ریچارد رورتی: فیلسوف ادبیات
گذار از فلسفه به ادبيات و هنر
همنشيني فلسفه و ادبيات در ديدگاه ريچارد رورتي
عادل جلالي مطلق*

رورتي، يکي از بحث انگيزترين چهره هاي فلسفي معاصر به شمار مي رود. او خود را يک بريکولر1 معرفي مي کند،کسي که دعوي هيچ انديشه به اصطلاح اصيل به نام" انديشه رورتي" را ندارد و جريان فکري واحد و منسجمي را دنبال نمي کند با اين حال وي پروژه اي را به سوي يوتوپياي ليبرالي و پسامتافيزيکي، در ستايش از تاريخي نگري، نام انگاري و آيرِني2 و در تقابل و ستيز با بنيان باوري، ماهيت باوري و متافيزيک باوري کليد مي زند. در اين پروژه به ارزيابي انتقادي ميراث مدرنيته و تفکر روشنگري مي پردازد و معتقد به گفتمان گزارههاي و ادبي مي باشد. او را احياگر بحق پراگماتيسمي مي دانند که ساليان زيادي در سايه فلسفه تحليلي به حاشيه کشانده شده بود.
رورتي، فلسفه و ادبيات
رورتي فلسفه را ژانر ادبي خاصي مي شمارد. در اين منظر، شيوه انديشه ادبي را براي جامعه انسانيِ آرماني ترسيم و پيشنهاد مي کند. جامعه اي که مسيري را از مذهب به فلسفه و از فلسفه به ادبيات طي کرده است. او بر خصلتِ فرهنگي شناخت بشري تأکيد مي کند و ادبيات را عرصه فرهنگي اي مي داند که با ساير سطوح فرهنگ همپوشاني دارد. رورتي سخن از فرهنگي ادبي مي کند، فرهنگي که غرب را دربرمي گيرد.به عقيده او، ادعاي دين يا فلسفه اصيل، ادعايي بي فايده است.آنچه که به عنوان دين، فلسفه، روانکاوي يا علم گفته مي شود بخشي از يک فرهنگ ادبي است. رورتي بر اين است که فرض سرشت و معناي دروني و اصيل براي زندگي فرضي بلاموضوع است؛ بدين سان در خصوص مسئله و معناي زندگي دو ديدگاه را نشان مي دهد: يکي رويکرد متافيزيکال و ماهيت گرايانه است که مبتني بر دکترين معنايابي و کشف حقيقت است و ديگري رويکردي غيرمتافيزيکال،که مبتني بر نگرش معنابخشي و حقيقت سازي براي زندگي است.
موضع رورتي در خصوص عدول از فلسفه و رفتن به سوي ادبيات به شدت مبتني بر نقد فلسفه و مسائل منبعث از آن در سنت فکري غرب است؛ مقولاتي چون حقيقت، عينيت، شناخت، تجربه گرايي و نظاير آن مورد نقد شديد وي قرار مي گيرند به گونه اي که نوعي بي قيدي و بي پروايي در بيان و انديشه اش را به رخ مي کشاند. وي در همين راستا نگرش يا تلقي کنايي، طنز آلود و عاري از تعصب اتخاذ مي کند. بر برداشتي ادبي از فلسفه پاي مي فشارد و آن را در حد يک ژانر ادبي خاص تقليل مي دهد. او در غالب آثارش تلقي سنتي فلسفه از خود را به باد انتقاد گرفته است.تلقي اي که بنا به نظر وي سبب تخصصي شدن روزافزون و دگماتيک فلسفه و دورماندن آن از بقيه فرهنگ شده است. وي بيش از هر چيزي تمامي دستاوردهاي بشر در ساحت انديشه و عمل را در مفهوم فرهنگ مي گنجاند؛ فرهنگ در واقع حامل هر آن چيزي است که از انديشه و عمل انسان برون جهيده. ليکن فلسفه در تلقي سنتي اش بر آن بوده است که خود را ضامن اعتبار يا بي اعتباري ادعاهاي شناختي اي بينگارد که در علم، اخلاق، سياست، هنر و دين مطرح مي شود ؛ در چنين ايستاري، فلسفه خود را واجد مبنايي براي شناخت و داوري درخصوص ساير فرآورده هاي انديشگاني انسان مي انگارد.
رورتي معتقد است که اين تلقي از فلسفه مرهون و معلول اين برداشت از انسان است که ذهن وي آيينه طبيعت است و لذا شامل بازنمايي هاي مختلف و متنوع است. بازنمايي هايي که برخي دقيق و درست و برخي غيردقيق و نادرست هستند. در اين نگره، فلسفه وظيفه خود مي داند که روش هاي خاصي را به کار گيرد تا ارتباط بين بازنمايي هاي ذهن و جهان بازنمايي شده را بکاود و اعتبار بخشد.از اين جاست که فلسفه، خداگونگي عقل را پيش مي کشد تا دادگاهي باشد براي سنجش و ارزيابي ديگر حوزه هاي پژوهش انساني در قالب علوم گوناگون بشري. فلسفه خود را تافته جدابافته اي مي انگارد که شرافت و شکوه خود را از داوري کردن درخصوص ساير حوزه هاي پژوهش مي گيرد. شأني نازدودني و جاودانه.
رورتي سير تاريخ فلسفه غرب را در همين راستا و دست يابي به جاودانگيِ را، تلاشي مذبوحانه براي رسيدن به هدفي به نام "حقيقت" يا "واقعيت" معرفي مي کند.در اين جريان، هر فلسفه و نگرش نوظهوري، اعتبار خود را از نسبتي کسب مي کرد که در پندارِ وصول به"حقيقت" مي انگاشت. چون حقيقت، برترين ارزش شمرده مي شد و فلسفه ادعاي در اختيار داشتن ابزار و راه هاي دست يازي به اين ارزش را داشت و خود را برترينِ علوم بشري دانست. ليکن به زعم وي، فلسفه به هيچ روي نمي تواند دعوي آن کند که از ساير بحث ها بنيادي تر است؛ راه رسيدن به حقيقت، اگر حقيقتي باشد و اگر بتوان آن را شناخت و بدان رسيد از وادي فلسفه نمي گذرد. فلسفه نه ملکه علوم است و نه مصون از خطا و لغزش. به عقيده او آنچه که عينيت(ابژکتيويته)تعبير شده و مبناي داوري هاي ارزشي قرار گرفته است،جز حاصل نوعي نگرش و توافق فکري نيست. وي به پيروي از جان ديويي مسائل فلسفه را محصول فرهنگ و تاريخ مي انگارد؛ آن ها را پديده هاي حاصل از تحولات گسترده فرهنگي مي انگارد و به هيچ امر اصيل و بديع قائل نيست. چراکه معتقد است وقتي فکر اصيل و بديعي در کار نباشد در مورد کار ديگران مي توان نقد و نظر داشت و آينده را به طرزي شورانگيز گشوده گذاشت.از اين روست که خود را منتقد مي داند تا يک فيلسوف.
