زیبایی شناسی
زیبایی شناسی
زيبايي شناسي (به يوناني دريافت حسّي) يكي از پنج رشتهي كلاسيك فلسفي (در كنار تئوري شناخت منطق اخلاق و متافيزيك) است. زيباييشناسي در معناي وسيع خود نظريهي زيبايي در دو جلوهاش يعني زيبايي طبيعي و زيبايي هنري و در معناي محدود آن نظريهي هنر است .
زيباييشناسي بهعنوان زيباييشناسي ذهن دربارهي شرايط انجام و اعتبار داوريهاي ارزشي و سليقه اي زيباييشناسانه (زيباييشناسي صوري) اثر زيبايي بر ناظر (زيباييشناسي انگيزشي) روند آفرينش هنري (زيباييشناسي آفرينشي) و همچنين شرايط و اشكال پذيرش هنر از طرف فرد و جامعه (زيباييشناسي پذيرشي) كنكاش ميكند .
زيباييشناسي عين مسايل مربوط به موضوع زيبايي را مورد بحث قرار ميدهد. اين مسايل عبارتند از: ويژگيهاي اصلي و كاركرد زيبايي پيوند ميان زيبايي طبيعي و زيبايي هنري تحليل ساختاري كار هنري تعيين مفهوم كار هنري و كاركرد هنر (زيباييشناسي كارِ هنري) ارتباط متقابل بين شكل و محتوا تكنيك هنر و مواد در كار هنري (زيبايي شناسي فرم و محتوا) پيوند ميان گونههاي هنري يعني ميان هنرهاي تجسًمي (شامل معماري مجسّمه سازي نقّاشي و غيره) هنرهاي نمايشي (شامل فيلم تئاتر باله وغيره) ادبيات و موسيقي رابطهي هنر با واقعيت تاريخ و جامعه پيوند هنر و زيبايي با حقيقت يا به عبارت ديگر تعيين اعتبار كار هنري (زيبايي شناسي مضمون ).
بر خلاف دانشهاي مربوط به گونههاي مختلف هنري (تاريخ هنر علوم ادبي علم موسيقي و غيره) كار هنري منفرد فراتر از جنبهي تمثيلياش موضوع زيباييشناسي فلسفي نيست. ويژگي عمومي انديشههاي زيباييشناسانه آن است كه صريحاً در چارچوب زيباييشناسي توصيفي زيباييشناسي سنجشي يا زيباييشناسي ارزشي (كه ارائه كنندهي معيارهاست) جاي نميگيرد. گرچه زيباييشناسي به عنوان رشتهي فلسفي در قرن هجدهم به وجود آمد ولي انديشيدن در بارهي پرسش هاي زيباييشناسي در دوران باستان آغاز شده بود. مسايل زيبايي و هنر در دوران باستان عمدتاً جداگانه مورد بحث قرار ميگرفتند.
عقايد زيباييشناسانهي افلاطون در پيوند نزديك با نظريهي متافيزيكي-هستيشناسانهي او مبتني بر وجود دو جهان قرار ميگيرد. زيبايي كه از نظر افلاطون عمدتاً به عنوان زيبايي طبيعي تعبير مي شد به دنياي حواس و پديدههاي گذرايش تعلق دارد. زيبايي خود را به صورت تظاهر ايده در ماده نشان ميدهد و آثار هنري از طريق تقليد از اشياي طبيعي به وجود مي آيند. از آنجايي كه اشياء طبيعي خود باز تاب مُثُلاند هنر سومين مرحلهي دوري از حقيقت است. تحقير هنر (هنري كه در خدمت عبادت خدا و ستايش قهرمانان نباشد) به عنوان بازي و ستايش زيبايي طبيعي ازجانب افلاطون سهم عمدهاي در دريافتهاي زيباييشناسانهي فلسفه و كلام مسيحي در سدههاي ميانه دارد. ارسطو برخلاف افلاطون در انديشهي زيباييشناسي سنّتي بنيان گذاشت كه در آن زيبايي هنري بر زيبايي طبيعي برتري دارد زيرا در اين سنت ويژگي تقليدي آثار هنري همچون امتيازي در نظر گرفته ميشود. ارسطو تقليد هنري را به عنوان روند خلاقانهاي در نظر ميگيرد كه در آن هنرمند از واقعيت كپيبرداري نميكند بلكه واقعيت ر ابه گونهاي ديگر ميآفريند. او بدين صورت نشان ميدهد چه چيزي در تناسب با واقعيت و يا بر حسب ضرورت ممكن است .
