مطالعه تطبيقي شكل انسان در نگارگري مكتب هرات و نقاشي قاجار

مطالعه تطبيقي شكل انسان در نگارگري مكتب هرات و نقاشي قاجار

حسین ابراهیمی ناغانی



چكيده
پژوهش اخير پس از اشاره مختصري به شكل انسان در آثار تجسمي و نيز اهميت آن به عنوان يك عنصر شاخص در نقد و بررسي اين آثار، با نگاهي تطبيقي و تحليلي؛ به بررسي روند شكل‌گيري پيكره‌نگاري درباري و تغيير اساسي نگاه هنرمند به شكل انسان در نقاشي دوران قاجار مي‌پردازد. لذا به جهت محقق شدن اين مهم، شكل انسان در نقاشي قاجار با دوران شاخص و ممتاز مكتب هرات به عنوان يك پارادايم در نگارگري فاخر ايراني مورد مقايسه و تطبيق قرار مي‌گيرد. همچنين در اين اثنا با تاكيد بر اين اصل كه انسان‌محوري نگارگري فاخر ايراني_اسلاميِ منطبق با انسان ‌مداري عرفان ايراني_اسلامي‌ست سعي شده بر اساس بررسي و تحليل ساختاري كه از شكل انسان به عمل مي‌آيد علت سيطره بي چون و چراي پيكره انسان در نقاشي قاجار بررسي شده و چگونگي دخل و تصرف شكل گرفته در آن با مكتب هرات به‌عنوان اوج و شكوه هنر نگارگري ايراني با تاكيد بر نمونه‌‌هائي از دو دوران مطابقت داده و مقايسه شود. در اين رهگذر همچنين توفيق و يا عدم توفيق اين شكل در تناسب با اصالت‌هاي خاص و ويژه نگارگري فاخر ايراني به عنوان يك عنصر غالب در نقاشي قاجار مورد مداقه قرار مي‌گيرد.

واژگان كليدي: شكل انسان، تحليل تطبيقي، نگارگري فاخر ايراني، عرفان ايراني-اسلامي، نگارگري مكتب هرات؛ نقاشي دوران قاجار.

مقدمه
نگرش انسان به خويشتن، موضوعي است كه از آغاز حيات بشر هوشمند تاكنون، يكي از مشغله‌هاي ذهني و دغدغه‌هاي فكري وي بوده‌ و اولين طرز تلقي انسان از وجود خويش در قالب يك تصوير، با چند خط ساده و مختصر نمايانده شده است.
در هر دوره‌اي متفكرين بينشي خاص در مورد انسان و زواياي مختلف وجود او از نظر روحي و رواني، اخلاقي و غيره عرضه كرده‌‌اند. يكي از اين انواع طرز تلقي ديدگاه اومانيسم مي‌باشد كه در زمان رنسانس مطرح شد . اومانيسم تفكري بود كه پيوند با عالم ذهني را نفي و انكار مي‌كرد و معتقد بود كلية تفكرات انسان دوباره بسوي هستي خويش معطوف مي‌شود. اين نوع فلسفه و نگرش به انسان بالتبع در حيطة نقاشي نيز رسوخ كرد و در پي آن سبكي را بنام اومانيسم مطرح ساخت كه انسان در آن نوع از نقاشي متأثر از اخلاقيات و روحيات حاكم بر جهان بيني آن نوع خاص از خط و مشي فلسفي بود. در همين راستا انسان محوري كه از مبادي اعتقادي يونانيان باستان بود بعدها در طي قرون، موجب مي‌شود متفكرين و فلاسفه نگرشهاي مختلفي را كه نسبت به انسان داشته‌اند، بصورت آراء و نظرات مختلف ارائه كنند.
اين گونه نگرشها و ايدئولوژي‌ها در طول تاريخ (خصوصاً در حيطة نقاشي)‌بي‌شمار بوده‌اند و هر كدام زبان ترجمة خويش را طلب مي‌كنند. اگر از هنر دوران كهن گريزي بزنيم و به دوران جديد نظري بيفكنيم، شاهد نماهاي جديدتر و نوتري‌ از وجود عنصر تجسمي شكل انسان در گسترة نقاشي خواهيم بود كه طبيعتاً‌ ريشه در جهان بيني خاص دارد و متأثر از فرهنگ و ادبيات هم‌عصر خويش رشد و نمو يافته‌ است. بطور مثال در نقاشي نوين با گرايشهايي روبرو مي‌شويم كه انسان، خصوصاً انسان غربي را در دنياي بيگانه، غير عقلاني و يكسره از هم گسيخته به نمايش مي‌گذارد، انساني محصول جاذبه‌ها و گرايشهاي بيروني، انساني مسخ شده در تكاپوي پيشرفت و جان كندن و انساني محصول جنگ مي‌باشد. چنين هنري در خويش پيامي دارد، او مي‌خواهد انسان را تحريف شده نشان دهد، ‌نه از آن روي كه بر زشتيها صحه گذارد،‌ بلكه مي‌خواهد با آنچه افزودني‌ست (بزك شده است) مبارزه كند. مثلاً نمايندگان جنبش اكسپرسيونيسم كه يكي از محصولات تقسيم بندي‌هاي هنر نقاشي مدرن است، هرگز سعي در هتك حرمت كردن آدمي ندارد و يا احياناً براي لذت از تكان دادن تماشاگر، به تحريف شكلي نمي‌پردازد؛ بلكه بر آن است كه مفاهيم مورد نظر خويش را به طرزي گيرا بيان كند. به عبارت ديگر، ضرورت بيان هنري، ‌آنها را به كار بست عناصر ناب تصويري و نفي طبيعتگرايي رهنمون مي‌سازد. استحاله و گژنمايي انسان توسط هنرمندان اين عصر به منظور تعميق بيان حالات مي‌باشد. دستاوردهاي اين هنرمندان، از يكسو خدمت به انديشة ‌بدبينانه و فردگرايانه است، ‌و در عين حال از سوي ديگر، تصوير گوياي موقعيت تاريخي انسان نوين را آشكار مي‌سازد. انسان در دوران جديد شديداً متأثر از دنياي پرهياهوي خويش به درون متمايل مي‌شود و تعابير ذهني خويش را در چگونگي نمايش ساختاري تحريف شده (دفرمه ) بيان مي‌دارد.
انسان در برداشت از چگونگي حكايت زندگي همنوعان در اعصار متمادي مي‌تواند با نگاهي هوشمندانه به آثار هنري، شرايط محيطي و فرهنگي و در كل جو حاكم بر فضاي هر زمان را به روشني دريابد. همچنين مي‌توان با مقايسة چگونگي كاربرد عناصر(تصويري) مشابه در دورانهاي مختلف شيوه نگرش انسانها را در طول اعصار به دنياي پيرامون و نظام هستي، تسرّي داد. تجزيه و تحليل آثار هنري، اين يادگاران صادق دوران كهن و قرون متمادي مي‌تواند افقهاي وسيعي در جلوي ديدگان ما بگشايد. در اين اثنا شكل انسان به جهت آنكه هميشه هم‌عنان انديشه و تفكر است و از سوئي ديگر شايسته‌ترين ميزبان تجلي احساسات و نمايش‌دهنده عميق‌ترين انديشه‌هاي بشري‌ست در خور توجه بيشتري‌ مي‌باشد. «هگل، عالي ترين شكل را كه حاصل طبيعت و فرم طبيعي است در بدن انسان مي‌يابد. اين شكل مناسب‌ترين فرم بيان افكار و احساسات دروني است. » در بررسي سير تحول و پويائي شكل انسان در آثار هنر ديداري تمدنهاي بشري هر زمان به مقتضاي حال منعكس كننده حالتهاي مختلفي بود، به همين لحاظ هيچ‌گاه قالب و صورتي واحد در بستر هنرهاي تصويري پيدا نكرد.
بعنوان مثال در مقايسة عنصر شكل انسان در آثار هنرمند نقاش «آلبرتو‌جاكومتي » با استاد« كمال الدين بهزاد» از دو حوضه فكري و فرهنگي متفاوت، درست است كه كليت شكل، ‌شكل انسان است اما انسان جاكومتي (تصوير شماره1) و انسان بهزاد (تصوير شماره2) با هم همزاد نيستند و هر كدام نمي‌توانند آينه ديگري باشند.

هر كدام از آنها مقهور شرايط زمان خويش چنين آرايش و پيرايشي را پذيرا گشته‌اند. انسان جاكومتي، انساني است تنها، ‌مضطرب و سرگردان در جهاني بي‌مرز، بي‌شكل و بدون هدف؛ انسان او شهروندي است كه در ميان ساختمان‌هاي بغرنج و عظيم اجتماعي، سياسي، اقتصادي زندگي مي‌كند و يا بهتر بگويم جان مي‌كَنَد، اين انسان زادة تجربه‌اي تلخ و دردناك مي‌باشد كه تلخي آن هر لحظه مرگ او را نزديكتر مي‌سازد. اما انسان بهزاد از اين حيث، انساني خوشبخت، سرزنده و ماجراجو مي‌باشد كه هيچ بندي او را به اسارت نكشانده و هيچ خطري او را تهديد نكرده است، همچنين سختي و مرارتهاي زندگي را به گونه‌اي خوش‌بينانه تعبير و تفسير مي‌نمايد و سرنوشت و تقدير الهي را با آغوشي باز و خاطري آسوده پذيرا مي‌شود. پر واضح است كه انسان جاكومتي و انسان بهزاد نمي‌توانند و نبايد به هم،‌ مانند باشند،‌ چرا كه هر كدام معلول شرايطي خاص‌اند و عوامل سازندة شخصيت اين دو يعني، جسم زنده (ارگانيسم) و محيط زندگي با هم بكلي متفاوتند. به عبارت ديگر نحوه تلقي و باز آفريني انسان در شيوه هاي مختلف هنري، بستگي تام خواهد داشت به روند شرايط تاريخي به انضمام نظريات زيبائي‌شناسي، كه تعيين كننده اهداف و آرمانهاي انسان همان عصر است و بدون شك روشهاي بسيار متنوع ترسيم انسان محصول نگرشهاي مختلف اين ديدگاه‌ها مي‌باشد.
در پرداختن به مقوله نقاشي ايراني در گذر از تاريخ با پستي و بلندي‌هاي زيادي مواجه مي‌شويم كه در آن گاهي ترقي و پيشرفت به حد كمال رسيده و در دوراني با تنزل و افت كيفي محسوسي روبرو مي‌شويم. هنر نگارگري متأثر از شرايط اجتماعي و محيط فرهنگي هر دوره از خصوصيات و كيفيات خاص برخوردار مي‌باشد و در تحقيق و بررسي وجوه و جلوه‌هاي بارز هر دوره مي‌توان موارد خاص و منحصر بفرد را در آن متذكر شد. در اين رهگذر عناصر شكل دهندة نگاره‌هاي هر دوره متاثر از بافت و فضاي حاكم با شاكله اي كلي، ‌كيفيات و ظاهري متنوع به خويش مي‌گيرند. اين مقوله در نگارگري مكتب هرات و نيز نقاشي دوران قاجار به عنوان دو دوره مورد مقايسه در اين تحقيق نيز مصداق پيدا مي‌كند. نقاشي دورة قاجار كه حتي از آن با عنوان يك« مكتب هنري» ياد مي‌شود و آوازه‌اي جهاني نيز پيدا كرده است در سير تحول نقاشي ايراني سيماي متفاوت با آنچه تحت عنوان «نگارگري ايراني» شناخته مي‌شود پيدا كرده است. علت عمده آن را شايد بتوان در ظاهر بيش و كم متفاوت عناصر تجسمي و دفرماسيون حاكم بر آن در مقايسه با ادوار نقاشي قبل و بعد از خود دانست. محتملا محيط فرهنگي، طرز تلقي و جهان‌بيني خاص هنرمند اين دوران در اين جريان تاثير مستقيم گذاشته است. اما پيش از اين و بنا به ضرورت لازم مي‌نمايد نگاهي كلي به ماهيت انسان در نگاه عرفان ايراني_اسلامي بيندازيم تا در نهايت تفاوتهاي نگاه هنرمند عارف‌مسلك نگارگر ايراني به خصوص نگارگران مكتب هرات به انسان با نقاش و حاميان هنر نقاشي قاجار متمايز و مشخص گردد.

انسان در ديدگاه عرفان و تفكر اسلامي
پرداختن به مقوله «انسان كامل » و انسان مُعَرِف عرفان ايراني _ اسلامي كه زايده تفكر و نگرش تسليم و تعبد است از حوصلة اين مقاله خارج بوده و آنچنان كه گفته شد تنها بنابر ضرورت تحقيق اشارتي‌ست با غمز‌عين و تنها به قصد معلوم كردن تفاوتهاي نگاه هنرمندان راستين عارف مسلك نگارگري مكتب هرات با نقاشان به‌اصطلاح متجدد قاجار كه تحت سيطره سفارش و تحقق آمال درباريان بوده‌اند.
در نگرش اسلامي، وجود انسان در ميان مخلوقات هستي، شاهكار خلقت است، تا جايي كه خداوند خالق و قادر و حكيم، خود را در آفرينش چنين موجودي، تحسين كرده است، «قتبارك الله احسن الخالقين». تا آنجا كه قلمرو ادراك و حدود آگاهي بشر است، جهاني شگفت انگيز‌تر و بزرگ‌تر از خود انسان وجود ندارد. او اشرف مخلوقات و علت نهايي آفرينش و نخستين آفريده و واسطة فيض الهي به عالم مادون و مسجود فرشتگان عالم قدس است. به همين سبب جهان هستي را سر تا سر، عالم كبير و انسان را به تنهايي عالم صغير مي‌گويند. از ديدگاه عرفان، «انسان كامل» جلوه‌گاه تام و تمام الهي و آيينة سرتا پا نماي حق و نايب و خليفة خداوند در همه عوالم وجود است. حضور انسان از اين بابت منافاتي با مقام «خليفه الهي» او ندارد، زيرا خلافت انسان بر حسب روح عرشي اوست، كه او را نه تنها در زمين، بلكه در تمامي عوالم وجودي جانشين بر حق حضرت خداوند قرار داده، و به اعتبار عين ثابت خود در عالم الهي نيز، خليفة او در عالم لاهوت و به اعتبار روح الهي، خليفة وي در عالم جبروت و به اعتبار نفس خود، خليفة خداوندي در عالم ملكوت و به لحاظ جهان صغيرش، جانشين خداوند در عالم ناسوت مي‌باشد، مولوي در اين باره مي‌فرمايد:
 

       در سه گز قالب كه دادش وانمود                       هر چه درالواح و در ارواح بود

عرفا معتقدند كه تمامي موجودات همچون آينه‌هايي هستند كه كمالات و فيوضات وجودي ناشي از صور و تعينات وجود حق و اسما و صفات او در آنها منعكس شده است؛ چون هر يك از موجودات، مظهر اسم خاصي از اسامي حق مي‌باشند و تمامي موجودات مظهر تمامي نام‌ها و صفات اويند، در اين رهگذر «انسان كامل» بر روي زمين مظهر كامل صفات حق مي‌باشد. حكما نيز موافق نظر عارفان، «انسان كامل» را جلوة تمامي نام‌ها و صفات حق مي‌دانند و بارها حديث قدسي « ان الله خلق آدم علي صورته» را با بيان حكمي و ذوق عرفاني تفسير مي‌كنند و معتقدند كه صورت حق، صفات جلال و جمال او و صفات ثبوتي و سلبي، و صفات تنزيهي و تشبيهي اوست كه بر آينة وجود آدمي تابيده و انسان همة صفات او را مظهر است. خداوند مي‌خواست كه ذاتش را در صورت جامع ظاهر فرمايد؛ انسان را آفريد و خود را در صورت او ظاهر كرد. بنابراين چون انسان كامل جلوة اسم اعظم الهي و به بيان ديگر، جلوه‌گاه تمامي نام‌ها و صفات حق است، شناسايي حقيقت او، شناسايي همة نام‌هاي پروردگار، و تحقق حقيقت انسان، عين تحقق همة مراتب وجود است. اگر كسي بخواهد همة نام‌هاي حق را بشناسد، بايد يا در تمامي عوالم وجود سير نمايد يا فقط كتاب نفس و صحيفة وجود خود را مطالعه كند. كه «من عرف نفسه فقد عرف ربه».
با تأمل در جايگاه مقام انساني در حكمت، عرفان و ادبيات ايراني، مشخص مي‌شود كه اين مقوله از مباحث اصلي و اولية مكاتب ادبي و عرفاني محسوب مي‌شود و در پرداخت به عوامل و عناصر شناخت آن و تعيين جايگاه و موقعيت او در مراتب عالم وجود بسيار مطالعه‌ها و دقت نظرها صورت گرفته است. ناگفته پيداست كه ادبيات به عنوان شالودة روح جاري در پيدايي و هدايت مسير نگارگري، نقش بسزايي در ماهيت نگارگري ايراني داشته است، همچنين پرواضح است كه جهان بيني و نگرش ديني و اعتقادات جمعي و گروهي در قالب مكاتب فلسفي، عرفاني و حكمي روند و جريان ادبيات را شديداً تحت الشعاع قرار داده و در طي‌طريق اين شناسنامة فرهنگي هر ملت نقش مهمي داشته است. مشخصاً روح تعهد و اعتقاد به جايگاه انسان در جهان بيني اسلامي به واسطة ادبيات به نگارگري ايراني راه پيدا كرد و در نگرش هنرمندان به اين وجه از وجود و مراتب هستي توجه خاص نشان داده‌اند.
جلوه‌هاي متجسم انسان درنقاشي و خاصه نگارگري برگرفته و ملهم از ادبيات و نوع نگاه مكاتب اخلاقي و عرفاني مي‌باشد كه در حكم كلام متجسم جهان بيني‌ها و اديان الهي نوع بشر مي‌باشد و همچون كلام موزون در شعر و ادب هر دوره‌اي جلوگر مي‌شود. «در آثار عارفان شهيري چون سنائي و عطار و مولوي و... هدف نهايي از طرح و تحليل كلية مباحث عرفاني و ارائه داستانها و تمثيلات شيرين و موشكافيهاي دقيق رواني و كلامي از ابعاد شخصيتهاي در اوج يا حضيض اخلاقي چيزي جز تبيين و توجيه صفات ارزشمند انسان كامل و رهنموني به مكتب روحاني او منظور نظر نيست. » تصویری که عرفان از انسان معرفی می کند، سرشار از شور و عشق و زیبائی ست. در عرفان انسان از جایگاه خاصی برخوردار است، چرا که برای او رابطه ای ویژه با خداوند قائل است. رابطه ای عاشقانه، عشق دو طرفه ای که در آن انسانگرائی و اصالت انسان به اوج کمال می رسد. نگارگر عارف مسلك ايراني به تأسی از عرفان اسلامی_ ایرانی که انسان را نادره خلقت پروردگاری می داند، انسان را در نگاره های خویش مسلط می گرداند. از آنجائی که در زبان عرفان، عالم بدون انسان کالبدی خالی از روح و آئینه ای صیقل نشده و زنگار گرفته است، هنرمند نگارگر به جهت صحه گذاشتن بر این اصل اساسی و به جهت پرهیز از نمایش پوچی و هیچ انگاری، شکل انسان را در ساحت نگاره های خویش مسلط می‌گرداند.
پس از دوران گذار هنر نقاشي ايراني يعني دوران ممنوعيت شمايل‌نگاري كه در آن تمايل شديد به طبيعتگرائي و ناتوراليسم صرف موجب فرو كاستن شأن موجودات خصوصا انسان به حدود جسماني‌اش گرديد، در هنر تصويري ايران اسلامی صورتي از موجودات زنده و بالاخص شكل انسان پديدار گرديد كه نه تنها« تقليل انسان به حدود جسماني» را پيامد خود نداشت بلكه به لحاظ ساختار و نوع انتزاعي گري آن منبعث از عالم خيال در راستاي آموزه هاي ديني روح انسان را در ساحتي روحاني و سرشار از رموز عالم سرمدي به پرواز در مي آورد. در اين نوع نگاه، هنرمند نگارگر اساساً در پي نمايش ظواهر روانشناختي و القاي حس حالت و تجسم بخشيدن صورتهاي خاص و نام و نشان‌دار كردن افراد انساني نيست، كار او برگرد نمايش زيبايي كمال يافته انسان ها دور مي‌زند، انسانهايي كه اكثراً ناشناس هستند و شايد در واقع وجود خارجي نداشته باشند. اصلا اين خصيصه عام هنر نگارگري ايراني‌ست و «در آثار هيچ يك از استادان بنام ايران اين مايه از حس رابطه دراماتيك و تحرك و حس تفرد شخصيتها و تنش مكرر حالت و واقع گرايي غريب چهره موجود نيست. » علت غايي اين پديده را نه آن طور كه ناشي از ضعف و توان هنرمند دانسته اند، بلكه بايد در آموزه هاي عرفاني جستجو كرد تا به پاسخ اين پرسش بينادي حصول قطعي يافت.
همانطور كه پيشتر مذكور افتاد، در عرفان اسلامي اعتقاد بر اين است كه«خدا انسان را به صورت خويش آفريده است به او نيروي صورتگري داده، همانگونه كه خود مصور است، او را به گونه اي خلق كرده كه همه حقايق جهان هستي را در بر دارد. اكنون اگر اين انسان در مقام عبوديت حق مستقر شود و در سفر صعودي خود قرار داشته باشد، هر گونه صورت اعتقادي دربارة خدا، درون خود بيافريند، آن صورت صورت حق است؛ خواه اين صورت از طريق نظر به وجود آيد، خواه از راه توهم و خواه به واسطه تخيل. از آنجا كه انسان جامع همه حقايق عالم است و عالم بسط و ظهور اسماء و كمالات خداست، انسان واقعي در قوس صعود، هر تصويري را كه در ذهن خود درباره خدا بسازد، در واقع خطوط چهره كمال انسانيت خود را رقم زده و آن را به تصوير كشيده است .» لذا انسان در نگارگري فاخر ايراني با استناد بر اينكه كوششی جهت نمايش شباهت سازي چهره ها از افراد انساني به عمل نمي آيد و همچنين با وجود اينكه شكل، شكل انسان است اما هيچ كدام از انواع انسانهاي كره خاكي را نمايش نمي دهد و نمي توان بطور قطعي و دقيق مصداق فلان كس و بهمان كس( مگر در موارد نادري آن هم از طريق هم سان سازي هاي ذهني نگرنده و مخاطب با شکل پیکره) براي آن آورد لاجرم با توجه به ارزشهاي بصري كه در حالتي روحي و كاملاً غير زميني آنرا خلق مي كند، بايد گفت انسان در نگارگري مكتب هرات و نيز بر همين منوال در ديگر نگاره‌هاي فاخر ايراني به گونه اي تجسم و تجسد روح الوهيت و نشاني براي درك ماهيت خلق كنندگي صورتهاي زيبا كه از صفتها و نام هاي حضرت حق بوده و بواسطه حلول روح القدس در كالبد انساني كه منادي آفرينش انسان بر صورت و ماهيت الهي است، مي باشد. خداوند متعال در سوره «تين» آيه چهار مي فرمايد:
لقد خلقنا الانسان في احسن تقويم
ما انسان را در زيباترين صورت و نظام آفريديم
«كوشش هنرمند ايراني از دير باز معطوف به نمونه آفريني آرماني بوده است .» آنچنان كه در عالم نگارگري ايراني صورت مثالي آفريده هاي خالق مطلق به زبان و قلم هنرمند بر پهنه بوم نقاشي جاري مي‌گردد، صورت مثالي زيبارو و حسن ظاهري نسبي و مجازي آن را مي‌بينيم كه عشق حقيقي و زيبايي مطلق را نويد مي دهد (تصاویر شماره 3و4و5).

 

 لذا عرصه گذار از عشق انساني به عشق الهي را هموار مي‌سازد. «پرستش جمال و عشق صورت، آدمي را به كمال معني مي رساند كه معني را جز در صورت نتوان ديد و بنابراين جمال ظاهري آينه دار طلعت غيب است .»
اي كرده تجلي، رخت از چهره هر خوب اي حسن و جمال همه خـوبان به تــو منسوب
بر صفحه رخســــــارة هر ماه پري‌روي حرفي دوسه از دفتــــــر حسنت شده مكتوب
محبوب ز هرروي به جــز روي تو نبود خود نيست به هر وجه به جز روي تو محجوب
بر عكس رخت چشم زليخا نگــران شد در آينه روي خــــــــــــوش يوسف يعقوب
در شاهد و مشهود تويي ناظــر و منظور در عاشق و معشوق تويـي طـالب و مطلـــوب
در بتكــده ها غير ترا مي نپرستــــند آن كس كه كند سجده بر سنگ و گل و چوب
شكل انسان در نگارگري فاخر ايراني خصوصاً تك پيكره ها با وجود آنكه سرشار از حس زيبايي، كمال، پويايي و جذابيتهاي بصري است، به هيچ روي حضوري همسو با شكل انسان در مكاتب نقاشي غربي از جمله نئوكلاسي‌سيسم، رومانتي سيسم و رئاليسم ندارد. شكل انسان اساساً از اين ديدگاه عرفاني هم شأن و هم ارزش با ديگر عناصر نگارگري‌ست و صورتش از لحاظ انتزاعی‌گری و میزان فاصله‌ای که از طبیعت گرفته صورتی هم‌طراز با دیگر عناصر نگارگری پيدا مي كند. در ساحت نگارگري ايراني هيچ عنصري «من» نمي‌گويد، حتي آنجايي كه كل فضاي نگاره در اشغال تنها يك پيكره انساني قرار مي گيرد حس تفرد و تشخص و منيّت از صورت آن احساس نمي‌گردد. در سراسر فضاي نگارگري ايراني نور موضعي وجود ندارد، لذا بركليه عناصر نگاره به يكسان پرتو افكني مي‌كند. اين مهم مبشر معناي وجود درتفكر اسلامي و منادي نگرشی‌ست كه در آن «معتقد بودن به هر نوع حقيقتي مستقل و جدا از حقيقت مطلق، افتادن در گناه بزرگ اسلام يعني شرك است و انكار«لااله الاالله» و اين« لااله الاالله» در واقع شهادت دادن براين امر است كه هيچ حقيقتي جز حقيقت مطلق وجود ندارد. » شكل انساني در دوران اوج نگارگري ايراني مثل مكتب هرات دوره تيموري و يا در دوران مكتب تبريز و خصوصا در نگارگري مكتب اصفهان، شكل تجسم يافته چنين نگرشي است و به همين خاطر خصوصاً در تك نگاره ها و تك پيكره ها، ]انسان[ در حالتي خلسه‌وار در كسوتي صوفي مسلكانه نقش مي‌شود و هر آنچه تعينات زميني باشد بر آن عارض نمي‌گردد.
حضور شکل انسان در نگارگری فاخر ایرانی، حضوری هم سو با نمایش انسان در عرفان اسلامی_ ایرانی دارد، انسان مثالی که در عرفان تحت عنوان انسان کامل معرفی می‌گردد به لحاظ هم نوائی و همزیستی نگارگر ایرانی با عرفان اسلامی_ایرانی در فضای نگارگری نمود تجسمی یافته و نخستين بار در نگارگري مكتب هرات آن ‌هم به دست پر‌توان كمال‌الدين بهزاد جامة عمل مي‌پوشاند و در آخرين مكتب نگارگري ايراني یعنی مکتب اصفهان به بی بدیل ترین صورت و فاخرترین شکل خود تجلی می یابد. انسان محوری نگارگری فاخر ايراني تجلی تجسمی انسان مداری عرفان اسلامی_ ایرانی ست که در آن گذر از عشق انسانی به عشق الهی را بشارت می دهد.
مطابق تمام ديدگاههاي سنتي، پيدايش انسان در مراحل متعددي اتفاق مي‌افتد كه يكي از آنها «لوگوس» است. در اين مرتبه الگوي آرماني آدمي و چهرة ديگر همان حقيقتي كه مسلمانان «انسان كامل» مي‌نامندش، شكل مي‌پذيرد و ظهور مي‌يابد . با امعان نظر به شكل انسان در ادوار نقاشي ايراني، مطابق و نظير «مكتب هرات» كه در آن، شكل انسان به اينگونه مراتب زيبائي و كمال رسيده باشد، ديده نشده است. گوئي اين مرحله و مرتبه از نگارگري ايراني، همان مرتبه «لوگوس» است كه در آن الگوي آرماني انسان متولد مي‌شود و به نمونه‌اي آرماني جهت رؤيت سيماي «انسان كامل» مبدل مي‌گردد.

