شیطان، ماخولیا و تمثیل
شیطان، ماخولیا و تمثیل(2)
مراد فرهادپور

این خود یکی از طنزهای تاریخ است که،به رغم حضور همهء آثار و نشانههای شیطان (تمثیل،معما،تباهی،ویرانی و...)،داستانهای کافکا به عنوان نمونههای بارز نوعی اگزیستانسیالیسم دینی(به سبک کییر کگور)تعبیر شدهاند و«قصر»و«دادگاه»او را«نمادهای الوهیت»تلقی کردهاند.البته شاید هم رواج این تفسیر کار خود شیطان باشد،زیرا-باز هم به نقل از اشعار منثور بودلر-ابلیس فقط یک بار در قدرت خویش شک کرد،آن هم هنگامی بود که واعظی تیزهوش از فراز منبر اظهار داشت:«برادران عزیزم،هر زمان که لاف و گزاف دیگران دربارهء پیشرفتهای روشنگری را میشنوید،هرگز فراموش نکنید که ظریفترین حیلهء شیطان متقاعد ساختن شما به عدم وجود خود است.»در هر حال،اگر قرار باشد مرام و مسلکی را به کافکا نسبت دهیم،گنوستیسیسم یا غنوصیگری بی شک مناسبترین عنوان است،زیرا«قصر»و «دادگاه»کافکا واجد همهء نشانههایی است که گنوسیان به نیروی اهریمنی حاکم بر این جهان نسبت میدهند.آخرین ثمرهء این طنز تاریخی،که با ماکس برود آغاز شد،تفسیر آقای فردریک جیمسون،مارکسیست پست مدرنیست،است که کافکا را نویسندهای«سرورانگیز و چاپلین گونه» میداند که با قلم دلکش خود تنوع و تکثر امپراطوری زیبا و کهنسال اطریش را ترسیم کرده است.هنگامی که آقای جیمسون معماری ساختمان دادگاه در رمان محاکمه را با عبارت«شکوه فرسودهء باروک»توصیف میکند و آن را نقطهء مقابل توصیف کافکا از معماری خشک و یکدست پراگ مدرن میانگارد،به ناگهان پی میبریم که در روزگار ما حتی شیطان نیز در برابر جادوی سرورآمیز هالیوود تسلیم و بی دفاع است(مبنای نظرات آقای جیمسون بیشتر روایت سینمایی اورسون ولز از محاکمه است تا خود این اثر).5وجود این گونه تفاسیر،نشانگر اختلاف نظر در مقولات بنیانی است.و از آنجا که گشت و گذار در جهان ادبیات تمثیلی عملا پایانناپذیر است و جستجوی ما برای شیطان نیز نهایتا باید در جایی پایان پذیرد،پس بهتر است از قلمرو ادبیات که همهء تفاسیر در آن گم میشوند و رنگ میبازند دست شسته به سراغ الهیات و نقد ادبی رویم،تا شاید از این طریق رابطهء شیطان،ماخولیا و تمثیل را روشن سازیم. شاید بهتر آن باشد که نخست این پرسش کلی را مطرح سازیم که اصولا چه رابطهای میان شیطان و زبان و بیان مجازی وجود دارد.ظاهرا تشخیص وجود نوعی رابطه میان شیطان و صنایع بدیعی نیازی به بینشهای ژرف کلامی ندارد.مجاز قطب مخالف حقیقت و بیان مجازی قطب مخالف بیان حقیقی(یا تحت اللفظی)است.صرف کاربرد واژهء مجاز برای توصیف صنایع بیانی،اعم از استعاره و کنایه و مجاز مرسل و غیره،به ما این اجازه را میدهد که پای شیطان را به میان کشیم،زیرا کیست که از دروغگویی و فریبکاری ابلیس بی خبر باشد.این حقیقتی آشنا و شناخته شده است که کاربرد مجازی زبان همواره با درجهای از بازیگوشی و شیطنت همراه است و خود به واقع نوعی«فریبکاری»و دگرگون جلوه دادن واقعیت است.بسیاری بر همین اساس، شعر را به دلیل بیان مجازیش محکوم کردهاند و آن را سبب دوری آدمیان از حقیقت و گمراهی ایشان دانستهاند.در زمانهء ما نیز نشانهشناس و زبانشناس سرشناسی چون امبرتو اکو،رابطهء شیطان و زبان را موضوع یکی از مقالات خواندنی خویش قرار داده و به شیوهای بدیع و ابتکاری جابجایی و تکثر نشانههای زبانی را با حکایت آدم و حوّا و رانده شدن آنان از بهشت مرتبط ساخته است. درک دقیقتر این رابطه مستلزم توجه به بینشهای کلامی در مورد ماهیت شرّ است.همهء صنایع بدیعی و مجازی متضمن دوگانگیاند و به چیزی غیر از خود اشاره میکنند.ولی نکتهء اصلی،ظرافت و ایهام و ایجاز نهفته در این اشاره است.همین خصایص است که بیان مجازی را با شرّ شیطانی مرتبط میسازد.همهء ما میدانیم که صعود به قله کاری سخت و طولانی است، در حالی که یک لغزش ناگهانی برای سقوط کافی است؛تصفیهء آب دشوار سات،اما برای نجس و آلوده کردنش،انداختن قطرهای کافی است؛یک زخم کوچک میتواند نخستین گام به سوی بیماری و مرگ باشد(در رمان توماس مان،شیطان از«عوامل کوچک»خود یعنی میکروبها و ویروسها یاد میکند)و یک نگاه،لمس یا اشارهء گذرا میتواند ثمرات عمری از زهد و پرهیزگاری را بر باد هد.به عبارت بهتر،نیکی مستلزم پشتکار و نظم و دقت همه جانبه است، حال آنکه برای درغلتیدن به شرّ غالبا یک اشاره یا تلنگر ظریف کافی است.و این خود ناشی از ماهیت عدمی شرّ است که بسیاری از متکلمان بدان اشاره کردهاند.«سهل و ساده»بودن شرّ شیطانی در نسبت آن با نیستی ریشه دارد و همین نیز آن را با زبان و بیان(مجازی)پیوند میدهد،زیرا کلمات،به یک معنا،همواره در مرز هستی و نیستی جای دارند.
