فمینیسم و گرایش های آن(1) 

       

                                        تابلو اثر: ماری کاسات

 

 

واژه فمينيسم (1) از ريشه (feminine زنانه، زن آسا، مادينه، مؤنث) است كه در اصل از زبان فرانسه و نهايتا از ريشه لاتينى femina اخذ شده است.

فمينيسم در دو معناى قريب به هم در زبان انگليسى به كار مى‏رود; در معناى نخست فمينيسم عبارت است از: نظريه‏اى كه معتقد است زنان بايد به فرصتها و امكانات مساوى با مردان در تمامى جنبه‏هاى سياسى، اقتصادى و اجتماعى دست پيدا كنند. در زبان فارسى معادلهايى از قبيل «زن‏گرايى‏»، «زن‏باورى‏»، «زن‏ورى‏»، «زنانه‏نگرى‏» و «زن آزادخواهى‏» براى اين استعمال از لفظ فمينيسم ذكر شده است.

معناى ديگر براى واژه فمينيسم اين است كه اين لفظ بر جنبشهاى اجتماعى اطلاق مى‏شود كه تلاش مى‏كنند تا اعتقاد و باور فوق - كه در معناى نخست ذكر شد - را نهادينه كنند. در زبان فارسى معادل اين معنا از فمينيست واژه «نهضت زنان‏» و يا «نهضت آزادى زنان‏» قرار داده مى‏شود.

تنوع آرا و افكار و گرايشهاى گوناگون فكرى كه ميان فمينيست‏ها وجود دارد ما را بر آن مى‏دارد كه فمينيسم را يك رويكرد بدانيم; نه يك مكتب و همين نكته باعث‏شده كه گروهى از انديشمندان به جاى استفاده از كلمه «فمينيسم‏» از واژه «فمينيسم‏ها» استفاده كنند. اما با اين حال مى‏توان گفت تقريبا تمام نحله‏هاى فمينيستى خصوصا يك وجه مشترك مبنايى با هم دارند و آن اين است كه در آبشخور انديشه «اومانيسم‏» به همديگر مى‏رسند. همچنين دو مؤلفه اساسى وجود دارد كه همه فمينيست‏ها بر آن اتفاق دارند: اول آن كه زنان تحت ظلم و تبعيض قرار گرفته‏اند و اين ظلم و تبعيض ريشه در جنسيت آنها دارد (در واقع فمينيسم به مسائلى مى‏پردازد كه تحت عنوان زن بودن، براى زنان به وجود آمد نه تحت عناوين ديگر، همچون سياه بودن و يا شرقى بودن و..). ; دوم آن كه اين ظلم و تبعيض اصالت ندارد و بايد از بين برود. پس مى‏توان ادعا كرد هر نهضت و جريان فكرى كه داراى دو ويژگى فوق است، يك نهضت و جريان فمينيستى است. به عبارتى اين جريان در تمام اشكال آن بر مبناى تفكرات اومانيستى، «خانواده هسته‏اى‏» را كه بر مديريت و سرپرستى مرد تاكيد دارد مورد حمله قرار مى‏دهد و خواهان برچيدن تمام اختلافهاى جنسى در فرصتها، حقوق و امكانات و... است.

 

پيشينه و سير تاريخى

اگر چه انتقاد از وضعيت موجود زنان و به چالش كشيدن كليشه‏هاى جنسيتى در طول تاريخ مطرح بوده است; ولى آغاز جنبشهاى فمينيستى و رواج اين واژه (به معناى امروزين آن) به اواخر قرن نوزدهم نسبت داده مى‏شود. در اين زمان بود كه واژه فمينيسم پيدا آمد و به سرعت رواج و مقبوليت‏يافت.

مبارزات اوليه فمينيستى در ابتدا بر روى اصلاح وضعيت اجتماعى و اقتصادى زنان متمركز بود و عمدتا ناظر به كسب حق راى، دسترسى به تحصيل و اشتغال، دست‏يابى زنان به حق حضانت فرزند و... مى‏شد.

