نقاشان معاصر ایران- ضیاالدین امامی(1)
ضیاء الدین امامی
نگارگر سایه ها(بخش اول)

ضیاء الدین امامی
برگرفته از کتاب نگاره سایه ها
نگارش: رسول معرک نژاد
انتشارات موزه هنرهای معاصر اصفهان
سال شمار
1301ـ تولد ـ شهرکرد.
1314ـ مهاجرت به اصفهان و سکونت در مدرسه صدر.
1317ـ ورود به هنرستان هنرهای زیبای اصفهان.
1321ـ اتمام دوره هنرستان.
ـ استخدام در آموزش و پرورش اصفهان.
1322ـ ازدواج
1338ـ استعفا از آموزش و پرورش.
ـ به همراه خانواده مهاجرت به تهران.
1340ـ ورود به دانشکده هنرهای تزئینی تهران.
1347ـ فارغ التحصیل از دانشکده هنرهای تزئینی تهران.
ـ تدریس در دبیرستان دارالفنون و امیرکبیر.
1350ـ تدریس در دانشگاه هنر تهران.
1357ـ برپایی اولین نمایشگاه نقاشی، تهران.
ـ بازگشت به اصفهان.
1360ـ تدریس در دانشکده هنر پردیس اصفهان.
1363ـ رها نمودن تدریس.
1372ـ شرکت در دومین دوسالانه نقاشی تهران.
1374ـ شرکت در سومین دوسالانه نقاشی تهران.
ـ کسب مقام اول آثار برگزیده با اثر «تسبیح ذرات».
1377ـ نمایشگاه نقاشی انفرادی، موزه هنرهای معاصر اصفهان.
1379ـ نمایشگاه نقاشی گروهی، فرهنگسرای بهمن تهران.
1381ـ نمایشگاه نقاشی انفرادی، موزه هنرهای معاصر اصفهان.
1383ـ نمایشگاه نقاشی انفرادی، موزه هنرهای معاصر اصفهان.
یک
سید ضیاء الدین امامی به سال 1301شمسی از خانواده مذهبی و روحانی و در محلهی جلوخان شهرکرد به دنیا آمد. ضیاء الدین فرزند آیتا… سیدمحمد باقر امامی نجفی دهکردی و بیگم خانم امامی بود. نام ضیاءالدین (نور دین) را پدربزرگ مادریاش سید محمد امام جمعه برای او انتخاب کرد. پس از تولد ضیاء الدین، دایهای از زنان مؤمنه برایش در نظر گرفتند. دایه، زنی ترک به نام «کل رقیه» بود و پدر ضیاء الدین تا آخر عمر برای دایه مستمری ماهانهای را مقرر کرد. ضیاء الدین امامی از خاطرات کودکیاش و تأثر دایهاش میگوید:
«بهکوهستان عشق میورزیدم و حرکاتی انجام میدادم که در توان یک انسان قوی کوهنشین بود. اینها به تمامی از آثار شیری بود که مرا از نوزادی به کودکی رسانده بود. کودکی دو و نیم ساله بودم نوپا و در عین حال بازیگوش؛ مرغی داشتیم که به تازگی صاحب جوجههایی شده بود، خواستم جوجههایش را بگیرم که مرغ و جوجهها پشت تنور رفتند. پشت تنور دیگ آب در حال جوشیدن بود و من نمیدانستم. تصمیم گرفتم از روی تنور بپرم، همین کار را هم کردم، از روی تنور آتش پریدم اما یک پایم به دیگ گیر کرد و با دیگ آب جوش به درون تنور آتش واژگون شدم و دیگر هیچ نفهمیدم. نیمی از بدنم سوخت، از لحاظ جسمی تقریباً ضعیف شده بودم و این ضربهی بزرگی برای من بود اما دعاهای پدر که در آن زمان به حج رفته بود مرا از مرگ حتمی نجات داد. پس از مداوا گاهی حالات عجیبی در من پیدا میشد؛ وقتی در اثر عارضهای بیمار میشدم اشکال نوری عجیبـی از مقابل چشمانم عبـور میکرد که سعی داشتم با دست آنهـا را بگیرم اما موفق نمیشدم. همین فرمهایی است که اکنون در تابلوهایم نقاشی میکنم. از حالات عجیب دیگر اینکه میتوانستم فکر دیگران را بخوانم و یا بگویم دو نفر که در اتاق دیگری نشستهاند به چه چیزهایی فکر میکنند و دربارهی چه چیزهایی صحبت میکنند. البته تا قبل از رفتن به دانشگاه متوجه غیرعادی بودن رفتارم نبودم.»
