تحلیل تکاسطوره نزد کمبل با نگاهی به روایت یونس و ماهی
چکیده
جوزف کمبل از مهمترین نظریهپردازان معاصر در حوزة اسطوره است. وی با توجه به بنمایهها و مضامین مشترک اساطیر در فرهنگهای مختلف، نظریة تکاسطوره خود را مطرح میکند و به این امر میپردازد که اسطورهها از اشکال واحد کهنالگوها تبعیت میکنند و با توجه به فرهنگهای مختلف استحاله
مییابند و شکلی نوین به خود میگیرند. در این مقاله با توجه به نظریة تکاسطورة کمبل، به قهرمان بهعنوان مهمترین کهنالگوی جهانی و سیر تحول آن میپردازیم و در ادامه، خوانشی اسطورهای با روش کمبل از روایت یونس و گرفتارشدنش در دهان ماهی بر اساس کتاب جامعالتواریخ ارائه میکنیم تا به سطوحی ژرفتر از سیر تحول قهرمان با بهرهگیری از این روایت نایل آییم. و در نهایت به بررسی سه نقاشی از این روایت میپردازیم.
واژگان کلیدی:
جوزف کمبل، کهنالگو، تکاسطوره، قهرمان، جامعالتواریخ.
مقدمه
جوزف کمبل (1904-1987م) یکی از برجستهترین شخصیتها و پژوهشگران معاصر در حوزة اسطوره است. نظریات وی در قالب مجموعة تألیفات و کتاب در حوزة اسطورهشناسی تأثیری غیرقابل انکار بر خلق و نقد آثار هنری و ادبی داشته است. کمبل نظرات ویژهای دربارة مذاهب داشت و برخلاف جریانات تفسیری که به ظاهر کلام توجه ویژهای داشتند، طرح خوانش و قرائت نمادین و اسطورهای را ارائه کرد. علاوه بر آن کمبل به مباحث و جریانات روانشناسی نیز توجه داشت و معتقد بود که این جریانات موجب شدند تا اسطورهها همچنین رؤیاها و افسانهها مورد تأمل و مطالعة دوباره قرار گیرند.
کمبل متأثر از یونگ به نظریة ضمیر ناخودآگاه جمعی و کهنالگوها علاقهمند شد و با بهرهگیری از آنها و شناختی که از اسطورههای ملل مختلف کسب کرد و مطالعة تطبیقی آنها، نحوة باززایی اسطورهها را تا دورة معاصر پیگیری و همچنین نظریة تکاسطورة خود را مطرح کرد که مورد توجه منتقدان و هنرمندان قرار گرفت. این مقاله بر آن است که نظریة تکاسطورة کمبل را مورد مداقه قرار دهد و از این منظر به تحلیل یک اثر بپردازد. به این منظور، پس از ارائة تعریفی از اسطوره و تشریح نظریة تکاسطورة کمبل و کهنالگوی قهرمان و سیروسفر او، به بررسی روایت یونس در دو متن تصویری و روایی از کتاب جامعالتواریخ پرداخته و این اسطورة مذهبی از منظر قهرمان تحلیل و رمزگشایی میشود.
اسطوره از نگاه کمبل
«اسطوره» از واژگان چندمعنایی است و معانی متفاوتی از آن در دورههای مختلف تاکنون ارائه شده است. بر این اساس لازم است ابتدا به تعریف اسطوره از نظر کمبل بپردازیم. کمبل در تعریف اسطوره میگوید:
«کهنالگوهایی که کشف و درک شدهاند، آنهایی هستند که طی تاریخ و فرهنگ بشریت، تصاویر اسطورهای، الهامی و آیین را برانگیخته و ایجاد کردهاند. این «جاودانان رویایی» را نباید با اشکال سمبلیک شخصیای که در کابوسها و شوریدگیهای فرد مضطرب ظاهر میشوند، اشتباه گرفت. رویا، اسطورهای شخصی است و اسطوره، رویایی تهی از فردیت، بهطور کلی هم اسطوره و هم رویا در دینامیک روان بهگونهای سمبلیک عمل میکنند. ولی در رویا اشکال اسطورهای، به علت رنجهای رویابین از اصل خود منحرف میشوند، درحالیکه در اسطورهها، مشکلات و مسائلی مطرح میشوند که در مورد تمام افراد بشر صدق میکنند» (کمبل، 1385: 15).
او معتقد است اگر اسطورة خصوصی و رؤیای فرد با اسطورة اجتماع در انطباق قرار بگیرد، سازگاری برقرار میشود. یکی دیگر از تفاوتهای اساسی میان رؤیاها و اسطورهها نحوة دخالت خودآگاه انسانی در شکلگیری و پرورش اسطوره نسبت به رؤیا است. برای کمبل، اسطوره با توجه به چگونگی ارتباطش با خودآگاهی انسانی نیز از رؤیا متمایز میگردد، زیرا اسطوره محصول مشترک ناخودآگاه و خودآگاه و همچنین فرد و جامعه است، درصورتیکه رؤیا خودآگاهگریز است. چنانکه کمبل میگوید: «اگر بخواهیم به ارزش تمام محتویات اسطوره پی ببریم، باید بگوییم که مقایسهی دقیق اسطوره با رویا درست نیست. ظاهر آنها از یک منبع نشات میگیرد. یعنی از چاههای ناخودآگاهی خیال، دستور زبان آنها هم یکی است، ولی اسطورهها محصولات خودبهخودی برآمده از خواب نیستند، بلکه برعکس، الگوی آنها تحت اختیار خودآگاه قرار داشته، کنترل شده است» (همان: 262).
کمبل همچنین میان اسطوره و افسانه تمایز قائل میشود و معتقد است گرچه افسانهها از اسطورهها بهرهمند میشوند، اما در بسیاری از مواقع تفاوتهای اساسی با یکدیگر دارند. وی در این خصوص میگوید:
«قصههای پریان برای گذراندن اوقات فراغت بازگو میشوند. شما باید میان اسطورهها که به موضوعات جدی زندگی زنده، برحسب مرتبة جامعه و طبیعت میپردازند، و داستانهایی که با بعضی از همان بنمایهها برای تفریح بازگو میشوند، فرق بگذارید. با آنکه اغلب قصههای پریان پایانی خوش دارند، در راه رسیدن به این پایان خوش، بنمایههای اسطورهشناختی نمونهواری اتفاق میافتند. بهعنوان مثال، بنمایة گرفتارشدن در مشکلی سخت، و سپس شنیدن صدایی یا آمدن کسی به کمک شما» (کمبل، 1380: 208).
