تأثیر فمینیسم برهنرهای تجسمی

                                                                   مينا فشنگچی

 

                   

 

 

 بسياري از جريان‌هاي هنري پديدآمده در تاريخ هنر زاييده ي انديشه‌‌ها و نحله‌هاي جامعه‌شناختي است كه ريشه‌هاي فلسفي، سياسي يا اجتماعي دارند. جنبش هنري فمينيسم يكي از اين جريان‌هاست. برآنيم تا در چند شماره آينده ضمن اشاره به كليات ساختار اين جنبش، نمونه‌هايي از تأثيرات آن را بر آثار تجسمي معاصر كه درگرايش مختلف هنري از جمله، نقاشي، مجسمه‌سازي و هنر جديد ... مي‌باشد معرفي كنيم

 

جنبش فمينيسم در هنر از دهه‌ي ۷۰ ميلادي آغاز گشت و تا به‌امروز چنان‌كه مي‌دانيم فعال و پويا به رشد خود ادامه داده است. هنر فمينيستي بخش مهمي از هنر پست مدرن را تشكيل مي‌دهد، زيرا فمينيست‌ها براي مطرح كردن مسايل خودشان، با مدرنيسم سر ناسازگاري داشته و مدرنيسم را مقصر مهمي در به‌وجود آوردن شرايط زنان مي‌دانستند. همان‌طور كه در مصاديق تاريخ هنر مي‌بينيم در قرن بيستم است كه زنان از تاريخ هنر حذف مي‌شوند

فميينست‌ها با تثبيت مفاهيم پست مدرنيستي به اثبات مسايل خود پرداخته و با انتشار موضوعاتي در هنر كه قبلاً هيچ‌گاه به‌آن توجه نشده بود، با جسارت و هوشياري به خلق آثاري با اين مضامين پرداختند. از مهم‌ترين تأثيرات فمينيست‌ها در هنر معاصر، از بين‌بردن تمايز بين هنر والا و هنر سطح پايين بود

قبل از فمينيست‌ها، در جنبش پاپ آرت، هنرمندان اين جنبش، سعي در براندازي اين مفهوم داشتند. اما فمينيست‌هاي بعد از آن‌ها و بسيار موفق‌تر، به نقد اين جريان پرداختند، فمينيست‌ها در پيشبرد هنر مفهومی(1 ،كانسپچوال آرت) بسيار سهيم بودند، زيرا هنرهاي مفهومي، درست عكس اهداف مدرنيسم بود، و به نقد مدرنيسم پرداخته بود، و از آن مهم‌تر، نه نقاشي محض بود و نه مجسمه محض بلكه تلفيقي از مديوم‌هاي مختلف بود و از اين جهت در رد ارزش و والا بودن نقاشي و مجسمه سازي مي‌كوشيد

فمينيست‌ها در بادي‌آرت(2) نيز از پيشگامان به‌حساب مي‌آيند، زيرا بدن همان‌طور كه مي‌دانيم در فلسفه و هنر فمينيستي محل گفتمان است. گفتمان فرهنگ، سياست، و حيطه‌هاي خصوصي و عمومي كه هميشه در طول تاريخ زنان و مردان در اين دو حوزه جدا از هم نگاه داشته شده بودند

فمينيسم به نقد ناب‌گرايي و نگاه خالص به‌هنر كه ميراث مدرنيسم بود، پرداخت. نگاهي كه منجر به تشكيل گروه‌هاي مختلفي در هنر فمينيستي مثل گروه «پترن اند دكوريشن»(۳) شد. هدفشان از بين بردن تمايز بين هنرهاي زيبا و صنايع دستي بود

فمينيسم در تضاد با نابغه‌انگاري هنرمند و نقد فرديت هنرمند كه قرن‌ها گريبان‌گير تاريخ هنر غرب بود، به توليد آثار هنري گروهي پرداخت. مثلاً جودي شيكاگو و گروهش كه حتي گاهي به پانصد نفر هم مي‌رسند، آثاري خلق مي‌كنند كه ماحصل دست افراد مختلف است

جنبش فمينيستي معاصر، اغلب با جنبش‌هاي ضد نژادپرستي همراه است و از اين‌رو فعاليت‌هاي زنان هنرمند سياه‌پوست و رنگين‌پوست، دورگه‌هاي مهاجر نيز از تأثيرات اين جريان بر هنر معاصر است

