اسطوره در زمانه حاضر(بخش آخر)
اسطوره در زمانه حاضر(بخش آخر)
رولان بارت
ترجمه يوسف اباذرى
اسطوره نزد جناح چپ
اگر اسطوره گفتارى سياستزوده باشد حداقل يك نوع از گفتار وجود دارد كه ضد اسطوره است: اسطورهاى كه سياسى باقى مىماند.در اينجا ما بايد به پس بازگرديم، به تمايزى كه ميان زبان - ابژه و فرازبان قائل شديم.اگر من هيزمشكن باشم و بنا باشد درختى را كه در حال شكستن آنم نام ببرم شكل جمله من هرچه باشد [ در واقع ] من «درخت» را مىگويم نه اينكه درباره رختسخن مىگويم.اين امر بدانمعناست كه زبان من عملياتى است و متعدىوارانه با ابژهاش پيوند مىخورد; ميان درخت و من چيزى وجود ندارد مگر كارمن يا به عبارت ديگر كنش من.اين زبان زبانى سياسى است.اين زبان فقط از آن حيث طبيعت را براى من باز مىنماياند كه من مىخواهم آن را دگرگون كنم.اين زبان زبانى است كه به كمك آن، من «ابژه» را عمل مىكنم; درخت از براى من تصوير نيستبلكه صرفا معناى كنش من است.اما اگر من هيزمشكن نباشم ديگر نمىتوانم درخت را بگويم، فقط مىتوانم درباره آن و از آن سخن بگويم; زبان من ديگر ابزار درخت «عملپذير» (acted upon tree) نيستبلكه درخت تجليل شده است كه به ابزار زبان من مبدل مىشود و من ديگر با درخت رابطهاى ندارم مگر رابطهاى غيرمتعدىوار.اين درخت ديگر معناى واقعيتبه عنوان كنش انسانى نيستبلكه تصويرى است در دسترس آدمى.زبانى كه من اختراع كردهام در مقايسه با زبان واقعى هيزمشكن زبان مرتبه دوم يا فرازبان است كه من در آن زين پس «چيزها را عمل نخواهم كرد» بلكه «نامها را عمل خواهم كرد» ، و نسبت آن با زبان اوليه نسبت ايما (gesture) استبا كنش.اين زبان مرتبه دوم كاملا اسطورهاى نيست اما درست همان جايگاهى است كه اسطوره بر آن مىنشيند زيرا كه اسطوره فقط مىتواند بر ابژههايى عمل كند كه قبلا وساطت و ميانجيگرى نخستين زبان را پذيرفته باشند.
بنابراين زبانى وجود دارد كه اسطورهاى نيست.اين زبان، زبان انسان توليدكننده است.هرجا كه انسان بدينمنظور سخن بگويد كه واقعيت را دگرگون كند و ديگر نخواهد آن را به عنوان تصوير نگه دارد، هر جا كه او زبانش را به ساختن اشياء پيوند زند فرازبان به زبان - ابژه ارجاع داده مىشود و اسطوره ناممكن مىگردد.به همين سبب است كه زبان انقلابى تمامعيار نمىتواند اسطورهاى باشد.انقلاب به عنوان كنشى پالاينده تعريف مىشود كه برپا مىشود تا بار سياسى جهان را آشكار كند: انقلاب جهان را مىسازد; و زبان آن، تمامى زبان آن، از حيث كاركردى جذب همين ساختن مىشود.از آنجا كه انقلاب گفتارى را توليد مىكند كه كاملا يعنى از بدايت تا به نهايتسياسى است - و نه همچون اسطوره گفتارى است كه در بدايتسياسى و در نهايت طبيعى است - اسطوره را طرد مىكند.همانطور كه نامزدايى بورژوايى در عين حال ايدئولوژى بورژوايى و خود اسطوره است، نامگذارى ( denomination) انقلابى معرف انقلاب و فقدان اسطوره است.بورژوازى اين حقيقت را پنهان مىكند كه بورژوازى است و بنابراين دستبه اسطورهسازى مىزند، اما انقلاب آشكارا خود را انقلاب مىنامد و به همين جهت اسطوره را ملغى مىكند.
از من پرسيده شده است كه آيا اسطورههاى «نزد چپ» وجود دارد.البته كه وجود دارد، آن هم دقيقا بدينسبب كه چپ انقلاب نيست.اسطورههاى دستچپى دقيقا در جايى وارد كار مىشوند كه انقلاب خود را به «چپ» بدل مىكند يعنى زمانى كه مىپذيرد نقابى بر چهره بگذارد و نام خود را پنهان كند و فرازبانى خنثى توليد كند و خود را در قالب «طبيعت» مخدوش سازد.اين نامزدايى انقلابى مىتواند تاكتيكى باشد يا نباشد اما در اينجا در مورد آن بحث نمىكنم.به هر تقدير اين جريان دير يا زود به عنوان جريانى كه مخالف انقلاب است تجربه مىشود و تاريخ انقلابى همواره و كمابيش در نسبتبا اسطوره است كه «انحرافات» خود را تعريف مىكند.به عنوان مثال، روزى فرا رسيد كه اين خود سوسياليسم بود كه اسطوره استالين را به وجود آورد.استالين به عنوان موضوعى گفتارى منشهاى برسازنده گفتار اسطورهاى را در حالت ناب خود به مدت چندين سال نمايش داده است: معنايى كه استالين واقعى، استالين متعلق به تاريخ بود; دالى كه توسل جستن مناسكى به استالين بود و خصوصيت اجتنابناپذير عناوين «طبيعى» گرداگرد نام او حلقه زده بود; مدلولى كه نيت آن عبارت بود از محترم شمردن راستآئينى و انضباط و وحدت كه احزاب كمونيست آن را به كار گرفته بودند تا موقعيت را تعريف كنند; و دلالتى كه عبارت بود از استالين تقديسشده كه مؤلفههاى تاريخى آن بر بنياد طبيعت استوار شده بود و تحت نام نابغه تصعيد يافته بود يعنى به عنوان چيزى غيرعقلانى و توضيحناپذير.در اينجا سياستزدايى آشكار است و به طور كامل وجود اسطورهاى را آشكار مىسازد.23
بله، اسطوره نزد چپ وجود دارد اما به هيچ وجه داراى همان خصوصياتى نيست كه اسطوره بورژوايى داراست.اسطوره جناح چپ غيرجوهرى است.براى شروع بايد بگوييم كه ابژههايى كه اين نوع اسطوره به آن دست مىاندازند نادرند - فقط معدودى مفاهيم سياسى - مگر اينكه به كل خزانه اسطورههاى بورژوايى دست دراز كنند.اسطوره دست چپى هرگز به قلمرو وسيع روابط انسانى نمىرسد يعنى به همان سطح وسيع ايدئولوژى [ مسائل ] كماهميت.زندگى روزمره براى او دسترسناپذير است: در جامعه بورژوايى اسطورههايى از آن جناح چپ درباره ازدواج و آشپزى و خانه و تئاتر و قانون و اخلاق و جز آن وجود ندارد.پس اين اسطوره اسطورهاى اتفاقى است و برخلاف ايدئولوژى بورژوايى به عنوان بخشى از يك استراتژى به كار برده نمىشود بلكه به عنوان بخشى از تاكتيك و بدتر از آن انحراف و كجروى به كار برده مىشود; اگر اين اسطوره ساخته و پرداخته شود اسطورهاى است درخور نفع نه ضرورت.
دستآخر و بالاتر از همه اين اسطوره ذاتا فقرزده است; نمىداند چگونه بارور شود.اين اسطوره كه به شيوهاى فرمايشى و براى مدت زمانى موقت و محدود توليد شده استبا دشوارى جعل شده است.اين اسطوره فاقد عنصرى اساسى استيعنى افسانهپردازى.اين اسطوره هر كارى انجام دهد چيزى خشك و واقعى در آن باقى مىماند كه نشانه انجام كارى فرمايشى است.اين اسطوره از حيثبيانى سترون است.در واقع چه چيزى مىتواند نابسندهتر از اسطوره استالين باشد؟ هيچ بداعتى در اينجا وجود ندارد و هر آنچه ديده مىشود دزديى ناشيانه است: دال اسطوره (همان شكلى كه غناى بيكرانش را در اسطورهاى بورژوايى هماكنون مشاهده كرديم) كوچكترين تغييرى نكرده است و به نوعى وردگويى تكرارى بدل شده است.
