجانده شده است . بدین مفهوم، همان گونه که رسالات ادبای قرون میانه تصدیق می کنند، نام دوم و دیگر این مقام شایان توجه است: این نام، کوچک در زبان فارسی است. شاید این نام اساسا فُرم کوچک قطعه را منعکس می کرد و بیان گر کیفیت «حجره ای» اجرای آن بود. در حقیقت، تصاویر موسیقی دانان که سنت مینیاتور بوده است، در این جا در فردی که حافظ را به آواز می خواند نشان داده می شود. اما مهم تر از همه این است که مقام سولو می نوازد که در آن فرد می تواند منشاء های یک ژانر ویژه به نام مقام Yowoi (مقام کنترل نشده) را تشخیص دهد که یک نمونه مقام را بدون آلت موسیقی می خواند و ریتم آن شدیدا شرعی است. به نظر می رسد تمام این غرابت های مقام زیرافکن نوعی خصوصیت ترکیبی مینیاتور را از پیش تعیین کرده است. اما علی رغم این جنبه ها، جدول رنگ آن کاملا هارمونی مقام زیرافکن و همچنین مقیاس های هارمونی های لیدین (یونانی) و یونیک (روحانیون) مشابه با آن را منتقل می کند: دو – ر – می – فا – سل – لا – سی – دو

       مینیاتور «بهرام در قصر سفید» و هارمونی مقام راست که در تُن های رنگی آن ارائه می شود، این حلقه ی کبیر را کامل می کنند. زمان بندی برای اجرای مقام راست پس از نیمه شب است و تا طلوع آفتاب ادامه می یابد، زیرا در این زمان حامی هفت آسمان و جمعه، ناهید، شروع به درخشیدن خاصی می کند و نور سفیدی را از خود می پراکند. صدای متناظر با این رنگ شروعی برای مقیاس تُن است که با سل – میکسولیدین قرون میانه و در شکل واژگونش، با هارمونی هایپوفریجین یونان قرون میانه ارتباط دارد: سل – لا – سی –  دو – ر – می – فا – سل

       بدین ترتیب، مطالعه ی مینیاتورهایی که منظومه ی «هفت سیاره» ی علیشر نوایی را در بافت موسیقایی نشان می دهند و سیستم یکسان هفت مقام می توانند «بنیانی» مهم برای تفسیر ایده هایی که پشت یک اثر ادبی قرار دارند باشند و نیز بینشی عمیق را در تاریخ رشد هنر مقام به وجود آورند. به ویژه، تغییر رنگ ها و صداهای موسیقایی در فرآیند بازگو کردن هفت داستان در جهت صعودی (از سیاه به سفید، از صدای پایین به صدای بالا) و سرانجام صعود تُن رنگ سفید (راست) در انتهای حلقه زمینه ای مناسب را برای فرجام های مثبت با نظر به سرنوشت شخصیت اصلی شاعر، شاه بهرام، فراهم می کنند و مطابق با این بافت خاص، این نمادها نمایشگر مراحل تزکیه ی نفس اخلاقی و دستیابی به کمال روحانی هستند. در همان زمان، هارمونی های طبیعی رمزگشایی شده برمبنای رنگ به مطالعه ی مسائل خاص در تئوری و تاریخ هنر مقام کمک می کردند. به عنوان مثال، نام های مقام خاص که در طی مطالعه تعیین شدند و زمان بندی اجرای شان در ساعتی از روز، به مباحثات ادبا در رابطه با وجود سیستم هفت مقام در زمان های کهن وزن می دهند. به علاوه، اطلاعات به دست آمده از ارزش آکادمیک خاصی در مطالعه ی تاریخ موسیقی اروپا برخوردار هستند. می توان فرض نمود که مقام و هارمونی های (طبیعی) اروپا با ترکیب مقیاس یکسان شان دارای منابع و ماخذ مشترک هستند. با در نظر گرفتن این مسائل، پیام یک موسیقی دان و نظریه پرداز بزرگ قرن هفدهم، درویش علی چنگی، دارای مفهوم عمیقی است: “در اصل، هفت مقام وجود داشت، همان طور که هفت پیامبر وجود داشت”. در نهایت می توان گفت که این هارمونی های مقام به احتمال زیاد میراث مردمان باستان در شرق و یونان باستان هستند. بدین ترتیب، مطالعات روابط متقابل میان موسیقی و نقاشی کتاب و شیوه ی قیاسی برای نمونه های مینیاتور سنتی و هنر مقام که دربرگیرنده ی اطلاعات بسیار زیاد و پتانسیل هنری هستند، باید جزو مرتبط ترین مسائلی در در حوزه ی نقد هنر معاصر در نظر گرفته شوند.

