امپراتورى نشانه ها

 امپراتورى نشانه ها

بهمن نامور مطلق

 

گرچه واژه بینامتنیت از ابداعات ژولیا کریستوا و در نتیجه مطالعات او درباره نظریات باختین است، اما کریستوا بشدت متأثر از افکار حاکم بر حلقه تل کل (tel Quel) بود که در آن افرادى همچون رولان بارت، ژاک دریدا و فیلیپ سولر گرد هم مى آمدند و از مهمترین حلقه هاى فکرى و فرهنگى قرن بیستم محسوب مى شد. این حلقه موضوعات نوینى را در عرصه هاى زبان شناسى، نشانه شناسى، مطالعات فرهنگى، نقد و فلسفه مطرح کرد و شخصیت هاى آن در سراسر جهان شهرت یافتند. یکى از این شخصیت ها بارت و دیگرى کریستوا بود که نقش اصلى را در شکل گیرى مطالعات بینامتنى بر عهده داشتند. اما بینامتنیت به وسیله محققان دیگرى همچون ژرار ژنت، میکائیل ریفاتر، لوران ژنى، بلوم و برخى دیگر در جهت هاى گوناگونى گسترش و توسعه یافت. این مقاله به بررسى بینامتنیت نزد رولان بارت بسنده مى کند.
«هر متنى یک بینامتن است؛ دیگر متن ها در سطوح متغیر و با شکل هاى کمابیش قابل شناسایى در آن حضور دارند؛ متن هاى فرهنگ پیشین و متن هاى فرهنگ پیرامون؛ هر متنى یک بافت جدید از نقل قول هاى متحول شده است.»
تعریف بینامتنیت و تمایز آن از نقد سنتى
دیدگاه هاى بارت در مورد بینامتنیت از یک سو به نظریات کریستوا نزدیک است و از سوى دیگر داراى ویژگى هایى است که به آن اصالت خاصى مى بخشد. نظریات بارت به طور مثال از این جهت با کریستوا نزدیک و مشابه است که هیچ یک در جست وجوى تأثیر و تأثر یک متن بر روى متن دیگر نیستند. بارت از همان آغاز و همراه با کریستوا مى کوشد تا میان مفهوم بینامتنیت و مطالعه مربوط به تأثیر و تأثر آثار بر همدیگر، تفاوت قائل شود. به همین دلیل در نوشته هاى نخستین خود همواره در جداسازى این دو مفهوم کوشیده است و مفهوم تأثیر و تأثر متنى را تحقیقى متعلق به گذشته مى داند. بارت در مقاله «از اثر به متن» در این باره مى گوید: «بینامتن که تمام متن را فرامى گیرد - زیرا خود آن متن میان متن یک متن دیگر محسوب مى شود - نمى تواند با خاستگاه متن اشتباه شود. جست وجوى «منابع» و «تأثیرات» یک اثر موجب رضایت اسطوره خویشاوندى مى شود. نقل قول هایى که متن را شکل مى دهند، با وجود این که پیشتر خوانده شده اند، ناشناخته و جدایى ناپذیر هستند، به همین دلیل نقل قول هایى بدون گیومه هستند.»
بنابراین بارت توجه به موضوع تأثیر و تأثر در علوم - بویژه در مطالعات بینامتنى - را ناشى از اسطوره خویشاوندى، نسب و نسب شناسى مى داند و چنین مى پندارد که انسان همواره از این که ریشه و نسب خود یا چیزى را بشناسد، لذت مى برد و این اسطوره همواره و به شکل هاى گوناگون در جوامع سنتى حضور دارد.
بارت در مقالاتى که در سال ۱۹۷۶ نوشت و در سال ۱۹۸۳ براى نخستین بار چاپ و منتشر کرد، نیز بر همین موضوع تأکید مى کند تا مجدداً میان برداشت او و همفکرانش و برداشت دیگران - که آن را نقد سنتى مى نامد - تفاوت قائل شود. چنان که مى گوید:
«نقد سنتى عادت داشت تا روى «منابع» یک اثر و «تأثیرات» دریافتى به وسیله هنرمند، مطالعه کند؛ این عادت، روزهاى خوشى را در مطالعات دانشگاهى سپرى کرده است. این منابع پدیده اى مخفى شناخته مى شدند و این تأثیرات به یک عنوان، تحمیلى تلقى شده بود. نظریه نوین متن این چشم انداز را دگرگون کرده است. چیزى که مهم است و امروزه مورد توجه است، تأثیرى نیست که هنرمند پذیرفته، بلکه آن چیزى است که فرامى گیرد، خواه ناخودآگاهانه یا بالعکس خواه به صورت تقلیدى طنزگونه. تمام این زبان ها با خاستگاه هاى گوناگون که از یک اثر گذر مى کنند و به معناى دیگر، آن را به انجام مى رسانند آن چیزى را شکل مى دهند که بینامتن نامیده مى شود.»
همان طورى که ملاحظه مى شود، بارت جست وجوى کارآگاهانه منتقدان سنتى را که همانند یک مأمور و مفتش در جست وجوى روابط یک اثر با آثار دیگر یا یک نویسنده با نویسندگان دیگر هستند، مورد انتقاد قرار مى دهد. او همواره تلاش مى کند تا خود را از این روش مفتشانه به دور نگاه دارد. به همین دلیل بینامتن نزد بارت ویژگى گمگشتگى و پنهانى دارد، زیرا در متن توزیع شده و بسیار فراتر از نقل قول هاى مستقیم است که مهمترین عناصر مطالعه در نقد سنتى محسوب مى شود. بنابراین، امکان جداسازى بینامتنیت از متن وجود ندارد و این پیوستگى و در هم رفتگى تا آنجا پیش مى رود که متن و بینامتن نزد بارت یک هویت واحد پیدا مى کنند.
نقش و ویژگى هاى بینامتن در آراى بارت
بینامتنیت، رفته رفته به عنوان یکى ازمهمترین مبانى فکرى بارت در شکل گیرى دیدگاه ها و آراى او نقش مهمى را ایفا مى کند، چنان که در اغلب نظریاتى که بارت آنها را مطرح مى کند مى توان نقش و اهمیت بینامتنیت را مشاهده کرد.
الف. تمایز متن از اثر
یکى از نظریات بحث انگیز بارت تمایزى است که او میان اثر و متن قائل شده است. بارت ویژگى هایى براى متن در مقاله «از اثر به متن» برمى شمارد که موجب جداسازى آن از اثر مى شود. در این میان بارت به ۷ دسته از تفاوت ها اشاره دارد که عبارتند از: روش، گونه ها، نشانه، تکثر، خویشاوندى، خوانش و لذت. در میان این ۷ دسته تفاوت، حداقل ۲ دسته از آنها به طور مستقیم با اشاره به بینامتنیت مطرح مى شوند که عبارتند ازتکثیر و خویشاوندى.
