تحلیل کهن الگوی قهرمان از دیدگاه نقد اسطوره ای

 

تحلیل کهن الگوی قهرمان از دیدگاه نقد اسطوره ای 

بهناز عبداللهیان

چکیده:

کهن الگوها اساس نقد اسطوره ای را تشکیل می‌دهند.یکی از مهمترین کهن الگوها،کهن الگوی قهرمان است که خود به تنهایی در بر گیرنده تقریباً تمامی‌دیگر کهن الگوهاست.

درمقاله حاضر که به نقدکهن الگوی قهرمان اختصاص یافته است،به تجزیه و تحلیل این کهن الگوپرداخته خواهدشد.پرداختن به موضوع قهرمان به ما یادآور می‌سازد که در گذشته ای نه چندان دور اسطوره‌ها و داستانها به کمک بشر می‌آمدند تا او آسان تر بتواند بر مشکلات فائق آید، مقوله ای که خلاءآن درجوامع امروزی کاملأ مشهود است.

نقد اسطوره ای بر مبنای ترجمه موضوعات خود به کهن الگوها (archetypes) و سپس تفسیر و تحلیل آنها شکل می‌گیرد .کهن الگوهایی که در ناخوداگاه تمام انسانها از فرهنگها و ملل یکسانند و همچون ژنهای وراثتی با انسان زاده می‌شوند و از نسلی  به  نسل دیگر انتقال می‌یابند. این کهن الگوها موضوعات متنوعی را در بر می‌گیرند ودرداستانها ،متل‌ها، قصه‌های شاه پریان، اسطوره‌ها، افسانه‌ها و داستانهای مذهبی مختلف نمود پیدا می‌کنند.

یکی از مهمترین کهن الگوها که می‌توان گفت تقریبأ تمامی‌دیگر کهن الگوها را در بر می‌گیرد،کهن الگوی قهرمان است.اما قهرمان کیست،و اساسأ چه کسی می‌تواند قهرمان باشد؟

در حقیقت قهرمان انسانی عادی است که بدنبال تحولّی،حرکت و سفری را آغاز می‌کند،و تنها پس از پای گذاردن در مسیرحرکت است که لفظ قهرمان به او اطلاق می‌گردد.آغاز حرکت قهرمان ممکن است به دلایل مختلف انجام پذیرد که می‌توان آنها را به دلایل زیر تقسیم کرد:

۱-آدمی‌در زمانی که آمادگیش را دارد، به سفری قراخوانده می‌شود.او مختار به پذیرفتن یا عدم پذیرش این دعوت است. در صورت پذیرش، چه از روی میل شخصی و چه بالاجبار، قهرمان زاده شده و سفر آغاز می‌گردد و در صورت عدم پذیرش، او نشان می‌دهد که قادر به دل کندن از آنچه بدان دلبسته، و ترک روزمرگی زندگی خویش نیست.پس او نه تنها قهرمان نمی‌شود، بلکه مستحق نزول عدابی نیز خواهد بود. همچون پسر نوح که دعوت پدر را نپذیرفت و فنا شد،و یا همسرلوط که به سنگی از نمک تبدیل شد، چراکه هنگام خروج از شهرش به پشت سر نگریست.

۲-انسان در پی یافتن کسی یا چیزی، یافتن پاسخی و یا انجام وظیفه ای پای در راه می‌نهد. همچون سفر گیلگمش در پی یافتن حیات جاودان.

۳-او از سر کنجکاوی آغاز به سفر می‌کند. مثل بودا که در پی درک پیری، بیماری، مرگ و رهبانیت مکاشفه درونی خود را آغازید.

پس از آغاز سفر، قهرمان در طول مسیر دشوار خود با دشمنان، مشکلات، نیروهای وسوسه گری چون زنان فریبکار و غیره مواجه میگردد. مثل هفت خوان رستم ، ویا مواجهه اولیس با سیرن‌ها

اما او در مسیر این حرکت، با موجودات حمایتگری نیز مواجه می‌گردد. این موجودات در اشکال مختلفی چون پیرمرد (زال در شاهنامه و مرلین جادوگر در افسانه شاه آرتور) ، کوتوله (اسرار فال ورق اثر یاستین گوردر) ، پرنده (سیمرغ در شاهنامه) و غیره پدیدار می‌گردد که قهرمان را راهنمایی می‌کند و یا به او طلسمی‌می‌بخشد تا وی مسیر خویش را راحت تر یافته و آن را آسان تر طی کند.این شخصیت حامی‌نشانگر جنبه مهربان زندگی است و اشاره به آن دارد که اگر مسیر دشوار و خطرناک و تاریک است، نیروهای نیک و مثبت و مهربان نیز در کنار آن هستند. اشاره ای به حضور توأمان خیر و شر، هم نشینی قطبهای متضاد، که تنها این همنشینی است که به تکامل و وحدت می‌انجامد .

قهرمان معمولاً در طول سفر خویش از مناطقی غریب و ناشناخته، غالباً به شکل صحرا، جنگل، دریای عمیق، سرزمینهای بیگانه و دیگر مکانهایی که ناخوداگاه در آنجا مجال تجلّی دارد گذر می‌کند و گاه در این مسیر باید از آستانه ای عبور کند که نگهبان آستانه معمولاً از ورود او ممانعت به عمل می‌آورد. قهرمان یا باید با او بجنگد و بر او پیروز گردد، یا باید سؤالی را به درستی پاسخ گوید تا بتواند از این آستانه بگذرد. همچون اودیپوس که با پاسخ دادن به سؤالات ابوالهول (اسفنکس) باعث شکست و نابودی او شد .

گاه نیز قهرمان وارد مکانی می‌گردد که برای عبور از آن باید دوباره متولد گردد. داستانهای بسیاری درباره بلعیده شدن قهرمان بخصوص توسط نهنگ و یا ماهیی بزرگ هست که قهرمان بلعیده شده به ظاهر می‌میرد، اما بعد دوباره متولد شده و زندگی جدیدی را آغاز می‌کند که این زندگی جدید معمولاًبا به ارمغان آوردن دستاوردی مهم برای تمام مردم همراه است. داستان بلعیده شدن یونس توسط ماهی یکی از این داستانهاست.

در اینگونه داستانها شکم نهنگ همچون فضاهای دیگری چون غار، چاه، معبد، تابوت، و یا محلّی تاریک، نماد رحم جهان یا رحم کیهانی است که خارج شدن از آن، تولدی دوباره است. مثال آن به درآمدن یوسف از چاه و عزیز مصر شدنش است.

اما از آنجا که تمامی‌نیروهای پلید در برابر قهرمان آگاه محکوم به نابودی و تسلیمند، سرانجام این قهرمان پیروز میدان است. او در طول سفر خود در تقابل با مشکلات و خطرها، در حقیقت با بخش تاریک روح خود که اصطلاحاً “سایه” نامیده می‌شود و او تاکنون جرأت رویارویی با آن را نداشته، روبرو شده و بر آن مستولی گشته و در حقیقت با سایه خویش پیوند خورده و با آن یکی شده است. با به هم پیوستن این دو بخش متضاد به یکدیگر، قهرمان دوباره به تکامل و یگانگی می‌رسد .

اکنون زمان آن فرا رسیده که او به پاداش خود رسیده و آنچه را که در پی آن بوده را بدست آورد .معمولاً پاداش چنین قهرمانی، ازدواجی مقدس است، بدست آوردن عشقی خالص و بی انتها در دل زن یا مردی که قهرمان به وصال او می‌رسد .این ازدواج، نمونه کوجکی از رسیدن به وحدت و جاودانگیست.

در مقوله ازدواج مقدس ما با دو کهن اسطوره انیما[۱] (بخش مذکر روح) و انیموس[۲] (بخش مؤنث روح) مواجهیم که با این پیوند در حقیقت بخش مذکر و مؤنث روح بار دیگر (پس از هبوط انسان از کمال به دوگانگی و تبعید او از بهشت) با هم متحد شده و بشر به خداگونگی می‌رسد. و همانا هدف غایی و نهایی قهرمان نیز رسیدن به وحدت و جاودانگی است.

مرحله اخیر را اصطلاحاً “ملاقات با خدابانو” نیز می‌نامند. اما گاه، و به ویژه در برخی فرهنگها، زن که نماد زمین است به عنوان سوق دهنده بشر به سمت زندگی مادی و لذًات جسمانی و موجودی وسوسه گر نشان داده می‌شود. به همین سبب در این فرهنگها قهرمان بجای ملاقات با خدابانو، به دیدار”پدر” می‌شتابد. بدین ترتیب در نظامهای مبتنی بر زهد و نفی دنیا و زندگی دنیوی، اسطوره‌ها به طور بنیادی تغییر می‌کنند.

در این فرهنگها، قهرمان دیگر نمی‌تواند در کنار”خدابانو”آرام گیرد، چرا که او مظهر گناه محسوب می‌گردد. پس قهرمان باید به پدر که مظهر الوهیت است و در مقابل مادر زمینی قرار می‌گیرد برسد و با او هماهنگ گردد. داستانهای فراوانی درباره جستجوی پدر توسط فرزند وجود دارند. اما باید دانست که پدر جنبه‌های خشم فراوانی نیز دارد و آزمونهای سختی در راه رسیدن به او جلوی پای قهرمان قرار خواهد گرفت، اما باید به بخشندگی پدر ایمان داشت و این آزمونها را با موفقیت پشت سر گذاشت تا به هدیه محبت پدر نائل شد .

از مهمترین مثالهای این نوع آزمونها، آزمونهای”آیین تشرف”یا”ورود”است که مختص زمانیست که فرزند به حدی بزرگ می‌شود که باید آغوش گرم مادر را رها کرده و پای به جهان بزرگسالان بگذارد. پدر در این آیین همان کاهنی است که به جوان کمک می‌کند تا به جهان بزرگسالی راه یابد.

پس از گذار از این مرحله، شخص درمی‌یابد که در حقیقت پدر و مادر جوهره ای یکسان دارند.پس در هر دو صورت، فرد جه به خدابانو برسد و چه با پدر هماهنگ گردد، از نظر تعالی روح و مقامی‌که بدان دست می‌یابد تفاوتی نخواهد داشت. اینک او به حقیقتی بزرگ و جایگاهی والا دست یافته و دیگر تنها به خویشتن نمی‌اندیشد.به چنان عشق بی قید و شرطی دست می‌یابد که گاه حتی به دشمنان خود هم محبت می‌کند، زیرا آنان را ابزار سرنوشت خویش می‌داند.

برخی از قهرمانان پس از رسیدن به این مرحله، دیگر رغبتی به بازگشت به جهان و مکانی که از آن سفر کرده اند را ندارند، چرا که دیگر زندگی با مردم عادی برایشان قابل تحمل نیست. در چنین مواردی گاه نیرویی از جهان مادی آنان را علیرغم میلشان وادار به بازگشت می‌سازد . برخی قهرمانان نیز با میل و رغبت خویش به جامعه باز می‌گردند تا دستاورد خود را به جامعه ارائه دهند. اما بازگشت همیشه ساده نیست و گاه باید برای آن تاوان سنگینی پرداخت. برخی اوقات نیز قهرمان اجازه خارج کردن برکتی که بدان دست یافته است از جهان ماوراء و آوردن آن به جهان مادی را ندارد. در این صورت او مجبور به فرار می‌گردد. همچون پرومته که پس از دزدیدن آتش از آسمان مجبور به فرار شد، که البته تاوان سنگینی هم برای آن پرداخت.

گاه جامعه آمادگی پذیرش این برکت الهی را ندارد. از طرفی متأسفانه پس از گذشت اندک زمانی، ارزش این هدیه و برکت الهی و ماورائی به سرعت فراموش می‌گردد. از این رو همواره باید قهرمانانی باشند تا دستاوردهای الهی را به جهان عرضه دارند، تا جهان خالی از تحفه الهی نباشد.

فهرست منابع:

.  کمپبل، جوزف – قهرمان هزار چهره – ترجمه شادی خسروپناه – نشرآفتاب – مشهد – چاپ اول  – تابستان ۱۳۸۵

.  همیلتون، ادیت – سیری در اساطیر یونان و روم – ترجمه عبدالحسین شریفیان – انتشارات اساطیر – تهران – چاپ اول – ۱۳۷۶

.  یونگ، کارل گوستاو – انسان و سمبلهایش – ترجمه ابوطالب صارمی‌– کتاب پایا با همکاری انتشارات امیرکبیر – تهران – چاپ دوم – زمستان ۱۳۵۹

.  campbell , joseph – the hero with a thousand faces – princeton university press – 2nd edition – jan 1990

.  campbell , joseph – the power of myth – anchor – reissued edition – june 1991

.  rank , otto – the myth of the birth of the hero – jhu press(johns hopkins university)-2004

.  robertson ,robin – jungian archetypes – nicholas-hays  pub.  _ ۱۹۹۵


[۱]. anima

[2]. animus

 -------------------------

بر گرفته از:

http://www.irancomparativeartscircle.ir

 

تخیل‌شناسی تطبیقی جهان پس از مرگ

تخیل‌شناسی تطبیقی جهان پس از مرگ در دوره باستان

بهمن نامور مطلق

 

مقدمه:

جهان پس از مرگ جهانی بس معماگونه نزد انسان است و وی همواره در طول تاریخ کوشیده است به آن جهان سرک کشیده و از آن آگاهی یابد. اما با توجه به اینکه این جهان از دسترس مادی انسان‌ها خارج بوده است، آگاهی انسان‌ها از این جهان به توضیحات و توصیفات پیامبران، شاعران و عارفان محدود می‌شود.

 در این نوشتار تلاش می‌شود به توصیفاتی که شاعران از جهان پس از مرگ ارائه کرده‌اند، پرداخته شود. اما کدام شاعر است که درباره مرگ و پس از مرگ سخنی نگفته باشد و مستقیم یا غیرمستقیم یا با روش‌های حضور و غیاب این جهان را توصیف و احساس خویش را در این زمینه بیان نکرده باشد؟ به همین دلیل، این نوشتار از سه جهت موضوع خود را خاص و محدود می‌کند؛ نخست از نظر گونه‌شناسانه به سفرنامه‌ها بسنده می‌کند و این خود محدودیت فراوانی در پی دارد. به عبارت دیگر، هر نوشتاری که درباره مرگ سخن می‌گوید، مورد نظر ما نیست، بلکه فقط آنهایی که جنبه سفرنامه‌ای دارند، مورد توجه قرار خواهند گرفت. اگر از دیگر روایت‌ها نیز بهره برده شود، به عنوان کانون پیکره مطالعاتی نخواهند بود. بنابراین، فقط روایت‌هایی که شکل سفرنامه‌ای به خود می‌گیرند و این کنجکاوی و سرک‌کشی را در قالب سفرنامه بیان می‌کنند، موضوع این نوشتار خواهند بود. البته چنان‌که ملاحظه خواهد شد، به دلایل فراوانی از میان این سفرنامه‌ها نیز به چند سفرنامه خاص بسنده می‌گردد.

 دوم از نظر تمدنی این نوشتار به دو تمدن ایران و یونان اکتفا می‌کند. روایت‌های سفرنامه‌ای درباره مرگ در دیگر تمدن‌ها و فرهنگ‌ها همچون مصر، میان‌رودان، چین، هند و… نیز یافت می‌شود. به طور کلی بحث درباره معمای جهان پس از مرگ و طرح آن در قالب سفرنامه‌های گوناگون روحانی یا جسمانی یا هر دو با هم از پدیده‌های تقریباً مشترک تمام فرهنگ‌ها و تمدن‌ها به شمار می‌آید. اما در این نوشتار بررسی این موضوع در همه تمدن‌ها غیرممکن است. بنابراین، جغرافیای فرهنگی و تمدنی این مطالعه به دو تمدن یاد شده (تمدن‌های ایران و یونان) محدود گردیده است.

 سوم از نظر زمانی نیز این نوشتار خود را محدود کرده است. به بیان دقیق‌تر، فقط به زمان خاص این سفرنامه‌های جهان پس از مرگ در این دو تمدن باستانی پرداخته می‌شود. به همین دلیل، در مورد تمدن ایرانی به باورهای پیش از اسلام و در مورد تمدن یونانی به باورهای پیش از مسیحیت بسنده و پرداخته می‌شود. بسیاری از روایت‌ها متعلق به دوران پسین هستند و می‌توان گفت که این نوع سفرنامه‌ها همواره در طول تاریخ جریان داشته‌اند و امروز نیز یکی از گونه‌های رایج در هنر و ادبیات محسوب می‌گردند. نگاهی هر چند گذرا به موضوعات رمان‌ها و فیلم‌های دهه اخیر بیانگر بسامد بالای این موضوع در ادبیات و هنر معاصر است. اما چنان‌که گفته شد، این نوشتار به دلایلی چند خود را به دوره باستان محدود می‌کند.

 با توجه به توضیحات فوق، اکنون مناسب است پیکره‌های اصلی مطالعاتی معرفی شوند. در این خصوص روایت‌های ارداویرافنامه، کتیبه‌های کرتیر، روان‌گرشاسب و گشتاسبنامه (از سوی تمدن ایرانی) و روایت‌های اورفه، اولیس، هرکول، جیزون، تزه، اِنه و حتی اِر‌ (از سوی تمدن یونانی) پیکره‌های اصلی این نوشتار خواهند بود. البته چنان‌که گفته شد، یعنی به دلیل محدودیت‌های کمی‌یک مقاله، و همچنین با توجه به هدف غایی این نوشتار پیکره‌های اصلی، کتیبه کرتیر از تمدن ایرانی و ادیسه هومر از تمدن یونانی خواهد بود.

 درباره روش‌شناسی نیز باید افزود که در اینجا از روش اسطوره‌سنجی تطبیقی استفاده خواهد شد. اسطوره‌سنجی از روش‌های مطالعه اسطوره‌ای است که بر متن ادبی تأکید دارد و متعلق به پارادایم ساختارگراییاست. به بیان دیگر، برخلاف برخی دیگر از روش‌ها که بر بافت اجتماعی، تاریخی و فرهنگی تأکید دارند، در اینجا به دلیل هدفی که تعقیب می‌شود، محدود به متن‌ها شده است. این روش در دهه هفتاد توسط ژیلبر دوران، انسان‌شناس بزرگ فرانسوی ارائه گردید و شخصیت‌های بسیاری همچون پیر برونل آن را توسعه و گسترش دادند.

 نکته دیگری که درباره این روش باید گفت، این است که در اینجا بیش از اینکه به مطالعه و تحلیل تک تک روایت‌ها به طور تفصیلی پرداخته شود، بر تحلیل ترکیبی آنها تأکید می‌شود. به بیان دیگر، روش تحقیق به ترکیب توجه بیشتری دارد تا به تجزیه روایت‌ها. درواقع، امکان بررسی مفصل و کامل این روایت‌ها برای چنین نوشتاری ممکن و میسر نیست، به ویژه اینکه هدف تحقیق بیشتر بررسی گونه‌شناسانه و تطبیقی دو تمدن است، نه روایت‌های گوناگونِ یک تمدن.

 این نوشتار نخست به روایت‌های ایرانی به ویژه کتیبه کرتیر درباره سفر به جهان مردگان می‌پردازد. پس از آن به روایت‌های یونانی در این زمینه اشاره می‌کند.سرانجام در یک مطالعه تطبیقی تفاوت‌ها و شباهت‌های روایت‌های ایرانی و یونانی را بررسی خواهد کرد.

سفرنامه‌های ایرانی

در میان توصیفاتی که از جهان پس از مرگ در روایت‌های ایرانی آن ‌هم به صورت سفرنامه به‌ دست ما رسیده، ارداویرافنامه از اهمیت و جایگاه بی‌نظیری برخوردار است. توصیفاتی که در این سفرنامه درباره جهان پس از مرگ ارائه شده، از نظر دقت و گستردگی موجب شده که هیچ تحقیقی در این زمینه بی‌نیاز از آن نباشد. ضمناً ارداویرافنامه از نوشته‌هایی که در اینجا مورد بررسی قرار خواهند گرفت، چه در تمدن ایرانی چه در تمدن یونانی کامل‌تر است. اما سفرنامه‌های جهان پس از مرگ در ایران باستان به ارداویرافنامه محدود نمی‌گردد، بلکه آنچه به دست ما رسیده، بیش از این می‌باشد. البته با توجه به توصیفات، روایت‌شناسی و گونه‌شناسی سفرنامه‌هایی که به دست ما رسیده، می‌توان حدس‌زد که سفرنامه‌های بسیاری در این زمینه در ایران باستان وجود داشته است، زیرا در غیر این صورت، چنین شکل کامل یا نسبتاً کاملی بدون پیش‌متن‌ها و گذشته‌ای غنی ممکن و میسر نیست. در میان آنچه به دست ما رسیده است و به توصیف جهان پس از مرگ اشاره دارد، می‌توان به موارد زیر اشاره کرد:

-           روایت ارداویرافنامه؛

-           سنگ نوشته کرتیر؛

-           روایت روان‌گرشاسب؛

-           گشتاسبنامه.

 در میان این چهار روایت، سه روایت آن (ارداویرافنامه، کتیبه‌ کرتیر و گشتاسبنامه) شکل سفرنامه‌ای دارند.

استاد ژاله آموزگار درباره ارداویرافنامه و ارتباط آن با کتیبه‌های کرتیر می‌گوید: «در قلمرو دنیای پس از مرگ، این کتاب آخرین نشانه‌ای است که باید آن را با داده‌های اوستا و با آنچه ما درباره همین موضوع، در دوره ساسانی، از طریق متن‌های کتیبه‌ای موبد کردیر در دست داریم، مقایسه کرد» (ژینو‌۱۳۸۲، ۱۳). کتیبه‌ها و معراج‌نامه‌های کرتیر یکی از منابع مهم برای مطالعات جهان پس از مرگ‌اند و فرصت مناسبی را برای مطالعات تطبیقی درون‌فرهنگی و بینافرهنگی فراهم می‌آورند. بنابراین، سیر و سیاحت درجهان پس از مرگ در متون ایرانی، دست کم متونی که در این نوشتار مورد بررسی قرار می‌گیرند، با مسائل و باورهای دینی در آمیخته است؛ و این سیر و سیاحت‌ها نه تنها اغلب کارکردی دینی دارند، که خود نتیجه تزکیه و پالایش اخلاقی و اعتقادی می‌باشند.

کتیبه‌های کرتیر (کردیر)

کرتیر یا کردیر یکی از شخصیت‌های سیاسی‌ـ مذهبی دوران ساسانی است. وی در سده سوم هجری می‌زیسته و هفت پادشاه سلسله ساسانی را دیده است. کرتیر که بیشتر در دوران بهرام اول و دوم دارای نفوذ بوده، با بسیاری از شخصیت‌های دوران خویش یکی انگاشته شده است. بیشترین آگاهی‌ ما از کرتیر، به چهار کتیبه یا سنگ نوشته‌ای باز می‌گردد که وی در آنها به معرفی خود پرداخته است. این چهار کتیبه عبارت‌اند از:

- کتیبه سرمشهد در جنوب کازرون؛

- کتیبه نقش رستم؛

- کتیبه نقش رجب؛

- کتیبه کعبه زرتشت.

در هریک از این چهار کتیبه، بخشی به طور مفصل به معرفی کرتیر و جایگاه و شخصیت او اختصاص یافته است. بخش دیگر این کتیبه‌ها که در این نوشتار از اهمیت بیشتری برخوردار است، به معراج کرتیر می‌پردازد. خانم دکتر آموزگار درباره این بخش نوشته است: «متن معراج در کتیبه نقش رستم و سرمشهد آمده است و خلاصه‌ای از آن در کتیبه نقش رجب ذکر شده است» (آموزگار ۱۳۸۶، ۴۹).

کرتیر خود به نوعی راوی سفرنامه خود است، چنان‌که مؤلف و راوی یکی شده‌اند. پیشینه و جایگاه راوی در این روایت بسیار مهم است، به‌گونه‌ای که وی پیش از بیان اصل روایت که همانا معراج‌نامه است، خود را ملزم می‌داند تا نزدیک به نیمی‌از کتیبه را به خود سرنوشت‌نامه اختصاص دهد. به بیان دیگر، صحت و درستی مطالب عنوان شده در روایت چنان مهم است که بارها مورد یادآوری و تکرار قرار می‌گیرد.

هدف این سفر و معراج تأکید بر باورهای دینی و همچنین تقویت این باورها و رسیدن به یقین مذهبی است. البته از آنجا که چون چنین سفری یک امتیاز بسیار ویژه محسوب می‌شده، دلالت و هدف ضمنی این کتیبه می‌تواند تأیید مجدد مؤلف باشد که لیاقت و توفیق چنین سفری را یافته است. جهان پس از مرگ در اندیشه ایرانیان باستان جهان تجسم اعمال بوده است. براساس توصیفات کتیبه‌های کرتیر و دیگر روایت‌های مرتبط، جهان پس از مرگ جهانی سیال و پویاست که شکل خود را با توجه به اعمال افراد متحول می‌کند. به عبارت روشن‌تر، اگر کسی نیک‌اندیشه، نیک‌کردار و نیک‌گفتار باشد، همین پل پهن و عریض می‌گردد و آن شخص به آسانی از آن می‌گذرد، بالعکس هنگامی‌که فردی بدکردار، بداندیشه و بدگفتار بر آن قرار گیرد، به اندازه تیغی باریک شده، چنان‌که آن شخص از آن به جهنم سقوط خواهد کرد. همچنین دین هر کس به شکلی خاص تجسم بروز می‌یابد. مثلاً برای نیکان خود را به صورت زنی زیبا نشان می‌دهد.

 

سفرنامه‌های یونانی

فرهنگ و تمدن یونان نیز به عنوان یکی از مهم‌ترین و پیشرفته‌ترین تمدن‌های باستانی نمی‌توانست به معمای پس از مرگ و دنیای مردگان پاسخی ندهد، اما هر تمدنی پاسخ خاص و برخاسته از فرهنگ و اندیشه خود را ارائه می‌کند. با توجه به اینکه فرهنگ یونان باستان بر اسطوره‌شناسی و نیز فلسفه ابتنا یافته است، هر یک از این شاخه‌ها به ویژه اسطوره‌شناسی کوشیده است تصاویری از دنیای پس از مرگ برای یونانیان ارائه نماید. شلینگ از «دردِ بی‌درمانِ پایانِ وجود» سخن می‌گوید که همانند «زهری شیرین» در تمام آثار هنری رخنه کرده است (choron 1969, 23).

 مناسب است یادآوری گردد که مرگ همچنین به صورت یک شخصیت شبه انسانی ظاهر می‌شود که گاه می‌توان آن را به تأخیر انداخت. نمونه این نوع تأخیر انداختن مرگ در اسطوره سیزیف به خوبی مشاهده می‌گردد. در این روایت آمده است که سیزیف با حیله مرگ را به بند می‌کشد و سپس زئوس برای نجات الهه مرگ، مارس را روانه سرزمین سیزیف می‌کند. نمونه دیگر داستان ادمت و الزست است که طی آن به روایتی هرکول مرگ را شکست می‌دهد.

 در اینجا به چند سفرنامه که قسمتی از آنها را سفر به دنیای مردگان شکل داده، توجه می‌شود. برخی از برجسته‌ترین و اصیل‌ترین این روایت‌ها عبارت‌اند از: سیزیف، جیزون، اورفه، هرکول، تزه، انه، اولیس، اِر و پیتاگورس. بیشتر این روایت‌ها به دو روایت بزرگ حماسی یونان یعنی ماجراجویان کشتی آرگون و جنگ تروا مرتبط می‌شوند. شخصیت‌هایی همچون جیزون، اورفه و هرکول به روایت ماجراجویان کشتی آرگون به رهبری جیزون برای یافتن و بازگرداندن پشم طلایی مربوط می‌شوند و شخصیت‌هایی همچون انه و اولیس نیز به روایت جنگ تروا تعلق دارند. چون امکان بررسی تمامی‌این روایت‌ها وجود ندارد، به روایت سفر اولیس به سرزمین مردگان بسنده می‌شود. روایت اولیس از چند جهت قابل‌توجه می‌باشد؛ نخست اینکه روایت تقریباً کاملی است که در ادیسه هومر به شکلی گسترده‌ آمده، به گونه‌ای که یکی از فصل‌ها به طور کامل به چنین سفری اختصاص یافته است. دوم اینکه بیشتر از دیگر سفرنامه‌های جهان مردگان، چنین سفرنامه‌هایی را نمایندگی می‌کند.

سرگذشت اولیس از معروف‌ترین ماجراها و سفرهایی است که تاکنون نوشته شده است. اولیس نیز همانند بسیاری از قهرمانان یونانی جنگ تروا دچار غضب گردید. وی هنگام بازگشت به سرزمین خود، ایتاک ، نزدیک به ده سال در دریاها و جزایر دوردست گم و سرگردان گردید. مهم‌ترین و جامع‌ترین روایت از سفرها و ماجراهای اولیس را می‌توان در ادیسه هومر یافت. که ویرایش‌های گوناگونی از این روایت در قرون پیش و پس از میلاد ارائه گردیده که یکی از مشهورترین آنها تلگونی اثر آگاممون سیرنه ای است. (برای مطالعه داستان به اصل مقاله در کتاب تخیل و مرگ در ادبیات و هنر رجوع شود).

