مقدمه ای بر زیبایی شناسی

 

 

به طور معمول از واژه زيبايي شناسي به عنوان  معادلي براي واژه انگليسي Aesthetics  استفاده  مي شود . دائره المعارف بريتانيكا در توضيح اين واژه ، نوشته است : " مطالعات فلسفي در حوزه  زيبايي و سليقه ".  بنا به توضيح دائره المعارف فلسفه اينترنتي، زيبايي شناسي به شكل دقيق ، نظريه زيبايي يا به گونه اي بسيار وسيع تر فلسفه هنر را بيان مي كند . دلبستگي  سنتي به  زيبايي  درقرن هجدهم  دچار خود گستردگي شد ، تا آن حد كه به جايگاهي رفيع دست يافت . از 1950يا پس ازآن  برخي  از مفاهيم زيبايي شناسي ناب به  بحث درباره  ادبيات گسترش يافته است . حتي بيشتر  به شكل سنتي ، فلسفه هنر متمركز بر معاني خود است ، اما به تازگي نقطه تمركز، با تجزيه دقيق جنبه هاي هنري كه به وسعت جايگزين مي شوند  باز تر شده است  .

زيبايي شناسي اي كه دراين سلسله گفتار مطرح مي شود معطوف به  همين پيشرفت هاي متاخر امروزين است . بنابراين ، بعد از يك مطالعه مجمل عقايد گوناگون  درباره زيبايي و مفاهيم و سوالات وابسته به آن ، درباره ارزش تجربه زيبايي شناسي و تنوع گرايش هاي آن سخن گفته خواهد شد .  پيش از آن كه به مسائلي بپردازيم كه حوزه هنر را از زيبايي شناسي محض جدا مي كند ، به طور برجسته به مفاهيم اساسي مي پردازيم . به اين ترتيب  راهي به زمينه يابي برخي از معاني پايه هنر كه  شرح آن ذكر شد ، به گونه اي كه مشمول  دوره " تعريف ناپذير " اخير شود ، باز مي شود . مفاهيم  بيان، ارائه و طبيعت اشياء هنري پس ازآن مورد بحث و نقد قرار مي گيرد .

 

 

برآورد آنچه مي تواند زيبايي شناسي نام گيرد ، برآوردي بسيار وسيع است . حتي اكنون چهارجلد دائره المعارف اختصاص به گستره كاملي از سرفصل هاي ممكن آن دارد . هسته پيشنهادي در زيبايي شناسي فلسفي ، به هر تقدير، امروزه به طور روشن جا افتاده است. ( رجوع شود به كتاب ويراش شده توسط ديكي ، اسكلافيني و رابلين و رساله شپارد ، از بين ديگر آثار ) .

زيبايي شناسي اي كه دراين دريافت از آن نام برده مي شود به شكل متمركز در اوايل قرن هجدهم  با يك سلسله گفتار به نام  " لذت تخيل " ( The Pleasures of the Imagination ) كه ژوزف اديسون( Joseph Addison )  روزنامه نگار در نخستين شماره هاي مجله  " بيننده ( The Spectator ) در1712 ميلادي نوشت ، آغاز شد.  پيش از اين زمان ، انديشه هاي اشخاص قابل اعتنايي تاخت و تاز در اين زمينه را آغاز كرده بود . براي مثال ، در دستوربندي  تئوري هاي جامع  " تناسب و توازن" ، به تفصيل بيشتر،  به شكل خاص ، در زمينه معماري و موسيقي شرح  داده شده بود .

