جهاني شدن هنرهمان حديث كهنه؟
جهاني شدن هنر همان حديث كهنه؟
علی اصغر قره باغی
ده
پانزده سالي هست كه بار ديگر در غرب و برخي از كشورهاي جهان سوم،
زمزمه هايي در باب «هنر جهاني»، «جهاني شدن» و يا «جهاني كردن
هنر» آغاز شده است و با ورود جهان به هزاره ي سوم، گروهي اعتقاد
يافته اند كه اين بار انديشه ي «جهاني شدن» جاي پاي خود را استوار
كرده است. در اين اواخر، پژواك اين حرف ها به سرزمين ما هم رسيده و
عده اي را، بي آن كه به ميزان دانستگي هاي خود از مفهوم «هنر جهاني»
فكر كرده باشند، مفتون خود كرده است. همين جا و پيش از آن كه سوء تفاهمي دست
دهد، اين نكته را بايد خاطر نشان كرد كه امروز واژه ي هنر معنايي بسيار
گسترده تر از پيش دارد و اين بحث فقط ناظر بر وجه تجسمي آن است.
اين واقعيت انكار ناشدني است كه غرب، تاريخ هنر را تنظيم و
تدوين كرده، ادوار آن را با نشانه هاي معين مشخص ساخته و با رديف كردن
مكتب ها و مشرب هاي هنري، بزرگان و نام آوران هر دوران را در
جايگاه ويژه ي خود نشانده است. به همين اعتبار هم هست كه غرب خود را وكيل،
مفسر و صاحب هنر مي داند. شعار جهاني شدن را غرب بر سر
زبان ها انداخته است و اگر حرفي در اين باب به ميان آورد، بي ترديد
منظورش پيروي كردن «ديگران» از غرب و معيارها و دستاوردهاي آن است. غرب خوب
مي داند كه منظورش از «هنر جهاني» هنري نيست كه ريشه در فرهنگ هاي
گوناگون داشته باشد، از سوي هنرها و هنرمندان كشورهاي جهان شكل بگيرد و با ديد و
دركي فراگير، تمامي جهان را به طور يكسان در بر بگيرد. مي داند كه هنر
جهاني به مفهوم بهره جويي غرب از مواهب فرهنگ هاي ديگر و تحول
سبك ها و مشرب هاي غربي و تحميل آن به كشورهاي ديگر است. غرب
مي داند كه «هنر جهاني»، هنري است كه مي بايد در بطن و بستر
سيطره ي فرهنگي صورت بگيرد و يكي از راهكارهاي استعمار فرهنگي است. شايد جهان سوم به سبب ابتلاي هميشگي به
ضعف حافظه ي تاريخي از ياد برده باشد، اما غرب مي داند كه مقوله ي
جهاني كردن هنر حرف امروز و ديروز نيست، حديث كهنه اي است كه نه از
ديروز آغاز شده است و نه به امروز پايان مي گيرد. هشتاد سال پيش هم همين
مقوله طرح شد و چند صباحي عده اي را دلخوش كرد اما در همچنان بر همان
پاشنه ي پيشين چرخيد و هنوز هم مي چرخد. در ١٩٢٢، در بيانيه ي
كنگره ي هنرمندان پيشروي جهان لاف ها زده شد كه: «امروز از سراسر جهان
فرياد نياز به متحد شدن هنرمندان پيشرو به گوش مي رسد. امروز تبادل انديشه
ميان هنرمندان جهان شكل يك ضرورت را به خود گرفته است. رشتههاي پيوندي كه بر اثر رويدادهاي
سياسي گسيخته شده بايد دوباره برقرار شود. ما خواستار رويكرد همگاني و
بين المللي به هنر هستيم. به نشريات جهاني و همگاني و برگزاري نمايشگاه هاي
دايمي هنر در تمامي جهان نياز داريم... بايد به اين انزواي ديرينه و
خيال بافي ها پايان داده شود. هنر، رها از مليت، موانع سياسي،
خودخواهي ها و خود محوري ها به اتحاد و يكپارچگي آفرينندگان هنر
نياز دارد. شعار ما بايد اين باشد: "هنرمندان جهان متحد شويد. هنر مي بايد
جهاني شود و گرنه از ميان خواهد رفت."
