شهر از دیدگاه ارسطو
ویژگی های بهترین شهر
ادوارد کلایتون ترجمه زهره دودانگه

ویژگی های بهترین شهر (polis) ی که ما می توانیم تصور کنیم چیست؟ قبل از هر چیز ما می خواهیم شهر اندازه ای مناسب داشته باشد. ارسطو می گوید که بسیاری از مردم درباره مفهوم این امر دچار سردرگمی هستند. آنها چنین می پندارند که هر چه شهر بزرگتر باشد شهر بهتری خواهد بود. اما این اشتباه است. این امر قطعا درست است که شهر باید به اندازه کافی بزرگ باشد تا از خود دفاع کند و خودکفا باشد، «به حکم تجربه دشوار و حتی محال است که بتوان شهر (2) پر جمعیت را خوب اداره کرد». چنین اندازه ای به شهر امکان می دهد که وظیفه خود مبنی بر پرورش شهروندان با فضیلت را به درستی به انجام رساند. شهری که جمعیت بسیار کم دارد ] شهر راستین نیست و [ حوائج خود را نمی تواند برآورده کند و شهری هم که جمعیتش از اندازه بیش باشد، اگرچه بتواند حوائجش را بر آورد، قوم نام دارد نه شهر و آن را نتوان ]به شایستگی[ و موافق قانون اداره کرد. بیش از حد بزرگ بودن شهر در یک حکومت مشکل دیگری را نیز ایجاد می کند: برای آنکه دعاوی را بهتر بتوان فیصله داد و مناصب را از روی لیاقت افراد تقسیم کرد، شهروندان باید صفات و خوی یکدیگر را بشناسند، وگرنه هم حکم دادرسان و هم شیوه تقسیم مناصب نادرست خواهد بود".
----------------------------
هدف شهر
ارسطو اثر خود «سیاست» را با تعریف موضوع آن، یعنی شهر یا اجتماع سیاسی، آغاز می کند. چنین آغازی مستلزم آن است که او هدف شهر را شرح دهد. (واژه یونانی شهر، polis است که به ما واژگان انگلیسی politic و policy را می دهد). ارسطو می گوید «همۀ جوامع به پاره ای از خیر نظر دارند، آن جامعه ای که بالاتر از همه و فراگیرندۀ همۀ جوامع دیگر است، خیر برترین را می جوید و این ]گونه[ جامعه است که شهر یا اجتماع سیاسی نام دارد». در یونانِ زمان ارسطو واحدهای سیاسی مهم شهرها بودند که قلمروهای پیرامونی کشاورزی را تحت تسلط خویش داشتند. مهم است بیاد بیاوریم که شهر، به شیوه ای که شهرهای امروزی هستند، تابع دولت یا کشور نبود. حاکمیت بر سرزمین تحت تسلط و نظارت شهر بود. برای رساندن این مفهوم برخی ترجمه ها از واژه دولت شهر (city-state) به جای پولیس (polis) استفاده می کنند. با اینکه هیچ یک از ما امروز در یک پولیس زندگی نمی کنیم، نباید بی درنگ دیدگاه ارسطو را درباره شیوه زندگی در پولیس از نظر دور داریم، تنها با این دلیل که ارتباطی با اجتماعات سیاسی ما ندارد.
توجه داشته باشید که ارسطو اجتماع سیاسی را به شیوه ای که ما عموما تعریف می کنیم – یعنی توسط قوانینی که اجتماع از آن ها پیروی می کند یا توسط گروهی که قدرت را در دست دارد و یا به عنوان واحدی که قلمرویی خاص را تحت تسلط خود دارد- مورد توجه قرار نمی دهد. در عوض او آن را به عنوان نوعی مشارکت (partnership) تعریف می کند. شهروندان یک جامعه سیاسی با یکدیگر شریک هستند، و همانند هرگونه اجتماع دیگری به دنبال امر خیری هستند. در مورد شهر این امر، معتبرترین یا بالاترین امور خیر است. برای ارسطو معتبرترین یا بالاترین امر خیر فضیلت و شادی شهروندان است، و هدف شهر این است که این امکان را برای شهروندان فراهم کند تا به فضیلت و شادی دست یابند. وقتی او از شهر ایده آل سخن می گوید، اذعان می کند که «فضیلت هر شهر وابسته به آن است که افرادی که در حکومت شرکت دارند دارای فضیلت باشند. و در کشور ما، همۀ افراد در کار حکومت شریکند». در دستیابی به این فضیلت که امتیاز فردی است، هریک از افراد غایت (telos) خود را بر آورده می سازد. در حقیقت این هدف مشترکِ فضیلت است که از یک شهر، شهر می سازد.
