شهر از دیدگاه ارسطو

شهر از دیدگاه ارسطو
ویژگی های بهترین شهر


ادوارد کلایتون ترجمه زهره دودانگه




ویژگی های بهترین شهر (polis) ی که ما می توانیم تصور کنیم چیست؟ قبل از هر چیز ما می خواهیم شهر اندازه ای مناسب داشته باشد. ارسطو می گوید که بسیاری از مردم درباره مفهوم این امر دچار سردرگمی هستند. آنها چنین می پندارند که هر چه شهر بزرگتر باشد شهر بهتری خواهد بود. اما این اشتباه است. این امر قطعا درست است که شهر باید به اندازه کافی بزرگ باشد تا از خود دفاع کند و خودکفا باشد، «به حکم تجربه دشوار و حتی محال است که بتوان شهر (2) پر جمعیت را خوب اداره کرد». چنین اندازه ای به شهر امکان می دهد که وظیفه خود مبنی بر پرورش شهروندان با فضیلت را به درستی به انجام رساند. شهری که جمعیت بسیار کم دارد ] شهر راستین نیست و [ حوائج خود را نمی تواند برآورده کند و شهری هم که جمعیتش از اندازه بیش باشد، اگرچه بتواند حوائجش را بر آورد، قوم نام دارد نه شهر و آن را نتوان  ]به شایستگی[ و موافق قانون اداره کرد.  بیش از حد بزرگ بودن شهر در یک حکومت مشکل دیگری را نیز ایجاد می کند:  برای آنکه دعاوی را بهتر بتوان فیصله داد و مناصب را از روی لیاقت افراد تقسیم کرد، شهروندان باید صفات و خوی یکدیگر را بشناسند، وگرنه هم حکم دادرسان و هم شیوه تقسیم مناصب نادرست خواهد بود".
اندازه سرزمین نیز عنصر مهمی از یک حکومت ایده آل است و باید در خور هدف حکومت باشد. ارسطو می گوید «وسعت آن باید برای هرکس امکان زندگی خوش و بلندنظرانه و در عین حال معتدلی را فراهم کند». باز دغدغه اصلی ارسطو زندگی در صلح است نه زندگی در جنگ. از سوی دیگر شهر و محدوده آن باید در زمان جنگ استطاعت حفظ منافع ساکنان را داشته باشد. «ورود به شهر باید برای بیگانگان  دشوار باشد و خروج از آن برای مردمش آسان». اما  آن قدر بزرگ نباشد که «به یک نظر دریافته نشود» زیرا تنها چنین سرزمینی است که به آسانی «قابل دفاع و نگهداری» است. باید به شیوه ای گسترش یافته باشد که به سهولت قابل دفاع باشد. شهر باید از طریق دریا نیز قابل دفاع باشد، زیرا دسترسی دریایی مناسب بخشی از یک شهر خوب است. شهر در حالت ایده ال دارای بندری است که چندین مایل از خود شهر فاصله دارد (مانند آتن)، بنابراین  تماس با خارجیان قابل تنظیم است. همچنین شهر باید دارای موقعیت جغرافیایی مناسبی باشد.
ارسطو بر این باور بود که جغرافیا شاخص مهمی برای تعیین ویژگی های مردمی است که در ناحیه ای مشخص زندگی می کنند. او می اندیشید که یونانیان به دلیل اقلیم یونان، از خصایص خوبِ هردوی اروپاییان (سرزندگی) و آسیایی ها (روحی وقفِ هنر و اندیشه) برخوردارند. در حالی که اقلیم خشنِ شمال، اروپاییان را دلیر و منعطف و در عین حال مغلوب ناشدنی ساخته (اگرچه ارسطو درباره وایکینگ ها  چیزی نمی دانست، شاید آن ها بهترین نمونه از آنچه هستند که او درباره اش صحبت می کند)، و اقلیم ناحیه ای که او آسیا می خواند و ما اکنون خاورمیانه می نامیم غذای مازادی تولید می کرد و این امر به مردم فراغتی را می داد تا به کارهای فکری و هنری بپردازند و در عین حال صفت دلیری را از آن ها می گرفت، یونانیان بهترین ویژگی هر دو دنیای یاد شده را داشتند: «یونانیان هم دلیرند و هم هوشیار، هم آزادی خود را پاس می دارند و هم در سیاست مدبر و خردمندند و می توانند بر سراسر جهان سروری کنند...»
با این حال، به رغم ضرورت توجه به مسائل نظامی، زمانی که ما شهر ایده آل را در نظر می آوریم، اصولی که درباره ماهیت شهروندان تدوین نموده ایم در مرکز توجه باقی می مانند. حتی در شهر ایده آلی که به نحوی ساخته شده تا شرایطی را که ما خواستاریم فراهم کند، نیاز به انجام برخی امور مانند کشاورزی و کارگری همچنان وجود دارد. بنابراین به مردمی نیز نیاز است تا این کارها را انجام دهند. اما این مردم نباید شهروند باشند، چون آن ها فراغت و قوه خرد لازم برای مشارکت در اداره شهر را ندارند. به واقع آن ها حتی عضو شهر نیستند: « هرچند حکومت به دارایی نیازمند باشد، دارایی جزو حکومت نیست، هرچند که عنوان دارایی، زندگان را در بر میگیرد. شهر یا کشور اجتماعی از افراد همانند، برای یافتن بهترین روش ممکن زندگی است». شهروندان نمی توانند تجار، کارگران و یا کشاورزان باشند، «زیرا شهروندان باید برای فراگرفتن فضیلت و به انجام رساندن وظایف سیاسی فراغت داشته باشند». بنابراین تمام مردمی که در یک شهر زندگی می کنند و شهروند نیستند، برای منفعت شهروندان است که حضور دارند. هر گونه هدف، آرزو، یا خواستی که آن ها دارند غیر ضروری است. در اصطلاح کانت، با آن ها به عنوان وسیله رفتار می شود نه هدف.
آن هایی که با فراغت زندگی می کنند - فراغتی که برای شهروندان میسر است، چون کار توسط غیر شهروندان (من جمله زنان) انجام می شود- همه با یکدیگر یکسان هستند و در نتیجه  سازماندهی سیاسی مناسب برای آن ها این است که «همگان را به طور متناوب، یکسان در کار حکومت شریک کنیم. زیرا  برابری حکم می کند که افراد همسان، از حقوق همسان برخوردار شوند و هیچ حکومتی نپاید مگر آنکه بر پایه دادگری استوار باشد».  این شهروندان تنها در صورتی می توانند به نوبت حکم برانند و فرمان پذیر باشند که تربیت درستی داشته اند، و این آخرین موضوع اصلی است که ارسطو در کتاب سیاست مفروض می دارد. بیشتر شهرها اشتباه غفلت از آموزش و پرورش جمعی را مرتکب می شوند، و آن را به پدران وامی گذارند تا تصمیم بگیرند که پسران خود را آموزش دهند یا خیر، و در صورت آموزش انتخاب کنند که چه موضوعاتی تحت پوشش این آموزش قرار خواهد گرفت و و با چه شیوه ای آموخته خواهد شد. در حقیقت برخی شهرها به اهمیت آموزش درست جوانان واقف بوده و آن ها را تحت فضایل (مورد نظرِ) حکومت تمرین می دهند. متاسفانه این حکومت ها به آن ها امور اشتباهی را یاد می دهند. ارسطو منحصرا در اینجا متوجه اسپارت است؛ اسپارتی ها تلاش زیادی را در تربیت فرزندان خود بکار گرفته اند تا آنها بپذیرند که فضایل مرتبط با جنگ تنها اموری است که در زندگی حایز اهمیت است. آنها موفق شدند؛ اما  از آن جا که جنگ یک امر غایی نیک نیست، آموزش و پرورش آن ها خوب نیست. (یاد آوری این نکته لازم است که آموزش اسپارتی ها نیز ناقص بود، زیرا آن ها کلی زنان را نادیده می گرفتند).
مهم است فردی که طرح یک شهر ایده آل را می ریزد، از این اشتباه بیاموزد. چنین شهرهایی دوام نمی آورند مگر آنکه به طور مدام در جنگ باشند (جنگ به خودی خود یک هدف نیست، هیچ کس نمی تواند جنگ را تنها برای خود آن ادامه دهد). ارسطو می گوید «بیشتر کشورهای جنگ افروز فقط تا زمانی ایمن بوده اند که نبرد می کرده اند،  ولی همینکه امپراطوری خویش را بر قرار داشته اند سر در تباهی نهاده اند، و در روزگار صلح، همچون آهنی که بر اثر بیکاری زنگار می گیرد، خوی پیکارجوی خویش را از دست داده اند».  آموزش صحیح باید از اولین مراحل زندگی، و حتی پیش از آن، به آهستگی صورت پذیرد؛ ارسطو به ما سن مناسب برای ازدواج (37 سالگی برای مردان و 18 سالگی برای زنان) را به منظور به دنیا آوردن بهترین فرزندان می گوید و بر اهمیت برنامه غذایی سالم برای زنان باردار تاکید میکند، و به اینکه آنها غذای کافی دریافت کنند و به لحاظ بدنی فعل باقی بمانند توجه خاصی دارد.  او همچینین می گوید زمانی که جمعیت در معرض افزایش بیرون از اندازه است، سقط جنین راه حل مناسبی است.
 
پانوشت:
1- در برگردان کردن نقل قول های مستقیم از ارسطو، از متن کتاب سیاست ترجمه آقای حمید عنایت استفاده شده است.
2- در ترجمه کتاب سیاست به فارسی واژه پولیس به «کشور» برگردان شده که منظور همان شهر یا دولت-شهر است. ما همان واژه شهر را جایگزین نموده ایم.
 