نوشته‏جات اوليه‏اى كه در دفاع از آزادى زنان منتشر شد عموما توسط كسانى صورت گرفت كه درگير امور سياسى بودند; مانند نظريه برابرى زن و مرد در كتاب كنيزك كردن زنان (يا انقياد زنان) كه در 1869 توسط جان استوارت ميل نوشته و به پارلمان انگلستان پيشنهاد شد.

به وجود آمدن اين مبارزات در مغرب زمين امرى است كه زمينه‏هاى آن وجود داشته است: از بعد نظرى اصولا زن، انسان درجه دوم محسوب مى‏شد; ارسطو زن را مرد ناكامى مى‏دانست كه حاصل ناتوانى طبيعت در خلق مردان است و به هيچ روى سزاوار شركت در امور اجتماعى نيست. به موجود درجه دوم بودن زن از ناحيه عالمان دينى و نهاد دين (كليسا) نيز دامن زده مى‏شد; در كتاب مقدس حوا، عامل اصلى گناه اوليه آدم و مسؤول خروج وى از بهشت معرفى مى‏شود. وجود بحثهاى نظرى از قبيل اين كه آيا زن انسان است؟ آيا زن مخلوق كامل خداست‏يا نسخه ناقص مرد است؟ آيا زن و مرد در پيشگاه خداوند مساوى‏اند؟ نشانگر جايگاه زن در سنت مغرب زمين است.

در بعد عملى نيز بسيارى از حقوق فردى و اجتماعى از قبيل حق مالكيت، ارث بردن، حق راى، و... از زنان سلب شده بود. به گونه‏اى كه حتى تا اواخر دهه دوم قرن بيستم، در آمريكا و انگلستان، هنوز زنان از حق راى محروم بودند. در چنين فضايى زمزمه‏هاى مختلف بتدريج آغاز شد. اين مخالفتها عموما به طور غيرمستقيم و در آثار ادبى جلوه‏گر شد. در ابتدا وجهه همت اين آثار اثبات توانايى‏ها و شايستگى‏هاى زنان بود; و سپس بتدريج گرايش به اثبات برابرى زنان و مردان، قوت و رواج يافت.

 

گرايشهاى فمينيستى

با توجه به گرايشها و نحله‏هاى فمينيستى و تفاوتهاى بسيار ميان آنها به برخى از مهمترين گرايش‏هاى فمينيستى اشاره مى‏شود:

 

1 - فيمينسم ليبرال: اين گروه از فمينيست‏ها با الگوپذيرى از فلسفه ليبراليسم، اصل را بر آزادى عملكردها، لذتجويى و ضايت‏خود محورانه قرار داده‏اند و نسبت‏به نقش مادرى و همسرى (از آن رو كه محدود كننده تمايلات افراد خانواده است) بدبين هستند و معتقدند كه با اصلاح قوانين و ساختار سياسى و اجتماعى جامعه مى‏توان به اهداف برابرى طلبانه رسيد.

اين نظريه معتقد به وجود نابرابريهاى ساختارى در جامعه (همچون نهاد خانواده، زبان و فرهنگ..). نيست و در اصلاح وضع موجود تحولات قانونى و سياسى را در نيل به اهداف فمينيستى كافى مى‏داند. در مقابل اين نظر، فمينيست‏هاى راديكال قرار مى‏گيرند. مارى ولستن كرافت، جان استوارت ميل، و بتى فريدان از چهره‏هاى برجسته اين گرايش هستند.