دوران کودکی ضیاء الدین مقارن با سلطنت رضاخان بود، زمانی که دستگاه حکومتی با مراکز دینی و علمای اسلام مخالفت شدیدی داشت، مکانهای درس روحانیون به حالت تعلیق درآمده بود و به تدریج مدارس ابتدایی و دولتی جای مکتب خانهها و دروس آنها را میگرفت. ضیاء الدین چهار یا پنج ساله بود که به مکتب خانه رفت، روز اول و دوم حضورش در مکتب خانه خاطرهای تلخ برای او شده است؛
«روز اول در کنار بچههای دیگر نشسته بودم. آخوند مکتب خانه وارد شد، نگاه غضبناکی به من انداخت. مرا به نزد خودش خواند. ترکه ای بسیار بلند داشت. گفت: کف دستت را بگیر! با ترکه مرتب به کف دستهایم میزد و میگفت تو پسر شخصیت بزرگی هستی، چرا در بین عوام نشستهای، و من میگریستم. فردای آن روز جدا از دیگران نشستم. آخوند مکتبی دوباره با همان لحن دیروزی مرا فراخواند و دوباره با ترکه کف دستانم زد و گفت فکر کردهای از بقیه جدایی و برتری داری؟ من از روز قبل بیشتر گریستم. پس از آن اتفاق پدرم مرا به مکتب خانه دیگری فرستاد. بعدها که آن آخوند مکتبی را دیدم به من گفت میدانم تو شخصیتی خواهی شد و دارای اختیارات. میخواستم طعم ظلم را به تو بچشانم تا هرگز کسی را در زندگیات آزارندهی وظلمنکنی!»
خانواده و آشنایان ضیاءالدین از روحانیون بودند و در جلسات خود، که در شهرکرد و اصفهان برپا میشد دربارهی مسایل دینی و علوم اسلامی بحث میکردند. ضیاءالدین نیز به همراه پدر در جلسات خانوادگی و محافل مذهبی شرکت میکرد.
«پدرم امام جمعه شهرکرد بود و در مدرسۀ امامیه آنجا تدریس میکرد، استاد فلسفهاش جهانگیرخان قشقایی بود. پدر اغلب مسافرتهایی به اصفهان داشت و به مصاحبت با همکلاسیهای قدیم خود به خصوص حاج آقا ارباب که از بستگان بود و مرحوم حاج میرزا علی آقای شیرازی علاقهی بسیار نشان میداد. بنده هم که علاقه خاصی به پدر داشتم همیشه از مصاحبتهای او و دوستانش لذت میبردم. پدرم در ادبیات و شعر و شاعری ذوق عجیبی داشت و به جایی رسید که سید محمد خراسانی از علمای زمان کتاب شعر پدر را در حجرهاش مطالعه میکرد.»
ضیاءالدین پس از گذراندن تحصیلات مکتب خانه و مدرسه ابتدایی، به سال 1314 همراه پدر به اصفهان مهاجرت میکند و در یکی از حجرههای «مدرسهی صدر» سکونت میکنند. یک سال بعد وارد دبیرستان فرهنگ اصفهان میشود و رویای پزشک شدن را در سر میپروراند اما مدت زیادی در آن مدرسه نمیماند و رفتارش در کلاس باعث اخراج او از مدرسه میشود؛
«یک روز در کلاس درس هنگامی که معلم مشغول تدریس بود احساس کردم جیبم سنگین شده است. دست در جیبم کردم. متوجه شدم همکلاسی نیمکت عقب ماری را در جیب من گذاشته است. من نیز مار را در جیب همکلاسی نیمکت جلویی خود گذاشتم که مدتی بعد متوجه شد. از ترس کلاس را به هم ریخت و کلاس حسابی مغشوش شد. کسی که مار را در جیب من گذاشته بود فلک کردند. فردای آن روز جلسه گرفتند و مرا از مدرسه اخراج کردند.»
پس از اخراج از دبیرستان فرهنگ تصمیم میگیرد به خدمت نظام وظیفه برود. از تصمیماش با دوست صمیمی پدرش، فرمانده لشکر یاور صادق خان صحبت میکند. یاور صادق خان او را از انجام آن تصمیم برحذر میدارد و پیشنهاد میکند به هنرستان تازه تأسیس هنرهای زیبا برود و او را مطمئن کرد میتواند سفارشاش را به عیسی بهادری مؤسس هنرستان بکند. بدین ترتیب ضیاءالدین به سال 1317 شمسی وارد هنرستان و با عباسعلی پورصفا و جواد رستم شیرازی همکلاس شد؛
«استاد بهادری از بهترین اساتید بود و مرا بسیار دوست میداشت. با پدرم دوست صمیمی بودند. هنرمندی شایسته و وارسته بود و مرا با لفظ بابا صدا میکرد.»
با گذراندن دوران هنرستان بلافاصله در دبیرستانهای اصفهان به تدریس هنر، ادبیات و معارف اسلامی مشغول میشود. سال 1321 شمسی به استخدام آموزش و پرورش درمیآید و سال 1322 با دخترخالهاش «بدرالسادات نجفی دهکردی» ازدواج میکند؛
«امتیازی که خانم من دارد کمتر اتفاق میافتد برای یک هنرمند این طور باشد، این است که او عاشق نقاشی است. از کارهای من مثل جانش مواظبت میکند. کاغذهایی که بر روی آنها طراحی کرده بودم و برای من بیارزش بودند او جمع میکرد و حالا دوازده هزار طرح به صورت چند مجموعه برای من به یادگار مانده است که ارزشاش کمتر از تابلوهایم نیست. هیچ وقت اجازه نمیداد طرح یا اثری از من بی جهت دست کس دیگری باشد. تقریباً نود درصد هنرم را مدیون همسرم هستم. این ازدواج برکات زیادی برایم داشت از جمله فرزندانم که از کمالات همسرم بهرهمند هستند.»
