مقدمه ای بر نمادشناسی -2
مقدمه ای بر نماد شناسی
بخش دوم ژیلبر دوران Gilbert Durand ترجمه ی اردشیر لطفعلیان
گاستون باشلار ، قلمرو یا جهان نمادی را به سه بخش تقسیم می کند . که در هر یک از آن ها نماد ، نقش و مورد استعمال خاصی دارد : نخست حوزه ی علوم عینی که باید آن را از وجود زیانبخش نماد پاک کرد . به اعتقاد باشلار علم و تخیل دو قطب ناسازگار و آشتی ناپذیرند و ازینرو به کمک .(روانکاوی عینی » باید موضوع علم و معرفت را از اثرات تخیل فریبنده و خطاکار زدود(1» بدل می (Symptome)دوم حوزه ی رویا که در آن نماد چنان که فروید نشان داده است به علامت شود . در این هر دو بخش باید به کمک روانکاوی عینی پرده از ابهام نماد بر گرفت تا نماد به نشانه ای روشن و گویان تحویل گردد . یا به وساطت روانکاوی ذهنی ( کلاسیک ) روان را از فضای مه آلود هذیان بیرون آورد تا خود آگاه شود . سوم حوزه ی نبوغ خاص انسان یعنی تعلق و کلام شاعرانه که در عین حال لفظ و معنی و صورت و اندیشه است و گر چه از ژرفای تاریک و .غریزی آدمی سر چشمه می گیرد ، جهشی به سوی روشنایی و عینیت است در واقع انسان برای تغییر جهان دو وسیله در اختیار دارد : علم عینی که دامنه ی تسخیرش بر طبیعت بیش از پیش گسترش می یابد و تخیل ذهنی که به وساطت شعر و اسطوره و مذهب ، جهان را با آرمان نوع بشر که آرزوی خوشبختی است ، سازگار می کند . نتیجه ی تحقیقات روانکاوی و جامعه شناسی در زمینه ی نماد ، تبدیل نماد از رهگذر علامات رویا یا اساطیر به ناخود آگاهی است ، اما باشلار در پایان تحقیقات خویش ، ما را به عالم فوق خود آگاهی شاعرانه می برد که وسیله ی بیان آن لغات و استعارات و خاصه زبان حالی آزادتر و روان تر و بی پیرایه تر از شعر .یعنی خیال پردازی ست . کند-و-کاو باشلار در ناخودآگاهی نیست ، در فوق خود آگاهی است خیالبافی مورد نظر باشلار که یا اختیاری و دلبخواه است با برانگیخته ی شعری که می خوانیم خیال پردازی در روشنایی ذهن بیدار و هشیار و برفراز ظلمت رویاست (reverie de mots) .بدین گونه تاویل باشلار از نماد ثمره ی کاربرد روش علوم طبیعی در قلمرو نماد شناسی نیست باشلار در آثارش بر سر این نکته تاکید ورزیده است که « آنالیز » روش خاص علوم عینی است و باید به یاری روانکاوی عینی ، موضوع علم را از اثرات عاطفه و احساس پاک کرد ، همچنین بارها بر خلاف نظر کامبره و لوی استروس اظهار داشته است که علم و شعر چون دو قطب متضاد روان آشتی ناپذیرند(2) . این دوگانگی خاص ضمیر آدمی است و بهتر آن است که رقابت و فعالیت تخیل از میان نرود و واداشتن آن (activite conceptulle)میان فعالیت مفهوم سازی دو به همکاری اشتباه است ، زیرا عشق به مفاهیم و تصاویر دو عشق مختلف به دو نیروی متضاد روان است(3) . بدین گونه مطالعه و بررسی زبان و بیان شاعرانه و تجسس در جهان تخیل و نماد ، تنها به کمک روشی مناسب که به یاری آن بتوانیم تصاویری را که صادقانه دوست داشته ایم با نگاه تازه ای ببینیم ، امکان پذیر است و این روش مطلوب همان فنومنولوژی است(4). روش « فنومنولوژی » در این زمینه عبارت است از آفتابی (Phenomenologie) کردن اصالت تصاویر و جستجوی ذات و گوهر نهفته ی آن ها تا روان ما از خلاقیت تخیل بارور و سرشار گردد(5) . پس توجه به گذشته ی شاعر که ممکن است سرچشمه ی روانی تصاویر هنری اش باشد بیهوده است . اما باشلار روانکاوی را برای مطالعه ی ناخودآگاهی و نتیجتن تصاویر رویا مناسب می داند ، زیرا به اعتقاد او رویا خود آگاهی یا شعور نفس به خود نیست و است نه دنیای (faits)بنابراین از لحاظ « فنومنولوژی » غیر قابل بررسی است . رویا عالم وقایع (خودآگاهی و هشیاری ِ(6) رویا ، « زیر خودآگاهی » است و بنابراین باید مورد تحلیل (آنالیز «عینی که روش مطلوب تحقیق در وقایع است قرار گیرد . اما خیالبافی خلاق « روی خودآگاهی یا شعور برتر است . بدین گونه « فنومنولوژی » ِ تخیل در مشرب باشلار ، « مکتب سادگی و صفا » ست که در آن می آموزیم چه گونه با گذشتن از همه ی موانع یعنی رویدادهای سرگذشت شاعر و خواننده و تعهدات و تعلقات آن دو ، به نماد فی الحقیقه می توان رسید ، زیرا شعر را با اندیشیدن به چیز دیگر نباید خواند(7) . بدین گونه شعر در خواننده ی صادق و و پاکباز طنین انداز می شود و خواننده چون زمینی که بذر تصویر در او کاشته شده هر چه در شعر می بیند در .