نگاره«سماع دراویش»در آینه‌ی تصوف

(بخش ششم)

                                                     رسول معرک نژاد

 

                              نگاره«سماع دراویش»(۸۹۵ هـ .)کمال‌الدین ‌بهزاد .

                     

 

 

 

لباس صوفیان

 

در نگاره  لباس صوفیان هرکدام دارای اجزایی و به رنگی است که به آنها اشاره خواهد شد؛ لباس صوفیان را به نام « خِرقَه »می خوانند و خرقه در لغت به معنی پاره و قطعه ای از جامه است و در اصطلاح تصوف جامه ای است که « اهل فقر پوشند و سوراخ داشته باشد و چون اکثر جامه های ایشان کهنه و سوراخ شده باشد آن را خرقه گویند». برای خرقه جنبه های نمادین بسیاری ذکر کرده اند از آن جمله برای حروف واژه خرقه آورده اند؛- خ، دلالت بر خوف و خشیت (خدا ترس بودن صاحب خرقه) خیرخواهی و خرابی ظاهر  است؛- ر، دلالت بر رضا ( خرقه پوش اهل تسلیم است)، راحت خلق طلبیدن، رفق و رافت است؛- ق، دلالت بر قهرنفس ( خرقه پوش باید نفس اماره را بر سرچهارسوی غیرت به تیغ  قهر سر بر دارد)، قرب و قبول است؛- هـ ، دلالت بر هدایت، هوان (= سبک گردیدن) و هرب (= گریختن) است.[٢٩- صص٤٥ و ٢١١] خرقه به معنای پاره، از خَرق به معنی دریدن آمده است آنگونه که صاحب خرقه باید رشته تعلق از جمیع علایق پاره کند. خرقه لباسی بوده که از سرمی پوشیدند زیرا سمت پیش آن بسته بوده است. درآغاز کارصوفیه خرقه ها را از پاره های جامه های کهنه می ساختند و پاره بر روی پاره می دوختند. جنس خرقه ها پشمین بوده است و از قرن هشتم هجری به بعد جامه های رنگارنگ پدید آمد که به آنها « مُصَبَّعات »، یا « شوازک» و « مَشَوزَکات» می گفتند.

خرقه های نخستین را « مُرقعه» می خواندند. در کشف المحجوب، هجویری آورده است: « لبس مرقعه شعار متصوف است و لبس مرقعات سنت است از آنجا که رسول علیه السلام فرمود: پشمینه بپوشید تا لذت ایمان را در دل های خویش بیابید». آورده اند اول کسی که خرقه پوشید حضرت آدم (ع) بود. آدم « و حوا علیهما السلام، چون از نعمت بهشت به محنت دنیا افتادند، برهنه بودند. جبرییل علیه السلام بیامد و گوسفندی بیاورد تا ایشان پشم آن گوسفند باز کردند و حوا برشت و آدم ببافت و در پوشیدند». [٤٥- ص٨٥] خرقه را با نام های مرقع، صوف، جُبّه، خشن، فرجی و فَرَجَیّه نیز خوانده اند. رسم خرقه پوشی از اواسط قرن چهارم مرسوم شده است آنگونه که آن را منسوب به ابوعمروزجاجی محمد بن ابراهیم بن یوسف بن نیشابوری (از اصحاب ابو عثمان حیری و جنید و رُوَیم و نوری)که در سال ٣٤٨ هجری درگذشته است [٥٠- ص٤٦٤] و موقعه ای خرقه را به تن می کردند که مرید از مقام توبه و ورع گذشته باشد و به مقام زهد درآمده باشد. عبدالرحمن جامی و شیخ خرقانی رحمه الله آورده اند ؛ « انتساب مریدان به مشایخ به سه طریق است: یکی خرقه، دوم به تلقین ذکر و سوم به صحبت و خدمت و تأدب آن». [٤٢- ص٣٥١] قدما خرقه را به لحاظ جنبه ی معنوی آن به دو نوع تقسیم کرده اند: خرقه ارادت و خرقه تبرک. متأخرین خرقه ولایت را نیز به آن افزوده اند.(٤٨) خرقه ارادت، در تصوف، اصل است و همان است که قصد اصلی مشایخ است. و خرقه تبرک خرقه ای است که نه به عنوان نفی خرقه اول یا طلاق بطلانِ آن، بلکه به عنوان برکت یافتن و تَشَبّه است و خرقه تبرک را به هر طالبی می داده اند، ولی خرقه ارادت خاص طالبِ صادقِ راغب بوده است.[٥٠- ص٤٦٤] « و چون شیخ در مرید آثار ولایت و علامت وصول به درجه ی تکمیل و تربیت مشاهده کرد و خواهد که او را به نیابت و خلافت خود نصب کرده به طرفی فرستد وی را خلعت ولایت پوشاند». [٢٨- ص٣٤٦] برای پوشیدن خرقه ارادت مرید می بایست لااقل سه سال در خانقاه بگذراند؛ سال اول خادم خانقاه باشد، سال دوم به ترتیب آداب شریعت بپردازد و سال سوم تعلیم آداب طریقت ومراحل احوال و مقام را بگذراند.