اما توسعه كامل پايدار ، بازخوردهاي فلسفي زيبايي شناسي تا هنگام آغاز فعاليت هاي با حوصله قرن هجدم  پديدار نشد .  با تفاوتي قابل اعتنا،  دقيقترين و موثرترين تئوري پرداز، از ميان تئوري پردازان نخستين تا پايان قرن هجدهم ،  ايمانوئل كانت (Immanuel Kant ) بود . بنابراين ، بسيار مهم است پيش ازهر چيز ، دريافتي از چگونگي نزديك شدن كانت به موضوع بدست آوريم . نقد عقايد وي ، و جايگزيني شق ديگر آنها، پس از آن  در اين مدخل ارائه خواهد شد .  اما بواسطه كانت ما با برخي از مفاهيم كليدي موضوع از طريق راه آشناسازي ، روبرو مي شويم .

كانت برخي مواقع به عنوان يك فرماليست در تئوري هنر شناخته مي شود . در اين باره بايد گفت ، وي كسي است كه فكر مي كرد محتواي يك اثر هنري موضوع زيبايي شناسي نيست . اما اين تنها بخشي از داستان است . وي يك فرماليست در زمينه لذت بردن ناب از  طبيعت بود ، اما براي كانت بيشتر هنرها ناخالص بودند ، زيرا آنها درگير يك " مفهوم " ( concept) بودند . حتي لذت بردن از بخش هايي از طبيعت نيز براي كانت ناخالص بود . به طور خاص ، هنگامي كه يك مفهوم وارد طبيعت مي شد، مانند هنگامي كه ما كمال بدن يك جانور يا يك انسان عضلاني را مي پسنديم در چنين وضعيتي هستيم . اما، لذت ما بطور مثال از الگوهاي انتزاعي اختياري در  شاخ و برگ درختان ، يا رنگ كشتزار( با شقايق هاي وحشي يا يك غروب آفتاب ) بنا به نظر كانت ، عاري از چنان مفاهيمي بود .  در برخي موارد هم  نيروهاي شناسنده در يك بازي آزاد بودند .

بوسيله طراحي، هنر ممكن است بعضي مواقع شامل نمود اين زيبايي شود  كه در آن صورت به هنر زيبا  تبديل مي شود.  اما براي كانت همه هنرها اين كيفيت را نداشتند . در همه موارد ، تئوري كانت از زيبايي ناب ، چهار جنبه  را درنظر داشت : آزادي  از مفاهيم، عينيت، بي علاقگي بيننده ، و الزام آن  .

منظور كانت از " مفهوم " ، " پايان " يا " نتيجه " اي بود كه نيروهاي شناسنده انسان مي فهمند و قضاوت خلاق  به مقصود آن پاسخ مي دهد .  براي مثال ، جمله  " اين يك ريگ است " مفهوم روشني دارد ، ولي هنگامي كه هيچ مفهوم روشني وارد بحث نشده است ، با جمله " پراكندگي ريگ ها در ساحل "، نيروهاي شناسنده در يك بازي آزاد نگاهداشته مي شوند و اين هنگامي رخ مي دهد كه اين بازي موافق با وجود يك بيان زيبايي  ناب  است.  همچنين، عينيت و جامعيتي در قضاوت  همه كساني كه مي توانند قضاوت كنند اززمان دانستن اين نكته كه نيروهاي شناسنده مشترك است  وجود دارد .  پس  بنا به نظر كانت ، مي توان دانست كه موضوعات مستقل همانند ريگ ها هستند .

 به طور مثال  هنگامي كه به الگوي همراه  كرانه ( ريگ هاي كنار دريا ) اشاره مي شود اين نيروها و تابع همانند خواه آنها به اين قضاوت قطعي مي رسند يا در بازي آزاد باقي مي مانند . اين  كه درك زيبايي ناب  الزامي بود اساس كار ما نبود. به هر تقدير ، بنا به نظر كانت ، كه از دگر خواهي چنين دركي مشتق شده است ،  درقرن هجدهم بي علاقگي اش اعلام شد . اين رخ دادها از آنجا كه  نقصاني زيبايي  ناب براي ما اذت بخش نيست ، شامل هيچ ميلي براي تصرف عينيت نيست . اين مطمئنا دلپذير است ، ولي در يك راه عقلاني مشخص . زيبايي ناب ، به شكل ديگر،  توجه ذهني ما را به سادگي نگاه مي دارد : ما هيچ دلبستگي بيشتري نداريم، پس به عينيت به خودي خود تفكرمي كنيم . درك عينيت در چنين مواردي بياني درخود است ، نه يك مقصود  براي پاياني ديگر ، بلكه لذتي براي خود از تنهايي خود است .