 

2 - فمينيسم ماركسيستى: اين گروه معتقدند كه «مالكيت‏خصوصى‏» در جوامع، سبب اسارت زنان شده است و تا زمانى كه مالكيت و نظم بورژوازى و خانواده بورژوازى وجود دارد، اين اسارت تداوم خواهد داشت. سؤال اساسى كه براى اين گروه مطرح است اين است كه آيا زنان مى‏توانند به گونه‏اى رضايت‏بخش در طبقات جامعه قرار گيرند؟ به عقيده اين گروه براى رهايى زن از اين اسارت تاريخى چاره‏اى جز تغيير شكل نظام اقتصادى وجود ندارد. زنان در كنار مردان براى ايجاد چنين تغييرى بايد تلاش كنند و مسائل جنسيتى را تا سرنگونى نظام سرمايه‏دارى به فراموشى بسپارند. از مهمترين شخصيتهاى ماركسيست فمينيست، مى‏توان به رزالو گزامبورك اشاره كرد.

 

3 - فمينيسم راديكال: اين گروه معتقدند از ميان تمام تبعيضها و ستمهاى طبقاتى، قومى، مذهبى، و نژادى، بنيادى‏ترين ساختار ستمگرى به جنسيت تعلق دارد، كه همان نظام پدرسالارى است. بر خلاف ديدگاه ليبرال، ريشه فرودستى زنان نه در وضع قوانين، بلكه در تمام حوزه‏هاى حيات انسانى زنان است و هيچ حوزه‏اى از حوزه‏هاى زندگى اجتماعى از نگاه مردم‏سالار جدا نيست. در نهايت، اين گروه، معتقد شدند كه اساسا ريشه ساير ستمها و بنيادى‏ترين شكل ستم، ستم بر زنان است. به عقيده آنها موتور حركت تاريخ، ديالكتيك جنسيت و تلاش براى تسلط بر زنان است. رويكرد اساسى اين گرايش، از بين بردن تمايزات موجود ميان موجود مؤنث و مذكر است. بسيارى از اين راديكالها بر خلاف آرمان دو جنسى (2) (كه متضمن تركيبى از صفات مردانه و زنانه است) صفات ارزشمند را صفات زنانه مى‏دانند. اين دسته، ازدواج را كه موجب خانه‏دار و بچه‏زا كردن زن و باعث نان آور (عنصر اصلى) شدن مرد مى‏شود تحقير مى‏كنند.

سيمون دوبوار و شولاميت فايرستون، از چهره‏هاى برجسته اين گرايش محسوب مى‏شوند.

 

4 - سوسيال فمينيسم: گرايش سوسيال فمينيسم از تلفيق دو ديدگاه ماركسيسم فمينيسم و راديكال فمينيسم به وجود آمده است. به نظر پيروان اين گروه، هم نظام جنسيتى مردسالارانه و هم نظام سرمايه‏دارى، در ستم عليه زنان نقش اساسى دارند. بنابراين، به منظور رهايى جنس مؤنث علاوه بر اصلاح نظام اقتصادى جامعه و حاكميت‏سوسياليسم، لازم است در ابعاد فرهنگى و روان‏شناختى نيز به اصلاح وضعيت موجود پرداخت. از مهمترين نظريه‏پردازان اين گروه مى‏توان از هايدى هارتمن نام برد.

 

