نظریه گاستون باشلار درباره ی جوهر تخیل

                  آتش نرینه،آب مادینه 
                   نظریه گاستون باشلار درباره ی جوهر تخیل
                                                                             جلال ستاری

Gaston Bachelard
June 27, 1884, Bar-sur-Aube – October 16, 1962, Paris

باشلار برسر این نكته كه «خیالبافی» و «رؤیا» یكی نیستند تأكید خاص دارد. از لحاظ باشلار خیال 
پردازی، ناتوانی و كاهلی و به خواب رفتن ذهن ،گریز ذهن از عالم مادی و پناه بردن به جهان 
خاطرات و اوهام نیست. بلكه بازگشت ذهن به عالم ماده و درگیری سخت و هوشیارانه با 
.چیزها»ست» 

خیال پردازی كوشش و تلاش است، نه آسایش و آرامش. خواب بین به نفس خود، شعور ندارد. رؤیا 
خلاف خود آگاهی است اما درخیال پردازی نور خود آگاهی و هوشیاری است. رؤیای شب نمایشی 
،است بی تماشاگر. خواب بین در این نمایش، پذیرنده ی محض و انسانی بی نفس است. رؤیای مطلق 
هستی گیر و جان ستان است اما خیال پرداز، خود آگاه و هوشیار و از این رو قادر به وصف و 
.تخیلات خویشتن است 

دامنه ی كار و گسترش خیال پردازی ستاره مانند است. بدین معنا كه خیال بافی بر محور چیزی 
متمركز می شود و از آن كانون چون ستاره به هر سو نور می افشاند. اما رؤیا چون شتاب زده می 
.دود، به بیراهه می رود. تحلیل از بك نقطه پرتو افشانی می كند رؤیا راه می پیماید و گمراه می شود 
بدین علت میان روانكاوی و فنومنولوژی كه آگاهی یافتن به نفس كل یا نفس كیهانی خویشتن است 
مشابهتی نیست. خواب بین در اندیشه ی كین خواهی یا مهر ورزی است اما خیال پرداز فارغ از 
مشغله های زندگی روزانه، درهای هستی خود را به روی جهان می گشاید تا در های جهان به رویش 
.گشوده شوند 

 خیال بافی، «روانكاوی طبیعی»  رؤیاهای شبانه است. «فاجعه» ی رؤیای شبانه در این است كه 
خیال پردازی یی بی ماده است. ماده باعث رهایی آدمی از وسوسه ،ستیزه جویی و خونخواهی  یا 
كامرانی است. ماده رنگ ذهنیت را از صفحه ی تحلیل می زداید . ماده شرط و ملاك اصالت تحلیل 
.است. رؤیا روانشناختی  است . یعنی از روان سرچشمه می گیرد و روشنگر سطح برونی است 

خیال بافی هستی شناختی  است. یعنی از اعماق جهان و كیهان بر می خیزد هنگامی كه خیال پرداز 
سخن می گوید به درستی نمی دانیم او سخن می گوید یا جهان به زبان او سخن می گوید. خیالبافی 
كیهانی همه ی جهان را در وجودمان جای می دهد . گرایش ناخودآگاهانه به عناصر، از دوران 
كودكی سرچشمه می گیرد. در دوران كودكی چیزی كه فی نفسه معنا و كشش خاصی ندارد، به علل 
عاطفی معنا و كشش خاص می یابد و از آن پس همه ی تخیلات آدمی پیرامون تصاویری كه به دلایل 
عاطفی ارج و مقام یافته است دور می زند. پس خیالبافی درباره ی عناصر، زاده ی پسند خود آگاهانه 
و دلبخواه آدمی نیست. بیشتر از این ناشی است كه هر عناصر با احساس جسمانی ابتدایی و مزاجی 
.خیال باف مطابقت دارد 

در واقع نخستین علایقی كه در روان و خواب و خیال آدمی اثرات پاك نشدنی به جا می نهد، علایق 
جسمانی یا احساس و تأثراتی است كه از پیكر خویش داریم . نخستین مراكز مورد توجه و نظر ما 
اندام های ماست. این علائق ابتدایی به اعضای بدن آفریننده قدیمی ترین و پایدار ترین تصاویرند. پس 
نخستین تصاویر مربوط به نخستین احساساتی است كه در وجودمان بیدار می شود و آن احساسات 
جسمانی است به بیانی دیگر نخستین تخیل ، تخیل مربوط به مواد است. چنانكه نخستین احساس گرمی 
.و لذت یا نخستین احساس گرم و لذت بخش همان احساس راحت و آسودگی جسمانی است 

 بدینگونه « ریشه و زادگاه نخستین تصاویر مادی بدن و اندام های ماست ». « مادیگری »، فلسفه ی 
.عناصر و جوهر آدمی است. كودك ذاتن ماده گرا است ونخستین رؤیاهایش مربوط به مواد بدنی است 
پس مادیگری كودكانه است و فلسفه ی باشلار فلسفه ی معصومیت كودكی یعنی جهانی بری از 
جنسیت و نفرت و حسابگری  است.  گاه خواب و خیال شاعر خلاق آن قدر عمیق و طبیعی است كه 
وی ندانسته و ناخود آگاهانه به همان تصویر می رسد كه در كودكی از گوشت و خون خود داشته 
است. اشعاری كه بدین پایه عمیق اند غالبن تأثیر قدرت شگرفی دارند. به اعتقاد باشلار متن ادبی را با 
.جسم و بدن خود می نویسیم و می خوانیم 

كه در آن انگیزه ی روانی موجب بروز psychogenie «در این جا بر خلاف جریان «روان زا 
عكس العمل بدنی اوست، انگیزه بدنی – آن چه در حین خواندن و نوشتن در تن خود احساس می كنیم 
.– موجب رهایی و پرواز روح در عالم خیال می گردد. بدن سرچشمه و وسیله ی خیال پردازی است 
در نتیجه ماده در نظر باشلار از راه ادراك عینی یا تحلیل ( آنالیز ) علمی شناخته نمی شود بلكه از راه 
خاطره ی بدن شناخته می شود. بدینگونه باشلار در نقد ادبی به نیروی متن ( رسالت روانی – بدنی 
متن ) بیش از صورت آن توجه دارد. تحلیل مربوط به مواد جهان و كیهان را  چون انسان جاندار با 
اندام های انسانی می پندارد در نتیجه خاطرات مربوط به بدن ساختی كیهانی می یابند. بدینگونه تخیل 
در باره ی مواد به جهان حیاتی درونی و عمیق می بخشد و در درون مواد همه نمادهای حیات درونی 
.انسان را جلوه گر می بیند 

