شعر و محاکات‏ (میمه سیس)*

شعر و محاکات‏ (میمه سیس)*

 

نوشته هانس گئورگ گادامر

ترجمه محمد سعید کاشانی

هنر را تقلید (imitation) طبیعت خواندن آموزه‏ای‏ است که منشئی قدیمی دارد و وثاقت آن دارای بداهت‏ ذاتی است.امّا نقش خاص این آموزه را در سیاستهای‏ هنر تنها زیبائی‏شناسان کلاسی‏سیست عصر جدید مطرح‏ کردند.کلاسی‏سیسم فرانسوی،همراه با وینکلمان‏1و گوته،مکتب واقعی هنرمند را مطالعهء صادقانهء طبیعت‏ می‏دانست.و بدین طریق آموزهء تقلید را در متنی مطرح‏ کرد که در آن هنرهای تجسّمی تفّوق قاطعی در زیبائی‏شناسی به دست آورده بودند.در قرن هیجدهم، پس از وینکلمان،آثار شعری کلاسیک چندان نبود که‏ هنر کلاسیک محسوب شود،بلکه بیشتر آن چیزی بود که هگل دین هنری می‏نامید:یعنی همان عصر پیکرسازی یونان که در آن عالم یونانی خدایان و آلهه من‏ حیث هی خود را به صورت بشر متجلّی می‏کردند.از نظر هگل این هنر،در مقام دین بود،و اگر پس از زوال‏ دوران باستانت او احساس می‏کرد که این تطابق هماهنگ‏ بشر و آلهه از دست رفته است،و بنابراین ادعا می‏کرد که‏ هنر من حیث هی متعلق به گذشته است.پس هنرهای‏ تجسّمی است که(در مقام نمود محسوس مطلق)ملاک‏ او محسوب می‏شود.2

البته،صحیح است که آموزهء قدیمی تقلید بیش از هر چیز بر نظریهء فن شعر حاکم بود،ولی ظاهرا به متقاعد کننده‏ترین نحو خودش را در هنرهای تجسّمی توجیه‏ کرد،زیرا همین جاست که همه از تصویر (image) و اصل( (orginal) )سخن می‏گویند،و این خود به‏ مؤثرترین نحو مستلزم آن چیزی است که افلاطون در نقد خود از شاعران از آن استفاده کرده بود.این دعوی تا حدی متقاعد کننده است که تمایز بنیادی میان اصل و تصویر در هنرهای تجسّمی باقی می‏ماند،مادام که‏ جنبش حیات در تصویری که حرکت نمی‏کند مندرج و حفظ می‏شود.بنابراین،افلاطون مفهوم محاکات‏ (mimesis) را برای این و تصویر تأکید کند.و وقتی که این‏ مفهوم را به جان فنّ شعر و بخصوص زبان نمایش‏ (دراماتیک)می‏اندازد،در معنایی بشدّت جدلی‏ (polemical) است.ارسطو مفهوم محاکات را در معنای مثبت‏تری توجیه کرد.و در کتاب فنّ شعر (بوئطیقا: (Poetics خود که بر زیبائی‏شناسی بعدی‏ حاکم گردید،توجّه خود را به تراژدی قدیم معطوف کرد که«اثر کامل هنری»را باز می‏نمایاند.

میزان تأثیری که نظیهء شعر(و خطابه)در جهت‏ دادن به تفکّر زیباشناسی داشته به خوبی معلوم است.
رای مثال،مفهوم سبک (styl) که بر نظریهء هنر جدید حاکم است.چنانکه خود کلمه دالّ بر آن است،از فن‏ نویسندگی و قلم (stylus) یا قلم سنگی‏ (slatepencil) مشتق می‏شود.امّا درست تا قرن‏ هیجدهم هنوز ممکن بود که به آموزهء تقلید در مقام‏ بازنمایی (representation) موضوعات مثالی‏ (examplary) دارای ماهیت زمینی (profane) و قدسی‏ (sacred) پرداخت.فقط در اثنای قرن هیجدهم بود که‏ تغییری آغاز شد که این مفهوم مقیّد و محدود تقلید را،که‏ در مقام مفهوم نحوهء بیان به موضعی مسلّط رسیده بود، نقض کرد.اطلاق این مفهوم ابتدا در زیبائی‏شناسی‏ موسیقی بود،امّا زبان بی‏واسطهء قلب که از طریق صدا بیان می‏شد اکنون کمال مطلوبی(ایده‏آل)گردیده بود که برحسب آن زبان کامل هنر در انکارش بر هرگونه‏ تعقل‏گرایی (intellectualism) تصور می‏شد.

بدین ترتیب ارتباط قدیمی میان نظریهء شعر و خطابه، که هر دو از فنون زیبا سخن گفتن محسوب می‏شدند، نقض شد.و پیوند قدیمی خطابه و شعر دیگر در تفکّر زیبائی‏شناسی جدید حائز مقام شایسته‏ای نبود؛ بخصوص پس از زیبائی‏شناسی نبوغ،که با توجه به تخیل‏ شاعرانهء بزرگ شکسپیر مفهوم قواعد شع و مآلأ حتی‏ اندیشهء صناعت شعری نیز بی‏اعتبار شد.

در عوض،جای این ارتباط را نسبت ذاتی و جدید میان شعر و موسیقی گرفت که در آن زمان به گسترش‏ کامل و شاخص خود نایل شده بود.در رمانتی سیسم آلمان، شعر زبان کلّی نوع بشر قلمداد می‏شد.و وقتی که‏ ماهیت زبان شاعرانه خود را در نمایش تصاویر انضمامی‏ کمتر بیان می‏کرد تا در جنبش بی‏پایان زبان شاعرانه که‏ شدت مقام(در موسیقی)را می‏آفرید(سخن از استفادهء ریشه‏ای از زبان در«شعر محض»نیست) زیبائی‏شناسی قدیمی تقلید،دیگر متقاعدکننده نبود.و به‏ نظر می‏آمد که مفهوم محاکات اطلاق‏ناپذیر گردیده‏ است.

امّا،مفهوم محاکات را به طرزی اصیلتر از آنچه‏ کلاسیسیسم فرض کرده است می‏توان دریافت.من‏ مایلم نشان دهم که درواقع،مفهوم اصیل محاکات قادر به توجیه تقدّم ذاتی شعر نسبت به هنرهای دیگر است.

موجب شگفتی نخواهد بود اگر مفهوم قدیم شعر را نقطهء عزیمت خود قرار دهیم.زیرا کلمات«پوییزیس» (poiesis) و«پویتیس» (poietes) در زبان یونانی‏ معنای خاصی دارند.این کلمات نه تنها به معنای‏ فعالیت تولیدی یا خود تولید کننده‏اند،چنانکه در این‏ مورد چنین است،بلکه بیشتر به معنای خاصی دالّ بر آفرینندگی شاعرانه و شاعرند.همین معنای مضاعف با اهمیت است که میان نوع خاصی از ساختن و تولید کردن و صورتهای دیگر همین فعالیت ارتباط برقرار می‏کند.از سوی دیگر،همین فعالیت ارتباط برقرار می‏کند.از سوی دیگر،از دیدگاه اجتماعی،این امر با این واقعیت منطبق است که شاعر در کنار شاه و خطیب‏ حایز مقامی است،و تنها هنرمندی است که صنعتگر صرف محسوب نمی‏شود.این توافق را که هر دو صورت‏ «تخته» (techne) در آن سهیم‏اند،یعنی(فنّ)دستی و شعر،بوضوح نوعی از احاطهء علمی تعیین کرده است؛زیرا دانش و مهارت است که فعالیت تولیدی صنعتگر و شاعر را هدایت می‏کند.اکنون،بخصوص چنانکه افلاطون با قاطعانه‏ترین نحو تأکید کرده است،در ماهیت همهء هنرهای تولیدی این امر نهفته است که آنها به‏طور کلی‏ غایت و ملاک این دانش و مهارت را در خود ندارند. فعالیت آنها به سمت کار،یا«ارگون» (ergon) هدایت‏ شده است،و این اثر به نوبهء خود برای استفاده در نظر گرفته شده است.بنابراین چگونگی تولید اثر و این را که‏ به چه شبیه خواهد بود مقاصد و استفاده‏هایی تعیین‏ می‏کند که برای آن قرار داده شده است.

اکنون این یقینا دربارهء هر چیزی که ما آن را اثر هنری بنامیم صادق است-اثر شاعرانه‏ای که به آواز خوانده یا اجرا شود،تمثال خدا که برای آن قربانی شود، یا تزیین و آرایش وسایل-که واقعا برای آن استفاده‏ای وجود ندارد.قصد تولید کننده در این واقعیت تحقق نیافته‏ است که محصول مقصود مفیدی را برآورده می‏سازد، بلکه بوضوح تنها در این واقعیت تحقق یافته است که‏ صرفا آنجاست.و مطمئنا درست است که با اینکه اثر مستقلّ از کارکردهای مفید خاص بوده،هنوز در متن‏ کارکردی زندگی تجسّم‏یافته،که مقام خاص خود را حایز است:یعنی،پیکر جزئی از فرایند حیات دینی یا همگانی است،و همین‏طور اثر شاعرانه در از برخوانی یا اجرای تئاتری.امّا هیچ‏کس مفهوم هنر کارکردی را به‏ چنین پدیدارهایی اطلاق نمی‏کند.زیرا این مفهوم جدید مستلزم آن است که مفهوم برتر هنر آزاد از هرگونه استفاده‏ قبلا دم دست وجود داشته باشد.امّا اینکه تجدّد انگاری‏ (modernism) است:یعنی،اگر اثر هنری مقاصد مختلف،دینی،سیاسی،یا هر چیز دیگری،را به‏ خدمت می‏گیرد از بابت آن نیست که تابع مقصودی‏ مخالف با ماهیت خود شده است،بلکه بیشتر به این‏ جهت است که خود را در ماهیت واقعیتش متجلّی کند. این نوع«استفاده»وجود آن را در مقام اثر به خدمت‏ می‏گیرد و نه بلعکس.بنابراین،در سخن گفتن از هنرهای‏ زیبا وقتی که هنر معتقد دینی رودرروی آن قرار گیرد کاملا برحقیم،زیرا ویژگی خاص آنها آزادیشان از فایده‏مندی و معنای مستقل از وجودشان و تجلّی در مقام‏ چیزی زیباست.

اکنون ویژگی خاصّ شعر این است که به همان‏ معنایی که آثار هنرهای تجسّمی آنجایند،آنجا نیست. آنجا هیچ چیزی در جای خودش نمی‏ایستد.هیچ ماده‏ای‏ وجود ندارد،هیچ مادهء متراکم متعاملی،که صورت بر آن‏ غالب شود.اثر شاعرانه نوع کمال مطلوبی(ایده‏آل)از وجود را داراست و به باز تولید متکی است،چه بازی‏ نمایشی به معنای اصیل،یا از برخوانی یا قرائت.پس‏به‏ راحتی می‏فهمیم که چگونه درست در همین جاست که‏ معنای کلّی شاعر و در مقام سازنده به نحو بسیار عظیمی‏ اطلاق‏پذیر می‏گردد.آن وقت زبان تنهاست که می‏گذارد چیزی آنجا باشد[حضور پیدا کند]،و این یعنی اینکه‏ کمال مطلوب تولید به واضح‏ترین نحو به ثمر رسیده‏ است.زیرا کلمه از قدرت نامحدود و کمال ایده‏آل‏ برخوردار است.و شعر چیزی است که به چنان طریقی‏ ساخته شده است که معنای دیگری ورای چیزی که‏ مجاز است آنجا باشد،ندارد.هیچ شرطی وجود ندارد که در آن یک اثر زبانشناسانهء هنری برای چیزی باید آنجا باشد.پس به سخن دقیق‏[شعر]چیزی«ساخته‏ شده»است.