رورتي با طرح اين پرسش که فلسفه چه چيزي را مي تواند ثابت کند که شاخه هاي ديگر علوم و معارف بشري نمي توانند؟ و آيا شيوه هاي متفاوت تحصيل شناخت، امتياز خاصي جز بر يکديگر دارند؟ فضاي آکادميک فلسفي را به چالش کشاند.به نظر او فلسفه چيزي جز يک شيوه بحث در کنار شيوه هاي ديگر نيست. بدين ترتيب، وي تحري3 حقيقت را از صحنه فلسفه برمي دارد و به جاي آن گفتگو/ مکالمه4 را مي نشاند. زيرا که در جريان گفتگو، هيچ عضوي بنيادي تر از ديگري نيست و هيچ عضوي مجاز به داوري در خصوص صلاحيت ديگري نيست. ما در گفتگو فقط مي توانيم زمينه هايي را تعيين و تعريف کنيم و بر سر آن ها به توافق برسيم؛ آنچه که از خلال گفتگو بيرون مي آيد،"حقيقت" است؛"راست"يا "حقيقي" فقط نتيجه گفتگو است.
به عقيده او، باورهاي فلسفي که در ذهن ما شکل مي گيرند،چيزي جز توصيف نيست، آن هم توصيفي که در کنار ساير توصيفات ديگر، نه"بهتر" و نه "بدتر" هستند. نقادي رورتي از روش هاي فلسفي و علمي و نوميدي از کارآمدي آن ها، راه او را به گستره نقد ادبي، ادبيات داستاني و ساير روش هاي هنري- ادبي کشاند. به نظر او، داستان نويسان، شاعران و روزنامه نگاران بهتر از فيلسوفان و عالمان مي توانند راه هاي درست و کارآمد را به انسان نشان دهند چراکه آن ها برکثرت و تنوع تأکيد دارند نه بر حقيقت واحد و يگانه.زندگي در ادبيات و هنر، طيف وسيع و رنگارنگي از انديشه ها، خواسته ها،سبک ها،سليقه ها، راه و روش ها و بينش ها و منش هاي متفاوت را دربرمي گيرد. به عقيده او مثلا رمان ها، به رها کردن يک حقيقت واحد و پرورش تحمل، تساهل و مدارا کمک شاياني مي کنند. امتياز چشمگير ادبيات و هنر بر فلسفه و علم اين است که مفهومي فردي يا جمعي را بسط و تعميم نمي دهد و ارزش هاي انساني را در جزء جزء آن ها در نظر مي آورد. از اين منظر است که مي توان وي را فيلسوف زندگي نام داد.
رورتي خود را متعلق به فرهنگ پسافلسفي5 مي داند؛ فرهنگي که در آن، انديشمندان براي هيچ يک از شيوه هاي علمي و معرفتي امتياز خاصي قائل نيستند. فيزيک دان عقلاني تر از متافيزيسين نيست، رياضيدان انديشمند تر از شاعر و اديب نيست. به عقيده او در اين فرهنگ گفتگو ميان منتقدان ادبي، هنري و فرهنگي چه بسا مناسب ترين بحث درباب حقيقت مي تواند باشد.
وي همچنين بين حوزه خصوصي و حوزه عمومي تفکيک قائل مي شود و نويسندگان را بر اساس اين دو سطح تقسيم مي کند. به عقيده او، نويسندگان دلايل مختلفي براي نوشتن دارند: برخي مانند افلاطون، هايدگر، پروست، ناباکوف پي گير کمال شخصي هستند و برخي ديگر چون ديکنز، ميل، ديويي، اورول کمک به گسترش آزادي انساني را سرلوحه کار خود قرار مي دهند. بدين سان «تلاش براي برآورد اين پيگيري هاي متفاوت براساس معياري واحد، از راه ايجاد انواعي ساختگي به نام "ادبيات"،"هنر" يا "نوشتار" بي معناست؛ تلاش براي ايجاد هم نهادي از آن ها هم معنايي ندارد.»6
او از ارزش الهام بخش آثار ادبي در برابر بي تأثيري و منجمد شدنِ از راه فلسفه سخن مي گويد. رورتي معتقد است که آثار ادبي «مردم را به فکر وامي دارد که اين زندگي بيش از آن است که همواره تصور کرده اند.»7 به عبارت ديگر، اين آثار،عرصه امکان در زندگي را براي مردم فراخ تر مي نماياند. به نظر وي، الهام بخشي آثار ادبي با عمليات روش، علم يا رشته و حرفه ايجاد نمي شود بلکه با قلم افراد نوآور غيرحرفه اي رخ مي دهد؛ اين آثار اميد مي بخشند نه ادراک، تحول فردي به وجود مي آورند نه معرفت. وي الهام را از دانش تفکيک مي کند و معتقد است که شناخت و معرفت«موضوع قراردادن کاري در مضموني آشناست، مرتبط ساختن آن با چيزهايي که پيشتر شناخته شده است.»8 اما الهام، خود را به فضايي خلاق و نوآورانه سپردن است.