 تخیل ابتدایی با تخیل طبیعی، یعنی تخیل در باب مواد تخیلات و اوهام، آدمی را بر اشیاء فرا می 
افكند. این گرایش های ناخودآگاهانه یعنی ارزش گذاری ماده ی برگزیده و ساختن تصاویری كه از آن 
.مایه می گیرند، عقده های روانی است. با شناخت عقده ی روانی شاعر، شعرش را بهتر درمی یابیم 
شعر وقتی اصیل و دارای وحدت و انسجام است كه از آبشخور عقده سیراب شود. اگر این عقده نباشد 
.شعر بی ریشه و سرد و ساختگی است و با ناخود آگاهی خواننده گفتگو نمی كند 

Ambivalentمواد و عناصر اصلی یی كه ذات هستی بخش تخیل مادی اند به طرز عمیقی دو گونه 
 با مختصاتی دو گانه ) پنداشته شده اند. دو گانگی تصاویر از تضاد افكار نیز شدیدتر است. ماده ای ) 
كه به یمن تخیل، حیاتی دوگانه و دو گونه نیافته از لحاظ روانی عهده دار نقش ماده اصلی نمی تواند 
بود. ماده هایی كه در روان، احساسات دوگانه ای بر نیانگیزد همزاد خویش را در شعر نخواهد یافت 
و در آیینه ی شعر نقش نخواهد بست. عنصر مادی برای این كه بتواند همه ی روح را تسخیر كند باید 
در ما احساسات دوگانه ای برانگیزد. یعنی در عین حال مضمون سپیدی و سیاهی باشد. ما را به خود 
بخواند و از خود براند. برای یافتن تصاویر اولیه و اصولی یعنی تصاویری كه توجیه كننده ی انسان و 
جهان اند باید دوگانگی اصلی مربوط به هر تصویر را زنده كرد و پرده از شگفتی های عظیمی كه 
زاده هر یك از این دوگانگی  هاست برداشت تا راست و دروغ و سپیدی و سیاهی سرانجام به هم 
.پیوندند و با یكدیگر بیامیزند 

 این دیالكتیك خاص نماد است و بر این اساس، دیالكتیك خود نمایی وخود پوشی كه به گفته ی 
روانكاوان ریشه و سرچشمه ی هنر نویسندگی است ( تصویر ادبی هر اندازه ارتجالی و خودرو باشد 
باز اندیشیده و ضبط شده است. چون تنها با گذشتن از مرز تفتیش به آزادی رسیده است در واقع 
(.خصوصیات جنسی تصویر ادبی غالبن پنهان یا زینت یافته است . نوشتن خود را پنهان داشتن است 
.از نویسنده به نماد منتقل می شود 

 مثلن خیال پردازی یا فلسفه بافی درباره ی آتش چنان كه دیدیم دو گونه است هم مشتمل بر اعتقادات 
قلبی است  و هم متضمن اطلاعات واقعی و عینی. در این تخیل با آموزش از سویی اطلاعات واقعی و 
عینی به حمایت از  معتقدات قلبی بر می آیند و از سوی دیگر از راه قلب به شناخت و دریافت زندگی 
.جهان و كیهان می رسیم. همه ی عناصر دیگر نیز همین آموزش دو گانه را به ما ارزانی می دارند 
.اما از میان همه پدیده ها آتش تنها پدیده ای است كه آشكارا جامع اضداد و گردآورنده خیر و شر است 
.هم در بهشت می درخشد و هم در دوزخ می سوزد. گاه نرمی و مهربانی است، گاه درشتی و سختی 
از سویی مایه لذت است و از سوی دیگر موجب عقوبت، در عین حال راحت است و حرمت ، خدایی 
ست متضاد و متناقض ، پیوند دهنده ی روح و ماده ، تقوا و بی تقوایی ، فضیلت و بی فضیلتی ، از 
.این رو آتش یكی از اصول توجیه عالم است 

 در واقع آتش و گرما پدیده های ممتازی هستند كه می توانند همه چیز را توجیه كنند. چون هم در 
درون ما وجود دارد و هم دربرون ما . آتش و گرما یادآور خاطرات فنا نا پذید و تجارب ساده و قاطع 
ما در گذشته اند. آتش نخستین پدیده ای است كه انسان پیش از تاریخ به آن اندیشیده و برای شناخت اش 
كوشیده است؛ زیرا این میل به شناخت آتش همراه با میل او به دوست داشتن وعشق ورزیدن بوده 
است. آتش اجاق – بی گمان نخستین موضوع خیال پردازی انسان و از همان آغاز نماد آرامش و 
دعوت به آسایش بوده است اما علاوه بر آن آتش نمایشگر صیرورت و شتاب زمان وناپایداری جهان 
.و رسیدن از فنا به بقاست 

كه در آن عشق به آتش و ترس (empedocle این خیال پردازی سازنده ی عقیده ی است (عقده ی 
از آتش ، غریزه ی حیات و غریزه زندگی به هم آمیخته اند. آن چه فانی است در شعله های آتش می 
سوزد وشگفت این كه این فنا القاء كننده ی اندیشه ی ابدیت و بقاست. زیرا مرگ تام یعنی مرگی كه 
هیچ اثر و نشانه ای به جا نمی نهد ( سوختن در آتش ) مبشر این است كه انسان فانی خاكی به حیات 
مینوی پس از مرگ خواهد پیوست. عقده های مربوط به آتش نیز به علت صفات متضاد آتش دو گانه 
.اند. یعنی هم برانگیزنده ی بیماری های روانی  هستند وهم آفریننده ی شعر 

 به گفته كارل گوستاو یونگ  آتش یك « عقده نوعی بارور » است . این اندیشه ی دیالكتیكی باشلار به 
كجا می رسد ؟ لازمه ی خوشبختی همآهنگی نرینگی و مادینگی  در روان آدمی است. ضمیر باطن 
خیال پرداز در غایت شگفتی دو گانه می شود و آن دو پاره در باب جهان به گفتگو می نشینند 
هنگامی كه ملك و ملكه ، زیر تاج های دو گانه ی شاهی گل های زنبق خویش را به هم می آسایند ) 
،نیروهای نرینه و مادینه كیهان بهم می پیوندند. ملك و ملكه خسروانی بی دودمان اند ،دو نیروی بهم 
پیوسته اند كه نابودی شان در جدایی از یكدیگر است. ملك و ملكه ،كیمیاگران نرینه جان و مادینه  جان 
جهان و صور بزرگ شده ی نرینه جان و مادینه جان، خود كیمیاگر خیال پردازند.  این دو اصل 
همانگونه كه در درون بهم نزدیك اند كه در جهان برون )  ، تخیل چه آسمانی باشد و چه زمینی ،دو 
نوع كامل تخیل عبارت است از آفرینش یك زوج نرینه و مادینه است( androginisme) جنسی 
.درخود 