      ساختمان خرقه به تصریح هجویری (قرن پنجم) دارای شش قسمت بوده است؛- قب (قسمت بالای گریبان خرقه)؛- دو آستین؛- دو تیریز( قسمت سجاف پهنی که در دو طرف قبا یا پیراهن بوده و همچنین دو سوی قبا و جامه که روی سینه را می پوشانده است)؛- کمر؛- گریبان؛- فراویز(نوعی سردوزی بر لبه ی آستین و جیب خرقه). هجویری همچنین برای اجزای خرقه به مفاهیم رمزی اشاره می کند؛- قب: صبر یا فناء مؤانست است؛- دو آستین: قبض و بسط یا فقر و صفوت.؛- کم: خلاف نفس یا اقامت اندر مشاهده است ؛-  گریبان: صحت یقین یا امن اندر حضرت است؛- فراویز: اخلاص یا قرار اندر محل وصلت است.[٥٠- صص٤٥٨ و ٤٦١] با خرزی فراویز را نوعی رمز درباب کسانی می داند که مُهرِامانت بر ظاهر و باطن نهاده اند. آنچه درتمامی خرقه ها مشترک بوده است، خشن پوشی، کهنگی و کوتاهی ذکر کرده اند. خرقه       می بایست از جنس پشم، پنبه، و پلاس (= گلیم از موی بز و گوسفند یا شتر) و پوست باشد و جنس ابریشم بر مردان حرام بوده است. آورده اند که بر تن حضرت مسیح (ع) پلاس بوده است که مسیح را از واژه ی مسح به معنای پلاس خوانده اند و مسیح به معنای پلاس پوش است. [٢٩- ص٥٦]

اما آنچه برای اجزاء خرقه برشمرده شد بر تن صوفیان درون نگاره نمی باشد و اینان لباس عادی مردمان روزگار خویش را پوشیده اند. همانگونه که قبلاً آمد فرقه نقشبندیه عزلت گزینی و تارک دنیا شدن و ازمردم جدا زیستن را مردود می شمردند و درون جامعه وما بین مردم بودند و هر کدام نیز شغلی برای امرارمعاش داشتند. بنابراین لباسی که آنها را از دیگر افراد جامعه جدا کند نمی پوشیدند. در این نقاشی انواع لباس و بخش های آن که صوفیان بر تن دارند عبارتند از دَلق، فَرَجیَّّه، قَفطان، قباء، جبه، جامه عَلَم دار، لام الفی یا بُرده، حِزام، دستار یا عمامه.