آثار بسياري از هنرمندان فمينيست‌ اينك در مهم‌ترين موزه‌هاي دنيا نگه‌داري مي‌شود و اين حاكي از پذيرش عمومي اين تفكر و شاخص بودن هنرمنداني از اين دست مي‌باشد

 

گزيلدا پولاك(۴) و دبورا چري(۵) دو مورخ هنر فمينيست، درباره‌ي مقام زنان در هنرهاي زيبا، نكته‌اي گفته‌اند: «فرهنگ والا ضمن بازنمايي خلاقيت به‌عنوان امري مردانه و پخش تصوير زن به‌عنوان تصويري زيبا براي نگاه تشنه‌ي مردان به‌طور حساب شده‌اي منكر شناخت زنان به‌عنوان توليدكنندگان فرهنگ و معني مي‌شود.» به همين منظور عده‌اي از هنرمندان فمينيست با توجه اين هدف آثارشان تماماً نقد نگاه جنسي به زن در طول تاريخ است و همين‌طور نقد نگاه جنسي به‌زن در دوره‌ي معاصر»(۶)

بسياري از هنرمندان فمينيست آثارشان را نه‌تنها در موزه‌ها بلكه در معابر عمومي شهرها و بيلبوردهاي تبليغاتي نصب مي‌كنند و اين از يك جهت نقد هنر گالري‌ و موزه‌ايست كه مردان هميشه حرف اول را در آن مي‌‌زدند و از جهتي ديگر انتشار عقايدشان در سطح وسيع جامعه است. هنر فمينسستي نه تنها در زمينه‌ي هنرهاي تجسمي، بلكه در زمينه‌ي نقد و فلسفه و تاريخ هنر نيز بسيار فعال بوده است و سؤالات متفاوتي را در اذهان به‌وجود آورد؛ اصولاً چرا تاريخ هنر، زنان هنرمند برجسته‌اي به خود نديده است؟ از چه راه‌هايي تمايلات زن‌گرايي در هنر ارتقا خواهد يافت؟ آيا هنر زنان بايد به‌طور بنيادين با آن‌چه هنرمندان جنس مخالف او خلق مي‌كنند، متفاوت باشد

از جمله منتقدان در اين عرصه ليندا ناكين(۷) و لوسي ليپارد(۸) مي‌باشند. ليندا ناكين با طرح سؤال مشهورش به طرح اين نكته پرداخت كه، «هر چند تعداد زنان هنرمند نقاش و مجسمه‌ساز را از لا به لاي تاريخ بيرون بكشيم و روز به روز بر تعدادشان بيافزايم باز هم بررسي علل و پاسخ‌گويي به چرايي‌ها در اين زمينه مهم‌تر است. ما بايد به چرايي اين قضيه يعني نبود هنرمندان زن بپردازيم

از ديگر مسايل مهم هنر فمينيستي همان‌طور كه در بخش تئوري و جامعه‌شناختي و اجتماعي و سياسي مهم است، بحث از تمايز Gender و Sex است و كلاً مي‌توان گفت تئوري فيمينستي بر مبناي همين تمايزات است. و همان‌طور كه مي‌دانيم سيمون دوبوار شروع كننده‌ي اين راه است. و آن جمله‌ي معروف در ابتداي جلد دوم كتاب جنس دوم: «زن، زن خلق نمي‌شود، زن تربيت مي‌شود

اين جريان عامل پايه‌اي براي درك ما نسبت به جهان و هنر است. و همان‌طور كه ديديم زيباشناسان و فيلسوفان ظاهراً خنثي، به مسايل زيبايي‌شناسي و فلسفه مي‌پردازند. اما اين اسطوره‌اي بيش نيست كه لذت برآمده از اثر هنري، غير جنسي است و يا زيبايي ربطي به جنسيت ندارد

«نكته‌ي ديگر اين‌كه فمينيسم و فمينين(۹) يكي نيستند. فمينين به حالتي اطلاق مي‌شود كه آن حالات را نسبتاً زنانه تلقي مي‌كنيم. ملايم‌ بودن، لطيف بودن و جثه‌ي كوچك. اما آن‌چه فمينيستي است الزاماً فمينين نيست. فمينيسم رويكردي سياسي و اجتماعي است، در حالي‌كه اين ويژگي‌ها، كيفياتي هستند كه فقط به زنان (توسط مردان) اطلاق شده است

