جستاری بر فلسفه مدرنیسم و نقش آن در شکل گیری هنر مدرن(2)

جستاری بر فلسفه مدرنیسم و نقش آن در شکل گیری هنر مدرن

بخش آخر

فرزانه روش

 

شاید بتوان گفت که در عصر جدید، "بودلر" منتقد و شاعر فرانسوی، نخستین کسی بود که در نقد های مختلف ادبی و هنری خود، این سؤال را در اذهان مطرح ساخت که بالاتر از واقعیت عینی و محسوس، واقعیتی دیگر و فراعینی ممکن است وجود داشته باشد که چشم و دست فاقد توانایی درک و دریافت آنند. گر چه وی همچنین بر این باور بود که اثری که خارج از اختیار هنرمند به وجود می آید.

 

5- ریشه های پیدایش هنر مدرن و سیر تحول آن :

بر سر زمان پیدایش مدرنیسم در هنر بحث های بسیاری است و هنور نظریه پردازان در مورد زمان قطعی بروز مدرنیسم در هنر متفق القول نمی باشند.

«شاید بتوان گفت که در عصر جدید، "بودلر" منتقد و شاعر فرانسوی، نخستین کسی بود که در نقد های مختلف ادبی و هنری خود، این سؤال را در اذهان مطرح ساخت که بالاتر از واقعیت عینی و محسوس، واقعیتی دیگر و فراعینی ممکن است وجود داشته باشد که چشم و دست فاقد توانایی درک و دریافت آنند. گر چه وی همچنین بر این باور بود که اثری که خارج از اختیار هنرمند به وجود می آید، اثر هنری نیست. می توان گفت که این دیدگاه، نخستین بذر نهال نگرش خاصی بود که کاشته شد و کم کم رشد کرده و سرانجام در نخستین دهه های قرن بیستم به ثمر نشست.»[1]

«گر چه بعضی نیز هنرمندان یا جدید را از امپرسیونیست ها تا قرن حاضر می دانند اما واقعیت آنست که پایه های هنر جدید از زمانی طرح ریزی شد که رنسانس به عنوان نقطه ی آغاز انقلابی هنری، نگاه هنرمندان را از آسمان به زمین و در زمین به سوائق صرفاً انسانی معطوف ساخت»[2]

کریستوفر دتیکومب، پژوهشگر آمریکایی هنر مدرن معتقد است که هنر مدرن در دهه ی 1860 با نمایش تابلوی ناهار در سبزه زار اثر ادوارد مانه در سالون مردود های پاریس آغاز می شود.

«این نمایشگاه به دنبال اعراضات خشمگینانه هنرمندان، برای به نمایش گذاردن تابلو های بیشماری که از سوی هیئت داوران سالن آن سال رد شده بودند، تشکیل شد. در این جا بود که مانه با به نمایش در آودرن پرده "ناهار در سبزه زار" خویش ، توصیف پیکره زنی برهنه با دو مرد ملبس در مکانی سرگشاده یعنی درون جنگل، مردم را حیرت زده کرد ... خودداری مانه از آرمانی کردن پیکرده ها یا فاصله انداختن بین آن رویداد و زمان حال، بسیاری از مردم را به خشم آورد. مردم می گفتند این پرده، گزارشی از بی عفتی اجتماعی است و بیشتر به درد پاریس می خورد تا عاشقان هنر ... زنی که در این نقاشی می بینیم بی تردید پری دریایی یا ونوس نیست بکله یک زن پاریسی نوین– احتمالاً با حرفه ای ناشناخته و تردید آمیز است و اگر بخواهیم از نگاه مستقیم و بی باکانه اش به تماشاگر قضاوت کنیم، زنی است که وقتی بر آن چه مردم درباره اش می اندیشند نمی فهمند.

آن چه نه منتقدان متوجه اش شدند نه عامه مردم، روش جدید مانه برای به نمایش در آوردن پیکرده هایش بود . نور او از نوع عکاسی است، اما به شیوه ای بدیع، با تابشی تند و قوی، مستقیماً بر پیکره ها روشنی می دهد تا گونه ای روشنایی مشابه روشنایی لامپ فلاش که در عکس های روزنامه های غروب دیده می شود ایجاد کند. روشنی ها و تاریکی های میانی، که کورو دقیقاً متوجهشان شد و ثبت شان کرد، محو شده اند «ازدحام روشنی ها» و در مقابل «ازدحام تاریکی ها» وجود دارد ... نتیجه آن است که شکل تخت به نظر می رسد و حضوری تند و فوری پیدا می کند.»[3]

«اما آن چه که «مدرنیسم در عالم هنر نقاشی» نام گرفته است با حرکت آگاهانه «پل سزان» نقاش جست و جو گر فرانسوی، شکل می گیرد. رؤیت جهان و نگاه دوباره به آن به صورتی عینی، بدون مداخله ذهن سامان نیافته یا عواطف آشفته، هدف او بود. تحقیقتاً، قبل از او و نزدیک ترین دیدگاه ما قبل او امپرسیونیست ها بودند که جهان را تا حدودی، به صورت ذهنی دیده بودند. یعنی به صورتی که اشیا، در روشنایی های گوناگون و زوایای مختلف، دیده می شوند. این زوایای متنوع، تأثیرات متفاوتی نیز بر حواس آن ها گذاشته بود. صورت های مختلفی که تغییرات لحظه ای رنگ، می توانست اساس آن باشد. اما سران بر آن بود که سطح پر تلألو و ناپایدار اشیاء را کنار زده و به واقعیت پنهان آن ها که ثابت و غیر قابل دگرگونی بود دست یابد.»[4]

سزان با شرکت نکردن در نمایشگاه سال 1879 از امپرسیونیست ها فاصله گرفت و هنری تابع ساختار و هندسه را بنیان نهاد.