اين نقص - اگر بتوانيم آن را چنين بناميم - از سرشت «چپ» ناشى مىشود: چپ - به رغم تمامى ابهامهاى اين واژه - همواره خود را در نسبتبا ستمديدگان اعم از پرولتاريا يا مردم تحت استعمار تعريف كرده است.24 گفتار ستمديدگان، فقط مىتواند فقير و يكنواخت و بلاواسطه باشد.اين عسرت يگانه ملاك زبان اوست.او فقط يك چيز و همواره همان چيز را داراستيعنى كنشهايش را; فرازبان، تجملى است كه او هنوز نتوانسته استبه آن دستيابد.گفتار ستمديدگان واقعى است مثل گفتار هيزمشكن.اين گفتار از نوع متعدى است: چندان قادر نيست دروغ بگويد; دروغ گفتن نوعى غناست، پيشفرض دروغ گفتن مالكيت و حقايق و اشكالى براى ارائه كردن است.اين سترونى جوهرى به ندرت اسطورهاى توليد مىكند و اسطورههايى هم كه توليد مىكند ژندهاند.آنها كه يا گذرايند يا به شيوهاى نامعقول نسنجيدهاند با تمامى وجودشان عنوان اسطوره بر خود مىنهند و به نقابهايشان اشاره مىكنند و اين نقاب به ندرت نوعى شبهطبيعت است، زيرا كه اين نوع از طبيعت داراى گونهاى غناست و ستمديده فقط مىتواند آن را به وام بگيرد; او قادر نيست كه معناى واقعى چيزها را به دور افكند و تجمل شكلى تهى را به آنان بدهد كه به خنثى بودن طبيعتى دروغين باز باشد.آدمى مىتواند بگويد كه به معنايى اسطوره دست چپى همواره اسطورهاى مصنوعى است، اسطورهاى بازسازىشده، و دست و پا چلفتىگرىاش از همينجا نشات مىگيرد.
اسطوره نزد جناح راست
از نظر آمارى اسطوره در نزد دست راستيهاست.آنجا اسطوره ضرورى و چاق و چله و مجلل و گسترش يابنده و حراف است و بىوقفه خود را جعل مىكند; بر همه چيز چنگ مىاندازد، بر تمامى ابعاد قانون و اخلاق و زيبايىشناسى و ديپلماسى و وسايل خانگى و ادبيات و سرگرمى.گسترش آن تمامى ابعاد نامزدايى بورژوايى را داراست.بورژوازى بدون نگهداشتن ظواهر مىخواهد واقعيت را نگه دارد.بنابراين نفس منفىبودن (negativity) ظاهر بورژوايى است - كه همچون هر منفىبودنى نامتناهى است - كه به شيوهاى نامتناهى دستبه دامن اسطوره مىشود.ستمديده چيزى نيست; او فقط يك زبان دارد، زبان رهايى; ستمگر همهچيز است، زبان او غنى و چند شكل و منعطف است آن هم به همراه تمام مراتب ممكن وقارى كه در دسترس آن قرار دارد: او حق انحصارى فرازبان را در اختيار دارد.ستمديده جهان را مىسازد، او فقط زبانى فعال و متعدى (سياسى) دارد; ستمگر آن را حفظ مىكند; زبان او تام و غيرمتعدى و ايمايى و نمايشى است; زبان او اسطوره است.هدف زبان ستمديدگان دگرگونى است، هدف زبان ستمگران جاودانه ساختن است.
آيا اين كمال اسطورههاى نظم (اين همان نامى است كه بورژوازى به خود مىدهد) متضمن تفاوتهايى درونى است؟ به عنوان مثال آيا اسطورههاى بورژوايى و اسطورههاى پتى بورژوايى وجود دارند؟ تفاوتهاى بنيادى نمىتواند وجود داشته باشد، زيرا اسطوره بىاعتنا به جمعيتى كه آن را مصرف مىكند همواره بىتحركى و سكون طبيعت را اصل مسلم مىپندارد; اما درجات تحقق يا گستردگى مىتواند وجود داشته باشد: برخى اسطورهها در برخى اقشار اجتماعى بهتر مىتوانند به بار بنشينند; براى اسطورهها نيز خرد اقليمهايى وجود دارد.
به عنوان مثال اسطوره كودك - شاعر، اسطوره بورژوايى پيشرفتهاى است.اين اسطوره به سختى از فرهنگ مبتكر (به عنوان مثال كوكتو) سرچشمه گرفته است و هماكنون دامنه آن در حال رسيدن به فرهنگ مصرفى (اكسپرس) است.بخشى از بورژوازى هنوز بر آن است كه اين اسطوره خيلى آشكار جعل شده است و هنوز آنقدرها اسطوره نشده است تا بشود از آن پشتيبانى كرد (بخش عظيمى از نقد بورژوايى فقط با مصالح اسطورهاى درخور به كار خود ادامه مىدهد) .اين اسطوره، اسطورهاى است كه هنوز به خوبى آببندى نشده است.اين اسطوره هنوز به اندازه كافى طبيعت ندارد.براى اينكه كودك - شاعر به بخشى از فرضيه پيدايش كيهان (cosmogony) بدل شود مىبايست نوابغ (موتسارت و رمبو و غيره) را ناديده گرفت و هنجارهاى جديد را پذيرا شد، يعنى هنجارهاى روانشناسى تعليم و تربيت و فرويديسم و غيره; كودك - شاعر به عنوان اسطوره هنوز نارس است.
بنابراين هر اسطورهاى تاريخ و جغرافياى خود را داراست; در واقع هريك نشانه ديگريست.اسطوره به سبب گسترشيافتنش رسيده مىشود و به بار مىنشيند.من نتوانستهام هيچ نوع مطالعهاى واقعى درباره جغرافياى اجتماعى اسطورهها انجام دهم اما كاملا ممكن استبه قول زبانشناسان خطوط مرزى (isoglosses) اسطوره را ترسيم كرد، يعنى خطوطى كه منطقه اجتماعيى را محدود مىسازد كه در آن اسطوره بر زبان رانده مىشود.از آنجا كه اين منطقه اجتماعى در حال تغيير استبهتر است كه از امواج اشاعه اسطوره سخن بگويم.بنابراين اسطوره مينودروئه حداقل سه موج گسترش را از سر گذراند: 1) اكسپرس; 2) پارى - ماچ، ال; 3) فرانس - سوار.برخى از اسطورهها درنگ مىكنند.آيا آنها به مجلات تصويرى، خانه حومهنشينانى كه مشاغل آزاد دارند، و دكانهاى سلمانى و مترو وارد خواهند شد؟ تا زمانى كه ما جامعهشناسى تحليلى جرايد را در اختيار نداشته باشيم تحقيق در جغرافياى اجتماعى اسطورهها كارى دشوار باقى خواهد ماند.25 اما مىتوانيم بگوييم كه جايگاه اسطوره از قبل وجود داشته است.