نگارگري مكتب هرات و ويژگي‌هاي عمدة آن
هرات از شهرهاي زيبا و پررونق دوره تيموري‌ست. اين شهر در سالهاي پرآشوب سلطنت تيموريان بدور از هياهوي جنگ و اوضاع سياسي روزگاري خوش در سايه حمايت حاكمان هنرپرور تيموري از جمله شاهرخ، بايسنقر ميرزا و سلطان حسين بايقرا مي‌گذراند. هرات از زمان سلطنت شاهرخ تا حمله شاه اسماعيل صفوي(799-916ه.ق) محفل هنرمندان و صنعتگران بي‌شماري بود. شالوده مكتب نگارگري هرات در دوره تيموري و با سلطنت شاهرخ فرزند تيمور ريخته شد. اين مكتب نگارگري به عنوان يك پارادايم(نمونه و الگو) در تاريخ نگارگري ايراني_اسلامي از جايگاه ويژه و ارزشمندي برخوردار مي‌باشد. وجوه بارز نگارگري مكتب هرات كه آن را به عنوان يك پارادايم در تاريخ نگارگري ايراني_اسلامي مطرح مي‌سازد عبارتند از:
الف) پيوند عميق نقاشي ايراني با ادبيات و عرفان ايراني به سبب مديريت هنري هوشمندانه خاندان هنردوست و هنرپرور تيمور در هرات سده‌هاي هشتم و نهم هجري قمري و نيز جانبداري اكيد از صاحبان ذوق و هنر و انديشه.
ب)هم‌آيش ارباب حلقه معرفت؛ مير عليشير نوائي، جامي، احمد تفتازاني و مولانا شمس‌الدين محمد اسد التبادكاني(واعظان آراء و انديشه ابن‌عربي)، ميرك، استاد زمانه كمال‌الدين بهزاد و شاگردان بي‌شمارش و....در كارگاه‌ها و كتابخانه‌هاي دربار.
ج)استقلال هنر نقاشي از قيد و بند كتابت به جهت رونق بازار نقاشي و نيز تعدد نگارگران حرفه‌اي.
د) مستهلك شدن عناصر و تاثيرات هنر بيگانه توسط هنرمندان و حاميان فرهنگ دوست و ادب‌پرور ايراني.
ذ) حضور هنرمند برجسته و نامي نگارگري ايراني «كمال‌الدين بهزاد» در رأس كارگاههاي كتابت و نگارگري.
از مؤلفه‌هاي ارزشي هنر نگارگري مكتب هرات كه محصول نبوغ هنرمندان ايراني بود، مي‌توان به موارد زير اشاره كرد:
الف) ارائه پيشرفته و در حد كمال نگاره‌ها و نيز توفيق يابي در گسترش طيف رنگها و نحوه تنظيم آنها كه اين خود از دستاوردهاي هنر آكادميك و مديريت صحيح گارگاه‌هاي هنري بود.
ب) در اين دوران تركيب‌بندي‌ها غالبا بسيار استادانه و بلند‌پروازانه صورت مي‌گرفت و نيز تنظيم فضاي اثر با همة تكثر عناصر نگاره هوشمندانه صورت مي‌پذيرفت.
ج) در آثار نگارگري اين دوره طرح‌بندي بطور قاطعي معماري‌وار است و احساس تعادل كه همواره در نزد نگارگران ايراني قوي‌است، از طريق روابط تازه و زيركانه‌اي بين متن و تصاوير به بيان در‌آمده است، همچنين در رعايت تناسب و شيوة ناتوراليسم تا آن حد پيش رفته است كه هنرمند از هدف اصلي خويش كه همانا تزئين و خلق دنياي مثالين باشد، دور نشود.
د) دقت و لطافت برخورد با ساير عناصر نگاره تا به‌حدي‌ست كه كليه عناصر تصوير، ارزش و اعتبار يكسان پيدا كند.
ذ) بكارگيري رنگهاي مكمل و خاكستري‌هاي رنگي در جهت ايجاد هماهنگي و هارموني چشم‌نواز.
ر) تزئين و ريزه‌پردازي در فضاي معماري و ساختمان.
از ديگر شاخص‌هاي ممتاز هنر نگارگري اين دوره ارائه فرمهاي انساني در نهايت كمال و ظرافت است. اندامها و چهره‌ها در كسوتي عارفانه و شاعرانه از حالت توصيفي و داستاني به‌درآمده و به حالتي بياني و احساسي متمايل مي‌شوند. اين ظرافت و لطافت پيكره‌ها به حدي‌ست كه نگاره پيش از آنكه ترجمان تصويري متن باشد خود به يك قطعه شعر مبدل مي‌گردد و به عبارتي نگارگر، شاعرانه اثر مي‌آفريند. در نگارگري مكتب هرات «آنچه تازگي دارد روحي‌ست كه در كليه جزئيات بويژه پيكره‌هاي انساني دميده شده؛ پيكره‌هائي كه عمدتا هويت عروسكي يا لعبتك‌وار خود را از دست داده‌اند و به نظر مي‌رسد... در تكاپو هستند. » بذر پر حاصلي كه اندك زماني بعدتر در نگارگري دوره صفوي و علي‌الخصوص مكتب اصفهان به بار نشست، نخستين بار در نگارگري مكتب هرات آبياري شده بود.

نقاشي قاجار و خصائص كلي آن
اصولا آنچه به عنوان نقاشي قاجار معروف است، با سلطنت آقا محمدخان قاجار شروع نمي‌شود، بلكه از دروان پادشاهي كريم خان زند آغاز مي‌گردد. «نقاشي عهدزنديه كه خود ادامه دهنده سنت فرنگي سازي صفوي بود با مختصرتغييري به دوره قاجار انتقال يافت» . بين آثار نقاشان زند و قاجار مرز هنري مشخصي وجود ندارد، ولي بين آثار آنها و آثار هنرمندان مكتب صفوي، تفاوتهاي قابل ملاحظه اي ديده ميشود.
جامعه ايران در دوره قاجار به زعم جامعه شناسان، عليرغم تمدن و فرهنگ كهنسال و درخشان ديرين خود يك جامعه تقريبا قرون وسطايي و واجد قسمت عمده مشخصات قرون وسطايي بود و تعصبات ملي و مذهبي در كنار اعتقادات موهوم و خرافه پرستي شديد، بر روح و فكر اكثريت قريب به اتفاق مردم اين جامعه حكمفرما بود.
«اصولا بايد جامعه ايران عصر قاجاريه را يك جامعه مذهبي خواند» . بالتبع هنر و ادبيات در چنين جامعه اي متاثر از محيط اجتماعي خواهد بود. تسلط مذهب بر شئون زندگي مردم تنها قوة قهريه در آن زمان محسوب نمي‌شد بلگه قدرت پادشاه و استبداد شخص حاكم محيط اجتماعي آن زمان را به سمت فقر و بيسوادي ناشي از بي كفايتي پادشاهان قاجار سوق ميداد. با همه اين وجود در دوران پادشاهي قاجاريه محيط مناسبي براي رشد و رونق مجدد نقاشي نسبت به ركود آن در دو سدة گذشته، بوجود آمد.
نقاشي در دوران قاجار يكسره در حيطة قدرت پادشاه و در خدمت خانوادة دربار و قشر مرفه بوده است و آنها نيز سعي مي‌كردند از اين طريق جلال و شوكت خويش را به رخ ديگران بكشند. بنابراين پيكرنگاري به عنوان موضوع اصلي نقاشي اين دوران مطرح شد و باعث شد كه به نقاشي دوران قاجار به لحاظ كاركرد درباري اش (وجه قالب شاهانه) «پيكرنگاري درباري» گفته شود.
شاهان قاجار بيش از سلسله هاي ديگر ايراني، تلاش مي‌كردند تا در داخل و خارج از ايران قدرت و اهميت خود را بوسيله هنر به رخ مردم بكشند [به گونه‌اي بر آن مهر مشروعيت بزنند] . قاجاريان با بهره‌گيري از انواع تصاوير با واسطه‌ها و رسانه هاي گوناگون و نيز پيكرتراشي مي خواستند به جهانيان اعلام كنند كه آنها سلطنت ايران را پس از چهل سال جنگ خونين بدست آورده‌اند. آنها براي نفوذ دادن قدرت خود در اذهان مردم و بزرگنمايي سلطنت خويش، تصاوير تكچهره و يا دسته جمعي خانوادة خود و يا ديدار سفيران خارجي را با آنها به نمايش مي‌گذاشتند .
«بهره كشي {فتحعلي شاه } از تكچهره هاي تمام قد به عنوان وسيله‌اي براي مركزيت دادن به قدرت و تحكيم روابط ديپلماتيك با دولتهاي خارجي، چهره‌نگاري را در كانون هنرهاي تجسمي دوران اوليه قاجار قرار داد. » نقاشي قاجار خصوصا در دوره پادشاهي فتحعلي شاه با تاكيد بر نمايش وجوه شاهانه بصورت هنري كاملا درباري درآمد و سوژه اكثر نقاشي‌هاي اين دوره بر روي دربار و درباريان متمركز شد. «از آنجايي كه هدف اصلي سفارشگر اين شيوه (شيوه فاخرتر و پر تجمل دربار فتحعلي شاه)تحت تاثير قرار دادن نگرنده با مبالغه در جلوه‌گر ساختن ابهت و حشمت و نيز حقانيت مقام شخص فرمانروا بود، حاصل تلاش نقاشان آن دوران چيزي جز ايجاد شكوهمندي سرد و عاريتي و ابطال جذابيت و صميميت شيوه هاي پيش، از كار در نيامد. »
ارتباطات گسترده با دنياي غرب در زمان قاجاريه و سفرهاي سياحتي مكرر شاهان و درباريان به فرنگ باعث يك نوع شيفتگي به فرهنگ غربي شده و رفته رفته در سايرشئون زندگي دربار و درباريان رخنه كرده و تاثير عميقي در نگرش آنها به مقوله زندگي و هنر برجاي گذارد.
«تاثير كالاهاي بازارپسند و ارزان بهاي صادرات سده نوزدهم، از صنايع شيشه‌گري مجارستاني و اشياء لاكي روسي و انگليسي گرفته تا مجموعه باسمه ها و نشريات فرنگي، در روند غرب گرايي و فرنگ‌مآبي هنر دوران قاجار، شگفت انگيز بوده است .» همچنين،رواج نقاشي‌هاي مندرج در سياحتنامه هاي اروپائي با موضوعات عهد قاجاري و سپس رونق گرفتن صنعت عكاسي كه بسيار نيز مورد توجه حاكمان وقت بوده در ادامه اين روند بي تاثير نبوده است.
هرچقدر ارتباط با دنياي غرب بيشتر و آسانتر مي‌شد اين گرايش فرنگي سازي تقويت مي‌گرديد و رفته رفته به يك گرايش حاكم بر جو هنري دوران قاجار تبديل مي‌شد. ياد بياوريم زماني را كه ميرزا ابولحسن غفاري معروف به «صنيع الملك» از نقاشان برجستهء دربار محمدشاه و ناصرالدين شاه ، از سفر رم و فلورانس برگشته بود نه تنها نتوانست پيوندي ميان هنر غرب و ايران برقرار كند حتي آن صورتهاي آرماني و پرتره هايي را كه رنگ و بويي از خيال و سنت در آنها بود، كنار زد و سعي كرد با قدرت و ظرافت هر چه بيشتر بازنمايي رئاليستي را در نقاشي ايراني باب كند.
وي كه نماينده و قاصد تفكر فرنگي مآبي در هنر نقاشي ايراني است، سعي كرد با قدرت و ظرافت هر چه بيشتر شبيه سازي را در نقاشي ايراني باب كند و برخلاف بسياري از نقاشان پيش از خود كه درصدد پيوند بين تفكر غربي و نگاه هنرمند ايراني بوده اند، نمايش و توصيف «نمونة نوعي» از وجود انسان يا به عبارتي«انسان مثالي» { انسان به عنوان عنصري از عالم مثال} در نقاشي ايراني را بكلي حذف مي‌كند و مي‌كوشد تا حالات دروني مدل خود را در چهرة وي نمايان سازد، حال آنكه وابستگي به مسائل روانشناختي در هنر نقاشي ايراني بكلي مترود است و هميشه سعي برآن است كه عناصر نگارگري بصورت آرماني در هيبتي مثالي متجلي گشته و هر گونه ارتباط خود را با گذراندن از فيلتر انتزاع و آبستراكسيون ذهني هنرمند با عالم طبيعت قطع كند. در هنر نقاشي صنيع‌الملك همانگونه كه لئوناردو داوينچي از اساتيد دوران هنري كه صنيع الملك در اروپا شيفتة آن شد، يعني رنسانس، معتقد بود «نيت روح را بايد بوسيلة حركات و اطوار بدن نشان داد » و در واقع تمايل به سوي نگرشي اومانيستي را تبيين مي‌كرد، او نيز درصدد آن بود كه با گرايش به اين فن و ديدگاه از سويي سفارش حاكم وقت را انجام دهد و مراد خودخواهانة پادشاه را برآورده كند و از سوئي ديگر برتري و حاكميت انسان بر طبيعت، كه حاصل تفكر اومانيستي است را در قالب هنر ايران به نمايش بگذارد. تقلاي افرادي همچون وي و محمودخان ملك‌الشعراي بهار جهت پيوند فضاي تصويري به ارمغان آورده شده از غرب و سنت تصويري ايران، به لحاظ تضاد در نگرشهاي شرق و غرب به مقولة هنر و نقاشي، به جايي نرسيد و در همان ابتداي را ه عقيم ماند و محصولي جز چندين اثر بي روح و كم ارزش كه تنها مي‌توان اثر آنها را در يك برداشت ساده و تصويرگري داستاني به شمار آورد، در پي نداشت. تصويرگري داستانهاي هزار و يك شب صنيع الملك از آن جمله اند. تصوير شماره(6).


گرايش به هنر و ديدگاه غرب در نزد هنرمندان و حاميان هنر قاجار فزوني گرفت و تا آنجايي پيش رفت كه پس از رجعت كمال الملك از فرنگ و تمايل شخص پادشاه به روند غربي‌سازي؛ طبيعتگرايي غربي سالها بر نقاشي ايران حاكم شد. اين در حالي بود كه در همان زمان اروپا امپرسيونيسم را در هنر خويش تجربه ميكرد حال آنكه ما در پي تئوريزه كردن انديشه رنسانسي در مدارس هنري خويش بوديم.

شكل انسان در نگارگري مكتب هرات
يكي از اساسي‌ترين و در واقع تعيين‌كننده‌ترين عناصر شكل دهنده نگارگري ايراني، هم به لحاظ ابعاد تجسمي و هم به لحاظ وجوه معنايي و محتوايي، شكل انسان است. در نگارگري «محور اصلي براي ايرانيان شكل انسان است. » شكل انسان يكي از معمولترين و رايج ترين عناصر بكارگرفته شده در فضاي نگارگري ايراني است و البته تا دوران قاجار بيشتر طبق يك قاعده ارائه مي‌شد. شكل انسان در سير تاريخ نگارگري ايراني، پس از استقلال اين هنر از قيد و بند كتابت و تبديل آن به هنري مستقل كه قواعد زيبايي‌شناسي يك اثر هنري تجسمي بر آن مصداق پيدا كرده به عنوان عنصري محوري سيطره‌ي خويش را بر ديگر عناصر نگارگري اعلام مي‌دارد و حتي در تك‌نگاره‌ها حضور مستقل و يگانه پيدا مي‌كند.

«از آنجايي كه نگارگري سنتي، پديده هاي عيني را در تصوير تاويل مي‌نمايد، هرگز در پي رعايت تناسبات طبيعي اندام نيست و به عوض كوشش دارد تا فضاي تصوير را از نظر تركيب بندي تناسب لازم بخشد. درحالي كه در اين نگاره‌هاي معاصر مشاهده مي‌كنيم كه اندام داراي تناس
ب طبيعي و عيني خود شده‌است. در اينجا نيز مانند اغلب نقاشي‌هاي عصر اومانيسم اروپا (سده پانزدهم ميلادي) بيننده با حضور كانوني و متمركز انسان روبروست در حاليه نقاشي سنتي هرگز از اين منظر به انسان توجه ندارد. بطور مثال در ظفرنامه تيموري (از شرف الدين علي يزدي) متعلق به953 ه . ق و محفوظ در موزه كتابخانه كاخ گلستان ، سلطان مراد اول ، با وجود سلطنت و اقتدار هرگز در كانون تصوير نشده است ، بلكه جزء خردي از اجزا هماهنگ و موزون اثر است. » بر همين منوال در ديگر دورانهاي با شكوه هنر نگارگري ايران نيز چنين قاعده‌اي مرسوم نبود و هر آنچه در تصوير حضور مي‌يافت در كليتي واحد، ارزشي همسان با ديگر عناصر نگاره پيدا مي‌كرد، مگر آنكه به لحاظ خط روايي داستان يا موضوع مي‌بايست بر روي آن تاكيد شود كه در آن صورت در نقطه طلايي قرار مي‌گرفت و يا با ترفندهاي ديگر بر روي او تاكيد مي‌شد.
در نگارگري مكتب هرات به عنوان پارادايم (الگو و نمونه) نگارگري فاخر ايراني، نمايش شكل انسان، نمايش حقيقت نوعي و نمونه آرماني انسان و قائم‌كننده انسانيت انسان است. لذا با زبان تصوير صورت تجسمي و نوعي «انسان كامل» به منصه ظهور مي‌رسد. نگارگري فاخر ايراني خصوصا نگارگري مكتب هرات، انسان‌محور است، لذا در آن، شكل انسان تأكيد بر جنبه هاي روحاني مي‌كند كه حاصل كشف و شهود و ذوق صوفيانه نگارگر بوده و در آن عوارض انساني و مادي‌گرايانه‌ای كه در انسان مداري يا اومانيسم نقاشي غربي وجود دارد، در آن رنگ مي‌بازد و هيبتي متواضعانه و خاشعانه پيدا مي كند كه در برابر قدرتي والاتر كه هستي خويش را از آن يافته سر تعظيم و تسليم فرود مي‌آورد. چقدر زيبا گفته شيخ‌اكبر عرفان اسلامي «ابن عربي» كه: «خداوند به عبد مؤمن اين قدرت را عطا كرده كه بتواند در هر عملي كه صورت آن را ايجاد مي كند، روح حضور و اخلاص بدمد. خداوند مذمت نكرده است بنده اي را كه صورتي بوجود مي آورد و به اذن خدا از روح خود در آن مي دمد و آن صورت به گونه اي زنده و گويا در حالتي كه به حمد رب خويش تسبيح مي گويد، ظهور كند، بل كسي را مذمت كرده است كه صورتي داراي استعداد و حيات خلق كند اما به عنوان خالق آن صورت مستعد حيات، به آن حيات و زندگي ندهد .»
هنرمند نگارگر مكتب هرات روح انسان را در ساحتي روحاني و سرشار از رموز عالم سرمدي به پرواز در‌مي‌آورد اين كيفيت در هنر نگارگري مكتب اصفهان كه بدون ترديد فرزند خلف نگارگري انسان محور مكتب هرات مي‌باشد خاصه در تك نگاره ها به اوج خود مي‌رسد، چندانكه نوع انتزاعي گري اش نمايش وجوه مادي و حيواني انسان از جمله تأكيد بر اعضاء و جوارح اغوا كننده و تحريك آميز و هر آنچه بر اين اصل استوار گشته باشد، را در آن بكلي نابود مي‌گرداند و در حالتي روحي كه مشخصه رنگهاي بكار رفته در نگارگري ايراني نيز مي‌باشد، نه تنها استذكار هر امر و خصلت زميني از آن ساطع مي‌گردد، بلكه تصوير خيالي از بهشت موعود و انسان لميده در سايه‌هاي درختان بهشتي را متذكر مي شود (تصاویر شماره7و8). همچنين عشق، زيبايي، اميد، بندگي و انگيزة تأمل در امور هستي و آن جهان سرمدي كه شكل مثالي و نوعي آن اينك بدست هنرمند نگارگر تجسم يافته بود به بهترين وجه عيان ساخته و معرفتي ديداري از اين حیث به مخاطبين خويش عرضه مي‌دارد. در دوران اوج نگارگري ايراني خصوصا نگارگري انسان‌محور مكتب اصفهان با وجود اينكه عنصر تجسمي شكل انسان كاملاً در آن مسلط مي گردد نمايش خصوصيات روانشناختي و شباهتهاي انساني با افراد خاص و نمونه هاي انساني و تيپ هاي مشخص مطمع نظر هنرمند نبوده و چنين اتفاقي رخ نمي دهد.
در تصوير شماره (9) كه نگاره‌ايست متعلق به مكتب هرات و منسوب به بهزاد؛ با وجود اينكه جزئي از تصاوير كتاب ظفرنامه تيموري‌ست و بنا بر ضرورت و به اسم كتاب شرح ماوقع و داستان را مي‌نماياند،
اما فضاسازي و كثرت اشكال انساني آن در ريتمي پويا و سرزنده با الواني بي‌بديل، دنياي خيالين و فضائي نگارين را مي‌نماياند. در اين تصوير اشكال انساني با وجود آنكه با جزئياتي اندك از هم قابل تفكيك‌اند، اما گوئي نمونه‌هايي آرماني و الگوهائي تمثيلي از انسان را به تصوير مي‌كشند كه سواي رفتار پيكره‌ها كه نحوة حضور در بزم و محضر تيمور را بخوبي نمايش مي‌دهد، با كسوتي متواضع و اندامهاي خوش‌تراش و متناسب، هيبتي اثيري و روحي مي‌يابند، همچون شاپركاني رنگين و شكننده كه بر شاخسار درخت از پي اين همه زيبائي و رنگ، نگاه را مشحون از شور و جذبه مي‌كنند. سرّي در اين نگاره‌هاست و آن اينكه هيچ انگيزه‌اي در نگرنده مبني بر جستجوي شخصي خاص و انساني زميني كه فلان كس و بهمان شخص باشد ايجاد نمي‌كند، تو گوئي اين انسانها از عالمي برتر و ساحتي مقدس‌اند كه در جنگي منقوش به ‌هم آمده‌اند.
از بزرگترين نگارگران ايراني كه مكتب نگارگري هرات را با نام وي مي‌شناسند «كمال‌الدين بهزاد» است. وي بيشرين توجه‌اش را به شكل انسان معطوف مي‌دارد و در فضاي نگارگري خويش به گونه‌اي متفاوت از شكل انسان بهره مي‌برد. بهزاد نماينده دوراني است كه در آن شكل انسان به بهترين وجه در نگارگري ايراني حضور مي‌يابد، يعني دوران تيموري و اوايل دوره صفوي (خصوصا در نگارگري مكتب تبريز).
شكل انسان به عنوان يكي از اركان اصلي و عناصر برجسته نگارگري كمال الدين بهزاد در برقراري ارتباط و پيوند_ به عنوان يك نقشمايه كليدي _ بين عناصر نگاره از موقعيت خاصي برخوردار مي باشد. شكل انسان از اين جهت چه به لحاظ تجسمي به عنوان يك عنصر زنده و متحرك همچون زنجيري در جهت ايجاد پيوند بين اشكال و تركيب كلي اثر و چه به لحاظ محتوايي در حكم عنصري سازمان دهنده، نقطهء تلاقي و ابزاري گويا براي بيان احساسات منبعث از رموز و نمادهاي نگاره مي‌شود. بهزاد بدين سان كل عناصر و اجزاء نگاره را در پيوندي محكم و تزلزل ناپذير به مدد عنصر تجسمي انسان و بيان محتوايي‌اش نمايش مي‌دهد. با وجود اينكه در نگارگري بهزاد شكل انسان نقش كليدي و محوري ايفا مي‌كند، به هيچ روي ارزش و اعتبار ديگر عناصر نگاره را متزلزل نكرده و به حاشيه نمي‌برد، بلكه اعتباري نو و پويا مي‌بخشد. بعبارتي حضور انسان به گونه اي متفاوت در نگارگري بهزاد راه را براي پوياتر كردن فضاي دو بعدي نگارگر ايراني هموار كرده و القاء حركتهاي موزون خط كمپوزيسيون را بازتر كرده است.
اما در اين راستا ، به هيچ روي نگاره هاي بهزاد انسان مدار و متكي بر شكل انسان و همه چيز براي نقش انسان نمي‌باشد. ارجحيت شكل انسان به هيچ روي به معناي سيطرة شكل انسان بر عناصر نگارگري وي قلمداد نمي‌شود. شكل انسان تا پيش از دوران قاجار، در نگارگري ايراني همانند شرحي كه در مورد نحوة حضور آن در نگارگري بهزاد آورده شد، مورد استفاده قرار مي گرفت. حتي در تك‌نگاره‌هاي مكتب اصفهان همانگونه كه پيشتر نيز اشاره شد با وجود سيطرة شكل انسان، حس تفرد و تشخص به نفع بيانهاي رمزي منبعث از انسانگرايي عرفان ايراني، كنار گذاشته مي‌شود و در آن «تبديل امور مشهود به تجسم مثل مينوي» غايت نگاه هنرمند مي‌شود. نگارگر انسان محور نگارگري فاخر ايراني در ترسيم شكل انسان در كمال و وقار و زيبايي همانند گفته «فلوطين» كه مي‌گفت: «براي وصول به زيبائيهاي معنوي و جمال مطلق بايستي از زيباييهاي زميني و مادي عبور كرد. » هدف و غايت نيتش گذر از عشق انساني به عشق الهي است و به همين خاطر تمامي صورتهاي خويش را بر یك نمونه خلق مي كند، نمونه‌اي كه نهايت قدرت صنع و آفرينشگري اوست. نمونه اي زيبا كه بعضاً براي ناآشنايان به زبان تصوير نگارگری ايراني اغواگر و تحريك كننده مي‌نمايد. نگارگر مكتب اصفهان به پیروی از آن تفكر صوفيانه در عرفان ايراني كه «پرستش جمال و زيبايي را موجب تلطيف احساس و ظرافت روح و سرانجام سبب تهذيب اخلاق و كمال انسانيت مي شمرده اند و آنرا ظهور حق و يا حلول وی بنعت جمال در صور جميله مي‌دانسته‌اند .» اينگونه غرق در زيبايي هاي الهي شده و هدفش اين است كه جلوه حق را بنگرد، در حقيقت نگارگر عارف مسلك آن زيبايي ها را مانند آينه اي مي بيند كه حق در آن جلوه نموده و لذا از هر گونه هوي و هوس و نگاه شهواني عاري و بلكه مقدمات هر سلوك عارفانه عميق را مهيا مي‌كند.