«هر چند که سزان به مدد نظمی عقلانی، سعی در ضبط واقعیتی داشت که نمود ناپایدار را رفعت بخشید، اما «ون گوک» تأثیر نیرو بخش عواطف را برای این هدف به خدمت گرفت ... او نسبت به صورت ظاهری اشیاء بی اعتنا بود. ونگوگ چنان که خود می گفت بر آن بود که با تغییر شکل ها و اغراق و تحریف به بیانی مخصوص به خود دست یابد.» هنر مدرن ص 57

«عده ای معتقدند که بعضی از روشن ترین تغییرات و تحولاتی که نقاشی قرن بیستم را تحت تأثیر قرار داد، در آثار "ژرژ سورا" قابل مشاهده است. "هربرت رید" از "سورا" به عنوان "پیرودلافرانچسکای" هنر مدرن نام می برد و معتقد است: سورا، آگاهانه تر از سزان، و با طیب خاطری افزون و با فراستی بیش تر از معاصران خود، سرشت علمی زمانه را پذیرا شده و آرمان عینیت آن را با صراحت تمام به عرصه بیان در آورد.»[5]

تکنیک سورا نقاشی با نقطه چینی رنگ بود. این تکنیک متضمن تجزیه رنگ های موجود در طبیعت به نام های تشکیل دهنده آن ها و انتقال آن ها با ضربه های ظریف قلمو بر روی بوم بود.

در سال های آغازین قرن بیستم، هنرمندان جوان از آمریکا و اروپا به پاریس مهاجرت کردند و کانونی فراهم نمودند تا به صورت جدی نظرات خود را ضمن بحث با یکدیگر سامان دهند.

«نقاشانی که بعداً "فووها" نام گرفتند، در پاریس به سال 1905 و بر علیه نقاشان امپرسیونیست نمایشگاهی بر پا کردند.»[6]

ماتیس رهبر این گروه اعتقاد داشت که «برای بیان هر چیزی دو راه وجود دارد، یک راه این است که آن ها زمخت نشان دهیم و دیگر این که جوهر آن ها را هنرمندانه باز نماییم.»[7]

در طی سال های 1907 تا 1914 جنبش دیگری تحت عنوان کوبیسم شکل گرفت که نسبت به شور رنگ پردازی فووها، واکنش نشان داد. این جنبش توسط پیکاسو و براک بنیان نهاده شد و گریس آن را گسترش داد. آن ها نگرشی خردگرایانه بر جهان داشتند و عمدتاً طبیعت بی جان را موضوع کار خود قرار می دادند.

«شاید مهم ترین دستاورد زیبایی شناختی کوبیست ها آن بود که به مدد بر هم نهادن و در هم بافتن تراز ها [پلان ها] ی پشتنما، نوعی فضای تصویری جدید پدید آوردند. در این فضای کم عمق، بی آن که شگرد های سه بعد نمایی به کار برده شود، حجم و حسبیت اشیاء نشان داده شد.»[8]

جنبش دیگری که در هنرمند گسترش یافت، اکسپرسیونیست بود. اکسپرسیونیست یعنی اصالت دادن به حس که در هیچ گرایشی دیگری نظیرش را نداریم. در میان اکسپرسیونیست های شناخته شده "ادوارد مونک" ، "فردنیاند هادلر" ، "جیمز انسور" و "ونسان ونگوگ" به خاطر این انرژی قرار ناپذیر با تمایل به پرداختن تصویر واقعیتی قاب شده در ظاهر و حالت شبح وار شدت یافته، خود را بر پهنه ی تابلو های خود به تصویر کشدند ... توجه به گروه بروکه [دی بروکه]* که در سال 1905 در "درز دن" آلمان شکل گرفت ضروری است ... گروه بروکه علی رغم یکدستیک ظاهری اش به خاطر عواملی چند از جمله رقابت های اقتصادی با یکدیگر در سال 1913 عملاً از هم گسست. اما انرژی پر جنب و جوش و قوه مشوش متأثر از بطن تصویر جهانی پر هیاهو بر روح و جان هنرمندان آن و دیگران نیز که حتی عضو این گروه نبودند بر جای ماند، واکنشی در قبال تصویر جهان»[9]

«هر چه از سال های آغازین قرن بیستم فاصله می گیریم تمایل به سوی گریز از "موضوع معین" و تعبیر واقعیت های عینی بیشتر می شود: گسترش هنری که " کاندینسکی" از تأثیر گذاران بسیار پر اهمیت آن است و حتی به زعم برخی " آغاز گرش". خود او درباره ی این بیان غیر عینی گفته بود : «غرق در تفکر داشتم از کار طراحی باز می گشتم و وقتی در آتلیه را باز کردم، ناگهان با تابلویی که زیبایی وصف ناکردنی و تابناکی داشت رو به رو شدم. شگفت زده بر جای خود ماندم و به تابلو خیره شدم. تابلو از هر موضوعی تهی بود. هیچ موضوع قابل شناختی نداشت و به تمامی از تکه رنگ های درخشان ترکیب یافته بود. بالاخره به آن نزدیک شدم و در این موقع بود که آن را به صورتی که واقعاً بود شناختم- کار خود من بود که از پهلو روی سه پایه نقاشی قرار داشت ... یک چیز برایم مسلم شد- این که لازم نبود "موضوع دار بودن" ، یعنی تصویر شیء یا موضوع، در نقاشی های من جایی داشته باشد، و در واقع حتی لطمه ی زننده بود».[10]

«از ابتدای قرن بیستم نقاشان کوبیست، فوویست، اکسپرسیونست و آبستره هر کدام به طریقی بر آن بودند تا الگو واره هنر مدرن را در تداوم تجربیات پست امپرسیونیست ها تعریف کنند. هر یک از سبک های مذکور در واقع تجلی جلوه ای با محوریت پاریس تحقق یافت، لیکن دستگاه نظری آن با تحلیل ساختاری فرم، ترکیب رنگ و عناصر بعدی در آلمان و عمدتاً در مدرسه هنر های زیبای باهاوس تبیین شد ... در سال های بعد از جنگ جهانی دوم و در پیامد تحولات سیاسی و اجتماعی که منجر به انتقال پایتخت هنر های تجسمی از پاریس به نیویورک شد، در گفتمان هنر مدرنیستی نیز دگرگونی هایی ماهوی رخ داد. این دگرگونی، ذاتاً برآمده از جایگزین ادراک شهودی و بیانگری احساسی به جای نظم و خرد ورزی ساختاری در مدرنیسم اروپایی بودند. در آمریکا هنر مدرنیستی با نوعی آزادی و رهایی از قیود هنری همراه شد که بدان جلوه ای شخصی و خویشتن مدار می داد. با همه ی این بی قید ها، هنر مدرن در نیویورک از پشتیبانی نظری بیشتری برخوردار شد. نظریه پردازان آمریکایی عمیق ترین تحلیل های انتقادی و نوشتار های نظری درباره ی نگره هنری مدرن را اراده کردند. در کنار آن ها، موزه ها، نهاد های هنری و مؤسسات ثروتمند این کشور نیز اهتمام وسیعی را برای معرفی دستاورد های جنبش نو ظهور اکسپرسیونیسم انتزاعی در سراسر جهان به کار بستند. ...اما این جنبش با وجود شتاب اولیه، در مدت زمانی اندک انرژی و پویایی خود را از دست داد. و سرانجام در دهه ی 1960 یعنی ظرف کمتر از دو دهه در پایگاه اصلی خود، نیویورک، رو به افول نهاد. ... اندکی بعد ظهور رسانه های جدید هنری عکس، ویدئو، چیدمان و اجرا و پدیدار شدن اشکال نوین هنر مفهومی، مینیمالیستی و فمنیستی همگی از فرجام مدرنیسم و مرگ رسانه غالب آن یعنی «نقاشی» خبر می دادند.»[11]