هدف ظاهری سفر پرسشی است که اولیس از تیرزیاس می‌کند و می‌خواهد راه بازگشت را بداند. تأکید می‌شود که برای چنین دانستنی لازم بود اولیس به سرزمین مردگان سفر کند. بنابراین، هدف نخست دانستن مسیر بازگشت و پایان سفر و ماجراها بود. اما به نظر می‌رسد هدف دیگر و مهم‌تری نیز در این رابطه به عنوان هدف پنهان وجود دارد. گویا ورود به جهان مردگان یکی از مهم‌ترین مراحل و آزمون‌های روایت‌های قهرمانی در یونان بوده است. این موضوع را می‌توان با نگرشی بینامتنی بهتر دریافت. به عبارت دیگر، با وجود اینکه سیرسه خود جادوگری است که در برخی از مسائل پیشگویی‌های بسیار دقیقی دارد، ولی در مورد مسیر بازگشت اولیس باید نزد یک مرده برود و یکی از آزمون‌های سخت را در این مرحله بگذراند.

 همین موضوع که سیرسه مسئله ورود به جهان مردگان و پرسش از تیرزیاس را مطرح می‌کند نیز قابل تأمل است، زیرا سیرسه به عنوان یک جادوگر اعلام می‌کند که چنین سفری باید انجام شود و خود مسیر و حتی حوادث احتمالی و همچنین واکنش‌هایی را که اولیس باید داشته باشد گوشزد می‌نماید. نکته قابل توجه دیگر این است که، برای اولیس این سفر یک سفر گروهی است، گرچه در برخی مراحل به ویژه مراحل حساس پایانی اولیس خود باید به تنهایی کارهایی را انجام دهد، اما یک کشتی با تمام خدمه در این مسیر حرکت می‌کند. مسئله دیگری که به ویژه در مقایسه با سفرنامه کرتیر قابل توجه است، این است که اولیس، میلی به رفتن به جهان پس از مرگ نداشت و هنگامی‌که این خبر از سوی سیرسه به وی داده شد، بسیار غمگین گردید. در عالم پس از مرگ، اولیس با مردگان رابطه‌ای تعاملی دارد. چنان‌که با بسیاری از آنها سخن می‌گوید، پرسش و پاسخی در میان است و از یکدیگر اطلاعاتی به خصوص در مورد زندگی روی زمین کسب می‌کنند.

نگاه ترکیبی

 در این تحقیق تطبیقی تفاوت‌ها و تشابهات جهان پس از مرگ در دو تمدن باستانی مورد شناسایی قرار گرفت، اهمیت و معمای جهان پس از مرگ، تمدن‌های بزرگی همچون ایران و یونان را برآن داشته است تا بخش مهمی‌از فعالیت‌های زندگی و به ویژه فعالیت‌های تخیلی خود را به موضوع مرگ و پس از آن اختصاص دهند. بر همین اساس این تمدن‌ها و دیگر تمدن‌های بزرگ باستانی دارای گونه‌ای هنری یا دست کم زیرگونه‌ای هنری و ادبی با عنوان سفرنامه‌های جهان پس از مرگ هستند. این تحقیق ضمن تأکید بر این زیرگونه مهم در تمدن‌های باستانی، در یک بررسی تطبیقی و ترکیبی به نتایج زیر در دو تمدن ایران و یونان اشاره می‌کند:‌

-     در روایت‌های ایرانی جهان پس از مرگ جهانی است که روان آدمی‌می‌تواند بدان دست یابد، در صورتی‌که در روایت‌های یونانی این جهان در دنیای مادی قرار دارد و با جسم مادی می‌توان به آن دست یافت؛

-     در روایت‌های ایرانی ورود به جهان پس از مرگ مستلزم آیین‌های تشرف است؛ یعنی باید شرایطی خاص مهیا گردد، ولی در روایت‌های یونانی نیاز به چنین شرایطی نیست؛

-     در ادامه مطلب بالا ورود به جهان پس از مرگ نزد کرتیر یک خواست و طلب خاضعانه است و رفتن به آن جهان نیز توفیق و امتیازی است که نصیب شخصیت‌هایی ویژه می‌گردد. اما رفتن به جهان پس از مرگ نزد یونانیان اغلب غیر ارادی و گاهی علی‌رغم میل قهرمانان صورت می‌گیرد. با این حال، نزد یونانیان نیز این موضوع به صورت یک تمایز برای قهرمانان بزرگ محسوب می‌گردد؛

-     رفتن به جهان پس از مرگ در اغلب روایت‌های ایرانی برای دستیابی به یقین و اعتقاد صورت می‌گیرد. در صورتی‌که در اسطوره‌های یونانی اغلب برای شناخت یا یافتن شخصی برای زندگی مادی است؛

-     از تفاوت‌های دیگری که می‌توان یاد کرد، همانا مسیری است که این دو سفرنامه ترسیم می‌کنند. مسیر کرتیر به سوی روشنایی، درخشندگی و شرق است. در حالی‌که مسیر اولیس به سوی سرزمین تاریکی و ظلمت امتداد پیدا می‌کند. به طور کلی نور و درخشش در سفرنامه ایرانی و تاریکی و سیاهی در سفرنامه یونانی حضوری چشمگیر دارند؛

-     شخصیت‌های دو روایت نیز دارای تفاوت‌هایی جدی هستند. چنان‌که  روایت ایرانی ارجاعی به شخصی خاص ندارد، اما روایت یونانی به اشخاص و شخصیت‌های اسطوره‌ای ارجاع می‌دهد؛

-     در روایت ایرانی موضوع تجسم اعمال و کردار موضوعی اساسی است، چنان‌که جهان پس از مرگ تا حد زیادی بر اساس تجسم اندیشه‌ها، کردارها و گفتارها شکل می‌گیرد، اما تجسم اعمال در روایت یونانی به چشم نمی‌خورد. البته نتیجه اعمال وجود دارد، اما جهان چنان‌که باید دارای سیالیت و پویایی نیست.

نتیجه

تمدن‌ها و فرهنگ‌ها به ویژه آنها که مدعی یک نظام کامل فکری و فلسفی هستند، همواره کوشیده‌اند تا به معمای جهان پس از مرگ و حوادث و چگونگی آن پاسخ بگویند. دو تمدن ایران و یونان به طور جدی به این موضوع پرداخته‌اند. به دلایل گوناگونی که گفته شد از هر یک از این فرهنگ‌ها یک روایت به عنوان روایت اصلی انتخاب گردید و مورد مطالعه قرار گرفت (کتیبه‌های کرتیر از ایران و روایت اولیس از یونان).

 نتایج این تحقیق دست کم برای مؤلف دستاوردهایی بیش از انتظار اولیه داشت، زیرا به نظر می‌رسد بخش مهمی‌از روح دو فرهنگ یاد شده را می‌توان در بررسی و تحقیق درباره نگرش آنها به جهان پس از مرگ دریافت. به ویژه اینکه هر تمدنی برای پاسخگویی به این معما از شیوه و حوزه خاص خود بهره برده است. تمدن ایرانی کوشیده است تا سرک کشی به دنیای پس از مرگ را در حوزه دین مطرح کند. بر همین اساس تمام عناصر چنین سفری به نوعی متأثر از دین و مناسک دینی است. در صورتی‌که تمدن یونانی برای پاسخگویی به این خواست عمومی‌می‌کوشد تا از حوزه اسطوره‌شناسی استفاده بکند. به بیان دیگر، هر تمدنی به پرسش‌های اصلی انسان یعنی پرسش‌های فطری و درونی وی به شیوه خاص خود پاسخ می‌دهد. هر تمدنی می‌کوشد با توجه به طبیعت و سرشت خاص خویش به این پرسش‌های اساسی و بنیادین پاسخ دهد. به بیان دیگر، چگونگی پاسخ به این پرسش‌ها بیش از هر چیز بنیان خود آن فرهنگ را به نمایش می‌گذارد. تفاوت تمدن‌ها ایرانی و یونانی نیز از طریق چنین پاسخهایی معین و مشخص می‌گردد.

منابع

آموزگار، ژاله. ۱۳۸۶٫ «گزارشی ساده از سنگ نوشته‌های کردیر». فصلنامه بخارا، شماره‌های ۴-۶٫

ارداویرافنامه. (متن پهلوی). (۱۹۰۲ میلادی)، دستور کیخسرو، دستور جاماسپ‌جی جاماسپ‌آسا. با مقدمه‌ای از کتایون مزداپور. از روی چاپ بمبئی.

بهار،مهرداد.۱۳۸۷٫ پژوهشی در اساطیر ایران، تهران: انتشارات آگاه.

ژینو، فیلیپ. ۱۳۸۲٫ ارداویراف‌نامه. ترجمه و تحقیق ژاله آموزگار. تهران: انتشارات معین‌ـ انجمن ایرانشناسی فرانسه.

میرفخرایی، مهشید.۱۳۶۷٫ روایت پهلوی. متنی به زبان فارسی میانه (پهلوی ساسانی). تهران: موسسه مطالعات و تحقیقات فرهنگی.

هومر. ۱۳۶۸٫ ادیسه. ترجمه سعید نفیسی. تهران: انتشارات علمی‌و فرهنگی.

choron, jacques. 1969. la mort et la pensée occidentale., paris. payot.

 

-------------------------

برگرفته از

http://www.irancomparativeartscircle.ir/

 

چگونگی شکل گیری اسطورۀ شرِ لویاتان با تکیه بر نقد اسطوره شناختی نورتروپ فرای

چگونگی شکل گیری اسطورۀ شرِ لویاتان با تکیه بر نقد اسطوره شناختی نورتروپ فرای


Review Of Leviathan, the villain myth,Though criticizing Northrop Frye Mythology

دکتر بهمن نامور مطلق [1]/ مریم پیردهقان[2] 


 

مقدمه: اساطیر شر و هستي شناسي آنها همواره يكي از پرسش ها و معماهاي ديرينه ی انساني به شمار مي آيد، به گونه اي كه هر نظام فكري خود را موظف به پاسخ گويي آن دانسته و با شيوه ها، سبك ها و برهان هاي خاص خودكوشيده است تا شکل گیری این اساطیر را در بستری از روایت ها شرح دهد. در این خصوص، ادیان یهودیت و مسیحیت که وجود و واقعيت شرّها را انكارنمی کنند و در عین حال به وجود يك خداي عليم، قادر، عادل و خيرخواه قائلند در اغلب موارد به شر، بُعدی مادی بخشیده اند و آن را به طرق مختلف که یکی از آنها در قالب اساطیر است متجسدکرده اند. بر این مبنا همواره نبرد ميان شخصيت هاي مذهبي- اسطوره‌اي و يك شخصيت شرور - در اغلب موارد اژدها يا نهنگ-  مورد توجه اغلب اسطوره‌شناسان بوده است. در اين جنگ نمادين كه داراي جلوه‌هاي گوناگوني است تماميت خير و تماميت شر به واسطه ی نمايندگانشان در مقابل هم قرار مي‌گيرند. اگرچه کتب مقدس تنها شاراتی مبهم در این مورد ارائه می دهند اما رهبران دینی ناخوشنود از این خموشی، همراه با هنرمندان و نویسندگان، این اشارات را در طول قرن ها پیراستند تا وقتی که آنها یک عالم سهمگین و بیکران خلق کردند، با جزئیاتی آنقدر واضح که قدرتی باور نکردنی بر ذهن اکثر مردم گذاشت به طوری که در طول قرون وسطی، الهیات اثر بسیار کمتری بر روی مفهوم شر و اسطوره شر از آنچه که فقط می تواند شور و شوق مردمی برای شنیدن و دیدن این گونه داستان ها نامیده شود داشت. یکی از این جلوه های شر که به سان همتاهایش در تمدن های آیینی- مذهبیِ دیگر (ضحاک در اساطیر ایرانی، لوکی در اساطیر شمال اروپا، هیمامه در اساطیر مانوی و ..) در طول اعصار گوناگون دچار دگرگونی های موتیفی و مفهومی بسیار شده است، لویاتان است، اسطوره ای که در سنت دیوشناسی مسیحی، بالاترین شیاطین در جهنم محسوب می شود و به یکی از هفت گناه کبیره یعنی حسادت پیوند می خورد. این اسطوره ی شناور بین تمدن های پاگانی (مشرکی) و مذهبی، به نظر می رسد که دارای ریشه ها و پیش متن هایی در دنیای باستان باشد که پیگیری آنها چگونگی شکل گیری آن را به عنوان اسطوره ای شّر توضیح دهند. از این رو، به مدد تجزیه و تحلیل موتیفی- مفهومی این اسطوره و نحوه ی ظهور آن در ادیان یهودیت  و مسیحیت  سعی شده است که  قابليت هاي رمزي و نمادین گسترده‌ ی این اسطوره با استفاده از نقد اسطوره شناختی نورتروپ فرای (Northrop Frye) - که نقدی دارای هویتی مستقل در کشف رمزپردازي، بررسي تطبيقي و شبكه‌اي در اساطیر است- مورد بررسی قرار گیرد. البته، باید توجه داشت که فراي بيش از اينكه به يك اسطوره ی خاص بپردازد به ويژگي‌هاي كلي اسطوره‌ها پرداخته است و به همين دليل اسطوره‌هايي چند در كنار هم قرار گرفته و مطالعه مي‌شوند به طوری که شايد بتوان گفت گونه‌شناسي، نظريه و مضامين اسطوره‌اي براي فراي بيش از خودِ اسطوره‌ها به عنوان پيكره مطالعاتي مورد توجه بوده اند. به همين دليل است كه نمونه ی كاربردي در زير با چنين رويكردي، شايد نسبت به ديگر محققان پراكنده به نظر برسد اما اين نوع كاربرد، برخاسته از نوع نگاه فراي است و نبايد به حساب مشكل كاربرد گذاشت. یکی از دلایلی هم که در اينجا باعث شده بحث لویاتان و نقد فرای باهم مطرح شوند این است كه دست كم در دو اثر مهم این منتقد ادبی يعني كالبدشناسي نقد و رمز كل در مورد آن سخن رفته است.

  1. لویاتان و روایت این جهانی:

به طور کلی واژه ی لویاتان بر چهار موضوع اطلاق  می شود که پیش از ورود به بحث بهتر است از آن  رفع ابهام گردد[5]:

1. لویاتان نام یک کشتی؛

2. لویاتان اثر توماس هابز در باب فلسفه ی سیاسی؛

3. لویاتان اثر اشمیت کتابی زندگی نامه ای؛

4. لویاتان اسطوره و هیولایی دریایی؛

لویاتان، لوتان(Lotan) (اسطوره ی اورگاریتی) و یا رهاب(Rahab) (اسطوره ی آسیای میانه) هیولاهایی دریایی (مار یا اژدها)، هستند که اگرچه به فرهنگ های مختلف تعلق دارند ولی در امتداد هم و به هم مربوط می شوند (Encyclopedia Britannica, 1999: Leviathan). این نوع از هیولاها به طور آشکاری در اساطیر خاور میانه برجسته شده اند که تقریباً همه جا با شب و تاریکی و بطن مادری و آب کیهانی پیوسته و مربوط بوده اند. رابطه میان آغاز جهان و اژدها، در کیهان شناس بابلیان آشکار است. در این کیهان شناسی، مردوک یا قهرمان خورشیدی، بر تیامات یا اژدهائی که رمزِ ظلمتِ نخستین است و غالباً به صورت ماری خشمگین نموده شده چیره می گردد. بدین گونه، جهانِ روشنِ پدرسالاری جهانِ اولینِ مادرشاهی را تسخیر می کند )ستاری، 1351: 37–38(. همچنین در این راستا، می توان به خدای بعل در مقابل یم در اساطیر اوگاریتی(ibid: Yamm) وآتوم در مقابل نهبکااو (Nehebkau) در مصر اشاره کرد، همراه با تصدیقاتی در اوایل هزاره دوم بر مهرهای سوریه ای، و تصویر خدای نینورتا (Ninurta) در حال غلبه بر مار هفت سر در سه هزاره پیش از میلاد در شمایل نگاری سومری(Ringgren, 1995: 507). خدایان باران آور نیز، که خدایانی فضایی اند و رعد و برق را در اختیار دارند، کشنده ی این اژدها به شمار می  آیند (بهار، 1391: 32). از اینرو، می توان گفت که افسانه ی مبارزه و کشمکش نخستین، یک کُنشِ ذاتی برای این مناطق محسوب می شود و حتی همسایگانشان در قرون متمادی از چنین کنشی تغذیه کرده اند، مانند جنگ با هیولای هفت در اساطیر یونان، جایی که هرکول مجبور به از میان بر داشتن چنین جانوری می شود (دیکسون کندی، 1390: 388-  389).

تصویر 1: خدا در حال جنگ با هیولای هفت سر (لوتان)، 2500 پ.م، مجموعه برمن، عکس از موزه سرزمینِ کتاب مقدس، اورشلیم  

تصویر 2:  دو خدا در حال نیزه کردن به چهارپای هفت سر، استوانه ی سنگی اکدی، 2350 پ. م، تل اسمر، عکس از موسسه مطالعات شرقی دانشگاه شیکاگو

تصویر 3: نبرد مردوک و تیامات، مهر استوانه ای نو آشوری، 750-900 پ. م، موزه لندن

تصویر 4: هرکول در حمله به هیدرا (هیولای هفت سر)،سکه، 352 پ.م، پاریس

  «لوتان»، که یکی از اولین مظاهر این نوع کشمکش به شمار می آید، یک مار بزرگ یا اژدهایی هفت سر در اساطیر اوگاریتی است که یا حیوانِ دست آموز یم (دریای بزرگ کیهانی، اغلب همچون یک رود بزرگ) محسوب می شود و یا یک جنیه ای از خودِ وی. یم که خدای غرب باستانی است و حاکم بر اقیانوس ها، رودخانه ها، دریاچه ها و چشمه های زیر زمینی، نقش مهمی در اساطیر اوگارتویی بازی می کند (Encyclopedia Britannica, 1999: Yamm) و نمادی از آشوب و تاريكیِ نخستین به شمار می آید (بهار، 1391: 32). وی با بعل، خدای بزرگ نظم‏آفرین که نبردهایش با آفرینش‏ طوفان، باران‏ زایی، تندر و آذرخش در پیوند است (هوک، 1381:102) در جنگی هميشه‌گی است؛ اما سرانجام بر اساس لوحه ای که بر مبنای این داستان به دست آمده است مشخص می گردد که «یم مرده است و بعل شاه می گردد» (کاوندیش، 1387: ؟).

در عبری، لویاتان اسطوره ی یهودی نیز، یک مار بزرگِ اصل نخستینی است که بازنمایی کننده ی کشتار جمعی، سیل، اقیانوس ها و زمستان است و در مکانی در دریا زندگی می کند (day, 1985:45). اکثر محققان در مطالعه ی مفهوم لویاتان بر این نظرند که مهم ترین بافتی که این مفهوم در آن شکل گرفته خاور نزدیک باستانی است و در این راستا،  بیشترین تاثیر از  اسطوره ی بعل اوگاریتی است. دلیل اولیه ی  این نسبت آن می باشد که در بحث میان موت و بعل، موت به رسمیت می شناسد که بعل کشنده ی لوتانی است که در زبان اوگاریتیltn  یک هم ریشه برای عبریِ לִוְיָתָֽן (لویاتان)  به شمار می آید (Harris, 1999: 472).  همچنین خواهر بعل اذعان می کند که یم (دریا) و اژدها (مار عظیم الجثه ی تاب خورده) شکست خورده اند از سوی دیگر، توصیف لوتان در اسطوره ی  بعل به نظر می رسد ارتباط خوبی با زبان مورد استفاده در اشعیا 27:1 داشته باشد: «در آن روز، خداوند با شمشیر عدالت خود او را مجازات خواهد کرد؛ با شمشیر خشم آلود، عظیم و قدرت مند خود لویاتان را، مار خزنده، هیولای عظیم پیچنده؛ او (خداوند) هیولای دریا را ذبح خواهد کرد». در اساطیر عبری در مزامیر داوود (مزمور 74) نیز شرحی وجود دارد که نشان می‏دهد یهوه برای آفرینش و تکوین جهان، در کشاکشِ مبارزه‏ای با آب ها قرار می‏گیرد و در این نبرد لویاتان اژدهای چند سر را می‏کوبد (Arnold, 2002: 50).

مهمترين مرجع براي شناخت لوياتان همانا تورات است كه در چندين جای خود از آن سخن به ميان آورده است. این اسطوره در كتاب ايوب باب 41 نام هيولايي دريايي است که يكي از شخصيت هاي اسطوره‌اي هولناك و دهشتناك محسوب مي‌شود. نخست در اواخر باب چهلم سخن از بهيموت رفته است كه همچون گاو مي‌خورد و قدرتش و استحكامش بي‌نظير است. پس از توضيحاتي در خصوص اين هيولاي زميني، باب چهل و يكم به شرح دومين هيولا اينبار آبي يعني لوياتان مي‌پردازد و در اين خصوص مي‌نويسد : «1 آيا لوياتان را با قلاب، و زبانش را با ريسماني كه فرو انداخته‌ مي‌تواني كشيد، 2 آيا در بيني اش مهار تواني كشيد، و چانه‌اش را سوراخ تواني كرد، 3 آيا تو را نياز بسياري خواهد كرد و مگر سخنان ملايم را بتو خواهد گفت، 4 آيا عهد را با تو بسته او را براي بندگي دائمي خواهي گرفت، 5 آيا با او مثل مرغ بازي تواني كرد و مگر براي كنيزانت او را تواني بست، 6 رفقا از او ضيافت توانند كرد و يا او را در ميان بازرگانان تقسيم توانند نمود، 7 آيا پوست او را با نيزه‌ها و سر او را با مزراقهاي ماهي‌گيران مملو تواني كرد، 8 دستت را باو بگذار و گير و دار را بخاطردار تا آنكه ديگر جنگ ننمائي 9 اينك اميد گرفتار كردنش محال است و هم از ديدنش آدمي به پشت مي‌افتد، 10 احدي نيست كه جرات برانگيزانيدن او را داشته باشد پس در برابرم كيست كه به ايستد..(كتاب مقدس، 1380: 997- 996)».

تصویر 5: لویاتان، بخشی از نسخه خطی بیزانسی، نیمه دوم قرن نهم، رم، موزه ی واتیکان

تصویر 6: لویاتان، تصویر سازی توسط گوستاو دورر، 1876

از اين هيولادر چندين جاي دیگر كتاب مقدس نيز ياد شده است به  طوری که دفعات ذکر این کلمه به شش مرتبه می رسد. اشعیا 27:1 که برای اولین بار از عبارات مار عظیم الجثه برای توصیف آن استفاده می کند و ظاهرا این هیولا را به عنوان نمادی از دشمن ناشناخته تاریخی/ سیاسی اسرائیل به کار می برد (Leviathan, 2012) که در آخرالزمان کشته خواهد شد (der Toorn, 1997:512)، به چگونگي مرگ و سرانجام لوياتان به عنوان پايان شر مي‌پردازد: «در آن روز، خداوند با شمشیر عدالت خود او را مجازات خواهد کرد؛ ]با[ شمشیر خشم آلود، عظیم و قدرت مند خود، لویاتان مار خزنده و هیولای عظیم پیچنده ی دریا را ذبح خواهد نمود (Holy Bible, 2011).»  اما در مزمور 104:26 لویاتان، همچون آفریده ای مضر توصیف نمی گردد، بلکه صرفا به عنوان مخلوقی از اقیانوس و بخشی از خلقت خداوند است (Leviathan, 2012): «لویاتان در دریا جست و خیز می کند و کشتی ها بر سطح آب ها روانند (Holy Bible, 2011).»  در مزامیر 74:14 نیز به یهوه گفته می شود که تو آنی هستی که «سرهای  لویاتان را شکستی و گوشت آن را  خوراک صحرا نشینان (مردم یهود) کردی (ibid, 2011)».

پس از این بررسی و برای اینکه بتوان به نگاهی جامع تردرباره ی لویاتان دست یافت ناگزیر از بررسی این هیولا و  رابطه ی آن با لویاتان هستیم زیرا  چنانکه پیشتر اشاره شد لویاتان در تورات در کنار بهیموث ذکر می شود. این حیوان از زمان بُشار (Bochart) به معنی کرگدن گرفته شده است و جابلونسکی(Jablonski)، دقیقا آن را با حیوانی در مقایسه با فرم مصریِ p-ehe-mu (آب- گاو نر(water-ox)) که اگرچه وجود ندارد متناظر می کند. توضیحات کتاب مقدس مبیّن این مطلب است که داستان این حیوان، حاویِ عناصر اسطوره ای است، و ختام آن تصدیق می کند که  این هیولا واقعی نیست چرا که تنها برای یک موجود منحصر به فرد، و نه یک کرگدن معمولی، می توان از کلمات ایوب/40 استفاده کرد.

بدیهی است که بهیموث به عنوان یک چهارپای اولیه، پادشاه همه حیوانات خشکی نشان داده شده است، در حالی که لویاتان سلطان همه ی آب هاست، هر دوی اینها به طور یکسان توسط انسان شکست ناپذیرند. گونکل نشان می دهد که بهیموث و لویاتان، دو هیولای اولیه، مستقیما  منطبق با دو هیولای اولیه ی تیامات و کینگو در اساطیر بابلی بودند (Leviathan and Behemoth, 2009).

تصویر7: لویاتان، بهیموث، زیز،  تصویر سازی کتاب مقدس اولم، 1238 م، آلمان

در این راستا برآورد زیادی درباره ی لویاتان توسط آر. یوحنان (R. Johanan) انجام می شود. وی در یکی از نوشته هایش می گوید: «روزی ما به یک کشتی وارد شدیم و یک ماهی را دیدیم که سر خود را از آب بیرون آورده بود. او شاخ داشت و گفت: من یکی از بدجنس ترین موجوداتی هستم که در دریا زندگی می کنم؛ سیصد مایل  طول دارم  و این روز روشن را به آرواره هایم وارد می کنم». همچنین بنابر روایت آر. دیمی (R. Dimi) از جانب  آر. یوحنان وقتی لویاتان گرسنه می شود،  از دهان خود، گرما بسیار شدیدی را برای  جوش آوردن همه ی آب های عمیق بیرون می فرستد، و اگر سر خود را در بهشت ​​قرار دهد هیچ مخلوق زنده ای نمی تواند بوی او را تاب بیاورد.  مَسکَنِ او دریای مدیترانه است و آب های اُردن به دهان او می ریزد. در یک افسانه قدیمی در تفسیر کتاب مقدس یهود (Pirke de-Rabbi Eliezer)  نیز گفته می شود که ماهی ای که حضرت یونس را بلعید، به زحمت از  خورده شدن توسط لویاتانی که هر روز یک نهنگ می خورد جان سالم به در برد. از سوی دیگر، آر. جاشوا  هم توضیح می دهد که روزی از ظهور ناگهانی نوری درخشان به وحشت افتاد که احتمالا از چشم لویاتان بود. او همراه خود را به کلماتی از ایوب/18 ارجاع می دهد: «وقتی عطسه می کند بخارآن در پرتو نور خورشيد می درخشد و چشمانش مانند طلوع خورشيددرخشان است». با این حال لویاتان از یک کرم کوچک به نام کیلبیت (kilbit) می ترسد چرا که اگر به آبشش هایش بچسبد او را خواهد کشت (JewishEncyclopedia, 2009: Leviathan & Behemoth).

همانطور که در توصیفات فوق مشهود است چرخشی درصورت فرمی لویاتان رخ می دهد  به گونه ای که با هرگونه هیولا یا مخلوق عظیم دریایی یکسان انگاشته می  شود. این واژه در ادبیات به نهنگ بزرگ اشاره می کند، و در عبری جدید، هم حقیقتا «نهنگ» معنی می دهد. در ادبیات و منابع متاخر یهودی نیز این موجود به عنوان یک اژدها توصیف می شود که بر  مغاک اقیانوس، بر سرچشمه های آب ها، ساکن است.