خود به بار می آورد نمادین تحقیق کرده و ثمره ی (Cosmologic)باشلار سال های دراز درباره ی کیهان شناسی این تحقیق پنج کتابی است که پیرامون تاویل نمادهای چهار عنصر آب و خاک و آتش و باد نوشته است . باشلار در این تالیفات احساسات و عواطف و خیال پردازی های شعرا و به طور کلی انسان را در باب عناصر چهار گانه ی عالم آورده است . بهتر بگوییم در این نوشته ها خیال پردازی آدمی نخست پیرامون چهار عنصر ، دور می زند(8) و سپس رفته رفته گسترش می یابد و و ضمن این بسط و توسعه نه تنها چهار احساس گرمی و سردی و خشکی و تری را مطابق تقسیم ،بندی ارسطو در بر می گیرد بلکه شامل همه ی احساسات دیگر چون بلندی ، پستی ، نرمی درشتی ، سنگینی ، سبکی و غیره و ترکیبات عدیده ی آن ها نیز می شود . با این تصاویر دنیایی به وجود می آید که پذیرای وجودمان می گردد ، یعنی برای هر سلوک و احساس ما در آن جایی هست و خوشبختی آدمی سازگار و هماهنگ شدن با تصویری است که در این جهان تصاویر می جوید . اساس این کیهان شناسی همان نظر کیمیاگران است که عالم کبیر را پرتو و جلوه یا تصویر ،عالم صغیر می دانند . عالم کبیر جایی است که انسان در آن کار می کند و دگرگون اش می سازد بنابراین عالم کبیر زمینه ی فعالیت عالم صغیر انسانی و به منزله ی ابزار و وسایلی در دست .انسان سازنده برای نیل به خوشبختی است میان این دو عالم یا در راه رسیدن به خوشبختی ، کیهان های میانی چون مراحل و منازل راه وجود دارد و یکی از این میان که به یمن کار و تخیل انسان ، انسانی شده ، خانه یا مسکن انسان است که از زیر زمین مرطوب و تاریک تا بالاخانه ی خشک و روشن اش محور یا خمیرمایه ی همه نمادهای دنیاست . تمام تصاویر و استعارات شعرا درباره ی بود و وجود سرانجام به منزل جهان .که خانه ی هر کس نماد غایی آن است می رسد .پس نماد ، آشکار گشمده ی دنیای است و « فنومنولوژی » نمادین شرح و وصف آن دنیاست دنیای نمادین گر چه تضاد با جهان علم است اما از لحاظ انسانی مقدم و اولا بر آن است و راهنمای کشفیات جهان علم است . کیهان شناسی نمادین باشلار می آموزد که نتیجه ی علم ، بی گوهر شعر ، هوش محض بی دریافت نمادی آرمان های انسان ، معرفت عینی جدا از عاطفه ی انسانی ، « از .خود بیگانگی » انسان است اگر کیهان نمادی سازنده و پردازنده ی خوشبختی انسان است ، پس خیال پردازی آدمی درباره ی نیز بیهوده و عبث و به (reveur de mots, reveur sur les reveries)تخیلات شاعر نیست بلکه هشیاری و خودآگاهی است و این خود آگاهی در حکم (Nirvana)منزله ی نیروانه گفتگوی آدمی با خویشتن یا راز و نیازش با نماد است و در این جا ست که باشلار فرضیه ی . یونگ را از سر می گیرد (anima, animus)نرینه-جان و مادینه-جان معنای رمزی مادینه-جان و نرینه-جان چیست ؟ کلیسا و خاصه کلیسای رومی ، جرمی و قشری و متشرع است زیرا مردمان را به دو گروه مومن و کافر تقسیم می کند و با اجتهاد و الهام شخصی و وجد و اشراقات قلبی و باطنی یا تخیل نمادی که فارغ از موازین شرعی و عرفی است سر سازگاری ندارد . اما فضیلت اساسی نماد این است که ضامن حضور الوهیت در عالم اسرار هر کس به وسیله ی تعالی گرایی هر بنده ای است ، و البته شرع با این اعتقاد که هر کس دارای عقل فعال مفارق یا منفصله ای است که همان روح القدس یا پروردگار خاص اوست و موجب پیوندش بی هیچ میانجی و واسطه ای با مبدا کل است مخالف است(9) . در واقع در این جریان نمادی محض ، میانجی و شفیع آدمی ، فرشته یا روح القدسی شخصی است و بنابراین شفیع آدمی ، زاده ی تجربه و احساس خود اوست و از خارج یعنی توسط شرع جزمی و قشری بر وی تحمیل شده .است این ارتباط انسان از راه َملِک خاص خویش با مبدا مطلق ، طبقه بندی مردمان به دو گروه مومن و کافر را به موجب کلیسا بی اعتبار می کند . بر این اساس میان آدم و ملک یا معرفت عقلی و الهام قلبی رابطه ای خصوصی برقرار است و « سمبولیسم » ، نوعی عرفان و معرفت گنوسی یا وسیله ای برای رسیدن به معرفت است و در هر حال به منزله ی کشف و شهود ، وحی ، تجلی و اشراق است و نیازی به رابط اجتماعی ( کلیسا ) ندارد چون خود ، راهیاب مقصد عرفان است . آیین نمادی ، ملک خصوصی را در ردیف شفیعان مومن یعنی پیامبران ، مهدیان ، امامان قایم و خاصه .