اما تجربه نشان داد كه اين لاف و گزافه ها چيزي به جز يك
مشت شيد و شعبده و در نهايت خوش بيني و مسامحه، چيزي فراتر از
احساساتيگري سطحي و بي پايه نبود. ديري نگذشت كه معلوم شد كنگره، سنگ كدام
اتحاد را به سينه مي زند و مرادش از «هنرمندان جهان»، فقط هنرمندان
محدوده ي اروپا است. مي خواستند زير لواي اتحاد، گونه اي از
تك فرهنگي و هنر پديد آورند كه بتواند با هر شرايطي بسازد و استعداد
پرورش يافتن در هر گوشه ي جهان را داشته باشد و مگر چنين هم نشد؟
مگر جهان سوم سال هاي سال در اين گمان نيفتاد كه نقاشي جهاني يعني نقاشي
غرب و مگر نپنداشت كه اگر مثل غرب نقاشي كند، يكسره جهاني خواهد شد؟ چرا راه دور
برويم؟ مگر همين مدرنيسم كاذب و نيم بندي كه به ايران وارد شد حاصل همين مثلا
اتحاد هنري غرب نبود و مگر گونه هايي از آن مانند علف هرز در گوشه و
كنار كارگاه هر نقاش ايراني رشد نكرد؟ اين مدرنيسم، ارزش ها و معيارهايي را
هم با خود آورد كه هنوز كه هنوز است در عرصه ي هنرهاي تجسمي ما حرف اول و آخر
را مي زند و نقاشان ما نتوانسته اند گريبان خود را از دست آن رها كنند.
امروز هم ميان شعار «هنر جهاني» و بيانيه ي
هشتاد سال پيش تفاوتي در كار نيست. انديشه ي جهاني كردن هنر، در دهه هاي
پاياني قرن بيستم و زماني چهره نماياند كه يك دوران از تاريخ جهان پايان يافته و
تاريخي تازه آغاز شده بود. در ابتداي همين تاريخ، يعني در ١٩٩٠، گروهي از دلالان
فرهنگي امريكا بحث «گسترش جهاني شدن» را به شكل گفت و گوي
بين المللي درباره ي «هنر جهاني» در ونيز آغاز كردند. اما از همان ابتدا
آشكار بود كه هدف، ترويج روحيه ي امريكايي است و سياست جهاني امريكا مطمح نظر
بوده است. پيدا بود كه در اين هنر به اصطلاح جهاني هنوز هم رنگ پوست و نژاد نقش
اول را دارد و حتا امريكايي ها و اروپايي هايي كه از نژاد و تبار غرب
نبودند نيز در آن جايگاهي نداشتند. در بي ينال ونيز، حتا هنر استراليا همچنان
در حاشيه ماند و راهي به مركز پيدا نكرد و اگر به هنر هندي تباري به
نام آنيش كاپور پرداخته شد براي آن بود كه زير لواي انگلستان و در غرفه ي
انگلستان ظاهر شده بود. در اين بي ينال به جاي آن كه به چند فرهنگي و
چندصدايي پر و بال داده شود، همه چيز بر محور بازي قدرت و مهار كردن
فرهنگ ديگران مي گرديد و به همين سبب ها هم بود كه حاصل چشمگيري بار
نياورد.
ژاپن ده سالي هست كه آمادگي خود را براي برگزاري نمايشگاه هاي
بزرگ بين المللي اعلام كرده است. ژاپن به اين نتيجه رسيده است كه هم امكانات
مالي در اختيار دارد و هم با برگزاري نمايشگاه هايي از اين دست آشنايي يافته
است. اما تا به حال حاصل تلاش همه به سود غرب بوده است. در سمپوزيوم ١٩٩١ كه هزينه ي
آن از كيسه ي ژاپن تأمين شد، هنرشناسان و نخبگان امريكايي و اروپايي اكثريت
داشتند و معركه گردان بودند. اين سمپوزيوم در واقع تكرار و ادامه ي
بي ينال ونيز بود و همان نغمه اي را ساز كرد كه از بي ينال پيشين
هم برخاسته بود.
در سال ١٩٩٣ وقتي كه كشور كره جنوبي خواست
نمايشگاه بين المللي برگزار كند، قرار شد كه هنر كره و ديگر كشورهاي
خاور دور، در كنار آثار كره اي هايي كه به تابعيت امريكا درآمده اند
اول در موزه ي كويينز امريكا به نمايش گذاشته شود و سال بعد، آنها را تكراري
به سئول بفرستند.
چند سالي است كه موسسات و نگارخانه هاي غرب بر آثار دو گروه از
نقاشان چيني انگشت گذاشته اند، كارهاي يك گروه را «پاپ سياسي» و گروه ديگر را «رئاليسم
كلبي منشانه و عيب جويانه» توصيف كرده اند. اين نقاشي ها
بازتاب ذهنيت انتقادآميز و عيب جويانه ي برخي از نقاشان جوان چين است كه
هنوز نتوانسته اند به راه حلي براي مسايل حاصل از دگرگوني هاي
سياسي اجتماعي و فرهنگي جامعه ي معاصر چين دست يابند.