با نرینه جان و مادینه جان را كه مبین(Ame- Esprit)باشلار این نظریه ی دوگانگی روح و نفس 
.آغازین در هر كس است (Androgynie)همزیستی نرینگی و مادینگی یا بقای اصل جنسیت دو گانه 
،از كارل گوستاو یونگ به عاریت گرفته است . « همه نقشه هایی كه برای زندگی طرح می كنیم 
همه مشغولی های ذهن كه حاصل هر دو، از خود بیگانگی انسان است ،مرهون نرینه جان است و 
خیال پردازی با درك حضور تصاویر زاده ی مادینه جان ». همه ی نوشته های باشلار نمایشگر این 
دوگانگی عقل و عاطفه ، نرینگی و مادینگی ،ناسوت و لاهوت ،زیر و رو ،روز و شب ،كوشش و 
.آسایش است 

باشلار به كلمات جنسیت می بخشد. « برای هر لغت مذكر در عالم خیال به مؤنثی می اندیشیم كه به 
سان زن یا شوهر خویش ،( لغت مذكر ) بیامیزد ». « كلمات سطحی نرینه اند. معنای عمیق، نهفته و 
«.پنهان است و آن چه نهفته است مادینه است. سطح نمایان سطح نرینه است

در اندیشه دیلكتیكی باشلار، عقل و علم نرینه اند و تحلیل شاعرانه، مادینه. و بنابراین آن دو باید بتوانند 
بهم بیامیزند و با یكدیگر سازش و آشتی داشته باشند. اما باشلار این آرزو را برنمی آورد زیرا ماهیت 
این قطب، هیچ گاه ثابت نمی ماند. در نوشته های باشلار، همه ی كانون ها یا قطب های دوگانه ی 
تخیل، تغییر ماهیت و جنسیت می دهند. آن چه مذكر بود مونث می شود و آن چه زبرین بود زیرین. به 
بیانی دیگر همه ی مضامین از قطبی به قطب دیگر نوسان می كنند. مثلن تصویر یا خیال به اعتقاد 
باشلار دعوت به سفر است و ما  را از خواب آلودگی و رخوت ناشی از كاربرد مدام مفاهیم بیرون 
می آورد. تصویر نه تحت سلطه ی اشیا است و نه فرمان ناخودآگاهی بر آن روان است. تنها تصاویر 
می توانند چرخ فعل را در جمله بگردانند بنابراین تصویر به عنوان نیرویی كه رو به سوی آینده دارد 
. است( Anima  )بر خلاف ناخود آگاهی كه وزن سنگین گذشته است، زندگی 

 اما آن جا كه باشلار می گوید :« همه ی تصاویر بزرگ، تاریخی دارند و ماقبل تاریخی. هم خاطره اند 
و هم افسانه. ما هیچ گاه تصویر  را با همان طراوت و تازگی آغازین احساس نمی كنیم(1) ». تصویر 
 جهان نرمی و آرامی و Anima نه زندگی است، مرگ است . همچنین خیال پردازی متعلق به جهان 
آشتی است. به عبارت دیگر نفس خیال پرداز با جهان سازگار و هماهنگ است از این رو خیال 
.(پردازی با رؤیا فرق دارد. چون رؤیا ناخود آگاهی ،نفی نفس ،خشونت و در گیری با دنیاست(2 
اما هنگامی كه می خوانیم «خیال پردازی را بر خلاف رؤیا نفی نمی توان كرد. برای بیان خیال 
پردازی باید آن را نوشت(3)». خیال پردازی جزئی است از جهان تعقل و كلام و نیازمند یاری 
است و خواندن كاری مادینه ،نخستین زبرین است Animus یعنی جهان نرینگی.  نوشتن كاری نرینه 
.وآن دیگری زیرین

 اما این حد و فاصله قطعی نیست. آرزوی باشلار همه این است كه در بطن نرینگی ( شعور و كتابت 
:(مادینگی نهفته باشد. پس می توان گفت كه با وجود مادینگی خواندن، دو گونه خواندن وجود دارد 
یعنی مادینگی. درAnima  (4)یعنی نرینگی و خواندن به شیوه ی Animus خواندن به شیوه ی    
یكی نرینگی بر مادینگی خواندن می چرید و در آن دیگری مادینگی پذیره شدن بر پرخاشگری نهفته 
.در نوشته فزون می آید .بدین گونه خواندن ،تخیل ،تصویر همه از قطبی به قطب دیگر در نوسان اند 

آن چه گفتیم در باره ی نوسان مضامین بود. اما علاوه بر این، روش تحقیق باشلار نیز دستخوش 
اثبات این امر است كه تخیل La poetique  de la Reverie نوسان است. هدف باشلار از تألیف 
و در واقع چیزی است دو جنسی ،اما درAnima و  Animusشاعرانه، تركیب هماهنگی است از 
پایان كتاب می خوانیم « این كتاب تحت تأثیر Anima نوشته شده و من می خواهم كه به همان شیوه 
خوانده شود . با این همه برای این كه نگویند Anima همه ی زندگی منست آرزو دارم كتاب دیگری 
(تأثیر پذیرفته باشد(5 Animusبنویسم كه از 
 
بر این اساس باشلار قلمرو تصاویر را به دو بخش تقسیم می كند : یكی منطقه ی روشن و نمایان و 
دیگر منطقه ی تاریك و پنهان. و تخیل مربوط به نخستین منطقه را «تخیل صوری» و تخیل دوم را 
تخیل مادی» می نامند. مفهوم روانكاوی نیز در نظر باشلار دچار همین نوسان شده است. هدف از » 
.كاربرد روانكاوی دركتاب « روانكاوی آتش » بر ملا ساختن خطاها و اشتباهات فكر علمی ست 

 فكر عقلانی  و محض ترین علوم یعنی ریاضیات  و درنتیجه  صلا بتLautreamont اما د ر كتاب 
بیماریseverite دانش، مورد روانكاوی قرار می گیرد و باشلار می نویسد سختگیری viritlite 
روانی است(6) . هدف از این روانكاوی بر خلاف روانكاوی آتش، رها ساختن عقل از بند خیال 
نیست. برقراری ارتباط میان ان دو است البته استعمال واژه روانكاوی به این معنا درست نیست و به 
و از آن پس روش تحقیق خود را فنومنولوژی (و بهde l’espace   poetique همین علت باشلار در 
 و نه روانكاوی می نامد. انتقادات باشلار از روانكاوی فروید خاصه از این(Einfuhiung معنای 
هنگام شدت و قوت می گیرد. روانكاوی  همه ی پدیده ها را معلول یك علت می داند. ازدیده گاه روان 
كاوی، تخیل نیروی اولین نیست. چیزی است كه جایگزین امری شده است. مفهوم نماد دستگاه 
.روانكاوی بسیار ومحدود و قلیل مایه است. چیزی است میان مفهوم عقلی و رمز 
روانكاوی بدبین است ( من برتر جلادی است ) و نماد را منحصرن زاده ی مناسبات اجتماعی می 
.داند. روانكاوی از تأثیر روانی كار علیه ماده غافل می ماند و ویژگی اثر ادبی را در نمی یابد 

