بررسي روايتهاي «يوسف و زليخا»

درد عشق زليخا

بررسي روايتهاي «يوسف و زليخا»

در سه اثر يوسف و زليخاي منسوب به فردوسي، جامي و خاوري شيرازي (با محوريت منظومه جامي)

زهرا حسيني

 

چکيده
ادبیات غنایی به عنوان بخشی از میراث ارزشمند زبان و ادبیات فارسی، مضامین و عناصر خود را از باورهای مذهبی، قومی، طبیعت و هستی گرفته است و در این مورد عناصر مذهبی و دینی از جایگاه ویژه‌ای برخوردارند. داستان «یوسف و زلیخا» از جمله داستانهایی است که از بنمایه‌های مذهبی سرچشمه گرفته است و در دوره‌های مختلف، مورد استقبال شاعران قرار گرفته است. از آنجا که پیشینه داستان «یوسف» به تورات می‌رسد، سرایندگانی که این داستان را به نظم کشیده‌اند؛ غیر از قرآن و روایتهای تفسیری، روایت تورات را نیز پیش ‌رو داشته‌اند، به همین دلیل متمایز بودن این منظومه‌ها در بعضی از بخشها ریشه در روایتهای مختلف این داستان در قرآن و متون تفسیری و تورات دارد. با مقایسه کردن این منظومه‌ها (منسوب به فردوسی، جامی، خاوری) می‌توان دریافت که هر سه اثر از روایت قرآن، بیش از هر روایت دیگری استفاده کرده‌اند و در این میان منظومه منسوب به فردوسی بیش از دو اثر دیگر به تورات توجه دارد.
واژگان کلیدی: تورات، جامی، خاوری، فردوسی، یوسف، زلیخا، قرآن.

مقدمه
داستان «یوسف و زلیخا» نه تنها در فرهنگ ایران اسلامی، بلکه در فرهنگهای دیگر نیز بازتاب داشته است. از جمله در غرب که آثار هنری‌ای در پیوند با این داستان شکل گرفته است. به‌خصوص از قرون وسطی به بعد «الهام‌بخش شاعران و نقاشان و آهنگسازان بوده است، یوسف از میان شخصیتهای تورات، بیش از هر گروهی، درام‌نویسان را به نمایشنامه‌نویسی برانگیخته... از کهن‌ترین و ممتازترین سروده‌ها در این زمینه یکی منظومه یوسف سروده شاعر مغربی «مور» ... در قرن سیزده یا چهارده است... و دیگر منظومه دراماتیک چارلزج، ولز متوفی 1879 است.» (ستاری؛ 73؛ ص 8) در این میان فارسی‌زبانان، به دلیل باورهای مذهبی خود، بیشتر از غربیان به این داستان توجه کرده‌اند. در فاصله زمانی قرن چهارم تا سیزدهم منظومه‌های بسیاری به وجود آمده است که بیشتر آنها در گذر زمان از دست رفته است.
از مثنوی‌سرایان «یوسف و زلیخا» می‌توان به این سرایندگان اشاره کرد: ابوالمؤید بلخی (قرن‌ چهارم ه‍‍.ق)، بختياري (قرن چهارم ه‍.ق) عمعق بخارايي (قرن ششم ه‍.ق) منسوب به فردوسي1 (قرن پنجم ه‍.ق) مسعود دهلوي (قرن ششم ه‍.ق) جامي (قرن نهم ه‍.ق)، مسعود قمي (قرن نهم ه‍.ق)، تذروي ابهري (قرن دهم ه‍.ق) سالم تبریزی (قرن دهم ه‍.ق)، مقیم شیرازی (قرن یازدهم ه‍.ق)، نامی اصفهانی (قرن یازدهم ه‍.ق)، شعله گلپایگانی (قرن دوازدهم ه‍.ق)، شهاب ترشیزی (قرن سیزدهم ه‍.ق) خاوری شیرازی (قرن سیزدهم ه‍.ق) (برگرفته از مقاله‌های «یوسف و زلیخا» خیامپور مجله ادبیات دانشگاه تبریز، سالهای دهم، یازدهم و دوازدهم.)
در این مقاله سعی شده است که به بررسی روایتهای داستان «یوسف و زلیخا» در سه اثر (منسوب به فردوسی، خاوری و جامی) پرداخته و با یکدیگر مقایسه شود.

1. گستردن خوان قربانی توسط یعقوب برای رسیدن به پیغمبری
این موضوع در تورات به این گونه نقل شده است که اسحاق نبی در حالی که پیر و نابیناست به فرزند خود عیسو سفارش می‌کند که نخجیری را قربانی کند تا قبل از فوتش فرزندش را برکت پیغمبری دهد از طرف دیگر همسر اسحاق، رفقه، علاقه شدیدی به دیگر برادر همزاد عیسو، یعقوب، دارد. به همین دلیل پنهانی این خبر را به یعقوب می‌رساند و به او توصیه می‌کند که سریع‌تر از برادرش به این کار دست زند. یعقوب نیز چنین می‌کند در نتیجه با آماده شدن خوان قربانی، اسحاق که قدرت دیدن نداشت؛ به جای عیسو بر یعقوب دعا کرد. به این ترتیب برکت پیغمبری از آنِ یعقوب می‌شود. (برگرفته از تورات؛ سفر پیدایش؛ صص 39-38).
از منظومه‌هاي سه گانه فوق تنها منظومه «منسوب به فردوسی» است که از روایت تورات تأثیر پذیرفته است و این مطلب را چنین نقل می‌کند:
به عصیا چنین گفت اسحق نیز
که رو دعوتی‌ساز بس با تمیز
بگو تا بیایم کنم آفرین
هم از خوان قربان و هم از آفرین
که دارد به پیغمبری در خورت
نهد تاج پیغمبری بر سرت
شد و زود عصیا که قربان کند
یکی ایزدی نامور خوان کند
شد آگاه مادر، از آن داستان
سبک خواند یعقوب را در زمان
بدو گفت رو هین به قربان شتاب
بدین کار مر خویشتن را به باب
پدر سخت پیر است و چشمش تباه
سفیدی نداند همی از سیاه
ز عصیات نشناسد ای نیک رای
بیاید کند آفرین خدای
چنین گفت یعقوب کش مام گفت
دلش لاجرم گشت با کام جفت.
(منسوب به فردوسی؛ 49، صص 12-11)
در تورات در ادامه نقل می‌شود که پس از آنکه عیسو متوجه می‌شود که یعقوب به جای او، برکت پیغمبری را از پدر گرفته است؛ از او کینه‌ور می‌شود و در پی آن است که یعقوب را بکشد. مادر از نقشه او آگاه می‌شود و از یعقوب می‌خواهد که جان خویش را نجات دهد، و از کنعان به جانب دایی خویش لابان برود.
(تورات؛ سفر پیدایش؛ ص 40)
در منظومه منسوب به فردوسی، موضوع سفر یعقوب (ع) به وسیله مادرش چنین مطرح شده است:
سفر کن ز کنعان، به فرخنده فال
سوی شام نزدیک فرخنده فال
برلائی نیک پی، شو یکی
همی باش نزدیک او اندکی.
(منسوب به فردوسی؛ 49؛ ص 15).
مطالب فوق، سرآغاز داستان در منظومه «منسوب به فردوسی» است که کاملاً تحت تأثیر روایت تورات بوده است. حال به آغازین نقطه داستان در دو اثر دیگر می‌پردازیم.

2. شیفته شدن زلیخا بر یوسف در عالم خواب
در منظومه‌‌های «جامی» و «خاوری» نه تنها به زندگی یعقوب نپرداخته‌اند؛ بلکه داستان را با محوری‌ترین عنصر آن یعنی، عشق، آغاز می‌کنند. از تفاسیری اثر پذیرفته‌اند که سابقة عشق زلیخا را نسبت به یوسف به سالها پیش از دیدار آنها ـ در عالم خواب ـ گره زده‌‌اند. در این تفاسیر نقل شده است که زلیخا دختر یکی از پادشاهان مغرب زمین موسوم به طیموس بود. شبی در عالم خواب چهره زیبای یوسف را می‌بیند، با آشفتگی از خواب بر می‌خیزد از سودای عشق او روز به روز نحیف‌تر می‌گردد؛ این خواب در دو نوبت دیگر نیز تکرار می‌شود؛ یوسف در سومین بار خود را با عنوان عزیز مصر معرفی می‌کند و از زلیخا می‌خواهد که او را در آنجا بیابد. (بروجردی؛ [بی‌تا]؛ صص 341-340)، (طوسی؛ 60؛ صص 239-238) (فراهی؛ 46؛ صص 309ـ 302)
در دو منظومه «جامی» و «خاوری» زلیخا نیز یوسف را سه بار در خواب می‌بیند و در سومین مرحله که خود را به زلیخا معرفی می‌کند؛ به این ترتیب گره از کار زلیخا گشوده می‌شود و از محبوب پری‌چهره خویش آگاه می‌گردد:
شبی از لب چو کوته شد خروشش
چو بخت خاوری بربود هوشش
در دولت به رخ کردش فلک باز
درآمد از درش آن مایه ناز
... بگفت ای مایه بیم و امیدم
شب ماتم ز هجرت روز عیدم
... بگو با من، خدا را نام خود را
وز آن پس محفل آرام خود را
درآمد در سخن سرو سرافراز
بگفتا با هزاران عشوه و ناز
عزیز مصرم و مصر است جایم
در آن فرخ مکان، فرمانروایم
رها گشت از پریشانی دماغش
ز صهبای خرد پر شد ایاغش.
(خاوری؛ 69؛ صص 66-65)
چو چشمش مست گشت از ساغر خواب
به خوابش آمد آن غارتگر خواب
... به زاری دست در دامانش آویخت
به پایش از مژه، خون جگر ریخت
... که اندوه مرا کوتاهی‌ای ده
ز نام و شهر خویش آگاهی‌اي ده
بگفتا گر بدین کارت تمام است
عزیز مصرم و مصرم مقام است.
(جامی؛ 78؛ ص 61)

3. خواستگاری عزیز مصر از زلیخا
در تفاسیر مذکور در ادامه نقل شده است که زلیخا پس از آنکه دانست محبوبش عزیز مصر است با وجود خواستگاران زیادی که از سرزمینهای مختلف داشت، چشم انتظار عزیز بود.
پدر زلیخا ناچار شد که نامه‌ای به پادشاه مصر بنویسد و در آن مراتب شیفتگی دخترش را به جانب عزیز مصر بیان کند؛ عزیز از این موضوع استقبال کرد و فرستادگان خود را به دیار زلیخا فرستاد تا او را از پدرش خواستگاری کنند. پس از انجام این مراسم، پدر زلیخا او را با انواع جواهر و غلامان و کنیزان بسیار سوی مصر روانه کرد. عزیز مصر که قطفیر نام دارد، مراسم استقبال را با شکوه تمام به جای آورد. زلیخا از روزن عماری خویش نگاه بر عزیز کرد و در ساعت بیهوش شد. رایگان احوال او را جویا شدند. پاسخ داد که این، نه آن است که در خواب دیده‌ام. کنیزان او را دلداری دادند که امید است این سبب آن صورت باشد که تو در خواب دیده‌ای.
عکس‌العمل زلیخا از دیدن عزیز در دو منظومه مذکور چنین مطرح شده است:
به روزن بود چشم سیل خیزش
که آمد بر نظر ناگه عزیزش
... چو بر روی عزیزش دیده افتاد
برآورد از دل غمدیده فریاد
... به خود می‌گفت دیدی با دو صد درد
فلک آخر چه خاکی بر سرم کرد
نه این است آنکه در خوابم سخن گفت
نه این است آن که نام خود به من گفت
بسی نالید و بردش ناله از هوش
یکی گفتش میان ناله بر گوش
... مخور غم کت زمان غم سرآمد
امید خاطرت از در درآمد.
(خاوری؛ 69؛ صص 92-91)
زلیخا کرد از آن رخنه نگاهی
برآورد از دل غمدیده آهی
... نه آن است این که من در خواب دیدم
به جست‌وجوی این محنت کشیدم
... درآمد مرغ بخشایش به پرواز
سروش غیب دادش ناگه آواز
... از او خواهی جمال دوست دیدن
وز او خواهی به مقصودت رسیدن.
(جامی؛ 78؛ ص73).
به این ترتیب تسّلایی که از غیب به زلیخا داده می‌شود، عشق او نسبت به یوسف و وصال آنها در آینده، مقدر الهی است. این گونه است که در منظومه‌های «جامی» و «خاوری» گرانیگاه داستان از همان ابتدا بر عشق بنیان نهاده شده است. در حالی که در منظومه «منسوب به فردوسی» هرگز از چنین عشقی که نمودة الهی باشد سخن به میان نیامده است.