تنها هنري كه اين نقاشان نمايانده اند، دست انداختن
ايماژهاي تبليغات رسمي و دامن زدن به نشانه هاي فرهنگ عامه و رو به رشدي
است كه به نوعي مصرف گرايي تازه انجاميده است. زبان تجسمي اين نقاشي ها
برگرفته از رئاليسم سوسياليستي چين و پاپ آرت امريكايي است. غرب مشوق اين شكل
نقاشي است اما به روي خود نمي آورد كه ضديت با تبليغات رسمي و حكومتي چين از
سر دلسوزي براي هنر نيست بلكه در جهت ارضاي مخاطبان غربي است و در نهايت به عنوان
مهر تأييدي بر سروري و سرآمدي ايديولوژي غرب به حساب خواهد آمد. نقاشان جوان چين
هم كه به هر حال در محيطي بسته و در دايره ي انديشگي خاص رشد كرده اند،
معصومانه در اين گمان افتاده اند كه آثارشان ضد تبليغاتي است حال آن كه آنچه
توليد مي كنند و غرب خريدار آن است، هنري صد در صد تبليغاتي است،
منتها اين بار به سود غرب و مصرف گرايي آن تبليغ مي كند. هنگامي كه لين
ماكريتچي، در نشريه ي هنر امريكا (١٩٩٤) به گزارشي درباره ي نقاشي چين
مي پردازد، در سراسر مقاله ي پنج صفحه اي خود بي آن كه هيچ
آگاهي يا تعبيري از آثار نقاشان چين به دست داده باشد، فقط به شرح مشكلات هنرمندان
چيني در پيوند با سانسور و عدم آزادي و تأمين جاني اشاره مي كند. در اين
ميان، هو هانرو، يكي از نقاشان و نويسندگان چيني بر آن است كه «پاپ سياسي» و
«رئاليسم كلبي منشانه» ربط و پيوندي با نقاشي چين ندارند و همين قدر
مي توان گفت كه شمار اندكي از نقاشان كه به اين نام شهرت يافته اند، به
سبب تبليغات غرب به مال و منالي دست يافته و آثارشان در غرب خريدار پيدا
كرده است.
نمونه ها زياد است اما بي ترديد همين چند مورد كه
تفأل كنان به آن اشاره شد مويد اين واقعيت است كه غرب مي خواهد در
حاشيه هاي فرهنگ غربي، فرهنگ تازه اي هم سر بر آورد كه هم با باورها،
آرمان ها و ريشه هاي روشنفكري خود بيگانه باشد و هم انديشه هاي
استعماري غرب را به فراموشي بسپارد. يك فرهنگ حاشيه اي كه بيشتر از فرهنگ غرب
مايه گرفته باشد و اندكي از چاشني فرهنگ جهان سوم هم به آن افزوده شده
باشد به آساني مي تواند با نقش فرعي و حاشيه اي خود كنار بيايد. فرهنگي
از اين دست بايد همواره در آستانه ي گرگ و ميش جهان قرار داشته
باشد؛ در جهاني انباشته از وهم و خيال و سايه روشن كه نه نور آن روشنايي
داشته باشد و نه سايه ي آن تيرگي.
غرب خود مي داند كه شعار «هنر جهاني» هم چيزي از قماش همان
انديشه هاي اومانيستي است كه سر و كله ي آن از آغاز مدرنيته
پيدا شد و به ماموريت هاي استعمارگران و به اصطلاح ناجيان غربي براي متمدن
كردن ديگران انجاميد.
اين ناجيان و انسان مداران كه به يك دست پرچم اومانيسم را داشتند و در دست ديگر پرچم استعمار را، مي خواستند به زور به انسان هاي غير غربي تفهيم كنند كه غرب مثال واره ي تمدن است و تنها راه رستگاري، پناه آوردن به ارزش ها و معيارهاي غربي است.
نگرش غرب نسبت به فرهنگ «ديگران» هنوز در پيوند با تاريخ استعمار است
و هنر جهاني هم تحفه اي فراتر از مقوله ي «دهكده ي جهاني» نيست.
غرب مي خواهد با پديد آوردن اين دهكده، خود كدخدا باشد و ديگران در
حاشيه ها، كاسه ي گدايي به دست، چشم به انفاق او بدوزند و به
دريوزگي معيارهاي زيبايي شناختي، روي به درگاه او آورند.
مقوله ي هنر جهاني هم در راستاي همان فرهنگ كوكاكولا و
مك دونالديزه كردن جهان است. هنر غرب، با تجربه هايي كه از سر گذارنده
از يك طرف مي داند كه اين حرف ها فقط براي دلخوشي است و از طرف ديگر
مطمئن است كه هنرمندان بسياري از كشورهاي جهان سوم دانش و اسباب ورود به اين قلمرو
را ندارند و اگر هم يكي دو تايي با هزار مصيبت خود را به عرصه ي آن
برسانند، به آساني مي توان با يك دست به سر و گوش كشيدن، آنها
را مال خود كرد.