اگر چه از دهه ی شصت به بعد شاهد شیوه های نوین بیان هنری ای هستیم که تحت عنون "پست مدرنیسم" از آن یاد می شود، با این حال در دوره معاصر نیز بسیاری از آثار هنری خلق شده مدرنیستی بوده و به لحاظ ساختاری و نظری رویکردی مدرنیستی دارند.

به طور کلی بحث در باب پایان "مدرنیسم" و شروع "پست مدرنیسم" پر از ابهام است چرا که هنگامی که شروع به ارزیابی مشخصات "هنر عصر جدید" یعنی "پست مدرنیسم" می کنیم، عملاً می بینیم که تکه پاره هایی از خود هنر مدرنیسم تکرار می گردد.

 

 

 

 

 

نتیجه گیری :

هر مدرن، زاییده تفکر مدرن است و برای شناخت آن لازم است تا با تحولات فکری، فلسفی، اجتماعی و تاریخی عصر مدرن آشنا شد.

عصر مدرن که در مورد زمان آغاز آن بحث های بسیاری است دارای ویژگی هایی است که آن را از سایر ادوار تاریخی متمایز می کند. از شاخص ترین این ویژگی ها، پیروزی خرد انسانی بر باور ها و اعتقادات دینی و سنتی، گسترش اندیشه علمی و ضرورت اندیشه انتقادی است که بر تمام عرصه های اجتماعی و سیاسی و فرهنگی و هنری تأثیر می گذارد و سبب تحولی ژرف می گردد. در واقع مدرنیسم یک ایدئولوژی است که تقریباً از زمان رنسانس آغاز می شود و سبب تولید فلسفه، فرهنگ و هنر مدرنیستی می گردد.

فیلسوفانی که بیش از دیگران در فلسفه ی مدرنیسم تأثیر گذار بوده و منشأ تغییر شدند کانت و هگل هستند که با ایجاد بحث های فلسفی بر ضرورت نگرش "خرد محور" و "انتقاد گر" تأکید کردند.

آن ها با نقد سنت ، عصر مدرن را شکل می دهند. خرد و ذهنیت بنیان مدرنیسم اند. مدرنیسم با نقد مداوم راه گشای روزگاری بهتر است. روزگاری که نسبت به روزگار کهن بهتر است ولی نسبت به روزگار آینده هنوز کاستی هایی دارد و این است عصاره ی مفهوم نو به نو شدن مداوم در مدرنیسم. هگل با مطرح کردن "خود آگاهی روح" اشاره دارد که انسان در طول تاریخ و زندگی اش دائم در حال تغییر و رشد بوده است و به تدریج که می گذرد و با افزایش شناخت از خود و جامعه تسلطش بر جامعه و دوران خویش افزون می گردد تا در نهایت در دل "زمان" خویش قرار می گیرد و تبدیل به چیزی می گردد که مناسب دوران اوست.

تأثیر این گفتمان های فلسفی بر روی هنر مدرنیسم بسیار مشهود است. آن جا که از "خرد باوری و منطق عقلی" سخن به میان می آید "سزان" که لقب پدر هنرمندان را بر او نهاده اند به خاطر می آید. کسی که مبنای کار خود را بر قوانین "هندسی و عقلانی" استوار کرد و اشیاء طبیعی را در حد احجام هندسی سازنده ی آن ها، ساده کرد و پیشگام بسیاری از گرایش های نقاشی پس از خود شد.

همچنین این روحیه "نقد کنندگی ای" که کانت و هگل بدان دامن زدند چنان بر هنر مدرنیسم مؤثر بوده است که ما را با سبک ها و جنبش های هنری بسیاری در قرن بیستم رو به رو می کند. در قرن بیستم کثرت تغییرات هنری و سرعت آن ها چنان گسترده است که سبب دشواری تعریف هنر مدرن گشته است.

و این نشان دهنده ی ویژگی خود نقد کنندگی مدرنیسم و نقد درون زایی که مدرنیسم دارد است.

مفهوم زیبایی از منظر مدرنیسم زیبایی امری ذهنی و سوبژکتیو است. هیچ چیزی به خودی خود زیبا نیست بلکه این ذهن انسان است که زیبایی را تولید می کند. این مفهوم با مفهوم زیبایی شناسی طبیعی که مربوط به کلاسیسیم است تفاوت دارد و بدین ترتیب هنر از مرز های ضابطه و قاعده های از پیش تعیین شده در می گذرد.

هنر مدرن اگر چه در دهه ی ابتدایی قرن بیستم به طور شاخص شکل گرفت ولیکن ریشه های پیدایش آن را باید در کار نقاشان بر جسته دهه های پایانی قرن نوزدهم مثل امپرسیونیست ها، گرگن، ونگوگ، سزان و ... جستجو کرد. نقاشانی که زمینه ساز بروز جنبش های هنری قرن بیستم همچون نوویسم، کوبیسم، فوتوریسم، اکسپرسیونیسم، دادد، سورئالیسم، رئالیسم سوسیالیستی، اکسپرسیونیسم انتزاعی و آبستره شدند.