شكل انسان در نقاشي قاجار
بدنبال جايگزيني رنگ و روغن به جاي آبرنگ و مطرح شدن پرسپكتيو، سايه روشن و حجم پردازي در نقاشي قاجار كه محصول تبادل فرهنگي با جهان غرب بود، دنياي سنتي و انتزاعي نقاشي ايراني با همة خصوصيات و ويژگيهاي خيال پردازانه‌اش كنار نهاده و نقاشي ايراني با گرايش به سمت و سوي تك نگاره پردازي و پرتره سازي فضاي سنتي خويش را ترك گفت. نقاشان اين دوره با موضوع قرار دادن پرترة پادشاهان، شاهزادگان، رقاصه‌ها و خنياگران و بعضاًَ تصاوير ذهني از پيامبران و ائمه و قهرمانان ايراني البته بر اساس نسخه هاي رايج صورتسازي آن زمان، كم كم پيوند خود را با موضوعات و سوژه هاي ادبي قطع كرده و سوژه هاي اين چنيني كه مطمع نظر حاميان هنر و صاحبان قدرت مي‌بود بر فضاي نقاشي ايراني سايه انداخت.
در دوران اوليه نقاشي قاجار سوژه‌هاي اخير بصورت كاملا ناتوراليسيتي و رئاليستي ارائه نمي‌شد، بلكه بصورتي دستنوشته‌گونه و بر اساس يك قاعده در حكم زيبائي آرماني و ايده‌آليستي آن زمان ارائه مي‌شد. اين قاعده ملاك و معيار زيبائي‌شناسي جامعة حاكمي بود، كه ريشة ايراني نيز نداشت «در آن دوران زيبائي مطلوب، عبارت بود از صورت گرد و چشمان بادامي خمار و ابروان پيوسته و كماني و بيني باريك و دهان كوچك و همة زناني كه در نقاشي‌هاي قاجار مي‌بينيم به همين شكل هستند. » البته به اين وجوه مي‌بايست مختصر سبيل و گونه‌هاي برجسته با آرايشهاي زمخت كه از روي عكس هاي به يادگار مانده از آن دوران ، خصوصا عكس زنان ناصرالدين شاه مشهود و محسوس است را اضافه كنيم.
بدلايلي كه ذكر شد پرترة بسياري از افراد همانند هم و طبق يك قاعده در مي‌آمد، بصورتي كه تشخيص و تفكيك صورت زن و مرد تنها از روي سبيل و ريش مردان و ابروان پيوسته و چشمان خمارآلود بانوان ميسر بود. در برخي موارد حتي اين هم كار ساز نبوده و سعي مي‌شد با نوشتن نام افراد در كنار صورتشان، به مخاطب شناسانده شوند (تصوير شماره10).
اين گرايش نو در هنر نقاشي ايران بيشترين تاثير خود را از رواج فن عكاسي گرفته بود و سبب آن شد كه هنرمند نقاش براي بدست آوردن حمايت و تشويق پادشاه و رجال دولتي رقابتي سخت با هنر عكاسي در پيش گيرد و ناخواسته ارزشهاي زيبائي‌شناسي نقاشي ايران را لگدمال كند. «هنر عكاسي هم در كنار سبكهاي هنر اروپائي، اين امكان را پيش آورد تا هنرمند ايراني بتواند موضوع را با دقت و صحت هر چه تمام‌تر كار كند و به جزئيات روانشناختي آن دست يابد. » تصوير شماره(11)
يك بانوي درباري قجر را نمايش مي‌دهد، در اين تصوير بر خلاف آنچه در نگارگري مكتب هرات ديده‌ايم اولاً هويت شخص كاملاً معلوم مي‌باشد و نشانگر شخصيت خاص و فلان كس است، ثانياً فضاسازي آن بر طبق نگرش رنسانسي آن‌هم بصورتي خام‌دستانه مبتني بر هندسه ‌مناظر و مرايا نمايانده مي‌شود. همچنين كاربست تزئينات آن خصوصا بر روي لباس تنها به دوايري كه گاهي بزرگ و گاهي كوچك مي‌شوند، محدود مي‌شود و هيچگونه نشاني از تزئينات خاص و منحصربفرد نگارگري ايراني ندارد. نيز حالت فيگور و جهت نگاه آن نيز احساس زمانمند و آني در مقابل دوربين كه سعي در ثبت لحظه‌اي خاص داشته را تداعي مي‌كند. حال آنكه در تك‌نگاره‌هاي (تصوير شماره7 و 8) اين احساس به‌كلي ناديده گرفته مي‌شود و با نمايش جهت نگاه به سوي دوردست‌ها، احساسي از وسعت و بيكرانگي كه هر لحظه‌اي مي‌تواند باشد و هيچ لحظة خاصي هم نيست را به تصوير مي‌كشد. اين انسان (تصوير شماره11) انسان محصول زمان خاصي‌ست و آن انسانها ( تصاوير 7 و 8) انسان همة زمانهاست و گوئي ساكنان ناكجا‌آباد و آرمانشهري‌هستند كه كعبه آمال و آرزوهاست. تمام رخ نمايي و نمايش افراد از روبرو كه در اين دوران باب مي‌شود متاثر از فن عكاس و عكس هاي ژورناليستي تصاوير چاپي و محصولات وارداتي غرب بود. هم چنين ريزه‌كاريهاي طاقت فرسا و اغراق آميز جهت نمايش حالات روحي و شخصي نيز از تاثيرات چنين گرايشي مي‌باشد. در نقاشي تالار نظاميه اثر صنيع الملك (تصوير شماره 10) بخوبي ميتوان تاثير اين عامل را ملاحظه كرد. چه به لحاظ كمپوزيسيوني و چينش اندام و پيكره ها و چه به لحاظ تبعيت از وجوه رئاليستي. در اين تصوير صنيع الملك افراد را گويي در مقابل يك دوربين عكاسي ملاحظه كرده و در صدد گرفتن عكس يادگاري بوده است. ژستها و رفتارهاي پيكره‌ها با حالتي يخ زده، اين حالت را تشديد مي‌كند و اصلا چنين بنظر مي‌آيد كه صنيع الملك از روي عكس اين تابلو نقاشي را كار كرده است. نيز اين احساس در چهره و رفتار پيكره اين دو شاهزاده (تصاوير شماره 12و13 ) بخوبي نمايان است.
اشتياق وافر و اشتهاي سيري‌ناپذير رقابت با عكس و دوربين عكاسي در تكچهره‌هاي ماندگار از دوران قاجار مويد اين مطلب است و اگر مي‌بينيم شگردهاي دست و پا شكسته‌اي كه از قواعد سنتي در كار هنرمندان اين دوره مشهود مي‌باشد، دليلش توجه به معيارهاي سنتي نيست بلكه ضعف آنها در بازنمايي طبيعت است. روئين پاكباز در مورد كمال الملك يعني كسي كه گرايش به غرب در نقاشي وي به نهايت خود مي‌رسد، چنين مي‌گويد: «حضور برخي جنبه هاي دوبعدي و تزئيني در آثار اوليه اش (مثلا تكيه دولت ) نيز بيشتر به عدم مهارت او در كاربست شگردهاي سه بعدي نمايي مربوط مي شدند تا كوشش براي تلفيق سنتهاي ايراني و اروپائي. » اين ضعف و ناتواني در كار نقاشان پيش از وي نيز مشهود مي‌باشد و به هيچ وجه نمي‌توان چنين ضعفي را به ديد هنرمند نقاش در انتزاع و دفرماسيون عناصر طبيعت كه قاعده اصلي نگارگري ايراني‌ست نسبت داد.
با توجه به آنچه پيشتر مذكور افتاد و نيز اقتضاي موضوع مورد بحث، همچنين نگاهي گذرا به تاريخچه نقاشي ايراني با همه جلال و جبروتش، اين سوال مطرح مي‌گردد كه چرا هنر نقاشي دوران قاجار نتوانست شأن و منزلتي همپاي دوران نگارگري پيش از خود كه ميراث‌دار آن نيز بود، پيدا كند و اينكه اصولا چرا عناصر تصويري هنر نقاشي اين دوران از نظر دفرماسيون و ويژگيهاي تصويري چنين سمت و سويي پيدا كرد؟. لذا به علت تسلط عنصر تصويري شكل انسان در هنرنقاشي اين دوران و خودنمايي بي چون و چراي آن، لازم مي‌نمايد جهت بررسي نوع نگاه هنرمند اين دوران و طرز تلقي انسان دوران قاجار از هنر نقاشي و اصولا فلسفه حاكم بر فضاي هنري به بررسي زمينه‌هاي حضور و بروز اين عنصر تجسمي و كيفيت تجسمي آن مفصل‌تر پرداخته شود.
در مورد بررسي ماهيت و محتواي اين شكل (در نقاشي قاجار) و تناسبش با صورت تجسمي كه در ساحت نگارگري فاخر ايراني دارد، به لحاظ عدم درك صحيح نقاشان و نيز متوليان و سفارش‌دهندگان اين آثار، عوامل دخيل در پيدائي و سيطره اين شكل در فضاي نگارگري ايراني را كه كاملا منطبق است بر آموزه‌هاي عرفان ايراني و انسان‌مداري عرفان مثبت ايراني- اسلامي، بكلي مغفول افتاده و آن را تا حد يك عنصر تجسمي تزئيني صرف كه بيشترحالتي توصيف‌گرايانه از نمونه‌هاي خاص و تيپ‌هاي مدل شده‌اش بوده، تقليل ارزش و شأن داده‌اند. لذا آن نمونه آرماني و مثالي از شكل انسان مبدل شد به انسان خاص و اين جهاني، آن هم با كلي ايرادهاي اندام‌شناسانه و بي‌تناسبي‌هاي فيگوراتيو. وجه غالب نگاه هنرمند در نمايش اينچنيني شكل انسان با هيبت و شمايل پرزرق و برق، تلاش هنرمند در ارضاء حس تفرد و تشخص سفارش دهنده خصوصاً شخص حاكم و نمايش ابعاد روانشناسانه افرادي‌ست كه بعضاً چهره خويش را سفارش مي داده‌اند.
شكل انسان در نقاشي قاجار بر طبق نگرش اومانيسم غربي تصوير مي‌شود. شكل انسان در نقاشي قاجار همة عناصر ديگر نگاره را تحت الشعاع قرار مي‌دهد و سيطرة بي چون وچراي خود بر فضاي اثر را چه به لحاظ اندازه و كمپوزيسيون وسعت و چه به لحاظ تاكيدي محقق مي‌كند، ظرافتكاري ها و ريزه‌پردازيها، تنوع رنگي و پرداخت ماهرانة آن كه بيش از اين در فضاهاي معماري و طبيعت و پس زمينه نگارگري بكار برده مي شد، يكسره در شكل انسان خلاصه شد و به ديگر عناصر نقاشي و فضاي پيرامون پيكره ها وقعي گذاشته نمي‌شود (تصوير شماره 11).همانطور كه گفته شد شكل انسان در نقاشي قاجار بر طبق فلسفة اومانيستي تصوير مي‌شود، در صورتي كه حضور شكل انسان در نقاشي ايراني به هيچ وجه نميتواند با معناي اومانيستي (انسان مداري) غربي تعريف و مطابقت داده شود . چرا كه در تفكر اومانيستي پيوند با حقيقت غير صوري عالم (عالم ذهني) نفي و انكار ميشود و كليه تفكرات انسان دوباره بسوي شكل و جنبة حسي انسان معطوف گشته و به عقل جزئي انسان (كه همان تفكر شخصي است) برگشت داده مي شود. در حالي كه تفكر حضور و چينش پيكره هاي انساني نگارگري ايراني منبعث از ديد عميق به مراتب وجود انسان مي باشد كه ريشه در خردورزي و عرفان اسلامي دارد. در اين نوع نگرش، انسان سيري به درون و از آن به ملكوت دارد. وي ديد خود را محدود به دنياي حس نمي‌كند و در پيوند با عالم معنا كه ذات بشر از آنجا نشأت گرفته است، طبيعت را به نحوي ديگر تفسير و تاويل مي‌نمايد. در تفكر ايراني اسلامي حكم بر وظيفة اساسي انسان كه پيوند با ذات مقدر بر شان اوست، داده مي‌شود و به تبعيت از آن نگارگري ايراني انسان پرورانده در محيط ذهني خويش را به دنياي پيرامون زنجير نمي‌كند و با بهره گيري از انواع رمز ونماد با دنياي ملكوت متصل مي‌سازد. به همين خاطر است كه هنرمند ايراني «... با رهايي از هر نوع تعلق خاطر، آنچه را كه اختيار كرده، از طبيعت منتزع ساخته است ». با وجود اينكه نگارگري ايراني هيچگونه دلبستگي به جنبه هاي روانشناختي ندارد، اما انسان را درحال حركت و تكاپو مي نماياند و انسان مدنظر نگارگر ايراني داراي روح و جان است نه انسان منجمد، ايستا و ميخكوب شده به تصوير. نگارگران ايراني به لحاظ محدوديت‌هايي كه ناشي از عدم استفاده از پرسپكتيو و قانون مناظر و مرايا مي‌باشد، سعي مي‌كند با گرايش به نمايش پويانمايي و جنب و جوش حقيقي پيكره‌ها، انسان را به حالت زنده و متكلم در فضاي دو بعدي نشان دهد.
اين چنين است كه هنر نگارگري فاخر ايراني با تاكيد بر ارزشهاي سنتي و قابليتها و ظرافت‌هاي اصيل خويش، گرد و غبار زمان بخود نمي‌گيرد و در طول اعصار و دوران همچنان زنده و پابرجا به حيات خويش ادامه ميدهد، چه بسا هنري كه ريشه در سنت (نه به معناي Traditional بلكه سنتي كه ريشه در جاودانگي Eternal و ساحت مينوي Numinous دارد و به هيچ روي ساخته دست و ذهن بشر نبوده و وجه زميني ندارد و به تعبير هايدگر از وجه آسماني برخوردار است) داشته باشد اصيل و ماندگار خواهد بود. اما در نقاشي قاجار با وجود برخورداري از همه امكانات طبيعي، رعايت پرسپكتيو خطي و رنگي و فضاي سه بعدي، شكل انسان در اين منظر به هيچ وجه به چنين جايگاهي نمي‌رسد و هم چون صورتكهاي بزك شده با حالتي بي روح و نگاهي مبهوت و متحير همچنانكه خنده‌اي تصنعي بر لب دارد، فرياد اسارت سر برمي آورد.
هنر نقاشي قاجار به لحاظ گسست از قاعده‌هاي سنتي‌اش و روي آوردن به جاذبه هاي فريبنده غربي راه انحراف و انحطاط را پيش گرفته بود. في الواقع «اين از عملكردهاي غير اجتناب هر پديده اي است كه چون از نظر ساختاري و بينش با اصل خود در تعارض و تضاد باشد، ناگزير از هم فروپاشيده و درهم خواهد شكست، تا كجا مي‌توان ،در شرايطي كه دنيا به ارزشهاي فضا _ زمان آثار نگارگري اصيل ايراني پي برده و به شيوه هاي گوناگون از آن سود برده است ، بدون توجه به عامل زمان ، معيارهاي ايستايي وابسته به جهان بيني نيوتوني را (كه طومارش درهم پيچيده است) بكار بست و تصوير نمود. »
در مقايسه بين دو نگاره شناخته شده و معروف از دو دوره نقاشي ايراني يكي مربوط به دوره قاجار و ديگري مربوط به مكتب هرات (بعنوان شاخصهاي دوران اوج نگارگري ايران و دوران قاجار) بسياري از مواردي كه پيش از اين نقل شده بود بصورتي تجسمي و محسوس قابل اثبات مي‌باشد. اين دو نقاشي ملهم از يك داستان مي‌باشد و لذا بدينوسيله نگرش هنرمندان هر دو دوره را مي‌توان در كنار هم و توامان مورد نقد و بررسي قرار داد.

در اين دو نگاره كه مربوط به داستان يوسف و زليخا و زواياي آن مي باشد، يكي مربوط به بخشي از تابلوي «مدهوش شدن نديمگان زليخا از جمال يوسف» (تصوير شماره 14) مربوط به دوره قاجار و ديگري «گريختن يوسف از دست زليخا» (تصوير شماره15) مربوط به دوران تيموري و مكتب هرات مي‌باشد. ابتدا بصورت مجزا تحليل شده و سپس براي پي‌جويي شاخصه‌هاي نگارگري ايراني با تاكيد بر شكل انسان، با يكديگر مقايسه مي‌شوند.
در تصوير شماره (14) كه تابلوي «وارد شدن يوسف بر نديمگان زليخا»را مي‌نماياند، در هيبتي با شكوه و ظرافتكاري هاي چشمگير، صورتهاي جذاب و گيرايي براي آنان ترسيم شده كه يوسف با رداي قرمز و جواهر آلات و تزئينات پادشاهان و شاهزادگان قاجاري با ابروان كشيده و صورتي گرد و لباني غنچه و دستاري برسر با حالتي مخمور نمايانده شده است. بيش از دو سوم اين پلان كه كانون اصلي داستان مورد نظر مي‌باشد به اشكال انساني اختصاص داده شده و تقريبا به لحاظ كمپوزيسيون متقارني كه دارد در حالتي ساكن و غير متحرك چه در رديفهاي عمودي قرار گيري پيكره‌ها و چه به لحاظ رديف بودن افقي صورتها‌، سكوني ابدي را بر نگاره حاكم مي‌كند.
با وجود اينكه در يكي از پيكره ها كه نديمه زليخا را در سمت راست و بالاي تابلو نمايش مي‌دهد به حالتي سمبوليك و نمادين با نهادن انگشت برروي لب تعجب را مي‌نماياند. كوششي در جهت نمايش صورتهاي ديگر خيالين نگارگري ايراني متناسب با تمثيلهاي خاص محتواي اين داستان به عمل نيامده است. با توجه به وسواسي كه نقاش در ارائه حالتهاي روانشناسانه پيكره‌ها و چهره‌ها نشان داده، در شبيه سازي خصوصيات ظاهري و نماياندن حالات و شخصيت افراد با دقت و مهارت زياد توفيق يافته و سعي كرده رفلكسهاي تعجب و حيرت را بطور مستقيم در خود چهره ها و صورت افراد منعكس كند (اگر هم كليه صورتها بر يك شكل و قاعده تصوير مي‌شود، دليلش ضعف و ناتواني بوده و نه نمايش صورت نوعي و مثالي آن). حتي اين گرايش رئاليستي را مي‌توان در درخت و منظره پس زمينه تصوير كه براساس قاعده رنسانسي ترسيم شده اند ، بخوبي ملاحظه كرد. همچنين از لحاظ تزئين و غناي رنگي اين نگاره نسبت به ادوار پيش از خود كم بهره ميباشد و تنها از چند رنگ و فرمِ تزئينات محدود بهره برده و ديگر از رنگهاي پر تلالو و درخشان با خلوص نسبي بالا كه از مشخصه‌هاي پالت رنگي نگارگران سنتي مي‌باشد، خبري نيست. در برخي موارد نيز بدليل خام دستي نقاش، جزئياتي در تناسب اندام و اشكال رعايت نشده. به ‌عنوان مثال اگر به پاي سمت چپ نديمه اي كه در وسط تابلو با لباس قهوه اي نشان داده شده است بنگريم كه زير دست او تكيه شده، باقواعد كلاسيك رعايت تناسب اندام همخواني ندارد و به دليل خام دستي هنرمند بلاتكليف رها شده است.
حال به تصوير شماره (15) نگاره «اغفال يوسف توسط زليخا» از كتاب «بوستان سعدي» اثر كمال الدين بهزاد توجه كنيد كه نقش انسان را چگونه خلق مي كند و چگونه آنرا در نمايي حيرت انگيز با ديگر عناصر نگاره جهت خلق دنيايي نگارين و خيال انگيز پيوند مي‌زند.  هنرمند در تصوير كردن نقش انسان به هيچ روي حالتهاي روانشناختي را لحاظ نمي كند، بلكه سعي ميكند بصورتي تمثيل‌وار داستان و موضوع نگاره را از دريچه خيال خويش گذرانده و صورتي تمثيلي از آن بسازد كه درك و فهم آن نياز به شناخت و تعمق دارد. از لحاظ تجسمي پيكره يوسف و زليخا با حالتي كه در حركت و سكنات پيكره ايجاد شده خواهش زليخا و امتناع يوسف را با رفتار پيكره كه بصورتي گريزان نمايانده شده به نمايش مي‌گذارد. هنرمند با اشاره مستقيم به حالت چهره و قيافه پيكره‌ها اداي مطلب نمي‌كند و اين اطوار چهره شخصيتها نيست كه ماجرا را براي مخاطب عيان مي‌سازد بلكه طبق سخن نغز «مالارمه» شاعر سمبوليسم فرانسوي كه مي‌گويد: «با اشاره و كنايه چيزي را نماياندن يا احساسي را برانگيختن، زيبائي انديشه هنري را به كمال مي‌رساند» با نگاه رمز و كنايه است كه پيام داستان را در حد كمال به گوش مخاطب مي‌رساند. نقاش از اين بابت كه با رفتار چهره و اطوار آن نمي‌تواند حس شهوت و خواهش زليخا و عدم پاسخ مثبت يوسف را ثبت كند، احساس نااميدي نمي‌كند چرا كه اصلا در پي رساندن پيام اخباري و روايت‌گونه نمي‌باشد، بلكه با توسل به زبان رمز و كنايه واكنش عاطفي خويش را نسبت به موضوع بيان مي‌كند. در اين نگاره فاخر هنرمند لباس سبز رنگ كه نشانه ولايت بوده بر تن يوسف مي‌كند كه نشان از عصمت و پاكدامني اوست و زليخا را ملبس به لباس قرمز مي‌كند تا خواهش و ميل انساني و زميني او را بنماياند. جهت حركت يوسف را بنگريد كه چگونه با سوق دادن او به سمت دروازه اي كه گويي دروازه بهشت برين است ( به لحاظ رنگهاي سبز آبي و آوردن آياتي كه تمثيل‌وار قداست آنرا مشخص ميكند) رستگاري او را تداعي مي‌كند. حال به محمل زليخا كه از سست‌ترين و بي‌پايه‌ترين قسمت‌هاي اين ساختمان به شمار مي‌رود نظري بيندازيد كه با ظاهري آراسته و فريبنده اما شكننده و سست بنيان چگونه در هيبتي نمادين تزلزل شخصيت او را نمايش ميدهد. بر همين منوال در اين اثر نمونه هاي نمادين بسيار ديگر وجود دارد كه مضمون و غناي محتواي داستان را تقويت مي‌كند و داستان يوسف و زليخا را از حد يك داستان روايي ساده به ساحتي خيال انگيز و پر رمز و راز تبديل كرده است.
نگارگر ايراني نميخواهد اثرش كه ملهم از ادبيات و مضامين ادبي است صورتي صرفا تصويرگرايانه پيدا كند و در حد يك تصوير صرفا روايت نگارانه تنزل شان بيابد، او در پي آنست كه اگر موضوع اثرش ملهم از ادبيات مي‌باشد خود نيز چيزي بر غناي آن بيفزايد و صرفا اثر و تصويرش در خدمت هنر ديگر نباشد بلكه به اين ترتيب هويتي ويژه و قائم به كيفيات تصويري بدان بخشد.
حال اگر با چنين ديدگاهي به اثر مربوط به دوران قاجار يعني نگاره مدهوش شدن نديمگان زليخا از جمال حضرت يوسف ، گريزي بزنيم و مجددا بازبيني اش كنيم خواهيم ديد كه اين اثر برطبق اصول زيبائي شناسي نگارگري ايراني ترسيم نشده است و پيوندي با غناي نگارگري ايراني ندارد و شان آن هم درحد يك تصوير سازي ظريف و پرتكلف بيشتر نمي‌تواند باشد. در آن تصوير به استثناء يك مورد (انگشت برلب نهادن نديمه زليخا) اثري از صورتهاي رمزي و نمادين نگارگري ايراني وجود ندارد حتي لباس يوسف را با كمترين توجه به صورت نمادين آن با رنگ قرمز كه خود نماد شهوت و ميل زميني‌ست تصوير كرده است. اگر درصدد آن باشيم كه با اين ديدگاه آثار دوره قاجار را با دوره هاي پيشتر مقايسه كنيم نمونه هاي فراواني يافت مي‌شود كه اگر بصورت كارشناسانه مورد تجزيه و تحليل قرار گيرند تفاوت نقاشي قاجار با نگارگري فاخر ايراني كه از فرش تا عرش مي‌باشد را مشخص مي‌كند.


سخن آخر
در دوران شكوه نگارگري ايراني حالت يا احساس حاكم در كليت اثر با توسل به زبان رمز ونماد بروز مي‌نمايد و بيشتر رفتار و سكنات پيكره هاست كه بيان حالت مي‌كند. اما در نقاشي دوران قاجار خصوصا دوران تكامل آن به زعم كارشناسان فن، اين وظيفه برعهده نقاب چهره اشكال انساني است. چرا كه پرداختها و ظرافتهاي بيش از حد و نماياندن چهره‌هاي پركار و توجه به جنبه‌هاي روانشناختي، كوچكترين نمايش احساس و عاطفه را بطوري بارز و برجسته مي‌نماياند. « از اين‌جا (دوران نقاشي قاجار) به بعد چهره‌نگاري در راستاي افزودن بر جنبه‌هاي توصيفي، خصلت نمادين خود را از دست داده. »
تجسم شكل انسان در نگارگري مكتب هرات به گونه‌اي‌ست كه اندامها و چهره‌ها از حالت توصيفي و داستاني به درآمده و به حالتي بياني و احساسي سوق داده مي‌شوند و به زعم اولگ گرابر هويت عروسكي و لعبتك‌وار خود را از دست داده و در تكاپو‌اند، حال آنكه در نقاشي قاجار دقيقا عكس اين مورد حادث مي‌گردد و چهره‌ها بزك شده، مات و يخ‌زده؛ بيشتر حالت توصيفي و روائي بخود مي‌گيرند.
در نقاشي اين دوران پيكره ها در حالتي با وقار و ريزه‌كاري‌هاي مفرط با ظرافت و شكنندگي خاص، پيش از آنكه روايت كننده تحليلهاي ذهني يا انگاره‌هاي شاعرانه و تغزلي و يا واكنشهاي عاطفي شخص هنرمند به يك موضوع و داستان ادبي، حماسي و يا ديني بوده باشد، بيشتر جلوه هاي بصري -تزئيني و صناعتهاي فردي خصوصا چهره‌نگاري و صورتگري طبيعتگرايانه را نمايش مي‌دهد. با اين نوع نگرش اگر هم در پي القاي حس باشد كافي است كمي با بال او پائين نهادن خط ابرو و چشم بطور برجسته آن حس را به تماشاگر عرضه بدارد. اين احساس و طرز نگرش به شكل انسان به سوي تصويرگري و پيكرنگاري انفرادي كشيده شد و از دوران نگارگري مكتب اصفهان به بعد شيوه بيان، منحصر به كنش و رفتار پيكره‌هاي منفرد و تكچهره ها يا تك نگاره ها شد. پيامد نگرش صرف به تزئين و خواهش القاء احساسات فردي از يك طرف و كمبود منابع الهام‌بخش از جمله توقف يا حداقل كم‌رنگ شدن غناي مضامين ادبي و عرفاني و همچنين ارائه سفارشات خصوصي از طرف قشر مرفه و صاحب نفوذ از سويي ديگر موجبات تخريب اين هنر فاخر و دوست داشتني را فراهم ساخت و سير تاريخي طراحي آرمانگرا و نمادين شكل انسان را دستخوش تغييرات بسياري گرداند. اين سير تنزل تا بدانجا پيش رفت كه « نقاشي قاجار به نظر غربيهاي اواخر سده بيستم عجيب و تا حدودي مضحك و خنده دار بنظر مي آمد »
از هنگامي كه عناصر تجسمي نگارگري ايراني صورت مثالي و آرماني خويش را با نزديكي به طبيعت و رعايت نظام طبيعتگرايي معاوضه كرد و تدريجا عناصر نقاشي و نگارگري ايراني صورتي واقع‌گرايانه پيدا كرد، فضاي حاكم بر نقاشي ايراني متحول شد. در اين ميان ضعف تكنيكي نقاش ايراني كه در پي بازنمايي ظواهر طبيعت بود و سعي در رقابت با نقاشي رئاليستي و ناتوراليستي غرب داشت باعث شد كه نهايتا هنري بي روح و بدون تحرك و پويائي خلق كند. اين هنر صرفا صورتي تصوير گرايانه و ايلوستراسيوني داشته كه وابستگي تمام و كمال به متن و نوشتار پيدا مي‌كند .
در اين راستا كم كم با توسعه چنين گرايشي عالم خيالين نگارگري ايراني جاي خود را به عالمي كه در تكاپوي رقابت با طبيعت است مي‌سپارد و بي شك در اين راه به لحاظ ضعف تكنيك و عدم توانايي، نقاشي در رقابت با دوربين عكاسي و ظواهر طبيعت ناكام مي‌ماند. با همه اين وجود اگر در هنر نقاشي قاجار بارقه‌هايي از اميد ديده مي‌شود و نشانه‌هايي از ظرافتكاري و دنياي رنگين نگارگري ايراني در گوشه و كنار تابلو به چشم مي‌خورد نشانه وفاداري شخص هنرمند به ميراث كهن خويش و ارج نهادن به جايگاه و شأن استاد و شاگردي است تا آن امانت را همچون دري گرانبها از گزند تهاجم و بي حرمتيِ به ظاهر متوليان هنري‌اش نگهباني و نگهداري كند و به آيندگان و فرزندان خلفش برساند. شايد هم آخرين ذرات يادها و خاطره‌هايي بود كه در جغرافياي ذهني هنرمند به يادگار مانده و ناخودآگاه با سفارش و جبر دستور پادشاه در هم آميخته مي‌شد. بايد هميشه از آن‌رو تاسف بخوريم كه چرا هنر نگارگري ايراني كه هنرمندان بزرگ غرب همچون هانري‌ماتيس (بعنوان يكي از برجسته ترين هنرمندان دنياي غرب) با بهره كشي گوشه اي از ارزشهاي آن وجهه جهاني پيدا مي كنند. حال آنكه ما در ادامه راه آن هنر ارزشمند سير قهقرايي طي كرده و تا آن حد تنزل پيدا كنيم كه همانطور كه گفته شد مضحك و خنده دار بنظر بيايد.
در پايان لازم بذكر است مدح نقاشي قاجار با تعابيري از اين دست كه، «شكوفائي سنت نقاشي از انسان در قطع طبيعي و كاربرد مدلهاي انساني چه در مينياتور و چه در پرده‌هاي رسم شده. » كه از آن به عنوان «تحولي بزرگ در نقاشي ايران بعد از اسلام محسوب مي‌شود » به هيچ روي نمي‌تواند مشخصه ممتاز و كيفيتي منطبق با مؤلفه‌هاي زيبائي‌شناسي يك دوره هنري به حساب بيايد. نه تنها اين سنت دستاورد هنر قاجار نبوده [پيشتر در نقاشي‌هاي عموما پيگره‌نگاري كاخهاي عالي‌قاپو و چهل‌ستون در دوران صفوي و حتي پيشتر در نقاشي سغدي كه در جغرافياي فرهنگ و تمدن ايران مي‌باشد نيز مرسوم بوده است] كه بزرگي و كوچكي قطع نقاشي همانطور كه پيشتر هم ذكر شد نمي‌تواند در ارزشگذاري يك اثر هنري به عنوان يك امتياز مطرح گردد. به قول پيكاسو كه در پاسخ به خبرنگاري كه از وي در مورد بزرگي سايز بوم و نقاشي ديواري و سه‌پايه‌اي سوال كرده بود، پاسخ اينچنين داد كه: «نقاشي يا خوب است يا بد. چرا چيزي را كه در قطع كوچك زيباست بزرگ كنيم؟ اندازه استعداد آدم است كه عظمت و بزرگي او را مي‌سازد، نه اندازه بوم. »

فهرست تصاوير
1- تصوير شماره(1): مردي كه اشاره مي‌كند، آلبرتو جاكومتي، 1947، مفرغ، بلندي 179 سانتي‌متر، موزه هنر مدرن نيويورك، از كتاب: آنگيزه آفرينندگي، دنيس اسپور، ترجمه امير جلال‌الدين اعلم، انتشارات نيلوفر و دوستان، تهران:1383، ص 442.
2-تصوير شماره(2): جزئي از نگاره بناي خورنق، خمسه نظامي، 899ه.ق، كتابخانه بريتانيا، از كمال‌الدين بهزاد، از كتاب: يادنامه كمال‌الدين بهزاد، به اهتمام عبدالمجيد حسيني راد، انتشارات فرهنگستان هنر، تهران: 1382، ص344.
3- تصوير شماره(3): ساقی دستار بنفش، قرن یازدهم ه.ق، نگاره ای از رضا عباسی. از کتاب: رضا عباسی اصلاح گرسرکش، شیلا کن بای، ترجمه یعقوب آژند، انتشارات فرهنگستان هنر، تهران: 1384، ص210.
4- تصوير شماره(4): زنی با قرابه و دست بالا برده، قرن یازدهم ه.ق، نگاره ای از رضا عباسی، از کتاب: رضا عباسی اصلاح گرسرکش، شیلا کن بای، ترجمه یعقوب آژند، انتشارات فرهنگستان هنر، تهران: 1384، ص196.
5- تصوير شماره(5): جوان گل بدست، اواخر قرن دهم ه.ق، نگارگری مکتب اصفهان، از کتاب: مروري بر نگارگري ايراني، گرابر، اولك، ترجمه مهرداد وحدتي دانشمند ، انتشارات فرهنگستان هنر، تهران: 1383،ص80.
6- تصوير شماره(6): بخشي از نگاره‌هاي هزار و يك شب، صنيع الملك، از كتاب كاخ گلستان، انتشارات زرين و سيمين، چاپ اول،1379.
7- تصوير شماره(7): بانوی لمیده، تالار چهلستون، مکتب نگارگری اصفهان، كاخ چهلستون در اصفهان ( عكس از نگارنده).
8- تصوير شماره(8): بانوی جوان در حال نوشیدن جام، مکتب نگارگری اصفهان، كاخ چهلستون در اصفهان ( عكس از نگارنده).
9- تصویر شماره(9): مجلس سرور به مناسبت مراجعت تيمور به سمرقند، ظفرنامه تيموري كمال‌الدين بهزاد، هرات، از كتاب: بهزاد در گلستان، انتشارات فرهنگستان هنر، به مناسبت همايش بين‌المللي بزرگداشت استاد كمال‌الدين بهزاد، تهران- تبريز، 1382، ص40.

