کانت  زیبایی شناسی و  هنر

                                                      فاطمه صدر

                                 

200  سال از درگذشت فيلسوف بزرگ روشنگري ، کانت ، مي گذرد. بدون شک او يکي از چند فيلسوف بزرگي است که تاريخ فلسفه بعد از خود را تحت تاثير قرار داده است.

 

از نظر کانت ، شناخت ، احساس و ميل ، 3 نحوه آگاهي اند و اگر به طور کلي احساس ، واسطه ميان ادراک يک عين و ميل به تصاحب آن قرار مي گيرد و اگر فهم ، همان قوه شناخت و عقل ، همان قوه ميل است ، در اين صورت قوه حکم همان قوه اي است که به احساس لذت و الم مربوط مي شود. مقاله پيش رو بر آن است در حد بضاعت به بررسي و تبيين «حکم زيباشناختي» (از مباحث مطرح در نقد قوه حکم) از منظر کانت بپردازد.

بسياري از متفکران ، نقد قوه حکم را کم نتيجه تر از دو نقد ديگر کانت ملاحظه کرده اند و در تحقيقات جهان انگليسي زبان در باب فلسفه کانت اغلب از آن غفلت مي شود، اما اين سخن يقينا درباره قاره اروپا صادق نيست چون در آنجا تاثير کانت دست کم به همان اندازه مبتني بر اين اثر او بود که بر دو اثر ديگرش مبتني بود.

گوته اعتراف کرد که نتوانسته دو نقد اول را بخواند اما نقد سوم را تحسين کرد و شيللر نيز چنين کرد. رابرت سولومون در جلد هفتم تاريخ فلسفه غرب دانشگاه آکسفورد در اين خصوص مي نويسد: «نقد سوم در قرائتي سطحي ، شايد اختلاط بي پرده آرايي در باب ماهيت هنر و زيبايي و نقش غايت شناسي (تبيين هاي مبتني بر قصد و غرض) در علم و بيان مسائلي در خصوص معناي واپسين زندگي و عالم به نظر آيد؛ اما آنچه کانت در بحث از زيبايي در نظر دارد، حفظ قلمرو خاص زيباشناختي و «هنر از براي هنر» نيست بلکه چيزي بسيار بزرگتر است و آن ، زيبايي حيات انسان و اخلاق و طبيعت و کل عالم به منزله تجلي خيرخواهي خدا و تقدير انسان است.

اگر مساله را بدين گونه بفهميم ، آن وقت به طور راحت تري پي مي بريم که چگونه نقد سوم به منظور تاليف و ختم دو نقد ديگر نوشته شد و چگونه بود که نقد سوم در ايده آليست هاي آلماني و رمانتيک هاي پيرو کانت ، تاثيري چنين شديد گذاشت

اغلب مورخان به اين نکته توجه کرده اند که کانت در هنر، ذوق بسيار بدي داشت و در عصر هايدن و موتزارت ، موسيقي يگان هاي نظامي را مي پسنديد اما هنر به سخن دقيق ، اهتمام عمده نقد سوم نيست ؛ در آنجا هنر بيشتر به مثابه کليدي براي غايت شناسي تلقي مي شود و لذابه مثابه دروازه اي است به ديد وسيع تري از جهان که کانت با گوته و رمانتيک ها در آن اشتراک نظر داشت.

کانت مدعي است شناخت حاصل از علم تا اندازه بسياري به درک صحيح ما از زيبايي عالم ياري مي رساند اما اين کافي نيست ؛ از نظر او، آنچه لازم است تلقي ديني از خدا و صنع اوست، اما لازمه اين تلقي از ذوق و درک زيباشناختي، احساس است؛ البته مراد کانت از احساس ، جريان صامتي در اعضا و جوارح نيست.

احساس مانند حکم است و فقط واکنشي زيستي نيست و نبوغ نه در علم بلکه در هنرها توانايي استثنايي درک و بيان اين حس بزرگ زيبايي را دارد. اين درک زيباشناختي از والايي عالم و زيبايي صنع خدا، نکته نهايي نقد سوم نيست بلکه نکته اي اخلاقي است. کانت به ما مي گويد: «زيبايي ، نمودگار اخلاق است».

مقصود او از اين سخن ، فقط الهام اخلاقي حاصل از آثار هنري به طور اخص نيست بلکه الهام بزرگي است که از رويت اشراف خداوند بر عالم حاصل مي شود و اين ، تضمين عدالت مورد دفاع در نقد دوم است و باز در اينجا نوعي تضمين است بر اين که در جهان ديانت گريز و دنياخواه امروز، نقشه الهي خداوند به طور متزايدي معلوم مي شود.

آنچه پيروان جوان و اصلاح طلب کانت را بيش از هر چيز آزار مي داد، اين واقعيت بود که فلسفه او، چند پاره به نظر مي آمد؛ بدين لحاظ که حيات انسان را به دو يا سه جزو آشتي ناپذير تکه تکه مي کرد بي آن که نشان دهد چگونه اين تکه ها را بايد با هم جمع کرد.

