نشانه شناسی آثار ضیاءالدین امامی
بررسی و نقد نشانه شناسی آثار نقاشی استاد ضیاءالدین امامی
بررسی و نقد نشانهشناسی آثار نقاشی استاد ضیاءالدین امامی با حضور دکتر فرزان سجودی (مدرس دانشگاه)، دکتر بهمن نامور مطلق (استاد دانشگاه)، دکتر حمیدرضا شعیری (معناشناس و استاد دانشگاه)، دکتر فرهاد ساسانی (نویسنده) و دکتر نجومیان (استاد دانشگاه)
نجومیان: نقد ما از آثار ایشان بیشتر حول دیدگاه نشانه شناختی خواهد بود. ما سعی بر ارزیابی فردی آثار یا طبقهبندی ارزشی آثار نخواهیم داشت. امید است، برداشت یا نگاهمان از این آثار بتواند تا حدی نشانههای درون آنان را روشن کند. آثار استاد امامی بیش از هر چیز، حول تصویرسازی عالم روحانی است. سعیمان این است درباره نشانههای این تصویرسازی عالم روحانی صحبت کنیم.
اگر بخواهم خلاصه کنم، برای چه اینجا جمع شدهایم، شاید بتوانم بگویم، اتفاقی افتاده است که هنرمندان به آن میگویند اتفاق هنری، ولی برای ما اتفاق هنری ـ زبانی است. من بر جنبه زبانی اتفاق خیلی تأکید دارم. ما اینجا جمع شدهایم تا بررسی کنیم که چگونه عناصر برونی و درونی دست به دست هم دادهاند و شرایط شکلگیری نشانه یا نشانه ـ معنا را رقم زدهاند. ضمن اینکه این نشانه در خدمت چیست، یعنی از چه راهی میشود این نشانه ـ معنا را مطالعه کرد و بعد اگر مطالعه کردنی باشد، ببینیم این نشانه ـ معناها در این آثار هنری در خدمت چیست؟
ساسانی: اول که این آثار را تماشا کردم، درواقع حسی به من دست داد که با آثار سنتی و سنتیِ امروزی شده یاآثار درون بومی شده، روبهرو میشوم، اصلاً نمیدانم کدام یک از این تعابیر میتواند درست باشد، درواقع اگر بتوان این سخن را تعبیر و تحلیل کرد، صرفاً نمیشود به بیان احساس و تعبیر شخصی پرداخت. نیاز به ابزاری است که ساختار این آثار (اجزا و ترکیب) شناخته شود.
سجودی: بحث ما محور زبان هنر است، به عبارت دیگر نشانهشناس به بررسی این مسئله میپردازد که یک اثر هنری به مثابه یک متن چهطور دلالت و معناسازی میکند. درواقع این دلالت یا معناسازی ناشی از کارکرد و عناصر نشانهای آن متن و چگونگی ترکیبپذیری و همنشینی عناصر و به عبارت دیگر تولید متن است. بحث ما نخست به بررسی عناصر نشانهای این آثار و بعد چگونگی تبدیل این عناصر نشانهای ـ در کنار همدیگر و رابطه همنشینی ـ به متن یعنی آثار نقاشی است. بدیهی است در این گفت و گو مراد از متن، هر اثر هنری است که در یک کنشِ دلالی دلالتگر قرار بگیرد و بتواند با مخاطبانشان ارتباط برقرار کند و جریان ارتباط ـ معنا یا معناها را تولید کند، حکم یک متن دارد. پس بحثها را ابتدا با عناصر نشانه شناختی شروع میکنیم، به عبارت دیگر ابتدا میخواهیم، این آثار را تجزیه و تحلیل کنیم. بدانیم چه عناصر نشانهای در این آثار به کار رفتهاند، این عناصر نشانهای نسبت به همدیگر چه نوع رابطهای دارند، کدام یک از عناصر نشانهای نسبت به دیگران، نقش برجستهتری دارد و کدام یک نقش مهمتری ایفا میکند. و سپس وارد مرحله دوم بحث میشویم، درباره عناصر نشانهای و تجزیه و تحلیل این متون و عناصر تشکیل دهنده آن.
نامور: پیش از ورود به بحث عناصر نشانهشناختی آثار، آنها را به دو قسمت تقسیم میکنم: اول آثاری که استاد امامی به پیروی از دیگران و پیشینیان خلق کردهاند و دوم آثاری که در آن نوآوری بیشتری دیده میشود.
در آثار بخش اول ما یا با دورانِ شروع خلق آثار استاد مواجهیم، که «طبیعت بیجان» یکی از این آثار است و یا طبق روال معمول هنرمندان و شعرا، هرازگاهی استادان، توانمندی خود را در دیگر سبکها نیز میآزمایند. دسته اول به نظرم بحث زیادی ندارد، چرا که پیروی از استادان تا حدودی تقلید نیز است. اما دسته دوم آثاری است که در آنها نوآوری دیده میشود. دستهای که در آن عناصری مثل شمایل، اشکال هندسی و حروف را میتوانیم مشاهده کنیم. در اینجاست که تلفیق زیبایی از این عناصر شده است.
نجومیان: ما با دو گونه شکل در آثار مواجهیم: دایره و مربع هر دو نوعی تقارن دارند. به نظر میرسد تقارن بهمثابه کمال است که این آثار میخواهد از آنها تصویر بسازد. در بعضی از آثار شکلهاییاست که میخواهد خود را از فرم هندسی خود رها کند. این گونه آثار در یک ترکیببندی، خود تبدیل به نشانهای دیگر میشود. نکته بعد، حروف و کلمات است. به جز چند اثر کوچک ـ که طبیعت بی جان هم شاید ازآنها باشدـ آثار خیلی کمی است که در آن از کلمه و حروف استفاده نشده باشد و درواقع حرف یا کلمه از عناصر اصلی نشانهشناختی تابلوهاست.