هنگامی که تفسیر کتاب مقدس یهودیان (توضیحات کتاب مقدس و منابع تلمودی) نوشته می شود، لویاتان، با اشاره به ایوب، در ارتباط با ظهور ناجی مطرح می گردد که در نتیجه در معاد شناسی یهودی برجسته می شود. البته این موضوع درباب لویاتان در رابطه با بهیموث مطرح شده است. با توجه به II Esdras ششم صفحات 49-53،  خدا در روز پنجم آفرینش، این دو هیولا بزرگ را خلق کرد و اما آنها را از هم جدا نمود چرا که هفتمین بخش از جهان که به آب اختصاص داده شده بود نمی توانست آنها را در آغوش هم نگه دارد. او به بهیموث آن بخشی را داد که در روز سوم، خشک شده بود و هزار کوه داشت و آنچنان که متن های تلمودی می گویند آن جانور را به غذای مکفی مجهز نمود. به لویاتان نیز بخش هفتم زمین را که پر از آب بود داد. خداوند، آنها را برای آینده نگه داشت، تا آشکار شود توسط چه کسی و در چه زمانی دو هیولا خورده می شوند. همچنین در کتاب Enoch گفته می شود: «در آن روز دو هیولاجدا شدند: یک هیولای ماده به نام لویاتان، ساکن در اعماق اقیانوس ها، بالای سر چشمه های آب، و یک هیولای نر به نام بهیموث که با سینه ی خود یک سرزمین نامسکون به نام «Dendain» را اشغال می کند.» البته تفاسیر دیگری نیز در این باب مطرح می شوند مبنی بر اینکه که خداوند در اصل یک لویاتان نر و یک لویاتان ماده را خلق کرد اما چون ممکن بود که تکثیر این گونه ها جهان را نابودکند ماده را کشت این موضوع باعث گشت که لویاتان نر کینه ای عمیق از وی به دل بگیرد در نتیجه عهد کند که خالق خود را نابود سازد. تفسیر راشی در پیدایشِ 1:21 هم مبین این است که «خداوند هیولاهای دریایی بزرگ- تانینیم را آفرید» که این تفسیر، برمبنای افسانه، اشاره به لویاتان و همسرش دارد(ibid).

2. لویاتان و روایت آخر الزمانی:

بر اساس منابع، دو گونه روایت آخر الزمانی در مورد لویاتان مطرح است:

1) جبرئیل به کشتن لویاتان  گماشته می شود اما قادر نخواهد بود وظیفه ی خودش را به بدون کمک از یهوه (خدا) کسی که هیولا را با شمشیرش نصف می کند به انجام رساند.

2) جبرئیل در مبارزه با لویاتان شکست می خورد، در نتیجه خدا به لویاتان دستور خواهد داد که در نبردی با گاو نر کوهی (بهیموث) بجنگد،که منجر به مرگ هر دوی آنها می شود.

در هر دو روایت پس از مرگ لویاتان، در زمان رستاخیز، ضیافتی از طرف خدا برای صالحان ترتیب داده می شود که در آن گوشت لویاتان به عنوان غذا ارائه خواهد شد. در اینجا حتی شکار لویاتان  منبع بزرگی از لذت را برای صالحان به ارمغان خواهد آورد. گوشت لویاتان نه تنها غذایی را برای  شایستگان فراهم می آورد، بلکه  کاربرد عظیمی در بازارهای اورشلیم می یابد. «خداوند از پوست لویاتان برای وارستگان دسته اول چادر جهت سکنی، برای گروه دوم کمربند، گروه سوم زنجیر، و برای کسانی از گروه چهارم گردنبند خواهد ساخت. باقی مانده پوست هم بر دیوارهای اورشلیم پخش و تمام جهان به نور آن روشن خواهد گردید (ibid). باید توجه داشت که برهمین اساس است یهودیان در قرن یازدهم درشعری مذهبی که در عید پنجاهه خوانده می شد بر این باور بودند که در نهایت، خدا لویاتان را  که دارای «باله هایی تواناست» ذبح خواهد کرد (بنابراین آن یک ماهی حلال تهيه‌ شده‌ برط‌بق‌ شريعت‌ يهود است، نه یک مار غیر قابل خوردن و یا تمساح) و آن را به عنوان یک سور مجلل برای همه ی افراد صالح در بهشت ​​به کار برده باشد (Salamon, 1978: 53).

تصویر 8: لویاتان، ماهی خمیده دور یک دایره. نسخه ی خطی به زبان عبری نوشته شده توسط بنجامین، 1280 م، شمال فرانسه

تصویر 9: منسوجات قوم یهود، پارچه مراسم سبت، رومیزی استفاده شده در طول شام ضیافت، هانا ریوکا هرمن، موزه اورشلیم

منابع تلمودی مربوط به لویاتان، توسط تمام مفسران به استثنای برخی از مفسران بیش از حد محافظه کار مانند یحیی ابن اشر، به عنوان تمثیل و حکایت تفسیر می شود. با توجه به شرحِ ابن میمون، ضیافت، یک کنایه برای بهره مندی معنوی از عقل ​​است. او می گوید، این اسم، از کلمه ی  (ملحق شدن، به هم پیوستن) مشتق شده است، و یک هیولای خیالی را  بر می گزیند که در آن، متنوع ترین حیوانات با هم ترکیب می شوند. در ادبیات شفاهی، «لویاتانِ پر سرو صدا» و «لویاتانِ خمیده» - که درآن متن یهودی هگادا (Hegada) مربوط به شکار حیوانات مبنا است- همچون ارجاعی به شیطان و همسرش لیلیت تفسیر می شود، در حالی که کیمهی (Ḳimḥi)، آبراوانل (Abravanel) و دیگران، این عبارات را همچون اشاره ای به نابودی قدرت هایی که دارای دیدگاهی خصمانه نسبت به قوم یهود هستند مورد توجه قرار داده اند. اظهارات این متون یهودی، جایگاهی والا در تخیل شاعران و نویسندگان به دست می آورد، ادیبانی که اشاراتِ ضیافت لویاتان را در فرمی  مناجات نامه ای ارائه کردند (JewishEncyclopedia, 2009: Leviathan & Behemoth).

این تفاسیرِکنعانیِ لویاتان از طریق عهد عتیق، در آخرالزمانِ مسیحیِ مکاشفات ظاهر می شود. این کتاب که تنها کتاب عهد جدید است که در رده ی ادبیات رستاخیزی قرار می‌گیرد و نه تعلیمی یا تاریخی، تعدادی بسیار از پنداره‌ها، نمادها و تمثیل ها را به ویژه در رابطه با وقایع آینده به کار می‌بندد. با وجود آن‌که عنصر مرکزی در مکاشفه، «مسیح» است، با مطالعه و ادراک بیشتر متن، شباهت‌های آن با شیوه‌ ی بیانی و مفاهیم کتاب عهد عتیق، مشخص می‌گردد. اگر چه اسم لویاتان در متنِ مربوطه نمی آید ولی تصویر سازیِ مشابهی متأثر از  فرم او و بهیموث و همچنین روایت آخرالزمانی این هیولا در متون یهودی، توسط یوحنا ارائه می گردد: «پس از آن منظره ی عجیبی در آسمان دیده شد که از پیش آمد مهمی خبر می داد. زنی را دیدم که آفتاب را مانند لباس به تن کرده بود  و در زیر پاهایش ماه قرار داشت و سرش تاجی با دوازده ستاره بود. زن آبستن بود و از درد زایمان می نالید و برای زاییدن دقیقه شماری می کرد. ناگهان اژدهای سرخی ظاهر شد که هفت سر و هفت تاج و ده شاخ داشت.

تصویر 10: زن ملبس به لباسِ آفتاب، کتاب نکاشفه یوحنا، 1255-60 م، کتابخانه پیر پونت مورگان، نیویورک

(...) سپس در آسمان جنگی روی داد. میکائیل و فرشتگانِ زیر فرمان او، و اژدها و فرشتگان خبیث او را از آسمان راندند.پس اژدها به کنار دریا رسید و در آنجا به انتظار نشست (عهد جدید، 1387: 1153- 1156). 

 تصویر 11: رستاخیز: زن پوشیده در آفتاب؛ اژدهای هفت سر مورد حمله ی میکائیل و فرشاگانش قرار می گیرد، 1109م. کتابخانه انجمن بریتانیا.

«دراین هنگام جانور عجیبی را در رویا دیدم که از دریا بالا آمد. این جانور هفت سر داشت و ده شاخ. روی هر شاخ او یک تاج بود و روی هر سر او نام کفر آمیزی نوشته شده بود. این جانور شبیه پلنگ بود اما پاهایش شبیه پاهای خرس و دهانش مانند دهان شیر بود. اژدها تاج و  قدرت خود را بدو بخشید و به او اختیار داد امور دنیا را  به مدت چهل و دو روز در دست بگیرد (همان، 1387: 1157- 1156).»

تصویر 12: چهار پای هفت سر دریا یا ده تاج، 1373-78م، موزه ی Tapisseries، کتابخانه ی هنر بریدجمن

اما بخش هایی که بسیار مهم است و در ادوار بعدی لویاتان و اژدها هفت سر را در تصویر سازی ها تبدیل به یک موجود واحد می سازد بخشی از «سلطنت هزار سال» و «دومین پیکار آخرالزمانی»در مکاشفه ی یوحنا است:  «سپس فرشته ای بدیدم که از آسمان فرود آمد و کلید هاویه و زنجیری گران را بر دست داشت. بر اژدها، آن مار کهن  - که ابلیس یا شیطان – است چیره گشت و آن را تا هزارسال در زنجیر کرد. به هاویه اش در افکند و قفل ها را به روی او بر بست و مُهرها نهاد (همان، 1387: 1173- 1174).»  چون هزار سال سپری شود شیطان از زندان خویش آزاد خواهد گشت و خواهد رفت تا ملت های چهار گوشه ی زمین را که یاجوج و ماجوج هستند، بفریبد و آنان را که چون شنهای دریا پر شمارند، از برای پیکار گرد آورد؛ اینان بر تمامی پهنه ی زمین بر آمدند و سپس اردوگاه مقدسان را که همان شهر محبوب (ارض موعودی که اورشلیم پایتخت آن است) است، محاصره کردند. لیک آتشی از آسمان فرود آمد و آنان را بلعید. آنگاه ابلیس که فریب دهنده ی ایشان بود، به مرداب آتش و گوگرد در افکنده شد (همان، 1387: 1174- 1176).»

تصویر 13: فرشته آرواره های جهنم را قفل می کند، قرن دوازدهم، کتاب وینچستر، کتابخانه ی بریتانیکا، لندن

 3. لویاتان و روایتِ آنجهانی:

از گذشته های دور میان هیولاهای دهشتناک و جهنم نگاری ارتباطی تنگاتنگ وجود داشته و ترس از مرگ در اغلب تمدن های باستانی با حضور هیولاهای هراسناک به تصویر کشیده شده است به گونه ای که جهنم  و حتی خود مرگ بیش از هر چیزی با درون هیولا و یا با حضور هیولایی غول آسا بازنمایی شده است. این تصویرپردازی دینی و اسطوره ای در افسانه ها و در ادبیات و هنر فاخر و عامیانه به طور گسترده بازتولید شده است. بر این مبنا، با اینکه تفسیرهای مختلفی درباره ی «لویاتان» عهد عتیق وجود دارد، اما این مفهوم که لویاتان نشان دهنده برخی از نیروهای شر و یا محصولی از جهنم است به دلایل بسیاری برجسته می شود (White, 1999). یکی از این دلایل و شاید مهمترینشان که بر اساس آن، لویاتان وارد مرحله ی «آن جهانی» می شود مبحث هفت شاهزاده ی جهنم است که در سنت دیوشناسی مسیحی، بالاترین شیاطین در جهنم محسوب می گردند و اغلب  هر کدام از آنها مربوط به یکی از هفت گناه کبیره دانسته می شوند: لوسیفر (تکبر)، ممونا (آز)، آسمودوس (شهوت)، شیطان (خشم) بعلزبوب‌ (شکم پرستی)، لویاتان (حسادت)و بلفِگُر (کاهِلی) (Guiley, 2009: 28-29). 

اینکه برای اولین بار چه کسی لویاتان را به عنوان شاهزاده ی جهنم معرفی می کند به قرون وسطی و توماس آکویناس برمی گردد. وی زمانی که برخی از متکلمان مانند آلبرت ماگنوس، بهیموث را همچون نمادی از نفس اماره و گناه به حساب می آورند، بهیموث را با فیل و لویاتان را با نهنگ یکسان می گیرد (Gordis, 1978: 569) و آن را  برای اشاره به دیو حسادت استفاده می کند که وقتی گناهکاران وارد جهنم می شوند اولین کسی ست که آن ها را مجازات می کند یا به روایتی دیگر آنان را در روز داوری می بلعد، و این موضوع از آن جهت اهمیت دارد که حلقه رابط بین تصاویر مکاشفه ی یوحنا و لویاتان عهد عتیق را فراهم می آورد چرا  که این جانور را  به موتیف تصویری دهانه ی دوزخ گره می زند، حیوانی غول پیکر در قضاوت آخرزمان که شخص دوزخی درون دهانش ناپدید می گردد. دهانِ دوزخ، مدخلی برای ورود به جهنم است که همچون دهان بازِ یک هیولای بزرگ مجسم می شود، یک تصویر که برای اولین بار در هنر آنگلوساکسون ظاهر، و سپس در سراسر اروپا گسترش می یاید (Link, 1995: 75-76)؛ موتیفی بسیار رایج که در ترسیم قضاوت آخر الزمان و هولناکی جهنم تا پایان قرون وسطی، و گاهی اوقات هم در دوران رنسانس به کار گرفته شد. اینکه به چه دلیل لویاتان، دهانه ی دوزخ و شاهزاده ی جهنم بهم گره می خورند مربوط به شباهت هایی است که از رابطه ی زیر به دست می آید:

1. دهان دوزخ اغلب به صورت نهنگ نشان داده می شود که گنهکاران را می بلعد و اولین نمود این شباهت در یک شعر انگلیسی قدیمی از کتاب اکستر به نام «نهنگ»، روی می دهد که دهان دوزخ با دهان نهنگ مقایسه می شود، هر چند تا حدودی به طور غیر مستقیم: «نهنگ نیرنگی دیگر دارد؛ زمانی که گرسنه است دهانش را باز می کند و بوی شیرینی بیرون می دهد. ماهی ها توسط این بوی فریب می خورند و وارد دهان او می گردند. ناگهان آرواره نهنگ بسته می شود. بدین ترتیب، هر مردی که توسط یک بوی شیرین فریب بخورد و به سوی گناه متمایل شود ولذت ها را از تن بخواهد و نه از روح، درون جهنمی خواهد افتاد که توسط شیطان گشوده شده است و هنگامی که شیطان آنها را به جهنم آورد، آواره هایش یعنی دروازه های جهنم را به هم قفل می کند. هیچ کس نمی تواند از آنها بیرون آید، درست شبیه ماهی هایی که نمی تواند از دهان نهنگ فرار کنند. (S. Cook, 1921: 12)».

 تصویر 14: The Aspidochelone ، در حدور قرن شانزدهم، کتابخانه سلطنتی دانمارک

لویاتان همانگونه که پیشتر ذکر شد بر اساس رای آکویناس بر نهنگ اطلاق می شود و اولین کسی است که گنهکاران را مجازات می کند.

تصویر 15: موتیف دهان دوزخ در طومار گوثلک، قرن سیزدهم، کتابخانه ی برتانیکا.

در نتیجه این دو مورد با هم ترکیب شده و در نسخه های خطی قرون وسطی، برای اولین بار در ارتباط با کتابِ وحی یوحنا و در متون های مرتبط با قضاوت آخرالزمان و آن جهان مطرح می شوند.

تصویر16: قضاوت آخرالزمان، کلیسای سنت فوی، قرن یازدهم، جنوب فرانسه.

4. فرای و نقد اسطوره ی لویاتان:

4. 1. رمزپردازي و همانندانگاري: ويژگي‌هايي كه در كتاب مقدس براي توصيف لوياتان آورده شده شرايط مناسبي را به منظور نمادشدگي و نمادپردازي آن فراهم كرده است. ابهام در شكل و نبود تعين در خصوصيات ظاهري موجب مي‌گردد تا لوياتان به يك نماد سيالي تبديل شود كه قابليت هاي رمزي و   نمادین گسترده‌اي را به همراه داشته باشد.

بر اساس مطالبی که گفته شد و تصاویری که ارائه گردید  لوياتان در فرهنگ يهودي- مسيحي به ويژه در حوزه ی عرفاني، نماد شر و بدي است به همين دليل حضور يا مرگ آن داراي دلالت هاي ويژه‌اي است و چيزي فراتر از خود يعني از يك هيولاي ترسناك را به نمايش مي‌گذارد. نبرد با لوياتان يك كنش آفاقي به خصوص انفسي است. همچنين از نظر نمادپردازان غربي اين هيولاي هول‌انگيز داراي شباهت ها و حتي يكي‌انگاري با برخي ديگر از حيوانات همچون بهيموت، پرسئوس و اژدها است كه تجلي خاكي آن تلقي مي‌گردند. با چنين برداشت اسطوره‌اي است كه فراي داستان سن ژرژ را مرتبط با اسطوره ی لوياتان دانسته و پيرو آن پژوهش هايي را به انجام مي‌رساند.

براي فراي، لوياتان موضوع جالب توجه‌اي تلقي مي‌گردد زيرا در آثار گوناگون خود چندين بار به آن اشاره مي‌كند و روايت ايوب و لوياتان را يك نمونه بارز از روايت هاي مقدس مي‌پندارد. نويسنده ی كتاب «رمز كل» در خصوص داستان ايوب که آن را به عنوان مَثَل اعلاي روايت كتاب مقدس تلقي نموده  مي‌نويسد: «مي‌توانيم، يعني شايد، كتاب ايوب را مَثَلِ اعلاي روايت كتاب مقدس در نظر بگيريم، همان‌طور كه مكاشفه ی يوحنا مثل اعلاي تصويرگري در كتاب مقدس است. ... در اين توالي، كتاب ايوب، که جاي سفر پيدايش شاعرانه و پيامبرانه (پيشگويانه)اي را گرفته است، باز هم داستانی يو(U) (قوس) شكل است؛ ايوب، همچون آدم، به عالم رنج و تعبد فرو مي‌افتد، «توبه مي‌كند»، و به حالت اوليه بازگردانده مي‌شود ـ آن هم با سود (فرای، 1379: 232).» فراي در همين كتابِ «رمز كل» با اشاره به لوياتان در كتاب ايوب مي‌نويسد: «نزديك به پايان كتاب ايوب با دو هيولا آشنا مي‌شويم، هيولايي بري و هيولايي بحري ـ  بهيموت و لوياتان. هسته ی شاعرانه‌اي كه اين دو از آن تكامل يافته‌اند امكان دارد اسب آبي و تمساح- هر دو حيوانات مصري- بوده باشد...(همان: 230).»

تصویر 18: تمساح و اسب آبی در نگاره ی مصری

از سوی دیگر چنان كه پیش تر هم ذکر شد لوياتان در كتاب مقدس به شكل هاي گوناگون توصيف شده است به طوری كه با بررسي اين تصاوير مي‌توان در مورد ماهيت آن شناخت بهتري پيدا كرد. در باب اشعياي نبي آمده است: «لوياتان هيولایي دريايي تلقي مي‌شود، و اين اهتمام نهايي به صورت گرفتن لوياتان [يا قلاب] و بيرون كشيدنش از دريا ممثل شده است. اشعياي نبي مي‌گويد: در آن روز خداوند با شمشير عظيم و محكم خود، لوياتان آن مار تيزرو، آن مار پيچيده را سزا خواهد داد؛ و آن اژدها را كه در درياست خواهد كشت. (كتاب اشعياي نبي، 1/27) (همان: 227).» فراي در ادامه اضافه مي‌كند: «سخن حرقيال نبي از اين هم صريح تر است: مطابق سخن او، لوياتان هم رود نيل است و هم دريا، و از آنجا كه نيل منبع زندگي مصر است، متعاقب گرفتن لوياتان، بياباني كه او را در آن مي‌اندازد بارور خواهد گرديد (همان: 228).»

لوياتان كه در اين داستان هر گونه شري را نمايندگي مي‌كند مي‌تواند با جادو برانگيخته شود و با لعنت تضعيف گردد. بنابراین، از جنبه ی صرفا عيني و بيروني خارج شده و با دنياي دروني و اعمال و نيات افراد گره مي‌خورد. فراي در اين خصوص مي‌نويسد: «مفهوم نيروي بدسگال تاريكي، كه مي‌خواهد همه چيز را به تهي (خائوس) بي‌شكل برگرداند و با واسطه ی جادو و جنبل و ديگر انگيزه‌هاي مشابه در انسان مبني بر نابودي خويشتن همچنان در كار است، در اشاره ی ايوب به آنان «كه روز را لعنت مي‌كنند و آماده‌اند لوياتان را برانگيزانند، (كتاب ايوب، 8/3) پديدار مي‌شود (همان: 227).» ما به بحث در مورد اين جمله خواهيم پرداخت اما آن چيزي كه در اينجا يادآوري مي‌شود همين وجه دو سويه ی آفاقي و انفسي، بيروني و دروني اين اسطوره است كه بدان ويژگي مضاعف رمزگونگي مي‌بخشد.

4. 2. نماد شر زميني و شكم نهنگي: بازنمايی هاي گوناگوني كه از لوياتان در كتاب مقدس و ادبيات ديني نزد يهوديان و مسيحيان ارائه شده است زمينه‌هاي مناسبي را جهت يك اسطوره‌شناسي مذهبي برای فراي فراهم مي‌كند. لوياتان همچون هيولايي بي‌شكل است كه در موقعيت هاي گوناگون شكل هاي متفاوتي پيدا مي‌كند. با نگرشي نمادين اين عناصر و شخصيت ها از جايگاه فردي خويش فراتر رفته و تمام خوبي يا بدي، خير يا شر را نمايندگي مي‌كنند. فراي در مورد لوياتان چنين مي‌نويسد: «حالا اگر لوياتان كل دنياي معصيت، مرگ و ملعنتي باشد كه آدم به درون آن هبوط كرده است، نتيجه اين مي‌شود كه بني آدم در شكم آن متولد مي‌شوند و زندگي مي‌كنند و مي‌ميرند (فرای، 1377: 231).» از همين جاست كه فراي ميان روايت لوياتان و روايت يونس نبي و شكم نهنگ ارتباط برقرار مي‌كند.

تصویر 19: یونس و نهنگ، تصویر بزرگ شده ای از ص 304 کتاب مقدس کرورا، تصویر سازی توسط جوزف، 1300 م. اسپانیا

فراي با اشاره به يونس پيامبر چنين مي‌نويسد: «باز هم اگر ما در شكم اژدها قرار داريم و قهرمان به ياري ما مي‌آيد، تصوير مستفاد از آن اين است كه قهرمان، مانند يونس (كه عيسي او را نمونه ی نوعي خود دانسته است)، از گلوي گشاده ی اژدها پايين مي‌رود و باز كه مي‌گردد نجات يافتگان هم پشت سرش هستند (همان: 230).» اين كنش رفتنِ به شكم اژدها يا نهنگ و خروج پيروزمندانه از آن نزد فراي به صورت مفهومي نمادين و گسترده مطرح مي‌شود چنان كه به طور مثال ورود به هر مشكلي و خروج از آن را نيز دربر مي‌گيرد. فراي داستان حضرت موسي را بي ارتباط با اين مسئله ندانسته و مي‌نويسد: «در عهد عتيق، موساي مسيحايي چهره‌اي، قوم خويش را از مصر بيرون مي‌برد. حزقيال نبي، فرعون مصر را با لوياتان يگانه مي‌كند. اين نكته نيز كه موساي نوزاد را دختر فرعون از آب مي‌گيرد، به فرعون نقش پدر ظالمي را مي‌دهد كه مرگ قرمان را طلب مي‌كند (همان: 231).»

فراي در نگاهي كلان به برخي از روايت هاي غير مذهبي متعلق به دوران يونان باستان اشاره مي کند و ارتباط آنها با روايت هاي مشابه مذهبي ياد شده را مورد بررسي قرار مي‌دهد و مي‌نويسد: «رونوشت هاي غير مذهبي سفر به درون هيولا از آثار لوسيان تا آثار دوران ما مشهود است و حتي احتمال مي‌رود كه اسب چوبي تروا هم در اصل با همين مضمون مرتبط بوده باشد. تصوير گمخانه ی تاريك پيچ پيچ براي شكم اژدها تصويری طبيعي است و بيشتر در طلب هاي قهرماني، خاصه طلب تسئوس، ظاهر مي‌شود (همان: 230).» سفر به درون، يكي از مضامين مهم اسطوره‌اي و عرفاني است كه تجليات فراوان و در برخي موارد بسيار معروفي دارد. در اسطوره‌هاي باستاني، فراي، چنان كه ملاحظه مي‌شود به روايت هزارتو يا لابيرنت (Labyrinthe) در جزيره ی كرت و هيولايي به نام مينوتور (Minotaure) اشاره دارد كه افراد گم‌شده در اين لابيرنت قربانيان مينوتور مي‌شدند. اين هيولا با بدني انساني و سري گاوي شكل بر لابيرنت حكمراني مي‌كرد و سرانجام به وسيله ی تسئوس يا تزه (Thésée) كشته مي‌شود.

اين نماد پردازي چنان در اسطوره‌شناسي فراي گسترده مي‌شود كه تمام جهان به ويژه تمام غارها به شكم لوياتان تبديل مي‌گردند چنان كه در ادامه مي‌نويسد: «دليل رمزي براي اهميت وجود این حيوان اين است كه اگر همگي ما در شكم لوياتان زندگي مي‌كنيم آن وقت منزلگاه ما را، در قياس با حقيقت جهانِ اسراييلِ احياء شده، مي‌توان به معناي رمزي زيرزميني يا زيردريايي تلقي كرد. نقاشي هاي شگرف درون غارها مربوط به دوران پارينه سنگي، چه بسا با پرستش ننه‌زمين مرتبط بوده باشد و غار را با رحم او همتا مي‌شمرده‌اند. امكان دارد اين سمبوليسم به صورت گمخانه‌هاي كرت و نظير آن تا دوران هاي تاريخي دوام آورده باشد (فرای، 1379: 230).» به بيان ديگر، تماميت جهان مادي نيز به گمخانه‌ها و هزارتوهاي كرت تشبيه مي‌گردد.

4. 3. لوياتان و اژدهاكشي: همچنين خاستگاه نظري و روش نقدي فراي به وي اين امكان را مي‌دهد تا نبرد با لوياتان، نماد تمام نبردها ميان شر و خير گردد و تمام حماسه‌هاي اژدهاكشي نيز با آن قابل مقايسه باشد. وي در مورد نبرد سن ژرژ مي‌نويسد: «صورت اصلي رمانس، طلب مضمون اژدهاكشي است كه در داستان سن ژرژ و داستان پرسئوس ممثل شده است (فرای، 1377: 229).» سن ژرژ روايتي اسطوره‌اي- مذهبي و متعلق به ادبيات ديني مسیحيّت است. ژرژ كه در ارتش خدمت مي‌كرد روزي در گذر از شهري متوجه مي‌شود اژدهايي همه ی ساكنان را وحشت‌زده كرده است و هر روز بر حسب قرعه يك جوان را براي قرباني نزد وي مي‌فرستند. روزي كه او به آن ديار پاي گذاشت قرار بود تا دختر پادشاه توسط اژدها قرباني شود. اما وی با مبارزه ی شديد و به كمك خدا و مسيح بر اين اژدها غلبه كرد و لقب ژرژ مقدس يا سن ژرژ را به او دادند. در ذهنيت فراي همانند بسياري از هم عصرانش تمام جلوه‌هاي شر در يك سلسله به يكديگر مرتبط مي‌شوند که مهمترين اشكال اين نبرد در داستان هايي همچون روایت بالا، لوياتان و پرسئوس در يك راستا قرار مي‌گيرند.

مولف كتاب «كالبدشناسي نقد» در ادامه ی نظريه ی يكي انگاري شخصيت ها و روايت هاي اسطوره‌اي و مذهبي مي‌نويسد: «در كتابِ مكاشفه، لوياتان، شيطان و مار قديمي [كه آدم و حوا را در باغ عدن مي‌فريبد]  با هم يگانه مي‌شوند. اين يگانگي در سمبوليسم مسيحي مبناي استعاره ی اژدهاكشيِ ساخته و پرداخته‌اي است كه در آن مسيح قهرمان است (و اغلب در عرصه ی هنر به اين صورت نمود يافته كه روي هيولاي به خاك افتاده‌اي ايستاده است) و شيطان اژدهاست و آدم هم پادشاه پير عنين، و مسيح پسر او مي‌گردد و عروس نجات يافته هم كليسا (همان 230).» در كتاب ديگرش يعني رمزكل پس از اينكه در خصوص اين قبيل اسطوره‌ها سخن مي‌گويد اضافه مي‌كند: «قالب كلي اسطوره ی ‌مربوط به مناسكي از اين قبيل در افسانه‌اي عرضه شده است كه آن را افسانه ی سن ژرژ و اژدها مي‌دانيم و در اسطوره ی دوران باستان با داستان پرسئوس مرتبط است (فرای، 1379: 225).»