زنان آسمانی نژاد جا می دهد مریم ـ روح القدس، Barbelo ، Sophia ملک های اعلا در طریقه ی گنوسی عبارتند از ، هلن که همه زن اند ، زیرا زن ، مانند فرشتگان در عرفان (Notre – Dame – Saint – Esprit) :فلوطین بر خلاف مرد دارای دو طبیعت است که همان طبایع دو گانه نماد است هم سازنده و آفریننده ی معناست و هم نگاهدار و زهدان آن معنا . پس تنها زن یا مادینه گی میانجی و شفیع است . چون در عین حال فاعل و منفعل است . افلاطون با تصدیق و تایید نقش میانه گیر و یهودی و حضرت فاطمه ی زهرا در تشیعSehiekinah.به همین اندیشه بودEros میانجی ایرانی(10)نیز صور دیگر همین اعتقادند .بنابراین زن به عنوان ملک مادینه ، نماد همه ی و در آیینTheotokosنمادهاست و به همین معنا نیز در آیین زناشویی ارتدکس به صورت .مذهبی کلیساهای مسیحی در قیافه ی « همسر » پدیدار می گردد فرود می anima باری به موجب باشلار ، در ذهن روشن و نرینه-جان دانشمند خردگرای ناگهان آید و چون فرشته ای مادینه ، میانجی و شفیعی تسلی بخش با او به گفتگو می نشیند و موجب می شود که ذهن علمی برادروار با جهان پیرامون پیوند یابد و هماهنگ گردد . نماد جهان با عالم فرشتهanimaنماد ـ مام همه نماد ـ های تخیل رابطه دارد . پسanimaصغیر مربوط است با .ای است که به خیال پرداز جان می بخشد و او را به سخن گویی وامی دارد کشف دیگر « فنومنولوژی » نمادی باشلار ، چهارگانه گی خیال پرداز و خیال پردازی است . به اعتقاد باشلار چهار قطب یا چهار گوهر در دو چیز که یکی خیال پرداز و آن دیگر خیال پردازی است جمع می آیند و به هم می آمیزند(11 ) . زیرا خیال پردازی که به تصدیق روانکاوی طبیعتی دوگانه دارد ، ثنویت خود را در خیال پردازی فرا می افکند و از این رو خیال پردازی نیز چون خیال پرداز دو تایی است . بدین گونه از « فنومنولوژی » نماد به انسان شناسی یی می رسیم ،که پایه و اساس اش همزیستی نرینه گی و مادینه گی است . در قلمرو کیهان ، نماد شناخت وحدت برادروار میان عالم کبیر و عالم صغیر است که مادیت و روحانیت آن دو ، متقابلن یکدیگر را تکمیل کرده یاری می دهند ، و از لحاظ انسان شناسی ، نماد شناخت همزیستی و اتحاد زن و مرد است که چهار قطب شان دو-به-دو با هم تطابق و ارتباط دارند و در عالم خیال از خواسته های خویش سخن می گویند و این همان مکالمه ی عاشقانه روح با فرشته ای ست که بر او نازل می .شود فنومنولوژی » نشان می دهد که نماد ، روح تخیل شاعرانه ، آشتی آدمی با کیهان است و نماد به » سخن anima یاanimusنوبه ی خود می آموزد که آدمی هیچ وقت تنها نیست و در عالم خیال می گوید و ذهن خیال پرداز به منزله ی یک جفت نرینه و مادینه ی هماهنگی ست که با یکدیگر راز و نیاز و گفتگوی عاشقانه دارند ، و این گسترش یا گشایش درونی ذهنی خیال پرداز وسیله ی چون فرشته ای فرود می آید و ذهن راanima .رهایی اش از زندان « از خود بیگانگی » است در پناه خویش می گیرد و از خطرات عینیت و « از–خود-بیگانگی » نگاه می دارد . این فرشته .آسمانی موجب رستگاری و استعلای انسان است سر انجام « فنومنولوژی » باشلار ، به طرح مبداء و معاد شناسی منجر می شود : به اعتقاد او تصاویر و نمادها ، معصومیت و پاکی دوران کودکی را به ما باز می گردانند و از این رو کودکی والاتر و حتا نماد همه ی نمادها یا « صورت نوعی واقعی » ،« صورت نوعیanima از .خوشبختی انسان »(12) ، صورت نوعی ی قابل دریافت برای همگان است این دید روشن و تابناک از دوران کودکی پاک و بی آلایش با کودکی ِ فاسد و تباه ، در بینش روانکاوی تفاوت فاحش دارد . باشلار نشان می دهد که بوها راهنمای ما به سوی صورت نوعی کودکی اند و از همه ی عطرهای کودکی که شاعران مختلف شنیده اند یاد می کند . خداوند همان کودکی ست که در ما زنده است و مظهر کودکی ، عطر کودکی است که گاه بوی گل خشکیده یادآور آن می تواند بود . عطر برای باشلار دلیل روحانی و مینوی ِ ما به سوی الوهیت کودکی است و در این جا باشلار معنای توصیف انجیل از ملکوت آسمان ها و شرط ورود به آن را که .