رمان، ژانري براي خودآفريني و آزادي
در سنت فلسفي غرب به عقيده رورتي، زندگي شايسته و بايسته حقيقي، زندگي اي است که فرد در آن از دنياي زمان، جلوه و عقايد منحصر به فرد به دنياي حقيقت مانا9 گذشته باشد. اما به نظر نيچه خط فاصل بين دنياي زمان مند و نا زمان مند همانا خطي است که کهنه را از نو جدا مي کند: جدايي توصيفات موروثي و کهنه از وجود خويش، از توصيفات تازه و جاندار؛تفاوتِ بين خواستِ قدرت و خواستِ خودفرماني.10 به عقيده رورتي تفاوت اين دو حوزه در واقع تفاوت بين دو رهايي است: رهايي به مثابه تماس برقرار کردن با چيزي بزرگ تر و ماندگارتر از خود و رهايي به مثابه بازآفريني11 همه "بوده ها" و بدل کردن آن به "من خواستم اين طور باشد.".
رورتي معتقد است هرگاه نظريه جايگزين روايت12 شود، حوزه اي از فرهنگ، به نام " فلسفه" جدا مي شود. چنين حوزه اي تمايل به ماهيت گرايي دارد؛ ماهيت گرايي گرچه در علوم رياضي و تجربي پرثمره بوده است اما زماني که در کسوت کوشش براي يافتن قوانين تاريخ و ماهيت فرهنگ ها در علوم انساني رخنه نمود نظريه را جايگزين روايت کرد و با اين کار بي ثمرگي خود را نشان داد. نظريه اشاره به« مد نظر آوردن قلمرويي وسيع با چشم اندازي گسترده» دارد. در حالي که روايت، از چشم انداز خود نگريستن است.
وي براي تشريح ايستار شاعرانه و اديبانه خود از تعبير آيرِني بهره مي گيرد اصطلاح آيرِني در نزد رورتي، در برابر و تقابل با متافيزيک تدوين مي شود.آيرنيست کسي است که به امکان افکار و اعمال خود باور دارد و از هرگونه شالوده گرايي گريزان است. نظريه در تفکر آيرِنيستي، وسيله اي براي کمال شخصي است؛ يعني«يک زندگي انسانيِ خودآفريده و خود آيين»، از اين منظر، افرادي چون هگل جوان، هايدگر، نيچه و دريدا را نظريه پرداز مي خواند تا فيلسوف. به عقيده رورتي متافيزيک درصدد در نظر گرفتن هر چيزي به شکل استوار و ثابت است، در تلاش است تا بر کثرت ها و نمودها غلبه کند و با وحدت بخشيدن به کثرت ها از منظري فرازين به آن نظاره کند.اين وحدتِ مطلوب متافزيسين، برايش نشان دهنده " امر واقعي" است؛ چيزي که پسِ جلوه ها به انتظار ما پنهان نشسته است. رورتي به اين استعاره نگاه عمودي از بالا به پايين بي اعتماد است و از آن با عنوان استعاره ژرفا ياد مي کند: اينکه معناهاي ژرفي هست که از ديدگاه عامي پنهان است. وي در ضمن سبک سرانه ديدن چنين تلقي اي، درعوضِ استعاره نگاه عمودي، استعاره تاريخي نگرانه يعني نگاه به عقب در محور افقي را مطرح مي کند. در اين واپس نگري13 توجه اش را به چيزهاي عمومي و عام نمي دهد بلکه به شخص کاملا خاص نظر مي افکند. او مي نويسد:«هدف نظريه بازي باور [آيرِنيست] فهم اشتياق متافيزيکي، اشتياق به نظريه پردازي، به گونه اي است که بتواند ما را کلاً از بند آن رها سازد.»14 به عقيده رورتي وظيفه و کار آيرِنيست،کوشش در راه خودآييني15 است؛ خود را از پيشامدها و امکان هاي موروثي رها ساختن و پيشامدهاي خاص خود را ايجاد کردن. معيار آيرِنيست براي رفع ترديدها و رسيدن به کمال شخصي، وابستگي به قدرتي سواي خود نيست بلکه همانا خودآييني است. نحوه مواجهه آيرِنيست با پيشامدها و امکان هاي پيرامونش، بازتوصيفِ16 هر چيزي برحسب تعابير خود است.
رورتي اظهار مي دارد که نظريه پرداز آيرِنيست، گذشته اش را يک سنت"ادبي" خاص(کانون افلاطون-کانت) و پي نوشت هايي بر اين آثار مي بيند. آيرِنيست، بايد فلسفه را خادم خود کند نه مخدوم. وي تأکيد مي کند که نسبت آيرِنيست نظريه پرداز با فرهنگ آيرِنيستي، برخلاف نسبت متافيزيسين با فرهنگ متافيزيکي، نسبت امر انتزاعي17 با امر انضمامي18 يا نسبت امر عام با خاص نيست. نگاه آيرِنيست، نگاه انضمامي به چيزهايي است که در پيرامونش جريان دارند. بدين سان،گذشته براي او شامل کتاب هايي مي شود که مدعي موجوديت چيزي ثابت و استوار به عنوان يک واژگان بازي ناپذير بوده اند.19
او پروست و نيچه را دو چهره شاخص اين نظرپردازي آيرِنيستِ خودآيينانه معرفي مي کند و وجه اشتراک اين دو را دقيقا در پروژه حذف امکان هاي موروثي و جايگزيني امکان هاي20 خودساخته21 مي داند. اينان، فرآيند خودآفريني22، را فرآيندي مرتبط با پيشامدها و امکان هايي مي دانستند که خود قادر به وقوف کامل بر آن ها نبوده اند. به عبارت ديگر اين خودآفريني، فرآيندي گشوده بن و پايان ناپذير است. نمايش اين پيشامدها در چشم خود بوده نه در چشم عالَم. به نظر رورتي، پروست برخلاف نيچه، متافيزيک را شکلي در ميان ديگر اَشکال زندگي مي ديد. پروست معتقد بود که ما يک اثر هنري را خلق نمي کنيم بلکه کشف مي کنيم و تفسير او از کشف، همانا «کشف زندگي حقيقي ما» مي باشد که در جريان خلق اثر هنري بازتوصيف مي شود.