10- تصویر شماره (10): پرده تالار نظاميه، از كتاب زندگي و آثار صنيع الملك، مركز نشر دانشگاهي سازمان ميراث فرهنگي، 1382.
11- تصوير شماره(11): چهره بانوي درباري با گلهاي رُز، دوره فتحعلي‌شاه، رنگ و روغن بر روي بوم، ازمجله: خيال شرقي، كتاب تخصصي هنرهاي تجسمي، ‌انتشارات فرهنگستان، كتاب اول، تهران: 1384، از مقاله «نقاشي و نقاشان دوره قاجار»، بهنام زنگي و دكتر محمد كاظم حسنوند، ص95.
12- تصوير شماره(12): چهرة يكي از اشراف، دوره فتحعلي‌شاه، رنگ و روغن روي بوم، ازمجله: خيال شرقي، كتاب تخصصي هنرهاي تجسمي، ‌انتشارات فرهنگستان هنر، كتاب اول، تهران: 1384، از مقاله «نقاشي و نقاشان دوره قاجار»، بهنام زنگي و دكتر محمد كاظم حسنوند، ص99.
13- تصوير شماره(13): چهره يك شاهزاده، دوره فتحعلي‌شاه، رنگ و روغن روي بوم، ازمجله: خيال شرقي، كتاب تخصصي هنرهاي تجسمي، ‌انتشارات فرهنگستان هنر، كتاب اول، تهران: 1384، از مقاله «نقاشي و نقاشان دوره قاجار»، بهنام زنگي و دكتر محمد كاظم حسنوند، ص98.
14- تصوير شماره(14): بخشي از تابلو مدهوش شدن نديمگان زليخا از ديدن يوسف، از كتاب نقاشي ايران از ديروز تا امروز، روئين پاكباز، انتشارات زرين و سيمين، 1383،ص178.
15- تصوير شماره(15): نگاره فرار يوسف از دست زليخا، كمال‌الدين بهزاد، از كتاب مروري بر نگارگري ايراني، اولگ گرابر، ترجمه مهرداد وحدتي دانشمند، تهران:1383، ص64.


فهرست منابع و مآخذ
1-روئين پاكباز ، نقاشي ايران از ديرباز تا امروز ، انتشارات زرين و سيمين ، چاپ سوم، تهران 1383.
2- علي اصغر شميم ، ايران در دوره ي سلطنت قاجار ،نشر مدبر ، چاپ هفتم، تهران : 1375.
3-ويلم فلور و ديگران ، نقاشي دوره قاجاريه ، ترجمه دكتر يعقوب آژند ، نشر ايل شاهسون بغدادي، چاپ اول ، تهران، 1381.
4-ر. دبليو فريه، هنرهاي ايران،ترجمه پرويز مرزبان،انتشارات فرزان روز،چاپ اول،1374.
5- سعيدنوايي ، مرقع اصناف عهد قاجار، انتشارات پروين ، تهران 1382.
6-فصلنامه هنرهاي تجسمي ، شماره 2، سال اول ، تابستان .1377
7-احمد تاجبخش ، تاريخ تمدن و فرهنگ ايران (دوره قاجاريه)، نشر نويد شيراز، چاپ اول1382.
8-آرتور اپهام پوپ، سير و صور نقاشي ايران، ترجمه يعقوب آژند، نشر مولي، چاپ اول، تهران: 1378.
9-مهدي حسيني ،نگارگري سنتي ايران،ديروز امروز…، مجله هنرنامه، شماره3، تابستان 1378.
10-شيلا كن باي، نقاشي ايران ، ترجمه مهدي حسيني، انتشارات دانشگاه هنر، تهران:1378.
11- كرتيس كارتر، ال. مجسمه سازي، (دانشنامه ي زيبائی‌شناسي، ويراسته بريس گات و دومينيک مك‌آيور لوپس)، ترجمه گروه مترجمان (منوچهر صانعي دره بيدي و ديگران)، انتشارات فرهنگستان هنر، تهران: 1384 .
12- جولي رابي، چهره‌هاي قاجاري، ترجمه مريم خليلي، فصلنامه هنرهاي تجسمي، دوره جديد، سال نهم، شماره23، شهريور 1384، ص53.
13- روئين پاكباز، نقاشي ايران از ديرباز تا امروز، نشر نارستان، تهران: 1379.
14- دراشتن، پيكاسو سخن مي‌گويد، ترجمه محسن كرامتي، انتشارات نگاه، تهران: 1363.
15- علی‌اکبر افراسیات پور، زیباپرستی در عرفان اسلامی، انتشارات طهوری، چاپ اول، تهران: 1380.
16- بديع الزمان فروزانفر، شرح مثنوي شريف، انتشارات زوار، تهران 1346.
‌‌17- رزمجو، حسين، انسان آرماني و كامل در ادبيات حماسي و عرفاني فارسي، مؤسسه انتشارات امير كبير، تهران، 1357.
17- نصر، سيد حسين، معرفت و امر قدسي، ترجمه فرزاد حاجي‌ميرزائي، انتشارات نشر و پژوهش فرزان روز، چاپ دوم، تهران: 1383.
18- حكمت، نصرالله، حكمت و هنر در عرفان ابن عربي، انتشارات فرهنگستان هنر، تهران: 1384.
19- قرآن كريم.
20- پاكباز، روئين، نقاشي ايران از ديرباز تا امروز، انتشارات زرين و سيمين، چاپ سوم، تهران: 1383.
21- ستاري، جلال، حالات عشق مجنون، انتشارات توس، تهران 1366.
22- ديوان محمد شيرين مغربي، تصحيح لئونارد لوئيزان، لندن 1933م، نشر دانشگاه تهران و مك‌گيل، ص 29.
23- نصر، سيد حسين، سه حكيم مسلمان ، ترجمه احمد آرام ، انتشارات خوارزمي ، تهران : 1354.
24- گرابر، اولگ، مروري بر نگارگري ايراني، ترجمه مهرداد وحدتي دانشمند، انتشارات فرهنگستان هنر، تهران: 1383

 

--------------------------------------------------------

برگرفته از:

http://www.icari.ir

 

زيبایی از منظر سيسرو

 زيبایی از منظر سيسرو


M. Tullius Cicero

 

وواديسواف تاتاركيويچ 
  ترجمه سيد جواد فندرسكي

 

 م. توليوس سيسرو1  (M. Tullius Cicero, 106-43) در جواني فلسفه مطالعه كرد و آن را پيشه خود ساخت، و به عنوان يك سياستمدار و خطيب برجسته زندگي فعالانه‌اي را گذراند و سرانجام در اواخر زندگي‌اش باز به مطالعه فلسفه پرداخت. آثار فلسفي عمده او به سه سال آخر عمر او متعلق است. هيچ‌يك از آنها صرفاً در رابطه با زيبايي‌شناسي نبود، اما اظهارنظرهاي متعددي را در رابطه با اين موضوع شامل مي‌شد. اين امر بيشتر در مورد مناقشات آكادميك (Academica)، مناقشات توسكالان (Tusculanae disputations)،‌ درباره تكاليف (De officiis)، درباره سخنران (De oratore) و خطيب (Orator) صادق است.
او «يك دولتمرد، انساني فرهيخته، صاحب سبك‌ترين و تواناترين نويسنده روم بود». و اين دليل خوبي است بر اينكه چرا او التقاطي شد. هنگامي‌كه سيسرو مطالعات خود را در آتن و رُدُس (Rhodos) ادامه مي‌داد، درباره فيلون و آنتيوخوس التقاطي، پوسيدونيوس رواقيِ انعطاف‌پذير و اپيكوريان مطالبي را شنيد. او خود را به عنوان حامي آكادمي مي‌دانست اما آكنده از عناصر رواقي‌گري بود. سيسرو انساني رومي بود با تحصيلات و تربيتي يوناني. او در موقعيتي عالي براي مطالعه گسترده زيبايي‌شناسي قرار داشت و يك انديشمند و هنرمند بود. سيسرو زيبايي‌شناسي خويش را عمدتاً از هنرِ مرتبط با كلمات، الگو مي‌گرفت كه اين امر براي يك سخنران و نويسنده كاملاً طبيعي بود. انديشه‌هاي زيبايي‌شناختي جديد او ممكن است از نويسندگاني عاريت گرفته شده باشد كه از بين رفته‌اند. با وجود اينكه اين امر امكان دارد، ولي ما آنها را در هيچ نوشته پيشيني‌ نيافته‌ايم. اين انديشه‌هاي جديد به طور شگفت‌انگيزي به آموزه‌هاي زيباشناسي مدرن نزديك بود. بنابراين آثار سيسرو دو نوع انديشه را به مورخين زيبا‌شناسي عرضه مي‌كند. از يك سو، به شكل‌گيري تصويري از زيبا‌شناسي التقاطي كمك مي‌كند كه در پايان دوران باستان به وجود آمد، و از سوي ديگر، انديشه‌هاي جديدي را نشان مي‌دهد كه در آن روزگار مورد توجه قرار گرفت. زيباشناسي التقاطيِ سيسرو چكيده‌اي از انديشه‌هاي كهن دوره كلاسيك بود، با وجود اين انديشه‌هاي نو او، دوره‌اي جديد را بازگشود.

3. زيبايي
 الف. مسائل عمده زيبا‌شناختي هيچ دشواري خاصي را براي فيلسوفان التقاطي پديد نياورد، زيرا مكتب‌هاي فلسفي مربوطه در مورد آنان توافق داشتند. تمام مكاتب، درباره تعريف زيبايي معتقد بودند كه زيبايي به نظم، اندازه و چينش مناسب اجزا بستگي دارد. سيسرو با توصيف زيبايي به عنوان ordo يعني نظم  (Order) و Convenientia  partium يعني چينش مناسب اجزا، تبعيت خود را از تعاريف مورد توافق مكاتب نشان داد. او در اينجا ديدگاهي جديد را اتخاذ كرد و نوشت كه زيبايي «با ظاهرش تأثير مي‌گذارد» (Sua Specie commovet)، «چشم‌ها را برمي‌انگيزد» (movet oculos) و به طور خلاصه به «ظاهر» زيبا بستگي دارد. بنابراين او با پيوند زيبايي با ظاهر، مفهومي از زيبايي حسي را مطرح كرد كه محدودتر از مفهوم سنتي زيبايي بود. برخلاف شباهت‌هاي ميان زيبايي عقلاني و حسي، سيسرو بر تفاوت‌شان كه آن دو را از همديگر تفكيك مي‌كرد، تأكيد مي‌نمود؛1 ‌در حالي كه اولي زيبايي مربوط به شخصيت‌ها، رسوم و كنش‌ها است، ديگري چيزي كاملاً متفاوت مي‌باشد، يعني زيبايي ظاهر. اولي هم مفهومي اخلاقي و هم مفهومي زيبا‌شناختي است، در حالي كه دومي مفهومي كاملاً زيبا‌شناختي است. او ويژگي اساسي زيبايي اخلاقي را در نوعي از تناسب مي‌دانست كه آن را بجايي (decorum) مي‌ناميد. سيسرو زيبايي اخلاقي را به عنوان چيزي كه « بجا است» (quod decet)، تعريف مي‌كرد، در حالي كه زيبايي حسي و زيباشناختي را به عنوان چيزي كه «چشم‌ها را برمي‌انگيزاند» (movet oculos) توصيف مي‌كرد.
    ب. سيسرو همچنين  اين ديدگاه سقراطي را مبني بر اينكه زيبايي وابسته به سودمندي و غايت است و سودمندترين اشياء ارزشمندترين و زيباترين هستند، حفظ كرد.2 اين ديدگاه را او در طبيعت و هنر نيز به كار گرفت؛ حيوانات و گياهان داراي ويژگي‌هايي هستند كه آنها را زنده نگه مي‌دارند و در عين حال زيبا هستند. به همين ترتيب، ساختمان‌هايي كه ساخته مي‌شوند، همان قدر كه شكوهمند هستند، سودمند نيز مي‌باشند. اما در حالي كه هر چيزي كه سودمند است، زيبا نيز هست، برعکسش صحيح نيست، زيرا اشيائي وجود دارند كه علي‌رغم زيبايي هيچ نقطه اشتراكي با سودمندي ندارند، اما صرفاً براي تزئين (ornatus) هستند، مانند پر و بال طاووس و يا كبوتر.
 بنابراين، زيبايي مي‌تواند به چند روش تقسيم شود ـ يعني به زيبايي طبيعت و زيبايي هنر؛ به زيبايي ملاحت (pulchritude) و بجايي، يعني زيبايي ‌زيبا‌شناختي و زيبايي اخلاقي؛ زيبايي سودمند و زيبايي تزئيني.
 ج. سيسرو به اين سه تقسيم‌بندي، تقسيم‌بندي چهارمي را نيز افزود كه مبتني بر ايده‌اي از افلاطون بود. او دو نوع زيبايي را از هم متمايز كرد: dignitas و venustas، يعني ارزشمند و چهره زيبا.3 سيسرو اولي را زيبايي «مذكر» و دومي را زيبايي«مؤنث» ناميد. افزون بر dignitas ،‌او واژه gravitas يعني جاذبه را به كار برد. سيسرو براي واژه venustas  واژه Suavitas را، به معناي دلنشيني افزود. venustas معادل واژه يونانيCharis، به معناي فريبندگي بود. اين تلاش ديگري بود براي تفكيك مفهوم بسيار گسترده زيبايي.
 د. مكاتب افلاطوني، مشائي و رواقي هر سه معتقد بودند كه زيبايي خصيصه عيني اشياء خاص مي‌باشد، بنابراين ورود و پذيرش اين ديدگاه در زيبا‌شناسيِ التقاطي طبيعي بود. سيسرو نوشت كه ما زيبايي في‌نفسه (Per se nobis placet) را تحسين مي‌كنيم،4 كه اذهان ما را درست به خاطر ماهيت و شكلش برمي‌انگيزد و به خاطر خودش ارزشمند و قابل تحسين است. اين نظريه دو مفهوم ضمني داشت. نخست اينكه، زيبايي مستقل از رويكرد ذهن است. بنابراين اين نظريه مخالف زيبا‌شناسي ذهن‌گراي اپيكوريان بود. در اين مورد، دو اردوي مخالفِ موجود در زيبا‌شناسي يوناني‌گرا، در تقابل با هم قرار گرفتند. اما، در وهله دوم، اين نظريه كه زيبايي به خاطر خودش مورد تحسين قرار مي‌گيرد بدين معناست كه اشيا، دست كم اشياء خاص، جدا از سودمندي‌شان (detracta omni utilitate… iure laudari potest) زيبا و ارزشمند هستند.5 اين مسئله با اين حقيقت كه زيبايي برخي از چيزها مي‌تواند با سودمندي‌شان سازگار باشد، تناقض ندارد.

4. هنر فلسفه التقاطي تعريف مفهوم هنر را مثل تعريف زيبايي آسان مي‌دانست، زيرا در اين مورد، حتي بيشتر از مفهوم زيبايي، اتفاق نظري در ميان مكاتب وجود داشت. هنگامي كه سيسرو هنر را چيزي ناميد كه انسان‌ها آن را با دستانشان در faciendo،‌ agendo و moliendo مي‌سازند، تنها مي‌خواست، تنوع تعريف سنتي را بيان كند؛ همين گونه نيز بود هنگامي كه نوشت هنر در جايي يافت مي شود كه دانش وجود دارد.6
 به هرحال، او ديدگاهي جديد را مطرح كرد. در حالي كه قدما هم به اثر و هم به علمي كه اثر را ايجاد مي‌كرد، نام هنر نهاده بودند، سيسرو دو نوع هنر را از هم تفكيك نمود: هنرهايي (نظير مجسمه‌سازي) كه اشياء را توليد مي‌كنند و هنرهايي (نظير هندسه) كه صرفاً آنها را بررسي مي‌كنند (rem animo cernunt).7
سيسرو به تقسيم‌بندي هنرها علاقه‌مند بود. او با به كار گرفتن تقسيم‌بندي‌هاي سنتي، هنرها را به هنرهاي آزاد (liberal) و هنرهاي برده‌وار8 (Servile)تقسيم كرد (او همچنين اين نوع اخير را sordidae يعني آلوده ناميد). اما  اساساً مفهوم هنرهاي آزاد را تغيير داد زيرا مثل آنهايي كه مستلزم تلاش فيزيكي هستند، به طور منفي تعريف نكرد. در عوض،  تعريف خود را بر تلاش ذهني (Prudentia maior) و سود بيشتري (non mediocris utilitas) كه مستلزمش بودند بنا كرد. اين رويكرد مفهوم تقسيم‌بندي سنتي را تغيير داد و تقسيم‌بندي همه انواع هنرهاي «عالي» را كه شامل معماري و هنرهاي آزاد مي‌شد، ممكن ساخت.
سيسرو با به كارگيري يك تقسيم‌بندي ديرينه، هنرها را به دو نوع تقسيم كرد: هنرهايي كه در زندگي ضروري‌اند، و هنرهايي كه لذت به بار مي‌آوردند  (partim ad usum vitae, partim ad oblectationem ).9  او بر اين تقسيم‌بندي رايج،‌ تقسيم‌بندي ديگري را نيز از خودش اضافه كرد. اين تقسيم‌بندي محدودي بود كه منحصراً شامل هنرهاي آزاد و هنرهاي تقليدي مي‌شد. سيسرو دو نوع از هنر را متمايز كرد: هنرهاي مخصوص به چشم و هنرهاي مخصوص به گوش يا به عبارت ديگر هنرهاي كلامي و هنرهاي صامت.10 او هنرهاي نوع اول را شامل شعر، سخنراني و موسيقي مي‌دانست. سيسروي خطيب جايگاه خطابه را  رفيع‌تر  از جايگاه شعر مي‌دانست، زيرا به نظر او خطابه در خدمت بيان حقيقت قرار داشت، در حالي كه به ندرت از شعر چنين انتظاري مي‌رود. او بيشتر از هنرهاي صامت به هنرهاي كلامي ارزش قائل بود، زيرا اعتقاد داشت كه آنها [هنرهاي كلامي] هم نمايانگر روحند و هم نمايانگر تن، در حالي كه هنرهاي صامت تنها تن را مي‌نمايانند.

5. هنرهاي موروثي و هنرهاي جديد
 در حالي كه مفاهيم اساسي ديدگاه سيسرو در رابطه با زيبايي و هنر منطبق با سنت رايج يونان بود، ديدگاه‌هاي زيبايي‌شناختي ديگر او با رواقي‌گري و به خصوص با «مكتب دوره مياني» پانايتيوس و پوسيدونيوس پيوند نزديكي داشت. اما مي‌توانست به آساني با آراء افلاطون و ارسطو نيز سازگار باشد.
الف. سيسرو فكر مي‌كرد كه جهان چنان زيباست كه نمي‌توان به چيزي زيباتر از آن انديشيد.11 زيبايي مي‌تواند هم در هنر و هم در طبيعت يافته شود. برخي اشكال و رنگ‌هاي خاص،‌ نه تنها در هنر بلكه در طبيعت نيز، صرفاً به عنوان زيبايي و تزئين (ornatus) به كار مي‌روند.
ب. ديدگاه او درباره رابطه بين هنر و طبيعت اين بود كه آثار هنري ساخته شده توسط انسان، نمي‌توانند به اندازه آثار طبيعي عالي و ممتاز باشند؛12 اما با انتخاب زيبايي‌هاي طبيعت مي‌توانند به تدريج بهبود يافته و تكميل شوند.13
ج. در خصوص عوامل موثر در هنر، سيسرو معتقد بود14 كه هنر بر حسب تعريف، تحت مقوله قوانين قرار دارد،‌ اما تحت تأثير تمايلات و كشش‌هاي آزادانه (liber motus) نيز هست. هنر مستلزم مهارت و استعداد است. با عقل و خرد جلو مي‌رود اما شكوه و عظمتش را مديون الهام (adflatus) است.15 سيسرو انديشه‌هاي پيشين را اخذ كرد، اما آنها را باز تعريف نموده و بدان‌ها دقت و روشني بيشتري بخشيد: او ميان زيبايي و سودمندي، زيبايي جدي و زيبايي فريبنده، هنر و مهارت، هنرهاي كلامي و تجسمي تمايزي را ترسيم نمود. افزون بر اين، انديشه‌هاي زيبا‌شناختي محدود به اينها نمي‌شد؛ او انديشه‌هاي مبتكرانه‌تري داشت، به خصوص درباره فرآيند خلاقانه و تجربه زيبا‌شناختي.

6. انديشه‌هايي درباره ذهن هنرمند
    زيبا‌شناسان دوران باستان بايستي هر كدام عقيده‌شان را درباره تقليد در هنر بيان مي‌كردند و سيسرو نيز در مورد imitatio ابراز عقيده كرد. او در رابطه با اين موضوع جمله شگفت‌انگيز زير را نوشته است: بي‌گمان حقيقت بر تقليد چيره مي‌شود (Sine dubio… vincit imitationem veritas).16  بنابراين به نظر او تقليد نه تنها چيزي غير از حقيقت است، بلكه از برخي جهات با آن متضاد نيز مي‌باشد اين جمله سيسرو بار ديگر نشان مي‌دهد كه قدما تقليد را به عنوان رونويس مطابق با اصل واقعيت نمي‌دانستند،‌ بلكه به عنوان بازنمايي آزادانه واقعيت به شمار مي‌آوردند. سيسرو همچنين نوشت كه بارزترين نمونه هنرمنداني كه تقليد مي‌كنند، سخنرانان هستند، و سخنرانان تنها مي‌توانند  خصلت‌ها و منش‌ها را تقليد كنند و نه اشياء را. سيسرو مي‌گفت، اگر هنر تنها حاوي حقيقت بود، در اين صورت غيرضروري مي‌شد. او با پيروي از ارسطو بر ويژگي داستاني شعر تأكيد مي‌كرد: «چه چيزي مي‌تواند به اندازه شعر، تئاتر، يا نمايش صحنه‌اي غيرواقعي باشد؟»17 زماني كه هنرمند چيزي را مي‌بيند، فرم‌ها را نه تنها بر اساس جهان واقعي، بلكه بر اساس جهان درون خودش طراحي مي‌كند. هنرمند آثارش را نه تنها بر اساس شباهت به چيزهايي كه قبلاً ديده است بلكه بر اساس شباهت به ايده‌هايي شكل مي‌دهد كه در ذهن دارد.18 وقتي كه فيدياس (Phidias) مجسمه زئوس را ساخت، بايستي کارش را بر اساس الگويي از زيبايي (Species pulchritudinis)  که در ذهنش پديد آمده بود  ( ipsius in mente ) به پيش برده باشد.
    در هنر عناصري از واقعيت وجود دارد، اما عناصر ايدئال نيز در هنر موجود است: هنر داراي الگويي بيروني است اما الگويي دروني نيز در ذهن هنرمند شکل گرفته است. افلاطون پيش از هر چيز تشابهات ميان الگوي بيروني و اثر هنري را خاطر نشان مي‌کرد؛ در حالي که ارسطو بيشتر  تفاوت‌هاي ميان آن دو را ذکر مي‌نمود. سيسرو در هنر بيشتر بر چيزي که زاييده ذهن هنرمند است تأکيد داشت؛ او با اين کار، به نمايندگي از دوره‌اي جديد سخن مي‌گفت.
سيسرو فرم‌هاي موجود در ذهن هنرمند را «ايده» مي‌ناميد. البته او نظريه و خود واژه «ايده» را از افلاطون که او را «استاد و نويسنده بزرگ» مي‌ناميد و از آکادمي افلاطون و به ويژه از استادش آنتيوخوس (Antiochus) گرفته بود. اما در اتخاذ و انتخاب نظريه افلاطون براي مقتضيات زيبا‌شناسي، تغييراتي اساسي اعمال کرد. بنا به نظر افلاطون «مُثُل» مظهر فرم‌هاي ذهني انتزاعي بودند، در حالي که سيسرو معتقد بود که آنها به معناي فرم‌هاي محسوس عيني هستند. براي فهم هنر که از تصاوير عيني نيز بهره مي‌برد، ايده‌هاي انتزاعي داراي ارزش اندکي بودند؛ بنابراين افلاطون در نظريه هنرش آنها را به کار نگرفت. او از مفهوم مُثُل در نظريه هستي‌شناسي‌اش استفاده کرد و در نظريه هنر از آن سودي نجست. بنابراين بينان‌گذار ايدئاليسم در فهم هنر يک ايدئاليست به شمار نمي‌آمد؛ او (افلاطون) معتقد بود که مُثُل انسان را در قلمرو دانش عملي و کنش‌هاي اخلاقي هدايت مي‌کنند، نه در قلمرو هنر؛ الگوي هنر اعيان واقعي است نه مُثُل. از طرف ديگر، مُثُل عينيِ سيسرو مي‌توانست در نظريه هنري به كار گرفته شود. آنها مبنايي براي فهم جديد آفرينش هنري مطرح ساختند که با دخيل دانستن الگوهاي دروني اثر هنري، توضيحي کامل‌تر را درباره اثرهنري ارائه مي‌دادند. در حالي که افلاطون رويکرد هنرمند را به عنوان رويکردي تقليدي و منفعل تصور مي‌کرد، سيسرو بر نقش فعال اين رويكرد توجه مي‌نمود.

