دو نگاه به اندیشه گادامر

هانس گئورگ گادامر (۱۹۰۰-۲۰۰۲)
1)
تلقی بدیع گادامر از فهم
اصغر واعظی
چکیده
گادامر به پیروی از هیدگر فهم را حالت بنیادین هستی دازاین میداند. او در حقیقت و روش سه معنای متفاوت برای فهم برمیشمارد. وی همچنین معتقد است که این سه معنا ریشه در یک معنای اصلی و کانونی دارند. این سه معنا عبارتند از: ا- فهم به عنوان معرفت نظری؛ 2- فهم به عنوان معرفت عملی؛ 3- فهم به عنوان توافق. عامل پیونددهنده این سه، معنای دیگری از فهم است که گادامر از آن به فهم به مثابه کاربرد تعبیر میکند. دو معنای نخست را متفکرین پیش از گادامر بیان کردهاند؛ اما نظریه ابداعی او در باب فهم، معنای سوم است که پیوندی ناگسستنی با معنای چهارم یعنی فهم به مثابه کاربرد دارد. سویة کاربردی فهم بر موقعیتمندی مفسر و مسئلهمحور بودن فهم تأکید دارد. یکی از برجستهترین نقاط افتراق گادامر از هرمنوتیک رمانتیک تفکیکناپذیر دانستن سه عنصرفهم، تفسیر و کاربرد است.
کلیدواژگان
فهم؛ تفسیر؛ کاربرد؛ توافق؛ معرفت
مقدمه
گادامر موضوعِ محوری هرمنوتیک فلسفی را کاوش در ماهیت فهم و چگونگی حصول آن میدانست. وی در این رویکرد کاملاً تحت تأثیر هیدگر بود. هیدگر در نگاه هرمنوتیکی خود فهم را از یک پدیدار اشتقاقی تا جنبه بنیادین هستی دازاین ارتقا بخشید. تحلیلهای زمانی هیدگر از دازاین نمایانگر آن است که فهم صرفاً یکی از رفتارهای ممکن انسان نیست، بلکه شیوة بودنِ خود دازاین است و در نتیجه کل تجربه دازاین از جهان را در بر میگیرد (کوزنزهوی، 1387 : 340). بنابراین، فهم در نظر هیدگر، بعدی هستیشناختی دارد و با هستی دازاین گره خورده است؛ دازاین هستی فهمکننده است و فهم جنبه بنیادین هستی اوست (هیدگر، 1386: 357). گادامر نیز در اندیشههای هرمنوتیکی خود همان نگاه بنیادین هیدگر به فهم را دنبال میکند و بر آن است تا اقتضائات چنین نگرشی را آشکار سازد.
نوع نگاه خاص هیدگر و گادامر به مقوله فهم، نمایانگر چرخش بنیادین این دو فیلسوف نسبت به فهم است. دکارت و کانت فهم را یکی از جنبههای ممکن انسان در عرض دیگر جنبههای وجودی او میپنداشتند. این نحوه نگرش به ویژه در کانت بسیار برجستهتر میشود؛ در نظر کانت، از میان چهار قوة حس، تخیل، فهم و عقل، قوة فهم نقش اصلی در ساماندهی و تقوم شناخت ایفا میکند و دیگرِ قوا تنها در چارچوب وظایفی که فهم برای آنها تعریف میکند به ایفای نقش میپردازند (دولوز، 1386: 35). کانت این قوه را فهم[1] مینامد که در فارسی به فهم یا فاهمه ترجمه شده است. پس کانت وقتی واژه فهم را بهکارمیبرد اشاره به فهمی دارد که در علوم طبیعی و دانش تجربی از موضوعات زمانی- مکانی حاصل میشود. نتیجه چنین نگاهی به معرفت آن است که شناخت همواره از جنس فهم است، یعنی شناخت و فهم دو روی یک سکهاند.
کانت فهم را عنصر تقویمی شناخت معرفی کرد، ولی در فلسفه خود توجه چندانی به تفاوت معرفت در علوم طبیعی و علوم انسانی نشان نداد. اما این درست همان مسئلهای بود که ذهن دیلتای را به خود مشغول داشت و بر این اساس از ایده تمایز میان «فهم» و «تبیین» جانبداری کرد. دیلتای بر این باور بود که جنس شناخت در علوم طبیعی غیر از جنس شناخت در علوم انسانی است. در نظر او، شناخت در علوم طبیعی از جنس توضیح و تبیین است. دیلتای برای این قسم از معرفت واژه تبیین[2] را به کار برد. پس پژوهشگر علوم طبیعی وقتی به مطالعه اشیاء طبیعی میپردازد هدفش آن است که اشیاء و رویدادهای طبیعی را تبیین کند و توضیح دهد که هر عنصری دارای چه ویژگیهایی است و میان عناصر چه روابطی برقرار است. اما معرفت در علوم انسانی به دلیل تفاوت خاص موضوع آن، از جنس «فهم» است نه تبیین. پژوهشگر علوم انسانی با توجه به سنخیتی که خود با موضوع پژوهش دارد تلاش میکند پدیدههای عالم انسانی را بفهمد. دیلتای در این ارتباط مینویسد:
فهم در حوزه امور انسانی متناظر چیزی است که در حوزه شناخت طبیعت «تبیین» نامیده میشود. به بیان دقیقتر، تبیین امور انسانی فقط هنگامی میتواند مورد انتظار باشد که تبدیل آنها به امور واقع خارجی دقیقاً قابل تعریف (و ترجیحاً قابل تعین کمی)، ممکن باشد. اما فهم، قلمروی تمام کسانی است که فعالانه به امور انسانی میپردازند، و فرق آن با تبیین این است که فهم در زندگی مشارکت دارد، مشارکتی که فقط بر اساس زندگی ممکن است ( دیلتای، 1388: 4-653).
دیلتای با تأکید بر تمایز میان تبیین و فهم، چرخشی بنیادین در تاریخ اندیشه غرب رقم زد و معرفت را به دو بخش تقسیم کرد که یکی به حوزه جهان طبیعی و دیگری به حوزه جهان انسانی یا روحی مربوط میشود. به این ترتیب، فهم یکی از زیرشاخههای شناخت و معرفت به شمار آمد. گادامر اگر چه همسو با دیلتای بین معرفت در علوم طبیعی و معرفت در علوم انسانی تمایز قائل میشود، ولی به پیروی از هیدگر، فهم را دارای چنان معنای گستردهای میداند که معرفت یکی از زیرشاخههای آن محسوب میشود. فهم، در نظر هیدگر و گادامر، گونهای از معرفت نیست که در برابر تبیین قرار گیرد، بلکه برعکس معرفت - اعم از معرفت فهمی و معرفت تبیینی - خود گونهای از فهم است. فهم در این معنا هر نوع دانستن که به چگونگی مواجهه انسان با جهان مربوط میشود را در بر میگیرد.
کانت و دیلتای وقتی از معرفت سخن میگویند مرادشان دانشهای گزارهای و زبانی است که در شاخههای مختلف علوم طبیعی و علوم انسانی عرضه میشوند، اما برای هیدگر و گادامر، فهم به مراتب معنایی گستردهتر دارد و هر نوع دانستن - اعم از دانش گزارهای و غیر گزارهای- را شامل میشود:
بنابراین فهمی که ویژگی و تعین عام هستی انسان است، امری مقدم بر دانش تئوریک و معرفتشناسی و فلسفیدنی است که در قالب قضایا و گزارههای زبانی مطرح میشود ... محدوده دانستنیها و فهمهای ما وسیعتر از آن چیزی است که دانش تجربی یا انسانی مینامیم. مثلاً ما میدانیم که چگونه با مردم همراهی کنیم و چگونه از اشیاء مراقبت کنیم یا چطور در مواقع لازم وقتکشی نماییم، بدون آن که دانش و علم خاصی آموختن این گونه امور را بر عهده داشته باشند ... فهم کمتر به معنای گونهای علم و بیشتر به معنای دانستن مسیرِ پیرامون است. ما قبل از آن که فهم خویش از حوادث، امور و اشیاء را در قالب معرفت نظری و دانش منظم بریزیم، آنها را فهمیدهایم (واعظی، 1385: 159).
معانی فهم از منظر گادامر
همان طور که گذشت، تحلیل ماهیت فهم و تبیین شروط تحقق آن، مسئله کانونی هرمنوتیک فلسفی است. اما گادامر بر این باور است که فهم دارای معانی متفاوتی است که همگی در عین کثرت، بر شالودة یک پدیده اصیل و بنیادین استوار است و آن فهمی است که او آن را به پیروی از هیدگر «حالت بنیادین هستی دازاین» میخواند. هیدگر در هرمنوتیک واقعبودگیاش با تکیه بر ساختار زمانمند دازاین بیان میدارد که «تفسیر» فعل و عملی نیست که در جریان هستی و حیات دازاین رخ دهد، بلکه خود شکل و صورتی از حیات و هستی دازاین است. بنابراین ما به واسطة خودِ نیروی حیاتمان به تفسیر میپردازیم. گادامر در حقیقت و روش بر پایة چنین نگاه بنیادینی به مقوله فهم، برای آن سه معنای متفاوت و در عین حال بسیار مهم برمیشمارد. او همچنین معتقد است که این سه معنا ریشه در یک معنای اصیل و کانونی دارند. سه معنای متفاوت فهم عبارتند از: ا- فهم به عنوان معرفت نظری[3]؛ 2- فهم به عنوان معرفت عملی[4]؛ 3- فهم به عنوان توافق[5]. عامل وحدتبخش این سه، معنای دیگری از فهم است که از آن به فهم به مثابه کاربرد[6] تعبیر میکند (Grondin, 2002: 36).
فهم به عنوان معرفت نظری
نخستین معنای فهم که در عین حال متعارفترین معنای آن نیز به شمار میآید فهم به عنوان معرفت نظری است که میتوان از آن به فهم معرفتشناسانه یا فهم گزارهای نیز تعبیر کرد. فهم در این معنا یک فرایند معرفتی یا دریافت عقلانی است. از این رو میتوان آن را فرایندی روششناختی نیز دانست. چنین فهمی در قالب معرفتی «دانستن آن که ...»[7] بیان میشود. چنین فهمی میتواند صورتهای متفاوتی داشته باشد؛ کانت در نقد اول، فهم معرفتشناسانه را به فهم گزارههای مربوط به علوم طبیعی محدود میکند. اما دیلتای آن را به گزارههای مربوط به علوم طبیعی و علوم انسانی تعمیم میدهد، ولی بر خلاف کانت دلمشغول فهم معرفتشناسانه در علوم انسانی است. پژوهشگر در علوم انسانی همواره با یک اظهار[8] برخاسته از حیات درونی فرد دیگر مواجه است. پژوهشگر تلاش میکند از طریق اظهار، بر فردیت فرد دیگر غلبه کند و تجربة زندة حیات درونی او را فهم نماید. به این سبب، دیلتای به پیروی از شلایرماخر فهم را بازسازی و بازتولید تجربهای میداند که نویسنده یا خالق اثر در صدد اظهار آن بوده است. از آنجا که علوم انسانی باید روشن و دقیق باشد، دیلتای نتیجه میگیرد که این علوم باید مبتنی بر یک روششناسی یا یک هرمنوتیک فهم باشد. گادامر وقتی میکوشد معنای فهم در علوم انسانی را آشکار سازد و این سؤال را مطرح کند که آیا روششناسی همة آن چیزی است که به فهم ما استحکام و انسجام میبخشد، نظر به این سنت هرمنوتیکی و این تلقی از فهم دارد.
فهم به عنوان معرفت عملی
هیدگر فهم در معنای معرفتشناسانه آن را بسیار محدود یافت. در باور او، این معنا از فهم نمیتواند همه انحاء فهم را در بر بگیرد. بر این اساس، وی معنای معرفتشناسانه فهم را متحول ساخت و معنای دیگری از فهم ارائه داد که بتواند همه صورتهای مختلف فهم را شامل شود. گادامر نیز در این طرز تلقی از او پیروی کرد. هیدگر در هستی و زمان تلقی عملیتری از فهم ارائه میدهد؛ این معنا از فهم به جای«دانستن آن که ...»، «دانستن این که چگونه ...»[9] است.