بنابراین اسطورهها هم از نظر شناختشناسی و هم از نظر کارکرد نسبت به افسانهها متفاوت و متمایز میشوند. اسطورهها حکایتهای عمیق از وجود انسان یا جامعة انسانی تلقی میگردند و با هویت و باورهای افراد جامعه ارتباطی تنگاتنگتر دارند.
از نظر کمبل، اسطورهها دارای ریشه و مبانی مشترکی هستند که در زمانها و مکانهای گوناگون با توجه به ویژگیهایشان به شکلهای گوناگونی متجلی میگردند و اسطوره را روح زندة آن چیزهایی میداند که از فعالیتهای ذهنی و فیزیکی بشر نشأت گرفته است. وی اسطوره را عامل پویایی و تکامل جامعة انسانی میداند و در این زمینه میآورد: «عملکرد اصلی اسطورهها و آیینها بهوجودآوردن سمبولهایی بوده که روح انسان با کمک آنها بتواند به جلو حرکت کند و بر توهمات دایمی بشر که میخواهند او را در همان حالت حفظ کنند، فایق آید» (همان: 22). و در کتاب قدرت اسطوره بهطور مشخص چهار کارکرد برای اسطوره تعیین میکند و میآورد: «اسطوره اساسا چهار کارکرد دارد. اولین کارکرد آن، نقش عرفانی است. [...] کارکرد دوم آن بعد کیهانشناختی است [...] کارکرد سوم، نقش جامعهشناختی است [...] اما اسطوره کارکرد چهارمی نیز دارد، و این نقشی است که فکر میکنم امروزه همه باید سعی کنند با آن درآمیزند ـ این کارکرد از نوع تعلیم و تربیتی است» (همان: 62-63 ).
کمبل دنیای اسطورهای و عناصر و شخصیتهای آن را بسیار متنوعتر از آن میداند که بتوان همگی آنها را در یک سطح و قالب طبقهبندی کرد؛ به همین دلیل معتقد است که درون جهان اسطورهای نیز طبقهبندیهای گوناگونی وجود دارد. وی در این مورد میگوید:
«اسطورهها وجه استعاری توان بالقوة روحی در بشریتاند، و همان نیروهایی که به زندگی ما جان میبخشند، به زندگی جهان نیز جان میبخشند. اما اسطورهها و خدایانی وجود دارند که با جوامعی خاص سروکار دارند و خدایان حامی آن جامعهاند. به عبارت دیگر، دو سطح کاملا متفاوت اسطورهشناسی وجود دارد. یکی آنکه شما را به طبیعتتان و دنیای طبیعی که بخشی از آن هستید مربوط میکند؛ و دیگری که اکیدا جامعهشناختی است، و شما را به جامعهای خاص مرتبط میکند. شما صرفاً یک انسان طبیعی نیستید، بلکه عضوی از یک گروه خاصاید» (کمبل، 1380: 49).
چنانکه ملاحظه میشود، کمبل نخست در یک طبقهبندی کلی میکوشد تا اسطوره را با توجه به معیارهایی که بهدست میدهد از غیراسطوره متمایز کند و سپس تلاش میکند تا درون دنیای اسطورهای نیز دستهبندیهای کوچکتری ارائه دهد. از نظر کمبل، نقش و جایگاه اسطوره در فرهنگها و دورههای تاریخی متفاوت است و در برخی ادوار حضور پررنگتری داشته است. وی همچنین معتقد است که اسطورهها با توجه به شرایط اجتماعی و فرهنگی گوناگون تجلیات متفاوتی دارند و تفاوتهای فرهنگی در چگونگی نوزایی اسطوره نقش مهمی ایفا میکند. بهنظر وی، یکی از علتهایی که موجب اسطورهزدایی از جهان معاصر شده، سرعت زیاد تحولات بشری و مسابقة سرعتی است که افراد و ملتها برای کسب مقاصد اغلب مادی خود بهراه انداختهاند؛ زیرا اسطوره نیاز به تأمل و زمان دارد و باید بهمرور زمان در نهانخانههای فردی و جمعی جا گیرد، اما تحولات سریع و پیدرپی در دنیای معاصر امکان چنین تأملی را برای انسان فراهم نمیآورد (نامور مطلق، 89 13).
کمبل مطالعة چگونگی شکلگیری و رشد باورها و اعتقادات مذهبی در طول زمان را تکوین اسطورهای یا اسطورهزایشی مینامد. او میکوشد تا چگونگی ارتباط میان اسطوره و اندیشه، همچنین شرایط زایش و تکوین اسطورهها را مورد مطالعه قرار دهد. اما مهمترین نظریهای که کمبل درخصوص اسطوره مطرح کرده نظریة تکاسطوره است که در سال 1949 در کتاب قهرمان هزارچهره ارائه شد.
تکاسطوره
بر اساس نظریة تکاسطورة کمبل، همة اسطورهها از اشکال واحد کهنالگوها تبعیت میکنند که در هر زمان و مکان در قالبی ویژه نمود مییابند. «بنمایة اصلی اسطورهها یکساناند، و همواره یکسان بودهاند. اگر میخواهید اسطورهشناسی خاص خود را پیدا کنید، کلید راهنما، جامعهای است که با آن پیوند دارید. هر نظام اسطورهشناختی در جامعهای معین و در محدودهای بسته رشد کرده است» (همان: 48). بهعبارتی، تمام اسطورههای جهان در اصل، داستان واحدی را بیان میکنند و تعدد داستانها بهعلت ویرایشهایی گوناگون از داستان هستند. کمبل وجه تمایزات و تفاوتها میان اسطورههای ملتها و فرهنگها را بسیار کم میداند و هماهنگی شدیدی میان اسطورهها میبیند. بنا بر این نظر، یک داستان بزرگ و یک قهرمان اصلی و یک ضدقهرمان و عناصر مرتبط دیگر این داستان در تمام تاریخ بشری در حال تکرار است. داستان تنها در هر دورهای با توجه به امکانات و شرایط دستخوش تغییراتی سطحی میگردد و بازیگران و شخصیتهای خود را عوض میکند. همانندانگاریهای شخصیتهای یادشده نیز براساس همین نگرش صورت گرفته است. همة داستانها پیشتر گفته شده است و شخصیتهای برجسته بسیار شبیه به هم و دارای کنشهای مشابهاند. از همة اینها مهمتر، هدف و مضمون روایتهای آنها یکی است؛ علاوه بر آن، حتی فرایند روایی داستانها نیز دارای شباهتهای زیادی با یکدیگر هستند. چنانکه کمبل در کتاب قدرت اسطوره میآورد: «قهرمانان تمام دورانها پیش از ما این راه را پیمودهاند. هزارتو کاملا شناختهشده است؛ ما فقط باید مسیر نخی را که قهرمان بر جای گذاشته دنبال کنیم. جایی که فکر میکردیم به موجودی کریه برخواهیم خورد، خدایی خواهیم یافت: جایی که فکر میکردیم باید به بیرون سفر کنیم، به مرکز هستی خود میرسیم و جایی که فکر میکردیم تنها هستیم، تمام جهان همراه ما خواهد بود» (همان: 35).