آن دسته از صنایع بدیعی و شیوههای بیان مجازی که خود موجد تکرار و فاصله(زمانی) هستند،به ویژه کنایه و تمثیل،با شیطان،ماخولیا و هبوط رابطهء نزدیکتری دارند.شاید برجسته ساختن خصوصیات این دسته از صنایع ادبی،به یاری مقایسهء تمثیل و نماد،مقدمهء مناسبی برای پرداختن به مسئلهء شیطان و ادبیات تمثیلی باشد.نماد حاکی از حضور،نزدیکی،وصل، کامیابی،غنا،یکدستی و وحدت است،حال آنکه تمثیل مبیّن غیبت،فاصله،فراق،فراموشی، تفاوت،تفرقه و تکرار است.«معنا و مصداق»نماد به تمامی و به گونهای«عرفانی»در خود آن حضور دارد؛از این رو نماد،به رغم پیچیدگی،بری از دوگانگی و تناقض است و به چیزی جز خود اشاره نمیکند.ولی تمثیل فاقد هر گونه خودبسندگی و انباشته از تناقض و ابهام و گسست است.همین خصایص نیز به دست دادن تعریفی از تمثیل را ناممکن میسازد. برای درک روشنتر معنا یا معانی تمثیل باید به سراغ بزرگترین ناقد ادبی قرن بیستم و کاشف و مفسر اعظم ادبیات تمثیلی رویم:والتر بنیامین.بنیامین به واقع چهرهای استثنایی بود که در زندگی و آثار خود روندهای متفاوت و مخالفی چون روشنگری و عرفان،ماتریالیسم و الهیات،و مارکسیسم و هاسیدیسم را در هم آمیخت.تحقیق کم نظیر او در باب ادبیات و نمایش باروک معرف نخستین برخورد آگاهانهء نقد ادبی با ادبیات تمثیلی بود که هنوز هم از بسیاری لحاظ بی رقیب مانده است.در این تحقیق بنیامین کوشید به عوض ارائهء تعریفی نظری از تمثیل، ساختار درونی آن را با ساختن منظومهای از ایدهها،مضامین،تناظرات،تشابهات و مثالها آشکار سازد.
گئورگ لوکاچ در انتقاد از نگرش کلی بنیامین به این نکتهء مهم اشاره میکند که تمثیل به لحاظ تاریخی دو سرچشمه داشته و در دو بستر اصلی تحول یافته است:دین و عرف.7بنابراین، قصص و حکایات کتاب مقدس و همچنین آثاری چون سلوک زائر یا کمدی الهی ماهیتی تمثیلی دارند و بر همین اساس نیز تفسیر و تأویل میشوند،زیرا در این آثار حقایق دینی و الهی باید به ناچار به میانجی زبان تجربهء بشری بیان شوند.اما از سوی دیگر،برخی از ابعاد این تجربه نیز،به دلایل مختلف،غالبا از طریق تمثیلهای عرفی و قراردادی بیان میشوند که آثاری چون کلیله و دمنه و قصههای اسیپ مشهورترین نمونههای این نوع از ادبیات هستند.اشارهء لوکاچ به سرچشمههای تاریخی تمثیل،در ورای نیات انتقادی او،حائز اهمیت بسیار است،زیرا اولا ترکیب این دو جنبهء دینی و عرفی بود که زمینهء تاریخی ظهور ادبیات تمثیلی مدرن(کافکا)را فراهم آورد،و در ثانی این دوگانگی به خوبی با دو جهت اصلی تفکر بنیامین-یعنی ادبیات و تاریخ یا هرمنوتیک ادبی و ماتریالیسم تاریخی-سازگار است.
ظهور و تثبیت مذهب پروتستان،وحدت اروپای مسیحی را در هم شکست؛همراه با این وحدت،نظام نشانهها و سلسله مراتب تأویل نیز فرو پاشید.تفسیر واحد کلیسای کاتولیک از کتاب مقدس جای خود را به انبوهی از تفاسیر شخصی بخشید.تقریبا در سراسر اروپا دین و عبادت با زندگی روزمره و خصوصی در هم آمیخت.مفاهیم و مناسک دینی ماهیتی عرفی و قراردادی یافت و عرف اقتصادی و اجتماعی جوامع نیز هویت و صبغهای دینی پیدا کرد.حاصل همهء این فعل و انفعالات،همان طور که وبر گفت،افسونزدایی از جهان و دنیوی شدن زندگی بود.اما نکتهء مهم آن است که فرایند عقلانی شدن و پیدایش«روح سرمایهداری»خود نتیجهء تشدید آگاهی و تفکر دینی بود.به عبارت دیگر،عقلانی و دنیوی شدن جهان را نمیتوان به منزلهء گسست ناگهانی(روشنگری)یا رهایی تدریجی از قیود زندگی و تفکر دینی تفسیر کرد، بلکه به عکس محتوای تاریخی این فرایند اساسا چیزی نبود مگر تشدید و اوجگیری زندگی و تفکر دینی و سیطرهء کم و بیش کامل«اخلاق پروتستان»بر تمای ابعاد زندگی خصوصی و عمومی.اما این تشدید و اوجگیری از همان آغاز با تناقض،ابهام،پراکندگی،ستیز و نهایتا تباهی و انحطاط همراه بود.گسترش مذهب پروتستان که خود زمینه را برای«تصویر واژگون»خویش، یعنی الهیات منفی«مرگ خدا»و افسون زدایی از جهان فراهم آورد،فرایندی متناقض و معماگونه بود که به تجربهء تاریخی رنگ و بویی سودایی و ملالانگیز بخشید-ملالی که آثارش حتی در نوشتههای وبر نیز دیده میشود.زمینه و محتوای تاریخی ادبیات تمثیلی،از نمایش باروک(که به قول بنیامین معرف گذار از اسطوره به تاریخ بود و ماهیتی اساسا سیاسی داشت)تا آثار آلن پو، بودلر،داستایوسکی و کافکا،چیزی نبود مگر نوعی الهیات«باژگون شده»(یا همان گنوستیسیسم)که ذاتا متناقض و مبهم مینمود و از این رو ضرورتا به منزلهء فرایند تمثیلی شدن جهان تجربه و بیان میشد.همهء کسانی که به تمثیل روی آوردند-از هولدرلین گرفته تا بنیامین -جهان مدرن و تجدد(مدرنیته)را به منزلهء هبوط و فقدان معنا تجربه کردند-یعنی به منزلهء فرایند دور شدن از خداوند،انحطاط دینی و سقوط به دوزخ که خود به صورتی منفی(یا سلبی) ماهیت و معنایی دینی داشت و به همین دلیل نیز فقط میتوانست در شکل تن سپردن به بی معنایی و هبوط(نیهیلیسم)،افسون زدایی و عقلانی شدن جهان تجربه و بیان شود.