----------------------------



هدف شهر
ارسطو اثر خود «سیاست» را با تعریف موضوع آن، یعنی شهر یا اجتماع سیاسی، آغاز می کند. چنین آغازی مستلزم آن است که او هدف شهر را شرح دهد. (واژه یونانی شهر، polis است که به ما واژگان انگلیسی politic  و policy را می دهد). ارسطو می گوید «همۀ جوامع به پاره ای از خیر نظر دارند، آن جامعه ای که بالاتر از همه و فراگیرندۀ همۀ جوامع دیگر است، خیر برترین را می جوید و این ]گونه[ جامعه است که شهر یا اجتماع سیاسی نام دارد». در یونانِ زمان ارسطو واحدهای سیاسی مهم شهرها بودند که قلمروهای پیرامونی کشاورزی را تحت تسلط خویش داشتند. مهم است بیاد بیاوریم که شهر، به شیوه ای که شهرهای امروزی هستند، تابع دولت یا کشور نبود. حاکمیت بر سرزمین تحت تسلط و نظارت شهر بود. برای رساندن این مفهوم برخی ترجمه ها از واژه دولت شهر (city-state) به جای پولیس (polis) استفاده می کنند. با اینکه هیچ یک از ما امروز در یک پولیس زندگی نمی کنیم، نباید بی درنگ دیدگاه ارسطو را درباره شیوه زندگی در پولیس از نظر دور داریم، تنها با این دلیل که ارتباطی با اجتماعات سیاسی ما ندارد.
توجه داشته باشید که ارسطو اجتماع سیاسی را به شیوه ای که ما عموما تعریف می کنیم – یعنی توسط قوانینی که اجتماع از آن ها پیروی می کند یا توسط گروهی که قدرت را در دست دارد و یا به عنوان واحدی که قلمرویی خاص را تحت تسلط خود دارد- مورد توجه قرار نمی دهد. در عوض او آن را به عنوان نوعی مشارکت (partnership) تعریف می کند. شهروندان یک جامعه سیاسی  با یکدیگر شریک هستند، و همانند هرگونه اجتماع دیگری به دنبال امر خیری هستند. در مورد شهر این امر، معتبرترین یا بالاترین امور خیر است. برای ارسطو معتبرترین یا بالاترین امر خیر فضیلت و شادی شهروندان است، و هدف شهر این است که این امکان را برای شهروندان فراهم کند تا به فضیلت و شادی دست یابند. وقتی او از شهر ایده آل سخن می گوید، اذعان می کند که «فضیلت هر شهر وابسته به آن است که افرادی که در حکومت شرکت دارند دارای فضیلت باشند. و در کشور ما، همۀ افراد در کار حکومت شریکند». در دستیابی به این فضیلت که امتیاز فردی است، هریک از افراد  غایت (telos) خود را بر آورده می سازد. در حقیقت این هدف مشترکِ فضیلت است که از یک شهر، شهر می سازد.
همانگونه که من پیش تر در ابتدای متن اشاره کردم، ارسطو در کتاب اخلاق می گوید: «هدف و غرض «سیاست» عالی ترین اهداف و اغراض است. عنایت و توجه  علم سیاست بر این است که اهل مدینه را متصف به خصایلی کند و به عبارت دیگر علم سیاست می خواهد و می کوشد مردمانی با فضیلت و عالیقدر که در اعمال و رفتارشان آثار نجاربت و شرافت هویدا باشد بپروراند». همانگونه که اشاره شد، بیشتر مردم امروزه این امر را دغدغه اصلیِ سیاست و یا حتی موضوع قانونیِ آن می دانند. قطعا اکثر مردم می خواهند شهروندانی مطیع قانون را ببینند، اما این نیز قابل بحث است که تغییر شخصیت شهروندان، یا به لحاظ اخلاقی از آنها شهروندی خوب ساختن، بخشی از آنچه است که حکومت باید انجام دهد. در مقایسه با آنچه بیشتر مردم در جوامع غربی روا می دارند، انجام چنین کاری نیازمند کنترل دولتی بسیار بیشتری بر شهروندان است.
پس از آشنایی با تعریف ارسطو از شهر و هدف آن، ما به نمونه ای از روش مرسوم ارسطو در حوزه بحث درباره موضوعات سیاسی می رسیم. او با آزمودن پندارهایی (opinions) آغاز می کند که عموما پذیرفته شده اند، همانطور که او در جَدَل (topics-طوبیقا) می گوید این امر بدان معنی است که «]این پندارها[ توسط همه یا اکثریت و یا فیلسوفان پذیرفته شده اند – برای مثال توسط همه، یا اکثریت یا بیشترِ اشخاص برجسته و ممتاز از میان آنها»، با این فرض که به نظر می رسد چنین باورهایی حداقل دارای میزانی از حقیقت برای آنهاست. با این حال این پندارها (واژه یونانی آن endoxa است) کاملا درست نیستند. آن ها باید به طور منظم توسط دانشمندان علم سیاست آزموده و اصلاح شوند، پیش از اینکه حقایقی که بخشی از این  پندارها هستند آشکار شود. بدین دلیل که ارسطو از این روش در آزمودن عقاید دیگران برای رسیدن به حقیقت استفاده می کند، خواننده باید دقت کند که آیا یک بحث یا عقیدۀ خاص متعلق به ارسطوست یا خیر. در بسیاری از موارد او بحثی را سازمان می دهد تا آن را به چالش بکشد. دشوار است که بگوییم ارسطو چه زمانی از طرف خود بحث و استدلال می کند و چه زمانی عقاید دیگران را مورد توجه قرار می دهند، اما اگر خواننده می خواهد درس های ارسطو را بفهمد باید دقت کند تا چنین تمایزی را قایل شود. (همچنین پیشنهاد شده است که روش ارسطو باید به عنوان نمونه ای از چگونگی مناظره سیاسی اجرا شود: طیفی از نقطه نظرات و بحث ها ارائه می شود، و تصمیم نهایی با در نظر گرفتن نقاط قوت و ضعف این دیدگاه ها و استدلال ها گرفته می شود). برای بررسی بیشتر روش شناسی ارسطو، به طور عمومی به بحث در مورد استدلال و به طور خاص به استدلال دیالکتیکی در رساله جدل (topics) مراجعه کنید. نمونه های بیشترِ این رویکرد ارسطو در کتاب اخلاق (Ethics) موجود است.
در این باره، ارسطو این باور عمومی را که "حاکمیت سیاسی به واقع مانند هر گونه دیگری از حاکمیت است"، مورد توجه قرار داد: حاکمیت شاهان بر مطیعان خویش، حاکمیت پدران بر همسر و فرزندانشان و حاکمیت اربابان بر برده هایشان. او می گوید که این باور اشتباه فهمیده شده است. در حقیقت هریک از حاکمیت های یاد شده با یکدیگر متفاوت هستند. برای یافتن چراییِ این مطلب ما باید توجه کنیم که چگونه یک شهر پا به عرصه وجود می نهد.