از نظر کمبل اسطورهها با توجه به تجربیات اجتماعی مخصوص میان این تمدنها و فرهنگها هرکدام بهگونهای در جوامع مختلف متجلی میشوند. یک اسطورهشناس تطبیقی با شناخت گستردة خود میتواند ارتباط بینادین و نهانی میان آنها را مشاهده و کشف کند. نظریة تکاسطورة کمبل از نظریههای اسطورهشناختی است که در ادبیات و هنر و بهویژه سینما و نقاشی مورد توجه قرار گرفته و تأثیر گذارده است. اصول نظری و نگاه اسطورهشناسانه در تکاسطوره امکان خلق و نقد آثار هنری و ادبی را ممکن میسازد و حتی در این مورد میتواند بهعنوان نظریهای الهامبخش نیز مطرح گردد. نظریة تکاسطوره الگویی برای نقد و بررسی داستانهای سینمایی و نمایشی فراهم آورد. بر همین اساس، برخی منتقدان به نقد آثار ادبی و هنری پرداختند. همچنین بسیاری از آثار بزرگ و مطرح هنری و سینمایی بر اساس این نظریه شکل گرفتند. از آن میان میتوان به مجموعه فیلم «جنگ ستارگان» و «ارباب حلقهها» و... اشاره کرد.
مهمترین تکاسطورهای که نظر کمبل را خود جلب میکند تکاسطورة قهرمان است.
کهنالگوی قهرمان
قهرمان از قدیمیترین کهنالگوهایی است که همواره محور اصلی مباحث اسطورهای بوده است و سایر کهنالگوها چون پیر دانا، یاریدهنده، سایه و... در ارتباط با قهرمان معنا مییابند. بنابراین شناخت این کهنالگو میتواند راهنمای مناسبی برای دریافت و تحلیل نظریة تکاسطورة کمبل بهدست دهد. اما بهواقع قهرمان کیست و چه هدفی را دنبال می کند؟
« Heroیا قهرمان واژهای یونانی از ریشهای بهمعنای محافظتکردن و خدمتکردن است. قهرمان یعنی کسی که آماده است نیازهای خود را فدای دیگران کند... بنابراین مفهوم قهرمان در اساس مرتبط با مفهوم ایثار است. در زبان روانشناسی قهرمان معرف چیزی است که فروید آن را ایگو (ego) مینامد. بخشی از شخصیت که از مادر جدا میشود همان بخشی که خود را جدا از بقیه بشریت میانگارد. در نهایت قهرمان کسی است که از محدوده و توهمات ایگو فراتر برود. کهنالگوی قهرمان معرف جستوجوی من بهدنبال هویت و تمامیت است» (ووگلر، 1387: 59).
کمبل در تعریف قهرمان میآورد:
«قهرمان مرد یا زنی است که قادر باشد بر محدودیتهای شخصی و یا بومیاش فایق آید و از آنها عبور کند و به اشکال عموما مفید و معمولاً انسانی برسد. قهرمان بهعنوان انسانی مدرن میمیرد ولی چون انسانی کامل متعلق به تمام جهان دوباره متولد میشود. دومین وظیفه خطیر او بازگشت بهسوی ماست با هیئتی جدید و آموزش درسی که از این حیات مجدد آموخته است» (کمبل، 1385: 30-31).
مطالعه و مقایسة قهرمانان در روایتهای اسطورهای فرهنگهای گوناگون و متفاوت، کمبل را متوجه وجود شباهتهای شگفتانگیز میان این اسطورهها و فرایند شکلگیری آنها میسازد. بر اساس این نظریه، قهرمانان دنیای جدید در رسانهها، رمانها و فیلمها جلوههایی از قهرمانان اسطورهای هستند که هربار بهشکل جدید خودنمایی میکنند، اما تابع الگو و روشی مشخص هستند.
«توالی اعمال قهرمان از الگوی ثابت و معینی تبعیت میکند که در تمامی داستانهای جهان در دورههای گوناگون قابل پیگیری است. شاید بتوان گفت یک قهرمان اسطورهای کهنالگویی وجود دارد که زندگی او در سرزمینهای گوناگون توسط گروههای کثیری از مردم نسخهبرداری شده است. قهرمان افسانهای معمولاً بنیانگذار چیزی است - یک عصر تازه، دین تازه، شهر تازه، و یا شیوه تازهای از زندگی. که برای دستیافتن به آن باید ساحت قدیم را ترک گوید و به جستوجو بپردازد» (کمبل، 1380: 206).
بنابراین قهرمان در جستوجو و شناخت خود به سفر میپردازد. کمبل سپس سیر تحول و سفر تکاسطورة قهرمان را به سه مرحلة اصلی تقسیم میکند که عبارتاند از: جدایی (عزیمت)، تشرف و بازگشت؛ و آن را هستة اسطورة یگانه مینامد و در شرح آن مینویسد: «یک قهرمان از زندگی روزمره دست میکشد و سفری مخاطرهآمیز به حیطهی شگفتیهای ماوراءالطبیعه را آغاز میکند: با نیروهای شگفت در آنجا روبهرو میشود و به پیروزی قطعی دست مییابد. هنگام بازگشت از این سفر پررمزوراز، قهرمان نیروی آن را دارد که به یارانش برکت و فضل نازل کند» (همان:40). کمبل در معروفترین اثرش، قهرمان هزارچهره مراحل خردتری برای هریک از این مراحل سهگانه مطرح کرده است. بررسی مراحل خردتر موجب میشوند تا سیر داستان از یک وضعیت بسیار کلی و شاید تکراری خارج شود. این مراحل بهاجمال به شرح زیر است:
مرحلة نخست: عزیمت
1. دعوت به آغاز سفر
2. رد دعوت
3. امدادهای غیبی
4. عبور از نخستین آستان
5. شکم نهنگ یا عبور از قلمروی شب.