امّا این به طریق خاصی آنچه را که ما از محاکات‏ مراد می‏کنیم به انجام می‏رساند.حاجت به هیچ‏گونه‏ تحقیقات تاریخی خاصی نیست تا تشخیص دهیم که‏ معنای کلمهء«محاکات»(میمه سیس)صرفا عبارت از دادن رخصت آنجا بودن(ظهور دادن)به چیزی است‏ بی‏آنکه سعی کنیم همراه آن کار دیگری انجام دهیم. لذّتی که رفتار مقلدانه (mimetic) و آثارش در بردارد لذّتی از بنیاد بشری است که ارسطو آن را قبلا با مثال زدن از رفتار کودکان شرح داده بود.3لذّت لباس‏ مبدّل پوشیدن و کسی غیر از خود را بازنمایاندن،و لذّت‏ شخص از بازشناسی آنچه بازنمایانده شده است،نشان‏ می‏دهد که معنای واقعی بازنمایی مقلّد چیست:یعنی، هیچ پرسشی دربارهء مقایسه کردن یا حکم کردن دربارهء درجهء دقتی که با آن این بازنمای به آنچه مقصود بوده‏ نزدیک می‏شود،وجود ندارد،البته،چنین حکم و ارزیابی انتقادیی در کنار هر بازنمایی ثمرهء اصیل‏ خود را صرفا در این واقعیت می‏یابد که آنچه‏ بازمی‏نمایاند به‏طور مؤکد آنجاست‏[حضور دارد].پس، وقتی که ارسطو وصف می‏کند که چگونه بیننده‏ می‏شناسد که«او همانی است که هست»،مقصودش‏ این نیست که این را از طریق تغییر قیافه می‏بینیم و هویت شخص لباس مبدّل پوشیده را می‏شناسیم. بعکس،مقصود او این است که ما می‏دانیم که کی بازنمایانده شده است.4در اینجا علم به معنای بازشناسی‏ است.بازشناسی می‏کنیم آن‏که را می‏شناسیم،چه‏ یکی از خدایان باشد،یا یکی از قهرمانان،یا حتی یکی‏ از معاصران خنده‏دار خودمان که با او آشناییم.محاکات‏ بازنماییی است که در آن«می‏شناسیم»و محتوای ذاتی‏ آنچه را که بازنمایانده شده است در نظر داریم.

هنوز می‏توانیم کاملا بوضوح ببینیم که در نزد ارسطو بازنمایی مقلدانه جزئی از یک واقعهء آیینی است،نسبتا شبیه به حرکات دسته جمعی کلوخ‏اندازان(کارناوال) که هنوز با آن آشناییم.در اینجا عملی که در آن چیزی‏ بازشناسی می‏شود عملی متمایز نیست،بلکه عملی خود همانندسازانه است.به هر تقدیر شاید فاصلهء میان تصویر و اصل حذف‏ناپذیر باشد(و به‏هرحال ما بر آن تأکید می‏کنیم)و تا آنجا که به معنای وجودی و واقعی‏ محاکات مربوط است راجع به آن چیزی نامناسب دارد. اثر هنری وقتی قاصر است که،«پارادیگما» (paradigma) (که به گفتهء افلاطون،هرگونه بازنمایی در مقام تصویر به آن مربوط است،و این تصویر بالضروره قاصر است) من حیث هی حاضر نیست(زیرا«پارادیگما»یعنی‏ «آنچه در کنار نشان داده شده است»).5هیچ‏کس به‏ آن به عنوان چیزی که در کنار این بازنمایی می‏ایستد اشاره نمی‏کند.بیننده در این بازنمایی چیزی ورای آنچه‏ آنجا بازنمایی شده است نمی‏بیند،نه بیش از بازیگری‏ که خود را از نقشی که در آن کاملا جذب شده تمیز می‏دهد.

وقتی که ما چیزی را به عنوان چیزی می‏شناسیم، این یقینا بدان معناست که آن را بازشناسی می‏کنیم،امّا وقتی که چیزی را بازشناسی می‏کنیم،صرفا آن را برای‏ بار دوم پس از آشنایی قبلی با آن نیست که می‏شناسیم. بازشناسی چیزی است که به نحو کیفی متفاوت است. آنجا که چیزی بازشناسی شده است،خودش را از یکتایی و امکان اوضاع و احوالی که با آن مواجه شده‏ آزاد کرده است.نه آنجا ماده‏ای است و بنابراین،نه‏ اینجا و اکنون،بلکه مواجهه‏ای است در مقام خود خود همانی.در نتیجهء آن ماهیت ثابتش آغاز به ظهور می‏کند و از هرچه که به مواجههء اتفاقی شبیه باشد جدا می‏شود. بی‏سبب نیست که افلاطون علم به ماهیت ثابت مثال‏ (ایده)را یاد می‏نماید.و این علم را به صورت اساطیری‏ به عنوان تذکاری از یک وجود قبلی تبیین می‏کند.ارسطو در ادراک ماهیت بازنمایی مقلدانه در چنین علمی کاملا محق است.و بدین ترتیبدر ادراک ماهیت اثر هنری‏ نیز.او از آنجا به تمایز مشهور خود میان شعر و تاریخ‏ می‏رسد،که بنا به آن از این دو،شعر«فلسفی‏تر»است‏ چون تاریخ تنها امور را چنانکه واقعا روی داده‏اند بازشناسی می‏کند،و حال آنکه شعر از سوی دیگر به این‏ امر مربوط می‏شود که آنها چگونه ممکن است که روی‏ دهند:یعنی،بنا به ماهیت ثابت و کلی خود.6پس شعر ازحقیقت کلی بهره‏مند است.

از سوی دیگر،وقتی که افلاطون در نقد خود از شاعران هنرهای مقلّد را تا پایین‏ترین سطح تنزّل می‏دهد چون،برخلاف اشیاء واقعی،حتی تقلیدات صورتهای‏ ذاتی نیستند،بلکه بیشتر تقلیدات تقلیدات‏اند،آن‏ گاه به‏طور آشکار ماهیت حقیقی بازنمایی هنرمندانه را وارونه می‏کند.از این سخن نمی‏خواهم نتیجه بگیرم که‏ او ماهیت بازنمایی هنرمندانه را واقعا این‏گونه می‏فهمد. درواقع،این سوء تعبیر طنزآمیز است به قصد تأکید بر این‏ دعوی فلسفی که دیالکتیک علم به ماهیات حقیقی‏ است.افلاطون در متنهای دیگر کاملا خوب تشخیص‏ می‏دهد که،وقتی که دربارهء هنر صحبت می‏کنیم،دقیقا تمایزی وجودی میان بازنمایی و بازنمایانده شده است که‏ مقوّم ماهیت بازنمایی است.برای مثال،او در فیلبوس‏ (Philebus) به لذّت فراوانی اشاره می‏کند که بیننده از مشاهدهء جهالت کور قهرمان کمدی نسبت به خود و جهانی که در آن حرکت می‏کند،به دست می‏آورد.7 افلاطون تفسیر عمیقی از منبع این لذّت کمک که در فریادهای خنده به چنین صحنه‏ای ابراز می‏شود،به‏ دست می‏دهد.رویدادهای کمیک روی صحنه‏ «کمدی و تراژدی کلّ زندگی»محسوب می‏شوند.

ارسطو نیز همین ارتباط را مشاهده می‏کند.این‏ شباهت نه تنها در قلمرو نمایش هنرمندانه است،بلکه در زندگی اجتماعی نیز:یعنی هروقت،به امر محالی‏ برمی‏خوریم آشکارا صحنه‏ای داریم و لذّت بی‏ضرری از آن می‏بریم.ولی پشت چنین«آزادی زیباشناسانه‏ای» حس عمیقی از اشتراک نهفته است که هر فاصله‏ای را از میان برمی‏دارد.در خنده‏ای که با دیدن صحنه‏های‏ کمیک سر می‏دهیم،چنانکه در تجربهء جریحه‏دار تراژدیک،عمل خود همانندسازی(مواجههء اضطراب‏آور و عمیقی با خودمان)است که بر ما غالب می‏شود.در این تجربه هرگونه تمایز میان بازی و واقعیت،ظاهر و حقیقت،حذف شده است.فاصلهء میان بیننده و بازیگر در اینجا به همان اندازه به‏طور فراگیز غالب است که‏ فاصلهء میان بازنمایی و بازنمایانده بود.

مفهوم محاکات که چنین تجربهء«زیباشناسانه‏ای» را بیان می‏کند نباید به‏طور مصنوعی به وضعیت یونان‏ قدیم ارجاع داده شود که در آن همهء هنرها هنوز به واسطهء مراسم دینی و بازنمایی شعایرگونهء آن در کلام،صدا، تصویر،و حرکت،از نزدیک به یکدیگر مرتبط بودند. تقلیدی(میمه تیک)این است و این پدیداری پیشبودی‏ (primordial) است که در آن تقلید بدان اندازه نیست‏ که تغییر شکل دهد.این(با استفاده از یک بیان تعمدا ساختگی که در متن دیگری به کار گرفته‏ام)«عدم‏ تفکیک زیباشناسانه» nondifferntation) (aesthrtic است که مقوّم تجربهء هنر است.8اگر معنای قدیم محاکات را تجدید کنیم،می‏توانیم خود را از قیودی که زیباشناسی کلاسی‏سیست تقلید بر تفکّر ما تحمیل کرده است آزاد کنیم.پس محاکات به معنای‏ ارجاع به اصل به عنوان چیزی غیر از خودش نیست،بکله‏ بدان معناست که چیزی با معنی همچون خودش‏ آنجاست.هیچ ملاک طبیعی مفروضی تعیین نمی‏کند که آیا یک بازنمایی ارزشمند است یا نه.یقینا هر بازنماییی که ما را مخاطب قرار دهد از قبل پاسخی به‏ این سئوال عرضه می‏کند که چرا وجود پیدا می‏کند،خواه‏ چیزی را بازبنمایاند یا فقط«اصلا هیچ»باشد.در این‏ معنا،ماهیت هرگونه فعالیت تولیدی در هنر و شعر هنوز در تجربهء مقلدانهء بنیادی نهفته است.

لذا،نتیجه‏ای که می‏توان گرفت این است که هر که گمان کند ه هنر دیگر نمی‏تواند به قدر تکافو استفاده‏ای از مفاهیم یونانی ببرد به قدر کافی در طریق‏ یونانیان نیندیشیده است.

(*)این نوشته ترجمهء مقاله‏ای است از کتاب‏ The Rolevance of Beautiful نوشتهء هانس- گئورگ گادامرو به ویراستاری رابرت برناسکنی و به‏ ترجمهء نیکولا واکر،چاپ دانشگاه کمبریج،1988.

زیرنویس:

زیرنویس اول از مترجم فارسی و هشتم از نویسندهء مقاله و بقیه از ویراستار انگلیسی است.

(1)-یوهان یوآخیم نیکلمان(1768-1717)،باستان‏شناس‏ آلمانی و منتقد هنر کلاسیک.او از بنیان‏گذاران باستان‏شناسی‏ علمی به شمار می‏رود و پژوهشگر هنر کلاسیک.

(2)-گئورگ ویلهم فریدریش هگل،زیبائی‏شناسی،جلد اول، از ترجمه انگلیسی توسط ت.م.تاکس(اذن،چاپ دانشگاه‏ اکسفورد،1975)،صفحهء 11 ترجمهء انگلیسی

(3)-ارسطو،فن اشعری،شماره حاشیه.6 b 1448

(4)-همان مأخذ.17 b 1448

(5)-افلاطون،تیمائوس،شماره‏های حاشیه. a 49- e 48

(6)-فن شاعری،شمارهء حاشیه.1 b 1451

(7)-افلاطون،فیلبوس،شماره‏های. b 50- d 49

(8)-هانس گئورگ گادامر،حقیقت و روش،ترجمهء به انگلیسی‏ توسط و.گلن دو پل(لندن،5791)،صفحات‏105 به بعد ترجمهء انگلیسی.