اين از نيازهاي  اخلاقي است كه ما بر فراز خود مي ايستيم ، تا چنين تمريني تبديل به الزام شود . قضاوت زيبايي ناب هنگامي كه   يك نقطه ديد اخلاقي را آغاز  كند، بي خود مي شود  . " زيبايي نمادي از اخلاقيات است " و " لذت بردن از طبيعت نشانه روح  شايسته است "  از گفتار كليدي كانت به شمار مي روند . لذت  از غروب خورشيد يا يك ساحل نشانگر هماهنگي بين همه ما و جهان است.

در ميان اين عقايد ، تصور " بي علاقگي " بيشترين رواج را دارد . به علاوه ، كانت اين انديشه ها را از تئوري هاي قرن هجدهمي پيش از خود وام گرفته بود .  براي مثال، فيلسوف اخلاقي ، لرد شفتسبري ( Lord Shaftesbury ) بيشترين توجه - تا آن زمان- را  به خود جذب كرده بود .  اخيرا نيز جامعه شناس فرانسوي پير بورديو( Pierre Bourdieu ) به اين مسئله توجه نشان داده است . به طور روشن، در اين متن " بي علاقگي " به معني " عدم علاقمندي"  نيست ، و به شكلي مهمل نمايانه نزديك به چيزي است كه ما اكنون آن را علايق خود مي دانيم .

مفاهيم زيبايي

قرن هجدهم به شكل غير منتظره اي آرام و صلح آميز بود ، ولي اين آرامش ، آرامش قبل از طوفان بود ، چون كه خارج از كلاسيسيسم منظم آن پهنه وسيعي از هنر و ادبيات رومانتيسيسم را در خود پرورش داد و حتي انقلابي در عرصه [ فكرهاي ]  سياسي بوجود آورد . [  آغاز توجه به ]  مفهوم زيبايي كه بيشتر در اين دوره  شروع شد ، با همين مسئله يعني والايي كه ادموند بروك (Edmund Burke)  تئوري آن را در كتاب " مدخلي فلسفي به ريشه هاي عقايد ما در باره والا و زيبا " خود  به رشته تحرير در آورد ، در پيوند بود .  بنا به [ انديشه هاي]  بروك " والا " بيشتر با درد و لذت ناب پيوسته بود در زماني كه درگير تهديد به حراست از خود مي شد ، همانند درياهاي آزاد و زمين هاي باير متروك ، با انسانهاي شيطان صفت و مصائب دراماتيك كه هنرمندان و نويسندگان تقريبا توصيف مي كنند ، اما با اين تفاصيل ، البته ،" اين هنوز وحشتي دلفروز است " ، آنگونه كه بروك از آن ياد مي كند ، جون يكي مجزا شده است بواسطه تخيلي بودن اثر در پرسش از هر خطر واقعي . 

والا و زيبا تنها دو وجه درميان بسياري از رويكردهايي است كه ممكن است براي شرح تجربه زيبايي شناسي ما بكار رود. به روشني [واژه هاي ]  "مضحك" و " زشت " نيز براي آغاز به همان خوبي  وجود دارند . اما با بصيرت بيشترهمچنين هيچ مشكلي براي حكم بر " فاخر " يا " دلفريب" به جاي " مهيب " يا " شنيع " و " نفيس " يا " با شكوه " به جاي " زمخت " يا " ناپاك " چيزي نخواهد بود .