رورتي در مورد نيچه معتقد است که او از فرآيند کشف و خلق همزماني سخن مي گويد، فرآيندي که در آن ما بتوانيم آن کسي شويم که عملا هستيم.«آن کسي که عملا هست به معناي آن کسي که هميشه بوده،نيست بلکه به معناي کسي است که در روندِ خلقِ پسندي که داوري درباره خود را به ياري آن به انجام رسانده، به آن کس بدل شده باشد.»23
او بر اين است که نيچه و پروست برخلاف متافيزيسين ها،درصدد استفاده از زمان و تصادف و پيشامد هستند نه فائق شدن بر آن.آيرِنيست هايي چون نيچه و پروست، هيچ راز بزرگي در زندگي نمي يابند که به اميد کشف آن يا نگران رسيدن به آن باشند.آن ها کار خود را بازتوصيف کردن و بازآرايي چيزهاي فانيِ کوچک مي شمارند و تأکيد دارند که هرگز بازتوصيف نهايي درستي در کار نخواهد بود.آيرِنيست ها فرض را بر"بازتوصيف بهتر" قرار مي دهند نه"بازتوصيف درست".آيرِنيست نمي خواهد يکي باشد، حتي خواست يکي بودن را هم نمي خواهد و اين دقيقا تفاوت او با متافيزيسين را نشان مي دهد. رورتي از اين مسير است که تفاوت بين نظريه پرداز و رمان نويس را برجسته مي کند. به عقيده او نظريه پردازان (مانند هگل و هايدگر)افرادي هستند که بيش از آنکه در ساخت چيزي کوچک باشند به چيزي بزرگتر نظر دوخته اند.آن ها مي خواهند که چيزي بزرگ را نيز توصيف کنند.
نظريه يک آيرِنيست، به لحاظ شکلي روايي و جزئي گرا است؛ زيرا نام انگاري و تاريخي نگري او، به وي اجازه نمي دهد که آثار خود را داراي رابطه اي با ماهيات "واقعي" و کلي بداند. رابطه او با گذشته اش رابطه اي با يک عرصه امکان پذيري متنوع و گسترده است.
به باور رورتي، نظريه پردازان آيرِنيستي چون هگل، نيچه و هايدگر در اين نکته هم سخن هستد که"تاريخ" يا "انسان" يا "متافيزيک غربي" يا چيزي بزرگ و تأثيرگذار، کليه امکانات خود را عرضه کرده و به اتمام رسانيده است؛ لذا از اين پس بايد همه چيز را از نو ساخت. نظريه پردازان آيرِنيست در پي نوسازي امرکلي و بزرگتر و خواهان چيزي والا و وصف ناپذير هستند؛ چيزي غيرقابل قياس با گذشته. «آنان نه فقط زيباييِ وصف ناپذير و نسبيِ بازآرايي بل والايي وصف ناپذير و مطلق چيزي سراسر ماسوا را مي خواهند، آنان خواهان انقلاب تام و تمام اند.»24 اما رمان نويس آيرِنيست(پروست)علاقه اي به امکانِ غيرقابل قياس بودن ندارد، او به صرف متفاوت بودن راضي است.چنين کسي خودآييني خود را از راه بازتوصيف گذشته خود به دست مي آورد. تنها نگراني آيرِنيست اين است که مبادا واژگان فيلسوفان گذشته و پيشينيان، او را اسير کنند و هرگز موفق به خودآفريني نگردد.
به عقيده رورتي، مارسل پروست خواهان رهايي از زير سلطه قدرت هاي متناهي از راه آشکارگي تناهي و کران مندي آن ها بود. وي نه قدرت طلب بود و نه قدرت دهنده. او خواستار منجمد شدن در قاب عکس چشم ديگراني نبود که مي شناختنش. او نمي خواست به يک شيء در چشم ديگران بدل شده باشد و در درياي بي انتهاي "ديگران" غرق شود. پس، خود را از نو بازآفريد و بازتوصيف کرد. روش او براي رهايي از توصيف ديگران از خود براي خودآيين شدن، بازتوصيف کردن همان افرادي بود که او را توصيف کرده بودند. سيماي آن ها را از مناظري متنوع و گوناگون ترسيم مي کند تا نشان دهد هيچ يک از اين افراد، منظري ممتاز و انحصاري نداردند. پروست با رمان خويش"در جستجوي زمان از دست رفته" نفسِ ايده مرجعيت و اقتدار25 و اينکه منظري ممتاز و يگانه براي وصف ديگر مناظر وجود دارد،کنار گذاشت. او همچنين توانست کلّ ايده وابستگي به يک قدرت مافوق را به هيچ انگارد.
به باور رورتي نفي ايده حقيقت پيشيني و ماهيت واقعي اي که ما را در خود احاطه دارد؛ همانا تبديل کردن ديگران از قامت داورانِ خود به هم دردان خود است. به نظر او، هگل جوان، نيچه و پروست چنين خواستي داشته اند.نيچه معتقد است «هر توصيفي از هر چيزي با نيازهاي يک موقعيت تاريخ مند مرتبط است.»26 اين تئوري نيچه به عقيده رورتي، در واقع کران مند کردن فيلسوفانِ پيش از خود و پروردن اين ايده است که در برابر آن ها بايد بود نه شيفته آن ها ماند؛ يعني غلبه بر اقتدار بدون طرح ادعاي اقتدار؛ توصيف منظرمند (پرسپکتيوال)در عوضِ توصيفِ نامنظرمند. اين رويدادي است که در رمان ها رخ مي دهد. رورتي درسي که از پروست مي گيرد اين است که«براي بيان شناخت خود از نسبي و پيشامدي بودن مراجع اقتدار، رمان ها رسانه هايي ايمن تر از نظريه هستند.»چرا که درون مايه رمان ها را در مورد افراد مي داند، چيزهايي که برخلاف ايده هاي کلي و واژگان هاي نهايي27، زمان مند و زمان مند هستند که در شبکه اي از پيشامدها و امکان ها شکل مي گيرند. به نظر او، شخصيت هاي رمان ها با تولد و مرگشان،کران مندي که خودِ رمان در قالب آن ها روايت مي شود را مي رساند. هماره نگرش ما را نسبي نگاه مي دارد و امکاني.