------------------------------------

برگرفته از:

http://new-philosophy.ir/?p=2905

 اسطوره از نظر جوزف كمبل

                                         اسطوره از نظر جوزف كمبل

                                            جادوي رويايي

      Joseph John Campbell : March 26, 1904 – October 30, 1987

 

                                                            منیژه کنگرانی



«اسطوره» از واژگان چندمعنايي است و معاني متفاوتي از آن در دوره هاي مختلف تاکنون ارائه شده است. بر اين اساس لازم است ابتدا به تعريف اسطوره از نظر كمبل بپردازيم. كمبل در تعريف اسطوره مي گويد:

    «كهن الگوهايي كه كشف و درك شده اند، آن هايي هستند كه طي تاريخ و فرهنگ بشريت، تصاوير اسطوره اي، الهامي و آيين را برانگيخته و ايجاد كرده اند. اين «جاودانان رويايي» را نبايد با اشكال سمبليك شخصي اي كه در كابوس ها و شوريدگي هاي فرد مضطرب ظاهر مي شوند، اشتباه گرفت. رويا، اسطوره اي شخصي است و اسطوره، رويايي تهي از فرديت، به طور كلي هم اسطوره و هم رويا در ديناميك روان به گونه اي سمبليك عمل مي كنند. ولي در رويا اشكال اسطوره اي، به علت رنج هاي رويابين از اصل خود منحرف مي شوند، درحالي كه در اسطوره ها، مشكلات و مسائلي مطرح مي شوند كه در مورد تمام افراد بشر صدق مي كنند» (كمبل، 1385: 15).
    او معتقد است اگر اسطوره خصوصي و روياي فرد با اسطوره اجتماع در انطباق قرار بگيرد، سازگاري برقرار مي شود. يكي ديگر از تفاوت هاي اساسي ميان رويا ها و اسطوره ها نحوه دخالت خودآگاه انساني در شكل گيري و پرورش اسطوره نسبت به رويا است. براي كمبل، اسطوره با توجه به چگونگي ارتباطش با خودآگاهي انساني نيز از رويا متمايز مي گردد، زيرا اسطوره محصول مشترك ناخودآگاه و خودآگاه و همچنين فرد و جامعه است، درصورتي كه رويا خودآگاه گريز است. چنان كه كمبل مي گويد: «اگر بخواهيم به ارزش تمام محتويات اسطوره پي ببريم، بايد بگوييم كه مقايسه دقيق اسطوره با رويا درست نيست. ظاهر آن ها از يك منبع نشات مي گيرد. يعني از چاه هاي ناخودآگاهي خيال، دستور زبان آن ها هم يكي است، ولي اسطوره ها محصولات خودبه خودي برآمده از خواب نيستند، بلكه برعكس، الگوي آن ها تحت اختيار خودآگاه قرار داشته، كنترل شده است» (همان: 262).
    كمبل همچنين ميان اسطوره و افسانه تمايز قائل مي شود و معتقد است گرچه افسانه ها از اسطوره ها بهره مند مي شوند، اما در بسياري از مواقع تفاوتهاي اساسي با يكديگر دارند. وي در اين خصوص مي گويد:
    «قصه هاي پريان براي گذراندن اوقات فراغت بازگو مي شوند. شما بايد ميان اسطوره ها كه به موضوعات جدي زندگي زنده، برحسب مرتبه جامعه و طبيعت مي پردازند، و داستان هايي كه با بعضي از همان بن مايه ها براي تفريح بازگو مي شوند، فرق بگذاريد. با آنكه اغلب قصه هاي پريان پاياني خوش دارند، در راه رسيدن به اين پايان خوش، بن مايه هاي اسطوره شناختي نمونه واري اتفاق مي افتند. به عنوان مثال، بن مايه گرفتارشدن در مشكلي سخت، و سپس شنيدن صدايي يا آمدن كسي به كمك شما» (کمبل، 1380: 208).
    بنابراين اسطوره ها هم از نظر شناخت شناسي و هم از نظر كاركرد نسبت به افسانه ها متفاوت و متمايز مي شوند. اسطوره ها حكايت هاي عميق از وجود انسان يا جامعه انساني تلقي مي گردند و با هويت و باورهاي افراد جامعه ارتباطي تنگاتنگ تر دارند.
    از نظر کمبل، اسطوره ها داراي ريشه و مباني مشتركي هستند كه در زمانها و مكان هاي گوناگون با توجه به ويژگي هايشان به شكل هاي گوناگوني متجلي مي گردند و اسطوره را روح زنده آن چيزهايي مي داند كه از فعاليت هاي ذهني و فيزيكي بشر نشات گرفته است. وي اسطوره را عامل پويايي و تكامل جامعه انساني مي داند و در اين زمينه مي آورد: «عملكرد اصلي اسطوره ها و آيين ها به وجودآوردن سمبل هايي بوده كه روح انسان با كمك آن ها بتواند به جلو حركت كند و بر توهمات دائمي بشر كه مي خواهند او را در همان حالت حفظ كنند، فايق آيد» (همان: 22). و در كتاب قدرت اسطوره به طور مشخص چهار کارکرد براي اسطوره تعيين مي کند و مي آورد: «اسطوره اساساً چهار كاركرد دارد. اولين كاركرد آن، نقش عرفاني است. [...] كاركرد دوم آن بعد كيهان شناختي است [...] كاركرد سوم، نقش جامعه شناختي است [...] اما اسطوره كاركرد چهارمي نيز دارد، و اين نقشي است كه فكر مي كنم امروزه همه بايد سعي كنند با آن درآميزند ـ اين كاركرد از نوع تعليم و تربيتي است» (همان: 62-63).
    كمبل دنياي اسطوره اي و عناصر و شخصيتهاي آن را بسيار متنوع تر از آن مي داند كه بتوان همگي آنها را در يك سطح و قالب طبقه بندي كرد؛ به همين دليل معتقد است که درون جهان اسطوره اي نيز طبقه بنديهاي گوناگوني وجود دارد. وي در اين مورد مي گويد:
    «اسطوره ها وجه استعاري توان بالقوه روحي در بشريت اند، و همان نيروهايي كه به زندگي ما جان مي بخشند، به زندگي جهان نيز جان مي بخشند. اما اسطوره ها و خداياني وجود دارند كه با جوامعي خاص سروكار دارند و خدايان حامي آن جامعه اند. به عبارت ديگر، دو سطح كاملاً متفاوت اسطوره شناسي وجود دارد. يكي آنكه شما را به طبيعت تان و دنياي طبيعي كه بخشي از آن هستيد مربوط مي كند؛ و ديگري كه كاملاً جامعه شناختي است، و شما را به جامعه اي خاص مرتبط مي كند. شما صرفاً يك انسان طبيعي نيستيد، بلكه عضوي از يك گروه خاص ايد» (کمبل، 1380: 49).
    چنان كه ملاحظه مي شود، كمبل نخست در يك طبقه بندي كلي مي كوشد تا اسطوره را با توجه به معيارهايي كه به دست مي دهد از غيراسطوره متمايز كند و سپس تلاش مي كند تا درون دنياي اسطوره اي نيز دسته بندي هاي کوچک تري ارائه دهد. از نظر كمبل، نقش و جايگاه اسطوره در فرهنگها و دوره هاي تاريخي متفاوت است و در برخي ادوار حضور پررنگ تري داشته است.
    وي همچنين معتقد است که اسطوره ها با توجه به شرايط اجتماعي و فرهنگي گوناگون تجليات متفاوتي دارند و تفاوتهاي فرهنگي در چگونگي نوزايي اسطوره نقش مهمي ايفا مي كند. به نظر وي، يكي از علت هايي كه موجب اسطوره زدايي از جهان معاصر شده، سرعت زياد تحولات بشري و مسابقه سرعتي است كه افراد و ملتها براي كسب مقاصد اغلب مادي خود به راه انداخته اند؛ زيرا اسطوره نياز به تامل و زمان دارد و بايد به مرور زمان در نهانخانه هاي فردي و جمعي جا گيرد، اما تحولات سريع و پي درپي در دنياي معاصر امكان چنين تاملي را براي انسان فراهم نمي آورد (نامور مطلق، 89 13).
    كمبل مطالعه چگونگي شكل گيري و رشد باورها و اعتقادات مذهبي در طول زمان را تكوين اسطوره اي يا اسطوره زايشي مي نامد. او مي كوشد تا چگونگي ارتباط ميان اسطوره و انديشه، همچنين شرايط زايش و تكوين اسطوره ها را مورد مطالعه قرار دهد. اما مهم ترين نظريه اي كه كمبل درخصوص اسطوره مطرح كرده «نظريه تك اسطوره» است که در سال 1949 در کتاب «قهرمان هزارچهره» ارائه شد.
    قهرمان هزار چهره
    جوزف كمبل (1904-1987م) يكي از برجسته ترين شخصيت ها و پژوهشگران معاصر در حوزه اسطوره است. نظريات وي در قالب مجموعه تاليفات و کتاب در حوزه اسطوره شناسي تاثيري غيرقابل انكار برخلق و نقد آثار هنري و ادبي داشته است. كمبل نظرات ويژه اي درباره مذاهب داشت و برخلاف جريانات تفسيري كه به ظاهر كلام توجه ويژه اي داشتند، طرح خوانش و قرائت نمادين و اسطوره اي را ارائه كرد. علاوه بر آن کمبل به مباحث و جريانات روان شناسي نيز توجه داشت و معتقد بود که اين جريانات موجب شدند تا اسطوره ها همچنين روياها و افسانه ها مورد تامل و مطالعه دوباره قرار گيرند.
    كمبل متاثر از يونگ به نظرية ضمير ناخودآگاه جمعي و كهن الگوها علاقه مند شد و با بهره گيري از آنها و شناختي که از اسطوره هاي ملل مختلف کسب کرد و مطالعه تطبيقي آنها، نحوه باززايي اسطوره ها را تا دوره معاصر پيگيري و همچنين «نظريه تک اسطوره» خود را مطرح کرد که مورد توجه منتقدان و هنرمندان قرار گرفت. اين مقاله بر آن است که نظريه تک اسطوره کمبل را مورد مداقه قرار دهد و از اين منظر به تحليل يک اثر بپردازد. به اين منظور، پس از ارائه تعريفي از اسطوره و تشريح نظريه تک اسطوره کمبل و کهن الگوي قهرمان و سيروسفر او، به بررسي روايت يونس در متن روايي از كتاب جامع التواريخ پرداخته و اين اسطوره مذهبي از منظر قهرمان تحليل و رمزگشايي مي شود.
    
    
    تك اسطوره
    بر اساس نظريه تك اسطوره كمبل، همه اسطوره ها از اشكال واحد كهن الگوها تبعيت مي كنند که در هر زمان و مکان در قالبي ويژه نمود مي يابند. «بن مايه اصلي اسطوره ها يكسان اند، و همواره يكسان بوده اند. اگر مي خواهيد اسطوره شناسي خاص خود را پيدا كنيد، كليد راهنما، جامعه اي است كه با آن پيوند داريد. هر نظام اسطوره شناختي در جامعه اي معين و در محدوده اي بسته رشد كرده است» (همان: 48). به عبارتي، تمام اسطوره هاي جهان در اصل، داستان واحدي را بيان مي كنند و تعدد داستانها به علت ويرايشهايي گوناگون از داستان است. کمبل وجه تمايزات و تفاوت ها ميان اسطوره هاي ملت ها و فرهنگها را بسيار كم مي داند و هماهنگي شديدي ميان اسطوره ها مي بيند. بنا بر اين نظر، يك داستان بزرگ و يك قهرمان اصلي و يك ضدقهرمان و عناصر مرتبط ديگر اين داستان در تمام تاريخ بشري در حال تكرار است. داستان تنها در هر دوره اي با توجه به امكانات و شرايط دستخوش تغييراتي سطحي مي گردد و بازيگران و شخصيتهاي خود را عوض مي كند. همانندانگاري هاي شخصيت هاي يادشده نيز براساس همين نگرش صورت گرفته است. همه داستانها پيش تر گفته شده است و شخصيت هاي برجسته بسيار شبيه به هم و داراي كنشهاي مشابه اند. از همه اينها مهم تر، هدف و مضمون روايتهاي آنها يكي است؛ علاوه بر آن ، حتي فرايند روايي داستان ها نيز داراي شباهت هاي زيادي با يكديگر هستند. چنان كه كمبل در كتاب قدرت اسطوره مي آورد: «قهرمانان تمام دوران ها پيش از ما اين راه را پيموده اند. هزارتو كاملاً شناخته شده است؛ ما فقط بايد مسير نخي را كه قهرمان بر جاي گذاشته دنبال كنيم. جايي كه فكر مي كرديم به موجودي بد برخواهيم خورد، خدايي خواهيم يافت: جايي كه فكر مي كرديم بايد به بيرون سفر كنيم، به مركز هستي خود مي رسيم و جايي كه فكر مي كرديم تنها هستيم، تمام جهان همراه ما خواهد بود» (همان: 35).
    از نظر كمبل اسطوره ها با توجه به تجربيات اجتماعي مخصوص ميان اين تمدنها و فرهنگ ها هركدام به گونه اي در جوامع مختلف متجلي مي شوند. يك اسطوره شناس تطبيقي با شناخت گسترده خود مي تواند ارتباط بنيادين و نهاني ميان آنها را مشاهده و كشف كند. «نظريه تك اسطوره» کمبل از نظريه هاي اسطوره شناختي است كه در ادبيات و هنر و به ويژه سينما و نقاشي مورد توجه قرار گرفته و تاثير گذارده است. اصول نظري و نگاه اسطوره شناسانه در تك اسطوره امكان خلق و نقد آثار هنري و ادبي را ممكن مي سازد و حتي در اين مورد مي تواند به عنوان نظريه اي الهام بخش نيز مطرح گردد. نظريه تک اسطوره الگويي براي نقد و بررسي داستانهاي سينمايي و نمايشي فراهم آورد. بر همين اساس، برخي منتقدان به نقد آثار ادبي و هنري پرداختند. همچنين بسياري از آثار بزرگ و مطرح هنري و سينمايي بر اساس اين نظريه شكل گرفتند. از آن ميان مي توان به مجموعه فيلم «جنگ ستارگان» و «ارباب حلقه ها» و... اشاره كرد.
    مهم ترين تك اسطوره اي كه نظر كمبل را به خود جلب مي كند تك اسطوره قهرمان است.
    