5 - فمينيسم پست‏مدرن (جديد): فمينيسم پست مدرن را مى‏توان به نوعى، نقد گرايشهاى فمينيستى ديگر دانست. به عقيده اين فمينيست‏هاى جديد، تمام نحله‏هاى فمينيستى (بويژه راديكالها) تلاش مى‏كنند كه تفسيرى واحد و جهان شمول از جهان و از نگاه زنان ارائه كنند. اما تلاش در راه ارائه تفسيرى واحد از جهان و ارائه ديدگاه خاص فمينيستى، در واقع تداوم فرهنگ مردسالارانه‏اى است كه تلاش مى‏كند حكايت كلى و واحدى در باب واقعيت، حقيقت، معرفت، اخلاق و سياست ارائه كند. پست مدرنيسم، كه از اساس در تضاد و خصومت‏با هر گونه كليت‏بخشى و مخالف با تئورى‏پردازيهاى عام مدرنيته است و بر نسبيت (3) و وجود تفاوتهاى فرهنگى، منطقه‏اى، جنسيتى و... تاكيد مى‏كند، چنين كليت و وحدتى را نه مطلوب مى‏داند و نه ممكن. ممكن نيست; زيرا تجارب زنان با توجه به طبقه، نژاد و مليت آنان از يكديگر متفاوت است و مطلوب نيست; زيرا امر واحد و كلى، اسطوره‏اى است كه فلسفه و تفكر مدرن و مرسوم به كار مى‏برد تا از طريق آن صداهاى ديگر را خاموش كند. چندگانگى و كثرت (4) در اين تفكر فمينيستى امرى مطلوب تلقى مى‏شود; و عقيده بر آن است كه باورهاى جهان شمول فمينيست‏هاى راديكال، اشكال جديدى از ستم را مى‏آفريند; چرا كه در گرايش راديكال، تفاوت شرايط جوامع و فرهنگها مغفول واقع شده است. اين گرايش معتقد است، روابطى كه بر زنان تحميل مى‏شود و برخوردهايى كه ميان دختر و پسر تفاوت ايجاد مى‏كند، موجب بردگى زن در طول تاريخ شده است; نه امورى مانند ازدواج و نقش مادرى.

قرائتهاى پست مدرن از فمينيسم - كه به نوعى، نقد فمينيسم است - با واكنش منفى ديگر گرايشها روبه‏رو شده است و اساسا يكى از علل افول فمينيسم در اواخر قرن بيستم را، ظهور فمينيسم پست مدرن دانسته‏اند.

 

           نقد فمینیستی: ویرجینیا وولف  و  سیمون دوبوار

                ویرجینیا وولف                              سیمون دوبوار

فمينیسم به طور كلي، يك تاريخ سياسي طولاني دارد و در سراسر سال‌هاي قرن نوزدهم و اوائل قرن بيستم، دست‌كم در امريكا و بريتانيا،‌ به مثابه نيرويي عمده نشو و نما كرده است. جنبش‌هاي حقوق مدني و حق رأي زنان،‌ همراه با تأكيدشان بر انجام اصلاحات اجتماعي،‌ اقتصادي و سياسي،‌ از جمله عوامل مهم و تعيين‌كننده در شكل‌گيري اين مرحله بوده‌اند. اين گرايش‌ از جهاتي با فمينيسم جديد دهه 1960 تعارض دارد. به نوشته هومان مگي در كتابي با عنوان نحله‌هاي فمينيسم، گرايش جديد ضمن تأكيد بر «ماديت» متفاوت زن بودن، موجد وحدت اخلاقي حاصل از مواضع و هويت‌هاي فمينيستي و «معرفت» تازه‌اي درباره تجسم زنان براساس روانكاوي، زبان‌شناسي و نظريه‌هاي اجتماعي مربوط به ساختمان و تفاوت جنسيت بوده است. نقد فمينيستي دوره پيشين بيشتر بازتاب دل‌مشغولي‌هاي «موج اول» است تا يك سخن نظري فراگير و خاص خودش. اما از ميان فمينيست‌هاي متعددي كه در اين دوره كار مي‌كردند و مي‌نوشتند (به عنوان مثال،‌ اوليور شراينر، اليزابت روبينز، دوروتي ريچاردسون، كاترين منسفيلد،‌ ربكا وست، ري استراچي، ورا بريتين و وينيفرد هولتبي) دو چهره برجسته را مي‌توان انتخاب كرد: ويرجينيا وولف وسيمون دوبوار. به گفته مري ايگلتون، ويرجينيا وولف «مادر بنيان‌گذار مباحث معاصر» و كسي است كه بسياري از قضايايي را كه منتقدان فمينيست بعدها در كانون توجه خود قرار دادند براي اولين بار مطرح كرد و خودش نيز به عرصه بحث‌ها و مجادلات فراوان تبديل شد. و اما درباره سيمون دوبوار، به نقل از هومان مگي مي‌توان گفت كه با انتشار كتاب جنس دوم (1949) به «موج اول» پايان داد.