4. خواب یوسف
داستان یوسف (ع) در قرآن با خوابی که یوسف دیده است شروع می‌شود:
... انّی رأیت احد عشر کوکبًا و الشمس و القمر رایتهم لی ساجدین (4).
[پدر جان] من در خواب یازده ستاره و خورشید و ماه دیدم که به من سجده می‌کنند.
طبق این آیه یوسف خواب خود را برای پدر خویش، یعقوب، تعریف می‌کند. یعقوب ضمن آن که یوسف را به کتمان کردن خواب خویش دعوت می‌کند، او را به رفعت مقام در آینده مژده می‌دهد: و کذلک یجتبیک ربک و یعلمک من تأویل الاحادیث و یتم نعمته علیک و علی آل یعقوب... (6).
و بدین سان پروردگارت تو را بر می‌گزیند و به تو تعبیر خواب می‌آموزد و نعمتش را بر تو آل یعقوب به کمال می‌رساند...
به خوابش نمود آنکه خواب آفرید
گل و آتش و باد و آب آفرید
جز این اختران یازده بر سپهر
ابا ماه تابان درخشنده مهر
نهادند سر پیش او بر زمین
ز تقدیر و حکم جهان آفرین
چو آن خواب دیده، یکایک بگفت
پدر گشت با كام و آرام جفت
... پدر بس چنین گفت تعبیر خواب
که آگاه باش ای دل و جان باب
... تو باشی یکی شاه فیروزگر
رسانی ابا قرص خورشید بهر.
(منسوب به فردوسی؛ 49؛ ص 52-51)
ز عالم شد حواسش چون عنان تاب
نمودندش چنان در عالم خواب
که گشتش یازده رخشنده اختر
به همراه مه و خور سجده‌آور
همه بر خاک ره پیشش فتادند
به سجده، سر به بازی در نهادند
سحر کز خواب دوشین دیده بگشاد
پدر را زان حکایت آگهی داد
... به او فرمود این فرزانه فرزند
خدا را زین حکایت لب فروبند.
(خاوری؛ 69؛ ص 108)
بگفتا خواب دیدم مهر و مه را
ز رخشنده کواکب یازده را
که یکسر داد تعظیم بدادند
به سجده پیش رویم سر نهادند
پدر گفتا که بس کن زین سخن بس
مگوی این خواب را زنهار با کس
مباد این خواب را اخوان بدانند
به بیداری صد آزارت رسانند.
(جامی؛ 78؛ ص 82)
با آنکه این مضمون در هر سه منظومه ذکر شده است؛ اما فقط در منظومه «منسوب به فردوسی» یعقوب، خواب یوسف را تعبیر می‌کند و در دو منظومه دیگر یعقوب فقط به کتمان خواب یوسف را سفارش می‌کند.

5.آغاز حسادت برادران به یوسف
قران از حسادت برادران یوسف چنین پرده برداشته است:
«قالوا لیوسف و اخوه احب الی ابینا منا و نحن عصبه ان ابانا لفی ضلال مبين (8).
چنین بود که گفتند یوسف و برادرش از ما نزد پدرمان محبوب‌ترند و ما برای خود جوانان برومندی هستیم؛ بی‌گمان پدر در گمراهی آشکار است.
به این ترتیب برادران یوسف از اینکه او بیش از خودشان مورد محبت پدر واقع شده بود، حسادت کردند؛ در منظومه خاوری نیز به تبع قرآن حسادت برادران یوسف را در نتیجه محبت یعقوب به یوسف چنین ذکر می‌کند:
ببین کاین سالخورده پیر فرتوت
ز فرتوتی چسان گردیده مبهوت
که بر ما کودکی را برگزیده
که آب چشمش از مژگان چکیده
مدامش روی دل بر جانب اوست
ز فرزندان ندارد غیر او دوست.
(خاوری؛ 69؛ ص 109)
اما در منظومه «منسوب به فردوسی» حسادت برادران یوسف از خواب اوست نه از محبت یعقوب به یوسف. در تورات نیز عامل اصلی حسادت برادران یوسف به او خواب یوسف است: «به سبب خوابها و سخنانش بر کینه او افزودند.» (تورات؛ سفر پیدایش؛ ص 57)
در منظومه «منسوب به فردوسی» حسادت برادران چنین مطرح شده است:
چو یوسف بگسترد راز نهان
مرآن خواب را نزد شمعون عیان
حسد برد شمعون و شد کینه‌ور
بر آن شمع آفاق و نور بصر
به هر نه برادر سبکبار گفت
دل هر یکی گشت با کینه جفت
به یک جای با هم بگفتند پاک
بباید که سازیم وی را هلاک.
(منسوب به فردوسی؛ 49؛ ص 54)
در منظومه جامی حسادت برادران یوسف نه به واسطه خوابهای یوسف و نه به دلیل محبت یعقوب به اوست، بلکه فراتر از اینها به خاطر کرامتی است که شامل حال یوسف کودک شده و آن، به دست آوردن عصایی از بهشت است:
درختی بود در صحن سرایش
به سبزی و خوشی بهجت فزایش
به هر فرزند کش دادی خداوند
از آن خرم درخت سدره مانند
همان دم تازه شاخی بردمیدی
که با قدش، برابر سر کشیدی
به جز یوسف که از تأیید بختش
عصا لایق نیامد زان درختش
پدر روی تضرع در خدا کرد
برای خاطر یوسف، دعا کرد
رسید از سدره پیک ملك سرمد
عصایی سبز در دست از زبرجد
چو شد یوسف از آن تحفه قوی رست
ز حسرت حاسدان پشت بشکست.
(جامی؛ 78؛ ص 81)

6.توطئه برادران یوسف
فرزندان یعقوب پس از آنکه نتوانستند وجود یوسف را برتابند، تصمیم می‌گیرند که او را به هر طریقی که ممکن است از کنار پدر دور سازند. به این ترتیب براساس توافق قبلی خویش او را در نهانگاه چاه قرار می‌دهند. قرآن واقعه افتادن یوسف را در چاه چنین مطرح می‌کند:
فلما ذهبوا به واجمعوا ان یجعلوه فی غیابت الجب و اوحینا الیه لتنبئنهم بامرهم هذا و هم لایشعرون (15).
و چون او را [همراه] بردند و همداستان شدند که او را در نهانگاه چاه بگذارند؛ به او وحی کردیم که ایشان را در حالی که هیچ آگاه نیستند؛ از [چون و چند] این کارشان آگاه خواهی ساخت.
در هر سه اثر مذکور این مطلب چنین آمده است:
به چاهش فروهشت شمعون به خشم
برون کرد آب حیا را چشم
... چو در نیمه چاه تاری رسید
شنیدم که لاوی رسن را برید
... خدای جهان حی ‌دادار فرد
سوی جبرئیل امین، وحی کرد
که این بنده را اندرین قعر چاه
بپرهیز و از آب، دارش نگاه.
(منسوب به فردوسی؛ 49؛ ص 75)
نترسیدند گمراهان ز آهش
در افکندند عریان تن به چاهش
درون تیره چه، دل بر خدا بست
ز دشمن شد جدا بر دوست پیوست
هماندم جبرئیل از حکم باری
به چاهش شد قرین از بهر یاری
نیاید تا گزند از راه چاهش
امین حق گرفت از نیمه راهش.
(خاوری؛ 69؛ ص 128)
کشیدند از بدن پیراهن او
چو گل از غنچه شد عریان، تن او
به قد خود بریدند از ملامت
لباسی تا به دامان قیامت
فرو آویختند آنگه به چاهش
در آب انداختند از نیمه راهش
... به تسکین دادن جان حَزینش
ندیم خاص شد، روح الامینش
(جامی؛ 78؛ ص 89-88)
این چنین در اولین صحنه پر تلاطم زندگی حضرت یوسف (ع) خداوند جبرئیل را می‌فرستد تا او را نجات دهد. بی‌تردید حضور جبرئیل در این منظومه‌ها نشئت گرفته از این عبارت است «و اوحینا لتنبئنهم بامرهم هذا»

7.یعقوب و فراق یوسف
طبق آیات قرآن پس از آنکه فرزندان یعقوب نقشه خویش را در مورد یوسف عملی کردند در هنگام بازگشتن به فکر حیله‌ای دیگر افتادند تا پدر را بفریبند. این گونه که با گریه و زاری بیان کنند که یوسف را گرگ خورده است و برای اثبات مدّعای خویش پیراهن آلوده به خون یوسف (ع) را به او نشان دادند؛ اما یعقوب در برابر سخن آنان چنین پاسخ داد: ... قال بل سولت لکم انفسکم امراً فصبر جمیل و الله المستعان علی ما تصفون (18).
[یعقوب] گفت ولی نفس اماره‌تان به دست شما کار داد. پس [چاره من] صبری نیکوست؛ و خداوند در آنچه می‌گویید مددکار [من] است.
همان گونه که از آیه فوق بر می‌آید؛ یعقوب (ع) در برابر این مشکل نستوه و مقاوم است؛ در حالی که در منظومه‌ها چنین نیست و یعقوب استقامت خویش را چنین از دست می‌دهد:
تو گفتی ز تن در رمیدش روان
نماندش در او هیچ زور و توان
سرانجام چون شد دلش هوشیار
نبالید پیغمبر کردگار
درآمد به فریاد و بانگ غریو
بدانسان که بر وی ببخشود دیو
(منسوب به فردوسی؛ 49؛ ص 81)
چو افغان و خروش آمد به گوشش
به گردون رفت، افغان و خروشش
چو آن مه را ندید اندر میانه
به چشمش تیره شد، یکسر زمانه
صدایی زان نیامد چون به گوشش
به غارت رفت یک سر عقل و هوشش
(خاوری؛ 69؛ ص 137)
منظومه جامی در این قسمت به یعقوب نپرداخته است.
در واقع در هر دو منظومه فوق تصویری که از یعقوب ارائه شده، همان تصویری است که در تورات از یعقوب عرضه شده است:
«و یعقوب ردای خود را پاره کرد. پلاس در بر کرد و روزهای بسیار برای پسر خود ماتم گرفت.»
(تورات؛ سفر پیدایش؛ ص 58)