چگونه شهر پدید می آید
در اینجا ارسطو به ما می گوید که یک شهر به لحاظ تاریخی چگونه پدید می آید. اولین اجتماعاتِ میان انسان ها «میان کسانیست که نمی توانند بی یکدیگر زیست کنند». دو زوج وجود دارند که این امر درباره آن ها صدق می کند. یک زوج نر و ماده هستند، که به منظور  بقای نسل با هم در می آمیزند. این امر به میزان کافی برای خواننده مدرن منطقی به نظر می آید. ولی زوج دیگر «میان کسی است که به حکم طبیعت فرمانروا است و کسی که به حکم طبیعت فرمانبردار است و غرض از این اجتماع آنست که هر دو در امان باشند». در اینجا ارسطو به برده داری اشاره می کند. منظور او از در امان بودن این است که کسی که به حکم طبیعت ارباب است و  کسی که به حکم طبیعت برده و فرمانبردار است، اگر می خواهند در امان باشند، به یکدیگر نیاز دارند. برده داری نوعی از مشارکت است که هم به ارباب و هم به برده منفعت می رساند. در ادامه ما به چگونگی این امر پی خواهیم برد. اکنون او به سادگی می گوید که این زوج ها با هم جمع می شوند و یک خانواده را تشکیل می دهند، که وجودِ این خانواده به منظور رفع نیازهای زندگی روزمره (مانند غذا، سرپناه، پوشاک و غیره) است. بزرگیِ خانواده تنها به اندازه ای است که ضرورت های اولیه زندگی را فراهم کند، زندگی اعضای خود را مورد حمایت قرار دهد و سبب تولید مثل شود.
در طول زمان خانواده گسترش می یابد و همزمان با سایر خانواده های ارتباط برقرار می کند. در نهایت تعدادی از این خانواده ها با هم یکی شده و یک روستا را تشکیل می دهند. روستاها بهتر از خانواده ها هستند، زیرا آن ها از خودکفایی بیشتر برخوردارند. از آنجا که روستاها بزرگتر از خانواده ها هستند، مردم می توانند  در مجموعه وسیعی از کارها تخصص یابند و مهارت هایی چون پخت و پز، پزشکی، ساختمان سازی، سربازی کردن و غیره را توسعه دهند، که در قالب گروه کوچک قادر به آن نیستند. بنابراین ساکنان یک روستا نسبت به زمانی که تنها در خانواده ها زندگی می کردند، با دسترسی به کالاها و خدمات بیشتر، زندگی راحت تری خواهند داشت.
با این حال جوامع زمانی دچار تغییر قابل توجه شدند، که تعدادی از روستاها ترکیب شده و یک شهر را پدید آوردند. یک شهر تنها یک روستای بزرگ نیست، بلکه به طور بنیادین با آن متفاوت است: «جامعه ای که سرانجام از فراهم آمدن چندین دهکده پدید می آید، شهر نام دارد که می توان گفت که از لحاظ توانایی برآورد نیازهای خویش ]با اتکاءِ به ذات[ به غایت کمال رسیده است. یا دقیقتر بگوییم، اگر پیدایی شهر بهر زیستن است، وجودش از برای بهزیستن است». اگرچه بنیان گذاران شهرها آن ها را برای زندگی راحت تر خلق می کنند، شهرها در این که برای مردم امکان زندگی خوب را فراهم کنند منحصر بفرد هستند. امروز وقتی ما به «بهزیستن» می اندیشیم، یک زندگی  همراه با آسایش، رضایت خانواده و موفقیت شغلی، و ]به طور کلی[ یک زندگی که در احاطه چیزهای خوب است را در نظر می آوریم.  اما مقصود ارسطو از «بهزیستن» این نیست. همانگونه که دیدیم، برای ارسطو خوب زندگی کردن به معنای هدایت یک زندگی مملو از شادی و فضیلت است، و چنین کاری یعنی بر آورده کردن غایت یک شخص. بنابراین در نگاه ارسطو، زندگی در شهر برای هر کسی که آرزو می کند تا یک انسان کامل شود ضروری است (منظور اصلی او مردان آزادِ شهروند هستند). ارسطو می گوید «آن کس که از روی طبع، و نه بر اثر تصادف، بی وطن (polis) است، موجودی یا فروتر از آدمی است یا برتر از او».  و اضافه می کند «آنکس که نمی تواند با دیگران زیست کند و یا چندان به ذات خویش متکی است که نیازی به همزیستی با دیگران ندارد، عضو شهر نیست». انسان ها قادر نیستند که خدا شوند، اما می توانند به حیوانات –و در حقیقت به پست ترین نوع- تبدیل شوند: «زیرا همچنانکه آدمی، چون از کمال بهره مند باشد، بهترین جانداران است. آنکس که نه قانون را گردن می نهد و نه داد می شناسد، بدترین آن هاست». خارج از متنِ زندگی در شهری که به درستی  ساخته شده، شادی و بهینه زیستن انسان ناممکن است. حتی ارسطو در ابتدای کتاب «سیاست» نقش رابطه میان اخلاق و سیاست و اهمیت خوب ساخته شدن یک شهر را در فراهم کردن امکان خوب زندگی کردن برای شهروندان  نشان می دهد.
بنابراین منطقی وجود دارد که بر مبنای آن شهر «از دیدگاه طبیعی بر خانواده و فرد مقدم است». او رابطه فرد با شهر را با رابطه یک عضو یا کل بدن مقایسه می کند. تباهی کل بدن به معنای تباهی اعضای آن است. «اگر تن آدمی سراسر تباه شود، دیگر دست و پای او ]ازخود[ وجودی ندارند» (همان). و از آنجا که یک دست نمی تواند بدون اتصال با یک بدن در حال کار زنده بماند، بنابراین یک فرد هم بدون اتصال به یک شهر دوام نمی آورد. احتمالا ارسطو میخواهد تاکید کند که عکس قضیه درست نیست، یک بدن می تواند هر چند با پی آمدهایی با از دست دادن یک پا یا دست باقی بماند. بنابراین فرد به شهر بیش از شهر به هریک از افراد شهروند نیاز دارد. چنان که ارسطو در کتاب هشتم سیاست، پیش از آغاز کردن صحبت درباره آموزش مطلوب برای فرزندان شهر، می گوید: «هر شهروند باید معتقد شود که هستی اش تنها به سود خود او نیست، بلکه همه شهروندان به کشور تعلق دارند و هر یک جزیی از کشورند».
ارسطو اشاره می کند که اگر تاریخی که او شرح می دهد صحیح باشد، پس شهر پدیده ای طبیعی است و به تمامی ساخته بشر نیست، چنانکه ما ثابت کرده ایم که اولین اجتماعاتی که خانواده را شکل داد از میل طبیعی سرچشمه گرفته است: «از اینرو هر شهری، چون ]نمودار[ کمال جوامعی است که بحکم طبیعت موجودند، خود ]نیز[ بحکم طبیعت وجود دارد و همه ویژگیهای جوامع پیشین پدید آورندۀ خویش را داراست. زیرا شهر نقطه کمال و غایت جوامع دیگر است.... از اینجا آشکار می شود که شهر پدیده ای طبیعی است و انسان به حکم طبیعت حیوانی اجتماعی است». از اولین جوامع متعلق به زن و مرد و ارباب و برده، طبیعت قصد خلق شهر کرده است، چرا که شهرها برای انسان ضروری بوده و استعدادها و فضایل آنها را به بهترین نحو بیان می کنند، و بنابراین استعداد های نهان آن ها را به منصه ظهور رسانده و آن ها را به کمالی رهنمون می شود که برای انسان میسر است. در حالی که بیشتر مردم قبول ندارند که طبیعت برای افراد انسانی، یک جامعه خاص یا به طور کلی انسانیت طرح و برنامه ای دارد (اگرچه بسیاری از مردم  چنین طرحی را به یک خدا یا خدایان نسبت می دهند)، ارسطو باور دارد که طبیعت حقیقتا چنین طرحی داشته و انسان ها دارای صفات منحصربفردی هستند که وقتی به درستی استفاده شود، برای ما ممکن می سازد تا آن طرح و برنامه را جامۀ عمل بپوشانیم. و اما آن صفات کدامند؟ (در بخش سوم و پایانی شرح این صفات بیان می شود).

پانوشت:
1- در برگردان کردن نقل قول های مستقیم از ارسطو، از متن کتاب «سیاست» ترجمه حمید عنایت و «اخلاق نیکوماخس» ترجمه سید ابوالقاسم پور حسینی استفاده شده است.


----------------------------


شهروند کیست؟
در کتاب سوم سیاست ارسطو برای فهم شهر رویکردی متفاوت را در پیش می گیرد. او دوباره این سوال را طرح می کند که شهر به واقع چه چیزی است، اما در اینجا روش او فهم و درک اجزایی است که شهر را می سازند، یعنی شهروندان. «بنابراین چه کس را باید بحق شهروند نامید و ماهیت شهروند چیست». امروز این امر برای آمریکایی ها یک مساله حقوقی است: هر کسی که در ایالات متحده یا از شهروند امریکایی در خارج متولد شود به خودی خود شهروند است. سایر مردم با طی فرایند های صحیح قانونی می توانند شهروند باشند. با این حال این قانون برای ارسطو قابل قبول نیست، چرا که بردگان در همان شهرهایی به دنیا می آیند که مردان آزاد متولد می شوند، اما این امر سبب آن نیست که شهروند محسوب شوند. از دیدگاه ارسطو شهروندی چیزی بیش از زندگی کردن در یک مکان خاص یا سهیم شدن در قعالیت اقتصادی یا تحت حاکمیت قوانین یکسان بودن است. در عوض شهروندی برای ارسطو نوعی فعالیت است: «بهترین مصداق شهروند محض و مطلق کسی است که حق اشتغال به وظایف دادرسی و احراز مناصب را دارا باشد». او بعدها می گوید: « اکنون گوییم که شهروند کسی است که در شهری که مسکن اوست حق دادرسی و بیان عقیده درباره امور ]از طریق شورای های ملی[ را دارا است. و هر شهر از مجموعۀ اینگونه افراد پدید می آید و عدۀ شهروندان نیز باید به حدی باشد که استقلال زندگی آنها را تامین کند»؛ و این شهروند شهروندی است که «در حکومت دمکراسی صدق می کند، ]اما[ پیدا کردن مصداق آن را درحکومتهای دیگر حتمی نیست». ما همچنان می توانیم درباره چیستیِ دموکراسی صحبت کنیم، اما وقتی این کار را انجام میدهیم مهم است  که آن را به درستی تعریف کنیم. وقتی ارسطو درباره مشارکت و جامعه سیاسی سخن می گوید، منظور او این است که هر شهروند باید به طور مستقیم و با رای دادن به نمایندگان در انجمن شرکت کند و باید با رضایت و میل در هیئت منصفه خدمت کند تا به تقویت قوانین و حمایت از آن کمک نماید. مجددا به تضاد میان این جامعه و دولتهای ملی مدرن در غرب –که در آن ها فرصت های اندکی برای مشارکت مستقیم در امور سیاسی وجود دارد و بیشتر مردم برای پرهیز از خدمت در هیئت های منصفه در کشمکشند- توجه کنید.

مشارکت در مشورت و تصمیم گیری بدان معنی است که شهروند عضو گروهی است که درباره امور سودمند و مضر، خوب و بد، عادلانه و ناعادلانه گفتگو کرده و سپس قوانین را تصویب نموده و برمبنای یک روال مشورتی به احکام قضایی می رسد. این روال مستلزم آن است که هریک از شهروندان بر مبنای شایستگی هایشان، روش های ممکن و گوناگون اقدام را در نظر بگیرد و درباره این گزینه ها با شهروندانی که با او نزدیک هستند سخن بگوید. با چنین رویکردی شهروند با عقلانیت و گفتگو پیوند می خورد و در نتیجه غایت خویش را برآورده می سازد، در مسیری قرار می گیرد که او را قادر می سازد به زندگی بافضیلت و شادمانه دست یازد. در حکومت هایی که شهروندان به لحاظ طبیعی مشابه و برابر هستند – که در عمل شامل همه آن ها می شود- تمام شهروندان باید این فرصت را بیابند تا در امور سیاسی مشارکت کنند، هرچند مشارکت همه آن ها به یکباره میسر نباشد. آن ها باید در فرمانروایی و یا فرمانبرداری به نوبت سهیم باشند. توجه کنید این امر بدان معنی است که شهروندی فقط مجموعه ای از مزایا نیست، بلکه مجموعه ای از وظایف نیز هست. شهروند دارای آزادی های مشخصی است که غیرشهروند از آن برخوردار نیست، اما شهروند دارای تعهداتی مانند مشارکت سیاسی یا خدمت نظامی است که غیرشهروند دارای آن نیست. ما به طور خلاصه خواهیم دید که ارسطو باور داشت شهرهایی که در آن زمان وجود داشتند به واقع از اصل "به نوبت حاکم شدن و تحت حاکمیت قرار گرفتن" پیروی نمی کنند.