بینامتن در خدمت تکثر متنى: بارت در توضیح دسته پنجم از تفاوت هاى میان اثر و متن به بحث تکثر معنایى در متن و تقابل آن با اثر مى پردازد. این موضوع یکى از محورى ترین موضوعاتى است که او آن را مطرح و همواره در گسترش آن تلاش مى کند. بارت در توضیح دلیل تکثر معنایى در متن به بینامتن اشاره مى کند و ضمن بیان تفاوت میان مطالعه بینامتنیت و نقد سنتى- که پیش تر به آن اشاره شد- اضافه مى کند: موضوع تکثر معنایى برخلاف وحدت معنایى است که مورد توجه خاص فلسفه وحدت گرا قرار مى گیرد. با بررسى موضوع چندگانگى معنایى مى توان به یکى از نهادینه ترین موضوعات بارت پى برد. بارت دلالتگرى را متعلق به اثر مى داند که اغلب در معناهاى مشخص و یگانه محدود مى شود. به همین دلیل او از واژه دلالت پردازى استفاده مى کند تا بتواند چندگانگى و تکثر معنایى در متن را مشخص و متمایز کند. دلالت پردازى در مقاله دیگر بارت یعنى «نظریه متن» بیش از پیش مورد توجه قرار مى گیرد. بنابراین پیرو نظر خود بارت، این بینامتنیت است که با ماهیت چندآوایى (یعنى پولیفونى (polyphonie) از نظر باختین و استروفونى (stereophonie) از نظر خود بارت) و چند بعدى خود موجب مى شود تا متن داراى ویژگى چند معنایى شود. جالب این که بارت در مقاله «از اثر به متن» و در مبحث تکثر معنایى موضوع بینامتنیت را درست پس از بحث راجع به استروفونى مطرح مى کند که بیانگر ارتباط تنگاتنگ این دو است. دیگر متن همانند اثر نیست که به یک معناى واحد و پنهان محدود شود و کار مفسر و منتقد یافتن این معناى مرکزیت یافته و واحد باشد، بلکه تکثر معنایى موجب مى شود تا هر شخصى در فرآیندى که قرار مى گیرد معنایى از معناهاى گوناگون را کشف یا حتى خلق کند. در نتیجه همانطورى که گفته شد، دیگر منتقد در پى دلالتگرى نیست، بلکه به دلالت پردازى مشغول است.
رد خویشاوندى و مرگ مؤلف: بارت در ادامه هنگامى که به دسته پنجم از تفاوت هاى اثر و متن یعنى ملاک خویشاوندى بویژه در ارتباط با مؤلف مى پردازد، دوباره به بینامتن توجه دارد و مى گوید: «متن مى تواند بدون ضمانت، پدر خوانده شود؛ و بالعکس آن، بازسازى میان متن، مسأله وراثت را از بین مى برد. مسأله این نیست که مؤلف نمى تواند به متن یا به متن خود«بازگردد»؛ اما در چنین صورتى وى به عنوان میهمان مطرح مى شود.» چنان که ملاحظه مى شود، روابط میان متن ها جاى رابطه میان مؤلف و اثر را مى گیرد. این تعامل و تداخل بینامتن در تولید متن،موجب از بین رفتن اصالت مؤلف و اقتدار او مى شود. بارت با استفاده از تعاملى که متن ها در آفرینش متن نوین دارند، حق مالکیت مؤلف را مورد تشکیک قرار مى دهد. این شک و سپس انکار موجب ظهور یکى از مهم ترین و بحث انگیزترین نظریات بارت مى شود. در واقع، از نظر بارت رابطه میان مؤلف و اثر با رابطه میان مؤلف و متن کاملاً متفاوت است، زیرا متن برخلاف اثر تحت تملک مؤلف محسوب نمى شود و بنابراین براى مطالعه متن نیاز نیست به مؤلف و آرا و زندگینامه او مراجعه شود، بلکه خود متن کفایت مى کند. با انکار و رد پیوند خویشاوندى و تملکى میان متن ومؤلف، رفته رفته نقش مؤلف تا آن حد مورد تردید قرار مى گیرد که به مرگ او مى انجامد.
همان طور که همه مى دانند، یکى از نظریات مهم، بحث انگیز و تأثیرگذار بارت اعلام «مرگ مؤلف» از سوى اوست. بارت در توجیه مرگ مؤلف به چندین دلیل اشاره دارد که مهم ترین آنها بینامتنیت است. به همان اندازه که منتهاى پیشین در زایش متن جدید نقش مهمى را بر عهده مى گیرند، به همان اندازه نیز از اهمیت نقش مؤلف کاسته مى شود. ژینیو در بررسى آثار بارت به همانندى نظریات او با کریستوا اشاره مى کند و موضوعاتى همچون «نظر بافتار و درهم تنیدگى متنها و نظر زایش یا تولید پیش متن ها درمتن نوین و مرگ مؤلف» را مشترک میان این دو مى داند. استفاده اى که بارت از بینامتنیت براى «مرگ مؤلف» مى کند، همراه با استدلال هایى است که کریستوا و باختین پیشتر- البته به شکل محدودتر- به آن توجه کرده بودند.
بنابراین، نقد سنتى شاید بتواند براى «اثر» و نه «متن» مؤثر باشد، زیرا ویژگى هایى که اثر دارد امکان نقد مبتنى بر تأثیر و تأثر را مى دهد اما متن به دلیل نوع پیوستگى با سایر متن ها این امکان را تا حد زیادى نفى مى کند. علت اصلى آن هم چنان که بارت مى گوید، این است که «تمام متن بینامتن است».
ب. نظریه پردازى متن
بارت پس از این که متن را از اثر متمایز کرد، به نظریه پردازى درباره متن پرداخت. مقاله «نظریه متن» مهم ترین اثر در تبیین این نظریه است که در دایرة المعارف یونیورسالیس منتشر شده است. البته مقاله «نظریه متن» نیز به گونه اى، گسترش و تفصیل مقاله «از اثر به متن» محسوب مى شود. بنابراین، بینامتنیت در اینجا نیز یکى از اصول بارت براى تبیین متن است. بارت با کمک بینامتن هر آنچه مى تواند با متن ارتباط برقرار کند را نیز متن تلقى مى کند و همان طورى که سوفى رابو اعلام مى کند: «به لطف مفهوم بینامتنیت، دیگر برون متن وجود ندارد و جهان، فضاى سیالى براى پیوسته متن شدن است».بارت ویژگى بینامتنیت یعنى ارتباط و تعامل میان متن ها را برخاسته از خود متن و حتى از معناى واژه متن مى داند و بر همین اساس مى گوید:«این مفاهیم اساسى که پیوستار نظریه هستند، در کل همگى با تصویر القائى به وسیله ریشه شناسى خود واژه «متن» مطابقت دارد: موضوع بافت است؛ در صورتى که پیشتر نقد به طور یکپارچه بر «بافت» پایان یافته تأکید داشت، نظریه امروزى متن از متن پوشان روى گردان است و تلاش مى کند تا بافت را به صورتى در هم تنیده از رمزها، فرمول ها و دال هایى درک کند که در آنجا، سوژه جاى مى گیرد، تخریب مى شود و همچون عنکبوتى در تار خودش محو مى شود. بنابراین دوستداران واژه پردازى مى توانند نظریه متن را همچون هیفولوژى تعریف کنند. (هیفو بافت، پارچه و تار عنکبوت است.)»در این مقاله بارت ضمن تکرار بحث خود در مقاله «از اثر به متن» به گسترش این مباحث نیز مى پردازد و مى گوید: یکى از راه هاى ساخت زدایى- بازسازى جابه جایى متن ها و تکه هاى متن ها است که پیرامون متن و در نهایت در خود متن مورد توجه وجود داشته یا دارد: هر متنى یک بینامتن است؛ دیگر متن ها در سطوح متغیر و با شکل هاى کمابیش قابل شناسایى در آن حضور دارند؛ متن هاى فرهنگ پیشین و متن هاى فرهنگ محیط؛ هر متنى یک بافت جدید از نقل قول هاى متحول شده است.
چنان که ملاحظه مى شود. بارت هر متنى را یک بینامتن مى داند، به بیان دیگر، هیچ متن ناب و خالصى را قبول ندارد. او سپس مى افزاید:
«بینامتنیت که شرط هرگونه متنى است هر شکلى که داشته باشد، بى گمان به مسأله ارجاع و تأثیر محدود نمى شود؛ بینامتن حوزه عمومى فرمول هاى بى نامى است که خاستگاه آنها به ندرت قابل بازشناسى هستند، نقل قول هاى ناخودآگاهانه یا غیرارادى، داده هاى بدون گیومه است. از دیدگاه معرفت شناسى، مفهوم بینامتن آن چیزى است که براى نظریه متن، امکان اجتماع را به دنبال مى آورد. تمام زبان پیشین و معاصر است که در متن حضور دارد؛ نه همانند مسیر یک شبکه قابل شناسایى و یک تقلید اختیارى، که همانند مسیر یک پراکندگى- تصویرى که درمتن، جایگاه نه یک باز تولید بلکه یک تولید را اطمینان مى بخشد.»
پس ازکنار گذاشته شدن اثر و توجه ویژه به متن مى توان اضافه کرد نظر مشترک دیگرى که آراى بارت را به نظر کریستوا پیوند مى دهد، نقش بینامتن در تولید و خلق متن است. به عبارت دیگر اگر بینامتنیت تأثیر و تأثر را مورد توجه قرار نمى دهد، پس چه نقشى دارد؟ در اینجاست که بارت در توضیح آراى کریستوا بر رابطه میان متن و خلاقیت تأکید مى کند و متن را محصول خلاقیت و تولید مى داند، اما این تولید گونه گروهى یا تئاترى دارد؛ یعنى یک خلاقیت و تولید جمعى است. این جمع تنها مؤلف و مؤلفان پیشین او نیستند، بلکه مخاطب نیز در خلق اثر تأثیر بسیار جدى دارد:
متن یک محصول تولیدى است. این مسأله نمى خواهد بگوید که محصول یک تلاش است بلکه تئاتر یک تولید جایى است که تولید را در هر لحظه و با هر جنبه اى که آن را دریافت کرد، حتى نوشتار (نوع ثابت شده) آن هم به طور پیوسته به انجام مى رساند. این فرآیند زبان روزمره، بازنمایى کننده یا بیانى را ساخت شکنى مى کند و زبان دیگرى را مى سازد.
بارت در مقاله «تحلیل ساختارى در مورد پرده ۱۱-۱۰) بینامتنیت را مورد بررسى قرار مى دهد و مى گوید:
(بینامتن) موجب مى شود که یک ویژگى گفته به یک متن دیگر ارجاع شود و این در معناى بى کران واژه است؛ زیرا منابع یک متن را نباید با نقل قولى که نوعى ارجاع غیرقابل برگشت به یک متن بى کران است، اشتباه کرد؛ متنى که همانا متن فرهنگى انسانیت است. این مسأله بویژه در مورد متن هاى ابدى صادق است که از نمونه هاى بسیار گوناگون به هم بافته شده اند و در آنجا نتیجتاً پدیده ارجاع شده یا نقل قول شده از یک فرهنگ پیشین یا محیط بسیار رایج است. در آن چیزى که بینامتن نامیده مى شود، باید متن هایى را نیز که پس تر مى آیند افزود. منابع یک متن تنها آنهایى نیستند که پیش تر آمده اند، بلکه آنهایى هم که پس تر مى آیند هستند. این دیدگاهى است که لویى استروس با قرار دادن ویرایش فرویدى از اسطوره ادیپ در قسمت اسطوره ادیپ آن را به خوبى پذیرفته است: اگر سوفوکل خوانده مى شود، باید همچون نقل قول فروید خوانده شود و فروید نیز همچون نقل قول سوفوکل خوانده شود.»
چنان که ملاحظه مى شود، پیش متن و پس متن در نزد بارت ـ به گونه اى که اغلب محققان مطرح مى کنند ـ طرح نمى شود، بلکه بارت بر این نظر است که پیش متن به زمان بستگى ندارد و هرگاه ۲ متن با یکدیگر ارتباط برقرار مى کنند، به همان اندازه که متن گذشته در شکل گیرى متن آینده شریک است، به همان اندازه نیز متن پسین بر متن گذشته مؤثر است.
ج. بینامتنیت: مؤلف و مخاطب
اغلب پژوهشگرانى که به بینامتنیت مى پردازند، بارت را به دلیل توجه خاصش به خوانش از سایر محققان در این زمینه جدا مى کنند. بارت خود از بانیان توجه به خوانش و مخاطب در موضوع بینامتنیت است و این مسأله از موضوعات اصیل بارت در این خصوص محسوب مى شود. بنابراین، اگرچه توجه به مخاطب در اندیشه هاى پیش از بارت بویژه در پدیدارشناسى نیز مشهود است، اما باید گفت که هیچ نظریه پردازى به اندازه بارت به مخاطب توجه نکرده است و راهى که او مى گشاید به وسیله دیگران ادامه پیدا مى کند. از میان اینها مى توان به یکى از مهم ترین چهره هاى نظریه پرداز بینامتنیت یعنى میکائیل ریفاتر اشاره کرد.
همراه با چرخش محور مطالعات از مؤلف به مخاطب و توجه بارت به خوانش متن، بینامتن بیش از پیش به جاى این که به خلق اثر توجه کند، دریافت اثر را مورد توجه قرار داده است. بارت خود در این رابطه مى گوید:
«مؤلف همچون مالک ابدى اثرش تلقى شده است و ما خوانندگانش همچون مصرف کنندگان ساده. این وضع به طور مشخص، یک مضمون اقتدارى را موجب مى شود؛ فکر مى شود که مؤلف داراى حقوقى نسبت به خواننده است، او خواننده را در یک معناى خاص اثر محدود مى کند و این معنا به طور طبیعى درست است؛ براساس نتیجه اخلاقى نقد، در مورد معناى درست تلاش مى شود آن چیزى که مؤلف مى خواهد بگوید، انجام شود نه به هیچ وجه آن چیزى که خواننده مى شنود.»بنابراین، موضوع خلاقیت همچنان مورد توجه است اما این خلاقیت از محور مؤلف به سوى مخاطب انتقال پیدا مى کند. مخاطب متن دیگر یک مصرف کننده ساده نیست، بلکه بالعکس در خلق اثرى که مشاهده مى کند، شرکت دارد.در نتیجه، با اهمیتى که مخاطب پیدا مى کند، نقش متن هاى پیشین مخاطب نیز اهمیت مى یابد و این پیش متن هاى مخاطب است که به او اجازه مى دهد تا در خواندن متن آن را در گذر متن هاى پیشین درک کند، همچنین هر متن پیشین بر خوانش متن پسین نزد مخاطب تأثیرگذار است. این موضوع را بارت در «اس ‎/ زد» به خوبى نشان مى دهد. همچنین او در بینامتن در اثر منسوب به استاندال نیز ردپاى پروست را مى یابد. در «لذت متن» نیز به این موضوع اشاره دارد که پروست در خواندن استاندال چگونه نقش دارد. در واقع تأثیرگذارى نویسندگان پیشین در نویسندگان پسین نزد مخاطب و در خوانش آنها امکان پذیر مى شود. چنان که گویا دو سیر زمانى وجود دارد: یکى زمان نوشتن و تقدمات نوشتارى که به مؤلفان بازمى گردد و دیگرى زمان خوانش که از آن مخاطبان است. این دو در اغلب موارد نه تنها با هم یکى نیستند، بلکه متفاوت و وارونه مى شوند. به همین دلیل برخلاف روند تأْلیفى، در روند خوانشى گاهى نویسنده اى معاصر پیش متن نویسنده اى باستانى مى شود.