همانند شدن با کودکان است تفسیر می کند ساده ی مثل افلاطونی (Reminiscence, anamnese)به اعتقاد باشلار معرفت واقعی تذکر نیست بلکه در نهایت ، تذکر کودکی است . همه ی نمادهای نهفته و شکفته در تخیل ، سرانجام در اساطیر گوناگون بازیافته اند فریادkerenyiرا که یونگ وPuer aeternus کودکی با .می آورد بدین گونه نتایج « فنومنولوژی » نمادهای شاعرانه و تخیل ، نخست شناسایی کیهانی هماهنگ یا آشتی آرام بخش با جهان و سپس ره بردن به حریم انس و خلوتی است که همیشه فرشته ای مهربان برای آسودگی روان مان در آن مقام دارد و به فرجام رسیدن به آستانه ی تجلی خداوند که آفتاب گرم کودکی عطرآگین بر آن می تابد . این کودکی به منزله ی کلام خلاق است ، زیرا خصیصه نمایان کودکی به شگفت آمدن است ( این خصیصه معنای « فنومنولوژیکی » کودکی است ) و ما .(از دولت شاعر فاعل فعل به شگفت آمدن می شویم(13 خوش بینی باشلار که از خوش بینی یونگ دریافتنی تر است زاییده ی سادگی و صفا و پاکی و معصومیت کودکانه ای ست که او در زبان شعر و نماد می یابد . ظاهرن تنها کاری که پس از باشلار می توان کرد تعمیم کشف وی در حوزه ی تخیل شاعرانه ، به سراسر عالم المثال یعنی .اساطیر و آیین های مذهبی و سحر و جادو و جز آن است ،اما علاوه بر آن به گمان ژیلبر دوران(14)باید پذیرفت که علم و هنر در عین تقابل و تضاد مکمل یکدیگرند . خوش بینی یونگ که نماد را منحصرن مایه ی وحدت و هماهنگی ذهن می دانست و بدین گونه از توجیه نمادگرایی بیماران روانی غافل می ماند افراطی است . در فرضیه ی باشلار برعکس ، خود آگاهی یا ذهن اصحاب عقل و تخیل که از ناخودآگاهی سرچشمه می گیرد دارای دو گوهر متضاد و آشتی ناپذیرند . اما به اعتقاد ژیلبردوران روان یکی است . اصحاب عقل (Structure Polarisante)و تخیل به دو دنیای ناسازگار تعلق ندارند بلکه خردگرایی تنها یک قطب عالم المثال یا دنیای تصاویر است . بدین گونه می توان همه ی روان را به عنوان محصول احساس با خیال ، یکی پنداشت یا فکر و اندیشه را سراسر جزء « فونکسیون » نمادی .دانست بر این اساس تخیل از حیث « فونکسیون » نمادی ، در حکم فکری ناقص یا یادگار گذشته ی ماقبل تاریخی فکر سالم ( نظر کارسیره در مورد اسطوره ) ، یا خطای فکر یعنی فکری سنجیده و نامتعادل (فروید) ، یا نشانه ی وحدت روان در عین فردیت ( یونگ ) یا وسیله ی تعدیل عینیت علمی (باشلار ) نیست ، بکله تخیل یا نمادگرایی عامل عمومی ایجاد تعادل و توازن روانی ـ اجتماعی است . محتوای تخیل نمادی به منزله ی میدان وسیعی است که دو نیروی متضاد بر آن .(حکم می رانند . پل ریکور درباره ی روش های تاویل نماد ، تفکرات جالب توجهی دارد(15 پیش تر دو گونه تاویل باز شناختیم: تاویل کاهنده یا تحویل و تبدیل نماد به نشانه ؛ و تاویل افزاینده یا بسط و توسعه ی نماد . پل ریکور در شرح معنای این دو نوع تاویل می گویند : نخستین گذشته است و در سابقه ی شخص ، جامعه یا به طور کلی نوع بشر ، کاوش(Archeologique)نگر است یعنی کوشش برای شناخت ذات و گوهر(eschailologique)می کند و آن دیگر آینده نگر .هر چیز و سخنگویی با فرشته ای ست که یاد کرده شد تاویل نخستین که فروید نماینده ی آن است ، تصویر را آرایش یا استتار و نقاب استوارترین غرایز می داند و هدف اش بر داشتن این نقاب یا پرده بر گرفتن از تصویر است ، دومین تاویل شناخت فرشته و کشف ذات و گوهر روحی است که قدیم است اما در پهنه ی هستی به اشکال گوناگون جلوه گر و حادث شده است یکی تعبیر فروید و لویی استروس و مارکس و نیچه است و آن دیگر و باشلار . پس این طور ، و به عنوان مثال (Eliade) و الیاد (Heidegger)تفسیر هایدگر اسطوره ی ادیپ را دو گونه تعبیر می توان کرد : به شیوه ی فروید و به سبک هایدگر یا افلاطون . روش فروید را می شناسیم از دیدگاه او داستان ادیپ درام زنا با محارم یعنی مادر ـ همسری است ادیپ با کشتن پدر و زناشویی با مادرش بر آورنده ی یکی از آرزوهای کودکی است . اما در تراژدی سوفوکل علاوه بر این درام ادیپ کودک دارم دیگری وجود دراد که درام ادیپ شهریار است و این ادیپ شهریار ، مظهر دردناکی کشف حقیقت است ، زیرا ادیپ جوینده ی قاتل پدرش است و در این راه از همه ی موانع فرا می گذرد و سرانجام به خود می رسد و (Laios)لاییوس شوریده ی نابینایی که نماد حقیقت است جایگزین (Tiresias)در تعبیر زیگور ، تیرزیاس .