مرحلة دوم: آیین تشرف
1. جادههای آزمون
2. ملاقات با خدابانو
3. زن در نقش وسوسهگر
4. آشتی و یگانگی با پدر
5. خدایگان
6. برکت نهایی.
مرحلة سوم: بازگشت
1. امتناع از بازگشت
2. فرار جادویی
3. دست نجات از خارج
4. عبور از آستان بازگشت
5. ارباب دو جهان
6. آزاد و رها در زندگی.
همانگونه که پیشتر اشاره شد، سفر قهرمان از یک چارچوب کلی و جهانی پیروی میکند، اما میتواند شکلهای بینهایت متنوعی به خود بگیرد. بنابراین میتوان سیر تحول و سفر قهرمان را در شکل یک داستان کلی و جهانی اینگونه بیان کرد که قهرمان دعوت به ماجرایی را میپذیرد و طی آزمونها و مراحلی که برای رسیدن به هدف طی میکند، به خودشناسی نایل میشود و پس از این آگاهی و اشراف، به جهان و شرایط معمولی زندگی بازمیگردد و به راهنمایی دیگران همت میگمارد. هریک از مراحل سفر بهصورت نمادین بیانگر مراحل گذاری است که قهرمان بهاحتمال قوی آنها را پشت سر میگذارد تا روایت اسطورهای قهرمان شکل بگیرد. کمبل در مورد آغاز سفر و مبارزة قهرمان با تاریکیها مینویسد:
«در نخستین مرحله این ماجرا قهرمان قلمروی آشنای خود را که قدری بر آن کنترل دارد ترک میگوید و وارد یک آستانه می شود_مثلاً کنار یک دریاچه یا دریا_ و در آنجا با هیولاهایی که از هاویه آمده است برخورد میکند. در چنین حالتی دو امکان وجود دارد. در نوع داستان یونس قهرمان بلعیده و به هاویه برده میشود تا بعداً دوباره زنده شود ـگونهای از مضمون مرگ و رستاخیزـ در اینجا شخصیت خودآگاه در معرض هجوم جریانی از انرژی ناخودآگاه قرار میگیرد که یارای مقابله با آن را ندارد و بناگزیر باید رنج همه آزمونها و مکاشفههای یک سفر دریایی شبانه و هولناک را تحمل کند و در همان حال یاد بگیرد که چگونه با این قدرت تاریکی کنار بیاید و سرانجام در قالب شیوه تازهای از زندگی سربرآورد. امکان دیگر آن است که قهرمان در برخورد با قدرت تاریکی بر او غلبه کند و او را به قتل برساند یعنی همان کاری که زیگفرید و جرج قدیس با اژدها کردند. اما همانطور که زیگفرید فهمید او باید پس از انجام این کار خون اژدها را بچشد تا چیزی از قدرت اژدها را کسب کند. زیگفرید پس از آنکه اژدها را میکشد و خونش را میچشد آواز طبیعت را میشنود. او انسانیت را تعالی میبخشد و با قدرتهای طبیعت که قدرتهای زندگی هستند و ذهن ما با یاریجستن از آنها ما را به حرکت درمیآورد، پیوندی دوباره برقرار میکند» (همان: 222).
تحلیل یک روایت براساس روش تکاسطورة کمبل
پس از آنچه راجع به روش نقد اسطورهای کمبل گفته شد، در این قسمت بهمنظور تبیین روش یادشده، به تحلیل یک روایت و اسطورة مذهبی، یعنی داستان یونس در دهان ماهی میپردازیم. همانگونه که پیش از این اشاره شد، اسطوره در طول زمان معانی مختلفی به خود گرفته و از منظرهای گوناگون، گونهشناسی و طبقهبندی شده است. بهعنوان نمونه دراینباره پورنامداریان بهنقل از سالستیوس ، اساطیر را به پنج گونه تقسیم میکند و میآورد: «اساطیر بعضی دینی (theological)، بعضی طبیعی (physical)، بعضی روانی (psychic)، بعضی جسمانی و مادی (material) و بعضی آمیخته از این دو نوع اخیرند. اساطیر و داستانهای مذهبی و افسانهها بهعلت داشتن همان جنبه عدم واقعیت در کل یا در بخشی در یک سطح قرار گرفته و مورد تفسیر قرار میگیرند» (پورنامداریان، 1380: 180). بر اساس این تعریف، یکی از گونههای اساطیری، اسطورة مذهبی است. از منظر برخی از علما و حکمای اسلامی، انبیا و اولیا، اسوه و الگوی بشری محسوب میشوند، نه اسطوره. اما در تعاریف جدیدی که از اسطوره ارائه میشود، اسوهها هم میتوانند بهعنوان اسطورههای بشری مورد توجه قرار گیرند، زیرا اسطوره ها بازگوکنندة واقعیتها و حوادثی هستند که بهواقع روی دادهاند. الیاده با تأمل در تاریخچة این واژه، تعریف و شناخت اسطورهشناسان امروزی، این امر را اینگونه بیان میکند:
«اسطوره، نقلکننده سرگذشت قدسی و مینوی است، راوی واقعهای است که در زمان اولین، زمان شگرف بدایت همهچیز رخ داده است. به بیانی دیگر، اسطوره حکایت میکند که چگونه از دولتسر و به برکت کارهای نمایان و برجسته موجودات مافوق طبیعی، واقعیتی _چه کل واقعیت: کیهان، یا فقط اجزایی از واقعیت: جزیرهای_ نوع نباتی خاص سلوکی و کرداری انسانی، نهادی پا به عرصه وجود نهاده است» (الیاده، ۱۳۶۲: ۱۴).