به هر حال، بررسي امكان يا عدم امكان جهاني شدن هنر، به دريافت
معناي واقعي اين شعار موكول است و بايد ديد كه از كجا شروع مي شود و چرا. در
ضمن بايد به اين نكته هم توجه داشت كه گفتمان جهاني شدن هنر را هرگز
نمي توان جدا از تاريخ هنر و بحران هويت امروز بررسي كرد. ناگزير بايد زير و
بالا و عطا و لقاي اين شعار را سنجيد و چشم بسته فريفته ي
جاذبه هاي آن نشد. براي سنجيدن هم مي بايد آگاهي ومطالعه داشت و همين جا
پاي اين پرسش به ميان مي آيد كه آيا متوليان هنرهاي تجسمي و هنرمندان ما
توشه و توان و آگاهي لازم براي گام نهادن به اين دامگه حادثه را دارند؟
ميزان دانستگي آنان از فعاليت هاي هنري و فرهنگي امروز جهان تا چه اندازه است
و آيا راه و روند هنر امروز را مي شناسند؟ تا چه اندازه با تاريخ هنر و نحل و
آراء و عقايد منتقدان و سياست گذاران هنر آشنا هستند و تا به حال چه گام هايي
از سوي دست اندركاران امور هنري براي دادن اين آگاهي ها برداشته شده
است؟
واقعيت آن است كه در دوران نو استعماري، به ويژه از پايان جنگ جهاني
دوم به اين سو، رابطه ي نابرابر غرب و جهان سوم از هر زمان ديگر پيچيده تر
شده است. از يك طرف جهان غرب، به ويژه امريكا، از طريق رسانه ي فيلم،
تلويزيون، تكنولوژي، مطبوعات، مد و ... به صدور بي وقفه ي فرهنگ خود به
كشورهاي ديگر ادامه داده است. از طرف ديگر، مهاجرت ها، پناهندگي ها، تبعيدها
و سفر براي ادامه ي تحصيلات و اميد به يافتن كار و زندگي بهتر، بسياري
از ساكنان جهان سوم را راهي غرب كرده است. اين گروه نيز چه در غرب و چه در بازگشت
به سرزمين خود، بسان كاسه ي داغ تر از آش، يك پا مبلغ فرهنگ و هنر غرب
شده اند و به چيزي غير از آن رضايت نمي دهند و اين خود كلاف درهم تنيده ي
هنر جهاني را از هر زمان ديگر پيچيده تر كرده است.
در پاره اي از نوشته هاي پست مدرن، بر اين تصور و
پندار كه جريان انديشه ها ميان شرق و غرب به نسبت مساوي است تأكيد شده است.
به شكل هاي گوناگون گفته شده است كه درهم آميزي فرهنگ ها و
سنت ها، از هر نحله و ملتي، پر پروازي به فرهنگ و هنر جهاني خواهد داد
و سرانجام به پرباري و اعتبار فرهنگ ها خواهد انجاميد. اما بايد توجه داشت كه در عمل، جريان
انديشه هاي فرهنگي هم مانند جريان توليدات و كالا، از غرب به شرق بوده است.
شرق بايد مواد خام آن را تهيه كند و غرب پس از ساختن و پرداختن، آنچه را مرغوب
يافت بردارد و بقيه را روانه ي بازار جهان سوم كند و ديگران را همچنان
مصرف كننده ي توليدات بادكرده ي غرب نگه دارد.
درهم آميزي شايد در پاره اي موارد كارآيي داشته باشد
اما زيانش هم پنهان نيست. آميزش و تركيب فرهنگ ها فقط ميان دو يا چند فرهنگ
اتفاق مي افتد كه از توان همسان برخوردار باشند و به شكلي همگون در جهان عرضه
شده باشند. يك فرهنگ پرتوان و مسلط با يك فرهنگ وابسته و پيرو و مقلد
نمي آميزد بلكه آن را به تمامي مي بلعد و گوارده ي خود مي كند. تجربه هايي تاريخي نشان داده است كه
هر جا دو يا چند فرهنگ، چه به نحوي مسالمت آميز و چه از سر قهر و ستيز، با هم
رو در رو شوند، يك مرز پر از تجربيات تازه هم پديدار مي شود و در
اين مرز آنچه تداخل فرهنگ ها و چند فرهنگي و ميان فرهنگي
مي ناميم تجربه مي شود. امروز از فرهنگ ها انتظار مي رود كه
با انگشت نهادن بر كيفيت هاي خود، در برابر بلعيده شدن از سوي فرهنگ هاي
قوي تر مقاومت كنند. تلاش غرب همه آن است كه هنر ديگران را به عنوان «نماد
هويت هاي جمعي» مطرح كند و هويت هاي فردي «ديگران» را ناديده بگيرد؛
همان فرديتي كه هنر غرب خود را براساس آن استوار كرد و هويت يافت. مگر در قرن نوزدهم نديديم كه چگونه نقاشي
اروپا، نقاشي خاور دور را بلعيد؟ حاصل اين آميزش مطرح كردن هنر شرق بود
يا اعتلاي هنر غرب؟ بهره جويي هاي بي حساب از نقاشي هاي
اسليمي و كاشيكاري شرق و فرش ايراني، مطرح كردن هنر اسلام و ايران بود يا افزودن
بر هنر ماتيس؟ مگر پيكاسو از تمام مظاهر مجسمه سازي افريقا بهره نگرفت و وقتي
نظرش را درباره ي هنر سياهان پرسيدند نگفت كه: «مگر سياهان هم هنر دارند؟»
مسئله اينجاست كه هنرمند جهان سومي هم به محض آن كه پا به قلمرو غرب گذاشت و دستي
به سر و گوشش كشيدند، خودش و هنرش را دو دستي در اختيار غرب
مي گذارد، و در غرب گرايي و غرب مداري و تعصب از خود غربي ها
هم پيشي مي گيرد.