همانگونه که من پیش تر در ابتدای متن اشاره کردم، ارسطو در کتاب اخلاق می گوید: «هدف و غرض «سیاست» عالی ترین اهداف و اغراض است. عنایت و توجه علم سیاست بر این است که اهل مدینه را متصف به خصایلی کند و به عبارت دیگر علم سیاست می خواهد و می کوشد مردمانی با فضیلت و عالیقدر که در اعمال و رفتارشان آثار نجاربت و شرافت هویدا باشد بپروراند». همانگونه که اشاره شد، بیشتر مردم امروزه این امر را دغدغه اصلیِ سیاست و یا حتی موضوع قانونیِ آن می دانند. قطعا اکثر مردم می خواهند شهروندانی مطیع قانون را ببینند، اما این نیز قابل بحث است که تغییر شخصیت شهروندان، یا به لحاظ اخلاقی از آنها شهروندی خوب ساختن، بخشی از آنچه است که حکومت باید انجام دهد. در مقایسه با آنچه بیشتر مردم در جوامع غربی روا می دارند، انجام چنین کاری نیازمند کنترل دولتی بسیار بیشتری بر شهروندان است.
پس از آشنایی با تعریف ارسطو از شهر و هدف آن، ما به نمونه ای از روش مرسوم ارسطو در حوزه بحث درباره موضوعات سیاسی می رسیم. او با آزمودن پندارهایی (opinions) آغاز می کند که عموما پذیرفته شده اند، همانطور که او در جَدَل (topics-طوبیقا) می گوید این امر بدان معنی است که «]این پندارها[ توسط همه یا اکثریت و یا فیلسوفان پذیرفته شده اند – برای مثال توسط همه، یا اکثریت یا بیشترِ اشخاص برجسته و ممتاز از میان آنها»، با این فرض که به نظر می رسد چنین باورهایی حداقل دارای میزانی از حقیقت برای آنهاست. با این حال این پندارها (واژه یونانی آن endoxa است) کاملا درست نیستند. آن ها باید به طور منظم توسط دانشمندان علم سیاست آزموده و اصلاح شوند، پیش از اینکه حقایقی که بخشی از این پندارها هستند آشکار شود. بدین دلیل که ارسطو از این روش در آزمودن عقاید دیگران برای رسیدن به حقیقت استفاده می کند، خواننده باید دقت کند که آیا یک بحث یا عقیدۀ خاص متعلق به ارسطوست یا خیر. در بسیاری از موارد او بحثی را سازمان می دهد تا آن را به چالش بکشد. دشوار است که بگوییم ارسطو چه زمانی از طرف خود بحث و استدلال می کند و چه زمانی عقاید دیگران را مورد توجه قرار می دهند، اما اگر خواننده می خواهد درس های ارسطو را بفهمد باید دقت کند تا چنین تمایزی را قایل شود. (همچنین پیشنهاد شده است که روش ارسطو باید به عنوان نمونه ای از چگونگی مناظره سیاسی اجرا شود: طیفی از نقطه نظرات و بحث ها ارائه می شود، و تصمیم نهایی با در نظر گرفتن نقاط قوت و ضعف این دیدگاه ها و استدلال ها گرفته می شود). برای بررسی بیشتر روش شناسی ارسطو، به طور عمومی به بحث در مورد استدلال و به طور خاص به استدلال دیالکتیکی در رساله جدل (topics) مراجعه کنید. نمونه های بیشترِ این رویکرد ارسطو در کتاب اخلاق (Ethics) موجود است.
در این باره، ارسطو این باور عمومی را که "حاکمیت سیاسی به واقع مانند هر گونه دیگری از حاکمیت است"، مورد توجه قرار داد: حاکمیت شاهان بر مطیعان خویش، حاکمیت پدران بر همسر و فرزندانشان و حاکمیت اربابان بر برده هایشان. او می گوید که این باور اشتباه فهمیده شده است. در حقیقت هریک از حاکمیت های یاد شده با یکدیگر متفاوت هستند. برای یافتن چراییِ این مطلب ما باید توجه کنیم که چگونه یک شهر پا به عرصه وجود می نهد.