به همین دلیل است که در نگرش بنیامین نیز نقد تاریخی سرمایهداری،تجدد و عقلانیت با تفسیر ادبیات تمثیلی و تأویل کلامی گره میخورد،و از این روست که مضامینی چون شرّ شیطانی(یا همان الهیات باژگون)،تمثیل و اندوه سودایی،و همچنین نسبت میان آنها،به اجزای ضروری نقد تاریخی-فرهنگی تجدد و بیان فلسفی حقیقت ذاتی آن بدل میشود.تمثیل و ادبیات تمثیلی موضوع اصلی کلیات( oeuvre )بنامین است:از تحقیق اولیهء او در باب ادبیات و نمایش باروک و مقالات و اشارات متعددش به کافکا گرفته تا طرح گستردهء او در مورد بودلر و پاریس قرن نوزدهم و«تزهایی دربارهء فلسفهء تاریخ»(جایی که بنیامین برای بیان نظراتش خود به تمثیل متوسل میشود.)در بررسی ادبیات باروک،بنیامین مجموعهای از مضامین یا ایدهها را کنار هم میچیند تا به کمک آنها منظومهای بسازد که خود همان شکل یا مثال( eidos )حقیقت تاریخی است.کثرت و درخشش ستارگان منظومهء فلکی-تاریخی بنیامین به راستی خیره کننده است.به همین دلیل،هر گونه اشارهای به آنها،خارج از این منظومه، ضرورتا با نقصانی در درخشش حقیقی آنها همراه است.تا آنجا که به مضامین سه گانهء مورد نظر ما-یعنی شرّ شیطانی و ماخولیا و تمثیل-مربوط میشود،به ناچار باید به تعریف مفهومپردازی بسنده کنیم.به اعتقاد بنیامین،زیر نگاه سودایی شیطان همه چیز به تمثیل بدل میشود.عقلانی و تمثیلی شدن جهان معنای حقیقی خود را در شکل هبوط آدمی،زبان و اشیاء آشکار میسازد.اما بدون اشارهای هر چند موجز به نسبتها و نشانهها،معنای واقعی این عبارت ناروشن باقی میماند.پس بهتر آن است که ما نیز به پیروی از بنیامین به یک نقاشی مشهور سبک رنسانس آلمانی متوسّل شویم-(روش فلسفی خود بنیامین نیز که بر ایجاد«تصاویر دیالکتیکی»یا به قول خودش«دیالکتیک ساکن و بی جان»متکی است،تا حدودی از هنر نقاشی الهام میگیرد).نقاشی ماخولیا( melancholia )اثر آلبرشت دورر،خود مجموعهای است از نشانههای تمثیلی که به واسطهء شماری از نسبتها،تناظرها و تقابلها،ایده یا مثال ماخولیا را در دیالکتیکی ساکن تجسم بخشیده است و از این رو میتوان آن را یک«تمثیل بصری»یا نوعی «تاریخ بی جان»دانست.بنیامین در تفسیر این اثر میگوید:«نظریهء ماخولیا به گرد شماری از نشانههای( emblems )باستانی متبلور شد،و البته این نبوغ تفسیری بی نظیر عصر رنسانس بود که برای نخستین بار از خلال آنها[نشانهها]دیالکتیک نیرومند اعتقادات اصولی( dogmas )را مشاهده و قرائت کرد.»8اما این نشانهها به راستی چه بودند؟نخستین آنها به ستارهبینی و نجوم، طالع بینی و طب سنتی مربوط میشود.از دیرباز چنین تصور میشد که میان سیارهء زحل و طبع سودایی رابطهای وجود دارد،هر چند که تأکید پارسلوس بر جنبهء صرفا طبی ماخولیا حاکی از رقابیت میان این علوم سنتی است(در واقع تقابلها و قیاسها و تناظرهای مابین نظریهء طبایع یا مزاجهای اربعه،ستارهبینی و مدار سیارات،و علم کیمیا و خواص فلزات هفت گانه،خود نمونهء گویایی از ساختار تمثیل است.)سیارهء زحل به لاتینی ساتورن و به یونانی کرونوس نامیده میشود که به معنای زمان است.کرونوس خدای اعظم عصر طلایی بود که فرزندان خویش را میبلعید-کنایه از خلاقیت و ویرانگری زمان-اما سرانجام توسط پسرش ژوپیتر سرنگون و اخته شد.بنابراین کرونوس یا ساتورن اساسا ماهیتی دوگانه دارد.به گفتهء دو تن از مفسران برجستهء اثر دورر:«ساتورن نیز،همچون ماخولیا،روحی متناقض است که جان آدمی را از یک سو با سستی و بطالت و ملال،و از سوی دیگر با قدرت تفکر و تعمق قرین میسازد... آنان که تحت تأثیر ساتورن میباشند...همواره با خطر سقوط به افسردگی یا جذبهء جنون آمیز روبرویند.»9به اعتقاد بنیامین تاریخ مضمون ماخولیا از درون دیالکتیک همین دوگانگی بسط مییابد.در عصر رنسانس این دوگانگی به شکلی ریشهایتر مورد تفسیر مجدد قرار میگیرد. اکنون ماخولیا و اندوه سودایی هم معرف نبوغی کنجکاو است که میخواهد به اسرار نهانی طبیعت واقف شود،و هم نوعی بیماری شیطانی است که به عوض وحدت عرفانی آدمی با کائنات،بر زمانمندی و فناپذیری او تأکید میگذارد.زندگی و زمان به حرکتی تدریجی به سوی مرگ بدل میشود و کرونوس جای خود را به ملک الموت میبخشد.
