زیباشناسی سوفسطاییان و سقراط

 

وواديسواف تاتاركيويچ

ترجمه سيد جواد فندرسكي


 

تاريخ فلسفه همواره صحنه كشمكش هاي متعددي بوده است كه يكي از آنها كشمكش هاي ميان سقراط و سوفسطاييان مي باشد. سوفسطاييان برخلاف سقراط در حوزه اخلاق و منطق نسبي گرا بودند اما با او درقلمرو زيبايي شناسي از لحاظ نسبي گرايي تا حدودي اتفاق نظر داشتند. مقاله حاضر كه بخشي از كتاب ارزشمند تاريخ زيبايي شناسي نوشته وواديسواف تاتاركيويچ مي باشد، ويژگي هاي آراء و عقايد سوفسطاييان و سقراط را در قلمرو زيبايي شناسي مورد بررسي قرار مي دهد.
1. سوفسطاييان
در اواسط قرن پنجم پيش از ميلاد، مطالعات علمي يونانيان به ماوراي طبيعت معطوف شد؛ طبيعتي كه در ابتدا بدان محدود بودند و شامل انسان، عملكردها و دستاوردهايش مي‌شد. عامل اصلي اين تغيير، سوفسطاييان آتن بودند. اين نام به كساني اطلاق مي شد كه از لحاظ شغلي براي بزرگسالان و از لحاظ علاقه و تمايل براي فيلسوفان اجتماعي آموزگاري مي كردند.17 در ميان آنان كسي كه فلسفي‌ترين ذهن را داشت پروتاگوراس (Protagoras, 481- 411?) بود كه انديشه‌هاي سوفسطاييان از انديشه‌هاي او نشات گرفت. انديشه‌هاي مشابه نيز توسط گرگياس (Georgias) پديد آمد؛ كسي كه از لحاظ شغلي سوفسطايي نبود، بلكه مي توان گفت با ديدگاه‌هاي سوفسطاييان نقاط اشتراكي داشت. اين مسئله در مورد ايسوكراتس (Isocrates)نيز مي‌تواند صادق باشد كه سخنراني حرفه‌اي به حساب مي آمدند.18
سوفسطاييان عمدتا به مسائل مربوط به اخلاق، حقوق، دين و همچنين هنر مي‌پرداختند. مطالعات و بررسي‌هاي آنها نه تنها از موضوع، بلكه از روش تجربي‌شان متمايز بود. اگر ويژگي نخستين فعاليت سوفسطاييان را تغيير علايق فلسفي از طبيعت به فرهنگ انساني، يعني انساني كردن فلسفه بدانيم، ويژگي دوم را بايد تغيير از باورهاي كلي به سمت مشاهدات جزئي‌تر يعني تخصصي كردن فلسفه دانست. سومين ويژگي فعاليت آنها نسبي‌گرايي شان است: از آنجايي كه مطالعات آنها شامل دستاوردهاي انساني نيز مي‌شد، نمي‌توانستند متوجه اين حقيقت شوند كه اين دستاوردها نسبي و وابسته به بسياري از عوامل هستند. همچنين اين نسبي‌گرايي در زيبايي و نظريه هنرشان_ كه همزمان با دستاوردهاي انساني جرياني نسبي‌گرا را به وجود آوردند_ ظاهر شد. از نوشته‌هاي سوفسطاييان و به‌ويژه پيشوايشان يعني پروتاگوراس، قطعات چندي بازمانده است؛ تنها اثر نسبتا جامع‌تري كه به دست ما رسيده است، اثر يك سوفسطايي گمنام است تحت عنوان ديالكسيس (Dialexeis) يا واژه هاي متفاوت(Dissoi logoi). همچنين از گرگياس متن طولاني‌تري درباره هنر داريم كه تحت عنوان دفاع از هلن مشهور است. ما عقايد ايسوكراتس را درباره سخنوري_ كه به فعاليت سوفسطاييان مربوط است_ مي‌دانيم. ممكن است ديالوگ‌هاي افلاطون در بخش‌هاي بحث برانگيزش به عنوان منبعي براي شناخت ديدگاه‌هاي زيبايي‌شناختي سوفسطاييان به كار گرفته شود.
ماهيت و نوع علايق سوفسطاييان بر آمده از اين حقيقت بود كه ديدگاه‌هايشان بيشتر شامل نظريه هنر بود تا زيبايي. آنها در اين زمينه تمايزات مفهومي بسياري را مطرح كردند كه بيشتر نو و مهم بودند. مانند هنر در مقايسه با طبيعت، هنرهاي سودمند در برابر هنرهاي لذت‌بخش، فرم در برابر محتوا، استعداد در برابر آموزش و تعليم. سوفسطاييان نظريه‌هاي زيبايي و هنر مخصوص به خودشان را ارائه دادند، يعني نظريه نسبي‌گرايانه زيبايي و نظريه خيال‌انگارانه هنر.
2. طبيعت در برابر هنر
بي‌شك پروتاگوراس مسبب تقابل ميان مفاهيم هنر، طبيعت و صدفه است.(1) اين تقابل شامل كل قلمرو هنر در تلقي مبسوط و گسترده يوناني بود. به عبارت ديگر، شامل چيزي بيشتر از هنرهاي زيبا مي‌شد. تقابل مفهوم هنر با مفهوم طبيعت، طبيعي بود؛ زيرا هنر دستاوردي بشري به نظر مي‌آمد، در حالي كه طبيعت ظاهرا وجودي مستقل از انسان داشت. اما بايد گفت كه معناي كامل مفهوم هنر تنها در تقابل و مقايسه با مفهوم صدفه نيست بلكه بر طبق اصول كلي و آگاهانه محقق شده است. در نظر يونانيان اين مفهوم دوم هنر اهميت كمتري ندارد.
هنر در نظر آنان نتيجه يك فعاليت و عمل هدفمند است كه از شانس و صدفه ناشي نمي‌شود. سوفسطاييان صدفه را بيشتر در طبيعت مي‌دانستند تا در هنر. بنابر يكي از ديالوگ‌هاي افلاطون، پروتاگوراس طبيعت را با صدفه يكي ‌دانست و آن را [طبيعت] در برابر هنر قرار داد و با اين رابطه دوگانه هنر را تعريف كرد.