چگونه شهر پدید می آید
در اینجا ارسطو به ما می گوید که یک شهر به لحاظ تاریخی چگونه پدید می آید. اولین اجتماعاتِ میان انسان ها «میان کسانیست که نمی توانند بی یکدیگر زیست کنند». دو زوج وجود دارند که این امر درباره آن ها صدق می کند. یک زوج نر و ماده هستند، که به منظور بقای نسل با هم در می آمیزند. این امر به میزان کافی برای خواننده مدرن منطقی به نظر می آید. ولی زوج دیگر «میان کسی است که به حکم طبیعت فرمانروا است و کسی که به حکم طبیعت فرمانبردار است و غرض از این اجتماع آنست که هر دو در امان باشند». در اینجا ارسطو به برده داری اشاره می کند. منظور او از در امان بودن این است که کسی که به حکم طبیعت ارباب است و کسی که به حکم طبیعت برده و فرمانبردار است، اگر می خواهند در امان باشند، به یکدیگر نیاز دارند. برده داری نوعی از مشارکت است که هم به ارباب و هم به برده منفعت می رساند. در ادامه ما به چگونگی این امر پی خواهیم برد. اکنون او به سادگی می گوید که این زوج ها با هم جمع می شوند و یک خانواده را تشکیل می دهند، که وجودِ این خانواده به منظور رفع نیازهای زندگی روزمره (مانند غذا، سرپناه، پوشاک و غیره) است. بزرگیِ خانواده تنها به اندازه ای است که ضرورت های اولیه زندگی را فراهم کند، زندگی اعضای خود را مورد حمایت قرار دهد و سبب تولید مثل شود.
در طول زمان خانواده گسترش می یابد و همزمان با سایر خانواده های ارتباط برقرار می کند. در نهایت تعدادی از این خانواده ها با هم یکی شده و یک روستا را تشکیل می دهند. روستاها بهتر از خانواده ها هستند، زیرا آن ها از خودکفایی بیشتر برخوردارند. از آنجا که روستاها بزرگتر از خانواده ها هستند، مردم می توانند در مجموعه وسیعی از کارها تخصص یابند و مهارت هایی چون پخت و پز، پزشکی، ساختمان سازی، سربازی کردن و غیره را توسعه دهند، که در قالب گروه کوچک قادر به آن نیستند. بنابراین ساکنان یک روستا نسبت به زمانی که تنها در خانواده ها زندگی می کردند، با دسترسی به کالاها و خدمات بیشتر، زندگی راحت تری خواهند داشت.
با این حال جوامع زمانی دچار تغییر قابل توجه شدند، که تعدادی از روستاها ترکیب شده و یک شهر را پدید آوردند. یک شهر تنها یک روستای بزرگ نیست، بلکه به طور بنیادین با آن متفاوت است: «جامعه ای که سرانجام از فراهم آمدن چندین دهکده پدید می آید، شهر نام دارد که می توان گفت که از لحاظ توانایی برآورد نیازهای خویش ]با اتکاءِ به ذات[ به غایت کمال رسیده است. یا دقیقتر بگوییم، اگر پیدایی شهر بهر زیستن است، وجودش از برای بهزیستن است». اگرچه بنیان گذاران شهرها آن ها را برای زندگی راحت تر خلق می کنند، شهرها در این که برای مردم امکان زندگی خوب را فراهم کنند منحصر بفرد هستند. امروز وقتی ما به «بهزیستن» می اندیشیم، یک زندگی همراه با آسایش، رضایت خانواده و موفقیت شغلی، و ]به طور کلی[ یک زندگی که در احاطه چیزهای خوب است را در نظر می آوریم. اما مقصود ارسطو از «بهزیستن» این نیست. همانگونه که دیدیم، برای ارسطو خوب زندگی کردن به معنای هدایت یک زندگی مملو از شادی و فضیلت است، و چنین کاری یعنی بر آورده کردن غایت یک شخص. بنابراین در نگاه ارسطو، زندگی در شهر برای هر کسی که آرزو می کند تا یک انسان کامل شود ضروری است (منظور اصلی او مردان آزادِ شهروند هستند). ارسطو می گوید «آن کس که از روی طبع، و نه بر اثر تصادف، بی وطن (polis) است، موجودی یا فروتر از آدمی است یا برتر از او». و اضافه می کند «آنکس که نمی تواند با دیگران زیست کند و یا چندان به ذات خویش متکی است که نیازی به همزیستی با دیگران ندارد، عضو شهر نیست». انسان ها قادر نیستند که خدا شوند، اما می توانند به حیوانات –و در حقیقت به پست ترین نوع- تبدیل شوند: «زیرا همچنانکه آدمی، چون از کمال بهره مند باشد، بهترین جانداران است. آنکس که نه قانون را گردن می نهد و نه داد می شناسد، بدترین آن هاست». خارج از متنِ زندگی در شهری که به درستی ساخته شده، شادی و بهینه زیستن انسان ناممکن است. حتی ارسطو در ابتدای کتاب «سیاست» نقش رابطه میان اخلاق و سیاست و اهمیت خوب ساخته شدن یک شهر را در فراهم کردن امکان خوب زندگی کردن برای شهروندان نشان می دهد.