فهم در این معنا بیشتر توانایی[10]، ظرفیت[11] و امکان وجود ما را بیان میکند تا یک فرایند معرفتی (و لذا روششناختی) را. هیدگر در اینجا از راهنمایی زبان پیروی میکند. عبارت آلمانی (sich auf etwas verstehen) به معنای مستعد چیزی بودن است. در این خصوص کسی که چیزی را «میفهمد» صرفاً فردی نیست که معرفت خاصی را کسب کرده است، بلکه فردی است که میتواند یک مهارت عملی[12] را به کار ببرد. یک آشپز خوب، یک معلم خوب و یک فوتبالیست خوب ضرورتاً یک نظریهپرداز تیزهوش در حرفهاش نیست. بلکه وی حرفهاش را «میداند». البته این «دانستن» بیشتر عملی است تا نظری، همان گونه که یک فرد میداند چگونه باید شنا بکند (Grondin, 2002: 37).
پس فهم در این معنا مهارتداشتن در انجام کاری یا بلد بودن چیزی است. هیدگر چنین فهمی از اشیا را فهم پیشگزارهای میخواند و در مورد این نوع فهم واژه «تعبیر»[13] را به کار میبرد و آن هنگامی است که اشیاء به نحو تودستی وارد دنیای دازاین میشوند. در نظر هیدگر، این معنا از فهم، هم متضمن فهم و تفسیر اشیائی است که وارد دنیای دازاین میشوند و هم متضمن فهم و تفسیر خود دازاین از خود است؛ به عبارت دیگر، فهم همواره در بر گیرنده یک عنصر خود- فهمی و خود- درگیری است؛ فهم همواره امکان خود من است. انسان به عنوان موجودی که همواره با هستی خود پیوند خورده است، همواره دلواپس و نگران است و در صدد جهتیابی و تعیین موقعیت خویش است.
در نظر هیدگر، هر فهمی مستلزمِ از پیش فرض گرفتن تفسیری از وجود یا تفسیری از آنچه «در آن جا بودن» است میباشد، که باید به وسیله یک موجود انسانی (یعنی دازاین) روشن و ساماندهی شود، موجودی که به عنوان یک موجود دارای فهم میتواند خود خویش و امکانات فهم خویش را بفهمد ... هیدگر این ساماندهی فهم را تعبیر مینامد، به گونهای که «هرمنوتیک» وی (که از این واژه مشتق شده) به مثابه ساماندهی امکانات فهم انسانی است (Ibid: 38).
هدف هیدگر از پرداختن به هرمنوتیک واقعبودگی این است که پیشداشتها و پیشفرضهای حاکم بر فهم ما را روشن سازد.
اگرچه گادامر به این تلقی عملی از فهم توجه ویژه نشان میدهد و آن را یکی از عناصر بنیادین هرگونه فهم میداند، ولی هدف عمدة او متزلزل ساختن نگرش معرفتشناسانه دیلتای و روششناسی علوم انسانی است. بی تردید، گادامر در تلقی عملی خود از فهم متأثر از هیدگر است، اما بیش از هیدگر این ارسطو است که در شکلگیری نظریة فهم عملی در گادامر مؤثر بوده است (در ادامه در ذیل مبحث کاربرد به این موضوع خواهیم پرداخت).
فهم به عنوان توافق
گادامر علاوه بر معنای نخست فهم یعنی فهم معرفتشناختی و معنای دوم آن یعنی فهم عملی مورد نظر هیدگر، معنای سومی برای فهم قائل میشود که عبارت است از «تفاهم با دیگری»[14] یا «توافق»[15] (Gadamer, 1989: 180). در زبان آلمانی برای دو معنای اول فهم، فعل «فهمیدن»[16] به کار میرود ولی برای معنای سوم فعل «به تفاهم رسیدن»[17] مورد استفاده قرار میگیرد. این به آن معناست که در دو معنای اول، فهم در چارچوب رابطه سوژه - ابژه تحقق مییابد اما در معنای سوم ، فهم مبتنی بر رابطه سوژه - سوژه است. در فهمِ معرفتشناختی، من (به مثابه سوژه) تلاش میکنم چیزی (به مثابه ابژه) را به لحاظ نظری بفهمم؛ مثلاً تلاش میکنم که بدانم این ماده از چه عناصری تشکیل شده است. در مهارت عملی، من (به مثابه سوژه) میکوشم تا در انجام کاری (به مثابه ابژه) مهارت یابم؛ مثلا یاد بگیرم که چگونه فلان غذای خاص را بپزم. اما فهم به معنای توافق هنگامی حاصل میشود که دو سوژه بر سر موضوعی معین با هم به توافق برسند. پس وقتی «من» و «تو» با هم بر سر موضوعی مشترک که هر دو دلمشغول آن هستیم به گفتوگو نشستیم و حاصل این گفتوگو توافق با یکدیگر بر سر یک معنای مشخص شد، آنگاه میگوییم در اینجا فهم به معنای توافق و تفاهم محقق شد. به این ترتیب، فهم در معنای اول از جنس کشف و انکشاف یک ابژه بر سوژه است اما در معنای سوم از جنس تولید و آفرینش است. به همین دلیل گادامر فهم را واقعه یا رخداد میخواند. برطبق این معنا از فهم، حقیقت چیزی نیست که از قبل وجود داشته باشد و سوژه صرفاً آن را کشف کند (معنای اول فهم)؛ حقیقت در گفتوگو و با گفتوگو تولید و آشکار میشود. «در نظر گادامر، فهم در وهلة نخست عبارت است از فهم حقیقت و مبتنی است بر کوشش برای یافتن حقیقت در آنچه دیگری میگوید» (Warnke, 1987: 112).
معنای سوم فهم برای گادامر از حیث هرمنوتیکی بسیار حائز اهمیت است. مدعای گادامر این است که ما در مواجهه با متون به دنبال دستیابی به معنای سوم فهم هستیم. این در حالی است که سنت هرمنوتیکی پیش از او - یعنی سنت هرمنوتیکیرمانتیک در قرن نوزدهم - بر این اعتقاد بود که هدف از خوانش متن دستیابی به فهم معرفتشناختی (فهم به معنای نخست آن) است. تفاوت این دونگاه در آن است که هدف فهم در هرمنوتیک پیشافلسفی، فهمِ مراد و مقصود مؤلف است ولی گادامر مدعی است که ما در مواجهه با متن و خوانش آن به دنبال فهم خود متن هستیم. اصولاً یکی از وجوه اختلاف مهم گادامر با شلایرماخر در همین نحوه تلقی از فهم متن است. گادامر، شلایر ماخر را متهم میکند که معنای فهم را به درستی درک نکرده و همین بدفهمی انحرافی را در تاریخ هرمنوتیک رقم زده است (Gadamer, 1989: 180). در نظر گادامر، فهم به معنای واقعی کلمه عبارت است از توافق یا تفاهم با دیگری و از آنجا که توافق همواره بر سر یک موضوع مشترک صورت میگیرد، در نتیجه فهم همواره مستلزم وجود یک موضوع مشترک است. بدیهی است که این موضوع مشترک صرفاً یک موضوع دلبخواهی (چیزی مستقل از فرایند فهم متقابل) نیست؛ بلکه موضوع به واسطة پیوندش با فرایند فهم موضوع میشود و عمل فهم را به پیش میبرد. به بیان دیگر، خودِ فرایند فهم متقابل به موضوع فهم عینیت میبخشد.
به این ترتیب، نقطه کانونی و رشته راهنمای فهم، موضوع مشترکی است که طرفین گفتوگو سعی در توافق بر سر آن دارند، نه قصد و نیت مؤلف. این دیدگاه گادامر همان طور که اشاره شد در برابر دیدگاه غالب قرن نوزدهمی قرار میگیرد که بر طبق آن وظیفه اولیه تفسیر، بازسازی و بازتولید مراد و مقصود مؤلف است؛ ما به سراغ متن میرویم تا نیت مؤلف را کشف کنیم و معنای مورد نظر او را بیابیم (Schleiermacher, 1998: 8) . به همین منظور شلایرماخر و به پیروی از او دیلتای به هرمنوتیک به مثابه روش متوسل شدند تا بر فاصلههای زمانی و موانع فهم غلبه کنند و به دنیای درونی مؤلف و فردیت او راه یابند. بر طبق این نگرش، فهم در نظر اندیشمندان قرن نوزدهمی اروپا، نه تولید بلکه بازتولید مقصود و نیت مؤلف در ذهن مفسر است و هرمنوتیک، روش رسیدن به این هدف است. این اندیشمندان در واقع به فهم، جنبهای تاریخی دادهاند و آن را به معنای فهم انگیزهها و سرچشمههای عقیده و باورهای شخص دیگر در نظر گرفتهاند (Gadamer, 1989: 180-1). گادامر، برخلاف شلایرماخر و دیلتای، هدف خوانش متن را فهمِ محتوا و حقیقت از طریق گفتوگو با متن میداند، نه فهم مراد و مقصود مؤلف. مفسر، متن را به واسطه ایجاد ارتباط با «موضوع»[18] و به وسیله علاقمند شدن به آنچه گفته شده است میخواند، نه به واسطه ایجاد ارتباط با شخصی که آن را گفته است و به واسطه علاقمند شدن به او.
بر این اساس است که گادامر فهم را واقعهای میداند که از امتزاج افق مفسر با افق متن پدید میآید. در نظر او، فهم عملی دیالکتیکی و در نتیچه غیر روشمند و غیراکتسابی است که از طریق دیالوگ بین مفسر و متن حاصل میشود. درست همانطور که در یک گفتوگو سخن مخاطب از قبل قابل پیشبینی نیست، فهم دیالکتیکی نیز غیرروشمند و غیر قابل پیشبینی است. «الگوی گادامر در اینجا الگوی دیالوگ سقراطی است که در آن موقعیت پایانی سقراط و طرف گفت و گوی او در قیاس با موقعیت آغازین آنها در گفت و گو پیشرفت قابل توجهی را نشان میدهد» (Warnke, 1987: 101).
ساختار این گفتوگو مبتنی بر پرسش و پاسخ است. نخست مفسر با پرسشهای امروزین خود به سراغ متن میرود و از آن میپرسد. متن نیز ضمن پاسخگویی به مفسر، پیشداوریها و موقعیت هرمنوتیکی او را به پرسش میگیرد. این گفت و گوی دیالکتیکی به متن اجازه میدهد تا به سخن درآید. مفسر نیز با گشودگی، پیام متن را میشنود. پس مفسر در فهم متن به گونهای آن را با خود مرتبط میسازد که با به سخن در آوردن آن، پاسخ پرسشهای خود را بیابد.
از سوی دیگر، عمل فهم، رخدادی تولیدی است که حاصل امتزاج دو افق است: افق مفسر که مشحون از پیشداوریها است و افق متن که امری تاریخی است. پس تلقی فهم به مثابه صرفِ بازسازیِ قصد مولف ریشه در نادیده گرفتن تاریخمندی انسان دارد. گادامر نمیپذیرد که بتوان از افق معنایی خود خارج شد و به درک تام وتمام افق مؤلف دست یافت. در حقیقت، افق مفسر و افق متن هر دو اموری تاریخی هستند که در امتزاج افقها درهم میآمیزند وفهم حاصل از این فرایند نیز خود امری تاریخی است.
در اینجا اشاره به یک نکته ضروری مینماید و آن این که گادامر با تولیدی خواندن فهم و پیوندزدن آن با محتوا و حقیقت، بر آن نیست تا فهم بازتولیدی را که با مراد و مقصود مؤلف مرتبط است انکار نماید. سخن گادامر این است که ما در خوانش متن اولاً و بالذات به دنبال فهم حقیقت و محتوایی هستیم که متن درصدد بیان آن است؛ یعنی کوشش اولیه و اصیل ما این است که با متن بر سر موضوع مشترک به توافق و تفاهم برسیم. اما اگر با وجود همه کوششهایمان چنین توافقی ممکن نشد، یعنی نتوانستیم متن را به مثابه حقیقت و در چارچوب ظرف دلایل منطقی خودمان فهم کنیم، آنگاه مسیر تحقیق و پژوهش را تغییر میدهیم و این بار کوشش میکنیم متن را نه به مثابه حقیقت، بلکه به عنوان نظر و عقیده شخص دیگر بفهمیم.