شهروند خوب و انسان خوب

پیش از آن که به دموکراسی و سایر انواع حکومت ها بپردازیم، هنوز چندین سوال مهم وجود دارد که در کتاب سوم سیاست مورد بحث و گفتگو قرار گیرد. از دیدگاه ارسطو یکی از مهم ترین این سوالات در فصل چهارم است. او در این فصل این مساله را مطرح می کند که «آیا فضیلت شهروند خوب همان فضیلت انسان خوب است یا نه». این سوالی است که امروز برای بیشتر مردم عجیب یا حداقل بی ربط به نظر می آید. امروزه از شهروند خوب انتظار می رود که از قوانین پیروی کند، مالیات بپردازد و احتمالا در هیئت منصفه خدمت کند؛ این ها همه امور خوبی است که مرد یا زن خوب انجام می دهد، بنابراین به نظر می رسد که شهروند خوب کمابیش در زمرۀ شخص خوب قرار می گیرد. ولی از دیدگاه ارسطو این امر موضوعیت ندارد. ما پیش تر تعریف ارسطو از انسان خوب را دیده ایم: شخصی که غایت خود را دنبال کند، و از این طریق مطابق با فضیلت و کشف شادی زندگی نماید. حال تعریف ارسطو از شهروند خوب چیست؟

ارسطو به ما گفته است که اگر حکومت قصد آن دارد که دیرپاید، باید همه شهروندان را به طریقی آموزش دهد که آن ها حکومت را -به گونه ای که هست- و اصولی را که مشروع می شمارد، مورد حمایت خویش قرار دهند. از آنجایی که انواع متفاوتی از حکومت وجود دارد (به طور خاص شش نوع حکومت)، انواع مختلفی از شهروند خوب نیز وجود دارد. شهروندان خوب باید نوعی از فضیلت را دارا باشند که جامعه سیاسی و حکومت را حفظ کند: «هرچند وظایف شهروندان با یکدیگر فرق داشته باشد، باز همۀ آنان برای سلامت جامعۀ خود می کوشند و جامعۀ آنان همان سازمان مملکت آنان است و از اینرو فضیلت هر شهروند باید فضیلتی فراخور سازمان ]و شکل[ مملکت خود باشد. پس اگر مملکت ها بر چند گونه اند، آشکارا فضیلت شهروند خوب نمی تواند فضیلتی یگانه و مطلق باشد».

تنها تحت یک شرایط است که فضیلت شهروند خوب و انسان عالی یکسان است و آن زمانی است که شهروندان در شهری زندگی کنند که تحت حکومت آرمانی است: «در حکومت کمال مطلوب شهروند کسی است که ]هم[ بر فرمانروایی توانا باشد و ]هم[ به فرمانبرداری خرسند، تا بتواند زندگی خویش را به فضیلت آراسته دارد». ارسطو این حکومت را پیش از کتاب هفتم کامل توصیف نمی کند. برای آن گروه از ما که در یک حکومت آرمانی زندگی نمی کنیم، شهروند ایده آل کسی است که از قانون پیروی کند و اصول حکومت را –هر حکومتی که باشد- مورد حمایت قرار دهد. که این امر مستلزم آن است تا ما به گونه ای متفاوت از انسان خوب عمل کنیم و به چیزهای باور داشته باشیم که انسان خوب اشتباه می پندارد و این یکی از تراژدی های زندگی سیاسی است.

شاخص دیگری برای تشخیص شهروند خوب وجود دارد که امروز ما آن را نمی پذیریم. به یاد بیاورید که  ارسطو موضوع سیاست را گسترش فضیلت شهروندان و میسر ساختن زندگی با فضیلت برای آن ها می دانست. ما پیش تر دیدیم که زنان و بردگان شایستگی چنین زندگی را ندارند، با این حال هریک از این گروه ها از فضیلت خویش برای پیروی کردن بهره مندند. اما گروه دیگری وجود دارد که شایستگی شهروند بودن را، که به فضیلت رهنمون می شد، ندارند. ارسطو این گروه را کسانی می خواند که به کارهای دستی می پردازند (the vulgar). این ها مردمی هستند که باید برای زندگی کردن کار کنند. چنین مردمی از اوقات فراغت لازم برای مشارکت سیاسی و مطالعه فلسفه بی بهره اند: «برای کسانی که  عمر خویش را با کارهای دستی و مزدوری می گذرانند، مجال کسب فضائل نیست». آن ها برای وجود شهر لازم هستند- کسی باید باشد تا خانه، کفش و غیره بسازد- اما به دلیل وظایف ضروریشان که آن ها را از ارتقای ذهن و مشارکت فعال در حاکمیت بر شهر باز می دارد، نقشی در زندگی سیاسی ندارند.  وجود آن ها مانند بردگان و زنان برای منفعت رساندن به شهروندان آزاد مذکر است. ارسطو این نکته را برای چندین بار در کتاب «سیاست» یاد آوری می کند: برای مثال بنگرید به کتاب هفتم و هشتم که درباره اهمیت اجتناب از سبک زندگی کسانی که به کار دستی و سخت مشغولند، برای فردی که می خواهد به فضیلت دست یابد، صحبت می شود؛ و کتاب اول و سوم که در آن ها کسانی که با دستان خویش کار می کنند در طبقه بردگان قرار می گیرند.

بنابراین شهروندان مردانی هستند که «در تبار و نژاد فرقی ندارند و آزادند» و حکومت بر چنین مردانی از سوی کسانی که با آن ها برابرند، حکومت سیاسی است، که از حاکمیت اربابان بر بردگان، مردان بر زنان و والدین بر فرزندان متفاوت است. این یکی از مهم ترین نکاتی است که ارسطو به آن اشاره می کند: «هنگامی که قانون اساسی کشوری بر پایۀ برابری و همسانی افراد آن بنیاد شود، شهروندان می طلبند که فرمانروایی به تناوب باشد و حکومت دست به دست شود». در بقیه کتاب سیاست او به این نکته باز می گردد تا به ما تمایز حکومت خوب و بد را یاد آور شود. چنان که در کتاب چهارم تاکید شده، در شیوه درست حکومتِ پولیتی یا جمهوری حاکمیت سیاسی جریان دارد، در حالی که حکومت های منحرف حکومت هایی هستند که تحت حاکمیتی همانند حاکمیت اربابان بر بردگان قرار دارند. اما این اشتباه است «میان کسانی که به طبع با یکدیگر برابرند، هیچ امتیازی از حیث حقوق و ارزش پذیرفته نیست. همچنانکه اگر مردمی با مزاجهای گوناگون به یک اندازه خوراک بخورند، بیمار می شوند، یا اگر جامه های هم اندازه بپوشند، مایۀ ریشخند می گردند، بهمانگونه نارواست که افراد برابر از امتیازات سهم نابرابر داشته باشند».

پانوشت:

1- در برگردان کردن نقل قول های مستقیم از ارسطو، از متن کتاب «سیاست» ترجمه حمید عنایت استفاده شده است.

-----------------------------------------
منبع:
Internet Encyclopedia of Philosophy (IEP)
 
ایمیل مترجم:     zo1986do@gmail.com

--------------------------------------------------
برگرفته از:
http://anthropology.ir/node/14647
http://anthropology.ir/node/14750
http://anthropology.ir/node/14846
--------------------------------------------------

دوست و همکار گرامی

چنانکه از مطالب و مقالات منتشر شده به وسیله «انسان شناسی و فرهنگ» بهره می برید و انتشار آزاد آنها را مفید می دانید، دقت کنید که برای تداوم کار این سایت و خدمات دیگر مرکز انسان شناسی و فرهنگ، در کنار همکاری علمی،  نیاز به کمک مالی همه همکاران و علاقمندان وجود دارد. برای اطلاع از چگونگی کمک رسانی و اقدام در این جهت خبر زیر را بخوانید

http://anthropology.ir/node/11294

 

استعاره مفهومی و اسطوره های همگانی

استعاره مفهومی و اسطوره های همگانی

لیلا اردبیلی

گزارشگر:آیا رستاخیز مسیح استعاره است؟

جوزف کمپبل: "رستاخیز مسیح نیز، مانند بهشت، یک استعاره است" استعاره مفهومی و اسطوره‌های همگانی
چکیده

در چند دهه اخیر زبانشناسی شناختی[i] توجه زیادی به جهانیهای استعاره مفهومی مبذول کرده است، و یکی از راههایی که این جهانی ها را بررسی می کند مطالعه مضمونهای اسطوره‌ای بوده که در همه فرهنگها وجود دارند. در این مقاله برآنیم تا نشان دهیم که استعاره نه تنها ابزاری زبانی برای روایت اسطوره هاست بلکه مکانیسمی است که ساختار اسطوره را پی‌ریزی می کند. همچنین در این مقاله قصد داریم تا به بررسی ریشه های برخی از استعاره های روزمره در اسطوره های کهن ملل مختلف بپردازیم و نشان دهیم که چگونه این استعاره ها به دلیل اینکه در تجربه های بشری زمینه سازی می شوند در اسطوره های بسیاری از ملل مختلف وجود دارند و به صورت جهانی درآمده اند. روش استفاده شده در این تحقیق کتابخانه ای بوده و در ارائه نمونه ها سعی شده از اساطیر ایران باستان و بعضا یونان و رم و ژاپن و آفریقا استفاده شود.