او اذعان مي کند که برخلاف رمان ها،کتاب هايي که دررابطه با ايده ها و انديشه ها هستند، توصيفات خود را، توصيفاتي از مناسبات ابدي بين موضوعات ابدي درنظر مي گيرند .در رمان ها ما با نوعي تصادف و برخوردهاي بي نظم و بي هدف و گزارش هايي مواجه مي شويم که به دست کسي تصادفا ايجاد شده اند، اما کتاب هاي نظريه مدار، خود را در حصار نظم و قاعده ها قرار مي دهند. رورتي همچنين از ديکنز و رمان هايش براي گسترش طرح خود بهره مي گيرد.به نظر او ديکنز کمک زيادي کرد تا به جاي فلسفه، رمان را ژانري بدانيم که غرب در آن به استادي رسيده است.در تلقي ديکنزي، اميد به آزادي و برابري و نه تکنولوژي، مهمترين ميراث غرب به شمار مي رود و وي در رمان هايش درصدد نشان دادن تکاپو براي آزادي و رفع رنج رساني و بي رحمي است. رورتي همچنين به تأسي از کوندرا رمان را وسيله اي براي طغيان در برابر فلسفه و علم قرار مي دهد و به پيروي از ديکنز آن را ژانري مي کند که نوعا به دموکراسي تعلق دارد: ژانري براي مبارزه براي آزادي و برابري. رورتي در بحث خود از تقابل فلسفه و رمان، به تقابل بين تمايل کشيشان رياضت کش(به تعبير نيچه)به نظريه، سادگي، ساخت، انتزاع و ماهيت با تمايل رمان نويس به روايت،جزئيات،گونه گوني و عَرَض اشاره مي کند.کشيش رياضت کش در تعبير نيچه اي انساني است که«مي خواهد خود را از ديگر همنوعانش جدا کند و با آنچه نامش را"نفس حقيقي" يا "وجود" يا "برهما" يا"عدم" مي گذارد،ارتباط برقرار سازد.»28 چنين کسي همان متافيزيک باوري است که رورتي هماره از آن انتقاد مي کند.
يکي ديگر از کساني که رورتي از آن ياد مي کند و بهره مي برد ميلان کوندرا است.او به تبع کوندرا تصريح مي کند که رهيافت ماهيت گراي فلسفه(متافيزيک) به مسائل انساني، تلاش به نشاندن تعمّق و ديالکتيک و تقدير به جاي روايت،بخت و اقبال و پيشامد است و بيان کننده اين گزاره است که«آنچه براي من مهم است اولي تر از چيزي است که براي شما اهميت دارد و همين امر وامي دارد تا آنچه را براي شما مهم است ناديده بگيرم چرا که من با چيزي تماس دارم که شما نداريد:واقعيت.»29 به عقيده او، رمان نويس برخلاف نظريه پرداز يا فيلسوف، اينکه انساني بيش از انساني ديگر با چيزي فراانساني در ارتباط باشد و يا اينکه يافتن چيزِ ديگر توصيف ناپذير براي فردي،سبب ناديده گرفتن تلاش ديگران براي دستيبابي به چيز ديگرِ متفاوت شود،را مضحک و سُخره آور مي داند. به نظر او هيچ چيزي فراتر از جستجوي شادکامي و شادماني نيست؛ نظريه چيزي بيش از وسيله اي براي رسيدن به شادماني نيست و چيزي به نام حقيقت فراتر از لذت و رنج وجود ندارد. از اين رو، به نقل از کوندار مي نويسد:«مطمئن نبودن از حقيقت و بحث هاي مورد توافق ديگران است که به انسان فرديت مي دهد. رمان بهشت خيالي افراد است، قلمرويي است که هيچ کس در آن به حقيقت دست نمي يابد. ... قلمرويي است که همه حق دارند مقصودشان فهميده شود. ...»30
ريچاردهرورتيهمترادف گرفتن اصطلاح"رمان"با"يوتوپياي دموکراتيک" در بيان کوندرا را ترادفي کارآمد و ثمربخش مي يابد. به نظر او، اين يوتوپيا، جامعه اي تخيلي در آينده است؛ جامعه اي بدون خدايان و تماس با آن ها جهت آگاهي از چيزي به نام "حقيقت" يا "سرشت ذاتي" اشياء. در اين جامعه، چيزي واقعي تر از خودِ فرد و درد او وجود ندارد.در اين آرمان شهر، وظيفه فرد فقط جستجوي شادماني است. اين يوتوپيا، اجتماعي است که در آن اصلي ترين فضيلت هاي فکري، مدارا و کنجکاوي است و نه جستجوي حقيقت.در اينجا،آنچه که از فلسفه باقي مي ماند تنها همان اصل آزاديِ جان استوارت ميل است:«هرکس مي تواند هرآنچه مي خواهد انجام دهد به شرطي که به کسي آسيب نرساند.». رورتي، يوتوپياي کوندرايي را کارناوالي مي داند؛« جماعتي از افراد غيرعادي که شادمانه با عادات نامعمول همديگر کنار مي آيند و بيشتر در جستجوي تازگي اند و از دلتنگي براي جهان نخستين به دورند،هرچه اين جمع بزرگتر،جنجالي تر و گونه گون تر باشد، بهتر است.»31 وي هم عقيده با کوندرا معتقد است که هيچ کس سخنگوي چيزي متفاوت يا ماورايي نيست. هيچ کس سخنگوي حقيقت يا وجود يا تفکر نيست،هرکس تنها سخنگوي خودش است. همه در داشتن نياز به سلطه و تحرّي چنين مفاهيمي علي السويه هستند. وي موازي با آنچه که هايدگر"به فراموشي سپردن وجود" مي نامد از "به فراموشي سپردن نسبيت اساسي"، به تعبير کوندرا، در تفکر غرب سخن مي گويد. او هم رأي با کوندرا اذعان دارد که کاري که ما با تاريخ مي کنيم برخلاف هايدگر، نجات دادن يا جمع بندي آن نيست بلکه ما بايد بگذاريم که تاريخ تداوم يابد و خود را در جريان آن بيفکنيم.اين رمان نويس است که تأييد کننده "نسبيت اساسي" امور انساني است؛ استقبال کننده از زمان، بخت و اقبال است. به نظر او و هم سخن با کوندرا، ماجرا هميشه فرجام گشوده و بي پايان است. هميشه انواع جديدي از رمان به وجود مي آيند که شادي هاي جديد و حماقت هاي جديدي را ثبت خواهند کرد. رمان اگرچه سرشت ندارد اما در عوض، واجد تاريخ است. رمان، توالي کشفيات فرد است. رمان نمي تواند امکاناتش را به انتها برساند. چراکه هيچ ساختاري براي انسان ها وجود ندارد. به عقيده او، رمان نويسان در مقايسه با نظريه پردازان، کساني هستند که در گفتن جزئيات مهارت دارند. در کسب توانايي هرچه بيشتر براي تساهل و مدارا با چندگونگي، تخصص دارند. رمان نويس بر اين است که مردم را به حال خود بگذارد تا خود به دنبال مقاصد خويش بروند. تمايل رمان به جاي اينکه فراخوان اخلاقي براي عظمت باشد، فراخواني احساساتي براي تسکين آلام بشري است. وقتي مدارا و هم زيستي مسالمت آميز، شعار يک جامعه شود ديگر آرزوي بزرگي و عظمت تاريخي- جهاني توهمي بيش نخواهد بود.