پس خوانش متن برای دستیابی به مراد و مقصود مؤلف و پدیدآورنده اثر، تنها هنگامی صورت میگیرد که ما از وظیفه اولیة خود (توافق بر سر موضوع مشترک) ناامید شویم. از این رو گادامر معتقد است که فهمِ یک متن با هدف بازتولید نیت مؤلف آن، رهیافتی فرعی و ثانوی است که در آن با تعلیق ارتباط بنیادی متن با محتوا و حقیقت آنچه میگوید، به بازسازی و بازتولید نیت مؤلف بسنده میشود. گادامر در این ارتباط مینویسد:
فقط اگر همه این حرکاتی که هنر گفتوگو را شامل میشود – {یعنی} استدلال، پرسش و پاسخ، اعتراض و ردیه که در ارتباط با متن عهدهدار گفتوگوی درونی روحی است که در جست و جوی فهم است – بیهوده و بیفایده باشد مسیر پژوهش تغییر میکند. فقط در این صورت است که کوشش فهم از فردیت تو آگاه میشود و فردانیت تو را به حساب میآورد. اگر ما با یک زبان بیگانه سر و کار داشته باشیم، متن پیشاپیش موضوع تفسیر گرامری و زبانی خواهد بود. اما این فقط یک شرط اولیه است. مشکل واقعی فهم آشکارا زمانی پدید میآید که در کوشش برای فهم محتوای آنچه گفته شد، پرسش متأملانه مطرح میشود: چطور او به چنین عقیدهای دست یافته است؟ زیرا این نوع پرسش یک بیگانگی را آشکار میسازد که به وضوح از نوع کاملاً متفاوتی است و سرانجام بر اعراض از معنای مشترک دلالت دارد (Gadamer, 1989: 180-1).
معنای سوم فهم (فهم به معنای توافق) یک تفاوت عمده دیگر با دو معنای نخست فهم دارد و آن این است که چنین معنایی از فهم با زبان و دیالوگ پیوندخوردهاست. توافق و تفاهم از رهگذر زبان و دیالوگ حاصل میشود.
زبانشناختی بودن فهم، نه برای فهم عملی هیدگر در هستی و زمان، مهم و حیاتی است و نه برای این برداشت معرفتشناختی {شلایرماخر و دیلتای} که فهم عبارت است از بازسازی فرایند آفرینش. فهم به این معنا عبارت است از عرضه داشتن چیزی با واژهها، یا - به گونهای محتاطانهتر- عبارت است از بیان و اظهار فهم در یک عنصر زبانشناختی بالقوه ... فهم در تلقی گادامر عبارت است از بیان (یک معنا، یک چیز، یا یک رویداد) با واژهها، واژههایی که همواره از آنِ من هستند، اما در عین حال میکوشم آنها را بفهمم (Grondin, 2002: 41).
در واقع فهم در نظر گادامر سرشتی زبانی دارد. «هیچ زمینهای از فهم انسانی نیست که بر حسب برخی چارچوبهای زبانشناختی ساخته نشده باشد و آنگاه که ما جهانِ خودمان یا دیگران را میفهمیم این فهم را بر حسب آن چارچوب انجام میدهیم» (Wachterhauser, 2002: 66).
در نظر گادامر، زبان واسطهای است که جهان از رهگذر آن بر ما آشکار میشود. اما باید توجه داشت که برای گادامر زبان صرفاً یک ابژه یا وسیله در دستان ما نیست، بلکه منبع و ذخیره سنت و واسطهای است که ما در آن و از رهگذر آن وجود داریم و جهان را ادراک میکنیم (Ibid).
فهم به مثابه کاربرد
هرمنوتیک سنتی در چگونگی خوانش متن، اصل را بر صحت و درستی فهم میگذاشت و نیاز به تفسیر را تنها در مواردی تجویز میکرد که خواننده به دلیل ابهامات و عارضههای زبانی در فهم متن با مشکل مواجه میشد؛ از این رو فهم و تفسیر را دو مقوله جدا از هم میپنداشت و فهم را صرفاً هنگامی تفسیری میدانست که خواننده دچار سوء فهم شود. اما هرمنوتیک رمانتیک با فراگیر دانستن سوءفهم، نیاز به تفسیر را نه امری موقعی، بلکه ضرورتی دائمی تشخیص داد و بر این اساس به وحدت درونی فهم و تفسیر اذعان نمود و تفسیر را صورت آشکار فهم اعلام کرد.
گادامر ضمن پذیرش و تأیید موضع هرمنوتیک رمانتیک مبنی بر تفکیکناپذیر بودن فهم و تفسیر، عنصر سومی را نیز به فرایند فهم میافزاید که عبارت است از «کاربرد»[19]. وی وقتی از کاربرد به مثابه جزء ذاتی و تقویمی فهم سخن میگوید بر آن نیست تا بیان دارد که فهم را چگونه میتوان به نحو درست و صحیح به کار برد، بلکه به دنبال آن است که بگوید فهم اصولاً چگونه تحقق مییابد و کاربرد، یکی از عناصر بنیادین آن است. مقصود گادامر از کاربرد این است که خوانندة یک متن با رویکردی مسئله محور به سراغ متن میرود، نه با رویکردی صرفاًً تاریخی، خواننده وقتی به خوانش و تفسیر یک متن روی میآورد به دنبال آن است که متن را در چارچوب مسئلهای که برخاسته از افق ذهنی و موقعیت هرمنوتیکی اوست فهم کند. پس تفسیر و خوانش متن پیوندی ناگسستنی با موقعیت هرمنوتیکی مفسر، علائق، پیشداوریها و انتظارات او دارد. گادامر در این باره مینویسد:
فهم در علوم انسانی اساساً تاریخی است، یعنی در علوم انسانی متن فهمیده نمیشود مگر هنگامی که به حسب آنچه موقعیت اقتضا میکند فهمیده شود. این دقیقاً وظیفه هرمنوتیک تاریخی را نشان میدهد: توجه کردن به تنش میان موضوع مشترک و موقعیت متغیری که موضوع در آن موقعیت باید فهمیده شود (Gadamer, 1989: 307).
سویه کاربردی فهم را میتوان به شکلی کاملاً ملموس در فرایند ترجمه ملاحظه کرد. مترجم حلقة واسط میان نویسنده و مخاطب است. وی در ترجمة متن بیگانه از یک سو به محتوای متن نویسنده نظر دارد و از سوی دیگر به فهمپذیر کردن آن برای مخاطب. از این رو وظیفه او تکرار صرف و بی کم و کاست متن نویسنده نیست، بلکه علاوه بر آن، باید برگردان و انتقال محتوای متن را به گونهای انجام دهد که برای مخاطب فهمپذیر باشد. پس بر مترجم است که در ترجمه متن علاوه بر محتوای متن، به موقعیت انضمامی مخاطب و شرایط واقعی گفتوگوی او با نویسنده توجه داشته باشد.
گادامر با اشاره به سه جریان هرمنوتیکی که در تاریخ هرمنوتیک تکون یافته است (هرمنوتیک فقهاللغوی، هرمنوتیک کلامی و هرمنوتیک حقوقی) اظهار میکند که عامل مشترک و پیوند دهنده این سه جریان به یکدیگر این بود که در همه آنها «کاربرد» عنصر ذاتی فهم به شمار میرفت. وی در مورد نقش ذاتی کاربرد در فرایند فهم به خصوص در هرمنوتیک کلامی و حقوقی مینویسد:
در هرمنوتیک حقوقی و کلامی، میان متن ثابت – کتاب قانون یا انجیل – از یک سو و معنایی که در لحظه انضمامی تفسیر، چه در قضاوت و چه در موعظت، از طریق کاربرد به دست میآید یک تنش ذاتی وجود دارد. قانون برای آن وجود ندارد که به لحاظ تاریخی فهمیده شود بلکه هدفش آن است که از طریق تفسیر، اعتبار قانونیاش کاربردی شود. به همین نحو، غایت وجود انجیل این نیست که به عنوان یک سند صرفاً تاریخی فهمیده شود بلکه این است که به گونهای به آن تمسک شود که بتواند رستگاری را به بار آورد. این مستلزم آن است که متن، خواه قانونی و خواه دینی، اگر قرار است درست – یعنی مطابق با مفاد خود – فهمیده شود باید در هر لحظه و موقعیت انضمامی به طریقی جدید و متفاوت فهمیده شود. فهم در اینجا همواره کاربردی است (Gadamer, 1989: 307).
اما با ظهور آگاهی تاریخی در قرنهای هجدهم و نوزدهم، ابتدا هرمنوتیک فقهاللغوی از دو شاخة هرمنوتیکی دیگر جدا شد. در طی این دو قرن به تدریج هرمنوتیک فقهاللغوی و مطالعات تاریخی به یکدیگر نزدیک شدند و با پیوند این دو، هرمنوتیک عام شلایرماخر و سپس هرمنوتیک به مثابه روش علومانسانی توسط دیلتای پدید آمد. هرمنوتیک عام که با شلایرماخر پایهریزی شد، کارکرد هنجاری و کاربردی خود را از دست داد و سویهای صرفاً معرفتشناختی به خود گرفت که به موجب آن هدف از خوانش متن، فهم فردیت دیگری است. شکاف میان کارکرد هنجاری و معرفتی فهم، اندکی بعد هرمنوتیک کلامی را نیز فرا گرفت.
به این ترتیب هرمنوتیک عام، حرکت تاریخی فهم را که متشکل از سه جزء فهم، تفسیر و کاربرد بود به حاشیه راند. از این رو است که گادامر مینویسد: «وظیفه ما بازتعریف هرمنوتیک علوم انسانی بر حسب هرمنوتیک حقوقی و کلامی است» (Gadamer, 1989: 309).
به اعتقاد او، هرمنوتیک عام شلایرماخر بر شالوده یک اصل نادرست بنا شده است و آن تناقض میان کارکرد معرفتی و کارکرد هنجاری است. این در حالی است که گادامر در یک موضعگیری کاملاً متفاوت بیان میدارد که:
تمایزگذاشتن میان کارکرد هنجاری و کارکرد معرفتی، جداسازی آن چیزهایی است که آشکارا به یکدیگر تعلق دارند. معنای یک قانون که در کارکرد هنجاری آن پدیدار میشود با معنایی که در فهم یک متن به آن میرسیم اساساً تفاوتی ندارد. کاملاً اشتباه است که امکان فهم یک متن را مبتنی بر اصل موضوعه «تجانس روحی» کنیم که فرض را بر اتحاد خالق اثر و مفسر میگذارد (Gadamer, 1989: 309).
گادامر مدعی است که شلایرماخر اگرچه با یکی دانستن فهم و تفسیر، به دو عنصر ذاتی فهم اذعان نموده است، اما با معطوف کردن فهم به کشف مراد و مقصود خالق اثر از طریق همدلی و تجانس روحی، عنصر ذاتی سوم فهم را نادیده گرفته است زیرا با غفلت از سویه هنجاری و کاربردی فهم، صرفاً به آن جنبهای معرفتشناختی داده است.
اما کاربرد از منظری دیگر با رابطة «کلی و جزئی»، یعنی اطلاق و تطبیق کلی بر جزئی پیوند خورده است. مفسر همواره از افق و منظر خاص هرمنوتیکی خود به مسائل مینگرد و بر آن است تا پاسخ پرسشهای خود را از متونی که در بستر سنت آفریده شده است، بیابد. در نتیجه فهم همواره مصداقی از تطبیق یک امر کلی بر یک موقعیت جزئی است، به تعبیر گادامر: «اگر قلب مسئله هرمنوتیکی این است که یک سنت واحد باید بارها و بارها به طرق متفاوتی فهمیده شود، اگر بخواهیم این مسئله را با واژگان منطقی بیان کنیم، به ارتباط میان کلی و جزئی مربوط میشود» (Gadamer, 1989: 310).
