محمدحسین ماهر

                             محمد حسين ماهر

محمدحسین ماهر متولد 1336 آبادان

دانش‌آموخته نقاشی از دانشكده هنرهای تزیینی

1362-1365 سفر مطالعاتی و پژوهشی پیرامون نقاشی به کشور فرانسه
1358-1359 تدریس در دانشگاه هنرهای تزیینی
1366-1370 تدریس در دانشگاه هنر
1374-1376 تدریس در دانشگاه هنر آزاد – تهران
1370-1371 تدریس در دانشگاه هنر آزاد – اصفهان

 

 


ماهر در سال‌های اولیه بعد از انقلاب سفری مطالعاتی و پژوهشی درباره نقاشی به فرانسه داشت و پس از آن در دانشگاه‌های هنرهای تزیینی و دانشگاه‌های هنری ایران به تدریس پرداخت

 

حسین ماهر از آن دسته نقاشانی است كه منابع فرهنگی را به عنوان دست‌مایه اثر هنری مورد بهره‌برداری قرار می‌دهد. در دو دهه گذشته نگاه او به تدریج به درون و خلوت گرایید و به جای اقلیم و سرزمین با تنوع و جذابیتش، به خیره شدن و نفوذ در دنیای ذهنی و اقلیم‌های خیال تغییر جهت داد

 

              

              

گفتگو محمد رضا شاهرخي نژاد با حسين ماهر

حسین ماهر صحبت را شروع کرده بود که ضبط روشن شد

مي رفتم خراسان سمت تربت جام ، در آن زمان افغاني ها خيلي در ايران بودند و قيمت قند و شكر را آن ها تعيين مي كردند . به يك ده به نام ميش مس رفتيم . آن قدر كه من خراسان را از مردمانش ياد گرفتم در تمام مطالبي كه خوانده بودم پيدا نكردم . يك جمله مي شنيدي و فكر مي كردي كه يك روستايي چه طور مي تواند اينقدر تأثير گذار باشد و با خودت مي گفتي در اين مدت چه كاري كردم ...

آيا تقابلي بين علم و حكمت براي شما شكل گرفت ؟ كاملاً . حكمي ديدن ، مساله اصلي تفكر ماست ، بيشتر حكمي مي بيني تا فلسفي . مثلاً لوسين فرويد از دنياي ديگري حرف مي زند اما اين جا روان قضيه هست و حكمت چيز ديگري مي گويد و مساله اي را طرح مي كند كه بايد پاسخ اش را پيدا كني و پاسخ اين مساله اول دروني مي شود بعد بيروني . وقتي گوسفندي را مي بيني و با آن ارتباط برقرار مي كني و دوستش داري و نمي خواهي بميرد اما مجبور مي شوي اين كار را بكني . يك ارتباط ظريف حكمي و وراثتي است .

آن چه در اين سفر ها مي آموختيد، بالطبع بر نقاشي تأثير مي گذاشت . حسين ماهر در آستانه ميان سالي ناگهان كارهايي مي كشد كه شايد خيلي انتظارش نمي رفت . آيا اين كارها بازخواني گذشته است ؟ مثل دهليزي است كه در چند قدمي ات بوده اما فرصت نكردي از ميان اش عبور كني . فكر مي كردي ايده اي را بسته بندي كردي و گذاشتي كه از آن استفاده كني ولي سير حوادث و اتفاقات آن قدر شديد بود كه فرصت تاملي نداشتي كه سراغش بروي . بعد ناگهان در نقطه اي دوباره روبروي روزگار قرار مي گيري . سپس خودت را مرور مي كني ، مي بيني مواقعي چيزهايي داشته اي ، چه طور اين ها انعكاس پيدا نكرده اند ؟ اما لا به لاي كارهايت بوده اند منتها جسته گريخته . اين كه گفتم كارهايي كه انجام داده ام خيلي شخصي است به اين معنا نيست كه فقط من بفهمم ، به اين معنا است كه تجربه هاي شخصي اي كه پيدا كرده اي به عنوان يك نقطه قوت براي يك سلسله كار محفوظ كرده بودي منتها نمي توانستي پيدايش كني ؛ ناگهان بر اثر يك اتفاق پيدايش مي كني و مي بيني چقدر حقيقي هستند . آدم هايي را از دست دادي اما چيزهايي را ياد گرفتي . گاهي آن قدر تلخ بوده كه نمي خواسته سراغش بروي و زماني كه آرمان گرايي ها كناررفت ، سرانجام به دنبال آن تفكرات مي روي . براي من اصلاً عجيب نيست ، چون خودم در جريانش بودم ، نگفتم حسين حالا بايد اينطوري كار كني . اين مجموعه كارهاي من از تمام كارهاي گذشته ام محتوايي تر است . گاهي فكر مي كردم اگر به موضوع توجه بيشتر كنم محتوا را بهتر مي توانم نشان دهم