امروز مطرح كردن گفتمان
هنر جهاني ممكن است در جهان سوم به دو برداشت متفاوت بيانجامد. از يكسو ممكن است
گروهي را به اين گمان اندازد كه آنها هم مي بايد لزوما مانند غرب نقاشي كنند
چرا كه اگر قرار است به سبك و سياق خودشان نقاشي كنند كه قرن هاست
كرده اند و به آقابالاسر احتياج ندارند. اما از سوي ديگر، كه وجه مثبت قضيه
هم هست، ممكن است به بيرون آمدن از پيله هاي بسته و رهايي از سنت هاي
بازدارنده تعبير شود. همين كه نقاشي جهان سوم از انزواي ديرينه ي خود بيرون
آيد، از قوم و قبيله بازي و شيوه هاي مفلوك و مندرس دست بردارد و در
نمايشگاه هاي جهاني به تماشا گذاشته شود، خود انگيزه اي خواهد بود براي جدي گرفتن
هنر. برخي از كشورهاي جهان سوم راهكارهايي را آزموده اند و به موفقيت هايي
هم دست يافته اند اما در مورد خود ما، اول تكليف مان را با هنر خودمان
روشن كنيم و بعد نگران هنر جهان باشيم. ما خواه ناخواه در شرايطي زندگي
مي كنيم كه هنر را دستكم سه وجهي كرده است. هنر ما از يك طرف در پيوند
با هنرهاي بومي و اقليمي است، از طرف ديگر در پيوند با دستكارهايي است كه در كل
ميراث فرهنگي ناميده مي شود و از طرفي هم در پيوند با هنر وارداتي غرب و
معيارها و ارزش هايي است كه در جايي ديگر سكه خورده و تعيين شده است. از
قضا، همين هنر وارداتي هم هست كه امروز شكل هنر رسمي ما را به خود گرفته و آموزش
داده مي شود. با اين همه، گهگاه براي فخرفروشي هاي فرهنگي، ناگزير از
ميراث فرهنگي و هنر بومي ياد مي كنيم و هرازگاهي آن را با
ساز و نقاره به نمايش مي گذاريم. اما وجه مصيبت بار قضيه
آنجاست كه گاه گداري براي احراز هويت، نشانه هاي دو هنر سنتي و بومي را
به شكلي ناساز و تحميلي با هنر رسمي مي آميزيم. قضيه هم از آنجا مي آيد
كه ما مدرنيته را به درستي تجربه نكرديم و آنچه را هم تجربه كرديم،
مدرنيته اي نبود كه دربرگيرنده ي هنر سنتي و اقليمي ما باشد.
مدرنيته اي كه بخواهد هنر بومي و حاشيه اي را هم در بر بگيرد ،
بايد به سطوحي از دموكراسي و توزيع ثروت و مسايل اجتماعي هم انديشيده باشد.
از اين رو بومي گرايي ما در نهايت شكل بخشي از سنت گرايي را به خود گرفت
و همين اندك هم با پديد آمدن دگرگوني در مالكيت زمين، كوچ ها و
مهاجرت ها و اسكان هاي تحميلي، صورتي آشفته يافت و از هم گسيخت. البته
مهم جايگاه فيزيكي انسان ها نبود بلكه اهميت در تغييري بود كه در
ذهنيت ها پديد آمد و بر نحوه و فرايند توليد هنر هم تاثير گذاشت.
هنرمند بومي ما از يكسو با سنت هاي هزار
ساله پيوند داشت و از سوي ديگر با مظاهر مدرنيته و ارزش هاي غرب،
بي آن كه دريافت درست و روشني از هيچ كدام داشته باشد. هنرمند بومي ما
دگرگوني ها را در درون خود احساس كرده بود، نياز به يك هويت تازه كه جاي
هويت پيشين و در حال محو شدن او را بگيرد انكارناشدني مي نمود اما چه
ميتوانست كرد هنگامي كه اعتبار هنر بومي را در ادامه ي آفرينش در راستاي
مثال واره هاي ايديولوژيك و مسلط مي ديد. ناگزير بود كه دايم
سرنمون ها و ويژگي هاي سنتي و كهن خود را تكرار كند و به نمايش بگذارد،
نه طبيعت واقعي و تازه ي خود را.
راست است كه هنر بومي و سنتي ما از درون ملاك هويت
فرهنگي بود اما از بيرون، نماد بيگانگي و مهجور بودن شمرده مي شد. از ديدگاه
هنرهاي تجسمي ما، بومي بودن به معناي خلوص بود، هر دگرگوني در آن به نوعي
تقلب تعبير مي شد و به همين علت، آن بخش از هنر ما كه به هنر بومي محدود ماند
خود را در قلمرو سكون و ايستايي غير تاريخي و جايگاهي يافت كه در آن گذشته و حال و
آينده تفاوت چنداني نداشت.