همه‌ي زنان هنرمند آثارشان فمينين نيست. مثلاً آثار بريجيت رايلي(۱۰)، هلن فرانكن‌تالر(۱۱)، باربارا هپورث(۱۲)، لي كرسنر(۱۳)، سوزان راتنبرگ(۱۴) و بسياري ديگر از هنرمندان دوران مدرنيسم. البته گفتن يك نكته در اين‌جا مهم است كه زنان در دوران نيمه اول قرن بيستم به علت حاكميت مدرنيسم مجبور بودند، به خلق آثاري نظير مردان بپردازند تا بتوانند در عرصه هنري آن دوران مطرح شوند

اما بعد از شروع خلق آثار فمينيستي و توجه به خصوصيات دكوراتيو و استفاده از متريال‌هاي خاصي كه زنانه تلقي مي‌شد و به‌وجود آمدن جرياناتي كه ذكر شد، اين سؤال در دهه‌ي ۸۰ مطرح شد كه آيا واقعاً هنري به‌عنوان هنر زنانه وجود دارد

آيا اگر زنان در عرصه‌ي هنر به‌خودشان واگذار شوند و هيچ تأثيري از هيچ‌جا نپذيرند، آثاري خلق مي‌كنند كه ويژگي‌هايي زنانه دارد؟ البته پاسخ به اين دست سؤالات هنري پاسخي كه مورد قبول اكثريت واقع شود را به‌دست نياورده است. كساني مثل لوسي ليپارد كه از تئوريسين‌هاي مشهور و مهم تئوري هنر فمينيستي است در دهه‌ي ۷۰ از كيفياتي صحبت كرده است كه هنر زنان را از مردان متمايز مي‌كند. يعني هنري كه فقط مربوط به زنان است. به‌نظر لوسي ليپارد نقاشي‌هاي زنان داراي يك تمركز مركزي است، و اغلب اين مركز توخالي است، در بسياري از موارد دايره شكل يا بيضي شكل است. جزئيات بسيار مورد توجه است و خطوط به‌صورتي افراطي به‌كار برده مي‌شود. فرم‌ها و سطوح بسيار قابل لمس است و بسياري از آثار داراي تأكيدات اتوبيوگرافيك. يعني برآمده از زندگي شخصي هنرمند هستند و نوعي گسست و قطعه‌قطعه بودن در آثار وجود دارد. يعني آثار هنرمند زن به صورت واحد و يك‌دست يك كليت را تشكيل نمي‌دهد. از نظر لوسي ليپارد، اين كيفيات را مي‌توانيم به‌وضوح در آثار جورجيا اوكيف(۱۵)، فريدا كالو(۱۶) و ميرام شاپيرو(۱۷) ببينيم

اما خانم ليپارد هنگامي كه به دهه‌ي ۸۰ و سال ۱۹۸۴ مي‌رسد، اين خصوصيات را در مورد زنانه‌بودن آثار نفي مي‌كند. زيرا در دهه‌ي ۸۰ رويكرد كلي فمينيسم تغيير مي‌كند و در دهه‌ي ۸۰ ذات‌گرايي از فمينيسم دور مي‌شود و توجهات ذاتي به تفاوت‌ها نفي مي‌شود. در دهه‌ي ۷۰ اين ذات‌گرايي فمينيسم راديكال بود كه سعي در جداسازي‌ها داشت اما در دهه‌ي ۸۰ به‌بعد ديدگاه راديكال در فمينيسم كنار گذاشته شد و به تبع آن ذات‌گرايي

از دهه‌ي ۸۰ به بعد همان‌طور كه ذكر شد، توجه به تفاوت Gender و Sex در رأس تئوري‌هاي فيمينستي قرار مي‌گيرد

به‌هر حال اين بسيار مشكل است كه بخواهيم بگوييم چيزي به نام مردانگي در آثار مردان هست و بالعكس. آثار هنري در خلاء توليد نمي‌شوند، آثار هنري انعكاس مسايل بيروني افراد است. آثار در شرايطي كه نتيجه‌ي تعاملات هنرمند با خود، خانواده و اطرافيان و جامعه است بيرون مي‌آيد

در نتيجه اين‌كه مثلاً آثار زنان يك‌سري وجوه مشترك داشته باشد، طبيعي است ولي اين‌كه اين كيفيات را ذاتي بدانيم پذيرفتني نيست.(۱۸)

 