فرانك سيلبي مجموعه مقالاتي قابل توجه كه نگارش آن از 1959 آغاز شد نوشت كه طي آن به دفاع از يك عقيده مفاهيم زيبايي به عنوان تمامي آن پرداخت . او گفت كه آنها تحت قانون - يا وضعيت كنترل شده - نبودند ولي نيازمند يك شكل بسيط ادراك هستند كه ممكن است ذوق ، حساسيت يا قضاوت ناميده شود . تحليل كامل وي ، به هرتقدير ، شامل يك نمود ديگر است ، زيرا او نه فقط  مربوط  به گونه هاي مفاهيم ذكر شده دربالا

بود، بلكه همچنين با يك دستگاه از ديگران كه شخصيت ترجيحا متفاوتي دارند درگير بود .

شخصي مي تواند اثر هنري را شرح دهد كه ، اغلب به طور كافي ، در رويه اوليه  وابسته به زندگي احساسي و رواني نوع انسان  باشد . شخص مي تواند آنها را به طور مثال " شاد " ، غمگين ، آرام ، بذله گو ،  ركيك ، و زبون بنامد . اينها  از قرار معلوم رويكردهاي زيبايي شناسي ناب به خاطر كاربردهاي ديگرشان  نيستند ، اما آنها هنوز بسيار وابسته به بسياري از تجربيات زيبايي شناسي اند .

دعوي " سيلبي " درباره اين مفاهيم  آن بود كه هيچ شرايط كافي براي استفاده آنها وجود ندارد . براي بسياري ازمفاهيم - بعضي وقت ها مفاهيم محدود ، به عنوان نتيجه ناميده مي شوند - هردو شرط لازم و كافي براي استفاده آنها  ممكن است مفروض گرفته شود . براي بي زن  بودن ، به عنوان مثال ، لازم است كه مرد ،  نامزدوج ، و در سن ازدواج  بود، كه هرسه اين شرط ها با هم كافي اند . براي شرط هاي ديگر ، به هرتقدير ، با شك به مفاهيم باز ، هيچ چنين معاني به دست نمي آيد - اگرچه براي مفاهيم زيبايي شناسي، سيلبي  نشان داد هنوز شرطهاي ضروري اي وجود دارند ، چون كه حقايق يقيني  براي مثال مي توانند  كاربرد " زننده " ،  " جلف " يا " پر زرق و برق " را انكار كنند.

بنابراين سوال چنين مطرح مي شود : چگونه ما بدون شرط كافي  حكم زيبايي شناسي صادر كنيم؟ پاسخ سيلبي اين بود كه هنگامي كه مفاهيم به شكل ناب اداركي نيستند آنها به طور غالب استعاري اند . بر اين اساس ، ما آثار هنري را انگونه كه گفته شد با مقايسه با رفتارهاي انساني در برابر چنين كيفياتي  " پويا" يا " محزون " مي دانيم . ديگر تئوري پردازان ، مثل رودلف آرنهايم Rudolph Arnheim و راجر اسكروتن Roger Scruton ، نيز نقطه نظرات مشابهي داشته اند . اسكروتن ، در واقع ، هشت نوع مفهوم زيبايي شناسي را تفكيك كرده  كه  ما بايد در ادامه به برخي از آنها نيز بپردازيم .

ارزش هاي زيبايي شناسي

ما  نظرات كانت درباره عينيت و كليت احكام زيبايي ناب  و راههاي چندي براي دفاع اين تصورات در آينده را خاطر نشان كرديم.  برا ي مثال ، يك منحني مشهور كه توسط روانشناس مشهور قرن نوزدهم ويلهلم وونت Wilhelm Wundt ترسيم شده وجود دارد  كه نشان مي دهد چگونه انسان تهييج شده كاملا به طور كلي وابسته به پيچيدگي محرك  است.