البته مقصود گادامر از کاربرد و تطبیق کلی بر جزئی این نیست که ما ابتدا جدا و مستقل از جزئی، کلی را میفهمیم و سپس آن را بر جزئی تطبیق میکنیم. بلکه، کاربرد خود فهم کلی در موقعیت جزئی و انضمامی است. به تعبیر واینزهایمر:
حکم ضروری است زیرا همواره میان قاعدة کلی و مصداق جزئی تنش وجود دارد؛ بنابراین، قاعدة کلی اگرچه همواره ضروری است اما صرف دانستن قاعدة کلی کافی نیست، زیرا در عملِ حکم کردن نه تنها کلی در مورد جزئی به کار میرود بلکه جزئی نیز در مورد کلی به کار میرود.این دو متقابلاً متمم و مکمل یکدیگرند (Weinsheimer, 1985: 191).
یکی از منابع اصلی توجه گادامر به مسئله کاربرد، ارسطو است. آنچه فلسفه اخلاق ارسطو را از فلسفه اخلاق افلاطون متمایز میکند اشتمال آن بر عنصر کاربرد است. ارسطو با بیان این نقد که مثال خیر افلاطون یک کلیت توخالی و کاملاً انتزاعی است، همسنگ قرار دادن معرفت و فضیلت را اغراقآمیز میداند.
ارسطو در برابر افلاطون استدلال میکند که فهم اخلاقی شکلی از معرفت است که متمایز از معرفت متافیزیکی است. ارسطو، در برابر معرفت نظری افلاطون از مثال خیر، ایدة فهم «خیر برای انسان» را که باید در موقعیت های عملی عینیت یابد، مطرح میکند (Warnke, 1987: 92).
در نظر ارسطو، شالوده معرفت اخلاقی بر پایه فعل اخلاقی بنا شده است، نه صرف دانستن این که چه چیز خوب و چه چیز بد است. «در تحلیل گادامر از ارسطو، معرفت اخلاقی بیشتر یک شناخت عملی است تا یک شناخت نظری، یعنی با «دانستن این که چگونه» سروکار دارد نه با «دانستن این که»»(Ibid).
گادامر در این باره مینویسد:
انسان همواره در موقعیت عملی جزئی و انضمامی خود با خیر مواجه میشود؛ در نتیجه، وظیفه معرفت اخلاقی تعیین آن عملی است که موقعیت انضمامی از او طلب میکند - یا بهعبارت دیگر - فرد باید موقعیت انضمامی را در پرتو آنچه از او طلب میشود در نظر بگیرد (Gadamer, 1989: 311).
از این رو، معرفتی که قابل تطبیق بر موقعیت انضمامی نباشد بیهوده و بیمعناست. در عمل اخلاقی، صرف دانستن این که مثلاً باید به عدالت رفتار کرد کافی نیست. مهم آن است که فرد در موقعیتهای انضمامیِ متفاوت تشخیص دهد که چه رفتاری رفتار عادلانه است. پس ضرورت عمل به عدالت قاعده کلی است و وظیفه اخلاقی ما آن است که این قاعده کلی را بر موقعیتهای جزئی و انضمامی تطبیق دهیم و رفتار عادلانه را در موقعیتهای خاص تعیین نماییم. از این رو در نظر ارسطو، «معرفت اخلاقی چیزی بین نظریة محض و تجربة محض است» (Weinsheimer, 1985: 189).
ارسطو اگر چه کاربرد را صرفاً در حوزه معرفت اخلاقی مطرح میکند و پیوندی با مسئله هرمنوتیک ندارد، اما الگوی مناسبی را در اختیار گادامر قرار میدهد. از این رو، عنصر مشترک در رویکرد اخلاقی ارسطو از یک سو و فهم هرمنوتیکی گادامر از سوی دیگر، این است که در نظریه این دو فیلسوف، کاربرد از جایگاه ویژهای برخوردار است. گادامر مینویسد:
این نقطهای است که ما میتوانیم تحلیل ارسطو از معرفت اخلاقی را به مسئله هرمنوتیکی علوم انسانی جدید پیوند بزنیم. مسلماً آگاهی هرمنوتیکی نه درگیر معرفت فنی است و نه درگیر معرفت اخلاقی، با وجود این اما این دو نوع معرفت ، همان وظیفه و عمل کاربرد را شامل میشوند که ما آن را مسئله کانونی هرمنوتیک دانستیم (Gadamer, 1989: 313).
به این ترتیب، گادامر ضمن طرح سه معنای نخست فهم، یک عنصر معرفتی، یک عنصر عملی و یک عنصر زبانشناختی را برمیشمارد و این سه عنصر را در مفهوم کاربرد، که یکی از اصلیترین مفاهیم حقیقت و روش است، به یکدیگر پیوند میزند.
نتیجه
مسئلة اصلی گادامر در کتاب حقیقت و روش، فهم و چگونگی حصول آن است. او در نظریة هرمنوتیکی خود کوشش میکند ضمن ارائة تفسیری متفاوت از فرایند فهم و شروط امکان آن، بر معنایی بدیع از فهم تأکید کند که کاملاً با نگاه معرفتشناسانه اندیشمندان پیش از خود متفاوت است. در نگاه معرفتشناسانه، فهم به مثابه یکی از امکانات سوژه در نظر گرفته میشود. در این برداشت، رابطة بین فهمکننده و فهمشونده در چارچوب رابطة سوژه- ابژه تعریف میشود. این رابطه خود بر دوگونه است: 1- رابطة معرفتی یا نظری 2- رابطة ایجادی یا عملی (تکنیک). گادامر اما، به پیروی از هیدگر، نگاهی هستیشناسانه به مقولة فهم دارد. فهم در نظر او یک رویداد است که در چارچوب رابطة سوژه - سوژه رخ میدهد. از این منظر، فهم محصول دیالوگی است که میان دو سوژه بر سر یک موضوع مشترک پدید میآید. از این رو میتوان گفت دیالوگ و در نتیجه فهم، بر مثلث من، تو و موضوع پایهریزی شده است. گادامر با تأکید بر خصلت دیالوگی فهم، راه خود را کاملاً از عالمان هرمنوتیکی رمانتیک جدا میکند. در نظر ایشان، فهم در چارچوب رابطة سوژه - ابژه و به منظور کشف مراد و مقصود مؤلف تعریف میشد. آنها بر این باور بودند که خوانش متن به منظور دستیابی به قصد مؤلف صورت میگیرد. از این رو نگاهشان به مقولة فهم هرمنوتیکی، نگاهی تاریخمحور و روانشناسانه بود. چنین نگرشی به مقولة فهم، به طرز معناداری در پیوند با روش است، چرا که این نگرش فهم را بازتولید، تولیدِ دیگری تعریف میکند و بنابراین برای راهیابی به فردیت دیگری و جهان روحی او، پای روش را به میان میکشد. روش در این نگاه پلی است برای غلبة من بر بیگانگی تو و بازتولیدِ تولید تو در ذهن من. گادامر اما چنین نگرشی به مقولة فهم را برنمیتابد و آن را کاملاً انتزاعی و ثانوی قلمداد میکند. در نظر او، فهم همواره در پیوند با موقعیت هرمنوتیکی من رقم میخورد. فهم پیوسته در ارتباط با موقعیت اینجا و اکنون من است. ما هرگز نمیتوانیم در یک موقعیت فراتاریخی بایستیم و از آنجا پدیدهها را فهم کنیم. پس، فهم از یک سو دیالوگمحور است و از سوی دیگر در پیوند با موقعیت من. دیالوگ اما در چارچوب فرایند پرسش و پاسخ به وقوع میپیوندد. دیالوگ میان دو سوژه پدید میآید: میان من و تو. آنچه من و تو را وارد گفت و گو میکند پرسش داشتن در بارة موضوع مشترک است. پس در نظر گادامر، پرسش شرط بنیادین دیالوگ است، با پرسش است که من خود را از جزمیت عقیده رها میکند و رو به موضوع گشوده نگاه میدارد. من در خوانش متن برای یافتن پاسخ پرسشی که از موقعیت اینجا و اکنون من برخاسته است با متن وارد گفتگومیشوم و تا وقتی با متن به توافق نرسیده باشم نمیتوانم مدعی فهم باشم. پس فهم عبارت است از توافق من با تو بر سر موضوع مشترک.
گادامر با تأکید بر خصلت توافقی فهم، از یک سو بر تولیدی بودن فهم تأکید میکند و از سوی دیگر بر کاربردی بودن آن. فرایند فهم دیگر بازتولید تولیدِ تو نیست بلکه تولید حقیقت است بر پایة دیالوگ میان من و تو. به این ترتیب، فهم به جای آنکه صرفاً تاریخمحور باشد مسئلهمحور است. فهم با موقعیت جزئی و انضمامی من مرتبط است و در پاسخ به پرسش من پدید میآید. گادامر این ویژگی فهم را کاربرد مینامد. وی با مفهوم کاربرد، فهم به مثابه توافق را تقوم میبخشد. کاربرد، عامل پیونددهندة فهم به موقعیتمندی من است. تأکید بر خصلت کاربردی فهم، تأکید بر این نکته است که هرفهمی، فهمی مرتبط با من، مرتبط با امکانات من و مرتبط با پرسشهای امروز من است. من در فرایند توافقی فهم، به دنبال یافتن پاسخ پرسشهای امروز خود از متن دیروز است. پس کاربرد، عامل پیونددهندة گذشته به حال است.
گادامر با تأکید بر یگانگی سه عنصر فهم، تفسیر و کاربرد، شکاف عظیمی را میان هرمنوتیک فلسفی خود و هرمنوتیک رمانتیک ایجاد میکند. وی با تکیه بر مفهوم کاربرد، فهم را یک واقعه میپندارد. سرّ مخالفت گادامر با روش، ریشه در واقعه دانستن فهم دارد. فهم توافق است و توافق، چیزی از قبل تعینیافته نیست بلکه در دیالوگ و در فرایند پرسش و پاسخ تولید میشود. فهم به دلیل رخدادبودنش، غیره منتظره و غیرروشمند است. در واقع، گادامر با توافقی دانستن فهم، دیالوگ را به جای روش مینشاند.
با چنین تفسیری از فهم و پیوند زدن آن به دیالوگ، حقیقت نیز معنای دیگری به خود میگیرد. حقیقت، بر طبق این نگرش، آشکارگی موضوع بر من از طریق دیالوگ است. گادامر بر این باور است که محدودیتهای من مانعی جدی بر سر راه دستیابی من به حقیقتِ فینفسه است. پس حقیقت همواره چهرهای از خود را بر من آشکار میکند. پیششرط این آشکارگی، گشودگی من بر حقیقت است. گشودگی از یک سو به معنای محدود دانستن خود است و از سوی دیگر به معنای تملکناپذیر دانستن حقیقت.
گفتگوی اصیل، مبتنی بر خطاپذیر دانستن خودمان است، یعنی مبتنی بر این آگاهی است که ما موجودی متناهی و تاریخی هستیم و بنابراین نمیتوانیم معرفت مطلق به معنای هگلی داشته باشیم. معرفت ما همسان با معرفت سقراطی است: یعنی میدانیم که نمیدانیم و از این رو نسبت به حقیقت ممکن در نظرگاه دیگران گشوده هستیم (Warnke, 1987: 100).
با این گشودگی است که من اکنون میتوانم برای دیدن چهرهای از حقیقت با تو وارد دیالوگ شوم. فهمِ حقیقت زمانی رخ میدهد که من با تو به توافق میرسم. پس دیالوگ پل میان من و حقیقت است. همین ارتباط تنگاتنگ بین فهم، دیالوگ و حقیقت است که جایگاه زبان در نظریة هرمنوتیکی گادامر را برجسته کرده است.