ابوالهول که به اعتقاد فروید مظهر معنای ولادت است می شود از این رو نابینایی در تعبیر دوم اهمیت خاصی دارد . فروید نابینایی ادیپ را که کار دست های اوست نشانه ی خود ستیزی و خود اخته گی ادیپ می داند . اما این کار نه برای او و نه برای لوی استروس که معتقد است نابینایی ادیپ خصیصه ای مکمل خصیصه ی دیگر ادیپ یعنی لنگیدن اوست ( ادیپ به معنای " باورم کرده است" ) اهمیت اساسی ندارد . مهم از لحاظ فروید ، مادر ـ همسری و پدرکشی است . اما در تعبیر دوم ( ریکور ) مساله ی اساسی ، نابینایی ادیپ و تیرزیاس است . تیرزیاس از چشم سر کور و از چشم باطن روشن بین است ، چون دل آگاه و داناست . پس .ادیپ نیز باید از چشم سر کور شود تا حقیقت را ببیند ادیپ تنها با کور کردن خود نابینای روشن بین خواهد گشت و این کاری ست که در پایان درام می کند . به اعتقاد زیکور هر دو تاویل جایز و مشروع است زیرا نماد خودداری سرشتی دوگانه است . نماد دو معنا دارد یکی حقیقی و آن دیگر مجازی ، پس هر دو تمیز پذیرفتنی است . اما شاید بتوان گفت که تاویل آینده نگر مهم تر از تاویل گذشته نگر است . زیرا جماعاتی هستند که محققان علمی و روانکاو ندارند . اما جماعاتی نمی توان یافت که شاعر و هنرمند نداشته باشند ، چون نتیجه کامل ، نفی و سلب ارزش زندگی رویاروی مرگ بی(demystification)ی اسطوره زدایی چون و محتوم است و مایه ی امیدواری آدمی با وجود چاره ناپذیری مرگ چیزی جز اسطوره .نیست دوتایی و دو پهلویی نماد که موجب دو گانه گی تاویل های نماد است از این جا ناشی است که نماد ضامن و نگاهدار استعلای انسان در جهان کون و فساد است . عمل شگفت انگیز نماد نفی ، نفی یعنی نفی نیستی و مرگ و زمان است . تخیل نمادین فعالیت دیالکتیکی روح است ، زیرا تصویر در حد معنای حقیقت اش که همان سواد و برگردان احساس است، یعنی معنای معمول و عادی کلمه ، آبستن معنایی مجازی است و این معنای مجازی یا دنیای شعر محدودیت تصویر و لغت را نفی می کند و از میان بر می دارد . این فعالیت دیالکتیکی کشاکشی است میان دو قطب متضاد که هرگز آرام نمی گیرد و فرو نمی نشیند. نمادها و استعارات شاعرانه هنوز که هنوز است روح را بارور و سرشار از شور و حیات می کنند . پس باید سخن باشلار را پذیرفت که نماد « هورمون .نیروی روانی » است اعمال تخیل نمادین اندیشه ی نمادین نگاهدار تعادل و توازن دست گیر در چهار زمینه است : 1- نماد نگاهدار تعادل در پهنه ی زندگی است که هوش و اندیشه ی مرگ مردم ، آن را آشفته و پریشان می کنند - 2 نماد موجب برقراری تعادل روانی ـ اجتماعی است . 3- نماد مایه ی تعادل نوع بشر است ، چون حافظ انسانیت و آدمیت و مانع از غرقه شدن انسان در عالم حیوانی است . 4- به فرجام ، نماد موجب تعادل کیهان است زیرا کیهان را متوجه ذات و مبداء کلی می کند که چیزی برتر از او .نیست (1) نخستین کسی است که نقش بیولوژیکی تخیل را روشن کرده (Bergson) برگسون است(16). به اعتقاد او خیال پردازی به طور کلی عکس العمل طبیعت در برابر قوه ی محلل هوش است . دانایی سرچشمه ی رنج است و انسان هوشمند می داند که مرگ و پوسیدگی پایان همه ی راه هاست . ازین رو تخیل ، واکنش تدافعی طبیعت در قبال آگاهی هوش از اجتناب ناپذیری مرگ یا رویاروی نومیدی است و این عکس العمل آن قدر نیرومند است که در جهان تعقل نیز .تصاویر و مفاهیم پر قدرتی برای پیکار با نومیدی می آفریند بدین گونه در عالم دوگانه ی ما به اعتقاد برگسون خیال پردازی در کنار غریزه و شور زندگی و رویاروی هوش که ادراک واقعیات می کند و بنابراین از وجوب مرگ ، آگاه ست جای دارد . چند سال پس از برگسون رله لاکروز(17) نقش بیولوژیکی تخیل را روشن تر ساخت و با استفاده از نظریه ی واپس زدگی فروید نشان داد که اگر برآوردن آرزوها به علل مادی یا اخلاقی امکان پذیر نباشد ناگزیر به عالم خیال پناه باید برد . از این رو قلمرو تصاویر ، پناهگاه با وسیله ی گریز از .