بنابراين، مي ماند هنر رسمي ما و
دست اندركاران آن. خودمانيم، وقتي كه متوليان و پيشكسوتان هنرهاي تجسمي ما
چشم ديدن دوست و همكار و همسايه ي خود را ندارند، وقتي چهار تا حرف و
نقد را برنمي تابند و آن طور كه نشان داده اند گرفتار فرهنگ
يارگيري، حضور و عدم حضور خود در نمايشگاه ها را موكول به حضور يا عدم
حضور جمعي ديگرمي دانند چه طور مي خواهند با هفت پشت غريبه كه زبانش را
هم نمي فهمند گفت و گو كنند؟ چشم اندازهاي «هنر جهاني»، اگر
روزي تحقق يابد، با مناظر و مراياي هگلي و تاريخي تفاوت خواهد داشت. جنگلي خواهد بود
كه در آن فقط حقيقت هاي فردي راه گشاست. گفتمان «هنر جهاني» فقط واژه هايي
دهان پر كن نيست كه آن را مانند نام پراكني ها و معلومات فروشي هاي
متداول، غير مسئولانه تكرار كنيم. بايد اسباب بحث را هم فراهم داشته باشيم
و به محض آن كه عبارت «هنر جهاني» را به ذهن و زبان آورديم، به هويت فرهنگي مرتبط
به آن هم فكر كنيم، بايد با معاني نهفته در فرايند تعريف و تعبير هويت فرهنگي و
متغيرهاي آن آشنا باشيم. بايد هشدار هاي فرهنگي را شنيده و به آن فكر كرده
باشيم و دستكم پاسخي براي اين پرسش هاي بنيادين داشته باشيم كه:
چه تعريفي براي هويت فرهنگي خود داريم و كدام هويت را هويت فرهنگي خود مي دانيم؟
اين هويت فرهنگي تا چه اندازه با هويت ملي سازگاري دارد و به عنوان يك كيفيت بايد رو در روي كدام اكثريت يا اقليت بايستد؟
اين هويت فرهنگي بايد كدام تفاوت ها و تسميه ها را مخفي كند و بر كدام يك تأكيد ورزد؟
اين هويت بايد رو در روي كدام انديشه بايستد؟ تا چه اندازه با نحوه ي تفكري كه قصد رويارويي با آن را دارد آشناست و خود را به چه ابزاري براي اين رويارويي مجهز كرده است؟
ديگران اين هويت چه كساني هستند و چه ويژگي هايي دارند؟
از اين هويت فرهنگي چه انتظاراتي داريم؟
افزون بر اين همه بايد تاب تحمل فضايي را كه گفت و گوها و
خودنمايي ها در آن انجام مي شود نيز داشت. بايد ابعاد و ژرفاي اين فضا
را كه در آن بسياري از صداها ناگزير به سكوت مبدل مي شود بشناسيم و با
تجربه هاي ديگران آشنا باشيم. اين كار بدون اعتنا و امعان كافي در شرايط هنري
جهان ميسر نيست. با كدام خوانده و احاطه و آگاهي مي خواهيم از اين روندها
سر در آوريم؟ آيا دست اندركاران هنر ما مي دانند كه چه عواملي
سبب شد تا به ناگهان در محدوده ي ١٩٨٩، گروه بندي جهان اول و جهان سوم به
گفتمان چند فرهنگي مبدل شود؟ آيا مي دانند چرا در تقسيم بندي ها،
محور مختصات افقي، به شكل عمودي درآمد و شرق و غرب، به
شمال و جنوب مبدل شد؟ چرا هنر سينما و ادبيات داستاني سرانجام شمال را
ناگزير كرد تا به جنوب نگاه كند و مگر معناي اين نگاه، به خاطر آوردن و
باور كردن نيمه ي ديگر انسانيت نبود؟ چند در هزار از هنرمندان ما
ميدانند كه چرا در امريكاي جنوبي دهه ي ١٩٦٠ تمركز بر پان امريكانيسم
جاي خود را به لاتين امريكانيسم داد؟ علت و انگيزه ي اين رويداد بايد پس
از گذشت اين همه سال براي هنرمندان ما روشن باشد و نيست. علت آن بود كه زيبايي شناسي
از هنر حمايت كرد و سياست از فرهنگ. آيا ما در اين همه سال يك روز را به شب
رسانديم كه در آن زيبايي شناسي از هنرحمايت كرده باشد و سياست از
فرهنگ؟ آيا دست اندركاران هنر ما مي دانند كه چرا سرانجام به برخي از
«ديگران» فرهنگي نقشي همسان خودي ها محول شد؟ اين ديگران خود به چه ابزاري
مجهز كرده بودند؟ آيا فقط شعار مي دادند و از تمامي فحوا و محتواي ارتباط