کثرت تغییرات و سبک های هنری نیمه ی اول قرن بیستم، چنان گسترده است که شاید نتوان ویژگی های پایدار و تکرار شونده ای را از مجموعه آن ها استخراج کرد. با این همه برخی از منتقدان به ویژگی هایی اشاره دارند که هنر مدرنیسم را از هنر های پیش از خود متمایز می کند. ویژگی هایی مثل نفی باز نمایی، آشکار ستیزی، تأکید بر ذهنیت و ستایش از هنر اصیل در مقابل هنر توده ای.

اوج نگاه انتزاعی در نهایت سبب پیدایش نقاشی آبستره شد که موضوع در آن خود نقاشی است. نسبت به گذشته ی خویش کامل تر ولی نسبت به آینده ی خویش ناقض تر است، یک پروژه ی همیشه پایدار و تمام نا پذیر است و بحث درباره ی پایان مدرنیسم بحثی مردود است. انسان به دلیل سرشت کمال جوی خویش دائم در حال تغییر است و این تغییر ادامه دارد تا رسیدن به پایان و مرگ.

فهرست منابع :

1- احمدی، بابک. معمای مدرنیته. تهران: نشر مرکز، 1377 .

2- احمدی، بابک، مدرنیته و اندیشه انتقادی. چاپ هفتم، تهران: نشر مرکز ، 1387 .

3- ایرانی صفت، زهرا، فلسفه هنر، زیبایی شناسی و نقد هنری رشته پژوهش هنر، تهران: مهر سبحان،1388 .

4- پاکباز، رویین. در جست و جوی زبان نو: تحلیلی از سیر تحول هنر نقاشی در عصر جدید. تهران : نگاه 1369 .

5- پاکباز، رویین، دایرت المعارف هنر، چاپ هفتم ،تهران: فرهنگ معاصر، 1387 .

6- رید، هربرت، فلسفه هنر معاصر، ترجمه ی محمد تقی فرامرزی، چاپ سوم، تهران: مؤسسه انتشارات نگاه، 1387 .

7- سمیع آذر، علیرضا، اوج و افول مدرنیسم، تاریخ هنر معاصر جهان، چاپ دوم، تهران؛ چاپ و نشر نظر، 1389 .

8- کانت. ا، سنجش خرد ناب، ترجمه‌ی م. ش. ادیب سلطانی، تهران، 1362، ص 12

9-گودرزی، مرتضی (دیباج)، هنر مدرن : بررسی و تحلیل هنر معاصر جهان، چاپ دوم، تهران:شرکت انتشارات سوره مهر، 1385 .

10- گودرزی، مرتضی (دیباج) ، روش تجزیه و تحلیل آثار نقاشی، جلد 2 : هنر مدرن، چاپ اول، تهران : عطایی، 1378 .

11- گراهام، گورون، فلسفه هنر ها، درآمدی بر زیبایی شناسی، ترجمه مسعود علیا، تهران : ققنوس، 1383 .

12- گات پریس، مک آیورلوپس دو مینک، دانشنامه زیبایی شناسی، ترجمه: منوچهر صانعی دره بیدی، امیر علی نجومیان، شبیده احمد زاده، بابک محقق، مسعود قاسمیان، فرهاد ساسانی، چاپ دوم، تهران:فرهنگستان هنر، 1385 .

13- گاردیر، هلن، هنر در گذر زمان. ترجمه ی محمد تقی فرامرزی. چاپ هشتم، تهران: آگاه، 1386.

14- لنتین، نوربرت، هنر مدرن، ترجمه ی علی رامین، چاپ سوم، تهران: نشر نی: 1386 .

15- هاورز، آرنولد. تاریخ اجتماعی هنر. ترجمه ی امین مؤید. تهران: نشر دنیای نو، 1362 .

 -------------------

برگرفته از: http://anthropology.ir/node/22638

 

جستاری بر فلسفه مدرنیسم و نقش آن در شکل گیری هنر مدرن (1)

جستاری بر فلسفه مدرنیسم و نقش آن در شکل گیری هنر مدرن

بخش نخست

فرزانه روش

 

نوشته حاضر در واقع نگاهی است به تفکر و فلسفه مدرنیسم که منجر به پیدایش هنر مدرنیسم با شاخصه ها و ویژگی های مخصوص به خود شد. در این تحقیق به مفهوم مدرنیسم در فلسفه، زیبایی شناسی از دیدگاه فلاسفه مدرن (کانت و هگل)، چیستی هنر مدرن و خصوصیات بازر آن و ریشه های پیدایش هنر مدرن و سیر تحول آن پرداخته می شود.

هنر مدرن و قواعد زیبایی شناسی آن که در سبک های مختلف هنری متبلور شد زاییده ی تفکر و فلسفه مدرنیسم در" روزگار مدرن" است.

بسیاری از تاریخ نگاران نقطه ی شروع "روزگار مدرن" را آغاز صنعتی شدن جوامع اروپایی و برخی دیگر نقطه ی شروع آن را هم زمان با عصر روشنگری در قرن هجدهم می دانند. نویسندگان و منتقدانی نیز هستند که نقطه ی آغاز آن را از رنسانس و بروز اصلاحات دینی می دانند.

اما آن چه مسلم است، بهترین بیان فلسفی "روزگار مدرن" را ابتدا در نظرات فلسفی کانت و هگل می توان جستجو کرد.

کانت از فیلسوفان عصر روشنگری در قرن هجدهم بود که پژوهش هایی در سه حوزه خرد، اخلاق و هنر را آغاز کرد. کانت در کتاب "سنجش خرد ناب" به نقد دیدگاه های فلاسفه تجربه گرای بیش از خود می پردازد و اعلام می کند که ذهن نیز در کنار اداراکات حسی ما در شناخت از جهان تأثیر گذار است. او عصر خود را «عصر انتقاد» خواند و تأکید داشت که عقل گرایی و نقادی از مدرنیته جدا ناشدنی است. کانت در کتاب دیگر خود تحت عنوان "نقد حکم" یا "سنجش نیروی داوری" به بحث پیرامون زیبا شناسی پرداخت و اضهار داشت که درک زیبایی امری ذهنی و سوبژکتیو است.

از دیگر فلاسفه مدرنیسم هگل، فیلسوف ایده آلیست است که اعتقاد داشت حقیقت امری "ذهنی" است. او از خصلت "خود آگاهی تاریخ" نام برد و اعتقاد داشت که روح جهان همواره در حال تکامل و تغییر است و لازمه ی رسیدن به این تکامل آزادی، تعمق و فردیت و انتقاد است.