 

کلید واژه ها: استعاره مفهومی، اسطوره های جهانی، زبانشناسی شناختی، اساطیر ایران باستان،اساطیر روم و یونان، ژاپن و آفریقا.

 

  1. مقدمه

 

"استعاره های مفهومی هم در تفکر و هم در زبان بصورت گسترده ای پراکنده شده اند. نمی توان تجربه عینی و مشترکی را تصور کرد مگر آنکه به گونه ای استعاری مفهوم سازی شده باشد... استعاره هایی که در صحبت روزمره بکار می رود برساخته از استعاره های اولیه به اضافه اشکالی از دانش مشترک هستند: منظور از دانش مشترک مدلهای فرهنگی، نظریه های فولکلور و یا دانش یا اعتقادات ذاتی هستند که در یک فرهنگ مورد قبول اکثریت قرار گرفته است." (لیکاف و جانسن 1999).

آنچه که ما را بر آن داشت تا استعاره و اسطوره را با هم مورد بررسی قرار دهیم ماهیت اجتماعی بودن آنها و تاثیر پذیری هر دوی آنها از محیط اطراف است. انسان اولیه به دنبال آن بود که برای جهانی که در آن زندگی می کند و پدیده های موجود در آن توجیهی پیدا کند و به این پرسشها پاسخ درستی بدهد که چرا و چگونه بوجود آمده، چرا دچار برخی از بلایای آسمانی می شود و چرا باید بمیرد و بعد از مرگ به کجا می رود؛ از طرف دیگر استعاره ها همانطور که خواهیم گفت، از تعامل انسان با همنوعان خود (تجربه اجتماعی) و همچنین با جهان خارج (تجربه فیزیکی) زمینه سازی می شوند و نقشی که پدیدهای اطراف او در ساختن این استعاره دارند غیرقابل انکار است. برای نمونه انسان اولیه وقتی دریافت که در حین دوشیدن شیر گوسفندانش همزمان با بالا آمدن سطح شیر داخل ظرف، کمیت آن نیزبیشترمی شود، دریافت که بین بلندی و کمیت ارتباط وجود دارد و شاید همین ارتباطِ تجربی بود که انگیزه ای شد برای استعاره مفهومی "بیشتر بالا است". این دریافت او بعد ها در اسطوره ها ،که اولین تلاش بشر برای به تصویر کشیدن محیط اطراف بود، خود را نشان داد و در آنها خدایان و الهه ها که نسبت به انسان مقام بالا تری دارند در بالا و در آسمانها زندگی می کردند و بدیها و شرها در پایین و زیر زمین، ‌بعد از مرگ انسان خوب به بالا عروج کرده و انسان بد به جهنم و تاریکی ها سقوط می کند.

سوال اصلی که ما در این مقاله به دنبال جواب آن هستیم نقش استعاره ها در ساختار بندی و درک اسطوره هاست و نشان دادن اینکه چگونه استعاره مفهومی نه تنها سنگ بنای درک و فهم اسطوره ها است، بلکه ساختار آنها را نیز شکل می دهد. ما به دنبال اثبات درستی این ادعا هستیم که مفاهیم استعاری بخش پویای اسطوره های قدرتمند هستند.

 قالبی را که برای پاسخ به این پرسش بر گزیده ایم، زبان شناسی شناختی است که به دنبال پیدا کردن نقش محیط در درک و فهم ما از جهان و مکانیسم ذهنی ما و ساختار بندی های ما از جهان است. علاوه بر این زبانشناسی شناختی دیدی تازه را از مفهوم استعاره معرفی می کند که به کار مقاله ما می آید. در ابتدا به معرفی این شاخه از زبانشناسی پرداخته و در ادامه با ارائه تعاریف و توضیحاتی درباره اسطوره ها سعی می کنیم که با استناد به یافته های این رشته اهداف مقاله حاضر را دنبال کنیم.

  1. زبانشناسی شناختی

زمانیکه مارک جانسن[ii] و جورج لیکاف[iii] کتاب "ما با استعاره زندگی می کنیم[iv]" را در نیمه دوم 1970منتشر کردند، شاید خود نمی دانستند که پیشگامان تغییری ریشه ای در تفکرات مربوط به استعاره خواهند شد. آنها ادعا کردند که استعاره، تنها قسمت شاعرانه سخن نیست، بلکه قسمتی از نظام عظیم استدلال شناختی بشر محسوب می شود. استعاره ها در زبان قسمتی از استعاره های مفهومی بزرگتری را شکل می دهند که به ما کمک می کنند تا جهانی را که در آن زندگی می کنیم درک کرده و درباره آن صحبت کنیم. بنا بر گفته آنها  دیگر استعاره مسئله ای صرفا زبانی نیست، بلکه منعکس کننده طریقی است که توسط آن نظام مفهومی بشر سازماندهی شده است. از آن زمان تا کنون موج عظیمی از تحقیقات به بررسی استعاره نه به عنوان ابزار زیبایی و بلاغت در زبان، بلکه به مثابه انعکاسی از سازمان مفهومی و تفکربشری پرداخته اند. نتیجه این ادعا که سازمان مفهومی تا حد زیادی استعاری بوده، آن است که تفکر، نیز خود، استعاری است.(لیکاف و جانسن 1980).

زبانشناسان شناختی در اساس بر این باورند که مفاهیم بشری، از جمله استعاره هایی که انسان در زبان بکار می برد، در تعامل انسان با همنوعان خود (تجربه اجتماعی) و همچنین با جهان خارج (تجربه فیزیکی) زمینه سازی می شود. مثالی که آنها برای این ادعای خود می آورند این است که وقتی آبی را در لیوان می ریزیم، همزمان با بالا آمدن سطح آب در لیوان، کمیت آن نیزبیشترمی شود. این ارتباط تجربی بین بلندی و کمیت، که از همان کودکی در زندگی روزمرهء خود تجربه می کنیم، انگیزه ای است برای استعاره مفهومی "بیشتر بالا است"، که به آن استعاره "کمیت سیر صعودی دارد" نیز گفته می شود.

  1. نظریه استعاره مفهومی

نظریه استعاره مفهومی یکی از اولین و مهمترین نظریه هایی بود که در رویکرد زبانشناسی شناختی مطرح شد. در طول تاریخ تکوین و رشد جنبش زبانشناسی شناختی این نظریه یکی از نظریه های غالب بوده است و علی رغم همه محدودیتهای آن هنوز هم جزء مهمترین نظریه ها در این رشته محسوب می شود.

همانطور که گفته شد، مهمترین کتابی که این نظریه را به طور کامل درخود جای داده است کتاب 1980 لیکاف و جانسن به نام ما با استعاره زندگی می کنیم است. در این کتاب لیکاف و جانسن اذعان کرده اند که استعاره تنها ابزار زیبایی شناختی و سبکی در زبان نیست بلکه تفکر به لحاظ بنیادین استعاری است. برطبق این دیدگاه، ساختار مفهومی از طریق انطباق بین قلمروها، سازمان یافته و در حافظه بلند مدت ذخیره می شوند. برخی از این انطباقها به خاطر تجربه های پیکره بندی شده پیش مفهومی بوده و برخی دیگر بر پایه تجربیاتی ساخته می شوند که ساختارهای مفهومی پیچیده تری را شکل دهند. برای نمونه، به این مثالها توجه کنید.

این رابطه به بن بست رسیده

چرخهای این رابطه پنچر شده

رابطه ما به دست انداز افتاده

اگر چه این عبارات فاقد معنای تحت الفظی هستند، یعنی در رابطه، راه یا کوچه ای طی نمی شود، ولی شاعرانه هم نیستند، بلکه تنها نحوه صحبت کردنهای روزمره ما را نشان می دهند. مکانیسم تشکیل اینگونه عبارات در کتاب "ما با استعاره زندگی می کنیم" آمده است. این کتاب تفکر زبانی درباره استعاره را به دو دلیل تغییر داد. اول اینکه، لیکاف و جانسن مشاهده کردند که زبان استعاری برای برقراری ارتباط با نظام استعاری زیربنایی ظاهر می شود، "که نظام فکری است"؛ به عبارت دیگر، آنها نشان دادند که ما نمی توانیم برای توصیف روابطی مانند عشق به دلخواه خود قلمروی مفهومی دیگری را انتخاب کنیم. همانطور که در مثالها می بینیم علاوه بر اینکه همه مثالها در پی توصیف و تجزیه رابطه هستند، در همه این عبارات قلمروی مفهومی"سفر" نیز وجود دارد. در حقیقت، توصیف رابطه ها توسط قلمروی سفر، به نظر بسیار مولد است. این الگو، لیکاف و جانسن را بر آن داشت تا در سطح مفهومی، قایل بر فرضیه وجود رابطه ای قراردادی بین قلمروی رابطه های عاشقانه و قلمروی سفر باشند. (لیکاف و جانسن 1980) بر طبق این نظر، عشق، که مقصد است[قلمرویی که توصیف می شود] به لحاظ قراردادی توسط "سفر" ساختمند می شود که مبدا است، [قلمرویی که بوسیله آن، مقصد توصیف می شود]؛ که این نوع تداعی را استعاره مفهومی می گویند. به طور کل، معناشناسی شناختی استعاره را انطباق مفهومی بین قلمرو مقصد و مبدا تعریف می کند.

