نگاره«سماع دراویش»در آینه‌ی تصوف

(بخش پنجم)

                                                     رسول معرک نژاد

 

                              نگاره«سماع دراویش»(۸۹۵ هـ .)کمال‌الدین ‌بهزاد .

                     

 

                            

 

بخش سوم نگاره

    در این بخش از نگاره که با جوی آب از دیگر صوفیان جدا شده است شش صوفی قرار دارند که قبلا ذکر افراد آن شد. عدد شش را نشانه اعتدال دانسته اند. در دستگاه دوتاییِ اعداد، عدد شش عدد تام است: ٦=٣+٢+١، و نمادی از وحدت اضداد که به شکل دو مثلث متقاطع (ستاره شش پر)    نشان داده می شود. دو مثلث یکی با رأس رو به بالا به معنای آتش و آسمان و دیگری با رأس رو به پایین به معنای آب و زمین. در تصویر نیز بالای این بخش آسمان است و پایین آن جوی آب و زمین. عدد شش را به معنای عشق و خاتم سلیمان نیز خوانده اند. در فرهنگ سومری، عبری و مسیحی، شش نمادی از روزهای خلقت است و در آیین عبری به معنای مراقبه و عقل نیز آمده است. عبد الرحمن جامی مراتب وجود را شش مرتبه می داند؛ - غیب مغیب یا مرتبه احدیّت که تعیّن اول است؛ - غیب ثانی یا مرتبه واحدیت یا  تعیّن ثانی که اشیای وجودیه در این مرتبه از نفس خود و مثل خود غایب اند؛ - مرتبه ارواح یا مرتبه ملکوت، که ظهور حقایقِ کونیه مجرده بسیطه است برای نفس و خود و مثل خود، چنانکه ارواح در این مرتبه مدرک اعیان خود و ممیز حقایق خود هستند؛ - مرتبه و عالم مثال، مرتبه ی  وجود اشیای کونیه لطیفه که قابل تجزیه، تبعیض، خرق و التیام نیستند؛ - عالم اجسام یا مرتبه شهادت و حس، مرتبه وجود اشیای کونیه مرکبه کثیفه که قابل تجزیه و تبعیض هستند.که از حضرت عرش رحمانی تا عالم خاک است؛ - مرتبه انسان کامل که به حکم برزخیتی که دارد جامع جمیع مراتب است. [٢- صص٧٤ تا ٧٩]

 در نگاره قطب یا انسان کامل(٣٦) در مرکز و بالای تصویر – عبید الله احرار- ایستاده است. این بخش از نگاره بیانگر مرتبه ی « تجرید» (٣٧) در نظر صوفیان می باشد. تجرید عبارت است از قطع تعلیقات ظاهری، و ترک ونفی اغراض دنیوی به اخروی به ظاهر و به باطن. تجرید دارای سه درجه است؛ - تجرید ظاهر؛ - تجرید باطن؛ - و تجرید از تجرید. که آخری به خاصان و منتهیان تعلق دارد و در مقامی که در خود آرامش و سکون خاصی حس می کنند و نفس شان به حال رضایت عظیم می رسد که همین دلبستگی نیز سد و مانع ترقی سالک می شود که باید آن را نیز ترک کند که تجرید از تجرید خوانند. همچنین تجرید را در سه چیز دانسته اند؛ - تجرید نفس؛ - تجرید دل؛ - و تجرید سّر (٣٨). [٤٤- ص١٦]

     این بخش از نگاره که قطب و مشایخ جمع اند را بیانگر « روح قدسی » نیز برشمرده اند که مخصوص برخی از اولیا است ، آنگونه که در قرآن کریم اشاره شده است (شوری/٥٢)، سالک پس از طی عقبات سلوک در دل خود آرامشی حس می کند به طوری که در مقابل همه قضایا و بلایای عالم وجود، آرامش دارد به این مقام « سکینه » گویند. و سکینه بر «سه درجه است؛ - سکینه حاصل از توحید که پس از شناخت واقعی حق دست می دهد؛ - سکینه در خدمت که با فراموش نمودن خلق در خدمت حق و حسن اخلاق و مماشات با مردم حاصل شود؛ - سکینه یقین که در آن مقام سالک همه چیز را از نفع و ضرر و زشت و زیبا از خدا داند و در توکل و تسلیم به جایی رسد که جز یک مؤثــر در عالـم هستی نبیند.» [٤٥- صص١١٣ و ٢٩٣] تسلیم یکی از ارکان سلوک و مقام منتهیان شمرده اند. نجم الدین کبری آن را ششمین اصل از اصول طهارت ظاهر و باطن سالک ذکر کرده است. و نشان تسلیم انداخته بخشی از دستار بر گردن و روی شانه است. [ رجوع شود به بخش لباس صوفیان ]