او در کتاب "درس گفتار هایی درباره ی زیبایی شناسی" و "پدیدار شناسی روح" به بحث درباره ی فلسفه هنر می پردازد و زیبایی هنری را برتر از زیبایی طبیعی قلمداد می کند. زیرا که زیبایی هنری را زاییده ی ذهن انسان می داند. از دیدگاه او زیبایی امری ذهنی است و این ذهن ماست که زیبایی را خلق می کند.

بر اساس مجموعه این نظریات، فلسفه و سپس هنر مدرنیسم شکل می گیرد. به بیان دیگر هنر مدرن زاییده ی تفکر و فلسفه مدرن حاکم بر "روزگار مدرن" است که از خصوصیات بازر آن نفی بازنمایی و آشنا زدایی است.

اهمیت دوچندان مفاهیم فلسفی در شکل گیری «هنر مدرنیسم» مرا بر آن داشت تا در این زمینه به تحقیق بپردازم. بخصوص که در پژوهش‌هایی که در مزینه «هنر» تا کنون صورت گرفته، کمتر ارتباط ریشه‌های فلسفی با هنر دوران تعیین شده است.

از تحقیق هایی که در زمینه ی "هنر مدرن" انجام گرفته می توان به کتاب "اوج و افول مدرنیسم" که جلد اول از مجموعه ی کتاب های «تاریخ هنر معاصر جهان» است، اشاره کرد. این کتاب تألیف علیرضا سمیع آذر است که دکترای خود را در رشته معماری از دانشگاه مرکزی انگلستان دریافت کرده است. و بین سال های 1377 تا 1384 ریاست موزه ی هنر های معاصر تهران را بر عهده داشته است. او در این کتاب به بررسی هنر معاصر جهان از جنبش اکسپرسیونیسم انتزاعی تا یک دهه بعد از آن پرداخته است. همچنین دو کتاب "آخرین جنبش های هنری قرن بیستم" و "جهانی شدن و هنر جدید" نوشته ی ادوارد لوسی اسمیت ترجمه ایشان است که به بحث درباره ی هنر مدرن می پردازد.

"در جست و جوی زبان نو" تألیف رویین پاکباز "مدرنیته و اندیشه انتقادی" و "معماری مدرنیته" تألیف بابک احمدی و مقاله هایی مثل "مدرنیسم و پست مدرنیسم" تألیف استاد مراد فرهاد پور در "فصلنامه هنر" و البته بسیاری منابع انگلیسی دیگر که توسط مترجمان ارجمند ایرانی به زبان فارسی برگردان شده اند مثل فلسفه هنر معاصر اثر هربرت دید و .... اشاره کرد.

ماهیت مدرنیسم چیست ؟

«هنر مدرن ، محصول تفکر مدرن و یک پاسخ زیبایی شناختی به مقتضیات آن است. این هنر، زاییده  تحولات فکری، اجتماعی و تاریخی عصر مدرنیته و نتیجه ی قهری دستاورد های علمی و نظری آن است .... مدرنیسم امری مداوم و شالوده ای پیوسته در حال دگرگونی است. هنر مدرن نیز به تبع آن یک فهم سیال است که لحظه ی تولد آن تا حدودی مشخص، لیکن هنگامه ی افول آن مبهم و غیر قطعی است. سرنوشت مدرنیسم تا حد زیادی شبیه فرآورده های آن همانند ماشین، اتم، فن آوری، رسانه ها و اینترنت است که با وجود تحولات ذاتی، پیوسته بر زندگی ما حاکمیت دارند». اوج و افول مدرنیسم [1]

مدرنیسم با نقد تمدن غربی آغاز شد و با نقد مستمر خود ادامه یافت. ضرورت اندیشه انتقادی و ویران سازی آن چه در ذات خود وابسته به سنت های کهنه است از مشخصات این الگو واره است. مدرنیسم به نقد خود و سنت می پردازد و از این طریق دائم در حال تازه شدن و امروزگی است. در جامعه ای که مدرنیسم تسلط دارد، عقل و خرد حکومت می کند نه قوانین آسمانی.

«مدرنیته به مفهوم «باور به عقل» همان قدر وابسته است که به مفهوم «پیشرفت» در معنایی کلی، و «پیشرفت عقل انسانی» در معنایی خاص. یعنی رشد اقتصادی، افزایش رقم شهر نشینی، پیشرفت ابزار ارتباطی و اطلاعاتی معنای مدرنیته است. مدرنیته طبیعت را به قوانین طبیعت تبدیل کرد، یعنی آن را چیزی دانست «قابل شناخت» که هر چه این شناخت دشورا باشد، سرانجام ممکن است .... اصل مدرنیته آن سان که هگل طرح کرد این است: در تلاش برای سلطه بر طبیعت (روح عینی)، خود را می شناسیم (خود آگاهی روح ذهنی) مدرنیته»[2]

«در جهان غرب، خود انتقادی برای نخستین بار با کانت و نقد تاریخ ساز او از عصر روشنگری آغاز شد. او اولین مدرنیست واقعی بود که خودِ روشن نقد را، به نقد کشید. درک مدرنیستی از آن پس بازگشت به منطق و روش کانت در نقد درون زا تلقی می شد. این باب "خود انتقادی" ، بعد ها جوهر هنر مدرن شد، با این هدف که صورتی ناب و خالص از هنر را متبلور سازد.»[3]

«کانت در کتاب سنجش خرد ناب (1781) کار ناقد را چون کار داوران در دادگاه ها دانست، و تا آن جا پیش رفت که در پیشگفتار 1781 کتاب، روزگار خود را عصر انتقاد خداوند و نوشت : «دوران ما دوران واقعی سنجش [انتقاد] است که همه چیز باید تابع آن باشد.»[4] او در مقاله «روشنگری چیست» به این نکته توجه کرد: روشنگران کوشیدند تا نقادانه روزگارشان را باز شناسند. یعنی ادراک امروز را مسأله ی فهم فلسفی دانستند. نقادی از مدرنیته جدا ناشدنی است. ... مدرنیته بر اساس نقد سنت ها شکل گرفته و همواره استوار به سخن نقادانه پیش رفته است.»[5]