 

اشتهار ويرجينيا وولف اساساً به سبب نوشته‌هاي خلاق او به عنوان يك زن است و منتقدان فمينيست بعدي،‌ رمان‌هاي او را در مقياسي گسترده و از چشم‌اندازهاي گوناگون تحليل كرده‌اند. اما او دو متن مهم به نام‌هاي اتاقي از آن خود (1929) و سه‌گيني (1983) نيز توليد كرد كه به نظريه فمينيستي كمك شاياني كردند. وولف نيز مانند ساير فمينيست‌هاي موج اول اصولاً نگران محدوديت‌هاي مادي زنان در قياس با مردان است. كتاب اول، بافت تاريخي و اجتماعي توليد ادبي زنان را در كانون توجه قرار مي‌دهد و كتاب دوم بر رابطه ميان قدرت مذكر و انواع حرفه‌ها ـ حقوق، آموزش و پرورش، پزشكي و نظاير آن ـ تأكيد دارد. گرچه خود او در كتاب سه‌گيني، برچسب «فمينيست بودن» را انكار مي‌كند، اما در هر دو كتاب، گزارش مفصلي از طرح‌هاي فمينيستي را مطرح مي‌كند: از تقاضاي مستمري براي زنان و اصلاح قانون طلاق گرفته تا پيشنهادهايي براي احداث يك دانشكده و تأسيس يك روزنامه براي آن‌ها.

 

در كتاب اتاقي از آن خود نيز اين نكته را مطرح مي‌كند كه در شرايطي كه زنان به واقع قرباني مردان هستند، با عمل كردن به مثابه «آينه» و بازتاباندن تصوير دلخواه مردان،‌ در واقع خودشان نيز در اين قرباني شدن خانگي و حرفه‌اي با مردان همدستي مي‌كنند. در كتاب سه‌گيني، ماترياليسم، فاشيسم و نابرابري حقوقي همگي نشأت گرفته از پدرسالاري، به خصوص از تفكيك جنسي اوليه در درون خانواده تحليل مي‌شوند.

 

بنابراين سهم كلي وولف در فمينيسم، پذيرش اين مطلب است كه هويت جنسي به گونه‌اي اجتماعي شناخته شده و مي‌توان آن را به مبارزه طلبيد و تغيير داد و در زمينه نقد فمينيستي نيز مسائل روياروي زنان نويسنده را مستمراً‌ دنبال مي‌كرد. او عقيده داشت كه زنان در راه بلندپروازي‌هاي ادبي خود همواره با موانع اجتماعي و اقتصادي روبه‌رو بوده‌اند و بر محدوديت آموزشي كه خود ديده بود نيز آگاهي داشت (به عنوان مثال، به خلاف برادرانش يوناني ياد نگرفته بود) وي با رد كردن خودآگاهي «فمينيستي» ميل به اينكه زنانگي‌اش ناخودآگاهانه باشد تا بتواند از چنگ رويارويي با مؤنث بودگي يا مذكر بودگي بگريزد (اتاقي از آن خود)، اخلاق جنسي رايج در محفل بلومزبري، يعني «دوجنسيتي» بودن را پذيرفت تا به توازني ميان «تحقق خود» مذكر و «كشتن خود» مؤنث دست يابد. حملات مكرر جنون، و سرانجام اقدام او به خودكشي مي‌تواند بيان‌گر شكست او در مبارزه‌ براي پشت سرگذاشتن مسئله جنسيت باشد،‌ هرچند اين وقايع را مي‌توان از ديد روانكاوي نشانه‌هاي مقاومت او در مقابل پدرسالاري سركوبگر نيز به شمار آورد. عده‌اي (به خصوص الين شووالتر) بر اين نظرند كه ويرجينيا وولف با حمايت از دوجنسيتي بودن،‌ در رويايي ميان جنسيت مذكر و مؤنث، موضع عقب‌نشيني منفعلانه را اختيار كرده‌است. اما توريل موي در مورد استراتژي وولف تفسيري كاملاً متفاوت ارائه مي‌دهد. موي با پذيرش پيوندي كه كريستوا ميان فمينيسم و ادبيات پيشرو برقرار مي‌سازد،‌ اين نظر را مطرح مي‌كند كه وولف به ايجاد توازن ميان انواع مذكر و مؤنث علاقه‌اي ندارد بلكه خواهان سيلان كامل هويت‌هاي تثبيت شده جنسي است و در داستان‌هاي مدرنيستي خود، با ازهم‌گسستن ديدگاه‌هاي تثبيت شده، برداشت‌هاي فطرت‌گراي جنسي را نفي مي‌كند. به نظر موي، وولف فقط آن نوعي از فمينيسم را نفي مي‌كرد كه صرفاً عكس شوينيسم مردانه بود، اما بر تمايز نوشتار