3. هنر سودمند در برابر هنر لذت‌بخش
سوفسطاييان تقابل مهم ديگري را نيز در هنر به كار گرفتند كه تقابل ميان لذت و فايده بود. آلكيداماسِ سوفسطايي (Alcidamas) مي‌گفت(2)، مجسمه‌ها به دليل اينكه سودمند نيستند، برايمان لذت‌بخش هستند. يكي ديگر از سوفسطاييان اين مسئله را در مورد شعر مي‌گفت. با وجود اين ديگر سوفسطاييان معتقد بودند كه شاعران اشعارشان را … مي سرايند تا براي انسان لذت فراهم آورند.(3)
ايسوكراتسِ سخنور كه به حلقه سوفسطاييان نزديك بود. با اتخاذ اين تباين، دو نوع اثر انساني را تشخيص داد: اثر سودمند و اثر لذت‌بخش.(4) اين يك تمايز طبيعي بود (ريشه‌هايش را مي‌توان در شعر شاعرانه نظير تئوگنيس و سيمونيدس و بعدها در سوفوكلس يافت) اما اين سوفسطاييان بودند كه آن را در هنر به كار بردند. تمايز ساده ميان دو نوع از هنر، يعني هنر سودمند و هنر لذت‌بخش، مي‌توانست به عنوان يك ابزار موقت، جهتِ تمايز هنرهاي زيبا (هنر هاي لذت‌بخش)‌ از انبوه بسياري از هنرها (هنرهاي سودمند) به كار رود. اما در آن زمان اين انديشه در ميان يونانيان انعكاس چنداني پيدا نكرد.

4. تعريف لذت‌گرايانه زيبايي
روش ديگري نيز وجود داشت كه سوفسطاييان در آن مفهوم لذت را به كار بردند: آنها با به كار گيري اين مفهوم، زيبايي را تعريف كردند. به احتمال زياد تعاريف زير را آنها ارائه داده‌اند: “زيبا چيزي است كه از طريق شنوايي و بينايي ايجاد لذت مي‌كند.”(5) اين بيان زيبايي‌‌شناختيِ احساس‌گرايي و لذت‌گرايي بود كه سوفسطاييان طرفدار آن بودند. تعريف فوق حركتي به سمت مقيد كردن مفهوم زيبايي بود كه زيبايي زيبايي‌شناختي را متمايز مي‌كرد؛ زيرابر آن نبود كه زيبايي اخلاقي را به كار گيرد. هم افلاطون و هم ارسطو اين تعريف را يادآور شدند و ردش كردند: آن دو، منبع اين تعريف را ذكر نكردند، اما چه كسي غير از سوفسطاييان مي‌توانست چنين تعريفي ارائه کند؟ بنابراين مي‌توانيم چنين بينگاريم كه سوفسطاييان جز اولين افرادي بودند كه مفهومي لذت‌گرايانه از زيبايي و هنر ارائه دادند.(6)

5. نظريه نسبي‌گرايانه زيبايي
اهميت پيش فرض‌هاي كلي سوفسطاييان در رابطه با استنتاج نظريه نسبيت زيبايي و هنر، كمتر از مفاهيم لذت‌گرايانه زيبايي و هنر نيست. زيرا وقتي كه آنها حقوق، نظام‌هاي سياسي و دين را چيزي نسبي و قراردادي مي‌دانستند، طبيعي بود كه با هنر نيز چنين برخورد كنند. همچنين وقتي آنها خوبي و حقيقت را نسبي مي‌دانستند، طبيعي بود كه زيبايي را نيز نسبي بدانند. اين نسبي‌گرايي نتيجه عقيده اساسي آنها بود: “انسان مقياس همه چيز است” اين مسئله در رساله معروف به ديالكسيس (Dialexeis) مورد بحث واقع شده است. تمام بخش دوم اين اثر كوچك در ارتباط با “زيبايي و زشتي” است.(7) در اين رساله، نسبيت زيبايي با مثال‌هايي بيان شده است: اين زيباست كه زنان خود را آرايش و بزك مي‌كنند، اما زشت است كه مردي اين كار را انجام دهد؛ در تراكيه (Trace) خالكوبي يك نوع آرايش (Ko) دانسته مي‌شود، اما در كشورهاي ديگر نوعي مجازات براي مجرمان است.
نظريه نسبيت هنر و زيبايي در ارتباط تنگاتنگ با فلسفه كلي سوفسطاييان بود؛ اما ملك طلق آنها نبود، بلكه در آراي كسنوفانس (Xenophanes)، يكي از اولين فيلسوفان نيز ظاهر شده است. او اين گونه مي‌نويسد: “اگر گاوها، اسب‌ها و شيرها دست داشتند و مي‌توانستند با دستان شان نقاشي كنند و مثل انسان‌ها اثر هنري خلق كنند، اسب‌ها خدايشان را مثل اسب و گاوها مثل گاو مي‌كشيدند. آنها بدن خدايان شان را براساس شكل بدن خودشان خلق مي‌كردند.”(8) با اين عبارات كسنوفانس در درجه اول به ويژگي مطلق بودن دين حمله مي‌كند. گر چه بايد گفت كه بدين طريق عقيده خود را درباره نسبيت هنر نيز بيان مي‌كند.
اپيخارموسِ (Epicharmus) نمايشنامه نويس، به همين منوال نوشت كه تعجب برانگيز نيست كه ما خودمان را تحسين کرده و فكر مي‌كنيم كه به نحو شايسته‌اي خلق شده‌ايم. “زيرا سگ براي سگ، گاو براي گاو … و حتي خوك براي خوك زيبا به نظر مي‌رسند.”(9) در اين قطعه، به غير از نسبي‌گرايي زيبايي‌شناختي معمول، مطلب ديگري نيز نهفته است: اين برگردان و مشابهي زيبايي‌شناختي از نظريه معرفت‌شناسانه پروتاگوراس است: “انسان معيار و مقياس همه چيز است.” اپيخارموس مي‌گويد به طور كلي براي هر مخلوقي مقياس و معيار زيبايي نوعي است كه بدان تعلق دارد.