«در حالی که برای روشنگرانف نقادی یعنی از "بیرون داوری کردن" و توجه به متن، یا کنش، یا ایده ای همچون ابژه، برای کانت نقادی کنشی است درون ذهن.خرد خود را داوری می کند و می سنجد. عنوان سنجش خرد ناب ابهام دارد : خرد ناب هم کنش سنجش را به انجام می رساند و هم خود سنجیده می شود. فاعل این سنجش «موردی خارجی» نیست، بل خود خرد است. نقادی کانتی نقد از خود روشنگری است. خرد در کنش سنجش متوجه خرد می شود و خود را ارزیابی می کند»[6]

فیلسوف دیگری که به بیان فلسفه جامعه مدرن می پردازد، فیلسوف ایده آلیست آلمانی، هگل (1770- 1831) است. «نگرش نقادانه از نظر او یعنی خود آگاهی روح. نقد، آگاه شدن ناقد به موقعیت خویش است. نقادی فراتر از سنجش افکار و تعالی دادن است. واژه مشهور فلسفی هگل یعنی [آوفبانگ]* به هر دو معنای انکار و تعالی روشنگر از این معنای تازه ی نقادی جدا نیست. مدرنیته پله ای است در تکامل روح به سوی آزادی. روزگار مدرن بنا به حکم مشهوری که در پیشگفتار پدیدار شناسی روح (1806) آمده است «دوران دگرگونی و تبدیل است. دشوار نیست که دریابیم روزگار ما، زمانه ی زایش و انتقال به دورانی جدید است. روح از آن چه تا کنون دنیاش بوده و در آن جای داشت و به تصورش می آورد جدا می شود و می خواهد این دنیا را به گذشته بسپارد. او درگیر دگر سانی خویش است.» خود آگاهی روح مهم ترین منش دوران جدید است و اندیشه ی انتقادی بنیان این خود آگاهی است. هگل که بنیان مدرنیته را « عنصر ذهنی و سوبژکتیو» می شناخت، می نوشت که آگاهی از خویشتن نیازمند آزادی، تعمق، فردیت، استقلال کنش و مهم تر از همه انتقاد است.»[7]

به موازات نو شدن جوامع اروپایی، مفاهیمی مثل فردیت و برتری خرد انسانی بر قوانین سنتی و دینی نیز پدیدار شد. گفته مشهور هگل در پیشگفتار فلسفه حقوق (1821) «آن چه عقلانی است واقعی، و آن چه واقعی است عقلانی است.»[8]  در بزرگداشت عقل و خرد انسانی آمده است. همچنین عقل برای کانت «فاتح قطعی تاریخ انسان» است. اگر چه این عقیده و بسیاری اصول مدرنیسم در ادامه ی راه خویش به چالش کشیده شد اما جالب است که بدانیم نظریه عقل محور که با کانت آغاز شد علی رغم تمام تناقضات درونیش، همچنان ادامه یافت.

زیبایی شناسی از دیدگاه کانت و هگل :

برای درک بهتر هنر مدرن لازم است که مروری نیز بر دیدگاه های فیلسوفان مدرنیست درباره ی زیبایی داشته باشیم. کانت در مهم ترین اثر خود درباره ی زیبایی شناسی به نام "نقد حکم" به بحث درباره ی امر زیبا و والا می پردازد. از نظر کانت درک زیبایی یک درک ابژکتیو (شیء) نیست، بلکه درکی سوبژکتیو (ذهنی) است. یا به زبانی روشن تر : «زیبایی باید درک شود، آن هم به طور شخصی/ذهنی. زیبایی صرفاً کیفیتی در عین نیست که بتوانیم بی طرفانه و خونسردانه آن را نشان دهیم و ثبت کنیم، چیزی مثل پنجاه ساله بودن. اطلاق عنوان زیبا به چیزی صرف توصیف آن نیست، بلکه عکس العمل نشان دادن نسبت به آن است. از طرف دیگر، عکس العمل، صرفاٌ شخصی نیست، یعنی از آن است که وقتی به چیزی که علاقه خاصی به آن داریم اشاره می کنیم. هنگامی که می گوییم عین یا شیء ای زیباست، می خواهیم این را نیز بگوییم که در آن عین چیزی است که موجب می شود دیگران هم آن را خوش بدانند».[9]

«کانت با دو رویکرد اصلی زیبایی شناسی کلاسیک مخالت کرد. از طرفی هنر را گونه ای شناخت مبهم از واقعیت نمی دانست. از طرف دیگر رویکرد حس گرایانه مطلق هیوم و سایر تجربه گر ها را که تجربه زیبایی شناسانه را فقط به توانایی حسی روان آدمی [مربوط] می دانستند رد کرد. از نظر او هنگامی که ما درباره ی ابژه ای تعمق می کنیم، از تعادل و هماهنگی میان خیال و دانایی لذت می بریم، این لذت زیبایی شناسانه است. این لذت فرایند بازی خیال و دانش است.»[10]

همچنین دیدگاه کانت درباره ی والایی چنین است: «والایی موردی است سوبژکتیو (ذهنی)، احساس ناب است، فراتر و برتر از هر گونه قیاس است. هیچ ابژه طبیعی دارای این خصوصیات نیست. والایی نه به چیزی خارج از ما بلکه به موقعیت ذهنی ما باز می گردد.»[11]

«هگل منظم ترین رهیافت فلسفی را در حوزه ی هنر و زیبایی شناسی ارائه داد ... او زیبایی طبیعی را زاده ی روح ابژکتیو و زیبایی هنری را روح سوبژکتیو می داند (تأکید هگل بر کارکرد ذهنی انسان) بنابراین زیبایی هنری برتر از زیبایی طبیعی است زیرا به ایده یا مطلق نزدیک است (برتری روح به طبیعت). او موضوع شناخت زیبایی را صرفاً به زیبایی هنری اختصاص داد زیرا در زیبایی هنری ایده و ذهن به جانب مطلق در حرکت است ... از نظر او هنر نتیجه کار ذهن هنرمند است اما هنرمند آگاهانه به این کار مبادرت نمی ورزد و بر آن تسلط ندارد. او تحت تأثیر نیروی "الهام" دست به آفرینش هنری می زند که فراتر از آگاهی اوست. نیروی الهام برگرفته از روح زمانه یا به تعبیر مشهور هگل "روح دوران [گیست زیت]* " است. هگل معتقد است که هنر "بیانگر" نیست در پدیدار شناسی روح عنوان می‌کند هنر و شکل گیری اثر هنری استوار به بی خبری هنرمند و از نیروی الهامیش است.»[12]