منتشر شده در ماهنامه هنر موسیقی شماره111

http://pirdehghan.blogfa.com/

http://new-philosophy.ir/?p=3083

 

 

بررسی تطبیقی شخصیت آشیل-اسفندیار و رستم-هکتور در ایلیاد و شاهنامه

بررسی تطبیقی شخصیت آشیل-اسفندیار و رستم-هکتور در ایلیاد و شاهنامه

                                                 ابوالقاسم اسماعیل پور

a-esmailpour@sbu.ac.ir 



qknidydeuugyolsswzct.jpg


دو همتای آشیل و هکتور، یعنی اسفندیار و رستم در حماسهء بزرگ منظوم ایرانی، شاهنامهء فردوسی (سدهء 4 ه) نقش مهمی دارند. شباهت های بین کارکرد آشیل و اسفندیار از یک سو، و هکتور و رستم از سوی دیگر اتفاقی نیست. مقالهء حاضر در صدد روشن شدن این نکته است که حکومت یونانی باختر (بلخ) در شمال شرقی ایران نخست در ماوراءالنهر و بلخ در طول 2500 تا 130 پ.م.، و آنگاه در درهء سند از 190 تا 50 پ.م.، و بعد در دورهء پادشاهان سلوکی از 312 تا 135 پ.م. باعث تاثیرات فرهنگی ماندگار یونانی در ایران زمین شد. یکی از این تاثیرات در سوگنامهء "رستم و اسفندیار" دیده می شود.

آشیل و اسفندیارهر دو رویین تن اند. پاشنهء آشیل و چشم اسفندیار هر دو آسیب پذیر است. هر دو پهلوان به واسطهء یک نیروی مافوق طبیعی، کشته می شوند. مطابق ایلیاد هومر، ایزدان این کار را بر عهده دارند و بنابه توصیف شاهنامه، سیمرغ این نقش را ایفا می کند. در هر دو داستان، پهلوان اصلی از یک کشور بزرگ است و بر پهلوان سرزمین کهتر چیره می شود. شهر تروا و سیستان هر دو نابود می شوند و شهروندان نیز به هلاکت می رسند.

