اسطوره و ساختار


ر. ا. سگال

ترجمه بهار مختاریان    

کلود لوی استراوس  

سهم کلود لوی استراوس در مطالعه ی اسطوره، که نخست در فصل اول به آن پرداخته شد، تنها زنده کردن نظر تایلور درمورد اسطوره، بهعنوان پیشـعلم نیست، بلکه حتا بیش از آن، ابداع رویکردی "ساختارگرایانه" با اسطوره است. به یاد بیاوریم که اسطوره، برای لوی استراوس، چه مدرن، چه بدوی، موردی از اندیشیدن فی نفسه است، زیرا پدیدهها را رده بندی میکند. لوی استراوس میگوید که انسانها به شکل رده بندی، به ویژه  به صورت جفت های متضاد، میاندیشند و آن ها را بر جهان منعکس می کنند. نه تنها اسطوره و دانش، که لوی استراوس با آنها  را چون مبانی رده بندی درنظر می گیرد، بلکه آشپزی، موسیقی، هنر، ادبیات، لباس، آداب معاشرت، ازدواج و اقتصاد نیز  تمایل  جفت سازی انسان را مینمایانند.   برای لوی استراوس متمایز بودن اسطوره در میان این پدیدهها  به سه دلیل  است:   نخست آن که اسطوره  ظاهرا دارای کمترین نظم در مقایسه با بقیه است: "بهنظر میآید که در مسیر اسطوره امکان اتفاق هرچیزی هست. (گویا) هیچ منطق و هیچ استمراری در آن نیست." برای اینکه حتا اسطوره را بتوان در دستههای تقابلها سازماندهی کرد، باید بهنحوی ردناکردنی اثبات نمود که نظم ذاتی تمام پدیدههای فرهنگی است و این ذهن است که زیربنای چنین نظمی را میسازد. چنان که لوی استراوس در آغاز "درآمدی بر دانش اسطورهشناسی[1]"، کتاب قطور چهارجلدیاش دربارهی اسطورهشناسی بومیان آمریکا، اظهار میدارد:   تجربهای که من اکنون با اسطوره شناسی آغاز کرده ام، در نهایت تعیینکننده تر است ... اگر در این مورد نیز میشد ثابت کرد که خودسرانگی ظاهری ذهن، جریان فرضی الهام ناگهانی اش، و خلاقیت ظاهراً خارج از کنترلش حاکی از وجود قوانینی است که در سطح ژرف تری عمل می کنند، ناگزیر می بایستی نتیجه بگیریم که اگر ذهن را رها کنیم تا با خود گفت وگو کند و دیگر مجبور نباشد تا با اشیاء کنار آید، به تعبیری، به شیئی تقلیدکننده  از خود تقلیل خواهدیافت ... اگر ذهن انسان، حتا در حوزه ی اسطوره شناسی، تصمیم گیرنده به نظر آید، باید به طریق اولی در تمام قلمروهای فعالیتش نیز تصمیم گیرنده باشد. (لوی استراوس، خام و پخته، ص. 10)   لوی استراوس، چون تایلور، به نظام مند بودن ذهن توسل میجوید تا ثابت کند که این نظام مندی از روندهای علمی وار مشاهده و فرضیه (گمانه) نشأت میگیرد تا از تخیل بیحد و مرز.   دوم، اسطوره، همراه با توتمیسم، تنها پدیده ی انحصاراً بدوی در میان پدیده هائی است که لوی استراوس درنظر میگیرد. برای این که ثابت کنیم نظام مند است، باید ثابت کنیم که خالق آن نظام مند است، و از این رو منطقی و هوش مند نیز هست.   سوم و مهمترین، اسطوره به تنهائی نه فقط تقابل ها را بیان میکند، که برابر با تضادها هستند، بلکه آنان را برطرف نیز مینماید: " منظور اسطوره فراهم کردن مدلی منطقی است که قادر به غلبهکردن بر تضاد باشد." اسطوره با ایجاد یک حد اوسطِِ میانجیگر یا تضادی همانند، که آسانتر حلشده باشد، یک تضاد را به صورت "دیالکتیک" حل یا دقیقتر بگوئیم تعدیل میکند.     