از نظر کمبل، هنگامی که یک انسان به الگویی برای زندگی دیگران تبدیل میشود، بهطرف اسطورهایشدن حرکت کرده است (کمبل، 1385: 37). کمبل خود در کتابهایش اشاراتی نیز به روایتهای مذهبی و بهویژه داستان یونس داشته است. بنمایة داستان یونس در عهد عتیق بیان و بعدها در دورهها و در فرهنگها و ادیان مختلف به شیوههای گوناگون روایت شده است. از آن میان میتوان به شرح سرگذشت یونس پیامبر در انجیل و همچنین قرآن اشاره کرد که با هستة ابتدایی واحد، اما به شیوههای متفاوت بیان شده است. نکات برجستة این داستان در عهد عتیق و قرآن تقریباً یکسان و اینگونه است که یونس پس از آنکه در دعوت قومش به اطاعت خداوند توفیقی نمییابد، با تقاضای عذاب قوم، ایشان را ترک کرده، سوار بر کشتی میشود. طی ماجرایی به دریا انداخته و توسط ماهی بزرگی بلعیده میشود. پس از چند روز که از شکم ماهی خارج میشود، برای هدایت قومش به سوی ایشان عازم میشود (در روایت تورات، یونس برای اجتناب از هدایت قوم سوار بر کشتی، عازم سفر میشود، و پس از خروج از شکم ماهی به هدایت قومش میشتابد). علاوه بر شرح و تفسیرهای متفاوتی که توسط مفسران و علما از این روایت بیان شده، این واقعه از منظرهای گوناگون فلسفی، مذهبی، عرفانی، روانشناختی و... مورد مداقه قرار گرفته است، ضمن آنکه آثار متعددی در قالبهای مختلف هنری چون نقاشی و نقشبرجسته، انیمیشن، مجسمه و... بر اساس این مضمون خلق شده است. از میان روایات گوناگون و آثار متعددی که در این زمینه آفریده شده است، در این فرصت به شرح روایت یونس و تصویر آن از کتاب جامعالتواریخ خواجه رشیدالدین فضلالله میپردازیم. تلاش بر آن است که ضمن خوانش متن تصویری و متن روایی داستان یونس در این کتاب (فارغ از شرح و تفاسیر آن در کتابهای مذهبی)، به اسرار و رموز سفر قهرمان و رمزگشایی این داستان اقدام کنیم. در این زمینه لازم است ابتدا به شرح داستان یونس در کتاب مذکور بپردازیم
متن مورد نظر به زبان عربی و ترجمة آن به شرح زیر است:
«ظهور حضرت یونس به زمان باریعام برمیگردد. وی به ذوالنون شهرت داشت که از جانب خداوند به رسالت رسیده بود. گفته میشود شهر موصل که اکنون نینوا نامیده شده، جایی است که یونس مردم را به اطاعت خداوند، دعوت نمود و به رحمتش وعده داد و آنها را از عصیان در برابر خداوند برحذر داشت و مدتی به آنان مهلت داد تا بهسوی خداوند توبه نمایند که اگر توبه نکرده از آنچه که هستند بازنگردند زمین و هرآنچه بر آن قرار دارد ویران گردد. پس چون به کلام یونس گوش فرا ندادند و از گناه دست نکشیدند و از نزول بلا و عذاب بر ساکنان نینوا خبری نشد وی مصلحت را در آن دید که از آن ورطه هولناک بگریزد. سپس یونس بر کشتی سوار شد. پس خداوند تندباد شدیدی فرستاد. به صورتی که نزدیک بود کشتی درهم شکسته شود. پس کشتیبانان گفتند که هیچگاه چنین واقعهای را ندیدهاند و ازبرای جان خود و مسافران به هراس افتادند و هریک بهسوی خداوند پناه برده و از وی طلب نجات و رهایی کردند و همگی هر کالایی را که با خود داشتند (به دریا) افکندند تا کشتی آرام گیرد اما (این کار) هیچ فایدهای به حال آنان نداشت سپس به اتفاق گفتند که بین ما گناهکاری وجود دارد که دریا بهسبب وی به خروش آمده است بنابراین قرعه انداختند تا او آشکار شود. قرعه به نام یونس افتاد. یونس مرگ را پذیرفت و گفت مرا به دریا افکنید تا دریا آرام شد و امور شما به جریان افتد و زندگیتان پیش رود پس او را به دریا انداختند و کشتی بهسلامت روانه شد. یونس سه روز در بطن ماهی بود و در شکم ماهی خداوند را میخواند و او را تسبیح مینمود. بعد از آن به فرمان خدا ماهی او را به ساحل انداخت. سپس یونس به نینوا بازگشت نینوا شهر بزرگی بود بهگونهای که طی حدود آن سه روز راه میطلبید و یونس در بازارها و گذرگاهها ندا سرمیداد و مردم را به خداوند و اطاعت از او دعوت مینمود و قومش دعوت را پذیرفتند و به خدا ایمان آوردند و از کفر و عصیانشان توبه کردند و خداوند بلا را از ایشان دور نمود» (Blair,1995: k35).
در بخش پیشین اشاره شد که کمبل سیر تحول و سفر تکاسطورة قهرمان را به سه مرحلة اصلی جدایی (عزیمت)، تشرف و بازگشت تقسیم میکند. براساس این الگو، داستان یونس را می توان به سه مرحله تقسیم کرد:
1. زندگی قهرمان قبل از زندانیشدن در بطن ماهی؛
2. زندگی یونس در شکم ماهی بر اساس این کتاب سه روز و در سایر روایات تا چهل روز بهطول انجامید (النیسابوری، 1359: 250)؛
3. زندگی یونس پس از خروج و رهایی از بطن ماهی.
بهطور خلاصه، روایت یونس را میتوان اینگونه بیان کرد:
الف) در نخستین مرحله یونس بهعنوان قهرمان و کنشگر اصلی (ویژگیهای یونس بر تعریف ارائهشده از قهرمان توسط کمبل منطبق است) از جانب خداوند برای هدایت قوم برگزیده میشود. یونس دعوت را میپذیرد و قومش را به پرستش خداوند یکتا دعوت میکند، که مورد پذیرش ایشان قرار نمیگیرد. قهرمان داستان سرزمین و مردمش را ترک میکند. سفر مادی و زمینی قهرمان آغاز میشود (عزیمت).
ب) دومین مرحله، مرحلة آزمون قهرمان است. یونس ضمن سفر طی ماجرایی از کشتی به دریا انداخته و توسط ماهی بلعیده میشود که زمینهساز سفر معنوی کنشگر و قهرمان داستان میشود. راهیابی قهرمان به شکم ماهی و عزلت در آن، زمینة دانایی و اشراف وی را فراهم میآورد (تشرف).