    كهن الگوي قهرمان
    قهرمان از قديمي ترين کهن الگوهايي است که همواره محور اصلي مباحث اسطوره اي بوده است و ساير کهن الگوها چون پير دانا، ياري دهنده، سايه و... در ارتباط با قهرمان معنا مي يابند. بنابراين شناخت اين کهن الگو مي تواند راهنماي مناسبي براي دريافت و تحليل نظريه تک اسطوره کمبل به دست دهد اما به واقع قهرمان کيست و چه هدفي را دنبال مي کند؟
    « Heroيا قهرمان واژه اي يوناني از ريشه اي به معناي محافظت کردن و خدمت کردن است. قهرمان يعني کسي که آماده است نيازهاي خود را فداي ديگران کند... بنابراين مفهوم قهرمان در اساس مرتبط با مفهوم ايثار است. در زبان روانشناسي قهرمان معرف چيزي است که فرويد آن را ايگو (ego) مي نامد. بخشي از شخصيت که از مادر جدا مي شود همان بخشي که خود را جدا از بقيه بشريت مي انگارد. در نهايت قهرمان کسي است که از محدوده و توهمات ايگو فراتر برود. کهن الگوي قهرمان معرف جست وجوي من به دنبال هويت و تماميت است» (ووگلر، 1387: 59).
    کمبل در تعريف قهرمان مي آورد: «قهرمان مرد يا زني است که قادر باشد بر محدوديتهاي شخصي و يا بومي اش فايق آيد و از آنها عبور کند و به اشکال عموماً مفيد و معمولاً انساني برسد. قهرمان به عنوان انساني مدرن مي ميرد ولي چون انساني است کامل متعلق به تمام جهان دوباره متولد مي شود. دومين وظيفه خطير او بازگشت به سوي ماست با هيئتي جديد و آموزاندن درسي که از اين حيات مجدد آموخته است» (کمبل، 1385: 30-31).
    مطالعه و مقايسه قهرمانان در روايتهاي اسطوره اي فرهنگهاي گوناگون و متفاوت، كمبل را متوجه وجود شباهتهاي شگفت انگيز ميان اين اسطوره ها و فرايند شكل گيري آنها مي سازد. بر اساس اين نظريه، قهرمانان دنياي جديد در رسانه ها، رمانها و فيلمها جلوه هايي از قهرمانان اسطوره اي هستند كه هربار به شكل جديد خودنمايي مي كنند، اما تابع الگو و روشي مشخص هستند. «توالي اعمال قهرمان از الگوي ثابت و معيني تبعيت مي کند که در تمامي داستانهاي جهان در دوره هاي گوناگون قابل پيگيري است. شايد بتوان گفت يک قهرمان اسطوره اي کهن الگويي وجود دارد که زندگي او در سرزمينهاي گوناگون توسط گروه هاي کثيري از مردم نسخه برداري شده است. قهرمان افسانه اي معمولاً بنيانگذار چيزي است - يک عصر تازه، دين تازه، شهر تازه، و يا شيوه تازه اي از زندگي. که براي دست يافتن به آن بايد ساحت قديم را ترک گويد و به جست وجو بپردازد» (کمبل، 1380: 206).
    بنابراين قهرمان در جست وجو و شناخت خود به سفر مي پردازد. کمبل سپس سير تحول و سفر تك اسطوره قهرمان را به سه مرحله اصلي تقسيم مي کند که عبارت اند از: جدايي (عزيمت)، تشرف و بازگشت؛ و آن را هسته اسطوره يگانه مي نامد و در شرح آن مي نويسد: «يك قهرمان از زندگي روزمره دست مي كشد و سفري مخاطره آميز به حيطه شگفتي هاي ماوراء الطبيعه را آغاز مي كند: با نيروهاي شگفت در آن جا روبه رو مي شود و به پيروزي قطعي دست مي يابد. هنگام بازگشت از اين سفر پررمزوراز، قهرمان نيروي آن را دارد كه به يارانش بركت و فضل نازل كند» (همان:40). کمبل در معروف ترين اثرش، «قهرمان هزارچهره» مراحل خردتري براي هريک از اين مراحل سه گانه مطرح كرده است. بررسي مراحل خردتر موجب مي شوند تا سير داستان از يك وضعيت بسيار كلي و شايد تكراري خارج شود. اين مراحل به اجمال به شرح زير است:
    مرحله نخست: عزيمت
    1. دعوت به آغاز سفر
    2. رد دعوت
    3. امدادهاي غيبي
    4. عبور از نخستين آستان
    5. عبور از قلمروي شب.
    مرحله دوم: آئين تشرف
    1. جاده هاي آزمون
    2. ملاقات با خدابانو
    3. زن در نقش وسوسه گر
    4. آشتي و يگانگي با پدر
    5. خدايگان
    6. بركت نهايي.
    مرحله سوم: بازگشت
    1. امتناع از بازگشت
    2. فرار جادويي
    3. دست نجات از خارج
    4. عبور از آستان بازگشت
    5. ارباب دو جهان
    6 . آزاد و رها در زندگي.
    همان گونه كه پيش تر اشاره شد، سفر قهرمان از يک چارچوب کلي و جهاني پيروي مي کند، اما مي تواند شکلهاي بي نهايت متنوعي به خود بگيرد. بنابراين مي توان سير تحول و سفر قهرمان را در شكل يك داستان كلي و جهاني اين گونه بيان كرد كه قهرمان دعوت به ماجرايي را مي پذيرد و طي آزمون ها و مراحلي كه براي رسيدن به هدف طي مي كند، به خودشناسي نايل مي شود و پس از اين آگاهي و اشراف، به جهان و شرايط معمولي زندگي بازمي گردد و به راهنمايي ديگران همت مي گمارد. هريك از مراحل سفر به صورت نمادين بيانگر مراحل گذاري است كه قهرمان به احتمال قوي آنها را پشت سر مي گذارد تا روايت اسطوره اي قهرمان شكل بگيرد. كمبل در مورد آغاز سفر و مبارزه قهرمان با تاريكيها مي نويسد:«در نخستين مرحله اين ماجرا قهرمان قلمروي آشناي خود را که قدري بر آن کنترل دارد ترک مي گويد و وارد يک آستانه مي شود- مثلاً کنار يک درياچه يا دريا- و در آنجا با هيولاهايي که از هاويه آمده است برخورد مي کند. در چنين حالتي دو امکان وجود دارد. در نوع داستان يونس قهرمان بلعيده و به هاويه برده مي شود تا بعداً دوباره زنده شود ـ گونه اي از مضمون مرگ و رستاخيزـ در اينجا شخصيت خودآگاه در معرض هجوم جرياني از انرژي ناخودآگاه قرار مي گيرد که ياراي مقابله با آن را ندارد و بناگزير بايد رنج همه آزمونها و مکاشفه هاي يک سفر دريايي شبانه و هولناک را تحمل کند و در همان حال ياد بگيرد که چگونه با اين قدرت تاريکي کنار بيايد و سرانجام در قالب شيوه تازه اي از زندگي سربرآورد. امکان ديگر آن است که قهرمان در برخورد با قدرت تاريکي بر او غلبه کند و او را به قتل برساند يعني همان کاري که زيگفريد و جرج قديس با اژدها کردند. اما همانطور که زيگفريد فهميد او بايد پس از انجام اين کار خون اژدها را بچشد تا چيزي از قدرت اژدها را کسب کند. زيگفريد پس از آنکه اژدها را مي کشد و خونش را مي چشد آواز طبيعت را مي شنود. او انسانيت را تعالي مي بخشد و با قدرت هاي طبيعت که قدرت هاي زندگي هستند و ذهن ما با ياري جستن از آنها ما را به حرکت درمي آورد، پيوندي دوباره برقرار مي کند» (همان: 222).
   
  
 
    
برگرفته از:   
 روزنامه ايران، شماره 4510 به تاريخ 3/3/89، صفحه 20 (انديشه)

http://www.magiran.com/npview.asp?ID=2093843

 

زيبايي شناسي و جامعه شناسي از ديدگاه ماکس وبر

زيبايي شناسي و جامعه شناسي از ديدگاه ماکس وبر*

توماس ام.کمپل / ترجمه ابوالفضل مسلمي

 

به نظر نويسنده، هدف وبر تأسيس و بنيانگذاري نوعي جامعه شناسي به مثابه "ابزار بياني" است که بتواند بدون وضع احکامي که در آن به اسطوره متافيزيکي، ذوق شخصي يا خير اخلاقي متوسل مي شوند، به مسائل اجتماعي بپردازد.از اين رو، جامعه شناسان با مهارت يافتن بر اين ابزار عقلاني تلاش مي کنند تا از برده شدن به واسطه عواطف خود يا به واسطه ارزش هاي رايج ديگران بپرهيزند. وبر تأکيد مي کند که نقد بي وقفه و جدي ايده ها يا تحليل کامل علل اجتماعي بايد به لحاظ منطقي از نکوهش نتايج واقعي تاريخي يا ستايش دستاوردهاي فرهنگي خاص مجزا باشد يعني ذوق زيبايي شناسانه و مسائل عملي اخلاق در مقايسه با مسائلي که تفکر جامعه شناسانه به آن ها معطوف است نقش کاملاً متفاوتي را در قلمرو ذهن ايفا مي کنند. نويسنده در اين مقاله نسبت ميان جامعه شناسي و زيبايي شناسي را از ديدگاه وبر بررسي مي نمايد و تلاش مي کند تا به اين پرسش پاسخ دهد که آيا جامعه شناسي مي تواند از احکام ارزشي و زيبايي شناسانه مجزا باشد يا خير.


***

در اين مقاله استدلال خواهم نمود که نمي توان ساختار صوري انديشه هاي وبر را، به ويژه از آن جهت که به مدد سخنراني و گفتار شکل يافته اند، از فهم محتواي اصلي، اهميت نظري و تأثير بلاغي آن ها جدا نمود. نمونه اي که من برگزيده ام پاسخ ماکس وبر به سخنراني ورنر زومبارت با عنوان " تکنولوژي و فرهنگ" است که در اولين گردهمايي انجمن جامعه شناختي آلمان در سال 1910 در فرانکفورت ماين ايراد شده است. وبر که در اين انجمن به دنبال فضا و موقعيتي براي پژوهش جامعه شناسانه و رسيدن به شهرت علمي براي خود بود، حداقل قصد داشت تا به نحوي از اين گردهمايي به عنوان مجالي براي پرورش مباحث علمي ميان رشته اي استفاده نمايد و نگرش خود را نيز به جامعه شناسي به عنوان يک روش علمي که از شيوه استدلالي متمايز بهره مند است، آشکار سازد.(62- 2002:159Kaesler, ) بنابراين، اظهارنظرهاي وبر در اين گردهمايي ها غالباً به تعيين حدود گفتار و تفکري مي پرداخت که خاص علوم اجتماعي بود و امکان پژوهش جامعه شناسانه و آثار جامعه شناسانه را در نظر مي گرفت اما چنين کاري دقيقاً با توجه به تمايزهاي ميان نظام هاي عقلاني تثبيت شده و گفتمان هاي تخصصي صورت نمي گرفت.(نگاه کنيد به Todorof,159: 1977/1976)بنابراين، مشارکت وي در اولين گردهمايي انجمن را مي توان به عنوان تلاشي براي نشان دادن استقلال و ويژگي ابتکاري جامعه شناسي و نياز به بررسي مباحث و پي گيري اصولي که پيشاپيش علوم ديگر تثبيت کرده اند تلقي نمود.