رمان در جستجوي عظمت به معناي تفاوت بنيادي در گذشته و اميد به آينده خيره کننده تخيل ناپذير، نيست. فلسفه است که به عنوان يک ژانر با خواست چنين عظمتي گره خورده است: تلاش براي تمرکز و خيرگيِ همه افکار و انديشه ها روي يک نقطه واحد. يکي ديگر از کساني که رورتي در قرائتش از فلسفه و رمان به آن توجه خاصي مي کند، ناباکوف است. به زعم وي، ناباکوف از جمله نويسندگاني است که درباب قساوت32 دروني مي نوشت بدين معنا که درتلاش بود تا نشان دهد که چگونه پيگيري سرخوشي زيبايي شناختي و شخصي مي تواند رنج رسان و محنت آور باشد. ناباکوف از جمله کساني است که اين ادعاي افلاطون گرايانه و دموکراتيک را رد مي کند که آدمي بايد باورهايي داشته باشد که براساس فرضياتي با گسترده ترين دامنه اشتراک قابل دفاع باشند. وي همانند هايدگر، اول معتقد به برتري جزئيات بر کليات است. او از طريق هنر و ادبيات در پي جاودانگي و بي زماني بود. او در پي خلجان ها33 و خُرده ريزهاي خلجان آور بود. به عقيده وي خلجان ها عالي ترين شکل آگاهي هستن و عالي بودن آن ها مرهون ارتباطشان با امور بي زماني است. خيال پردازي هاي منحصربفرد را گشاينده درهاي جاودانگي مي انگاشت.رورتي به نقل از ناباکوف مي نويسد: «اين هنر و نه رياضيات است که در ديوارهاي زمان رخنه کرده و راه خود را به دنياي فراسوي پيشامدها مي گشايد.»34 رورتي هم عقيده با ناباکوف عرف عام(مجموعه حقايق وسيعا مقبول)را مجموعه اي از استعارات مرده مي انگارد. و اظهار مي دارد که«حقايق، اسکلت هايي هستند که بعد از آن که قابليت خود را براي انگيزش احساسات-خلق خلجان- به خاطر مألوف شدن و استفاده درازمدت از دست دادند،زنده مي مانند. ... ساختاري صوري بدون درونمايه احساسي.»35
اين چنين است که مي توان انديشيد که چرا رورتي رمان را مناسب ترين قالب براي بيان انديشه و خواسته خود مي يابد. بدين ترتيب اگر به برخي ويژگي هاي رمان توجه شود، دليل چنين دغدغه اي اشکار خواهد شد:
1- رمان درصدد است که به انسان در فهم وضعيت جديدش کمک کند؛
2- در رمان ديالوگ هاي مختلفي وجود دارد که نشان دهنده خصلت درهم آميزي گفتمان ها در آن است؛
3- رمان در هر سبکي که نوشته شود، واقع گراست بدليل اينکه براساس قواعد بازي زندگي روزمره عمل مي کند؛
4- رمان، ماجراي انسان منفرد است؛ بدين معنا که با تک تک انسان ها در جزئيات سروکار دارد؛
5- رمان هم ذات دنياي مدرن است؛ دنياي آکنده از فردگرايي، انديشه انتقادي، واقع گرايي و عمل گرايي است.
6- رمان به ما در درک محدوديت شناخت ما،کاهش مطلق هاي ذهنيمان و پذيرش نسبيت امور کمک مي کند. به تعبير کوندرا،خرد رمان،خرد ترديد در يقين است؛
7- رمان چيزي را حل نمي کند بلکه مسئله ها را به ما نشان مي دهد.(چيزي را نگو،بلکه نشان بده)؛
8- باعث شناسايي قواعد و ذهنيات جوامع ديگر مي شود؛
9- به ما تجربه ديدن از زاويه ديد ديگري را عرضه مي کند؛
شعر، ژانري براي پيشامد و امکان36
اگر افلاطون شاعران را از آرمانشهر خود بيرون مي کند، رورتي آن ها را با آغوش باز در يوتوپياي ليبرالي خود مي پذيرد، و مقامي فاخر مي بخشد. بي ترديد، نگرش هايدگر به شعر در چنين استقبالي از رورتي بي تأثير نبوده است. در تلقي او شاعر يک سازنده است، خال چيزي نو. فيلسوف بودن در يافتن پيوستگي است نه در به نمايش گذاشتن گسستگي و ناپيوستگي. جدال شعر و فلسفه در اين است که شعر کوشش براي نيل به خودآفريني از راه تصديق و تأييد پيشامدها و امکان هاست درحالي که فلسفه کوششي براي دستيابي به جامعيت از طريق تفوق بر پيشامدها و امکان هاست. به عقيده وي فيلسوف مهم کسي است که راه رمانتيک ها را پي بگيرد و از افلاطون جدا شود؛ آزادي را به مثابه تصديق پيشامدها درنظر گيرد و بر تاريخيت امور صحه نهد.او همچنين هم صدا با نيچه، قهرمان بشريت را شاعر توانا که همانا انسان سازنده است نه انسان يابنده عالمان معرفي مي کند. اگرفلسفه، خود را به شکل تعمق مي بيند:کوششي براي درکِ کليتِ يکنواخت و يکسان زندگي است؛ اما ادبيات بر وجه اتفاقي و پيشامدي بودنِ وجود فردي تأکيد مي کند.