ج) در مرحلة پسین، قهرمان پس از آنکه بحران آزمایش را پشت سر میگذارد، با اشراف به حقیقت، پس از خروج از شکم ماهی برای هدایت و نجات قومش عازم میشود و این بازگشت آغازی دیگر را رقم میزند (بازگشت قهرمان).
مداقه در هریک از این مراحل، نمایانگر وجوه اساطیری و نمادین این داستان است که باید رمزگشایی شود. مهمترین کهنالگوها و نمادهایی که در این داستان حضور دارد رستاخیز، تشرف، فرورفتن در آب و تاریکی، ماهی، اعداد و... است که بنا به موضوع بحث به برخی از آنها میپردازیم.
رستاخیز: اندیشة فرورفتن به کام مرگ و چیرگی بر آن و حیات مجدد، یا بهتعبیری رستاخیز بهعنوان یک کهنالگوی جهانی در ضمیر آدمی در همة ادیان و تمدنها نهفته است و به اشکال گوناگون و بیشمار جلوهگر میشود. یکی از مصادیق این اندیشه رستاخیز و زندهشدن دوبارة جهان است که در اساطیر و افسانههای همة ملل به شکلی نمود یافته است. بهترین نمونه با این مضمون را میتوان در داستان حضرت نوح و نجاتیافتگان از طوفان و پایهگذاری جهانی نو، ملاحظه کرد. از لحاظ مادی، رستاخیز، زندهشدن یا بهعبارتی تجدید زندگی پیشین است. اما این امکان نیز وجود دارد که انسان در رستاخیزی روانی به مرتبهای برتر و والاتر از پیش برسد و تعالی یابد که لازمة آن آمادگی روحی و تحمل محنت و رنج و نیز ایثار و فداکاری و اتصال به خداوند است. در تمدنهای کهن مشرقزمین نیز این اعتقاد وجود داشته است که رجوع آدمی به گذشته یا به اصل موجب تازه و نوشدن یا رستاخیز و تجدید حیات او میگردد. داستانهای بسیاری از نوزایی در فرهنگهای مختلف بهویژه اسلامی روایت شده است؛ که داستان بیرونآمدن یونس از شکم ماهی که بهمعنی بخشودهشدن او و اعطای فرصت و زندگی دوباره به او، بود یکی از آنهاست، بیرونآمدن یوسف از چاه که به عزت او منتهی شد، یا بیدارشدن اصحاب کهف در غار نمونههای دیگری از این رستاخیز را بیان میکند.
گذر از دریا و فرورفتن در تاریکی: گذر از دریا در تاریکی (یا سفر قهرمان به زیرزمین و دنیای مردگان) نیز از دیگر بنمایههای مهم اسطورهای است که به شکلهای گوناگون روایت شده است. جلال ستاری در این مورد به پژوهشهای فروبنیوس و گردآوری اسطورههایی با این مضامین و نهادن نام «اژدهاـ نهنگ» بر آنها توسط وی اشاره میکند و میآورد:
«[فروبنیوس] به ارائه یک الگو برای چنین اساطیری همت گمارده است: یک حیوان بزرگ و شگرف دریائی، پهلوانی را در غرب هیولایی دریایی میبلعد (بلع)، حیوان با پهلوان در شکمش بهسوی شرق میرود (گذار از دریا)، در این میان پهلوان در شکم حیوان آتشی میافروزد (برافروختن آتش) و چون گرسنه است، پارهای از دل حیوان را میبرد (بریدن دل). اندکی بعد حس میکند که حیوان بر خشکی میلغزد (به خشکی رسیدن)، بیدرنگ به پارهپارهکردنش از درون میپردازد (گشودن راه بیرونشو) آنگاه به بیرون میخزد (خروج). در شکم ماهی هوا چنان گرم بود که همة موهای پهلوان میریزد (گرما و مو). پهلوان در عین حال (که خود از بند میرهد) همة کسانی را که حیوان پیشتر فرو برده است، میرهاند (بلع جمع) و آنگاه همه (از شکم هیولا) بیرون میآیند (خروج همگان)» (ستاری، 1377: 90).
این بنمایه همچنان در گذر نوح و کشتی وی از دریا بههنگام طوفان نیز حضور دارد. این روایت در اساطیر هند نیز بهگونهای دیگر نمود یافته است. در اسطورهای هندی میخوانیم که ویشنو در شکل و کالبد ماهی به نام ماتسیا ، بر مانو (مشابه و همتای نوح) تجلی یافته و وی را از آغاز طوفانی سهمناک آگاه میکند و از مانو میخواهد که به ساختن یک کشتی بزرگ همت گمارد و جفتی از هر گیاه و حیوان را در آن قرار دهد. ماتسیا سپس راهنمایی کشتینشستگان را بر عهده میگیرد و ایشان را از طوفان نجات میدهد (نک ایونس، 1373: 50-51).
از نظر کمبل، قهرمان در مرحلهای از سفر مقابل یک آستانه و یک وضعیت نوین همچون مواجهه با یک مانع (همانند حیوان) قرار میگیرد. در این حالت دو نتیجة کلی ممکن میشود: نخست اینکه قهرمان خودساخته بر حیوان غلبه میکند که نمونههای زیادی همچون کشتهشدن اژدها بهدست زیگفرید یا بهدست سنژرژ به این وضعیت اشاره دارند؛ یا اینکه در حالت دوم قهرمان آمادگی کافی ندارد و توسط حیوان اسیر یا بلعیده میشود که در این صورت باید بهگفتة کمبل، همچون یونس مرحلة «شکم نهنگ» را سپری کند تا در گذر جدایی و تحمل مصائب دوباره اما در وضعیتی نوین بازگردد و مراحل پسین را در پیش بگیرد. کمبل خود در توضیح فرورفتن قهرمان در شکم ماهی در کتاب قدرت اسطوره میگوید:
«شکم مکان تاریکی است که عمل هضم غذا در آن اتفاق میافتد و انرژی تازه تولید میشود. داستان یونس در شکم نهنگ، نمونهای از یک مضمون اسطورهای جهانی است؛ قهرمانی که وارد شکم ماهی میشود و سرانجام بار دیگر، در هیاتی دیگرگون بازمیگردد. این عمل نوعی نزول به تاریکی است. از نظر روانشناختی، نهنگ نمایندة قدرت زندگی است که در ناخودآگاه اسیر شده است. از دیدگاهی استعاری، آب همان ناخودآگاه است، و موجودی که در آب است زندگی یا انرژی ناخودآگاه است که شخصیت خودآگاه را مضمحل کرده است و لذا باید خلع قدرت و مغلوب شود و به کنترل درآید» (کمبل، 1380: 222).