 فروید هیچ گاه از قطبی به قطب دیگر نرفته و همیشه در سطح نرینگی باقی مانده است. رؤیا نیز تابع 
.روانكاو و خوابگزار است. رؤیا هرگز از محدوده ی نرینگی كه قطب بدبختی است بیرون نمی آید 
می بیند. در نتیجه رؤیا تخیلی نابهنجار و بیمارگون استAnimus روانكاو تصاویر رؤیا را از دید 
رؤیا روشنگر فاجعه های انسانی است وبهمین علت فقط مورد توجه روانشناسان قرار می گیرد. اما 
.رؤیا عمیق نیست روبنا ست. به عالم مشهود مرئی تعلق دارد. از قماش معقولات است 

 رؤیا بر خلاف تخیل ،نرم و انعطاف پذیر نیست. فضای رؤیا پر از چیزهای سخت و جامد است 
ودرچیز سخت و جامد همیشه نوعی خصومت با آدمی نهفته است. در رؤیا از دیدن شیئی تیز زخمگین 
می شویم(7) . خیال پردازی درست برخلاف رؤیا خلاق ایمنی بخش و عمیق است. اما عمق بر دو 
گونه است تحت عمق نرینگی. در واقع «سطح نرینگی» ‌نیز دو جنبه عقلانی  ورؤیایی دارد. لكن آن 
دو متجانس و همگن اند. دو دیگر عمقی كه در عین حال پناهگاه و گورستان مام و مرگ است. غار 
منزل و مأواست اما منزل و مأوایی كه در عین حال اولین و آخرین منزل انسان در جهان است. غار 
تصویر مادر و مرگ است. مدفون شدن در غار به منزله ی بازگشت به زهدان مادر است ،غار قبر 
.طبیعی است . گوری است كه مام زمین كنده است 

 غریزه ی مرگ در اعماق تاریك رؤیای محض در كمین جان آدمی نشسته است رؤیای مطلق ،ظلمت 
محض و نیستی مطلق است . اما تخیل، نیستی نمی شناسد از دولت تخیل پا به جهانی می نهیم كه در 
آن هیچ مامی وجود ندارد و هیچ كس نه نمی گوید(8) 8 . پس در ناخودآگاهی سعادت آمیز از منبع و 
.نهی پدر نشانی نیست و نبودن پدر شادی آفرین است. این چنین ناخودآگاهی خاص تخیل است 


مرجع: رودکی- شماره ی 20- خرداد 1352 
1-poetique de respace, p . 47 2- poetique de la reverie , pp. 136. 144 3- poetique de la Reverie , p. 7. 4-poetique de la Reverie,pp.55-56 5- poetique de la Reverie , p.183 6-ص 7-126 lautreamont كتاب 7-poetique de la Reverie , p. 145 8-poetique de la Reverie , p.144