کلید وآژگان: آشیل، هکتور، رستم، اسفندیار، ایلیاد، شاهنامه، بلخ

مقدمه
پس از تاسیس اسکندریه ها در شرق باستان و ساخت شهرهای یونانی-سلوکی که از شمال شرقی هند و کرانه های جیحون تا آسیای صغیرپراکنده بودند. شهرها و پایگاه هایی پدید آمد که گروه هایی از "خواص و سرآمدان" ایرانی جذب آن شدند و بدین گونه، فرهنگ، هنر و زبان یونانی در جامعهء ایرانی تاثیر گذاشت و تا دهه های متمادی، اقشار فرادست و اشراف ایرانی، شیفتهء آداب و سنن یونانی شدند. نمونه های این تاثیر را در سکه ها، پوست نبشته ها و نقوش اشکانی و ساسانی آشکارا می توان دید. ایرانیان زیر تاثیر این روند یونانی مآبی، حتی ایزدان یونانی را با ایزدان ایرانی سنجیدند و معادل یابی کردند. از جمله زئوس را برابر اهورامزدا، آپولن یا هرمس را برابر میترا، هرا، آفرودیت یا آرتمیس را برابر آناهیتا، هادس را معادل اهریمن و هراکلس را برابر بهرام به شمار آوردند. (یارشاطر،1368: 23)
استقرار دولت سلوکی در ایران از 312 تا 135 پ.م، و استحکام حکومت یونانی، ابتدا در فرارود و بلخ از 250 تا 130 پ.م، و آنگاه در نواحی درهء سند از 190 تا 50 پ.م خود به خود آثار فرهنگی ماندگار یونانی را در ایران زمین آشکار کرد.
تاثیر فرهنگ و تمدن یونانی بیش از همه در هنر پدیدار گشت و اگرچه در خود ایران، هنر یونانی مآبانهء اندکی باقی مانده است، اما نمونه های اندکی که در ایران (فی المثل در نسا) برجای مانده و آنهایی که در بیرون ایران (در الحضر، دورا، آشور، پالمیرا و نیز در افغانستان و شمال غربی هند باقی مانده، نشان می دهد که سخت متاثر از هنر یونانی است. (همان، 25)
گنجینهء "آی خانم" در کنار رود جیحون و نزدیک بلخ و سکه های بازمانده از پادشاهان یونانی بلخ که شمارشان افزون است، نمایانگر زنده بودن هنر یونانی و مهم تر از آن، حضور وهنرمندان فعالیت هنرمندان یونانی در این خطه از شمال شرقی ایران است. (Rowland, 1971: 31)
افزون بر سکه های کوشانیان (حکومتی یونانی مآب در شمال شرقی ایران)، تندیس های مکتب گنداره نیز نمودگار تاثیربخشی هنر یونانی اند. حتی گمان می رود که "آثار هنری عظیمی که در شهر نسا، پایتخت نخستین اشکانیان، به دست آمده و شامل مجسمه های خدایان یونانی است، ... نیز متعلق به هنر یونانی – بلخی باشد." (بهار 1374: 110) همچنین آتشکدهء سرخ کتل متعلق به عصر کوشانی، با کتیبه ای بلخی به خط یونانی ممکن است در پی سنت توامان یونانی – بلخی باشد. (همان، 111)
به گمان زنده یاد دکتر مهرداد بهار، شواهد تاثیرگذار فرهنگ و تمدن یونانی در ایران بسیار افزون تر از اینهاست. از جمله می دانیم که اوثی دموس ، شهریار یونانی بلخ، ده هزار سوار ایرانی در سپاه خود داشت و همو به کمک سرداران ایرانی بود که در برابر آنتیوخوس سوم، پادشاه سلوکی، مقاومت ورزید و به یاری همین سرداران محلی ایرانی بود که یونانی های سلوکی- گرای را بر جای نشانید. همین نزدیکی و آشنایی گستردهء اشراف زمیندار ایرانی با فرمانروایان یونانی بود که "منجر به رشد اقتصادی کشور و ثروت روزافزون خاندان اشرافی آسیای میانه شد و این نمی توانست بدون تلفیق های اجتماعی و فرهنگی باشد". (همان، 52)
این تلفیق های اجتماعی و فرهنگی بدون تردید رشد فزاینده ای داشت و بس تاثیرگذار بود. از جمله در نوشته های مورخ چینی، چانگ کایی ین ، که در اواخر دوران حکومت یونانیان بلخ به آن سرزمین سفر کرده بود، آمده که "شهرها و شهرک ها خود را اداره می کردند و شهر حاکم خود را داشت و این محتملا همان است که ما در سوریهء آن دوران نیز، که زیر نفوذ ساخت های اجتماعی یونانی قرار گرفته بود، می بینیم و آن وجود مجالس و انجمن های محلی است". (بهار،1374: 52 ; , 1962: 122 Saggs)
با توجه به پیشینهء تاریخی فرهنگی فوق، یکی از جلوه های مهم تاثیرپذیری از فرهنگ یونانی، وجود دو مضمون تراژیک رستم و اسفندیار و رستم و سهراب است که در شکل باستانی- اش، خداینامه، در شرق ایران نمودار گشته و به خامهء شیوای فردوسی جلوه ای دیگر یافته است. ایرانیان پیش از اسلام همان گونه که تاثیرات شگرفی در منطقهء بین النهرین، مصر و یونان نهاده اند و این نکته از حتی از نگاه غربیان دور نمانده است، در تاثیرپذیری از فرهنگ، تمدن و هنر ایرانی نیز هوشمندی خود را نشان داده اند و مضمون تراژیک یونانی را به یک مضمون کاملا ایرانی تبدیل کرده اند. ما در بررسی زیر نشان خواهیم داد که اسفندیار و رستم تا چه حد با آشیل و هکتور قابل تطبیق اند.