7. مفهوم زيباشناختي
    سيسرو بر نقش عنصر فعال نه تنها در خالق اثر هنري بلکه در مخاطب و نه تنها در روان شناسي هنرمند بلکه در روان‌شناسي مخاطب و ناظر نيز پي برد. او اين مسئله را چنين بيان کرد که انسان داراي احساس ويژه (sensus) زيبايي و هنر است.19 انسان به وسيله اين احساس، هنر را درک و ارزيابي مي‌کند و درستي و نادرستي آن را معين مي‌سازد (recta et prava dijudicare). اين نگرش انديشه‌هاي جديدي را در بر مي‌گيرد که عبارتند از: انسان مي‌تواند هنر و زيبايي را نقد و ارزيابي کند،20 اين يک توانايي جداگانه است و احساسي فطري مي‌باشد.21
اين ديدگاه مبني بر اينکه تجربه زيبا‌شناختي مبتني بر يک «احساس» دروني است، نتيجه منطقي نگرشي است که مي‌گويد آفرينش هنري نيز مبتني بر يک «مثال» دروني و فطري زيبايي است. هر دو ديدگاه نقش عنصر انفعال را از آفرينش هنري و تجربه زيبايي‌شناختي کنار گذاشتند؛ به عبارت ديگر هر دو نگرش با مزايا و معايبي که داشتند، پيشگام طرح نظريه‌هاي مدرن يعني «حس هنري» و «حس زيبايي» شدند. مثل برخي از نويسندگان متقدم، سيسرو توانايي ادراک زيبايي و نقد و بررسي هنر را صرفاً به انسان نسبت مي‌داد. تنها اوست که در ميان همه موجودات زنده «زيبايي، جذابيت و هارموني را ادراک مي‌کند». اما سيسرو پا را از اين نيز فراتر نهاد و گفت، انسان براي ديدن و تقليد از جهان آفريده شده است (home ortus est ad mundum contemplandum et imitandum).22 پيش از سيسرو، تنها ممکن است که ارسطو اين عقيده را پذيرفته باشد.

8. در تحسين چشم‌ها، گوش‌ها، و دست‌هاي انسان
    سيسرو توانايي‌هاي زيبايي‌شناختي را صرفاً به انسان نسبت مي‌داد، البته به همه آنها، حتي بهimteritorum vulgus [توده عوام]. اين توانايي‌هايي که دريافت هنر را ممکن مي‌سازند، متعددند و شامل توانايي‌هاي روح، بدن، ذهن و حواس مي‌باشند. همان‌گونه که در دوره باستان رايج بود، سيسرو نه تنها ذهن انسان را بلکه گوش‌ها و چشم‌ها را تحسين مي‌کرد.23 چشم‌ها هارموني، زيبايي، رنگ‌ها و اشکال را ارزيابي مي‌کنند. گوش‌ها بايستي داراي توانايي‌هاي شگفت انگيزي باشند، زيرا مي‌توانند فاصله‌ها و مقام‌هاي موسيقي را در آهنگها، سرودها و سازها دريابند. افزون بر اين، سيسرو دست انسان را نيز مي‌ستود،24 زيرا مهارت «نقاشي کشيدن، تقليد کردن، حکاکي کردن و جان بخشيدن به نت‌هاي ليرا و فلوت» را دارند. ما داشتن «شهرها، استحکامات، خانه‌ها و معابد را مديون دست‌ها هستيم».

9. بسگانگي (Pluralism)
بسگانگي، ويژگي خاص نظريه هنر سيسرو است: او مي‌دانست که در هنر تقريباً اَشکال بي‌شماري وجود دارند که هر کدام در نوع خود قابل تحسين‌اند. "اشيائي با ماهيت‌هايي چنين متنوع هرگز نمي‌توانند با قوانيني مشابه تبديل به هنر گردند".26-25 مورون (Myron)، پولوکليتوس و لوسيپوس (Lysippus) همگي به روش‌هاي مختلف مجسمه‌سازي مي‌کردند. استعداد آنها مشابه هم نبود، اما آرزو نخواهيم کرد که يكي از آنها غير از آن چيزي باشد که در واقع بود. زئوکسيس، آگلافون (Aglaophon) و آپلس (Apelles) به سبک‌هاي مختلف نقاشي مي‌کردند اما با وجود اين هيچ کدام از آنها را نمي‌توان سرزنش کرد.  اين نگرش بسگانه که در دوره مدرن طبيعي به نظر مي‌رسد، زمان زيادي طول کشيد تا شکل بگيرد. در دوران باستان تمايل بر اين بود که اصلي واحد را بيابند تا براي تمام هنرمندان، هنرها و زيبايي‌ها شامل شود. اين مسئله به ويژه در مورد خطوط کلي زيبا‌شناسي باستان که ناشي از انديشه فيثاغورثيان و افلاطون است، صدق مي‌کند. اين نگرش مخالف ديدگاه نسبي‌گرايانه‌اي بود که در ميان سوفسطائيان تا شک‌گرايان رايج بود. حلقه مياني رويکرد بسگانه تا دوره ارسطو پديد نيامد و اين رويکرد در انديشه‌هاي سيسرو شدت گرفت.
10. عامل تکاملي و اجتماعي در هنر  در دوران باستان نسبت به هنر دو رويکرد اخلاقي ـ متافيزيکي و يا صرفاً توصيفي وجود داشت. اما رويکرد روان‌شناختي بسيار نادر بود و از آن نادرتر رويکردهاي جامعه شناختي، تاريخي، يا معرفت شناختي بود. در حالي که اين رويکردها در انديشه‌هاي سيسرو بسيار روشن است. او رشد و پيشرفت هنرها را با چشم يک مورخ مي‌نگريست. بنابراين نتيجه ‌گرفت که فرم‌ها و ايده‌هاي پراکنده به تدريج به شکل يک هنر منسجم در مي‌آيند.27 او با نگاه يک جامع‌شناس تأثير شرايط اجتماعي در هنر را مي‌ديد بنابراين نوشت که به رسميت شناختن و موفقيت اجتماعي هنر، غذاي هنر است (honos alit artes).28
 او از نگاه يك معرفت شناس مي‌ديد که ادراک زيبايي از توضيح آن آسان‌تر است(comprehendi quam explanari).29 براي مثال زيبايي فقط در ذهن مي‌تواند از خوبي جدا شود (cogitatione magis quam re separari).30

11. فيلسوفان و نظريه‌پردازان هنر ديدگاه‌هاي سيسرو که مبتني بر انديشه‌هاي افلاطوني، رواقي و مشائي بود آخرين جمع بندي زيبا‌شناسي فلسفي در دوران باستان پيش از فلوطين (Plotinus) بود. از آن زمان به بعد در قلمرو زيبايي‌شناسيِ فلسفي هيچ تغيير و دگرگوني عمده‌اي روي نداد. انديشه‌هاي جديد بيشتر در رابطه با موضوع و نظريه‌اي خاص مثل نظريه موسيقي، شعر، خطابه، معماري، مجسمه‌سازي و نقاشي مطرح ‌شد. با وجود اين، حقيقت اين است که نظريه‌پردازانِ هنرِ آن روزگار متعلق به مکتب‌هاي فلسفي بودند. در قلمرو زيبا‌شناسي موسيقي، از ميان آناني که خود را شناساندند، آريستوکسنوس (Aristoxenus) مشائي بود، هراکليدس پونتيکوس (Heraelides Ponticus) عضوي از آکادمي، ديوگنسِ بابلي رواقي و فيلودموس اپيکوري. و اما در ميان کساني که به تکامل و رشد نظريه هنرهاي تجسمي کمک کردند و به فن شعر مي پرداختند، مي‌توان ماکسيموس صوري (Maximus, Tyre) و پلوتارک خايرونئايي (Plutarch, Chaeronea) را نام برد که التقاطيِ افلاطوني بودند. همچنين پانايتيوس و پوسيدونيوس رواقي، جالينوس ارسطويي (Galen)، فيلوستراتوس افلاطون گرا با ويژگي‌هايي فيثاغورثي، هوراس اپيکوري و لوکيان (Lucian) کلبي و اپيکوري به شمار مي آمدند.
منبع:
Tatarkiewicz ,W?adys?aw, History of Aesthetics, Continum (2005), pp 201-215.

پي نوشتها:    
1.G.C.Finke, “Cicero’s De oratore and Horace’s Ars poetica”, University of Wisconsin Studies in language and literature (1927). K. Svoboda “Les idees esthetiques de Ciceron”, Acta Sessionis Ciceronianae (Warsaw, 1960) .

متوني از سيسرو

زيبايي جسماني و روحاني
CICERO, Tusc. disp. IV 13, 30.
1.  زيرا نعمت‌هاي عمده بدن زيبايي، نيرو، سلامتي، شور و چالاکي است؛ نعمت‌هايي نيز براي روح وجود دارد ... و همان‌گونه که در بدن شکل متقارن مشخصي از اعضاء و جوارح با جذابيت خاصي از رنگ‌آميزي در هم مي‌آميزد و به عنوان زيبايي توصيف مي‌شود: در روح نيز زيبايي به تعادل و ثبات باورها و داوري‌هايي اطلاق مي‌شود که با  ثبات و تزلزل‌ناپذيري دروني‌اي که ناشي از فضيلت يا ذات فضيلت‌اند مرتبط مي‌باشند.
ترجمه جِي. اِي. كينگ (J.E.King )
زيبايي و سودمندي
CICERO, De finibus III 5, 18.
2. برخي از اعضاء و جوارح و به عبارت ديگر اعضاي بدن، به نظر مي‌رسد که توسط طبيعت به خاطر استفاده‌اي که از آن مي‌بريم به ما اعطا شده است، مثل دست‌ها، ساق‌ها، پاها. اندام داخلي ديگري نيز وجود دارند که اصلاً سودمند نيستند، بلکه براي تزئين‌اند مثل دم طاووس، پر و بال رنگي کبوتر، سينه و ريش مرد.
ترجمه سي. دي. يانگ(C. D. Young)
CICERO, De oratore III 45, 179.
اين نظم اشياء چنان سفت و سخت است که اگر کمترين تغييري در آن ايجاد شود، نمي‌توانند به هيچ وجه با همديگر ادامه حيات دهند، و چنان زيباست که زيباتر از آن در طبيعت قابل تصور نيست. اگر بحث را به سمت شکل و اندام انسان يا حتي حيوان برگردانيم، خواهيم ديد که هيچ عضوي از بدن بدون استفاده  نيست، انگار نه با تصادف و نه با شانس بلکه به واسطه هنر ساخته شده‌‌اند. حال اين مسئله در مورد درخت چگونه است؛ درختي که نه تنه و نه شاخه‌هاي اصلي و نه حتي برگ‌هايش جز براي حفظ ماهيت درخت ساخته نشده‌اند، اما هيچ عضو و اندامي در آن وجود ندارد که زيبا نباشد. بگذاريد نگاه خود را از اشياء مادي برگيريم و به سوي آثار هنري بنگريم ... ستون‌ها، معابد و هال‌ها را بر دوش خود حمل مي‌کنند، اما با وجود اين ارزششان مثل اشيائي  است که براي استفاده مي‌باشند.
ترجمه. جي. اس. واتسون  (J.S.Watson )
زيبايي و وقار
CICERO, De officiis I 36, 130.
3. بايد گفت که دو قانون درباره زيبايي وجود دارد: در اولي زيبايي غلبه دارد؛ و در ديگري، وقار؛ از اين دو؛ بايستي زيبايي را ويژگي زنان دانست و وقار را ويژگي مردان.
ترجمه والتر ميلر(Walter miller)
CICERO, De oratore III 45, 178.
اما همان‌گونه که طبيعت در اکثر موارد خودش را به طرز شگفت‌انگيزي استمرار مي‌ دهد در گفتار نيز بدين نحو ادامه مي‌يابد که هر چيزي که بيشترين نفع را دارد داراي بيشترين عظمت مي‌باشد و در اکثر موارد زيباترين است.
ترجمه. جِي. اس. واتسون
ارزش‌هاي عيني
CICERO, De officiis II 9, 32.
4. همان صفتي را که ما خوبي و آداب‌داني مي‌ناميم، به ذاته لذت‌بخش است و به واسطه ويژگي  دروني و بيروني‌اش برايمان جذاب است.
ترجمه والتر ميلر
CICERO, De finibus II 14, 45.
5.  بنابراين از عبارت ارزش اخلاقي اين مطلب را مي‌فهميم که چه چيزي داراي اين ماهيت است که علي‌رغم نبود هيچ نفعي، به درستي و في‌‌ذاته مي تواند مورد تحسين قرار ‌گيرد، جدا از اينکه سودي يا پاداشي در آن وجود دارد يا نه.
ترجمه. اِچ. راکهام
تعريف هنر
CICERO, De oratore II 7, 30.
6. هنر به چيزهايي مي‌پردازد که شناخته شده‌‌اند.
ترجمه سي. دي يانگ
انواع هنرها
CICERO, Academica II 7, 22.
7. برخي از علوم ماهيتشان طوريست که فقط براي تجسم ذهني اشياء به کار مي‌روند و برخي ديگر براي ساختن و يا انجام دادن چيزي ...
ترجمه. اچ. راكهام

هنرهاي آزاد و هنرهاي عام
CICERO, De officiis I 42, 150-151.
8. به طور کلي اکنون در رابطه با مشاغل و وسايل امرار معاشي که برخي از آنها براي يک انسان متشخص، برازنده و شايسته است و برخي ديگر زننده و زشت، ما چنين ياد گرفته‌ايم. اولاً از برخي از اين وسايل امرار معاش با عنوان امرار معاشِ نامطلوب نهي شده است، زيرا موجب خصومت و دشمني مردم‌اند مثل کساني که کارشان جمع‌آوري ماليات و يا رباخواري است. همچنين از کارهايي که براي يک آدم متشخص، ناشايست و زننده مي‌باشد، کارهايي است که کارگران روزمزد انجام مي‌دهند يعني در ازاي کاري که با دستانشان انجام مي‌دهند پول مي‌گيرند، نه در ازاي مهارت هنري‌شان؛ زيرا در مورد آنها بايد گفت همان مزدي را که مي‌گيرند، وثيقه بردگي‌شان مي‌باشد. از مشاغل ناشايست مي‌توان شغلي را ذکر کرد که در آن فرد از يک تاجر عمده‌فروش اجناسي را مي‌خرد و آنها را خرده‌فروشي مي‌کند؛ اين کار، کاري ناشايست است زيرا خرده‌فروش نمي‌تواند بدون گفتن انواع دروغ‌هاي بزرگ سودي را کسب کند؛ و از طرف ديگر هيچ کاري پست‌تر از تقلب و تدليس نيست. تعميرکاران نيز به شغلي نامناسب و کثيف مشغولند، بنابراين کارگاه جايي براي ايستادن و يا ماندن يک انسان آزاد نيست. پست‌ترين شغل‌ها عبارتند از شغل‌هايي که کارشان فراهم آوردن لذت‌هاي جسماني است. نظير آنچه که ترنس (Terence)گفته است يعني «ماهي‌فروشي، قصابي، آشپزي، مرغ‌فروشي و ماهيگيري». بر اينها مي‌توان هنرمندي، رقاصي و تمام corps de ballet را اضافه کرد. اما از شغل‌هايي که هم مستلزم هوش زياد هستند و هم براي جامعه بسيار مفيدند مي‌توان براي مثال پزشکي و معماري را نام برد که يادگيري آنها براي آناني که جايگاه اجتماعي بالايي دارند، شايسته است.
هنرهاي مفيد و هنرهاي سرگرم‌کننده
CICERO, De natura deorum II 59, 148.
9... ما هنرهايي را به وجود مي‌آوريم که يا در خدمت ضرورت‌هاي علمي‌اند يا در جهت سرگرم کردن انسان.
ترجمه. اِچ. راکهام
هنرهاي صامت و هنرهاي کلامي
CICERO, De oratore III 7, 26.
10. و اگر اين مسئله، با وجود اينکه درست است، در هنرهاي صامت تعجب‌انگيز باشد، در اين صورت در زبان و صحبت چقدر تعجب‌برانگيزتر است؟
ترجمه. جِي. اس. واتسون
زيبايي جهان
CICERO, De natura deorum II 7, 18.
11. با وجود اين، بدون ترديد، چيزي وجود ندارد که از جهان برتر، کامل‌تر و زيباتر باشد.
ترجمه. اچ. راکهام
طبيعت‌ بهتر از هنر است
CICERO, De natura deorum I  33, 92.
12... کمال موجود در طبيعت را هيچ هنري نمي‌تواند تقليد کند.
I b. II 32, 81.
طبيعت داراي مهارتي است که هيچ اثري از هنرمند يا صنعت‌کاري نمي‌تواند با آن رقابت کند و يا آن را بازتوليد نمايد.
ترجمه. اچ. راکهام
هنر زيبايي را از طبيعت بر مي‌گيرد
(حکايتي درباره زئوکسيس)
CICERO, De invention II 1, 2-3.
13. بنابراين، زيباترينِ اين دختران را برايم بفرست. زيرا در چنين صورتي است که زيبايي حقيقي مي‌تواند از الگوي زنده به تصوير صامت منتقل شود. و اين همان نقاشي‌اي است که برايت قول داده بودم. از اين رو شهروندان کروتون بر حسب يک دستور عمومي دخترانشان را در مکاني دور هم گرد آوردند و به نقاش اجازه دادند کسي را که مي‌خواهد از ميان آنها برگزيند. او پنج نفر را برگزيد که اسامي آنها را بسياري از شاعران ضبط کرده‌اند زيرا آن دختران را ذوق زيباشناختي او تأييد کرده بود و از طرف ديگر او قاضي‌القضاتِ داوراني بود که زيبايي را داوري مي‌کردند. او پنج دختر را انتخاب کرد، زيرا اعتقادش بر اين بود که کيفيت‌هاي زيبايي را که او در پي‌شان بود، و قرار بود در يک تصوير يکجا بيايند، نمي‌توان در يک شخص يافت، و از طرف ديگر طبيعت در هيچ موردي اشياء را از هر جهت کامل نساخته است.
ترجمه اِچ. اِم. هوبل
هنر و پشتکار
CICERO, De oratore II 35, 150.
14. در واقع، ميان استعداد و پرکاري جايي براي هنر باقي نمي‌ماند. هنر صرفاً جايي را نشان مي‌دهد که در جست‌وجوي آن هستي و مشتاقي که آن را بيابي: هر چيز ديگري به دقت، تمرکز ذهني، تفکر، هوشياري، تحمل و زحمت بستگي دارد؛ من اينها را در يک عبارت که قبلاً از آن استفاده کرده‌ام، خلاصه مي‌کنم و آن عبارتست از پشتکار داشتن. اين چيزيست که فضيلت‌هاي ديگر بدان بستگي دارد.
ترجمه سي. دي. يانگ
الهام
CICERO, Tusc. Disp I 26, 64.
15. به عقيده من، اين کارهاي معروف و چشمگير بي‌تأثير از الوهيت نبوده‌اند. همچنين يقين دارم که شاعر نمي‌تواند شعري جدي و عالي را بدون الهام بسرايد و نيز فصاحتي که کلماتي پرطنين و جملاتي پرمحتوا را در ضمن دارد، نمي‌تواند از قدرتي برتر متأثر نباشد.
ترجمه. اچ. راکهام
CICERO, De natura deorum II 66, 167.
هيچ انساني بدون وجود نوعي از الهام الوهي به شكوه و عظمت نرسيده است.
ترجمه. اچ. راکهام
حقيقت در هنر
CICERO, De oratore III 57, 215.
16. بدون شک، در هر چيزي حقيقت بر تقليد برتري دارد؛ و اگر حقيقت در طرز بيان خودش به قدر کافي مؤثر و مثمرثمر بود، ما نيازي به کمک هنر نداشتيم.
ترجمه. جِي. اس. واتسون
داستاني بودن هنر
CICERO, De oratore II 46, 193.
17. چه چيزي مي‌تواند همچون شعر غير واقعي باشد، تئاتر يا نمايش‌هاي صحنه‌اي؟
ترجمه. سي. دي. يانگ
CICERO, Oratore 2, 8.
18. اما من به جد معتقدم که در هيچ‌يک از انواع هنر، چيز زيبايي وجود ندارد و هيچ‌چيز زيباتري نيز موجود نيست، زيرا آن يک کپي از يک الگو است، همان‌گونه که يک ماسک، تقليدي از يک صورت است. اين الگو را نه با چشم و گوش و نه با هيچ‌يک از حواس نمي‌توان ادراک کرد، اما با وجود اين، ما مي‌توانيم با ذهن و تخيل آن را بفهميم. براي مثال، در مورد مجسمه‌هاي فيدياس که عالي‌ترين نوع مجسمه‌هايي هستند که تا حال ديده‌ايم و نيز در مورد نقاشي‌هايي که از آنها ياد کرديم، مي‌توانيم، علي‌رغم زيبايي‌شان، چيزي زيباتر را تصور کنيم. مطمئناً، آن مجسمه‌ساز بزرگ به هنگام ساخت مجسمه ژوپيتر يا مينروا  (Minerva)کسي را به عنوان الگو در پيش روي خود نداشت، اما در ذهنش تصور و خيالي بي‌نظير از زيبايي وجود داشت؛ او بر اين تصور خيره شد و سخت بدان مشغول. دستان هنرمندش را در جهت ساخت مجسمه‌اي شبيه خداوند به حرکت درآورد. بنابراين، همان‌گونه که در مورد مجسمه و نقاشي چيزي عالي و بي‌نظير وجود دارد يعني ايدئالي عقلاني که خود را در برابر چشم به ظهور نمي‌رساند، و بايد آن را با ذهن درک کرد، در مورد بلاغت و فصاحت نيز مي‌گوييم که تصور و خيالِ فصاحت و بلاغتِ عالي را در خود داريم اما اين تصوير را با گوش درمي‌يابيم. اين الگوهاي اشياء "  "ideai و يا به گفته افلاطون مُثُل ناميده مي‌شدند. او (افلاطون) هم از لحاظ سبک و هم از لحاظ محتواي دانشش استاد و معلمي برجسته بود که معتقد بود، اينها "صيرورت" ندارند بلکه همواره وجود دارند و بر عقل و خرد متکي‌اند.
ترجمه. اچ. ام. هوبل (H. M. Hubbell)
مفهوم زيباشناختيCICERO, De oratore III 50, 195.
19. زيرا تمام انسان‌ها به واسطه نوعي احساس ضمني و بدون اينکه داراي هنر و خرد ويژه‌اي باشند، مي‌توانند درباره اينکه چه چيزي در هنر و روش استنتاج درست و چه چيزي نادرست است، ابراز نظر کنند. آنها اين کار را در مورد تصاوير، مجسمه‌ها و آثار ديگر هنري انجام مي‌دهند، زيرا براي فهم و ادراک آنها نيازي به کمک طبيعت ندارند. انسان‌ها در رابطه با کلمات، اعداد و اصوات، استعداد بيشتري در اين زمينه از خود نشان مي‌دهند، زيرا اين استعدادها در فهم همگاني ما به ارث گذاشته شده است و طبيعت بر آن نبوده است که انسان از قضاوت در اين چيزها کاملاً دست خالي باشد
ترجمه. جِي. اس. واتسون
CICERO, De officiis I  4, 14.
20. و اين مسئله که انسان تنها حيواني است که مي‌تواند نظم، قواعد اخلاقي و اعتدال در گفتار و کردار را بداند چيز کمي نيست که در عقل طبيعي انسان حاصل شده است. بر اين اساس، هيچ حيواني درکي از زيبايي، جذابيت و هارموني در جهان محسوس را ندارد؛ عقل طبيعي انسان در حالي که اين احساس را از چشم به روح گسترش مي‌دهد، درمي‌يابد که زيبايي، ثبات و نظم بايستي بيشتر در انديشه و رفتار تداوم و جريان يابند ...
ترجمه والتر ميلر
CICERO, Oratore 55, 183.
21. بنابراين دانستن اينکه نثر داراي ريتم مشخصي است، کار دشواري نمي‌باشد. زيرا حواس ما در اين باره قضاوت و داوري مي‌کنند ... در واقع، خود نظم و شعر را نيز نه با عقل بلکه با حسي طبيعي ادراک مي‌کنيم. بنابراين شعر، ناشي از مشاهده و دقت در طبيعت بود.
CICERO, Oratore 60, 203.
... در شعر، نظريه ريتم، شعر را معين مي‌کند ... اما گوش بدون نظريه مي‌تواند با احساسي ناخودآگاه محدوديت‌هاي شعر را مشخص و معين سازد.
CICERO, Oratore 49, 162.
... داوري درباره محتواي اصلي و واژه‌ها بستگي به عقل دارد، اما قضاوت درباره صدا و ريتم‌ها را گوش انجام مي‌دهد؛ اولي به فهم متکي است و دومي به لذت؛ بنابراين عقل در مورد اول و احساس در مورد دوم، قوانين و اصول هنر را تعيين مي‌کند.
CICERO, Oratore 53, 178.
.....شعر و نظم از يک سو با معيار و محک گوش و از سويي ديگر با توجهات انسان‌هاي خبره کشف و فهميده مي‌شود.
ترجمه اِچ. اِم. هوبل
CICERO, De natura deorum II 14, 37.
22. با وجود اين خود انسان پا به عرصه هستي گذاشت تا در جهان تأمل و تفکر کند و آن را تقليد نمايد ...
ترجمه. اچ. راکهام
در ستايش چشم‌ها و گوش‌ها
CICERO, De natura deorum II 48, 145.
23. تمام حواس انسان‌ها بر حواس حيوانات پست‌تر برتري دارد. در درجه اول، چشم‌هاي ما چيزهاي زيادي را در هنر که با قوه بينايي مناسبت دارند، بهتر ادراک مي‌کنند: براي مثال نقاشي، طراحي و مجسمه‌سازي و همچنين حرکات و ژست‌هاي جسماني را؛ زيرا چشم‌ها زيبايي و نظم را مورد داوري قرار مي‌دهند و به تعبيري قوانينِ به کار بردن رنگ و شکل را؛ همچنين دليل خيلي مهم ديگر اين است که آنها فضيلت و رذيلت، انسان خشمگين و مهربان، شاد و غمگين، شجاع و ترسو، بي‌باک و جبون را تشخيص مي‌دهند. 
ترجمه اِچ. راكهام
در ستايش دست‌ها
CICERO, De natura deorum II 60, 150.
24. بنابراين با استفاده درست از انگشتان، دست مي‌تواند نقاشي، طراحي و حکاکي کند و با انگشت‌گذاري صحيح، نت‌هاي ليرا و فلوت را به صدا درآورد. جدا از اين هنرهايي که براي تفريح مي‌باشند، هنرهايي هم وجود دارند که براي سودمندي مي‌باشند. منظورم کشاورزي، ساختمان‌سازي، بافندگي، خياطي و روش‌هاي مختلف کار با برنز و آهن است: بنابراين در مي‌يابيم که با به کار‌گيري دستان يک صنعتگر و استفاده از يافته‌هاي انديشه و مشاهده حواس مي‌توانيم به رفاه و آسايش برسيم، پناهگاه، لباس، شهر، تجهيزات، خانه، و معبد داشته باشيم.
ترجمه. اچ. راکهام.
تنوع فرم در هنر
CICERO, De oratore III 9, 34.
25. آيا به تعداد انواع فصاحت‌ها و بلاغت‌ها، سخنران و خطيب وجود دارد؟ اما از اين بحثي که من مطرح کردم ممکن است چنين به نظر آيد که اگر انواع بي‌شماري از فصاحت و بلاغت وجود داشته باشد که علي‌رغم بي‌شباهتي‌شان ستودني باشند، در اين صورت چيزي چنين متنوع و گوناگون هرگز نمي‌تواند به واسطه  قواعد يكسان و يک روش واحد تعليم و آموزش به شکل هنر درآيد.
ترجمه. جِي. اس. واتسون
CICERO, Pro Archia poëta I, 2.
25الف. در واقع، هنرهايي را که بر زندگي عادي و نوع بشر تأثير مي‌گذارند، نوعي پيوند ظريف و نامحسوس به هم مرتبط مي‌سازد.
ترجمه اِن. اِچ. واتز ) (N. H. Watts
CICERO, De oratore III 7, 26.
26. اما همان ملاحظه‌اي را که در رابطه با طبيعت داريم بايستي در مورد انواع مختلف هنر نيز داشته باشيم. فقط يک نوع مجسمه‌سازي وجود دارد که در آن ميرو (Myro)، پولوکليتوس و لوسيپوس بر بقيه برتري دارند و از همديگر نيز متفاوتند، اما به گونه‌اي که کسي نمي‌خواهد آنها بي‌شباهت به خودشان باشند. هنر و دانش نقاشي يک نوع است و علي‌رغم اينکه زئوکسيس، آگلافون (Aglaophon) و آپلس (Apelles) کاملاً به همديگر بي‌شباهتند، اما به نظر نمي‌آيد که هيچ‌يک از آنها با وجود سبک عجيب و غريبي که دارند ناقصند.
ترجمه. جي. اس. واتسون
پيشرفت در هنر
CICERO, De oratore I 42, 187.
27. تقريباً تمام آن چيزي که امروزه هنر ناميده مي‌شود، روزي بدون نظم و بدون قاعده بوده است: براي مثال در موسيقي، ريتم‌ها، اصوات و اندازه‌ها؛ ... در ادبيات قرائت شاعران، يادگيري تاريخ، توضيح واژه‌ها و آهنگ مناسب در صحبت کردن؛ و سرانجام در خود اين نظريه خطابه، خلاقيت، سبک، ترتيب، حافظه و طرز بيان براي انسان ناشناخته بودند و کاملاً نامرتبط به همديگر.
ترجمه. سي. دي. يانگ
شرايط اجتماعي هنر
CICERO, Tusc. disp. I  2,4.
28. ارزش عمومي و اعتبار همگاني هنر را تقويت مي‌کند و تمام انسان‌ها مشتاق و آرزومند شهرت و معروفيتند، در حالي که اينها موجب مخالفت عمومي مي‌شوند و همواره فراموش مي‌گردند.
ترجمه جِي. اِي . كينگ
ملاحظات روش‌شناختي
CICERO, De officiis I  27, 94.
29. احساسِ ماهيتِ تفاوت، ميان اخلاق و شايندگي، راحت‌تر از بيان آن است.
ترجمه. والتر ميلر
CICERO, De officiis I  27, 95.
30.  زيرا عنصري مشخص از شايندگي وجود دارد که انسان آن را در هر عمل اخلاقي‌اي تشخيص مي‌دهد؛ و اما اين مسئله در رابطه با فضيلت در تئوري بهتر فهميده مي‌شود تا در عمل. همان‌گونه که ملاحت و زيبايي انسان از مفهوم سلامت قابل تفکيک نيست، شايندگي‌اي نيز که از آن صحبت مي‌کنيم اينگونه است، يعني در حالي که در خارج با فضيلت پيوند کاملي دارد اما به لحاظ ذهني و تئوريک تفکيک‌پذير و جداشدني است.
ترجمه. والتر ميلر