تضادهای اسطوره، مانند تضادهای بازنموده در پدیده های دیگر، از انواع بی شمارند. درهرحال، تمام این تضادها، ظاهراً قابل کاهش به نمونه هائی از تضاد اساسی میان "طبیعت" و "فرهنگ"اند، تضادی که از کش مکشی برمیآید که انسانها میان خود، بهعنوان بخشی از فرهنگ، و حیوانات، بهعنوان بخشی از طبیعت، تجربه میکنند. آن کش مکش، فراافکنی ویژگی تقابلی ذهن انسان بر جهان است. انسان نه تنها "تقابل وار" می اندیشد، بل که، در نتیجه، جهان را هم "تقابل وار" تجربه می کند. پس، شاید چنین به نظر آید که لوی استراوس، چون فروید[2] و یونگ[3]، بیشتر، ذهن را موضوع اسطوره می سازد تا جهان را. اما او درواقع چنین نمی کند. او، مثل آن دو، درپی شناسائی کردن فراافکنی ها به منظور از رده خارج کردنشان نیست. او بهسادگی درپی ردیابی سرچشمه ی آنها ست. (لوی استراوس، درعین حال، معتقد است که جهان، خود "تقابل وار" سازمان یافته است، بهطوریکه فراافکنی های انسان، درحالیکه فراافکنی می مانند، هم سنگ طبیعت جهان است. یونگ در دکترین هم زمانیاش همین را میگوید.) به محض آنکه لوی استراوس سرچشمه ی فراافکنیها را ردیابی می کند، با آنها چون تجربه هائی از جهان رفتار میکند، بهطوری که موضوع اسطوره برای او، همچنان که برای بالتمان[4]، یوناس[5] و کامو[6]، روبه رو شدن با جهان است ـ اما جهانی که  متضاد تجربه میشود و نه  بیگانه.  

روشن ترین مثال های کش مکش میان طبیعت و فرهنگ، تقابلهایی تکرارشونده ای هستند که لوی استراوس میان غذای خام و پخته، حیوانات وحشی و اهلی، و ازدواج با محارم و برون همسری می یابد. چندان روشن نیست که چه گونه دیگر تقابل هایی  ـ چون تقابل هایی میان خورشید و ماه، زمین و آسمان، گرم و سرد، بلند و پست، چپ و راست، نر و ماده و زندگی و مرگ ـ که پیدا میکند، بیشتر نماد شکاف میان طبیعت و فرهنگا ند تا شکاف درون طبیعت. بههمین طریق، بسیار مبهم است که چهگونه تقابل هائی چون تقابل خواهر در برابر زن و مادر مکانی در برابر پدرمکانی نماد چیزی دیگر به جز شکاف درون جامعه و بنابراین درون فرهنگ اند.      بنا به نظر لوی استراوس، اسطوره ی ادیپ نمونه ای از رودرروئی میان طبیعت و فرهنگ را از طریق توجه کردن به اینکه انسان ها قادر به تحمل حالتی متوازی از رودرروئی هستند، تعدیل میکند:  

هرچند روشن است که مشکل (تقابل) قابل حل کردن (برطرف کردن) نیست، اسطوره ی ادیپ نوعی ابزار منطقی را فراهم می کند که، اگر با لحن عامیانه بگوئیم، جای مشکل اصلی را جایگزین می کند ... با پیوند متقابلی از این نوع (از تضاد اصلی با تضاد همانندی)،پر بها دادن به پیوند خویشاوندی نسبت بهکم بها دادن به پیوند خویشاوندی (تقابل هایی که بیشتر قابل تسامح اند) مانند کوشش برای فرار از خودرویی  نسبت به محال بودن کامیابی در آن (تقابلی که نیاز به برطرف کردن دارد) (لوی استراوس، بررسی ساختاری اسطوره، ص. 82)   لوی استراوس، با تنظیم عناصر اسطوره، نه بر اساس ترتیب زمانی طرح، بلکه به ترتیب تکرار دو دسته از جفت های متقابل، استدلال میکند که اسطوره تنش درون یک جفت را با قراردادنش کنار جفتی قابل قیاس که از پیش پذیرفته شده است، اصلاح می کند. تقابل ازپیش پذیرفته، تقابل میان "پر بها دادن" و "کم بها دادن" "روابط خویشاوندی" است. پربها دادن یا به اقدام به ازدواج با محارم (ازدواج ادیپ با مادرش) ارجاع میدهد، یا تخطی از ممنوعیتی به نام خانواده (دفن پولینیسس[7]، توسط خواهرش، آنتیگونه[8]). "کم بها دادن" یا به برادرکشی (کشته شدن پولینیسس توسط برادرش اتیوکلس[9]) و یا به پدرکشی (کشتن ادیپ پدرش را) ارجاع میدهد. پربها دادن طبیعت را بازمینماید، زیرا غریزیاست. کم بها دادن بازنمائی فرهنگ است، زیرا غیر طبیعی است. شاید در بحث اسطوره ی ادیپ و تمرکز روی رابطهی جنسی خانوادگی و قتل، بهنظر رسد که لوی استراوس پیرو فروید است، ولی درواقع او تحلیل فروید را بیشتر، تنها روایت دیگری از خود اسطوره میداند تا حتا تحلیلی نازل از آن.  