دنیای سخت و دلتنگی واقعیات است ژیلبر دوران نیز در تحقیقات انسان شناختی خویش به این نتیجه رسیده است که تخیل نوعی درمان دردهاست ، اما چون تریاک یا افیون به منزله ی پرده ای که هوش بر چهره ی مرگ انداخته باشد نیست بلکه کوششی است ثمر بخش در راه بهروزی انسان در جهان . بر این اساس ، هنر سراسر از نقاب های مقدس مذهبی تا اپرای کمیک ، قیام و عصیان آدمی در برابر مرگ و نابودی و فراموشی است و انسان خیال پرداز و هنرمند با تصور مرگ چون خوابی آرام بخش در واقع آن را .نفی می کند (2) تخیل نمادین ، عامل ایجاد تعادل روانی و اجتماعی است . روانکاوی فرویدی با تخفیف شأن تصویر به طور کلی ، تنها در مورد فرآیند تلطیف و استعلای روانی به نقش تعادل ساز و هماهنگی بخش تصویر اشاره کرده و دیگر موارد یعنی همه ی تخیلات نامتعارف بیماران روانی را ، معلول .علتی زمانی که همان رویدادهای نخستین سال های زندگانی است دانسته است در چنین دستگاهی تصویر به استثنای مورد تلطیف و تعالی غرایز بیش تر مانع برقراری تعادل است تا کمکی شایان برای ایجاد آن . البته در روانکاوی یونگ نماد از دولت مفهوم صورت نوعی ، عامل برقراری و بازسازی تعادل روانی ، پیوند روان فرد با نفش مشترک و گشودن مسایل مشکلات عقلانی است . اما با وجود این فروید و یونگ هرگز از نماد به عنوان یک وسیله ی .مستقیم درمان سود نجسته اند حال آن که برخی از روانپزشکان و روانشناسان معاصر ، تصویر را چون عامل بازسازی تعادل (18)Robert Desoille ذهنی یعنی تعادل روانی و اجتماعی به کار می برند .بر این اساس روش درمانی (در واقع کاری ست تنظیم یافته . این (19Sechehaye یا خانم دکتر اندیشه ی باشلار است که پیش تر آوردیم . مطالعه خوشبختی می آورد و خیال پردازی درباره ی وسیله ی بازسازی تعادل روانی است ، زیرا نظریه ی خواب در(reveur de mots)تصاویر که دوژوال سازنده و به کار برنده ی آن است از لحاظ درمانی دارای (reve evtille)بیداری همان تاثیر و نتیجه ی خیال پردازی باشلار است . دوزوال برای درمان مردم افسرده و پژمرده به «روان ناتوان آنان تصاویری شور انگیز و نیرو بخش چون تصاویر صعود ، عروج « تزریق می کند و رفته رفته احساس روشنایی ، پاکی ، پرواز ، سبکی و قدرت به بیمار دست می دهد و .ذهن خسته و پژمرده وی دوباره زنده و سرشار از حیات و نیرو می شود بنابراین تصاویر ، القاء کننده ی آن چه عمود ، راست و قایم است ، آدمی را به فتح قله های کوهستان ها یا پرواز در آسمان ها می خواند و از این رهگذر موجب استقامت روحی و اخلاقی می گردد و دوژوال برای درمان بیمارانی که با واقعیات قطع رابطه کرده اند ، آنان را به خیالبافی .درباره ی فرود آمدن بر خشکی یا فرو رفتن در آب می کشاند در روش درمانی خانم دکتر بینه نقش تعادل ساز تصویر و اثرات نمادی آن روشن تر است خانم سشه نقش تعادل ساز تصویر و اثرات نمادی آن روشن تر است .خانم سشه با افزار تصویر به می پردازد(20) و یک تن از بیماران خانمSchizophrenieها و منجملهPsychoseدرمان سشه احساس می کرد در دنیای روشن و سفیدی که در آن اشیاء و آدم ها با یکدیگر پیوندی ندارند و آدم ها مانند عروسک هایی کاغذی هستند ، بی کس و تنهاست و او در این جهان اندوهناک و خشک و منزوی و منزجر در پای دیواری بلند از یخ یا روی قرار دارد و ازین رو سخت به (تحقق رمزی آب )realisation symboliqueوحشت می افتاد . روانپزشک با روش درمانی و هوای این سرزمین هراس انگیز را دگرگون می سازد و بیمار اندک اندک از قلمرو روشنایی .کور کننده بیرون می آید البته بیماری روانی در واپسین تحلیل همان گونه که گاسیره و یونگ باز نموده اند چیزی جز فقدان فونکسیون » نمادین نیست و دوژوال و بینه از نمادگرایی برای بازسازی تعادل روانی سود می » برند . اما سمبولیسم در هر دو مورد یک-قطبی و ناظر به یک جهت است یعنی دوزوال و بینه فقط یک مقام نمادی ( مثلا نمادهای تاریکی یا نمادهای روشنایی ) را برای درمان بیماران به کار می .برند ایودوران برعکس نشان داده است(21).