بنابراین منطقی وجود دارد که بر مبنای آن شهر «از دیدگاه طبیعی بر خانواده و فرد مقدم است». او رابطه فرد با شهر را با رابطه یک عضو یا کل بدن مقایسه می کند. تباهی کل بدن به معنای تباهی اعضای آن است. «اگر تن آدمی سراسر تباه شود، دیگر دست و پای او ]ازخود[ وجودی ندارند» (همان). و از آنجا که یک دست نمی تواند بدون اتصال با یک بدن در حال کار زنده بماند، بنابراین یک فرد هم بدون اتصال به یک شهر دوام نمی آورد. احتمالا ارسطو میخواهد تاکید کند که عکس قضیه درست نیست، یک بدن می تواند هر چند با پی آمدهایی با از دست دادن یک پا یا دست باقی بماند. بنابراین فرد به شهر بیش از شهر به هریک از افراد شهروند نیاز دارد. چنان که ارسطو در کتاب هشتم سیاست، پیش از آغاز کردن صحبت درباره آموزش مطلوب برای فرزندان شهر، می گوید: «هر شهروند باید معتقد شود که هستی اش تنها به سود خود او نیست، بلکه همه شهروندان به کشور تعلق دارند و هر یک جزیی از کشورند».
ارسطو اشاره می کند که اگر تاریخی که او شرح می دهد صحیح باشد، پس شهر پدیده ای طبیعی است و به تمامی ساخته بشر نیست، چنانکه ما ثابت کرده ایم که اولین اجتماعاتی که خانواده را شکل داد از میل طبیعی سرچشمه گرفته است: «از اینرو هر شهری، چون ]نمودار[ کمال جوامعی است که بحکم طبیعت موجودند، خود ]نیز[ بحکم طبیعت وجود دارد و همه ویژگیهای جوامع پیشین پدید آورندۀ خویش را داراست. زیرا شهر نقطه کمال و غایت جوامع دیگر است.... از اینجا آشکار می شود که شهر پدیده ای طبیعی است و انسان به حکم طبیعت حیوانی اجتماعی است». از اولین جوامع متعلق به زن و مرد و ارباب و برده، طبیعت قصد خلق شهر کرده است، چرا که شهرها برای انسان ضروری بوده و استعدادها و فضایل آنها را به بهترین نحو بیان می کنند، و بنابراین استعداد های نهان آن ها را به منصه ظهور رسانده و آن ها را به کمالی رهنمون می شود که برای انسان میسر است. در حالی که بیشتر مردم قبول ندارند که طبیعت برای افراد انسانی، یک جامعه خاص یا به طور کلی انسانیت طرح و برنامه ای دارد (اگرچه بسیاری از مردم چنین طرحی را به یک خدا یا خدایان نسبت می دهند)، ارسطو باور دارد که طبیعت حقیقتا چنین طرحی داشته و انسان ها دارای صفات منحصربفردی هستند که وقتی به درستی استفاده شود، برای ما ممکن می سازد تا آن طرح و برنامه را جامۀ عمل بپوشانیم. و اما آن صفات کدامند؟ (در بخش سوم و پایانی شرح این صفات بیان می شود).