8. فروختن یوسف
در تورات نقل شده است: پس از آنکه یوسف به وسیله کاروان اسماعیلیان از چاه بیرون آمد، برادرانش که در آن نزدیکی بودند ادعا کردند که یوسف غلام آنهاست که گریخته است؛ در نهایت او را با قیمتی ناچیز به کاروانیان فروختند. کاروانیان هم به نوبه خود یوسف را در مصر به عزیز فروختند: (تورات؛ سفر پیدایش؛ ص 60)؛ اما در قرآن فقط یک بار از فروش یوسف سخن می‌گوید: «و شروه بثمن بخس دراهم معدوده و کانوا فیه من الزاهدین.»
و او را به ثمن بخس فروختند، به چند درهم اندکشمار؛ و به [کاروبار] او بی‌علاقه بودند.
در منظومه‌های مذکور همانند روایت تورات، یوسف دوبار فروخته می‌شود. یک بار توسط برادرانش به کاروانیان، و دیگر بار توسط کاروانیان به عزیز مصر. در این مرحله است که زلیخا نیز حضور دارد. حضور زلیخا در منظومه‌های «جامی» و «خاوری» متفاوت است. با حضور زلیخا در منظومه «منسوب به فردوسی» همان طور که قبلاً ذکر شد، منظومه‌های جامی و خاوری سنگ بنای داستان خویش را با دلدادگی زلیخا به یوسف در عالم خواب آغاز می‌کنند. بنابراین با پیش‌زمینه‌ای که در این باره وجود دارد، زلیخا در هنگام مواجهه با یوسف، دچار هیجانات روحی می‌شود. دیدار زلیخا با یوسف در عرضه‌گاه یوسف چنین رخ می‌دهد:
سحرگه سوی دشت، آن ماه سیما
چو باد صبحدم شد راهپیما
به ناگه از قضا در عرض راهش
نگاه افتاد بر درگاه شاهش
... چو بر رخسار آن مه دیده بگشاد
پریرو صرعی آسا بیخود افتاد
... نگردد تا کسی آگه ز رازش
به خلوتگاه خود بردند بازش.
(خاوری؛ 69؛ ص 185)
به صحرا شد برون، تازان بهانه
ز دل بیرون دهد اندوه خانه
اگر چه روی در منزلگهش بود
گذر بر ساحت مصر شهش بود
زلیخا دامن هودج برانداخت
چو چشمش بر غلام افتاد بشناخت
از او پرسید دایه کی دل افروز
چرا کردی فغان از جان پرسوز
... بگفت: ای مهربان مادر چه گویم
که گردد آفت من هر چه گویم
... بگفت ای شمع، سوز خود نهان‌دار
غم شب رنج روز خود نگهدار
صبوری پیشه کردی روزگاری
مکن جز صبر نیز امروز، کاری.
(جامی؛ 78؛ ص 100)
در منظومه «منسوب به فردوسی» به دلیل آنکه به شیفتگی زلیخا پیشاپیش نپرداخته است، موضوع عشق زلیخا در توالی حوادث داستان قرار می‌گیرد و هیچ گونه برجستگی قابل ملاحظه‌ای ندارد. بنابراین تصویری که از زلیخا در این اثر ارائه می‌شود، متفاوت است از دو اثر دیگر. تا آنجا که حتی زلیخا در آن روز از خانه خارج نشده بود؛ اما وصف یوسف را شنیده بود و به همین دلیل از عزیز تقاضا كرد که به هر قیمتی که ممکن است؛ او را خریداری کند:
زلیخا به نادیده بد مهرورز
به دیدار یوسف، چراغ بشر
فرستاده بد کس به نزد عزیز
بدو گفت کز من ببخشای چیز
اگر هر چه ما را به گنج اندر است
کز آن خاک سنگین به رنج اندراست
بها ده مرآن بنده را سر به سر
از آن رو که او، به ز گنج و گهر
(منسوب به فردوسی؛ 49؛ ص 125)

9. رقیب زلیخا
از عناصر مشترک در غالب منظومه‌های عاشقانه وجود رقیبی است که عرصه را بر عاشق تنگ می‌کند؛ این مسئله عشقی واحد را بین دو هواخواه، در کشاکش قرار می‌دهد و همچنین رقابت آنها در رسیدن به معشوق، داستان را از تحریک بیشتری برخوردار می‌کند. «در عشق زلیخا به یوسف، هر چند عزیز مصر شوهر زلیخاست ولی نقش یک رقیب را ندارد، زیرا که یوسف را تمنای وصالی نیست.» (امیر عابدینی؛ عروسان شعر فارسی؛ مجله سخن؛ سال 51؛ ص 635). در منظومه‌های یوسف و زلیخا به دلیل آنکه عاشق، زلیخاست قانوناً رقیب عشقی زلیخا باید زن باشد. در منظومه‌های «منسوب به زلیخا» و جامی و حضور رقیبی اگر چه کمرنگ در برابر زلیخا مشاهده می‌شود. اما نوع حضور آنها در این دو منظومه کاملاً از یکدیگر جداست.
در منظومه «منسوب به فردوسی» این رقیب روحه نام دارد که در خرید یوسف با عزیز و همسرش رقابت می‌کند و در نهایت چون نمی‌تواند از لحاظ قدرت مالي با عزیز رقابت کند از صحنه خارج می‌شود:
زني بود قبطی ورا روحه نام
بیفزود بر دادگستر عزیز
به یک بار همسنگ یاقوت نیز
کزان قیمتی تر نیاید به چیز
ز روحه، همه مهتران سر به سر
بماندند مدهوش و آسیمه سر
عزیز اندر آن هم نیامد ستوه
که نقدش مبین بود و گنجش چو کوه
بیفزود بر آن، زن مالدار
دو چیز گرانمایة شاهوار
... زبان بسته شد، روحة ماهروی
عزیز هنرمند از آن برد گوی.
(منسوب به فردوسی؛ 49؛ صص 129-128)
اما در منظومه جامی، حضور رقیبی «بازغه‌نام» صبغه‌ای عرفانی به داستان می‌بخشد، آن گاه که بازغه، زیبایی یوسف را می‌بیند، مدهوش و مسحور آن زیبایی می‌شود. یوسف در برابر حیرت او بیان می‌کند که همه زیبایی‌ها، پرتوی از جمال الهی است و این گونه است که بازغه به اصل و حقیقت زیبایی پی می‌برد:
چو دیدي عکس سوی اصل بشتاب
که پیش اصل نبود عکس را تاب
... نباشد عکس را چندان بقایی
ندارد رنگ گل چندان وفایی
... چو دانا دختر، این اسرار بشنید
بساط عشق یوسف در نوردید.
(جامی؛ 78؛ ص 102)
دیدار عارفانه رقیب زلیخا با یوسف در تعدادی از تفاسیر نیز راه یافته است. از جمله در تفسیر «جامع الستین» آمده است چون چشمش بر جمال او افتاد، گفت: «ای غلام، من آمدم تا تو را بخرم. این نه بهای توست این همه فدای یک نظر تو باد که در تو نگاه کردم.
از مشاهده جمال او آن همه مال بر فقرا و مساکین مصر تفرقه کرد... و گفت: اشهد ان لا اله الا الله و انت نبی الاکرمین رسول الله.
(طوسی؛ 60؛ صص 236-235)
10. آغاز عشق عصیانگر زلیخا
طبق آیه قران زلیخا مفتون یوسف (ع) می‌شود و از او کامجویی می‌خواهد: «و راودته التی هوفی بیتها عن نفسه و غلقت الابواب و قالت هیت لک قال معاذالله انه ربی احسن مثوای انه لایفلح الظالمون. (23)»
و زنی بود که او [یوسف] در خانه‌اش بود و از او کام خواست، و [یک روز، همه] درها را بست و [به یوسف] گفت: بیا پیش من. [یوسف] گفت: پناه بر خدا؛ او [شوهرت] سرور من است و به من منزلتی نیکو داده است؛ آری ستمکاران رستگار نمی‌شوند.
قرآن همه ماجرای کامخواهی زلیخا را در یک آیه بیان می‌کند؛ اما در منظومه‌های مذکور، این موضوع با پیچ و خمهای فراوان همراه است. البته در منظومه منسوب به فردوسی عنوان کردن این مسئله از جانب زلیخا بسیار با شتاب آغاز می‌شود و بدون هیچ مقدمه‌ای زلیخا موضوع را با یوسف در میان می‌نهد:
شنیدم که یک روز با آن جمال
بیامد به صد گونه غنج و دلال
به طرز لطافت زبان برگشاد
بدو گفت کی دلبر حور زاد
... مرا دار اینک که آنِ توام
پرستنده و مهربان توام
... سرانجام بگشاد یوسف زبان
چنین گفت: که ای بانوی مهربان
... سخن با من از عشق هرگز مگوی
ز من داروی عشق هرگز مجوی.
(منسوب به فردوسی؛ 49؛ صص 152-149)
اما در منظومه‌های «خاوری» و «جامی» به دلیل آنکه عشق زلیخا به یوسف آنی نبود، بلکه دلدادگی او به یوسف سالها قبل در عالم خواب رخ داده بود؛ به همین دلیل اظهار چنین عشقی از جانب او به یوسف نیز آنی نبوده است؛ در این دو اثر زلیخا از فرط عشق رنجور می‌شود؛ دایه زلیخا مسئله را درمی‌یابد و به سراغ یوسف می‌رود و به او چنین می‌گوید:
ترا از یار دیرین این چه دوریست
که یاران را به هم الفت ضروریست
زلیخا آن به دام افتاده صیدی‌ست
که در پای دلش پیوسته قیدی‌ست
... به پایان دایه چون افسوس خود برد
به پاسخ ماه کنعان سر برآورد
... چه سان گیرم ره بی‌حرمتی پیش
خیانت چون کنم با خواجه خویش
(خاوری؛ 69؛ صص 225-224)
زلیخا گر چه زیبا دلربایی است
فتاده در کمندت مبتلایی‌ست
ز طفلی داغ تو بر سینه دارد
ز سودایت غم دیرینه دارد
... چو یوسف، این فسون از دایه بشنود
به پاسخ لعل گوهربار بگشود
... زلیخا را غلام زر خریدم
بسا از وی عنایتها که دیدم
... نی‌ام جز مرغ و آب و دانه او
خیانت چون کنم در خانه او.
(جامی؛ 78؛ صص 115-114)
در هر حال عشق پر تب و تاب زلیخا او را به سمت خلوت کردن با یوسف می‌کشاند و در آنجا صریحاً از او کام می‌طلبد؛ اما یوسف پس از آنکه موضع خویش را در مورد عدم خیانتکاری خویش مطرح می‌کند؛ پا به گریز می‌نهد. در کشاکشی که بین او و یوسف به وجود می‌آید، پیراهن یوسف دریده می‌شود.
قرآن این موضوع را چنین بیان می‌کند: وقدت قمیصه من دبر و الفیا سیدها لد الباب قالت ماجزاء من اراد باهلک سوداً الّا ان یسجن او عذابٌ الیم (25).
در این آثار، چنین حادثه‌ای را این گونه نقل کرده‌اند:
زلیخا ز حرص دل و کام تن
دوید و زدش چنگ در پیرهن
درید از پسش پیرهن از قضا
عزیز اندر آمد چو باد هوا
زلیخا برآشفت بر خویشتن
سبک حیلتی ساخت آن شوخ زن
... چه باشد مرآن تیره دل را جزای
که بر اهل تو کرد این قصد و رای
به جز بند و زندان و جز چوب و بیم
و یا داشتن در عذاب الیم.
(منسوب به فردوسی؛ 49؛ ص 177)
ز پس در کشمکش، آن دامن پاک
چو گل شد تا گریبان سر به سر خاک
به ره بر خورد ناگاهان عزیزش
تغیّر دید در حال از گریزش
... به چشم تر ز دل برداشت، ناله
به رخ بارید، ز ابر دیده ژاله
به راحت چون به خلوت رو نهادم
به آسایش به بستر تکیه دادم
... در آمد ناگهان این شوخ‌دیده
چو دزدان، پا برهنه قد خمیده
(خاوری؛ 69؛ صص 254-253)
در این اثر زلیخا در مورد اینکه یوسف را عذاب دهند یا در زندان کنند، سخنی نمی‌گوید.
پی باز آمدن دامن کشیدش
ز سوی پشت پیراهن دریدش
... برون خانه پیش آمد عزیزش
گروهی از خواص خانه نیزش
... که ای میزان عدل آن را سزا چیست
که با اهلش نه بر کیش وفا زیست؟
... کنون آن به که همچون ناپسندان
کنی یک چند محبوسش به زندان
و یا خود بر تن و اندام پاکش
نهی دردی که سازد، دردناکش.
(جامی؛ 78؛ صص 137-136)
بر این اساس در منظومه‌های «منسوب به فردوسی» و «جامی» زلیخا مانند روایت قرآن، خواهان آن است که یوسف زندانی شود و یا عذابی دردناک بیند؛ اما در منظومه «خاوری» زلیخا، این سخنان را بیان نمی‌کند.