شعیری: میخواستم با یک سئوال بحثم را شروع کنم؛ چه چیزی در نگاه اول بیشتر از همه نظر ما را جلب میکند، یعنی چه چیزی بیش از همه خودش را بر ما تحمیل میکند؟ بیشک بیش از یک جواب نمیتواند داشته باشد و آن «خط» است. آدم وقتی به این آثار نگاه میکند خط میبیند. اگر بخواهیم یک تقسیمبندی از خطوط ارائه کنیم و یا شکل آنها را بررسی کنیم، میبینیم، در اکثر تابلوها خطوط مستقیم وجود دارد چه افقی و چه عمودی خطوط غالب است. این خطوط در جایی دیگر همدیگر را قطع میکند و در جای دیگری به طور پیوستار ادامه پیدا میکند. در اکثر تابلوها خطوط همدیگر را میشکند و قطع میکند. گاهی خطوط راست را خطوط دایرهای میشکند، گاهی خطوط راست را خطوط راست.
نکته دیگر اینکه، خطوط وقتی در یک جریان ریلی قرار میگیرد، در داخل خود خطوط دیگری را
میپروراند. این باعث میشود خطوط چند لایهای شود. ما با شکل چند طول و هزار طول مواجه میشویم و شاید همین جریانِ «خط در خط» و «لایه در لایه» باعث پرجلوگی خطوط و کم شدن فضای خالی بین آنها باشد. همه خطوط دارای کادربندی است. یعنی فضا، تحت کنترل حرکت گفتمانی استاد قرار دارد و در جایی کاملاً بسته میشود. در اکثر تابلوها خطوط دارای کادر و حاشیه است و خودشان به روی خود بسته میشود. به این ترتیب خطوط کادر را تشکیل میدهد. با شکلگیری کادر، خطوط امکان گریز را از خطوط دیگر میگیرد و در نهایت، امکان گریز را از بیننده میگیرد. مسیر حرکت خطوط میتواند از چپ به راست و یا از راست به چپ باشد. کمی بحث را جلوتر میبرم و به مسئله «بینافرهنگی» و «بینا خطی» اشاره میکنم که امکان خواندن خطوط را از راست به چپ و یا از چپ به راست فراهم میکند. در تابلوها نه تنها امکان از راست به چپ و بالعکس، بلکه امکان خواندن در سطح یعنی از بالا به پایین و از پایین به بالا هم وجود دارد. حرکت دیگر خطوط این است که چون سطوحی و طبقهای چیده شده است، امکان شکلگیری عمق را میگیرند و عمق عمودی (حرکت به سوی بالا) را در اکثر تابلوها قالب میکند، که این از خصوصیات تابلوهای شرقی است، یعنی اکثر تابلوهای شرقی برخلاف تابلوهای اروپایی یا غربی که عمق را یعنی بعد سوم را در خودشان میپروراند ـ بعد دوم را شکل و اوج میدهد و بعد سوم در اکثر تابلوهای استاد امامی وجود ندارد، بلکه به شکل عمودی مسیر بالا را طیمیکند و این جریانی عرفانی است. خط در بعضی تابلوها بسیار فشرده است. شاید این فشردگی، نتیجه یک فشردگی است که در اکثر تابلوها دیده میشود. خط میشکند و منفجر میشود و ما تابلوی «جهنم» را ـ که نوعی انفجار خطوط است ـ میبینیم. یعنی به ما میگویند که این خطوط همیشه خطوط مستقیم، عمودی، افقی و درواقع پیوستار و سطحی نیست و در تابلوی دیگری هم که خطوط منفجر شده خود را نشان میدهد. استثنائاً در یک یا دو تابلو نمونههایی داریم، که خط از خط راست ـ مستقیم ـ و غیرمنعطف به خطوط دایرهای منعطف ـ نیم دایره یا درواقع هلالی شکل تبدیل میشود. در تابلوی «رودابه و سیمرغ» خط از حالت راست بیرون میآید و منحنیهایی و نیمدایرههایی را ایجاد میکند و حالت غیرمنعطف و خشک تابلو را میگیرد.
ساسانی: اخیراً با پدیدهای به نام نماهنگ مواجهیم، من مشابه آن را در این تصاویر میبینم، یعنی ارتباط بین زبان و تصویر را. درواقع این نوعی خط ـ نقاشی و تلفیقی از تصویر و زبان است که شاید بتوان آن را به صورت یک کلمه آمیخته مانند نماژه، یا نماواژه نامید. ما در بعضی آثار، استفاده واضح از زبان را میبینیم به شکل صریح؛ یعنی شعری نقل شده ولی در بعضی نقاط، زبان کاملاً به شکل تصویر درآمده است. نمیتوان تشخیص داد، آیا این شکل است یا زبان بلکه عنصر یا پدیده تازهای است که وارد نقاشی شده است که هم زبان است و هم نقاشی، شاید بعضی تصاویر را به نوعی به زبان نگاره تبدیل کرده است. گویا در فرشبافی بیش از صد رنگ وجود دارد، یعنی فرشبافان قدرت تشخیص بیش از صد رنگ را دارند. تنوع رنگ در این تابلوها بسیار زیاد است. اما نوعی هنجارگریزی رنگ را هم در تصاویر میبینیم. چون از روی رنگ نمیتوان برخی عناصر فرهنگی را تشخیص داد که این رنگ تداعی گرچه مصداق و معنایی است و به خصوص در تابلوهایی که درباره جهنم و بهشت است، چون منظور شیطان است، پس نمیتوان از روی رنگ سبز ـ نیلی و آبی مشخص کنیم که دارای معنایی عرفانی است یا معنای شیطانی. پس اینجا هنجارگریزیِ رنگی اتفاق افتاده است.