ناتالى پیگى گرو مى گوید هنگامى که بینامتنیت و مناسبات بینامتنى از متن به طرف خوانش و خواننده متمرکز شود، اتفاق بزرگى مى افتد که آن نقش ذهنیت (سوبژکتویته) است، زیرا دیگر فرآیند بینامتنیت تأثیرات و واکنش هایى در ذهن خواننده خواهد بود. به همین دلیل بینامتنیت عملى ذهنى و شخصى مى شود، چنان که یک متن مى تواند داراى فرآیندهاى گوناگون بینامتنى نزد افراد و اشخاص گوناگون باشد. روابط بینامتنى، همه در ذهن خواننده صورت مى پذیرد اما براساس نظر بارت متن در اینجا بى تأثیر نیست، زیرا متن مى تواند با نوع بیان، سبک و همچنین موضوع و مضمون خود، قابلیت بالقوه بینامتن را در خوانش افزایش دهد. به طور مثال یک متن نمادین امکان بینامتن را نزد خواننده بسیار بیشتر مى کند. به همین دلیل براى بارت مهم نیست که مرجع یک متن کدام متن دیگر است و در اینجا برخلاف نظر بسیارى از محققان، آن چیزى که اهمیت دارد این است که متن هاى پیشین خواننده کدام اند و تا چه حد در دریافت متن جدید مؤثرند. بارت که خود از خوانندگان جدى پروست بوده است، همان طورى که در «لذت متن» اشاره شده است، مى گوید: هنگامى که متن جدیدى را مطالعه مى کند آن را از گذر متن پروست و با تأثر از آن، مطالعه و دریافت مى کند و در این فرآیند خوانش آثار پروست حاضر است. بنابراین اگر بخواهیم از واژه «ژنتى» استفاده کنیم، پیش متن اثر یا مؤلف مهم نیست بلکه پیش متن خواننده اهمیت دارد.به عبارت دیگر، پیش متن خلق اثر مورد توجه نیست بلکه پیش متن خوانش اثر مهم است. این مسأله نیز با سایر آراى بارت همچون «مرگ مؤلف» و اهمیت خوانش کاملاً مطابقت و هماهنگى دارد.
در اینجا موضوع دیگرى نیز مطرح مى شود و آن عدم تعین در بینامتنیت است زیرا هرکس مى تواند باتوجه به پیش متن هاى خود، بینامتنى مخصوص به خود در خوانش یک متن واحد داشته باشد. حتى یک خواننده با دو بار خواندن مى تواند دو بینامتن متفاوت داشته باشد. این عدم تعین بیانگر گذر بارت از ساختارگرایى به پساساختارگرایى است که در همین سال هاى دهه هفتاد صورت مى گیرد و به طور همزمان در مقالات و سخنرانى هاى گوناگون بارت قابل مشاهده است. در پساساختارگرایى فرایندهاى بینامتنى فاقد تعین مطلق مى شوند.براى تکمیل موضوع بینامتنیت و رابطه آن با مؤلف یا مخاطب، باید این نکته را نیز اضافه کرد که بینامتنیت نزد مؤلف هیچ گاه به طور کامل از آراى بارت محو نمى شود بلکه او اهمیت اصلى را به بینامتنیت نزد مخاطب مى دهد.چنان که مشاهده مى شود، بارت با این تعریف خود از بینامتنیت، آن را از بسیارى دیگر تعریف ها جدا مى کند زیرا از نظر بارت بینامتنیت با شناخت خاستگاهى متنى نباید اشتباه گرفته شود؛ او نگرش خاستگاهى به بینامتنیت را نگرشى قدیمى مى داند.
شاید ازنظر او این نوع نگرش به بینامتنیت بیشتر با اثر منطبق است تا با متن. به عبارت دیگر، این رابطه بینامتنى در اثر رابطه اى آشکار است، ولى درمتن بینامتن به شکل پنهان حضور دارد زیرا در اثر، ارتباط بینامتنى محدود و تعریف شده است و به همین دلیل نیاز به ارجاعات صریح دارد، ولى در متن جداى از این است، زیرا متن بر اساس روابط شبکه اى با سایر متن ها ساخته مى شود و با آنها شروع و ادامه مى یابد.
بینامتنیت در عرصه هنر
تا اینجا بارت بینامتنیت را از مطالعات سنتى یا به قول خودش نقد سنتى متمایز کرد.
اما یک پرسش مهم و اساسى دیگر نیز درمورد تعریف بینامتنیت به نظر مى رسد و آن این که حدود و گستره بینامتنیت کجاست؟ به بیان روشن تر قلمرو بینامتنیت تا کجا پیش مى رود و چه نظام هاى نشانه اى را شامل مى شود؟ این پرسش از این جهت اهمیت دارد که برخى متن و به دنبال آن بینامتن را درنظام کلامى و بویژه نوشتارى آن محدود مى کنند.
در این رابطه بارت و بسیارى از پژوهشگران، نظر خاصى دارند و آن این است که دامنه متن فراتر از نظام کلامى صرف است. بارت این موضوع را به طور مستقیم و غیرمستقیم در آثارش بیان و هر از گاهى این نظام ها را به هم تشبیه مى کند.او مقاله خود با عنوان «نشانه شناسى و شهرسازى» را این گونه به پایان مى رساند: «... زیرا، شهر یک شعر است. همان طورى که اغلب آن را مى گویند و همان طورى که هوگو بهتر از هرکس آن را بیان کرده است، اما یک شعر کلاسیک نیست، شعرى است که به خوبى برروى یک موضوع متمرکز شده است. شعرى است که دال را مى گستراند و این گسترش است که درنهایت نشانه شناسى شهر باید بکوشد تا درکش کند و به آوازش درآورد.»
او با صراحت در کتاب «امپراتورى نشانه ها» مى گوید: «شهر یک متن است.» بنابراین هنگامى که بارت از متن سخن مى گوید، گرچه اغلب منظورش نظام کلامى است، اما نظام هاى غیرکلامى همچون تجسمى، نمایشى، فیلمى و معمارى را نیز دربرمى گیرد.به همین دلیل بیشتر مطالبى که بارت درخصوص نشانه شناسى و بینامتنیت نظام کلامى مطرح کرده است، درخصوص نظام هاى دیگر بیانى نیز صادق است.
به این اعتبار، براى بارت هر شکل بیانى مى تواند متن تلقى شود و بنابراین بینامتن در حوزه هنر به همان اندازه مطرح است که درحوزه ادبیات و زبان از آن بحث مى شود. او شهرسازى، نقاشى، عکاسى، سینما، تئاتر، موسیقى، گراور و بسیارى دیگر از جلوه ها یا شاخه هاى هنرى را به عنوان متن، مورد بررسى قرار مى دهد. گاهى چنان در مورد هنر و غیرهنر سخن مى گوید که گویى همچون برخى دیگر چندان تفاوتى میان آنها حس نمى کند، چنان که در «لذت متن» مى گوید: «درست بینامتن همین است، غیرممکن بودن زندگى درخارج ازمتن بیکران، خواه این متن پروست باشد یا یک نوشتار روزنامه اى یا صفحه تلویزیون. کتاب به معنا مى پردازد و معنا به زندگى.» همان طور که ملاحظه مى شود، او اثر پروست، مطالب یک روزنامه یا برنامه تلویزیونى را که از ۳ حوزه ادبیات، زبان روزمره و هنر هستند، متن تلقى مى کند که فرایند بینامتنیت در آن مى تواند رخ دهد. بارت در سال ۱۹۷۵ مقاله اى در مورد موسیقى مى نویسد و آن را با این جمله به پایان مى رساند:«به وسیله موسیقى، ما بهتر متن را همچون دلالت پردازى درک مى کنیم.»