از آنجا كه نمىتوانيم هنوز فهرست اشكال ديالكتيكى اسطوره بورژوايى را ترسيم كنيم همواره مىتوانيم اشكال فنون بلاغى ( rhetorical) آن را طراحى كنيم.منظور از فنون بلاغى در اينجا مجموعهاى از صور ثابت و منظم و پايدارى است كه برحسب آنها اشكال متنوع دال اسطورهاى خود را منظم مىسازند.اين صور از آنجا كه بر قابليت انعطاف دال تاثيرى بر جاى نمىگذارند شفاف هستند; اما آنها از قبل تا آن اندازه مفهومپردازى شدهاند كه با بازنمايى تاريخى خاصى از جهان سازگار شوند (همانطور كه فنون بلاغى كلاسيك مىتواند شرحى از بازنمايى از نوع ارسطويى را به دست دهد) اسطورههاى بورژوايى از طريق فنون بلاغى خود است كه چشمانداز كلى اين شبهطبيعت را ترسيم مىكنند كه مبين رؤياى جهان بورژوايى معاصر است.در اينجا صور اساسى آن را برمىشماريم:
1- مايهكوبى (16) .من قبلا مثالهايى از اين صورت بلاغى بسيار كلى را به دست دادهام كه مشتمل استبر قبول شرى عرضى - كه از آن نهادى طبقاتى است - تا بهتر بتوان شر اساسى آن را پنهان ساخت.مىتوان محتواهاى تخيل جمعى را با توسل به مايهكوبى اندك شرى شناختهشده ايمن ساخت و بنابراين مىتوان از آن [ محتواها ] در برابر براندازى كلى محافظتبه عمل آورد.صد سال پيش چنين معالجه ليبرالى ممكن نبود.در آن زمان خير بورژوايى نمىتوانستبا چيزى مصالحه كند زيرا كه كاملا سخت و صلب بود، اما از آن زمان به بعد بسيار منعطفتر شده است.بورژوازى ديگر در به رسميتشناختن برخى براندازهاى محلى ترديدى به خود راه نمىدهد: آوانگارد، و رفتار غيرعقلانى در كودكى و جز آن.بورژوازى اكنون در زير سايه اقتصادى متعادل زندگى مىكند: مثل هر شركتسهامى بسامانى سهمهاى كوچك سهمهاى بزرگ را جبران مىكند - از حيث قانونى اما نه در واقعيت.
2- محروميت از تاريخ (17) .اسطوره موضوعى را كه از آن سخن مىگويد از تمامى تاريخ محروم مىكند.26 در آن تمامى تاريخ بخار مىشود.اسطوره نوعى خادم آرمانى است: همه چيزها را آماده مىكند، مىآورد، پهن مىكند، ارباب سر مىرسد و او خاموش ناپديد مىشود; تمام آنچه باقى مىماند لذت بردن از اين شىء زيباستبدون فرو رفتن در اين انديشه كه از كجا آمده است.يا حتى بهتر: [ اين شىء ] فقط مىتواند از ازل آمده باشد، از شروع زمان و ساختهشده از براى انسان بورژوا.اسپانياى بلوگايد (BlueGuide) براى توريستها ساخته شده است و اهل محل (pimitives) با نظر به جشنى خارجىپسند، رقصهايشان را مهيا ساختهاند.ما مىتوانيم تمامى چيزهاى مناسبى را ببينيم كه اين صورت بلاغى بليغ از نظر دور كرده است: هم جبرگرايى و هم آزادى.هيچ چيز توليد نشده است، هيچ چيز انتخاب نشده است; تمامى كارى كه آدمى مىتواند انجام دهد تملك اين چيزهاى نو است، چيزهايى كه تمامى رد پاهاى خاكى منشا يا انتخاب از آن پاك شده است.اين تبخير معجزهآساى تاريخ شكل ديگر مفهومى است كه اغلب اسطورههاى بورژوايى در آن شريكند: بىمسئوليتى انسان.
3- شبيهسازى (18) .پتى بورژوا كسى است كه قادر نيست ديگرى را متصور شود27.اگر او با ديگرى رويارو شود چشمان خود را مىبندد و ديگرى را ناديده مىگيرد و انكار مىكند و يا اينكه او را به خود بدل مىسازد.در دنياى پتى بورژوايى تمامى تجربيات مربوط به مواجهه انعكاسى است، هر نوع غيريتى به مشابهت فروكاسته مىشود.صحنه و دادگاه كه هر دو مكانهايى هستند كه ديگرى تهديد مىكند كه در آنها با هيات كامل ظاهر مىشود به آينهها تبديل مىشود.اين امر به آن سبب است كه ديگرى رسوايى است كه جوهر او [ پتىبورژوا ] را تهديد مىكند.دومينيچى (19) نمىتواند به هستى اجتماعى دستيابد مگر اينكه از قبل به مشابه كوچك رياست قضات محكمه يا مدعىالعموم فروكاهيده شود.اين همان قيمتى است كه مىبايستبراى محكوم كردن عادلانه او پرداختشود زيرا كه دلالت نوعى توزين كردن است و چرا كه [ مقياسها و ] كفهها فقط مىتوانند شبيهى را با شبيهى ديگر بسنجند. در آگاهى هر پتى بورژوايى مشابه كوچكى از لات و پدركش و همجنسباز و جز آنها وجود دارد كه هرازچندگاهى قوه قضائيه آنها را از ذهنش بيرون مىكشد، بر صندلى اتهام مىنشاند و استنطاق مىكند و محكوم مىنمايد; هرگز نمىتوان كسى را محاكمه كرد مگر كسانى را كه شبيه هماند و به جاده انحراف رفتهاند.اين پرسش، پرسش جهتگيرى نيستبلكه پرسش طبيعت است زيرا مردمان اينچنين هستند.بعضى اوقات - البته به ندرت - ديگرى فرونكاهيدنى است; نه به خاطر عذاب وجدان ناگهانى بلكه از آن رو كه عقل سليم طغيان مىكند: اين يكى پوستسفيد ندارد بلكه پوستش سياه است، آن يكى آب گلابى نمىخورد بلكه مشروب پرنو مىخورد.چگونه مىتوان سياهپوست و فرد روسى را جذب و ادغام كرد؟ در اينجا صورتى براى ظاهر شدن وجود دارد: خارجىگرايى .(exoticism) ديگرى به ابژه محض، به چيزى تماشايى، به دلقك تبديل مىشود.او كه به مرزهاى نهايى بشريت پس رانده شده است ديگر امنيتخانه را تهديد نمىكند.اين صورت بلاغى عمدتا پتىبورژوايى است زيرا كه فرد بورژوا حتى اگر قادر نباشد كه ديگرى را در خودش تجربه كند حداقل مىتواند جايگاه مناسب او را متصور شود.اين همان چيزى است كه به ليبراليسم مشهور شده است كه نوعى تعادل فكرى مبتنى بر مكانهاى شناختهشده است.طبقهپتىبورژوا ليبرال نيست (اين طبقه فاشيسم را توليد مىكند درحالىكه بورژوازى از آن استفاده مىكند) .پتىبورژوازى به همان راه بورژوازى مىرود اما از او عقب مىافتد.
4- اينهمانگويى (20) .بله مىدانم، اين كلمه، كلمه زشتى است.اما خود مساله نيز زشت است.اينهمانگويى شگردى لفظى است كه مشتمل استبر تعريف همان با همان («نمايش، نمايش است») .ما مىتوانيم آن را يكى از انواع رفتارهاى جادويى بدانيم كه سارتر در كتاب طرح نظريهاى در باب عواطف به آنها پرداخته است: آدمى هنگامى كه قادر به تبيين نيستبه اينهمانگويى پناه مىبرد همانطور كه به ترس يا اضطراب يا اندوه پناه مىبرد.شكست اتفاقى زبان به شيوهاى جادويى با چيزى يكسان قلمداد مىشود كه آدمى گمان مىكند مقاومت طبيعى ابژه است.در اينهمانگويى قتلى دوگانه صورت مىگيرد: آدمى عقلانيت را مىكشد چون در برابر او مقاومت مىكند; آدمى زبان را مىكشد چون به او خيانت مىكند.اينهمانگويى در لحظه موعود ضعف مىكند، زبانپريشى ( aphasia) نجاتدهنده است، مرگ استيا شايد كمدى، بازنمايى خشمآلوده حقوق واقعيت استبر زبان.از آنجا كه اينهمانگويى جادويى است البته فقط مىتواند در پس استدلال قدرتمندان پناه گيرد.بنابراين والدين هنگامى كه صبر و حوصلهشان تمام مىشود به كودكى كه مدام در پى پرسش از تبيينهاست پاسخ مىدهند: «براى اينكه همين است كه همين است.» يا حتى بهتر : دليلش اينه كه اينه - عملى جادويى كه شرمنده خود است و لفظا ژست عقلانيتبه خود مىگيرد و بلافاصله عقلانيت را رها مىسازد و باور مىكند كه بيانگر عليت است چرا كه كلمهاى را بر زبان رانده است كه معرف آن است [ يعنى همان براى اينكه يا دليلش، كه در بالا به آن اشاره شد ] .اينهمانگويى گواهى استبر سوءظن عميق به زبان، زبانى كه رد شده است چون شكستخورده است.اينك هرگونه طرد زبان نوعى مرگ است.اينهمانگويى جهانى مرده و ساكن را خلق مىكند.