تصویر 20: سن ژرژ و اژدها، قرن پانزدهم، سابقا متعلق به مجموعه Botkin، باز گردانده شده به گرجستان در سال 1923

فراي در ادامه اضافه مي‌كند: «در اين افسانه، پادشاهي پير و عنين بر سرزمين بي‌حاصلي فرمان مي‌راند كه تحت ستم هيولايي دريايي [اژدها] قرار دارد و اين هيولا قرباني انساني مي‌خواهد. تا به همين جا مجموعه‌اي از يگانگي هاي استعاري مي‌بينيم. سرزمين از اين سبب بي‌حاصل است كه پادشاه عنين است، و مايه پيوند باروري زمين با مرد شدن پادشاه هم جادوي شفابخش است. سرزمين و پادشاه قدرتشان را كه از دست داده باشند، سر و كله ی هيولاي دريايي پيدا مي‌شود كه ناگزير جنبه ی ديگر ستروني است. قرباني هايي كه براي خوراكش تدارك ديده مي‌شود به قيد قرعه انتخاب مي‌گردند و دست آخر هم قرعه به نام دختر پادشاه مي‌افتد. در همين جاست كه قهرمان سر مي‌رسد...(همان: 226).» موضوع ستروني يا عنين بودن و حضور هيولا موضوع بسياري از روايت هاي اسطوره‌اي و افسانه است. پدر تزه نيز سترون شده بود.  در آخر فراي اين داستان را دوباره با اسطوره ی پيدايش پيوند مي‌زند و مي‌نويسد: «راه جستن از اينجا تا اسطوره ی‌ پيدايش ساده است و اسطوره‌هاي بسياري هستند كه در آنها پيدايش، شكلِ كشتن هيولايي بي‌شكل يا قدرت تاريكي به خود مي‌گيرد. ... در عهد عتيق اين اژدها، كه رمز تهي (خائوس) اصلي است، معمولا رهب يا لوياتان ناميده مي‌شود (همان: 226).»  البته پيش تر نيز فراي اين اسطوره را به موضوع ديگر پيدايش يعني مار در بهشت عدن پيوند زده بود.

چنانكه ملاحظه مي‌شود فراي نه فقط مجموعه‌اي از اسطوره‌هايي كه داراي مضامين كم و بيش مشترك هستند را به هم پيوند مي‌دهد بلكه جهان هاي به ظاهر گسسته را نيز با يكديگر مرتبط مي‌كند. در واقعنزد وي، اين اسطوره‌ها فراتر از داستان هاي خود، به يك مجموعه از رفتارها و قواعد تاريخي و بشري اشاره دارند. نگاهي كلان يعني نگاهي كه فراي نه به يك اسطوره ی منفرد بلكه به مجموعه‌اي از اسطوره‌ها مي‌اندازد موجب شناسايي اين قواعد بزرگ مي‌گردد. در اينجاست كه فراي به يك گزاره ی جامع اشاره مي‌كند و آن خروج از وضعيت و مرحله اوليه و چگونه بازگشت به وضعيت نخستين به ويژه در روايت هاي بزرگ كتاب مقدس است. وي مي‌نويسد: «در عهد عتيق دو اسطوره ی طلبِ همگرا در كار است، يكي اسطوره ی نخستين، آدم از باغ عدن بيرون رانده مي‌شود و رود حيات و درخت حيات را از كف مي‌دهد و در گمخانه ی تاريخ آن قدر سرگرداني مي‌كشد تا اينكه مسيحا او را به حالت اوليه باز مي‌گرداند. در اسطوره ی دوم، اسراييل (يعقوب) از ميراث خود محروم مي‌شود و در گمخانه‌هاي اسارت مصر و بابل آن قدر سرگرداني مي‌كشد تا اينكه حالت اوليه را در سرزمين موعود به دست مي‌آورد (فرای، 1377: 231).» اين برداشت فراي اساس برخي از نظريه‌هاي اسطوره‌اي در خصوص تحولات و دگرگوني هاي فرهنگي، تاريخي و اجتماعي گرديده است. تمدن ها و فرهنگ ها داراي مراحل و دوره‌هاي گوناگوني هستند كه بر اساس آن از وضعيت مطلوب اوليه به دليلي خارج شده و همواره در انديشه و آرزوي بازگشت به آن وضعيت و شرايط بايد مراحل و دشواري هايي را سپري نمايند. گرچه موضوع تاريخ تمدن ها و چرايي يا چگونگي تحولات آنها از ديدگاه ها و توسط دانش هاي گوناگون مورد بررسي و مطالعه قرار گرفته است اما اين برداشت اسطوره‌اي فراي نظر برخي از محققان و منتقدان را به خود جلب كرده است.

4. 4. لوياتان و فرجام شناسي يهودي- مسيحي: در نتيجه لوياتان، استعاره اي براي دريا و همچنین كل جهان خاكي مي‌شود كه حضرت آدم و حوا به دليل خطايشان به داخل آن رانده شدند. فراي در ادامه مي‌نويسد: «لوياتان معمولا هيولاي درياست و پيشگويي حزقيال نبي مبني بر اينكه خداوند لوياتان را با قلاب مي‌گيرد و از دريا بيرون مي‌كشد با پيشگويي يوحنا در مكاشفه ی يوحنا مبني بر اينكه دريا ديگر نخواهد بود، همتاست. بنابراين، ما در شكم لوياتان قرار داريم، در معناي مجازي زير آب هستيم. اهميت ماهيگيري در انجيل ها از همين است، چون رسولان مسيح «ماهيگيران انسان ها»‌يند و تورشان را داخل درياي اين دنيا مي‌اندازند (همان: 232).» فراي در پايان اضافه مي‌كند: «دست آخر اينكه اگر لوياتان مرگ باشد و قهرمان هم ناگزير از وارد شدن به جسم مرگ، آن وقت قهرمان ناچار است بميرد. و اگر سير و سلوك او كامل شده باشد، مرحله ی غايي آن به لحاظ دوري، تولد مجدد و به لحاظ ديالتيكي، رستاخيز است(همان: 232).» به دليل همين جايگاه نمادين است كه لوياتان در فرجام شناسي يهودي- مسيحي داراي جايگاه ويژه‌اي مي‌شود. سرانجام جهان جز با كشته شدن لوياتان به عنوان نماد شر و شرك، ممكنِ سرانجامي الهي نيست. به همين دليل است كه كتاب اشعياء نبي با اين جمله آغاز مي‌شود: «و در آن روز خداوند با شمشيرِ سخت بزرگ محكمِ خود، لوياتان مار جهنده و لوياتان حيه پيچيده را عقوبت خواهد نمود و تنين كه در درياست بقتل خواهد رسانيد (كتاب مقدس، 1380: 1240).» به بيان ديگر، كشتن لوياتان يكي از علائم روز فرجام است. فراي در «كالبدشناسي نقد» به رابطه ی ميان فرجام جهان و كشته شدن لوتايان اشاره مي‌كند و در مورد آن مي‌نويسد: «در كتاب مقدس از هيولايي سخن به ميان مي‌آيد كه معمولا نامش لوتايان است و در وصفش آمده كه دشمن مسيحاست و بر قلم تقدير چنين رفته است كه مسيحا در «روز خدا» آن را بكشد. لوياتان مايه ی ستروني اجتماعي است چون با مصر و بابل، يعني جابران اسراييل، همتا شده و در كتاب ايوب در وصفش آمده كه بر «جميع حيواناتِ سركش، پادشاه است (فرای، 1377: 229).»

5- تحلیلِ نقد فرای بر لویاتان

چنانکه ملاحظه می شود فرای از شیوه ویژه ای که نزد برخی دیگر از اسطوره شناسان به خصوص اسطوره شناسان ساختارگرا استفاده می شود بهره می برد. البته این شیوه نزد فرای دارای فرایندی می شود که توضیح آن می تواند مفید باشد. با توجه به اینکه نورتروپ فرای کتاب مقدس را رمزکل می داند نخست به سراغ اسطوره های آن می رود و چون اسطوره های این کتاب را کلی می داند بر این باور است که همواره اسطوره های دیگر متن ها و دیگر دوره ها به ویژه دوره های باستانی نیز با همین اسطوره های مقدس قابل خوانش و بررسی هستند. به همین روی اسطوره ای محوری از کتاب مقدس را می یابد. در اینجا لویاتان اسطوره اصلی و بنیادینی است که مبنای تحقیق فرای قرار می گیرد.

در مرحله ی دوم، محقق به تحقیق و بررسی اسطوره ی مورد نظر خویش می پردازد و با مطالعه ی دقیق ویژگی های آن می کوشد تا روایت، ساختار و همچنین مفاهیمی که حمل می کند را مشخص نماید. این مرحله را می توان مطالعه ی ساختارِ روایتِ اسطوره نامید. فرای نیز نخست به بررسی ساختار روایت لویاتان پرداخت. برای این منظور به بررسی جایگاه این اسطوره در کتاب مقدس اشاره داشت و تمام مباحثی که در خصوص این اسطوره در کتاب مقدس وجود دارد را گرد آوری و مطالعه کرد. در حقیقت، ويژگي‌ مهم ديگر در نقد اسطوره‌شناسانه ی فراي حضور گستردة تقابل هايي است كه در برخي مكاتب همچون ساختارگرايي اساس و بنيان محسوب مي‌گردد. تقابل خير و شر، بدي و خوبي، مقدس و نامقدس، نور و تاريكي، فراواني و كمبود، زايش و نازايي، زندگي و مرگ، درون و بيرون، و غیره توسط اسطوره‌هاي گوناگون همچون مسيح و لوياتان، سن ژرژ و اژدها، يونس و نهنگ و موسي و فرعون متجلي مي‌شود.

در مرحله ی سوم، محقق از اسطوره ی مورد نظر و با توجه به نتایج تحقیق خود در مرحله ی دوم، به سوی مضامین و به ویژه مضمون اصلی اسطوره حرکت می کند. در این مرحله که می توان آن را مرحله ی مضمون شناسی نامید پیام اصلی و نهفته ی اسطوره کشف و معرفی می شود. برای پی بردن به این مضمون اصلی باید ساختار روایتِ جامع یعنی روایتِ روایت ها که معدلِ همه ی روایت های مرتبط با اسطوره ی مورد بحث است مطالعه گردد. در اینجا بود که فرای به مضمون اصلی لویاتان یعنی مضمون شر آن پی برد. همه داستان های مرتبط با لویاتان بر این موضوع که لویاتان نماد و اسطوره شر محسوب می شود اتفاق نظر دارند و حتی این اسطوره را به نوعی بهترین نماد شر در فرهنگ توارتی- انجیلی تلقی می کنند.

مرحله ی چهارم بسیار حساس و اساسی است. در این مرحله، از طریق مضمون یافت شده به جستجوی اسطوره هایی پرداخته می شود که این مضمون را متجلی می کنند. این بخش از تحقیق بسیار حساس و تعیین کننده است چرا که بی شک برای هر مضمونی می توان اسطوره های گوناگونی را یافت. به عنوان مثال، برخی از مضامین اساسی و بنیادین همچون خیر و شر، زیبایی و زشتی، امید و یاس، قدرت و ضعف می توانند توسط اسطوره های زیاد بلکه بی شماری بازنمایی شوند. اما لازم است محقق این موضوع را در نظر داشته باشد که اسطوره هایی را بیابد که مضمون اصلی آن با مضمون مورد بحث یکی باشد. به عبارت دیگر، هر اسطوره به طور مستقیم و یا غیرمستقیم با چندین مضمون مرتبط می شود اما اصولا یکی از مضامین مضمون بنیادین آن اسطوره محسوب می شود. بنابر این برای محقق باید معلوم گردد که مضمون اصلی اسطوره های یافت شده با مضمون اسطوره ی مورد مطالعه یکی انگاری دارند. یکی از مسائل قابل توجه این است که تقریبا در هر فرهنگی یک اسطوره اصلی به یک مضمون اصلی پیوند می خورد. به عبارت دیگر کمتر پیش می آید که یک مضمون دارای چندین اسطوره ی بزرگ و مهم باشد. در نتیجه احیانا، اسطوره های دیگر آن فرهنگ، یا برگرفته و یا بازنمایی اسطوره اصلی محسوب می شوند. در این مرحله بود که فرای یک مجموعه ای از اسطوره ها را با مضمون شر معرفی می کند. اسطوره هایی که فرای مورد توجه قرار می دهد به دو دسته قابل تقسیم اند: اسطوره های درون فرهنگی و اسطوره های برون فرهنگی. در دسته اول، وی اسطوره هایی همچون یونس و نهنگ، سن ژرژ و اژدها را از اسطوره های مرتبط با لویاتان می داند. از مهمترین اسطوره های برون فرهنگی نیز اسطوره ی پرسئوس و هیولای دریایی را مورد توجه قرار می دهد که از معروفترین روایت های یونان باستان است. بر این اساس ، برای یافتن اسطوره های مرتبط لازم است هم به روایت داستان توجه کرد و و هم محتوای آن. وی همچنین به گمخانه یا هزارتوی مینوتور و داستان تسئوس نیز اشاره دارد. در نتیجه، چنانکه ملاحظه می شود آن چیزی که همه ی این اسطوره ها را به هم مرتبط می کند وجود یک هیولای هراسناک است و در اغلب موارد، فضایی هولناک همچون شکم ماهی، غار و هزارتو.

مرحله ی پنجم اختصاص به بررسی تطبیقی این اسطوره ها دارد. در این قسمت نخست به وجوه مشترک میان این اسطوره ها پرداخته می شود تا ارتباط آنها تبیین و توجیه گردد. اگرچه برخی از محققان به تفاوت ها نیز اشاره خواهند داشت، با این حال بررسی ویژگی های مشترک به خصوص ویژگی های مرتبط با مضمون و اسطوره ی اصلی مهمترین موضوع این مرحله قلمداد می شود. حضور یک قهرمان برای مقابله با هیولا مهمترین ویژگی مشترک است که بدون استثناء همه این داستان ها شاملش می شوند. وجود شاهزاده خانم اسیر و قربانی نیز در اغلب موارد یکی از ویژگی های دیگر مشترک است که در روایت پرسئوس و ژرژ قدیس به صورت مستقیم حضور دارد.

در مرحله ی ششم با توجه به دستاوردهای مطالعه تطبیقی در مرحله پیش، کوشش می شود تا به رمزگشایی از اسطوره ی مورد مطالعه پرداخته شود. برای این منظور و جهت پی بردن به معنای نهفته این اسطوره می توان از اسطوره های موردِ تطبیق و روش تمثیلی و نمادین بهره برد. در واقع، همين جنبه ی نمادين است كه به منتقد امكان برداشت هايي را مي‌دهد كه علي رغم تفاوت ها، موجب ارتباط ميان روايت هاي گوناگون مي‌شود. به طور مثال در مورد همين نمونه مي‌توان گفت كه چنين گذاري از مراحل چند گانه - به ويژه سه‌گانه- توسط خودِ فراي، هم براي اشخاص و هم براي جوامع مورد توجه قرار گرفته است. در نتیجه این نگرشِ نمادين و نقدِ نمادين  است كه چنين برداشت هاي چند لايه‌اي را ممكن می کند و امكان ارتباط ميان روايت ها را در روابط بيناشاخه‌اي، بيناگفتماني و بينازماني ميسر مي‌سازد. بدین ترتیب فرای برای تاویل و تفسیر اسطوره ی لویاتان کوشید تا از اسطوره های مرتبط و مشابه بهره جوید. وی با مطالعه ی تطبیقی از روایت و داستان روایی، به مضامین و سپس به سوی تاویل این اسطوره با مضمونش پرداخت. لویاتان که می توانست به سادگی مورد تفسیر نمادین اولیه قرار گیرد و از آن با عنوان نماد هراس و ترس از یک هیولای دریایی اکتفاء شود در نظرگاه فرای به عنوان اسطوره ی همه ی اسطوره های شر و حتی سقوط انسانی تاویل شد. لویاتان نه یک هیولا همانند همه هیولاهای موجود در داستان ها و افسانه ها بلکه اسطوره ای شد که با آن می توان وضعیت حیات انسانی را تبیین کرد. لویاتان اسطوره ای است که تمامیتِ زندگیِ زمینی یا زندگیِ عالمِ پسین را بازنمایی و نمادپردازی می کند. لویاتان نماد شر مطلق است که با نابودی وی این جهان به پایان می رسد و جهانی نو آغاز می گردد. در اینجاست که می توان اسطوره های دیگری که فرای به آنها نپرداخت نیز اضافه کرد. ضحاک در فرهنگی ایرانی ، لوکی در اسطوره شناسی شمال اروپا، همامه در مانویت و شاید پرومته در اسطوره شناسی یونانی  نیز سرنوشت یکسانی پیدا می کنند.

از اینرو  با چنين فرايندي است كه فراي با مطالعه ی لوياتان به مجموعه‌اي از روايت ها متصل مي‌شود كه هر كدام مي‌توانند به نحوي به بخشي از روايت لوياتان پيوند بخورد. مثلا نبرد با لوياتان نماد تمام نبردهاي ميان انسان مقدس و هيولاي شر مي‌گردد؛ یا اینکه این هيولا نماد جهان بسته و پستي مي‌شود كه به نوبه ی خود يادآور هزارتوهاي كرت در اسطوره‌شناسي يوناني و شكم نهنگ در كتاب مقدس است. به همين شكل شبكه اسطوره‌اي لوياتان توسط فراي گسترده مي‌شود چنانكه به روايتي كلان و ساختاري بزرگ منتهي ميگردد. 

نتیجه گیری

«لویاتان»، اسطوره ی شر که در طول اعصار دچار دگرگونی های بسیارشده، اسطوره ای است که از اوگاریتی وارد عهد عتیق شد و در تفاسیر یهودی تغییر شکل یافت و سپس در مکاشفات یوحنا ظاهر گشت و پس از آن در سنت دیوشناسی مسیحی یکی از شاهزاده های جهنم گردید. این اسطوره که به سبب ابهام در شكل و نبود تعين در خصوصيات ظاهري اش به يك نماد سيالي از شر بدل می شود، قابليت هاي رمزي و نمادین گسترده‌اي را به همراه دارد و در فرهنگ يهودي- مسيحي به ويژه در حوزه ی  عرفاني، حضور يا مرگ آن داراي دلالت هاي ويژه‌اي است و نبرد با آن يك كنش آفاقي و به خصوص انفسي به شمار می آید. تحلیل این اسطوره با تکیه بر اندیشه های ساختارگرایانه و نگرش کلانِ نوترپ فرای، آن را در مجموعه‌ و شبكه‌هایي اسطوره‌اي قرار می دهد که از روايت هاي مذهبي، ملي و قومي تا اسطوره‌اي، افسانه‌اي و حتی قصه‌هاي عاميانه بهره مي‌برد. اگرچه وي همواره ميان روايت هاي اسطوره‌اي و غير اسطوره‌اي چه رمانس و چه قصه‌هاي عاميانه تفاوت هاي جدي قائل است اما آنها را بي‌ارتباط  با یکدیگر نمي‌داند. در تصویر زیر کوشش شده است تا تحلیل مضمونی لویاتان با برداشت از روشناسی اسطوره ای فرای به نمایش در آید:

چنانکه ملاحظه می شود فرای از لویاتان در کتاب مقدس به برخی دیگر از داستان های مرتبط در همان فرهنگ یهودی- مسیحی سوق پیدا می کند که در قلمرو روابط درون فرهنگی قلمداد می شود: یونس و نهنگ و همچنین سن ژرژ و اژدها از این گونه محسوب می گردند. سپس وی به برخی از اسطوره های یونانی همانند پرسئوس و هیولا یا تسئوس و مینوتور نیز می پردازد که این مثال ها را می توان در حوزه ی اسطوره های بینافرهنگی قرار داد. یادآوری می شود که پیکان حرکت از لویاتان به سوی مضمون اصلی و مرکزی یعنی مضمون شر ترسیم شده است و سپس از مضمون اصلی به سوی دیگر اسطوره ها. باید در خصوص این تصویر اعلام کرد که رابطه میان این اسطوره ها فقط با مضمون صورت نمی گیرد بلکه در عین حال برخی از ویژگی های روایت شناختی نیز میان آنها مشترک است.  

 

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

منابع:

- الیاده، میرچا (1362). چشم‏اندازهای اسطوره. ترجمه جلال ستاری، چاپ‏ اول، تهران: توس.

- بهار، مهرداد (1375). ادیان آسیایی، تهران: نشر چشمه، چاپ دوم.

- دیکسون کندی، مایک (1390). دانشنامه ی اساطیر ایران و رم، ترجمه رقیه بهزادی، چاپ دوم، تهران: انتشارات طهوری.

- ستاری، جلال (1351). «رموز قصه از دیدگاه روانشناسی»، مجله هنر و مردم. شماره 117.

- عهد جدید (1387)، ترجمه  پیروز سیار، چاپ دوم، تهران: نشر نی

- فراي،  نورتروپ (1377). تحليل نقد، ترجمه  صالح حسيني، چاپ اول، تهران: انتشارات نيلوفر.

- فراي نورتروپ (1379). رمز كل، ترجمه صالح حسيني، چاپ اول، تهران: انتشارات نيلوفر.

- کاوندیش، ریچارد (۱۳۸۷). اسطوره شناسی: دایره‌المعارف مصوّر اساطیر و ادیان مشهور جهان، ترجمه‌ رقیّه بهزادی، چاپ اوّل تهران: نشر علم.

- كتاب مقدس، عهد عتيق و عهد جديد (1380).. ترجمه فاضل‌خان همداني، ويليام گلن و هنري مرتن. تهران: انتشارات اساطير. 

- هنری هوک، ساموئل (1382). اساطیر خاورمیانه، ترجمه علی اصغر بهرامی‏، چاپ سوم، تهران: روشنگران و مطالعات زنان.

-Campbell, William F.( 2001). Progress of Leviathan The Philadelphia Society, New Orleans Regional Meeting, September 21-22.

-Day, John (1985). God's Conflict with the Dragon and the Sea. Cambridge, MA: Cambridge University Press.

-Finkel, Avraham (1993). The Essence of the Holy Days. Indiana: Jason Aronson.

- Guiley, Rosemary (2009). Encyclopedia of Demons and Demonology, New York: Checkmark Books.

-Gordis, Robert (1978), The Book of Job, New York: Jewish Theological Seminary of America.

-Harris, R. Laird (1999). Theological Wordbook of the Old Testament, Chicago: Moody Press.

- Encyclopedia Britannica (1999). vol. 10: Leviatan.

-Link, Luther (1995). The Devil: A Mask Without a Face. Londen: Reaktion Books.

-Labriola, Albert C. (1982). The Medieval View of History in Paradise Lost: In Mulryan, John. Milton and the Middle Ages. Lewisburg: Bucknell University Press.

-Ringgren , Helmer (1995). Theological Dictionary of the Old Testament, tradition of Sumerian poetry, Cambridge: Wm. B. Eerdmans Publishing Company, volume 7.

-Salamon, Rabbi (1978): A new translation and commentary anthologized from the traditional Rabbinic literature, New York: ArtScroll publishers.

-S. Cook, Albert (1821). The Old English Physiologus. Yale: Yale university press.

-T. Arnold, Bill (2002), Readings From the Ancient Near East, Michigan: Baker Academic.

-Toorn , K. van der, (1997), Dictionary of deities and demons in the Bible, Cambridge: Wm. B. Eerdmans Publishing Company.

-Turner, Alice (1993). The history of Hell, California: Harcourt Brace & Co.

- Encyclopedia Britannica (1999). vol. 12: Yamm.

Internet:

-Holy Bible (2011), New International Version, by Biblica, Inc. >

-Leviathan (2012). In Encyclopædia Britannica.

- JewishEncyclopedia (2009). Leviathan & Behemoth. < http://jewishencyclopedia.com/articles/9841-leviathan-and-behemoth>

-Revelation to John. (2012). Encyclopædia Britannica. < http://www.britannica.com/EBchecked/topic/500324/Revelation-to-John>

-The History of the Originof the Sigil of Baphomet and its Use in the Church of Satan.

-White, Ryan (1999), ClassicNotes Leviathan: Study Guide.  

 

پانوشت ها:


ارائه شده در کنفرانس بین المللی فلسفه دین معاصر/ بخش شّر و الهیات/ سوم دی ماه 1391

[1] . استادیار گروه زبان و ادبیات فرانسه، دانشکده  ادبیات و علوم انسانی، دانشگاه شهید بهشتی، تهران،  bnmotlagh@yahoo.fr

[2]. دانشجوی کارشناسی ارشد پژوهش هنر، دانشکده ی فرش، دانشگاه هنر اسلامی تبریز، M.Pirdehghan@ymail.com

[3] Assistant Professor, Department of Linguistics and Literature, Faculty of Literature & Human Sciences,  Shahid Beheshti University,Tehran, bnmotlagh@yahoo.fr

[4] MA student, Department of Study of Art, Faculty of Carpet, Tabriz Islamic Art University, Tabriz, m.pirdehghan@ymail.com  

[5] البته قابل ذکر است این نام به موارد دیگری از قبیل کتابِ لویاتانِ شیطان پرستان اثری از آنتوان لاوی که به انجیل شیطانی هم معروف است، نام رمانی معروف از پل استر، و همچنین یک فیلم سینمایی و یک گروه موسیقی نیز اطلاق می شود

-----------------------------------

برگرفته از:

http://pirdehghan.blogfa.com/post/29

 

سپهر تاویل و افق سنجش

سپهر تاویل و افق سنجش

حبیب درخشانی

 

این نوشتار، به نسبت بین هرمنوتیک و بررسی تطبیقی هنر اختصاص یافته است. برآنیم تا به مدد هرمنوتیک (تأویل پدیدارشناسانة زندآگاهانه) ‌راهی برای بررسی تطبیقی نمونه‌های هنری بیابیم و افقی برای این کار جست‌وجو کنیم. نگارنده پیش از این به نسبت بین نقد و هرمنوتیک پرداخته و تجربیات خود را به آزمون نهاده و کوشیده بود تا در بوتة تجربه و کار، با مصداقهای هنرهای دیداری به‌ویژه نقاشی رویاروی شود و آنها را مورد کاوش تطبیقی قرار دهد و راهی برای هنرشناسی مقایسه‌ای بیابد که به طور معمول در دو صورت کلی بررسی هم​زمان و در زمانی می‌تواند تحقق یابد. در این نوشتار کوشش شده است تا هرمنوتیک نه به عنوان یک روش، که به مثابة علمی برای هنرشناسی تطبیقی به‌کار گرفته شود.

به تعبیر نگارندة ، هرمنوتیک بیش از آنکه روش یا روشهایی صرف باشد، نوعی نگرش و نحو تلقی است که خود مبتنی بر راهها و روشهای چندی است. اینک هر چند بعضی از امکانات و توانمندیهای تفسیرهای هرمنوتیک تاکنون گفته شده و در آثار اهل تفسیر و تأویل به بیان رسیده است، اما در مقام و مرحلة هنرشناسی تطبیقی تاکنون تا آنجا که نگارنده می‌داند، مورد استفاده قرار نگرفته است.

از آنجا که هرمنوتیک در معنای جدید خود بیانگر تجربیات و نگرشهای گوناگونی است که پس از گذشت مراحل سه گانه کلی آن (هرمنوتیک کهن، هرمنوتیک دورة جدید سده‌های هجده و نوزده و هرمنوتیک معاصر سده‌های بیست و بیست‌ویک) به پیدایی آمده است که خود افقی گسترده و باز است که می‌توان برخی نمونه‌های هنری را (به عنوان مثال مقایسة دو اثر از نقاشان مکتب اصفهان در دوره صفوی و مکتب هلند در دورة باروک در گزارش کنونی) در ذیل آن و با آگاهی به رموز و دقایق تکنیکهای هنرمند و شناسایی زمان تاریخی آنان مورد بررسی و مداقه قرار داد.

در این پژوهش نگارنده بیش از همه به آرای گئورگ گادامر و نگرش ویژة وی دربارة گفتگوی افقها مراجعه کرده و از او تأثیر پذیرفته و در تأویل نمونه‌های هنری در مرحلة شناسایی و سنجش مقایسه‌ای، بیش از همه از هرمنوتیک فلسفی، که خود زمینه و مقدمات لازم برای تفسیر همه جانبه‌تری را فراهم کرده، بهره برده است. در تفسیر هرمنوتیک نه تنها پاسخهای به‌دست آمده بر اساس افق دانندگی مفسر اثر هنری و ذهن وی فراهم می‌شود، بلکه پیوسته متناسب با هر دورة تاریخی و افق زمانی مربوط بدان دگرگون می‌شود. چنان‌که ممکن است کاری در یک دوره نادیده گرفته شود یا به خاموشی گراید و فاقد منشائیت اثر باشد، اما در عصر و دورة دیگری بتوان به مدد تأویلهای جدید که خود مبتنی بر گفتگوی افقها و انطباق آنها یا افقهای جدید که خود مبتنی بر گفتگوهای افقها و انطباق آنها یا افق انتظارات، آن‌گونه که یائوس مطرح کرده است جانی تازه بیابد و متناسب با تمنیات باطنی هنرمندان، فضاهای جدیدی از اثر که تا این زمان نادیده و ناشناخته بوده است به پیدایی آید و نادیده و ناشنیدة آثار هنری آشکار شود و به گفت آید. همة اینها با نوعی تجربة زیسته هنرمندانه و رویدادهای زندگی و نقش آنها ملازمت دارد که به تعبیری از افق ذهنی تأویل کننده، هنرمند و کار هنری فراتر می‌رود.