---------------------------------------------

برگرفته از:

http://www.bashgah.net/fa/content/show/12294

 

 

روابط میان فرهنگی در هنر

 روابط میان فرهنگی در هنر

بهمن نامور مطلق

 

برخی از نظریه پردازان ادبی بر این باورند که در آغاز قرن بیستم ادبیات و هنر دارای ویژگی هایی شده که در طول چند هزار سال گذشته فاقد آن بوده است.
نظریات باختین در خصوص ادبیات و هنر، اصالت خاصی دارد. باختین پس از انتقاد از متن محوران همچون سبک شناسان، صورت گرایان (فرمالیست) و زبان شناسان که تنها به متن توجه دارند، مساله عناصر و عوامل فرامتنی همچون جامعه را نیز مطرح می کند. بنابراین باختین معتقد است که ادبیات و هنر تنها متاثر از شرایط درون متنی نیستند، بلکه متنها با توجه به شرایط و اوضاع گوناگون اجتماعی تاثیرات متفاوتی پذیرا می شوند. تعامل متنهای هنری با جامعه دارای شدت و ضعف است، یعنی همه متنها یکسان و به یک اندازه از جامعه و عناصر اجتماعی بهره نمی برند. زیرا برخی بیش از دیگران با فرهنگ خود ارتباط دارند. به همین دلیل میان شعر و رمان از نظر چگونگی و میزان ارتباطات فرامتنی تفاوت های اساسی وجود دارد.باختین با مطالعه تاریخی فلسفه ادبیات در طول تاریخ و نسبت متنهای ادبی و متنهای اجتماعی نظری را ارائه می دهد.
او به تقسیم بندی متنهای ادبی با توجه به ویژگی صدایی آنها اشاره می کند و می گوید: آثار هنری در طول تاریخ همواره متاثر از یک صدای مسلط (یعنی مونوفونیک) بوده است. تنها در اواخر قرن نوزدهم و اوائل قرن بیستم بویژه با داستایوفسکی است که ادبیات و هنر چندصدایی (یعنی پولیفونیک) به شکل کامل خود ظاهر می شود. این وضعیت چندصدایی در یک فرآیند گفتگومندی (یا دیالوگیسم) امکان پذیر می شود که برای باختین بسیار مهم بود.

بینا متنیت
موضوعی که باختین در خصوص ارتباط متن با عوامل فرامتنی و اجتماعی مطرح کرد، پس از او در حوزه غربی اروپا یعنی در فرانسه مورد استقبال قرار گرفت. دو شخصیت برجسته همچون رولیا کریستوا و تزوتان تدوروف به نشر آثار و نظرات باختین پرداختند. کریستوا روابط میان متنی و بینامتنی را با الهام از باختین گسترش داد و واژه «بینامتنیت» را وضع کرد. از نظر کریستوا، بینامتنیت - یعنی روابط متنهای گوناگون - موجب پویایی و توسعه متنها می شود.رولان بارت نیز همراه با کریستوا یکی از بانیان و چهره های بزرگ بینامتنیت است که بیشتر متوجه بینامتنیت نزد مخاطبان شد. او نیز همانند باختین معتقد بود قرن بیستم آبستن شرایط نوینی بوده است، اما بارت به دقت باختین مرز این تغییر فصل و تغییر موقعیت را مشخص نمی کند حتی با چندین مثال موجب تشتت در این زمینه می شود. با این حال چیزی که نزد بارت مسلم است این است که دگرگونی شرایط در قرن بیستم موجب دگرگونی ادبیات و هنر شد. وضعیت نوینی در ارتباط میان یک متن با متنهای دیگر به وجود آمده است چنان که تنها به طور پیوسته با هم در ارتباط هستند. بارت در خصوص بینامتنیت سخن معروفی دارد و می گوید: «هر متنی بینامتن است.» یعنی هیچ متنی بی بهره از تاثیرات دیگر متنها نیست. اعلام کنم که اگر فلاسفه انسان را «حیوان ناطق» می نامند و هر علمی با توجه به رویکرد خود تعریفی از انسان دارد که او را از سایر موجودات جدا می سازد، در نشانه شناسی و متن شناسی که بخشی از آن است می توان ادعا کرد که انسان موجودی «بینامتنی» و میان فرهنگی است. به وسیله همین ویژگی بینامتنی است که انسان می تواند تاریخ داشته باشد و می تواند ادعای میراث داری کند.