5- نه اين و نه آن گرى (21) .منظور من آن صورت نوعى اسطورهشناختى است كه مشتمل استبر بيان دو چيز متضاد و تراز كردن يكى با ديگرى تا بتوان هر دو را رد كرد (من نه اين را مىخواهم نه آن را) .اين صورت بلاغى در كل صورتى بورژوايى است زيرا كه به شكل مدرن ليبراليسم وابسته است.ما در اينجا باز با تمثيل كفههاى ترازو روبهرو مىشويم: واقعيت نخستبه چيزهاى شبيه به هم و مشابهها فروكاسته مىشود; سپس توزين مىشود; دستآخر از شر هر دو كه به طور برابر روشن و مشخص شدهاند رهايى يافته مىشود.در اينجا نيز رفتارى جادويى وجود دارد: هر دو طرف كنار گذاشته مىشوند زيرا كه انتخاب ميان آنها كارى نامطلوب است; آدمى روى از واقعيتى تحملناپذير برمىگرداند، آن را به دو امر متضاد فرومىكاهد كه از آن جهتيكديگر را متعادل مىكنند كه صرفا امرى صورىاند و از تمامى وزن خاص آنها آسوده مىشود.نه اين و نه آن گرايى مىتواند اشكال خوارشدهاى داشته باشد: به عنوان مثال در ستارهبينى، همواره طالع سعد متساويا از پى طالع نحس مىآيد، آنها هميشه به شيوهاى دورانديشانه پيشگويى مىشوند آن هم در چشماندازى كه يكديگر را جبران يا خنثى كنند.تعادل نهايى ارزشها و زندگى و سرنوشت و غيره را از حركت مىاندازد.آدمى ديگر نيازى به انتخاب ندارد بلكه فقط بايد تاييد و تصديق كند.
6- كمى كردن كيفيت (22) .اين صورت بلاغى صورتى است كه به شيوهاى پنهان در همه صورتهاى قبلى وجود دارد.اسطوره با تقليل كيفيتبه كميت فكر و هوش را اقتصادى مىكند; واقعيت را ارزانتر مىفهمد.من مثالهاى چندى از اين مكانيسم را به دست دادهام، مكانيسمى كه اسطورهشناسى بورژوايى - و خاصه پتى بورژوايى - در كاربست آن به واقعيتهاى زيبايىشناختى درنگ نمىكند، واقعيتهايى كه آنان از سوى ديگر بر آنند كه حاكى از جوهرى غيرمادى است.تئاتر بورژوايى مثال خوبى از اين تضاد است: از يك سو تئاتر به عنوان جوهرى عرضه مىشود كه نمىتواند به هيچ زبانى تقليل يابد و خود را فقط به شهود به دل آشكار مىكند.تئاتر به سبب اين كيفيتش شانى عصبى (irritable dignity) كسب مىكند (به شيوه علمى سخن گفتن از تئاتر به جرم «ضد جوهر بودن» (lese-essence) قدغن مىشود; يا فزونتر، هر نوع نگرش فكرى به تئاتر تحت عناوين علمگرايى يا زبان فضلفروشانه فاقد اعتبار قلمداد مىشود) .از سوى ديگر هنر دراماتيك بورژوايى بر كمى كردن ناب جلوههاى نمايشىاش مبتنى است: مدارى كامل از ظواهر شمارشپذير برابريى كمى ميان قيمتبليط و اشكهاى بازيگر يا تجملات [ دكور ] صحنه برقرار مىسازد.به عنوان مثال آنچه اخيرا از طبيعى بودن بازيگر مراد مىشود بيش از همهچيز كميت چشمگير جلوههاى نمايشى است.
7- گزارش (23) .اسطورهها به ضربالمثلها گرايش دارند.اسطورهها در اين صورت بلاغى منافعى را سرمايهگذارى مىكنند كه به نفس جوهرش مقيد هستند: عامگرايى، رد هر نوع تبيين، [ پذيرش ] سلسلهمراتب تغييرناپذير جهان.اما بايد دوباره ميان زبان - ابژه و فرازبان تمايز قائل شويم.ضربالمثلهاى قديمى و مردمى هنوز از جهان به عنوان ابژه دركى ابزارى دارند.گزارشى روستايى همچون «هوا خوب است» پيوندى واقعى با مفيد بودن هواى خوب را مد نظر دارد.اين گزاره آشكارا گزارهاى تكنولوژيك است; در اينجا كلمه به رغم داشتن شكل عام و انتزاعى راه را براى اعمال باز مىكند و خود را به نظمى سازنده وارد مىسازد: كشاورز درباره هوا سخن نمىگويد، «آن را عمل مىكند» ; آن را به درون كار خويش فرومىكشد.تمامى ضربالمثلهاى عاميانه ما مبين گفتارى فعال هستند كه به تدريج در قالب گفتارى تاملى منجمد شدهاند اما فقط در جايى كه تامل محدود شده و به گزارش فروكاسته شده باشد و - به اصطلاح - ترسو و دورانديش شده باشد و به تنگى تجربه را در آغوش كشيده باشد.ضربالمثلهاى عاميانه بيش از آنكه ابراز كنند، پيشبينى مىكنند; آنها گفتار بشريتى باقى مىمانند كه در حال ساختن خود است نه بشريتى كه هست. گزينگويههاى بورژوايى از سوى ديگر به فرازبان تعلق دارند; آنها زبان مرتبه دومى هستند كه وابسته به موضوعاتى هستند كه از قبل مهيا شدهاند.شكل كلاسيك آنها مثل (Maxim) است.در اينجا گزاره ديگر متوجه جهانى كه بايد ساخته شود نيستبلكه بايد بر جهانى سايه گستراند كه از قبل ساخته شده است و رد پاهاى اين ساخته شدن را با ظاهرى بديهى از جاودانگى بپوشاند: [ گزارش ] نوعى ضدتبيين است، معادل موقرانه اينهمانگويى است، معادل همان براى اينكه مستبدانهاى است كه والدين محتاج معرفت آن را آماده فروكوفتن بر سر بچههاى خود نگه مىدارند.بنيان گزارش بورژوايى عقل سليم استيعنى حقيقتى كه با دستور خودسرانه كسى كه آن را مىگويد ساقط مىشود.