6. تناسب
از مشاهده تنوع و كثرت زيبايي، يك متفكر قرن پنجم، احتمالا پروتاگوراس نتيجه گرفته كه زيبايي نسبي است در حالي كه متفكر ديگري، گرگياس (Gorgias) يا سقراط، نتيجه ديگري گرفتند مبني بر اينكه يك چيز زماني زيباست كه با هدف، ماهيت، زمان و شرايطش سازگار باشد. به عبارت ديگر، متناسب باشد (همان طوري كه بعدها يوناني‌ها آن را پرپون ناميدند ,prepon ) در حقيقت زيبايي عبارت است از تناسب و اين در قرن پنجم عقيده جديدي بود. نتيجه فوق، با ديدگاه زيبايي‌شناختي اوليه يونانيان، كمتر از نتيجه نسبي‌گرايان مخالفت نمي‌كرد. درست همان گونه كه يكي از اين نتايج بر مطلق‌گرايي ديدگاه زيبايي‌شناختي اوليه مي تاخت، نتيجه ديگر بر عموميت آن انتقاد مي كرد. در حالي كه يونانيان اوليه تمايل داشتند مسلم بينگارند كه يك فرم زيبا در اشياي ديگر نيز زيباست. نظريه زيبايي‌شناختي تناسب، اين فرض را ضروري مي دانست كه هر چيز زيبايي، زيبايي خاص خود را دارد.
نظريه “تناسب” و فردگرايي زيبايي‌شناختي در ميان يونانيان پذيرفته شد. از آن به بعد، زيبايي‌شناسي آنها در دو مسير متضاد به تدريج رشد و گسترش يافت. يكي معتقد بود كه زيبايي به سازگاري با قوانين ابدي بستگي دارد و ديگري آن را به سازگاري با شرايط فردي وابسته مي‌دانست.

7. فرم در برابر محتوا
در ديالوگي افلاطوني كه منسوب به اوست، پروتاگوراس مي‌گويد كه در شعر هومر، هزيود و سيمونيدس، كلمات تنها ظرفي براي حكمت ‌هستند و اين موضوعي مناسب براي شعر است. مسئله فوق نشان مي‌دهد كه اين سوفسطايي برجسته هر نوع معناي زيبايي‌شناختي را براي شعر رد مي‌كرد؛ زيرا او معناي واقعي شعر را در حكمت و جنبه معرفتي آن مي‌دانست. با اين حال كسي مي‌تواند تصور كند كه افلاطون بر طبق عادتش، در اينجا نيز عقايد خود را با زبان كس ديگري بيان مي‌كند، زيرا بر طبق منابع ديگر مي‌دانيم كه سوفسطاييان ديدگاه كاملا مخالفي داشتند. يعني اينكه خود اشعار و ريتم كلمات عناصري ذاتي در شعر هستند. نويسندگاني چون گرگياس و ايسوكراتس كه به حلقه سوفسطاييان نزديك بودند، دقيقا به اين ديدگاه معتقد بودند.(10) شايد سوفسطاييان دو انديشه را با هم درآميختند كه هر دو با موضع آنها سازگار بود و دست آخر نيز به نحو قابل قبولي در هم ادغام شدند. با در نظر گرفتن همه جوانب، آنها اين مسئله را به بحث گذاشتند كه آيا جوهر شعر در صداي كلمات و واژه‌ها قرار دارد يا در حكمتي كه محتواي آن است و به عبارت ديگر و به شيوه‌اي مدرن‌تر و با كلماتي كه يونانيان آن دوره به كار نمي بردند، آيا فرم عنصر ذاتي شعر است يا محتوا؟ ممكن است آنها در چگونگي پاسخ به اين پرسش مردد بودند؛ اما طرح پرسش مذكور در اين مورد، شايد از پاسخ به آن اهميت كمتري نداشته است.