 امام محمد غزالی در کیمیای سعادت آورده است؛ « و بدان که کامل ترین آن باشد که سماع می شنود و ساکــن می باشد که برظاهر وی پیـدا نیاید و قوّت وی چنان بُــوَد که خویشتن نگاه تـواند داشت.» [٣٨- ص٤٩٥] در کشف المحجوب آمده است که در نهایت راه سلوک و نزدیک شدن به حق سکون و آرامش در صوفی پدید می آید و این مقام منتهیان است (٣٩). [٦٠- ص٥٩٥] یکی از صوفیان که نزدیک به نوازندگان ایستاده است ( احتمالاً جامی است) در حال گریستن است، در رساله قشیریه آمده است؛ « اندر سماع هر اندامی را از وی نصیبی بود، آنچه به چشم افتد او را به گریستن آرد و آنچه به زبان افتد او را به آواز آرد و چون به دست افتد جامه بدرد.» [٣٩- ص٦١٨] شمس الدین ابراهیم ابرقوهی درباره گریستن در سماع آورده است؛ « اگر سحاب متکاثف   [= ستبر، غلیظ، متراکم] باشد و حرارات متحلّل [= بیمار شونده ] نتواند شد تحلیل رطوبات طبقات او کند و حینئذٍ چون باران متقاطر شود، آن را گریه گویند. و گریه سه نوع تواند بود: گریه ی طرب، گریه ی کرب [= غم و اندوه] و گریه طلب » [٤٨- ص٢٩٩]

     میان بخش سوم و جمع مشایخ اهل تصوف و مقامات پائین تر با جوی آب جدا شده است ، جامی به نقل از حضرت مولانا جوی آب و نهر را نشانه ای از دل انسان کامل می داند. [١٨- ص٩٢] جوی آب در میان اهل تصوف نشانگر آب حیات و آب زندگانی است و آن را به حضرت خضر(ع) نسبت می دهند و همچنین آب را با مرحله فنا فی الله و زندگانی جاوید می آورند.[٤٣- صص٣ و ٦] علی بن الحسین کاشفی در رشحات عین الحیاة  نقل می کند که حضرت خضر (ع) عبدالخالق غجدوانی را  گفته : در آب درآی و غوطه خور و به دل بگو لا اله الا الله محمد رسول الله. روایت عبدالخالق غجدوانی است که در طریقت نقشبندی خرقه پوشی توسط حضرت خضر(ع) صورت پذیرفته است .[١٧- صص٢٤ و ٢٦]

     در دستان یکی از صوفیان که به احتمال زیاد کمال الدین بهزاد است کتابی هست. کتاب ، نوشته و لوح در تصوف دارای معانی گسترده ای است. تألیف و تصنیف کتاب های نظم و نثر یکی از کارهای صوفیان اهل قلم بوده است که نظریات و اندیشه های خود را می نگاشتند و خانقاه را محل مناسبی برای نگارش می دانستند برای نمونه؛ محمد غزالی کتاب احیاء علوم الدین؛ نجم الدین کبری کتاب شرح السُنّه و مصابیح؛ شیخ فخرالدین عراقی رساله ی لمعات را در خانقاه نگاشته اند. [٤٢- ص٣٧٨] در نقاشی کمال الدین بهزاد با عنوان نقشبندی [= نقاش و نگارگر و رسام] هم خوانی دارد و در کنار صوفیانی ایستاده است که آنها نیز اهل قلم بوده اند. کتاب در نزد صوفیان نوشته ای است که می تواند « زبور باشد یا تورات یا قرآن و هر کدام معنایی دارند؛ تورات عبارت است از تجلیات جمله صفات و مطلق اسمای ذاتیه و صفاتیه، و قرآن عبارت است از ذات محض، پس زبور عبارت است از تجلیات صفات افعال چه آن تفصیل تفاریع فعلیه اقتدار به الهی است.» [٤٥- ص١٦١]