 

--------------------------------------------

برگرفته از:

http://www.ettelaathekmatvamarefat.co

سبک فردي پس از پايان هنر

سبک فردي پس از پايان هنر

رجينا ونينگر
سيد جواد فندرسکي - شادي حدادپور خيابان

 

 

آرتور دانتو در کتاب دگرگوني شيء معمولي (The Transfiguration of the Commonplace , 1981)1، سبک فردي را چيزي"داده شده" ،"ذاتي" و "غير قابل تفکيک" مي داند كه به هنرمند متعلق است. در طرف ديگر، نظريه پايانِ هنر او قرار دارد که در كتاب پس از پايان هنر (1997) و جاهاي ديگر2، آزادي هنرمندان را از الزامات سبک مطرح مي کند. چگونه اين دو نظريه با همديگر جور در مي آيند؟ آيا پس از پايان هنر سبکهاي فردي وجود خواهد داشت؟ اين مقاله تلاش دارد با بررسي سازگاري ميان نظريه پايان هنر و مفهوم ذات گرايانه سبک فردي، پاسخي به اين پرسشها ارائه دهد. سرانجام، مقاله نه تنها به انسجام  دروني فلسفه هنر دانتو مي پردازد؛ بلکه با توضيح رابطه بين دو نظريه دانتو شايد بتواند به بحثي کلي تر، درباره نقش فرديت هنري در جهان هنر پست مدرن، ياري رساند. پيش از بحث تفصيلي درباره سبک فردي پس از پايان هنر، دوست دارم به نوبه خود نکات اصلي اين دو عبارت را بيان کنم.


 "سبک خود انسان است" و بسگانگي سبکي(Stylistic  Pluralism)
دانتو در کتاب دگرگوني شيء معمولي ، با ياد آوري گفته مشهور بوفون Buffon " Le style,c est l homme meme" (سبک خود انسان است)، مفهومي نسبتا رومانتيک و ذات گرايانه از سبک فردي را مطرح مي کند ( cf.1981.esp.198ff). به خلاف سبك " ناپايدار" يا " زودگذر" ، دانتو بر اين باور است که ويژگي هاي  سبک هنرمند " ذاتي " او و ثابت اند. از طريق سبک، هنرمندان روششان را در ديدن جهان بيان مي کنند و اين کار را به گونه اي "خود انگيخته" و "بي واسطه" انجام مي دهند. اين رابط خود انگيخته و بي واسطه ميان هنرمندان و سبکشان دو جنبه را در بر مي گيرد: اول اينكه سبک چيزي داده شده است، نه بدست آوردني و نه ياد گرفتني؛ دوم،  اينكه سبک چيزيست  كه خود هنرمند آن را نمي بيند و از آن نا آگاه است. در مقابل،"سبک زدگي" به خاطر اينکه مبتني بر تخنه اي است که دانسته حاصل شده است، از "خود انسان جداست". بنابراين اين امر را که هنرمند از آن آگاه است، مسلم مي انگارد. با اين حال، آگاهي از سبکِ فرد رابطه بي واسطه فرد را با سبك از بين مي برد و در اين حال سبک مي تواند به  سبک زدگي تبديل شود. دانتو اين فقدان سبک را  به عنوان شکلي از (بروني گري) [Externalization]، جدا ماندگي، يا عينيت يافتگي توصيف مي کند. هنرمندان مي خواهند سبک خودشان را از منظر يک سوم شخص بيروني بنگرند؛ و رابطه آنها با سبک خودشان به رابطه يک مورخ با  سبک دوره اي دور يا رابطه يک هنرمند کپي کار با يک سبک اتخاذ شده و تقليد شده، شبيه است. مثال مورد علاقه دانتو، شاگال ( Chagall) است، "کسي که شايد سبک داشت اما حالا سبک زده شده است. او را اغلب به خود-اثر دزدي و در بهترين حالت به تکرار خودش متهم مي کنيم؛" (1981,204)3. درمقابل، نظريه پايان هنر دانتو، چشم اندازي متفاوت را براي سبک فردي مطرح مي کند. تصور خوش بينانه و پست مدرن او از جهان هنر بسگانه (Pluralistic) که پس از نظريه پايان هنر ظاهر مي شود، ايده خودهاي هنري قابل تغيير را که به چيزي اختصاص داده نمي شوند، به ياري مي طلبد. در عوض، هنرمندان مخيرند که هر نوعي از سبک و ژانر را که تاريخ هنر ارائه داده است، براي شکل دادن به سبک خود برگزينند4.
اينکه اين تصور به واقعيت تبديل شده، چيزي است که نظريه دانتو يعني پايان هنر قصد بيان آن را داشته است (cf.1990c,343). او با اين فرض که" فلسفه چيزي است که هنر قصد آن را دارد" (1986,81)، مي پذيرد که  هنر با ارتقا به خودآگاهي فلسفي (1997,66) – به اين حد از رشد و تكامل رسيده است که مي توان جعبه هاي بريلو (Brillo Boxes) در سال  1964 را مثال بارز آن دانست. جعبه هاي بريلو ظاهرا در حالي که همتايان معمولي شان در قفسه هاي سوپرمارکت ها قرا دارند، اين سئوال را مطرح مي کنند که چرا آنها [ جعبه هاي بريلو] اثر هنري هستند در حالي که همتايان آنها اثر هنري نيستند. بنابر عقيده دانتو، در درون خود مباحث هنر، پرسش از ماهيت ذاتي هنر نتوانسته گسترش يابد؛ بنابراين اين پرسش ناگزير به فلسفه واگذار شده است. با رسيدن به اين نکته، هنر به چيزي که دانتو آن را مرحله پسا تاريخي يا پسا روايي مي نامد، وارد مي شود: در اين دوره هيچ پيشرفت تدريجي ديگري که روايت تاريخي جديدي را بوجود آورد، قابل انتظار نيست. فعاليت هنري ادامه خواهد يافت، اما به لحاظ تاريخي بي معنا است (cf.1986,111f.). تمام آنچه که مي ماند صرفا سبک هاي فردي و زندگي هاي هنرمندان به عنوان يک زندگي نامه بسگانه است (Danto 1992c,248). در عين حال ، اين موجب آزادي هنري نيز مي شود: هنرمندان ديگر مجبور به انجام هيچ وظيفه تاريخي و غالب هنر نيستند. بويژه، آنها ديگر مجبور نيستند که در طرح بررسي ذات هنر شريک شوند. آنها در حالي که از جبرهاي تاريخي رها مي شوند، ( 1992b,229) ، براي انجام هرآنچه که دوست دارند و براي طي کردن مسيرهاي متعدد، آزادند ( Danto 1997,147). بنابراين، مشخصه دوره پسا تاريخي، بسگانگي بي سابقه است. اين بسگانگي نه تنها ايجاب مي کند که در اصل هر چيزي بتواند اثر هنري باشد، بلکه اين امکان را مي دهد که هنرمندان از سبکهاي مختلفي تبعيت کنند. اين بسگانگي، بسگانگي در رسانه، سبک و ژانر نيز هست به اين مفهوم که همه آنها در هر ترکيب التقاطي اي به يک اندازه قابل ملاحظه اند. آخرين و نه کم اهميت ترين مسئله اينکه بسگانگي بدين معناست که هنرمندان مي توانند، بسته به لذتي که از هنر مي برند، [ رسانه، سبک و ژانر] را عوض کنند. آنچه که اين مسئله مطرح مي کند اينستکه، هنرمندان نه تنها از سنگيني و فشار تاريخ، بلکه از محدوديت به يک هويت هنري معين نيز که در يک سبک مشخص تجلي مي يابد، رها مي شوند. اين تصوير پست مدرن، ممکن است نشان دهد که با تغيير مفهوم سبک قابل انطباق است. اما در هر حال، نظريه پايان هنر، دانش واژه ( Terminology) مختلف و ارزشگذاري متفاوتي را از يک پديدار فراهم  مي آورد که مي توان آن را به عنوان فقدان سبک و غلبه " سبک زدگي صرف" با تمام معاني منفي اي که دارد، توصيف کرد. در ادامه مقاله نه بر آنم که از راست نمايي (Plausibility) ادعاهاي عمده دانتو بحث کنم، و نه از نسخه پايان هنر مربوط به او و نه از اين موضوع که داشتن سبک با آگاهي به آن ناسازگار است. هر دو ادعا بسيار قابل بحث هستند و بايستي به صورت جداگانه در آينده مورد بررسي قرار گيرند. اما در عوض چيزي که برايم جذاب است، ارتباط آنها با يکديگر است: در صورت وجود تناسب، چگونه اين دو مفهوم متفاوت از فرديت هنري با هم جور در مي آيند؟ آيا شرح دانتو از يک جهان هنر بسگانه قادر است با ايد او، "سبک به مثابه خود انسان" و متعاقبا تمايز بين سبک و سبک زدگي ، سازگار شود؟ سرانجام اينکه، من فکر نمي کنم که پاسخ اين پرسش، مشخص باشد. در درجه اول، بخاطر اين حقيقت که ادعاهاي دانتو درباره پايان هنر و سبک فردي- يا خود اين پديدارها- براي اينکه اين پرسش را حل کنند، بسيار مبهم اند. براي نشان دادن اين ابهام، سه جنبه اي را که مربوط به اين زمينه اند به نحوي دقيق بررسي خواهم کرد: پرسش از خود سرانگي (Arbitrariness)، پرسش از اصالت و پرسش از يگانگي سبک.

خودسرانگي
ابهامي آشکار در اشاره دانتو به ادعاي وارهول وجود دارد كه گفته بود: تو بايستي بتواني هفته بعد يک اکسپرسيونيست انتزاعي، يا هنرمند پاپ، يا هنرمند واقع گرا شوي، بدون اينکه احساس کني چيزي را از دست داده اي (cit.in 1990b,288). دانتو يادآور مي شود که اين ادعا شباهت قابل ملاحظه اي به چيزي دارد که مارکس در چشم انداز تاريخ پس از پايان تاريخ، پيش بيني مي کند مبني بر اينکه فرد مي تواند کشاورزي، صيد، ماهيگيري کند، يا نقد ادبي بنويسد، بدون اينکه يک کشاورز، صياد، ماهيگير، يا منتقد ادبي باشد ( 1997,127,cf.1990b,288). به همين ترتيب ، در جهان هنر پسا تاريخي و بسگانه نيز هنرمندان تقريبا مي توانند هرآنچه را که از آن لذت مي برند، انجام دهند- به هنگام صبح يک هنرمند آبستره گر، به هنگام بعد از ظهر يک هنرمند عکسوارنگار( Photorealist) و به هنگام شب يک هنرمند کمينه گر ( Minimalist) يا هر چيز ديگري باشند. (1986,114f) حتي  اينكه هنرمندان به اجبار خود را قرباني سبك خويش سازند، با روح رهايي بخش هنر پاپ بندرت سازگار بوده است. به نظر من، يکي از مشخصه هاي هنرمندان بعد از پايان هنر اينستکه آنها به هيچ طريق واحدي از خلاقيت پايبند نيستند... (1997,127).
از طرفي، و بويژه مطابق كتاب دگرگوني، اين نوع از خودسرانگي و عدم التزام مي تواند بر اساس" سبک زدگي صرف"، فقدان سبک، يا فقدان خويشتن بازتوصيف شود. ابزار مربوط به سبك نه تنها بدون محدوديت در دسترس اند، بلکه به صورت اختياري قابل تعويض اند. بنابراين، به نظر مي رسد که از ايجاد چيزي شبيه يک هويت هنري ناتوانند. به هر حال، دانتو در زمينه نظريه پايان هنر، با استناد به سارتر و هگل، مسئله خودسرانگي را به عنوان مشخصه "انسان راستين" (1997,127) و بازگشت به " زندگي و حقيقت اصيل" (1997,148) ستايش مي كند. او به گفته مارکس به عنوان نمونه اي از حالت غير بيگانگي اشاره مي کند( cf.1986,112)، و معتقد است که اظهارات وارهول ( Warhol) و مارکس، بر آنچه که سارتر رد مي کند، يعني شي واقع شدگي و شي واقع شدن فرد که باعث مي شود براي مثال يک مستخدم يا زن داراي ماهيت مستخدم و زن دانسته شود، دلالت دارد. از اين ديدگاه، قرباني شدن براي سبک خود، ممکن است معناي ديگري جز بکار گرفتن سبک خود فرد به عنوان يک سبک زدگي ظاهري صرف نداشته باشد. بنابراين، به نظر مي رسد تصويري که دانتو از هنرمند پست مدرن ترسيم مي کند، نمونه هاي رومانتيک مبهم از " ناب بودن" يا " اصالت" را به کلي رد نمي کند. چيزي که متفاوت است، موارد نيستند، بلکه شرايط تحقق آنهاست. ممکن است شخصي از اين امر چنين نتيجه بگيرد که صداقت هنري ضرورتا مستلزم يک هنرمند يا سبک فردي معين نيست. هنرمندان هم ممکن است خود حقيقي شان را با از آنِ خود کردنِ سبک هايي که انتخاب مي کنند، شکل دهند. ممکن است گمان رود که وظيفه بي طرفانه ابزار مربوط به سبك به جاي دلالت بر فقدان سبک، استقلال هنري است. يا مي توان معتقد بود که پرسش از صدافت فرد در صورتي به جا و مناسب مي باشد که ايده تغيير سبک فردي به عنوان چيزي معين انکار شود. به خاطر همين، هنرمندان اگر از سبک خود آگاه نباشند، چگونه مي توانند به طور معناداري با آن صادق باشند؟
به هر حال، حتي اگر سبک فردي به فکر کسي رسيده باشد و چيزي داده شده و ثابت نباشد بلکه قابل تغيير بوده و به گونه اي باشد که بشود آن را آزادانه برگزيد، اين معنا را نمي رساند که هنرمند صاحب هيچ نقطه نظري نيست. لزومي ندارد که بگوئيم خودسرانگي مستلزم بي تفاوتي از جانب هنرمند است. با اينکه هنرمند ديگر نه به طرح هاي تاريخي هنر جمعي متعهد است و نه به سبک مشخصي ، با اين همه فعاليت هنري اش هنوز ممکن است توسط عقايد شخصي اش هدايت شود. بنابراين، اين اظهار نظر مبني بر اينکه هنرمندان مي توانند " به هر روشي که بدان اهميت مي دهند" آفرينش هنري انجام دهند، ممکن است مفهوم واژه " اهميت دادن" را در مناسب ترين تلقي موجودش بکار گرفته باشد. پس، عنصر ناخودسرانگي که در شرح دانتو از سبک فردي وجود دارد مي تواند همچنان حفظ شود. اينکه يک نگرش بسگانه چگونه با مفهوم" ضرورت هنري" مي تواند درهم آميخته شود، ممکن است در مثال جنيفر بارتلت( Jennifer Bartlett) روشن شود. دانتو او را به عنوان يک بسگانه انگار رک گو توصيف مي کند که " آثار زيادي را دوست داشت" (cit. in1992b,224) . با وجود اين ، او در عين حال اظهار داشته است که براي مثال "نمي تواند با کمينه گرا بودن کنار بيايد" يا " او نياز به رنگ سبز" را احساس مي کرد( 1992c,244f).

اصالتنظريه پايان هنر نشان مي دهد که پرسش از اصالت مبهم است . بنا بر يک برداشت، از آنجا که هنر به پايان خود رسيده است، هيچ چيز نويي به ظهور نخواهد رسيد. زيرا اگر جلوي تاريخ رو به رشد هنر بسته باشد، ممکن است کسي بپرسد پس هنرمندان چگونه مي توانند از بازگشت به " سبک هاي کهنه " اجتناب کنند ( 1997,148) و آثار هنري چگونه مي تواند از اينکه منجر به "تکرارهاي مکرر گزينه هاي مشابه" گردد، احتراز مي کنند (1990c,331). 5 خود دانتو پايان هنر را به مثابه مرحله اي  توصيف مي کند  که در آن انگيزه هاي توليد اثر هنري مي تواند تنها با فرم هاي شناخته شده در هم آميزد. به اين معنا، او نتيجه مي گيرد که در اين دوره هنر به طور ناخودآگاه کليشه اي است ( 1986.85) و افزون بر اين، اگر کسي تصور کند که سبک فردي متضمن جنبه هايي از اصالت، بداعت و خلاقيت است، در اين صورت فرد چگونه مي تواند از اين نتيجه احتراز کند که در يک جهان هنر پسا- تاريخي جايي  براي سبک فردي نيست؟ از طرف ديگر بايد گفت، اين نتيجه که پايان هنر بر پايان سبک فردي دلالت مي کند، قانع کننده نيست. اولا، فرض اينکه انسداد تاريخ هنر موجب پايان فرديت هنري مي شود، اغراق در اين موضوع است، همانگونه که دانتو در مقاله جديدترش دوباره اطمينان مي دهد که " اگر شخصيت انسان محدود باشد، و تمام وي‍‍ژگي ها و سبکهاي شخصي به پايان رسيده باشد، اين امر نگران کننده خواهد بود. از آنجايي که هيچ دو فردي شخصيت يکساني را ندارند، اين يک ترس بي مورد است" (1998,138). از اين رو، حتي پس از پايان هنر ويژگي شخصي هنرمندان ناپديد نمي شوند. وانگهي تصور دانتو از سبک فردي به عنوان چيزي " داده شده " حاکي از اين است که سبک فردي هنرمند مي تواند کاملا از سبکهاي کلي اي که هنرمند اتخاذ کرده است، مجزا باشد. بنابراين، هر قدر هم که تصنعي باشد، باز سبک کلي مي تواند بگونه اي باشد که يکي از آثار هنرمند، مثالي باشد براي اينکه اين امر تاثيري بر اصالت سبک فردي خود هنرمند ندارد. ثانيا، نظريه پايان هنر حتي از ابداعات و نوجويي هاي فردي به مفهوم دقيقتر آن، صرف نظر نمي کند. زيرا  اين ادعا که هنر به پايان خودش رسيده است، يک نظريه نسبي است. "پايان" تنها بر پايان پيشرفتهايي اشاره مي کند که به لحاظ تاريخي مهم و تدريجي بوده اند. بنابراين، اين نظريه فقط عقيده دارد که اولا، ارتقا هنر بر خود آگاهي انسان به انتهاي خود رسيده است، ثانيا، ادامه فعاليتهاي هنري، پيشرفت تدريجي نويي را که سازنده يك "کلان روايت" باشد، ايجاد نمي کند. به خصوص اينكه ديگر با اين فرض که به "لحاظ تاريخي يک جهت صحيح " وجود دارد، به جلو نمي رود ( 1992b,229). اين امر نه امکان تغيير، نه امكان تنوع هاي بي سابقه و نه ابداعات فردي را  ناديده نمي گيرد. به عبارت ديگر، نظريه پايان هنر، نظريه اي درباره فرسودگي ابزارهاي هنري احتمالي نيست. بنابراين، با مقايسه طرح دانتو متوجه مي شويم كه عبارات مكرر، عباراتي هستند که او در آنها مشتاق شکوفايي هنر، پس از پايان هنر است. او تنوعي جانبي و نامحدود در هنر مي يابد که انگار" هنرمندي ژانري جديد از آن را ابداع کرده است" (1992b,225)، و همچنين " شگفتي هايي را در خلاقيت هنرمند" براي يافتن  روشهايي جهت رساندن مفاهيم توسط غير سنتي ترين ابزار كشف مي كند". (2000,431) از نقطه نظر اين ديدگاه دوم، رواج بيش از پيش تمايل به اصالت و سبک فردي در جهان هنر پست مدرن ديگر امري متناقض نخواهد بود.

يگانگي سبکدر وهله نخست، به نظر مي رسد كه تنوع هنري آشکار در ميان آثار هنرمندان دوره پسا- تاريخي با مسئله تغييرناپذيري سبک که در کتاب تغيير دانتو آمده است، مناقشه آميز است. با اين حال، خود دانتو دو تمايز تلويحي را ترسيم مي کند که بر اساس آنها فرد مي تواند مفهوم بسگانگي و ذات گرايي در سبک را با هم  سازگار بداند. اولا، او واژه " سبک" را نه تنها براي اشاره به ويژگي هاي هنري شاخص در آثار هنري، بلکه براي اشاره به چيزي ذهني بکار مي برد، چيزي که به گفته ريچار ولهايم ( Richard wolheim) داراي " واقعيتي روان شناختي" است. (Cf.1992c,245;Wolheim 1986,26). اين " سبک ذهني "- هر چيزي که باشد- دليلي است بر ويژگي هاي بارز مربوط به سبك در اثر هنري6. ثانيا، دانتو گاهي در خصوص ويژگي هاي بارز مربوط به سبك، به سبک ويژه آثار مجزا اشاره مي کند و گاهي نيز به سبک کلي آثار يک هنرمند. اين دو تمايز- شايد تا حدي موقت- براي حل کشاکش آشکار فوق، به دو روش اشاره دارد. اولا، سبک درحالي که خود را به روشهاي متنوع در آثار هنري نمايان مي سازد، ممکن است به عنوان امري ذهني تثبيت شود. ثانيا با وجود اينکه ويژگي هاي  سبکي بارز در آثار يک هنرمند ممکن است به طور قابل ملاحظه اي واگرايي و تفاوت داشته باشند، به هنگام بازنگري ممکن است به عنوان تجليات يک سبک واحد ديده شوند. دراين باره، مثال جنيفر بارتلت ممکن است به عنوان يک نمونه بکار گرفته شود. دانتو در حالي که " رويکرد[ سبکي] بارتلت از اثري به اثر ديگر تغيير مي کند"، (1992c,246;cf.1992b.224) سبکي هنري را که ذاتي اوست" به او نسبت مي دهد، سبکي که اگر چه شکل مي گيرد و از خلال اثر ظاهر مي شود... اما با اينهمه ثابت مي ماند.  اگر دوست داشته باشيد، مي توانيم بگوئيم اين همان شخصيت هنري در همه آثار اوست (1992c,246). به طور خلاصه، بسگانگي جلوه ها- و نظريه دانتو با وجود اين که در وهله نخست به تجلي آثار هنري اشاره مي کند- با يکپارچگي و ثبات سبک سازگار خواهد بود.7

پايان يک تمايزبا وجود اين، مسئله خودسرانگي و بوي‍ژه اصالت ، نتيجه محتمل ديگري را مطرح مي کند: و آن اينکه پس از پايان هنر،تقسيم دوگانه ميان سبک و سبک زدگي معناي خود را از دست مي دهد. چرا که اگر وضع به همين منوال پيش رود و مشکلي پيش نيايد و هنر " بازي صرفِ احتمالات باشد واحتمالات کمابيش شناخته شده"(1993,212) ،بنابراين به نظر مي رسد براي ارزيابي ويژگي هاي  سبکي آثار هنري بر اساس مقولاتي نظير اصالت، اعتبار يا صداقت ، جايي براي داوري وجود نخواهد داشت. افزون بر اين، تمايز ميان سبک و سبک زدگي به دلايل منطقي منسوخ خواهد بود: در جهان هنرِ پسا- تاريخي، ابزار مربوط به سبك همچون گزينه هاي محتمل، روشها و يا تکنيکهايي قلمداد مي شوند که هر کسي مجاز است از آنها استفاده کند. از اين لحاظ، اين ابزار مقام و موقعيت چيزي مانند يک نوع رايج را به دست مي آورند. و به عبارت دقيقتر، آنها فقط مي توانند به طور مکرر نمونه سازي شده و بکار گرفته شوند، اما نمي توان گفت که کاملا و عينا تکرار، دزديده يا کپي برداري مي شوند. بنابراين طرح پرسش از صداقت يا اصالت نادرست خواهد بود. بويژه، هنرمندي که ابزار مربوط به سبک را به کار مي گيرد، نمي تواند به خاطر سبک زدگي صرف مورد ملامت قرارگيرد.از جنبه اي ديگر،تفاوت بين سبک زدگي صرف و سبک اصيل از بين مي رود. بنا بر نظر دانتو، " شاخصه دوره پسا – تاريخي دقيقا اين است که هويت طلبي توسط کساني به عهده گرفته شده است که از هدفشان دورند- کساني که بنابر روش سارتريِ طرح اشياء، چيزي که هستند، نيستند و چيزي که نيستند، هستند(1997,127f). همچنين ، موضوعي که اين مطلب بيان مي کند اين است که آناني که داراي سبک هستند، بدان توجه ندارند و آگاه نيستند. اين مسئله رابطه ميان تغيير مفهوم سبک فردي و پايان درک هنري از سبک فردي را روشن مي سازد: براي هنرمند، تفاوت زيادي ميان چيزي که داده شده و ناخود آگاه است از يک طرف و چيزي که خودآگاه است از طرف ديگر، وجود ندارد. بلکه، هر دو مفهوم، در حالي که با طرح خودآگاهانه اي از خودشناسيِ [هنرمند] در تقابل قرار دارند، دوشکل متفاوت از سبکي را که هنرمند بدان آگاه نيست بيان مي کنند. بنابراين ، اگر کسي بخواهد، مي تواند پايان هنر را نه به عنوان آغاز همان  سبك زدگي ، بلکه به عنوان دعوتي براي بازيگوشيِ بي قيد وسبکبالانه تعبير کند8. بنابراين، بر اساس اين چشم انداز، پرسش از سبک در مقابل سبک زدگي  پرسشي منسوخ مي باشد.