تصور اين که يک جهان شناخت و يک جهان جداگانه براي عمل و از اين جهان ، باز يک جهان احساس و حکم زيباشناختي جدا مي شد، تحمل ناپذير بود. نقد سوم در صدد حل اين مشکل بود و پيروان بلافصل

کانت در صدد کمال بخشيدن به اين تصورات بودند و به تعبير خودشان مي خواستند فلسفه پاره پاره کانت را به «نظام» تبديل کنند. (فلسفه اروپايي - نيمه دوم قرن 18 تا واپسين دهه قرن 20 - ص.63)

به اين ترتيب مضامين عمده زيبايي شناسي نهضت رمانتيک (به طور مستقيم و غيرمستقيم) الهام خود را از زيبايي شناسي کانت گرفت.

 

حکم زيباشناختي

کانت در کتاب سنجش خرد ناب ، مفروضاتي را پيش کشيد که پس از باريک انديشي طولاني ، او را قادر ساخت با يک روش اساسي با مساله هنر برخورد کند.

«زيبايي شناسي متعال » او نيز نوعي تئوري خلاقيت بود ولي با هنر سر و کار نداشت ؛ به طور کلي اين زيبايي شناسي ، فعاليت حسي را ارزيابي و بررسي مي کرد. در اين زيبايي شناسي ، طبيعت به يک پديده تبديل مي شد و از اين رو به صورت يک حقيقت قابل درک انساني درمي آمد و مادامي که يک حقيقت انساني بود، در معرض قوانيني قرار مي گرفت که به وسيله انسان تحميل شده بودند.

در اينجا بود که براي روشن کردن دوگانگي عين و ذهن ، پيشرفت چشمگيري صورت گرفت چون در نهايت ، خودآگاهي اي حاصل شد که تاکنون به صورت «غيريت» طبيعت پذيرفته شده و دست کم در مورد معرفت و شناخت ، مورد اغماض قرار گرفته بود.

جايگزيني مفهوم خلاقيت به جاي تقليد و محاکات مي توانست به صورت يک مابعدالطبيعه بنيادي و اساسي ترسيم شود؛ با اين وجود، اين کار فقط يک آغاز بود؛ در اين ميان به رغم تبديل حقيقت به پديده ، نوعي عينيت نيز وجود داشت که به انسان رخصت نمي داد تا به مفهوم واقعي کلمه ، خلاق باشد.

اين مساله از تعالي عقل که در پي درک بي واسطه و شناخت واقعي خدا بود، جلوگيري کرده و به وسيله اجابت قهري نوعي عقل عملي که از عقل نظري مجزا بود خلاقيت انسان را کور مي کرد.

کانت در سومين نقد خود يعني نقد قوه حکم ، تلاش قطعي خود را براي تسلط بر دوگانگي اي (دوگانگي عقل نظري و عملي) که از پيشرفت زياد جلوگيري مي کرد، به انجام رسانيد؛ اين تلاش منجر به ظهور مفهومي از هنر شد که نمونه نخستين قاعده بندي زيبايي شناسي ايده آليستي بود.

کانت معتقد بود علم و ايمان در دو حوزه کاملا متفاوت عمل مي کنند و هيچکدام در اجزاي ديگري به تحليل نمي رود مگر اين که نوع ثالثي از تجربه که نوعا متفاوت باشد، محقق شود و به صورت يک سنتز، عمل نمايد.

از اين رو کانت در وراي فکر و اراده ، احساس را قرار داد که ادراکات جهان حسي را که شناخت عقلي را متعالي مي کند و انسان را به فضايي ماوراي حسي اوج مي دهد علت يابي مي کند.

تفسير احساس ، ويژگي غايت شناسانه طبيعت را تاييد مي کند و در احکامي بيان مي شود که اساسا ذهني و زيبايي شناسانه هستند. طبق نتايج فوق ، مفهوم تشخيص زيبايي طبيعت اين است که در آن برخي از کيفيت هاي غيرقابل تعريفي تصور شود که آن را روحاني کرده و به ساحت الهي ارتقا دهند و اين هنرمند است که نتايج مطلق را که از ديدگاه مفهومي ، غيرقابل بيان هستند و کانت آنها را «غايت هاي بي هدف» مي نامد، درک مي کند و منتقل مي سازد.

اين مسائل فقط از راه حل و فصل تمام تمايزات موجود بين پديده (Phenomen) و شي في نفسه (nou men) حاصل مي شود. حقيقت و خير، هر دو متعالي اند و «ذوق ، قوه سنجش درباره يک ابژه يا شيوه تصور آن از طريق رضايت يا عدم رضايت بدون هر علاقه اي است و متعلق چنين رضايتي ، زيبايي ناميده مي شود». (نقد قوه حکم - ص 109)

مقصود کانت از «بدون هر علاقه اي » اين است که سنجش از طريق هر نوع پيش فرض قطعي از ابژه بي تاثير خواهد بود؛ از اين رو مي بايست محدوديت هايي را که سودمندي و خير، فکر و عقل را محدود مي سازد، کنار گذاشت.