دَلق:  نوعی ردای دراز، مرکب از قطعات پارچه به رنگ های مختلف بوده است خُطبا دلقِ سیاه بر تن می کردند. [٢١- ص [١١٨

فَرَجیَّه : لباس گشادی بوده است که آستین های آن گشاد و دراز و کمی از نوک انگشتان می گذشته است. این لباس یقه نداشته، جلو باز بوده و تا روی پا را می پوشانده است. این لباس را کسانی به تن می کردند که  اشتغالات علمی داشته اند. جنس این نوع لباس از پشم شتر یا موی بز بوده است و بیشتر آن را بر روی قفطان می پوشیده اند.[٢١- ص٢٠٧/ ٢٩- ص١٤٠]

قَفطان(خَفتان ، قُفطان): لباس جلو باز و بدون یقه بوده است که روی سینه ی آن تکمه  کوچک و نزدیک به هم می دوخته اند. آستین های آن کوتـاه تر از فرجیه بوده و درازی آن تا پایین ساق پـا می رسیـده است و بر روی آن شـال پهن و بزرگـی می بستند. [٢١- ص١٠٥]

قباء : لباس یقه داری بوده که از جلو تکمه داشته است. قبای پیغمبر اسلام را قبای بَنیش می خواندند.[٢١- ص٢٢٢]

جُبَّه : این لباس را همانند قباء از لباس های پیامبر اسلام (ص) ذکر کرده اند. این نوع لباس به دو گونه دراز و کوتاه بوده است و بیشتر زیر فرجیه، قباء و قفطان می پوشیده اند.[٢١- ص٧٤]

جامه عَلَم دار: لباسی بوده که سر آستین ها و گرداگرد حاشیه ی آن با پارچه ای متفاوت از رنگ پارچه اصلی بوده است و کسانی آن را به تـن می کردند که « علـم محـبت و دوست در میـدان معرفت افروختـه و در معـرکه مـردان به مـردی و جوانمردی عـلم شده باشد». [٢٩- ص١٣٨]  صوفی که در حال گریستن است جامه علم دار به تن دارد.

لام الفی : پارچه ای که بر روی شانه می انداخته اند و دو بخش آن را از این شانه بر روی آن شانه دیگر همانند لا می انداختند. (٤٩) [٢٩- ص١٥١]

بُرده (نَمِره) : قطـعه ای پارچـه پشمـی دراز و ضخیمـی که بر روی شـانه می انداختند و شـب ها آن را به عنوان جامـه ی خواب به کار می بردند. اگر برآن حاشیه می دوختند به آن شَملَه ( شِمله ، مِشمَلَه ) می گفتند. [٢١- صص٤٢ و ٢٦٩]

حِزام (کمر): کمر بندی از جنس پشم شتر یا موی بز بوده است که بر روی قفطان می بستند.[٢١- ص٩١]

طَرحَه (عمامه یا مَندیل) ؛ شالی سفید بوده که پس از چند دور پیچیده شدن به دور طَربُوش به سر می گذاشتند و بخشی از آن پشت سر می افتاد. در قرن هفتم هجری طرحه یا عمامه به رنگ سیاه نشانه ای برای قاضی القضات ها بوده است. طرحه (عمامه) را از یک طرف آویـزان می کردند که به آن عذبة یا ذوُابه می گفتند. و اگر یک بخش آن را بر گردن می انداختند علامت رضا و تسلیم بوده است. [٢١- صص٩، ١٩٤و٢٦٣]

طَربُوش(طاقیه، طَرطُور، قَلَنسُوهَ، فَس): بخشی از عمامه ونوعی کلاه که قالب سر بوده است و طرحه به دور آن پیچیده می شد. فس از پارچه ی پشمی ضخیمی بوده  که اغلب بر روی آن جملات لا اله الا الله محمد رسول الله یا آیات قرآنی می نوشتند. اغلب زیر طربوش، عرقچین (طاقیه) به سر می گذاشتند. [٢١- صص١٥٩و ١٩٣]

=====================================

ادامه دارد....

پی نوشت ها و منابع در آخرین قسمت

چاپ شده :

با نام " سماع درویشان در آینه تصوف": فصلنامه خیال : شماره ۲۱ و ۲۲ : فرهنگستان هنر