11.عشق و ملامت
عشق و ملامت خانه‌زاد یکدیگرند، آن گاه که طشت رسوایی زلیخا از بام افتاد، عشق او به غلام عبری‌اش، زنان مصر را به سرزنش کردن واداشت. او نه تنها از بدنامی نمی‌هراسید، بلکه به تکاپویی دوباره دست زد و زنان مصر را به بزم دیرینه عشق خویش دعوت کرد.
قرآن، ماجرای او و زنان مصر را این گونه بیان فرموده است:
فلمّا سمعت بمکرهن ارسلت الیهن واعتدت لهن متکئا وَ ءاتت کل واحدة منهن سکینّا و قالت اخرج علیهن فلما راینه اکبرنه و قطعن ايدیهن و قلن حش لله ماهذا بشراً ان هذا الّا ملکٌ کریمٌ (31). قالت فذلکن الذی لمتننی فیه و لقد رودته عن نفسه فاستعصم و لئن لم یفعل ماء امره لیسجنن و لیکوناً من الصغرین (32).
بر این اساس زلیخا در برابر سرزنش زنان در پی آن می‌شود تا آنان را به عمق واقعه بکشاند، جلسه میهمانی فراهم می‌سازد و زنان را به آنجا دعوت می‌کند. آن‌گاه که زیبایی یوسف بر زنان مصر هویدا می‌شود، چنان مدهوش می‌شوند که دستان خویش را به جای ترنج می‌برند و «ملک گویان» زیبایی یوسف را می‌ستایند. اینجاست که زلیخا در مقام سرزنش به زنان مصری می‌گوید:
زلیخا پس آنگه زبان برگشاد
بدان انجمن، این چنین کرد یاد
... کنونش فرشته نبایست خواند
از این در سخنها نبایست راند
... از او یک نظرتان به چشم آمدست
دل و دستتان، جمله پاره شده است
مرا چون نگردد دل از عشق ریش
که باشد شب و روز این ماه پیش.
(منسوب به فردوسی؛ 49؛ ص 185)
ز روی طنز گفت: ای مه جبینان
به بزم عصمت بالانشینان
... شما را اندرین محفل چه افتاد
که طاقت رفتتان زین گونه بر باد؟
... بر آنم گر زند جز رای من رای
به زندانش در آرم کنده در پای.
(خاوری؛ 49؛ صص 274)
زلیخا را از آن شوری دگر شد
به یوسف میل جانش بیشتر شد
بدیشان گفت: یوسف را چو دیدید
ز تیغ مهر او کفها بریدید
... اگر در عشق وی معذوری‌ام هست
بدارید از ملامت کردنم دست
همه چنگ محبت ساز کردند
نوای معذرت آغاز کردند
شدی عاشق، ملامت نیست برتو
در این سودا غرامت نیست برتو.
(جامی؛ 178؛ صص 14-147)
این چنین است که زلیخا به صراحت اعلام می‌کند که در صورت عدم اطاعت یوسف (ع) او را به زندان خواهد انداخت.

12. محنت یوسف
یوسف (ع) وقتی که خود را در معرض کامخواهی‌های زلیخا و زنان مصر مشاهده کرد زندان را بر رهایی خویش ترجیح داد:
قال رب السجن احب الی مایدعوننی و الا تصرف عنی کیدهن اصب الیهن ... (33)
این آیه «نشان می‌دهد که بعد از ماجرای بریدن دستها و دلباختگی زنان هوسباز مصر نسبت به یوسف آنها هم به نوبه خود وارد میدان شدند و از یوسف دعوت کردند که تسلیم آنها یا تسلیم همسر عزیز مصر شود.» (مکارم؛ 83؛ ص 472)
در این منظومه‌ها نیز یوسف در معرض خواسته‌های زنان واقع می‌شود:
بدو گفت، هر کس ز روی فراز
که ای رویت از نیکویی بی‌نیاز
... وگر دل بتابی ز گفتار او
نگردی به گفتارها یار او
و ازو بند و زندانت خواهد رسید
بلای فراوان خواهد رسید
... همی گفت یوسف که زندان رواست
دلم را سوی بند و زندان هواست
(منسوب به فردوسی؛ 49؛ ص 188)
چو یوسف دید کان بیهوده گویان
زلیخاوش از او وصل‌اند جویان
در آن درماندگی برداشت آواز
به زاری گفت: که ای دانای هر راز
... به مردان ره فرمانروایی
که از کید زنانم ده رهایی
به اینان کرد باید گر مدارا
به کام من بود زندان گوارا.
(خاوری؛ 69؛ ص278)
چو یوسف گوش کرد افسونگریشان
پی کام زلیخا ياوریشان
... به حق برداشت کف بهر مناجات
که ای حاجت روای اهل حاجات
به ار صد سال در زندان نشینم
که یکدم طلعت اینان ببینم.
(جامی؛ 78؛ ص 148)
به این ترتیب خداوند خواست قلبی یوسف را اجابت می‌کند و برای سالیان دراز به زندان می‌افتد.

13. رهایی یوسف از زندان
اما رهایی یوسف از زندان آن گاه است که شاه مصر خوابی هول‌انگیز می‌بیند، به گونه‌ای که هیچ کس را یارای تعبیر کردن آن نیست. در این مرحله جوانی که سالها پیش هم بندی یوسف بود و خاطره خوشی از معبری یوسف داشت، به یاد او می‌افتد.
قرآن در این باره می‌فرماید:
و قال الذی نجا منها و ادّکر بعد امهٍ انا انبئکم بتأویله فارسلون (45).
و آن کسی از آن دو تن که رهایی یافته بود، و پس از مدتی [درخواست یوسف را] به یاد آورده بود: گفت من شما را از تعبیر آن آگاه می‌‌سازم، پس مرا به [زندان یوسف] بفرستید.
در هر سه منظومه، چنین واسطه‌ای بین شاه و یوسف وجود دارد:
من این رهنمایی کنم شاه را
نمایم به تأویل آن، راه را
جوانیست از ماه تابنده‌تر
ز دلها دلش نور یابنده‌تر
به نیک و بد هیچ کس ننگرد
ز یزدان‌پرستی سخن گسترد.
(منسوب به فردوسی؛ 49؛ ص 202)
زمین بوسید که ای شاه جوان بخت
مدامت تکیه بادا بر سر تخت
به زندان شهی عبری غلامی است
که از آنم بر ملک دیرین پیامی است
عزیزش بی گنه محبوس کرده
ز عدل پادشه مأیوس کرده
(خاوری؛ 69؛ ص 312)
جوانمردی که از یوسف خبر داشت
ز روی کار یوسف، پرده برداشت
که در زندان همایون‌فر جوانی است
که در نقل دقایق خرده دانی است
اگر گویی برو بگشایم این راز
و زو تعبیر خوابت آورم باز
(جامی؛ 78؛ ص 166)
جوان هنگامی که به حضور یوسف می‌رسد و او را از خواب شاه مطلع می‌کند؛ ضمن آنکه خواب شاه را تعبیر می‌کند در برابر حکم آزادی خود از زندان، خواهان آن است که از زنان بازجویی شود چرا که عاملان اصلی زندانی شدن او بودند. شاه طبق درخواست یوسف زنان را مورد محاکمه قرار می‌دهد، آنها به درستکاری یوسف اعتراف می‌کنند:
قال ما خطبکن اذ رودتن یوسف عن نفسه قلن حش لله ما علمنا علیه من سوء قالت امرات العزیز الئن حصحص الحق انا رودتن عن نفسه و انه لمن الصدقین (51).
این موضوع چنین به نظم درآمده است:
بپرسید از ایشان همانگاه شاه
که از چیست چندان نشان تباه
... به یک بار با شه بگفتند ما
ز یوسف ندیديم هرگز خطا
... زلیخا به پاسخ زبان برگشود
سوی راستی میل و رغبت نمود
... گنه نیست کس را در این گفتگوی
گناهی که من کردم از من بجوی.
(منسوب به فردوسی؛ 49؛ ص 209)
ز روی صدق با شه راز گفتند
تمامی راز دیرین بازگفتند
رخ نیکوی او دزدیده دیدیم
چو دزدان دست خود یکسر بریدیم
... زلیخا آن اسیر دام یوسف
چو بشنید از زبانها نام یوسف
ریاضتهای عشقش کرد چون پاک
به پاکی گفت حاش لله حاشاک
بود دامان او پاک از خیانت
که هم دین است او را، هم دیانت.
(خاوری؛ 69؛ ص 314)
زنان گفتند کی شاه جوانبخت
به تو فرخنده فر، هم تاج و هم تخت
ز یوسف ما به جز پاکی ندیدیم
به جز عزّ و شرفناکی ندیدیم
زلیخا نیز بود آنجا نشسته
زبان از کذب و جان از کید رسته
به جرم خویش کرد اقرار مطلق
برآمد زو نوای حصحص الحق.
(جامی؛ 78؛ ص 167)
به این ترتیب زلیخا در این آثار (به تبع پیروی از روایت قرآن) جزء شخصیتهای پویاست؛ یعنی اینکه شخصیت او متحول می‌شود؛ در برهه‌ای از داستان در برابر یوسف قرار گرفته و او را به تهمتی ناروا متهم ساخته بود. و در اواخر داستان به پاکی یوسف و گناهکاری خویش اعتراف می‌کند.

14. وصال یوسف و زلیخا
اما وصال یوسف و زلیخا پس از پیموده شدن مسیری طولانی میسر می‌شود. در واقع یوسف آن گاه حاضر می‌شود که زلیخا را به همسری خود برگزیند که او دیگر مقام درباری خویش را از دست داده و محنت‌زده و پیر گشته است و مهم‌تر از همه، دست از بت‌پرستی شسته است. در واقع موقعیت یوسف و زلیخا در همه جای داستان در تقابل با یکدیگر قرار می‌گیرد، از جمله آن گاه که زلیخا ـ در مقطعی از زمان ـ با قدرت کامل در برابر یوسف قد علم کرده بود؛ یوسف (ع) در برابر او در تنگنا قرار گرفته بود. اما در پایان داستان که یوسف در اوج عزت و شکوه زندگی می‌کند، زلیخا به حضیض خواری کشانده می‌شود. با وجود چنین تضادهایی، داستان از توازن و تناسب برخوردار می‌شود. چرا که «تناسب یا ارتباط بین دو چیز، به دو وسیله آشکار می‌شود. یکی از نظر تضاد و اختلاف آنها با یکدیگر و دیگر از جهت هماهنگی آنهاست. با این کیفیت که دو چیز که با هم مربوط می‌شوند یا برخلاف یکدیگر و یا به معیت هم کار می‌کنند.»
(صورتگر؛ 45؛ ص 121)
اما ازدواج کردن یوسف زیبارو با زلیخای محنت‌زده و پیرگشته در دو منظومه «جامی» و «خاوری» به وسیله دعا کردن یوسف بر زلیخا قابل حل می‌شود. آن چنان که روزی زلیخا بر سر راه یوسف قرار می‌گیرد و از او حاجات خویش را می‌طلبد:
بگفتش که ای مهین بانوی یوسف
به نیرویت قوی بازوی یوسف
به ما یحتاج خود ز اسباب شاهی
بگو تا بخشمت چندان که خواهی
زلیخا گفت: زیر سقف مینا
نخستم دیده باید کرد بینا
... شود زایل ز جسمم ناتوانی
درآید بر تنم حسن و جوانی
شود قامت به رعنایی چو سروم
به سروت آشیان بندد تذروم
... اجابت چهرة دعوت چو آراست
زلیخا شد به آن صورت که می‌خواست.
(خاوری؛ 69؛ ص 346)
بگفتا: حاجت تو چیست امروز؟
ضمان حاجت تو کیست امروز؟
بگفت: اول جمال است و جوانی
بدان‌گونه که خود دیدی و دانی
دگر چشمی که دیدار تو بینم
گلی از باغ رخسار تو چینم
بجنبانید لب، یوسف دعا را
روان کرد از دو لب آب بقا را
جمال مرده‌اش را زندگی داد
رخش را خلعت فرخندگی داد.
(جامی؛ 78؛ ص 182)
در منظومه «منسوب به فردوسی» زلیخا پس از آنکه سر راه یوسف قرار می‌گیرد؛ به امر یوسف به بارگاهش دعوت می‌شود و در آنجا خود را معرفی می‌کند و در مورد حوائج خویش به یعقوب چنین می‌گوید:
یکی آنکه در کفر، نگذاردم
ز چنگال دیوان برون آردم
بدارد به اسلام ارزانی‌ام
ز رنج آورد سوی آسانی‌ام
دوم آنکه از سر جوانم کند
بدانسان که بودم، چنانم کند
سه دیگر که باشم به مهر خدای
درستی و پاکی تن، من به جای
چهارم که یوسف بود شوی من
دلش مهربان و هواجوی من.
(منسوب به فردوسی؛ 49؛ ص 326)
تفاوت اصلی که منظومه «منسوب به فردوسی» در این قسمت با منظومه‌های «جامی» و «خاوری» دارد؛ این است که در منظومه «منسوب به فردوسی» زلیخا حاجات خویش را از یعقوب طلب می‌کند. در حالی که در دو اثر دیگر زلیخا از یوسف حاجت و نیاز خود را می‌جوید. این موضوع را می‌توان به آغاز داستان، در این منظومه‌ها پیوند داد. یعنی همان‌طور که داستان در منظومه «منسوب به فردوسی» با یعقوب و حوادث زندگی او آغاز می‌شود، در پایان داستان هم این شخصیت حضوری همچنان پایا دارد؛ به گونه‌ای که در رسیدن زلیخا به یوسف او نقش اصلی را دارد. حال آنکه در دو منظومه دیگر داستان با عشق و دلدادگی زلیخا بر یوسف آغاز می‌شود و در پایان داستان نیز، گره وصال با دست یوسف باز می‌شود و هیچ گونه واسطه‌ای در این میان نمی‌گنجد.