تا حدود سال 1910 "جامعه شناسي" هنوز از منبعي خاص براي پژوهش بي بهره بود و از روش نظام مندي پيروي نمي کرد حال آنکه مي بايست مشروعيت نهادي را تضمين مي نمود. جامعه شناسي تنها در دهه هاي اخير بود که از طريق تأسيس مجله هاي علمي نظير سال جامعه شناسي(Année Sociologique) که  اميل دورکيم در 1898 به وجود آورد و آرشيو علوم اجتماعي و سياست اجتماعي(Archiv der Sozialwissenschaften und Sozialpolitik) که از سال 1904 به طور مشترک وبر، زومبارت و ادگار ژافه سردبيري مي کردند جايگاه تخصصي خود را يافت. اگوست کنت با معرفي اين اصطلاح در نيمه اول قرن نوزدهم ترکيبي دانش نامه اي از باورهاي الهياتي کهن، نظريه هاي متافيزيکي مدرن و امور بديهي پوزيتويستي آينده به تصوير مي کشيد که به نظر وي منتهي به يک " دين بشري جديد" مي گردد. تأملات کنت که گاهي اوقات به شدت دگماتيک بود دورکيم را ترغيب نمود تا ابژه پژوهشي جامعه شناسي را به نحو عقلاني تر به عنوان نظم و هويتي واقعي تعريف کند که اين نظم و هويت واقعي مي تواند به لحاظ تجربي و آماري مشاهده شود و به عنوان نظم اخلاقي به نحو سياسي و آموزشي دگرگون گردد.( 73-364: 2004 Kemple,) برعکس، جورج زيمل در مقدمه مجموعه آثار و مطالعات برجسته اش به نام جامعه شناسي (Soziologie) (11: [1908] 1992) ناگزير مي پذيرد که جامعه شناسي هنوز مکاني مشخص را در علوم به دست نياورده است؛ گويي اين نحوه جديد تفکر هنوز به عقل سليم نزديک تر است تا به شناخت نظام مند. زيمل به همين دليل استدلال مي کند که تعيين روش ها و اهداف جامعه شناسي باعث ايجاد وظيفه و مسئله مستقل مي گردد و بدين ترتيب نبايد از همان آغاز آن ها را مسلّم فرض کرد. به طور خلاصه بدون تضمين مالي يک فعاليت عمومي يا خصوصي، يا ثبات نهادي يک بخش از دانشگاه، شيوه مطلوب براي ايجاد مشروعيت علمي براي جامعه شناسي به عنوان يک حوزه فکري مستقل، از طريق تشکيل "جوامع" علمي براي اجرا نمودن طرح هاي پژوهشي فردي و جمعي و انتشار آن ها ميسر مي شود.

از جمله اهداف بي واسطه و ضروري انجمن جامعه شناسانه آلمان، متمايز نمودن کار خود با پژوهش هايي است که محرک هاي آن ها سياسي مي باشد و همچنين متمايز نمودن استدلال هاي خود از استدلال هايي است که از حيث اخلاقي مطرح مي شوند که از جمله ويژگي هاي سازمان هاي علمي ديگر نظير انجمن قديمي سياست اجتماعي مي باشد.(Verein für Soziolpolitik) انجمن با انجام چنين کاري، اصل آزادي از ارزش (Wertfreiheit) را به عنوان اولين سنگ بناي خود براي تدوين محتواي پژوهش هاي تجربي و انجام مباحث فکري بنيان نهاد. با وجود اين، همان طور که وبر بعدها استدلال مي کند اين اصل موضوعه بايد مشروط به معيار رابطه ارزشي (Wertbeziehung) باشد که حداقل به طور ضمني به اهميت کنوني پژوهش علوم اجتماعي، اگر نگوييم اهميت کلي آن، مي پردازد و توجه خود را به انواعي از پژوهش که به طور راهبردي برگزيده شده اند معطوف مي نمايد. با توجه به اين نگراني ها مي توان اظهارنظر وبر را در کنفرانس فرانکفورت به عنوان تلاشي براي بهبود و ارتقا کيفيت منحصر به فرد جامعه شناسي در درون هياهويي از استدلال ها تلقي نمود که به نام انجمن هاي علمي و علوم اجتماعي صورت مي گرفت از اين رو وبر قصد داشت تا بيان جامعه شناسانه را درباره حياتي ترين يا جالب ترين مباحث روز اعتبار بخشد. پاسخ وبر به زومبارت به ويژه قابل توجه است نه تنها به اين دليل که پاسخ وي، همان طور که وايلر(40-7: 1994) و براون(72-60: 1992) بيان مي کنند، گوياي نقاط کليدي دوره جديدي از آثار و پژوهش هايش درباره جهان بيني فرهنگي مدرنيته مي باشد بلکه به خاطر ويژگي برجسته اش به عنوان يک رخداد فکري مهم که صورت بلاغي را به عنوان يک عمل خطابي تلقي مي کند.

به جاي برشمردن نکات فردي و تخصصي اي که وبر مايل است عليه زومبارت در اين موقعيت خاص بيان کند(نگاه کنيد به Grundmann and Stehr,2001, Lehmann,1993, Mitzman ,1987)، هدف من در اين جا بيان و توسعه استدلال قديمي ارسطو است که مهارت هاي بلاغي اقناع و استدلال را براي فنون استدلال ديالکتيکي و بيان علمي معرفي مي کند. تا آنجا که اظهارنظرهاي وبر به دقت براي ايجاد جامعه شناسي به عنوان گفتمان مرجع براي موضوعاتي که داراي اهميت اجتماعي و فرهنگي هستند فرمول بندي شوند، اين اظهارنظرها هم با شرايط نوعي موقعيت سخن گفتن که در درون سنت هاي برجسته بلاغت در دوره باستان تدوين شده اند هماهنگ هستند و هم از آن فاصله دارند به ويژه با توجه به:

1. ويژگي سخنگو، به ويژه با توجه به نحوه تلقي مخاطب از شهرت علمي وبر،اعتبار عمومي يا حتي ويژگي فردي وي از آن جهت که براساس جايگاهش در انجمن معين شده است و از آن جهت که يک خبره و متخصص قابل احترام در حوزه هاي تاريخ، اقتصاد، اجتماع و دين مي باشد.

2. تأثير مخاطب، به ويژه انتظارها، همدلي ها و مهارت هاي اعضاي انجمن که از ديدگاه هاي سياسي و اخلاقي متفاوت و گوناگوني دفاع مي کنند و مجموعه اي از حوزه هاي علمي و تخصصي را دربر مي گيرند.

3. اما شناخت حوزه جامعه شناسي، از آن جهت که به واسطه گفتمان معناداري تعريف مي شود که به عنوان علم قابل تشخيص است، در اين جا بر حسب روش هاي قابل تأييد و موضوع هاي علمي پژوهش جامعه شناسانه مي تواند مشخص گردد.

با اين حال، در واقع اين سه بُعد از گفتار جامعه شناسانه به يکسان مورد تأکيد وبر قرار نگرفته اند[زيرا] هدف اوليه وبر و روشن ترين هدف وي، پرداختن به مباحثي است که تحت عنوان مقاله زومبارت و با توجه به خود موقعيت تعيين شده اند و هدف کلي اين موقعيت، اثبات " شناخت جامعه" به عنوان يک گفتمان و روش استدلالي متمايز است.از اين رو،امتيازي که وبر براي تعيين کلي يک رويکرد جامعه شناسانه به اين موضوع قائل است در تضاد و تنش با ضرورت بررسي احساسات مخاطب قرار مي گيرد که، واقعاً يا بنا به فرض، با رجوع به انتظارات و پيش پندارها و نيز همدلي ها و رفتار آنها صورت مي گيرد. در عين حال، وبر دقت مي نمايد تا تمايلات علمي اي که با آنها مشترک است به ويژگي و اعتبار خود وي به عنوان يک سخنگوي برگزيده يعني به عنوان يک متخصص برجسته، نويسنده ارجمند يا سخنران منصوب براي جامعه شناسي(به همراه سبک خطابه اش و شيوه منحصر به فردش در ارائه سخنراني يا توسل به اقتدار کاريزماتيک)تقليل نيابد. در ذيل بررسي مي نمايم که چگونه اولين بخش از پاسخ وبر به زومبارت بر طبق توافق نامه هاي متداول در مباحث علمي به ويژه با توجه به اعتبار سازماني اي که انجمن براي "رهايي از ارزش" قائل است به نگارش درآمده است و سپس نشان مي دهم که چگونه صورت تجربي اظهارنظرهاي وي در بخش دوم پاسخ وي به زومبارت از اين قواعد فراتر مي رود زيرا حدود ميان استدلال علمي و الهام زيبايي شناسانه را تيره و تار مي نمايد. در نتيجه، به نظر من هدف وبر در اين جا ابداع و تجهيز حرفه جامعه شناسي به ابزارهاي بلاغي است[زيرا]به تحليل خلاقانه و فهم تفسيري، اگر چه تنها از طريق گفتار، نياز دارد.



جامعه شناسي به عنوان تجربه زيبايي شناسانه


وبر تأکيد مي کند که نقد بي وقفه و جدي ايده ها يا تحليل کامل علل اجتماعي بايد به لحاظ منطقي از نکوهش نتايج واقعي تاريخي يا ستايش دستاوردهاي فرهنگي خاص مجزا باشد يعني ذوق زيبايي شناسانه و مسائل عملي اخلاق"در مقايسه با مسائلي که تفکر جامعه شناسانه به آن ها معطوف است نقش کاملا متفاوتي را در قلمرو ديگر ذهن ايفا مي کنند". در گردهمايي هاي فرانکفورت، ابهام و سردرگمي در مورد شيو هاي ارزيابي به مرور زمان تونيس و ديگران را بدان جا کشاند که در برابر به کارگيري جدي اصل رهايي از ارزش مقاومت نمايند و آن را نقض نمايند. وبر در نقطه اي از بخش دوم پاسخش به زومبارت،(28: [1910] 2005)با تصديق و تأييد اعتراض طنزآميز تونيس به استفاده وي از اصطلاح "شکوهمند"(grossartig) براي توصيف تحول طبقه کارگر مدرن  به عنوان يک "اجتماع فرهنگي" (Kulturgemeinschaft) مي پذيرد که به قلمرو احکام ارزشي وارد شده است. آنچه به اين جا مربوط مي شود ارزش ذاتي توليدات فرهنگي پديد آمده از اين جنبش نيست بلکه تنها "علاقه و توجه" علمي آن ها مهم است. همان طور که وبر در سخنراني خود در سال 1917 درباره "علم به مثابه حرفه" تأکيد مي کند زيبايي شناسي جامعه شناسانه نمي تواند در مورد موضوعات ذوق يا خلق و خو حکمي صادر نمايد و نمي تواند ارزش اخلاقي يا فرهنگي موضوع آثار هنري را ارزيابي نمايد و بگويد که آن ها رهايي بخش يا کفرآميز هستند:

[زيبايي شناسي]اين پرسش را مطرح نمي کند که آيا قلمرو هنر، قلمرو اعتبار و نفوذ اهريمن، قلمرو اين جهاني و بنابراين اساساً قلمرو مخالفت با خداوند و در نهاني ترين و اشرافي ترين روح خود، مخالفت با برادري بشر مي باشد يا خير؛ از اين رو، زيبايي شناسي نمي پرسد که آيا اينجا بايد آثار هنري وجود داشته باشد يا خير. (144: [1919/1917] 1945 )

اين رويکرد در پاسخ وبر به زومبارت، از طريق بحث در مورد تمايز ميان صورت خلاقانه آثار هنري در مقايسه با محتواي موضوعي و اساسي آنها معرفي مي شود، تمايزي که وي براي صورت و محتواي آثار فکري نيز به کار مي برد.

وبر(81: [1904] 1949 )در نخستين مقاله روش شناسانه خود در مورد "عينيت"، "فرهنگ" را به نحوي تعريف مي کند که بر اين دلالت دارد که نظريه فرهنگ دربر دارنده فرايند فهم تفسيري و ادراک بُعدنمايانه است: " "فرهنگ"  گزينش (Ausschnitt) متناهي از بي نهايت وقايع بي معناي جهان است که از ديدگاه انسان ها مهم و معنادار در نظر گرفته مي شود."(با کمي تغيير در ترجمه) به نظر وبر و بسياري از هم عصران وي، وظيفه جامعه شناسي هنرها اغلب مشاهده و تحليل پيدايش ابزار فرهنگي جديد و صور زيبايي شناسانه خلاقانه با توجه به مباني اجتماعي و شرايط اقتصادي اي است که آنها را ممکن مي سازد تا برشمردن و طبقه بندي گزينه ها، ترتيب و تکرار موضوعاتي که به نحو زيبايي شناسانه در نظر گرفته مي شوند.( شبيه همان چيزي که امروزه تحليل محتوا ناميده مي شود.)(15-111: 2000, Scaff) به بيان ديگر، هدف وبر از اظهارنظرهايش در فرانکفورت اين بود که شيوه پردازش خود را از مسأله کانت در اين مورد ارائه کند که چگونه مي توان در پژوهشي که به صور ارزش مي پردازد چيزي را تعيين کرد که در رابطه با قلمرو زيبايي شناسانه مدرنيته متمايز و برجسته است. وبر با انجام اين کار نه تنها تبيين مي کرد که چگونه تمايلات طبقه يا فناوري هاي جديد، موضوع هنر و بنابراين، آنچه را که مي تواند هنر محسوب شود تغيير مي دهد بلکه گفتمان خود وبر نيز با نمونه و مثال نشان مي داد چگونه يک زيبايي شناسي جامعه شناسانه مي تواند پرسش هاي گسترده تري را در رابطه با آنچه مي توان درباره هنر گفت مطرح نمايد.