بینافرهنگی
روابط بینامتنی از دیدگاه های گوناگون به شکلهای متفاوتی قابل تقسیم است. روابط بینامتنی می توانند بنابر ارتباط آن با فرهنگ - و براساس یک حصر عقلی - به دو دسته بزرگ تقسیم شوند که عبارتند از: درون فرهنگی و برون فرهنگی. به عبارت روشن تر هنگامی که متن مرجع دارای فرهنگ مشترکی با متن اصلی باشد، در این صورت روابط بینامتنی درون فرهنگی محسوب می شود. برعکس، هنگامی که متن مرجع دارای فرهنگ دیگری نسبت به متن اصلی باشد در این صورت روابط بینامتنی برون فرهنگی یا میان فرهنگی تلقی می شود. بنابراین، بینامتن های میان فرهنگی، بیانگر روابط 2 یا چندین متن است که دارای خاستگاه های متفاوت فرهنگی باشند.
تاثیر و تاثر هنری به دو شکل کلی امکان پذیر است: در زمانی و همزمانی. متنها به دو صورت با هم مرتبط می شوند و بر همدیگر تاثیر می گذارند. یا یک متن گذشته بر متن حاضر تاثیر می گذارد یا این که دو متن حاضر بر یکدیگر تاثیر می گذارند. همچنین این تاثیرات به دو شکل امکان پذیر است: یا به طور مستقیم یا به طور غیرمستقیم. به عبارت دیگر یک متن میراث دار تمام متنهای پیشین خود است و ویژگی خود را مرهون تمام متنهایی است که همانند پیشینیان خود گذشته آنها را در خود دارد. بر همین اساس باید تاکید کرد هنگامی که سخن از بینامتن میان فرهنگی می شود، نباید فقط به متن یا متنهای مستقیم پیشین آن توجه کرد، بلکه باید تمام نسلهای متنهای پیشین آن را بررسی نمود.حال با توجه به مطالب بالا می توان گفت که «هر متنی بینافرهنگی است.»
به عبارت دیگر، هر متنی چه به صورت مستقیم و چه به صورت غیرمستقیم متاثر از متنهای دیگر فرهنگ ها بوده است. گرچه چنین رابطه ای میان فرهنگی در متنهای ادبی - هنری از دیر باز وجود داشته است، اما در قرن بیستم با ویژگی هایی که از آنها سخن گفته شد، روابط میان فرهنگی متنها گسترده تر و بیشتر شده است. همچنین می توان گفت که هیچ متنی به یک فرهنگ واحد تعلق ندارد. به عبارت دیگر، بینامتنیت درون فرهنگی ناب و خالص وجود ندارد و هر متنی به نوعی در طول تاریخ پیشینش متاثر از فرهنگ های دیگر بوده است.

عناصر میان فرهنگی در هنر
پدیده میان فرهنگی را می توان در شاخه های گوناگون هنری مشاهده کرد و با توجه به آنها تقسیم کرد. بر این اساس نخست آنها به دو دسته نظام نشانه ای هنری قابل تقسیم هستند: نظام کلامی یا اعتباری و نظام غیرکلامی.
نظام کلامی شامل هنرهایی همچون شعر، داستان، نمایشنامه و فیلمنامه می شود. نظام غیرکلامی هم شامل هنرهای دیداری (تجسمی)، شنیداری (موسیقی)، نمایشی (تئاتر) و فیلمیک (سینما و تلویزیون) می شود.حال این پرسش مطرح است که در روابط بینامتنی میان فرهنگی چه تاثیراتی را یک اثر ادبی -هنری از متن فرهنگ دیگری می تواند دریافت کند. بی شک با توجه به چند جنبه ای بودن آثار ادبی - هنری پرسش به گونه دیگری نیز قابل طرح است و آن این که آیا تاثیرات میان فرهنگی تنها بخشی از متنها را متاثر می سازد یا این که همه جنبه های متن دیگر فرهنگ ها را می تواند متاثر کند. بر همین اساس یک متن دارای دو جنبه اساسی سبک و مضمون است. بررسی تاریخ ادبیات تطبیقی و هنر تطبیقی بیانگر آن است که این تاثیرات میان فرهنگی می تواند هم در جنبه سبکی اثر و هم جنبه مضمونی آن متبلور شود. هنگامی که از جنبه سبکی سخن گفته می شود، منظور کلیه ویژگی هایی است که به فرم، ساختار، عناصر محسوس همچون رنگ، شکل، صدا، حرکات بدنی و... مرتبط می شود. در بخش سبکی موضوع تاثیر و تعامل سبکی ادبیات یا هنر یک فرهنگ بر فرهنگ دیگر مورد توجه قرار می گیرد. به طور مثال تاثیری که شعر نو در ایران در قالب خود از شعر نوی اروپایی گرفته است، در زمره تاثیرات بینافرهنگی از نوع سبکی محسوب می شود. پیدایش و گسترش رمان در ایران نیز از همین نوع است. همان طور که پیدایش غزل در ادبیات آلمانی که توسط روکرت با تاثیرپذیری از مولانا صورت گرفته است یا پیدایش حکایت های فلسفی توسط ولتر که با تاثیرپذیری از سعدی انجام گرفته است نیز از همین دست تعاملات بینافرهنگی تلقی می شود.و هنگامی که از محتوای اثر صحبت می شود، منظور مضمون و معنای آن است. مضامین نیز از مهمترین عناصر ادبی - هنری هستند که قابلیت فراوان بینافرهنگی و جابه جایی فرهنگی دارند. برخی مضامین با نیازهای شخصی و عمومی انسان ها سروکار دارند. اسطوره ها این مضامین را در جوامع گوناگون و به شکلهای مختلف متبلور می کنند. مضامینی همانند عشق، مرگ، وفاداری، عدالت و بسیاری دیگر از مضامین کهنه نشدنی و همگانی هستند که آثارشان قابلیت میان فرهنگی بالایی را دارند.

متن در جهان امروز
«هر متنی میان فرهنگی است».نه تنها امروزه در جهان پیوسته و متعامل هیچ متنی بدون تاثیر از متنهای دیگر نیست، بلکه حتی هیچ متنی را در گذشته نیز نمی توان یافت که عاری از تاثیر متنهای دیگر فرهنگها باشد. متنها علاوه بر عناصر درونی خود با توجه به بهره گیری از عناصر میان فرهنگی غنی و بارور می شوند. در نتیجه نه تنها گریزی از تاثیرات میان فرهنگی در متنهای ادبی - هنری نیست، بلکه این تاثیرات می توانند عامل مهمی برای گسترش و رشد متنها شوند. همچنین، در بستر این روابط میان فرهنگی متنها می توان از یک سو به شناخت بهتر دیگری پرداخت و دیگری را آنچنان که هست پذیرفت و از او توقع داشت تا خود یعنی ما را آن چنان که هستیم بپذیرد و از سوی دیگر، گاهی نیز این روابط میان فرهنگی موجب می شود تا ما خود را بهتر بشناسیم.

برگرفته از:

http://www.bashgah.net/fa/content/show/22028

هنرمندان معاصر: احمد نادعلیان

هنرمندان معاصر

احمد نادعليان


احمد نادعليان

متولد 1334، سنگسر، ایران

 تحصیلات:
1367 لیسانس نقاشی
1375 دکترا در نقاشی و آرانه‌های دیواری  از دانشگاه مرکزی انگلستان (UCE)

در سال 1342 در سنگسر، شهری باستانی در دامنۀ البرز در استان سمنان زاده شد و از 14 سالگی به هنر پراخت و برای تحصیل نقاشی به دانشکدۀ هنرهای زیبای دانشگاه تهران رفت (1367). پس از فارغ‌التحصیلی چند سالی به مطالعۀ تاریخ هنر ایران و جهان در موزه‌ها و مراکز فرهنگی فرانسه پرداخت و سرانجام در سال 1375 دکترای خود را در نقاشی و آرایه‌های دیواری از دانشگاه مرکزی انگلستان (UCE) گرفت. او از پیشگامان هنر محیطی در ایران است و آوازه‌اش در این زمینه به دیگر کشورهای جهان نیز رسیده است.
به گفتۀ جان گراند در کتابش به نام گفت‌وگو در گوناگونی: "نادعلیان مجسمه‌سازی ایرانی است که هنرش به وجود آوردن احترام برای موجودان زنده و محیط طبیعی است. برای دست یافتن به آن، گذشته از زندگی با طبیعت، زمینه‌هایی برای آفرینش هنری در محیط‌های آرام طبیعی به وجود آورده است. آب عنصری زنده است که نقش مهمی در مجسمه‌های نادعلیان بازی می‌کند و بسیاری از نمادهایی که به کار می‌برد از اسطوره‌ها و آیین‌های باستانیِ تمدنهای پیش‌اسلامی گرفته شده‌اند."