1. Verstand / understanding
[2]. erklarung / explaning
[3]. understanding as theoretical knowledge
[4]. understanding as practical knowledge
[5].understanding as agreement
[6]. understanding as application
[7]. knowing that …
[8]. Ausdruck
[9]. knowing how …
[10]. ability
[11].capacity
[12]. practical skill
[13]. Auslegung
[14]. Sich miteinander verstehen/understanding each other
[15]. Einverstandniss/agreement
[16]. verstehen
[17]. sich verstehen
[18]. Sache
[19].application
مراجع
منابع
دولوز، ژیل (1386)، فلسفه نقادی کانت، ترجمه اصغر واعظی، تهران: نشر نی.
دیلتای، ویلهلم (1388)، مقدمه بر علوم انسانی، ترجمه منوچهر صانعی درهبیدی، تهران: انتشارات ققنوس.
کوزنزهوی، دیوید (1387)، هیدگر و چرخش هرمنوتیکی در هرمنوتیک مدرن، ترجمه بابک احمدی و ...، تهران: نشر مرکز.
واعظی، احمد (1385)، درآمدی بر هرمنوتیک، تهران: انتشارات پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامی.
هایدگر، مارتین (1386)، هستی و زمان، ترجمة سیاوش جمادی، تهران: انتشارات ققنوس.
References
Gadamer, Hans George (1989), Truth and Method, Trans. J.Weinsheimer and D.G.Marshal. 2nd Revised Edition, New York: Seabury Press.
Grondin, Jean (2002), “Gadamer’s Basic Understanding of Understanding” in The Cambridge Companion to Gadamer, Cambridge University Press (PP: 36-51).
Schleiermacher, Freidrich.D.E (1998), Hermeneutics and Criticism and other Writing, Translated and Edited by Andrew Bowie, United Kingdom: Cambridge University Press.
Wachterhauser, Brice (2002), “Getting it Right: Relativism, realism and Truth” in The Cambridge Companion to Gadamer, Cambridge University Press (PP: 52-78).
Warnke, Georgia (1987), GADAMER: Hermeneutics, Tradition and Reason, Stanford University Press.
Weinsheimer, Joel C. (1985),Gadamer’s Hermeneutics: A Reading of Truth and Method, Yale University Press.
مقاله 1، دوره 40، شماره 2، زمستان 1391، صفحه 5-26
------------------
برگرفته از: https://jop.ut.ac.ir/article_35878_0.html
=================
2)
افق های تفسیری نوین در هرمنوتیک گادامر
سجاد جمشیدی و محسن محمودی
هرمنوتیک به معنای تاویل کردن، به زبان خود ترجمه کردن و به معنای روشن و قابل فهم کردن و شرح کردن است. فیلسوفانی هم چون شلایرماخر و دیلتای به دنبال روشمند کردن هرمنوتیک برای درک و فهم متون بودند. با هایدگر و گادامر هرمنوتیک پا به وادی جدیدی از تفکر گذاشت، به گونهای که نوع خاصی از هرمنوتیک در مقابل هرمنوتیک روش شناختی با نام «هرمنوتیک فلسفی» شکل گرفت. هرمنوتیک فلسفی بیشتر به دنبال شرح چگونگی رخ دادن فهم است. هدف هرمنوتیک فلسفی گادامر وصف کردن ماهیت فهم، تحلیلِ واقعه فهم و تبیین شرایط وجودی و هستیشناسانه حصول آن است.
گشایش
تاریخ هرمنوتیک از قرن هفدهم به بعد، به طور کلی شاهد چهار شیوه یا گرایشِ هرمنوتیکی بوده است: نخست، هرمنوتیک بمثابه وارسی تفسیر متون. در این مورد شلایرماخر را به عنوان چهره شاخص و بنیان گذار میشناسند. دوم، «هرمنوتیک بمثابه پایهای برای علوم فرهنگی». ویلهلم دیلتای عموماً به عنوان مهم ترین شارح و نماینده این دیدگاه از هرمنوتیک شناخته میشود و امیلیو بتی، مشهورترین حامی معاصر آن میباشد. سوم، «هرمنوتیک بمثابه تأملی بر شرایط فهم کامل» آنچه در این رویکرد مهم است، این است که آدمیان خود را از قبل در جهان مییابند که به موجب آنچه که پیش ساختار فهم نامیده میشود، قابل فهم و معلوم گشته است یعنی آن پیش فرض ها و انتظارات و مقولاتی که ما به طور از پیش دانسته بر تجربه فرا میافکنیم و افق هر عمل ویژه و معینی از فهم را بنا میکنیم. این همان جایگاهی است که هرمنوتیک فلسفی گادامر در آن قرار میگیرد. چهارم، «هرمنوتیک بمثابه رویهای تحلیلی و واسطهای». که هیچ راه و روش غلط یا درستی برای تفسیر هرچیزی از جمله متون وجود ندارد. بنابراین جست و جو برای توافق، مطلوب نیست. این نوع تفکر در مورد هرمنوتیک عموماً وام دار نوشتارهای لودویگ ویتگنشتاین است.(1)
علی رغم تفاوت عمده دیدگاه گادامر با هر یک از این دیدگاههای ذکر شده، میتوان وجوه اشتراک و شباهتهای نیز بین آنها یافت. اما با این حال هرمنوتیک فلسفی گادامر دیدگاهی منحصر به فرد را مطرح میکند، که در عین برانگیختن انتقادات فراوان، بسیار مورد توجه قرار گرفته و زمینههای مختلف پژوهشهای بشری را تحت تاثیر قرار داده است. تا جایی که نفوذ آن مرزهای فرهنگی و سیاسی را در نوردیده است. گستره این نفوذ در چند سال اخیر حوزه فکری اندیشمندان ایرانی را نیز در بر گرفته و ما شاهد گرایش فزاینده ای به اندیشههای مطرح شده در هرمنوتیک فلسفی هستم.
گادامر: زندگی و زمانه
هانس گئورگ گادامر1، 11 فوریه 1900 میلادی در ماربورگ2، در جنوب آلمان، از پدری دارو ساز و مادری خانه دار به دنیا آمد و در برسلاو3 (که اینک نام این شهر وروسلاو4 و در شمال لهستان، واقع است) رشد و پرورش یافت. علایق نخستینش به علوم انسانی، سبب شد تا در سال 1918 وارد دانشگاه برسلاو شود، اما در سال بعد، همراه با خانواده، به ماربورگ بازگشت ودر دانشگاه این شهر دوره دکتری را به پایان رسانید. نیکلای هارتمان5 و پاول ناتروپ6 از اساتید مهم وی در این دانشگاه بودند و پاول فریدلاندر7 او را با مطالعات فیلولوژی8 [ زبان شناسی تاریخی] آشنا ساخت.(2)
با این همه، آشنایی با هایدگر، که در سال های 1923 تا 1928 در ماربورگ حضور داشت، عمیق ترین تاثیر را در تکوین فلسفه گادامر گذاشت. گادامر مدتی را به عنوان دستیار هایدگر مشغول به کار بود. وی تز خویش را با عنوان "اخلاقیات دیالکتیکی افلاطون" 9 به راهنمایی هایدگر و فریدلاندر ارائه نمود. در خلال دو دهه 30 و 40 گادامر توانست، هر چند با اکراه، خود را با نازیسم و بعدها، به گونه ای شجاعانه، با کمونیسم سازگار کند. البته وی هیچ گاه حامی فعالی برای هیچ کدام از این احزاب نبود.(3)
گادامر در سال 1953 همراه با هلموت کوهن10، مجله بسیار تاثیر گذار "چشم انداز فلسفی" 11 را پایه گذاری نمود. با این همه تاثیر بنیادی وی در فلسفه با انتشار کتاب "حقیقت و روش: جستاری بر هرمنوتیک فلسفی"12در سال 1960، آغاز گردید. وی در این کتاب، با چرخش تفسیری [خویش]، و با تاثیر جهانی [رویکردش]، راهی نو را در مطالعات علوم انسانی و فلسفی پی افکند. گادامر پس از انتشار این کتاب، به مدت چندین دهه به مباحثه و مناظره با اندیشمندانی چون امیلیو بتی، یورگن هابرماس و ژاک دریدا پرداخت.(4)
گادامر دو بار ازدواج کرد، در سال 1923 با فریدا کراتس13 که به جدایی منتهی شد و در سال 1950 با کتی لیکِبوش14پیوند زناشویی بست. گادامر در طول حیاتش جوایز و نشان های فراوانی را دریافت نمود. از جمله در سال 1971 نشان "شوالیه ی شایستگی"15، بالاترین نشان آکادمیک در آلمان، به وی اعطا شد. در سال 1928، گادمر به نخستین سمت آکادمیک خود نائل آمد. وی از استادیاری دانشگاه ماربورگ، در نهایت در سال 1937 به درجه استادی رسید. در میانه سال های 1934-1935 استاد موقتِ دانشگاه های کیل ولایپزیک شد. در سال 1945 در دانشگاه لایپزیک رئیس دانشکده شد، و پیش از آن در سال 1947 برای درس و تحقیق به دانشگاه فرانکفورت باز گردد، در سال 1946 رئیس این دانشگاه شد.در سال 1949 او جایگزین کارل یاسپرس، در دانشگاه هایدلبرگ شد. پس از بازنشستگی در سال 1968، به طور گسترده?ای به سفر پرداخت و غالب اوقات خود را در امریکای شمالی سپری می نمود. وی در سازمان های متعددی پژوهش گر مهمان بود و همکاری های نزدیکی با کالج بوستون در ماساچوست16 داشت. (5)
هرمنوتیک گادامر
در اینجا به بررسی هرمنوتیک فلسفی گادامر و سویه های آن میپردازیم.
فهم
هرمنوتیک گادامر با فهم آغاز می گردد. در هرمنوتیک فسلفی، همچنان که در اندیشه هایدگر نیز آمده، فهم و تفسیر با یکدیگر همبسته اند. دغدغه اساسی هرمنوتیک فلسفی، فهم و چگونگی وقوع آن است. در واقع هدف هرمنوتیک فلسفی وصف کردن ماهیت فهم، تحلیل واقعه فهم و تبیین شرایط وجودی و هستی شناسانه حصول آن است. گادامر با اینکه مانند هیدگر رویکردی هستی شناسانه به فهم دارد اما، بر خلاف هیدگر چندان دغدغه «هستی شناسی» ندارد. بلکه هدف اصلی او خود فهم است. به طور کلی باید گفت که گادامر با قبول رویکرد اصلی هیدگر، یعنی رویکرد هستی شناسانه به فهم در صدد است توضیح دهد که هنگامی که فهمی صورت میگیرد چه اتفاقی روی میدهد.
واقعه فهم
گادامر فهم را واقعهای میداند که ورای خواست و عمل ما برایمان رخ میدهد.(6) فهم از نظر گادامر ورای آنچه ما انجام میدهیم یا انجام دادن آن را اراده میکنیم، ورای اراده معطوف به قدرت، و ورای ضبط و مهار روش شناسانه برای ما اتفاق میافتد. فهم رخدادی است که به گونهای عام و فراگیر برای انسان حادث میشود، رخدادی که نمیتوانیم کاری در مورد آن انجام دهیم. فهم از نظرگاه فلسفی، ایجاد یا برساختن نیست. فهم عمل سوبژه بر روی ابژه نیست و اساساً به هیچ نحوی از انحاء آن چیزی نیست که تأویل گزاران (مفسران) انجام میدهند.(7) از نظر گادامر حقیقت در ضمن یک واقعه که بسیاری از شرایط آن ورای خواست و اراده ماست بر ما آشکار میشود.