نکات پايانياجازه دهيد برگردم به پرسش نخستين مبني بر اينکه تا چه حد نظريه پايان هنر و فهم ذات گرايانه از سبک فردي با هم سازگارند. چه نتايجي مي تواند از مبحث بالا استنباط شود؟ فکر مي کنم، اين مبحث بيش از هر چيز، نشان مي دهد که هر پاسخي، بر چندين حکم اوليه و پيش فرض متکي است: اينکه شخص نظريه پايان هنر را چگونه تفسير مي کند؛ و با چه عباراتي يگانگي سبک فرديِ مفروض را تعبير مي کند؛ و به طور کلي درباره رابطه بين سبک فردي از يک طرف و رويدادهاي موجود در جهان هنر از طرف ديگر چگونه مي انديشد. براي مثال فرد مي تواند دو انديشه زير را داشته باشد: اولا اينکه هر سبک فردي اي تا اندازه زيادي توسط سبکهاي کليِ موجود در اثر مورد بحث بوجود مي آيد؛ و ثانيا اينکه پس از پايان هنر، آن سبک هاي کلي به سبك زدگي تکراري منتهي مي شوند. بر اساس اين مفروضات، به نظر مي رسد که افق هاي سبک فردي، در مقابل سبک زدگي صرف نسبتا محدود مي باشد. اما، همانگونه که اين بحث نشان داده است، تاويل اين مسئله، بدين نحو به هيچ وجه قانع کننده نيست. من به جاي اينکه برداشتي اخلاقي از بحث فوق داشته باشم، ترجيح مي دهم که بواسطه پرسش ديگري که ايجاد مي شود، نتيجه گيري کنم. اگر مفهوم ذات گرايانه سبک، موجود در کتاب تغيير، مسلم انگاشته شود، در اين صورت فرد ممکن است امکان ايجاد سبک در يک جهان هنري بسگانه و پسا - تاريخي را مورد سئوال قرار دهد. اما فرد مي تواند به همين منوال تصوير چنين جهان هنري اي را براي چالش کشيدن نتايج موجود در کتاب تغيير به کار گيرد. با اين وصف پرسشي که باقي مي ماند اينست که چرا آگاهي فرد از سبک خودش، همان اثر رهايي بخش را در مورد هنر خودآگاه ندارد. چرا نبايستي چنين تصور شود که بيشتر منجر به درجه بالاتري از استقلال هنري مي گردد تا سبک زدگي صرف؟ به علاوه، اين تمايز، يک تمايز شکننده است. و احتمالا بيشتر تمايزي بلاغي است تا تمايزي جوهري. و چگونگي تفسير يک مورد معين توسط فرد- خواه اين مورد نمايانگر سبک زدگي باشد و يا حتي استقلال هنري- مي تواند تا حدودي به آنچه که فرد آرزو دارد درباره آن اثر يا هنرمند فکر کند، بستگي داشته باشد. برداشتهاي متفاوت از اقتباس هاي گوناگون پيکاسو مي تواند در اين مورد نمونه اي آموزنده باشد.

*اين مقاله ترجمه اي  است از 
WENNINGER, REGINA., INDIVIDUAL STYLE AFTER THE END OF ART
Postgraduate Journal of Aesthetics, Vol. 2, No. 3, December 2005
از ليديا گوهر (Lydia Goehr)، آرتور دانتو (Arthur Danto)، اعضاي گروه مطالعاتي زيبايي شناسي در دانشگاه کلمبيا و کرستين فوگل (Kerstin Vogel) بسيار سپاسگزارم.
پي نوشت ها:
1- بنگريد به فصلهاي 6 و 7 . براي پيدا کردن ديدگاهي مشابه رجوع کنيد به ديدگاه هاي دانتو 1992c- تمام ارجاعات جز آنهايي که مشخص شده اند به مطالب و متون دانتو بر مي گردند
2- بنگريد به 1990 و1992 : براي صورت بندي  پيشين اين نظريه ، 1986 فصل 5 را بنگريد؛ براي اصلاحات وتوضيحات ، بويژه بنگريد به 1993،1998،2000
3- همچنين رجوع کنيد به تشابهي که براي ساختار آگاهي ترسيم مي کند، " ساختاري که براي خودش ابژه نيست به گونه اي که اشياء هستي براي او ابژه هستند. من به عنوان آگاهي خودم را از بيرون به نظاره نمي نشينم. من ابژه اي براي ديگران هستم نه براي خودم، و زماني که ابژه اي براي خود هستم، به فراتر از خود رفته ام: وقتي اين خود، قابل رويت مي شود، ديگر من نيستم، دست کم از درون." (206،1981)
4- با اين حال، دانتو هميشه خوش بين نبوده است. در مقالات اخيرش او تا حدودي با اندوه، اين بسگانگي پسا- تاريخي را نشانه " وضعيت ملال آور" جهان هنر معاصر دانست (1986،81( و آن را " موهبتي بزرگ ، که در تاريخ زنده مانده است " مي داند. (1986،115)
5- البته ، تا رماني که توليد هنر متوقف نشده است، توقفي که منظور دانتو از آن مفهوم "پايان هنر" نبود.
6- در کتاب تغيير " سبک" هم به  روش بازنمايي ذهني و هم به روش بازنمايي در آثار هنري اشاره دارد. در (1992b) "سبک" به عنوان نوعي سرشت ذهني ظاهر مي شود که اين را که چرا براي مثال يک هنرمند به روشي خاص نقاشي مي کند، توضيح مي دهد. تمايز مشابه را مقايسه کنيد با نظر ولهايم (1986,26): سبک از ويژگي هايي که با او تداعي مي شود متمايز است، و چيزيست که موجب مي شود آن ها [ هنرمندان] هماني شوند که هستند. سبک فردي در هنرمندي است که آن را دارد... " ( Wollheim 1986,26)
7- مقايسه کنيد با تلاشهايي مانند تلاشهاي شاپيرو Schapiro   (2000) در جهت توصيف دگرگوني هاي و معروف و مربوط به سبك پيکاسو بيشتر به عنوان تجليات و رشد يک سبک واحد، تا جايگزيني براي سبکهاي مختلف.
8-  اين جنبه از آزادي هنر که امکان شعف، وجد، و بازيگوشي را موجب مي شود، توسط سالمون (Solomon) / هيگينز (Higgins)  1993,119 و  هروويتز (Herwitz) 1997,147  مورد تاکيده قرار گرفته است.

منابع:
1. DANTO, Arthur C. (1981). The Transfiguration of the Commonplace. London.
2. DANTO, Arthur C. (1986). The Philosophical Disenfranchisement of Art. New York.
3. DANTO, Arthur C. (1990a). Encounters and Reflections. Art in the Historical Present.Berkeley, Cal.
4. DANTO, Arthur C. (1990b). ‘Warhol’. In: Danto 1990a: 286-293.
5. DANTO, Arthur C. (1990c). ‘Narratives of the End of Art’. In: Danto 1990a: 331-345.
6. DANTO, Arthur C. (1992a). Beyond the Brillo-Box. The Visual Arts in Post-Historical Perspective. Berkeley, Cal.
7. DANTO, Arthur C. (1992b). ‘Learning to Live with Pluralism’. In: Danto 1992a: 217-231.
8. DANTO, Arthur C. (1992c). ‘Narrative and Style’. In: Danto 1992a: 233-248.
9. DANTO, Arthur C. (1993). ‘Responses and Replies’. In: Rollins: 193-216.
10. DANTO, Arthur C. (1997). After the End of Art. Contemporary Art and the Pale of History. Princeton, N. J.
11. DANTO, Arthur C. (1998). ‘The End of Art. A Philosophical Defense’. In: History and Theory 37, 127-143.
12. DANTO, Arthur C. (2000). ‘The Work of Art and the Historical Future’. In: The Madonna of the Future, Berkeley, Cal.: 416-431.
13. GOODMAN, Nelson (1978). Ways of Worldmaking. Indianapolis.
14. HERWITZ, Daniel (1993). ‘The Beginning of the End. Danto on Post-Modernism’. In: Rollins:142-158.
15. ROLLINS, Mark (ed.) (1993). Danto and his Critics. Cambridge, Mass./Oxford.
16. SCHAPIRO, Meyer (2000). The Unity of Picasso’s Art. Ed. Lillian Milgram Schapiro. New York.
17. SOLOMON, Robert C./Kathleen M. Higgins (1993). ‘Atomism, Art, and Arthur: Danto’s Hegelian Turn’. In: Rollins: 107-126.

18. WOLLHEIM, Richard (1986). Painting as an Art. Princeton, N.J./London

 

 

-------------------------

برگرفته از:

http://www.ettelaathekmatvamarefat.com

 

هنر از منظر فلوطين (Plotinus)

زیبایی و هنر از منظر فلوطين (Plotinus)

 

فلوطین در قسمتی از نقاشی "مدرسه آتن" اثر رافائل

 

 

 

فلوطین در اصطلاح ملل و نحل اسلامی شیخ یونانی نامیده شده است، در سال 205 میلادی در شهر لوکوپولیس در مصر علیا یعنی اسیوط متولد شد، فلوطین نه زندگی‌نامه خودنوشت دارد و نه چیزی از سرگذشت خود را برای دیگران بیان کرده است، اما فرفوریوس صوری که یکی از برجسته‌ترین شاگردان و ملازمان او بود، حدود 30 سال پس از درگذشت او، زندگی‌نامه و ترتیب رسائل‌اش را در پایان مجموعه آثار او یعنی «انئادس» در 26 فصل بیان می‌کند.

سفر به ایران و هند
فلوطین برای دسترسی به آثار فلسفی و کتاب‌های حکمی ایرانی و هندی و آشنایی با فلاسفه و حکمای ایرانی و هندی، داوطلب حضور در جنگی شد که در سال 243 میلادی بین آنتونیوس گریانوس سوم امپراتور روم و شاپوربن اردشیر ساسانی پادشاه ایران درگرفت تا بلکه بتواند از این طریق و با به خطر انداختن جان خود با حکمت الهی ایران و هند و حکمای هندی و ایرانی و آثار و کتاب‌های آنها آشنا شود.

فلوطین همراه لشکریان امپراتوری روم عازم ایران و وارد امپراتوری بزرگ ایران شد، اما وی پس از کشته شدن امپراتور روم به دست فیلیپ عرب (مارکوس جولیوس فیلیپوس) در بین‌النهرین در سال 244 میلادی از صحنه نبرد و مبارزه ـ‌به دلیل آن که قصد و هدف او از همراهی لشکر روم جنگ و نبرد با ایران نبود‌ـ گریخت و در سن 40 سالگی به جای این که به کشور خود مصر و محل تحصیل‌اش اسکندریه بازگردد، به شهر انطاکیه که شهری باستانی در جنوب ترکیه و مرکز استان اختای کنونی است، سفر کرد. 

فلوطین پس از مدتی اقامت در شهر انطاکیه، آن جا را به قصد سفر به روم و رحل اقامت در آن سرزمین ترک کرد و وارد روم شد، اما اظهار شده است که فلوطین در سال 244 میلادی به وطن بازگشت و سپس روم را که نوخاسته و آماده پذیرش بیشتر آموزش‌های او بود، برگزید و دیدگاهی را با خود به روم آورد که به رقیبی جدی برای آنچه امروزه مسیحیت نامیده می‌شود، مبدل شد. البته دیدگاه نوافلاطونی بر مسیحیت تاثیر فراوانی گذاشته است.

فلوطین حدود 26 سال در روم به تعلیم فلسفه و تربیت شاگردان خود اشتغال داشت. وی همراه با دو فیلسوف دیگر به نام‌های ارنیوس و اریگنس عهد کردند که هرگز در درس‌های خود چیزی از عقاید آمونیوس ساکاس را آشکار نکنند.
فلوطین در 10 سال نخست سال‌های اقامتش در روم، فلسفه الهی را به طور شفاهی ـ‌جز دو رساله به نام‌های «رساله‌ای در باره دیوها و جن‌ها» و «پادشاه تنها سازنده است»‌ـ به شاگردان خود تعلیم داد. اما پس از 10 سال از امتناع نوشتن آثار و نظریات فلسفی خود، سرانجام در سال 253 یا 254 میلادی یعنی در سن 49 سالگی یا به گفته برخی در سن 48 سالگی، کتابت رسائل فلسفی خویش را آغاز کرد. فلوطین به زبان یونانی نوشت و چنان پیاپی می‌نوشت که گویی از روی کتابی می‌نویسد. وی تا سال 263 میلادی یعنی قبل از آن که فرفوریوس صوری وارد روم شود و به حلقه درس وی بپیوندد، 21 رساله در باب فلسفه الهی تالیف کرد.

مورخان تاریخ فلسفه، فلسفه فلوطین را ـ‌به دلیل آن که اساس هستی‌شناختی، روح‌شناسی و عرفانی وی پیش از هر چیز افلاطونی است‌ـ فلسفه نو افلاطونی فلوطین نامیده‌اند. از این جهت، می‌توان گفت فلسفه نوافلاطونی، مابعدالطبیعه افلاطونی است و پلوتینوس، جوهر فلسفه افلاطون یا دست‌کم یک جنبه از آن را به خوبی روشن ساخته است.
فلوطین پس از سال‌ها تدریس فلسفه و تدوین آثار فلسفی، سرانجام بنابر گزارش استوخیوس در سال 270 میلادی و در سن 66 سالگی و بنابر گزارش مترجم انئادس به زبان عربی، در سن 68 سالگی دیده از جهان فانی فروبست. با مرگ وی بنابر اجماع همه تاریخ‌نگاران فلسفه یونان، حیات و رشد و نوآوری در فلسفه یونان هم به پایان می‌رسد.

"فلوطین" از اولین "ذهن گرایان" تاریخ فلسفه و پایه گذاران رهیافت های عارفانه می باشد که در سال ۲۰۴ میلادی در شهر "اسکندریه" به دنیا آمد. در این دوران امپراتوری روم در حال اضمحلال و از هم پاشیدگی بود. از یک سو جنگ های خانمانسوز مردم را تحت فشار سنگینی قرار داده بود و از سویی دیگر بیماری، ناآرامی و مالیات های سنگینی که برای تجهیز ارتش از مردم ستانده می گشت، اوضاع را وخیم تر می نمود.

امّا در این بین فلوطین در تلاش بود تا این وقایع ناگوار و مشقّت بار در رهیافت های فکری و فلسفی وی تأثیری برجای نگذارد. به عبارتی فلوطین به دنبال واقعیتی بود تا نیازهای عقلانی انسان را بیش از توان عقلی و منطقی او ارضا نموده و در مسیری رمزگونه و عارفانه به سوی پیوند با منشأ هستی سوق دهد.

از این رو وی با تأسی از اندیشه های افلاطون، ارسطو، فیلون و مکتب رواقی به بنیان فلسفه لطیف و عارفانه خویش مبادرت ورزید وی بر این پندار بود که استفاده از تعابیر لطیف و نغز و مفاهیم زیبا می توانست ترمیمی بر روح و جان انسان ها باشد که از زشتی و تلخی روزگار در الم و دردی جانکاه بودند.

فلوطین همانند فیلون جهان هستی را به طبقات و لایه های متعددی تقسیم بندی نمود. به زعم فلوطین بالاترین این مرتبه و طبقه به حقیقت محض و نابی اختصاص داشت که یک حقیقت واحد و تفکیک ناپذیر تلقی می گشت وی اذعان می داشت که از نامگذاری بر این حقیقت کل، کراهت دارد. چرا که وی نامگذاری امور را مستلزم محدود نمودن آن حقیقت می دانست.

وی در این راستا اذعان می دارد: "وقتی ما چیزی را نامگذاری می نماییم، در حقیقت آن را از بقیه امور جدا می کنیم و برای آن تعدادی ویژگی قائل می شویم که در امور دیگر وجود ندارد، یا در امور دیگر خواصی می بینیم که در آن موجود نیست. به عبارت دیگر هر تعریف و نامگذاری مستلزم نوعی محدودیت است و تا زمانی که ما از امور متفاوت سخن می گوییم، نمی توانیم به واقعیت و بطن حقیقت نایل گردیم".

وی لایه و طبقه زیرین وجود محض را "عقل کل" یا "ذهن" قلمداد می نماید وی این عقل کل را تجلی خداوند برمی شمارد که به مفاهیم متفاوت عقلی تقسیم شده است. در این طبقه، وحدت طبقه پیشین از میان می رود و مفاهیم به صورت مستقل و روحانی مانند عدالت، زیبایی، حقیقت و شجاعت در آن تجلی می یابند. "لاند" در این باب اظهار می نماید: "این طبقه همان جهان مُثُل افلاطون است که فلوطین این گونه آن را درجهان شناسی خود جای داده است".

طبقه بعدی، روح است که میان ذهن و ماده قرار دارد. به دیگر سخن، روح ایده هایی را که از ذهن گرفته به درون دنیای مادی سوق می دهد. با این تعبیر فلوطین به مفهوم "هبوط" انسان اعتقادمند است وی بر این باور است که روحی که در قالب جسم است از جایگاه اصلی خود خارج شده و هدف آن بازگشت به جایگاه اصلی خود است.

وی همچنین به اصل وحدت وجود اعتقاد داشت و موجودات عالم و مادیات را جلوه های متغیر و ناقصی از ذات خداوند قلمداد می نمود. فلوطین خلقت را ناشی از لطف و خیر خداوند به موجودات هستی تلقی می کند. وی بر این اعتقاد است که انسان جهت رسیدن به زندگی متعالی و نیل به جایگاه های رفیع معنوی می بایست خود را به ریاضت کشی عادت دهد و با دل کندن از تعلقات دنیوی راه به سوی بارگاه معنوی بپیماید.

وی همانند افلاطون به وجود جهان مُثُل و فرم ها یا ایده های افلاطونی و عالم معقولات اعتقاد داشت. امّا در یک جنبه، دیدگاه وی را نمی پذیرفت. افلاطون اعتقاد داشت که عالم معقولات یا جهان مُثُل در خارج از ذهن انسان و به صورتی مستقل در عالم بیرون، وجود دارند. امّا فلوطین معتقد بود که عالم معقولات در درون ذهن انسان و عقل آدمی قرار دارد. لذا عالم معقولات دارای وجودی مستقل و خارجی نمی باشند. از این رو فلوطین به ذهن گرایی معروف گردیده است.

وی همچنین شناخت را به دو قسم تقسیم می نماید:

۱) شناخت شهودی.

۲) شناخت استدلالی.

در شناخت شهودی به فرایندهای استدلال، تجربه و مشاهده ضرورتی نیست. یعنی این شناخت توسط "بداهت" امور دریافت می شود. امّا در شناخت استدلالی ماهیت امور و حقایق را نمی توان از رهگذر بداهت آنها ادراک نمود، بلکه به استدلال و استنتاج نیاز مبرمی وجود دارد وی شناخت شهودی را زیربنای شناخت استدلالی قلمداد نموده و به عنوان "فرزند ذهن" از آن یاد می نماید.

فلوطین تفسیری متمایز از سعادتمندی را ارائه می دهد که متأثر از جهان بینی عارفانه وی است. از منظر وی انسان سعادتمند شخصی است که به تزکیه نفس و تهذیب روح نایل گردد. از این رو انسانی که به معنویات چنگ زده و با جهان متعالی در ارتباط می باشد را سعادتمند تلقی می نماید، هرچند اگر در محبس و زندان و یا دور از وطن در شکنجه ای مستمر و عذابی مکرر باشد.

وی همچنین انسان را موجودی شریر و بد ذات تلقی می نمود. از این رو وی برای رهایی از این بدذاتی و پیوند با زندگی معنوی و اخلاقی انسان را از توجه بیشتر و غور در امیال و خواسته های نفسانی برحذر می دارد. فلوطین نه تنها ارزشی برای شناسایی ماده قائل نبود، بلکه آن را منبع شرارت تلقی می نمود. این دیدگاه وی را می توان پایه های فلسفه اخلاق وی دانست.

از نظر فلوطین بزرگترین خطری که روح را تهدید می نماید این است که خود را در خواست های جسم و یا بدن غرق کند و لذا ارتباطش را با روح کل و ذهن و از طریق آن با خداوند فراموش نماید.

با این وجود وی بر این باور است که وجود شر در جهان لازم است. چرا که در زعم وی خوبی در این جهان مادی اجتناب از شر تلقی می گردد وی در این راستا اظهار می دارد: "بدن به ما فرصتی برای انجام شر اعطا می نماید. از این رو لازم است که با فضایل خو بگیریم و به گونه ای تربیت شویم که وابستگی به بدن را قطع نماییم".

۱) باید اذعان داشت برخی منتقدان این ایراد را بر رهیافت های فلوطین وارد دانسته اند که وی بر جدایی روح از بدن و عدم اعتنا بر تمایلات جسمی تأکید افراطی داشته است.

۲) منتقدان همچنین بر این اعتقادند که مباحث و نقطه نظرات فلوطین دارای وحدت کلمه، هماهنگی و انسجام درونی نمی باشد. به عنوان نمونه فلوطین در برخی موارد به اختیار کامل انسان اعتقاد دارد و حتی از دیدگاه رواقیون که انسان را موجودی مجبور و فاقد اختیار قلمداد می نمایند، به شدت انتقاد می نماید.

امّا با این وجود وی در خلال مباحثی که به شرور بودن ذات انسان و ماده می پردازد، نوعی دیدگاه جبرگرایانه را اتخاذ می نماید.

۳) انتقاد و ایراد مهم دیگری که بر اندیشه های فلوطین وارد است آن است که وی حتی در ضمن نقطه نظرات خویش مدعی می گردد که شر برای خیر و خوبی لازم است و در حقیقت افراد شریر نقشی دارند که باید ایفا کنند تا ارزش خوبی و خیر معلوم و آشکار گردد. در اینجا این پرسش مطرح می گردد که اگر شر انسان های شرور و بدذات برای شناسایی خیر لازم است، چگونه می توان آن را شر دانست؟ در واقع این رویکرد وی دارای تناقض آشکار بوده و ضمن اینکه مخدوش می باشد، دارای تالی فاسد و باطل نیز خواهد بود.

۴) همچنین در مورد اندیشه های وی این سئوال مطرح است که همان گونه که فلوطین اعتقاد دارد که جهان هستی نتیجه خیر خداوند می باشد، پس چگونه انسان و دنیا می تواند منبع شرارت و پلیدی قرار بگیرد؟ منتقدان معتقدند که فلوطین برای سئوال های بی شمار دیگری از این دست، پاسخی قانع کننده و موجه ارائه نداده است و استدلال وی در این زمینه ناکافی می باشد.

۵) همچنین انتقاد دیگری که بر مباحث وی وارد نموده اند آن است که اگر به زنجیره استدلال وی برای رسیدن به شناخت شهودی تأمل نماییم، درمی یابیم که پایه آن در شناخت استدلالی می باشد که مبتنی بر این جهان و بنابراین مادی است. یعنی برای درک و کشف واقعیت شهودی می بایست به مفاهیمی تمسک بجوییم که خود فلوطین آن را مردود شمرده است.

۶) فلوطین همچنین بر عنصر ریاضت جسمی بیش از حد تأکید داشته است. عدم توجه به نیازهای جسمانی در واقع اعتدال و تعادل میان روح و جسم را دچار مخاطره کرده و به نوعی انسان را از زندگی طبیعی و اجتماعی باز می دارد.

۷) تفکیک قاطعی که فلوطین میان جسم و روح قائل می شود، باعث گردیده است برخی از منتقدین معاصر این پرسش را مطرح نمایند که اگر آن گونه که فلوطین اذعان دارد؛ فاصله میان روح و جسم زیاد است به طوری که می بایست از خوشی های جسم کاملاً اجتناب نمود و نسبت به آن بی تفاوت گردید، پس چرا نگذاریم بدن آن گونه که مایل است رفتار کند و چرا رفتار بدن این قدر بر روی روح تأثیر گذار می باشد؟!

فلوطين آخرين فيلسوف از فلاسفه بزرگ دوران قديم و بنيانگذار مكتب نوافلاطوني است. او در سال 205 ق.م به دنيا آمد. فلسفه را در اسكندريه آموخت و در روم مستقر شد.

 

فلسفه فلوطين آميزه‌اي است از فلسفه يونان\ حكمت خسرواني ايران و انديشه‌هاي هندو.

وي دريافت‌هاي متافيزيكي افلاطون را با عرفان درآميخت.

جهان به مثابه‌ي پلي است ميان دوقطب نور و ظلمت.

تاريكي هستي ندارد و صرفاً نبود روشني است. در جهان هيچ نيست مگر وجود احد خدا (ToHen)

روح از نور وجود احد، روشني مي‌يابد و ماده تاريكي است و واقعيت ندارد.

روح از اصل خود جدا افتاده و باید به مبدا اصلی رجعت کند و این امکان‌پذیر نیست مگر تزکیه و این فلسفه‌ی وحدت وجودی (Pantheism) است.

فلسفه فلوطین با سه‌گانه‌ها یا "تثلیث مقدس" که از حیث مرتبه با هم برابر نیستند، آغاز می‌شود:

·        اقنوم اول: احد یا شهادت (ToHen)، حقیقت واحد که خیر و زیبایی است.

·        اقنوم دوم: عقل (Nous)، تصویر احد است. نوری است که ذات احد در پرتو آن خویشتن را می‌بیند.

·        اقنوم سوم: نفس، پایین‌تر از همه و بوجود آورنده‌ی جهان محسوس که دارای دو جنبه است: 1) حنبه‌ی درونی که سیر صعودی و رو به سوی اقنوم دوم (عقل) دارد. 2) جنبه‌ی بیرونی که سیر نزولی دارد و رو به سوی دنیای محسوس است.

 

ریبایی از نظر فلوطین:

·  سرچشمه زیبایی در مرتبه‌ی احد است.لذا در مواجهه با ریبایی به وجد می‌آییم.

·  هنرمند در پی آن است تا سایه‌ای از مبدا نخستین (واحد) را در عالم محسوس متبلور کند و تنها به تقلید از طبیعت نمی‌پردازد.

·  هنر میانجی و اتصال‌دهنده‌ی عالم محسوس و عالم سرمدی است.

·  هنر دارای گوهری "عرفانی-مذهبی" و آثار هنری نمایش ریبایی حکمت الهی است.

·  زیبایی در اجسام را اولین بار نفس است که درک می‌کند.

·  در مورد نگارگری معتقد است که هنرمند باید از هر نوع رنگ ابهام‌برانگیز مات و سایه‌روشن پرهیز کند و از نور و روشنایی در ترسیم بهره‌ گیرد (رنگ‌های طلایی و نقره‌ای). چرا که خاستگاه امور عالم هستی همانا نور است.

 

-----------------------------------------------------------------------

برگرفته از منابع:

http://running.blogfa.com: شهرام زعفرانلو

کتاب «-فلسفه فلوطین»-غلامرضا رحمانی. بوستان کتاب

http://www.persianpersia.comامیر محمد پورنصیر

سرگذشت فلسفه، برایان مگی، مترجم: حسن کامشاد، تهران: نشر نی.
سیر اندیشه فلسفی در غرب، فاطمه زیبا کلام، تهران: انتشارات دانشگاه تهران،
۱۳۸۵.
تاریخ فلسفه به زبان ساده، ملیحه صابری نجف آبادی، تهران: سمت،
۱۳۸۹.
تاریخ فلسفه غرب، برتراند راسل، مترجم: نجف دریابندری، تهران: پرواز،
۱۳۶۵.