من اين صور بلاغى را بدون در نظر گرفتن نظمى خاص برشمردم.ممكن است صور بسيار ديگرى نيز وجود داشته باشند; برخى مىتوانند كهنه شوند و برخى ديگر مىتوانند پديد آيند.اما بديهى است صورى كه در اينجا برشمرده شدهاند، به همانگونه كه هستند، به دو طبقه بزرگ تقسيم مىشوند، صورى كه همچون نشانههاى صور فلكى (Zodical Signs) جهان بورژوايى هستند: جوهرها و مقياسها (توزينكردنها) .ايدئولوژى بورژوايى به طور مداوم محصولات تاريخ را به انواع جوهرى تغييرشكل مىدهد و همانطور كه ماهى مركب جوهر خود را بيرون مىپاشد تا از خود محافظت كند [ ايدئولوژى بورژوايى ] نمىتواند متوقف شود مادام كه ساختههاى بىوقفه جهان را تيره و تار كند و اين جهان را در قالب ابژهاى تثبيت كند كه تا ابدالاباد بتوان مالك آن بود و غناهايش را فهرستبندى كرد و به ذهن سپرد و به واقعيت جوهرى ناب را تزريق كرد كه دگرگونيهاى آن و كشش آن به سوى اشكال ديگرى از هستى را متوقف سازد; و اين غناها زمانى كه تثبيت و منجمد شدند دستآخر قابل شمارش و اندازهگيرى نيز خواهند شد.اخلاق بورژوايى اساسا به توزين كردن خواهد انجاميد و جوهرها در كفههاى ترازويى قرار خواهند گرفت كه انسان بورژوا شاهين ساكن و بىحركت آن باقى خواهد ماند; زيرا كه هدف اسطورهها ساكن و بىحركتساختن جهان است: آنها مىبايست نظمى جهانى را پيش بنهند و تقليد كنند كه سلسلهمراتب مالكيتها را يك بار براى هميشه تثبيت كرده است.بنابراين آدمى هر روز و هر جا به دست اسطورهها متوقف مىشود و اين اسطورهها او را به نمونه نخستين ساكنى ارجاع مىدهند كه به جاى او زندگى مىكند و او را همچون انگل درونى عظيمى خفه مىكند و محدودهاى تنگ براى فعاليتهاى او در نظر مىگيرد، محدودهاى كه آدمى در آن اجازه مىيابد بدون آنكه جهان را به هم بريزد، رنجبكشد.شبهطبيعتبورژوايى در معناى كامل خود مانعى استبراى آنكه انسان خود را خلق كند.اسطورهها چيزى نيستند مگر اين اغواگرى بىوقفه و خستگىناپذير، مگر اين خواست موذيانه و انعطافناپذير كه آدميان خود را در آن تصويرى بازشناسند - كه ابدى است اما مهرى تاريخى بر پيشانى دارد - كه روزى از آنها ترسيم شده است اما انگار براى تمامى زمانهاست; زيرا كه طبيعت - كه در آن، آنان به بهانه جاودانه شدن زندانى گشتهاند - چيزى به جز كاربرد نيست و همين كاربرد است كه هرچند كه سر به فلك كشيده باشد، آنان بايد در دستش گيرند و تغييرش دهند.
ضرورت و محدوديتهاى اسطورهشناسى
بايد به عنوان مقدمه سخنانى كوتاه درباره خود اسطورهشناس بگويم.اين واژه، واژهاى بسيار بزرگ و از خودمطمئن است اما مىتوان پيشبينى كرد كه اسطورهشناس - اگر اساسا چنين كسى وجود داشته باشد - با دشواريهايى اگر نه در روش حداقل در احساس روبهرو خواهد بود.البته اين امر حقيقت دارد كه او دشواريى در اين مورد نخواهد داشت كه احساس كند كار او موجه است. اسطورهشناس هر اشتباهى هم كه بكند يقينا در ساختن جهان شركتخواهد كرد.اسطورهشناس با توجه به اين اصل كه آدمى در جامعه بورژوايى در هر پيچ و خمى به طبيعتى كاذب درمىغلتد مىكوشد تا باز در پس خنثى بودن و معصوم بودن مفروض سادهترين و غيرپيچيدهترين روابط، بيگانگى ژرف و عميقى را بيابد كه اين خنثى بودن و معصوميت مىخواهد آن را به آدمى بقبولاند.بنابراين نامستور ساختنى كه اسطورهشناسى بدان دست مىيازد كنشى سياسى است كه بر مبناى ايده مسئوليت زبان بنا شده است و بنابراين آزادى زبان را اصل مسلم فرض مىگيرد.يقينا در اين معنا اسطورهشناسى با جهان نه بدانگونه كه ستبلكه بدانگونه كه مىخواهد خلق كند از در هماهنگى درمىآيد (برشتبراى توضيح اين امر واژه مبهم كارآيى در اختيار داشت: Einverstandnis فهميدن واقعيت و همدستى با آن در عين حال) .
اين هماهنگى توجيهكننده اسطورهشناس است اما او را خرسند نمىسازد; منزلت او اساسا منزلتى باقى مىماند طردشده.ابعاد سياسى توجيهگر اويند اما اسطورهشناس هنوز از آن [ سياست ] فاصله دارد.گفتار او نوعى فرازبان است، چيزى را «عمل نمىكند» ; حداكثر نامستور و افشا مىكند - آيا مىكند؟ به چه كسى؟ وظيفه او همواره مبهم و گنگ باقى مىماند و ريشه اخلاقىاش جلوى او را مىگيرد.او فقط مىتواند نيابتا كنش انقلابى را بزيد.از اين رو خصلتخودآگاه كاركرد او - كاركردى كه اندكى نامنعطف و موشكافانه است - گيجكننده و به غايتسادهشده است، يعنى دو خصوصيتى كه مشخصه هر نوع رفتار فكريى است كه آشكارا بنيانى سياسى داشته باشد (انواع «نامتعهد» ادبيات بىنهايت «الگانت» تر، = elegant) ظريف) هستند; آنها سر جاى خود در فرازبان نشستهاند) .
اسطورهشناس همچنين خود را از تمامى مصرفكنندگان اسطوره جدا مىسازد و اين امر مساله كماهميتى نيست.اگر اين جدايى مربوط به بخشى از مردم مىشد ايراد چندانى نداشت.28 اما زمانى كه اسطوره تمامى مردم را در بر گيرد، اسطورهشناس اگر بخواهد اسطوره را آزاد كند بايد از تمامى جمعيتبيگانه شود; و هر اسطورهاى كه درجهاى از عاميت را دارا باشد در واقع مبهم و گنگ است زيرا كه مبين بشريت كسانى است كه چون چيزى در دست ندارند آن را استقراض كردهاند.براى رمزگشايى مسابقه دوچرخهسوارى فرانسه يا «شراب فرانسوى خوب» آدمى بايد خود را از تمامى كسانى جدا سازد كه اينها سرگرمشان كرده يا سرحالشان آورده است.اسطورهشناس محكوم است كه در اجتماعى نظرى زندگى كند; براى او در اجتماع بودن، در بهترين حالت، صادق بودن است: نهايت اجتماعى بودن او در نهايت اخلاقى بودن او نهفته است.پيوند او با جهان از نوع طعنه و ريشخند است.
بايد فزونتر رفت: از لحاظى اسطورهشناس از همان تاريخى كنار گذاشته مىشود كه به نام آن مدعى عمل كردن است.تخريب و انقطاعى كه او در زبان جامعه به وجود مىآورد براى او امرى مطلق است و وظيفه او را كه بر لبه ايستادن استبه او ابلاغ مىكند: او بايد اين وظيفه را انجام دهد بدون اينكه اميدى به بازگشتيا دريافت مزدى داشته باشد.براى او قدغن شده است كه تصور كند جهان به طور انضمامى به چيزى ماننده خواهد بود، آن هم هنگامى كه موضوع بلاواسطه نقد او ناپديد شود.يوتوپيا براى او تجملى ناممكن است: او وسيعا شك مىكند كه حقايق فردا درست وارونه دروغهاى امروز خواهند بود.تاريخ هرگز پيروزى صاف و ساده چيزى به ضد خود را تضمين نمىكند; تاريخ درحالىكه خود را مىسازد راهحلهاى تصورناكردنى و تركيبهاى پيشبينىناكردنى را آشكار مىسازد.اسطورهشناس حتى موقعيتى شبيه به موقعيتحضرت موسى ندارد: او سرزمين موعود را نمىتواند ببيند.براى او امور مثبت فردا را، امور منفى امروز كاملا پنهان كردهاند.تمامى ارزشهاى كارهايى كه او انجام مىدهد به نظرش همچون اعمالى تخريبآميز جلوهگر مىشوند.تخريب چنان به جان ارزشها مىافتد كه چيزى از آنها باقى نمىماند.سن ژوست (Saint-Just) با گفتهاى غريب همين درك ذهنى از تاريخ را بيان كرده است، گفتهاى كه در آن بذر بارور آينده چيزى نيست مگر ويرانى - عميقترين ويرانى - زمان حاضر : «آنچه جمهورى را تاسيس مىكند نابودى كامل هر آن چيزى است كه مخالف آن است.» به گمان من اين گفته را نبايد در اين معناى پيش پا افتاده فهميد كه: «آدمى بايد قبل از بازسازى راه را هموار سازد.» رابطه (copula) در جمله سنژوست معنايى تام دارد: براى چنين كسى شب ظلمانى ذهنيى از تاريخ وجود دارد، جايى كه ويرانى جوهرى گذشته به جو هر آينده تبديل مىشود.