«بعد از نگاه فلسفی هگل به هنر، زیبایی شناسی عصر جدید با دو رویکرد متفاوت به بررسی هنر پرداخت. رویکرد کانتی که در آن تأمل در صورت خصوصیت قاطع و تعیین کننده است و رویکرد هگلی که در آن معنا و محتوای آثار هنری موضوع زیبایی شناسی است.»[13]

4- هنر مدرن چیست؟ و خصوصیات بارز آن کدام است؟

مدرنیسم «اصطلاحی است که به روش و بیانی که ویژه روزگار نو باشد، اطلاق می شود. در هنر ها و ادبیات، به معنای گسستن خود آگاهانه از گذشته و جستجوی قالب های جدید برای بیان است؛ و به خصوص، بر جنبش های پیشتاز نیمه نخست سده ی بیستم دلالت می کند ... مدرنیسم در هنر های بصری، از یک رشته تحولات اجتماعی، فرهنگی و هنری اروپا در سده ی نوزدهم ناشی شد. تلاش برای رهایی از بن بست هنر آکادمیک- که خود عصاره ی سنت طبیعت گرایی بود- هنرمندان نوجو را به تجربه های جدید کشانید ... آن ها پیگیرانه کوشیدند که از راه خود بیانگری به یک آرمان جدید دست یابند. در این رهگذر، دگرگونی بنیادی در معیار ها و مفاهیم زیبا شناختی و اصول فنی هنر ایجاد شد؛ و از مجموعه ی دستاورد های نو پدید، زبان هنری نویسی برای تبیین و تفسیر مفهوم عمیق تری از واقعیت شکل گرفت. مردنیسم، در روند نفی از روش های سنتی، تغییری اساسی در پایگاه اجتماعی هنرمند و کارکرد هنر پدید آورد»[14]

اگر چه مدرنیسم در هنر به شیوه ها و سبک های مختلفی تبلور یافت، ولیکن خصوصیات و ویژگی های مشترکی را به یکدیگر پیوند می دهد.

«بنیان هنر مدرن بر شکل و صورت استوار است. هنر مدرن با نوعی صورت گرایی و آشنایی ستیزی و بیگانه سازی همراه است. جامعه ی مدرن با تکیه بر خرد انسانی و منطق عقلی، عناصر سنتی و ساطیری را از قلمرو مصرف بیرون راند و حقایق عینی و شناخت های اجتماعی و کیفیات ذهنی را از هم تفکیک؛ و مفهوم زیبایی شناسی (کانتی) را وارد حوزه هنر کرد.

ویژگی های مدرنیسم هنری عبارتند از : هویت و وحدت، استقلال و خود پایندگی. وحدت به معنای ایجاد پیوند بین عناصر ناپیوسته و یکپارچگی در کثرت و آشفتگی. خود پایندگی و استقلال یعنی دور بودن اثر از هر گونه پیرایه های بیرونی و درون ذات بودن آن. از ویژگی های دیگر هنر مدرن تأکید بر ذهنیت و سویه ناخود آگاهی (سورئالیسم). هنر مدرن بین هنر اصیل و هنر توده ای تمایز قائل است (مکتب فرانکفورت). هنر مدرن ساده و جهانشمول و به دوری از معیار های بومی (معماری مدرن و سبک بین المللی) [است]. هنر مدرن رها از تعیین ها و مسئولیت های اجتماعی است (فرمالیسم). و در نهایت هنر مدرن رها از مفهوم است، باز نمایی واقعیت نیست و بدین ترتیب بیانگر هم نیست.»[15]

«یک خصوصیت نسبتاً عام، مدرنیسم را از نگره های هنری پیش از مدرن متمایز می سازد و آن چیزی نیست جز نوعی "نگاه درونی و ساختاری به خود هنر". برای مثال هنر مدرن ، به نقاشی از آن جهت که نقاشی است می نگریست و همه ی موضوعات دگیر خارج از مباحث شالوده ای نقاشی را به حاشیه می راند. در واقع نقاشی مدرن، انگاره ای است که نقاشی بودن نقاشی در آن بیش از همه چیز دیگر اهمیت می یابد. بنابراین مسائل خاص تکنیکی نقاشی؛ همچون ادراک شیء ، فرآیند دیدن، عمق نمایی و سطح گرایی، فرم و ترکیب و عناصر بنیادین تصویر همانند رنگ، بافت و خط به دغدغه ی اصلی مدرنیست ها تبدیل شد تا بدان جا که موضوع در نقاشی اولویت خود را از دست داد.»[16]

از ویژگی دیگر مدرنیسم در هرن که بسیار تحت تأثیر فلسفه مدرن حاکم، شکل گرفت خصلت نقد کنندگی هنر مدرن است. در این خصوص کانت و هگل در تأثیر گذاری بر جهان بینی هنرمندان نقشی اساسی داشته اند. «هنر مدرن نه می خواهد والایی و عظمت را به نمایش در آورد و نه به بازنمایی «طبیعت» و «خصائل عالیه انسانی» باشد. می خواهد بیشتر نقاب ها را بر گیرد و زشتی های مکتوم را عیان سازد. به نهاد های مستقر بتازد و مرجعیت ها و ارزش های دیر پا را به چالش گیرد. به جای تکیه بر پهلوانی، دلاوری ها، وارستگی ها، بزرگ منشی ها و بلند نظری ها و اراده های پولادین آدمی، می خواهد درماندگی و زبونی و محرومیت و اضطراب، دنیای صنعت، سرعت و خشونت را می ستاید و رئالیسم سوسیالیستی که ستایشگر عظمت کارگر و نقش او در ساختمان کمونیسم است، و نیز چند مورد اندک شمار دیگر که بگذریم، هنر مدرن با ستایش و پرستش و تکریم و تمجید میانه ای ندارد. در اکثر آثار آن، رگه هایی از ناباوران، تشکیک و تمسخر به چشم می آید.