با توجه به این نکات میتوان درک کرد که گادامر در پی روشمندکردن جریان فهم نیست. او تصریح میکند: «مقصود پژوهش من.... دریافتن آن چیزی است که در همه اشکال فهم مشترک است».(8) و به گونهای دیگر در «هرمنوتیک فلسفی پرسش آن نیست که ما در عمل فهم چه میکنیم یا باید بکنیم؟ بلکه پرسش این است که در واقعه فهم، در ورای خواست و فعل ما چه اتفاقی میافتد و منطق و عوامل موثر بر آن چیست؟».(9)
مساله «واقعهِ بودنِ فهم» با جنبههای دیگر اندیشههای گادامر ارتباط تنگاتنکی دارد از جمله با نقد روش، با نقد و نفی سوبژکتیویسم فلسفی و نیز با توصیفی بودن هرمنوتیک فلسفی، که در تمامی این جهات او به شدت وام دارِ هایدگر است. به اعتقاد گادامر نقد سوبژکتیویسم فلسفی با کتاب «هستی و زمان» هایدگر آغاز شده است.(10)
گادامر با پیروی از نظریه ی هایدگر بدین مطلب اشاره میکند که سوبژکتیویسم ارمغان دنیای جدید است و در برابر آن سنت فیلسوفان یونانی قرار دارد که نه فاصلهای پر نشدنی میان ذهن و عین میدیدند و نه بر اصالت فاعل شناسا میکوشیدند. فهم برای آنها عمل فاعل شناسا یا همان ذهن به شمار نمیآمد. فهم واقعهای بود که از تعامل و گفت و گو میان خارج و ذهن پدید میآمد. روش دیالکتیکی افلاطون نمونه برجستهای از چنین تفکر است. در این شیوه، نه فاعل شناسانه نه موضوع شناسایی هیچ کدام فاقد نقش نیستند. نقش آنان در واقع نقش دو طرف یک گفت و گو است. به گفته گادامر دیالکتیک عنوانی است که از زمان فیلسوفان یونان برای اشاره به چنین منطقی از تفکر، انتخاب کردیم.(11) به این معنا که از نظر یونانیان حقیقت از طریق هم سخنی و دیالوگ حاصل میشود نه از طریق تسلط بر موضوع شناخت. گادامر نیز اعتقاد داشت که الگوی گفت وگو و دیالکتیک این نیست که یک طرف گفت و گو دیدگاه خود را به نحوی مسلط و موفقیت آمیزی بر دیگری عرضه کند، بلکه چنین فهمی مقتضی یک نوع ارتباط و پیوند میان دو سوی گفت و گو است که در نهایت به تغییر وضعیت آنها میانجامید.(12) سرانجام نتیجه این گفت و گو چیزی است که گادامر آن را «واقعه» فهم، مینامد.
فهم واقعهای دیالکتیکی
ایده اصلی گادامر در کتاب «حقیقت و روش» این است که حقیقت از راه روش بدست نمیآید بلکه از راه دیالکتیک به دست میآید.(13) او پس از تبیین ناکامی روش علوم تجربی در فهم مقولات انسانی و تاریخی به روش دیالکتیکی رو میآورد. به عقیده او در علوم انسانی باید با موضوع مورد مطالعه خویش به گفت و گو پرداخت و اجازه داد که افق معنایی موضوع ظهور کند. و چون معنای اثر و موضوع تاریخی در خلاء ظاهر نمیشود، بلکه در افق معنایی مفسر و عالم ظاهر میشود.، پس واقعه فهم زمانی اتفاق میافتد که این دو افق به طریقی با هم ممزوج و ترکیب شوند. منطق حاکم بر این گفت و گو منطق پرسش و پاسخ خواهد بود. پس راهکار مناسب برای علوم انسانی که هم با هستی شناسی فهم و شرایط وجود آن تناسب دارد و هم با واقعیت تاریخی انسان به منزله مفسر سازگار است، شیوه دیالکتیکی مبتنی بر منطق پرسش و پاسخ است. در فرایند پرسش متقابل مفسر وابژه از یکدیگر، واقعه فهم رخ میدهد.(14) بنابراین مفسر باید بداند که جریان واقعی و درست فهم بر اساس یک جریان دو سویه و دیالکتیکی است و نباید آن را به یک جریان خطی و یک سویه تبدیل کرد. که نتیجه آن تحمیل سلطه طلبانه دیدگاه خودمان بر متن خواهد بود. باید اجازه داد که فهم جریان عادی و دیالکتیکی خود را طی کند.
تاریخ مندی فهم
یکی از متفکرانی که به طور جدی مساله تاریخ مندی فهم را مطرح کرد هایدگر بود. از نظر او «دازاین»17 یک وجود تاریخی است(15) و به همین دلیل است که میتواند با تاریخ ارتباط برقرار کند و به مطالعه آن بپردازد. در این موضوع هایدگر نیز وام دارِ دیلتای میباشد.(16) تاکید هیدگر بر تاریخمندی و پرتاب شدگی دازاین در جهان و همچنین تاکید او بر پیش ساختارهای فهم، تاثیرعمیق و پایداری بر اندیشههای گادامر گذاشت. «آگاهی تاریخی اثرمند» (یا اثر گذار)18 از اصطلاحات خاصی است که ابداع گادمر بوده و در هرمنوتیک فلسفی او جایگاه ویژهای دارد.
به اعتقاد گادامر پس از اینکه یک واقعه روی می دهد یا یک متن یا اثر هنری پدید میآید برداشت ها و فهمهایی از آن صورت میگیرد. این برداشتها و فهمها «تاریخ فهم» آن حادثه یا متن را میسازد و تاریخ فهم در قرائت و داوری آیندگان نسبت به آن تاثیر تام خواهد داشت. این تاریخ فهم را تاریخ اثرگذار آن متن مینامند. تاریخ اثرگذار هرگز به صورت کامل تحت کنترل و اختیار ما قرار نمیگیرد. ما هیچ گاه نمیتوانیم اموری را که در گذشته رخ داده است مستقیماً مشاهده کنیم، بلکه آنها را از افق فهمها و برداشت هایی که قبلا حاصل کرده ایم، مشاهده و درک میکنیم. گذشته همواره در چارچوب فهمهای پیشین دیده میشود. این چارچوبها همان تاریخ فهم اثرگذار آنها است. بنابراین واقعیت تاریخ همان متحد بودن تاریخ با فهم آن است که گادامر آن را «تاریخ اثرگذار» مینامد.(17)
ارتباط دیالکتیکی و گفت و گو با متن، تاریخ یا موضوعات انسانی دیگر باعث میشود که آن موضوع سخنان خود را بگوید و در انسان تاثیر بگذارد. حال اگر انسان چنین ارتباطی با تاریخ برقرار کند، و آن را به عنوان سوژهای دیگر در نظر بگیرد که او نیز سخن میگوید و خود در برابر آن باید حالت گشودگی19 داشته باشد، در این صورت خواه و ناخواه تاریخ در او اثر خواهد گذاشت و برای او آگاهی پدید میآورد که گادامر آن را «آگاهی تاریخی اثرگذار» مینامد.(18) از نظر گادامر آگاهی زمانی حاصل میشود که شخص «متاثر از تاریخ» و «به روی اثرگذاریهای تاریخی گشوده باشد».(19) نکته دیگری که هرمنوتیک فلسفی بر آن تاکید میورزد. نقش مثبت «فاصله زمانی»20 در عمل فهم است. از نظر گادامر فاصله زمانی چیزی است که اجازه میدهد که معنای حقیقی موضوع به طور کامل آشکار گردد. اما جستجو و کشف معنای حقیقی یک متن یا اثر هنری هرگز به پایان نمیرسد، در واقع این جستجو و فهم یک جریان دائمی بی پایان است.(20)
رابطه سنت و فهم
گادامر معتقد است که گذشته جریان سیالی است که ما در هر عمل فهمی در آن حرکت و مشارکت میکنیم. پس سنت چیزی در برابر ما نیست بلکه چیزی است که در آن قرار میگیریم و از طریق آن وجود داریم. سنت چیز خشک متصلبی نیست که تا ابد تثبیت شده بماند. هیچ قانونی در اینجا نیست. حتی دین باید با سنتی زنده سروکار بیابد و پیوسته با آن در گفت و گو باشد.(21) بنابراین هر گونه تفسیر، شناخت، گفت و گو یا مبادلهای که در چارچوب این سنت شکل میگیرد و پیش میرود مکالمهای است میان گذشته و امروز که فراتر از نیت مولف، مخالف یا تفسیر، و اساساً بنابر منطقی دیگر جریان مییابد.
از دیدگاه گادامر تفسیر باید، حتی اگر شده در شکل تقابل و مخالفت، با سنت و با تاریخ تاثیرات،21 اثر یا ایده مورد بررسی مرتبط باشد. با توجه به این پیوند اساسی، هر تفسیری برای فهم نیرو و اعتبار خود باید نحوه ارتباطش با این سنت را به خوبی بشناسد و بداند که پیشداوری های سنتی ممکن است در چارچوب همین تفسیر هنوز موثر و فعال باشند.(22)
این دیدگاه تا حدود زیادی برگرفته از پندارِ هایدگر در مورد میراث سنتی انسان است. به زعم هایدگر فهم آدمی یا دازاین از خود و جهان، کاملا وابسته و محدود به وضعیت تاریخی و میراث سنتی اوست. دازاین به درون این وضعیت پرتاب شده و آن را به منزله بنیان وجودی یا پیش فرض «بودن-در-جهان» تجربه میکند. دازاین میراث سنتی خود را انتخاب نمیکند، زیرا که سنت بر ذهنیت، خودآگاهی و فهم آدمی مقدم است.(23)
پیش داوری و دورِ هرمنوتیک
در هرمنوتیک فلسفی گادامر پیش داوریهایِ فهم برآمده از سنت است. انسان در سنت غوطه ور است و تاثیر عناصر درونی سنت بر انسان در مواقع بسیاری تاثیراتی ناپیدا و ناخودآگاه است. وظیفه اصلی مفسر این است که اولاً، سعی کند به پیش فرضهای خود آگاهی یابد و ثانیاً، پیش فرضهای درست را از پیش فرض های نادرست متمایز نماید. تاکید گادامر بر مسبوق بودن هر گونه فهمی بر پیش داوری و اینکه پیش داوری شرط وجودی حصول فهم است، محصول و نتیجه تحلیل هایدگر از حقیقت فهم و مسبوق بودن آن بر پیش ساختار فهم است. دیدگاه هایدگر مورد تایید و پیروی گادامر قرار گرفت، و توسط او بسط و گسترش یافت. گادامر نیز معتقد است که نباید دور هرمنوتیکی را به دور باطل فروکاست، زیرا در دور هرمنوتیکی امکانات مثبت اساسی ترین نوع فهم نهفته است.(24)
با دور هرمنوتیکی باب گفت و گو میان پیش داوریهای فهم، با متن و موضوع باز میشود. خواننده متن هنگامی که با پیش داوریهای خود به سراغ متن میرود، با شنیدن سخنان متن دوباره به پیش داوریهای خود باز میگردد و ممکن است در آنها اصلاحاتی به عمل آورد.(25)و بار دیگر از منظر جدیدی به سراغ متن میرود، و در یک دور هرمنوتیکی، آنقدر این رفت و آمد ادامه مییابد تا نهایتاً به توافق و هماهنگی میان متن و خواننده بینجامد. البته هماهنگی امری نسبی است. این دور هرمنوتیکی بین دیدگاه مفسر و متن برقرار است. در رابطه دیالکتیکی بین افق متن و افق خواننده، نقطه شروع فهم، افق خواننده است. یعنی همان پیش فهمها و پیش داوریهایی که خواننده درباره متن دارد. خواننده در برخورد با متن وارد افق آن میشود و به گفتههای متن گوش فرا میدهد. ترکیب پیش داوریهای او با افق متن، یعنی ترکیب دو افق فضای جدیدی از آگاهی بر روی خواننده میگشاید. او با ورود به افق متن ممکن است گرفتار تردیدها یا پرسش هایی درباره پیش داوریهای خود شود و لذا بازگشتی به سوی آنها میکند و دوباره از دیدگاه و افق جدیدی به سراغ متن میرود و این رفت و بازگشت آنقدر ادامه مییابد تا توافقی قابل قبول، هر چند نسبی، با متن حاصل شود.(26) در فرایند تفسیر، گذشته و حال با یکدیگر پیوند میخورند و از آنجا که هر تفسیری متعلق به زمان خود میباشد هیچ گاه مفسر به قصد مولف پی نخواهد برد.