بر طبق گفته لیکاف و جانسن، ساز و کار استعاره، تداعی قراردادی بین قلمروهاست و آنچه که آن را نه صرفا زبانی، بلکه مفهومی و شناختی می کند این نظر است که برای استعاره در سطح مفهومی انگیزه لازم وجود دارد؛ به عبارت دیگر، لیکاف و جانسن ادعا می کنند که نه تنها ما با اصطلاحات استعاری صحبت می کنیم، بلکه با این اصطلاحات فکر نیز می کنیم. از این نقطه نظر، عبارات زبانی که ماهیتا استعاری بوده به سادگی منعکس کننده تداعی های مفهومی زیربنایی[v] هستند.

  1. ماهیت مفهومی استعاره

زمانیکه از استعاره مفهومی سخن می گوییم در معنای این عبارت مفهوم "جهانی بودن" نیز نهفته است، شاهد این ادعا که سازمان مفهومی و تفکر بشری، تا حد زیادی استعاری است و این مطلب تا حد زیادی جهانی بوده (لیکاف و جانسن1980) آن است که بغیر از زبان، شواهد استعاری را می توانیم در سایر نظامهای بشری پیدا کنیم که به صورت جهانی در اکثر فرهنگها دیده می شود. در واقع نظریه مفهومی بودن استعاره از مطالعاتی تکوین یافته است که به بررسی پایه های استعاری در پدیده ها و سازمان های مختلف بشری پرداخته اند، مانند سازمانها و نهاد های اجتماعی، اسطوره ها، رویاها، زبان بدن، سیاست  و زبان دینی و غیره. برای نمونه تحقیقات شناختی نشان داده است که تقریبا فرهنگی را نمی توان یافت که در سلسله مراتب ساختارهای اجتماعی آن رییس در بالا و کارمندان و سایر پرسنل به ترتیب در درجات پایین تر این سلسله مراتب قرار نداشته باشند. همچنین تحقیقات زیادی نشان داده است که هنگام استفاده از زبان بدن در حین صحبت مردم از استعاره هایی جهانی استفاده می کنند مثلا در هنگام ادای گذشته به عقب سر و برای آینده به سمت جلو اشاره می کنند.

یکی دیگر از جالب ترین کارهایی که در زمینه اثبات ادعای ماهیت مفهومی استعاره و جهانی بودن آن انجام شده است در حوزه اسطوره شناسی است. اسطوره که یکی از اولین اقدامات بشر برای بیان کردن و به تصویرکشیدن تجربیات او در تعامل با جهان اطراف است می تواند منبع خوبی برای بررسی ماهیت مفهومی بودن استعاره باشد. شواهدی وجود دارد که نشان می دهد اسطوره ها با استفاده از این استعاره ها بر تعبیر ما از جهان تاثیر می گذارند چرا که این استعاره ها بخش جدایی ناپذیر و درونی ساختار تفکر بشری هستند. در بخش بعد به این موضوع  می پردازیم.

5.اسطوره و قوه شناخت انسان:

"اساطیر به عنوان یکی از عناصر اصلی فرهنگ غیرمادی هر جامعه‏ای، از یکسو پای در ذهنیات، ارزشها، جهان‏بینی و سنت آن فرهنگ دارد و از سوی دیگر به عنوان هسته باورها و اعتقادات، بنیان های مذهبی هر جامعه را برای مومنان توجیه و معنادار کرده و آنرا بازتولید می‏کنند." (باستید، 1370: 9؛ به نقل از امامی 1380).

"اساطیر پاسخهایی شایسته و در خور انسان اولیه هستند به پرسشهای بنیادین او درباره انسان و جهان؛ و تلاشی است گرم و پویا و صمیمی در گشودن رازهای هستی."(امامی 1380) اسطوره بیانگر شناختی است که انسان اولیه از جهان دارد و در حقیقت، جهان بینی انسان اولیه را با خود به همراه دارد، او تلاش خود برای شناخت رابطه هستی با خویشتن خویش را در قالب اسطوره بیان می کند.  در واقع اسطوره گزارش انسان اولیه است از جهان پیرامون خود، یعنی همانجایی که مهد تجربه های او و از نظر علم شناختی منشا مفاهیم انسان است.

در اینجا تعریف ساده و جامع مهرداد بهار را از اسطوره مورد توجه قرار می دهیم: "اساطیر مجموعه ای است از تاثیرات متقابل عوامل اجتماعی- انسانی و طبیعی که از صافی روان انسان می گذرند، با نیازهای متنوع روانی-اجتماعی او هماهنگ می گردند و همراه با آیین های مناسب خویش ظاهر می شوند، و هدف آنها مآلا پدید آوردن سازش و تعادل بین انسان و پیچیدگی های روانی او با طبیعت پیرامون خویش است."(بهار1376) این تعریف نشان می دهد که انسان اولیه برداشت ها و باورهای خودش را، اسطوره، به معنای چیزی که واقعیت ندارد نمی دانسته، بلکه اسطوره ها روش فکر و باور او بوده اند. منظوراین است که موجوداتی که امروز «اساطیری» می دانیم در نظر انسان آن روزگار وجود داشته و حتی الگوی رفتاری او بوده اند. آنها بر این باور می زیستند که "ما باید هر کاری که خدایان در آغاز کردند، بکنیم: خدایان چنین کردند، انسانها نیز چنین کنند".(همان).

از این رهگذر می توان ادعا کرد که اسطوره ها با فرهنگها همراه هستند و تقریبا جزء لاینفک آنها محسوب می شوند. آنها در خود مجموعه ای از جهان بینی ها، ارزشها، تاریخ، و ادبیات را دارند. اسطوره به موضوعات جهانی(پیش الگویی) پرداخته و در همه فرهنگها وجود دارند. مثلا همه فرهنگها اسطوره ای درباره پیدایش زمین، اولین انسان دارند.

اسطوره ها راهنمایی برای زندگی هستند. وقتی اسطوره ها درباره کارها و نگرشهای خدایان می گویند، الگویی برای زندگی به انسان اولیه می دهند. وقتی اسطوره ها درباره کارها و نگرشهای خدایان می گویند، لحن اخلاقی آن انتظارات جامعه را از رفتارها و استانداردهای خود معین می کند. مردم در می یابند که در موقعیت های مختلف حق انتخاب داشته و باید مسئولیت آن انتخاب را بپذیرند.

اسطوره فعالیتهای جامعه را رقم می زند و از آنجا که مردم یک جامعه به اسطوره های خود احترام می گذارند و آنها را باور دارند، اسطوره آداب و رسوم یک فرهنگ، و پایه های مذهبی آن ، قوانین، ساختار اجتماعی،  هنر و صنایع دستی، مرزها، سلسله مراتب رعایت شده در آن جامعه و مفاهیمی چون رفاه و تلاش را تعیین می کند.

اسطوره به زندگی معنا می دهد. ما زندگی معمول خود را به جهانی وصل می کنیم که در آن خدایان با انسان تعامل دارند، از طریق اسطوره به این باور می رسیم که کارهای روزانه ما قسمتی از طرح و تدبیر خدایان است.  در زمان سختی، درد تحمل پذیرتر می شود چرا که اعتقاد داریم، که این دردها و رنجها معنادار هستند و ما به خاطر مفهوم بزرگتری در رنج و عذابیم.

اسطوره استثنائات را تشریح می کند. آنها زندگی بعد از مرگ، و دلایل معجزات و معماها را آشکار می کنند. اسطوره پاسخگوی نیاز ما به درک جهان طبیعی است، مثلا آنها این باور را به ما القا می کنند که خشکسالی بخاطر خشم خدایان است. این هدف اسطوره بخصوص قبل از ظهور علم، نقش بسیار مهمی را ایفا می کرد، برای نمونه اکنون نظریه بینگ بنگ[vi] در علم حاضر جایگزین اسطوره خلقت جهان شده است و یا نظریه تکوین داروین به جای اسطوره های خلقت انسان آمده است.

اسطوره ها مدل نقشی ارائه می کنند. همانطور که یک کودک در بازیهایش نقش خود را از اسلوب رفتاری سوپرمن یا قهرمانان کارتونهای امروزی می گیرد، بزرگسالان نیز مدل نقشی خود را از داستانهای مربوط به قدرت، صبوری و شجاعت خدایان دریافت می کنند.

نکته جالب و قابل توجهی که در اینجا باید به آن اشاره کرد مربوط به تاثیری است که اسطوره ها بر زبان ها دارد. بسیاری از استعاره ها یافت می شود که می توان رد آنها را در اسطوره ها دنبال کرد. علاوه بر این بوجود آمدن برخی از واژگان هم معنا و چند معنا نیز ریشه در اسطوره و جهان بینی آنها دارد. برای نمونه اندیشه تضاد دو نیروی خیر و شر در اساطیر زردشتی باعث بوجود آمدن کلمات هم معنا با بار معنایی متفاوت شده است. مثلا زردشتیان برای اشاره به نیروهای خیر از کلمات "سر"، "گفتن"، "درگذشتن" استفاده کرده ولی زمانیکه عضوی از نیروهای بد را مورد نظر دارند از کلمات "کله"، "هرزه گویی" و "مردن/هلاک" استفاده می کنند.(آموزگار و تفضلی 1387).