طردى ديگر كه آخرين طرد است اسطورهشناس را تهديد مىكند: او مداوما با اين خطر مواجه است كه سبب شود واقعيتى كه مىخواهد از آن محافظت كند، ناپديد شود.سواى هر نوع گفتارى ماشين ستروئن D.S.19 شيئى است كه از حيث تكنولوژيك تعريف شده است: سرعت معينى دارد، با هوا به گونهاى مشخص برخورد مىكند و جز آن.اسطورهشناس نمىتواند از اين نوع واقعيتسخن بگويد; مكانيك و مهندس و حتى استفادهكننده «ابژه را مىگويند» ; اما اسطورهشناس محكوم به فرازبان است.اين طرد از قبل نامى داشته است: همان چيزى است كه ايدئولوژيسم ناميده شده است.ژدانوفيسم آن را در آثار اوليه لوكاچ در زبانشناسى مار، در آثارى همچون آثار بنيشو يا گلدمن محكوم كرد (بدون آنكه در ضمن اثبات كند كه اين امر فعلا اجتنابپذير است) و در تقابل با آن، تودارى و كمحرفى واقعيتى را نهاد كه ايدئولوژى دسترسى به آن ندارد، درست مثل زبان از نظر استالين (24) كه ايدئولوژى به آن دسترسى ندارد.البته اين امر حقيقت دارد كه ايدئولوژيسم تضادهاى واقعيتبيگانهشده را نه با تركيب بلكه با قطع عضو حل مىكند (اما ژدانوفيسم حتى آن را حل نمىكند) : شراب به طور عينى خوب است و در عين حال خوبى شراب اسطورهاى است; و معما در همينجا نهفته است.اسطورهشناس تا آنجايى كه مىتواند از اين مخمصه بيرون مىآيد، او به خوبى شراب مىپردازد نه به خود شراب، همانطور كه مورخ به ايدئولوژى پاسكال مىپردازد نه به خود انديشهها. (25) 29
به نظر مىرسد كه اين امر دشواريى است كه در زمانه ما مدخليت دارد و هنوز فقط يك انتخاب ممكن در برابر آن وجود دارد و اين انتخاب فقط پذيراى دو روش است كه هر دو به يكسان افراطى هستند: يا ارائه واقعيتى كه تماما در برابر تاريخ نفوذناپذير است و ايدئولوژيزه كردن آن; يا برعكس ارائه واقعيتى كه در غايت رخنهناپذير و تقليلناپذير است و - در اين مورد - شعرى ساختن آن.در يك كلام هنوز نمىتوانم تركيبى ميان ايدئولوژى و شعر را متصور شوم. (منظور من از شعر به شيوهاى كلى جستجو براى معناى شفاف و بيگانهنشدنى چيزهاست.) اين واقعيت كه ما نمىتوانيم ترتيبى بدهيم تا چيزى بيش از دركى نااستوار از واقعيتبه دست آوريم، بدون شك ميزان بيگانگى حال حاضر ما را به دست مىدهد: ما مدام ميان ابژه و رمزگشايى از آن در نوسانيم، ناتوان از ارائه كليت آن; زيرا كه اگر ما در ابژه رخنه كنيم آن را آزاد مىسازيم اما تخريبش مىكنيم; و اگر وزن كامل آن را بازشناسيم احترامش مىگذاريم اما آن را به گونهاى احيا مىكنيم كه هنوز رمزآلوده است.به نظر مىرسد كه ما براى مدت زمانى محكوم شدهايم كه همواره به شيوهاى افراطى از واقعيتسخن بگوييم.اين امر احتمالا به سبب آن است كه ايدئولوژيسم و ضد آن، گونههايى از رفتارند كه هنوز جادويىاند و شكاف در جهان اجتماعى آنها را وحشتزده و نابينا و مجذوب ساخته است.اما هنوز اين آن چيزى است كه ما بايد در پىاش برويم: آشتى ميان واقعيت و آدميان، ميان توصيف و تبيين، ميان موضوع و معرفت.
1956
-----------------------------------------------------------------
اين مقاله ترجمهاى است از فصل پايانى كتاب زير:
Roland Barthes (1976), "MythToday" in Mythologies Norwich, Paladin.
مترجم كوشيده است تا آنجا كه مترجم انگليسى سبك و سياق رولان بارت را حفظ كرده است، او نيز آن را حفظ كند.مطابقت اين اثر بجز در موارد معدودى با اصل فرانسوى آن ميسر نشد.
=============================================
يادداشتها :
1.معانى بىشمار ديگرى از واژه «اسطوره» را مىتوان در برابر اين تعريف نهاد، اما من سعى كردهام كه چيزها را تعريف كنم نه واژگان را.
2.تحول تبليغات و جرايد ملى و راديو و اخبار مصور - حال بقاياى مناسك گوناگون ارتباطات كه بر نمودهاى اجتماعى حاكماند به كنار - تحول علم نشانهشناسانه را به امرى عاجلتر از هميشه بدل كرده است.در طول فقط يك روز، واقعا از چه جاهاى غيردلالتكنندهاى مىگذريم؟ بسيار اندك، اغلب هيچ.اكنون من اينجا هستم روبهروى دريا; حقيقت اين است كه دريا هيچ پيامى ندارد.اما در ساحل چه مصالح و موادى براى نشانهشناسى نهفته است! پرچمها و نوشتههاى تبليغاتى و علائم و ايماها و تابلوهاى راهنما و لباسها و حتى برنزهشدن [ تغييررنگ ناشى از آفتاب گرفتن ]، كه پيامهايى بسيار براى مناند.
3.مفهوم واژه (كلمه = (Word يكى از مناقشهبرانگيزترين مفاهيم در زبانشناسى است.من اينجا آن را به سبب سادگى مورد استفاده قرار مىدهم.
4. Tel Quel, II.
5.يا شايد چينىات ?(sinity) درست مثل لاتين/لاتينىات باسك/ x ، باسكىات x
(Latin / Latinity = Basque / x,x/ = Basquity
6. مىگويم «در اسپانيا» چون در فرانسه رشد پتىبورژوازى باعثشده است كه مجموعهاى از معمارى «اسطورهاى» شاله باسكى رونق يابد.
6.از حيث اخلاقى، آنچه در اسطوره باعث پريشانى خيال مىشود دقيقا اين است كه شكل آن انگيزشمند است.اگر «سلامت» زبان وجود داشته باشد، عبارت است از دلبخواهى و قراردادى بودن نشانه كه بنيان آن نيز هست.آنچه در اسطوره حال به هم زن است توسل آن به طبيعت كاذب است و نيز وفور اشكال دلالتكننده، همچون در چيزهايى كه قابل استفاده بودن خود را با ظاهرى طبيعى مىآرايند.خواستسنجش دلالتبه گونهاى كه طبيعت ضامن كامل آن باشد مسبب نوعى غثيان است: اسطوره بسيار غنى است و آنچه در آن افراطى است، دقيقا، انگيزش آن است.اين غثيان، غثيانى است كه من در برابر هنرهايى احساس مىكنم كه از انتخاب ميان طبيعت و ضدطبيعتسر باز مىزنند و طبيعت را به عنوان ايدئال و ضدطبيعت را به عنوان اقتصاد مورد استفاده قرار مىدهند.نوعى پستى در عدم تعهد به عقيده يا عملى واحد وجود دارد.
7.آزادى در انتخاب آنچه آدمى بايد توجه خود را به آن معطوف كند مسالهاى است كه به قلمرو نشانهشناسى تعلق ندارد، بلكه به موقعيت انضمامى مساله وابسته است.