شايد از آن جايي که هدف آشکار وبر نه تنها تعيين حدود حرفه زيبايي شناسي بلکه افزون بر اين، متمايز نمودن نگرش جامعه شناسي با توجه به حوزه هنر بود شگفت انگيز نمي آيد که اظهارنظرهاي وي در مورد خود اين مباحث، نوعي شکل ادبي خلاقانه و جلوه اي زيبايي شناسانه به خود مي گيرد. حتي به نظر مي رسد که اصالت اظهار نظر هاي وي به سبب شتاب زدگي و خودانگيختگي آنها تقويت شده باشد و مي توان گفت که به خاطر کمبود وقت، ساختارها و محدوديت ها  به ناگزير تفسيرها را در موقعيت هايي مانند اين محدود مي نمايد. اگرچه وبر(28: [1910] 2005)در اين نقطه از بحث پوزش مي خواهد و بيان مي کند که " با توجه به وقت کمي که در اختيار دارد" تنها مي تواند " به طور گذرا" به قلمرو زيبايي شناسانه بپردازد اما اين اظهار نظرها در واقع در مقايسه با اظهار نظرهاي قبلي وي درباره مباني اقتصادي فناوري هاي توليدي، طولاني تر و با دقت بيشتري تدوين شده بودند. وبر(29: [1910] 2005)در يکي از عبارات شورانگيز و وجدآور خود، نوعي ستايش "رها از ارزش" و مدحي معمولي از دستاوردهاي فناورانه و سيلاب عظيم تجربه و احساس در ميان ساکنان شهرهاي مدرن بيان مي کند، ساکناني که گردهم آمده اند تا رشد شديد صور زيبايي شناسانه و فرهنگي جديد را سهولت بخشند:

عالي جنابان، اکنون اگر بپرسيم که آيا فناوري مدرن در معناي متعارف کلمه در ارتباط با امر صوري – زيبايي شناسانه قرار مي گيرد يا خير، آنگاه به باور من پاسخ ما به اين پرسش مي بايست بدون ترديد آري باشد مادامي که هر ارزش صوري معين در فرهنگ هنري مدرن ما بتواند تنها از يمن وجود کلان شهرهاي مدرن زاده شود يعني کلان شهرهاي مدرن با برخورداري از بزرگراه ها، مترو ها، روشنايي ها، ويترين ها، سالن هاي کنسرت و مهماني، کافه ها، دودکش ها و  ستون ها و ... و تجربه دگرگوني ها در سرشت نفس که منتهي به تشويش خاطر درباره تمام انواع امکان هاي ظاهراً بي پايان براي اداره زندگي و سعادت مي گردد. مي توان به عنوان يک اعتراض که برخاسته از نوعي احساس در مورد اين واقعيت است چنين گفت که:[اينها]بالاترين انتزاعات زيبايي شناسانه، عميق ترين اشکال رؤيا يا پرشورترين اشکال جنون[هستند]؛ و بخشي در پذيرش اين واقعيت مي گويند: پوزش از ضرب آهنگ خيال انگيز و شعف انگيزش.

مطلب فوق شگفت انگيز است نه تنها به اين دليل که بسياري از موضوع هاي جديد را که زندگي شهري براي نمايش زيبايي شناسانه عرضه مي دارد به نحو گوناگون چارچوب بندي مي کند بلکه به اين دليل نيز که به نحو بلاغي، حالتي گيج آور در بيان ايجاد مي کند و سر درگمي شعف انگيز تأثيرهايي را که کلان شهرهاي مدرن پديد مي آورند نشان مي دهد. يعني وبر نه تنها تأثيرهاي شهر را بر شکل هنري توصيف مي کند بلکه حالت بيان وبر نيز تأثيرات آن را بر زبان در ارائه فهرست نامنسجم از تصاوير("بزرگراه ها، مترو ها، روشنايي ها، ويترين ها،سالن هاي کنسرت" و غيره)نشان مي دهد به طوري که اين تصاوير در توالي سريع(مونتاژ)به نحوي مرموز و بدون تقارن ترکيب مي شوند. به نظر مي رسد که ساختار پيچيده نثر وبر تابع اين فرايند مخرب درهم شکستن و از نوآفريدن، شتاب و فوران حسي است.

تفکرهاي وبر با روح مقاله مشهور زيمل در 1903 درباره"کلان شهر و حيات رواني"که براي اولين بار به صورت يک سخنراني ارائه شد هماهنگي دارد تا آن جا که هر دو متفکر توجه خود را به اين امر معطوف نموده اند که چگونه توصيف واقعي جنبش و هياهوي زندگي شهري مدرن مستلزم سبک فکاهي، امپرسيونيستي و اکسپرسيونيستي از معرفي و تعهد جدي به رئاليسم و طبيعت گرايي مي باشد.(220-96: 1988 Lepenies ,)مقايسه اي که در مطلب فوق صورت گرفت – ميان ابداع هاي شاعرانه استفان جورج و اميل فرهارن در آغاز قرن بيستم و سبک شورانگيز جان ميلتون در اوايل دوره مدرن – تمايل وبر را نه تنها به سوژه هاي جديدي که انقلاب صنعتي و شهري براي هنرمندان( براي مثال، در برلين،پاريس و لندن)فراهم مي کند بلکه بيش از همه، به خلق صور ادبي جديد و ابزار ارتباط زيبايي شناسانه نشان مي دهد. زيمل (326: [1903] 1971)اين استدلال را حتي يک گام جلوتر مي برد و مي گويد که مواجهه و تجربه بيگانگي، تحريک و فروپاشي تجربه هر روزه در کلان شهرها اقتضا مي کند که هر يک از ساکنان شهر براي صيانت از خود، حساسيت فکري جديد، گونه اي ابزار عقلاني درون ساخته براي درک گزينشي ايجاد نمايند:

بنابراين، نوع کلان شهر –که به طور طبيعي هزاران تغييرهاي فردي را ايجاد مي کند– در برابر فروپاشي عميق، تغييرات، نوسانات و گسستگي هاي محيط بيروني که کلان شهر را تهديد مي کنند ارگان محافظتي براي خودش ايجاد مي کند. نوع کلان شهر به جاي اينکه به طور عاطفي واکنش نشان دهد در ابتدا به صورت عقلاني واکنش نشان مي دهد و بدين ترتيب از طريق تقويت آگاهي تفوق ذهني را ايجاد مي کند که به نوبه خود معلول خود کلان شهر است. وبر در همان خطوط گام برمي دارد و مي گويد که شرايط اجتماعي و فرهنگي کلان شهرهاي مدرن مستلزم شيوه هاي جديدي از ديدن و انديشيدن و در واقع مستلزم پرورش ذهن و چشم جامعه شناسانه از طريق اصلاحات فکري بي شمار است که براي پاسخ گويي بهتر تقاضاهاي زندگي روزمره در جهان مدرن در نظر گرفته مي شود. بنابراين حس ششم درک جامعه شناسانه صرفاً ويژگي تخصصي محققان کار آزموده يا متخصصان زيبايي شناسي نيست تا آنجا که اين ارگان عقلاني يک توانايي فکري کلي را براي سازگاري با آن چيزي ايجاد مي کند که وبر(31: [1910] 2005 )به عنوان "بنيان فناوارانه کلي اي که بر احساس حياتي و سرعت روزگار ما ... شيوه زندگي کلان شهري تأثير مي گذارد" مشخص مي نمايد.

با وجود اين، در وهله اول ممکن است شگفت انگيز باشد که نمونه اي که وبر درباره آن بحث مي کند به هنرهاي بصري يا ادبي که به نظر مي رسد پيوند نزديک تري با فنون مشاهدتي و استدلالي عمل فکري نظير جامعه شناسي داشته باشند تعلق ندارد بلکه به جهان بسيار دور افتاده "ترکيب و اجراي موسيقي" تعلق دارد. وبر در اين جا برخلاف رساله اي که در 1911 به نگارش درآورد -رساله اي که به بررسي مباني عقلاني و اجتماعي اصول هارمونيکي و ملوديکي غرب از بُعد تاريخي و بين فرهنگي مي پردازد- به بررسي "مسأله بسيار خاص تر ... وابستگي هنر به ابزار تکنولوژيکي اش" مي پردازد.(30: [1910] 2005) به طور خاص وبر اين فرض بنيادي را به پيش برد که "قاعدتا اراده هنري( das Kunstwollen)ابزار تکنولوژيکي را براي حل مسأله به وجود مي آورد." علي رغم تفاوتي که در تأکيد و تمرکز اين دو نوشته بر بحث موسيقي غرب وجود دارد هر دو اين نوشته ها به طور ضمني به واکنش زيبايي شناسانه به تراژدي فرهنگ غرب و بحران عقلانيت غربي و بدين ترتيب به نظريه عمدتاً نيچه اي درباره نحوه پيدايش "روح"(Geist  )موسيقي مدرن در واکنش به تجربه زندگي صنعتي و شهري مي پردازند.(84: 1995 , Edgar) وبر(102: [1911] 1985)در نقطه اي از رساله خود که به طور بسيار نظاممند ساخته و پرداخته و به لحاظ تجربي تنظيم شده است به تأثير اختراع هاي فني بر احساس مدرن از نت و نحوه گوش فرادادني که اين احساس هاي جديد نيازمند آن هستند مي پردازد:

از آن جايي که توانايي شنيدن موسيقايي ما(musikalisches Geh?r) تابع تفسير نت ها بر طبق اصل هارمونيکي آنها است ما[مي توانيم] به شيوه هاي سوبژکتيو متفاوت، نت هايي را احساس يا حتي "بشنويم" که به لحاظ هارموني بر روي سازها بر طبق اهميت آکوردشان تعيين مي شوند. حتي مدرن ترين تحولات در موسيقي که عملاً به شيوه هاي گوناگون در جهت نابودي نت حرکت مي کنند اين تأثير را نشان مي دهند. اين جنبش هاي مدرن که حداقل به نحوي محصول چرخش رومانتيکي خاص و عقلاني شده پژوهش ما به تأثيرات "جالب" هستند نمي توانند به روابط برجا مانده با اين بنيان ها متوقف بمانند اگر تنها در نوع تحول و دگرگوني خود با آنها اختلاف و تضاد داشته باشد.(ترجمه تغيير يافته است.)

اين بصيرت پيش گويانه را درباره اهميت فرهنگي تجربه هاي مدرن از نت و جستجوي دوباره موسيقي مي توان در تحليل هاي وبر درباره شرايط تکنولوژيکي صوري اي که بيان موسيقي را تعريف(و محدود) مي کنند يافت. اين عوامل عبارت است از: سيستم نشانه گذاري، سازمان اجتماعي – اقتصادي روابط ميان مخاطبان،آهنگسازان، نوازندگان و حاميان، علم صدا و کوک، و بيش از همه ابداعات تکنولوژيکي در سازها نظير ارکستر و بسيار مهم تر پيانو. به طور خلاصه اگر نقاشي و معماري شاخص تحول چشم جامعه شناسانه باشند پس موسيقي مدرن و تنظيمات مربوط به ارکستر، پرورش گوش جامعه شناسانه را به ارمغان مي آورد که گفتمان جامعه شناسي مي تواند آن را به عنوان محصول امر بصري و آگوستيک و نيز نيازهاي عاطفي و عقلاني کلان شهر هاي مدرن بررسي نمايد. بعدها وبر در طول حيات خود تأکيد بيشتري بر اين مسأله نمود که چگونه عوامل تکنولوژيکي، سمت گيري نوآوري موسيقي را معين مي کنند:

تفاوت ميان موسيقي قديم و موسيقي کروماتيک که تجربه هاي موسيقايي عظيم رنسانس، آن را در تلاش عقلاني جانانه اي براي کشفيات موسيقيايي جديد و در واقع به منظور دادن صورتي موسيقيايي به "احساس"، ايجاد کرده اند در اشتياق هنري به بيان( künstlerischen Ausdruckswollen) نهفته نيست بلکه اين تفاوت را مي توان در ابزار فني بيان، پيدا نمود.(31: [1917] 1949)

اگر در مقام مقايسه برآييم در مي يابيم که وبر( 30-1 : [1910] 2005) در پاسخ خود به اظهار نظرهاي قبلي زومبارت(4-72: 1911) درباره ميانجي گري توليد کنندگان و مصرف کنندگان موسيقي مدرن در تلاش هاي خود براي پاسخ گويي به هياهوهاي گوش خراش  زندگي شهري، بر تنش ميان الهام زيبايي شناسانه و خواست هنري آهنگسازان بزرگ دوره مدرن(از جمله بتهوون، برليوتس، هايدن، واگنر و اشتراوس)از يک سو و ابزار فني و مادي تنظيم هاي ارکستر(که گاهي اوقات ناکافي و نامناسب بودند) که آن ها در اختيار داشتند از سوي ديگر تأکيد مي نمود. شايد وبر با نزديک شدن به پژوهش مقايسه اي و تاريخي درباره هنرهاي تجسمي که به توسط ريگل(1992 [1901])، بر نقش خلاقانه و اصيل خواست هنرمند يا کوشش هاي زيباشناختي دوره به عنوان محرک کليدي فرم بخشيدن به اهداف سبک محور همين موسيقي دانان حتي وقتي که فاقد ابزار فني براي رسيدن به اين اهداف هستند تأکيد مي نمايد. از اين لحاظ هنرمندان مانند دانشمنداني هستند که تلاش مي کنند تا استقلال خود را از مباني تکنولوژيکي حوزه شان اعلام کنند و کوشش مي نمايند تا اين مباني را در هنگام ضرورت تنها در تخيل بازسازي نمايند.