صوفیان کلمه و کتاب را عبارت از حقایق مخلوقات عینی در عالم شهود می دانند، وآن را کنایتی از ماهیات و حقایق و اعیان وجود دانسته اند و سهروری کلمه و کتاب را یکی از نام های « انسان » ذکر کرده است. همچنین آمده است « ای درویش، دو کلمه آمد: یکی کلمه ی گفته است، و یکی کلمه ی نوشته است. و در هر دو کلمه جان آن مسافر غیبی از عالم امرند و قالب آن دو مسافر غیبی از عالم خلق اند.»[٤٧- ص٨١] آورده اند لوح و کتاب در اصطلاح تصوف، کتاب مبین و نفس کلی است؛ « نبشته خدا دو است: یکی در آسمان و آن لوح است و دیگر در زمین و آن دل مؤمنان است.» (٤١) به اندیشه متصوفه اول چیزی که خدای تعالی در عالم ملکوت آفرید عقل اول بود که قلم خدای است. « و به این قلم خطاب آمد که بر عرش خدای که فلک اول است بنویس که هر که بود و هست و خواهد بود تا به قیامت. قلم بنوشت .ای درویش، خدای تعالی در عالم کبیر قلمی آفریده است و آن عقل اول است. و در عالم صغیر قلمی هم آفریده است و آن عقل آدمی است. اکنون بدان که عقل آدمی در ظاهر دو قلم دارد و آن دو یکی زبان و دیگری دست است.زبان آلت ظهور علم است و دست آلت ظهور عمل. زبان و دست اگر چه قلم اند و همیشه در کتاب اند. اما قلم حقیقی عقل است.» [٤٦- ص٤٣٢] « ای درویش گنبد خضرا لوح محفوظ و کتاب خداست هر چه در کتاب خدا نوشته است قضای خداست و در این عالم آن ظاهر می شود که در کتاب خدا نوشته است. بدان که عالم جبروت، هم لوح محفوظ و هم کتاب خدای و هم دوات است. از جهت آنکه عالم جبروت دو روی دارد یکی روی در خدا دارد و کتاب خدای می خوانند و این روی که در ملک و ملکوت دارد و دوات می گویند.» در تصوف کتاب را لوح محفوظ نیز پنداشته اند که آن « مرتبه ای از انوار الهی است که در یکی مراتب آفرینش تجلی کرده است. و تمام موجودات درآن نمایان اند. و از این جهت آن را به علم تفصیلی حق تعالی هم تعبیر کرده اند. بعضی از صوفیان چون غزالی و عین القضات دل سالک را به آینه ای مانند کرده اند که در مقابل لوح محفوظ نگاه داشته شده است و هر چه سالک در طی طریقت و سیر و سلوک خود ترقی کند و با مجاهدات ریاضات خاص زنگار کدورت های حاصله از اشتغالات دنیایی را از چهره آن آینه بزداید، انعکاس آنچه در لوح محفوظ است در این آینه دل بیشتر و روشن تر خواهد بود. سپس به تدریج پس از حصول ملکه و پیشرفت سالک در سلوک به عالم مثال می رسد و در این مرحله آنچه مخصوص عناصراست بر او مکشوف می شود. سپس به کشف سماوات رسد و سرانجام به لوح محفوظ و عقل اول منتهی گردد و سپس به حضرت علم الهی انتقال یابد و آن بالاترین امکان مراتب شهود و کشف است برای سالکی که طی طریقت کرده و تا مقام انتها رسیده است.» [٤٧- ص١٢٠]  

     درکنار صوفیان گل های رنگارنگی نقش شده است. اما آنچه بخش سوم را از دیگر بخش ها جدا می کند وجود گل های زنبق است.گل زنبق نشانه ی مرتبه ای ازعرفان و نمادی ازعشق صوفیانه است(٤٢).گل زنبق، گل مریم عذرا و نشانه ی  خدای یونانی « ایریس» (Iris) است [٥٩- صص٢٩٢ و ٢٩٤] و ایریس رابط میان خدا و آدمیان بوده است[٣١- ص٣١٦]   آنگونه  که این بخش هم میان آسمان  ودیگرمقام های صوفیان می باشد. این بخش بیانگر والاترین مقام عشق است (٤٣). آنگونه که صوفیان به جهان بینی والای الهی خود رسیده اند و جایگاه واژه ی «محبت» را به واژه ی «عشق» سپرده اند؛ « یُحِبُّهُم وَ یُحِبُّونَه » (مائده/٥٤) و ارتباط میان خدا و انسان را مبتنی بر عشق تفسیر و تعبیر کرده اند وبدین قرار در مجلس سماع به خواندن اشعار عاشقانه و شورانگیز عارفانه می پردازند.[٤٨- ص٤]