به نظر او فلاسفه پسانيچه اي نظير هايدگر و ويتگنشتاين تمام سعي خود را کرده اند تا جامعيت و ضرورت امور فردي و پيشامدي را نشان دهند؛ تلاشي براي تسليم کردن فلسفه به شعر. به زعم رورتي، هدف متافيزيسين عبارت است از روشن کردن مقصدِ نهايي قدرت، سرشت واقعيت و شرايط امکان تجربه براي ما بوده؛ يافتنِ سِرّ هميشگي و ناتاريخ مند زندگي انساني. اما، شاعران هماره کلام را در خدمت گزارش وجوه منحصر بفرد خود، پيشامدها و امکان ها، وجوه تصادفي و نه واقعيت ماهوي امور قرار مي دهند. آن ها به موقعيت هاي زماني- مکاني و شرايط امکاني صرف مي انديشند. آن ها درصدد حقيقت و کشف آن نيستند، قصد ندارند با چيزي به نام حقيقت مواجه يا عجين شوند. بدين ترتيب، شعر در تقابل با جستجوي حقيقت قرار مي گيرد.به نظر وي، نخستين بار نيچه بود که ادعاي ترک سخن گفتن از ايده "شناخت حقيقت" کرد. حقيقت به نظر نيچه«لشکر خروشاني از استعاره ها» است. حقيقت در نگاه يک متافيزيسين آنچه که"آن بيرون" است و منتظر تماس ما مي باشد، وما از طريق زبان آن را بازگو مي کنيم، تلقي مي شد. نيچه بود که اين ايده موسوم به «بازنمايي واقعيت از طريق زبان» را حذف کرد.
به عقيده رورتي، نيچه با وانهادن برداشت سنتي از حقيقت، پروسه خودشناسي و خودآفريني را هموار کرد. خودشناسي، شناسايي حقيقتي"آن بيرون" يا "در درون" نشسته نيست؛ بلکه شناخت خود، مواجه با پيشامدي بودن خود، پي بردن به درون خود،همان"ابداع زبان" تازه - طرح ريزي استعاره هاي تازه – است. رورتي در همين راستا اظهار مي دارد که عاجز بودن از شاعربودن به معني پذيرفتن توصيفي است که کس ديگري از ما کرده و درواقع اجراي يک برنامه از پيش نوشته شده و عدم خود شناسي و خودپايي است. به باور رورتي، شاعر توانا، سازنده اي تواناست؛کسي که کلمات را چنان به کار مي گيرد که پيش از او هرگز به کار نرفته اند.اين کس به نظر او، بهترين قابليت را براي درک پيشامدي بودن و امکانيت خويش دارد. چراکه«او مي تواند به شکلي روشن تر از مورخ، منتقد يا فيلسوفي که در جستجوي پيوستگي ها است، دريابد که زبان او هم به اندازه پدر و مادر يا دوران تاريخي او پيشامدي است.»37 شاعر با اتکاي به توانايي محض خود، از يک منظر و يک استعاره به منظر و استعاره اي ديگر گريز مي زند. شاعر مي تواند پيشامد و امکان را درک کند ليکن غير شاعر، تنها در تلاش است که از امکان و تصادف بگريزد و نه آن را تصديق و تأييد کند. «شاعرانِ توانا، فرآورده هايي علّي و حدوث يافته از طبيعت هستند اما کساني هستند که با داستان سرايي در مورد فرآورده خويش به زبان نو دست مي يابند.» رورتي به هم انديشي با نيچه و تأسي از بلوم، انگيزه انديشيدن، پژوهيدن و خودآفريني را نه شگفتيِ ارسطويي وار از بودن در يک دنياي بزرگتر، تواناتر از خود- شگفتي يي که آغاز فلسفه بود- بلکه ترس از اينکه خود را تنها يک نسخه بدل يافتن و نه خودبودن، بل ديگري بودن مي داند. ترس شاعران از ديد وي، از اين است که مبادا عمر را در دنياي موروثي اي که احاطه شان کرده و خود در ساختنش هيچ نقشي نداشته اند، به سر کنند.خويشتن شاعر، خويشتني است که امکانش را پيشينيان او هرگز تصور هم نمي کردند. شاعر قصد دارد در عوضِ تسليم گذشته شدن، خود،گذشته را بازسازي کند. شعاري را که شاعر صلا مي دهد اين است که:«من خواستم اين طور باشد.» و اين يعني زندگي بخشيدن به خويشتن است.
رورتي علاوه بر اينکه رومانتيک ها را در فرآيند چرخش به تخيل و درون آدمي در تاريخ فلسفه بها مي دهد، فرويد را نيز ازکساني مي داند که در پروژه بلندمدت جايگزيني زندگي شاعرانه در عوضِ زندگي عالمانه دست داشته اند. او معتقد است که تلقي فرويد از خيالات ناخودآگاه، ما را در ديدن زندگي هر انساني همچون يک شعر مدد رسانيده است:فرويد«هر زندگي انساني را کوششي براي پوشاندن جامه ي استعارات خود برتن خويش مي بيند.»38 وي به نقل از لايونل تريلينگ مي نويسد:«فرويد نشان داد که شاعرانگي از داشته هاي هر شاکله ذهني است؛ او نشان داد که ذهن، در عمده تمايلات خويش، دقيقا يک قوه ي شعرساز است.»39
رورتي تصريح مي کند که تأکيد تئوري ناخودآگاه روانکاوانه فرويد بر تخيل، با تأکيد رمانتيک ها بر تخيل متفاوت است: رمانتيک ها"تخيل" را سرشت ذاتي آدمي مي پنداشتند وآن را پيوند دهنده ما به چيزي سواي ما مي انگاشتند. در حالي که در فرويد اين تأکيد حاکي از دعوت از کاربران زبان به اين نکته است که ما دارندگانِ امکاناتِ خيال پردازي، استعداد استعاره آفريني داريم. وي اظهار مي دارد که در برداشت ديويدسوني از استعاره، استعاره برون فکند چيزي نيست اما به موجب چيزي از پيش موجود پديد مي آيد. اما نزد فرويد اين موجب پديدآوري استعاره، ضمير ناخودآگاه ماست:«مايه گذاري رواني دغدغه زاي خاص به روي شخص يا شيء يا کلام خاصي است که پيشتر در زندگي به آن برخورده ايم»40
رورتي براين است که پيروزي نهايي شعر برفلسفه، پيروزي استعارات خودآفريني بر استعارات کشف، مرهون اين آگاهي است که تنها قدرت و سلطه اي که ما برجهان داريم همانا پذيرش پيشامد و رنج است و اين پيروزي، انکار حقيقت و نه فقط قدرت و رنج در "آن بيرون" است. به عقيده او فرهنگ شاعرانه پيشامد مدار، فرهنگي است که ضرورت و الزام در آن جايي ندارد و همين به رسميت شناسي پيشامد و امکان است که تعريف آزادي را شکل مي دهد؛ فرهنگي که هيچ رغبتي به غايت ها و نهايت ها و پايان ها ندارد.به نظر او نمي توان به غايت و نهايت چيزِ نامنحصربفرد و نازمان مند و عام که در فلسفه ادعا مي شود دل بست تنها مي توان به آينده و زندگي ها و شعرهايي که در آن سروده خواهند شد اميدوار بود.
