پروانه اعتمادی

                        003090.jpg

پروانه اعتمادی              
1326 ھ.ش ، تهران
تحصیلات:
دانشكده هنرهاي زيبا - دانشگاه تهران

نمایشگاه‌های انفرادی

1348 تالار ايران (قندريز)
1353-1356 گالري سيحون (چهار نمايشگاه)
1365 ويد گالري - لوس آنجلس
1366 ويد گالري - ونكوور (كانادا)
1373 گالري مجلس - دوبي
1388 گالري ماه - تهران  

پروانه اعتمادي، متولد ۱۳۲۶ در تهران، تحصيل در دانشكده  هنرهاي زيبا، دانشگاه تهران. پروانه اعتمادي از جمله نقاشان زن ايراني است كه مدام در پي كشف راه هاي تازه است. اعتمادي صراحت خاص خود را هم دارد. او اصولا نقاش صريحي است. اعتمادي كار خود را با نقاشي آبستره شروع كرد، در ادامه به نقاشي رنگ روغن و سپس مداد رنگي و كلاژ كشيده شد. آثار او اول بار در سال 1347 در تالار قندريز تهران روي ديوار رفت. اعتمادي با افتخار به اين نكته اشاره مي كند كه شاگرد جلال آل احمد بوده است: "افتخار مي كنم كه شاگرد آل احمد هستم." از قرار معلوم آل احمد، معلم ادبيات او در دبيرستان شاهدخت بوده است. همو بوده كه مشوق اعتمادي در كار نقاشي مي شود. جلال آل احمد وقتي استعداد نقاشي را در وجود پروانه اعتمادي پيدا مي كند، بهمن محصص را به عنوان معلم خصوصي نزد وي مي فرستد تا به او نقاشي ياد دهد.


نقاشي-كلاژ با رويكردي اسطوره‌اي – تاريخي حاصل پيامدهاي ذهن نقاش است.چندي نيست از شب‌هاي تخمه شكستن و پاي كرسي نشستن و از قصه‌ها و اسطوره‌ها گفتن در يك چنين ايامي مي‌گذرد. روزگاري كه به دوره پروانه اعتمادي به يقين قد مي‌دهد. از شاهنامه خواني‌ها، از جنگ ابدي پليدي و پاكي و از ابرمردها كه اين بار زنان روايت‌گران دوباره آنند.ضحاك قدار مار به دوش به لذت خونخواري جوانان سرزمينش زنده است. كاوه و پسران به قيام خونخواهي برمي‌خيزند. اين قصه را همه مي‌دانيم بيش و كم، اما روايت آن از زبان اعتمادي شوري دوباره مي‌آفريند. آثار وي روايت از فضايي اكسپرسيو- انتزاعي دارد. آثاري كه در عين بيان‌گرايي مفهومي با استفاده از فرم‌هاي محدود و اثرگذار به سوي نوعي مينيمال گرايي گرايش دارند. اعتمادي در استفاده از سمبل‌ها و نمادها كه برخي آن را المان، ترجمه مي‌كنند، توانايي منحصر به فردي دارد.
او با كلاژ و تكه چسباني از نمادهايي چون نقوش بته-جقه و پارچه‌هاي اطلسي و ترمه بهانه‌اي ساخته تا ظلمت را بر گستره سفيد بوم‌هايش چالشي نو بخشد. از شنيده‌ها و از باور شنيده‌ها مي‌گويد او از ذهن‌هاي به يغما رفته مي‌گويد. جمجمه‌هاي سوراخ شده، لانه افعي‌هاي تنومند و مغزهاي حقير نشيمنگاه مارهاي چند سر شده‌اند، دل اعتمادي از غصه پر است و از زخم‌ها فرياد مي‌زند.
آثار اعتمادی تركيبي انتزاعي- اكسپرسيو و نگاهي مفهومي و مينيماليستي همه را در بر دارد. پراكندگي عناصر كه به عمد در صفحات چيده شده اند اعجازي ايجاد مي‌كنند كه فضاي گنگ وحشت و سلطه ديو را به خوبي القا مي‌كنند.

 او انسان مسخ شده امروزي را به باد انتقاد مي‌گيرد از اسطوره و افسانه مي‌گويد و قهرمانان را طلب مي‌كند، فريادي كه به افراطي‌‌گري بي‌حد و حصري منجر مي‌شود و گاه از غالب اسطوره قدعلم مي‌كند و از پهنه بوم‌هايش خارج مي‌شود و آنجا كه هنرمندان پيام‌آوران صلح و آشتي‌اند، او از جنگ و نابودي مي‌گويد و نويدي دوباره نمي‌دهد.