 اعتقاد فرقه ی نقشبندیه و به ویژه جامی بر وحدت وجود است. و وحدت وجود را بر دو قسم دانسته اند؛ وحدت وجود شهودی و وحدت وجود نظری. رویکرد شهودی را بر پایه ی عشق استـوار می دانند. همچنین آورده انـد عشق الهــی بر دو طریـق ممکـن می شود؛ - جذبه؛ - سیر و سلوک. «از راه جذبه عشق حق به طور مستقیم و بی واسطه به سراغ صوفی      می آید و فرد مجذوب حق می شود و هر چیز را جز او فراموش می کند، و اما از راه سیر و سلوک، صوفی به پیر طریقت عشق می بازد و پیر این عشق را به عشق الهی تبدیل می کند.» [٥٧- صص٣٢٦ و ١٢] این مرحله و این بخش را با واژگان «عَکس» و «اِخبات» هم خوانده اند که عکس در اصطلاح تصوف عبارت است از آنکه ؛ «سالک چون به مرتبه عشق رسد به آتش عشق سوخته شود، پاک و صافی و بی نقش گردد، وی را با اهل جبروت مناسبت پیدا کند و آنچه از عالم جبروت به این عالم رسد وی از آن آگاه باشد.» (٤٤) [٤٦- ص١٧٩] و اخبات به معنای فروتنی کردن و آرام گرفتن دل است چنانکه خداوند امر به سکون و آرامش فرموده است. (هود/٢٢، حج/٣٤ و٥٢)

 با توجه به درجه و مقام هر کدام از صوفیان رنگ گل ها متفاوت هستند. همچنین در بخش چهارم نیز برفراز تعدادی از صوفیانِ این بخش درخت شکوفه ترسیم شده است. که در ارتباط با مقام های صوفیان است. بر بالای تصویر عبیدالله احرار که در مرکز و بالای تابلو می باشد درختی با شکوفه های ریز که نسبت به دیگر درختان شکوفه، پربارتر و تیره تر و تقریباً بدون برگ است بربالای تصویر امیرعلیشیر نوایی (سمت راست عبیدالله احرار) درخت شکوفه با شکوفه های درشت تر و دارای برگ است و از درخت اول تیرگی کمتری دارد.درخت سوم که بر بالای تصویر جامی (نفر دوم سمت چپ عبیدالله احرار، کسی که در حال گریستن است) درخت شکوفه دارای شکوفه های درشت است و نسبت به دو درخت قبل روشن تر و پربرگ تر و کم شکوفه تراست. بر بالای تصویر بهزاد درخت چهارمی قرار دارد که روشن تر از دیگر درختان و بدون شکوفه و پربرگ است. که بیانگر جوانی بهزاد می باشد. بر بالای تصویر عبیدالله احرار زمین برای نمایش مقام وی به حالت برآمده است که در اصطلاح «مَنجاء» گویند منجا در لغت به معنی زمین بلند و در اصطلاح تصوف خلاص یافتن دل از آفت است. [٤٧- ص٣٧٠] این بخش از نقاشی با لمعه ی بیست و دوم عراقی در ارتباط می باشد؛ « غالباً محبوب فراق و بعد محبوب خواهد، تا از جفای او پناه به عشق برد. النار سوط یسوق اهل الله الی الله »[ آتش تازیانه ای است که اهل الله (دوستان الهی) را به سوی خدا می راند]. برزش آبادی (قرن نهم هـ.) در شرح این لمعه آورده است؛ « آتش حرمان و فراق، و شورش و تأسف و تلهف اشتیاق، محب را به سوی محبوب می راند، چون هیچ پناهی و گریزگاهی جز درگاه محبوب نداند، توجه او آنگاه مردانه و عاشقانه می شود، حضرت رسول دردم آخر از اینجا می گفت:« اللهم الحقنی بالرفیق الاعلی » [پروردگارا مرا به دوست برین ملحق بفرما].[١٠- ص٣٠٨]