رورتي هم صدا با فرويد تصريح مي کند که «زندگي آدمي ترسيم طرحي از يک خيال منحصربه فردِ پيچيده است.»چنين طرحي هرگز تا پيش از مرگ کامل نمي شود، نمي تواند کامل بشود چراکه چيزي براي کامل شدن وجود ندارد.آنچه هست، تنها بافتي از مناسبات است؛ شبکه اي که در گذر زمان گسترده تر مي شود.«زندگي هر آدمي را به سان باز تنيدن تاروپودِ هميشه ناکامل، و با اين حال گاه اسطوره آساي، اين شبکه بينگاريم.»از اينجاست که او ادبيات را ضامن يک زندگي خودآفرينانه مي داند تا فلسفه که در پي يک زندگي فکورانه است.
-----------------------------
منابع و مآخذ:
1- رورتي،ريچارد؛"پيشامد،بازي،همبستگي"؛ترجمه پيام يزدانجو؛تهران: چاپ اول،نشر مرکز 1385
2- رورتي،ريچارد؛"فلسفه و اميد اجتماعي"؛ترجمه عبدالحسين آذرنگ؛تهران: چاپ اول،نشرني،1384
3- رورتي،ريچارد؛"کشورشدن کشور"؛ترجمه عبدالحسين آذرنگ؛تهران: چاپ اول،نشر ني،1383
4- دريدا،ژاک و ديگران؛"ديکانستراکشن و پراگماتيسم"؛ترجمه شيوا رويگريان؛تهران:پاپ اول،انتشارات گام نو،1385
5- فصلنامه ارغنون؛سال اول؛شماره1 ،تهران:چاپ اول،سازمان چاپ و انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي
6- ماهنامه تخصصي کتاب ماه فلسفه؛سال اول،شماره6، سال 1386، سازمان چاپ و انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي
7- فصلنامه زيباشناخت؛ شماره11، سال1383،مرکز مطالعات و تحقيقات هنري.
8- نمايه نشريه نگاه نو،شماره 38 .
9- متن سخنراني محمدمنصور هاشمي در مؤسسه ي معرفت و پژوهش9/6/87 به نقل از باشگاه انديشه: www.tebyan.net.
10- Rorty,Richard.(1979).philosophy and the Mirror of Nature.princeton University press.
11-Rorty,Richard.(1989).Contingency,Irony,andهSolidarity, Cambridge: Cambridge University.
* کارشناس ارشد فلسفه غرب.
پي نوشت ها:
1- برگرفته از واژه فرانسوي بريکولاژ (bricolage) به معني گرفتن و ساختن است. لوي استراوش ضمن بحث از تمايز ميان فرهنگ و طبيعت متذکر اين نکته مي شود که پاره اي مفاهيم علوم اجتماعي را بايد با وام گرفتن از مقولات طبيعي توضيح داد. دريدا با توجه به وام گرفتن مفاهيم از سنتي منسوخ و نامنسجم،گفتمان را نوعي بريکولاژ ضروري مي داند. رورتي با هدف اداي دين به دريدا، از مفهوم برکولاژ همان تلقي دريدا را مراد مي کند.(نيم سالنامه زيباشناخت؛ شماره ص 131.)
2- irony آيروني نگرشي است که در آن شخص پيشامدي و امکاني (ontingent)بودنِ عمده ترين اعتقادات و اميال خود را مي پذيرد و آن ها را به چيزي وراي محدوده زمان و حيطه تصادف رجوع ندهد.
3. inquiry. 4. Conversation. 5. Post-philosophic culture.
6- پيشامد،بازي ،همبستگي.ص280.
7- کشور شدن کشور،ريچارد رورتي.ص 140.
8- همان.ص141.
9. enduring truth. 10. self-overcoming. 11. recreating.
12. narrative. 13. Look back.
14- پيشامد،بازي همبستگي،ترجمه ي پيام يزدانجو.ص194.
15. autonomy. 16. redescription. 17. abstract. 18. concrete.
19. unironizable vocabulary. 20. contingencies. 21. self-made.
22. self-creation.
23- همان.ص195. 24- همان.ص202.
25. authority.
26- همان.ص206.
27- Final vocabulary: منظور رورتي از اين اصطلاح اين است که همه انسان ها براي توضيح باورها ورفتارها و شيوه زندگي خود،از شماري مقولات و واژگان زباني بهره مي گيرند و از اين طريق قصه زندگي خود را روايت مي کنند.اين واژه ها مادام که شخص از آن ها استفاده مي کند به حياتشان ادامه مي دهند، مجموعه اعتقادات و باورهاي يک شخص.
28- همان.ص199. 29- همان.ص202.
30- همان.صص204-203. 31- همان.ص204.
32. crulty. 33. tingles.
34- همان.ص289. 35- همانجا.
36. contingency.
37- همان.ص75. 38- همان.ص87. 39- همانجا. 40- همان.ص88.
=================
برگرفته از:
http://www.ettelaathekmatvamarefat.com



رسول معرک نژاد