فرهنگي با جهان، فقط به عنوان بهانه و دستاويزي براي سفر كردن به خارج خود و عزيز
بي جهت ها و دوروبري ها و گاه گداري هم نمك گير كردن و
بستن دهان اين و آن بهره گرفتند؟ هنرمندان استراليايي با چه تمهيداتي سرانجام هنر
بومي خود را به جهانيان عرضه كردند و هنرشناسان را ناگزير ساختند كه آن را جدي
بگيرند و چه جايزه هايي هم كه نگرفتند؟ آيا مي دانند كه نقاشي افريقا
چگونه رو در روي غرب ايستاد و با چه مصيبتي به او فهماند كه هنر افريقا
به سفالگري و مجسمه سازي محدود شدني نيست و مي بايد در محاسبات
جهاني، نقاشي آن سرزمين را هم به حساب آورد؟ آيا متوليان نقاشي ما با
نظريه هاي مبارزان فرهنگي و روشنفكراني همچون ماريا كارمن راميرز و ژراردو
مسكوئرا و گيلرمو گومز پنا و راهكارهايي كه امريكاي لاتين براي برون رفت از زير
سيطره ي غرب به آن روي آورد آشنايي دارند؟ آيا چيزي در باب جنبش فرهنگي
چيكو مندز در آمازون و ريگابرتو منچو در گواتمالا مي دانند؟ آيا حرف و حديثي
از تمهيدات هنري رشيد آرايين، هنرمند پاكستاني تبار و جدل هاي او با نگارخانه ها
و انجمن هنر انگلستان براي به كرسي نشاندن حرف بخشي از هنر جهان سوم به
گوش شان خورده است؟ آيا از هنر سه چهار عكاس زن كه مدرنيسم را به زانو
درآوردند آگاهي دارند و مي دانند كه در دو دهه ي پاياني قرن بيستم چه
غوغايي در هنر جهان به راه انداختند؟ اصلا با اين نام ها آشنا هستند؟ آيا چهارتا
كلمه درباره ي اين آدم ها خوانده اند؟ آخر هنرمندان ما و در رأس
آنها، چنان كه رسم شده است، متوليان هنر با چه توشه اي در توبره
مي خواهند به قلمرو هنر جهان گام بگذارند؟ شايد شعار دادن در محيط تنگ و
بسته ي ما و آن هم در جاها و محفل هاي خاص و در يارگيري هاي موزه اي
و نمايشگاهي داخلي كارآيي داشته باشد اما بي ترديد متاعي نيست كه بتوان آن را
به بازار جهاني برد و سر بلند بيرون آمد. راست است كه در دو دهه ي اخير
برخي از پست مدرنيست ها مفاهيمي همچون «دورگه سازي»، «فرهنگ
دو رگه»، «تمركز زدايي» و «جا به جايي فرهنگ ها» را بر
سر زبان ها انداخته اند اما بايد توهم ها را كنار گذاشت و به
اصل مطلب پرداخت. اگر هم استنباط شود كه مقوله ي هنر جهاني، يك امر انتزاعي و
ذهني است، از آنجا كه گفته اند فرض محال، محال نيست بايد فرض را بر اين گذاشت
كه تصور هنر جهاني روزي به واقعيت بپيوندد و مي بايد به فكر آن روز بود. نقاش
ايراني اگر بخواهد در عرصه ي جهاني هم شعار بدهد و استشعار به فرم را ملاك
هنرمند بودن بگيرد، يا با نژاد پرستي تجسمي، از حرفه و تقليدگري و مكتب و
مشرب نقاشي سرزمين خود دفاع كند بي برو برگرد محكوم به فناست.
عرصه ي جهاني هنر جايي نيست كه هنرمند جهان سوم بتواند با يارگيري و
نوچه پروري، ارزش هاي من درآوردي خود را به ديگران حقنه كند؛ بايد كاري
به ميان آورد كه حرف و حكمتي در آن باشد. بايد حرفي به كتاب سنت نقاشي بيفزايد كه
تا كنون گفته نشده باشد و هنري بنماياند كه هنوز در نقشه ي هنر جهان نمايش
داده نشده است. مي بايد هنري ارايه دهد كه غرب مناطق گوناگون آن را
تقسيم بندي نكرده باشد و قوم و قبيله بازي و بوميگرايي آن را به چند
دستگي و تفرق و انزوا نكشانده باشد. هنرمند بايد توانايي حرف زدن
درباره ي ماهيت هنر را داشته باشد نه بيهوده گويي درباره ي نهادها
و روابط زيرين و پنهاني آنها با يكديگر. اگر غير از اين باشد، هر چه گفته و
نمايانده شود پيش از آن كه مجال ثبت شدن در ياد و خاطره اي را پيدا كند
به فراموشي سپرده خواهد شد.