اینکه تا چه حد می‌توان از هرمنوتیک به مثابة یک نگرش و یک علم برای رویارویی با کار هنری و تفسیر آن در جهت و طریق مطالعات تطبیقی هنر استفاده کرد، پرسشی است که آسان نمی‌توان پاسخی برایش یافت. آنچه در این بخش بدان می‌پردازیم، همان است که باید به راهی معطوف شود که افقی را بتوان برایش تصورکرد. در بررسی دو اثر نقاشی چنان که پیش از این اشاره شد، هرمنوتیک به مثابة دستگاه یا منظری در نظر گرفته شده است. در این میان در بحث گفتگوی‌ افقهـا، گادامر خـود قـائل بـه نوعی رویارویی هستی‌شناسانه بین افقهای گفتگوست که از آن نیز می‌توان به عنوان انطباق افقها یاد کرد.

چنان‌که پیش‌تر اشاره شده است، هرمنوتیک از نظر این فیلسوف در برابر نظریه‌های سنتی که خود مبتنی بر نوعی روش‌شناسی است، قرار دارد. چنان‌که وی به نوعی رویارویی وجودشناسانة افقها باور دارد که می‌تواند فضایی را برای تفسیر و در جهت اطلاق و تطابق حرکت کند، و هم به تعبیر وی، فهم یک متن چیزی نیست که بتوان فقط با استفاده از توانمندیهای عقل در متن تاریخی بدان رسید. در هرمنوتیک گادامری این نکته آشکار شده است که اثر هنری این توانمندی را دارد که فراتر از افق تاریخی خود برود یا افقها را به هم بیامیزد یا چنان‌که در تعبیر پدیدارشناسی زندآگاهانه آمده است، می‌تواند افق را در هم شکند یا همگون کند، بدین معنا که بتواند تمام افقهای تاریخی را دریافت و مطابق نگرش و جهان‌بینی خود در یک زمان مشخص تاریخی که در طرح اثر هنری منشأ اثر است، وارد کند. پرسش دربارة چگونگی تحقق این فراشد مسئله دیگری است که در اینجا مورد بحث ما نیست، ولی روشن است که از منظر نگرش پدیدارشناسی زندآگاهانه نوعی هم‌خوانی و انطباق بین دوره‌های تاریخی قابل تصور است. به سخن دیگر، این تمایز از نظر دورة تاریخی برای ایجاد مؤانست بین آثار هنری مربوط به دوره‌های گوناگون نمی‌تواند مانعی پدید آورد، بلکه گفتگوی بین افقها با از بین بردن تمایزات و فاصله‌ها، می‌تواند فضایی برای گفتگو بین کارهای هنری و اذهان ایجاد کند. چنان‌که به اعتباری هر نوع تأویل از اثر هنری خود در حقیقت می‌تواند نوعی انطباق تلقی گردد تا در رویارویی با اثر از سوی مخاطب و مفسر عناصر مشترکی که موجد همدلی و انس باشد، به پیدایی آید.

نگارنده با درنگ درگونه‌های متفاوت تفسیرهای هنری در سپهر هرمنوتیک، کوشیده است با تأویل اثر هنری و سپس سنجش آن با نمونه‌های دیگر، گامی برای هنرشناسی تطبیقی بردارد. بحث افق آن‌گونه که در آثار پدیدارشناسانة ادموند هوسرل، مارتین‌هایدگر، گئورک گادامر و دیگران از جمله یائوس در بحث افق انتظارات، دیده شده است، با وجود تمایزات و تفاوتها از یک سنت سخن می‌گوید که کاملاً نسبت به تلقی سنتی مبتنی بر روش‌شناسی پیشینیان متمایز است و این خود چیز دیگری است که در یک نسبت قلبی و حضوری و با صرافت طبع می‌تواند معنا یابد. چنان‌که گفته شد، در هرمنوتیک فلسفی به‌ویژه گفتگو و انطباق افقها، خود نوعی رویارویی هستی‌شناسانه هست که در آن حقیقت کار هنری به ظهور می‌رسد.

«ادعا می‌کنیم که یک گفتگو را هدایت می‌کنیم، اما یک مکالمه‌ هر چه حقیقی‌تر باشد، به مراتب کمتری به ارادة هر یک از دو طرفین گفتگو بستگی دارد. بدین‌سان گفتگوی اصیل و حقیقی آن نیست که بتوانیم بدان جهت بدهیم و آن را هدایت کنیم، بلکه به نحو همه جانبه‌تر آن است که بگوییم ما به گفتگو کشیده می‌شویم، همان‌گونه که واژه‌ای از پس واژه‌ای بر زبان جاری می‌شود و در آن گسترش یافته، راه بیرون شدن می‌یابد، گفتگو به نتایج خود می‌رسد، اما دو طرف پیش از آنکه هدایت‌کننده باشند، هدایت شده‌اند. ازاین روی، هیچ یک از طرفین نمی‌داند به چه نتیجه‌ای خواهد رسید و چه پایانی در پیش است. ولی دریافته‌ایم که گفتگو روح اصیل و یگانة خود را دارد. بنابراین می‌توانیم بگوییم که (گفتگو) آن‌گونه که می‌خواستیم، بوده است یا اینکه به خوبی پیش نرفته است. همة اینها بیانگر آن است که مکالمه روح حقیقی خود را داشته است، چنان‌که زبان آن نیز واجد حقیقتی است که در آن تحقق یافته است. این همه بدان معناست که امری را به پیدایی می‌آورد که ازاین پس خواهد بود. بدین قرار، هرمنوتیک فقط احاطه به یک زبان نیست، بلکه دریافت دقیق امری است که از پس میانجی بودن زبان حاصل می‌شود» (Gadamer 1990, : 143).

بدین روی، هرمنوتیک این امکان را به ما می‌دهد که افقهای دیگری را در برابر یک اثر هنری ببینیم و سهیم شدن در تجربة زیستی و یک رویداد را کشف کنیم و با خود اثر نوعی مکالمه داشته باشیم. در این گفتگو که در واقع بین دو افق است، زمینه و امکان تأویل زندآگاهانه فراهم می‌شود. خود گادامر می‌گوید: «فهم و تأویل متن، فقط مبتنی بر آگاهی علمی یا نیازمند آن نیست، بلکه به​طورکلی به روشنی و آشکارا تعلق به تجربة انسان از جهان دارد. پدیدة هرمنوتیک در اساس به هیچ ‌وجه یک امر مرتبط با روشها نیست، و درست همانند سایر امور در قلمرو تجربه نیست که با بررسیهای علمی موضوعیت پیدا کند و آن اساساً در آغاز با دانشهای متنوع مربوط به آنها نسبت ندارد. بدین‌سان که اندیشه‌های روشمند علوم بدان خرسند است، بلکه همچنین با دانش و حقیقت مرتبط است. بدین‌سان برای فهم فرادهش نه فقط متنها باید فهمیده شوند، بلکه برای نیوشایی حقیقت نیازمند بینش و بصیرت هستیم. بدین قرار حتی در مرحلة سلطة علوم جدید بر امر داوری دربارة مفهوم علم و معنای حقیقت، طرح این پرسش مقرون به مشروعیت نیست و نمی‌تواند مشروعیت داشته باشد، تا جایگاهی بیابد. بدین قرار پدیدة فهم در طول زمان صرفاً آگاهیهای بشر نسبت به جهان را در بر نمی‌گیرد» (Gadamer 1990, : 11). بدین‌سان بر اثر نوعی همدلی و انس، چنان‌که در فلسفه‌های تأویل پدیدارشناسانه ویلهلم دیلتای، هوسرل،‌هایدگر و سپس گادامر به صورتی گسترده و تحول یافته‌تر به ظهور رسیده است و حتی حضوری از حیث تاریخی دارد، دارای جهتی پدیدارشناسانه است که به عنوان نوعی تجربه زیسته است که از طریق همین مکالمه افقها می‌توان با آن همدل و مونس شد. اینک با این مقدمه نگاهی به دو چهره از دو نقاش می‌افکنیم(تصاویر ۱و۲). هر وقت که در برابر نقاش چهره‌ای قرار می‌گیریم، با عالم جدیدی مواجه می‌شویم که این خود بیانگر دو نکته کلی است:

نخست شخصیت، منش و ویژگی صاحب آن، که دربرگیرندة خصلتهای فردی اوست. دیگر اینکه بیش از همه بیانگر خصلتهای همگانی و اجتماعی است. بدان‌گونه که در کارهای رضا عباسی و رامبراند به پیدایی آمده است.

نخست آنچه با فرد نسبت دارد و دیگر آنچه متعلق به یک دورة تاریخی است. که در آن مرحله صورتی از صورتهای هنری که بیان‌کنندة خصلتهای جمعی مکتب اصفهان عصر عباسی است به تصویر درآمده است. از این روی، تک چهره هم یک چیز است و هم به تعبیری همه چیز، که به‌راستی بازگو کنندة نوعی یگانگی و سپس بیانگر نوعی همه‌جانبگی است، که نشان‌دهندة دوگونگی دو سپهر متفاوت است. از سوی دیگر، مختصات فردی نیز به اعتباری نشان‌دهندة خصلتهای جمعی است. این امر به دانندگی و توانمندی (دانش و توانش)‌ هنرمند بستگی دارد که توانسته است از صورت ظاهر راه به اعماق بیابد تا بدین‌سان داده‌های جدیدی ارائه دهد و آنچه را نیز دهش شده است، در راه اعتلای احساس بینندگان اثر به کار گیرد. در این حالت است که نوعی رویارویی با حقیقت هستی ایجاد می‌شود. در این وضعیت آیا اثر یادمان فردی است که اکنون در برابر ما نیست یا کسی را به خاطر می‌آورد که از ما دور شده و زندگی‌اش دستخوش دگرگونی شده است و زمان او را از ما ربوده است. این چهره آن‌گونه که در افق دیدمان قرار گرفته است، هم می‌تواند با صاحب اثر نوعی پیوستگی و پیوند ایجاد کند و هم می‌تواند کودکی او را نیز به‌یاد آورد، اما همچنین آن‌گاه که پرده نقاشی در برابر ماست، می‌تواند با نوعی گفتگوی شخصی همراه باشد که با تصویر و با شخصی که نگاره‌اش فراروی ماست، ایجاد ‌شود. بدین‌سان در یک رویداد و در یک تجربة مشترک انباز می‌شویم، و در این مورد تفاوت یک نگاره (نقاشی یا طراحی) و تصاویر عکس‌برداری شده این است که پیدایش نگاره، در اثر کارکردی که بسیار فراتر از کار دستگاهی (ماشین) است، تحقق پیدا کرده و با جان و دل و روان هنرمند آمیخته شده است و از حیات اوست که در اثر دمیده شده است. ازاین منظر در ماهیت دوربین به‌مثابة دستگاه تصویربرداری و ماهیت دست هنرمند، که کرامتی هنرمندانه دارد، تفاوت و تمایز بسیاری موجود است. هر چند بعضی نمونه‌های تصویری که توسط دوربین گرفته شده، از تفکر، دانش و توانش برآمده که خود واجد ابداعی است، اما چهره‌پردازی از عناصر گوناگون و به‌هم پیوسته‌ای ساخته شده‌اند که در این‌گونه تجربه‌ها وجود داشته‌اند و کوشش هنرمندانه‌ای برای فراروی (فراتر رفتن) از آن وجود دارد. آن‌گونه که در کار هر نقاش وجود همسانیهای بیرونی با نمونه‌های اصلی (فردی که از او برای نقاشی بهره گرفته شده است) ‌وجود دارد، اما چیزی فراتر از آن هم به پیدایی آمده است. گویی با افق مشترک آن دو یا هم‌آمیختگی افقها، چیزی فراتر از آن به ظهور رسیده است، یا به تعبیر دیگر، در افقی مشترک که نوعی خصلت هم‌زمانی (از حیث تاریخی) دارد، قرار گرفته‌اند و ازاین حیث هم می‌توان به آنها پرداخت یا آنها را مورد سنجش و مقایسه قرار داد. چنان‌که رامبراند و رضا عباسی هر دو به طریقی روش جدیدی را بنیاد می‌نهند، هر دو نمایندة شاخص زمانة خود هستند، عصر آن دو دستخوش دگرگونی بسیاری است. هر چند این دگرگونیها از بسیاری جهات با هم تمایز ذاتی دارند. در این افق مشترک هر دوی آنان، نوعی فردیت خود را در برابر تاریخ قرار می‌دهند، گویی از تاریخ فراتر آمده‌اند و بدون اینکه در تاریخ‌گرایی حصولی فرومانند، از آن فراتر می‌روند و می‌کوشند از فردیت خود به مدد نوعی تفکر و ابداع هنرمندانه که خود از استادی فن آنان ناشی می‌شود و بر آن استوار است، به نوعی نسبت حضوری پدیدارشناسانه که می‌تواند افقهای نادیده را بگشاید و ناشنیده‌ها را به گوش آنان که نیوشای حقیقی‌اند، برسند. «طبعاً از دیدگاه فلسفه هرمنوتیک‌ این امکان وجود دارد که آگاهی تاریخی را دگربار فراچنگ آوریم، بی‌آنکه به دام نسبیت‌گرایی تاریخی بیفتیم، به آن طریق که مرزهای شناخت را تصدیق کنیم، شناختی که همانا با وضعیت تاریخی خویش بستگی دارد. این بازشناسی به ما امکان می‌دهد تا گذشتة تاریخی خود را از آن دریابیم، امکانی که من به آن نام درهم‌آمیزی افقها داده‌ام، البته معنی کرانمندی تماماً در آن خلاصه نمی‌شود، در ماربورگ به‌هایدگر نشان دادم و آن را سپس در سخنرانی لیس‌بن و در دیگر نوشته‌ها گسترش دادم، همان‌گونه که گفتم، از این قرار است که معنی کرانمندی در آن است که ما نه تنها به مشروط​بودگی تاریخی خود بلکه پیش از همه نسبت به مشروط بودگی توسط دیگری واقف می‌شویم. درست در رابطة اخلاقی خود با دیگری، بر ما روشن می‌شود که چه اندازه دشوار است حق دگری را به جای آوریم یا حتی صرفاً از آن واقف شویم. راه یگانه برای مقهور نشدن بر کرانمندی خود آن است که خود را بر دگری بگشاییم و به آن «تویی» گوش فرا دهیم که در پیش روی ماست» (گادامر ۱۳۸۴: ۴۵-۴۴).

به هر روی، این هنرمندان نوعی ناکرانمندی که خود از ذات هنری آثارشان سرچشمه می‌گیرد، و نیز افقهای جدیدی را فراروی ما قرار داده‌اند. چنان‌که از طریق خود آثار به این تفسیر می‌رسیم و با به‌هم​آمیزی افقها، با رضا عباسی از یک​سوی و با رامبراند از سوی دیگر و بیان تمنیات درونی آنان به اشتراکاتی که در کار آنان است، راه می‌بریم، و چنان است که گویی تکنیک به نحوی سخت و فشرده در تک​چهره‌ها به کار گرفته شده است. در  افقهای مشترک این استادان توجه به فردانیت فرد در دو سپهر گوناگون (تاریخی، اجتماعی و فرهنگی) متفاوت است که خود نیازمند پدیده‌های توصیفی بیشتری است و در این مختصر نمی‌توان به آنها پرداخت. چنان‌که در تک​چهره‌های آنان که به دو عالم کاملاً متمایز تعلق دارند و از منظر دیدگان نو آنان می‌توان به هستی نگریست، چنان‌که در ترسیم چهره‌ها که توسط نقاشان انجام گرفته است، ما به نوعی گفت و شنود کشیده می‌شویم و می‌توان گفت که تک​چهره هماره و در همه حال خود نوعی گفتگوست که پیوسته با پرس‌وجو، گفتگو، ‌و جست‌وجوی بسیار می‌توان بدان راه یافت. چنان‌که در نمونه‌های پدید آمده از سوی دو هنرمند صاحب سبک، هر دو با وجود محدودیتهای فنی و بیانی، به توضیح و بیان حالات و حرکات شخص مورد نظر توجه داشته‌اند که در دو حوزه نقاشی همت گمارده‌اند، چنان است که عنصر مسلط در کار رامبراند سطح و لخته‌های رنگ و در نقاشی رضا عباسی خط است، چنان‌که از سوی دیگر در نقاشیهای رامبراند شدت تاریکی و روشنی است که اصل است و در نقاشی رضا عباسی ملایمت و هماهنگی و تاریکی و روشنی است که به صورتی متوازن بدون هر نوع تضاد شدت نور و تاریکی امکان تحقق یافته است. اما هر دو نقاش کوشیده‌اند هستی تک​چهره‌ها را دگرگون کنند و با نشان تصویر خود به واقع به تفسیر و تأویل نگرش خود در رویارویی با اثر بپردازند. برای هر دو نقاش تک چهره‌نگاری هماره نوعی روش است که حتی پیش‌رونده نیز می‌باشد، یک تجربة هنری پیوسته است که هنرمند در مرحله تجربة زیستی خود آن را درونی می‌کند، پر و بال می‌دهد و حشو و زوائد را می‌پیراید و ژرفایش می‌بخشد و آن را به اثر هنری تبدیل می‌سازد، اثری که پیوسته در افق زمانی همة بینندگان (گذشتگان، امروزیان و فرداییان) مورد تأویل و شناسایی قرار می‌گیرد و گویی هر زمان نو می‌شود. پرسش این است که چهره​نگاری رضا عباسی و نقاش هم​عصرش رامبراند تا چه حد به قول گذشتگان چهره‌گشایی محسوب می‌شود؟ این چهره‌گشایی فقط به پیدایی شباهت (همسانی) و عدم مشابهت (ناهمسانی) مربوط نیست. اساساً شباهت ظاهری در این‌گونه موارد به‌هیچ وجه در مقام چهره‌گشایی نیست و تفسیر نوعی چهره‌نمایی است، اما حقیقت چهره‌گشایی که در تاریخ هنرهای دیداری ایرانی از آن بسیار یاد شده است، خود نوعی فراروی و فراتر از تفسیر است که در یک دورة تاریخی مشخص از فرد معینی صورت می‌گیرد و سپس تفسیری از سوی بینندگان دربارة آن ارائه می‌شود که به افق دانندگی شنیده از سویی و خود اثر از سوی دیگر بستگی دارد. تک​چهره آن‌گونه که ما در این فرایند تطبیق و در این دو نمونه بدان نگریسته‌ایم، گرچه به‌رغم آنکه گفته می‌شود، فقط تعیُن ندارد، بلکه به امری فراتر از آن اشاره می‌کند که از ذات تفسیر پدیدارشناسانة زندآگاهانه سرچشمه گرفته است و در همین افق است که می‌توان از نوعی رویارویی هستی‌شناسانه سخن به میان آورد که در بحث مورد نظر ما در یک وضعیت سه‌تایی (مفسر، رامبراند و رضا عباسی) سخن گفته است و خود همین منظر است که حضور دو فرد مصور شده در آثار رضا عباسی و رامبراند در برابر دیدگان بیننده (مفسر کنونی) قرار می‌گیرد تا بدین‌سان ما را در یک گفتگوی هنرمندانه انباز می‌گرداند که بتوانیم به تطبیق یا مقایسه و سنجش کارها هم از حیث یکسانی و هم‌بودگی و هم از لحاظ ناهمسانی و نابودگی بپردازیم. در اینجاست که تعلق دو هنرمند به دو مرحلة تاریخی، دارای افق مشترکی نیز می‌باشد. گرچه هر دوی آنان به دو عالم متفاوت تعلق دارند. بدین‌سان تکنیک هر یک از هنرمندان نشان می‌دهد که آفرینش اثر فرا بازنمایی است چرا که در این صورت و هم ازاین منظر هر یک ازچهره‌ها حتی اگر با واقعیت بیرونی یا عالم ناسوت همسانی ظاهری داشته باشد و ظاهری واقع‌پردازانه نیز به خود گرفته‌ باشد، از آن جهت که وجهی هنری دارد، فراتر از واقع‌نگاری و شیء‌نگاری است، زیرا چهره‌نگاری خود نوعی آفرینندگی است و وجهی از دانندگی نیز در آن هست، زیرا چهره‌گشایی در معنای حقیقی لفظ بدان‌گونه که پیشینیان از آن نام برده‌اند، در حقیقت چیزی نیست، مگر نوعی مکاشفه و غلبه بر تکنیک، که در نمونه‌های روانکاوانة رضا عباسی و آثار روان‌شناختی رامبراند به پیدایی آمده است و این به‌راستی از اصل این‌همانی تک​چهره حقیقت پرده برمی‌دارد، زیرا در این وضعیت اثر به صورتی گشوده به ظهور و جلوه می‌رسد، و در برابر دیدگان بینندگان قرار می‌گیرد و به قول دُتری که گفته است: «با وجود این ما به مثابة دیدارکنندگان اثر هنری دارای چه وضعیتی هستیم و این چنان است که کار هنری با دیدار تصویری بیانگر خود آن است یا می‌بایست چگونه ما را تحت‌تأثیر خود قرار دهد. سرچشمة این دلپسندی و مطلوب بودن چه می‌تواند باشد؟ آیا بیانگر انباز بودن ما در دیدن سپهر گفت و شنید است؟ آیا این مطلوبیت، فقط واجد نوعی بیان است که در این میان ما را در خودش شریک و سهیم می‌کند؟» (Dotori 2002, : 135).

بدین قرار و در پایان می‌توان گفت هر یک از نقاشان مورد بحث، فضایی را ایجاد می‌کند و می‌سازد. سپس آن گشوده می‌شود و به گفت می‌آید که در اینجا خود بیانگر نوعی دانندگی هنری است که بر اثر فراتر رفتن از نادانندگی هنری تحقق یافته است و از سوی این دو نگارگر نام‌بردار به گفت آمده است و در افق مشترک تاریخی آنان در دورة جدید خودشان هر دو رو به سوی آینده داشته‌اند و تمنای حقیقتپژوهی و پاسخ‌گویی به افق زمانی خود داشته‌اند.

منابع

هایدگر، مارتین. ۱۳۷۹، سرآغاز کار هنری، ترجمة دکتر پرویز ضیاء شهابی، تهران، انتشارات هرمس.

گادامر،‌هانس گئورک. ۱۳۸۴، آموزه‌‌ی قرن، ترجمة دکتر محمود عبادیان، تهران، نشر اختران.

Gadamer, H.G. (1990), Wahrheit und Methode, Tübingen, J C B Mohr.

Dotori, R. (2002), Die Lektion des Jahrhunderd Ein philosohisher Dialog

mit Reccasdo Dotori, Hamburg, London

----------------------

این مقاله گزیده ای است از مقاله ای به همین نام که در سال ۱۳۸۸ در کتاب مجموعه مقالات هنر تطبیقی به همت فرهنگستان هنر منتشر شد.

 

پدیدار شناسی جلوه ی دیگری از نگاه لویناس

پدیدار شناسی جلوه ی دیگری از نگاه لویناس


متن حاضر سخنرانی دکتر محمد ضمیران استاد فلسفه دانشگاه هنر با عنوان: پدیدار شناسی جلوه ی دیگری از نگاه لویناس است روز سه شنبه 1 مهر 86 در شهر کتاب مرکزی ایراد شد.


لویناس؛ فیلسوف دیگری

در 12 ژانویه 1906 در لیتوانی متولد شد. در سال 1914 یعنی آغاز جنگ جهانی اول، خانواده او به خارکوف در اوکراین مهاجرت کرد. اما در سال 1920 مجدداً به زادبوم خود مراجعت کرد. لویناس در سال 1923 به استرابوگ رفت و در آنجا به فراگیری فلسفه در دانشگاه استراسبورگ مشغول شد. در سال 1928 به فرایبورگ رفت تا در کلاس های درس هوسرل شرکت کند. در همین زمان سمینارهای هایدگر هم برقرار بود. او در این سمینارها هم شرکت کرد. در سال 1932 با رئیسه لوی ازدواج کرد.
در سال 1934 در تحلیل فلسفی پدیده هیتلریسم رساله ای منتشر کرد. در سال 1939 به تابعیت فرانسه درآمد. در سال 1940 از سوی قوای نازی دستگیر شد و به اردوی کار اجباری اعزام شد. در سال 1961 رساله دکتری خود "کلیت و نا کرانمندی" را منتشر کرد. در سال 1995 رساله معروف خود دیگری و استعلا Aftoity and Transcondnc را منتشر کرده و در بیست و پنجم دسامبر همان سال بدرود حیات گفت.

مقدمه
لویناس اندیشمندی است ناشناخته اما تاثیرگذار در فلسفه متصل اروپا. برای فهم فسفه او بررسی چند کلید واژه در اندیشه ها و نوشته های او نقشی مهم ایفا می کند و ما را به معماری اندیشه های او نزدیک می کند. نخستین و مهمترین اصطلاح که در کلیه آثار او بازتاب یافته transcendence یا استعلا است.
او در رساله کارشناسی ارشد خود موسوم به "نظریه شهود در پدیدارشناسی هوسرل (1930)" نخست معنای شهود را از منظر هوسرل بررسی کرد و گفت هر تجربه ای قابلیت تشریح و تبیین پدیدارشناسانه را دارد. به گفته او هر تجربه ای را می توان در قالب وجهی حیث التفاتی تحلیل نمود. در سال بعد یعنی 1931 تأملات دکارتی هوسرل را به فرانسه ترجمه کرده و ضمن آن به ابعاد استعلائی پدیدارشناسی پرداخت. او در روش فلسفی خود تحت تأثیر فلسفه هوسرل و هایدگر بود. بهمین جهت او محوری بودن خود استعلایی را مورد بازبینی قرار داد و سرانجام دریافت که فلسفه هوسرل بیش از حد گرفتار ذات باوری است. یعنی در ورطه ذرات و ماهیات گرفتار آمده است. او روش های استعلایی و ماتقدم تجربه priort را به چالش گرفت. بدین اعتبار و به جهت منش تجربی و انضمامی فلسفه هیدگر در «هستی و زمان» این اثر را مورد توجه قرار داد. اما رفته رفته در سال های 1934 و 35 به کاستی های فلسفه وجودی و استعلایی هیدگر پی برد. لذا خلاصه پروژه چالش با هستی شناس هیدگر countes – antology را طرح نمود. به همین جهت در تفسیر مفهوم استعلا گفت، transcendence نیازی است به سمت و سوی گریز و رهائی از قید کرانمندی و محدودیت.
در سال 1935 رساله "در باب گریز" را منتشر کرد و در آن همبستگی میان خود تجربی و متجسد embodied ego را با خود واجد حیث التفاتی بررسی کرد. Intenthonal ego و در این چارچوب نیازهای مادی و عاطفی آدمی را در همین قالب مورد توجه قرار داد. او برخلاف هایدگر توجه خود را از هستی (وجود) به جانب وجود ملموس و تجربی انسان معطوف نمود و برعکس هایدگر به تجربه های روزمره آدمی پرداخت و حالات و آداب و عادات او را اساس تحلیل فلسفی خود قرار داد. در همین راستا یادآور شد که در پرتو استعلا ما قادر خواهیم بود تا از تنگنای خود خویش رها شده و زنجیر هویت را پاره کرده و به بیرون، یعنی ساحت دیگری رفته و با آغوش باز به استقبال او برویم.
به دیگر سخن خود را به سوی امکانات متنوع سوق دهیم. بدیهی است که لویناس برداشت هیدگر در مورد استعلا را در کتاب «مسائل اساسی پدیدارشناسی» پذیرفت. هیدگر در تعریف استعلا Transcendence گفت: استعلا عبارتست از قدم گذاشتن از چیزی بر چیزی. لویناس در اینجا وجود هایدگری را در چارچوب هستی، حضور در سایه احساسات، عواطف، تجارب و حالات درونی تحلیل کرد.
او در سال 1935 صریحاً گفت حالات درونی و احساسات به ما امکان می دهد تا از خویشتن بگریزیم و به دیگری بپیوندیم. باید از وجود بحث در گذشت و به وجود خویش پی برد. علامت مشخصه وجود ما همانا نیاز است. نیاز نشان می دهد که ما وجود یا هستی خنثی را نمی پذیریم و می کوشیم از آن درگذریم.
لویناس صریحاً اعلام کرد که هر تمدنی که منفعلاً هستی را پذیرفت، و لذا هر جنایتی را برای خویش توجیه نمود، شایسته نام توحش است» (در گریز 73)
نوشته های دهه 1940 لویناس بر چالش مساله هستی هایدگر تکیه داشت. او نقد خود را بر پایه آموزه ابعاد تنابی embodimeut وجود متمرکز نمود. در سال 1930 بعنوان افسر ذخیره ارتش فرانسه به جبهه اعزام شد. اما دیری نپائید که به اسیری ارتش نازی در آمد و در اردوگاهی نزدیک هانوفر محبوس گردید. در این اردوگاه به مطالعه فلسفه هگل روی آورد.
در 1947 دو رساله "وجود و موجود" Existence and Existent و نیز "زمان و دیگری" Time and other را نوشت. در این دو اثر او وجود را دارای دو منش روشنایی و عدم تعیین ظلمت معرفی کرد و یادآور شد که این وجود در دو بعد قابل بررسی است. یکی هستی جهان حادث و دیگری ظلمتی که از دل آن، نور و روشنایی پدیدار می شود. یا به تعبیر خود او تاریکی که روشنایی از دل آن خلق می شود. او در اینجا در تحلیل هستی از استعاره نور و روشنایی بهره گرفت و نیز مجدداً از واژه استعلا نام برد. لویناس در این مرحله ترانسندانس را در چارچوبی زمانمند مدنظر قرار داد و یادآور شد که حرکت ترانسندانس را می توان به جانب باروری و زایش فرزند در پویش شمرد. وقتی فرزندی متولد می شد، این موجود هم بخشی از وجود پدر و مادر است و هم از آنها فاصله دارد. آینده خانواده بطور کلی با دو محدودیت روبروست: 1- مرگ 2- دیگری.
در اینجا لویناس تعبیر هایدگر از مرگ را به عنوان "امکان امتناع" پذیرفت و یادآور شد که ما همواره مرگ را تنها مرگ دیگری تلقی می کنیم. بهمین جهت آنرا کرانمندی وجود نمی شماریم. از منظر او مرگ همانا غیریت انسانی محسوب می شود. لویناس می گوید هر دریافتی از مرگ سرانجام با بن بست روبروست. به همین جهت صریحا اعلام می کند مرگ عبارتست از امتناع کلیه امکانات ما.
در این دوره او از واژه هائی چون، دلهره، ترس، خستگی، دل زدگی سخن گفت و کوشید تا هستی در معنای انتزاعی آن را رها سازد و به حالات تجربی و ملموس ما آدمیان بپردازد. به همین دلیل وجود ما در این جهان را سرلوحه تأملات خویش قرار داد و از این رهگذر درصدد برآمد تا هستی شناسی انتزاعی هایدگر را به چالش گیرد. از نظر لویناس هایدگر از مناسبات ابزاری با وجود، راه به هستی می جوید. اما لویناس با بکارگیری نور و روشنایی راه را بر دریافت حالات تجربی وجود می گشاید. او نور و روشنایی را با حالات درونی و عواطف و احساسات مرتبط می کند و بجای واژه هایدگری تیمار و دغدغه Sorse از تمنیات، صداقت و اخلاص سخن به میان می آورد.
لویناس مدعی است که همان بُعد تاریک وجود است که ما را با ترس و دلهره مواجه می کند. در واقع همین وضع بر عدم تعّین دلالت دارد. این عدم تعّین ذات و ماهیت، هستی ناب را تشکیل می دهد. حال آنکه وجود ما در قالب صورت عاطفی خود، ما را به روشنایی شعور نزدیک می کند. در چنین وضعی ما خود را در حال حرکت به جانب دیگری می یابیم. لویناس نیاز به گریز از وجود کرانمند را منش اصلی استعلا تلقی نموده است. آنچه ما را بر آن می دارد تا در خود تمنای بیرون شدن از قالب کرانمند هستی را احساس کنیم، تنگی قفسی است که خویشتن را در آن محبوس می یابیم. به زعم لویناس ما در فراروی از کرانمندی خویش تلاش های مزبوحانه ای چون لذت، شرم و تهوع را از سر می گذرانیم؛ اما سرانجام خود را ناگزیر به طرح خویش Sell positing می یابیم. این طرح خویش، از زندگی روزمره فارغ نیست. بلکه آکنده از تجربه زیستی ماست. در اینجاست که نیاز به فراروی یا استعلا در آدمی جان می گیرد. فرا رفتن از خود مستلزم حرکت بسوی دیگری است. (گریز 58) گاهی این فراروی و استعلا لذت را در بر می گیرد و گاه درد را. لذت و درد ما را به آستانه زمانمندی سوق می دهد.
می توان گفت لذت و درد بمثابه مغاکی است که وجود ما به ژرفای آن پرتاب می شود. لویناس مدعی است که لذت چیزی نیست جز تمرکز در لحظه اکنون (گریز 61). در اینجا لویناس به سه مضمون فلسفی مهم اشاره می کند. نخست آنکه آن وجودی که در پی گریز از خویش برمی آید و از آن رو که در قفس «واقع شدگی» Facticty اسیر شد، او را نمی توان خدایگان نامید. بلکه مخلوقی است محدود. (گریز 72).
دوم آنکه تهوع را نباید صرفاً یک رویداد جسمی شمرد، بلکه به ما می گوید که وجود ما را از هر سو احاطه نموده و ما مستغرق وجودیم.
سوم آنکه هستی در ناب ترین شکل خود منش خنثی دارد. این امر بر ناتوانی ما دلالت دارد. لذا نه می توان از کنار آن عبور کرد و نه آنرا به گونه ای انفعالی پذیرفت. هستی به اعتباری متضمن تقرر و قیام است و این قیام بما تعلق دارد. علامت مشخصه قیام وجودی ما همان نیاز است. نیاز به ما ثابت می کند که نمی توانیم هستی خنثی مورد بحث هایدگر را بپذیریم.