 باشلار در کتاب «روانکاوی آتش»عقده هایی کشف کرده است که به ذهن فروید هم نمی رسیدند :از قبیل (خود کشی اتنا Etna) عقده ی ،Empedocle عقده پرومته(رباینده ی آتش)، عقده ی آمپدوکل نوالیس(سیمرغ از خاکسترش دوباره زنده می شود)عقده ی هوفمان(سمندر در شعله های (.Punch
:عقده پرومته ترس از آتش اکتسابی است. پدر و مادر کودک را از نزدیک شدن به آتش و بازی کردن با آن (باز می دارند و می ترسانند. از این رو چون ترس از آتش ریشه ی اجتماعی ( خانوادگی دارد، پس مسأله ی شناخت آتش همان مسأله ی نافرمانی یا سرپیچی هوشمندانه از دستور پدر و مادر است. کودک می خواهد چون پدرش باشد، پس دور از چشم پدر مانند پرومته ای کوچک کبریت را می رباید و گاه آتشی می افروزد. این عقده ی پرومته است. عقده ی پرومته عبارت است از آرزوی دانستن به اندازه ی پدر و استادمان و حتا بیش از آنان. می دانیم که عقده ی اُدیپ در رشد عاطفی انسان نقش اساسی دارد. عقده ی پرومته عهده دار همان نقش در زندگی .عقلانی انسان است. عقده ی پرومته، عقده ی اّدیپ حیات عقلانی آدمی است :Empedocle عقده آمپدوکل ،که پیشتر از آن یاد کردیم عقده ای ست مرکب از صفات دوگانه و متضاد منسوب به آتش معجونی که در آن عشق به آتش و ترس از آتش، شور حیات و سودای مرگ به هم آمیخته نمایشگر این عقده است و اگرچه اثری ستHolderlin اثر هولدرلین Empedokhes .اند .ناتمام، اما به علت پیوندی که با این عقده دارد دارای اصالت و وحدت است :Novalis آتش جنسی شده یا عقده ی نووالیس شعرای رمانتیک ندانسته مضمون آتشِ جنسی شده یعنی آتشی را که دارای کیفیت و صبغه ی جنسی است در اشعار خود می پرورانند. بررسی اشعار نووالیس از لحاظ روانکاوی این حقیقت را به خوبی آشکار می سازد. دراین اشعار، نووالیس آتش کیمیا گران شعله ور است. عقده ی نووالیس عبارتست از گرایش شوقمندانه به آتشی که از مالش پدید آمده و نیز نیاز به گرمای مشترک ، گرمایی که دوتن به هم می دهند. گرما گوهری است گرانقدر، باید آن را نگاه داشت و تنها به انسان برگزیده ای که شایسته ی دوستی است ایثار کرد. روشنایی بر سطح چیزها می لغزد. اما گرما به درون همه چیز نفوذ می کند و از این رو ارزشمندتر از روشنایی است. نیاز رسیدن به درون هرچیز در واقع پاسخی است به این تصور فریبنده و گیرا که هر درونی گرم است. این همدلی از راه گرما یا وحدت و اتفاق درونی در اشعار نووالیس به صورت تمثیلی فرو رفتن در غار و شکاف و صخره ی کوه جلوه گر می شود. چون از دیدگاه ناخودآگاهی هر حفره گرم است. برای ناخودآگاهی زمین به مثابه ی زهدان مادر و چون زهدان مادر گرم است. در مرکز زمین یا هر چیز نطفه و آتشی زاینده وجود دارد. هرچه می روید و می بالد ، می سوزد و ،هر چه می سوزد، می زاید و جوانه می زند. اما در اشعار نووالیس، علاوه بر این آتش جنسی آتش آرمانی ، آتشی که به صورت کمال مطلوب یا وجودی مثالی و معنوی درآمده نیز به چشم می خورد. در واقع این دو خصیصه ی آتش که هم روشنایی بخش و هم زداینده ناپاکی ها و .آلودگی ها ست موجب شده که آتش ساحتی معنوی بدست آورد شاعرانه و رمانتیک(Sublimation) به اعتقاد روانکاوان سرچشمه ی این معنویت ،تلطیف غرایز و شهوات است، اما به اعتقاد باشلار کار تلطیف نزد کسانی که با غرایز و شهوات پیکار می کنند، نوع دیگری است که می توان استعلای دیالکتیکی نامید: پایه و اساس تعالی همیشه نفی .و میل و آرزو به فرجام سرکوبی غرایز نیست. بلکه عزم نیل به آرمانی والا نیز می تواند بود زاده می شود که نقش پرداز تصویر مطلوب آدمی(Narcissism) در کنار چشمه خودشیفتگی است ،پس خود شیفتگی همیشه بیمارگون نیست، عهده دار نقش مثبتی نیز هست. تعالی یعنی تفسیر و تأویل باطنی و عرفانی و روحانی ) رها Anagogique دیالکتیکی (با مداوای ساختن آرزوهای سرکوفته نیست، اصلاح وازدگی های ناخوآگاهانه با اراده ی کوشا یعنی نشاندن وازده گی خودآگاهانه به جای وازدگی ناخودآگاهانه است. بدین گونه اساس استعلای دیالکتیکی، وازدن به نحوی اندیشیده و تعظیم یافته (سیستماتیک) است و یک نمونه ی روشن آن مناسبات دیالکتیکی موجود میان دو خصیصه ی پاکی و ناپاکی است که به آتش نسبت داده اند.چنان که می دانیم آتش از سویی رمز گناه و شر است و این طبیعی است زیرا آتش از آغاز جنسی شده است و از این رو جدال با تمایلات جنسی به صورت پیکار با آتش به نمایش درآمده است. تصاویر دوزخ سوزان و شیطان با زبان آتشین نمودار این جنبه ی عینی تصاویر شاعرانه ،و استعارات اخلاقی و پی بردن به اصل این اعتقاد است که آتش زداینده ی اهریمنی آتش است . اما از سوی دیگر آتش نماد پاکی نیز هست هدف باشلار بافتن ریشه های ناپاکی هاست. یکی از مهمترین دلایل این اعتقاد این است که آتش زداینده بوست و گند زدایی گویاترین گواه بر پاک کننده بودن چیزی است. دلیل دوم پاک کنندگی آتش این است که آتش نابود کننده ی کثافات و آلودگی هاست. آتش پاک کننده است زیرا زداینده ی آلودگی هاست. و به فرجام این دلیل سوم که آتش پاک کننده ی زمین شخم زده ی نکاشته است ،چون علف های هرزه را می سوزاند و موجب باروری زمین می شود. اما آتش خاصه در نوک شعله، پاک و مطهر پنداشته شده است. زیرا آتش در این نقطه اثیری و غیر مادی می نماید. با وجود این چیزی که اعتقاد به پاک کنندگی آتش را سست می کند این است که آتش .خاکستر به جا می نهد و می دانیم که خاکستر را مدفوع آتش پنداشته اند :عقده ی هوفمان اهمیتی است که پدیده های (Hoffmann) یکی از خصوصیات نوشته های خیال انگیز هوفمان آتش دارند. سراسر آثار هوفمان شعر شعله است. در واقع بخش بزرگی از ادبیات وهم آمیز زاده ی تحریک ناشی از مشروبات الکلی است. شیطان آتش کارگردان تخیلات هوفمان است و این خاصه در آثار هوفمان Punch).