در قسمت فوقانی نقاشی دورر کتیبهای قرار دارد منقوش به مربعی جادویی که نشانهء فلکی سیارهء مشتری یا ژوپیتر است.در این کتیبه آمده است که:«ماخولیا اگر به واسطهء تقارن مشتری و زحل در برج میزان تعدیل و مهار شود،بسی مثمرثمرتر خواهد بود،آنچنان که ماخولیای اگوستوس(قیصر روم)نیز ظاهرا چنین بوده است.»این کتیبه در واقع نشانهای لفظی یا مکتوب است که خودبسندگی نشانههای بصری و جادوی تصویر را در هم میشکند و با شکستن و گشودن ساختار بصری اثر،که بر حضور بی واسطهء تصاویر و نمادها استوار است،بعدی اخلاقی و پند آموز بدان میبخشد.این بعد اخلاقی-انتقادی که از مشخصات تمثیل است،نقطهء مقابل زوال فرهنگ مکتوب و غلبهء فرهنگ تصویری در روزگار ماست-روزگاری که در آن هرگونه آفرینش فرهنگی-صرف نظر از استثناهایی چون تئاتر حماسی-آموزشی برشت10-تابع منطق تصویر و جادوی ایدئولوژیک آن گشته است.11شمار نشانههای تمثیلی اثر دورر بیش از اینهاست.به قول بنیامین«جزئیات حاشیهای،نظیر تمایل درونی طبایع سودایی به سفرهای دور و دراز،از هر گوشه سرک میکشد؛افق گستردهء دریا در پس زمینهء ماخولیای دورر نیز نتیجهء همین امر است.»12سفرهای دور و دراز یادآور فاصلهء زمانی و مکانی است.بودلر در بسیاری از اشعارش از اشتیاق خود به تماشای منظرهء اسکله و بندر سخن گفته است.اما او صرفا خواستار تماشای جنب و جوش بندر بود و اعتقاد داشت که مسافران حقیقی آنانی هستند که در ساحل میمانند و به خیال سفر فرو میروند.سستی و تنبلی طبایع سودایی و تمایل آنان به تماشا و تعمق و خیالپردازی با ماجراجویی جای خود را به خاطره و معما،و تلاش ذهنیت عقلانی برای«یادآوری»و«تفسیر»و«تحلیل»میبخشد.
آخرین نشانهای که بنیامین بدان اشاره میکند سگ نیم خفتهای است که در قسمت تحتانی اثر دورر ترسیم شده است.سگ یکی از نشانههای کهن ماخولیاست که سویهء تاریک و جنونآمیز مزاج سودایی را بیان میکند،هر چند که سرسختی و زیرکی و سماجت این جانور در ردیابی و شکار نیز مبیّن تعمق و تحقیق و تفکر فرد سودایی است.رابطهء سگ با شیطان که بنیامین بدان اشاره نمیکند،هنگامی آشکار میشود که صحنهء اول فاوست گوته را به یاد آوریم.در این صحنه یکی از شیاطین در هیئت سگی سیاه و کوچک با فاوست همراه میشود-ظاهرا اعتقاد به پیوند سگ و شیطان یکی از باورهای عوامانهء قرون وسطی بوده است. منظومهء بنیامین یادآور«منظومهء»مالارمه در شعر مشهور«پرتاب تاس»است:«منظومهای سرد از فراموشی و بطالت».نظم ابدی ستارگان این منظومه ظاهرا نقطهء مقابل وضعیت قهرمان شعر مالارمه است که در دریایی متلاطم دست و پا میزند،در«قلمرو امواج،آنجا که واقعیت به تمامی مضمحل میشود.»هملت،این«شهزادهء شوربخت صخرهها»نیز در برابر دریای موّاج و به زیر گنبد دوّار آسمان میایستد تا در باب معمای زندگی و جهان تعمق کند.نوبت دست آخر بازی فرا رسیده است،باید برای«آخرین بار»تاسها را ریخت:بودن یا نبودن.اما نتیجهء این قمار در گرو بخت و تصادف و عدد و احتمال است.زیرا به قول مالارمه ابدیت نیز چیزی نیست مگر تصادف و عدد و احتمال؛احتمال،این تنها نتیجهء طنزآمیز اعمال نظم یقینی ریاضیات بر جهان. به همین دلیل،سرنوشت هملت نیز توسط حضور یا غیبت اشیاء و آدمیان و نشانهها تعیین میشود.اکنون جهان دیگر فاقد هر گونه مرکزی است؛همه چیز،حقایق،اشیاء،معانی و کلمات، پراکنده و«در دورترین فاصلههاست.»در برابر پراکندگی و آشوب جهان،ذهن چیزی نیست مگر نظارهگری منفعل و سودایی که میکوشد به یاری تفاسیر و کلمات بر فاصلهء خود از واقعیت غلبه کند.از نظر ریلکه،در این«جهان تفسیر شده»،کلمات و عادات برای ادامهء وجود ما کافیند.ما در اینجاییم تا بگوییم درخت،میز،خانه...اما از دید بنیامین کلمات خود موجد فاصلهاند.زمانی بود که زبان یکدست و شفاف بود و کلمات با مصادیق و معانی خود یکی بودند-پیش از سقوط برج بابل،یا حتی پیش از رانده شدن آدم از بهشت.اکنون زبان نیز چون آدمی و طبیعت هبوط کرده است؛ولی چه کسی بیشتر و بهتر از شیطان،این فرشتهء مغضوب،با تجربهء هبوط آشناست.سقوط او از عرش ملکوت،سقوطی به درون دوزخ نبود،دوزخ خود همین سقوط بود. سقوطی به دور از همهء کواکب،به پس،به پهلو،به پیش،به هر سو،به درون سکوت هراسناک فضای لایتناهی.فاصله و فراموشی قوانین این سقوط،ماخولیا و سودا روح و حس آن،و تمثیل شکل تجلی و بیان آن است.اگر در تجربهء هبوط تعمق کنیم،قرابت شیطان و ماخولیا و تمثیل دیگر چندان غریب و ناآشنا نخواهد بود.