زيباييشناسي ايدهآليسم آلماني كه زيبايي هنري را به عنوان ايدهآل تلّقي ميكرد نيز همين انديشهها را پي گرفت. درك هنرمند به عنوان نابغه و خداگونگي او به لحاظ اصالت و خلاقيّتش در همين انديشههاي ارسطو ريشه دارد. اين برداشت كه از دوران رنسانس به بعد حاكم شد در تقابل با درك هنرمند به عنوان افزارمند قرار داشت. بنياد خواست استقلال هنر به هنگام گذار از جامعهي فئودالي به بورژوايي نيز همين انديشههاي ارسطوست. هنر در اين زمان با موفقيت به منظور رهايي از قيد خدمت (به مذهب) و جنبه هاي جلوه بخشي آذينگري و سرگرمكنندگي (درباريان) ميكوشد تا زمينهاي براي اعتبار خردگرايانه -انتقادي خود فراهم كند .
مردمان دوران باستان و سدههاي ميانه وحدت متافيريكي- هستيشناسانهي حقيقت نيكي و زيبايي را با تصور جهان ايدهها يا خدا مربوط ميكردند. اين وحدت بر اثر انتقاد خردگرايانه و تجربهگرايانهي روشنگري سست شد و چرخش به سوي فلسفهي آگاهي آن را نجات داد. ابن كار از طريق قراردادن اين وحدت در درون ذهن كه داراي سه گونه توانايي روحي است صورت گرفت (كانت): حقيقت در توانايي شناخت خرد نظري نيكي يا عدالت در توانايي اشتياقورزيدن خردعملي و زيبايي در توانايي ميل يا پرهيز نيروي داوري نهفته است .
استقلال هنر و چرخش به سوي ذهن (فاعل شناسا) به ايجاد رشتهي فلسفي زيباييشناسي بوسيلهي بامگارتن (Baumgarten) در كتاب "زيباييشناسي" (1758-1750) ياري رساند. منظور وي از زيباييشناسي "علم شناخت حسي" بود. كانت در اصليترين اثرش دربارهي زيباييشناسي يعني "نقد نيروي داوري" به انديشهي بنيادي زيباييشناسي انگيزشي بامگارتن رجوع ميكند. بنا بر اين انديشه زيبا آن است كه كشش در پذيرنده ايجاد ميكند. كانت اين انديشه را در تحليل فرم داوري سليقهاي به تفصيل شرح ميدهد.
بنا بر تحليل كانت داوري سليقهاي "زيبا" بر پايهي حظّي قرار دارد كه داراي ويژگيهاي زيراست :
1- اين حظ بايد بيچشمداشت (interesselos) باشد (يعني اين حظ نبايد بواسطهي تصور وجود شيئي مورد نظر ايجاد شود ) .
2- حظ ياد شده به مفهومي وابسته نيست يعني داوري سليقه اي داوري مبتني بر شناخت نيست .
3- اين حظ خواستار ضرورت و اعتبار عمومي ( هر چند فقط ذهني) است. اين ضرورت و اعتبار عمومي در صورت وجود "حس همگاني" زيباييشناسانه كه ذهنهاي داوريكننده داراي آن هستند به صورت عيني جلوهگر ميشود .
4- اين حظ در اثر گونهاي جلوهي غايتمندانهي شيئي (زيرا غايتمندي اصل پيشين نيروي داوري است) كه بدون تصور غايتي براي آن شيئي درك ميشود پديد مي آيد .