در اسطوره ی ادیپ، تقابلی که نیاز به پذیرفتن دارد، تقابل میان "انکار" و "تأیید" "اصل  خودرویی[10] " است. انکار، مربوط به کشتن هیولاهای خاکی[11] است که یا تولد انسان را مانع می شوند ( کادموس[12] اژدها را می کشد، از دندانهای کشیده شده ی او انسانها متولد می شوند) و یا ادامه ی حیات انسان ها را تهدید میکنند (کشتن ادیپ ابوالهول[13] را، که تبس[14] را به قحطی کشانده است). تأیید، به پیوند مشترک اسطوره ای انسانهای زاده از خاک، با مشکل راه رفتن است (نام ادیپ به معنای "ورمکرده پا" است). کشتن هیولای خاکی، به معنای انکار پیوند انسانها با زمین و نامگذاری انسان بر اساس مشکل راه رفتن، تأیید پیوند انسانها با زمین است. انکار، طبیعت را بازمینماید، چراکه انسانها درواقع از والدین انسانی متولد شدهاند و نه از خاک. تأیید، فرهنگ را بازمینماید، چراکه اسطوره شناسی بر آن است که انسان از خاک زائیده شده است.  لوی استراوس هرگز فاش نکرده است چه گونه یونانیان کهن می توانستند یک دسته از تقابل ها را آسان تر از دسته ی دیگر برتابند.   

بااین همه اسطوره های دیگر نمی توانند، حتا در این حد، بر تقابل ها فائق آیند. بهجای آن، نشان می دهند که جای گزین کردن هر استدلال متفاوت دیگری، بدتر خواهدبود. اسطوره ی آسدیوال[15] بومیان آمریکائی تسیمشیان[16]، به عنوان مثال، کمک میکند به   توجیه کردن نارسایی های (تضادهای) واقعیت، چونکه موقعیت های افراطی (متفاوت) تنها به این جهت تصور می شوند که نشان داده شود غیرقابل دفاعند. (لوی استراواس، بررسی آسدیوال، ص. 30)   بهجای برطرف کردن تضاد میان مرگ و زندگی، اسطوره، مرگ را فرادست بی مرگی یا زندگی جاوید مینشاند:   سرخ پوستان آمریکای شمالی این مسئله را چنین توضیح می دهند که اگر مرگ نبود، جمعیت زمین بیش از حد ظرفیتش می شد و دیگر جا برای همه نبود. (گفتوگو با کلود لوی استراوس، ص. 74)  

ازآنجا که اسطوره دربرگیرنده ی تجربه ی انسان از جهان است، اگر نگوئیم با ژرفترین دلواپسی های تجربه شده در جهان، از قرار معلوم باید مفهوم اصالت وجودی داشته باشد، چنان که برای بالتمان، یوناس و کامو دارد. بااینهمه لوی استراوس، مانند تایلور، با اسطوره چون پدیده ی سرد روشنفکرانهای برخورد میکند: تقابل های نشان داده شده در اسطوره نه از گرفتاری های اصالت وجودی، که از معماهای منطقی تشکیل میشوند. اسطوره اندیشه را درگیر میکند و نه احساس را. درعین حال، اسطوره، بیشتر با روند تفکر سروکار دارد تا با محتوای آن. اینجا لوی استراوس مرکز توجه روانشناسان شناختاری را پیش بینی میکند.   لوی استراوس با دادن نام "ساختارگرا" به رویکردش به اسطوره، میخواهد آن را از تفسیرهای "روائی" یا تفسیرهائی که به طرح[17] اسطوره اهمیت می دهند، متمایز کند. تمام نظریههای دیگری که اینجا مورد بحث قرارگرفتهاند همین کار را میکنند. چه معناشان واقعی و چه نمادین باشد، اسطوره را یک داستان می انگارند که از ابتدا تا انتها ادامه می یابد. مطمئناً تمام این نظریه پردازان به تساوی مشتاق طرح نیستند. لوی برول[18]، بهعنوان مثال، به جهانبینی ای توجه دارد که زیربنای آن را میسازد، بااین همه بازهم طرحی را به اسطوره نسبت میدهد. برای تایلور، برعکس، طرح مرکزیت دارد: اسطوره روندی را نشان می دهد که با آن جهان آفریده شده است، یا اداره می شود.   تنها لوی استراوس است که از طرح، یا "بعد درزمانی" اسطوره، صرف نظر میکند و معنای اسطوره را در ساختار یا "بعد همزمانی" پیدا می کند. جائی که طرح اسطوره چنان است که حادثه ی "الف" به حادثه ی "ب" می انجامد، حادثه ی "ب" به حادثه ی "ج" و حادثه ی "ج" به حادثه ی "د"، ساختار، که همان نمایش و تحلیل (حل کردن) تقابل هاست، یا ایناست که حوادث "الف" و "ب" تقابلی را تشکیل میدهند که توسط حادثه ی "ج" میانجی گری می شود، یا ایناست که حوادث "الف" و "ب" که همان تقابل را تشکیل می دهند، نسبت به یکدیگر همان گونه اند که حوادث "ج" و "دال"، با تضادی همانند، نسبت به یکدیگرند.  