 

هنرمندان معاصر- بیژن الهی

هنرمندان معاصر: بیژن الهی

نقاش و شاعر

بیژن الهی؛ نقاش و شاعر عصیانگر
 
 

در سال‌های دهه 30 و پیش از آن كه اولین بی‌ینال نقاشی در ایران تشكیل شود، نقاشان به دو گروه تقسیم می‌شدند: گروه اول، در ادامه ذهنیت نقاشان قدیم قلم می‌گرفتند و آثاری به اصطلا‌ح رئالیستی خلق می‌كردند با یك نوع تفكر توده‌ای و نگاهی تك‌سونگر و به دور از دریافت‌های سطوح دیگر؛ اینها همان‌هایی بودند كه به محض دیدن سطوح دیگر در نقاشی، با چاقوی ضامن‌دار تابلوهای جلیل ضیاءپور و چند نقاش مدرن دیگر را در نمایشگاه مهرگان پاره كردند؛ گروه دوم، نگاه سنتی و واپس‌بینانه قشر اول را نداشتند و با دریافت مسائل جدیدی كه پس از جنگ جهانگیر جهانی برای انسان معضل ساخته بود، رو به دریافت‌های نیاز انسان قرن بیستم می‌پرداختند. اینان (گروه دوم) به اصطلا‌ح آن زمان مردم پایتخت به نقاشان پیرو پیكاسو شناخته می‌شدند؛ چون در این دوره پیكاسو به عنوان نقاش مدرنی كه به سطح، عمق می‌زند و رفتارهای روانی انسان را، كه از عمق، این جدید را عجیب می‌كند، شناخته می‌شد. در حقیقت، از نگاه علمی تفاوت این نگرش با نقاشی ایرانی این بود كه پیكاسو در تركیب‌بندی‌هایش از فرم‌هایی بهره برد كه فاقد هر گونه شباهت واقع‌گرایانه بود و ادراك آن هم بدون ارجاع به عنوان آن تقریباً غیر ممكن بود. این شیوه تجزیه فرم، خود به خوبی معرف گسست بنیادین از شیوه‌های موجود تجربه تصویری بود.1

اما دانشكده و هنركده‌های نقاشی، كه اغلب توسط شاگردان كمال‌الملك و اهالی مدرسه صنایع مستظرفه اداره می‌شد، خوش داشتند، نقاشی رئالیسم بماند تا از علا‌یق و سلا‌یق استاد خود كمال‌الملك عدول نكنند. در نتیجه، نهایت مُدگرایی یا مدرن‌گرایی و تجدد این استادان كپی كردن آثار رامبراند بود. اما در خارج از دانشكده و در میان نقاشانی كه به فرانسه رفته بودند و در مدرسه بوزار نقاشی را آموخته بودند، نوع دیگری از نقاشی به عمل می‌آمد. با تأكید مادام آشوب امینی در هنرهای زیبا و حضور كسانی همچون شكوه ریاضی، بهجت صدر، اسد بهروزان و منوچهر یكتایی در دانشكده‌ها و مجامع هنری این دهه در تهران موجی از مدرن‌گرایی به وجود آمد. اما گویی كه شرایط برای تثبیت هنر نوین در ایرانِ دهه 30 میسر نبود تا اولین دوره بی‌ینال نقاشی كه در 1337، تشكیل شد و به علت حضور داوران خارجی و تأكید بر مدرنگرایی و ذهنیتی غربی، به طور كلی ورق بر ضد نقاشان سنتی برگردانده شد.

بیژن الهی چهارده‌ساله بود كه صحنه گِل گرفتن و پاره كردن آثار نقاشانی را كه مدرنیست و پیرو پیكاسو خطاب می‌شدند- در خیابان لا‌له‌زار، نمایشگاه مهرگان- دید. او نیز همچون محسن صبا، حسین مجابی، ناصر عصار و دیگر نوجوانان این دوره تهران از پی خسته شدن از واقعیات خشماگین زمانه نسبت به واقعیت و واقعیتِ هرز زمانه خود بدبین شد و سپس برای گریز از این سرزمین هرز، گرایش به مسائل واقعی‌تر از رئالیسم پیدا كرد. دوری این نسل از واقعیت هرز، زمینه را برای دریافت دنیای تازه یافته نقاشان غرب، یعنی كوبیسم، هموار و ضروری كرد.

در دهه 30، خیل مردم، كه توانایی دریافت امكانات دنیای جدید را نداشتند، به سركردگی سنت‌گرایانی همچون مصطفی نجمی و هوشنگ پیمانی تلا‌ش داشتند، به هر نحو ممكن بر رد عقاید كوبیسم و هر آنچه غیر رئالیسم بود، تأكید كنند. حتا هوشنگ پیمانی، كه در كنار بیوك احمری خود روی جلدهای معروف مجله امید ایران نقاشی‌هایی خوش‌رنگ و شهوت‌زا از چهره‌های ضعیفه‌ها می‌كشید، كتابی به نام رد عقاید كوبیسم منتشر كرد و تلا‌ش داشت، به هر شكل ممكن در آن نشان دهد: كوبیست همان كمونیست است و نقاشی به غیر از روایت ساده و دریافت به اصطلا‌ح رئالیستی از چیزها، چیز دیگری نیست یا چیز دیگری نباید باشد.2

بیژن الهی، كه در این زمان بچه مدرسه البرز بود، از پی علا‌قه به نقاشان مدرن و با توجه به این كه از كودكی در خانه پدری به سفارش و حمایت مادر، كه نقاشی ماهر بود، تاش‌هایی می‌زد و بوم‌ها رنگی می‌كرد، از پی رفت‌وآمدها و سر كشیدن‌های وقت‌وبی‌وقت به گالری‌ها و مكان‌های هنری آن زمان و بیشتر از همه از پی شوق به زندگی نقاشانه، سال ششم در مدرسه البرز را به علت مقابله با ذهنیت خانواده- كه می‌خواستند رشته‌ای برگزیند كه در نهایت مهندس یا دكتر شود- دست به اعتصاب زد و با برگه سفید امتحان نهایی را تحویل داد. این اعتصاب تأثیر عجیبی بر خانواده او و زندگی آتی وی گذاشت. خانواده الهی همچون دیگر خانواده‌های متمول و به اصطلا‌ح اعیان آن زمان تهران مُصر بودند، تنها فرزند خود را دكتر یا مهندس كنند. اما، او با دوستانی كه یافته بود و علا‌یقی كه در سلا‌یق خود می‌دید، مدرسه را سكویی كوچك برای پرش بر ارتفاعات آرزوهای خود می‌دید. هرچند كمی بعد با فراهم كردن كتابخانه‌ای برای خود و خود‌آموزی‌هایی در زبان، آموزشگاهی در آثار خود ساخت كه تعداد زیادی از درس‌آموختگان هم‌نسل خود را آموزش‌وپرورش داد.

او با سفید تحویل دادن برگه امتحان و رد شدن در دبیرستان از همان نوجوانی انشعاب خود را از تفكر كلیشه‌ای و استبدادی خانوادگی- موروثی- ابراز كرد. به گفته دوست او بهرام اردبیلی: خانواده حتا پول سیگار او را نیز جیره‌بندی كردند و به انحای مختلف سعی داشتند تا او را مجدد به پشت میزهای مدرسه بنشانند. اما اصرار او به زندگی‌ای كه انتخاب كرده بود و می‌دانست كه به چه مسیری ختم خواهد شد، نگاه خانوادگی را ناامید كرد. او به سرعت در نزد خود به یادگیری زبان مُصر شد و بزودی بر چند زبان مسلط گردید. به صرافت چاپ اشعار خود نیز افتاد و با چاپ اولین شعرش در شماره دوم جُنگ طرفه، به عنوان بهترین شعر آن مجموعه از كم‌سال‌ترین شاعر، نقاشی را نیمه‌كاره رها كرد و به راه شعر نیم‌رخ نشان داد.

الهی در نوجوانی در خانه ‌محله استخر در چهارراه حسن آباد (همانجا كه متولد شده بود) به كلا‌س‌های جواد حمیدی می‌رفت و از همان سال‌ها به واسطه حرف‌های حمیدی از زندگی و هنر نقاشان فرنگی، نقاشی را نه هنری تفننی، بلكه مقوله‌ای حرفه‌ای می‌پنداشت. در این دهه به واسطه حضور صادق هدایت، حسن شهیدنورایی و مصطفی فرزانه در پاریس و حضور چند نقاش برجسته دیگر در مدرسه هنری بوزار علا‌قه جوانان روشنفكر تهران به پاریس بی‌اندازه است. بیژن نوجوان نیز می‌خواست به مدرسه بوزار برود، اما خانواده او را تشویق به نقاشی و هنر نمی‌كردند؛ چون می‌پنداشتند نقاشان و هنرمندان پیوسته انسان‌هایی فقیر و تهی‌دست بوده‌اند. این نگرش خانوادگی- كه ریشه در دریافت‌های خانواده‌های اعیانی در آن دوره بود- برای او كه خوش داشت به دانشكده هنرهای زیبا برود و هنر بیاموزد، مانعی شد تا در عنفوان جوانی و در بیست‌سالگی، بیژن الهی نقاش در نطفه خفه شود.

جواد حمیدی، كه علا‌قه او را جهت كسب لذت و درس نقاشی در فرانسه در حرف‌های او می‌بیند و رؤیای بیژن جوان را جهت رفتن به بوزار بی‌قرارانه می‌پندارد، به او توصیه می‌كند، چند كار خود را جهت شركت در بی‌ینال چهارم بفرستد؛ چون برای حضور او در پاریس و انتخاب رشته در بوزار بی‌تأثیر نخواهد بود. فرستادن چهار تابلو، چنان چیره‌دستانه و هنرمندانه است كه سه كار او در بی‌ینال انتخاب می‌شود. كارهای او در كتابچه بی‌ینال چاپ می‌شود و راه می‌یابد تا به هر مدرسه در هر جایی كه می‌پندارد، برود و هنر بیاموزد. اما در همین سال به طرز عجیب و به گونه نامعلومی برای همیشه جهان نقاشی را در موقعیت یك نقاش ترك می‌كند. بعد از آن به مسائل باطنی دچار شد (روی آورد)؛ همه نقاشی‌ها و طرح‌های خود را برای دیدن نقاشِ نقاشان از بین برد.

از الهی اثر دیگری بجز منتشرشده‌ها در كاتالوگ بی‌ینال دیده نشد، اما دید نقاشانه او منجر به ایجاد فضای جدیدی در شعر او شد كه به سرعت توسط شاعران پیشرو در دهه 40، از وی گرفته و در آثار متعددی متبلور گردید. برای نخستین بار، در جریان جدیدی كه در ابتدای دهه 40، در میان جوانان شاعر منسوب به موج نویی‌ها به وجود آمد، نوعی شعر توسط الهی سروده شد، پُر از فیگورها و كاراكترهایی تازه و بدیع كه گویی نقاشی می‌شدند، بی‌آن كه تصویر‌شان از لا‌یه‌های زیرین زبان به در آید. او به نوعی فاصله‌گیری زیباشناسانه از شعر قبل از خود دست زد. اصولا‌ً با شعرهای او فضاهایی جدید در جریان شعری دهه 40، به وجود آمد و این جریان چنان بود كه به سرعت همه‌گیر و نام او را بر سر زبان‌ها كرد. در میان چارپاره‌سرایان و شاعران عصا قورت داده به اصطلا‌ح نوقدمایی او به راحتی می‌سرود: با تسلی‌ی تو، خطوط بدن‌های گورخران، از هم فاصله می‌گرفت/ و اسبی نفس‌زنان از روی دردم گذشت كه سفید بود! / تو بخواه! بخواه! كه گلیمم زیر آسمان‌ها، غم بخشایش باشد.3

برای اولین بار است كه شاعری جوان زبان فارسی را می‌شناسد و گزاره اشاره‌ای را وارد شعر نو می‌كند. در اغلب این اشعار یك نوع معمای تصویری، اصالت معنای كلمات را پس می‌زند و تعویق معنا را به وجود می‌آورد. آنچنان كه در هر سطر او مثلث معنایی، مشخصه‌های تك‌معنایی كلمات را از بین می‌برد. او با آوردن فضاهایی به اصطلا‌ح بی‌فایده در شعر به شیوه جذابی شعر فایده‌گرای شاملویی را پس می‌زد، در عین حال قرض‌گیری واژگانی را از ساحت كلا‌م و گفت‌وشنود مردمی؛ به نفع جنس ادبی لحاظ كرد. و این در دوره‌ای بود كه مهم‌ترین شاعر این زمان، نادر نادرپور لغت جدید در شعر خود نمی‌آورد؛ چون می‌پنداشت هر لغت جدید نوعی غیر ادبی كردن شعر است.

الهی اما با آوردن لغاتی عامیانه همچون ابوالفضل بیهقی، فرم منشیانه شعر را دگرگون می‌سازد. و از همینجاست كه شعری مبتنی بر منش‌های گفتاری (پارولیك) تعمیم عمومی می‌یابد. در واقع، در زمانه‌ای كه زبان گفتاری هنوز محمل ادبی نداشت، او به آن حیثیت ادبی می‌بخشید:‌ یكباره ترس برم داشت/ افتاده باشی از سر دیوار،/ خم شدم بگیرم دیدم/ خوشه‌خوشه آویخته‌ای.-/ روشنی، روشنی،/ سفید سفر!/ بهار قدیم/ خشك برآمد،/ با شكوفه‌ها / كه در پرده‌های قدیم‌تر ماند و/ اندكی چرك‌نما.4

این نوع مصاریع (سطور) برای شعر نیمایی فضایی غریب بود. در همین دوره نیز شعرهایی پلیسی منتشر می‌كند كه در ساختار شعر با ایجاد گره‌گاه، گره‌گذاری می‌كند و در سطور بعد گره‌گشایی، معنایی نثرانی به شعر می‌دهد. اهمیت كار او در دهه 40، بیشتر بر این است كه در شرایطی كه اهالی موج نو شعری خلا‌ف قاعده معمول می‌سرودند، دانش و سواد او نوعی قاعده‌افزایی و قاعده‌سازی را برای آنها به وجود آورد.

الهی كه متولد 16 تیر 1324 است، پیش از بیست‌سالگی اشعاری از خود را برای یك كتاب‌فروش شاعر به نام بهمن فُرسی می‌خواند و از كلا‌م او جملا‌تی ستایش‌انگیز می‌گیرد. كمی بعد به حمایت فریدون رهنما، كه چهره او را برای نقش اولِ فیلم دوم خود برگزید (اما شاعر نمی‌پذیرد و این پیشنهاد را رد می‌كند)، به جُنگی ادبی به نام طُرفه، كه پیشتازترین شاعران ابتدای دهه 40 را می‌خواست به دور هم گرد آورد، معرفی و برای اولین بار به عنوان شاعر در كتاب دوم این جُنگ، در آبان 1343، شناخته و سپس‌با همین قطعه شعر مشهور هم‌نسلا‌ن خود می‌گردد. او، كه به همه جا سر می‌كشد و هنوز نوجوان است، متوجه نگاه امپرسیونیست‌ها در نقاشی فرنگ می‌شود. احتمال به یقین تابلو كفش‌های مستعمل، كه در كاتالوگ بی‌ینال به چاپ رسیده، رفتاری با قلم‌موست به پیروی از امپرسیونیست‌ها؛ چون این گروه “به طرفداری از امور صرفاً بصری به معنای حقیقی، و نه به هواخواهی رنگ، بر آن شدند تا بنیاد سایه‌زدن و شكل دادن و هر چیزی را كه بویی از تندیس‌گونگی می‌داد، سست كنند”5، و در این تابلو او بدون حمالی رنگ و تنها با خطوطی حجم‌ساز، فاصله‌هایی را در كنار هم پدید می‌آورد كه در نهایت، ترسیم و سپس تلفیق این خطوط با یكدیگر در یك ساختار كندویی‌شكل، انبوهه‌ای از كفش را می‌نمایاند.

الهی در ابتدای دهه 40، با حضور در محافل شعری و چاپ اشعاری در مجله‌ای به نام جزوه شعر، كه اسماعیل نوری‌علا‌ء در قطع دفتر مشق مدرسه درمی‌آورد و پیشتاز‌ترین صحنه شعر آن دوره بود، به تبیین فضاهای شعری خود دست یازید. تأثیر شعر الهی بر شاعران این جزوه، همان تأثیر غیر محسوسی بود كه ازرا پاوند بر جُنگ سوررئالیست‌ها داشت. در این نوع اشعار، او با تلفیق صحنه‌هایی كه بیشتر در ساختار فیلم‌ها دیده می‌شد (یعنی توانش ارتباطی آن بر توانش روایی می‌چربید) و گزینش همنشینی‌های بعید كلمات در كنار هم و در عین حال ساختن جملا‌تی فارسی، مبتنی بر دستور زبان، اما خارج از دستور عبدالعظیم‌‌خانی فضایی می‌ساخت، برای تنفس‌گاه هر كلمه‌ای كه جدید- و غیر ادبی- تلقی می‌شد. این نوع از فرم بیان تلا‌ش داشت با تلفیق گزاره‌هایی انفصالی، ایجابی و تلویحی؛ تصاویر یك‌بُعدی شعر قبل از خود را پس‌زده و از همطرازی كلمات به شدت معمولی و پیش پا افتاده در زبان، جهانی نامعمول در بیان بسازد. آنچنان كه سطرهای درخشانی چون من پاهایم را به شرق دراز كرده‌ام تا آبله‌هایم طلوع كند، منتقدین را بر این تذكر برانگیخت كه اینها هیجانات بیش از حد سوررئالیستی‌ای بیش نیست كه زبان را از بداهت و پاكی می‌اندازد و زبان را به سوی پستی و پلیدی و تعقید بی‌مصرف می‌كشاند. غافل از این مهم كه تلا‌ش بیژن الهی اتفاقاً بر حضور همین كلمات بی‌مصرف در شعر معاصر بود.6 او با این كار می‌خواست شعر نیمایی در ساخت معنایی به نوعی توسیع معنا دست پیدا كند؛ چون سطح معنایی با دكلا‌ماسیون جدید- كه از توسیع معنا می‌آید- بر معاصریت شعر تأكید می‌كند.

الهی در همین دهه با حضور شعری در مجله اندیشه و هنر، كه از مهم‌ترین مجلا‌ت زمان خود است، با ترجمه‌هایی از شاعرانی كه كمتر برگردان به فارسی می‌شد، صحنه‌ای دیگر از حیات فكری خود را رقم زد.

بعدتر نیز در نیمه دوم دهه 40، با پشتیبانی او، كه باسواد‌ترین شاعر زمانه خود بود، گروهی از شاعران حرفه‌ای و كم‌كار جُنگی به نام شعر دیگر را در دو شماره به چاپ سپردند كه یكی از پاساژهای مهم در سبك‌شناسی شعر معاصر تلقی گردید. گروهی كه به واسطه الهی از دل شعر موج نو به در آمد و به سرعت خاستگاه سبكی خود را در شعر معاصر یافت و كمی بعد در آخرهای دهه 40، مابین سال‌های 1348 و 1349، كه دیگر الهی سلوكی عارفانه را بنیان هستی‌شناختی خود قرار داده بود، به تلا‌ش‌گری و خواهش یدالله رویایی از دیگر كسان این گروه (چون الهی در سفر لندن بود) به شعر حجم امضاگیری و نام‌گذاری شد.

الهی به دلا‌یل نامعلوم، پس از بازگشت از سفر، دایره رفاقت‌های گروهی و حضور در مجامع ادبی را ترك كرد. اما هرگز سایه او از سر شاعران شعر دیگر و شعر حجم كم نشد. آنچنان كه با ترجمه‌هایی كه در تنهایی و به یاری همفكران خود می‌كرد- می‌كند، سایه‌ای بر شعر مدرن ایران انداخته كه تأثیر آن انكارنشدنی است. او در ترجمه‌ها و بازسرایی‌های خود از كاوافی، ماندلشتام، رمبو، میشو، هولدرلین، جویس، كافكا، فلوبر، پروست و چند دگراندیش دیگر تلا‌ش داشته تا راهی برای دیگری اندیشیدن در شعر فارسی باز كند. او امروزه در تهران زندگی می‌كند و سی ‌سال است كه چهره‌اش را از نسل من دریغ كرده است، اما دائماً در متونی از این نسل، چهره‌ای از او را می‌یابیم.7

بیژن الهی شاعر، مترجم و نقاش  در سکوت گورستان کوچکی در روستای بیجده‌نو در مرزن‌آباد به خاک سپرده شد

برابر با وصیت بیژن اللهی روی سنگ مزار او هیچ نامی هک نشد و او زندگی غریبانه خود را بعد از مرگ نیز با وصیت‌هایش و مراسم خاکسپاری بی‌هیاهویش برای دوستدارانش یادآوری کرد.

دیگر از وصیت‌های الهی مربوط به نبود هیچ‌گونه دوربین عکس‌برداری و فیلمبرداری در مراسم خاکسپاری او بود که همین مسئله موجب شد مسعود کیمیایی که قصد داشت با دوربین فیلمبرداری خود در این مراسم حضور پیدا کند برنامه خود را منتفی کند

تعداد حاضران این مراسم کمتر از 50 نفر بود. محمدرضا پورجعفری، رضا زاهد، هوشنگ چالنگی، محسن طاهر، حسن نصیری، علیرضا حسینی، هوشنگ آزادی‌ور، ترانه صادقیان،‌ داریوش اسدی کیارس، علی صتوتی، حامد هاتف و مانی پارسا در مراسم خاکسپاری بیژن الهی حضور پیدا کردند.

بیژن الهی سه‌شنبه 9 آذرماه درگذشت. او متولد تیرماه 1324 و از شاعران مطرح دهه 40 بود. مرحوم الهی از شمار شاعران موج نو به شمار می‌رود که شعرش بر بسیاری از شاعران تاثیر بسزا گذاشته است. الهی همچنین مترجم آثاری چون «اشراق‌ها» آرتور رمبو و «ساحت جوانی» هانری میشو بود.

 

پی‌نوشت

1- آناموژینسكا، تكوین هنر انتزاعی؛ ترجمه فرهاد گشایش، زیبا شناخت، شماره 7، 1381، ص 244.
2- رد عقاید مكتب كوبیسم، هوشنگ پیمانی، بی‌‌ناشر، رقعی، 1334، ص 132.

3- جزوه شعر، شماره نُهم، آذر 1345، برشی از شعر بلند تراخم.

4- علف ایام، بیژن الهی، بی‌ناشر، بی‌شماره صفحه، بهار 1350. این شعر در صفحه 17 كتاب آمده است.

5- كلمنت گرینبرگ؛ ترجمه عزت‌الله فولا‌دوند، بخارا، شماره 5، 1378، ص 308.

6- نگاه كنید به نظر رضا براهنی در: طلا‌در مس، كتاب زمان، چاپ سوم، 1358، ص 61.

7- آثاری كه از وی به صورت كتاب درآمده:

8- چهارشنبه خاكستر، تی.اس.الیوت، نشر سپهر، 1351؛

9- گزیده اشعار فدریكو گارسیا لوركا، نشر امیركبیر، 1347؛

10- علف ایام، مجموعه‌ای از اشعار شاعر، 1350. بی‌ناشر؛

11- ساحت جوانی، هانری میشو، چاپ اول (پخش نشده)، 1353، چاپ دوم، 1359؛

12- اشعار حلا‌ج، نشر انجمن فلسفه ایران، شهریور 1354؛

13- اشراق‌ها، اوراق مصور آرتور رمبو، نشر فاریاب، 1362.

 

 

 

بيژن الهی
دو شعر

 

شقاقلوس

1


شرم در نور است و اين، پايان هر سخنی ست،
                                                         همسرم!
مرد تو را به نور سپرده ام که تنی سخت شسته داشت،
و بيا، ميان ِ بيابان، پی ِانگشتر ِمفقود بگرد
که حال، باد در آن سوت می زند.
انگشتر ازدواج، ميان بيابانی دراز، دراز؛ و ديگر هيچ نه،هيچ نه
مگر مثلث ِ کهنه ی کوچکی، مثلثی از زاغان
افتاده
بر کفِ يک سنگر
و به اين سپيده که عقرب ـ خواهر بی نياز من ـ بخت را کف آلود حس کرده است،
هوا، در نی می پيچد و در گردنه های کوه.

2

خانه ها خواهد ريخت.
اين گورخران که، با کفی از نور بر دهان، شتابناک گريزانند،
در ساق های لاغر ما، رقص را چه خوب پيش بينی کرده اند!
نخ ِ بادبادکی که فرازِ ويرانه ها، به پرواز خود ادامه می دهد،
در مشت ِ کودکی زيبا خواهد بود، کودکی مرده.
اکنون، پيش از باران، خاکی خشکيده شناخته می شود که در او
گياهان، همگی نامگذاری شده اند.
و سکوت، اين مکث ميان ِهر دو چکه، که از سقف غار می چکد،
احترامی ست به تو، توی کودکم، که از مرگت
لحظه يی می گذرد،
احترامی ست، به رقص.
در مکث، در ميان دو چکه ی آخرين، يکباره شاخک همه ی حشرات
از ترس برق می زند.

آب می نوشم و جرعه يی به سقف می پاشم.

3

دورتر، سخت دورتر، يک فلس ِ من به زيرِ صليب افتاده ست.
آيا روز است؟
از گرمای زياد، نقابهامان را برمی داريم. می رويم
به دور، به آنجا.
زير ِ صليب، تخم مرغی نصف می کنيم و بهم می زنيم: به سلامتی!
و مرگ، دره را، نفس زنان، نقره يی می سازد.
دورتر، صفحه ی موسيقی، زير ِ صد ناخن مه گرفته ی زيبا می چرخد،
و صدا، همان صداست:
آيا روز است؟

4

من چاهی را تعليم کرده ام که به آبی نمی رسد،
ولی چه تاريکی ی زيبائی! از آنسو، تاريکی ی زير ِ خاک، چاهی زده ست که به چهره ی من می رسد؛
من آبم، آب! و سيه چردگان ِ معذب، پيش از نماز، مرا می جويند.
نگاهی به آسمان، مجهزم می سازد که سکوت کنم
و از ميان ِ حنجره های گسيخته، سلاحی به رنگ ِ آی بجويم.
آن لحظه که آب، به رنگ ِ خود پرخاش می کند، من آنم، آن لحظه ام.
و رنگ ِ آب، هرچه بيشتر در آب غرق می شود،
زنده تر می شود: آبی تر!

5

ناشناس از ميان ِ انبوهی می گذرم؛ هر گياه اما، از کشيده شدن بر من
نام می گيرد.
چشم بسته ام، و نام ِ گياهان، تاريک است.
ديگر هيچ کجا، هيچ کجا
مرا به نامی، به کلمه يی، صدا نکن؛ که حال، تمام ِ زبان، در نام ِ يک گياه، آسوده ست.
سخت تر از گياه، لمسم کن؛ دستان ِ تو را نثار ِ تو می کنم
تنگ تر از گياه، در آغوشم کش؛ بدنت را به تو ارزانی می دارم.
و زمانی که آسياب ها، در نور به گشت آيد،
تو دست هايت را خواهی بست، مشت خواهی، گره خواهی کرد
و اين گره را، مانند هديه يی
حفظ خواهی کرد.

6

اکنون چه آشکار، سيمای تو را زجر می دهد
گل آفتاب گردان ـ تا اميدی باشد!

پس که لطف می کند؟ کی پوست ِ سيمای تو را، به بوسه، می درد
تا نور، فرو ريزد و
آهسته، شکر شود؟
من! من که بوسه ام، ترسناک تر از يک امضاست.
هوای روشن را تأييد می کنم، و قيام را، از روی صندلی
به خاطر بدرود.
موجی سفيد، با نقابها و بنفشه ها، با دل آشوبی ی مطبوع ِ فجرها، نزديک می شود، نزديک.
هوا، ميان جناغی، شعور می گيرد؛ ولی صدای شکستن ِ استخوان، رضايت بخش است.
بدرود! در اين لحظه ی کهکشانيم، باز، باز هم، بدرود!
و در اين تمامی ی راستی
که مشتی خاک، تعارف ِ من کرده يی به جای قسم،
دو پای نوک تيزم، فرو می رود که نيروی شنيدن را
از زمين کسب کنم.
دو پای نوک تيزم!

7

به زمين ِ شسته خيره شويد
که فقط يک عروس، در اتاق ِ مجاور، سرفه می کند.
خصال را ـ آهوانه ـ و طاقت را
کنار ِ آب بر سفره نهاده اند و آب، اشارتی عظماست
به خراميدنی در چشم انداز!
آنجا، به دوردست، آهسته تنوره می کشی اما از آن فراز،
نظرقربانی ی تو به روی شهرها می افتد.
اينجاـ در همين نزديکی ـ آرام آرام، مينوازم، زخمه ميزنم؛ پنجه ی من، از سکوت عادل تر!
و رقص، دعايی ست مستجاب
در لحظه يی که زمين می لرزد.



چارگوش خودی


و تنها
اگر بدانی چه قدر تاريک شده ست ،
می بايد
تا همه ی روشنای از دست رفته شوی ،
بی آنکه چيزی از تاريکی
برتوانی داشت .
ستون نمک می شوی :
عصاره ی روشنا و نه روشنا ،
که بلور
يعنی جگر !

 

 

 
برگرفته از : مجله تندیس

http://www.khabaronline.ir/news-113650.aspx

http://www.hamshahrimags.com

http://www.rezaghassemi.com/poem19.htm