هنر ما بايد سرانجام تعصب ها را كنار بگذارد و اين واقعيت را بپذيرد كه تمام پديده هاي فرهنگي در اصل و بنيان دو رگه يا چند رگه اند. روياي فرهنگ ناب و دست نخورده از قماش همان خوش خيالي هاي رمانتيك گونه است. حماسه ي رمانتيكي است كه ريشه اي كهن دارد و اغلب به نحوي تعصب آميز از آن ياد مي شود. هنرمند ما ناگزير بايد بپذيرد كه اعتبار هنر ما هم مانند ديگر جهانيان، به سبب دستاوردهاي پيشينيان است نه چهار تا نقاشي مدرن كه در دنباله روي از نقاشي غرب هستي گرفته اند و مضمون هايي كه نقاشان ريز و درشت ما در چند سال اخير رمق آن را كشيده اند. و تازه همين عناصري هم كه آن را بخشي تفكيك ناپذير از هنر بومي خود مي انگاريم، در واقع برگرفته از دستاوردها و ايجاب ها و تكنيك هاي تازه است. مثلا در سفالگري و شيشه گري امروز ما كه در جهان هم مطرح شده است، بيشتر آنچه از شهر و خواسته ي شهري تأثير گرفته است، ديده مي شود تا ميراث هاي سنتي گذشته. روي آوردن هنر بومي به كيچ و اشلاك كه بي ترديد مشوق اصلي آن جهانگرد هاي خودي و غريبه بوده اند و يافتن راهكارها و تكنيك هاي تازه براي سر هم بندي كردن و برآوردن تقاضاي بازار اگر چه به هنر بومي و اقليمي ما
تحميل شد اما انصاف بدهيم و بپذيريم كه پاي استعداد پذيرش هم در ميان بود.
و حرف آخر اين كه چرا اين موارد ساده به فكر كسي
نمي رسد و اگر مي رسد پرواي آن را ندارد. ما كه به فكر دوستي كردن
با فيلبان افتاده ايم آيا خانه اي در خور فيل ساخته ايم؟ اگر روزي
پاي داد و ستد و نمايش آثار هنري ديگران به ميان آيد، آيا ما در سراسر
ايران فضايي مناسب نمايش آثار متاخر فرانك استلا يا انزلم كيفر يا جوليان اشنابل
داريم؟ آيا از همه چيز گذشته به ابعاد اين نقاشي ها فكر كرده ايم؟ آيا
اصلا به نقاشي هاي ديويد سالي و فرانچسكو كلمنته و عكس هاي سيندي شرمن و
يك دور تسبيح هنرمندان مطرح ديگر اجازه ي نمايش داده مي شود؟ اينها خواه ناخواه
هنرمندان مطرح جهانند و مگر مي توان به نقاش غربي گفت كه تو با معيارهاي ما نقاشي
كن تا بتوانيم كارهايت را نمايش دهيم و تقليدهاي دست سوم نقاشان ما را هم به
عنوان هنر نو بپذير و بيهوده تعريف كن. لازمه ي استوار كردن يك پرسپكتيو
فرهنگي براي مقابله با فرهنگ غرب و سيطره جويي هاي آن و نيز دست يافتن
به راهكارهاي كارآ مدي كه از ديدگاه سياسي و اجتماعي هم پذيرفتني باشد، شناخت
و مطالعه و برنامه ريزي است؛ با سوء استفاده از موقعيت و دسته بندي هاي
مرسوم باري به منزل نمي رسد.
امروز در فضاي فرهنگي و هنري ما كمتر كسي به مفهوم و
معناي هنر فكر مي كند و اغلب بي آن كه دل نگران آن باشند كه چه هنر
و فرهنگي را نمايندگي مي كنند، به فوايد مادي و در دسترس آن مي انديشند
=====================
فصلنامه طاووس ، شماره هشتم
یاسوماسو موریمورا، مادر(جودیت ۲)، ۱۹۹۱، عکس رنگی روی بوم، ۲۴۰ * ۱۸۰ سانتیمتر
جولیان اشنابل، اندام آبی و شمشیر، ۱۹۷۹-۸۰، رنگ و روغن روی تخته سه لایی، ۲۴۴ * ۲۷۴.۵ سانتیمتر
-------------------------------------------------------------------
ریچارد سرا، طاق مایل، فولاد، ۳۶۵.۸ * ۳۶۵۸ * ۱۶.۴ سانتیمتر
آنیش کاپور، مادر چون کوه، ۱۹۸۵، چوب، گچ، چسب و رنگدانه، ارتفاع: ۱۴۰سانتیمتر
انسلم کیفر، قهرمانان روحانی آلمان، ۱۹۷۳، رنگ روغن و ذغال روی گونی و بوم، ۳۰۴.۸ * ۶۸۰.۷ سانتیمتر
فرانک استلا، جامارا۲، ۱۹۸۲، مواد مختلط بر روی منیزیم کار شده با تیزاب، ارتفاع: ۳۲۰، ۲۵۴ * ۶۲.۸ سانتیمتر
نام جون پیک، باغ تلویزیون، صفحه های تلویزیون و گیاه، ابعاد متغیر
فرانچسکو کلمنته، رس ایپسا، ۱۹۸۳، فرسک، هر لوح: ۱۲۰*۲۴۰ سانتیمتر
رسول معرک نژاد