کلیت و ناکرانمندی
لویناس در سال 1961 رساله دکترای خود را با تمرکز بر کلیت و ناکرانمندی منتشر کرد. در این اثر نیز ترانسندس transeendence نقشی کلیدی ایفا می کند.
او در این رساله "برخورد رویاروی" را طرح نموده است و مدعی است که هستی را باید در گستره "کلیت و تمامیت" تبیین کرد. این اثر سبب شد تا او در محافل فلسفی و روشنفکری فرانسه برای نخستین بار بطور جدی مطرح شود. لویناس در این نوشته بطور غیرمستقیم یادآور شد که از بدو پیدایش و تکوین متافیزیک در یونان تا امروز و بخصوص در فلسفه کسانی چون هوسرل و هایدگر همواره اولویت با این همانی identity بوده است. حتی دیگری هم از ناحیه "همان" سرکوب شده است. مراد لویناس از "همان" بسط و توسعه کلیت و تمامیت بود. طرح تاریخی فلسفه غرب نیز چیزی جز تنزیل دگرسانی ها و غیریت ها به کلیت و تمامیت همان است. بدین معنا هر کلیتی از اجزاء و ارکانی تشکیل یافته و این ارکان تنها در پرتو کل واجد معقولیت می گردند. لذا منظور تعلق به کل هر جزء یا رکن باید به «همان» تنزیل و یا تاویل یابد. لذا می توان گفت طرح کلی فلسفه غرب در تنزیل همان قابل تلخیص است. حال این همان ممکن است صور مثالی افلاطون، گوهر ارسطوئی گوکیتوی دکارتی و یا دیالکتیم هگلی و مادیت مارکسی و یا شعور هوسرلی باشد.
لویناس مدعی است که کل مورد بحث هیچگاه متضمن تمام حقیقت نیست. بلکه همواره دیگری وجود دارد که در این کل نمی گنجد و خارج از آن قابل فرض است. به گفته وی شناخت دیگری و یا غیر در پرتو کل مورد بحث امکان پذیرنیست.
بلکه باید آنرا بر حسب عدم تناهی یا ناکرانمندی دریافت.
لویناس در اینجا به تأمل سوم دکارت در بحث از وجود خدا استناد جسته و می گوید: ما با جوهری لایتناهی روبرو هستیم که فهم و دریافت آن برای ما امکان پذیرنیست. این عدم تناهی و ناکرانمندی اگر فراسوی هستی شناسی جوهری دکارت مدنظر قرار گیرد ما با "فراروی و استعلای دیگری" مواجه می شویم.
این دیگری مناسبتی را با برقرار می کند که خود متضمن مسافتی ناپیمودنی محسوب می شود. در اینجاست لویناس از برون بودگی teriority ex دیگری سخن به میان آورده است. عنوان دوم کتاب کلیت و ناکرانمندی همان برون بودگی است.
مراد او از برون بودگی عبارتست از گسست از منش درون حلولی کل.
به گفته وی حتی اندیشه های هایدگر نیز اسیر همین کلیت است. او در اثبات این مدعا، یادآور شده است که دازاین Dasein هایدگر خود محوری است تمامیت خواه و کلیت جو. زیرا که دازاین کانونی است که انکشاف و نامستوری فراگیر، جزء ذاتی آن محسوب می شود. به دیگر سخن، هستی هایدگری خود متضمن افقی است که کلیت هستی شناسانه را تبلور می بخشد.
لویناس آموزه دیگری را به مرتبه ملموس و غیر هستی شناسانه تسری بخشیده و مدعی است که دیگری به شخص دیگر دلالت دارد. این شخص به گونه ای نامحدود و بطور مطلق مستلزم احترام بی چون و چرای من و مؤدی به مسئولیت اخلاقی من در برابر اوست. لویناس نظریه رایج مبنی بر تعریف متافیریک به فلسفه اولی را به چالش می گیرد و مدعی است که اخلاق از متافیزیک ناشی نشده بلکه باید آنرا خاستگاه فلسفه اولی تلقی کرد.
به گفته وی هستی و زمان هایدگر منظر درون بودگی و قیام هوسرلی را تبلور بخشیده است. حال آنکه دیگری ما را از دهلیز درون به بیرون از خود پرتاب می کند. میل و تمنای برون بودگی است که وجود دیگری را بر ما محرز می دارد. افزون بر این لویناس برخلاف هایدگر زندگی را متضمن تیمار و دلواپسی نمی داند؛ بلکه آنرا آکنده از التذاذ Jourssane بر می شمارد. بدین معنا که التذاذ غایت زندگی نبوده بلکه شرط وجودی آنست. زیستن خود مستلزم شادکامی و طرب است.
التذاذ خود متضمن وجودی است آزاد که دنیای خویش را بر حسب ذوق و ذائقه خود شکل دهد.
لویناس مواجهه با دیگری را ذیل عنوان «اخلاق و چهره» در رساله کلیت و ناکرانمندی مورد بحث قرار داد. (صفحه 197)
او یادآور می شود که ما همواره در برخورد با دیگری از طریق چهره او visase با وی ارتباط برقرار می کنیم. چهره اوست که ما را به سخن وا می دارد.
از نظر وی چهره و سیمای دیگری چیزی نیست که ما آنرا ادراک می کنیم. بلکه تجلی و ظهوری است که بر ما مکشوف می گردد. محتوای این ظهور و تجلی خود متضمن این حکم اکید است که: مرا نکش. اگر مرا کشتی، جامعه ترا به سزای عملت خواهد رساند.
بر همین پایه است که اصل کلی «قتل عمدی خطاست» صادر شده است؛ لذا نباید مرتکب آن گردید. به دیگر سخن گزاره های اخیر به ساحت تخطی ناپذیر دیگری دلالت دارد. بدین اعتبار مسئولیت ما در مقابل حضور دیگری محرز می گردد. به نظر وی مسئولیت من در قبال دیگری ناکرانمند است. یعنی هیچگونه ملاحظه ای مسئولیت مزبور را محدود نمی کند. افزون بر این، این مسئولیت یک جانبه as ymmetrie است. زیرا که منطقاً مستلزم تعهد متقابل نیست.
برخلاف ژان پل سارتر در کتاب هستی و نیستی که می گوید: من، دنیای امن و راحت دیگری را در هم می ریزد و دیگری نیز دنیایی را که من برای خویش ساخته ام دستخوش تزلزل می سازد؛ لویناس مدعی است که تنها بار هستی دیگری است که بر دوش من سنگینی می کند.
مناسبت اخلاقی از لحاظ مسئولیت در نگاه سارتر متقابل و متقارن است. اما این امر در نظر لویناس کاملا یک سویه محسوب می شود. بدین معنا که تعهد و مسئولیت باری است که دیگری بر دوش من هموار می کند. اما من نیز در مقابل قادر به چنین کنش متقابلی نیستم.
در بحث از آزادی، لویناس یادآور می شود که این من تنها در مقابل دیگری است که آزاد می شود. زیرا آزادی چیزی نیست جز واکنش من به نیاز دیگری به احترام. یعنی آزادی در مواجهه با دیگری است که تحقق می پذیرد. این دیگری است که آزادی را به من اعطاء می کند. زیرا که مرا در مقابل ارزشی اخلاقی قرار می دهد که به هیچ وجه به اختیار من جعل نشده است.
افزون بر این می گوید در برخورد با دیگری است که من اطمینان و اعتماد به نفس خویش را از کف می دهم و لذا پریشانی بر من مستولی می شود.
اینجاست که وجدان مرا در معرض پرسش قرار می دهد. بدیهی است که همین وجدان من را با مسئولیتی بی حد و حصر مواجهه می کند. بدین اعتبار معنای مسئولیت مورد بحث لویناس با مسئولیت و تعهدی که در رشته حقوق قضائی مورد بحث قرار می گیرد تفاوتی فاحش دارد. مسئولیت حقوقی محدود و کرانمند محسوب می شود. اما مسئولیت اخلاقی لویناس واجد منشی ناکرانمند است. بدین نحو آنچه را که او اخلاق می نامد یا آنچه که در فلسفه های متعارف اخلاقی مطرح شده، بس متفاوت است.
بطور کلی آنچه را که نظام متعهد و مسئولیت نام می دهند، لویناس تحت عنوان عدالت مطرح می کند. به نظر او نظام عدالت در هر جامعه با عقل و خرد آدمی سازگار است. یعنی همان گونه که در چارچوب مناسبات رویاروی من از ناحیه دیگری در موضع پرسش و چالش قرار می گیرم، همین طور عدالت هم در برخورد با دیگری است که اهمیت و معنا می یابد.
یعنی این دیگری است که اخلاق و وجدان و عدالت را اعتبار می بخشد و آن را برای من مطرح می کند. بنابراین در نظام اخلاقی و نیز سامان عدالت مورد تأویل او، "غیریت" و "دیگرسانی" نقشی اساسی ایفاء می کند. این غیریت و دیگرسانی فراسوی هستی شناسی متداول و نیز معرفت شناسی مدرن قرار می گیرد.
بطور کلی لویناس حتی معنای انسان، معنای طبیعت و کرانمندی و نیز خدا را در ذیل محور «غیریت» تحلیل نموده است.
در پروژه فلسفی او دگرسانی و غیریت غیرقابل تقلیل معرفی شده است.
در همین راستا او دیگری را به صورتی عریان و مطلق قرار می دهد. عریانی دیگری در چهره او هویداست و این چهره مظهر همه هستی است. و از این روست که ما را به ساحت خویش فرا می خواند. بطور کلی به نظر لویناس زبان، وجود، خدا و شخص دیگر جملگی نمود و تبلور غیریت محسوب می شود.
به باور او، رابطه خود یا نفس با دیگری در مناسبتی نامتوازن asymnetric شکل می گیرد. این عدم توازن به زمان برمی گردد. زمانی که با زمان تقویمی متفاوت و با زمان درونی برگسون یعنی "دیرند" مرتبط است. آن بُعد زمانی که بیش از عوامل دیگر مدنظر اوست زمان آینده است. برخلاف گذشته، آینده را نمی توان در حال ادغام نمود. آینده مفهومی است مطلقاً نو و باید آن را «ضرف دیگری» یا "غیریت مطلق" تلقی کرد. در رساله کلیت و ناکرانمندی آورده است که برداشت او از زمان از تفسیر هیدگر در مورد دازاین Dasein نشأت گرفته است. اما در بحث از سه بُعد زمانی، برداشت هیدگر در قلمرو زمان را مورد انتقاد قرار داده است. در اثر مزبور بیش از هر چیز به مفهوم آینده پرداخته است. هایدگر بحث آینده را با مرگ مرتبط نموده است. اما لویناس آینده را با عشق پیوند داده و مدعی است که مرگ و لحظه آن برخلاف نظر هیدگر آنقدرها هم قطعی نیست؛ بلکه واقعیتی است مبهم و گیج کننده و عشق تلخی مرگ را به تمنا و پویائی تبدیل می کند.
بطور کلی به نظر وی زمان واقعیتی است که فراسوی مقولات وجودشناختی سیر می کند و حتی از گستره هستی هم فراتر می رود. زمان به گفته او چیزی جز یک سّر نیست. به همین جهت معنای آن آنقدرها هم ملموس و مشخص نیست. بلکه در بحث از زمان ما با زیادت معنا سروکار داریم.

سارتر و لویناس

سارتر فیلسوف معاصر فرانسه وقتی در سال 1930 کتاب" نظریه شهود در پدیدارشناسی هوسرل" نوشته لویناس را مطالعه کرد و هرچه بیشتر در این اثر غور نمود اندیشه های خود را به گونه ای شفاف در آن ملاحظه کرد. از این رو می توان گفت معروف ترین فیلسوف قرن بیستم فرانسه تحت تأثیر اندیشه های لویناس قرار داشت. همین تأثیر را در نوشته های کسانی چون موریس بلانشو، ژاک دریدا، لوس ایریگاری و لیوتار و دیگران نیز می توان ملاحظه نمود. از این رو توجه به فلسفه او برای کسانی که فلسفه مدرن قاره ای را دغدغه خویش قرار داده اند، امری است بس ضروری و غیر قابل اجتناب.

-------------------

برگرفته از:

http://www.bashgah.net/fa/content/show/13160

امانوئل لویناس از سه منظر

 

 امانوئل لویناس از سه منظر
Emmanuel Levinas
.

1)

امانوئل لویناس (Emmanuel Levinas) درسال ۱۹۰۶ درخانواده اى یهودى در لیتوانى متولدشد. درآن زمان لیتوانى بخشى از امپراتورى روسیه محسوب مى شد. امانوئل درکودکى به آثار نویسندگان روسى اى چون گوگول، داستایفسکى و تولستوى علاقه نشان داد.

 

در سال ۱۹۲۳ به فرانسه آمد و براى تحصیل فلسفه به دانشگاه استراسبورگ رفت. استراسبورگ نزدیک ترین شهر فرانسه به لیتوانى بود. تحصیل دراین دانشگاه موجب دو اتفاق تازه براى وى شد که هریک افق جدیدى را در زندگى و اندیشه او به وجود آورد.
اول آشنایى و دوستى با «موریس بلانشو»، نویسنده و منتقد ادبى فرانسوى، که باعث آشنایى لویناس با آثار نویسندگان فرانسوى اى چون پروست و والرى شد.
لویناس درمورد دوستى اش با بلانشو مى گوید: «چیزى درونى و عمیق ما را به سوى هم مى کشاند و مطمئناً این تنها به دلیل یهودیت هردو ما نبود هرچند که مضامین یهودیت در شکل گیرى افکار و آثار هردوى ما بسیار نقش داشته است. بلانشو به طرز عجیب و عمیقى زندگى را بى واسطه مى دید و این مسأله مرا جذب او کرد.
این دلبستگى به بلانشو تاجایى بود که لویناس کتاب «درباره موریس بلانشو» را نگاشت.
اتفاق دیگر، آشنایى با فلسفه برگسون بود که سخت او را متأثر کرد و تامدتهاى افکارش را تحت الشعاع قرارداد. اما آشنایى با برگسون و فلسفه فرانسه عطش دانستن او را برطرف نکرد و این بار براى شناخت جهان فلسفه آلمان، درسال ۱۹۲۹ به آن سرزمین سفرکرد و درکلاسهاى پدیدارشناسى ادموند هوسرل شرکت نمود و رساله دکترى خود را زیرنظر او باعنوان «نظریه ادراک در پدیدار شناسى هوسرل» نگاشت. و در همین دوران بود که کتاب «هستى و زمان» هایدگر را کشف کرد و سخت متأثر از آن شد. به گفته خود او «این کتاب مسیر حیات فلسفى من را عوض کرد». [هرچند که بعدها تفکرى انتقادى نسبت به آن پیدا کرد و به نقد رادیکال هستى شناسى هایدگر پرداخت ] . بدین ترتیب فلسفه «تکامل اخلاق» برگسون، پدیدارشناسى هوسرل و هستى شناسى هایدگر شوک بزرگى در او ایجاد کردند و در آغاز راه، آبشخور، تفکر فلسفى وى شدند.
لویناس پس از بازگشت از سفر آلمان به فرانسه، شروع به نوشتن مقالاتى درباره فلسفه پدیدارشناسى هایدگر و هوسرل کرد و به ترجمه آثار این دو متفکر آلمانى پرداخت. ترجمه «تأملات دکارتى هوسرل» حاصل همین دوران است. در واقع فرانسویان از طریق مقالات و ترجمه هاى لویناس بود که با فلسفه پدیدارشناس هایدگر و بویژه هوسرل آشنا شدند. در ابتدا لویناس چنان شیفته این دو فیلسوف بود که خود را به لحاظ روش شناختى و شیوه تفکر فلسفى پدیدارشناسى مى دانست. پدیدارشناسى به عنوان شیوه تفکرى که به وسیله آن مى توان به جهان و درباره جهان اندیشید. به باور لویناس پدیدار شناسى اندیشیدن به جهان خارج از سوژه است. پدیدارشناسى بازگشت به ذات و خود پدیده است. در جنگ جهانى دوم، لویناس به عضویت ارتش فرانسه درآمد اما خیلى زود اسیر نازى ها شد و خانواده اش نیز طى جنگ کشته شدند.
او مهمترین اثرش یعنى کتاب «از هستى تا هستنده» [یا «از وجود تا «موجود» را در همین دوران اسارت نگاشت. اما نطفه اصلى فلسفه لویناس در کتاب «زمان و دیگرى» شکل گرفت. دراین اثر او دو مفهوم کلیدى «دیگرى» و «چهره» را در قالب فلسفه «دگربودگى» خود مطرح کرد. «دیگرى» هرچیز یا کسى است که جداى از «من» باشد. وقتى سوژه از «من» تهى شود به سوى «دیگرى» مى رود و در این لحظه است که انسانیت و اخلاق شکل مى گیرد.
مفهوم دیگرى که لویناس در این کتاب تبیین و تعریف مى کند مفهوم «زمان» است. «زمان»، حاصل فعل «من» نیست بلکه از تعامل «من» با «دیگرى» ، «زمان» و در پى آن «تاریخ» شکل مى گیرد.
لویناس پس از پایان اسارت، رویکردى انتقادى به تاریخ فلسفه غرب پیدا کرد. و با ارائه فلسفه اخلاق و الهیات فلسفى خود خلاف جریان رایج گام برداشت. تاریخ فلسفه غرب مبتنى بر هستى شناسى بود و خودشناسى و توجه به «من» محورتأملات فلسفى بود. فلسفه به دنبال پاسخى بنیادین به چیستى«هستى» و چیستى«من» بود در حالى که براى لویناس «هستنده» برتر از «هستى» و «دیگرى» ارجح تر از «من» است. به همین دلیل فلسفه وى را فلسفه «دگر بودگى » نامیده اند.
به باور لویناس، فلسفه به دنبال تبیین «چیستى اخلاق» است.
بنا به تعریف خود او، اخلاق توجه به حق حیات «دیگرى» است.
ازاین منظر، مى توان گفت که لویناس مدافع اومانیسم است اما نه به معناى حمایت از «حقوق بشر» بلکه او حامى «انسان دیگر» است.
لویناس در فلسفه اخلاق خود پا فراتر از هستى مى گذارد و رابطه اخلاقى که از برخورد سوژه با «دیگرى» شکل مى گیرد را چیزى فرا طبیعى مى داند نه بخشى از هستى. به این اعتبار فلسفه پدیدارشناسى لویناس در رابطه با فهم و درک اخلاقى شکل مى گیرد و بودن ما در جهان با چنین فهم و درک اخلاقى اى در رابطه با دیگرى قوام مى یابد. و در چنین سیستم اخلاقى است که توجه انسان به کمال مطلق و به خدا معطوف مى شود. چرا که در فلسفه دگربودگى لویناس،«دیگرى» هرچیز یا کسى غیر از «من» است وخدا نیز در چنین تفکرى «دیگرى» است.
بر همین اساس لویناس مى گوید: «اگر به سوى دیگرى حرکت کنید این حرکت شما به کمال مطلق و «او» ختم مى شود. «او» نامتناهى است و راه رسیدن به او نیز بى کران است. اما این راه بى پایان بدان معنا نیست که هرگز به او نمى رسید بلکه با قدم اولى که در مسیر «دیگرى» بر مى دارید«او» را حس مى کنید و مى توانید نشانه هاى خدا را در «چهره دیگرى» ببینید». در اینجاست که به اهمیت «اخلاق دیگرى» در اندیشه و الهیات فلسفى لویناس پى مى بریم. لویناس برخلاف فیلسوفان دین که خدا را «درونى» توصیف مى کنند. خداى لویناس خدایى «بیرونى» و نامتناهى است و این ایده نامتناهى در غیریت دیگرى متجلى مى شود.
او مى گوید: «تا وقتى «من» هستیم در تنهایى خود محدود مى شویم اما همین که «نگران دیگرى» شدیم و به دیگرى عشق ورزیدیم نامتناهى و بیکران مى شویم و به سوى «او» حرکت مى کنیم. تا زمانى که دلواپس دیگرى هستیم و احترام به دیگرى و مسؤولیت درقبال دیگرى داریم اخلاق در ما زنده خواهد بود وتا زمانى که «دیگرى» در ما زنده است مى توانیم بگوییم «من اخلاقى» در ما حیات دارد.»
«دیگرى» تحت استیلاى سوژه نیست اما سوژه مى تواند تحت الشعاع «دیگرى» قرار گیرد. درواقع هستى سوژه، در ازاى هستى دیگرى شکل مى گیرد. لویناس هویت و ارزش «من» را به «دیگرى» مى سپارد.
اصطلاح کلیدى دوم در آثار لویناس مفهوم «چهره» است. از نظر او مفهوم نیکى در برخورد با «چهره» معنا مى یابد. به قول خود او «بدى و شر بى چهره است» زمانى که دیگرى براى «من» بدل به «چهره اى بى چهره» مى شود همچون رهگذرى درمیان جمع گم مى شود، دراین لحظه است که بدى و شر بروز مى کند. «چهره» درواقع تقدم «دیگرى» بر «من» را متذکر مى شود. چهره یکى از هزاران نیست و یکى از اختلافات لویناس و هایدگر در همین جا ظاهر مى شود. هایدگر «دیگرى» را یکى از هزاران مى دانست. چهره اى که بود و نبودش براى من فرقى ندارد و درکل یا در جمع فروکاسته مى شود. «دیگرى» در فلسفه و اندیشه هایدگر کاملاً غایب است. به همین دلیل لویناس با تمام تأثیرى که از هایدگر گرفته بود به تدریج از افق فکرى او فاصله مى گیرد و «چهره دیگرى» در آسمان فلسفى او آفتابى مى شود و امر اخلاقى براى او در اولویت قرار مى گیرد درحالى که هایدگر براى اخلاقیات ارزش ثانوى قائل مى شد. لویناس درمورد او مى گوید : «هایدگر در جست وجوى حقیقت هستى، توانایى دیدن «دیگرى» را از دست داده بود.»
رویارویى با «دیگرى» و برخورد با «چهره» فاصله را از میان مى برد و به گفت وگو مى انجامد. این دگراندیشى و چهره به چهره شدن ما را به صلح و عدم خشونت فرامى خواند. این پیام اصلى فلسفه دگربودگى لویناس در عصر خشونتها و برخورد تمدنها است.
اما بن مایه فکرى لویناس را مى توان در کتاب «کلیت و نامتناهى» (۱۹۶۱) یافت. وى در این اثر دیوار بلندى بین امر نامتناهى و کلیت مى کشد و به این ترتیب سنت متافیزیک غربى را به زیر سؤال مى برد و به چالش مى کشد. چرا که تا پیش از این متافیزیک مبتنى بر امور کلى بود. همه چیز در کلیت، فروکاسته مى شد و تقلیل پیدا مى کرد و این امر کلى با چشم پوشى از اختلافات و تفاوتها حاصل مى شد. سوژه با کلیت بخشیدن به ابژه ها و بدون در نظر گرفتن تفاوتها به درک و شناخت مى رسید و این قرائت رایج از متافیزیک مبتنى بر هستى شناسى بود که «دیگرى» را در کلیت حل و ناپدید مى کرد.
اما لویناس خط بطلانى برروى آن کشید و خوانش جدیدى از متافیزیک مبتنى بر دگربودگى ارائه کرد. نقد او از «کلیت بخشى» براى رسیدن به «دیگرى» و دیدن «چهره» بود. به قول خود او: «براى دیدن چهره دیگرى ما باید حجاب کلیت را کنار بزنیم و در این هنگام است که «من» در چهره «دیگرى» بازتاب پیدا مى کند.»
تفکر مبتنى بر کلیت دیگرى را در خود حل مى کند و غیریت شان را نادیده مى گیرد و به توتالیتاریسم مى انجامد همان چیزى که در تفکر مدرن گرفتارش هستیم. سرانجام وى در مسیر حرکت خود به سوى دیگرى به امر مطلق و نامتناهى رسید. راه او به «دیگرى هستى» ختم شد.
وى در سال ۱۹۹۵ درگذشت.
ژاک دریدا درباره او نوشت:
«حقیقتاً اندیشه هاى او جهان اندیشه را به لرزه انداخت. من با او درخیلى از موارد اختلاف نظر دارم اما آنقدر نیست که بزرگى اش را نبینم. افسوس که او «من» را نمى شناسد. او آنقدر غرق در «دیگرى» بود که دیگر «من» را نمى دید. براى رسیدن به او بایست از گمرک «دیگرى» گذشت و این براى من دشوار است.»