زنان كاملا آگاهي داشت. به عنوان مثال، گزارش او درباره دوشس عجيب نيوكاسل، توجه خواننده را به خلاقيت «زنانه» يك زن نويسنده قرن هفدهم جلب مي‌كند:

 

"گرچه فلسفه‌بافي‌هاي او بيهوده، نمايش‌نامه‌هايش تحمل ناشدني و اشعارش عمدتاً نامفهوم‌اند، اما بخش قابل توجهي از كار دوشس از رگه‌اي از آتش اصيل پديد آمده است. از روان‌ شدن در پي جاذبه شخصيت متلون و دوست‌داشتني او كه در هر صفحه كتاب با ناز و غمزه ظاهر مي‌شود گريز نيست. در او چيزي نجيب و دن‌كيشوت‌وار با روحي بلند و نيز مغزي معيوب و طبعي شوخ وجود دارد."

 

به نظر مي‌رسد گفته ی وولف حاكي از آن است كه اثر ادبي «مذكر» و كسالت‌آور دوشس، به واسطه نوعي خودسري شادمانه زنانه (با عبارت‌هاي متلون، ناز و غمزه) رنگ و جلا و سرزندگي پيدا كرده است. آخرين جمله وولف به ويژه گويا است:‌ «نجيب و دن‌كيشوت‌وار» طنيني شبيه به صفات مردانه دارد، حال آنكه طنين «مغزي معيوب و طبعي شوخ» زنانه است. وي با تركيب معاني متضاد، به نوعي نگرش دو جنسيتي مي‌رسد كه هويت جنسي تثبيت شده را از هم مي‌گسلد و براي منتقدان فمينيست بعدي مانند موي، عميقاً‌ خوشايند است؛ موي منتقدي است كه تحت تأثير نظريه روانكاوي فرانسوي (لاكاني و كريستوايي) و مفهوم نوشتار زنانه است.

يكي از جالب‌ترين نوشته‌هاي وولف درباره زنان نويسنده، «حرفه‌هايي براي زنان» است كه در آن دو عامل را به عنوان بازدارنده حرفه‌اي خودش ذكر مي‌كند. اول، مانند بسياري از نويسندگان قرن نوزدهم، در زندان ايدئولوژي زن‌بودگي اسير بود: تصوير ايده‌آل «فرشته در خانه» از زنان مي‌خواست كه دلسوز، فروتن و پاك باشند؛ يك زن براي آنكه زمان و فضاي لازم براي نوشتن را ايجاد كند ناگزير بود از اغواگري زنانه و چاپلوسي بهره گيرد. دوم، تابوي بيان شور و شوق زنانه مانع از آن شده بود كه او «درباره تجربه خود به عنوان يك جسم حقيقت را بگويد.» اين نفي جنسيت مؤنث، هيچگاه در زندگي يا كار وولف آگاهانه واژگون نشد، زيرا بر اين عقيده بود كه زنان متفاوت مي‌نويسند،‌ اما نه به اين دليل كه به لحاظ روان‌شناختي با مردان فرق دارند، بلكه به اين دليل كه موقعيت اجتماعي متفاوتي دارند. بنابراين، كوشش‌هاي او براي نوشتن درباره تجارب زنان، معطوف به اين هدف بود كه شيوه‌هاي زباني مناسب براي توصيف زندگي محدود شده زنان را كشف كند و عقيده داشت هنگامي كه زنان سرانجام به كسب تساوي اجتماعي و اقتصادي با مردان نائل نشوند، هيچ مانعي نمي‌تواند از تكامل آزادانه استعدادهاي هنري آنان جلوگيري كند. منتقدان فمينيست معاصر اين اجزاي «آينه‌اي» كار وولف را ساخت‌شكني كرده‌اند:

 

سيمون دوبوار ـ فمينيست فرانسوي،‌ شريك زندگي مادام‌العمر ژان پل سارتر، طرفدار سقط جنين و كسب حقوق مدني زنان،‌ بنيان‌گذار روزنامه اخبار فمينيسم و نشريه نظري فمينيستي پرسش‌هايي درباره فمينيست‌ها ـ مشخص كننده زماني است كه موج اول فمينيسم لغزيدن به سمت موج دوم را آغاز مي‌كند. در حالي‌كه اثر عمده و عميقاً اثرگذار او، جنس دوم (1949) آشكارا به «ماترياليسم» موج اول مي‌پردازد، با بازشناسي تفاوت عظيم منافع دو جنس و حمله به تبعيض‌هاي زيست‌شناختي، روان‌شناختي و نيز اقتصادي كه عليه زنان اعمال مي‌شود،‌ موج دوم را آغاز مي‌كند. در اين كتاب مسائل بنيادين فمينيسم مدرن با روشني كامل بيان شده است. هنگامي كه يك زن سعي مي‌كند خود را تعريف كند با عبارات«من يك زن هستم» آغاز مي‌كند، حال آن كه هيچ مردي اين كار را نمي‌كند. اين واقعيت، عدم تقارن بنيادين ميان اصطلاحات «مذكر» و «مؤنث» را نشان مي‌دهد. در تعريف انسان از واژه «مرد» استفاده مي‌شود نه واژه «زن» و اين عدم توازن به كتاب مقدس عهد قديم بازمي‌گردد. زنان كه در ميان مردان پراكنده شده‌اند، نه تاريخ دارند و نه انسجام طبيعي؛ آنها به خلاف ساير گروه‌هاي تحت ستم در كنار يكديگر هم جمع نشده‌اند. زن در رابطه‌اي نامتوازن به مرد پرچ شده است؛‌ مرد همان شخص و زن همان ديگر است. سلطه مرد نوعي فضاي ايدئولوژيك گردن‌گذاري پديد‌آورده است: «قانون‌گذاران،‌ كشيشان، فلاسفه،‌ نويسندگان و دانشمندان سعي كرده‌اند نشان دهند كه منزلت تحت سلطه زن در آسمان مقدر شده و در زمين سودمند است» و مانند مفهوم «آينه‌اي» ويرجينيا وولف، فرض تلقي زنان به مثابه «ديگر» به وسيله خود زنان دروني شده است. دوبوار بحث خود را عالمانه مستدل مي‌كند و دانشي وسيع درباره تاريخ زنان به خواننده عرضه مي‌كند. زنان پست‌تر بار آمده‌اند و باور مردان به اينكه زنان بنا به سرشت خود پست‌تراند، اعمال ستم بر آنها را سخت‌تر و سهمگين‌تر كرده است. مفهوم مجرد «برابري» تنها در حد لفظ مورد حمايت قرار مي‌گيرد، اما تقاضاي برابري واقعي همواره با مقاومت روبرو مي‌شود. بنابراين، اين خود زنان هستند و نه مردان طرفدار آنها كه براي ارزيابي امكانات وجودي حقيقي زن بودن، در بهترين موقعيت قرار دارند.