 

 

بخش چهارم نگاره

     در این بخش از نگاره سه درخت سرو و چند درخت شکوفه ترسیم شده اند. درباره ی عدد سه و درختان شکوفه در قسمت های قبل اشاره شد. اما درخت سرو، نمادی از جاودانگی و حیات پس از مرگ می باشد [٥٩- ص٢٩٣] آن هم به برکت عمر طولانی و همیشه سبز بودنش است.[٣١- ص٥٧٩] آمده است کشتی حضرت نوح (ع) از چوب سرو بوده است و عاملی برای نجات بخشی برترین موجودات خداوندی و انسان های پاک. در روایات زرتشتی، زرتشت درخت سرو را از بهشت آورده است و آن را در پیش درِ آتشکده کاشته است.[٦١- ص٢٤٥] در فرهنگ ایرانی به چندین سرو اشاره شده است؛ سرو سهی؛ سروناز با شاخه های متمایل؛ سرو سیاه و سرو آزاد با شاخه های راست که از قید کجی آزاد است. و در این بخش از نگاره سرو آزاد به تصویر در آمده است. در بیان نمادین عرفان درختان، نماد اَبَددر برابر ازل هستند بدین معنا که نهایت و آخری در این بخش وجود ندارد.« اَزل دوام وجود است در ماضی کما اینکه ابد دوام وجود است در مستقبل». [٤٣- ص١٧0]

  درخت یا شجره در اصطلاح تصوف به معنای انسان کامل یا انسان کبیر است؛ « سید حیدرآملی در ذیل آیه نور و واژه شجره آورده است که غرض از شجره وجود مطلق و انسان کبیر است. شجره در نظر این قوم وجـود مطلـق، انسـان کبیر، و وجـود رسول اکـرم (ص)است». [٤٥- ص٤٠١] این بخـش را با واژگـان« تَرَوّح » و« عمـا» و یا« عمـائیه» می خوانند.تَرَوّح در لغت به معنای دوباره برگ آوردن درخت و راحت یافتن است و در اصطلاح تصوف « نسیمی است که تنسم کند بدان قلوب اهل حقایق را، تا از تعب ثقل رعایت به حسن عنایت بیاساید». [٤٤- ص٦٨] مرتبه ی عما یا عمائیه مرتبه انسان کامل است که شباهت آن با مرتبه الهیت است و انسان کامل آن قطبی است که افلاک به وجود او در گردش است.(٤٥) [٤٣- ص١٢٣]

   در طریقت نقشبندیه توجه و توسل به روحانیت انسان کامل راحل و مدد از او جایز شمرده شده است آن چنانکه برای بزرگان و شهداء تناسخ صعودی قائلند. «روحانیت شیخ راحل نیرویی است که صوفی می تواند از آن مدد جوید. بهاء الدین توجه روحانیت شیخی در گذشته را یک مقام تعریف می کند، یعنی مرحله ای در طریقت که سالک می تواند با سعی خویش بدان برسد. سالک در سلوک ممکن است به توسط ارواح مشایخ راحل هدایت شود، مشایخی که در نقش وسایط عمل می کنند». [٣٧- ص٦٤] بخش چهارم بیان آسمانی و فضای جاودانی حضرت حق است که در آن انسان های کامل و مشایخ راحل حضور دارند. جامی انسان کامل را حضرت محمد(ص) می خواند که « تاریک نشینان ظلمات امکان در استفاضه ی مذکور به او محتاج اند. مثل نسبت ماه کامل و خورشید است که واسطه است میان خورشید و ساکنان شب ظلمانی در افاضه نور و لوازم آن. که خداوند بر عالم جز به وساطت انسان کامل تجلی نمی کند». [٢- ص٧٩] جامی در سلسله الذهب هفت اورنگ آن را با صفت سروناز می آورد؛