وجود عناصر هندسی ـ که به شدت متأثر از هنرهای معماری، تذهیب و فرش است ـ به خصوص خطوط حاشیهدار، تذهیب و فرش را تداعی میکند، نوعی دیگر از هنجارگریزی است. عناصر باز به شکل متقارن دیده نمیشود، بسیاری از تابلوها و اشکال تقارن ندارند، ولی بعضی متقارن است، اما تقارن کامل ندارد. شاید حدود 90% درصد عناصر متقارن است. بعضی جاها تقارن به هم میخورد و نوعی هنجارگریزی پیش میآید که عناصر برجسته میشود. مسئله دیگری که به نظر من شاید متأثر از قالی باشد، حالت تار و پودی نقاشی است که به ما امکان را میدهد، بتوانیم از بالا به پایین، از راست به چپ، از پایین به بالا و از چپ به راست عناصر را بخوانیم به هر حال این امکان وجود دارد که در اکثر تابلوها با خوانش تصویر از جهات متفاوت، معنای تازهای پیش روی ما گذاشته شود. مسئله دیگر ـ که آن اشاره شد ـ چند لایهای بودن عناصر داخل نقاشی است. در بعضی جاها حرکت عناصر به صورت لایههای روی هم ، یا رنگها یا نقشهایی روی هم قرار گرفتهاند، مانند تابلوی «پیدایش طبیعت» ، به صورت بسیاری از نقشها روی هم تنیده شده است و در بعضی جاها یک نقش در درون نقش دیگری، میچرخد. من این را در تابلویی که تصویری از یک اسب داشت و گویا درون اسب خالی است، مشاهده کردم. درون اسب خالی بود، اما تمام نیروهای درون آن، بیرون آن منتقل شده بود؛ یعنی این نشانه، به دو لایهای که یک نوع هنجارگریزی در آن انجام شده، به درون و بیرون منتقل شده است.
سجودی: آنچه برجسته به چشم میخورد، وجود اشکال هندسی است، به خصوص شکلهای هندسی مربع و مستطیل که در اغلب آثار دیده میشود. همانطور که آقای دکتر شعیری گفتند، شکلهای هندسی فضاهای بستهای را به وجود میآورد، که این فضاهای بسته در کنار همدیگر به صورت رجهایی از راست به چپ و از چپ به راست و از بالا به پایین قرار گرفتهاند. به عبارت دیگر وجود این اشکال هندسی ـ که در کلیت تابلو و قالب کلی آن بسته میشود ـ همانگونه که اشاره شد، نوعی تسلط گفتمانی استاد را به فضایی که وجود دارد نشان میدهد. جز در چند تابلو «کاروان»، «زیر درختان کاج»، «سیمرغ و رودابه» و «دختر رز» فضا در دیگر تابلوها با رنگ یکدست و باز به بیرون تابلو ختم میشود. یعنی افقهای بازی در اختیار قرار میدهد و رنگ یکدست میشود. درحالی که در تابلوهای دیگر ـ همانطور که اشاره شد شاید به تبعیت از معماری، کاشیکاری و قالی، تنوع رنگ و اشکال بسیار فشرده و قابها کاملاً بسته است. نکته حایز اهمیت ویژه، مسئله وجود زبان در قالب خط در نقاشیهاست؛ یعنی آمدن خط در نقاشی همانطور که آقای دکتر ساسانی گفتند، بنده هم مایل نیستم اسم آن را خط ـ نقاشی بگذارم، چون در اینجا کارکرد دیگری دارد. گویی اهمیت کلام واژه و حتی رمزگونگی آن، ما را وارد تابلوی نقاشی میکند. چون در اغلب موارد حتی خطوط به چنان سطحی از انتزاع تصویری میرسد که به سادگی خواندنی نیست و حتی در بعضی موارد استاد با مداد مجدداً آنچه را که خط بیان میکند، بالای آن نوشتهاند که خواننده را متوجه نوشته کند. این نشاندهنده تصویری شدن و رمزگونه شدن و انتزاعی شدن خط است. حضور خط در اینجا کاملاً تصویری است، به عبارت دیگر، اهمیت کلام و نوشته را در فرهنگ ما برجسته میکند و نشان میدهد.
نامور: حروف درآثار استاد امامی نقش بسیار برجستهای دارد، حتی یکی از امتیازات آثار ایشان حروف است، اما نه وجود حروف، برای اینکه وجود حروف در آثار تصویری و هنرهای تجسمی ایران از قدیم هم بوده است، خط ـ نقش یا نقش ـ خط و یا انواع مختلف که نقاشان سنتی در آثار خود داشتهاند و این نوآوری از سوی استاد امامی نبوده است، بلکه کار ایشان، ایجاد تناسب و رابطه جدید بین نقش و خط، بین حروف و نقش و بین حروف و شمایل است. ایشان رابطه جدید خیلی زیبایی را کشف کرده است. اتفاقاً من فکر میکنم در اشکال مختلف، خط و حروف حضور دارد، حتی رابطه آنها بسیار هم زیاد است. بعضی جاها حرف و حرکت به شمایل نزدیک شده است که جداسازی هم مشکل میشود. یکی از برجستهترین امتیازات این تصاویر، وجود نسبت و رابطه جدیدی بین خط و شمایل هست، یعنی استاد توانستهاند به خوبی این دو نظام نشانه شناختی (نظام حروفی و نظام شمایلی) را با هم آشتی دهند و تناسب جدیدی ایجاد کنند که ما حتی بعضی جاها شک میکنیم که این خط هست یا شمایل. این یکی از نکات زیبای آثار است و حتی هرچه قدر جلوتر میرویم خط هویت شکل خود را در مقابل شمایل از دست میدهد و برای همین بعضی جاها شک میکنیم که اصلاً خط وجود دارد یا نه و یا خود استاد بعضی جاها یادداشتهایی مینویسد تا قضیه روشن شود.
سجودی: بعضی جاها عکسِ قضیه هم اتفاق میافتد، یعنی به نظر میرسد، شمایلها در ترکیب نواری که دنبال هم قرار گرفتهاند، آدمی را به یاد خط میاندازد، یعنی شمایلها با ریلی شدن نقشِ نوعی خط را بازی میکند که نوعی آغاز و پایان دارد. یعنی عکس آن چیزی که شما فرمودید درست است که خط کلاً جنبه شمایلی ـ تصویری پیدا میکند، اما گاهی به نظر میرسد تصویر هم با شکل ریلی، آدمی را به یاد خط و خطوط تصویری میاندازد.