بررسی و تحلیل شخصیت ها
داستان رستم و اسفندیار از اینجا آغاز می شود که گشتاسب، پادشاه ایران، سپاهی را به سرکردگی اسفندیار به سیستان می فرستد تا رستم، قهرمان بزرگ ایران زمین، را دست بسته پیش او آورد. اسفندیار هم شاهزاده است و هم پهلوانی دلیر و هم رویین تن است. به جز چشم او که آسیب پذیر است. اسفندیار قهرمانی دینی است، چنان که وقتی "از بند پدر آزاد شد، با خدا پیمان کرد که پس از پیروزی صد آتشکده در جهان برپا کند و همهء بی رهان را به راه دین درآورد". (مسکوب 1356: 27؛ فردوسی 1967: 6/153- 154) شعار اسفندیار این است:
نخستین کمر بستم از بهر دین تهی کردم از بت پرستان زمین
(فردوسی، 1967: 6/259)
اسفندیار بنابر مندرجات اوستا نیز در شمار مقدسان و پاکان دین زرتشتی است، هر چند سراغی از نبرد او با رستم در اوستا نیست، اما رستم نیز قهرمان ملی و مدافع نیکی است. اسفندیار جوانی پیروزمند در نبردهاست و پدر وعدهء پادشاهی بدو داده است، اما این امر را مشروط به کاری دانسته که عملی شدنش کاری است کارستان و تا حدی ناممکن. او ناگزیر است برای رسیدن با پادشاهی، بزرگ ترین پهلوان این سرزمین را مطیع و منقاد خود کند و دست بسته روانهء دربار نماید.
اسفندیار در نبرد خود با رستم در واقع او را بر خاک می افکند، اما به او مهلت می دهد. دلاور با تجربه با مهلت ستاندن از پهلوان جوان، از مهلکه می گریزد و آنگاه به کمک پدرش زال، و چاره جویی از سیمرغ، آگاه می شود که دو چشم اسفندیار آسیب پذیر است. پس در نوبت دوم برمی گردد و تیر را مستقیم به سوی چشمان اسفندیار نشانه می گیرد و پهلوان جوان را بر خاک می افکند. (فردوسی، 1967: 6/216 به بعد)
رستم پهلوانی اساطیری است و تباری سکایی دارد. پس از پیروزی سکاها در بلخ و "سکنی گزیدن ایشان در سیستان، که بر اثر آن نام کهن "زرنگ" به سیستان تبدیل شد، و در پی نفوذی که اینان در سیاست و زندگی اجتماعی شرق ایران به دست آوردند، افسانه های رستم افسانه های پهلوانی ایرانی را به خود جذب کرد و جایگزین آنها شد و رستم بزرگ ترین دلاور تاریخ شرق ایران و سپس همهء ایران گشت". (بهار، 1374: 50)
اسفندیار به نوعی در تعارض قرار می گیرد. پیش پدر رستم را محق می داند و "چون به رستم می رسد، حق به گشتاسب می دهد؛ این تعارض ناشی از احساس متضاد اوست؛ و همین دوگانگی، شخصیت او را در زابلستان دستخوش تزلزل کرده است. وی ذاتا مرد صریح و ساده دلی است، ولی در اینجا ناچار است نقش بازی کند، زیرا از آنجا که به ماموریت خود معتقد نیست، از یک باور به باور دیگر و از یک احساس به احساس دیگر نوسان می کند. چون به سیستان می رسد، در اتهام بستن به رستم با پدر همداستان می گردد که از "آرایش بندگی" گشته است و راه ناسپاسی گرفته، و حال آن که پیش از آن گفته بود که "نکوتر زو به ایران" کسی نیست و "بزرگ است و با عهد کیخسرو است" و "همه شهر ایران بدو زنده اند". (اسلامی ندوشن، 1354: 135)
اسفندیار شاهزادهء دیناور هم عصر زرتشت و حامی دین نو بود در حالی که رستم پهلوان قومی بود که در آخرین قرن های قبل از میلاد به قلمرو سیستان کوچ کردند. از این رو، بین اسفندیار و رستم از نظر زمانی فاصلهء بسیاری وجود داشت. پس، این رویارویی بیش تر جنبه ای اساطیری باید داشته باشد و جنبهء تاریخی اش کمرنگ می نماید.
دربارهء عامل ستیز دو پهلوان گزارش ها و نظرهای متفاوتی هست. یکی این که، رستم شخصیتی غیردینی است و سبب جنگ اسفندیار با او، پرهیز رستم از به کیش زرتشت درآمدن اوست. البته با توجه به فاصلهء زمانی اسفندیار و رستم، این امر بعید می نماید. از این گذشته، براساس خود شاهنامه و برخی از متون کهن، ستیز دو پهلوان جنبهء دینی ندارد. روایت دینی به ظاهر ماخوذ ازنوشته های دینی زرتشتیان، از جمله خداینامه ساسانی است (خطیبی، 1376: 159) و گزارش غیردینی احتمالا بر پایهء روایات سکایی در ساخت روایات ملی ایران است. (خالقی مطلق، 2006م: 328) برخی از جمله سیروس شمیسا و در پی او، ایرج بهرامی، ستیز اسفندیار و رستم را از آن رو می دانند که رستم به کیش مهری است و اسفندیار او را به کیش زرتشت دعوت می کند، اما با مخالفت پهلوان نامدار سیستان روبه رو می شود. (شمیسا، 1376: 17-51؛ بهرامی، 1385: 17-18)