اعتمادي اسطوره را خوب مي‌شناسد تمثيل‌ها و قصه را زيبا به كار مي‌بندد و توانمندي‌اش در به اجرا درآوردن آثار آن مي‌شود كه مجموعه‌اي از كمپوزسيون‌هاي منسجم را ببيني كه زبان به شكايت گشودند اما تهي نيستند، از تلخي‌ها و تاريكي‌ها مي‌گويند اما سياه نيستند، وي رنگ را خوب مي‌شناسد و ترمه‌هاي زيباي ايراني را سمبلي قرار مي‌دهد تا حمله افعي‌هاي ياغي را دردناك‌تر از هرچه قصه است كه شنيده‌ايم كه خوانده‌ايم در گوش‌هايمان فرو كند. اما از پيروزي نور نمي‌گويد، آثار او خسته و دلزده، پريشان و مفهوم بي‌آرزوي منجي مخاطب زا به حال خود وامي‌گذارد.

گفت وگوي منصور ملكي با پروانه اعتمادي
* درباره  مجموعه آثار «يكي بود، يكي نبود»؟
- «يكي بود، يكي نبود» مجموعه اي از
۲۱ كار جديد است. وقتي تمام شدند، ليلي گلستان به ديدنم و به ديدن كارها آمد. او دوست داشت اين مجموعه در گالري او به تماشا درآيد. «يكي بود، يكي نبود» هم، همان طور كه از اسمش پيداست، خطابي است به بچه ها. كارها وقتي شروع شدند و تمام شدند ، احساس كردم يك شعر است كه با تصوير سروده شده است. به لحاظ تكنيكي با تكه پاره كردن يك ماسك قديمي، هياكل جديدي ساخته شده اند كه احساس مي كنم، احساسي شاعرانه را القا مي كند. مثل تم تراژيكي كه در يك فضا اتفاق افتاده است.


* آيا سياهي زمينه ها نشانه شعري تيره است از تلخي ها؟
- نه، مگر هر چيز سياه و تيره اي تلخ است؟ مگر شب تلخ است؟ شب ها گاهي خيلي هم رمانتيك هستند.


* جواد مجابي درباره كلاژهاي شما نوشته است: «اين كارها دستاورد عصر نوست».
- من اصلاً كارهايم را تفسير نمي كنم، تفسير مجابي، تفسير مجابي است، بايد از خود ايشان بپرسيد كه چرا اين را مي گويد.


* من هم كه علاقه مند عادي نقاشي ام و سعي مي كنم اغلب نمايشگاه هاي نقاشي را ببينم، فكر مي كنم كلاژ در دو دوره كارهاي آخر شما هم اين نمايشگاه و هم نمايشگاه جهيزيه دختر شاه پريون- مشغله ذهني شما بوده است.
- كارهاي ديگرم هم كلاژ بوده، ما هر روز داريم كلاژ مي كنيم، چه چسبيده به كاغذ باشد، چه نچسبيده باشد و بعد رويش سوار كنيم. مهم ساختن آن تصوير (
Image) است و آن تصوير ساخته شده كلاژي است از همه تصاويري كه در ذهنمان است، براي همين نقاشي ذهني به فرماليسم مي كشد، چون شما يك سري واژه هاي محدود را با تصاويري محدود در كامپيوتر ذهنتان مي توانيد كلاژ كنيد. وقتي مي گويند از طبيعت برداشت كن براي اين است كه آن تصاوير، ذهن را نامحدود مي كند، چرا كه ساختار زيبايي شناسي ذهن شما يك شكل است. يك جور «سيب» در آن است و يك جور «گل ميخك»، وقتي بخواهيد ذهني بكشيد،  هميشه گل ميخكتان همان شكلي مي شود كه بوده، براي همين نقاشي آبستره يا ذهني معمولاً مي گويند به تكرار مي رسد.