منابع:
1. http://www.iran-newspaper.com/1383/830901/html/think.htm

 

--------------------------------------------------------------

2)

 

امانوئل لویناس

امید مهرگان

امانوئل لویناس (۱۹۹۵ _ ۱۹۰۶)، فیلسوف فرانسوى لیتوانیایى الاصل از متفکران برجسته فلسفه اخلاق در زمانه ماست. فارسى زبانان تا اندازه اى او را مى شناسند ولى تا به حال هیچ اثرى از او به فارسى ترجمه نشده است. آنچه مى خوانید شرحى است از برخى رئوس تفکر وى. فردا نیز در همین صفحه، گفت وگویى از فیلیپ نمو با امانوئل لویناس را در باب مهر پدر _ فرزندى و عشق مى خوانید.
دو منبع عمده اى که در نگارش این مقاله یارى رسان بوده اند از این قرار است:
۱-Emanuel Levinas, Ethics and Infinity:Conversations with Philipe Nemo. Duquesne university press, Pittsburgh1985
۲-The Levinas reader. Edited by Sean Hand. Blackwell Publishers .Ed 2-1993
ما همگى در قبال همه کس مسئولیم _ اما من از همه بیشتر
آلیوشا، برادران کارامازوف


۱ _ در فیلم «فیلمى کوتاه درباره کشتن» یا «قتل مکن» اثر کریشتف کیشلوفسکى، یا چک، یک جوان سرگردان لهستانى، بى هیچ دلیل خاصى و عارى از هر نوع نفرت، یک راننده تاکسى را به طرز وحشیانه اى مى کشد. نشسته در صندلى عقب ماشین، طنابى را دور گردن او مى پیچد و با تمام قوا فشار مى آورد. سپس پیاده مى شود و با میله اى آهنى پى درپى بر سر و صورتش مى کوبد. او را کشان کشان از ماشین پیاده مى کند و پیش از آنکه با سنگى بزرگ، چهره اش را له ولورده کند، با ترس و بغضى عصبى « چهره» را مى پوشاند و سپس سنگ بزرگ را محکم فرود مى آورد. او فرمان «قتل مکن» را به راحتى نقض مى کند اما در برابر تجلى «چهره» چند لحظه اى باز مى ایستد. فلسفه امانوئل لویناس در همین باره است.

۲- امانوئل لویناس، رادیکال ترین فیلسوف اخلاق بود، آن هم در عصرى که کوشش عقلانى و نظام مند و بوروکراتیک براى سرکوب و طرد «دیگرى» شاخصه آن است. فراخوان فلسفى لویناس به «مسئولیت در قبال دیگرى» درست پس از کشتار سیستماتیک بیش از شش میلیون «دیگرى» (یا «غیر» در تقابل با «ما») از جمله خانواده خود او، صورت گرفت. این کار را صرفاً لویناس نکرد، بلکه بازیافت و به رسمیت شناختن « دیگرى» و «تفاوت»، برنامه و پروژه بسیارى از فلسفه هاى پس از جنگ اروپا خاصه فرانسه بود. برنامه اى که به افسون زدایى تام و تمام از «سوژه» ناب و عاقل و یکپارچه اى پرداخت که دکارت آن را در سپیده دم تفکر جدید معرفى کرده بود.

لویناس یکى از آخرین آثار فلسفى اش «ماسواى بودن یا فراسوى ذات» (۱۹۷۴) را به خاطره کسانى تقدیم مى کند که «به دست نازى ها کشته شدند... میلیون ها انسانى که قربانى نفرت از دیگرى ... شدند.» لویناس نیز همچون یهودى دیگر بنیامین، تجربه نازیسم، یا همان نفرت عظیم از دیگرى، را در مرکز فلسفه خویش قرار داد. او نیز تاریخ جهانى هگل را نه تاریخ خودآگاهى روح و تحقق آزادى بلکه تاریخ قساوت و رنج مى دانست و سرانجام او نیز همچون بنیامین عقیده داشت: «امروزه بسیارى از این نکته در حیرت اند که وقوع حوادثى که بر ما مى گذرد «هنوز هم» در قرن بیستم امکان پذیر است. ولى این حیرت نه حیرتى فلسفى است و نه سرانجام آغاز معرفت، مگر معرفت به این حقیقت که آن تصورى از تاریخ که سرچشمه این حیرت است، قابل دفاع نیست.» (تز هشتم از تزهاى فلسفه تاریخ - بنیامین)

۳- امانوئل لویناس در ۱۹۰۶ در لیتوانى که در آن زمان بخشى از امپراتورى روسیه بود از والدینى یهودى زاده شد. پدرش کتابفروشى داشت. او از همان کودکى هم ادبیات عبرى و کتاب مقدس مى خواند و هم آثار بزرگان روس، پوشکین، گوگول، داستایوفسکى و تولستوى. در جوانى، آشوب انقلاب بلشویکى ۱۹۱۷ و سپس جنگ داخلى را تجربه کرد. همچون دیگر متفکران یهودى هم روزگارش، بنیامین، بوبر و شولم، او نیز از بسیارى مضامین یهودیت در تفکر خود بهره گرفت. ولى برخلاف آنها، تمرکز او نه بر کابالا یا عرفان یهود بلکه بر تلمود یا شریعت یهود بود. در ۱۹۲۳ روسیه را ترک کرد و براى تحصیل فلسفه به استراسبورگ رفت. ثمره این دوره، دوستى با نویسنده فرانسوى، موریس بلانشو بود، کسى که او را با آثار پروست و والرى آشنا کرد. در ۲۹ - ۱۹۲۸ لویناس در مجموعه اى از درسگفتارها حاضر شد که هوسرل در دانشگاه فرایبورگ در باب پدیدارشناسى ایراد مى کرد. او تز دکتراى خود را با عنوان «نظریه شهود در پدیدارشناسى هوسرل» نوشت.

سارتر جایى اعلام کرده است که آشنایى اش با پدیدارشناسى را مدیون لویناس است. البته لویناس نیز شهرت اولیه خود را مدیون این گفته سارتر مى دانست. لویناس با ترجمه «تأملات دکارتى»، هوسرل را به فرانسویان معرفى کرد. البته او را نه تنها معرفى بلکه به نحوى رادیکال نقد کرد. این دوره مصادف با کشف «هستى و زمان» هایدگر هم بود. او در سال هاى پیش از جنگ شاگرد هایدگر در دانشگاه فرایبورگ شد و به شدت از او تاثیر پذیرفت. او در ۱۹۳۰ رسماً شهروند فرانسه شد. در اوایل جنگ جهانى دوم، به ارتش فرانسه پیوست و اسیر شد. اما یونیفورم نظامى اش او را از اتاق هاى گاز نجات داد. تمام خانواده اش به دست نازى ها کشته شدند. لویناس تا پایان جنگ در اردوگاه اسراى جنگى باقى ماند و همان جا در فواصل میان کار اجبارى، به خواندن هگل و پروست و والرى پرداخت. کتاب خود، «از هستى به هستنده» را که به مسائلى نظیر وجود گمنام، بى خوابى، دهشت، سرگیجه و خستگى مى پردازد در همین دوران اسارت نوشت، به رغم آنکه پدیدارشناسى هوسرل و هستى شناسى هایدگر، سرچشمه هاى اصلى تفکر لویناس را تشکیل مى داد، پس از جنگ، فلسفه خاص لویناس، از رهگذر بازاندیشى و نقد ریشه اى این دو جریان فکرى شکل گرفت. لویناس از ۱۹۴۷ به بعد آغاز به نگارش آثار فلسفى عمده خود کرد. مهمترین آثار او عبارتند از: «نظریه شهود در پدیدارشناسى هوسرل» (۱۹۳۰) که در حکم «پیش تاریخ» تفکر بعدى لویناس بود؛ «زمان و دیگرى» مجموعه اى از چهار درسگفتار که در اکول فیلوزوفیک در ۴۷-۱۹۴۶ ایراد شد؛ «کلیت و عدم تناهى» (۱۹۶۱) و «ماسواى بودن یا فراسوى ذات» (۱۹۷۴).

وى همچنین نوشته هاى زیادى در باب یهودیت دارد. نخستین مجموعه از درسگفتار هاى او در باب تلمود، تحت عنوان «چهار قرائت از تلمود» در ۱۹۶۸ در مجموعه هاى انتقادى Editions de Minuit انتشار یافت. این مجموعه ها در برگیرنده آثار کلیدى روشنفکران آوانگارد فرانسه بود، کسانى نظیر باتاى، دلوز، آندره گرین، ایریگارى و لیوتار و غیره. وجه مشترک نوشته هاى لویناس با دیگر آثار این مجموعه، مسئله «دیگرى» بود. فلسفه پس از جنگ فرانسه را تلاشى دانسته اند براى جذب و سپس گسست از سه H بزرگ: هگل، هوسرل و هایدگر و نیز تعریف دوباره رابطه «همان و دیگرى» (Same and Other). لویناس را نیز صرفاً در متن همین سنت مى توان فهمید.

۴- فلسفه لویناس از یکسو در سنت نقد متافیزیک قرار مى گیرد و از سوى دیگر در سنت یهودیت و روشنگرى یهودى پس از سده نوزدهم، سنت کسانى چون هرمان کوهن، فرانتس روزنتسوایگ، والتر بنیامین، مارتین بوبر و گرشوم شولم. ریشه بسیارى از مضامین عمده و پخته لویناس را مى توان در اثر وى «کلیت وعدم تناهى» (Totality and infinity)۱۹۶۱ یافت. خود عنوان این اثر بسیار گویاست. فى الواقع برنامه فلسفى لویناس طرح تمایز میان دو مفهوم کلیت و اینهمانى (Identity) از یکسو و امر نامتناهى و استعلاى راستین از سوى دیگر است.سنت متافیزیک غربى همواره بر شالوده مفهوم «اینهمانى» و «کلیت» استوار بوده است. متافیزیک همواره مشتاق به دست دادن نوعى سنتز یا ترکیب است. متافیزیک بودن کلیات و امور عام ممکن نیست. امر کلى نیز از خلال یکسان و اینهمان کردن همه امور جزیى و لاجرم نفى تفاوت هایشان حاصل مى شد.

«تاریخ [فلسفه] را مى توان به منزله تلاش براى دستیابى به ترکیب یا سنتز کلى تفسیر کرد، تلاش براى تقلیل یا فرو کاستن تمام تجربه، تمامى امور معقول، به کلیتى که در آن آگاهى بشرى، همه جهان را دربرمى گیرد و بیرون از خود هیچ باقى نمى گذارد و بدین سان به اندیشه یا تفکر مطلق بدل مى گردد [از دیدگاه فلسفه] آگاهى از نفس یا خود در عین حال آگاهى از کل است.» (گفت وگوى فیلیپ نمو با لویناس. ترجمه فارسى در ارغنون شماره ۱۶،بقیه نقل قول ها از همین منبع است.) این «آگاهى از کل» به واقع آگاهى از هستى است که به یارى نوعى قصدیت یا آگاهى قصدى معطوف به شى یا ابژه حاصل مى گردد. به قول نیچه، تصور نوعى جوهر در عالم معرف فرافکنى سوژه در مقام جوهر است. سوژه اى یکپارچه و خودآگاه که ابژه ها را در برابر خویش «حاضر» (present) مى کند و با رفع تفاوت هاى شان ولاجرم بخشیدن نوعى کلیت به آنها، آنها را به ادراک خود درمى آورد و بازنمایى (re-present) مى کند. در سنت غربى، تفکر معادل شناخت یا معرفت است. موضوع این شناخت نیز هستى یا وجود است. این تضایف یا همبستگى میان تفکر در مقام شناخت و هستى در مقام موضوع شناخت، «معنا» را حاصل مى کند. در متن این تضایف، «تفاوت» در قالب «حقیقت» مغلوب و رفع مى گردد و بدین سان ابژه به تملک شناخت درمى آید. تملک ابژه توسط شناخت، مستلزم یکسان و اینهمان ساختن ابژه با نفس یکپارچه و اینهمان است.

بنابراین متافیزیک مبتنى بر هستى شناسى، غیریت یا دیگر بودگى را از میان برمى دارد. روش آن «کلیت بخشى» است و ابزار آن «گرفتن». (در مقاله «علم الاخلاق در مقام فلسفه اولى» لویناس اشاره مى کند به فعل آلمانى Auffassen (فهم) و اشتقاق آن از فعل Fassen به معناى گرفتن). در این فرآیند، انسان ها نیز بدل به ابژه هایى مى شوند که مى توان آنها را «گرفت» و در یک کلیت گنجاند و تفاوت هایشان و «دیگر بودگى»شان را محو کرد (تجربه توتالیتاریسم در دو نمونه روسى و آلمانى آن، عزیمتگاه لویناس براى نقد رادیکال مفهوم «کلیت» بود. وى صراحتاً به این موضوع اشاره کرده است.) فلسفه هگل یا دست کم شکل رایج قرائت آن نمونه اعلاى این نوع نوستالوژى براى کلیت و اینهمانى است.در تفکر مدرن، یکسان سازى و از آن خود کردن یا «گرفتن» هستى «به دست» تفکر، به یکسان سازى هستى «با» تفکر بدل مى شود. هستى اى خنثى و غیریت زدوده. نقد لویناس برهستى شناسى هایدگر نیز از همین منظر است.

۵- در تقابل با این قسم تفکر، لویناس امور «ترکیب ناپذیر» نظیر روابط انسانى را پیش مى نهد. امورى که «غیریت» یا «منحصر به فردبودگى» آنها به هیچ رو از بین رفتنى نیست. همین جاست که اخلاق (ethics) سربر مى آورد. نزد لویناس، علم الاخلاق، معادل همان فلسفه اولى است. اخلاق بر هستى شناسى اولویت دارد البته نه به عنوان امرى وحیانى و فرود آمده از آسمان، بلکه اصولاً در مقام شرط تحقق متافیزیک و مفهوم «استعلا». نزد لویناس مسئولیت در قبال دیگرى، در حکم ساختار ذاتى و بنیادین ذهنیت است. او ذهنیت را بر حسب مقولات اخلاقى توصیف مى کند. در متافیزیک رابطه با دیگرى مبتنى بر معرفت و به تملک درآوردن مفهومى آن و لاجرم نفى دیگربودگى است حال آنکه در اخلاق، رابطه با دیگرى یکسر بر مسئولیت در قبال دیگرى استوار است.مسئولیت یا پاسخ گویى با سئوال و جواب یا پرسش و پاسخ پیوند ذاتى دارد (نکته اى که هم در نحو زبان فارسى و هم در نحو بیشتر زبان هاى اروپایى کاملاً مشهود است.) هویت سوژه براساس واکنش و پاسخ دادن به دیگرى و در نتیجه بر مبناى پاسخ گو بودن در قبال دیگرى تحت هر شرایطى ساخته مى شود. و این نکته خود گواهى است بر پیوند درونى اخلاق، زبان و جامعه. تفکر مبتنى بر کلیت بخشى و اینهمان سازى که «دیگرى» ها را به تملک درمى آورد و لاجرم «غیریت» شان را حذف مى کند، خطرناک است و مى تواند به توتالیتاریسم بینجامد. تفکر باید به روى «دیگرى» گشوده باشد. «دیگرى» حضور دارد و قابل فرو کاستن به «من» نیست. متافیزیک این کاهش ناپذیرى را نادیده مى گیرد. من نمى توانم «دیگرى» را در قالب نوعى کلیت هضم و جذب کنم. «دیگرى» از من فراتر است. من «باید» دیگربودگى او را به رسمیت بشناسم. واقعیت حضور «دیگرى» مبین «باید» بنیادین اخلاق است؛ او مسئولیتى را در من بیدار مى کند که نه مى توانم از آن بپرهیزم و نه هرگز حتى انتخابش کنم. «از نظر من، مسئولیت یعنى مسئولیت در قبال دیگرى، و در نتیجه یعنى مسئولیت در قبال آنچه انجام نداده ام یا حتى در قبال آنچه برایم مهم نیست؛ یا آنچه دقیقاً برایم مهم است و در هیئت چهره با من برخورد مى کند.» (گفت وگو با فیلیپ نمو)

مفهوم «چهره» به کرات در آثار متاخر لویناس مطرح مى شود. چهره همان تجلى «دیگرى» بر من است. «دیگرى» چهره است. چهره سخن مى گوید و مرا به پاسخگویى وا مى دارد. چهره از من فراتر و بلندتر است. چهره بر من تجلى مى کند و من حتى فرصت ندارم (و نباید داشته باشم) که رنگ چشمان و خطوط صورت را تشخیص دهم. من حتى پیش از آنکه «باشم» مسئول او مى شوم. حتى پیش از آنکه در قبال او مسئولیتى را بر عهده گرفته باشم. در واقع تجلى چهره از قبل مسئولیتى را بر گردن من انداخته است. مى بینیم که اخلاق لویناس بر هیچ نوع اصل یا قاعده یا قانون یا دستور مطلق به معناى کانتى آن استوار نیست. نیز هیچ نوع شریعتى را وام نمى گیرد. به واقع لویناس این نکته را به خوبى دریافته است که دو هزار سال تفکر عقلانى نتوانسته است نشان دهد که چرا نباید قتل کرد. لویناس معتقد است «رابطه آدمى با چهره به طور بى واسطه اخلاقى است». ولى به خوبى آگاه است که این حکم ظریف را خیلى ساده مى توان نقض و رد کرد.

«چهره آن چیزى است که آدمى قادر به کشتنش نیست، یا دست کم آن چیزى است که معنایش در این گفته خلاصه مى شود: «قتل مکن» [از فرامین کتاب مقدس]. البته درست است که قتل نفس واقعیتى پیش پا افتاده است: آدمى مى تواند «دیگرى» را به قتل رساند؛ الزام اخلاقى مبین نوعى ضرورت هستى شناسانه نیست. فرمان منع قتل نفس آدم کشى را ناممکن نمى کند.» شاید باید گفت: مى توان کشت ولى «بهتر» است نکشیم آن هم درست به همان معنا که «اخلاق بهتر از هستى شناسى» است. همین «بهتر» و نه چیز دیگر، و نه هیچ نوع «باید» کانتى یا «ضرورتاً چنین است.» این «بهتر» را نمى توان مضمون پردازى، بازنمایى، آرمانى، اینهمانى و غیره کرد. این «بهتر» همواره از چنگ مى گریزد. بشر این «بهتر» را عقلاً نمى فهمد مگر به میانجى گشودگى و پاسخگویى به تجلى چهره «دیگرى». مجموعه فیلم هاى «ده فرمان» اثر کیشلوفسکى، پیچیدگى و فهم ناپذیرى این «بهتر» را به خوبى نشان مى دهند.

۶- امر نامتناهى و استعلاى راستین را نه در متافیزیکى مبتنى بر هستى شناسى و تفکر استوار بر تملک و اینهمانى، بلکه در رابطه مسئولانه من با دیگرى مى توان یافت. من پیش از آنکه حتى «وجود داشته باشم»، مسئول دیگرى ام، آن هم مسئولیتى نامتقارن. در رابطه «من _ تو» در فلسفه مارتین بوبر نیز مفهوم مسئولیت و «سوژه در مقام رابطه» سرمى زند. ولى در اینجا مسئولیت مبتنى بر نوعى تقارن و دوسویگى دوستانه است. نقد لویناس بر بوبر نیز بر همین صورى و انتزاعى بودن رابطه متقارن «من _ تو» استوار است. رابطه زمانى اخلاقى است که «من» همواره بى قید و شرط «مسئول» باشم. «من در قبال دیگرى بدون هرگونه انتظارى براى رابطه متقابل یا دوطرفه مسئولم، حتى اگر به قیمت جانم تمام شود ... «من» همواره یک درجه بیشتر از همه انسان هاى دیگر مسئول و پاسخگو است.» این امر بدان معنا نیست که من فاقد حق هستم یا عدالت در مورد من هرگز اجرا نمى شود. زیرا همواره شخص سومى هست که در رابطه من با «دیگرى» نسبت به حق من پاسخگو باشد؛ همچنان که من نیز در پاسخگویى به صدمه دیدن یک «دیگرى» ثالث، مى باید با «دیگرى» تجاوزگر روبه رو شوم و خواستار تحقق عدالت گردم. آیا من حق دارم وجود داشته باشم؟ این پرسش از «دیگرى» ساطع مى شود. حضور «دیگرى» پیوستار «من» را مى گسلاند. «دیگرى» بر من تفوق دارد. او از چنگ کلیت بخشى و اینهمان سازى مى گریزد. این عدم تناهى برخاسته از حضور «دیگرى» را نمى توان درک کرد و به تملک درآورد بلکه راه مواجهه با آن، همان گفت وگو و پاسخگویى است.

۷- لویناس اخلاق را تا حد و مرز هاى نهایى اش اندیشید، آن هم در عصرى که همه چیزش در حد نهایى خود بود. او اخلاق و انسان دوستى را بر ظریف ترین چیز ممکن یعنى چهره و امید به اینکه «من» به تجلى چهره «دیگرى» پاسخگویم، استوار ساخت. فلسفه او در حکم نوعى «عهد و پیمان واپسین» بود.پیمانى که ماهیتاً به سادگى شکسته تواند شد. دریدا حق داشت بگوید «اندیشه هاى او ما را به لرزه انداخت.» پس از لویناس، سخن از «دیگرى» نزد فیلسوفان بعدى دیگر هرگز تا بدان پایه اخلاقى نبوده است. امید لویناس از فلسفه او «بهتر» بود.

 

-------------------------------------------------------------------

 

3)

امانوئل لویناس

مراد فرهاد پور

آنچه مى خوانید گفت وگوى فیلیپ نمو با امانوئل لویناس است که در کتاب معروف «اخلاق و عدم تناهى» آمده است. در این کتاب فیلیپ نمو درباره تمام مضامین فکرى لویناس با وى گفت وگو مى کند. واژه The Other به معناى «دیگرى» (شخص) همه جا داخل گیومه آورده شده مگر آن که با حرف کوچک، the other آمده باشد که معناى عادى خود را دارد.
منبع:
Emanuel Levinas, Ethics and Infinity: Conversation with Philipe Nemo, Dugvesne University Press, Pittsburg, 1985.


• فیلیپ نمو: نخستین تحلیلى که در آن رابطه با «دیگرى» از الگوى سوژه شناسنده ابژه مى گسلد، تحلیلى خواهد بود که به «عشق» (Eros) مى پردازد، آن هم به رغم همه استعاره هاى حاکى از یگانگى عشق با شناخت. آیا معناى غیریت «دیگرى»، گشودگى زمان به روى آینده خواهد بود؟
امانوئل لویناس: در «عشق» نوعى غیریت میان چیزها رفعت یافته و تجلیل مى شود که نمى توان آن را به تفاوت منطقى یا عددى اى فروکاست که به نحوى صورى هر فردى را از فردى دیگر متمایز مى کند. ولى در عین حال نمى توان غیریت عاشقانه (Erotic) را به آن نوع غیریتى محدود ساخت که، در میان موجودات مقایسه پذیر، از صفات متفاوت و تمییز دهنده آنها ناشى مى شود. امر مؤنث براى یک موجود مذکر در حکم دیگرى است، نه فقط به سبب نوعى سرشت متفاوت بلکه همچنین تا آنجا که غیریت جزیى از سرشت آن است. آنچه در رابطه عاشقانه مهم است وجود صفت غیریت در دیگرى است، نه وجود صفتى متفاوت در او. در کتاب «زمان و «دیگرى»»، جایى که مذکر و مؤنث براساس رابطه دوطرفه خنثایى اندیشیده نمى شوند که حاکم بر بده بستان میان شخصى آنهاست، جایى که من (Ego) سوژه بر مبناى قدرت بارورى اش تعریف و نهاده مى شود، و همچنین جایى که ساختار هستى شناسانه خاص زنانگى بررسى مى شود (نکته اى که در همین بحث مختصراً بدان خواهم پرداخت)، امر مؤنث به منزله آنچه «به خودى خود دیگرى» است، به منزله خاستگاه نفس مفهوم غیریت توصیف مى شود.
مناسبت غایى این آرا و تصحیحات مهمى که طلب مى کنند، چه بس مهم اند! آنها اجازه مى دهند دریابیم به چه معنا مى توان غیریتى را اندیشید که بر رابطه عاشقانه حاکم است، معنایى تقلیل ناپذیر به تفاوت عددى یا تفاوتى در سرشت. در این رابطه هیچ چیزى وجود ندارد که غیریت تجلیل شده در آن را تقلیل دهد. در تقابل کامل با شناخت که معادل سرکوب غیریت است- همان شناختى که در قالب «معرفت مطلق» هگل از «اینهمانى امر اینهمان و امر غیر اینهمان» ستایش مى کند- غیریت و دوگانگى در رابطه عاشقانه ناپدید نمى شود. ایده عشقى که در حکم خلط میان دو موجود باشد، یک ایده رمانتیک کاذب است. شور و شوق رابطه عاشقانه از واقعیت دو بودن بر مى خیزد، و از این که دیگرى مطلقاً دیگرى است.

• این در حکم همان نا- شناختن- «دیگرى» خواهد بود که رابطه را برپا خواهد ساخت؟
در اینجا نا- شناختن نباید به منزله نوعى «فقدان» یا «کمبود» شناخت فهمیده شود. پیش بینى ناپذیرى فقط در نسبت با شناخت شکلى از غیریت است. براى شناخت، دیگرى اساساً آن چیزى است که پیش بینى ناپذیر است. اما غیریت، در «عشق»، مترادف پیش بینى ناپذیرى نیست. به منزله نوعى معرفت و شناخت به خطا رفته نیست که عشق، عشق است.

• آنچه در ذیل مى آید سطورى از فصل مختص به رابطه عاشقانه در «زمان و «دیگرى»» است: «تفاوت جنسى معادل دوگانگى دو جزء مکمل نیست. زیرا پیش فرض دو جزء مکمل، یک کل از قبل موجود است. اما گفتن این که وجود یک کل پیش فرض دوگانگى جنسى است معادل آن است که عشق را از قبل به مثابه آمیزش و یگانگى (Fusion) تعریف کنیم. اما شور عشق، برعکس، چیزى نیست جز دوگانگى غلبه ناپذیر موجودات؛ این رابطه اى است با آن چیزى که هماره از دست مى گریزد. این رابطه بنا به ماهیتش غیریت را خنثى نمى کند، بلکه آن را برپا نگه مى دارد. [...] دیگرى در مقام دیگرى ابژه اى نیست که مال ما مى شود، یا به ما بدل مى شود، برعکس، دیگرى به درون رمز و راز خود عقب مى نشیند. [...] آنچه در این مفهوم از امر مؤنث براى من مهم است نه صرفاً امر غیرقابل شناخت، بلکه وجهى از وجود است که بر گریختن و دور شدن از نور مبتنى است. امر مؤنت در عرصه هستى نوعى رخداد است، رخدادى متفاوت با تجلى و تعالى مکانى که به سمت نور مى رود؛ امر مؤنث نوعى گریز از برابر نور است. شیوه بودن امر مؤنث مخفى شدن، یا شرم است. پس مبناى این غیریت امر مؤنث، بیرونى بودن (exteriority) بسیط و ساده ابژه نیست. این غیریت از نوعى تقابل اراده ها نیز ساخته نشده است.»۱
«... تعالى امر مؤنث در پس کشیدن به جایى دیگر نهفته است، حرکتى مخالف با حرکت آگاهى. لیکن این حرکت آن را ناخودآگاه یا پیش آگاه نمى سازد، و من هیچ راهى نمى بینم جز آن که آن را راز بنامم. با تعریف و بر نهادن دیگرى به منزله آزادى، با اندیشیدن آن برحسب نور، ناچاریم شکست ارتباط را تصدیق کنیم، به بیان دیگر، در اینجا صرفاً شکست حرکتى را تصدیق کرده ایم که معطوف به گرفتن یا تملک یک آزادى است. فقط با نشان دادن نحوه تفاوت «عشق» با مالکیت و قدرت است که مى توانیم حضور نوعى ارتباط را در «عشق» بازشناسیم. این نه یک مبارزه است، نه یک آمیزش و اختلاط، و نه یک شناخت. باید جایگاه استثنایى آن در میان همه روابط را تشخیص دهیم. این همان رابطه با غیریت، با راز، است، یعنى رابطه با آینده، با آن چیزى در جهان، جایى که همه چیز در آن است، که هیچگاه آنجا نیست.» (ص ۸۱)
مى بینید، این عبارت آخر گواهى است بر توجه به اندیشیدن زمان و دیگرى به همراه هم. از سوى دیگر، همه این اشارات ضمنى به تفاوت هاى هستى شناختى میان امر مذکر و امر مؤنث، کمتر کهنه و باستانى به نظر مى رسیدند اگر، به عوض تقسیم بشریت به دو نوع (یا به دو جنسیت)، بر این نکته دلالت مى کردند که مشارکت در امر مذکر و امر مؤنث ویژگى هر انسانى است، آیا ممکن است این معناى همان بیت معمایى سفر پیدایش باشد که مى گوید: «مرد و زن خلق شان «او» کرد» (۱۲۷،)؟

• شما بحث خود را با تحلیلى از هوسرانى و ولع لذت پى مى گیرید: «آنچه نوازش مى شود به معناى درست کلمه لمس نمى شود. نوازش جویاى نرمى یا گرمى این دستى نیست که از طریق تماس عرضه مى شود. همین جست وجوى نوازش است که ذات آن را بر مى سازد، آن هم به میانجى این واقعیت که نوازش نمى داند در جست وجوى چیست. این ندانستن، این بى نظمى ساختن بنیادین، نکته اى اساسى و ذاتى است. این کار همانند بازى با چیزى است که از دست مى گریزد، بازى اى مطلقاً بدون طرح یا برنامه، نه با چیزى که مى تواند مال ما یا خود ما شود، بلکه با چیزى دیگر، همیشه دیگر، همیشه دست نیافتنى، و همیشه پیش رو. و نوازش در حکم پیشگویى و استقبال از این آینده ناب بدون محتوا است.» (ص ۸۲)
نوع دومى از رابطه با «دیگرى» نیز وجود دارد که معادل رابطه اى مبتنى بر شناخت نیست، و فرار به بیرون از وجود را به نحوى اصیل تحقق مى بخشد، رابطه اى که خود نیز حاکى از بعد زمان است: مهرورزى پدر و فرزند.
مهر پدر- فرزندى از این هم مرموزتر است: این رابطه اى با «دیگرى» است که در آن «دیگرى» به نحوى ریشه اى دیگرى است، و با این حال به نحوى من است؛ نفس یا من پدر با غیریتى سروکار دارد که از آن اوست، بى آن که نوعى تصاحب یا نوعى مالکیت باشد.