به نظر نگارنده، اساسا لزومی ندارد که ویژگی روایت دینی را به داستان منظوم شاهنامه تحمیل کنیم. سعید حمیدیان نیز با ارائه دلایل پنجگانه، موضوع دینی بودن ستیز رستم و اسفندیار را بی اساس می داند که منطقی تر به نظر می آید، چه رستم در کل روایات حماسی و افسانه ای، ظاهرا در عین اعتقاد به خدای یگانه، یک پهلوان دینی ]آن هم از نوع مهری[ یا متعصب که با دیگران بر سراختلاف دینی درآویزد نیست". (حمیدیان، 1372، 396)
به هرحال، اسفندیار با تیری که سیمرغ نشان می دهد و زال آن را تهیه می کند، و به رستم می دهد، کشته مِی شود. رستم پهلوان نامدار ایران زمین با حقارتی که از شکست خوردن به دست اسفندیار در نوبت اول نبرد، نصیبش می شود، از میدان می گریزد، اما او کسی نیست که پشتش برای همیشه به خاک نشیند و در واقع، دلاور شکست خورده ای است که به فرجام، پیروز از میدان به در می آید.
گشتاسب که غیرمستقیم از دور دستی بر آتش دارد و گرچه خود شخصا در نبرد شرکت نمی کند، اما در راس ماجراست. از سویی، آگاممنون که سرکردهء سپاه یونان است و با آشیل درگیر است، مانند گشتاسب مستقیما در جنگ شرکت ندارد، اما همه چیز زیر نظر او می گذرد.
آشیل، پهلوان نامدار یونان، نیز رویین تن است به جز پاشنهء او که آسیب پذیر است. مادرش، ایزدبانو تتیس، "آشیل را در کودکی در آب رود زیرزمینی، استیکس شست و شو داد. خاصیت این آب این بود که هر کس و هر چیزی در آن می رفت، رویین تن می شد. منتهی چون هنگام فرو کردن آشیل در آب، پاشنهء پای او در دست تتیس بود و آب به آن قسمت نرسید، فقط این نقطه از بدن آشیل آسیب پذیر باقی ماند". (گریمال، 1367: 1/9)
در روایات شفاهی نیز آمده که "زرتشت اسفندیار را در آبی مقدس می شوید تا رویین تن شود و او به هنگام فرو رفتن در آب، چشم هایش را می بندد. از نیرنگ روزگار در اینجا ترسی غریزی و خطا کار به یاری مرگ می شتابد. آب به چشم ها نمی رسد و ]چشم ها[ زخم پذیر می مانند". (مسکوب، 1356: 24)
هر چند رویین تنی اسفندیار محققا معلوم نیست و روایات مختلفی پیرامون آن دردست است، اما روایات شفاهی در باب رویین تنی او وجه اساطیری بیش تری دارد و روایات مکتوب وجه عقلانی اش می چربد. پیرامون رویین تنی اسفندیار چند روایت هست: شست وشو با آب مقدس زرتشت، خوردن انار زرتشت، داشتن زره ساختهء زرتشت، آهنین بودن بدن اسفندیار، زنجیر بهشتی زرتشت که به بازوی او بسته است، پوشیدن زره نفوذ ناپذیر و غیره. (بهرامی، 1385:
19-22؛ آیدنلو، 1385؛ 14)
خشم آشیل یکی از ویژگی های اوست و کسی را توان مقاومت در برابر آن نیست. او نیز مانند اسفندیار پهلوان-پادشاهی مقدس است. مادرش، تتیس، نیز همچون مادر اسفندیار، کتایون که مخالف نبرد او با رستم است، موافق به جنگ رفتن او نیست، چون مطمئن است که در جنگ کشته خواهد شد.
کتایون فرزند را به باد نصیحت می گیرد و به او می گوید که "برای پادشاهی جان خود را در دست گرفته و به پیشواز پیلی دمان می رود" (مسکوب، 1353:37)
یکی از انگیزه های نبرد اشیل با هکتور، کشته شدن دوست او پاتروکلس به دست سرداران ترواست. هر چند آشیل، جوشن خود را به پاتروکلس می دهد، اما او بی توجه به فرمان آشیل پس از کشتن جنگجویان بسیار،" ترواییان را تا حصار شهر دنبال می کند. آپولن وی را از آنجا عقب می راند. اندکی بعد اپولن از وی سلب نیرو می کند و سلاحش را می گیرد، ائوفوربوس بر او زخم می زند و هکتور او را می کشد و جوشن آشیل را از تنش درمی آورد و می پوشد." (رز، 1358: 37) خبر مرگ پاتروکلس آشیل را غمگین و آشفته می کند. تتیس از دریا بیرون می زند و به او وعده می دهد که سلاح دیگری از هفائیستوس برای او بگیرد. (هومر، 1349: 557) پس آشیل با هکتور رویاروی می شود و او را هلاک می کند.
آنگاه آشیل همچون اسفندیار، خود نیز کشته می شود، اما نه به شکل عادی در نبرد، بلکه "با تیری که آپولن هدایت می کند و پاریس می افکند. تیر بر پاشنهء رویین نگشتهء او می نشیند و او فرو می میرد". (بهار، 1374: 55-56)