شعله ی شراب است که منبع الهام اوست .دارای چنان نقشی است که می توان آن را عقده ی هوفمان نامید .ادگارآلن پو نیز چون هوفمان در نوشتن داستان های خیال انگیزش از الکل یاری گرفته است اما دو روحیه ی به ظاهر همانند پو وهوفمان در اصل با هم تفاوت بسیار دارند. الکلیسم هوفمان الکلی است با خصیصه ی نرینه آتش که آتش می گیرد. الکل پو، الکلی است با خصیصه ی مادینه آب که نبوغ پو در آب های راکد مرداب لنگر انداخته است و عنصر تخیل اش آب است یا زمین خشک و بی حاصل نه آتش. کتاب خانم ماری بوناپارت روانکاو، درباره ی پو این حقیقت را به خوبی روشن ساخته است. ماری بوناپارت نشان می دهد که نماد آتش در نوشته های پو .همیشه عنصر ضد خود را به همراه می آورد. یعنی فقط برای این می آید که یادآور آب باشد روح شاعر فریفته ی تصویری مطلوب و برگزیده است و شاعر آن تصویر را اصل تفکر و استدلال خویش قرار داده ، به یاری اش به توجیه همه ی عالم پرداخته است. روحیه ی غیر علمی نیز همین گونه است. این روحیه هم ناخودآگاهانه برای یک قوه، ارزشی گزاف آلود قایل .می شود :آب خصیصه ی اساسی آب خصیصه مادری است. چنانکه طبیعت نیز چون آب نماد مادر و زن است. در هرگونه عشق بهره ای از عشق کودک به مادر وجود دارد، از این رو آب یادآور شیر ،است یا هر آشامیدنی گوارا در حکم شیر مادر است. دقیق تر بگویم در تخیل مربوط به مواد .آب مانند شیر غذای کاملی است ،در آثار ادگار آلن پو، آب جوهر مادر است. اما ماده ی برگزیده و ممتاز این شاعر یعنی آب آبی است سنگین، ژرف تر و مرده تر از همه ی آب های راکد و سنگین و عمیقی که در طبیعت می توان یافت. زیرا تصاویر آب در ذهن پو تابع خیالبافی اساسیس یعنی تخیل درباره ی مرگ است. بدین گونه آب در آثار پو تصویر مادر محتضر اوست. یعنی ماده ای ست دوگانه: جان بخش و جان ستان.خانم ماری بوناپارت نشان می دهد که وحدت و یکپارچگی تخیل پو مرهون بقای یک خاطره ی دردناک دوران کودکی: خاطره ی مرگ مادر در حال مرگ اوست. بدین گونه آب دعوت به مرگ است. یعنی نیروی فریبنده و افسونکاری است که پو را به خودکشی می خواند. مرگ در آبی آرام و راکد نماد بازگشت به بطن مادر است. آب در این تصویر آمیخته ای ست از نمادهای دوگانه ی ولادت و مرگ. در تخیل پو که تشنه ی مرگ است، سزای زیبای مرگ است یا زیبایی سبب مرگ است. از این رو در آثار پو زن و دره و آب همگی مرگ آور و زندگی ستان اند. در واقع برای دریافت مهمترین اشعار و قصه های پو باید به پیوند ناگسستنی میان زیبایی و مرگ و آب اندیشید. از سوی دیگر ناخودآگاهی در عالم خیال، مرده را شناور به روی خیزابه ها می خواهد. مرگ، نخستین دریانورد است، پس قهرمان دریا قهرمان مرگ نیز هست. مرگ سفر است و سفر نوعی مرگ. در تخیل ژرف یعنی تخیل مربوط به مواد . آب همیشه در مرگ دستی دارد و برای این که مرگ به معنای سفر باشد آب مورد نیاز است دراین گونه تخیلات همه ی ارواح باید زورق نشینانی که در دریا روان اند باشند. در تخیلی که .سازنده ی تصویر آب مرگبار ، آب نماد مادر زندگی ستان است، آب عنصر مرگی است زنانه آب خاصه عامل مرگ دختر یا زنی زیبا و جوان (چون نوعروسی پوشیذه از گل)، فروتن و مهربان و بی کینه است و به فرجام وسیله ی خودکشی از راه خودآزاری است و این همان عقده در درام هملت است. اوفلی خود را در آب غرق می کند، گیسوان اوفلی به (Ophelie) اوفلی روی آب شناور می شوند و امواج آب گیسوان گره خورده و بهم تابیده اش را باز می کنند. در قلمرو تخیل، امکان قلب تصویر نشانه ی اصالت و کمال و تمامی تصویر است. براین اساس همین که گیسوان افشانی به روی شانه های برهنه ای بریزد، نماد آب در ذهن زنده و بیدار می شود. عقده ی اوفلی مانند همه ی عقده های بزرگ شعر آفرین ، ساحتی کیهانی می تواند یافت و .در این سطح، عقده اوفلی نماد وصلت ماه با امواج دریاست از آن چه گذشت پیداست که آب متضمن یک خصیصه ی نیرومند جنسی است. آمیزش آب و آتش یادآور زناشویی است. آتش نرینه است و آب مادینه و ریشه ی این پیوند، تخیل وصلت اضداد است. براین اساس، قو در ادبیات تصویر زن برهنه و نماد برهنگی مجاز، برهنگی پاک و سپیدی نمایان است. ستایشگر قو در حقیقت خواهان زنی است که شستشو می کند. این تصویر مانند همه ی تصاویری که در ناخودآگاهی حیات و فعالیت دارند، تصویر دو است. آوای قو (می گویند قو در بازپسین لحظه زندگی آواز می(Hermaphrodite) جنسی خواند.) آوای مرگ جنسیت، یعنی نشانه ی میل جنسی برانگیخته ای ست که به زودی کامیاب شده فرو خواهد نشست. شعر سطحی که تنها به پهنه ی درخشان آب نظر دارد، آب را به نحوی بصری و خودآگاهانه جنسی می کند و خاطره ی ربة النوع پاسبان چشمه ها و رودها و جنگل را به صورتی کنایی زده و بیدار می سازد و بدین( Nymphe Naiade) ها و کوهساران گونه یک عقده ی فرهنگی بوجود می آورد که آمیخته ای ست از خواب و خیال ها و آرزوهای طبیعی و نیز سنن و چیز های آموخته شده ،باشلار عقده فرهنگی آب را عقده نوزیکائا . نامیده است Nauicsaa :هوا پویایی تصویر مادی، خاصه در تخیل هوا جلوه گر است. تخیل درباره ی هوا، تخیل جنبش و .حرکت است. تصاویر هوایی متحرک و جنبنده اند و این تحرک را در روان نیز برمی انگیزند چون سفری هوایی ،سفری رو به بالا به تصویر می آید و ارزشمند(Elan vital)جهش حیاتی کردن چیزی عمودی کردن آن است. این پویایی خصیصه ی ذاتی و تخیل مادی و خاصه ی تخیل مربوط به هواست. دعوت به سفری هوایی طبیعتن برانگیزنده ی احساس بالا رفتن یا عروجی سبک وآسان است. چنین تخیلی را صعودی یا عروجی می نامیم و اصل تخیل صعودی این است که استعارات مربوط به بلندی ، پرواز، صعود، ژرفی، فرود و سقوط اصول متعارف اند. یعنی هیچ چیز قادر به توجیه این حقایق مسلم (Axiomatique)بدیهی و حقایقی متبینه نیست ،اما آن ها همه چیز را تبیین و توجیه می کنند. این استعارات دوگانه حاکم بر مناسبات .