نجومیان: درباره اهمیت کلمه و حروف، میخواهم یک قدم جلوتر بروم و بگویم، کلمات به نظر من در این آثار از خود نشانه جلوتر میرود. با این توصیف، دیگر کلمات نشانه نیستند، نماداند. درواقع همان شمایل که نماد است. درحقیقت در معنای سمبل است. کلمات با تصاویر برابر است و کلمه خود آن شکل
میشود. به تعبیری کتاب تابلو میشود و تابلو کتاب. ما بین ورق کتاب و تابلو برابری میبینیم. به نظر میآید در آثار بر این مسئله خیلی تأکید میشود که تابلوها آدمی را یاد کتاب میاندازد و به تذهیب نزدیک میشویم. تعبیر بنده از این که چرا این کلمات این قدر از حد نشانه فراتر میرود و خود تصویر میشود، این است که کلمات توارث معینی به نظر میآید، یکی از چیزهایی که تابلوها با زبان بیزبانی به ما میگوید این است که کلمات مقدس و حروف مقدساند. حروف برای ارتباط و بیان چیز دیگری ساخته نشده است. حروف خود آن چیز و خود آن وجود است. در زبان شناسی معاصر و در فلسفه معاصر، زبان از حالت ابزار خارج میشود و میتوان نتیجهگیری کرد که آیا به نظر نمیرسد شکل در این آثار، نشانی از تقدس و الوهیت است؟ به نظر میرسد جهان در شکل نمود روحانی و الهیاش همیشه وحدت و یگانگی دارد. وحدت درونی در آن وجود دارد، در حالی که جهان در شکل انسانی دچار آشفتگی است. از حالت شکل خارج میشود و به نظر میرسد در معنای دیگر، این آثار به ما میگویند، درواقع با الوهیت (خدا) فرم است و تا این حد روی فرم بودن اشاره شده است، خاصاً در نشانههایی که در آثار روحانیون میبینیم محور قرار دادن مرکز و بالای تصویر. یعنی 2 بخش در آثار است که مهمترین قسمت تابلو محسوب میشود: یکی مرکز و دیگری اوج تابلو، که اینها به آن نشانه روحانی و تقدس مفهومی برمیگردد که در عین حال به شکل یک تذهیب و شکل نوشتاری هم بیان شده است.
نامور: در ادامه بحث آقای دکتر نجومیان باید بگویم که این یکی از ویژگیهای فرهنگ ایرانی ـ اسلامی است، یعنی آنجا که بین اسم و مسما فاصلهها برداشته و مرزها شکسته میشود و به چیز واحدی تبدیل میشود، برای آن است که همه چیز با کلمه شروع میشود و این یک مفهوم مذهبی در تمام مذاهب یکتاپرستی است. برای نمونه در انجیل آمدهاست: که درابتدا کلمه بود و کلمه خدا بود و در نزد مسلمان نیز پردازش دیگری دارد؛ همه چیز با «کُن» شروع میشود، با کلمه شروع میشود. در ادبیات ایرانی راجع به «کُن»، بحث زیادی است و عرفا اشارت زیادی داشتهاند. دلیل دیگری برای تقدس ـ همانطور که جنابعالی فرمودید ـ استفاده تقدسی و خاستگاه مقدس آیات قرآن و ادبیات منظوم و منشورها از کلمات است. کلمه نزد فرهنگ ماست.
سجودی: آنطور که آقای دکتر نجومیان فرمودند، این موضوع منطبق با دیدگاه پیرس نیست، چون در دیدگاه پیرس، کلمات نماد است. ما وارد این بحث نمیشویم، از لحاظ فنی گاهی تفاوتها و اختلافاتی وجود دارد. برای اینکه مسیر بحث را روشنتر کنیم من از آقای دکترشعیری و دکتر ساسانی میخواهم، اگردرباره مباحث تذهیب، بحث تأثیرپذیری از معماری و قالی، بحث خط و نوشتار نکتهای باقی مانده است، توضیح دهند. تا وارد بخش دوم بحث، که گاهی به طور اجتناب ناپذیر هم در اول بحث به آن اشاره کردیم و مقداری به ترکیببندی عناصر نشانهای و کارکردهای متنی آثار بپردازیم.
نجومیان: میخواستم اشاره کنم، درواقع خطوط دچار نوعی تکرار شدهاند، یعنی ما به نحوی شمایل و اشکال خطی را میبینیم که در یک ریل حتی تکرار میشود، نه تنها در سطوح مختلف یک تابلو تکرار میشود، بلکه در یک ریل هم تکرار میشود. این تکرار خطوط مفید است یعنی در یک نظام بسته کادردار با خطوط غیرمنعطف، تکرار خطوط باعث میشود حرکت صورت گیرد، که این حرکت باعث میشود بیننده بتواند نظارهگر باشد و نظارهگری را ادامه دهد.
سجودی: همانطور که خودتان فرمودید، این حرکت از پایین به بالا است.
نجومیان: از پایین به بالاست؛ درواقع شکل افقی هم دارد از چپ به راست و ...
سجودی: ولی عمق پیدا نمیکند.
نجومیان: برای عمیقتر شدن بحث به نکتهای اشاره میکنم. ما با تابلوهایی مواجهیم که کثرت عناصرنشانهای، از بحث هنر در هنرنشأت میگیرد. برای اینکه در این تابلوها، معماری، خطاطی، قالیبافی، کاشیکاری، مجسمه سازی وجود دارد. رنگ و نقاشی جای خود را دارد، مجموعه اینها باعث میشود که با یک جریان شدیداً تودرتوی هنر در هنر مواجه باشیم و کثرت هنر در هنر باعث ایجاد نوعی انقباض خطی شده است. آنقدر نشانهها فشرده شدهاند که جایی آدم احساس میکند، زیر حجم و بار نشانهها، قدرت تنفس بیننده گرفته میشود. که این فشردگی در بعضی از نقاط تابلو جبران میشود ـ یعنی فشار باز و خطوط منحنی میشود. ما یک یا دو جنبه هنری را دنبال میکنیم، مثل تابلوی «رودابه و سیمرغ» یا مثل «دختر رز» که در این آثار مقداری از حالت انقباض شدید وبسته بودن شدید فضا کاسته میشود و بیننده نفس میکشد.