ما از چيزهاي  ساده خسته ، اشباع، و حتي بيش از حد عصباني شده ايم ، و با افزايش پيچيدگي نيز دچار چنين وضعيتي مي شويم .  ما بين  اين دو [ سادگي و پيچيدگي]  فضايي از بيشترين لذت ها وجود دارد  . اندازه پيچيدگي ، تنها يك سنجه عيني ارزش است كه در اين راه پيشنهاد شده است . بنابراين براي مثال ، احكام زيبايي صوري درانسان يك موضوع نسبي و هم ساز است . به شكل سنتي، يگانگي ، به عنوان [ ركن ]  مركزي به خصوص با ارسطو در پيوند با نمايش ، درك شده است و هنگامي كه به پيچيدگي اضافه مي شود ، يك رويكرد عمومي به ارزش هاي زيبايي شناسي را شكل مي دهد .

فرانسيس هاچسون Francis Hutcheson درقرن هجدهم  ادعا كرد كه " يكنواختي در تنوع هميشه يك عينيت زيبا مي سازد  " .  مونرو بردسلي Monroe Beardsley  اخيرا ،  سومين ضابطه قوي خود را  براي ارائه  سه " قانون عمومي "  از عينيت با ارزش معرفي كرد . وي همچنين به تفصيل برخي " قوانين خاص " نيز پرداخت .

بردسلي معيارهاي عينيت با سبك هاي هنري را " قوانين خاص " ناميد . اينها دليلي براي خوب بودن چيزي در نوع خود نبودند و بنابراين  درگير كمال دريافتي كانت از مفهوم مي شد . اينها درگير فسخ " خوش ساختي "  و بد ساختي تركيب ها، بيشتر در حالتي كه ديويد هيوم David Hume  در مقاله با ارزش و مهم خود ،" از معيار ذوق " ( 1775 ) ، در اين زمينه توضيح مي دهد  مي شوند .

براي گفتن آن كه يك اثر هنري از كيفيت هاي مثبتي مثل رضايت بخشي  برخورداراست ، بايد آن را به درجاتي رساند ، اما همين امر بايد براي جبران ديگر كيفياتي  كه يك اثر را به تمام معني بد مي كند هم باشد . به هر تقدير ، بردسلي  از تمام شروط خود  با جزئيات بيشتر از اسلاف قرن هجدهمي اش دفاع كرد . در اين اثني ، با كاوش تاريخي، منتقدان واقعا در خواست ارزيابي آثار هنري را داشتند . همچنين ، وي صريحا اين امر را كه  قانون هاي وي تنها معيارهاي ارزش هستند  با تفكيك " دلايل عيني " از آنچه وي دلايل موثر و تكويني مي ناميد  رد كرد.

در دو قسم ديگر، دلايل ، به خصوص در كنش با پاسخ هاي مخاطبان  و سرچسمه هنرمند و زمان وي  و همچنين " سفسطه نفساني " يا " سفسطه بين المللي" بود . اگر چه اين امر براي عينيت دادن به جهان عمومي بود ، اما او نشان داد  اگر اين توضيح داده مي شد  تفكيك فراهم شده با بردسلي موجب تمركز بر اثر هنري و كاركردها وابسته به آن مي شد .

برخلاف بردسلي ، طي سالهاي متمادي ، جوزف مارگوليس Joseph Margolis  يك نسبيت قوي را نشان داد

او مي خواست بگويد  " شايستگي " و"جانبداري "  به جاي  " حقيقت جهاني " و " دانش " ، شخصيت هنري را نشان مي دهد. وي در برابر مفاهيم زيبايي به دفاع از اين امر  كه  احكام نقدي ارزشها و تفاسير ادبي به شكلي  بسيار عمومي تر، از كارهاي هنري، به طور فرهنگي زاده مي شوند پرداخت.  از اين جا نتيجه مي شود  قواي ذهني افراد در درك احساس قواي پنجگانه مشابه اند . 