در مقایسهء موقعیت اقلیمی و جغرافیایی نیز می توان گفت که موقعیت ایران در سیستان (محل نبرد) با موفقیت یونان نسبت به تروا تقریبا یکی است. سیستان محلی کوچک تر و در واقع یکی از ایالات قلمرو پادشاهی بزرگ گشتاسب شاه است و تروا نبردگاه آشیل و هکتور نیز نسبت به سرزمین بزرگ یونان (قلمرو آگاممنون) کوچک است و موقعیت پایین تری دارد.
گفتیم آشیل در اصل به کمک خدایان و به دست پاریس کشته می شود و اسفندیار نیز به واقع به کمک زال و سیمرغ و به دست رستم به هلاکت می رسد. جالب این است که زمان شکل گیری داستان رستم و اسفندیار در حدود هزارهء اول پ.م. و زمان سرایش ایلیاد نیز در همین حدود است.
یونانی ها به رهبری آگاممنون به تروا حمله می کنند. بنابه روایت ایلیاد، سپاهیان یونانی مستقیما از اولیس به تروا می روند، شهری که در شمال غربی اسیای صغیر واقع است. یونانی ها به قصد رهایی هلن، همسر ربوده شدهء برادر آگاممنون، به تروا می تازند. در این تازش، "آشیل، بزرگ ترین دلاور یونانی، به نبرد با هکتور، بزرگ ترین پهلوان تروا، می رود و او را می کشد و سپس خدایان پاریس، برادر هکتور، را یاری می دهند تا تیری را بر پاشنهء آشیل، که تنها نقطهء رویین نشدهء تن او بود، بیافکند و او را از پای دراندازد. سپس اودیسه به نیرنگی به شهر تروا دست می یابد و آن را ویران می کند و مردم تروا را از دم تیغ می گذراند." (بهار، 1374: 53) در سوگنامهء "رستم و اسفندیار" نیز آمده که در زمان پادشاهی گشتاسب، شهریار ایران زمین، اسفندیار به فرمان پدر، با سپاهی عازم سیستان می شود تا رستم را به پایتخت بیاورد. اما رستم هر چند در مرحلهء او شکست می خورد اما سرانجام، به کمک زال و سیمرغ، تیری را در چشم اسفندیار می نشاند.
انتقام گیری اودیسه از شهر تروا به لشکرکشی بهمن، پسر اسفندیار به سیستان همانند است، چون بهمن نیز، پس از مرگ پدر، به سیستان می تازد و آنجا را نابود کرده، شهروندان را به هلاکت می رساند.
زنده یاد مهرداد بهار ساخت کلی دو داستان "رستم و اسفندیار" و "آشیل و هکتور" را به صورت زیر دسته بندی کرده است:
1) سپاهیان به سرزمینی یونانی نشین، اما دور از یونان حمله می برند. سپاهیان ایران نیز به سرزمینی ایرانی نشین، اما در کنار ایران حمله می برند.
2) در هر دو داستان، پهلوان اصلی از کشور بزرگ است. آشیل و اسفندیار هر دو بر دلاور کشور کوچک خالق می آیند.
3) هر دو پهلوان بزرگ از پای درمی آیند، یکی به تیری بر پاشنهء پا و دیگر به تیری بر چشمان؛ و این هر دو موضع تنها نقطه ای از تن ایشان است که رویین نیست.
4) هر دو پهلوان دو کشور بزرگ رویین اند.
5) هر دو پهلوان به یاری نیرویی فوق طبیعی از پای درمی آیند. در داستان ایلیاد، به یاری خدایان و در داستان "رستم و اسفندیار" به یاری سیمرغ.
6) هم شهر تروا و هم سیستان هر دو ویران می شوند و مردم آنها از دم تیغ می گذرند. (بهار، 1374: 54)
اما تفاوت هایی نیز در ساخت کلی دو داستان وجود دارد. نخست علت جنگ و نبرد است. در داستان ایلیاد، انگیزهء نبرد، هلن، شاهزاده بانوی یونانی است، اما در شاهنامه، علت اصلی نبرد آن است که گشتاسب با ماموریتی که به فرزندش، اسفندیار می دهد، در واقع می خواهد او را از سر راه خود بردارد تا جانشین او نشود. پیشگویان مرگ اسفندیار را به دست رستم پیش بینی کرده بودند و ظاهرا بهانه جویی این کار این بود که رستم وقعی به پادشاهی گشتاسب ننهاده و پاس او نداشته است.
تفاوت دیگر در این است که هکتور به دست آشیل کشته می شود، ولی در داستان ایرانی، رستم به رغم مغلوب شدن و گریختن، در میدان نبرد کشته نمی شود.
تفاوت سوم در این است که اسفندیار به دست پهلوانی یل و بی نظیر کشته می شود، اما مرگ آشیل به دست یک پهلوان نیست بلکه به دست پاریس به هلاکت می رسد که خود با ربودن هلن، عامل اصلی فتنه و نبرد بعدی بوده است. (بهار، 1374: 54)
اما چرا رستم به دست اسفندیار کشته نمی شود. این پرسش برای ایرانیان هرگز شگفت آور نیست که عموما معتقدند که پشت پهلوان هرگز نباید بر خاک ساییده شود. رستم مظهر نیرومندترین و شکست ناپذیرترین پهلوان ایرانی است. پس در سوگنامهء "رستم و اسفندیار" اگر رستم کشته می شد، هرگز به مذاق ایرانی خوش نمی امد. گریز رستم از صحنهء نبرد در واقع گریزگاهی برای نجات پهلوان پهلوانان از درگیری های زمانه است.