نه ، اما موضوع كم رنگ تر است . زماني بود كه ياد گرفته بودم چند رنگ را با هم تركيب كنم تا رنگي مشخص را به دست بياورم اما الان ديگر رنگ خودم را مي سازم . اگر در اين كارها ضعف يا توانايي هست ، ديگر من هستم و انتقاد به شخص من وارد مي شود . شايد بايد دوباره زندگي كنم تا اين ايرادها برطرف شود شايد هم نتوانم . اين گونه نبود كه بگويم رفتم سي سال عقب تر . اما ياد گرفتم هميشه از صفر شروع كنم ، هميشه پرسش دارم و مي توانم از يك نقطه به كليت اش دست يابم .

تكرار اين صورت ها براي خودتان تكراري نشد ؟ مي خواستيد صورت هاي گوناگوني را نشان دهيد يا اينكه يك صورت واحد را روايت كنيد ؟در حقيقت يك صورت واحد هست اما در زمان هاي مختلف . نمونه اين كه در كاري يك نفر دارد كتاب مي خواند و دستانش همان قدر وحشت زده هستند كه در نگاهش و در واقع مشغول خواندن خودش است و مطلبي را مي خواند كه باز نگري خودش است و تعجب مي كند . مثل اين است كه يك آدم جنايتكار در يك لحظه به ((آن)) خودش بيايد و بگويد من اين كارها را كرده ام ؟ اين صورت ها حوادث دورانشان را مي خوانند ...

يعني گاهي اوقات آگاهي مساوي دلهره است ؟ بله مي تواند اين گونه باشد . زماني كه شما در بطن جريان هستيد متوجه نيستيد اما يك آن كه فشرده اش كنيد ، وحشت مي كنيد . درست است كه گفته اند وحشت وجهي نا شناخته است اما گاهي نسبت به چيزهايي كه مي شناسيد دچار ترس مي شويد . در يكي از كارها انساني در حال نواختن چنگ است ، در واقع نمي خواهد موسيقي بزند ، انگار كه تمام ارتعاشات و زخم هاي درونش است كه به صدا درآمده اند و از خود پرسش مي كند . در اين مجموعه دليل ساده بودنشان اين است كه دارم به درون اين آدم توجه مي كنمو شايد بيننده پرسش كند چرا آنقدر خلاصه شده اند ؟ آيا فرماليزم مي تواند خيلي قوي باشد كه من را به اين جا برساند يا دلايل قوي تري دارد؟

دليل حذف شدنش چيست؟ اين اتفاق به مرور زمان رخ داده است ؟ چرا كه در كارهاي قبلي جزييات ، اهميت دارند . زماني كه از طبيعت كار مي كردم همه جزييات را مي ديدم . مثل منظره اي كه از شالي كار كرده ام . الان اگر كار كنم مي تواند خيلي از اين جزييات حذف شود و محتوايي تر به اين قضيه توجه كنم .

اما در اين آثار كليت هم حذف شده است .چرا؟ در مورد اين نمايشگاه چون صورت فقط مطرح بود ، من به يك تعريف و كليت واحد توجه كردم زيرا به بخشي از مسائل دروني ام مربوط مي شود ؛ بنابراين بايد حداقل را اجرا مي كردم . يعني اگر ده تا چروك روي صورت است ، من به آن ده تا توجه كرده ام اگر چشم را بكشم ديگر آن ده تا چروك ديده نمي شوند و در سايه قرار مي گيرد . پس شروع كردم به اينگونه ديدن و اتفاق خودش روي داد...