نامور: به نظرم یکی از ویژگیهای برجسته این آثار تذهیبهای استاد است. شاید بتوان گفت بینظیر است. ایشان آمدهاند و این باور که ما تذهیب را همیشه در کار تکراری و ابتدایی داشتیم، تاحدود زیادی ونه کامل شکستهاند، تذهیب یعنی کارکرد و متنهای مقدس ارتباط بیشتری با تذهیب دارد. یعنی ما با توجه به اینکه با مقدس سروکار داریم، تذهیب خود را بیشتر نشان میدهد. من احساس میکنم، وجود بعضی تذهیبها، نوعی عامل تشرف و مرزبندی و حمایت از آن متن مقدس است. این در تمام مذاهب وجود داشته است و هر جا متن مقدس بوده، دور آن تذهیبکاری شده است. ورود هرکدام منوط به یک عامل تشرفی بوده و حدودی برای مقدس و غیرمقدس ایجاد شده است. اگر دقت کنیم جایی که متن، مقدس است، ما تذهیبکاری را به طور کامل داریم، استاد امامی به صورت خودآگاه یا ناخودآگاه اغلب تذهیب را به کار برده است و آنجا که جنبه تقدس کمتر میشود، مثل تابلو «دختر رز»، اثر تقریباً تغزلی است، یا تابلوی «سیمرغ و رودابه» ، که اثری حماسی است و در آن تقدس وجود ندارد. شاید نوع تذهیبکاری استاد امامی انقلابی است در هنر تذهیب و این کار شایستگی دارد که معرفی و استفاده شود. شاید استفاده از تذهیبهای فردی به خاطر یکنواخت بودن، خسته کننده شده باشد و شاید افق جدیدی باشد. در برخی آثار رنگ در مقابل شمایل قرار میگیرد، ولی در آثار دیگری تذهیب در دل خود اثر کار میکند. اگر تذهیب قبلاً برای مرزبندی اثر و حمایتکننده درواقع عامل تشرف بود ولی در آثار استاد تذهیب کارکردهای دیگری پیدا میکند، هرچند مرزبندی رادر داخل خود اثرنیز برعهده دارد. کارکرد دیگر تذهیب در این آثار که جای دیگری ندیدهام یعنی به صورت یک داستان مصور در تذهیب میتوانیم روایتخوانی کنیم.
نجومیان: من در مورد این که کلمه نشانه نیست، میخواستم خاستگاه بحثم را روشن کنم. منظورم این بود، که کلمه به معنای سوسوری آن و رابطه اعتباری دال و مدلول وجود ندارد و متن آن را میشکند و آن ارتباط اعتباری را که نشانه نیست ـ سوسور به آن معتقد هست ـ را کنار میگذاریم و وارد یک ارتباط درونی و وجودی بین دال و مدلول میشویم، پس خاستگاه بحث من از اینجا شروع شد که ما با کلمه و زبان، از رابطه اعتباری سوسوری به رابطه وجودی هایدگری میرسیم.
سجودی: وقتی از عناصر نشانه شناختی حرف میزنیم، نمیتوانیم در سطحِ عناصر نشانه شناختی باقی بمانیم و ما در دل همان بحث قبلی هم به صورت اجتناب ناپذیر گاه به گاه به سراغ رابط بین عناصر نشانهای رفتیم؛ حرف زدن از نشانه در انتزاع باب ورود به بحث اصلی است. میخواهیم وارد بحث روابط همنشینی بین نشانهها شویم که براساس چه قواعدی در کنار هم قرار گرفتهاند. فرضاً چرا اینجا باریکهای است و بعد به دنبال آن یک دایره، چه قواعدی نشانهها را در دل متن در کنار هم قرار داده است، مجموعه این نشانهها در دل هرکدام از قابها، براساس چه قواعد همنشینی در کنار هم قرار گرفتهاند و یک متن را به وجود آوردهاند. وقتی به قالب نگاه میکنیم، نشانهها را تک به تک نمیبینیم، بلکه در ارتباط و تعامل با همدیگر میبینیم. درواقع در بحث بعدی وارد حوزه تعامل بین عناصر نشانهای یا نظامهای حاصل از این تعامل و یا نظامهای حاکم بر شکلگیری روابط همنشینی میشویم. نشانه شناسها چه نوع رابطه همنشینی را از هم متمایز میکنند، متونی که استاد امامی خلق کردهاند، امکان محک زدن سه نوع رابطه را فراهم میسازد. رابطه اول: یک رابطه زنجیرهای است؛ یک نوع رابطه خطی که نوعی توالی بر آن حاکم است و برجستهترین و بارزترین نمونه رابطه همنشینی زنجیرهای یا خطی زبان است، یعنی وقتی جملهای را در زبان به کار میبریم، از جایی شروع و جایی ختم میکنیم. کتاب را از اول تا آخر میخوانیم، کتاب چیزی نیست که ما آن را یکجا نگاه کنیم. زبان پدیدهای نیست که عنصر زمان در آن مطرح نباشد، از زمانی شروع و به زمانی ختم میشود، این رابطه همنشینی مبتنی بر توالی خطی است. رابطه دوم: رابطه همنشینی مکانی است. که از دید نشانهشناسان میتواند موضوع بحث باشد نشانهشناسان
میگویند، در عکس، تصویر و نقاشی ما با روابط همنشینی مکانی روبهرو هستیم، یعنی در عکس، تصویر و نقاشی شروع و پایان نداریم. عناصر نشانهای رابطه مکانی با هم دارد و در کلیت خودشان ارائه میشود، زمان در آن مطرح نیست که از زمان صفر شروع و در زمان N پایان مییابد. رابطه سوم: همنشینی زمانی ـ مکانی مثل تئاتر، سینما، تلویزیون و صفحات اینترنتی است که در عین داشتن روابط مکانی، نوعی روابط زمانی هم در آنها وجود دارد. قاب تئاتر مثل یک قاب نقاشی باز میشود. عناصری در روابط مکانی با هم قرار گرفتهاند مثل یک تابلو و بعد وقتی کنش دراماتیک صورت میگیرد ما در زمان به جلو حرکت میکنیم. اتفاقاً تابلوهای استاد امامی علیرغم اینکه نقاشی است و ظاهراً در طبقهبندی نشانهشناسان باید در حوزه روابط نشانهای مبتنی بر مکان قرار گیرد، با این حال شبیه بحث سینما، تلویزیون و صفحات اینترنتی به نظر میرسد که در این آثار هم زمان با روابط زمانی و مکانی مواجهیم، یعنی در عین حالی که یک تابلوی نقاشی میبینیم و عناصر نشانهای آن در روابط مکانی قرار گرفتهاند میتوانیم به نوعی خوانش درون تابلو نیز دست پیدا کنیم. یعنی به نوعی توالی خطی.