نتیجه
با بررسی تطبیقی دو شخصیت برجستهء شاهنامهء فردوسی، اسفندیار و رستم با دو قهرمان پرآوازهء ایلیاد هومر، آشیل و هکتور، می توان به این نتیجه رسید که اولا شباهت ها نه از سر اتفاق، بلکه به احتمال زیاد در اثر الگوبرداری هوشمندانهء حماسه پردازان کهن ایرانی از مضمون تراژیک حماسه های اساطیری یونان باستان است. این تاثیرپذیری چه مستقیم از سوی نواحی یونانی نشین شمال شرقی ایران بوده باشد، چه به طور غیرمستقیم از طریق روایان و نقالان، به هر صورت باعث خلق یک اثر هنری بسیار برجسته در حماسه های ایرانی شد. فردوسی نیز این خلاقیت شگرف را داشت که از روایت تراژیک اعصار باستانی، سوگنامهء "رستم و اسفندیار" را با ظرافتی هنرمندانه بیافریند و حماسه ای باشکوه رقم زند که تا اعصار بعد تاثیرش را می بینیم. تلفیق های اجتماعی، فرهنگی، هنری همیشه نمایانگر پیشرو بودن حیات فکری و فرهنگی یک ملت است و به هیچ وجه مایهء سرافکندگی و صرف تقلید نیست. فرهنگ و تمدن شکوفای یونان و روم نیز خود بر بستر فرهنگ ها و تمدن های باستان سرزمین هایی چون آسیای صغیر، فنیقیه، مصر و بین النهرین بنا گردیده است.
با همه تفاوت هایی که در چند و چون دو داستان مذکور در شاهنامه و ایلیاد به چشم می خورد، نکات مشترکی را نمی توان انکار کرد. این نکات مشترک که وجه تاثیرپذیری فرهنگی را تقویت می کند عبارت اند: رویین تن بودن آشیل و اسفندیار، تازش به سرزمین کهتر از همان قلمرو، از پای درآمدن هر دو قهرمان به واسطهء نیرویی ماوراءالطبیعی، ویران شدن دو شهر تروا و سیستان و نابودی شهروندان آنان. دیگر این که در کنار هنر و معماری درخشان ایرانی با درونمایه های هلنیستی، می توان وجود آثار پرمایهء ادبی اعم از منظوم یا منثوری را در طول حوادث بی شمار تاریخی از میان رفته اند، می توان گمانه زنی کرد.