شما كاري داريد كه يك كلاغ روي مترسك است . اسپهبد هم كاري با همين موضوع دارد . اما آن دلهره اي كه در كار اسپهبد است در كار شما نيست . انگار ارتباطي ميان آن كلاغ و مترسك وجود دارد ، با اين كه جنس اين دو از يك چيز نيست . اما در اين آثار اين ارتباط ها وجود ندارند . شما به دلهره ها توجه كرده ايد . چطور خودتان را از آن رابطه و فضا جدا كرديد و وارد اين نگاه دلهره آميز كرديد؟ پرسش خوبي است و دوران تلخي را به ياد مي آورد . مرحله اي كه تمام شرايط به تو هجوم مي آورند . من دلهره داشتم و امنيتي نداشتم . من تهديد نمي شدم اما اطرافيانم تهديد مي شدند . دنبال گوشه اي بودم كه احساس امنيت كنم . بايد از اين هجوم مي گذشتم . ميان آن مترسك و كلاغ رابطه وجود داشت . رابطه اي داشتند و دوستي و جايگاهي . يعني اين ارتباط خيلي روان تر بود هر دوحق داشتند آن جا باشند . محتواي اصلي اين بود كه همه جا متعلق به همه است .

شما نگاهي به نقاشي مانوي داريد . نو شدن در نقاشي چگونه خواهد بود ؟ شايد تعاريفي كه مي كنيد از امنيت ، در نقاشي دوره مانوي وجود نداشته باشد ، حالا آن ساختار چگونه نو مي شود ؟ فكر مي كنم اين جوهره هست . زماني كه مانوي ها خواستند با تصوير ، كلام بگويند به اولين قابليت هايي توجه كردند كه انسان مي تواند با آن ها ارتباط برقرار كند و اگر مطلبي را مي خواستند بگويند اضافات را حذف مي كردند كه در نگارگري كهن ايران هست و به چين و هند هم رفته . يعني به اندازه نيازت به مسائل توجه كني . مانوي ها كنه و غناي يك ومطلب را مي گرفتند . مثلا خير و شر . آب روشنايي و آتش پاكي است، در تاريكي چيزي نمي بيني و وارد نشوي بهتر است و... اين مفاهيم آمده و چيزهاي ديگر حذف شده است . با ابزار نقاشي به خوبي توانستند محتوا را نشان دهند . در طبيعت ، شكفتن را مي ستايي و ياد مي گيري سبك سنگيني ها چه چيزهايي هستند و اين ها آكادمي است اما مطلب تو وراي اين آكادمي است . جستجو مي كني و مي خواهي با توجه به دانش قبلي نقاشي ات را بسازي و اينجا است كه جست و جو در گذشته به كارت مي آيد .

به آکادمی اشاره کردید . شما در آکادمی بیشتر آموختید یا در مدرسه؟ در مدرسه خیلی بیشتر آموختم . مدرسه یاد می دهد همه چیز را از روش های مختلف به دست آوری . می توانم در کشف شهود هم چیزهایی پیدا کنم که در زمان تئوری بهتر بفهمم . یعنی اول کشفش کرده ای و بخشی از تو است . در آکادمی می گویند این انسان را بکش و ده بار این کار را می کنی . می بری پیش استاد می گوید این آن نیست . بعد از ده بار کشیدن حالا فضا عوض می شود ولی همچنان با کار بیگانه ای . پرسش می کنی چرا بیگانه است ؟ این بار خودت فضا را عوض می کنی . در مدرسه به تو می گویند برو پنجره را باز کن ببین چه می بینی ؟ اما در دانشگاه این گونه نیست می گویند روی این سوژه کار کن ، تجربه نمی خواهند ، کار می خواهند .

علم نقاشی در دانشکده چه کمکی به نقاش می کند یا چقدر مانعش می شود ؟ تئوری رنگ به ما می گوید نارنجی کنار سبز نمی نشیند . یک قالی دیدم که سبز و نارنجی در یک گل کنار هم بود و اصلا هم چشم را نمی آزرد . در ترجمه دنیای بیرون به دنیای نقاشی ، آکادمی چقدر کمک می کند ؟ به نظر من آکادمی این جا نقص هایش مشخص می شود . این جا با نقاش مواجه می شویم و تئوری جدایی اثر از هنرمند زیر سوال می رود . تضادهایی در جهان هست ، منظورم تضاد نسبت به قوانین آکادمی است ، قرار است جهان بیرون از صافی هنرمند بگذرد اما دستگاه آکادمی توان این را ندارد که تمامی بار بیرونی را بپذیرد . آکادمی اینجاست که می خواهد همه را در یک سطح قرار دهد. غیر از این است ؟ بله غیر از این است . آکادمی می خواهد اطلاعاتی را بدهد تا از این ابزارها خوب استفاده کنی .