8. استعداد در برابر آموزش
پرسش ديگري كه در ميان سوفسطايان بسيار بحث مي‌شد اين بود كه براي هنرمند، استعداد مهم‌تر است يا آموزش. آلكيداماس اين دو عنصر را از هم تفكيك كرد بدون اينكه مشخص كند كدام يك اهميت بيشتري دارد. ايسوكراتس معتقد بود كه استعداد مهم‌تر است(11) و بايد پرورش داده شود.(12) پروتاگوراس به رابطه بين هنر و آموزش هنر پرداخت و نتيجه گرفت كه هر دو ضروري‌ هستند،(13) به طوري كه هنر بدون آموزش و پرورش استعداد امكان ندارد و پرورش استعداد بدون هنر.(14) اين مسئله اكنون نيز بحث مي‌شود؛ ولي – مثل مسئله فرم و محتوا – بيشتر از اينكه راه حلي براي آن پيدا كنند، در مورد آن بحث مي‌كنند. همچنين دموكريتوس نوشت كه انسان نمي‌تواند بدون يادگيري و آموزش به هيچ هنر و علمي تسلط پيدا كند.19

9. نظريه گرگياس (Gorgias)خيال انگاري: (?llusionism)
گرگياس_ كه انديشه‌اش از لحاظ ايدئولوژيكي شبيه به ايدئولوژي سوفسطاييان و از نظر شغلي مربي خطابه بود_ اولين فرد از خطيباني بود كه در تاريخ زيبايي‌شناسي نقش داشتند. او كه به لحاظ فلسفي با مكتب ايليايي مرتبط بود، روش افراطي و تناقض‌آميز اين مكتب را با نسبي‌گرايي سوفسطاييان در هم آميخت. سه نظريه معروف هستي‌شناختي – معرفت‌شناختي او عبارت بودند از : هيچ چيزي وجود ندارد؛ اگر وجود داشته باشد قابل شناخت نيست و اگر قابل شناخت باشد، قابل انتقال نيست. با اين همه، به نظر مي‌رسد كه نظريه زيبايي‌شناختي اصلي او در تقابل با نظريه معرفت‌شناختي سوم او باشد. او در نظريه خود كه در رساله Enkomion Helenes (دفاع از هلن) به طور مفصل آمده است، مدعي شد دست كم هر چيزي مي‌تواند با كلمات بيان شود.(15) كلمات هر چيزي را مجاب مي‌كنند وشنوندگان را وادار به باور مي كنند، حتي باور به چيزي كه وجود ندارد. كلمات “فرمانروايي قدرتمند” هستند. آنها كما بيش قدرتي جادويي و اهريمني دارند. برخي غم‌انگيز، برخي وحشت‌انگيز، برخي شجاع و برخي خوشحال هستند. از طريق اين كلمات، مخاطب يك تئاتر با ترس، شفقت، شگفتي و حزن برانگيخته مي‌شود و مي‌تواند مشكلات ديگران را تجربه كند. گويي اين مشكلات، مشكلات خود اوست. كلمات مي‌توانند روح را مسموم كنند، درست مثل بعضي از مواد كه بدن را مسموم مي‌كنند. آنها مسحور مي‌كنند، افسوني در مي‌اندازند و مي‌فريبند (gotheia , ). كلمات روح را اغفال مي‌كنند و به حالتي از خيال مي‌كشانند كه به زبان امروز آن را خيال پرداز مي‌گوييم.21 يونانيان اين حالت فريبكاري، تخيل و اغفال را آپاته (apate , ?????) ‌ناميدند.22 كه به ويژه در تئاتر كاربرد داشت؛ بنابراين گرگياس درباره تراژدي گفت: ” فريبي است كه در آن فريبكار از انسان راست كردار صادق‌تر است و فريب خورده از كسي كه فريب نخورده است داناتر.” (26)
با اينكه نظريه مبتني بر خيال يا آپاته (براي اينكه ريشه واژه باقي بماند) از هر جنبه‌اي مدرن به نظر مي‌رسد، با اين حال ابتكار مردمان باستان بود. ما نه تنها آن را در نوشته‌هايي مانند ديالكسيس (Dialexeis)(17) و پريديايتس (Peridiaites) (18) ‌مي‌يابيم كه به عنوان آثاري با مولفاني گمنام هستند، بلكه بازتاب‌هاي آن همچنان در آراي افرادي همچون پولوبيوس (Polybius)(19)، هوراس و اپيكتتوس نيز شنيده مي‌شود. با وجود اين پديد آورنده آن گرگياس است.
گرگياس نظريه خود را عمدتا در رابطه با تراژدي و كمدي و گاهي در مورد خطابه نيز بيان مي‌كرد. علاوه بر آن، به نظر مي‌رسد كه او تشابهي را ميان هنرهاي تجسمي به ويژه نقاشي يافته است. وقتي كه مي‌نويسد: “نقاشان با ساختن پيكر و فيگور از رنگ‌ها و اجسام، چشمان انسان را جلا مي‌دهند.” اين مطلب ممكن است با نقاشي آتني، به‌ويژه صحنه‌آرايي تئاتر و به خصوص جريان امپرسيونيستي، خيال انگاري و تغيير شكل‌هاي آگاهانه آن، كه توجه فيلسوفان هم عصري همچون دموكريتوس و آناكساگوراس (Anaxagoras) را جلب كرده بود، مرتبط باشد.
نظريه آپاتتيك با ديدگاه سوفسطاييان درباره زيبايي و هنر، احساس‌گرايي، لذت‌باوري، نسبي‌گرايي و سوبژكتيويسم سازگار بود. از طرف ديگر، اين موضع كاملا با ديدگاه‌هاي عيني‌گرا و عقلاني فيثاغورثي‌ها تقابل داشت، تقابلي بزرگ در زيبايي‌شناسي اوليه.
هنري که يونانيان دوره كلاسيك به وجود آوردند و به ويژه تلاش آنها براي به دست آوردن اَشكال آرماني، اين نتيجه را به دست مي دهد كه اولا هنرمندان آن روزگار به فيثاغورثي‌ها نزديك‌تر بودند، ثانيا اگر آنها نظريه خودشان را از فلسفه‌اي اخذ كرده باشند بايد از فلسفه فيثاغورثي بوده باشد. آنچه كه ما درباره جامعه آن عصر مي‌دانيم، نشان مي‌دهد كه جامعه آن روز با هيچ يك از عقايد سوفسطاييان توافق نداشت. سوفسطاييان سوبژكتيويست در اقليت بودند و همواره مخالفت و ديدگاه‌هاي جديدي را بيان مي نمودند كه در محافل بزرگ مردمان يونان باستان انعكاس مستقيمي پيدا نمي‌كرد.
دستاوردهاي سوفسطاييان در زيبايي‌شناسي، به ويژه اگر گرگياس را جزو آنها بدانيم قابل توجه بوده و عبارتست از: 1. تعريف زيبايي 2. تعريفي از هنر (مبتني بر تقابل هنر با طبيعت و صدفه) 3. اظهار نظرها و آراي مناسب و مقتضي درباره هدف از هنر و تاثيرات آن 4. تلاش‌هاي اوليه در جهت تمايز ميان هنر و زيبايي در يك تلقي كاملا زيبايي‌شناختي مقيدتر. اما بايد گفت دستاورد رقيب و مخالف آنان يعني سقراط نيز كم نبود.