بدون جنبش و آوای آب، کار من معنای زیادی نخواهد داشت. رودخانه به هنر تبدیل شده، بالارفتن سطح آب در بهار و پائین آمدن آن در پائیز، معنا و اهمیت خود را از آیینهای تاییدکننده‌ی زندگی می‌گیرد که بخشی از فلسفه‌ی عرفان باستانی ایرانی است.

به گفته‌ی خودش: "نمادهای گوناگونی روی سنگها کنده شده‌اند ـ از همه بیشتر ماهی ـ که برای هنرمند نشانه‌های جان مردمی است که تشنه‌ی تجربۀ زندگی است، اما از این گذشته، اندامهای مردمی، نشانه‌های دستان و پاها و نگاره‌های پرندگان، بزها، مارها و خرچنگ‌ها را هم می‌توان بر آنها یافت. در حالی‌که برخی از این نقشها در مقیاسی بزرگ‌اند، بقیه روی قلوه‌سنگها نقش خورده‌اند و آنجا نشسته‌اند که از سوی رهگذران دیده و کشف شوند." و نادعلیان کشفهای این رهگذران را همکاری آنان با هنرمند تلقی می‌کند.
از دید رابرت مورگان "کارهای نادعلیان مانند شارژی سیناپسی میان هنر دوران پارینه‌سنگی غارنشینی و ایران باستان است. او با خاک و زمین کار می‌کند، بیشتر در شنها و در میان سنگهای سواحل رودخانه‌ها، تالاب‌ها و نهرها... گفته‌ی ایو کلاین را که "هنر جایی در میان دنیای باستان و آینده است‌" می‌توان در باره‌ی نادعلیان هم به کار برد، با این تفاوت که شکلهای او به صورت تمثال‌های فرهنگ‌های پیش از پیدایش زبان است که چیزی در باره‌ی لحظه‌ی کنونی ما را از نو می‌گویند. نام یکی از کارهای او "رودخانه هنوز ماهی دارد" به این معناست که بر خلاف دوران پارینه‌سنگی، خطر آلودگی رودخانه‌های دینا را به شیوه‌ای دارد تغییر می‌دهد که تمام گونه‌های روی زمین را به خطر می‌اندازد. می‌توان گفت که کارگاههای واقعی نادعلیان رودخانه‌های دنیاست... کارهای او، دست‌کم در چارچوب تعاریف باخترزمینی، درآمیختن خاک و زمین با روندهای هنری است. با این حال، با بازگرداندن ما به دوره‌ای که زبان هنوز چیزی بیش از نشانه‌ها نبود، دوره‌ای که هیچ یادوراه یا هنری همگانی در میدانهای شهر دیده نمی‌شد، در چارچوب و زمینه‌ی پست‌مدرنیسم هم جای می‌گیرد. در آن دوران تنها زمین بود که روی آن گام برمی‌داشتیم و خرسندی از اینکه می‌دانستیم هر روز چه کار باید کرد.

بخشی از هنر نادعلیان به خاک سپاردن آفریده‌هایش در سوراخهایی در سراسر دنیاست. کسانی که او را در حین این کار می‌بینند، ممکن است دوست داشته باشند که این "گنج" را به امید اینکه طلا یا جواهری در آن بیابند از خاک بیرون کشند. اما در ته هر یک از این سوراخها صرفاً سنگی با نقش نگاره‌ای بر آن می‌یابند. این سنگها همان گنج‌اند، هر چند این چیزی است که مردمان اغلب درنمی‌یابند. چرا که این سنگهای نقش‌دار نمایانگر انگاره‌ها و نیک‌خواهی‌های او برای کل زمین است. او به این ترتیب می‌خواهد، روح نهرها و رودخانه‌ها در ایران و کل دنیا پراکنده کند و این گنجها را با نسلهای آینده سهیم شود. در دهه‌ی گذشته نادعلیان به شهرها و مناطق دورافتاده‌ای از دنیا سفر کرده تا با کودکان و مردمان بومی کار کند و به کمک آنها گنجهای بیافریند که سپس به درون رودخانه‌ها پرتاب می‌شوند و یا در دل خاک گذاشته می‌شوند و ازاین راه این پیام را به مردمان امروز می‌دهد که "خطرات فاجعه‌های محیطی و بحرانهای سیاسی را نادیده نگیرند،" و در صورتی که مخاطبی در آینده وجود داشته باشد، این کار داستان زندگی و مردمیت را به گوش آنها می‌رساند.

"من به آینده می‌اندیشم. بسیاری از کنده‌کاری‌های خود را در محیط طبیعی خود به عمد به خاک می‌سپارم. این خاک‌شده‌ها رازهایی است که با زمین در میان می‌گذارم، نمایشگاهی برای نسلهای بعد. آنها از ارزش زمین و خاک، مهد مردمیت و تمدنهایش سخن خواهند گفت. 
جهان‌شمول بودن نگاره‌های سنگی نادعلیان و پیوندهایشان با میراث ایرانی او بخشی از توسل اوست. آنها به عنوان نگاره‌هایی طبیعی با ریشه‌های ژرف تاریخی هم شناختنی‌اند و هم معماآمیز. برای نادعلیان "راه رفتن کنار رودخانه و سنگهای نقش‌خورده و تن به آب سپرده‌ نه تنها یک اجر (پرفورمنس) که شکلی از پرستش و مناجات است. چرا که برای او هنر نعمت است و پیوندی با زمان و مکان.
"در گذشته آیین‌ها و باورها از ما می‌خواستند تا عناصری همچون آب و خاک را پاک نگاه داریم، آلوده کردن آنها گناه بود. امروزه زادگان آن جوامع باستانی نه آنها باورهای الهی را نگاه داشته‌اند و نه برای نبرد با بحرانهای اکولوژیکی شناخت و دانش لازم را دارند.

محیطهای آلوده نتیجه‌ی عواطف، اندیشه‌ها و نگرشهای آلوده است، دنیای پاک به از آن موجودی پاک است. آلودگی طبیعت از آلودگی جان مردمی سرچشمه می‌گیرد. ممکن است درست نباشد که خیال کنیم می‌توانیم محیط مان را نجات دهیم، باید دریابیم که ما بخشی از محیط خود هستیم. تنها چیزی که به آن نیاز داریم این است که یاد بگیریم از آلوده کردن بیشتر آن دست کشیم. این آگاهی بیش از هر چیز دیگری به ما در مقام مردم کمک خواهد کرد.