خب من می گویم اگر آن دستگاه فکری نباشد همه انسان هایی که از این دستگاه بیرون می آیند شبیه به هم می شوند چون اطلاعاتشان شبیه به هم است. درست است .

خوب اینجاست که می گویم اثر هنری و هنرمند جدایی ناپذیر هستند از یکدیگر . کاملاً درست است.

اگر این را بپذیریم تمام این تئوری های جدایی هنرمند از اثر زیر سوال می رود درست است؟ کاملاً ، زیر سوال می رود . وقتی در مورد هنرمند حرف می زنیم همه فکر می کنند منظور شخصیت خصوصی هنرمند است اما اینطور نیست. بله رابطه ای که می گویی خیلی فراتر است .

شما در این میان چگونه عمل کردید ؟ این ترجمه چگونه صورت می گیرد ؟ من می توانم مثالی بزنم . من با شهاب موسوی زاده یاد گرفتم به نقاشی کردن ، این طرف قضیه مشکلات خانوادگی بود ، مشکلات اجتماعی بود ، دولت آبادی بود . من داشتم از شهاب یاد می گرفتم . سعی نکرد من را شبیه خودش تعلیم دهد . او نمی گفت من روی مشروطه کار می کنم تو هم همین کار را انجام بده ، می گفت من به نیروی انسانی اعتقاد دارم . این پیامش بود . انسان ها می توانند زندگی شان را سامان دهند . دانشگاه گلی ترقی را کنار ما می گذاشت ، مهرداد اوستا و آقای منشی زاده را . در واقع مباحث ، تئوری بود . ترقی در مورد میتولوژی حرف می زد ، بخش روانشناسی و تحلیل . دوره ای بو که من کم دانشگاه می رفتم و از ارتباطات آن استفاده می کردم و با بچه ها حرف می زدیم . سر کلاس های فردید می رفتم ، مثنوی معنوی را می خواندم در دانشگاه تهران ، این چرخه را داشتیم . دولت آبادی روی مسافرت خیلی تکیه داشت و تجربه و دیدن . او برای من آدم بسیار بزرگی بود . مسافرت ها شروع شد ، میرفتم در طبیعت نقاشی می کردم . با شهاب رفتیم یزد آب مرکب را یاد گرفتم . سرانجام منتهی شد به سفرهای تنهایی که البته سخت هم بود . پروژه دیپلم من معدن بود . حس قهرمانی هم وجود داشت ، خطر هم می کردم ... رفتم معدن زغال سنگ و یک ماه آن جا بودم و شب ها در خانه تمام اتفاقات صبح را طراحی می کردم . دیدم دارم سفرنامه می نویسم و راضی ام نمی کرد و حرف ساده ای بود مثل روایت کردن . البته خیلی هم دوست داشتم ادبیات تصویری را . کم کم فهمیدم که رنگ آسمان کردستان را با خوزستان تفاوت قائل شوم . رنگ ها و فرم ها... تحقیق می کردم ... دانشگاه هم می رفتم ، فوق لیسانس اسم نوشتم و خورد به انقلاب فرهنگی بعد هم آموزش دادم و این دوران تمام شد . یاد گرفتم چگونه با دنیای بیرون برخورد کنم البته خیلی هایش هم حتی به درد من نخورد ، البته فن را یاد گرفتم ... رفتم فرانسه و برگشتم ... کوزه ها را دیدم رنگ ها را دیدم ... از مونه خیلی چیزها یاد گرفتم .برگشتم و یک راست رفتم جنوب ایران و باز شروع کردم به واقعی کار کردن . اولین تلاقی من با آموزش قیل ام این جا شکل گرفت . وقتی به مسائل زار رسیدم دیدم دنیای دیگری اتفاق می افتد ...

وقتی سفرها شروع شد ساختار تصویری شما از قبل مشخص بود؟ مثلاً تحت تأثیر نقاشان روس ؟ بله بله بودیم... تنها کتاب های که می آمد مال آن ها بود ... البته ناگفته نماند میله ، کوربه ، کازاتکین ، شیشکن و ... هم بودند .

شما با این ساختار رفتید به مناطق ایران و بعد ها به این نتیجه رسیدید که این ساختار تصویری جوابگوی موضوعات ایران نیست؟ کاملاً درست است . دوران گذشته بود . مثل کتاب قلعه حیوانات که دوران خواندنش گذشته است .