اينکه وبر نه تنها درباره موسيقي مدرن بلکه همچنين درباره حوزه کاري خودش به تأمل و تفکر مي پردازد و شايد حتي موسيقي مدرن را به عنوان مدلي براي الگوي رو به گسترشي در نظر مي گيرد که جامعه شناسي مي تواند از آن پيروي نمايد، در نحوه نتيجه گيري وبر آشکار است؛ وي در نتيجه گيري خودش از حاضران مي خواهد تا تفکر هاي مربوط به بُعد زيبايي شناسانه را به قلمرو علم تسري دهند: "عالي جنابان در نهايت به ارزش هاي فرهنگي عقلاني مي رسيم."(31 : [1910] 2005Weber,) وبر با تکرار برخي از استدلال هايي که وي ([1909] 1984) در بررسي انتقادي موضع اوستوالد مطرح کرده بود –استوالد به تقليل مکانيکي و پوزيتويستي علوم فرهنگي به بازتاب هاي غير ارادي واکنش هاي شيميايي و فرايند هاي مکانيکي معتقد بود– اظهار داشت که "جامعه شناسي علم" مي تواند به چالشي دشوار بپردازد که توسط جهان بيني تکنيکي – علمي مدرنيته براي ديدگاه علمي و ويژگي علمي اش پديد آورده است.(مقايسه کنيد با 1991Bourdieu,) وبر همانند بسياري از هم عصران خود، از جمله حاضران، بر آرمان قهرمانانه کسب دانش به عنوان حامل فرهنگ بالاتر و مدل وضوح عقلاني در جهاني که تابع ماشين ها است تا انسان ها صحه گذاشت.(مقايسه کنيد با 1969Ringer,) وبر بدون اينکه در حسرت روزهاي رومانتيک عقلانيتِ فراموش شده باشد به طور ضمني از همکاران خود مي خواهد که کتابخانه سيار صرف نباشند و صرفاً اطلاعات را انتقال ندهند يعني همان وضعيتي ايجاد نگردد که بعدها منجر به اعلام "پايان عصر استادان" و انحلال اصول مدرنيستي اعتبار علمي شد.(53: 1984Lyotard,) هدف نسبتاً عادي(اما نه چندان ناچيز) وبر در اين متن مشخص کردن استدلالي است که در بررسي اخلاق پروتستاني مطرح شد و دوباره در مباحثي تکرار شد که به تأثيرات فرهنگي اي مربوط بودند که منجر به پيدايش سرمايه داري مدرن، به ويژه با توجه به پيدايش کار و حرفه علمي مدرن، شده است.([1910-1907] 2001 ,[1909] 1984Weber,) جامعه شناسي حداقل به طور ضمني به خاطر تکرار دوباره اعتراض خود عليه اين ايده که «هر چيزي، خواه تکنولوژي خوانده شود يا اقتصاد، علت "واپسين"، "نهايي" يا "واقعي هر چيزي است»(31 :[1910] 2005Weber,) بايد جايگاه خود را در درون زنجيره همواره متغير تأثيرات فرهنگي و مادي پيدا نمايد. شايد تشويق حاضران(بر طبق گزارش منتشر شده وبر تنها کسي است که مورد تشويق قرار مي گيرد) نشانه اي از درک يا حتي اضطراب آنها از ويژگي ترديدآميز رسالت فرهنگي حيات فکري مي باشد؛ هم به عنوان شيوه احساس درد و سر درگمي از زندگي مدرن در جهان آرماني که توام با آزادي، خرد و زيبايي است و هم به عنوان شيوه سازگاري و انطباق با نابرابري هاي اساسي ناشي از استثمار، جهل و شر.(مقايسه کنيد با [1937] 1968Marcuse,)

من سعي مي کنم نشان دهم که پاسخ وبر به زومبارت مي تواند به عنوان يک شاکله نظري براي جامعه شناسي بنيادي فناوري و فرهنگ تلقي گردد که شکل يک عمل بلاغي خود بازتاب دهنده و تجربه استدلالي خلاقانه را به خود گيرد. وبر همانند کساني که در عرصه علم و موسيقي از رنسانس تا کنون تجارب عظيمي را از سر گذارنده اند تلاش مي کند تا ابزارهايي را براي بيان فرهنگي ابداع کند که بتواند توسط آنها ايده هايش را به نحو معناداري فرمول بندي نمايد و آنها را به طور قابل قبولي منتقل کند. وقتي يکي از همکارانش به يکباره از وي مي خواهد تا آنچه را که "ارزش والاي هدايت کننده" مي داند تعريف نمايد وبر با ارائه تشابه موسيقايي ذيل به وي پاسخ مي دهد:

تصور کنيد که از سقف اتاق مطالعه من چندين ويولون، ني، طبل، کلارينت و چنگ آويزان است. حال تصور کنيد که اين سازها به صدا درمي آيند. نخست ويلون که به معناي ارزش ديني من است به صدا درمي آيد. سپس من صداي چند کلارينت و چنگ را مي شنوم و ارزش هنري ام را درمي يابم. پس از آن، ترومپت به صدا در مي آيد و اين به معناي ارزش آزادي ام(Freiheitswert) است. من با شنيدن صداي ني ها و طبل ها ارزش هاي مربوط به سرزمين پدري ام را احساس مي کنم. ترومبون، ارزش هاي اجتماعي گوناگوني نظير انسجام را برمي انگيزد.اما در اينجا گاهي اوقات ناهمخواني نيز وجود دارد. تنها انسان خلاق – از جمله پيامبران، سياستمداران، هنرمندان و کساني که کم و بيش کاريزماتيک هستند – مي تواند از اين ها ملودي بسازد. من محققي هستم که شناخت را به نحوي به نظم درمي آورم که بتوان از آن استفاده کرد. سازهاي مرا مي توانيد در کتابخانه ام بيابيد اما از آنها هيچ آوازي برنمي خيزد. (sie t?nen nicht ) هيچ ملودي زنده اي نمي توان از آنها ساخت.(پاسخ وبر به هانس اشتاودينگر، به نقل از: 165: 1988Hennis,)

با وجود ادعاي ظاهراً متواضعانه وبر مبني بر اينکه کتاب ها و آثارش صرفاً "آرايش" خاموش شناختي بي صدا است اما روشن به نظر مي رسد که وبر در واقع مي تواند ايده هايش را همچون سازها در ترکيب هاي باشکوهي از شجاعتي رازورانه و سخناني کاريزماتيک و مطنطن در بُعد عمومي و خصوصي  رهبري کند. بسياري از مهم ترين مشارکت هاي فکري وي صرفاً از طريق کتاب هايش صورت نگرفته است بلکه به نحوي در ميان مرز گفتار و نوشتار قرار دارد که غالباً توانايي هرمنوتيکي و دقت علمي ويراستاران، خوانندگان و مفسران را محک مي زند به طوري که حتي به نظر مي رسد که آواز ايده هاي وبر براي نسل هاي بعدي بلندتر باشد.(نگاه کنيد2003: 94-165Mayer-Stoll ) صداي ناهمخوان نت اصلي اثر وبر را نه تنها در کادانس مينور مربوط به "رهايي از ارزش" بلکه فزون تر از آن مي توان در خود ارزش آزادي(Freiheitswert ) شنيد که وبر همانند يونانيان باستان، آن را به عنوان نوعي "آزادي بيان" درباره موضوعات، تجربه ها و مسائل مي پندارد به نحوي که مي تواند باعث منازعات جديد شود و عادات قديمي و شيوه هاي ريشه دار تفکر را نابود سازد.(مقايسه کنيد با 2001Foucault ,)

اما در عين حال وبر باور ندارد که اگر قواعد تصنيف و آهنگسازي به طور آزادانه درک شود يا به نحو محدود به اجرا درآيد، اين ميل به بداهه نوازي بر کليد هاي ساز فکري ارزش هاي فرهنگي مي تواند بيان نهايي خود را بيابد. در هفته اي که کنفرانس در فرانکفورت ادامه داشت وبر يک نامه اعتراض رسمي به همکاران خود در هيأت مديره انجمن نوشت و اعتراض خود را نسبت به شيوه تحکم آميز و اقتدار گرايانه تونيس در اجراي برخي اقدامات، به ويژه در طي مشاجرات ايدئولوژيکي اي که در روز آخر ميان رييس جلسه، سخنران و برخي از مخاطبان رخ داد بيان نمود. وبر(60-659: 1994) به منظور تضمين اينکه در آينده رئيس جلسه به شيوه اي بسسيار مؤثر و قانونمند ،خصلت علمي تمام اقدامات را به شرکت کنندگان ابلاغ نمايد مجموعه اي از نکات را به منظور اصلاح مقررات انجمن پيشنهاد مي کند. وي نکات خود را بدين گونه آغاز مي کند:

1. حتي مهم تر از مجاز نشمردن تبليغ و ترويج "ايده هاي عملي" [...]، تدوين و تنظيم احکام ارزشي روش شناسانه از مهمترين وظايف برجسته انجمن است. مباحثي که داراي جهت گيري هاي به جانب ايده هاي عملي هستند بايد با رد بي قيد و شرط عقايد سخنران له يا عليه همراه شود. در عين حال، آشکار است که پژوهش شيوه و دلايل پيدايش اين گرايش ها و تحليل صرفاً منطقي و روان شناسانه آنها به طور مستقيم در چارچوب فعاليت انجمن قرار مي گيرد.

2. قطع سخنان سخنران در جريان جلسه تنها بايد در مواردي رخ دهد که بنابه روال هميشگي پارلمان(Gepfligenheiten ) مجاز دانسته شده است که -صرف نظر از لزوم نگهداشتن وقت – مثلاً شامل  درخواست رعايت نظم و قانون در واکنش به اعتراض علني يا درخواست از سخنران براي بازگشت به موضوع مورد بحث بعد از يک انحراف اساسي از موضوع مورد بحث به آنگونه که بنا به مسأله سخنران تعريف شده است و طبق قانون حدود آن در شماره 1 تعيين شده است. اين حق بايد با تفسير آزادانه مقررات تا آن جايي که ممکن است اعمال شود[...].