ضیاءالدین به سال 1338، از تدریس در مدارس اصفهان دست کشید و به همراه خانواده راهی تهران شد و سال 1340، همزمان با اولین سال تأسیس هنرکدهی هنرهای تزئینی در امتحان ورودی آن شرکت کرد؛
«چون دیپلم هنری داشتم در دانشگاه هنرهای تزئینی پذیرفته شدم. البته امتحان ورودی هم داشت. اما از این لحاظ مشکلی نداشتم. به هر ترتیب وارد دانشگاه شدم. هدف دانشگاه پرورش هنرمندانی ارزشمند بود و از استادان نخبهای در سطح ایران و خارج از ایران بهره گرفته بود. از استادانم، خانم خلعتبری استاد روانشناسی، واقعاً بینظیر بود و او بود که از حالات عجیب و غریبی که داشتم مرا آگاه کرد و برایم توضیح داد که رفتارم از کودکی و سوختنم در تنور آتش منشأ گرفته است و چگونه وقتی جسم ضعیف میشود، روح قدرت چند برابر مییابد. از استادان دیگرم، خانم تریانی، پرویز تناولی در رشته مجسمهسازی طبیعت و مدرن، استاد حمیدی در نقاشی، دکتر کیا در ادبیات که خط پهلوی را نیز به ما آموزش داد، استاد کاظمی درس هنرهای تزئینی و استاد کیهانی در تشریح هنری را میتوانم نام ببرم. استاد بهروزان نیز درس تاریخ هنر میداد. از همکلاسیهایم، پیلآرام، زنده رودی و قندریز را به خاطر دارم که چند تا از آثار اولیه او را دارم. در دوران هنرستان و بعد از آن پیشرفت کندی داشتم و از استادانم کمتر استفاده میکردم و علاقهام به علم از هنر بیشتر بود. این بود که بدون وقفه مطالعه میکردم و بهطور جدی به دنبال علم بودم. اما زمانی که وارد دانشگاه شدم علاقهام به هنر اوج گرفت و تمام سعیام را بر هنر متمرکز کردم. از آنجا حرکتم سریع شد. بیشترین آثاری که خلق کردم از زمانیست که تقریباً تدریس را رها کردم و میتوانستم با خیالی راحت و آرامش بیشتر آن طرحهایی که پی در پی از ذهنم میگذشتند را ترسیم کنم. تقریباً هم سبکم را ابداع کردم و هم به آنچه در موردش تلاش میکردم رسیدم و وقتش بود با الفبایی که از دانشگاه آموخته بودم به کشیدن نقاشی بپردازم.»
به سال 1347 با اخذ مدرک لیسانس هنری از هنرکدهی هنرهای تزئینی فارغالتحصیل میشود و به تدریس در دانشگاه و دبیرستانهای تهران میپردازد. تا زمانی که به سال 1357 با خانواده به اصفهان بازمیگردد و پس از پیروزی انقلاب اسلامی چند سالی را نیز در دانشگاه هنر اصفهان (پردیس) مشغول به تدریس میشود و بعد از آن تاکنون در منزل به نقاشی میپردازند.
«بیشتر آثاری که خلق کردهام پیش زمینهای از معارف اسلامی داشته است با این هدف که بتوانم به اجتماع کمک کنم و گره از مشکلات جامعه باز کنم هنر اسلامی موردنظر من بود و هست چرا که هنر اسلامی هنرمند را به دنبال شناخت و مکاشفه روانه میکند. پس از کسب دانش هنرمند وظیفهای دارد، رسالتی که نفعاش به مردم میرسد و در این راستا کمکی به اقتصاد نیز میکند. هنرمند باید به موضوعی که قصد دارد در رابطه با آن اثری خلق کند آگاهی کامل داشته باشد و این مستلزم تلاش و تفکر پی در پی است. البته تفکر به دو شکل معنا میشود یکی تفکری که طی آن عملی توسط مکاشفات درونی حاصل میشود و انسان در ابعاد پنهانی وجودش به آن برمیخورد. دراین روش نیاز چندانی به اندوختههای علمی دیگر نیست و این ضمیر نهانی انسان است که به مکاشفه میپردازد و همین امر است که اسلام معتقد است یک ساعت تفکر برابر با هفتاد سال عبادت است. و روش دیگر تفکر متکی به اندوختههای علمی دیگران است. در این روش درواقع آنچه پیشینیان در طی سالهای گذشته و با ممارست و تمرین به دست آوردهاند را در کوتاهترین زمان میتوان استفاده کرد.»
دامه دارد...( به آرشیو مقاله ها رجوع کنید)






------------------------------------------------
برای مطالعه مطالب کامل تر به آدرس زیر رجوع کنید:
http://www.moareknejad.com/mysit/article/emami.html
http://www.moareknejad.com/mysit/New%20folder/Article.html
رسول معرک نژاد