وجود پیش فهم دیالوگ را جزمی هم نمیکند، چون در دیالوگ اصیل و واقعی، پیش فهم میتواند به سطح تفکر آگاهانه ارتقاء یابد و در قیاس با انشعابات گوناگونش بر حسب خود موضوع دیالوگ بررسی و سنجیده شود.(27)
افق22و امتزاج افق ها23
منظور گادامر از افق همان منظر و موقعیتی است که از آن به اشیاء گوناگون نگاه میکنیم. افق همان وضعیت و موقعیت هرمنوتیکی شخصی است که در آن قرار گرفته و بر اساس مقتضیات آن به فهم متون و موضوعات میپردازد.(28)
هر موضوع یا متنی دارای پیشینه و تاریخچهای است. این پیشینه حاصل فهمهای مختلفی است که از یک موضوع در طول زمان به عمل میآید. و بدین ترتیب تاریخ فهمها یا اثرات یک امر شکل میگیرد. فهم ما از هر موضوع یا متنی مسبوق به چنین پیشینهای است که باعث میشود پیشاپیش تلقی خاص، پیش داوریها و انتظارات ویژهای از آن داشته باشیم. در واقع آن پیشینه باعث شده است که ما نسبت به آن موضوع یا متن، در یک موقعیت یا افق ویژه قرار بگیریم. بنابراین از دیدگاه گادامر آگاه بودن از اینکه فهم ما متاثر از تاریخ است به معنای آگاهی از این است که ما دارای یک افق هستیم و فهم ما در یک موقعیت هرمنوتیکی خاص شکل میگیرد.(29)
از نظر گادامر فهم همواره حاصل امتزاج افق هاست. یعنی امتزاج افق حال و افق گذشته، یا امتزاج افق مفسر و افق متن. (30) بنابراین گادامر به دخالت دوسویه ذهن مفسر و خود اثر در سامان دهی محصول به نام «فهم» و «تفسیر» معتقد است.
جنبه کاربردی فهم
گادامر بر آن است که باید از رمانتیکها فراتر رفت؛ زیرا آنان از عنصر سومی که فرایند فهم را همراهی میکند، غفلت ورزیده اند. به نظر او، باید افزون بر فهم و تفسیر، «کاربرد»24 را نیز جزء ترکیبی بدانیم که فرایند فهم را تشکیل میدهد.
مراد گادامر از «کاربرد» این است که فهم یک اثر با توجه به موقعیت مفسر و علائق و شرایط و انتظارات فعلی او صورت پذیرد و هیچ تفسیری بدون ربط به زمان حال، وجود ندارد. او میخواهد اثر یا حادثه را برای خود و مخاطبان زمانه خویش فهم و تفسیر کند؛ پس افق و وضعیت فکری و شرایط حاضر مهم است و در درون مایه تفسیر و فهم دخالت میکند.(31)
زبان مندی25 فهم
دل مشغولیِ عمده ی هایدگر در دوره متأخر تفکرش، رابطه هستی و زبان بود. از نظر او آنچه که در زبان میآید صرفاً امری انسانی نیست بلکه جهان و خود هستی است. زبان بیان انسان نیست بلکه نمود هستی است. زبان تفکر انسان را بیان نمیکند، بلکه تفکر به هستی رخصت میدهد که در مقام واقعه زبان رخ دهد.(32) گادامر با توجه به این دیدگاه هیدگر در مورد زبان، در مباحث هرمنوتیک خود نقش محوری و اساسی برای زبان قائل شد. هرمنوتیک فلسفی او به دنبال تبیین ماهیت فهم و چگونگی امکان وقوع آن است، و زبان برای انجام این مهم نقش اساسی دارد. فهم جریان اساسی و واسطه گرانه دارد، که نیازمند یک محیط اشتراک و ارتباط است. از نظر گادامر این محیط ارتباطی سنت و زبان است. به نظر گادامر سنت نیز ماهیتی زبانی دارد و در زبان تحقق مییابد. پس اساساً محیط ارتباطی برای جریان فهم، زبان است. آنچه در تجربه هرمنوتیکی مورد تحلیل قرار میگیرد، فعل یا امر ارتباط است که شرکت کنندگانش در جهانی از معانی از پیش مشترک زندگی میکنند، یعنی در زبانی واحد سهیم و شریک اند.(33) بنابراین زبان میانجی عامی است که در آن فهم تحقق مییابد. تأویل وجه تحقق فهم است. یعنی هر فهمی تأویل است، و هر تأویلی در چارچوب زبان شکل میگیرد، زبانی که امکان میدهد تا ابژه جامهی کلام بپوشد، و با وجود این، در عین حال، زبان خود تأویل گر هم هست.(34)
نکتهی دیگر در مورد زبان این است که حقیقت در جریان یک گفت و گو زبانی مشترک فهمیده میشود که در آن «من» به «تو» به عنوان یک طرف گفت و گو نگاه کنم، و دربرابر «تو» حالت استماع داشته باشم. این «تو» ممکن است متن یا سنت یا تاریخ یا یک اثر هنری یا هر چیز دیگر باشد.(35) تأویل همچون گفت و گو دایرهای است محصور در دیالکتیک پرسش و پاسخ. تأویل موقعیت اصیل زندگی است که منشی تاریخی دارد و در محیط زبان رخ میدهد و به همین دلیل میتوان آن را، حتی هنگامی که پای تأویل متون در میان است، مکالمه خواند.(36)در نزد گادامر زبان ساختار ذاتاً تأملی26دارد. زبان همواره به منزله واقعه انکشاف در جریان است، همواره در حرکت، تغییر و انجام دادن رسالتش مبنی بر به فهم درآوردن شیء است.(37) خاصیت تأملی زبان به این معناست که زبان علاوه بر اینکه منعکس کننده گفته هاست میتواند منعکس کننده ناگفتهها نیز باشد.(38) بنابراین از نظر گادامر جنبه دیالکتیکی و دیالوگی زبان موجب میشود که زبان در تولید و انعکاس معانی، ظرفیت بسیار بالایی داشته باشد. زبان با ویژگی دیالکتیکی خود میتواند محل ترکیب و امتزاج افقهای مفسر ومتن باشد و در این امتزاج خواه و ناخواه معانی ناگفته بسیاری تجلی مییابد.
بررسی نقش ذهنیت و مقصود مولف در فهم متن
از نظر هایدگر حرکت ما از یک تأویل به تأویلی دیگر در لحظهی مناسب، نشانهای است بر این که ما جهان را میفهمیم. از این رو، تغییر در تأویل لزوماً نشانهی بی بهره گی از فهم نیست، زیرا در این موارد تغییر در تأویل نشان میدهد که ما میتوانیم از عهدهی ضرورتهای گوناگونی که جهان بر ما تحمیل میکند، برآییم.(39) این دیدگاه هایدگر که ما میتوانیم فهمها و تفسیرهای مختلف و متفاوتی، و در عین حال قابل قبولی، داشته باشیم آشکارا در مقابل دیدگاه هرمنوتیک کلاسیک و سنتی قراردارد، که تنها به یک فهم واحد و عینی از متن قائل بودند، و آن را هم قصد مولف یا معنای متن میدانستند که به اعتقاد آن ها نمیتواند بیشتر از یکی باشد.از نظر گادامر دسترسی به قصد مولف اساساً غیر ممکن است. زیرا ما به هیچ طریق نمیتوانیم به روانکاوی مولف بپردازیم و ذهنیت او را کشف کنیم. از این رو گادامر معتقد است که معنای متن را باید به صورت مستقل و جدای از مولف مورد بررسی قرارداد. در واقع هدف هرمنوتیک ارتباط با متن و نائل شدن به فهی متفاوت از متن است و نه فهمیدن قصد مولف. ما باید از تحمیل یک معنای واحد به متن خودداری کنیم. چرا که متن میتواند معانی متعدد داشته باشد و خواننده در آفرینش معناهای متعدد دخیل است.
هرمنوتیک فلسفی گادامر در بوته نقد
چاپ کتاب حقیقت و روش، در ابتدا با واکنش چندانی مواجه نشد. با این همه شاید نخستین نقد جدی بر آرای گادامر از جانب امیلیو بتی صورت گرفت که هرمنوتیک گادامر را در باب "تاریخ گرایی" و "نسبیت انگاری" مورد هجمه سختی قرار داد.(40) در جواب بتی، گادامر گفتارهایی با عنوان "هرمنوتیک و تاریخ گرایی" نگاشت و در مجله چشم انداز فلسفی خود انتشار داد. این مناظره قلمی در ویراست دوم کتاب حقیقت و روش به عنوان پیوست در سال 1965 به طبع رسید.(41)
از جانب دیگر، نخستین اثر مهم نقد امریکایی که به هرمنوتیک تشخص بخشید کتاب «اعتبار در تأویل27» نوشته ئی.دی.هیرش28 بود، ناقدی که علاقه مندی بسیاری به رمانتیسم آلمانی داشت و بدین لحاظ از اهمیت هرمنوتیک در سنت آلمانی کاملاً آگاه بود. هیرش با دو رویکردی که به تأویل وجود داشت مخالف بود: اول، رویکرد نقد نو؛ دوم، رویکرد هانس- گئورگ گادامر که تحت تاثیر هایدگر قراردارد که رهبر و شارح نظریه هرمنوتیکی به شمار میرود. هیرش از شکل سنتی هرمنوتیک دفاع میکند، هرمنوتیکی که با آثار فریدریش شلایرماخر و ویلهلم دیلتای سخت پیوند خورده است.(42)
توجه اصلی هیرش معطوف به طرح و تنظیم نظریهای است که سخن گفتن از اعتبار و درستی را ممکن میسازد و به ضرورت جستجو برای معیارهایی اشاره میکند که درستی تفاسیر را تضمین میکنند. اما او میپندارد که کاربرد چنین معیارهایی فقط بدین شرط ممکن است که موضوع اصلی تفسیر قصد یا نیت مولف باشد.(43) هیرش از موضع عینی گرایی به نقد آراء گادامر میپردازد. در واقع هرمنوتیک گادامر اصول اساسی هرمنوتیک عینی گرا را زیر پا گذاشته است. اولاً، گادامر نمیپذیرد که چیزی به نام معنای اصلی متن وجود داشته باشد. ثانیاً، وجود معیاری برای بازشناسی آن معنای اصلی را نفی میکند. این در حالی است که برای هرمنوتیک عینی گرا بحث «معیار» و «روش» بسیار مهم است، زیرا از نظر عینی گرایان تنها با تعیین دقیق معیار و به یاری «روش» میتوان به معنای اصلی دست یافت. عین گرایان اصرار دارند که وجود معنایی ثابت و تغییرناپذیر یک اصل است.(44) آن ها برای گریز از نسبی گرایی شکاکانه به ناچار چنین استدلال میکنند، که باید پایه بنیانی عینی وجود داشته باشد تا بتوان تفاسیر مختلف را با آن محک زد و تفسیر حقیقی را از تفسیر غلط تشخیص داد.
از نظر هیرش تنها یک فهم درست وجود دارد و آن هم فهمی است که مطابق با قصد مولف باشد. او چنین اظهار میکند که برای فهم هر کلامی، فهم آن بر حسب خودش نه فقط خوب و مناسب بلکه مطلقاً ضروری و حتمی است. معنای متنی29پایه و بنیان تغییر ناپذیر درستی و اعتبار تفسیر است.(45) هیرش اصحاب نقد نو و هیدگر و گادامر را متهم میکند که نظریه «استقلال معنای ذاتی»30 را پذیرفته اند. یعنی زبان نوشتاری از «قلمرو ذهنی احساسات و افکار شخصی مولف جداست و استقلال دارد». یعنی «معنای متن میتواند مستقل از آگاهی فردی وجود داشته باشد». از نظر هیرش نتیجه آشکار این رای آن است که معنای متن همواره نامعین است و تفسیر بی مورد است، «زیرا فقط زمانی تفسیر کنشی موجه است که متن یک معنا داشته باشد و نه هر معنایی». (46)
به طور خلاصه نقد اصلی هیرش بر گادامر این است که هرمنوتیک فلسفی گادامر منجر به نسبی گرایی شده و در نهایت به این نتیجه میانجامد، که هیچ گونه فهم ثابت و پایداری از امور وجود ندارد و اینکه فهم امری سیال و پایان ناپذیر است. در واقع الگویی که گادامر از اتحاد فهم، تفسیر و کاربرد ارائه کرده است هیچ جایی برای تصور یک معنای ثابت و معین باقی نمیگذارد، و این دقیقاً همان چیزی است که در تقابل با عینی گرایی قرار دارد.