نماد ماهی ـ کشتی در اساطیر مختلف اشاره به بطن مادر یا حریم مقدس و خلوتگاه و معبد دارد. همانگونه که کمبل هم به آن اشاره کرده است، آب و دریا از دیگر نمادهای رمزی این روایت است. ستاری در پژوهشی در قصه یونس و ماهی مینویسد:
«یکی از رموز این داستان، معنای رمزی آب و ارتباط آن با تولد ثانویه است که نمونهای از آن در آیین مسیحیت موجود میباشد: در آیین غسل تعمید ما به مفهوم تولد مجدد فرد انسانی برمیخوریم که در آب فرورفتن فرد در ابتدای غسل نشانهای رمزی از مرگ انسان کهن و ترک هوا و هوسهای نفسانی و بیرونآمدن از داخل آب بهنشانه تجدید حیات و زندگی نو میباشد و اکنون مقایسه نمایید این معنای رمزی را با چرخه حرکتی سفر یونس، یونس به دریا میرود و در آن لحظات طوفان به درون آب غوطهور میشود و در آخر از اعماق دریا بیرون میآید، به عبارتی یونس میتوانست از پس این چرخه حرکتی همچون آیین غسل تعمید تولد دوبارهای را از سر بگذراند. دریا رمز پویایی زندگی است. همهچیز از دریا میآید و بدان بازمیگردد. دریا جای دگردیسی و نوزایی است» (ستاری، 1377: 80).
ماهی نیز در این داستان حامل بار معنایی ویژهای است. از لحاظ روانشناسی میتوان رفتن در کام ماهی را با غوطهزدن خودآگاهی در ناخودآگاهی و رجعت به بطن مادر برابر دانست. در دیدگاه اسلامی، همانگونه که در روایت جامعالتواریخ هم بدان اشاره شده، یونس «ذوالنون» (صاحب ماهی) لقب گرفته است؛ یعنی کسی که منسوب به ماهی است و این انتساب رمزگونه به جایگاه و ارزش ماهی در استحالة یونس اشاره دارد. یونس در شکم ماهی به آنچه عمل کرده است میاندیشد و با طلب استغفار، بر نفس خویش پیروز میشود و از حبس میرهد. لذا ماهی وسیله و یاریرسان قهرمان است. بطن ماهی برای یونس مکان و خلوتگاهی است که در آن به مراقبه و مکاشفة نفس میپردازد و به اسراری که پیشتر نمیشناخت وقوف مییابد. اینگونه پس از تحمل رنج و محنت با خروج از دهان ماهی، گویی دوباره زاده میشود و به آگاهی و حقیقت میرسد.
ماهی همچنین معانی دیگری را منتقل میکند. در این زمینه باید از عطار یاد کرد که ماهی را به نفس تشبیه کرده و میگوید برای رسیدن به آگاهی، باید نفس خود را که چون ماهی است، نابود کرد:
«باز یونس را نگر گمگشته راه آمده از مه به ماهی چندگاه
ای شده سرگشتة ماهی نفس چند خواهی دید بدخواهی نفس
سر بکن این ماهی بدخواه را تا توانی سود فرق ماه را
گر بود از ماهی نفست خلاص مونس یونس شوی در بحر خاص» (همان :120)
در نگاهی کلی، میتوان داستان یونس و ماهی را روایت مرگ و باززایی دانست. یونس با حضور در بطن ماهی به دانایی و کمال، و با خروج از آن گویی به فراسوی دنیای حس و ماورای عالم محسوس میرسد.
قهرمان بهروایت تصویر
از کهنالگوها و نمادهای ارائهشده در روایت یونس به این اندک بسنده میشود، و در انتها به تحلیل روایت تصویری این داستان از کتاب جامعالتواریخ پرداخته میشود که نوزدهمین تصویر از این کتاب است. این نقاشی نیز همچون سایر تصاویر کتاب در کادری افقی به عرض صفحة کتاب بر زمینهای به رنگی گرم تصویر شده که لحظة آغازین سفر معنوی یونس یعنی ورود به کام ماهی را نشان میدهد. ترکیببندی بهگونهای تنظیم شده که دریا بهعنوان فضای مثبت با موجهایی متشکل از پیچوتاب خطوط تقریباً کل نقاشی را به خود اختصاص داده و در آن اندام منحنیوار یک ماهی بزرگ بهرنگ گرم با چند ماهی کوچکتر، با فرم و رنگ آبی موجها تلفیق شده، که تداعیگر دریای طوفانی است. تنها بخش کوچکی از بالای سمت چپ تصویر به زمین و گیاهان اختصاص یافته است. هنرمند شاید بهعلت محدودیتهای نوع کار تنها صحنة اوج داستان یا لحظة تعلیق، یعنی بلعیدهشدن یونس بهوسیلة ماهی را بهعنوان موضوع تصویرگری انتخاب کرده است. دریای مواج و طوفانی، چهرة غمگین یونس، و اشاراتی از خشکی در دوردستها تاییدی بر این ادعاست. نقاش با نشاندادن خشونت در شکل و بافت بدن ماهی و دندانهایی که بر روی بدن یونس قرار گرفته و فرورفتن بدن در قوس نزولی انحنای بدن ماهی بر لحظة بلعیدهشدن یونس تأکید میکند. ترکیببندی و نوع خطوط و نقوش نشانگر آن است که برخلاف سایر نقاشیهای این کتاب، هنرمندان ایرانی نقش ویژه در تصویرگری این صفحه داشتهاند.