دیالکتیکی موجود میان وجد و هول اند یکی از بزرگترین تصاویر تخیل هوایی پرواز است. هوا آزادی است و آزادی پرواز است، نفس پرواز است از این رو به بال نیازی ندارد. پرواز رؤیایی ، پرواز با بال نیست. هرگاه بال در قصه ای پدیدار شد، تردید نمی توان کرد که آن قصه «عقلانی» شده است. بنابراین بال های تخیل را باید کند. بال مادی نیست،«صوری» است آدم پرنده نیرنگ تخیل است. آیا پرواز در خواب چنان که فروید و پیروان اش گفته اند نشانه ی میل جنسی است؟ روانکاوی کلاسیک غالبن نماد را با مفهوم برابر می کند. یعنی برای هر نماد معنای ثابت و تغییر ناپذیری قایل می شود و از این رو از بسیاری جوانب و جهات یا معانی نماد غافل می ماند. بر همین اساس تخیل از لحاظ روانکاوان کلاسیک در حکم فراغت یا غفلت و گریز ذهن از مشغله های پایدار عاطفی است. پس کاری بیهوده و نوعی خودفریبی است . اما خواب پرواز :را مانند همه نمادهای روانی نه تنها به یک شیوه و روش و بلکه به گونه های مختلف .غریزی، هنری(از لحاظ زیبایی شناسی ) و عقلانی و عینی تغییر باید کرد تأثیر روانی احساس سبکی یا سنگینی در خواب، پرواز بسیار ژرف تر و پایدارتر از از احساس میل جنسی است که به اعتقاد روانکاوان در خواب پرواز مستتر است. در تخیل هوایی هرچه به بالا می رود، جان می یابد و هستی می گیرد و هر چه به زیر می آید چون سایه ای ناپایدار به سوی نیستی می شتابد. اگر این همه صفات نیک به پرنده نسبت می دهیم ، از این رو ست که پرواز را در عالم خیال موجد خوشبختی می دانیم وچنین می پنداریم که با پرواز جوانی دوباره می یابیم. برخلاف معتقدان روانکاوان باید گفت که پرواز در خواب طلب پاکی و سودای .عشق و شور و جوانی است رؤیای پرواز تراژیک نیست، نمودار خوشبختی خواب بین است. آدمی هنگامی در خواب پرواز می کند که خوشبخت است. پرواز در خواب با احساس سبکی هوا و چون هوا سبک زیستن همراه است. هرچند که پرواز و هوا هر دو سنگین نیز می توانند بود. این دیالکتیک سنگینی و سبکی همان پویایی خاص عنصر هواست. قائمیت یا عمودیت فلسفه ی بعد الطبیعه ی باشلار است به اعتقاد باشلار صعود عمودی، شاهراه حکمت است و(Verticalite) پایه و اساس باشلار در توضیح این نظر از روانشناسی صعودی یونگ، صعود نتیجه به قله های بلند، قائمیت .درخت و شعله های آتش یاد می کند ریشه های درخت معرف ناخودآگاهی و شاخه هایش تمثیل استعلای غرایز است. «تخیل مانند درخت است و چون درخت دربرگیرنده. این فضیلت، خاص هر دوی آن هاست. تخیل ریشه و شاخ و برگ دارد. درخت خیال، درختی کیهانی است. یعنی درختی است که در آن تصویر سراسر کیهان نقش بسته است. درختی است که کیهان را می سازد و می پردازد.» تعادل روانی با استعلای غرایز هنگامی میسر است که ریشه ها استوار و عمیق و پرآب و نیرومند باشند.هرچه ریشه ها ژرف تر باشند؛ استعلاء، گسترده تر است. تنه ی راست درخت، تصویر صعود است.«درخت راست نیرویی است که زندگانی خاکی را به آسمان آبی می برد» از اینرو . تخیل را فراهم می آورد(Diagnostic Vegetal)«تصویر درخت امکان «تشخیص نباتی ، شاعر (Vertical)نیچه دارای این روان عروجی است . او نمونه ی کامل شاعر عمودگرا ،صعود و فرازگاه ها است. هوای آزاد و پاک تمثیل دست یافتن به آزادی ،تبلور لحظه آزادی یعنی لحظه ای ست که راهگشای آینده است. برای این که از خود جنبنده ای بسازیم مرکب از آن چه هست وآن چه خواهد شد،باید در خود احساس سبکی بیافرینیم. یعنی به صورت تودهای سبک (وخیالی) درآییم تا بتوانیم صاحب اختیار خویش باشیم. در تخیل، نتیجه هوا و سرما و که او نیز دارای(Shelley) سکوت بهم می آمیزد و ماده ای مرکب می سازد. در تخیل شلی تخیل هوایی است، نرمی و موسیقی و روشنایی بهم پیوسته اند. نیچه و شلی دو نابغه اند که در یک موطن هوایی به پرستش خدایانی متضاد پرداخته اند. قوه در این تخیل جنبه ی مادی و می شود. اصل ایده آلیسم نیچه و (Idealise)عینی خود را از دست می دهد و معنوی و مثالی .شلی این است: کسی که بالا می رود و پایین می آید،همه چیز را با خود به بالا و پایین می برد پس در تخیل هوایی سنگینی خاص جهان نیست. آن ماست، بر روح و قلب ،و سینه ی انسان نشسته است.آن کس که بر سنگینی غلبه کند ،ابر مرد است و سرشتی فوق طبیعی دارد و آن طبیعتی است که ذهن انسان هوایی در عالم خیال می سازد. در هر یک از ما خط یا «نقشه»ی سقوط و ترس غریزی افتادن وجود دارد. پس در ناخودآگاهی انسان، پرتگاهی خیالی دهان باز کرده است. در درون مان هرچیزمی تواند بیافتد و نیست و نابود شود و در این دریافت شهودی سقوط درونی، اتفاق معنی سقوط جسمانی و سقوط اخلاقی را در می یابیم. اما اگر چه احساس «سقوط و فرو افتادن را می شناسیم و آدمی آن چه را که می شناسد تصور نمی کند. پس«بالا .حاکم و مقدم بر «پایین » است بدبختانه اطلاعات و معلومات آشفته ی ما درباره آسمان و هوا، شاهراه تخیل هوایی و آسمانی را سد کرده است. ذهن انسان امروزی آن قدر پر و انباشته است که خیالبافی در آن جایی ندارد. از این رو باید به یاری نوعی روانکاوی، در جهت خلاف روانکاوی کلاسیک،خودآگاهی را فرو ریخت و عالم جایگزین اش ساخت. این تنها وسیله ی دوام و(Onirisme Constitue) ،رؤیای سازمان یافته ای خیالپردازی است. خودآگاهی قالبی و بد پرداخته به اندازه ی ناخودآگاهی آشفته و بی شکل، برای روان زیاد دارد. روان باید میان تخیل و معرفت ره راست را بجوید. تعادل روانی هماهنگی تخیل و .معرفت است مرجع: رودکی- شماره ی 21- تیر ماه 1352