داوري سليقهاي به گونهاي يكسان در مورد زيبايي طبيعي و هنري بكار ميرود. ويژگيهاي بيچشمداشتي و "غايتمندي بدون غايت" كه در بالا به آنها اشاره شد با خواست استقلال هنر همخواني دارند. با اينكه بنا بر نظر كانت زيبايي "نماد هنجارهاي نيك است"و "هنر زيبا" روح را به انديشيدن ترغيب ميكند اما زيبايي براي او همچون براي بامگارتن تنها موضوع حس است و نه شناخت. از نظر كانت زيبايي تعيّن روحي ندارد و اصلاً مفهوم عيني نيست. زيباييشناسي پس از كانت كه با صراحت بيشتر به مثابهي فلسفهي هنر خودنمايي ميكند اين ويژگي زيبايي را به عنوان نقص ارزيابي ميكند .
شيلركوشيد كه مفهومي عقلاني و با تكيه بر عينيّت براي زيبايي بهوجود آورد. براي اين كار او زيبايي را به عنوان يگانه امكان بروز آزادي در پديدارها تعريف ميكند. مطابق اين درك زيبايي ايدهآلي است كه از مجموعهي امكانها و ضرورتها زاده ميشود. يك اثر هنري خوب كه در آن محتوا مغلوب شكل است مي تواند به پرورش زيباييشناسانهي انسان ياري رساند و سبب آشتي و همآهنگي ميان شور و خرد و ميان شهوت و عرف يعني ميان دو وجه افراطي طبيعت دوگانهي انسان شود. اينگونه غناي منش انسانها پيشنياز برقراري دولت آزادي است كه تحقق آن در انقلاب فرانسه ناكام ماند .
هگل با اختصاص دادن جايي در يك سيستم فلسفي به زيباييشناسي مضمون ايدهآليستي آن را به كمال رساند. در اين سيستم فلسفي كه به شيوه اي ديالكتيكي-تأملّي (dialektisch-spekulativ) ساخته شده اعتلاي روح به مثابهي مرحله هاي منطقاً ضرور فرمهايي است كه به صورت تاريخي ظاهر ميشوند و عاليترين آنها هنر دين و فلسفه است. اينها در نگرش حسي (هنر) تصور (دين) و انديشه (فلسفه) به روح مطلق كه وحدت تكامل يافتهي عين و ذهن است تجسم مي بخشند. هگل ميخواست بوسيلهي اين وحدت به دوگانگي واقعيت كه نتيجهي چرخش كانتي به سوي ذهن (فاعل شناسا) بود فايق آيد. او زيبايي را به عنوان جلوهي حسي ايده تعريف ميكند. البته منظور هگل از ايده وحدت مفهوم و واقعيتِ مفهوم است. براي مثال ايدهي دولت صرفاً در دولت "حقيقي" تحقق يافته است. بنابر نظر هگل ما در هنر با شكوفايي حقيقت و نه با يك بازي صرفاً خوشايند يا سودمند سر و كار داريم. در عين حال هگل به اين نتيجه ميرسد كه هنر به لحاظ شكوفايي حقيقت به گذشته تعلق دارد زيرا اكنون ديگر انديشه و تعمّق هنر زيبا را آراسته اند. بر خلاف شيلر در نظر هگل فلسفه ونه هنر عالي ترين فرم روح است .