15. نتیجه‌گیری
با بررسی یوسف و زلیخای «منسوب به فردوسی»، «خاوری» و «جامی» این نتیجه حاصل می‌شود که این آثار در خطوط اصلی که قرآن از این داستان ارائه می‌دهد، با یکدیگر اختلافی ندارند؛ اما در میزان استفاده از روایت تورات با یکدیگر اختلاف دارند. در بین این آثار منظومه «منسوب به فردوسی» بیش از دیگر منظومه‌ها از روایت تورات تأثیر پذیرفته است.

از دیگر وجوه اختلاف این آثار، نحوه پرداختن به موضوع عشق است. در منظومه «منسوب به فردوسی» حادثه عشق زلیخا به یوسف در توالی حوادث دیگر رخ می‌دهد و هیچ برجستگی‌ای نسبت به مضامین دیگر داستان ندارد. اما در دو اثر دیگر، موضوع عشق خیلی عمیق‌تر جلوه‌گر می‌شود و مخصوصاً در منظومه جامی، عشق جسمانی محملی است برای رسیدن به عشق روحانی. در منظومه «جامی» و «خاوری» مضمون عشق از ابتدا تا پایان داستان امتداد دارد، گاه اوج می‌گیرد و گاه فرو می‌نشیند و حتی زمانی که فرو نشسته است، حالت انتظار و تعلیقی را ایجاد می‌کند، تا آن گاه که بار دیگر از آن سخن به میان می‌آید؛ شور و شوقی بیشتر را به وجود آورد.

-------------------------

ماهنامه ادبيات داستاني – شماره 108 – خرداد و تير 1386

 

یادی از هوشنگ گلشیری در سه روایت

یادی از هوشنگ گلشیری در سه روایت

               حاشیه‌ای درباره هوشنگ گلشیری و زیبایی‌شناسی زوال                               مهدی یزدانی‌خرم

شانزده خردادماه درگذشت هوشنگ گلشیری بود. كه باوجود نبودن او تبدیل به پروسه‌ای از بازخوانی، نقد، یادآوری و تماشای امضای پررنگ او بود در ادبیات ایران. این فرآیند حضور و زندگی در ذهن نویسندگان جدید ایران به گلشیری وضعیتی چند سویه بخشید. از سویی، با حجمی از اقتدار روایی – زیبایی‌شناسانه روبه‌رو بودیم كه سایه بلند او را بر داستان ایران نشان می‌داد و از سویی دیگر، نوعی آداب و اخلاق زیستی – هنرمندانه را درك كردیم كه مولفه‌های بارزی از آن مانند پدرخواندگی، فضای بعد از نبودن نویسنده را به شكلی به او پیوند می‌زد. 

به همین دلایل و به خاطر اسلوب‌های داستانی‌ایی كه گلشیری برپا دارنده آنها بود می‌توان گفت كه او بعد از صادق هدایت، تاثیر‌گذارترین داستان‌نویس ایرانی است. او كه از مكتب اصفهان آمده بود شكلی از ذهن انتقادی را وارد امر روایی كرد كه آراستگی زبان و تاریخ نگری از علل لازم آن بود. به واقع هوشنگ گلشیری كه به شدت به اشكال مختلف روایت در ادبیات كهن وابسته و دلبسته بود، به نحوی مدرن بودن را جایگزین امر سنتی كرد كه شكاف عمیق میان این دو به شدت نمایان بود و این دوپار‌گی اخلاقی، تاریخی و زبانی از نخستین آثارش تا آخرین آن‌ها حضور دائمی دارد.

او شكلی از اخلاق و روابط سنتی را با توجه به مصادیق عینی‌شان بازآفرینی كرد تا با استفاده از بستر به وجود آمده تردیدهای كاملا مدرنش از جمله فروپاشی ذهن اخلاقی، عدم تعین زمانی شخصیت‌ها، گذشته‌نگری پر رمز و راز و از همه مهم‌تر تنهایی و بلاتكلیفی را روایت كند. به همین دلیل روشن، هوشنگ گلشیری نه به دنبال كشف حقایق از یادرفته بود ونه در جستجوی تكه‌های گمشده تاریخی و این ناصواب‌ترین ایده‌ای است كه می‌توان درباره نویسنده «شازده احتجاب» و «نمازخانه كوچك من» داشت. گلشیری بیش از هر چیزی از تقابل ذهن مدرن و ذهن تاریخ‌نگر می‌نوشت با وضعیتی كه در آن آدم‌ها، مكان‌ها و زمان‌ها صامت، راكد وتقدیس شده بودند. 

البته این حركت از بیشتر نوشته‌های داستانی او براساس نابخردانگی شخصیت‌های اصلی او و توجه به ناآگاهی‌شان شكل می‌گیرد.
او قهرمان‌های شازده احتجاب جبه‌خانه یا حتی جن‌نامه را در وضعیت و حالتی قرار می‌دهد تا جنون ناتورالیستی ذهنی‌شان. آنها را با زمان‌ها یا قطعاتی آ‌مده از گذشته یا ناشناخته درگیر كند و اوهام و غرایبی بسازد تا طی آن كاركرد روان‌شناختی روایت برجسته و دوچندان شود. بر این پایه هوشنگ گلشیری نویسنده ناآگاهی انسان ایرانی است مقابل ترفند و حجم سنگین تاریخ و زمان. این انسان به كندی از وضعیت رئالیستی‌اش جدا می‌شود و چنان در زمان فرو می‌رود كه ناگهان خود یكی از اجزای آن می‌شود و این مهم‌ترین ذهنیت انتقادی گلشیری است نسبت به اخلاق و رفتار زیستی انسان معاصرش. 

جنون و رگه‌های مشخص و روشنی كه از روان‌پریشی، كه در بسیاری قهرمان‌های او وجود دارد، در عینی‌ترین حالت داستان با «مردی با كراوات سرخ» را می‌سازد كه طی آن وضعیت انفعالی شخصیت تراژدی پرقوت جانداری را رقم می‌زند. او در این نوع آثارش هم بازدست از آن تاریخ‌نگری همیشگی‌اش بر نمی‌دارد و تلاش می‌كند با بعد‌ دادن به اجسام، رفتارها و از همه مهم‌تر امور غایب، حجمی بسازد كه قهرمان او را گیج و مبهوت می‌كند. سنت در این میان از دل همین بافت تاریخی شده متصور می‌شود. به این معنا كه امر تاریخی در هیئت آداب و رفتاری صامت و ایستا به جهان ذهن قهرمان گلشیری رسوخ می‌كند یا او را كاملا مسخ كرده یا توسط او دچار ساختار شكنی و تخریب می‌شود.

نمونه اول این ادعا را می‌توان در شازده احتجاب و نمونه دوم را در مثلا داستان بلند فتح‌نامه مغان دید. با این روند امر مدرن یا همان چیزی كه گلشیری از آن به عنوان «جادو» یا «كتابت» صحبت می‌كند مترادف آگاهی و معرفتی است كه قرار است شكل زیستی و حیات قهرمان‌های او را تغییر دهد. او برعكس برخی داستان‌نویسان مدرن ایران، از ابزارهایی وابسته به سنت استفاده می‌كند تا مسیر نابخردانگی را روایت كرده و بتواند ارواح تاریخ زده خود را احضار كند. 

درون‌گرایی مفرط شخصیت‌های او علاوه بر این كه اشاره دارد به پروسه تاریخی‌ای كه نویسنده در آن می‌زید، یك تكنیك روان‌شناختی است برای مبارزه با امور غایب و ناپیدایی كه نشانه‌هایی تاریخی نمادینی مانند نیاكان، اشیای كهنه و حكایت‌های غریب دارند. این كلیت آثار هوشنگ گلشیری را به سمت میراث صادق هدایت در نیمه اول بوف كور هدایت كرد، به جایی كه در پس پنجره و روزنی، دنیایی خیالی و وهمی وجود دارد كه مصداق ذهن انسانی ایرانی است. در واقع گلشیری با داده‌های همین ذهن سنت‌گرایی مضطرب تلاش می‌كند تا معرفت‌‌شناسی نو و آوانگاردش را اجرا كند.
هرچند چنین روندی منجر به تشنج‌ها و قطع رابطه روزمره شخصیت‌های او با جهان می‌شود.

اما می‌تواند راوی نگاه «نو تاریخی‌ای» شود كه طی آن پدیده‌ها مجرد و بی‌واسطه توسط قهرمان درك می‌شوند. پرسوناژهای او عینا قطعه‌ای از زمان و مكان و ذهن كلی متن می‌شود تا مخاطب او بتواند حركتی را مشاهده كند كه در پس آن غباری بیش نیست. به طورمثال و در مقایسه، اگر نویسنده‌ای مانند ابراهیم گلستان تصاویر داستانی‌اش را بی‌پیرایه و خالی از رنگ‌های مختلف روایت می‌كند تا به خلاء و فقدان حافظه قهرمان یا راوی‌اش اشاره كند گلشیری برعكس چنان صحنه‌ را می‌آراید و چنان تصویر را از رنگ و جزئیات پر می‌كند تا با استفاده از شكل آشنای مینیاتوری آن و ایجاد توهم هم‌ذات‌پنداری بتواند از درون تخریبش كرده و به قول معروف با كلان‌ارزشی به نام جادو شكل تاریخی شده زمان حال را بیافریند. 

جعل تاریخ و اگر دقیق‌تر بگوییم برهم زدن نظم وجودی امور تاریخی نیز از جمله آرای مدرن هوشنگ گلشیری است. داستان‌های او حاوی نوعی صحنه‌آرایی كاذب سنتی هستند كه نفس را تنگ كرده و مرزهای جنون را گسترده می‌سازند. در داستان‌های درخشان «معصوم اول تا چهارم» شكل‌های مختلف اجرای این نفس تنگی برآمده از سنت را می‌بینیم. هرچند این سنت الزاما به معنای امر قدیمی نبوده و حتی دامن شخصیت‌های روشنفكر آثار او را نیز می‌گیرد. 