بعد شروع کردید به بازنگری در نقاشی ایرانی؟ بله شروع شد . رفتم سراغ دوران صفوی که اصلاً دوست نداشتم و بعد رفتم عقب تر و عقب تر اما الان نقاشی صفویه را هم دوست دارم .

به دوران صفوی که نگاه می کنم می بینم جلال و جبروت در آن هست اما آن قدر زیاد است که آدم را خسته می کند اما در دوره ایلخانی ، غنای تصویری اهمیت بیشتری دارد. کاملاً درست است و در آن بیان نافذی وجود دارد و بیان احوالات . هیچ چیز ایستا نیست . در شکارگاه ، اسب و شکارچی و شیر ، همه هیجان دارند . در زمان صفوی ده هزار تا بوته است اما آن جا پنج تا هست و نشانی است از عالم .

شما در این نمایشگاه آخر نگاهی به خط ایرانی دارید اما جنس خط انگار بازنگری دارد در دورانی که واقعی کار می کردید ... من روی این مسئله تأکید داشته ام . من جنس خطم را از دوران مانوی یا تیموری یا ایلخانی وام گرفته ام و به روحیه من خیلی نزدیک است . شاید به آن امنیت و عدم امنیت باز گردد . گاهی یک خط نرم را استفاده می کنی و گاهی هم خشن است .

شما از لغت زیبایی استفاده کردید ، اگر به شما بگویم در طبیعت زیبایی نیست و ما در طبیعت با شگفتی مواجه می شویم و گاهی همواره با دلهره است . آنگاه از شما می پرسم به طبیعت چگونه نگاه می کردید و طبیعت گرایی با نگاه ایدئولوژیک کجا در تضاد بوده و کجا همدیگر را پوشش داده اند ؟ سوال سختی است . هر دو مورد را دارد ؛ نمی توانم تفکیک کنم. من به انسان پیشرو اعتقاد دارم که باید زندگی را بسازد . من در نقاشی ایرانی ناتورالیزم نمی بینم . انسان را بخشی از خودش و انسان را جهان کوچک شده می دانم . طبیعت خارج از تو هم زیبایی دارد و تو کشف می کنی . طبیعت از تو جدا هم نیست و یگانه است ، وقتی آسمان آشوب است تو هم دلهره داری و آرام نیستی و این رابطه ای نزدیک است . وقتی یک خار کوچک پیدا می کنی و می بینی زیبا است حس خوبی داری و لحظه ای را که درون و بیرون تو بوده را کشف می کنی .

چقدر بار ادبی در شما تأثیر دارد ؟ ادبیات را خیلی دوست دارم و کتاب زیاد می خوانم به ویژه رمان . تأثیر داشته اما نمی توانم درصد آن را تعیین کنم .

ساختار نقاشی را به آن سمت برده اید که از آن بار ادبی که زمانی نقاشی ایرانی تحملش کرد جدا شود ؟بله سعی کرده ام به مدیوم نقاشی نزدیک تر شوم حتی تا این حد که جدا شده از هم و جاهایی نمی توانم ببینم اما می توانم بکشم . فکر می کنید که انسان ها با توجه به کادری که انتخاب کردید چقدر قابلیت بزرگ و کوچک شدن را دارند ؟ کار بزرگ هم در میان آثارتان بود . شما فکر می کنید همان اتفاقی که در کار کوچک افتاده می شود به کار بزرگتر منتقل کرد ؟ نه هر کاری ، ابعادی دارد . کاری را اجرا کنی و بگویی که بزرگتر اجرا شود ، این گونه نیست . مگر این که آن قابلیت را از قبل داشته باشد . گاهی در میان کارهای نقاشان ، کار بزرگ شگفتی ایجاد می کند پس نیاز بوده است .

                           

 

 

               

        

         

 

        






 

             

 

             

 

             

 

             

 

              

-------------------------------

برگرفته از:

http://www.www.namadineh.com/Pages/News-385.html

دو هفته نامه تنديس،شماره۹۷

http://mahartgallery.net/fa/?id=artist&pid=99&dir=mohammadhossein-maher

http://rezahedayat.blogspot.com/2010/01/maher.html

http://www.firooze.ir/article-fa-708.html

http://www.namadineh.com/Pages/News-385.html