8.ما نامگذارى شير را به عنوان مثال ناب دستورزبان لاتين مىپذيريم زيرا كه ما به عنوان افراد بالغ موضعى خلاق در نسبتبا آن داريم.بعدها به مساله ارزش پسزمينه در اين طرح اسطورهاى بازخواهم گشت.
9.برعكس، شعر كلاسيك برحسب چنان هنجارهايى مىتواند نظام اسطورهاى قدرتمندى باشد زيرا كه اين شعر بر معنا مدلولى اضافى تحميل مىكند كه عبارت از همان قواعد نظم (regularity) باشد.به عنوان مثال، شعر الكساندرى داراى ارزش است، هم به عنوان معناى گفتمان و هم به عنوان دال كلى جديد كه همان دلالتشعرى آن است.موفقيت، زمانى كه حاصل شود، ناشى از درجه تركيب آشكار هر دو نظام است.مىتوان مشاهده كرد كه ما به هيچ وجه با هماهنگى ميان محتوا و شكل سروكار نداريم بلكه با جذب الگانت (ظريف (elegant يك شكل در ديگرى روبهروييم.منظور من از الگانس اقتصاديترين نحوه استفاده از ابزارهايى است كه به كار گرفته مىشود.به سبب سوءاستفادهاى طولانى است كه معنا با محتوا عوضى گرفته مىشود.زبان هرگز چيزى نبوده است مگر نظامى از اشكال، و معنا خود نوعى شكل است.
10.ما در اينجا باز با معنا در معناى سارترى كلمه سروكار داريم، به عنوان كيفيت طبيعى چيزها، كه در خارج از نظام نشانهشناسانه جاى گرفته است (ژنه مقدس) .
11.سبك (style) حداقل زمانى كه آن را در كتاب درجه صفر نوشتار تعريف كردم شكل نبود و به قلمرو تحليل نشانهشناختى ادبيات تعلق نداشت.در واقع سبك جوهرى است كه مداوما با شكلىشدن (formalization) تهديد مىشود.در آغاز مىتوان گفت كه سبك كاملا مىتواند به شيوه نگارش فروغلتد; نگارشى از «نوع مالرو» حتى نزد خود مالرو وجود دارد.بعد، سبك همچنين مىتواند به زبان ويژهاى مبدل شود كه نويسنده از براى خود و فقط براى خود استفاده كند.سبك، سپس، به نوعى اسطوره تنهاخودى (solpsistic) بدل مىشود، زبانى كه نويسنده با آن با خود صحبت مىكند.فهم اين نكته آسان است كه در چنان درجهاى از تصلب، سبك خواهان رمزگشايى مىشود.آثار جى.پى.ريچارد مثالهاى خوبى از نقد ضرورى سبكها هستند.
12.وجه شرطى، از آن جهت كه زبان لاتين با استفاده از وجه شرطى است كه مىتواند «اسلوب غيرمستقيم گفتمان» را بيان كند، ابزارى ستودنى از براى اسطورهزدايى است.
13.پارى - ماچ به ما مىگويد كه «سرنوشتسرمايهدارى ثروتمند ساختن كارگران است.» 14.واژه «سرمايهدارى» تابوست نه از حيث اقتصادى بلكه از حيث ايدئولوژيك; و احتمالا نمىتواند وارد اصطلاحات بازنمونهاى بورژوايى شود.فقط در مصر دوران فاروق بود كه دادگاهى مىتوانستبا عباراتى طويل فرد زندانى را به سبب «توطئه ضدسرمايهدارى» محكوم كند.
15.بورژوازى هرگز از واژه «پرولتاريا» استفاده نمىكند كه بنا به فرض اسطورهاى دستچپى است، مگر زمانى كه منافعش اقتضا كند كه تصور كند كه پرولتاريا را حزب كمونيستبه گمراهى كشانده است.
16.شايان توجه است كه دشمنان بورژوازى در حيطه اخلاق و زيبايىشناسى در اغلب اوقات يا نسبتبه نيات سياسى آن بىاعتنا هستند يا به آن تعلقخاطر دارند.برعكس، دشمنان سياسى بورژوازى محكوم كردن اساسى بازنماييهاى آن را به غفلت مىسپارند; آنها اغلب تا به آنجا پيش مىروند كه با بورژواها شريك مىشوند.اين گوناگونى حملات به نفع بورژوازى تمام مىشود زيرا كه به او رخصت مىدهد تا نام خود را پنهان كند.بورژوازى را مىبايست فقط با تركيب نيات و بازنمودهايش شناخت و فهميد.
17.گونههايى از انسان ويران مىتواند وجود داشته باشد كه فاقد هر نظمى است (به عنوان مثال يونسكو) .اين امر به هيچ رو بر امنيت جوهرها تاثير نمىگذارد.
18.القاى محتوايى جمعى براى تخيل همواره امرى غيرانسانى بوده است آن هم نه فقط به اين سبب كه رؤيا بافتن جوهر زندگى را در قالب تقدير خلاصه مىكند، بلكه همچنين از اين رو كه رؤياها فقير شدهاند و جانپناه امر غايباند.
19. «اگر آدميان و وضعيتهاى آنان در ايدئولوژى همچون در جعبه سياه (Camera obsivra) [دوربين عكاسى] باژگونه به نظر مىرسند، اين پديده ناشى از فرآيند حياتى تاريخى آنان است...» (ماركس، ايدئولوژى آلمانى) .
20.به «اصل لذت» انسان فرويدى مىتوان «اصل روشنى» انسان اسطورهشناسانه را افزود.تمامى ابهام اسطوره در همينجاست: روشنى آن وجدآميز است.
21.نگاه كنيد به ماركس و مثال درخت گيلاس (ايدئولوژى آلمانى) .
22.شايان توجه است كه خروشچفيسم خود را نه به عنوان تغييرى سياسى، بلكه اساسا و فقط به عنوان تغيير مسلكى زبانى عرضه كرد، اما تغيير مسلكى ناقص، زيرا كه خروشچف استالين را از ارج انداخت اما او را تبيين نكرد، او را از نو سياسى نكرد.
23.امروزه مردم تحت استعمار هستند كه در موقعيت تمام و كمال اخلاقى و سياسى جاى گرفتهاند كه ماركس آن را از آن پرولتاريا دانسته و توصيفش كرده بود.
24.تيراژ روزنامهها دادهاى ناكافى است.بقيه اطلاعات فقط برحسب تصادف به دست مىآيد.پارى - ماچ تركيب خوانندگان خود را برحسب استاندارد زندگى شخصى ساخته است (مساله مهم اين است كه پارى - ماچ جهت تبليغ دستبه اين كار زده است) .در فيگارو ، 12 جولاى 1955، از هر 100 خوانندهاى كه در شهر زندگى مىكنند، 53 نفر ماشين دارند، 49 نفر حمام و جز آن.درحالىكه ميانگين استاندارد زندگى در فرانسه چنين تخمين زده شده است: ماشين 22 درصد، حمام 13 درصد.قدرت خريد بسيار خوانندگان پارى - مارچ را مىتوان از اسطورهشناسى اين جريده پيشگويى كرد.
25.ماركس: «...ما بايد به اين تاريخ توجه كنيم، زيرا كه ايدئولوژى يا در برداشت غلط از اين تاريخ و يا در قالب انتزاعى كامل از آن خلاصه مىشود» (ايدئولوژى آلمانى) .
26.ماركس: «...آنچه آنان را نمايندگان طبقه پتىبورژوا مىسازد اين است كه اذهان آنها و آگاهى آنها به وراى محدودههايى كه اين طبقه براى خود تعيين كرده است، گسترش نمىيابد» (هجدهم برومر) .و گوركى: «پتىبورژوا كسى است كه خود را به هر كسى ترجيح مىدهد.» 27.آدمى نه فقط از مردم بيگانه مىشود، بلكه گاهى نيز دقيقا از موضوع اسطوره بيگانه مىشود.براى مثال، من براى آنكه از كودكى شاعرانه رمزگشايى مىكردم، به اصطلاح، مىبايست فاقد اعتماد به مينودروئه به كودك مىبودم.با توجه به اسطوره عظيمى كه او در آن گير افتاده بود، من مىبايست در او چيزى همچون حضور گشودگى و لطافتبالقوه را ناديده مىگرفتم.سخن گفتن به ضد دخترى كوچك كار خوبى نيست.