فارغ از تمام مطالب مطرح شده، اين نوشتار تنها به معرفي اين جريانات مي‌پردازد و نقد و تحليل نمونه آثار و انديشه‌هاي هنرمندانش در حوصله‌ي آن نمي‌گنجد. در هر حال در اين نوشتار سعي شده، هنرمنداني معرفي گردند كه تأثيرات عميق آن‌ها بر تاريخ هنر معاصر به‌خوبي مشهود است. و بسياري از اين زنان جزو اولين گروه هنرمندان فمينيست به شمار مي‌آيند. در اين‌جا فقط به معرفي هنرمند و مشهورترين آثارش مي‌پردازيم و از نقد و نگاه نقادانه به اين آثار اجتناب مي‌كنيم. اكثر اين آثار هم‌اكنون در تاريخ هنر معاصر جايگاه خاص خود را يافته‌اند و در مشهورترين كتب معاصر به‌چاپ رسيده‌اند

 

فيت رينگولد

هنرمندان سياه‌پوست در چند دهه‌ي اخير در اين حوزه‌ بسيار فعال بودند. يكي از اين هنرمندان فيت ينگولد(۱۹) متولد ۱۹۳۰ است. «آثار اين هنرمند به همان اندازه كه به وضعيت خاص زنان سياه‌پوست در جامعه آمريكا مروبط مي‌شود، در برگيرنده هويت ملي اقلبت آفريقايي ـ آمريكايي نيز مي‌باشد. به همين دليل پيوند او با سنت فمينيسم به همان اندازه ارتباط با اوج‌گيري آواي هنرمندان آفريقايي‌تبار آمريكايي مستحكم و پابرجاست. او زندگي هنري خود را به‌عنوان يك نقاش بيش از ۳۵ سال است كه ادامه مي‌دهد. بيشتر شهرت او، به‌خاطر لحاف‌هاي نقاشي شده داستاني است. آثار او در موزه هاي مهم آمريكا، اروپا، خاورميانه و آفريقا به نمايش گذاشته است. و در گنجينه‌هاي بسياري از موزه‌ها مانند استوديو هارلم، گوگن‌هايم، متروپوليتن و موزه هنرهاي مدرن وجود دارند» (۲۰)

 

آثار او هم از ابزارهاي زنانه و هنرهاي زمان بهره مي‌گيرد و هم مضاميني نژادي را شامل مي‌شود و همان‌طور كه ذكر شده تقريباً اكثر آثارش روايي هستند

او كتاب‌هاي متعددي نوشته و تصويرسازي كرده است. از جمله: شن قيراندود، كتاب شرافت و ناموس (شجره‌نامه) كه با تعداد زيادي شجره‌نامه‌هاي ديگر تصويرسازي شده است

 

اگر در تاريخ هنر دقت كنيم مي‌بينيم اقليت‌هاي نژادي در اروپا و آمريكا خصوصاً سيا‌پوستان نه‌تنها خود به‌عنوان هنرمند هيچ‌گاه در تاريخ حضور ندارند، بلكه هيچ‌گاه خود موضوع تاريخ هنر نيز نبوده‌اند. اما با شروع جريانات فيمينستي و فعاليت هنرمندان رنگين پوست در آمريكا و اروپا، زندگي و فرهنگي رنگين‌‌پوستان نيز موضوع اثري هنري گشت كه در اثار رينگولد به‌خوبي شاهد اين مدعا هستيم

 

 

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------

 

پي‌نوشت

۱- Conseptual Art

۲- Bady Art

۳- Patern and Decoration

۴- Gisilda Pollak

۵- Debora Chery

۶-  برت، تري، نقد عكس، اسماعيل عباسي و كاوه ميرعباسي، مركز، ۷۹، ص ۲۴۰

۷- Linda Nockline

۸- Luce Lippard

۹- Femminin

۱۰- Brigit Railly

11-Helen Frankenthaler

-Barbara Hepworth

-Lee Krasner (همسر جكسون پولاك)

- Suson Rotenburg

- Georgia o'Keefe

- Frida Kahlo

- Miriam Schapiro

- حميد، سوري، هنر معاصر، جزوه‌ي درسي دانشگاه هنر،۱۳۸۳

- Faith Ringgold

20- www.faithringgold.cvom

 

ـ برگرفته از سایت

http://www.tandismag.ir/Archive/Archive.aspx?id=3&C=30&T=263