در واقع قرار گرفتن در روندی از تخریب و زوال و حضور امری صاحب قدرت گاه نوشته‌های او را به شكل‌ فكری آثار كافكا نزدیك می‌كند. اگر دقت كنیم به خوبی می‌بینیم كه قهرمان‌های گلشیری مدام در اضطراب و تشویش بسرمی‌برند.
جنس این تشویش یا دلهره یا به قول‌ هایدگر متفاوت از ترس است، زیرا سرمنشا و عاقبت آن مشخص نیست و همین بی‌معرفتی نسبت به زمان، قدرت آینده و حتی حال زیستی است كه باعث دلهره مداوم شخصیت‌های هوشنگ گلشیری شده است. جهانی كه آنها در آن زندگی می‌كنند پیوستگی زمانی محسوسی با امور گذشته دارد كه با یادآوری مداوم آن و خارج كردن شخصیت از منطقه امن زمان حال روح و روان او را در هم می‌ریزد. 

این روند و این مسیر نابخردانگی تاریخی باعث می‌شود تا شكل علّی- معلولی واضح و روشنی در متن وجود نداشته باشد. راوی یا شخصیت اول مدام شاهد ماجراها و رخدادهایی است كه بر او آوار می‌شوند و او نیز به كندی بخشی از متنی می‌شود كه دیگری – قدرت یا تاریخ – در حال نوشتن آن است. گلشیری با این شكل و ذهن روایی به یكی از بی‌رحم‌ترین نویسندگان ایرانی در قبال شخصیت‌هایش تبدیل می‌شود. آثار او خالی از قهرمان به معنای كلاسیك‌اش هستند و ناگزیر از شكست، مگر در آثار كم تعدادی كه بیشتر جنبه استعاری – شاعرانه دارند و در آنها این شكل تاریخی افراطی روایت شده است. 

در هر حال باید گفت انسان هوشنگ گلشیری تصویر واضحی است از موقعیت ناامن زیستی – ذهنی كه در آن برتری محسوس امور انتزاعی بر امور عینی دیده می‌شود. او صریح‌ترین شكل انتقادی را نسبت به این انسان پی‌افكند و او را در برابر حجمی از سنت تنها گذاشت و شاهد دیوانگی و اضطراب هراس‌آوری شد كه ذهن را به مرحله انفجار می‌رساند، انفجاری كه نه درصدد یافتن سره از ناسره و نه در جستجوی تمایز خیر و شر است. گلشیری به فاصله بین این امور و به همان دوپار‌گی‌ای می‌اندیشید كه درصدسال اخیر شكل حیات انسان تجددخواه ایرانی را دربرگرفته است. 

اونویسنده‌ای بود كه از امر مدرن برای نشان دادن فربگی سنت و تراكمی استفاده كرد كه مدام در حال پیشرفت بوده و حتی باعث شده تا قهرمان‌های او در انزوا و پایین‌ترین حالت زیستی‌شان قرار گیرند. گلشیری با ابداع مفهوم تازه‌ای از «كتابت» و «كلمه» تقابل با این وضعیت را ‌آغاز كرد تا شكل پیچیده این اندام فربه شده را ازپس رنگ‌های زیبا و خوش لعابش بیرون كشد. 

* نام یادداشت برگرفته است از رساله شیخ شهاب‌الدین سهروردی

-------------------------

                   

محمد بهارلو

«اما مقصودم از جوان‌مرگی، مرگ – به هر علت كه باشد- قبل از چهل‌سالگی است و كم‌تر، چه شاعر یا نویسنده زنده باشند یا مرده؛ یعنی ممكن است نویسنده یا شاعر همچنان زنده بمانند اما دیگر از خلق و ابداع در آنها خبری نباشد. خودشان را تكرار كنند و از حد و حدودی كه در همان جوانی بدان دست یافته‌اند فراتر نروند.» (هوشنگ گلشیری، ده شب، به كوشش ناصر موذن، امیركبیر، 1357)

آیا با ارائه گزارشی از «جوان مرگی» نویسندگان معاصر، كه تقریبا همه افراد نسل اول نویسندگان و بسیاری از چهره‌های نسل‌های بعدی را دربرمی‌گیرد، می‌توان به نظریه‌ای درباره ادبیات رسید؟ منظور من از نظریه رویكردی است كه دیدگاه‌های رایج در تبیین ادبیات و موقعیت نویسندگان معاصر ما را ناكافی بداند و باعث شود كه درباره آنها به گونه‌ای متفاوت از قبل بیندیشیم. به هر حال طرح مسئله «جوان‌مرگی» نوعی چون و چرا در تلقی‌های جاری درباره ادبیات و نویسندگی به حساب می‌آید؛ خواه نویسنده آن را به عنوان نظریه پیش‌ كشیده باشد خواه غیر از آن.

از زمان قرائت مقاله «جوان‌مرگی در نثر معاصر فارسی» در جشن بزرگ شاعران و نویسندگان كه به ابتكار كانون نویسندگان ایران در انجمن فرهنگی ایران و آلمان «انستیتو گوته» برگزار شد، بیش از 30 سال می‌گذرد و با گذشت این سه دهه نسل فعال دیگری به جمع نویسندگان ما پیوسته است كه از عارضه «جوان مرگی» بر كنار نیست. البته این عارضه- فقدان «خلق و ابداع» یا «تكرار خود»- صرفا به «نثر فارسی» محدود نمی‌شود بلكه كلیت جریان نویسندگی و به طور كلی گستره هنر و فرهنگ ما را دربرمی‌گیرد. اما من ترجیح می‌دهم این بحث عجالتا در همان حوزه ادبیات داستانی محدود بماند و به جهت كوتاهی مجال به بیان چند نكته در ارتباط با آن بسنده می‌كنم.

واقعیت این است كه زندگی نویسنده از ادبیات، به ویژه از آنچه می‌نویسد، تفكیك‌پذیر نیست. نویسنده از طریق آثارش یا به واسطه آنها زندگی می‌كند و هویت خود را از نوشته‌اش می‌گیرد. از این‌رو است كه وقتی ادبیات رونق ندارد یا به سختی به حیات خود ادامه می‌دهد نویسنده نیز نمی‌تواند سرنوشت خود را از این وضعیت جدا كند و طبعا تاثیرش به صورت نوعی فرسودگی در نویسنده قابل مشاهده است.

نویسندگان ما كم‌وبیش به آثارشان شباهت دارند. وقتی به زندگی هدایت نگاه می‌كنیم گویی داستانی از خود هدایت پیش چشم ماست. معیار هستی‌شناختی او، به مقدار فراوان، معیار آفرینش‌گری او است؛ اگرچه این حقیقت را نمی‌توان از نظر دور داشت كه نوشته‌های بزرگ از نویسندگان‌شان فراتر می‌روند و حتی از نسل و سنتی كه به آن تعلق دارند. هدایت به‌رغم ابتلا به عارضه بدخیم «جوان مرگی» از هم‌نسلان خود متمایز است و وجه تمایز او این است كه هم از سر عصیان می‌نویسد و هم از سر بیزاری و هراس از زندگی. عصیان او به شدت بدبینانه است اما با اعتراض و ناگزیر به امید سرشته است و آنچه را واقعا نفرت‌انگیز و موجب عاصی شدن نویسنده است فرومایگی و حقارت آدمی می‌داند.

آثار او چشم‌اندازی است از یاوگی زندگی و شقاوت و جهل و وقاحت و تباهی و دروغ، كه همچون یك كابوس بی‌پایان ادامه دارد. از نظر هدایت نویسندگی یعنی درافتادن با بداقبالی و شوربختی ودر آویختن با مرض و فقر و مرگ تدریجی؛ چیزی كه باعث می‌شود داستان از داستان‌نویس «حقیقی»تر جلوه كند. آنچه برای او، و بعدها برای نویسندگانی كه آثار هدایت الهام‌بخش آنهاست، اهمیت دارد ابداع است، و پرهیز از تكرار شدن و از همین‌رو است كه نویسنده برای ابداع كردن حتی حاضر است خود را نادیده بگیرد و وقتی كه خلاقیت به «پخش احساسات و اصطلاحات» تقلیل پیدا می‌كند می‌پذیرد كه زندگی نیز به نقطه ختام خود رسیده است.

اما همه نویسندگان ما این امتیاز هدایت را ندارند؛ امتیازی كه همان مرگ‌آگاهی او است؛ یعنی پذیرش این حقیقت كه مرگ مطلق است، و پیوسته حضور دارد- همه جا هست، در وجود همه ما- و حقیقت چاره‌ناپذیر و بی‌چون و چرای زندگی است. از قضا مرگ‌‌آگاهی است كه ما را در برابر عارضه «جوان‌مرگی» تا حدی مصون نگه می‌دارد؛ زیرا وقتی كه ما با حقیقت مطلقی چون مرگ رودررو باشیم جسارت مواجه شدن با حقایق كوچك‌تر را نیز خواهیم داشت. 

مرگ‌آگاهی به معنای پذیرش این حقیقت نیز هست كه هیچ تضمینی وجود ندارد كه زندگی نویسنده در اوجش به پایان نرسد، هر چند در آن صورت ما آن را به معنای حد اعلای تراژیك بودن زندگی خواهیم گرفت. در عین حال مرگ‌آگاهی یعنی اینكه آرزوی جاودانگی رویایی بیش نیست؛ حتی اگر آدمی چیزی بیافریند كه از استعداد «زنده» یا معاصر بودن برخوردار باشد. البته ممكن است طول عمر ما كوتاه باشد یا بلند، و آوازه‌مان پس از مرگ‌مان كماكان زنده باشد، حتی تا قرن‌ها بعد، اما این چیزی جز یك وسوسه رمانتیك نیست، به این معنا كه مرده باشیم تا دیگر نتوانیم بمیریم، یعنی همان جاودانگی یا بی‌مرگی.

در گزارش گلشیری از مفهوم «جوان‌مرگی» دامنه بحث در دایره توانایی فردی و مقتضیات نویسندگی محدود می‌ماند و دست بالا به پاره‌ای از گرایش‌های نویسنده، نظیر وسوسه تفنن كردن و «كوچ‌های اضطراری یا اجباری» و «رابطه نویسنده و ممیزان»، اشاراتی می‌شود، بی‌آنكه سهم یا نقش هر كدام در عارضه «جوان‌مرگی» مشخص شود. او برای آنكه ملموس سخن بگوید با لحنی رقت‌‌انگیز نویسنده و شاعر معاصر را به عنوان قربانی معرفی می‌كند، به عنوان كسی كه باید مورد لطف و تحسین قرار بگیرد، نه به عنوان آفریننده؛ حال آن كه قربانی دانستن نویسنده واقعیت نویسنده بودن و آفرینندگی را، كه قبل از هر چیز از استقلال نویسنده سرچشمه می‌گیرد، مخدوش می‌كند. 

در گزارش او، چنان كه از عنوان آن نیز می‌توان دریافت، جنبه اخلاقی به جنبه زیبایی‌شناختی می‌چربد. پیش كشیدن نكاتی مانند محدود بودن مخاطبان ما، كمبود كاغذ، گران بودن كتاب و تاكید مكرر بر «برزخ صدساله» فرهنگی سرزمین ایران گویی توجیهی است برای «جوان‌مرگی» نویسنده و شاعر ما.
اما واقعیت این است كه نویسندگی، علی‌الاطلاق، یافتن تعادل و توافقی است میان «زندگی» و «مرگ»؛ آنچه دیریاب و گریزنده است و در تنهایی و انزوا و اضطراب ذاتی حاصل می‌شود. نوشتن، سرنوشت محتوم نویسنده را برنمی‌گرداند، فقط آن را به تعویق می‌اندازد. همان‌گونه كه بكت تاكید كرده است هنرمند بودن یعنی شكست خوردن، طوری كه هیچ‌كس دیگر شهامتش را ندارد. شكست دنیای نویسنده است. 