که سلامت روانی زاده ی برقراری تعادل میان دو نظام است و مضامین تخیلی بیماران روانی درمان ناپذیر ، سخت ثابت و تغیر ناپذیر و دارای یک نظام و یک سیاق است . بدین گونه بیماری روانی بیش از آن که فقدان « فونکسیون » نمادی باشد رشد نمادین و تثبیت و توقف بیمار بر آن است . این(structure)«و نمو غیر طبیعی یک « ساخت دیالکتیک تعادل آفرین در سیر فرهنگ و تاریخ مضامین و سبک های ادبی و هنری نیز به چشم می خورد . در این زمینه همیشه دو قطب به دنبال هم می آیند و یکدیگر را تعدیل یا سبک-سنگین می کنند و از این قبیل است حرکت دیالکتیکی نظام « شب » و نظام « روز » در تاریخ فرهنگ که در واقع روشنگر تعادل خوبی های پی در پی جماعات است . نسل مردان و زنان 36 ساله یعنی گسل فرزندان ( نظام روز ) همیشه در تضاد با نسل گذشته یعنی نسل والدین (نظام شب) است و نظام نمادین بزرگسالانی که کودکان خود را تربیت می کنند با نظام نمادی کودکانی که خود به .بزرگسالی رسیده و خواستار آزادی و دگرگونی اند اختلاف فاحش دارد (3) تخیل علاوه بر آن که نگاهدار تعادل بیولوژیکی و روانی و اجتماعی است ، موجب تعدیل تمدن به غایت فنی و ماشینی ما نیز هست و اتفاقن این تعادل به یاری وسایلی که آن ها در تمدن فنی و ماشینی ما وجود دارد می تواند برقرار شود. آندره مالرو(22) به خوبی نشان داده است که وسایل ارتباط و مخابره و نشر و پخش فرهنگ ( فکس و سینما و صفحه ی کتاب و روزنامه و «مجله و غیره ) گردآوری همه ی مضامین و تصاویر و پدیده های فرهنگی در یک « موزه خیالی . و مقایسه ی آن ها با یکدیگر را امکان پذیر می سازد بدین گونه تمدن امروز که فقط به علم توجه دارد وسیله ی متعادل ساختن خود را در بر دارد و آن گردآوری همهNorthrop(23)امکان آشنایی با همه ی فرهنگ های جهان ست . به گفته ی .ی مظاهر فرهنگی جهان در موزه ای خیالی بهترین وسیله ی بازسازی تعادل روانی بشر است برای مردم مغرب زمین ، شناسایی هنر و فرهنگ شرقی با تمدن های غیر غربی تنها راه متعادل .ساختن تمدن غربی و انسانی کردن آن است عقل و علم پیوند دهنده ی انسان ها و چیزها ست اما وسیله ی همبستگی و همدلی مردم رشته ی تصاویر یعنی تجلیات زندگانی عاطفی است . بی گمان این موزه ی خیالی باید نه تنها خزانه ی مجسمه ها و تمثال ها و مضامین شاعرانه ، بلکه نمایشگاه بیم ها و امیدهای نوع بشر نیز باشد تا هر کس بتواند تصویر مطلوب خویش را در آن بازیابد . با بازدید این موزه خواهیم دانست که روح بشر یکی است و این روح ، هم در فکر انسان ابتدایی متجلی است و هم در اندیشه ی آدم متمدن امروزی ، در این جا به خوش بینی لوی استروس می رسیم که معقتد است : « انسان همیشه نماد اندیشیده است »(24) . اما به اعتقاد ژیلبر دوران تنها چیز باقی و پایدار بشر برخلاف نظر استروس ، اندیشه ی تحلیلی او که منطق ارسطویی خاص تمدن های غربی الگوی آن به شمار می رود ، نیست . دوران در تحقیقات خود به این نتیجه رسیده است که اندیشه ی بشر دو قطب متضاد .دارد و آن دو قطب محور همه ی تصاویر و مفاهیم و اساطیر و تخیلات مردمان است اما این ثنوبت دوگانه گی یی است هماهنگ ، « اندیشه ی بدوی » که به گفته ی ِلوی برول تنها اندیشه ی خاص « مردم وحشی » نیست بلکه در اعماق تفکر علمی (Levy – Bruhl) امروزین نیز نهفته است . منحصرن سرآغاز و نخستین پایه ی معرفت علمی نیست ، به قول لوی استروس(25) « تبری آهنی از تبری سنگی به این اعتبار که اولی بهتر از دومی ساخته شده برتر نیست . هر دو خوب و یکسان خوب ساخته شده اند ، اما سنگ ، آهن نیست . » بر همین «.قیاس نظریه ی الکترونیکی از اسطوره ی پیدایش جهان « بهتر ساخته نشده است لکن این دو نظر در دو حوزه ی متفاوت به کار می روند و مصداق می یابند . پس حق نیست اسطوره و نیروی سازنده گی و امیدبخشی اسطوره را نسبت به معتقدات علمی و صلاحیت علم در افزایش سلطه ی انسان بر جهان بی اعتبار بدانیم ، چنان که نمی توان تبر سنگی را در مقایسه با صورت « تکامل یافته » اش یعنی تبر آهنی بی ارزش شمرد ، باید چنان که گاستون باشلار می خواست با سلاح خیالبافی در برابر « مزایای » تمدن این عنصر به دفاع از خود پردازد یعنی تخیل را جان-پناه و سیر دفاع خویش ساخت تا « اندیشه ی وحشی » یعنی دست دوستانه و برادرانه ای که نوع بشر به سوی مردم متمدن پرغرور امروز دراز کرده است ، فکر انتقادی و تخیل پیراسته .