حداقل در بعضی از تابلوها دست پیدا کنیم، بعداً به آن روابط بینا متنی نیز خواهیم پرداخت یعنی اسامی تابلوها که بیرون قاب قرار گرفتهاند و بعضی وقتها ما را هدایت میکنند.
ساسانی: پس از بررسی اجزای نقاشی باید به ترکیب آن بپردازیم که بحث همنشینی است. همنشینی درباره اجزای داخل نقاشی و ارتباط با بیرون آن (بحث بینا متنی) را مطرح میکند. در مورد همنشینی اول که در داخل کادر تابلو قرار میگیرد در آثار استاد امامی تأثیر از شیوه روایت شرقی دیده میشود که شیوه روایت طول در طول یا قصه در قصه یا مثلوار مانند منطقالطیر عطار، هزار و یک شب، طوطینامه، سندبادنامه، مثنوی مولوی و نظایر آن دیده میشود. این شیوه و سبک خلاف شیوه روایت خطی است، چرا که از زمانی شروع نمیشود تا به اوجی برسد، پیشینه این مسند در شعر حافظ و قرآن هم میبینیم. بهاالدین خرمشاهی «در ذهن و زبان حافظ» به این مسئله اشاره میکند و دکتر حقشناس در نقد این مسئله بحث روساخت گسسته و ژرف ساخت دُوری یا دایرهای را مطرح میکند. ممکن است، عناصر پراکنده باشد اما ژرف ساخت آنها به هم پیوسته است. شخصی مانند حمیدالدین فراهی، مفسر پاکستانی از این موضوع یاد میکند. آیتالله طباطبائی از این مسئله یاد میکند، سید قطب مصری درواقع به این مسئله به عنوان محور یاد میکند، اما چیزی که در تابلوها به وضوح درک کردنی است، طرز همنشینی تابلوها در کنار یکدیگر است، اجزا در کنار هم قرار میگیرند و تابلوی کوچکی را میسازند و مهمتر آنکه تابلوهای کوچک که هریک متعلق به زمان و مکان خاصی است کنار هم قرار میگیرند و تابلوی بزرگتری میآفریند.
تابلوی ما به یک زمان خاص و مکان خاص اشاره نمیکند، بلکه زمانها و مکانهای خاص را کنار هم قرار میدهد، مثل یک پرده نقالی که به شیوه روایت شرقیهاست. یک داستان عمقی در آن است ولی چیدن داستان فرعی نیز مطرح میشود و داستان پیش میرود و این مسئله در تابلوهایی که حالت روایی بیشتری دارد دیده
میشود و برخی از این تابلوها نیز این خصوصیت را ندارد که این خود، به نوعی تابلو را به حرکت درمیآورد و شبیه نقاشی متحرک میکند، چون ما مجبور میشویم به صورت زمانی و مکانی تابلو را از جایی شروع کنیم؛ درواقع تابلوها دارای ردیف و قافیه است، یعنی شعر نقاشی شده است و عناصر نظم را میتوان در تابلوها دید.
شعیری: در اول صحبتم به بحث کنترل گفتمانی اشاره کردم، یعنی تابلوها تحت نظارت و کنترل شدید گفتهپرداز به تحقق پیوسته است، بنابراین قافیه و ردیف باعث میشود، وقتی به تابلو نگاه میکنیم، به نحوی با نظام شعری خودمان (شعر کلاسیک نه شعر مدرن تازه) مواجه شویم. شعر کلاسیک این ایده را به وجود میآورد، ایدهها دست به دست هم دادهاند، تا شعر نقاشی بشود. در بحث هنر در هنر تابلوها باید اضافه کنیم، یکی دیگر از هنرهای درون هنر، هنر شعر درون تابلو است.
ساسانی: البته من یک تفاوتی را با شعر کاملاً قافیهدار میبینیم، تقارن کامل در تمام تصاویر وجود ندارد، البته در تصاویر تقارن کامل، کاملاً قافیه دارد، جایی هنجارگریزی شده است و جای دیگری این تقارن به صورت کامل یعنی کاملاً قافیه وجود دارد، و این تفاوت شاید بتواند قدری از مشابهت آن با شعر کلاسیک بکاهد و شاید به آن حالت تذهیب سنتی ندهد.
شعیری: در بعضی از تابلوها این اتفاق افتاده است. منظور من سبک غالب بود، ولی تقارن شکنی در تعدادی از تابلوها وجود دارد، در نظام جانشینی آنقدر میتوانیم پیش برویم که اگر یک سطر یا یک ریل را برداریم و ریل دیگری را جانشین کنیم، تابلو باز همان قابلیت و ارزش دیداری و معنایی را دارد، که قبل از حذف داشت. در بحث نظام همنشینی ما پردههای نمایش را داریم که اگر یک تابلو را یک نمایشنامه کامل در نظر بگیریم، صحنههای مجزایی را داریم که در کنار هم قرار میگیرد و پردههای نمایشی را رقم میزند، این پردههای نمایش هرکدام جایگاه ویژهای و نشانهای خود را دارد و در ترکیب با یکدیگر روایت را رقم میزند.