«با اين همه کانت همواره به آرمان تعالي وفادار نبود و در مفهوم زيبايي خود، عناصري را ارائه داد که با معيار «غايت بي هدف» - که خود آن را مطرح کرده بود - همخواني نداشت.

او درواقع بين دونوع زيبايي فرق گذاشت ، زيبايي مستقل و زيبايي صرفا وابسته. زيبايي مستقل براي بيان کيفيت ابژه ، مفهومي فرض نمي کند اما زيبايي وابسته ، يک چنين مفهومي را فرض مي کند و طبق آن معتقد به تکامل عين است ؛ اولي، زيبايي اين يا آن چيز ناميده مي شود و دومي با تکيه بر يک مفهوم (زيبايي مشروط) منسوب به ابژه هايي است که از مفهوم يک قصد و هدف ويژه ناشي مي شود.

کانت ، گلها، پرندگان (طوطيان ، مرغان گل خوار، مرغ بهشتي) و صدفهاي دريايي را به عنوان نمونه هايي از زيبايي طبيعي ، مثال مي زند. او سپس با گذر از زيبايي طبيعي به زيبايي هنري ، تصاويري از نقوش برگي يا کاغذ ديواري و فانتزي هاي موسيقي (موسيقي محض بدون پروگرام و متن) را فهرست بندي مي کند.

 

زيبايي ؛ مشروط يا مستقل

کانت با بيان نظريه زيبايي مستقل خود، يکي از پيشروان ضدمفهومي فن شعر معاصر نظير نهضت هاي انتزاعي امروزي است ، اما از مثال هاي مذکور معلوم مي شود که کوشش براي همزيستي زيبايي مستقل و زيبايي مشروط و آميزش دو قالب متمايز زيبايي و هنر، بناچار در پيچيده گويي هاي بي نتيجه ،پنهان مانده است.

کانت براي زيبايي مستقل مجبور شد نقيض آن (زيبايي وابسته) را به کار ببرد، نظير زيبايي يک انسان ، يک اسب يا يک ساختمان ؛ يعني زيبايي تمام آن چيزهايي که داراي مفهوم غايت مندي هستند و به وسيله آن ، زيبايي تحقق مي يابد.

نتيجه اين دوگانگي اين بود که در سنجش ناب زيبايي ، سنجش ذوق نيز ناب مي شود و حال آن که «سنجش ذوق درخصوص يک ابژه» همراه با يک هدف معين دروني ، فقط زماني ناب مي شود که شخص داور، مفهومي از اين هدف در ذهن نداشته باشد يا دست کم در سنجش خود از آن دوري جويد.

اما آيا ايجاد يک چنين مانع و ورود به سنجش ناب ذوق ، واقعا اشاره دارد به اين که شخص به يک ساحت عالي تر صعود مي کند و اين ساحت هم مطابق با تعالي حقيقت و خير است؟

جواب کانت ظاهرا تاييدکننده است و لذا بررسي آنتي تز پديده ها و شي ئ في نفسه ، ارزشمند مي شود اما درواقع کانت صرفا از طريق تفاوت قائل شدن بين سنجش ناب ذوق از سنجش ذوق کاربردي يا تاييد و تاکيد اين که در مورد دوم ، ذوق در نتيجه وحدت بين ارضاي زيبايي و ارضاي فکري به اين وحدت دست مي يابد، نتيجه گيري و استنتاج مي کند.

کانت در مباحث بعدي خود روشن مي کند که در سنجش ذوق کاربردي ، امکان وجود يک ساحت برتر و عالي در ماوراي حقيقت و خير، منطقا مورد انکار قرار مي گيرد. کانت از «هماهنگي» بين دو حالت ذهن (سنجش خير و سنجش زيبايي) و منافعي صحبت مي کند که از اين هماهنگي حاصل مي شود ولي زماني که چشم پوشي از آرمان يک غايت بي هدف ، اساس سنجش زيبايي شناسي را متزلزل سازد، اين هماهنگي به چه مقدار امکانپذير خواهد شد؟

پيوند بين زيبايي طبيعي و زيبايي هنري هم با اين تناقض ، گره خورده است. هنرمند در نظر کانت کسي است که با تخيل سرشته شده و داراي قوه خلاقه اي از دانش مثل قريحه يا نبوغ است.

طبق نوشته کانت ، نبوغ ، قريحه اي (يا هبه طبيعي) است که قواعد هنر را پي مي نهد چون قريحه به صورت قوه فطري خلاقه هنرمند متعلق به طبيعت است بنابراين مساله را نيز مي بايست به همان صورت بيان کنيم: نبوغ ، تمايل فطري نفساني اي است که طبيعت به وسيله آن ، قواعد هنر را ارائه مي دهد.

پس نبوغ هنرمند در نظر کانت ، تطابقي با ذوق ناب ندارد و لذا تا آنجا که غايتمند است ، به صورت مفهوم مشخصي از فرآورده هنري فرض مي شود.

------------------------------------------------

 برگرفته از:  سایت های خبری - جام جم آن لاین