کتابنامه

آیدنلو، سجاد، 1358. "بار دیگر رستم و اسفندیار"، جهان کتاب، س 11، ش 5-7، (شهریور-
آبان 1358)، ص 14-15.
------------------"روایتی دیگر از رویین تنی اسفندیار در شاهنامه"، فصل نامهء هستی،
(زمستان 1379)، ص 95-104.
اسلامی ندوشن، محمد علی، 1356. داستان داستان ها: رستم و اسفندیار، تهران: توس، چ 2.
امید سالار، محمود، 1381. "راز رویین تنی اسفندیار"، جستارهای شاهنامه شناسی و مباحث
ادبی، تهران: بنیاد موقوفات دکتر محمود افشار.
بهار، ملک الشعرا (مصحح)، بیتا. مجمل التواریخ و القصص، چ 2، تهران: کلاله خاور.
بهار، مهرداد، 1374. جستاری چند در فرهنگ ایران، چ 2، تهران: فکر روز.
بهرامی، ایرج، 1385. رویین تنی و جاودانگی در اساطیر، تهران: زوار/ورجاوند.
حمیدیان، سعید، 1372. درآمدی بر اندیشه و هنر فردوسی، تهران: نشر مرکز.
خالقی مطلق، جلال،1381. "عناصر درام در برخی از داستان های شاهنامه"، سخن های دیرینه،
به کوشش علی دهباشی، تهران:افکار.
-----------------2006.م. یادداشت های شاهنامه، نیویورک: بنیاد میراث ایران.
خطیبی، ابوالفضل، 1376. "روایتی دیگر از داستان رستم و اسفندیار"، نامهء فرهنگستان، ش 10 (تابستان 1376).
رز، اچ. جی.، 1358. تاریخ ادبیات یونان، ترجمهء ابراهیم یونسی، تهران: امیرکبیر.
شمیسا، سیروش، 1376. طرح اصلی داستان رستم و اسفندیار(همراه با مباحثی در آیین مهر)،
تهران: میترا.
ظاهری عبدوند، آمنه، 1376. اسفندیار و رویین تنی، اهواز: مهریار.
فردوسی، ابوالقاسم، 1967. شاهنامه، متن انتقادی، ج 6، تصحیح م.ن. عثمانوف، زیر نظر ع.
نوشین، مسکو: انستیتو ملل آسیا.
گریمال، پیر، 1367. فرهنگ اساطیر یونان و رم، ترجمهء بهمنش، ج 1، تهران: امیرکبیر، چ 3.
مسکوب، شاهرخ، 1356. مقدمه ای بر رستم و اسفندیار، تهران: شرکت سهامی کتاب های جیبی،
چ 3.
همیلتون، ادیت، 1376. سیری در اساطیر یونان و رم، ترجمهء عبدالحسین شریفیان، تهران،
اساطیر.
هومر، 1349. ایلیاد، ترجمهء سعید نفیسی، تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب، چ 3.
یارشاطر، احسان، 1368. "پیشگفتار"، تاریخ ایران از سلوکیان تا فروپاشی دولت ساسانیان، ج
3/1، گردآورندهء جی. آ. یویل، ترجمهء حسن انوسه، ص 9-95، تهران: امیرکبیر.
Homer, 1966. The Iliad, tr. By E.V. Rieu, Baltimore, Maryland: Penguin
Books.
Page, Denys L., 1966. History and the Homeric Iliad, Berkeley and Los
Angeles: University of California Press.
Rowlond, B., 1971. Art in Afghanistan, Objects from the Kabul Museum,
London.
Saggs, H. W. F., 1962. The Greatness that was Babylon, London.
Yarshate, E. O, 1998, “Esfandiar”, Encyclopaedia Iranica, ed. By, E.
Yarshater, California, Costa Mesa: Mazda Publisher, vol. 8.

چاپ شده در شاهنامه پژوهی، دفتر دوم، مشهد، 1386.

Achilles-Esfandiar & Hector-Rostam in the Iliad and the Shahname:
A Comparative Study

Abolqasem Esmailpour
Associate Professor
Shahid Beheshti University, Tehran

Keywords: Achilles, Hector, Esfandiar, Rostam, Gushtasp, Troy, Sistan

Abstract

Achilles and Hector have analogues in the great Iranian epic poem, Shahname, composed by Ferdowsi (10th A.D.). The similarities between the functions of Achilles-Esfandiar on one hand, and Hector-Rostam on the other are not accidental. This paper tries to prove that the Greek government of Bactria in the north eastern part of Persia, first in Transoxania and Balkh during 250-130 B.C., and then in Indus Valley during 190-50 B.C. and also the Seleucid kings from 312 B.C. to 135 B.C. promoted Greek cultural influence in Persia. One aspect of this influence is seen in the tragic story of Rostam and Esfandiar in the Shahname. Both Achilles and Esfandiar are brazen-bodied. The first is hurt on the ankle and the other on the eye. Both heroes are killed with the help of a supernatural power, i.e., by gods according to the Iliad, and by Simorgh (a fabulous supernatural bird), as described in the Shahname. In both stories, the main hero is from a great country who overcomes a hero of a smaller country. Both Troy and Sistan are destroyed and their citizens are killed accordingly

-----------------------------------------

برگرفته از:

http://anthropology.ir/node/748