نجومیان: به نظر بنده روایت عنصر اصلی، در ارتباط بین عناصراست، به نظر میآید، اگر نتوانیم بگوییم تمام، بلکه بیشتر آثار یک داستانی را تعریف میکند، این چیزی است که من احساس میکنم و این روایت. همانطور که آقای دکتر سجودی مطرح کردند. هم زمانی است و هم مکانی من به دو تا نکته در مورد ارتباط عناصر نشانهای در تصویر اشاره میکنم نکته اول: به نظر میآید، تمام این نشانه یک روایت یا داستانی را تعریف میکنند، همانطور که آقای دکتر سجودی مطرح کردند. هم جنبه زمانی دارد و هم مکانی. میتوان تعدادی ازاین تابلوها را با نگاه پردهخوانی شاهنامه و نقالی تماشا کرد. یعنی درواقع بخشهای مختلف زمانی و مکانی کنار هم گذاشته شده است و لزوماً هم روایت خطی نیست، روایت به سبکی کشیده شده است که یک نقال بتواند آن را یک به یک تعریف کند. شکل دیگر، قاب بندی است که به سبکهای روایت خطی این کار را میکند. شکل دیگری که میتوانیم ارتباط عناصر را پیدا کنیم، بحث درجات و سلسله مراتب است. که فکر کنم اشارهای به آن نشد. یعنی بیشتر تابلوها سلسله مراتبی را برای ما بیان میکند از عناصر جمادات، نباتات، حیوانات و بعد هم عالم فرشتگان و ... به نظرم این خیلی مهم است، درواقع شکل روایی تصویر که جنبه سلسله مراتب و درجاتی دارد. نکته دوم پارادوکسی است که در رابطه بین عناصر دیده میشود. پارادوکس این است که از طرفی قابها، مربعها، دایرهها همگی نشانهای از کمال و تقدس دارند و از طرف دیگر و در بعضی از این تابلوها فرار از قاب را میبینم. در تابلو اشکالی است که میخواهد از متن فرار کند و این خروج از متن و فرار از قاب خود جنبه رهایی دارد که امر مقدسی است و من نمیدانم این پارادوکس چیست؟
البته این پارادوکس باید باقی بماند. به هرحال، من هم این سه خوانش را در تابلوها میبینم. یعنی به دلیلِ وجود حروف و تذهیب کاری، خوانش خطی وجود دارد. مثلاً در مورد تابلوی «زیر درخت کاج» در مورد دو نفر این خوانش زمانی را مشاهده میکنیم، در تابلوی «پیامبران»، این خوانش را در تابلوهای مختلفی داریم، و در آثار استاد خیلی واضح است. به عنوان مثال در مورد همین روایت، تابلوها را به 2 دسته تقسیم میکنم: یکی تابلوهایی که خود روایت میکند و تابلوهایی که صریح و روشن روایت در آنها دیده نمیشود. به نظرم روایت در اینجا به 2 صورت بوده است: روایت مستقیم ـ که داستان مصوری ایجاد شده ـ و یا تلمیح که فاقد روایت است، بلکه ما را به روایتی باز میخواند. به طور مثال در این تابلو یا در تابلوی «آفرینش جهان» ما داستانهای مصور وجود ندارد، بلکه تلمیحی است که ما را به آن طرف میکشاند. در اینجا که اتفاقاً داستانهایی که به صورت مصور عنوان شده است، ما را کمتر به سمت خیالبافی میکشاند، چون ما با استاد خوانش انجام میدهیم، ما را به سمت همخوانی دعوت میکند. ما در تابلو با استاد آفرینش انجام میدهیم، در آفریدن شریک هستیم یعنی استاد آفریده است و ما را به همخوانی دعوت میکند و این یکی از تفاوتهای روایی است که میشود در 2 گونه از تابلوها دید. در این تابلوها. همانطور که دوستان فرمودند. هم میتوان روایت خطی و هم تودرتو را دید. یعنی ما را دعوت میکند و میتوانیم ببینیم، در برخی تابلوها ما نقطه شروع داریم، مثل «قائم» با توجه به موضوعی که تابلو دارد و ما نقطه شروعی داریم، حال اگر بخواهیم به مسئله زمان برگردم، باز هم همین طور است. مثلاً در تابلوی «جهنم» زمان نداریم، چون در آنجا در فضای بیزمانی قرار داریم که زمان ندارد و یا در تابلوی آفرینش در فضایی هیولایی قرار داریم که زمان ندارد و اصلاً زمان ایجاد نشده است. ولی میتوان تابلوهای دیگر را به دستههای مختلفی تقسیم کرد و در مورد خوانش زمانی ـ مکانی یا خطی آن مصادیق را تعیین کرد.
منتها از زوایای مختلف، اکثر شخصیتها در تابلوها زن هستند با گیسوان بلند که نماد فرشتهاند. من میخواهم رابطه بین موضوعات و شمایل را مطرح کنم، موضوعات وحشتآور است، مثل انفجار نور و یا جهنم، شما فقط چهره دارید. چهرهها هم ترسناک، ترسیده و وحشتآوراند که خیلی هم زیبا طراحی شده است و من در اینجا ادامه سنتنگارگری را میبینم که قالب جدیدی را بیان میکند. چون شمایل هم در عالم اوبژکتیو و هم در عالم سوبژکتیو وجود دارد. این سنتی است که از قبل داشتهایم، نگارگران ما میخواستهاند به صورت رئالیسم، طبیعت، عناصر و پدیدههای بیرونی را بیان کنند و نه شبیه بعضی از گروهها نظیر کاندینسکی خواستهاند به سوبژکتیویته و عالم درون بپردازند و به نقاشی و نگارگری انتزاعی برسند، اما در آثار استاد عینیت و ذهنیت در عرض حرکت میکنند و این حرکت تداوم حرکت نگارگری سنتی ماست با یک تفاوت که ایشان با قالبی جدید و با پردازشی نرم و لطیف این کار را کردهاند، برای مثال خطها شکسته و تند و ضربه زننده و پرخاشگر نیستند، خطهای لطیفی که با دایره و با منحنی ایجاد شدهاند ـ جز در تذهیب که حصار میکشد و مرزبندی میکند، بقیه بیشتر دارای انحنا و لطافت است ـ یعنی وقتی وارد منتها میشویم، وقتی انسانها، شمایلها، پرندگان و حیوانات را میبینیم، بسیار نرم و لطیف است که این تفاوتی با کار گذشتگان نسبت به آن دارد و میتواند شروعی و امتیازی برای آیندگان باشد.