به علاوه ، بحث اصلي  ارزش هاي زيبايي شناسي ، ارتباط اجتماعي و مسائل سياسي و ظاهرا به ناچار طرفداري از نقطه نظرات متقاوت است . سوال اساسي به دسته ممتازي كه درنظر گرفته مي شود مربوط است ، يعني آنها در علايق زيبايي شناسي ، يا به هر تقدير،  دستگاه علايق خود  جاي ممتازي ندارد.  زيرا از چشم انداز جامعه شناسي، در يك اقتصاد دمكراتيك، آن ذوق تنها ذوقي  درميان ديگر ذوق ها است  .

آرنولد هاوسرArnold Hauser جامعه شناس، نظري غير نسبيت گرا را ترجيح داد و خود را برا ي درجه بندي ذوق ها آماده كرد . هاوسر گفت "هنر برتربه دو دليل ، اهميت مضمون هايش و طبيعت بيشتر خلاقانه اش در برابر هنر عاميانه قرار دارد". راجر تيلور Roger Taylor، در تضاد با اين نظر ، نقطه نظر كاملا متفاوتي را ارائه كرده و براين باور است كه  از نگاه مخاطبان،  عقيده و صداي موسيقي هر دو به يك اندازه ارزشمند است  .

وي  از اين امر با روش تحليل فلسفي  دفاع كرد و اين  عقيده كه چيزي به نام حقيقت مربوط به يك واقعيت خارجي با ارزش خاص كه مردم لايق دسترسي به آن هستند وجود دارد  را رد كرد. به جاي آن ، بنا به نظر تيلور ، رويكرد هاي متفاوت مفهومي وجود دارد ، به طوري كه حقيقت سنجه اي  انحصاري براي ارتباط  دروني رويه ها به خودي خود مي شود .  در اين زمينه جنت وولف  Janet Wolff با بي علاقگي ( مطابق شرح قسمت قبل به معني علاقه مندي است) به  بررسي  مطالعات خاص جزئي نگر مخالفت بين كانت و بورديو Bourdieu پرداخت .

رويكرد هاي زيبايي شناسي

" جرومه استولنيتز" فيلسوف كانتي  در اواسط قرن نوزدهم بود كه به ارتقاء احتياج به بي علاقه گي به گرايش عيني در اثرهنري پرداخت . اين امر همانگونه كه پيش از اين نيز گفتيم ، قابل بحث است ، حتي اگر  به ارائه نگرش تام كانت به هنر بپردازد . اما، رفتار بي علاقه اشياي هنري كه استولنيتز معرفي مي كرد  به شكل بسيار زيادي مورد قبول دردوره خود بود .

" ادوارد بوللو" Edward Bullough درنوشته اي به سال 1912، كه " توجه بي علاقه " نام گرفت از گرايش ياد شده  فاصله گرفت ، اما وي از اين واژه براي توصيف دوره تولد تقدير، بسيار بيشتر و با جزئيات دقيق تر از همه طيف - گرايش ها يي كه ممكن است دريك اثر هنري وجود داشته باشد استفاده كرد . طيف ياد شده  از مردمي كه در سطح  فرهنگي بالايي هستند به مردمي كه در سطح فرهنگي پاييني هستند بسط مي يابد . مردمي كه در سطح فرهنگي بالايي قرار دارند منتقداني هستند كه به طور انحصاري چشم به جزئيات تكنيكي و كارهاي مهارتي يك محصول دارند و هيچ نوع درگيري احساساتي با آنچه درباره آن است ندارند . " بوللو"  اين گرايش را گرايش موجود در مردمي كه داراي گرايش سطح پاييني از فرهنگ هستند، يعني جايي كه  هر كس با مضمون ها در گير است مقايسه كرد . براي مثال ، يك روستايي ساده كه  براي نجات جان قهرمان زن [ نمايش ] به روي صحنه مي پريد و شوهر حسودي كه خود را همانند اوتللو در حال خفه كردن همسرش مي پنداشت ، اين حقيقت را كه نمايش يك فريب ( تخيلي براي باور كردن) است ازدست داده اند .