«شاید یکی از مهم ترین ویژگی های هنر مدرن، سر کشیدن به حوزه های فرهنگی و تمدنی غیر از فرهنگ و تمدن غربی است. چنان که می دانیم یکی از منابع الهام گیری امپرسیونیست ها در آغاز فعالیت شان، نقاشی ژاپنی و به ویژه چاپنقش های ژاپنی بوده است. در نمایشگاه بین المللی پاریس که در 1867 برگزار گردید بسیاری از چاپنقش های ژاپنی به نمایش گذارده شدند و در نتیجه، ژاپونیسم، اصطلاح فرانسویان برای زیبا شناسی ژاپن، مورد توجه محافل هنری باب روز در پاریس قرار گرفت ... این سنت تأثیر گیری از حوزه های فرهنگی غیر با الهام گیری هنرمندان برجسته ای همچون هانری، ماتیس و پابلوپیکاسو از نقاب ها و مجسمه های آفریقایی و هنر بدویان قویاً دنبال می شود و در نتیجه توجه جهانیان به ارزش های هنری و فرهنگی اقدام کمتر شناخته شده در اقصی نقاط جهان و زبان و بیان خاص هنری آن ها جلب می گردد.»[17]

«تجربه درون در نقاشی، همانا معطوف شدن به مسائل خاص فرم، ترکیب، رنگ، سطح، بافت و فاصله گرفتن از هر گونه مضمون دیگر است. در این رهیافت، "نقاشی در خدمت نقاشی" و یا :هنر برای هنر" جلوه بارز رویکرد مدرنیستی شد؛ معطوف به دغدغه ها وسائل خاص فرم و ترکیب است و نه ارائه ی موضوع یا بیان مضامین خارجی. "هنر برای هنر" یک گفتمان کاملاً مدرنیستی است که نه از سر بی توجهی به مسائل پیرامونی خویش، بلکه در نتیجه غرق شدن وی در عوالم پیچیده شکل، ترکیب و رنگ مطرح می شد. هنری که بدین ترتیب در نیمه ی نخست سده ی بیستم در اروپا به ظهور می رسید، محصول یک مدرنیسم ناب بود.»[18]

ویژگی دیگری که هنر مدرن را از هنر پیش از خرد متمایز می کند، تأثیر علم بر هنر است.

«علم به معنای وسیع کلمه شامل ... علم رنگ ها که امپرسیونیست ها بررسی اش می کردند و بعد ها علم قوم شناسی که موجب گسترش شناخت هنر انسان های ابتدایی گردید. سراسر این دوره با انتشار همگانی دانش مشخص می شود و دگر گونی های هنر زاییده جذب برخی از جنبه های این دانش توسط هنرمندان است.»

«سران تحت تأثیر روح زمان خویش بود و نگرشش به طبیعت که نگرش تحلیلی است و شیوه ی برخوردش با هنر که شیوه ی آزمایشی است، اساساً علمی است. تحلیل، یگانه واژه مناسب برای کارهای او و واژه ای علمی است.

تقریباً در اواخر سده ی نوزدهم و اوایل سده ی بیستم، علم تازه روان شناسی در انتظار هنرمند بود و باز هم می توان گفت که هنرمند، آگاهی مستقیمی از علم نداشته است اما نوعی حالت آگاهی عمومی پدید آورد که تأثیری قطعی در هنرمند داشت. هنرمند از علم طبیعت انسانی آگاه گردید. روان شناسی، اعتبار تنوعات تیپ های افراد و حتی مطلوبیت بیان آزادانه ویژگی های نوعی افراد را ثابت کرد. در نتیجه هنرمند دریافت که مستحق آزادی تازه ای است، که آزادی از میثاق و سنت نام دارد. هنر او، بیان شخصیت خود ویژه اش گردید.»[19]

پیرو این آزادی که برای ذهن هنرمند ایجاد شد، هنرمندان عناصر ناشی را از اثر خود حذف کردند و وابستگی خود به طبیعت را انکار نمودند و واقعیت کاملاً مستقل و تازه ای ایجاد نمودند. (هنر انتزاعی)

[1] -علیرضا سمیع آذر، اوج افول مدرنیسم، تاریخ هنر معاصر جهان، (تهران، چاپ و نشر نظر 1389)، صفحه 9

[2] - بابک احمدی، مدرنیته و اندیشه انتقدی چاپ هفتم، تهران، نشر مرکز 1387، ص ص 9 و10

[3] - علیرضا سمیع آذر، پیشین، ص 10

[4] - ا. کانت، سنجش خود ناب، ترجمه‌ی م. ش. ادیب سلطانی، تهران، 1362، ص 12

[5] - بابک احمدی، مدرنیته و اندیشه انتقادی، ص 15

[6] - بابک احمدی، پیشین، ص 16.

* - aufhebung

[7] - بابک احمدی، پیشین، صص 16 و 17

[8] - بابک ا حمدی، پیشین، ص 18.

[9] - گوردن گراهام، فلسفه هنرها، ترجمه مسعود علیا، (تهران: ققنوس: 1383) ص 30.

[10] - زهرا ایرانی صفت، فلسفه هنر، زیبایی شناسی و نقد هنری رشته پژوهش هنر، (تهران: مهرسبحان، 1388) ص 61

[11] - زهرا ایرانی صفت، پیشین، صص 61 و 62.

* - geist zeit

[12] - زهرا ایرانی صفت، پیشین، صص 74 و 75.

[13] - زهرا ایرانی صفت، پیشین، ص 79.

[14] - رویین پاکباز، دایره المعارف هنر، چاپ هفتم (تهران: فرهنگ معاصر، 1387) ص 526

[15] - زهرا ایرانی صفت، پیشین، ص 155.

[16] - علیرضا سمیع آذر، اوج و افول مدرنیسم، پیشین، ص 10.

[17] - نوربرت لینتن، هنر مدرن، ترجمه علی رامین، چاپ سوم (تهران: نشر نی 1386) صص 10 و 11

[18] - علیرضا سمیع آذر، پیشین، صص 10 و 11.

[19] - هربرت رید، فلسفه هنر معاصر، ترجمه محمد تقی فرامرزی، چاپ سوم (تهران: موسسه نگاه، 1387)

-----------------------------

برگرفته از: http://anthropology.ir/node/22528