اما او باید درك كند كه این شكست به هیچ ‌روی چیزی در حكم محرومیت نیست، یعنی چیزی نیست كه باید برایش ماتم گرفت، بلكه برعكس نوعی اختیار و آزادی است كه نتیجه‌اش مكاشفه است. نویسنده انتخاب می‌كند، انتخاب نمی‌‌شود. با این تلقی است كه نویسنده قادر است از فردیت خودش الهام بگیرد؛ به ویژه از آن جنبه از فردیتش كه به ریشه‌‌های وجود و به منبع ناملموس احساسات مربوط می‌شود.

نویسنده همواره در برابر واقعیت- واقعیت ناشناخته و مبهم- یكه و تنهاست، زیرا احساس می‌كند نخستین كسی است كه آن را می‌بیند. واقعیت برای نویسنده سرزمین ناشناخته‌ای است كه قابل پیش‌بینی نیست. كشف واقعیت فقط در صورتی امكانپذیر است كه نویسنده بپذیرد هرگز پیش از او كسی آن واقعیت را ندیده است. برای نویسنده هیچ معلومی از پیش وجود ندارد. هر چه پیش می‌رود بیشتر درمی‌یابد كه در برابر عالم تنها است؛ زیرا به جایی می‌رود، لازم است به جایی برود، كه جز خودش كس دیگری وجود ندارد.

فقط در این صورت است كه خواننده از اینكه خودش را در جایی حس كند كه پیش‌تر ندیده است لذت می‌برد. برای درك واقعیت نویسنده جز در عمق نمی‌تواند حركت كند، آن هم به مدد حدس و بداهه و نیروی محرك و راهنمای او قدرت تخیل او است. نویسنده فقط باید به تخیل خودش اعتماد كند، چیزی كه نتیجه‌اش هرگز مسلم نیست.
اما خطاست اگر بخواهیم حرفه عزلت‌جوی نویسندگی را به حرفه‌ای جمعی و محفلی بدل كنیم. حتی بیرون از این «تنگ میدان بی‌روزن» - تعبیر استعاره‌آمیزی كه گلشیری در گزارش خود به صورت‌های گوناگون به كار برده است- نوشتن یا نویسندگی در بهترین حالت زیستنی در انزوا است؛ اسارت خودخواسته در دنیایی است كه مساحتش به اندازه یك اتاق خواب است. 

انجمن‌ها و محافل رنگارنگ با همه بده‌بستان‌ها و جذبات‌شان «جوان‌مرگی» را از میان برنمی‌دارند، فقط تنهایی نویسنده را تقلیل می‌دهند و او را از جنم و طبیعت خودش دور می‌سازند. نویسنده نه از تشویق‌ها و ستایش‌ها بلكه از ژرفای وجود خودش نیرو و الهام می‌گیرد. واقعی‌‌ترین والهام‌بخش‌ترین مكالمه برای نویسنده زمانی است كه او تنهاست و مشغول نوشتن است. ناب‌‌ترین لحظات نویسنده مواقعی است كه او می‌نویسد، در حالی كه می‌داند با تخیلاتش تنهاست، و با عبور از هزارتوی فردیت خود می‌‌تواند چیزی بیافریند. تبدیل كردن رویاها و كابوس‌های فردی به ادبیات روندی است بسیار كند و دردناك. چنانكه نیچه گفته است: هر آن كسی كه بهشتی نو آفریده نیروی این كار را تنها در دوزخ خود یافته است.

اما نوشتن واكنشی علیه تنهایی نیز هست و ادبیات تجسم غلبه بر تنهایی است. تنهایی نویسنده باید نماد روش فردی او باشد، همان گونه كه دیدگاه ویژه‌اش شرط زندگی او است. دیدگاه ویژه یا همان فردیت نویسنده گرانبهاترین چیزی است كه او در اختیار دارد. در یكصدسال گذشته نویسندگان ما به بهای محرومیت از سعادت یا خوشبختی فردی و تحمل انواع جبر و فشار توانسته‌اند هویت خود را به عنوان نویسنده حفظ كنند، بی‌آنكه از امتیا‌ز آزادی و اختیار بدیهه‌گویی برخوردار بوده باشند.

 

اما مسوولیت‌هایی كه به گردن نویسندگان ما بوده است و توقعات گزافی كه هر نسلی به نوبت خود از آنها داشته بسی بیش از توان طبیعی آنها بوده است. در حالی كه نویسندگان را، قطع نظر از مزاج و مشرب آنها، همواره جوابگوی نیاز عام و خاص می‌شناخته‌اند، به عنوان كسانی كه دایما باید حساب پس بدهند، مسوولان رسمی و مصادر امور از این محاسبه‌ها بركنار بوده‌اند.

اما برای نویسنده‌ای كه اشتغال خاطرش خلق و ابداع ادبی است مسئله این نیست كه دیگران یا زمانه از او چه می‌خواهند. مهم این است كه نویسنده جای طبیعی و مناسب خودش را انتخاب كند و بیابد، حتی اگر از هیچ قاعده‌ای پیروی نكند، و قاعده‌ها را به حكم ضرورت به پیروی از خودش وادارد. نویسنده‌ای كه هدفش نوآوری است و نمی‌خواهد در سرمشق گرفتن از دیگری، یا تكرار خودش، در جا بزند توجهی به معیارها و ملاك‌های مقرر ندارد و معیارها و ملاك‌های خاص خودش را پیش می‌كشد و مستقر می‌كند. 

برای او ادبیات عرصه‌ای است كه امكان هم‌زیستی میان نویسندگان، یا همزادهای طبیعی نویسنده، را فراهم می‌آورد تا به تجلی چندگانگی درون خود میدان بدهد. نخستین اقدام برای نزدیك شدن به آستانه «جوان‌مرگی» حذف همزادهای درون نویسنده و كشتن بدیل‌هایی است كه در وجود نویسنده جا خوش كرده‌اند؛ اقدامی كه همچون ارتكاب قتل نفس است. اگر نویسنده چندگانگی را در درون خودش سركوب كند در آن صورت مجوز «جوان‌مرگی» خودش را نیز صادر كرده است. در حقیقت تعارضی میان تنهایی نویسنده و چندگانگی درون او هست كه معمای «من» نویسنده را می‌سازد؛ معمایی كه در تقابل با روزمرگی، یا همان عالم تكراری روزانه، كیفیت زیبایی‌شناختی پیدا می‌كند.

هر نویسنده‌ای به نوبت خود می‌كوشد تا معمای «من» خودش را تصویر كند، كه فقط با امر نوشتن، بازنویسی و الهام گرفتن از خود نوشتن، امكانپذیر است؛ زیرا آنچه اهمیت دارد نه كشف حقیقت از طریق نوشتن بلكه خود امر نوشتن است. نویسنده می‌نویسد تا آنچه را كه نوشته است به پیش براند و هر نویسنده‌ای به نسبتی كه می‌نویسد كشف می‌كند و این روندی است رو به ژرفا، از سطح به عمق. به تعبیر كارلوس فوئنتس: اگر ننویسیم مرگ این كار را برای ما نمی‌كند. در آغاز می‌نویسی تا زندگی كنی و در انجام می‌نویسی تا نمیری.

-----------------------------------------

    

هوشنگ گلشیری در داستان‌های كوتاه‌اش                

محمد كلباسی

من خود داستان كوتاه‌نویسم. معلوم است برای نوشتن رمان هم قلم‌ها زده‌ام. اما اگر قرار بود رمانی، از آن دست كه این اواخر مرسوم شده، باب دندان عده‌ای از خانم‌های خانه‌دار یا پسندعامه است، منتشر كنم، كارم چندان دشوار نبود. اینك، اینجا در بهار 1378، ما هنوز كه هنوز است در قلمرو رمان‌نویسی، رمانی سنجیدنی با آثار زبده ادب كهن و در اندازه‌های رمان‌های مطرح جهانی، پدید نیاورده‌ایم. 

اگر از قضای روزگار، چندتایی كار بلند برجسته چون بوف كور هدایت، طی این هفتاد، هشتاد سال از قلم‌ها تراویده، باید گفت رسم و سنت رمان‌نویسی در زمان فارسی، هنوز هم شكل نگرفته و جا نیفتاده است. رمانی در ساخت و پرداخت و زیبایی به سامان، ایرانی. رمانی كه ابزار نشود و نباشد، بوی سریال‌های تلویزیونی ندهد و یاور زبان فارسی باشد و... امروز پس از حدود هشتاد سال، حقیقتا چند تا رمان از این دست داریم؟ رمان‌هایی كه بتوان آنها را كنار آثار ارزنده قرن نوزدهم و بیستم گذاشت حتی كنار بوف كور هدایت؟

در این هیئت و قواره و شكل و شگرد، تعداد رمان‌های فارسی این قرن، چند تا است؟ بی‌تردید، شماره رما‌ن‌های موفق ما، كه لااقل به چند زبان زنده ترجمه شده باشد و در نشریه‌های مطرح ادبی، نقد شده باشد، چند تا است؟ بی‌تردید شمار رمان‌های موفق ما، با اغماض و گذشت حتی،‌ معدودند.
اما در قلمرو داستان كوتاه، به نظر من، ثروتمندتریم و تعداد داستان‌های كوتاهی كه بشود آنها را در كنار آثار مشابه خارجی قرار داد قطعا از تعداد رمان‌ها بیشتر است. از نشر «یكی بود یكی نبود» جمال‌زاده كه آغاز و بنیاد داستان كوتاه‌نویسی نوین فارسی است كمتر از یك قرن می‌گذرد. 

در این مدت 87 سال، تعداد مجموعه‌های داستان كوتاه فارسی، كه در ایران یا خارج ایران نشر شده، زیاد است. اگر انتخابی بكنیم، لااقل صدتاصدو پنجاه كتاب داستان كوتاه در دست خواهیم داشت كه در این مجلات تعداد داستان كوتاه خوب و ارزنده كم نیست. لازم نیست یك مشت اسم را اینجا ردیف كنم. غرض فقط و فقط این است كه بگویم در زمینه ادب داستانی، ما به اعتبار زمان و زمین، بیشتر داستان كوتاه‌نویس بوده‌ایم و طبعا دستگاه‌های ارتباط جمعی ما، خصوصا صدا و سیما و روزنامه‌ها، باید به این نكته آشكار بیشتر عنایت كنند و نه تنها دلایل اجتماعی، روان‌شناختی، تاریخی آن را. هوشنگ گلشیری، نویسنده تعداد قابل ملاحظه‌ای داستان كوتاه شاخص و ارزنده است.
برخی از این آثار چون «مردی با كراوات سرخ»، «معصوم‌ها»، «بختك»، «فتحنامه مغان»، «دست تاریك دست روشن» و... از كارهای ماندنی ادب روایی فارسی است. مشكل این‌جا است كه در نقدها و مصاحبه‌هایی كه باقی مانده بیش از داستان‌های كوتاه، به چند اثر بلند او پرداخته‌اند؛ طوری كه اغلب حرف و سخن‌ها یا به «شازده احتجاب» بازمی‌گردد یا به «آینه‌های دردار» («بره گمشده راعی» ناقص است و «جن‌نامه» اساسا در ایران انتشار نیافته است). 
به این ترتیب، می‌توان آشكارا تاكید كرد كه درباره هنر داستان كوتاه‌نویسی هوشنگ گلشیری كمتر حرف زده شده است. حال آنكه به اعتقاد من، سهم قابلی از اعتبار هوشنگ گلشیری، به عنوان نویسنده‌ای خلاق، مبتكر ودقیق به همین داستان‌های كوتاه بازمی‌گردد. از میان داستان‌های كوتاه او، كه بخش عمده‌اش با عنوان «نیمه تاریك ماه» نشر یافته است، می‌توان 10 داستان درخشان، كه سامان و ساختار درونی و بیرونی هوش‌ربایی دارد، برگزید و در حیطه صناعت گلشیری در داستان‌های كوتاهش، تك‌تك و جمعا سخن گفت. این داستان‌های شاخص نه آن‌چنان صناعت زده و فنی است كه خواننده را خسته كند و نه بی‌محتوا و خالی. كمال آنها هم در خودشان است و «من» هوشنگ كه گه‌گدار ندارد. این داستان‌ها جامع الاطراف‌اند و ابعاد مختلف دارند.