* منظور من از «كلاژ» تكنيك كار است، حال آن كه برداشت شما فلسفي است و جهان بيني شما را بيان مي كند.
- ببينيد، شما جزو انسان هاي تصوير ياب هستيد يا نيستيد. اگر جزو انسان هاي تصوير ياب هستيد، حتماً در بچگي ابرها را تماشا كرده ايد، كه باد چه گونه شكل هايشان را عوض مي كند، گاه اسب هايي شده اند در حال دويدن كه ناگهان محو مي شوند و گلوله مي شوند و تبديل مي شوند به چهار درخت گردوي بزرگ در آسمان و بعد راه افتاده اند و شده اند يك گله گوسفند. آناني كه فال قهوه مي گيرند هم در شكل گيري قهوه مانده در فنجان همين كار را مي كنند، يعني چشم تصوير ياب دارند، يعني مشابهت هايي را پيدا مي كنند كه با تصاويري كه قبلاً در ذهنشان بوده، معنا پيدا مي كند، يا لكه هايي كه روي ديوارهاي كهنه پديدار مي شود، چه قدر نيم رخ هاي عجايب در آن ديده مي شود. انسان اوليه هم، همين طور نقاشي كرده است،  احتمالاً بخشي از پشت يك گوزن را روي ديواره غار مي ديده و باقي اش را تكميل مي كرده است. اين همان حرف معروف «ميكل آنژ» است كه گفته مجسمه در يك سنگ موجود است، من فقط آن را از دل سنگ بيرون مي آورم. مي خواهم نتيجه بگيرم كه تصاوير همه جا هستند و تصوير ياب آن را مي يابد. اگر نقاش باشد ثبت مي كند وگرنه فقط لذت مي برد. كاري كه من كرده ام عين همان تخيلات بچه گانه است، منتهي به عمل در آوردشان، مثل اين كه شما در ابرها تصويري را ديده ايد و آن را جدا كرده ايد و باقي را حذف و بعد از جايي ديگر بخشي را انتخاب كرده ايد و كنار اين يكي گذاشته ايد.


* به عبارتي ديگر، شما به تصوير مجسمه اي برخورده ايد، از آن پرينت گرفته ايد، تكه تكه كرده ايد و دوباره تصاوير جديدي به دست آورده ايد كه وقتي كنار هم نشسته اند، يك تصوير را به شما داده اند، كه ثبتش كرده ايد. سؤال من اين است كه چرا فرايند كلاژ توي خود كامپيوتر اتفاق نيفتاده است؟
- بلد نبودم. دستم با ابزاري چون قيچي و چسب سريع تر كار مي كند تا ماوس و ابزار كامپيوتري.

 


* شما از كامپيوتر فاصله  گرفته ايد و با دست تصاوير را قيچي كرده ايد، كنار هم گذاشته ايد و چسبانده ايد. در اين بين اتفاقي افتاده است. اتفاقي كه هنر ، خلاقيت و جهان بيني پروانه اعتمادي را به ما منتقل مي كند.
- هميشه در كار دست يك اتفاق هايي مي افتد كه در كار ماشين نمي افتد. اما در اين كار منظور اصلاً كار درست نبوده، يك وقت شما به هدف يك كار دست، كار مي كنيد كه بگويد عجب ساخت و سازي را به كار برده، يا مثلاً چه قدر توانايي تكنيكي او بالا بوده است. يك موقع وسيله  است كه شما حرف تان را بزنيد. آن وقت آن ساخت و ساز هدف نيست، كه وسيله است.


* به هر حال پشت اين كارها فكر و انديشه اي است كه درگذر زمان حاصل شده، آن شادي و آن همه رنگ در كارهاي جهيزيه دختر شاه پريان و اين همه تيرگي ضحاك از چه مي گويند؟
- من از پيش فكر نمي كنم كه چه مي خواهم بسازم، همه اين
۲۱ كار، از نظر من يك تصويرند.
اينها يك شعرند. همان اتفاقي كه در شعر مي افتد اينجا افتاده است. شاعر واژه هايي را انتخاب مي كند و به نظم مي آورد، كاري ندارم كه قالب سنتي است يا نيمايي- كه از صد صفحه نوشته، سريع تر مفهوم را مي رساند و كل كار شبيه هيچ كدام از كلمه ها هم نيست. عين همين كار در اين
۲۱ كار اتفاق افتاده، يعني آن ماسك از تكه هايي تشكيل نشده، يعني هر تصويري كه تاريكي ها و روشني هايي را داشته باشد يك تداعي تصويري را در شما تحريك مي كند كه آغاز مي شود براي آن كه شما آن شعر را تمام كنيد. من اين ماسك را ديده ام و ديده ام تاريكي و روشنايي هايش براي من ايجاب مي كند كه آنها را تكه تكه كنم و از آن ساختار جديدي را بنيان بگذارم. چون رنگ خود آن ماسك تيره بوده، رنگ زمينه هم تيره شده، آن تكه ها روي سفيدي زياد جلوه نداشتند. همه اينها را گفتم كه اشاره كنم هنرمند به ناخودآگاهش آگاه نيست، اگر آگاهانه باشد، من ديگر نام آن را نقاشي نمي گذارم، مي شودآفيش و پوستر.