آنچه در روایت ما از نظریهء بنیامین از قلم افتاده یا کمرنگ شده است،سویهء تاریخی-انتقادی آرای اوست.مدتها پیش از آنکه دریدا،دومن،هارتمن و دیگر پیشگامان مکتب واسازی ( deconstruction )در آثار رمانتیکهایی چون روسو و وردزورث به جستجوی رگههای تمثیلی بپردازند و این رگهها را به عنوان«صدای حقیقی»رمانتیسم معرفی کنند13،بنیامین با تیزبینی خاص خود اظهار داشت:«هم رمانتیسم و هم[هنر]باروک بیش از آنکه خواستار ارائهء معیاری برای تصحیح کلاسیسیسم باشند،جویای تصحیح خود هنر هستند،و نمیتوان منکر شد که باروک،این پیشدرآمد ناساز کلاسیسیسم،از این تصحیح،روایتی مشخصتر و اصولیتر و پایدارتر به دست میدهد.»14و این امر بی شک از ماهیت تمثیلی هنر باروک و نزدیکی آن با تجربهء هبوط ناشی میشود.از میان مدافعان مکتب واسازی،پل دومن بیش از همه به بعد تاریخی مسئله حساس است.او اعلام میدارد که تناقض،ابهام،فاصله و دیگر اوصاف تمثیل و ادبیات تمثیلی در عین حال از مشخصات بارز عصر جدید(مدرنیته)هستند.اما وی بلافاصله اضافه میکند که ادبیات همواره ذاتا مدرن بوده است.همین«ادبی کردن»تاریخ است که دومن را نسبت به خصلت ایدئولوژیک آثار رمانتیک نابینا میسازد.«صدای حقیقی»رمانتیکها در غوغای شهر مدرن به گوش نمیرسد،مگر به کمک تقویتکنندههای ایدئولوژیک.پژواک دلتنگی برای«گذشتهء طلایی»،برای وحدت و کامیابی نمادین،همان چیزی است که این صدا را برای ساکنان شهر مدرن جذاب میسازد-جایی که در آن تقاضا برای این گونه مسکّنهای معنوی همیشه بالاست.بی توجهی اشراف منشانهء شاعران رمانتیک به منطق حاکم بر تمثیلی شدن جهان،ریشهء اصلی ایدئولوژیک شدن آثار آنان است؛پافشاری«ادبی»و«اشرافی»بر حفظ حقوق و امتیازات موروثی همان چیزی است که شاعر رمانتیک را در واقعیتی که دون شأن خود میپندارند غرقه میسازد.دریدا و دومن نیز در جستجوی خود برای رگههای تمثیلی،همین روند را تکرار میکنند-هر چند که آنان به عوض بی توجهی به تناقضات و ابهامات جهان مدرن به توجیه آنها میپردازند.حاصل کار آنها محو سویهء اخلاقی-تاریخی است که باید آن را جوهر دیالکتیک منفی بنیامین دانست.در تقابل با هزار توهای خوش ساخت و رنگارنگ پست مدرنیستها،بنیامین به این حقیقت اشاره میکند که مقام تمثیل در جهان ادبیات،مشابه مقام ویرانه در جهان واقعی است.از دید بنیامین تمثیلی شدن جهان نام دیگری است برای عقلانی و ویران شدن همزمان جهان.هنگامی که بعد اخلاقی نظریهء بنیامین کنار گذارده میشود، تعمق سودایی در تناقضات و ابهامات عصر جدید،جای خود را به تأیید شادمانهء بازی بی پایان نشانهها میدهد.
نقد تاریخی سرمایهداری و فتیشیسم کالایی و از خود بیگانگی و شئوارگی،جزء ضروری تفاسیر ادبی بنیامین است.مجزا ساختن نظریهء او از مضمون هبوط(الهیات)و نقد تاریخی سرمایهداری(مارکسیسم)-که باید آنها را قطبهای اصلی اندیشه بنیامین دانست-حاصلی جز تحریف آرای او در پی ندارد.در یکی از آخرین نوشتههایش که پس از مرگ وی تحت عنوان «تزهایی دربارهء فلسفهء تاریخ»منتشر شد،بنیامین برای توصیف نظر خود تمثیلی گویا را به کار میگیرد.او از فرشتهای به نام فرشتهء تاریخ سخن میگوید که از بستن بالهایش ناتوان است،زیرا طوفانی به نام پیشرفت او را که رو به سوی گذشته دارد،بی اختیار به سوی آینده میراند.چشمان فرشته به گذشتهای دوخته شده است که در نظر ما زنجیرهای از حوادث است،اما از دید او فقط فاجعهای واحد است که انبوهی از خرابهها و زبالهها را پیش پای او تلنبار میکند.نگاه خیره و مغموم این فرشته که گویای شباهت و نزدیکی او با فرشتهء مغضوب نخستین کتاب بنیامین است،مضمون اصلی آثار او را آشکار میسازد.