مه برآید به سوی او نگرد         حسن و خوبی روی او شمرد

                                               سرو بیند  به  قد  او نازد          صف     سرو نازش     آغازد

جامی به غیر از حضرت محمد (ص) به عنوان انسان کامل از حضرت آدم (ع) و حضرت خضر (ع) نیز یاد می کند. آن گونه که در  «نفحات الانس»  همچنین در « رشحات عین الحیاة » علی بن الحسین کاشفی آمده است؛ حضرت خضر(ع) عبد الخالق را خرقه پوشانده است. و حضـرت آدم ازآن روی انسـان کاملی است که واسطـه ی میان خداوندگـار،بهشت و انسـان های روی زمیـن است. (٤٦)همچنین از نظر اهل سلوک قطب عالم را عبدالله گویند که در دو طرف او دو امام هستند. « آنکه در راستا بود و نام او عبدالرب گویند و نظر او در ملکـوت است و آن که در چپا است نام او عبدالملک گویند و نظر او در ملک است». عبدالملک و عبدالرب را « غـوث» می خوانند. بنابـراین سـروهای آزاد نمـادی از قطب عالـم حضترت محـمد(ص) و حضـرت آدم (ع) و حضـرت خضر(ع) هستند.(٤٧)

 

تقسیم عمودی نگاره

    این سه بخشی که صوفیان در آن قرار دارند اگر از جایی که عبیدالله احرار (قطب) ایستاده است به صورت عمودی، تصویر را به دو نیم تقسیم کنیم در هر طرف وی یازده نفر قرار دارند. که در اتصال با وی به عدد دوازده می رسند. یازده را عددی برای تخطی ذکر کرده اند که با یک عدد دیگر به کمال می رسد. دوازده در اسلام نمایانگر دایره کامل و نمادی از نظم کیهانی است.[٤٠- ص٣٥] بنای طریقت نقشبندیه بر اساس اصول یازده گانه است که هشت اصل آن به نقل از عبدالخالق غجدوانی است و سه اصل نهایی از اضافات خواجه بهاءالدین نقشبند  است؛ -  هوش دردم، -  نظر برقدم، -  سفر در وطن، -  خلوت در انجمن،-  یادکرد،-  بازگشت،-  نگاه داشت،- یادداشت،- وقوف عددی،- وقوف زمانی،- وقوف قلبی.[٤٩- ص٣٣] هشت اصل اول در بخش دوم توضیح آن آمد، و اما سه اصل آخر؛ «وقوف عددی، رعایت عدد در ذکر قلبی برای جمع خواطر متفرقه است و عدد ذکر را باید بر طبق آنچه دستور داده اند رعایت کرد. وقوف زمانی، یعنی آنکه سالک همه وقت بر احوال خود وقوف و آگاهی داشته باشد. بنای کار سالک را در وقوف زمانی بر ساعت نهاده اند، که دریابنده نفس شود که بر حضور می گذرد یا به غفلت. وقوف قلبی، و آن به دو معنی گرفته اند؛ یکی آنکه دل ذاکر در عین ذکر واقف وآگاه باشد به حق، و در این معنی عبیدالله احرار گفته: وقوف قلبی عبارت از آگاهی و حاضر بودن دل است به جناب حق سبحانه، به آن وجه که دل ترا هیچ بایستی غیر از حق سبحانه نباشد». [۹- صص۴۶ و ۴۸]  محمد بن محمود آملی در نفائس الفنون فی عرائس العیون (قرن هشتم هـ.) به دوازده حال سالک اشاره می کند؛- محبت،- شوق،- غیرت،- قرب،- حیا،- انس،- هیبت،- قبض،- بسط،- فنا،- بقاء،- اتصال. [٤٤- ص١٤١] 

حضرت صادق (ع) برای معرفت در احوال صوفیان به دوازده منزل اشاره می کند ؛- منزل ایمان،- منزل معرفت،- منزل عقل،- منزل یقین،- منزل اسلام،- منزل احسان،- منزل توحید،- منزل خوف،- منزل رجاء،- منزل محبت،- منزل شوق،- منزل ولَه. « به واسطه ی این منازل دوازده گانه است که حال دل نیکـوست و هرکس نمی توانـد به منــزل محبت که بالاتـرین مقــام است پای گـذارد، پاکـانی که با عنایت الهــی به این منـزل می رسند دل هایی آکنـده از محبت دارند. جوهــره ی عشـق به خداونـد، توجه و طاعـت مطلـق و خالی کـردن دل از یاد غیر اوست». [٥٧- صص٣١٧ و ٣١٩]

 

=====================================

 

ادامه دارد....

پی نوشت ها و منابع در آخرین قسمت

چاپ شده :

با نام " سماع درویشان در آینه تصوف": فصلنامه خیال : شماره ۲۱ و ۲۲ : فرهنگستان هنر