پاسخ گادامر به اکثر این انتقادات این است که او نه به دنبال ارائه روش است و نه در جست و جوی فهم عینی و ثابت یا درک مراد و مقصود مولف، بلکه هدف او تنها هستی شناسی و پدیدارشناسی فهم و نشان دادن آن چیزی است که واقعا در هر فهمی اتفاق میافتد. و از طرف دیگر، فقدان کاربردپذیری عملی نشان دهنده آن نیست که هرمنوتیک فلسفی بی حاصل است، بلکه تنها حکایت از آن دارد که هرمنوتیک فلسفی نوعی نظریه نیست.(47)
هیرش از مفهوم کلیدی گادامری «پیوند افقها» نیز انتقاد میکند. هیرش استدلال میکند که مفاهیمی از قبیل پیوند افقها و دور هرمنوتیکی با نقد تاریخی سنتی که در پی کشف معنای اصلی متون است، ناسازگارند. هیرش در برابر پیوند افقهای گادامر، استدلال میکند که خواننده مدرن ممکن است فرق بگذارد میان «معنای» یک متن یعنی نسبت معنای آن متن با زمانه خود آن و «دلالات» آن متن یعنی نسبت معنای آن متن با زمانه خوانندگان اعصار بعدی. هیرش این مقولهها را از یکدیگر جدا میکند: «تمایزی اساسی که گادامر از آن غلفت کرد عبارت است از تمایز میان معنای متن و دلالت آن معنا در وضعیت حاضر.....تفاوتی وجود دارد میان معنای متن که تغییر نمیکند و معنای آن متن در حال حاضر برای ما دارد، معنایی که تغییر میکند. معنای متن همان است که مولف با استفاده از نمادهای ویژه زبانی در سرداشت... به هر تقدیر هر زمان که این معنا تفسیر شود، معنای آن (یا دلالتش) برای مفسر تغییر میکند». هیرش معتقد است که گادامر این دو جریان را در هم میآمیزد.(48)
انتقاد عمده دیگر مربوط به پیش داوری است. عینی گرایان جدید (هیرش و بتی) به خوبی دریافته اند که فهم در خلاء متولد نمیشود و امکان ندارد بدون هیچ پیشینه و مقدمهای به درک امور مبادرت کرد. لذا در این جهت مخالفت چندانی با هرمنوتیک فلسفی ندارند. عمده سخنان آنها ضمن پذیرش «پیش دانستههای فهم» بر این استوار است که تصویر معتدل تری از پیش دانستهها ارائه دهند، به طوری که انسان بتواند رابطهای کاملاً آگاهانه و نقادانه با آنها برقرار کند. این همان نکتهای است که هرمنوتیک فلسفی گادامر از کمبود آن به شدت رنج میبرد. در هرمنوتیک گادامر پیش داوریهای فهم بر پایه سنت است، و برای انسان این مجال وجود ندارد که رابطهای صد در صد آگاهانه و روشنگرانه با سنت و عوامل درونی آن برقرار کند. انسان در سنت غوطه ور است و تاثیر عناصر سنت بر انسان در مواقع بسیاری تاثیراتی ناپیدا و ناخودآگاه است. رابطهای که بتی و هیرش به دنبال آن هستند مستلزم آن است که بتوان به سنت و پیش داوریهای فهم به عنوان یک عین و موضوع قابل مشاهده نگاه کرد، حال آنکه از نظر گادامر سنت هیچگاه تبدیل به موضوع یا عین قابل مشاهده نمیشود.(49)
دیدگاه گادامر به عنوان یک نظریه فلسفی با توصیف، واقعه فهم، و با تشریح جنبههای مختلف آن، بیشتر نشان میدهد که در عرصه فهم چه کارهایی را نمیتوان انجام داد یا چه انتظاراتی را نباید داشت. هم چنین درست است که هرمنوتیک فلسفی گادامر از مساله صحت و اعتبار آنگونه که مورد انتظار عینی گرایان است بحث نمیکند اما این به دلیل تفاوت دستگاهها و مبناهای این دو نوع هرمنوتیک است.
نتیجه گیری
هرمنوتیکِ فلسفی گادامر، مسیرِ مطالعات تاویلی شلایرماخر و دیلتای را تغییر داد. در این روی کرد گادامر به دنبال ارائه روش جدیدی جهت بهبود و کارایی عمل تاویل نیست، بلکه فقط درباره چگونگی فراگرد تاویل تحقیق می کند. گادامر روش شلایرماخر و دیلتای، در زمینه تدوین "روش شناسی علوم انسانی" که رقیب جدی روش های علوم طبیعی می باشد، اشتباه می دانست. به باور گادامر همین علاقه به روش و مسایل روش شناختی، سبب انحراف هرمنوتیک از مسیر اصلی آن شده است.
بنابراین گادامر در هرمنوتیک فلسفی از غلبه روش شناسی علمی در فرهنگ معاصر انتقاد می کند و پیامد منفی آن را به حاشیه کشاندن اومانیسم می داند. برنامه گادامر بر این اساس پیون دادن نگرش های اومانیستی با نقد روش است. بدین منظور وی به نوع شکل گیری افق مفسر نسبت به متن می پردازد و از تعلق مفسر و متن به دو افق متفاوت سخن می گوید. دلیل این تفاوت افق، تفاوت پیش فهم های مولف متن و مفسر است. پیش فهم ها، ساختاری را می سازند که کلام در آن شکل می گیرد و با آگاهی از این پیش فهم ها می توان معنای متن را فهمید.
پی نوشتها:
1. هاروی وان، « هرمنوتیک و تاریخچه آن »، ترجمه مریم امینی،کیان، سال هشتم، ش 42، خرداد و تیر 1377، صص 39- 36.
2.Stanford Encyclopedia of Philosophy, Hans Georg Gadamer, First Published Mon Mar 3, 2003. P 2
3. Richard Palmer, "A Response to Richard Wolin on Gadamer and the Nazis", International Philosophical Studies,10,2002
4. Robert Dostal, The Cambridge Companion to Gadamer, Cambridge University Press,2002. P 13
5. Stanford Encyclopedia of Philosophy, ibid, p2
6. Hans Georg Gadmer, truth and method, tra. By joel weinsheimer and Donald G. Marshall, continum New York 1989, p. xxviii
7. جوئل وایسنهایمر، هرمنوتیک فلسفی و نظریه ادبی، ترجمه مسعود علیا، تهران: ققنوس، 1381، ص 57.
8. truth and method, p. xxxi
9. Hans Georg Gadmer, philosophical Hermeneutics, tra. by Davide E.Linge, USA, Barkeley university press, 1976, p. xi
10. Ibid, p. 48
11. Ibid, p. 421
12. truth and method, p. 341
13. ریچارد پالمر، علم هرمنوتیک، ترجمه محمد سعید حنایی کاشانی، تهران: هرمس، 1384، ص 182.
14. truth and method, pp. 360-361
15. از نظر هایدگر «دازاین» وجودی است که برای او که در هستی است، خود هستی یک مسأله میباشد. ر.ک.
Martin Hedegger, Being and time, translated by j. Macquarie, E.Robinson, Basil Black well, 1962, p.236
16. جان مککواری، مارتین هایدگر، ترجمه محمد سعید حنایی کاشانی، تهران: انتشارات گروس، 1376، صص 5- 104.
17. Joel weinsheimer, Gadamer's Hermeneutics, new Haven and London, 1985, p.181.
18. truth and method, p. 341
19. Edward Craig, Ruoutledge Encyclopedia of philosophy, London and New york: Routledge, 1998( vol: 3 ), p. 828
20. truth and method, p. 298
21. هانس گئورگ گادامر، آغاز فلسفه، ترجمه عزتالله فولادوند، تهران: هرمس، 1382،ص 66.
22. دیوید کوزنز هوی، حلقه انتقادی: ادبیات، تاریخ و هرمنوتیک فلسفی، ترجمه مراد فرهادپور، تهران: انتشارات روشنگران و مطالعات زنان، 1385، ص 278.
23. همان، ص 156.
24. truth and method, p. 266
25. Ibid, p. 267
26. Ibid, pp. 377- 379
27. دیوید کوزنز هوی، حلقه انتقادی .... ، ص 188.
28. Joel weinsheimer, Gadamer's Hermeneutics, p. 182
29. Ibid, p. 184
30. truth and method, p. 306
31. احمد واعظی، درآمدی بر هرمنوتیک، تهران: سازمان انتشارات پژوهشگاه فرهنگ اندیشه اسلامی، چاپ سوم 1385، ص 240.
32. ریچارد پالمر، علم هرمنوتیک، ص 171.
33. دیوید کوزنز هوی، حلقه انتقادی .... ، ص 159.
34. هانس گئورگ گادامر، « زبان به مثابه میانجی تجربه هرمنوتیکی »، در هرمنوتیک مدرن گزینهای جستارها، ترجمه بابک احمدی، مهران مهاجر، محمد نبوی، تهران: 1385، نشر مرکز، صص 211-210.
35. truth and method, pp. 359-361
36. هانس گئورگ گادامر، زبان به مثابه میانجی تجربه هرمنوتیکی، ص211.
37. ریچارد پالمر، علم هرمنوتیک، ص 232.
38. Joel weinsheimer, Gadamer's Hermeneutics, P. 253
39. دیوید کوزنز هوی، حلقه انتقادی .... ، ص 343.
40. Emilio betti, Die Hermeneutik alls Allgemeine Methodik der GeistesWissenschaften (Tubingen: J.C.B. Mohr, 1962)
41. Philosophische Rundschau 9(1961) pp 76-241: this is available in English Supplement to Truth and Method, pp 91-460
42. ک. ام نیوتون، « هرمنوتیک »، ترجمه یوسف اباذری، ارغنون، سال اول، ش 4، زمستان 1373، ص 183.
43. دیوید کوزنز هوی، حلقه انتقادی ....، ص 74.
44. همان، ص 76.
45. همان، ص 82.
46. ک. ام نیوتون، همان،صص 187-186.
47. جوئل وایسنهایمر، هرمنوتیک فلسفی و نظریه ادبی، ص 48.
48. ک. ام نیوتون، همان، ص 190.
49. truth and method, P. 360
پی نوشتهای مترجم:
1. Hans georg Gadamer
2. Marburg
3.Breslau
4. Wroslaw
5. Nicolai Hartmann
6. Paul Natorp
7. Paul Friedlander
8. Philology
9. "Plato Dialectical Ethics"
10. Helmut kuhn
11. Philosophishe Rundschau
12. Wahrheit und method: Grundzuge einer Philosophischen Hermeneutik
13. Frida Krats
14. Kate Lekebush
15- این نشان را به آلمانی Bundesverdienstkreuz که می توان آن را به نشان شایستگی برگرداند. این نشان را به انگلیسی "Order of Merit" می گویند.
16. Boston College in Massachusetts
17. Dasein
18. Effective historical consciousness
19. openness
20. Temporal distance
21. Effective history
22. horizon
23. Fusion of horizons
24. application
25. linguisticality
26. speculative
27. Validity in interpretation
28. E.D.Hirsch
29. Textual meaning
30. Semantic autonomy
--------------
منبع: / ماهنامه / اطلاعات حکمت و معرفت / 1388 / شماره 48، اسفند ۱۳۸۸/۱۲/۰۰
برگرفته از : http://www.bashgah.net/fa/content/show/41044