هر اسطوره تعدادی از گروه های متقابل را دربر دارد و هریک از این گروه ها از جفت تقابلی ترکیب شده است که به هر طریق حل شده اند. رابطه ی میان گروه ها با رابطه ی میان عناصر درون هر گروه مطابقت دارد. بهجای آن که گروه اول به گروه دوم، گروه دوم به سوم و گروه سوم به چهارم بیانجامد، یا گروه سوم تضاد میان گروه های اول و دوم را میانجی گری می کند و یا رابطه ی گروه اول با گروه دوم همانند رابطه ی گروه سوم با چهارم است.   معنای ساختاری یک اسطوره هم غیر فزاینده و هم اتصالی دهنده است. غیر فزاینده است زیرا بهجای یک راه حل تدریجی، زنجیرههائی از راه حل تقابل هایی را که نشان میدهد، در بر دارد. هر سه یا چهار گروه یک راه حل را فراهم می کنند، و به یکی از دو روشی که شرح داده شد، اما یک اسطوره بهعنوان یک کل چنین نمی کند. بنابراین، مفهوم اش ادواری است و نه خطی، تکرارشونده است و نه پیش رونده. هر دور از سه یا چهار گروه، مانند هر دور از سه یا چهار عنصر درون یک گروه، نه پیآمد، که تنها "دگرگونی" را، یا نمایشی متفاوت از دور پیشین اش را بازمی نماید.   معنای ساختاری یک اسطوره اتصالی است، زیرا معنای هر عنصر درون یک گروه، در خودش نیست، بلکه در رابطه ی "دیالکتیکی"اش با دیگر عناصر گروه است. بههمین شکل، معنای هر گروه در خودش نیست، بل که در رابطهی "دیالکتیکی"اش با دیگر گروه هاست. یک عنصر یا یک گروه، خود به خود هیچ معنائی ندارد، چه واقعی و چه نمادین.    یک اسطوره همان رابطه ی اتصالی و غیرفزاینده را با اسطوره های دیگر دارد که بخش هایش با یکدیگر دارند. معنایش خودبه خود نیست، بل که در رابطه ی "دیالکتیکی"اش با دیگر اسطوره هاست، و گروهی که از این اسطوره ها ترکیب شده است، بیش تر "دگرگونی" را بازمی نماید تا پی آمد گروه پیش از خود را. سرانجام، اسطوره ها، به صورت جمعی،همان رابطه را با پدیده های انسانی، از جمله آئین ها، دارند که به صورت فردی با یکدیگر دارند. در نوع ِ یگانه ی اسطورهـآئینگرائی ی لوی استراوس،اسطورهها و آئینها با هم عمل میکنند، منتها، بهصورت متقابل های ساختاری، و نه چون همتاها، آنگونه که دیگر اسطورهـآئینگراها می پندارند. 

-------------------------------------------

    [1] - Introduction to a Science of Mythology. [2] Freud [3] Jung [4] Bultmann [5] Jonas [6] Camus [7] Polynices [8] Antigone [9] Eteocles [10] Authochthonous origin [11] Earthborn monsters [12] Kadmos [13] Sphinx [14] Thebes [15] Asdiwal [16] Tsimshian [17] - plot [18] Lévi-Bruhl

-----------------------------

برگرفته از:

http://anthropology.ir/node/4916