از اسطوره مان را متعادل و متوازن سازد (4) سرانجام بی آن که بخواهیم پای در قلمرو کشف و شهود و وحی و الهام نهیم به راهنمایی باشلار یا میرسیا الیار (26) به این نتیجه می رسیم که سمبولیسم همیشه ما را به سوی مبدا کل و ازلی که بزرگترین ارزش ها دانسته شده ، رهنمون می شود . در روح آدمی تصور انسان .دادگری نقش بسته که جامع همه ی فضایل قهرمانان و حکیمان و قدیسین قصه ها و افسانه هاست همچنین مردم ، مدینه ی فاضله ی ساخته و پرداخته ی ذهن خیال پرداز خویش را بر آسمان فرا می .افکنند و بدین گونه ملکوت فدس یا مدینه ی الهی پدید می آید ازین رو تخیل ، دری گشوده به روی عالم غیب و روح دارد و تصاویری برای تجسم این فعالیت روحی می پرداز یعنی مادر و پدری نمونه وار برای حیات معنوی و روحانی آدمی بر می گزیند و نیز عادلی نوعی که از همه ی عادلان عادل تر است و یک شاه اورشلیم آسمانی و شوریده ای خداوار که بتواند با خون خود کفاره ی گناهان برادران خویش را بپردازد . اما نمادها در این عالم ملکوتی اسرارآمیز نیز خاموش نمی مانند . بلکه گوهر دیالکنیکی خود را آشکار می کنند . تاریخ مذاهب و ادیان سراسر سیری دیالکتیکی دارد : کالی زوج خداوند بزرگ شیوا درست مخالف اوست و با این همه خود دارای دو جنبه ی مهربان و خشم آلود است . خدای تورات و قرآن و کمال . هم رحمان و رحیم است و هم جبار و قهار (Kabbale) در تاریخ مسیحیت پس از سادگی صدر مسیحیت شکوه بوزنطه می آید و جلال گوتیکی جایگزین می گردد . این جذر و مد از آن زمان تاکنون ادامه دارد ، زیرا دیالکتیک و Romanبی پیرایگی نماد که دیالکتیک بالفعل است کشاکش خلاقی ست که هیچ گاه آرام نمی گیرد چون هرگز پایان نمی یابد ، از این رو نماد که همیشه در جستجوی معنایی ست ـ و این کوشش ، روشنگر پویایی آن ست ـ واسطه ی میان بقا و فنا ، جاودانه گی و میرنده گی است. در واقع سمبولیسم همان راهی ست که فرهنگ انسانی پیموده است . جدایی میان صورت و معنا که یکی فانی و آن دیگر باقی است روشنگر سیر فرهنگ انسانی است و این در اصل همان نماد و دوگانگی نماد است چون فرهنگ .انسانی کوششی است خستگی ناپذیر و سپنجیش
(4) کتاب یاد شده ، ص 2 (5) کتاب یاد شده ، 2 (6) کتاب یاد شده ص 120 (7) کتاب یاد شده ص 2 (8) »: می نویسد l'eau et les revesبه اعتقاد ژان پل وبر طبقه بندی باشلار ساختگی است . در معتقدیم که می توان قانون چهار عنصر را حاکم ب رقلمرو خیال دانست . بموجب این قانون تخیلات مختلف درباره ی مواد گوناگون بر حسب چهار عنصر آتش ، هوا ، آب و زمین به چهار معتقد بود که « آن چه درباره La psychanalyse du feuبخش رده بندی می شوند . » اما در «.ی آتش گفتیم در مورد آب و هوا و زمین و نمک و شراب و خون نیز مطرح می توانیم کرد چون طبقه بندی دلبخواه و بنابراین روشنگر « پسند » ناخودآگاه محقق است ، پس روانکاوی یک ماده یا یک عنصر نیز آمیخته ایست از بررسی تخیلات شعرا و نویسندگان و تمایلات و خیال پردازی های خود محقق ، و از اینرو روانکاویهای باشلار اسنادیست که می توانند مورد عبارتست از گردآوری نوشته های نویسندگان مختلف درباره ی یک مضمون استوار نیست زیرا روحیت و ،ذوقیات و منبع الهام آنان با یکدیگر تفاوت داشته است . انسان ابتدائی ،کیهان شناس یونانی کیمیاگر ، نقاش و کارگر کوره ی ذوب آهن از آتش بینش و مفهوم واحدی ندارند . کودکی که به سختی سوخته ، کودکی که تماشاگر یک آتش سوزی بزرگ بوده ، کودکی که در روشنایی آتش اجاق صدمه ی روانی دیده ، در بزرگی در برابر آتش و شعله به گونه های مختلف واکنش می کنند به عبارت دیگر روانکاوی آتش و آب و خون واقعیت ندارد ، آنچه صحیح است روانکاوی ( کتاب یاد شده ص 89-90)Jean – Paul Weberسوختگی ، آتش سوزی و جز آن است
(10) هنری کرین ، کتاب یاد شده ، از ص 119 ببعد
(13) کتاب یاد شده ، ص 109
(بر این همان مضمون کتاب جامع الحکمتین ناصر خسرو است ( چاپ هنری کرین ، 1953
: منابع مقاله
مرجع : رودکی - شماره ی 16 - نوروز 1351

رسول معرک نژاد