10. سقراطِ زيبايي‌شناس
مشكل اصلي ديدگاه‌هاي سقراط در اين حقيقت نهفته است كه او چيزي ننوشته و كساني كه مانند كسنوفون (Xenophon) و افلاطون درباره او مطالبي نوشته‌اند، اطلاعات ضد و نقيضي را ارائه کرده ‌اند. خوشبختانه در رابطه با ديدگاه‌هاي زيبايي‌شناختي سقراط ايراد اندكي ديده مي‌شود؛ زيرا در اين حوزه تنها كسي كه ما را از ديدگاه‌هاي سقراط آگاه مي‌كند، كسنوفون است. در كتاب خاطرات سقراط (book ?, chapter 9 and 10, Memorabilia) آنچه را كه افلاطون از زبان سقراط درباره زيبايي مي‌گويد احتمالا ديدگاه خود افلاطون است، اما برعكس همه شواهد نشان مي‌دهد مكالماتي كه كسنوفون با هنرمندان ضبط كرده است، معتبر و قابل اعتماد هستند. سقراط (399-469) مسائلي انساني مطرح كرد، درست شبيه به آنچه را كه سوفسطاييان بيان كرده بودند؛ اما موضعي كه اتخاذ كرد با موضع سوفسطاييان متفاوت بود. در حوزه منطق و اخلاق سوفسطاييان نسبي‌گرا بودند؛ در حالي كه سقراط مخالف نسبي‌گرايي بود؛ اما در قلمرو زيبايي‌شناسي قضيه طور ديگري بود. فرض اساسي سقراط درباره زندگي به او اجازه نمي‌داد كه خوبي و حقيقت مطلق را انكار كند اما اين مسئله او را از اينكه وجود عناصري نسبي را در هنر تاييد كند، باز نمي‌داشت. او در حوزه اخلاق مخالف سوفسطاييان بود، اما در زيبايي‌شناسي اين گونه نبود. برعكس، در اين مورد [زيبايي‌شناسي] با انديشه‌ها و ملاحظات آنها همسو بود.
سقراط عمدتا به خاطر علم اخلاق و منطق، معروف و شناخته شده است، اما شايسته جايگاهي مناسب در تاريخ زيبايي‌شناسي است. براساس آنچه كه كسنوفون نقل مي‌كند، انديشه‌هاي سقراط درباره زيبايي‌شناسي بديع، دقيق و مهم بودند. اما اگر آن گونه كه برخي معتقدند اينها انديشه‌هاي خود او(سقراط) نباشند، بلكه توسط كسنوفون به او نسبت داده شوند، چه اتفاقي خواهد افتاد؟ نويسنده تغيير خواهد كرد اما اين حقيقت همچنان باقي خواهد ماند كه انديشه‌هاي مذكور در آتن به هنگام گذر از قرن پنجم به قرن چهارم پيش از ميلاد ظهور پيدا كردند و به عنوان مهم‌ترين انديشه‌هاي زيبايي‌شناختي در تاريخ باقي ماندند.