* پس نبايد به دنبال اشاره و كنايه و استعاره بود؟
- اگر ذهن كسي به سوي استعاره كشيده مي شود، من هنرمند نمي توانم او را باز دارم. اگر قرار است من جهت گيري به بيننده بدهم كه چه گونه نگاه كند، پس خودش چه كاره است؟ يكي از خوشحالي هاي من اين است كه كارهايم، خودشان خيلي راحت رابطه ايجاد مي كنند و با هر كس هر رابطه اي دلشان بخواهد،  ايجاد مي كند.


* بعضي ها كارهاي دو دوره آخر شما را حجم مي دانند، اگر اين گونه است، پس چه فرقي با مجسمه دارند؟
- هيچ فرقي بين مجسمه و نقاشي و معماري از نظر من وجود ندارد. همه هنرهاي تجسمي اند. يك وقتي دو بعدي مي شود و زماني سه بعدي. مسئله همه آنها هم حل كردن فضاست.


* وقتي راضي مي شويد كه آثارتان در نمايشگاهي به تماشا درآيد، به مخاطب هم فكر مي كنيد؟
- تنها دليل رضايت من به برگزاري اين نمايشگاه اين است كه جوان ترها بيايند و نگاه كنند و ببينند كه مي شود بدون انجام كار آكادميك و فقط با تمرين هاي همين برنامه هاي كامپيوتري خدشه اي به توانايي هاي تصويرسازي شان پديد نخواهد آمد، بلكه چندين برابر هم مي شود. كار من، از نظر شخص من مقداري جنبه آموزشي هم دارد.


* به هر حال در معرفي شما گفته اند شما هنرمند مدرني هستيد. آيا تعريف جديدي از هنر مي توانيد بدهيد؟
- چه طور كسي مي تواند، تعريف جديدي از هنر بدهد، وقتي خودش هنوز جست وجوگر است؟


* يعني شما جست وجو گريد؟
- بله، وگرنه هنوز نشسته بودم و كارهاي سيماني مي كردم.


* حرف از آن سال هاي دور، دوره كارهاي سيماني زديد و من به ياد روايتي افتادم. مي گويند: جلال آ ل احمد، وقتي در شما استعداد نقاشي را يافت، بهمن محصص را به عنوان معلم خصوصي فرستاد تا به شما نقاشي بياموزد.
- من شاگرد كلاس چهارم دبيرستان بودم، توي كلاس در حاشيه كتاب هاي درسي ام پرتره معلم ها را مي كشيدم و به درس و مشق گوش نمي دادم، آل احمد وقتي ديد كه پرتره او را كشيده ام به جاي اين كه دعوا و مرافه كند، بهمن محصص را فرستاد تا به من درس بدهد.


* چه مدتي با محصص كار كرديد؟
- سه ماه تابستان را.


* در چه زمينه اي با شما كار مي كرد؟
- هيچ زمينه به خصوصي نبود، همان چيزهاي معمولي. مدلي مي نشست و من پشت سه پايه روي كاغذي طراحي مي كردم، محصص مي آمد، نگاه مي كرد و مي گفت خيلي بد است يا خوب است، من جسارتم را از آل احمد و سليقه ام را از بهمن محصص گرفتم.


* از
۱۳۴۷ تالار ايران (قندريز) تا ۱۳۸۲ (گالري گلستان)، راهي طولاني را آمده ايد. چه وقت از تلاشتان خرسند و راضي خواهيد بود؟
- هيچ گاه، گفتم كه هنوز جست و جو گر هستم. هنوز به اتفاقات تازه مي انديشم، در كار هنري، خرسند بودن، يعني پايان راه. من در جست وجو پاياني نمي بينم. 

------------------------------------ 

با دخل و تصرف برگرفته از:

 مصاحبه با روزنامه اعتماد ملی در تاریخ 11 بهمن 1387

http://www.mahartgallery.com

http://hamshahrionline.ir/hamnews/1382/821207/world/artw.htm#s2610            

http://www.ashtidaily.com/fa/

 

 

              

                  رنگ و روغن روي سيمان

 

                

 

           کلاژ

 

                 کلاژ

 

         کلاژ

 

       نقاشی

 

   کلاژ

 

         کلاژ