" بوللو" گمان مي كرد بين دو گرايش فوق ( سطح بالا و سطح پايين فرهنگي)  يك نقطه واسط ايده آل وجود دارد . به اين ترتيب، براي حل مسئله فاصله ميان اين دو سطح  بايد به حد اقل فاصله ممكن ميان آن دو بدون توجه به دو سر طيف توجه كرد .

" جرج ديكي"  George Dicki با هر دو نظر بي علاقگي و فاصله در نوشتار مشهور خود در سال 1964 موافقت كرد . وي موافق بود كه ما بايد قادر باشيم از همه موضوعات آگاهي لذت ببريم ، خواه " زيبايي شناس ناب" يا اخلاق . در واقع، او فكر مي كرد اصطلاح زيبايي شناسي بايد در همه موارد بكار رود ، و با اين عقيده  كه  فقط راههاي مجازي براي بكاربردن لغات براي تقاضاي سطحي يا صوري (  formal ) خصيصه هاي  اثر هنري به عنوا ن يك چيز مفرد  وجود دارد مخالف بود .

در نتيجه ، " ديكي"  معتقد بود كه رويكرد زيبايي شناسي هنگامي بجا درك مي شود كه سطح توجه نزديك را  به هر آنچه تفكر يك نفر را در اثر هنري نگاه مي دارد كاهش  دهد، برخلاف سنت [ زيبايي شناسي كانتي] كه كيفيت روانشناسانه مخصوص يا هر چيز ديگري كه توجه را فقط در گير موضوعات خاصي مي كند .

هنر تنها موضوعي نيست كه علاقه را به اين شكل فرحبخش به سمت خود مي كشد : سرگرمي ها و مسافرت نيز نمونه هايي ديگر از اين مسئله هستند و ورزش نيز نمونه ديگري است ، همانگونه كه در بالا توضيح داده شد . به

طور خاص ، گسترش دامنه سنت زيبايي شناسي در سالهاي اخير، نظريه پردازان را به سمت توجه بيشتري به ورزش سوق داده است . براي مثال ، " ديويد بست" David Best  ، درباره  ورزش و شباهات آن با هنر نوشته و به مشخص كردن اين كه چه ميزان ورزش به زيبايي شناسي ناب نزديك است پرداخته است . اما وي مي خواهد ورزش را محدود زيبايي شناسي كند و اصرار دارد كه ورزش رابطه اي با اخلاق ندارد ، در حالي كه بهترين نگره به اشكال هنري - به عنوان امري كه صريحا متمايزاست -  با داشتن قابليت تفسير موقعيت زندگي بدست مي آيد.  از اين رو،  آوردن آن در حيطه ملاحظات اخلاقي بجاست .

" بست"  گمان مي كرد  اگر چه لذت بردن از بسياري ورزش ها ممكن است مطمئنا زيبايي شناسانه باشد ، اما داراي قابليت اخلاقي نيست . در حالي كه  بسياري شكل هاي هنري - ترجيحا با صراحت بيشتر " شكل هاي مهارتي ناميده مي شود - همچنين نفسيرزيادي در موقعيت هاي زندگي ندارند . براي مثال ، نقاشي انتزاعي Abstract Painting و طراحي صحنه Décor  از اين دست هستند ، اما ورزش هاي زيادي هم با قابليت فراوان در زمينه اخلاق  با رويكرد" شخصيت - ساز " وجود دارند . از جمله اين ورزشها مي توان به كوهپيمايي  و ورزش هاي رزمي مختلف ( از جمله مشت زني و كشتي ) اشاره كرد . شايد توجه به خود شخص از طريق  ورزشهاي مختلف  نتيجه بهتري فراهم  كند .

--------------------------------------------------------------------------

ترجمه مقاله " درآمدي بر زيبايي شناسي " از دائره المعارف اينترنتي فلسفه  بر روي خروجي خبرگزاري " مهر"