برگرفته از:
http://www.degaran.com/maghaleh/jalalsattariv11.html

آقا لطف علی

 

آقا لطف علی

بهمن فیزابی

آقا لطف علی را بیشتر از شعرش می‌شناسم
آقا لطف علی نقاش آبرنگ‌ساز شیرازی در سال ۱۲۱۷ یا ۱۲۲۲ و یا ۱۲۲۳ هجری قمری در شیراز به د نیا آمد. شصت و‌پنج یا شصت و شش سال عمر كرد و در ۱۲۸۸ درگذشت

هر باغبان كه گل به سوی برزن آورد شیراز را دوباره به یاد من آورد
آن وقت‌ها، دوران تحصیلات ابتدایی در كتاب‌های درسی مان نام دكتر صورتگر شیرازی زیر شعر خیال برانگیز بالا چاپ شده بود و من یادم است كه نام «صورتگر» برایم جالب بود. در حلقه ایشان مكرر نام لطف علی صورتگر شیرازی را می‌شنیدم و صد البته ارتباط ایشان با نوعی خاص از نقاشی كه سراسر لطافت بود و طنازی، نقاشی گل مرغ، زیبا و خیال‌انگیز و در برخی مواقع سبك سر و شهلا.
آقا لطف علی نقاش آبرنگ‌ساز شیرازی در سال ۱۲۱۷ یا ۱۲۲۲ و یا ۱۲۲۳ هجری قمری در شیراز به د نیا آمد. شصت و‌پنج یا شصت و شش سال عمر كرد و در ۱۲۸۸ درگذشت و در گورستان امام شهر شیراز، پشت چارطاقی مشیر به خاك سپرده شد. مردی نكو روی و بلند قامت بود. با كوكب خانم دختر معین‌الدین آصف ازدواج كرد و صاحب دو دختر و سه پسر شد. پسر ارشدش محمد‌علی خان ملقب به مسعو‌دالملك بود و پسر دومش حیدرعلی خان، و پسر سومش در كهنسالی او به دنیا آمد. از جوانی به فراگیری نقاشی پرداخت و استادش محمدحسن شیرازی نقاش گل‌ و پرنده بود.
مدتی را درتهران به‌سر برد و مقیم ماند و سفری هم به قفقاز و گرجستان كرد. در سال‌های فعال عمرش تعداد قابل توجهی نقاشی آبرنگ گل‌ها و پرنده‌ها و نیز تعداد زیادی جلد كتاب و قلمدان و قاب آئینه نقاشی كرد كه در مجموعه‌ها و موزه‌های مختلف پراكنده‌اند. نقاشی‌های متعددی هم از صورت زنان و مردان با آبرنگ ساخت. تصدی و سرپرستی نقاشی‌های دیواری شاه‌نشین منزل میرزا‌ محمد قوام الدوله در سرچشمه را به عهده گرفت و طراحی و بعضی از نقاشی‌های آن را شخصاً انجام داد.
مهم‌ترین مجموعه‌ی كار او را در كتاب شاهنامه‌ی داوری می‌شود سراغ گرفت كه پنجاه‌وپنج نقاشی مجلسی مفصل از داستان‌های شاهنامه فردوسی است و بین سال‌های ۱۲۷۳ تا ۱۲۸۰ هجری قمری كار‌ شده‌اند. دیگر آثار او تاریخ‌هایی میان سال ۱۲۵۱ تا ۱۲۸۸ هجری قمری را دارند.
وضعیت معیشتی او، به شهادت مطالبی كه پای نقاشی‌هایش نوشته است، چندان رضایت‌بخش نبوده و هرچند كه از نقاشان مهم عصر خود بود، به مرتبت و پاداش فراخوری كه توقع داشت، نرسید.
این خلاصه، عمده‌ی مطالبی است كه درباره‌ی زندگی یكی از مهم‌ترین نقاشان قرن سیزدهم ایران می‌دانیم، كه برای درك چند و چون زندگانی او و بازسازی پس زمینه‌ی كارهایش كمك چندانی نمی‌كند. هر چند همین مقدار اندك هم می‌تواند تصویری كلی از زندگی ساده و بی‌ادعای هنرمندان آن دوران را ترسیم كند.(۱)
در جمع هنرمندان ایرانی از دیرباز نقاشان در مقام‌هایی پائین‌تر از ادبا و شاعران جای داشته‌اند و شاید هم به خاطر آثارشان كه در كتابخانه‌ی بزرگان خاك می‌خورده و همه مردمان را به آن دسترسی نبوده است. در انزوا و پستو بودن آثار نقاشان ایرانی ریشه در كاربرد و محل اجرای آثارشان داشته؛ یعنی كتاب، رابطه كتابت و نقاشی از دیرباز در ایران وجود داشته و نسخه‌های مصور كه بسیار با ارزش بوده‌اند، فقط مخصوص شاهان و بزرگان بوده و چه بسا كتاب مصوری كه بیش از ۳۰ سال مصروف ساختنش شده است، سختی دسترسی به این آثار باعث شده تا عموم آن را نبینند، حبس این آثار به‌دلیل یگانه بودن و ارزش آن‌ها است؛ همان ماجرای قدیمی حبس بلبل در قفس،‌ به جرم زیبایی و خوش خوان بودن. لطف علی صورتگر شیرازی نیز بلبلانی دارد به غایت زیبا و همه در حال چرت زدن و به‌خواب رفتن، به نظر می‌رسد در لابه‌لای این گل‌های هزار رنگ و نقش، فرصتی را طلب می‌كنند برای آسودن، شاید لحظاتی كه از نقاش دریغ شده!‌ تمثیل: گویند بخواب تا به‌خوابش بینی!
هنر دوران قاجار هنر شلوغی است كه یك جامعه سنتی در حال گذار را نشان می‌دهد، تكنوكرات‌هایی كه از غرب آمده‌اند یك‌طرف؛ و سنت‌گرایانی كه همه روش‌ها به آن‌ها به ارث رسیده ولی هدف و معنی غایی را استاد به آن‌ها نگفته طرف دیگر، ظاهراً‌ نقاشی با قدرت زنده كردن مرده نیز نیست، تا دم مسیحایی دمد و مردگان را جان دهد، تحولات تكنولوژیك صنعت چاپ نیز از راه رسیده است، با این‌حال باز كسانی هستند كه همه سعی و توان خود را معطوف نقاشی كنند، كمال‌الملك از زمره این مردمان است، اما او نیز از بی‌سر و سامانی اصحاب دولت و صدارت مرغ همسایه را غاز می‌بیند؛ و سالیان مصرف كُپی كشی از شمایل رامبراند و دیگران در موزه لوور می‌كند، (آن هم زمانی كه پاریس نشینان خود خواب‌های طلایی مشرق زمین و نگارگری آنان را می‌بینند) در این میان «لطف علی» دل به یار دیار خود بسته است؛‌ می‌نگارد آن‌چه را كه مردمش سفارش می‌دهند و می‌كشد زجری را كه آن‌ها می‌كشند؛ از باد خیره سری و غرور در سرش خبری نیست، اهل خانه و عیال است و از این‌‌كه برای افراد معمولی نقش به یادگار بنگارد، شرمنده نیست.
با این‌حال خیلی از سفارش‌های دولتی را رد می‌كند؛ كاری كه خیلی از هم عصرانش انجام ندادند!‌ اساساً‌ با درباری‌ها مشكل دارد و اصل این مشكل هم بر می‌گردد به روحیه آزاد اندیشی آقا لطف علی‌منشش گلخواه و گلنشین است و خود همان بلبل نقش گل و مرغ است... آسوده عارفان كه گرفتند ساحلی... ساحل خود را یافته و قصد سفر مجدد هم ندارد، با كاسب و بقال و مولای مكتب خانه محله‌اشان حشر و نشر دارد؛ و در یك كلام آقا لطف علی صورتگر شیرازی یك انسان كاملاً‌ خاكی است؛ و سفر به افلاك را به بزرگان واگذاشته.
 
 
برگرفته از :
دوهفته‌نامه هنرهای تجسمی تندیس