• شما مى گویید که پسر معرف امکاناتى است که براى پدر ناممکن اند و با این همه امکانات «او»یند؟
من یک بار در ژان وال درسگفتارى درباره مهر پدر- فرزندى ارائه کردم که عنوانش را «وراى امر ممکن» گذاشتم، توگویى وجود من نوعى، به لطف بارورى- و با شروع از امکانات فرزندانم- فزون بر امکانات حک و ثبت شده در ماهیت یک موجود بود. مایلم بر تلاطمى تأکید گذارم که این سخن گویاى آن است، تلاطم برپا شده در وضعیت هستى شناختى و همچنین منطق جوهر، از یک سو، و ذهنیت استعلایى، از سوى دیگر.

• شما در این امر یک ویژگى هستى شناختى تمام عیار مشاهده مى کنیم و نه صرفاً عرضى روان شناختى یا شاید مکر و حیله اى از جانب زیست شناسى؟
من بر این باورم که «اعراض» روان شناختى راه هایى هستند که روابط هستى شناختى در آنها خود را نشان مى دهند. روان شناسى نه یک نگرش مشائى (Peripety). واقعیت مشاهده امکانات دیگرى به مثابه امکانات خاص خودت، واقعیت توانایى گریختن از دایره بسته هویتت و آنچه در تو به ودیعه نهاده شده است، به سوى چیزى که در تو به ودیعه گذاشته نشده و با این همه از آن توست- این یعنى پدر بودن. این آینده وراى وجود خود من، این بعد بر سازنده زمان، به لطف پدر بودن محتوایى انضمامى مى یابد. لزومى ندارد کسانى که فرزندى ندارند در این امر هیچ گونه نکوهشى مشاهده کنند؛ مهر پدر- فرزندى زیست شناختى صرفاً نخستین شکلى است که مهر پدر- فرزندى به خود مى گیرد؛ اما به خوبى مى توان مهر پدر- فرزندى را همچون رابطه اى میان آدمیانى درک کرد بدون خویشاوندى و پیوند نسبى. آدمى مى تواند نسبت به «دیگرى» نگرشى پدرانه داشته باشد. به دیگرى همچون پسر خویش نگریستن دقیقاً به معناى برقرارى همان روابطى با اوست که من آنها را «وراى امر ممکن» مى نامم.

• مى توانید در مورد این مهرورزى هاى پدر- فرزندى معنوى مثال هایى بزنید؟ آیا چیزى نظیر این در رابطه استاد با شاگرد وجود دارد؟
مهر پدر- فرزندى و برادرى- روابط پدر و مادرى بدون پایه هاى زیست شناختى- استعاره هاى رایج زندگى روزمره مایند. رابطه استاد با شاگرد در مهر پدر- فرزندى و برادرى خلاصه نمى شود، لیکن مسلماً آنها را در بر مى گیرد.

• شما مى نویسید: «پدر بودن رابطه اى با فردى غریبه است که هر چند تماماً «دیگرى» است، من است. این در حکم رابطه من (Ego) با منى است که خود همان من است و با این حال براى من غریبه است. در واقع پسر فقط [محصول] کار من نیست، نظیر شعر یا شیئى ساخته شده، او ملک من نیز نیست. نه مقولات قدرت و نه مقولات گویاى داشتن، بیانگر رابطه با کودک نیستند. نه مفهوم علت و نه مفهوم مالکیت، درک و دریافت واقعیت بارورى را میسر نمى سازند. من داراى فرزندم نیستم، من به نحوى فرزند خود «هستم» ولى در این جا واژه هاى «من هستم» واجد معنا و دلالتى غیر از دلالت الئایى (Eleatic) یا افلاتونى نیستند. در فصل بودن (To Exist) نوعى چندگانگى و نوعى تعالى وجود دارد، نوعى تعالى که حتى در جسورانه ترین تحلیل هاى اگزیستانسیالیستى نیز غایب است. به علاوه، پسر هر رخداد قابل تصورى نیست که بر من روى مى دهد براى مثال نظیر اندوه من، محاکمه من یا رنج من. پسر یک من (Ego)، یک شخص است. سرآخر آن که، غیریت پسر در حکم غیریت یک همراه یا «من دیگر» نیست؛ پدر بودن شکلى از محبت یا همدلى نیست که از طریق آن بتوانم خود را در جاى پسر قرار دهم؛ به میانجى وجودم است که من پسرم هستم نه به میانجى همدلى و محبت.[...] براساس مقوله پدر است و نه براساس مقوله علت که آزادى رخ مى دهد و زمان به انجام مى رسد. [...] پدر بودن صرفاً نوعى تجدید پدر در پسر و خلط کردن پدر با پسر نیست. پدر بودن همچنین معادل بیرونى بودن پدر در رابطه با پسر است. پدر بودن بودنى کثرت گرا است.» (ص ۸۷- ۸۲)

مآخذ:
۱- Le Temps et LشAutre, Montpellier: Fata Morgana, 1979, pp 78-79
باقى نقل قول ها نیز از همین کتاب است؛ شماره صفحات در متن مشخص شده است.

نکاتى درباره لویناس
همچون بسیارى دیگر در روزگار ما، تفکر فلسفى امانوئل لویناس نیز سرشتى مابعدمتافیزیکى دارد. لیکن جایگاه او در متن جریان کلى نقد فلسفه متافیزیکى در نیم قرن اخیر بى شک خاص و ممتاز است. تفکر متافیزیکى از افلاتون به بعد همواره به طور صریح یا ضمنى نوعى متافیزیک سوژه بوده است: یک سوژه یا فاعل شناسایى نامیرا، بى زمان، و مستقل از زبان، جهان و دیگران که همه چیز حتى مقوله وجود باید به نحو هستى- خداشناسانه با رجوع بدان توصیف شود- البته به دلیل خصلت دیالکتیکى فلسفه، تفکر مابعدمتافیزیکى نیز عملاً با افلاتون و تلاش لویناسى او براى برتر دانستن ایده «امر خیر» بر ایده «وجود» آغاز شد. اما «دیگرى»، «زمان»، «اولویت اخلاق بر هستى شناسى» و «امر نامتناهى» مضامین غالب و همیشگى اندیشه لویناس بوده اند. به اعتقاد او سوژه فقط در ارتباط با دیگرى ساخته مى شود و فقط در عرصه اخلاق و مسئولیت در قبال دیگرى است که امر نامتناهى آشکار مى شود. ردپاى این مضامین در آراى بسیارى از متفکران دیگر نیز مشهود است.

ایده هاى ارتباط و زبان لویناس را با ویتگنشتاین و هابرماس مرتبط مى سازند، در حالى که مفاهیم اخلاق و «دیگرى» گواه پیوند او با بنیامین، لاکان، دریدا و حتى خود هگل اند. لیکن دو نکته ذیل را مى توان وجوه تمایز او دانست. نخست، خصلت ریشه اى و پى گیر اندیشه اوست که موجب مى شود تا او، با توسل به تفکر اخلاقى- تاریخى سنت یهودى- مسیحى و در تقابل با تفکر انتزاعى فلسفه متافیزیکى، نه فقط پدیدار شناسى و هایدگر بلکه کل هستى شناسى را پشت سرگذارد و اخلاق را در جایگاه فلسفه اولى نشاند و نکته دوم، تحلیل هاى درخشان و تأثیرگذار او از امور ملموسى چون عشق، دوستى و مهر پدر- فرزندى است. در مورد نظر او درباره قرابت زنانگى و شرم نیز ذکر این نکته ضرورى است که هدف از ارائه این گونه نظرات تقویت و تأیید سرکوب ارتجاعى زنانگى در زنان و مردان نیست، بلکه برعکس، قصد نشان دادن آن است که حتى در «غرب فاسد» هم هستند کسانى که فرهنگ برهنگى را مورد نقد جدى قرار مى دهند، بى آن که در جهت حفظ منافع پنهان خویش از این نقد بهانه اى بسازند براى حمله به آزادى و نقض حقوق انسانى، مدنى و سیاسى زنان و مردان آزاد.

 

------------------------------

برگرفته از:

http://www.bashgah.net

 

اسطوره شناسی تطبیقی و واژه شناسی تطبیقی

اسطوره شناسی تطبیقی و واژه شناسی تطبیقی

جین هاردی ترجمه مترجم مرجان غفاری

 

اسطوره شناسی تطبیقی جدید ژرژ دومزیل در بیشتر موارد، نه تنها در حل مشکلات ویژه ( وجود نام های انتزاعی، ریشه شناسی و حتی ریخت شناسی) بلکه همچنین در روش شناسی، از واژه شناسی تطبیقی پیشی گرفت.

تفاوت اساسی بین اسطوره شناسی تطبیقی قدیم تر و اسطوره شناسی تطبیقی جدید ژرژ دومزیل را شاید بتوان اینگونه بیان کرد: اسطوره شناسی تطبیقی قدیم تر، واژه شناسی تطبیقی را دنبال می کرد؛ اسطوره شناسی تطبیقی جدید در بیشتر موارد  پیشقدم می شود.

روش شناسی
سال ها پیش از دستور زایشی، ژرژ دومزیل  با آنچه که ژرف ساخت دین و ایدئولوژی نامیده می شد، فعالیت می کرد. در حالی که واژه شناسی تطبیقی صرفاً به رو ساخت، خصوصاً آوا شناسی و ریخت شناسی محدود شده بود، اسطوره شناسی تطبیقی جدید گونه ای جدید از ساختارهای زیربنایی از نمونه های آشکار معرفی کرد مثل گروه سه نفره ی کارکردیِ خدایان که شالوده ی گروه سه نفره ی تاریخیِ متفاوتی را می سازد، Jupiter Mars Quirinus، Odhin Thor Freyer  و دیگر نمونه ها.
گروه سه نفری کارکردی بازسازی شده، به هیچ وجه شبیه به بازسازیِ تطبیقیِ متداول نیست. در بازسازیِ تطبیقی، فرم ها باید به طرزی بدیع همانند باشند؛ در اسطوره شناسی تطبیقی جدید ، فرم ها معمولاً متفاوتند-فقط معنایشان( کارکردشان) همانند است.
چنین مفاهیمی تنها در زبان شناسی درزمانی و واژه شناسی تطبیقی ظاهر می شوند. در اینجا اذعان می کنیم که سیستم های زبان شناسی آن گونه که به نظر می رسند تغییر نمی کنند، صداها، فرم ها، و روساخت تغییر می پذیرند، زیرساخت ممکن است بدون تغییر باقی بماند. از نقطه نظر سنتی، دوره ی لاتین عصر انحطاط  آینده اش را از دست داد :" leget “he’ll read”   و فرمی جدید با دستوری کردن یک عبارت ملکی "leget habet “he has to read” بدست آورد. چنین شرحی از حقایق، گمراه کننده است. لاتین عصر انحطاط هیچ گاه آینده اش را از دست نداد-روش بیان اش نو شده بود.
روند کار باید به شکل زیر بیان شده باشد:

                   فرانسه                                        لاتین عصر انحطاط
   
                آینده             > --------------------        آینده        : ژرف ساخت
   il lira                      

این مفهوم دگرگونی و تغییر به بهترین شکل با تحول و تطور سیستم هندو ایرانی خدایان کارکردی در ایران به تصویر درآمده است :
                               بقای فرم ها (تباهی فرم ها)
                  ایرانی                                                    هند و ایرانی
)خدا)                        *Miθra                                                  *Mitra          
                                 lost                                              *Waruna     
(دیو)                               *Indra                                           *Indra      
)دیو)          *Nāhaθya                                              *Nasatyāw     

به نظر می رسد که سیستم قدیمی خدایان کارکردی کاملاً از میان رفته و فراموش شده باشند:
خدای اصلی ازبین  رفته است و سه خدای دیگر تبدیل به دیو شده اند. با این همه ، ژرژ دومزیل اثبات کرد که سیستم قدیمی به طور کامل در گروه     Aməša Spəntaباقی می ماند.
"فکر خوب"                       Vohu Manah                          *Mitra            
"حقیقت "                                  Arta                                       *Waruna
"قدرت"                  Xšaθra                                                      *Indra   
"صداقت-جاودانگی"    Haurvatāt Amərətāt               *Nāsatyāw              

در اینجا بدیهی انگاشتن این دو دگرگونی، گمراه کننده خواهد بود: سیستم قدیمی فراموش نشده بود، و بعد از آن یادآوری و تثبیت شد. در واقع تنها یک روند حفاظت وجود دارد، و طبیعتاً این دیدگاه قصد ندارد که دگرگونی را انکار کند.
ایدئولوژی ها و سیستم های گرامری تغییر می کنند اما مستقل از روساخت هایشان. خدایان بزرگ قدیمی (Diurnal sky (*dyew- و همسرش زمین ، برای مثال ، در ودای هندی نام هایشان را حفظ کرده اند اما برتری قدیمی شان را از دست داده اند.
بنابر این در مطالعه ی معنایی-نحوی مورد ودا، به نظرم آمد که دو سیر متقابل مشاهده می شدند:
1)) حفظ دال های اصلی، با تحریف معنا مثل، *gwhen  "فشاردادن ----->  " ضربه ، ضربه زدن به ، کشتن" pelH* " ریختن داخل" ------> " پرکردن" و مثال های دیگر.
(2) حفظ ساختار و معنای اصلی با تحریف دال ها، مثل، gwhen " فشار دادن " با حالت مفعول معه چیز فشار داده شده ----> gwhen    "فشار دادن " با حالت مفعولی چیز فشار داده شده و گروهِ حرفِ اضافه ای نتیجه:

          Lat . offender caput ad fornicem” bit the vault with the head”
Lit . pìlti vándeni “ pour water                                                         

مشکل انتزاع در ریشه ی نامواره

    واژه شناسان تطبیقی در بیشتر موارد وجود ریشه های انتزاعی را در زبان هند و اروپایی انکار کردند. یکی پس از دیگری ، همه ی صورت های انتزاعی به مثابه بیان " قدرت ها" به حساب آورده شدند.
     ژرژ دومزیل اولین کسی بود که این مفهوم را مورد بحث قرار داد و اثبات کرد هند و اروپایی ها به نامواره های  فاقد هویت بشری ارج نمی نهند اما خدایان بشری را احترام میکنند(*deywṓs). زمانی که خدای بشری نامی انتزاعی را با خود دارد، نام اش را مدیونِ یک روند انسان انگاری است. علاوه بر این می تواند اثبات کند که معنای انتزاعی اغلب در ابتدا می آید: مسلماً نام دیو ودا  Vṛtra  نوعی استفاده ی خاص از vṛtrá  انتزاعی " مقاومت " است. به همین ترتیب ، نام ونوس ، الهه عشق ، انسان انگاری از*wén-e/os  انتزاعی است( دقیق تر : medio-passive ) " آنچه   غلبه می  کند"
(2) من ادعا کرده ام که مشتق ها در *–ti- از حالت ِ مفعول با واسطه چکیده های انتزاعی قدیمی در  *–t- تکامل پیدا کرده اند.
(3) چکیده های انتزاعی در میان هند و اروپاییان  بی ثبات و متزلزل هستند. آنها تمایل به انسان انگاری دارند. بسیاری از خدایان نام هایشان را مدیون ِ این گرایش و تمایل هستند مثل میترا " پیمان و قرارداد" اما چنین خدایانی به اندازه ی خدایان دیگر دارای هویت بشری هستند.
و روند درزمانی از قرار زیر است:
نام های انتزاعی -------> نام های شخصی ، نه؛ نام قدرت ------ > نام شخصی یا نام انتزاعی

ریشه شناسی
نمونه های قابل توجه بسیاری وجود دارند که اسطوره شناسی تطبیقی جدید راهی به ریشه شناسی واژگانی گشود، یا زندگی جدیدی به معادله ی قدیمی داد.
1.    پادشاه pṛthu و Fortune. در  servius et la fortune   ژرژ دومزیل به طرز متقاعد کننده ای اثبات کرد که Pṛthu شاه هندی، اولین شاه انسانی، با Servius شاه رومی مطابقت می کند.  Pṛthu ، همچون Servius ، پادشاهی اش را با اراده ی خدایان ، با " تقدیر " به دست آورده است نه با تولد.
Pṛthu و Servius خدا را ستایش می کردند( *kens-) هنگامی که ستایش کردند، برای مردمانشان خوشبختی به دست آوردند ، Pṛthu از طریق گاو فراوانی  kāmaduh ، و Servius از طریق گاو امپراتوری.
در پایان ، ژرژ دومزیل نام Pṛthu را با اصل لاتین -fortῡna-fortu ، و pṛthi-  فرم دیگری از همان نام -  با لاتین fors- ، مضمون forti-  مورد شناسایی قرار می دهد. وی نمونه ی اصلی هند و اروپایی *phṛt(h)u *phṛt(h)u- را بدیهی می انگارد.
ریشه شناسان این تساوی را همساز نکرده اند، به رغم اینکه مطابقت آوایی تردید ناپذیر است. اما هیچ مدرکی از ریشه ی *phṛ-  *phṛt(h) وجود ندارد ، و از طرف دیگر ، خیلی محتمل به نظر می رسد که لاتین fortu- forti-  مشتقات *bher-“bear” resp.*bhṛ-ti-(ved.bhṛtί-Av.bərəti-,Gmc*bhrpi-)  هستند و* bhṛ- tu -  یک نمونه ی بسیار قدیمی مشتق در *–tu-  با درجه ی صفر ریشه شبیه pṛ-tu- (لاتین )   portus  است .
Fortuna  به معنای " بانوی بردباری " است مثل portῡnus  که به معنای " خدای راه " است تکامل معنایی  bearing>fortune  همانند چیزی است که در ودا آمده است. ámśa  از ریشه ی bear /attain – Hnek-.
آیا ما این تشابه بدیهی فرض شده توسط ژرژ دومزیل را رد می کنیم؟
به هیچ وجه:
Pṛthu  به عنوان ساختی نو از  Bhṛtu  محسوب شده است و Pṛthi   به  عنوان  refection ی از Bhṛti  و فرم سوم Pṛthī/yā  به عنوان ساختی نو از  bhṛtyā  توسط bhṛtyắ ( cost )  ثابت شد.
چنین نوساخت هایی معمولاً در نام های بشری متداول هستند. این احتمال وجود دارد که ساخت نو مفعول ِ نام ِ زمین  pṛthivī است : پادشاه " فرمانروای زمین " است.
شاید نام پادشاه  bhṛtu / -i-ī  نبوده است ، اما " Bhṛtu – pati " فرمانروای بردباری  همچون vásu pati  " master of goods " ساخته شد. چه لقبی از  Bhṛtu- pati  باشد چه یک انتصاب اصلی به مثابه بردباری انسان انگاری شده ، نام  Bhṛtu  کاملاً با کارکرد شاه مطابقت دارد .
پادشاه  Pṛthu  یک " دهنده " است، " او مستقیماً می بخشد ... به کسانی که او را ستایش می کنند ؛ به طور کلی و مستقیم، از طریق گاو فراوانی که مطیع می کند، به هر کس…  (4) معنای " دادن به ، پرو بال دادن به" به دلیل ریشه ی
*bher-,i,-ir,*subhṛtam bhṛ*-“entertain well”,Ved. bhartṝ-“husband”.) و دیگر نمونه ها شناخته شده است.
چنین کاربردهایی ارتباط بین معناهای " هدیه ، سخاوت" ، " بردباری "  و " تقدیر، سرنوشت " را اثبات می کند.
    
2.centaurs ,gandahrvas,februar  . زمانی که دومزیل ریشه شناسی جدید را   اختیار کرد نه تنها آن را با اطلاعات فرهنگی ، بلکه با بحث های زبان شناسی جدید تقویت کرد.
یک مورد از معادله ی قدیمی  gandharvas: centaurs  است که او قاطعانه نام     februar  را اضافه کرد :  این سه موضوع جداگانه مورد بررسی قرار می گیرند.
a)    آیا نام های centaurs   وgandharvas   هندی هم ریشه هستند؟  
آ.میه )5) به کلی معادله ی   Ved.Gandharvā-:Gk.Kέvτavρoςرا به 5 دلیل رد می کند.
1. خاستگاه لهجه متفاوت است.
2. هند و ایرانی g  با    Gk. К مطابقت ندارد.
3. اولین واج a  در gandharvā  ممکن است بازتاب *a  یا *o  باشد ، اما نه *e ، زیرا در این مورد ، صامت ابتدایی به جای g  باید j  باشد.
4. Skt.dh  با  Gk  مطابقت ندارد.
5 .-arvaḥ  با Gk. avpoς  مطابقت ندارد.
آخرین ایراد ارزش پایینی دارد :
قلب awro/arwo  غالباً اثبات شده است.tawro/tarwo ،  
Lat.nervus“nerve” /“bull” Gk.vερovو مثالهای دیگر.
اولین و سومین ایراد قانع کننده نیستند. بسیار محتمل به نظر می رسد که اساساً ، زبان شناسی ِ مضمون بنیاد که مثال های زیادی را از تناوب های مصوت
*gwhermό-Gk. Θεoμόϛ,*gwhormό-)  در Ved.gharma.-*hot-  )                  تأکید ِ متغیر نشان می دهد، موضوع چنین دگرگونی و تغییراتی بوده است.
آنچه که واقعاً مشکلات را ایجاد می کند ( اختلاف ) بین  obstrunent  هاست.در واقع نه Gk.к می تواند با Skt.gh  مطابقت کند و نه Gkبا  Skt.dh  اگر kέvτavρoϛ واژه ی یونانی باشد. اما اگر یک اصطلاح پیشا هلنی باشد چه؟ لهجه ی هند و اروپایی پیشاهلنی یونانی تغییرات هماهنگی را نشان می دهد مثل همان هایی که با مدرک و دلیل  πvρoϛ<*bhṛgho(Gmc.*burg-) اثبات کردند.
بنابر این ، ممکن است که یک قالب *gwh>gw))kέvτavρoϛ با اختلاف دَمِش پیش بینی کنیم که در نتیجه به k;*dh>ᵟ تغییر پیدا می کند. تأثیر πvρoϛ در “ bull “ می توانست مسبب قطعه ی  ᵟ  به τ  باشد.علاوه بر این ، باید به یاد داشته باشیم که نام ها فاعلی برای تحریفات ویژه هستند مثل  Bhṛtu>Pṛthu(supra)  . حتی مطابقت بین Ved.Gandharvá وə Av.Gandarw از منظر آواشناختی کامل نیست، چراکه Av.w  با v  هندی مطابقت ندارد اما با b  مطابقت دارد.
 (bساختار ریخت شناسی ریشه ی  *gwhe/ondh(o)rwo-  چیست؟ این فرم به عنوان یک مشتق اولیه محسوب نمی شود، به این دلیل که هیچ پسوند  rwo  وجود ندارد.همان طور که میله معتقد بود ، آن فرم بیشتر یک مشتق ثانوی در  wo  از یک خنثی کننده در  *-r/(*n)است که بر  ریشه ی gwhedh-“desire”    بنا شده است.در فرم اصلی تا حدودی پیش بینی n  در موارد ضمنی است (مثل اسم " آب "Lit.vanduõ,Lat.unda) تا یک درون وند کلامی.
پسوند –wo- حالت ملکی دارد مثل
 Lat.Cer-vus*”horned”>”hart”  بنابر این ”:gwhe/ondh(o)r-wo "خدای شهوت " است.یک اسم تمام عیار هم برای centaurs  و هم برای gandharvas.
آیا واژه ی February  هم ریشه است؟
تا آنجا که به آواشناسی و ریخت شناسی مرتبط می شود ، هیچ مانعی در باره ی ارتباط لاتین februus  با آن فرم به عنوان gwhedhr-wo-  وجود ندارد. معنای " پالاینده " ممکن است ثانوی باشد، پالایش نتیجه ی آیین باروری می شود.
 ریخت شناسی
 در قطعه ای از ریگ ودا 4.18.12 به نظر می رسد که ایندرا پدر خودش را کشته است:
چه کسی مادرت را بیوه ساخت؟
چه کسی کمر به قتل تو بست ؟ هنگامی که در حال راه رفتن بودی؟ کدامین خدا misericordious  بود با تو هنگامی که پدرت را کشتی؟
معنای پادای چهارم واضح به نظر می رسد:
Prấksināh صیغه ی مفرد دوم شخص ناقص prā-ksī- است " ویران کردن" و با صیغه ی مفرد اول Prákṣīṇām 10.27.4 مطابقت دارد، که فاعل اش ایندراست ، کسی که نابود می کند تنگ نظرانی را که او را به چنگ می آورند. ( pādaḡṛhya)اما ژرژ دومزیل دریافت )7) که ایندرا هیچ گاه نگفته که پدر خودش را کشته است. بنابر این  پیشنهاد می کند که متن prấkṣiṇāh   را به سوم شخص  prấkṣiṇāt  ( مفرد) یا  prấkṣiṇāt  ( جمع) تصحیح کنیم. موافقت با یک چنین تصحیح( غلط گیری )مشکل است.
متن ریگ ودا اساساً صحیح است و هیچ دلیل واضح و آشکاری برای چنین تحریفی وجود ندارد . در عین حال دریافت ژرژ دومزیل بسیار متقاعد کننده است:
متن باید معنی اش این باشد : " زمانی که کسی پدرت را کشت "؛ این معنا بعد از بند قبلی " کدام خدا با تو بخشاینده بود" طبیعی تر است. این امکان وجود دارد  که معنایی را که دومزیل حدس می زند بدون دستکاری متن به دست آوریم:
تی . بارو ، به     طرز متقاعد کنند ه ای نشان داد) 8) که ودا از پایه ی سوم شخص مفرد نه تنها در precative  بلکه در فرم dhāḥ " he put  " (که برابر با hitt dāš)  محافظت کرده است.فرم Prấkṣiṇaḥ  ممکن است نمونه ی دیگری از پایانه ی قدیمی باشد.

نتیجه
 می بینیم که حتی در ریخت شناسی ، بستر مناسب واژه شناسی تطبیقی ، اسطوره شناسی تطبیقی جدید ظاهر می شود که از راه حل های زبان شناختی پیشی گرفته است.
طبیعتاً واژه شناسی تطبیقی حقوقش را از دست نمی دهد. ما مجبوریم که بعضی توضیحات زبان شناختی مطرح شده توسط ژرژ دومزیل را تعدیل کنیم ، خصوصاً زمانی که آن توضیحات از منظر الگوهای ریشه ای، غیر قابل قبول بودند.

1) L’emploi des cas en védique. Lyon,1977.
2) L’indo – européen. Paris: p.u.f.1979,p.50.
   . 3) L’indo – eurpoéen,p.55-56  
4) servius et lal Fortune. Paris : Gallimard,1943.
 5) Introduction à létud copmparative des langus indo européen.  Paris :Hachette , 1936, p.B99.
6)apudg,dumézil, le problém des centaurs .paris : paul geuthner, 1929.p.254-255                                                                               7) heur et malheur du guerrier . paris: presses universitaires de france, 1969, p. 65
8) Indo Iranian journal 1,1957,p.61-67
 این مقاله ترجمه ای است از Journal of Indo-European Studies No.3
HOMAGE TO GEAORGE DUMÉZIL
Edited by Edgar c.Polomé                       

پرونده «ژرژ دومزیل» در انسان شناسی و فرهنگ http://www.anthropology.ir/node/3933

 

 

دوست و همکار گرامی

چنانکه از مطالب و مقالات منتشر شده به وسیله «انسان شناسی و فرهنگ» بهره می برید و انتشار آزاد آنها را مفید می دانید، دقت کنید که برای تداوم کار این سایت و خدمات دیگر مرکز انسان شناسی و فرهنگ، در کنار همکاری علمی،  نیاز به کمک مالی همه همکاران و علاقمندان وجود دارد. برای اطلاع از چگونگی کمک رسانی و اقدام در این جهت خبر زیر را بخوانید

http://anthropology.ir/node/11294