تا کنون اسطوره ها را از زوایای مختلف نظری (مانند روانشناختی، ساختارگرایی، مردم شناختی) مطالعه کرده اند. این تحقیقات جملگی بر این باورند که اسطوره ها دارای ظرفیت نشانه شناختی و ماهیت مفهومی هستند. آنچه در این میان قابل تامل است این واقعیت بوده که  تعبیراتی که از اسطوره ها در بافتهای اجتماعی و تاریخی مختلف می شود متفاوت است، ولی علی رغم این تفاوتها، بسیاری از عوامل بنیادین در ساختار اسطوره از فرهنگی به فرهنگ دیگر تغییر نمی کند و کاملا پابرجاست. برای مثال از آنجا که این طبیعت و ماهیت بشر است که به دنبال جواب برای پرسشها و کشف ناشناخته ها باشد یکی از اسطوره هایی که در همه فرهنگها یافت می شود مربوط به اسطوره خلقت است. تقریبا در پایه های هر فرهنگی یک اسطوره خلقت وجود دارد که تبیین کننده چگونگی آفرینش زمین است. این اسطوره ها تاثیر به سزایی در تعیین چارچوب درک جهان و مصداق ها دارند. آنها بر طریقی که مردم درباره جهان و در رابطه با محیطشان فکر می کنند تاثیر می گذارد. بر خلاف همه گوناگونی ها و مرزهای مختلفی که بین این اسطوره ها وجود دارد و آنها را از هم جدا می کند اسطوره های خلقت دارای عناصر مشترکی هستند که در ادامه به آنها خواهیم پرداخت. تقریبا در هر اسطوره ای یک ابر- موجود[vii] وجود دارد. او کسی است که حوادث را بوجود می آورد و باعث  ایجاد جهان شده است. برخی اسطوره ها بر این عقیده اند که یک زمانی زمین با آب پوشیده شد و بعد زمین به سطح آب آمد.[viii]  حال در قسمت بعد به چند نمونه از مضمونهای اسطوره ای که در اکثر اساطیر دنیا حضور داشته و به صورت جهانی در آمده اند می پردازیم.

 

 5. بررسی اسطوره های جهانی و استعاره مفهومی آنها

استعاره فهمیدن هضم کردن و بلعیدن است.

ریشه های این استعاره از این حقیقت نشات می گیرد که زمانیکه ما دروندادی شناختی را دریافت می کنیم این رویداد به لحاظ شناختی در بدن ما قرار می گیرد، گویی که آن را بلعیده یا هضم کرده ایم. زبان روزمره ما نیز دارای مثالهای فراوانی بر اساس استعاره "ایده ها غذا هستند" می باشد، به این مثالها توجه کنید :

نظریه های این کتاب برایم قابل هضم نیست.

مریم کتاب را غورت داد.(کتاب را می خواند و می فهمد)

او خوره کتاب است.

کار ما در این کلاس نشخوار نظریه ها نیست.

سوییتسر (1990)نشان می دهد که قلمروی مقصد (خوردن) و قلمروی مبدا (فهمیدن) اگرچه با هم شباهت چندانی ندارند ولی بر روی هم منطبق شده و به هم مربوط می شوند. این ارتباط، علاوه بر زبان انگلیسی، حتی در زبانهای دیگر هم دیده شده است، مثلا در لاتین sapere هم به معنای "عاقل بودن" و هم به معنای "مزه دادن" است.

این استعاره در بسیاری از افسانه ها و اساطیر ساری و جاری است، از خوردن میوه درخت دانش گرفته (که در آن آدم و حوا از میوه درخت معرفت می خورند و از خوردن این میوه بر آگاهی آنها افزوده می شود تا جایی که خود را با برگ درختان می پوشانند) تا نوشیدن آب ازچشمه آگاهی و خرد.

از طرف دیگر، استعاره "ایده ها غذا هستند" خود شاید نشات گرفته یا در ارتباط نزدیکی با این استعاره باشند که "نیازهای انتزاعی، نیازهای فیزیکی و جسمی اند" و از طریق این نیازهای جسمی می توانیم نیازهای انتزاعی را درک کرده و بیان کنیم که این عمل منجر به تولد استعاره هایی در زبانها می شود.  برای مثال دانش، عشق، سلامتی و انتقام و مفاهیم انتزاعی از این دست به صورت آب، میوه و غذا و غیره ظاهر می شوند. به این مثالها توجه کنید:

رضا تشنه دانش است.

از جام وصال نوشیدن

جام عشق را سر کشیدن

تشنه خون بودن 

نتیجه آنکه، چیزی که در متون اساطیری مختلف مشاهده می شود این است که عمل خوردن و بلعیدن به طور مستقیم بر آگاهی از چیزی پیدا کردن و درک و فهم چیزی منطبق است و شاید بتوان گفت این استعاره که در زبان روزمره و امروزی ما نیز به کار می رود دارای پایه هایی در اسطوره ها است که آنها نیز به نوبه خود بینش و طرز تفکر بشر اولیه را نشان می دهند.

 استعاره خردمندی روشنایی است.

همانطور که گفته شد برخی از استعاره هایی که در کاربرد روزمره زبان می بینیم را می توان در برخی از اسطوره ها نیز دید. یکی از این استعاره ها که از زمانهای بسیار دور وجود داشته و اکنون نیز حتی خود را با پیشرفتهای علمی و فناوریهای اخیر سازگار کرده استعاره "خردمندی روشنایی است" می باشد. انیمیشنی را تصور کنید که برای نشان دادن فکر جدید در ذهن شخصیت داستان  حباب لامپی در بالای سرش روشن می شود؛ صورت زبانی این تصویر در جمله زیر آمده است:

فکر جدیدی در ذهنم جرقه زد.

استعاره "خردمندی روشنایی است"در زبان روزمره نیز فراوان یافت می شود.

او روشن فکر است./نور حکمت/فروغ دانش

اهمیت آتش در اساطیر ملل مختلف مشهود است. در هند آتش واسطه میان انسان و خدایان است زیرا که در اینجاست که دو جهان به هم پیوند می خورند. در هند اگنی خدایی است که به صورت آتش قربانی را دریافت کرده و به عنوان دین مرد آن را به خدایان تقدیم می کند. اگنی راه خدایان نامیده می شود که از آن به قله های آسمان می توان رسید.                        

بنابراین شاید بتوان گفت از آنجا که آتش به خرد بشر اجازه رشد داد، ما خرد را با روشنایی مرتبط می کنیم. بر اساس این اسطوره "پرمتیوس آتش را از خدایان برای انسان به ارمغان آورد و با این هدیه انسان برتر از سایر جانوران شد. آتش انسان را قادر ساخت تا اسلحه بسازد و حیوانات را شکار کند و ابزاری را برای شخم زدن زمین تولید کرد؛ و محل سکونت خود را گرم کرد و دست آخر به کمک آتش هنر را آفرید و سکه زد و به تجارت پرداخت". در این مفهوم، روشنایی، به صورت آتش و به مثابه ی نمادی از خرد و پیشرفت نشان داده می شود. (صابری 1380).

اسطوره هایی از ایران باستان آمده که حاکی از آن است که در نظر آنها نیز "خردمندی روشنایی است". برای نمونه، در دین زرتشتی "بهمن" یکی از امشاسپندان و در واقع مهمترین و مقرب ترین آنها نزد اهورامزدا و مظهر اندیشه نیک اوست. بهمن را اهورامزدا از روش نیک و روشنی مادی می آفرید. او را جامع آسن خرد (خرد ذاتی انسان) و گوشان سرود خرد‌(خرد آموختنی) دانسته اند. بسیاری از محققان او را عقل اول در علوم اسلامی می دانند و سهروردی در آثار خود او را "نور اقرب" و "نور عظیم" نیز خوانده است. بهمن افزونی بخش، دارنده و پیک سپنمینو (یا اندیشه اهورامزدا) است. (آموزگار و تفضلی 1387).

 و همچنین آمده است که "زردشت خود قاصد نور بود با مجمری بهشتی و آتشی که ظلمت را به گریز وامیداشت... درگاهان زردشت کشمکش دائمی است میان روشنایی و تاریکی، و راستی و دروغ با آرزویی برای دیدن حقیقت"( احتشامی۱۳۷۷). در اساطیر ایرانی آمده است که انسان که مظهر خرد است از خورشید به وجود آمده است و نور خورشید از نوری است که در نطفه کیومرث بوده است.(همان)

شاهنامه، که حاوی قصه هایی موازی با اساطیر ایرانی بوده و با زیرکی به دنبال حفظ بقای آنها است، "هوشنگ" را پادشاهی می داند که آتش را برای نوع بشر به ارمغان آورد و زمینه رشد خرد بشر را فراهم کرد. داستان از این قرار است که روزی

یکی روز شاه جهان سوی کوه        گذر کرد با چند کس همگروه

پدید آمد از دور چیزی دراز             سیه رنگ و تیره​تن و تیزتاز

دوچشم از بر سر چو دو چشمه خون    ز دود دهانش جهان تیره​گون

نگه کرد هوشنگ باهوش و سنگ      گرفتش یکی سنگ و شد تیزچنگ

به زور کیانی رهانید دست            جهانسوز مار از جهانجوی جست

برآمد به سنگ گران سنگ خرد     همان و همین سنگ بشکست گرد

فروغی پدید آمد از هر دو سنگ     دل سنگ گشت از فروغ آذرنگ

نشد مار کشته ولیکن ز راز          ازین طبع سنگ آتش آمد فراز

جهاندار پیش جهان آفرین              نیایش همی کرد و خواند آفرین

که او را فروغی چنین هدیه داد        همین آتش آنگاه قبله نهاد

بگفتا فروغیست این ایزدی              پرستید باید اگر بخردی

شب آمد برافروخت آتش چو کوه      همان شاه در گرد او با گروه

یکی جشن کرد آن شب و باده خورد   سده نام آن جشن فرخنده کرد

ز هوشنگ ماند این سده یادگار         بسی باد چون او دگر شهریار

کز آباد کردن جهان شاد کرد           جهانی به نیکی ازو یاد کرد

چو بشناخت آهنگری پیشه کرد        از آهنگری اره و تیشه کرد

چو این کرده شد چاره​ی آب ساخت     ز دریای​ها رودها را بتاخت

به جوی و به رود آبها راه کرد         به فرخندگی رنج کوتاه کرد

چراگاه مردم بدان برفزود                پراگند پس تخم و کشت و درود

برنجید پس هر کسی نان خویش        بورزید و بشناخت سامان خویش

تولد:

اکثر اسطوره های خلقت با بن مایه تولد آغاز می شوند. این مسئله شاید به خاطر آن باشد که تولد زندگی جدید را به نمایش می گذارد و شروع زندگی بر روی زمین به مثابه شبیه شدن به آغاز زندگی یک کودک تصویر بندی می شود. تولد بعضا به شکل تخم یا مادری است که بچه هایش را متولد می کند.