پانوشت:
1- در برگردان کردن نقل قول های مستقیم از ارسطو، از متن کتاب «سیاست» ترجمه حمید عنایت و «اخلاق نیکوماخس» ترجمه سید ابوالقاسم پور حسینی استفاده شده است.
----------------------------
شهروند کیست؟
در کتاب سوم سیاست ارسطو برای فهم شهر رویکردی متفاوت را در پیش می گیرد. او دوباره این سوال را طرح می کند که شهر به واقع چه چیزی است، اما در اینجا روش او فهم و درک اجزایی است که شهر را می سازند، یعنی شهروندان. «بنابراین چه کس را باید بحق شهروند نامید و ماهیت شهروند چیست». امروز این امر برای آمریکایی ها یک مساله حقوقی است: هر کسی که در ایالات متحده یا از شهروند امریکایی در خارج متولد شود به خودی خود شهروند است. سایر مردم با طی فرایند های صحیح قانونی می توانند شهروند باشند. با این حال این قانون برای ارسطو قابل قبول نیست، چرا که بردگان در همان شهرهایی به دنیا می آیند که مردان آزاد متولد می شوند، اما این امر سبب آن نیست که شهروند محسوب شوند. از دیدگاه ارسطو شهروندی چیزی بیش از زندگی کردن در یک مکان خاص یا سهیم شدن در قعالیت اقتصادی یا تحت حاکمیت قوانین یکسان بودن است. در عوض شهروندی برای ارسطو نوعی فعالیت است: «بهترین مصداق شهروند محض و مطلق کسی است که حق اشتغال به وظایف دادرسی و احراز مناصب را دارا باشد». او بعدها می گوید: « اکنون گوییم که شهروند کسی است که در شهری که مسکن اوست حق دادرسی و بیان عقیده درباره امور ]از طریق شورای های ملی[ را دارا است. و هر شهر از مجموعۀ اینگونه افراد پدید می آید و عدۀ شهروندان نیز باید به حدی باشد که استقلال زندگی آنها را تامین کند»؛ و این شهروند شهروندی است که «در حکومت دمکراسی صدق می کند، ]اما[ پیدا کردن مصداق آن را درحکومتهای دیگر حتمی نیست». ما همچنان می توانیم درباره چیستیِ دموکراسی صحبت کنیم، اما وقتی این کار را انجام میدهیم مهم است که آن را به درستی تعریف کنیم. وقتی ارسطو درباره مشارکت و جامعه سیاسی سخن می گوید، منظور او این است که هر شهروند باید به طور مستقیم و با رای دادن به نمایندگان در انجمن شرکت کند و باید با رضایت و میل در هیئت منصفه خدمت کند تا به تقویت قوانین و حمایت از آن کمک نماید. مجددا به تضاد میان این جامعه و دولتهای ملی مدرن در غرب –که در آن ها فرصت های اندکی برای مشارکت مستقیم در امور سیاسی وجود دارد و بیشتر مردم برای پرهیز از خدمت در هیئت های منصفه در کشمکشند- توجه کنید.
مشارکت در مشورت و تصمیم گیری بدان معنی است که شهروند عضو گروهی است که درباره امور سودمند و مضر، خوب و بد، عادلانه و ناعادلانه گفتگو کرده و سپس قوانین را تصویب نموده و برمبنای یک روال مشورتی به احکام قضایی می رسد. این روال مستلزم آن است که هریک از شهروندان بر مبنای شایستگی هایشان، روش های ممکن و گوناگون اقدام را در نظر بگیرد و درباره این گزینه ها با شهروندانی که با او نزدیک هستند سخن بگوید. با چنین رویکردی شهروند با عقلانیت و گفتگو پیوند می خورد و در نتیجه غایت خویش را برآورده می سازد، در مسیری قرار می گیرد که او را قادر می سازد به زندگی بافضیلت و شادمانه دست یازد. در حکومت هایی که شهروندان به لحاظ طبیعی مشابه و برابر هستند – که در عمل شامل همه آن ها می شود- تمام شهروندان باید این فرصت را بیابند تا در امور سیاسی مشارکت کنند، هرچند مشارکت همه آن ها به یکباره میسر نباشد. آن ها باید در فرمانروایی و یا فرمانبرداری به نوبت سهیم باشند. توجه کنید این امر بدان معنی است که شهروندی فقط مجموعه ای از مزایا نیست، بلکه مجموعه ای از وظایف نیز هست. شهروند دارای آزادی های مشخصی است که غیرشهروند از آن برخوردار نیست، اما شهروند دارای تعهداتی مانند مشارکت سیاسی یا خدمت نظامی است که غیرشهروند دارای آن نیست. ما به طور خلاصه خواهیم دید که ارسطو باور داشت شهرهایی که در آن زمان وجود داشتند به واقع از اصل "به نوبت حاکم شدن و تحت حاکمیت قرار گرفتن" پیروی نمی کنند.