روایت سفر نمادین یونس در کتابهای دیگری به شیوههایی نزدیک به هم و با شخصیتهای مشابه بهتصویر درآمده است، که از آن میان میتوان به اثری که در موزة متروپولیتن نگهداری میشود اشاره کرد. این اثر در حالت فعلی مستقل از هرگونه متنی بوده و تشخیص اینکه برای چه منظوری تصویر شده، دشوار است. در اینجا کهنالگوی یاریدهنده نیز بهشکل فرشتهای با بالهای گشوده بر یونس نازل و در حال اهدای لباس به یونس نشان داده شده است بر بازوبند فرشته کلمة الله دیده میشود که بر نقش پیامرسانی فرشته نیز تأکید میکند. نقاشی دریایی را با موجهای کوچک بهرنگ آبی نشان میدهد. تنها در سمت چپ تصویر اشاراتی از زمین و گوشههایی از شاخوبرگ و میوههای درخت کدو دیده میشود (بنا به روایات، یونس پس از خروج از دل ماهی در زیر سایة درخت کدویی که به فرمان خداوند رشد کرده، به استراحت میپردازد و از میوة آن میل میکند). ماهی بزرگی به رنگ تیره بخش بزرگی از تصویر را به خود اختصاص داده است. یونس با چهرهای آرام بهصورت نشسته در دهان ماهی تصویر شده و دست خود را برای گرفتن لباس از فرشته دراز کرده است. نقاش هوشمندانه یونس را برهنه تصویر کرده است تا نشاندهندة لحظة خروج یونس از دهان ماهی باشد و اشارهای به لحظة تولد دوباره (چون کودک تازهبهدنیاآمده). یادآوری میشود برخلاف تصویر که، لحظة خروج یونس را ثبت کرده است، بیتی از سعدی (قرص خورشید در سیاهی شدـ یونس اندر دهان ماهی شد) بر روی بدن یونس نوشته شده است که به لحظة فرورفتن یونس در دهان ماهی اشاره دارد و احتمالاً در زمانی بعد از تصویرگری نوشته شده است.
شکل دیگری از این داستان را در تصویری از کتاب قصصالانبیا میتوان دید که به پایان سفر دریایی قهرمان میپردازد. تصویر تقریباً به دو بخش تقسیم شده. در بخش راست که دوسوم تصویر را به خود اختصاص داده است، دریایی مواج مشاهده میشود که ماهی بزرگی در آن قرار دارد. در سمت چپ یونس تصویر شده که از دهان ماهی خارج یا بهعبارتی متولد شده و در زیر سایة درخت کدویی استراحت میکند (نمونههای مختلفی از سرگذشت یونس برای کتاب قصصالانبیا نقاشی شده که به همین نمونه اکتفا میشود).
نتیجه
همانگونه که گفته شد، کمبل با مطالعة اسطورههای جهانی، بنمایة مشترکی در اساطیر یافت که بهصورت الگویی واحد در فرهنگها و دورههای مختلف تکرار میشود و با این دریافت، نظریة تکاسطورة خود را مطرح کرد که بر اساس آن، تمام اسطورههای جهان در اصل، داستانی واحد را با جزئیات گوناگون بیان میکنند. مهمترین تکاسطورهای که کمبل به آن توجه کرد و بخش گستردهای از آثار خود را به آن اختصاص داد تکاسطورة قهرمان است. کمبل معتقد بود شخصیتهای اسطورهای مثل قهرمان در تمامی تمدنها و فرهنگها همانندیهای شگفتآوری دارند و فرایندی مشخص را سپری میکنند که بهصورت الگوی مشخص قابل پیگیری است. قهرمانان هربار بهشکلی ظهور مییابند و با انجام تجربههای جدید، سفر خود را چه درونی، چه فیزیکی شروع میکنند. از الگوی تکاسطورة کمبل میتوان برای تحلیل سادهترین داستانها تا پیچیدهترین آنها استفاده کرد. این نوشتار با بهرهگرفتن از الگوی ارائهشده در سفر قهرمان کمبل، به خوانش روایت یونس در دهان ماهی پرداخت؛ داستانی که بهعلت داشتن ویژگیهای خاص، در فرهنگ بشریت ماندگار است. تلاش شد دو متن تصویری و نوشتاری این روایت از کتاب جامعالتواریخ با الگوی تکاسطورة قهرمان تحلیل و رمزهای نهفتة آن بررسی و بازگو شود. مشاهده شد که ساختار الگوی کمبل با تغییراتی در این روایت قابل اعمال است، اما باید روایتها و اسطورههای دیگری را با این روش بررسی کرد تا بتوان قابلیتهای بیشتری از این الگو را دریافت، یا کاربرد و تفاوتها و شباهتهای آن را در اندیشه و فرهنگ و هنر ایرانیـاسلامی پی گرفت، که پژوهشهای نوینی را در این زمینه میطلبد.
منابع
الیاده، میرچا. (۱۳۶۲)، چشماندازهای اسطوره، ترجمة جلال ستاری، نشر توس.
ایونس، ورونیکا. (1373)، اساطیر هند، ترجمة باجلان فرخی، تهران، نشر اساطیر.
پورنامداریان، تقی. (1383)، رمز و داستانهای رمزی در ادب فارسی، تهران، انتشارات علمی فرهنگی.
ستاری، جلال. (1349-1350)، «رموز قصه از دیدگاه روانشناسی»، مجلة هنر و مردم، دورههای 8-11.
. (1377)، پژوهشی در قصه یونس و ماهی، تهران، نشر مرکز.
کمبل، جوزف. (1380)، قدرت اسطوره؛ گفتگو با بیل مویرز، ترجمة عباس مخبر، تهران، نشر مرکز.
_________. (1385)، قهرمان هزارچهره، ترجمة شادی خسروپناه، مشهد، نشر گل آفتاب.
نامور مطلق، بهمن. (1389)، نقد اسطورهای، تهران، مؤسسة متن.
النیسابوری، ابواسحق ابراهیم بن منصور بن خلف. (1359)، قصصالانبیا، بهاهتمام حبیب یغمایی، تهران بنگاه ترجمه و نشر کتاب.
ووگلر، کریستوفر. (1387)، سفر نویسنده، ترجمة محمد گذرآبادی، تهران، انتشارات مینوی خرد.
Blair, Shila. (1995), A Compendium of Chronicles, The Nasser d. Khalili Collection of Islamic Art, vol. 27, Oxford University.
این مقاله نخستین بار در چهاردهمین شماره پژوهشنامه فرهنگستان هنر ویژه نامه نقد اسطوره ای/در پاییز 88 منتشر شده و برای تجدید انتشار به انسان شناسی و فرهنگ ارائه شده است.
برگرفته از: http://anthropology.ir

رسول معرک نژاد