اجازه دهید این نوشته را با یک حاشیه روی ادبی به پایان بریم-هر چه باشد در جهان تمثیل حاشیه روی گویاترین شکل تفکر و گفتار عقلانی است.موضوع این حاشیه روی داستان کوتاه است از ادگار آلن پو.پو چهرهء مرموزی است که بر مرز میان ادبیات رمانتیک و ما بعد رمانتیک ایستاده است و از این رو غالبا ناقدان انگلیسی زبان را به دردسر میاندازد.حتی منتقدی چون سر موریس باوره که مایل است او را به عنوان«رمانتیکی متوسط»طبقهبندی کند،از توجه و علاقهء اروپاییان به این چهرهء حاشیهای به شگفت میآید.
این که مضمون و جوهر اصلی رمانتیسم نهایتا با«فرمول»آلن پو در مورد رابطهء زیبایی و عشق و مرگ بیان شد،امری تصادفی نبود.حقیقت رمانتیسم نیز،چون هر پدیدهء تاریخی دیگر، تنها پس از مرگش آشکار شد و«فرمول»آلن پو نیز در واقع کتیبهء گور آن بود.هر آنچه برای رمانتیکها ماجرایی ملموس و سرشار از احساسات تند بود،زیر نگاه سودایی آلن پو به مسئله و معمایی ریاضی بدل شد.عشق و جنون و جنایت و عظمت طبیعت(به ترتیب در داستانهای «لیجیا»،«قلب سخنگو»،«خمرهء آمونتیلادو»و«گرداب مالستروم»)همگی مضامینی به غایت عقلانی شدهاند که با نظمی دقیق و در شکل دنبالهای از پیوندهای منطقی بسط مییابند.این نظم عقلانی و ریاضیگون که با مضامین زیباشناسی مدرن-نظیر پارادوکس و شوک و ابهام- آمیخته است،همتای ادبی فرایند عقلانی و انتزاعی شدن جهان است.زبان و جهان،همزمان به مجموعهای از اشیاء مجرد تجزیه میشوند که تنها در شکل دنبالههای ریاضی با یکدیگر پیوند دارند.نباید از یاد برد که آلن پو از نخستین کسانی بود که به تجربهء زندگی در شهر مدرن و برخورد فرد با سیل جمعیت(«مرد جماعت»)پرداخت،و او را باید پدر داستانهای جنایی و معمایی دانست. اما داستان مورد نظر ما قصهء کوتاهی است به نام«سکوت:حکایتی خالی.»سه یار جدایی ناپذیر در اینجا نیز حاضرند:شیطان و ماخولیا و تمثیل.راوی اصلی داستان شیطان است.
در ناحیهای شوم و حزنانگیز،در کرانهء رود زئیر،شیطان که در میان نیها مخفی شده است، ناظر صحنهء عجیبی است.ناگاه در این ناحیهء متروک و وحشی،بر بالای صخرهء عظیم مشرف به رود،هیکل مردی نمایان میشود-مردی با شکوه و مغموم که«پیشانی فراخش حاکی از تعمق بود و چشمان هوشیارش سرشار از مراقبت؛و من در معدود شیارهای گونهاش حدیث حزن و تألم را خواندم،و حدیث بیزاری از نوع بشر را،و تمنّای انزوا و خلوت را.»
بدین ترتیب،شرّ و ماخولیا حاضرند.حال نوبت ظهور تمثیل است.داستان آلن پو ماهیت تمثیلی خود را به انحای مختلف آشکار میسازد،به طوری که خواننده بلافاصله از قرابت آن با داستانهای گوتیک و قصص تمثیلی کتاب مقدس آگاه میگردد.نویسنده در پایان حکایت شیطان،مشخصا آن را با«مجلدات ماخولیایی»افسانههای دلکش مغها( magi )و حکایات مربوط به جنها و پریها مقایسه میکند،تا دیگر جای شکی باقی نماند.اما تمثیل خود را از همان آغاز،در توصیف مناظر طبیعی آشکار میسازد:رود زرد و گل آلود زئیر،دشتهای قهوهای،بارانی که به وقت ریزش باران است اما چون ریخت به خون بدل میشود،نیها و نیلوفرهای آبی که به زیر شعاع خونین ماه آه میکشند.نوعی سستی و رخوت بر همه چیز حکمفرماست،و طبیعتی که با رنگهای قهوهای و اخرایی ترسیم شده است،احساسی از زوال و تباهی را القا میکند.هنگامی که زوال،که مقولهای اساسا تاریخی است،به طبیعت نسبت داده میشود،بیان هنری نیز الزاما تمثیلی میشود.طبیعت و تاریخ در متن تجربهء هبوط در هم میآمیزند،و بدین ترتیب کلمهء«تاریخ»با حروفی که گویای تناهی و ناپایداری آدمی است- یعنی با مرگ و رنج و شکست و زوال-بر پیشانی طبیعت نگاشته میشود.15«تاریخی»شدن طبیعت خود را در هیئت ویرانه تجسم میبخشد که قبلا با رابطهء آن با تمثیل اشاره شد.اما تمثیل از این هم جلوتر رفته،به عمق داستان آلنپو،یعنی به سبک نگارش و عبارات و حتی جملات او نفوذ میکند.زیرا تمثیل اساسا چیزی جز نوشتار و روایت نیست و بر خلاف نماد هرگز نمیتواند به تصویر و حضور بدل شود،بلکه فقط میتواند در غیبت تصویر بدان اشاره کند (و همین امر نیز گویای پیوند آن با متون مقدس است).16تقریبا تمامی جملات این داستان سه صفحهای با حرف ربط«و»آغاز میشوند و از این طریق ما را با دنبالهای بی انتها درگیر میسازند که گویی تا دورترین فاصلهها میرود.موسیقی کلام آلن پو به واسطهء تکرار همین واژه،چونان قطعات باروک ویوالدی،بسط مییابد،بی آنکه بخواهد ما را در خود غرقه کند یا با تحریک و غلیان احساسات از خود بی خودمان سازد.