 

بعضی چون آب ساده و روانند و بعضی پیچش‌های جذاب دارند. طوری كه محور و مركز داستان‌ها، نسبت به اجزا‌ تعادلی شگفت‌انگیز دارد. صناعت در بطن داستان جریان یافته و نثر چنان یك است و پاكیزه است كه اسباب حیرت می‌شود. این تركیب جامع فن و زیبایی و گاه رقت، در این داستان‌های منتخب، از آنها طیف كاملی از رنگ‌ها و تعادلی همراه با ریزه‌كاری و ریزبینی (مثال هنر معرق‌كاری) می‌سازد؛ چنان‌كه هر جزء و نقش، در كمال داستان، سهمی به اندازه و مناسب دارد و این هماهنگی همه‌جانبه همان است كه آن را من مكتب اصفهان خوانده‌ام.
این‌جا و در این مجال، نگاهی می‌اندازم به داستان كوتاه «معصوم اول» كه به نظرم بهتر بود نامش را «مترسك» می‌گذاشت.
در داستان زیبای معصوم اول،‌كه تاریخ 1349 زیر آن ثبت شده، راوی كه معلم مدرسه یك منطقه روستایی است، ضمن نامه‌ای به برادرش از وقایع تازه‌ای كه در روستا پیش آمده می‌گوید: محور این وقایع مترسكی است به نام حسنی كه در آغاز مثل همه مترسك‌ها، دو چوب صلیب‌مانند است ساده كه پالتو جرمبه‌ای به او پوشانده‌اند تا پرنده‌های گرسنه نتوانند دانه‌های تازه كشته را برچینند.
مترسك حسنی كنار قبرستان قلعه خرابه علم شده است. 

مترسك همچنان كه داستان به پیش می‌رود تغییر هیئت و قیافه می‌دهد. راوی می‌گوید: عبدالله كه آدم سر به راهی نبود و گاه سرقنات ... در مسیرش از كنار قبرستان كه می‌رفت طرف ده «با یك تكه ذغال برای حسنی چشم و ابرو كشیده، كلاه خودش را هم گذاشته سر حسنی، با یك مشت پشم و پیلی هم برایش سبیل گذاشته به چه بزرگی!» به این ترتیب و به آرامی وضعیت تازه‌ای میان جماعت شكل می‌گیرد. بچه‌های مدرسه راوی اولین كسانی هستند كه از مترسك می‌ترسند؛ چرا كه روز به روز شمایل و قیافه مترسك، تغییر می‌كند. 

یكی، دو تا كلاغ با قلوه سنگ می‌زند و كلاغ‌های مرده را می‌بندد به دست حسنی، خون كلاغ‌ها را هم می‌مالد به بقه و دامن پالتو حسنی. اولین حادثه شوم بچه انداختن عیال میرزا یدالله است. تقی آب‌یار هم كه به چشمش مترسك را دیده، دو چشمش می‌شود دو كاسه خون. وقتی از تقی می‌پرسند چه شده می‌گوید: حسنی تفنگ به دست دنبال او می‌كرده! وقایع دیگری هم پیش می‌آید از جمله داستان نرگس دختر كدخدا و اینكه چو می‌افتد كه او حامله شده و بعد كه زن دلاك با بیل می‌رود به قبرستان، پیش‌پای حسنی، قبری به اندازه یك جنین پدید می‌آید. عبدالله می‌رود كه ماجرا را كشف كند و ببیند این قبرمانند كوچك چیست؟ انگشت‌های پایش قلم می‌شود و بعد تنش بادی آورد و تمام می‌كند...

هوشنگ گلشیری در معصوم اول با تسلطی بی‌مانند نمایش تراژیك هولناكش را پیش می‌برد. آیا آنچه در اطراف مترسك دارد واقع می‌شود واقعی است؟ دردناك این كه حتی معلم یعنی راوی داستان یا نویسنده كاغذ به برادر هم خود دچار این تشویش غریب می‌شود؛ طوری كه احساس می‌كند صدای پای چوب كهنه‌پیچیده‌ای را از زیرزمین و از بطن دیوارها می‌شنود. گویی حسنی با پای چوبی‌اش در زمین و آسمان و حتی زیر زمین در حركت است و عن‌قریب از راه می‌رسد! این‌گونه است كه وقایع و حوادث غریب و باورنكردنی ترس را می‌گسترد.

این حوادث، دیگر نه به عقل جور می‌آید نه به عرف، اما توهم ادامه دارد و روان ترس‌زده جامعه، قدم به قدم،‌ خبرها و داستان‌های تازه می‌سازد و آن را در ظرف باور جمعیت می‌ریزد. غم‌انگیز اینكه معلم درس‌خوانده هم سرانجام به این خیل می‌پیوندد و چنان می‌ترسد كه صدای پای مترسك با تپش قلب او یكی می‌شود! همان‌طور كه قلب او می‌تپد، ترس هم در عمق خون و روح معلم و ساكنان روستا به واقعیت عینی بدل می‌شود. گلشیری در معصوم اول فضای مرعوب را كامل می‌كند و نشان می‌دهد روانشناسی توهم و ترس به كجاها می‌كشد.

سال نوشتن داستان 1349 است و در این تاریخ ایران در آستانه جشن‌های سیاه 2500 ساله شاهنشاهی است. اواخر حكومت شاه، برای ترساندن مردم، گفته می‌شد كه از هر پنج نفر یا به قولی هشت نفر ایرانی، یك نفر ساواكی است و این یك تعبیر همان مترسكی است كه هر روز به یك شكل و قیافه مردم را مرعوب می‌كرد. معلوم است هنری همیشگی و مخلد است كه همچون غزل حافظ، شاهنامه، رباعی خیام و منطق‌الطیر عطار، هنر و شعر همیشه باشد و هرگز كهنه نشود و در هر عصر و زمان، پاسخ خویش را به تاریخ و روزگار بدهد. 

داستان معصوم اول، با این ابعاد و ریزه‌كاری‌های حیرت‌انگیز، از جمله كارهای ارزنده ادب معاصر ما است كه باید آن را داستان همیشه خواند. مترسك هوشنگ گلشیری مترسكی است ساخته و پرداخته ذهن خردگریز و غفلت‌زده جامعه بشری كه از هیچ همه چیز می‌سازد و هر روز شكل و شمایل آن را كامل‌تر می‌كند.
معصوم اول را باید بارها خواند و یاد دوست رنج‌دیده و تنهای مرا زنده كرد.
چنین باد

----------------    

نامه منتشر نشده هوشنگ گلشیری به اورنگ خضرایی

 

اورنگ جان
می‌بینی كه هنوز نیامده‌ام و این بدان جهت است كه چند روزی رفته بودیم دارجان و سوخته و خسته برگشتیم و ضمنا تا آخر این ماه هم با قرب احتمال خبری نیست چرا كه رفیق سفری ندارم و اگر پیدا كردم شنبه حركت خواهیم كرد. برای نیك‌نژاد ده‌تایی فرستادم و تقاضایی در مورد همكاری، تو هم اگر دسترسی داری نامه‌ای قلمی كن شاید دم‌گرمت اثری داشته باشد، ضمنا بیشتر به خودت بپرداز كه این شهر خیلی تهی است و این را جدی می‌گویم فقط قیافه است و ادعا، از ادبیات گذشته حرف‌هایی شنیده‌اند سرسری و از حال هم فقط شب است و زمستان و بهار و مثلا سمبولیست مقلد از نیما كه حساب آنها را در نقد به شب‌خوانی خواهم رسید. 

خلاصه دوستانه بگویم، اگر می‌خواهی كاری بكنی باید از این پیررند و فیلسوف شاعر و این زنگی مست قونیه و دیگرها، كوله‌باری گرانسنگ ببندی و با شعرها و قال‌هاشان اخت بشوی، این را به عنوان دستور نمی‌گویم، بل به منظور طرح مسئله است برای من و تو كه بعدها دیگر فرصت خواندن نخواهیم داشت و فقط نوشتن می‌ماند، حالا كه آنجا افتاده‌ای این راهها را پشت‌سر بگذار زبان هم یادت نرود و تازه جور بودن با خاك و درخت و زمین همان ده كه زمینه اصلی‌ شعر تو خواهد بود و با دردهای مردمان آن سامان و فضایشان نه با دیدی سطحی و گذرا بلكه باید نشست و با دو كنده و رنج‌ها را دید فی‌المثل قالی‌بافی‌هاشان‌ را و توشه گرفت و غنی شدوگرنه توی روزگاری كه ما هستیم متشاعر خیلی هست و شاعر انگشت‌شمار و این ما هستیم كه باید ببینیم كه اگر به حقیقت هیچ‌كاره‌ایم دنبال كارمان برویم و این راه سختی است كه شاعر بودن و با زمانه بودن كه با تلاش دوجانبه‌ در كتاب و بیشتر در زندگی حقیقتی و زاینده مایه می‌گیرد، نه از حرف فلان آدم و یا گپ‌زدن‌های بیهوده كافه‌ها و قهوه‌خانه‌ها.

و این حرفی است كه شاملو زده است كه پس از همه گشت و گذارها در ادبیات فرانسه بازگشتش به حافظ است و اگر قبول كنیم كه این حرف كوچه علی‌چپ نیست و حضرتش این گم نكرده است به جویندگان موارد تقلید او در ترجمه‌هایش و شعرهای فرانسه برای ما درسی است كه با همه پرداختن به ادبیات دیگر كشورها باز بازگشتی داشته باشیم به خاك این سرزمین.
می‌بینی كه چه‌طور بالای منبر رفته‌ام، می‌بخشی بهانه‌ای برای پر كردن كاغذ بود كه بی‌مصرف افتاده بود اگر كتاب خواستی بنویس تا بفرستم یا بیارم – می‌بینی هنوز امید آمدن دارم .

                                                                                    قربانت – به امید دیدار گلشیری

-------------------------

 

  • شعری از هوشنگ گلشیری
 

شعری از هوشنگ گلشیری : "لاله"
 

 

1
با کوچ کولیان
تا شهر آمدیم
خواندیم:
-« ای بردگان مرز و مقادیر
ما بسته ایم
بر ترک اسب‌هامان
مشکی از آب چشمه‌ی ییلاق
خورجینی از طراوت پونه.»
زن‌های فالگیر
با دختران شهری گفتند:
-«بختت سفید باد
در خط سرنوشتت، خواهر!
دستان کودکی است که سرباز می‌شود.»

 

2

 

بر اسب‌های لخت نشستیم
تاختیم
با ساز و هلهله
تا سرسرای قصرها رفتیم
گفتیم :
- « ای بردگان مرز و مقادیر!
روح غریب دریا
سبز شگرف بید،
در چارچوب پرده نمی گنجد.
از انجماد سنگ ستون‌ها و سقف‌ها
راهی به رنگ‌ها بگشاید !»

 

3

 

وقتی که سبز سیر چمن را
شبدیزهای خسته چریدند،
وقتی که عاشقان
با شاخه‌های یاس
تا خانه‌های شهری رفتند،
وقتی که سنج «لاله» ی کولی
بر سنگ‌ها شقایق رویاند،
(و مردهای شهر،‌ تماشا را
بر خاک
سکه
ریختند.)
وقتی که باز ابری بارید
و کوچه‌ها طراوت باران و باد را نوشیدند،‌
با دختران شهری
بر اسب‌های لخت نشستیم
تاختیم:
-«ای دختران شهری!
در خیمه‌های کولی
با شیر گرم و تازه بسازید!
ای دختران بمانید!»

 

4

 

و دختران شهری دیدند
سگ‌های گله را که بر امواج می‌رفتند.
مرد اسیر را که به میدان تیر می‌بردند.
و «لاله» را که می‌گریید
بر چکمه‌های سربازان

 

«ای فالگیرهای قبیله!
در خط دست‌های کدامین سرباز
این خیمه‌های سوخته را دیدید؟»

 

------------------------------

http://www.shahrvandemrouz.com/51/Adab/default.aspx