در اساطیر ژاپنی در شروع خلقت تخمی وجود داشته است که آفرینش از آن آغاز شده است.

در اساطیر یونان پرنده ای با نام نیکس( NYX ) تخم گذاشته که از این تخم الهه عشق به دنیا می آید و از تکه های پوسته این تخم نیز آسمان و زمین شکل می یابند.

این استعاره در زبان روزمره ما نیز برای اشاره به  شروع اتفاقی مورد استفاده قرار می گیرد: تخم کینه/ تخم نفاق/ تخم شک و دودلی

بررسی مفهوم تخم در اساطیر برخی از فرهنگها به منزله چیزی که حیات با آن آغاز شده وسوسه این ادعا را در ما ایجاد می کند که بشر اولیه این اسطوره را با توجه به محیط اطراف خود، آنگاه که می دید با کاشته شدن تخمی در زمین حیات یک گیاه شکل می گیرد و زندگی آغاز می شود، آفریده است.

 

شب، ترس، گناه

در اکثر فرهنگها تاریکی با وحشت و ترس همراه است و روشنایی و نور تنها راه غلبه به این ترس است. بی شک این استعاره و اسطوره های مربوط به آن ناشی از تجربه بشری است، این تجربه شاید زمانی شکل گرفت که بشر اولیه در روز برجنگل و اکثر موجودات او تسلط داشت ولی با آمدن شب بر ترس او افزوده می شد. تاریکی شب مانع از دیدن اشیاء به صورت واقعی آنها ست و آمدن روز این عدم آگاهی به آگاهی تبدیل می شود. این استعاره در زبان فارسی وجود دارد:

تاریکی جهل/ نور آگاهی/ شب دهشتناک و ....

 بعد از آنکه همه چیز آفریده شد انسانها و حیوانات انتظار وجود خورشید را نداشتند. و ترس بر آنها چیره شد. بعضا این ترس باعث گناه نیز می شد.

بومیان استرالیا بر این باورند که بعد از اینکه خورشید-مادر گیاهان و حیوانات و انسانها را آفرید، درآسمان شروع به درخشش کرد، ولی بعد غروب کرد. حیوانات از این غروب که موجب تاریکی شد دچار وحشت شده و پنداشتند که خورشید-مادر آنها را ترک کرده است. خورشید مادر روز بعد طلوع کرد و وحشت را از آنها زدود.

برخی از قبایل جنوب آفریقا بر این باورند که سرور تمام کائنات (کاانگ) به حیوانات و انسانها زمینی را که آفریده بود بخشید ولی به شرط آنکه بر روی آن آتش به پا نکنند. و به  آنها گفت که اگر این نصیحت را بپذیرند و رعایت کنند برای همیشه با آرامش و سعادت بر روی زمین زندگی می کنند. در غیر این صورت شر بر آنها غلبه خواهد کرد. مردم قبول کرده و قول دادند که چنین کنند. ولی وقتی تاریکی بر آنها چیره شد آنها ترسیدند و سردشان شد. یکی از آنها پیشنهاد کرد که آتش روشن کنند. آنها قبول کرده و نصیحت کاانگ را فراموش کردند و آتش به پا کردند. آتش سرما و ترس را از آنها زدود. ولی حیوانات از آتش می ترسیدند و از آن دور می ماندند. کاانگ به وعده خود عمل کرد و دیگر انسانها نتوانستند با خوشی کنار هم زندگی کنند. در این اسطوره ترس از تاریکی باعث شد که انسانها به گناه مرتکب شوند و قول خود را فراموش کنند.

اسطوره های آب

شواهد علمی گواه آن هستند که قسمتهای خشک زمین در برهه ای از زمان زیر آب بوده است. بسیاری از اسطوره ها به این واقعه اشاره دارند که روزگاری زمین زیر آب بوده است. بر طبق اسطوره های سرخپوستان آمریکایی مقیم دره هادسن حیوانات آبزی قبلا بر روی خشکی زندگی می کردند. اسطوره های خلقت ژاپنی تصویری از اقیانوسی گل آلود را ارائه می کنند که در آغاز خلقت زمین را پوشانده بوده است

داستان خلقت در ادیان بزرگ مانند اسلام و مسیحیت و یهودیت اگر چه بر این باور نیستند که خدا از گل سر در آورده است ،مانند اساطیر سرخپوستان، ولی بر طبق بخش سفر پیدایش در تورات و انجیل روح خدا بر فراز آبها در حال پرواز بود. که نشان می دهد زمین با آب پوشانده شده بوده است و در داستان حضرت نوح نیز به این واقعه اشاره شده است.

هبوط از عصر طلایی

در اکثر اسطوره ها عصر طلایی بوده که بشر از آن هبوط کرده و وارد مرحله سختی شده است. از جمله در اساطیر ایران باستان که سه دوره برای زندگی انسان بر روی زمین تصویر شده است که یکی از آنها روزگار خوبی و صفا بوده که هنوز اهرمن وارد زمین نشده بود که این دوران مقارن است با عصر پادشاهی جمشید شاه.

نتیجه گیری:

در این مقاله نشان دادیم که چگونه استعاره ها و اسطوره ها به دلیل همریشه بودن آنها در تجربه های بشری دارای پایه های یکسانی هستند.همچنین نشان دادیم که چگونه برخی از مضامین اسطوره ها به دلیل بهره گیری از استعاره های مفهومی که در  تجربه ها بشری زمینه سازی می شوند، به صورت جهانی در آمده و در اکثر فرهنگها وجود دارند. همچنین در این مقاله به این یافته دست پیدا کردیم که برخی از استعاره ها که هنوز در زبان روزمره ما وجود دارند ریشه در جهان بینی ای دارند که اسطوره های باستان به ما اعطا کرده اند. در پایان این پیشنهاد را مطرح می شود که راه برای انجام تحقیقات بیشتر در این زمینه و یافتن نمونه های بیشتری به عنوان گواهی بر جهانی بودن برخی از مضامین موجود در اسطوره ها و استفاده آنها از استعاره های مفهومی و همچنین یافتن نمونه هایی از کاربرهای استعاری در زبان روزمره که پایه های آنها در اسطوره ها قرار دارند باز است.

 

 

منابع:

احتشامی هونه گانی، خسرو ،(1377)، باغ های چوبی، چاپ اصفهان.

امامی، صابر (1380)، حقیقت اسطوره، تهران: انتشارت سخن گستر.

 بهار، مهرداد(1376)، از اسطوره تا تاریخ،تهران: انتشارات آگاه.

هیلنز، جان (1387)،  شناخت اساطیر ایرانی، ترجمه ژاله آموزگار و احمد تفضلی تهران: انتشارات نشر چشمه.

 

References

 

Croft, William (2003) Typology and Universals, 2nd edn. Cambridge: Cambridge University Press.

 

Croft,William and D. Alan Cruse (2004) Cognitive Linguistics. Cambridge: Cambridge University Press.

 

Evans, Vyvyan (2005) ‘The meaning of time: polysemy, the lexicon and conceptual structure’, Journal of Linguistics, 41, 1, 33–75.

 

Fauconnier, Gilles and Mark Turner (2000) ‘Compression and global insight’,Cognitive Linguistics, 11, 3–4, 283–304.

 

Fodor, Jerry A. (1975) The Language of Thought. Cambridge, MA: Harvard UniversityPress.

 

Kövecses, Zoltán (2002) Metaphor: A Practical Introduction. Oxford: OxfordUniversity Press.

 

Kövecses, Zoltán (2000) Metaphor and Emotion. Cambridge: Cambridge UniversityPress.

 

Lakoff, George and Mark Johnson (1980) Metaphors We Live By. Chicago: Chicago University Press.

Lakoff, George and Mark Johnson (1999) Philosophy in the Flesh: The Embodied Mind and Its Challenge to Western Thought. New York: Basic Books.

 

Sweetser, Eve (1990) From Etymology to Pragmatics: Metaphorical and Cultural Aspectsof Semantic Structure. Cambridge: Cambridge University Press.

 

 

 

 

 

 

[i] Cognitive linguistics

[ii] Mark Jonson

[iii] Goerge lakoff

[iv] Metaphor We Live by

[v] Underlying conceptual association

[vi] Bing bang theory

[vii] Supreme Beings

[viii] Dive- myths

 

 ---------------------------------

برگرفته از

http://www.anthropology.ir/node/16214