شهروند خوب و انسان خوب
پیش از آن که به دموکراسی و سایر انواع حکومت ها بپردازیم، هنوز چندین سوال مهم وجود دارد که در کتاب سوم سیاست مورد بحث و گفتگو قرار گیرد. از دیدگاه ارسطو یکی از مهم ترین این سوالات در فصل چهارم است. او در این فصل این مساله را مطرح می کند که «آیا فضیلت شهروند خوب همان فضیلت انسان خوب است یا نه». این سوالی است که امروز برای بیشتر مردم عجیب یا حداقل بی ربط به نظر می آید. امروزه از شهروند خوب انتظار می رود که از قوانین پیروی کند، مالیات بپردازد و احتمالا در هیئت منصفه خدمت کند؛ این ها همه امور خوبی است که مرد یا زن خوب انجام می دهد، بنابراین به نظر می رسد که شهروند خوب کمابیش در زمرۀ شخص خوب قرار می گیرد. ولی از دیدگاه ارسطو این امر موضوعیت ندارد. ما پیش تر تعریف ارسطو از انسان خوب را دیده ایم: شخصی که غایت خود را دنبال کند، و از این طریق مطابق با فضیلت و کشف شادی زندگی نماید. حال تعریف ارسطو از شهروند خوب چیست؟
ارسطو به ما گفته است که اگر حکومت قصد آن دارد که دیرپاید، باید همه شهروندان را به طریقی آموزش دهد که آن ها حکومت را -به گونه ای که هست- و اصولی را که مشروع می شمارد، مورد حمایت خویش قرار دهند. از آنجایی که انواع متفاوتی از حکومت وجود دارد (به طور خاص شش نوع حکومت)، انواع مختلفی از شهروند خوب نیز وجود دارد. شهروندان خوب باید نوعی از فضیلت را دارا باشند که جامعه سیاسی و حکومت را حفظ کند: «هرچند وظایف شهروندان با یکدیگر فرق داشته باشد، باز همۀ آنان برای سلامت جامعۀ خود می کوشند و جامعۀ آنان همان سازمان مملکت آنان است و از اینرو فضیلت هر شهروند باید فضیلتی فراخور سازمان ]و شکل[ مملکت خود باشد. پس اگر مملکت ها بر چند گونه اند، آشکارا فضیلت شهروند خوب نمی تواند فضیلتی یگانه و مطلق باشد».
تنها تحت یک شرایط است که فضیلت شهروند خوب و انسان عالی یکسان است و آن زمانی است که شهروندان در شهری زندگی کنند که تحت حکومت آرمانی است: «در حکومت کمال مطلوب شهروند کسی است که ]هم[ بر فرمانروایی توانا باشد و ]هم[ به فرمانبرداری خرسند، تا بتواند زندگی خویش را به فضیلت آراسته دارد». ارسطو این حکومت را پیش از کتاب هفتم کامل توصیف نمی کند. برای آن گروه از ما که در یک حکومت آرمانی زندگی نمی کنیم، شهروند ایده آل کسی است که از قانون پیروی کند و اصول حکومت را –هر حکومتی که باشد- مورد حمایت قرار دهد. که این امر مستلزم آن است تا ما به گونه ای متفاوت از انسان خوب عمل کنیم و به چیزهای باور داشته باشیم که انسان خوب اشتباه می پندارد و این یکی از تراژدی های زندگی سیاسی است.