"نامه" وبر درباره اقداماتي که در انجمن صورت مي گيرد به بازگويي و تدوين دوباره تفسير وبر از اصل موضوعه "رهايي از ارزش" مي پردازد و حدود رسالت علمي اعضاي انجمن و اخلاق مسئوليت پذيري آن ها را که تابع پاسخگويي عمومي آن ها مي باشد يادآوري مي کند. اگرچه نامه وبر به عنوان يک عضو مؤسس هيئت رئيسه، بخشي از مکاتبه خصوصي به شمار مي آيد و نه موضوعي براي بحث عمومي اما اين نامه مباحث گسترده اي را در ارتباط با حدود و روال گفتار جامعه شناسانه مطرح مي کند. در واقع، توسل به قواعد بحث علمي مي تواند باعث توجه به اين امر شود که چگونه آنها نوعي از بافت و زمينه ميان فردي و نهادي يا " متني بيروني" را به وجود آورند که نحوه اجرا و محتواي تحقيق را به شيوه اي شکل مي بخشد که نمي تواند به عنوان يک موضوع " فرا اجتماعي" محض کنار گذاشته شود. منازعاتي که در پشت صحنه در باب نحوه عملکرد انجمن رخ مي دهد و اختلافات تفسيري پيش آمده، در اين فرض ريشه دارد که از گفتگو کنندکان( که مي توانند در کنار يکديگر حاضر باشند يا نباشند) انتظار مي رود که تفکرات خود را آزادانه بيان کنند در ضمن آنکه تفکرات آنها بايد با نسبت خاصي از وضوح و درک پذيري تطابق داشته باشد. (1992ONeil,)اخلاق بحث براي بسياري از افراد گنگ و تدوين نشده باقي مي ماند و همواره تا هنگامي بيرون از موضوع بحث قرار مي گيرد که تخطي آنها يک درخواست صريح را به منظور حفظ قانون يا تدوين دوباره تفاهم نامه برانگيزد.(1988Derrida,) با وجود اين، خطري که در چنين توسلي به قواعد شبه حقوقي يا به "روال هميشگي پارلمان" نهفته است اين است که خلاقيت و رک گويي گفتار عقلاني ممکن است اصلاً شنيده نشود يا به شيوه اي محدود شود که گوش شنوندگان را نسبت به صداي منحصر به فردش کر نمايد و تأثير بلاغي و عملي بالقوه کار متمايز آن را بکاهد.

شايد بتوان گفت که تنها نيم قرن بعد هدف و غايت نامه وبر به هيئت مديره به سرانجام رسيد هنگامي که آدورنو –جانشين تونيس به عنوان رئيس انجمن جامعه شناسي آلمان– بسياري از موضوع هايي را يادآوري نمود که در اولين گردهمايي در سخنراني افتتاحيه خود در پانزدهمين کنفرانس در هايدلبرگ به "ماکس وبر و جامعه شناسي امروز" تخصيص يافتند. آدورنو(100 :[1964] 1965) اشاره مي کند که ثمربخشي کار وبر را نمي توان از روي مکتب فکري يا رشته هاي علمي اي که به نام وي فعاليت مي کنند درک نمود زيرا "عينيت پرشور" وبر ما را به وراي موضع گيري هاي روش شناسانه مي برد و از ما درخواست مي کند تا براي خودمان "منطق خود شي" را معين کنيم. مي توان ميراث انتقادي وبر را با توجه به رابطه "نزديک، اصيل و متضاد" وي با کارش درک نمود که توسط سخنراناني نظير هربرت مارکوزه، تالکوت پارسونز و ريموند آرون نمايان گشت و همچنين اين موضوع را مي توان با توجه به "پارادوکس زيبايي" که ايالت بادن – ورتمبرگ(که از اين کنفرانس حمايت مي کرد و وبر اميدوار بود که فرانکفورت نيز تأمين مالي طرح هاي تحقيقاتي آينده انجمن را برعهده بگيرد) در تضاد با فلسفه سياسي وبر قرار داشت مشاهده نمود. اما آدورنو(101 :[1964] 1965) راسخ ترين درک و برداشت خود را براي صورت بندي متضاد و انتقادي خود جامعه شناسي حفظ نمود:

براي ما شورانگيز خواهد بود بر اين امر اعتراض کنيم که بسياري از محرک هاي انتقادي اي که جامعه شناسي از آغاز برانگيخته است و خود وبر نيز با تقاضاي مشهورش براي "رهايي از ارزش" اين محرک ها را رد کرده است به خاطر تحول روش ها و فنوني که همواره اصلاح شده اند و به خاطر استوارسازي روزافزون جامعه شناسي به عنوان يک علم خاص بي تأثير گشته اند. وي استدلال مي کند که جامعه شناسان به جاي اينکه صرفاً گرايش خود را براي تبديل اين نظام به يک فناوري اجتماعي خاص يا يک نظام دگماتيک جامع رد نمايند يا تسليم اين گرايش شوند بايد خودشان را در جزئياتي غرق نمايند همچنان که بايد نظريه اي درباره کليت اجتماعي بپرورانند. از آن جايي که تنش ميان اين قطب هاي متضاد باعث به وجود آمدن همين حيات فکري انتقادي مي گردد هر تلاشي براي سازگاري ميان آنها به منظور تشکيل جماعتي از محققان، بر ضد ميراث وبر خواهد بود. تلقي جامعه شناسي به عنوان ساز به دقت کوک شده فهم تفسيري و صداي متضاد عقل انتقادي نبايد مورد انکار قرار گيرد يا از آن احساس بي نيازي شود.



*اين مقاله ترجمه اي است از:

Kemple,Thimas.(2005). "Instrumentum Vocale;A Note in Max Weber, s Value-free Polemics and Sociological Aesthetics" in Theory,Culture & Society, Vol.22(4): 1-22



منابع:

Adorno, Theodor W. ( 1965 [1964]) "Rede beim offiziellen Empfang im Heidelberger Schloss", in Otto Stammer (ed.) Max Weber und die Soziologie heute, Verhandlungen des 15. Deutschen Soziologentages. Tübingen: J.C.B. Mohr (Paul Siebeck).

Aristotle (1991) On Rhetoric: A Theory of Civic Discourse, George A. Kennedy (ed., trans). Oxford: Oxford University Press.

Bauman, Zygment ( 2000) " On Writing: On Writing Sociologically", Theory, Culture & Society 17 (1): 79-90.

Bourdieu, Pierre ( 1991) " The Social Institution of Symbolic Power", in Language and Symbolic Power. Cambridge, MA: Harvard University Press.

Braun, Christoph (1992) Max Webers Musiksoziologie. Laaber: Laaber-Verlag.

Derrida, Jacques ( 1988) "Afterword: Toward an Ethic of Discussion", in Limited Inc. Edgar, Andrew ( 1995) " Weber, Nietsche and Music", in Peter R. Sedgewick (ed.), Nietsche: A Critical Reader. Oxford: Blackwell.

Foucault, Michel ( 2001) Fearless Speech, Joseph Pearson (trans). Los Angeles, CA: Semiotext (e).

Grundmann, Reiner and Nico Stehr (2001) " Why is Werner Sombart not Part of the Core of Classical Sociology?", Journal of Classical Sociology 1 (2): 257-87.

Hennis, Wilhelm ( 1988) Max Weber: Essays in Reconstruction, Keith Tribe (trans). London: Allen and Unwin.

Hennis, Wilhelm (1998) " Introduction to " Preliminary Report on a Proposed Survey for a Sociology of the Press ]1909-10]" ", Keith Tribe (trans.), History of the Human Sciences 11 (2): 107-20.

Keasler, Dirk (2002) " Form Republic of Scholars to Jamboree of Academic Sociologist: The German Sociological Society, 1909-1999", International Sociology 17 (2): 159 – 77.

Kemple, Thomas M. (1995) Reading Marx Writing: Melodrama, the Market, and the "Grundrisse". Stanford, CA: Standford University Press.

Kemple, Thomas M. (2004) " L'Effet Comt: Recycling French Social Theory", Journal of Classical Sociology 4 (3): 361-82.

Lehmann, Hartmut (1993) " The Rise of Capitalism: Weber versus Sombart", in Hartmut Lehmann and Guenther Roth (eds) Weber's Protestant Ethic: Origins, Evidence, Contexts. Cambridge: Cambridge University Press.

Lepenies, Wolf (1988) Between Literature and Science: The Rise of Sociology, R.J. Hollingdale (trans.). Cambridge: Cambridge University Press.

Lyotard, Francois (1984) The Postmodern Condition: A Report on Knowledge, Geoff Bennington and Brian Massumi (trans.). Minneapolis, MN: University of Minnesota Press.

Marcuse, Herbert ( 1968) " The Affirmative Character of Culture", in Jeremy J. Shapiro (ed., trans.) Negations: Essays in Critical Theory. Boston, MA: Beacon Press.

Meyer-Stroll, Cornelia and Thomas M. Kemple (2003) " The Last Hand: On the Craft of Editing Webers "B?rsenschriften" ", Max Weber Studies 3 (2): 165-94.

Mitzman, Arrthur (1987) " Personal Conflict and Ideological Options in Sombart and Weber", in Wolfgang J. Mommesen and Jürgen Osterhammel (eds) Max Weber and his Contemporaries. London and Boston, MA: Allen and Unwin.

O'Neil; John (1992) " Deconstructing Fort/ Derrida: The Convention of Clarity", in Critical Conventions: Interpretation in the Literary Arts and Sciences. Norman: University of Oklahoma Press.

Ringer, Fritz K. (1969) The Decline of the German Mandarins: The German Academic Community, 1890-1933. Cambridge, MA: Harvard University Press.

Scaff, Lawrence (2000) " Weber on the Cultural Situation of the Modern Age", in Stephen Turner (ed.) The Cambridge Companion to Weber. Cambridge: Cambridge University Press.

Simmel, Georg ( 1968 ( 1896)) " Sociological Aesthetics", in Peter Etzkorn (ed.). The Conflict in Modern Culture and other Essays. New York: Teachers College Press.

Simmel, Georg (1971 (1903)) " The Metropolis and Mental Life" , in Donald N. Levine (ed.) On Individuality and Social Forms. Chicago, IL: University of Chicago Press.

Simmel, Georg (1971 (1910)) " The Sociology of Sociability", in Donald N. Levine (ed.) On Individuality and Social Forms. Chicago, IL: University of Chicago Press.

Simmel, Georg (1992 (1908)) Soziologie: Untersuchungen über die Formen der Vergesellschaftung. Frankfurt: Suhrkamp.

Sombart, Werner (1911) " Technik und Kultur", in Verhandlungen des ersten deutschen Soziologentages 1910 in Frankfurt a. M. Tübingen: J.C.B. Mohr (Pual Siebeck).

Todorov, Tzvetan ( 1976/1977)" The Origin of Genres", New Literary History 8: 159-70.

Weber, Max (1911) "Zweite Donnerstagzeitung, Verhandlungen des ersten deutschen Soziologentages 1910 in Frankfurt a. M. Tübingen: J.C.B. Mohr (Pual Siebeck).

Weber,Max ( 1956 ( 1917/1919)) " Science as a Vocation", in Hans H. Gerth and C.Wright Mills (eds, trans) From Max Weber: Essays in Sociology. New York: Oxford University Press.

Weber, Max (1949 (1904)), "Objectivity" in Social Science and Social Policy", in E.Shils (ed.) The Methodology of the Social Sciences. New York: The Free Press.

Weber, Max ( 1949 (1904)) "The Meaning of Ethical-Neutrality (Wertfreiheit)" in Sociology and Economics", in The Methodology of the Social Sciences, E. Shils (ed.). New York: The Free Press.

Weber, Max ( 1958 (1911-12)) The Rational and Social Foundations of Music, Don Martindale, Johannes Riedel and G. Neuwirth (eds, trans). Carbondale: Southern Illionis University.

Weber, Max ( 1964 (1913)) " Das Postulat der Werturteilfreiheit der Wissenschaft", in Eduard Baumgarten, Max Weber: Werk und Person. Tübingen: J.C.B. Mohr (Pual Siebeck).

Weber, Max (1976 (1896/1909)) The Agrarian Sociology of Ancient Civilizations, R.I. Frank (trans.). London: New Left Books.

Weber, Max (1984 (1909)) "Energetic Theories of Culture", T. Mikkelson and C.Schwartz (trans), Mid-American of Sociology 9 (2): 33-58.

Weber, Max (1992) Wissenschaft als Beruf, Politik als Beruf. Max Weber Gesamtausgabe I,Band 17, Wolfang J. Mommsen and Wolfgang Schluchter (eds.). Tübingen: J.C.B. Mohr (Pual Siebeck).

Weber, Max (1994) Brife 1909-1910. Max Weber Gesamtausgabe II,Band 6, M.R. Lepsius and W. Mommsen, with B. Rudhard and M. Schoen )eds. Tübingen: J.C.B. Mohr (Pual Siebeck).

Weber, Max ( 2001 (1907-1910)) The Protestan Ethic Debate: Max Webers Replies to his Critics, 1907-1910, David J. Chalcraft and Austin Harrington (eds), Austin Harrington and Mary Shields (trans). Liverpool: Liverpool University Press.

Weber, Max ( 2005 (1910)) " Remarks on Technology and Culture" ( B. Zumsteg and T.M. Kemple, trans), Theory, Culture & Society 22 (4): 23-38.

Weiller, Edith (1994) Max Weber und die literarische Moderne: ambivalente Begegnungen zweiter Kulturen. Stuttgart: Metzeler.

 

 

 

 

http://www.ettelaathekmatvamarefat.com