اما نکتهء اصلی و مهم داستان همان«سکوت»است.شیطان که حس کنجکاویش تحریک شده،میخواهد سرّ انزوا و بی اعتنایی سودایی مرد را دریابد.نگاه خیره و آرام مرد ظاهرا حاکی از آن است که همهء فجایع را پشت سر گذارده است و دیگر از هیچ چیز نمیترسد.پس شیطان نخست،زمین و آسمان و همهء عناصر را با نفرینی جادویی به تلاطم میافکند.اما مرد همچنان آرام بر جای خود میماند.شیطان که اکنون بر سر خشم آمده،نفرین سکوت را به کار میگیرد و ناگاه خاموشی خوفناکی بر همه چیز مستولی میشود.پس از اندک زمانی مرد با شتاب سر بلند میکند و از فراز صخره گوش فرا میدهد.نفرین شیطان مؤثر واقع میشود و مرد وحشتزده پا به فرار میگذارد.اما«معنای»این سکوت چیست؟ظاهرا این آخرین ترفند جادویی شیطان از جایی ماورای قلمرو تمثیل و ماخولیا نشأت میگیرد و از این رو به راحتی بر هر دو آنها چیره میشود.این همان سکوتی است که در پایان هملت بدان اشاره میشود.سکوتی در ماورای جهان و زبان که هر دو آنها را احاطه کرده و شاید حتی وجودشان را امکانپذیر ساخته است. این سکوت مرز غایی کلام بشری است،قلمرو آنچه که نمیتوان و نباید از آن سخن گفت. ویتگنشتاین نیز در آخرین عبارات شطح گونهء رسالهء منطقی-فلسفی به همین سکوت اشاره میکند و به تعبیری آن را بنیان استعلایی زبان میانگارد.در حالی که شاعر قرن شانزدهم و فیلسوف قرن بیستم فقط با حرکتی سریع و فرجامین به این سکوت اشاره میکنند،آلن پو که هنوز پایی در رمانتیسم دارد،به توصیف آن میپردازد.گویی این سکوت آخرین حربهء او (و شیطان)در برابر تمثیلی شدن جهان است،آخرین تجلّی امر مقدس در جهان دنیوی و عقلانی شدهء انسان عصر جدید.ولی کمتر از یک قرن پس از مرگ آلنپو این حربه نیز از دست رفت.اکنون همه چیز جزئی از قلمرو مبهم و پر تناقض تمثیل بود،به دور از هر گونه معنا و حقیقت غایی.حتی سکوت نیز نمیتوانست،چه به منزلهء قدرتی مؤثر و حاضر و چه در مقام یک بنیان استعلایی غایب،نمادی از حقیقت غایی باشد.شیطان و آخرین حربهء جادویی او نیز به تمثیل بدل شدند.(فلسفهء ویتگنشتاین نیز با کنار گذاردن مفهوم زبان واحد و بنیان عرفانی-استعلایی آن و با پذیرش تکثر بازیهای زبانی،که سکوت هم فقط یکی از آنهاست، همین مسیر را دنبال کرد).در آثار کافکا سکوت سرشتی تمثیلی یافت.اما تمثیلی شدن سکوت، خود سرآغاز خاموشی تمثیل بود.معماهای دلهرهآور کافکا که همه چیز و همه کس را در لبهء پرتگاه فاجعه قرار میداد جای خود را به داستانهای بکت بخشید که همگی ماهیتی مابعد فاجعه دارند.سکوت خوفناکی که طنینش در همهء تمثیلهای کافکا شنیده میشود،به نفع نوعی پرگویی ملالآور کنار گذاشته شد که بیشتر از آنکه سودایی و حزنانگیز باشد،مضحک و مسخره است.قهرمانان بکت به واقع همهء فجایع را پشت سر گذاردهاند و دیگر هیچ شیطانی با هیچ جادو و ترفندی نمیتواند آنان را به هراس افکند.زیرا اکنون شرّ وضع طبیعی اشیاء و امور است،و در این جهان دیگر حتی به شیطان نیز نیازی نیست،چه رسد به رمانتیکها.
پی نوشتها و مآخذ:
(1).ر.ک به مقالهء لوکاچ در همین شماره.
(2).هگل نیز،در پدیدار شناسی روح،در بخش مربوط به تحلیل«روح زیبا»به طور ضمنی به زندگی و سرنوشت نوالیس اشاره میکند.«روح زیبا»که در درک انتزاعی و سلبی خود از آرمانهای اخلاقی گرفتار آمده است، هرگز نمیتواند پیوند زندگی و نفس خود با زندگی دیگران را دریابد و از این رو«بی بهره از واقعیت انضمامی»و ناتوان از«رسیدن به هستی عینی»است.هویت«روح زیبا»به تمامی در تضاد میان نفس ناب و ضرورت تحقق عینی و خارجی این نفس خلاصه میشود،و به دلیل آگاهی از همین تضاد است که نوالیس، این نمونهء اعلای«روح زیبا»،پریشان و دیوانه گشته و«هستی خود را در راه تمنّا و آرزو از دست داده و شعلهء حیاتش در عجز و بیماری خاموش میشود.»(پدیدارشناسی روح،ترجمهء ج.بیلی،1967،ص 676.)