سجودی: در این وقت باقی مانده دوستان مطالب خودشان را جمعبندی کنند من معتقدم میتوان تابلوها را به دو دسته تقسیم کرد: 1ـ در دسته اول تفکر زبانی روایی غالب است، هرچند ما با نقاشی سروکار داریم، ولی تفکر غالب، تفکر زبانی روایی است. آن دستهای که به قول آقای دکتر نامور. ما را به همخوانی دعوت میکند و به هم آفرینی. در این دسته فضای گفتمانی فضای بسته، سنگین و نفسگیر است و به این دلیل فضای حاکم، تفکر زبانی و شبیه کتاب است، یعنی با برگهایی از کتاب روبهرو هستیم و ما به همخوانی روایت در درون آن فضا میپردازیم و دسته دو: تابلوهایی است که از نظر شکلی با خطوط منحنی و با افقهای باز و رنگ ما را به همآفرینی فرا میخواند و از جهاتی از گفتمان زبانی و روایی فاصله میگیرد و به گفتمان به عبارتی نقاشی. به معنای اخص کلمه. نزدیکتر میشوند. این طبقهبندی هیچ چیز از ارزش برجسته کارهای استاد کم نمیکند، بلکه ما کوشش میکنیم خود را در درون یک مطالعه نظاممند قرار دهیم، سعی میکنیم نظامات درون این تابلوها را کشف و طبقهبندی کنیم در عین اینکه این سبک است و ویژگیهای سبکی خود را دارد، هیچ تردیدی نیست، شاید روزی مطالعه کتابشناسی کنیم و این سبک را در مقایسه با دیگر سبکها بررسی کنیم.
شعیری: من هم دو تا تقسیم در مورد نظام گفتمانی حاکم بر تابلوها دارم. با توجه به همان دلالتها و نشانههای موجود از نظر من میتوان دو نوع نظام گفتمانی، برای تابلوها در نظر گرفت. یک نظام گفتمانی در خود اسیر، که شاید همان روایت و خوانش است که این نظام گفتمانی در خود اسیر اجازه بلندپروازی، گریز، تخیل و به نوعی گسترش تفکر رمانتیسمی را به بیننده نمیدهد، بدین معنا که بیننده را به نحوی در خود میگیرد و دست و پای او را میبندد و چون نظام گفتمانی است اجازه دخالت به فاکتور دیگری نمیدهد و خود به روی خود حصار میکشد، یعنی با نظامهای هندسی، قالبهای هندسی و اشکال خطی را محصور میکند که نه از خود خارج میشود و نه اجازه ورود به درون خود میدهد. این نوعی نظام گفتمانی است که میتوان آن را نظام گفتمانی از خود رها نامید، تابلوهای «زیر درخت کاج» «رودابه و سیمرغ» «دختر رز» نمونههایی از تلاش برای رهایی از خود است، در اینجا بیننده فرصتی مییابد تا به تخیل خود دامن بزند و شاید در نظام گفتمانی گفتهپرداز دخالت کند که او هم بتواند اندیشه خود را پر و بال بدهد. این دو نظام گفتمانی نظامهایی است که میشود به وضوح در تابلوهای استاد امامی دید.
ساسانی: در همنشینی عناصر تابلوها به شکل هم کناری اجزای متفاوت که خود تابلوهای کوچک را تشکیل میدهد و هم کناری تابلوهای کوچک در کنار هم. و دیگر روی هماندازی نقشها که میتوان در تابلوی «پیدایش طبیعت» دید، و نکته بعد شیوههای برجستهسازی در تابلو است که یکی از طریق برهم زدن تقارنهای موجود در تابلو به وجود آمده است، درواقع با نوعی کولاژیا (تکه چسبانی) و در جای دیگر قراردادن در کادرها یا قابهای خاص که ممکن است، اثر را شبیه تذهیب و فرش بکند. در خیلی تابلوها مرکزگرایی در تابلو وجود دارد که نوعی مرکز گریزی را در تابلوها به وجود آورده است و این موضوع نوعی نظام غیرتوحیدی را سبب شده است که نتیجه آن وحدت در عین کثرت است، نقطه خاصی را نمیتوان دید، در همه جا نوعی وحدت در عین کثرت دیده میشود. و نکته دیگر که خصوصیت نقاشی ایرانی است، فقدان عمق است. درواقع در تابلوهای ایرانی ما دو بعد را داریم و بعد را از طریق بزرگنمایی یک عنصر نشان میدهیم، که در بعضی تابلوها دیده میشود که یکی یا دو تا از نقشها بزرگتر است نوعی هنجار گریزی یا برجسته سازی است. نکته دیگر که من فقط اشاره میکنم و بحث را باز میگذارم. بحث کمینهگرایی یا مینی مالیسم در بعضی آثار است. ممکن است گفته شود این یک نوع طرحِ تابلو کامل نشده است. در برخی تابلوها رنگ کنار رفته و یا نقشها به حداقل رسیده است و آن نقاشی که با خط بوده است به شکل بسیار ساده شده خط تبدیل شده و حتی عنوان هم از تابلو حذف شده است و در بسیاری از تابلوها عنوان شعر است و عنوان از داخل یک شعر به یک واژه کاهش پیدا کرده است، اینها همه نوعی کمینه کردن است که خود جای بحث دارد.
نجومیان: به نظر میآید مؤلف آثار به ویژه در آثار دارای حالت روحانی بر اثر و به شکلها حاکم است. مسائل مهم یکی برجستهسازی بحث رنگ بود، مثلاً یک حرف را سیاه کردن و در تضاد با تمام متن قرار دادن نظر ما را به طرف خاصی جلب میکند، به نظر میآید مؤلف ما را در دست خود نگه داشته است و به ما میگوید: کجا را نگاه کن. غیر از تابلوهای اندکی که دکتر نامور اشاره کردند، ما در آفرینش شریک میشویم که به نظر من خیلی به ندرت اتفاق میافتد.
نامور: ما در مقابل هنرمندی هستیم که در جستوجوی زبان نویی است که بتواند حرفهای کهن، اساسی و پرسشهای همیشگی را در آن بازآفرید، قالبی که خسته کننده شده بود و میبایست جست و جو در زبان نو صورت گیرد. ایشان قدمهایی را برای این کار برداشتهاند، این حرکت بضاعت تبدیل شدن به یک سبک و مکتب را دارد.
--------------------------------------
با دخل و تصرف و ویرایش برگرفته از:
فرهنگستان هنر؛ شماره هفت؛ تهران؛ صص 25 – 30.
و چاپ شده در کتاب:"نگاره سایه ها" اثر رسول معرک نژاد






------------------------------------------------
برای مطالعه مطالب کامل تر به آدرس زیر رجوع کنید:
http://www.moareknejad.com/mysit/article/emami.html
http://www.moareknejad.com/mysit/New%20folder/Article.html
رسول معرک نژاد