11. هنرهاي بازنمودي
براساس يادداشت‌هاي كسنوفون، سقراط بيش از هر چيز تلاش مي‌كرد تا هدف و منظور هنرمند، نقاش يا مجسمه‌ساز را از ساخت يك اثر بداند. در روند انجام اين تلاش، او توضيحاتي را درباره چگونگي تمايز ميان اين هنرها يعني نقاشي يا مجسمه‌سازي و امور انساني ديگر فراهم آورد – يا به عبارت مدرن‌تر – چه ويژگي‌اي “هنرهاي زيبا” را از هنرهاي ديگر متمايز مي‌کند. بدون شك اين يكي از اولين تلاش‌ها در اين زمينه بود. تبيين سقراط اين بود؛ در حالي كه هنرهاي ديگر مانند آهنگري و كفاشي اشيايي را مي‌سازند كه طبيعت آنها را نساخته است، نقاشي و مجسمه‌سازي چيزي را تقليد و تكرار مي‌كند كه طبيعت خالق آن نيست. به عبارت ديگر، او فكر مي‌كرد كه نقاشي و مجسمه سازي يك ويژگي تقليدي و بازنمودي دارند كه آنها را از هنرهاي ديگر متمايز مي‌کند.(20) سقراط به پارهاسيوس نقاش چنين گفت: “مسلما، نقاشي بازنمود چيزي است كه مي‌بينيم”. او در اين عبارات نظريه تقليد از طبيعت را كه به واسطه هنر انجام مي شد، صورت بندي كرد. اين انديشه براي يونانيان طبيعي به نظر مي‌آمد، زيرا با باور آنها درباره ماهيت انفعالي ذهن به عنوان يك كل هماهنگ بود. بنابراين مورد پذيرش قرار گرفت و به اساس و بنيان اولين نظام‌هاي زيبايي‌شناختي يعني نظام زيبايي‌شناختي افلاطون و ارسطو تبديل شد. گفت‌و‌گوي ميان سقراط و پارهاسيوس مثالي است بر اينكه چگونه براي اولين بار اين انديشه به وجود آمد. هر دوي آنها يعني هم فيلسوف و هم نقاش از اصطلاحات نامشخص استفاده مي‌كردند و عبارات مختلفي را به كار مي‌گرفتند.( eikasia, apeikasia, apsomoiosis, ekmimesis, apomimesis)

12. نظريه سقراط: آرمان‌گرايي در هنر
ايده دوم سقراط درباره هنر با ايده نخستين او مرتبط بود. او به پارهاسيوس مي‌گويد: “آرزوي تو اين است كه يك پيكر انساني را بدون نقص بازنمايي كني و از آنجايي كه يافتن چنين پيكري (بي‌نقص) دشوار است، از الگوهاي بسياري استفاده مي‌كني و بهترين آنها را برمي گزيني تا بدين وسيله يك كل آرماني را شكل دهي.” در اين كلمات او نظريه آرماني كردن طبيعت را توسط هنر بيان داشته است. اين مسئله، نظريه بازنمايي طبيعت از طريق هنر را تكميل مي‌كرد. از زماني كه ايده هنر بازنمودي براي اولين بار در ميان يونانيان به وجود آمد، همواره اين شرط را در ضمن داشته است. اين ايده، ايده فيلسوفان نبود بلكه هنرمندان نيز آن را شناخته بودند و نه تنها در نظريه بروز پيدا كرد بلكه در الگوي هنري نيز ظاهر شد. در اين باره پارهاسيوس موافقت خود را با سقراط اين گونه بيان مي كند: “در واقع، آنچه را كه شما مي‌گوييد، ما انجام مي‌دهيم.” هنر كلاسيك يونانيان واقعيت را باز مي‌نماياند اما شامل عنصر آرمان‌گرايي نيز بود. بنابراين، نظريه هنر به مثابه آرمان‌گرايي و گزينش [بهترين‌ها] با نظريه هنر به عنوان بازنمايي در ذهن يونانيان تناقضي را موجب نمي‌شد، زيرا دومي جا را براي آرمان‌گرايي خالي كرد. در نظر سقراط و ديگر يونانيان، تقليد گزينشي از طبيعت به هر حال يك تقليد است.
نظريه دوم سقراط در جامعه يوناني از نظريه اول موفقيت و مقبوليت كمتري نداشت. نويسندگاني كه بعدها در جهان باستان ظهور كردند، بيشتر آن را بسط و توسعه دادند. آنها بهترين روش آرماني كردن طبيعت را در گزينش و تكثير زيبايي‌هاي خود آن مي‌دانستند. آنها معمولا با داستاني درباره زئوكسيسِ نقاش (Zeuxis) مسئله را روشن مي كردند. زئوكسيس، كسي بود كه براي نقاشي كردن تصويري از هلن در معبد هِرا در كروتون(Croton)، پنج مدل را از ميان زيباترين دختران شهر انتخاب كرد. از آنجايي كه اين نظريه، ويژه سقراط بود، بنابراين منطقي است كه نظريه سقراطي ناميده شود.

13. زيبايي روحاني
نظريه زيبايي‌شناختي سوم او (كه منظورش بيشتر شامل مجسمه‌سازي بود) اين بود كه هنر نه تنها بدن‌ها بلكه روح‌ها را نيز باز مي‌نمايد و اين جالب‌ترين، جذاب‌ترين و شگفت‌انگيزترين چيز است. پارهاسيوس در گفت‌و‌گويي با سقراط (كه كسنوفون نيز آن را گزارش مي‌دهد) ابتدا شك‌ها و ترديدهايي را در اين گزاره‌ها بيان مي‌كند و تعجب مي‌كند از اينكه اين گزاره‌ها بر فراسوي امكاناتي كه هنر فراهم مي‌آورد نرفته‌اند، زيرا روح نه تقارن دارد و نه رنگ، با اين حال سرانجام دلايل سقراط او را متقاعد مي كند و او مي پذيرد كه در يك مجسمه چشم‌ها به خصوص مي‌توانند بيانگر روح باشند. مهربان يا خشن، مستي همراه با توفيق ، ياس حاصل از بد اقبالي، شكوه و بلند طبعي، حقارت و فرومايگي، ميانه‌روي و حكمت، گستاخي و بي‌نزاكتي. اين دومين جرح و تعديل در مفهوم بازنمودي هنر است. اين ايده‌اي نو بود كه يونانيان آن را به طور بي واسطه نپذيرفتند، گرچه مبنا و ريشه‌اش در هنر آن دوره وجود داشت. كشف و رويت رابطه اين ايده با فعاليت دو مجسمه‌ساز يعني اسكوپاس (scopas) و پراكسيتلس (Praxiteles) دشوار نيست. آن دو مجسمه‌سازاني بودند كه كار ساخت مجسمه‌هايي با انديشه‌هايي فردگرايانه و به‌ويژه چشم‌هايي با بيان فردي را آغاز كردند.
ايده زيبايي روحاني سقراط نقطه عزيمتي از تلقي صرفا فرماليستي فيثاغورثي زيبايي به شمار آمد. زيرا در آنجا هنر بر نسبت و در اينجا افزون بر نسبت به بازنمايي روح نيز وابسته بود. زيبايي در اينجا بيشتر از ايده فيثاغورثي به انسان متكي مي‌شد. ايده فيثاغورثي، زيبايي را بيشتر در جهان جستجو مي‌كرد تا در انسان. مفهوم زيبايي روحاني تا دوره كلاسيك فرهنگ يوناني ظهور نيافت. در نظام‌هاي زيبايي‌شناختي پسين يونان هر دو مفهوم – زيبايي فرم و زيبايي روح – به يك اندازه ساري و جاري و اثرگذار شدند.