(3).برادران کارامازوف،ترجمهء صالح حسینی،جلد دوم،ص 845.
(4).به نقل از نامهء بنیامین به گرهارد شولم،مورخ 12 ژوئن 1938.ر.ک به:
(به تصویر صفحه مراجعه شود)
(5).(به تصویر صفحه مراجعه شود)
(6).ر.ک به مقالهء«ایجاد پیامهای زیباشناختی در زبان»،ترجمهء سعید ارباب شیرانی در فصلنامهء«زنده رود»، سال 1،شمارهء 1،پاییز 1371.
(7).انتقاد لوکاچ اساسا متوجه فاصله و دوری گرفتن بنیامین از انسان مداری اروپایی است،زیرا به اعتقاد لوکاچ توجه به سرچشمههای اصلی تمثیل،یعنی دین و عرف،مبیّن تاریکاندیشی،سنت گرایی و قطع رابطه با روندهای مترقی تاریخ است.انتقاد لوکاچ حاکی از پیوند او با تفکر فلسفی یونان باستان است که هستی شناسی و حضور و تجربهء ادراکی(نماد و تصویر)را بر اخلاق و زمانمندی و تجربهء تاریخی(تمثیل و P
ارغنون » شماره 2 (صفحه 272)
نوشتار)اولویت میبخشد.در حالی که نزدیکی بنیامین به الهیات یهودی-مسیحی همان چیزی است که او را به سوی تفکر در باب تمثیل و تاریخ میراند.میتوان گفت لوکاچ هستی شناسی نماد ( ontology of symbol )را بر علم الاخلاق تمثیل( ethics of allegory )ترجیح میدهد.گسست او از مارکسیسم اخلاقی و انتقادی و جهادگر دوران جوانیش نیز مبیّن همین انتخاب است،انتخابی که حاصل آن حرکت به سوی جبرگرایی تاریخی و تأیید کامل و غیر انتقادی بخشی از واقعیت تاریخی،به منزلهء بنیان مقدس و ایجابی هرگونه نقد تاریخی بود.
(8).(به تصویر صفحه مراجعه شود) عنوان کتاب بنیامین را به منشأ نمایش سوگناک آلمانی ترجمه کردهاند.«نمایش سوگناک»برگردان اصطلاح trauerspiel است که از دو جزء«عزا»و«بازی»تشکیل شده و در واقع به معنای«نمایش عزا»یا«بازی ماتم»است.نام این فرم ادبی و نمایشی به حقیقت محتوایی آن اشاره میکند که چیزی نیست جز«نمایش اندوه»یا«بیان رنج».بنیامین خود بخشی از کتابش را به بحث در مورد رابطهء عزاداری و ماتم با تمثیل و ماخولیا و الهیات(هبوط)اختصاص میدهد.با توجه به این نکات، مناسبترین برگردان فارسی برای trauerspiel اصطلاح«تعزیه»است.به منظور پرهیز از هرگونه اشتباه و سوء تفاهم عبارت«نمایش سوگناک»را برگزیدیم،هر چند که باید گفت،قرائت کتاب بنیامین برای همهء کسانی که دربارهء«تعزیه»نوشتهاند یا خواهند نوشت،درس خوبی است.
(9).(به تصویر صفحه مراجعه شود)
(10).بنیامین خود به رابطهء نزدیک نمایش تمثیلی باروک با اکسپرسیونیسم-به ویژه آثار برشت-اشاره میکند. دوستی او با برشت و علاقهاش به«تئاتر حماسی»نیز با جهتگیری اخلاقی-انتقادی آثارش خواناست.
(11).درک اهمیت نقش نوشتار و نشانههای مکتوب مستلزم رجوع به تاریخ سینماست.همان طور که بنیامین و آدورنو بارها متذکر شدند،حضور نوشتار و زیرنویس در سینمای صامت،وحدت ارگانیک و نمادین تصویر و«هیپنوتیسم»جادویی سینما را درهم میشکست.این خصلت فرمال موجب رهایی تماشاگر از انفعال مطلق میشد و به این رسانهء جدید توانی انتقادی میبخشید یا لااقل جذبهء ایدئولوژیک و سحرآمیز آن را محدود میساخت.با ظهور فیلم رنگی ناطق وضع به کلی دگرگون شد.هنگامی که سینما به واسطهء علم و تکنولوژی به واقعیتی بی واسطه بدل شد که از خود واقعیت نیز واقعیتر مینمود،عصر فرهنگی جدیدی آغاز شد:عصر سلطهء تصویر و غیر واقعی شدن واقعیت،عصر ظهور جامعه و فرهنگ تودهای،درونی شدن ایدئولوژی و تغییرات بنیادی در ساختار سرمایهداری،عصری که در آن سینما به کارخانهء تولید واقعیت و صنعت تصویرسازی به مهمترین صنعت سرمایهداری متأخر بدل گشت.
(12).(به تصویر صفحه مراجعه شود)
(13).برای نمونه ر.ک به مقالهء پل دومن در همین شماره.
(به تصویر صفحه مراجعه شود) (16).بی توجهی دریدا به رابطهء نوشتار و تمثیل و هبوط با فقدان یا حضور کمرنگ بعد انتقادی-اخلاقی در آثار او همراه است.حضور نیمه پنهان الهیات یهودی و فلسفهء اخلاقی امانوئل لویناس منشأ حقیقی بسیاری از بینشهای انتقادی دریداست.اما این حضور نیمه پنهان مضامین کلامی و اخلاقی که با موضعگیریهای مبهم هایدگر در قبال مسیحیت و«استفادههای ضمنی»وی از الهیات یهودی-مسیحی کاملا سازگار و مشابه است،نقطهء مقابل صراحت بنیامین و آدورنو در مورد الهیات منفی است.
-----------------
برگرفته از: http://www.andishesara.com

رسول معرک نژاد