28.حتى در اينجا، در اين اسطورهشناسيها، دستبه نيرنگ زدهام: با دريافتن اينكه كار مداوم براى تبخير واقعيت تا چه اندازه شاق است، شروع كردهام تا آن را به افراط فشرده سازم و در آن جمع و جورى تعجبانگيزى را كشف كنم كه با شادمانى طعم خوشش را مز مزه مىكنم، و مثالهايى معدود از «روانكاوى جوهرى» درباره برخى موضوعات اسطورهاى به دست دادهام.
===================================
پىنوشتها:
1) دختربچه شاعرى كه رولان بارت يكى از مقالات اسطورهشناسيهاى خود را به برخورد جامعه ادبى و مطبوعاتى با اشعار او اختصاص داده است.
2) كوئيپو طنابى بوده است كه اينكاها آن را براى ضبط وقايع تاريخى نگه مىداشتند و رشتههاى رنگينى براى نمايش جنگ يا وقايع ديگر به آن گره مىزدند.
3) واژهاى كه دال بر تخيل روشنى است كه به دنياى خارج فراافكنده مىشود و فقط در درون ذهن فرد جاى ندارد.همچنين به توانايى يا گرايش به فراافكندن تخيل به ويژه در كودكان حكايت مىكند.فردى را كه داراى چنين خصوصيتى است Eidetiker مىنامند. (به نقل از لغتنامه روانشناسى پنگوئن) .
4) تفاوت ميان جوهر و شكل تحت عناوين مختلف از زمان افلاطون و ارسطو به بعد مد نظر فيلسوفان بوده است.به نظر مىرسد كه حمله بارت متوجه كسانى باشد كه شكل را همان جوهر متصور مىشوند و بدينترتيب آن را چيزى فارغ از زمان مىپندارند، مثل نوكانتىها و خاصه گئورگ زيمل.از نظر زيمل رابطه «دوتايى» كه شكلى بىزمان است مىتواند در طول زمان محتواهاى مختلفى به خود گيرد يا حتى در زمانواحد محتواهاى مختلفى را دارا باشد.مثلا رابطه زن و شوهر، دو مؤسسه، دو كشور، جملگى مىتوانند محتواهاى «شكل بىزمان رابطه دوتايى» باشند.رئاليسم ژدانفى نيز به شيوهاى ديگر به همينگونه عمل مىكند.رئاليسم شكلى جوهرى ادبيات سوسياليستى است.چيزى كه بارت به هيچوجه آن را نمىپذيرد.وى زمانى كه به رابطه شكل و تاريخ اشاره مىكند در واقع مىخواهد همين جوهرى بودن شكل را مردود اعلام كند. - م.
5) منظور فردينان دوسوسور، زيگموند فرويد و ژان پل سارتر است.
6 Second form in French Lycce)
اينجانب نه از نظام دبيرستانى آن زمان فرانسه اطلاع دارم نه از نظام فعلى ايران.از كسانى هم كه مساله را پرسيدم چندان چيزى عايدم نشد، چون مساله چندان مهم نبود آن را به همين شكل ترجمه كردم. - م.
7) معناى فارسى آن كلبه است، اما آن را نبايد با كلبههاى معمول خودمان يكى گرفت.يعنى همان اتاقك گاهگلى.
8) ايدئوگراف = ايدئوگرام: نشان، رمز، نشانى كه به جاى نوشته به كار مىرود. (حييم)
9) طوقى نوعى يقه كوچك از پارچه سفيد لطيف است و ظاهرا در دوره مولير طبيبان از آن استفاده مىكردهاند.
10. :The [fall] در اينجا به حرف تعريف The تاكيد شده است كه ترجمه آن ميسر نيست، منظور همين سقوط خاص ستيعنى سقوط قيمتها. - م.
11-12) ما در ترجمه ناگزيرم كه thefall را به سقوط ترجمه كنيم و حرف تعريف آن را كه مشخصكننده سقوط استحذف كنيم. اما از نظر بارتنسبت دلالتبا اين حرف تعريف اهميت دارد.
13) فرمول مشهور اينشتين كه به قول بارت به اسطوره بدل شده است.
14) معمار فرانسوى در قرن نوزدهم كه ساختمانهاى قرون وسطايى را نوسازى و بازسازى كرد.
15) اين جمله هم در متن انگليسى آن مبهم بود هم در متن فرانسوى آن.موريارتى يكى از شارحان آثار بارت در فصل مربوط به «اسطورهها» اتفاقا به اين جمله اشاره كرده و آن را چنين تفسير كرده است: ماشيننويسى كه درآمد اندكى دارد مىتواند در مراسم پرشكوه عروسى بورژوايى خود را عروس آن مجلس متصور شود. - م.
16. inoculation
17. The Privation of History
18. Identification
19) گاستن دومينيچى كشاورزى بود كه در سال 1952 سر جك دراموند و زن و دخترش را كه نزديك مزرعه او چادر زده بودند به قتل رساند.رولان بارت در يكى از اسطورهشناسيهاى خود به محكمه او مىپردازد و به عدم مفاهمه زبانى ميان كل مسئولان دادگاه با او اشاره مىكند.از نظر بارت مسئولان دادگاه كه به زبان فرانسوى رسمى تكلم مىكنند و آموزش كلاسيك ديدهاند از فهم زبان دهاتى دومينيچى عاجزند اما با قدرت با اتكا به همان زبان و روانشناسى رسمى او را محكوم مىكنند.وى در آخر مقاله خود مىافزايد كه همه ما دومينيچى بالقوه هستيم، نه به عنوان قاتل، بلكه به عنوان متهم; متهمى كه از زبان خود محروم شده است.
20. Tautology
21. Neither-Norism
22. The quantification of quality
23. The statement of fact
24) اشارهاى استبه نظر عجيب و غريب استالين درباره زبان.ماركسيسم شوروى كار خود را بر اساس تقسيمبندى دگماتيك ميان زيربنا و روبنا استوار كرده بود: با تغيير زيربنا، روبنا نيز تغيير مىيابد.اما عدهاى به سادگى پرسيدند چرا بعد از انقلاب زبان روسى تغيير نيافت؟ استالين وارد ميدان شد و پاسخ داد كه زبان واقعيتى صلب و تغييرناپذير است كه نه جزو زيربناست نه جزو روبنا! (قافيه چو تنگ آيد...) از اينجا ديگر افرادى مثل ژدانف مىتوانستند نتيجه بگيرند كه تاريخ به زبان دسترسى ندارد.بارت بر آن است كه اين نظر خود نوعى اسطوره و فرازبان است.اما معماى بارت اين است كه اسطورهشناسى كه مىخواهد رخنه تاريخ و قدرت را در زبان نشان دهد خود ناگزير از استفاده از فرازبان است منتهى فرازبانى كه نامستور مىكند و تحريفها را برملا مىسازد. از آنجا كه به نظر بارت رسيدن به معناى شفاف و بيگانهنشده چيزها در زمانه حاضر ميسر نيست، اسطورهشناس بر لبه پرتگاهى قرار گرفته است كه واقعيت و آدميان، و توصيف و تبيين، و موضوع و معرفت را از هم جدا ساخته است و نتيجه مىگيرد كه اسطورهشناس در زمانه ما موجود مطرودى است و آينده نيز مهياگر هيچ نوعى اطمينانى نيست.اما از نظر بارت، اسطورهشناس نبايد اميد را از دستبدهد.تحول بعدى بارت و رفتن او به طرف پستمدرنيسم نشان داد كه او ديگر اساسا به معناى شفاف اعتقاد ندارد. - م.
25. Pensees) ، نام كتاب پاسكال.
------------------------------------------------
برگرفته ار فصلنامه ارغنون شماره 18، پاییز 1380،صص 85-135.
رنه ماگریت
رسول معرک نژاد