14. زيبايي و سازگاري با غايت‌ها
انديشه‌هاي ديگر زيبايي‌شناختي سقراط را كسنوفون در گفت‌و‌گويي با آريستيپوس (Aristippus) به اطلاع ما مي‌رساند. سقراط در پاسخ به اين پرسش كه چگونه اشياي زيبا را مي‌شناسد، به آريستيپوس مي‌گويد كه اشياي زيبا بسيار متعدد و گوناگون هستند و شبيه هم نيستند. يك دونده زيبا شبيه يك كشتي‌گير زيبا نيست و يك سپر زيبا شبيه يك نيزه زيبا نيست و اين نمي‌تواند طور ديگري باشد زيرا يك سپر زماني زيباست كه بتواند خوب محافظت كند و يك نيزه زماني زيباست كه با سرعت بتواند پرتاب شود. هر چيزي هنگامي زيباست كه به نحو مناسب در خدمت هدفش قرار گيرد: “حتي يك سپر طلايي مي‌تواند زشت و يك سطل آشغال مي‌تواند زيبا باشد اگر اولي به گونه‌اي نامناسب و دومي به طرزي مناسب در راستاي هدفش قرار گيرد. زيرا تمام چيزها در رابطه با اهدافي كه خوب برگزيده شده‌اند زيبا و خوب هستند و تمام چيزهايي كه در رابطه با اهدافشان بد انتخاب شده‌اند، زشت و بد هستند.” در اين عبارت سقراط آنچه را كه قبلا و به طور مستمر درباره خوبي مي‌گفت، درباره زيبايي نيز مي‌گويد. وقتي كه آريستيپوس اين مسئله را به او يادآور مي‌شود، سقراط پاسخ مي‌دهد چيزي كه خوب است مسلما بايد زيبا باشد. اين يكسان ‌سازي براي يونانيان طبيعي و عادي بود زيرا در نظر آنان يك چيز زماني خوب بود كه كاركردش را ممكن مي‌کرد و زماني زيبا بود كه تحسين‌شان را بر مي‌انگيخت. سقراط معتقد بود كه هيچ چيزي مورد تحسين قرار نمي‌گيرد مگر اينكه كاركردش را ايفا كند. سقراط اين انديشه را كه زيبايي شي در مفيد و سودمند بودن آن است، در رابطه با معماري اعمال مي‌كرد. “يك خانه زماني مي‌تواند به حق مطلوب‌ترين و زيباترين خانه دانسته شود كه صاحبانش بتوانند همواره آن را سرپناهي مناسب براي خود و ايمن‌ترين پناهگاه براي دارايي‌هايشان بيابند، جدا از اينكه چه نقاشي‌ها و مجسمه‌هايي در آن وجود دارد.”
نظريه سقراط به اندازه نظريه سوفسطاييان نسبي‌گرايانه است، اما تفاوتي اساسي در اين ميان وجود دارد. او معتقد بود كه يك سپر زماني زيباست كه براي هدفش مناسب باشد، در حالي كه سوفسطاييان آن را زماني زيبا مي‌دانستند كه مطابق ذوق و سليقه بيننده باشد. ديدگاه سقراط كاركردي اما ديدگاه سوفسطاييان نسبي‌گرايانه و ذهني بود.