پس از دوران اعتلاي زيباييشناسي ايدهآليستي قوي ترين تكانه ها از سوي گونهاي زيباييشناسي ماترياليستي يا بهعبارت ديگر زيباييشناسي اجتماعي - انتقادي سرچشمه ميگيرد. آثار هنري همچون ساير دستاوردهاي فرهنگي نه بهعنوان تظاهر ديناميك تكامل متافيزيكي روح بلكه بهعنوان پديده هاي روبنايي در نظر گرفته ميشوند كه در تناسبي معين با زير بناي اجتماعي قرار دارند. بنا بر نظر ماركس فرآورده هاي رو بنايي (همچون حقوق هنر دين و فلسفه) به طور كلي ويژگي ايدئولوژيك دارند يعني منافع طبقه حاكم را به مثابهي منافع عمومي جلوه ميدهند. اگرچه هنرمندان اكثراً به لحاظ اقتصادي به طبقهي حاكم وابستهاند اما آثار هنري يهعنوان فرآورده هاي كار آزاد و ازخودبيگانهنشده لزوماً ايدئولوژيك نيستند. به زعم ماركس در تاريخ "دورانهاي شكوفايي هنر" وجود دارد كه بههيچوجه متناسب با سطح تكامل عمومي جامعه نيست. براي مثال آثار هنري موفق جامعهي برده داري عهد باستان از جهات معيني به عنوان نمونه
هاي دست نايافتني به شمار مي آيند. در اين رابطه بلوخ در زيباييشناسي محتوايي ماترياليستياش از "اعتبار پايدار" آثار هنري بهعنوان آنچه كه افزون بر ايدئولوژي و به شكل اتوپيايي در اثر هنري وجود دارد ياد مي كند. آدورنو دركتاب "نظريهي زيبايي شناسي" خود (1970) كه آن نيز گرايش ماترياليستي دارد تعريفي ديالكتيكي از هنر به عنوان "برنهاد اجتماعي جامعه" بهدست ميدهد و محتواي حقيقت اجتماعي- انتقادي هنر را بيش ازهرچيزدر فرم آن جاي ميدهد: فرم بهعنوان بههمپيوستگي زيباييشناسانهي همهي اجزا در يك اثر هنري رابطهي اجتماعي را نمايندگي ميكند. بدينجهت فرم آزاد شده در نظر نظم موجود گستاخ مينمايد .
فلسفهي پوزيتويستي كه ايدهآل علمياش همسو با علوم طبيعي بود در جريان انتقاد بنيادي از متافيزيك در تقابل با آنگونه از زيباييشناسي قرار گرفت كه به نحوي بر حقيقت آثار هنري كه به لحاظ تجربي و بدون واسطه آزمون پذير نيست تكيه ميكند. زيباييشناسي مكتب تحليل زبان نيز موضعي انتقادي در برابر متافيزيك اختيار كرد. اين گونه زيباييشناسي هنر رااز ديدگاه نشانه شناسي (Semiotik) بهعنوان زبان مصنوعي پيچيده يا به عنوان دستگاه نشانهها بررسي ميكند و يا از ديدگاه انتقاد زباني به بررسي ترمينولوژي زيباييشناسي سنتي و ناروشني هاي مفهومي آن ميپردازد با اين هدف كه پرده از بخشي از مسايل زيباييشناسي بردارد و آنها را به عنوان "شبه مسئله" افشا كند .
هابرماس در كتاب "نظريهي كنشهاي ارتباطي" (1981) در حالي كه تغيير پارادايم از فلسفهي شناخت و فلسفهي ذهن به سوي فلسفهي زبان را دنبال مي كند كار برد زبان را پايهي اعتبار بين الاذهاني آثار هنري مي شمرد (امور بين الاذهاني مربوط به مجموعه اي از افراد است كه در يك محيط با فرهنگ مشترك زندگي ميكنند). به نظر او هست-گزاره ها جهان عيني حسي و دركشدني را توصيف ميكنند و مدعي حقيقتاند و بايد-گزاره ها يا رفتارها كه به محيط اجتماعي مربوط هستند مدعي مشروعيتاند. به همين ترتيب آثار هنري نيز كه به تجربه هاي ذهني در پرتو نيازهاي انسان شكل ميدهند و خود را در پيوند با جهان دروني فرد قرار ميدهند مدعي باورمندي و كاميابياند (باورمندي به جاي حقيقت و زيبايي مينشيند زيرا حقيقت به گونه اي خدشهناپذير به هست-گزاره ها نسبت داده ميشود و زيبايي از جانب هنر مدرن دانسته و به گونه اي تحريك آميز به سخره گرفته مي شود). اين ادعا ميتواند در گفتمان انتقاد هنري به شيوه اي استدلالي تصديق يا تكذيب شود .
--------------------------------------------------
منبع: سایت - باشگاه اندیشه
رسول معرک نژاد