 

دوبوار مقوله‌هاي سكس و جنس را به دقت از يكديگر متمايز مي‌كند و عقيده دارد كه ميان كاركردهاي اجتماعي و طبيعي نوعي كنش متقابل وجود دارد،‌ البته قائل به وجود هيچگونه عامل تعيين كننده زيست‌شناختي نيست: «هيچ كس زن متولد نمي‌شود، بلكه تبديل به زن مي‌شود... اين تمدن به طوركلي است كه اين موجود را توليد مي‌كند... فقط مداخله يك شخص ثالث مي‌تواند فرد را در موضع «ديگر» قرار دهد. وجود نظام‌هاي تفسيري در عرصه‌هاي زيست‌شناسي، روان‌شناسي،‌ توليدمثل،‌ اقتصاد و نظاير آن است كه حضور (مذكر) آن «شخص ثالث» را ميسر مي‌كند. دوبوار با متمايز كردن دو مقوله «مؤنث بودن» و ساخته شدن همچون «يك زن» اين نكته را مطرح مي‌كند كه اگر زنان فقط از پيله شي‌شدگي خود بيرون بيايند، مي‌توانند نظام پدرسالاري را ويران نمايند. وي همراه با ساير فمينيست‌هاي «موج اول» خواستار آزادي از قيد تفاوت زيست‌شناختي و پذيرش اجتماعي قابليت‌هاي عقلاني زنان است؛ همچنين در بي‌اعتمادي به «زنانگي» نيز با آنها اشتراك نظر دارد و از اين رو خط خود را از ستايش فمينيست‌هاي معاصر از جسم و پذيرش اهميت ناخودآگاه جدا مي‌كند. با وجود اين، از چاپ اول كتاب جنس دوم بيش از بيست هزار نسخه به فروش رسيد و بعضي چهره‌هاي فمينيست موج دوم از قبيل بتي فريدان در كتاب راز زنانگي (1963) و شولاميت فايرستون در ديالكتيك سكس (1970) آنرا تحسين كردند.

 

 ادامه دارد ....

-------------------------------------------------------------------------------------

برگرفته از:

بيات، عبدالرسول؛ فرهنگ واژه‏ها؛ مؤسسه انديشه و فرهنگ دينى، قم، چاپ دوم، 1381، صص 423 - 436.

سلدن، رامان و پیتر ویدوسون؛ راهنمای نظریه ی ادبی معاصر؛ عباس مخبر؛ طرح نو؛ تهران، چاپ دوم؛ 1377.صص256- 262.

زواري، سید عبدالمجيد؛ سایت: اندیشکده روابط بین الملل؛ برگرفته از:

http://bashgah.net/pages-23117.html

نرسیسیانس، امیلیا؛ مردم شناسی جنسیت؛ انتشارات افکار

 

-Collins. Patricia. (1990). Black Feminist Thought, Knowledge. Consciousness. And the Politics of Empowerment. Washington. DC: Georgetown Universtiy Press.

-Eisensten. 7illah. (1979). Capitalist Partiarchy and the Case for Social Feminism. CA: Mayfield Publishing Company:

-Epistein. Barbara. (2001). What Happened to the Women’s Movement. Monthly Review, May vol . 53.

-Hook, Bell, (1981), Ain’t I a Woman, Woman and Feminism. New York: Academic Press.

-Smith . Dorothy. And etal . (1981). Feminism and Methodology, Sandra Harding ed. Lpndon: Harvard Universtiy Press.

===========================================================================

 - یادداشت هایی در باره ادبیات(شعر و داستان):برای مطالعه کلیک کنید  

 

 - نقاشی وطراحی های معرک نژاد :برای مشاهده آثار کلیک کنید .

حضور پنهان: نوشته های منفردِ  :برای مطالعه کلیک کنید.