15. خوش ريتمي
در گفت‌و‌گوي ميان پيستياس زره‌ساز (Pistias) با سقراط مفهوم نه چندان كم اهميتي زبانزد همه شد. پيستياس گفت زره‌ها زماني تناسب خوبي دارند كه اندازه و مناسب تن فردي باشند كه آن‌ها را مي‌پوشد. اما درباره زرهي كه صاحبش اندامي نامتناسب دارد، چه بايد گفت؟ يا، به زبان آن روزگار، چگونه مي‌توان براي فردي كه اندامي موزون و متناسب ندارد، زرهي متناسب ساخت؟ در اين مورد، آيا بايد زره‌ساز تناسب را براي بدن در نظر گيرد يا برعكس دنبال نسبت‌ها و تناسب‌هاي خوب بگردد؟ پيستياس بر اين عقيده بود كه در اين مورد زرهي بايد ساخته شود كه مناسب بدن باشد زيرا اندازه و نسبت مناسب زره براساس شكل بدن حاصل مي‌آيد. در اينجا تناقضي وجود دارد و احتمالا راه حل آن در اين حقيقت نهفته است كه قوانين و قواعدي كه براي احراز نسبت‌هاي مطلوب و مناسب در زره به كار مي‌رود، از قوانين و قواعد نسبت‌هاي مطلوب در بدن انسان متفاوت است. اما در راه حلي كه او پيشنهاد مي‌كند، تمايز موجه را سقراط مطرح مي‌كند: پيستياس از نسبت‌هايي كه في‌نفسه زيبا هستند، صحبت نمي‌كند ( , eurhythmon kat heauton) بلكه، از آنهايي صحبت مي‌كند كه براي شخص خاصي زيبا هستند. در اينجا تمايزي ميان زيبايي في‌نفسه يك شي و زيبايي براي كسي كه از آن استفاده مي‌كند، وجود دارد.
(, eurhythmon pros ton chromenon).(22) اين تمايز در واقع توسعه و تصحيح گفت‌و‌گوي سقراط با آريستيپوس (Aristippus) است: با اينكه اين گفت‌و‌گو نوعي از تناسب را فرض گرفته است، ولي در واقع دو نوع از اين تناسب وجود دارد دو نوع از نسبت‌هاي مناسب و مطلوب. تنها يكي از اين دو نوع زيبايي در تناسب و سودمندي وجود دارد. اين تمايز سقراطي كه بدون شك براي زيبايي‌شناسي مهم است، مقبول واقع شد و نويسندگان زيادي در يونان و بعدها نويسندگان رومي آن را به كار گرفتند. سقراط زيبايي هدفمند را هارموتون (,Harmotton) ناميد كه با Harmonia هم‌ريشه است، و يوناني‌ها بعدها آن را پرپون (Prepon) ناميدند. رومي‌ها اين واژه را به decorum و aptum ترجمه كردند و دو نوع از زيبايي را از هم متمايز كردند: پولكروم (Pulchrum) و دِكروم (Decorum)، به عبارت ديگر، چيزها و اشيايي كه به دليل فرم شان زيبا هستند و چيزهايي كه به دليل هدف و منفعت شان.
واژگان زيبايي‌شناختي سقراط شامل اصطلاحاتي است كه بعدها يونانيان به طور گسترده‌اي از آن استفاده كردند. اين واژگان شامل “ريتم” (Rhythm) و مشتقات آن مي‌شد. او مي‌گفت كه ويژگي نسبت‌هاي درست و بجا “اندازه و ريتم” است. او نسبت‌هاي درست و بجا را نسبت‌هاي “خوش ريتم” (Eurhythmical) و نقطه مقابل آن نسبت‌ها را “بد ريتم” (arythmical) مي‌ناميد. اصطلاح “خوش ريتمي” (Eurhythmy) كه يونانيان به موازات اصطلاح هارموني (Harmony) و تناسب (Symmetria) براي توصيف زيبايي به كار مي‌بردند؛ اصطلاحي بود كه زيبايي را در معنايي محدودتر و به ويژه زيبايي‌شناختي بيان مي‌كرد. تحليل محتاطانه سقراط از هنر، شبيه تحليل سوفسطاييان بود و اگرچه آنان [سقراط و سوفسطاييان] در حوزه‌هاي ديگر فلسفه، دو اردوگاه متخاصم را از خود به نمايش گذاشتند. با اين همه، در حوزه زيبايي شناسي تباين چشمگيري ميان آنان در تلقي‌شان از مفهوم زيبايي‌شناسي و هنر وجود نداشت.

16. كسنوفون(Xenophon)
اطلاعات و مطالبي را كه درباره زيبايي‌شناسي سقراط مي‌دانيم توسط شاگردش كسنوفون به ما رسيده است. او خود درباره موضوعات و خطوط كلي مشابه بياناتي را مطرح كرد. اما تشابهات ظاهري و صوري است زيرا كسنوفون به طور جدي علاقه‌مند به مطالعه در زمينه هنر و زيبايي زيبايي‌شناختي نبود. در سيمپوزيوم (Sympisium) او در تاييد گفته استادش مدعي شد كه زيبايي اشيا به هدفي كه دارند مربوط است و بدن انسان و حيوان در صورتي زيباست كه طبيعت آنها را به صورت مناسبي خلق كرده باشد.(23) او براي اثبات اين مدعا مثال‌هاي شگفت‌انگيز و تعجب‌آوري را ذكر كرد: كسنوفون نوشت كه چشم‌هاي برآمده زيباترين چشم‌ها هستند زيرا بهتر مي‌بينند و لب‌هاي بزرگ بهترين لب‌ها هستند زيرا براي خوردن مناسب‌ترين لب‌ها هستند. به طوري كه سقراط با چشمان برآمده و بزرگش زيباتر از كريتوبولوس (Critobulus) است؛ كسي كه به خاطر زيبايي‌اش مشهور بود. با اين حال، اگر در نظر داشته باشيم كه كسنوفون اصطلاح “زيبا” را در معنا و تلقي يونان قديم به كار مي‌برد كه مي‌توانست با اصطلاح “سودمند” مترادف باشد. در اين صورت اين مثال عجيب و غريب ديگر متناقض نخواهد بود. در مقابل، او در اُاِكونوميكوس (Oeconomicus) به معناي مدير، اصطلاح فوق را در مفهوم زيبايي‌شناختي و روزمره‌اش به كار برد. كسنوفون اين تلقي را زماني به كار برد كه حفظ و رعايت “نظم”  را در ساختن يك خانه سفارش كرد و نوشت چيزهايي كه نظم‌ دارند “ارزش ديدن و شنيدن را دارند”.

منبع: مجله حکمت و معرفت

http://new-philosophy.ir/?p=2001