شاخص دیگری برای تشخیص شهروند خوب وجود دارد که امروز ما آن را نمی پذیریم. به یاد بیاورید که ارسطو موضوع سیاست را گسترش فضیلت شهروندان و میسر ساختن زندگی با فضیلت برای آن ها می دانست. ما پیش تر دیدیم که زنان و بردگان شایستگی چنین زندگی را ندارند، با این حال هریک از این گروه ها از فضیلت خویش برای پیروی کردن بهره مندند. اما گروه دیگری وجود دارد که شایستگی شهروند بودن را، که به فضیلت رهنمون می شد، ندارند. ارسطو این گروه را کسانی می خواند که به کارهای دستی می پردازند (the vulgar). این ها مردمی هستند که باید برای زندگی کردن کار کنند. چنین مردمی از اوقات فراغت لازم برای مشارکت سیاسی و مطالعه فلسفه بی بهره اند: «برای کسانی که عمر خویش را با کارهای دستی و مزدوری می گذرانند، مجال کسب فضائل نیست». آن ها برای وجود شهر لازم هستند- کسی باید باشد تا خانه، کفش و غیره بسازد- اما به دلیل وظایف ضروریشان که آن ها را از ارتقای ذهن و مشارکت فعال در حاکمیت بر شهر باز می دارد، نقشی در زندگی سیاسی ندارند. وجود آن ها مانند بردگان و زنان برای منفعت رساندن به شهروندان آزاد مذکر است. ارسطو این نکته را برای چندین بار در کتاب «سیاست» یاد آوری می کند: برای مثال بنگرید به کتاب هفتم و هشتم که درباره اهمیت اجتناب از سبک زندگی کسانی که به کار دستی و سخت مشغولند، برای فردی که می خواهد به فضیلت دست یابد، صحبت می شود؛ و کتاب اول و سوم که در آن ها کسانی که با دستان خویش کار می کنند در طبقه بردگان قرار می گیرند.
بنابراین شهروندان مردانی هستند که «در تبار و نژاد فرقی ندارند و آزادند» و حکومت بر چنین مردانی از سوی کسانی که با آن ها برابرند، حکومت سیاسی است، که از حاکمیت اربابان بر بردگان، مردان بر زنان و والدین بر فرزندان متفاوت است. این یکی از مهم ترین نکاتی است که ارسطو به آن اشاره می کند: «هنگامی که قانون اساسی کشوری بر پایۀ برابری و همسانی افراد آن بنیاد شود، شهروندان می طلبند که فرمانروایی به تناوب باشد و حکومت دست به دست شود». در بقیه کتاب سیاست او به این نکته باز می گردد تا به ما تمایز حکومت خوب و بد را یاد آور شود. چنان که در کتاب چهارم تاکید شده، در شیوه درست حکومتِ پولیتی یا جمهوری حاکمیت سیاسی جریان دارد، در حالی که حکومت های منحرف حکومت هایی هستند که تحت حاکمیتی همانند حاکمیت اربابان بر بردگان قرار دارند. اما این اشتباه است «میان کسانی که به طبع با یکدیگر برابرند، هیچ امتیازی از حیث حقوق و ارزش پذیرفته نیست. همچنانکه اگر مردمی با مزاجهای گوناگون به یک اندازه خوراک بخورند، بیمار می شوند، یا اگر جامه های هم اندازه بپوشند، مایۀ ریشخند می گردند، بهمانگونه نارواست که افراد برابر از امتیازات سهم نابرابر داشته باشند».
پانوشت:
1- در برگردان کردن نقل قول های مستقیم از ارسطو، از متن کتاب «سیاست» ترجمه حمید عنایت استفاده شده است.
-------------------------------------------------------------------------------------------
برگرفته از:
http://anthropology.ir/node/14647
http://anthropology.ir/node/14750
http://anthropology.ir/node/14846
--------------------------------------------------
دوست و همکار گرامی
چنانکه از مطالب و مقالات منتشر شده به وسیله «انسان شناسی و فرهنگ» بهره می برید و انتشار آزاد آنها را مفید می دانید، دقت کنید که برای تداوم کار این سایت و خدمات دیگر مرکز انسان شناسی و فرهنگ، در کنار همکاری علمی، نیاز به کمک مالی همه همکاران و علاقمندان وجود دارد. برای اطلاع از چگونگی کمک رسانی و اقدام در این جهت خبر زیر را بخوانید
رسول معرک نژاد