بحرانهای محیطی و نیاز به بازگرداندن محیط ناب به زندگی، شکل تازه‌ای از هنر را می‌طلبد.
هنر محیطی می‌تواند نقش مهمی در این میان بازی کند. هنر این توانایی را دارد که بحران به نگاره درآورد، از شرایط انتقاد و دنیای آرمان‌شهرانه‌ای را توصیف کند.
---------------
منابع:
 -----------------
برگرفته از : http://www.tavoosonline.com














برای دیدن آثار بیشتری از این هنرمند به لینک زیر نگاه کنید:

خاستگاه خالق‌شناختی اساطیر

خاستگاه خالق‌شناختی اساطیر

محمد حسن نعمتی

 

نکته‌ای در آغاز

اساطیر را حاصل اندیشه آدمی در هستی و ارکان آن خدا، خلقت و انسان می‌دانم‌. اما آنچه خار خار اندیشه نگارنده است نگاه انسان به بالا، به ماورأ و خالق خلقت و سهم این نگاه در خلق اساطیر است‌. می‌پندارم این نگاه در نوشته‌های مربوط به اساطیر پراکنده مطرح شده‌، و چندان که بایسته بوده است مورد بررسی قرار نگرفته است‌. شاید این نوشته بتواند طرح آن بررسی باشد.

اسطوره در لغت‌
اسطوره با تلفظ ra ostu¥ یا چنانکه متداول است re ostu¥ به نوشته مرحوم دکتر معین همان کلمه معرّبی است که در صورت‌های اسطور و اسطاره نیز به کار رفته و اصلاً یونانی است‌. در زبان لاتین به صورت historia می‌آمده‌. و باز به نوشته مرحوم معین بیشتر دارای دو معنی است‌: 1 ـ افسانه‌، قصه 2 ـ سخن پریشان‌. جمع آن اساطیر است‌. 1
فرهنگ‌نویسان تازی بدان‌سان که شیوه آنان است اسطوره را واژه‌ای تازی دانسته‌اند و آن را در ریخت‌ِ «افعوله‌» برآمده از ریشه سطر شمرده‌اند. این ریخت را در واژه‌هایی دیگر چون ارجوزه از رجز، اضحوکه از ضحک و اغلوطه از غلط نیز می‌توان دید. این واژه را در آن زبان‌، گاهی در ریخت اُسطیره نیز به کار برده‌اند. 2 دکتر میرجلال‌الدین کزازی درباره خاستگاه این واژه نوشته است‌: انگاره‌ای در ریشه و بنیاد واژه اسطوره آن است که شاید این واژه از زبان یونانی یا لاتینی به زبان تازی برده شده باشد، و دیگرگون شده واژه یونانی و لاتینی «هیستوریا» Historia باشد که به معنی سخن و خبرِ راست یا جستجوی راستی است‌. از این واژه‌، واژه‌های «ایستوار» Histoire در فرانسه و «استوری‌» Story در انگلیسی که به معنی تاریخ‌، داستان و قصه است‌، به یادگار مانده است‌. 3
اسطوره در زبان‌های اروپایی mythe و در زبان یونانی‌، mythos گفته می‌شود. 4 این واژه که در زبان‌های اروپایی‌، به معنی حکایت و قصه آمده‌، برگرفته از ریشه موتوس muthos یونانی شمرده شده‌. از واژه mythe، واژه‌هایی چون‌: میتولوژی Mythologie به معنی اسطوره‌شناسی یا دانش اسطوره‌، و میتوگرافی Mythographie به معنی اسطوره‌نگاری در زبان‌های اروپایی به کار می‌رود. 5
نکته جالب و تا اندازه‌ای متناقض و در عین حال شگفت درباره واژه «اسطوره‌» این است که از یک‌سو در عرف و در غالب زبان‌های رایج‌، معنی این کلمه یا معادل‌های آن مانند «افسانه‌»، «میت‌» myth و غیره‌، عبارت است از سخن یاوه‌، داستانی که واقعی نیست و پندارهای موهوم‌. از سوی دیگر، مفهوم همین واژه به عنوان یک اصطلاح در برخی جوامع ابتدایی و نیز در پژوهش‌های اسطوره‌شناسی‌، درست عکس معنای نخستین است و بر داستان یا روایتی سپندینه‌، مقدس‌، که نتیجه سخنی راست و واقعی است و با افسانه‌های دیگر تفاوت اصلی دارد، دلالت می‌کند. 6

اسطوره در تعریف‌
در زبان تازی‌، اسطوره و اسطیر که جمع‌شان اساطیر است‌، به معنی نوشته به کار رفته است‌. هم در آن زبان‌، تسطیر، ساخته بر وزن تفعیل از سطر، به معنی گردآوردن افسانه‌ها به کار برده شده است‌. از همین روی‌، می‌توان انگاشت که اسطوره را با سطر در معنی نوشتن پیوندی نیست‌، زیرا یکی از ویژگی‌های بنیادین در افسانه‌ها آن است که آنها از نمودهای فرهنگ مردمی هستند و در پیوند با ادب گفتاری‌. افسانه‌ها از دیر زمان‌، سینه به سینه از گذشتگان به آیندگان سپرده آمده‌اند، تا آنکه روزگاری نویسندگان و سخنورانی آنها را نوشته و سروده‌اند، و بدین‌گونه راه به ادب نوشتاری برده‌اند. 7 بنابراین افسانه در عبارتی کوتاه نمود فرهنگ مردم است‌. اما لغت افسانه‌، در تداول‌ِ مردم‌، همان «عامه‌»، به معنی داستان‌های برساخته‌، موهوم‌، بیهوده و باطل به کار می‌رود. عمر این کاربرد کم نیست‌.
جهان سربه‌سر چون فسانه‌ست و بس‌
نماند بد و نیک بر هیچ کس‌
(فردوسی‌)
هم‌:
شاد زی با سیاه چشمان شاد
کاین جهان نیست جز فسانه و باد
(رودکی‌)
آنان‌که محیط فضل و آداب شدند
در جمع کمال‌، شمع اصحاب شدند
ره زین شب تاریک نبردند برون‌
گفتند فسانه‌ای و در خواب شدند
(خیام‌)
ده روزه مهر گردون افسانه است و افسون‌
نیکی به جای یاران‌، فرصت شمار یارا 8
(حافظ)
اساطیر به این معنی از افسانه ـ احتمالاً بنا به زبان و فهم عامه ـ 9 بار و هر 9 بار در ترکیب «اساطیر الاولین‌» آمده است‌؛ ازجمله در آیه 15 از سوره 68 یعنی قلم‌: «اذا تُتْلی علیه آیاتنا قال‌َ اساطیرُ الاولین‌»؛ چون آیات ما را بر او (ولید مغیره عم ابوجهل‌) تلاوت کنند گوید: این سخنان افسانه پیشینیان است‌.
اساطیر در پارسی گاه با افسانه برابر نهاده شده است‌، و واژه افسانه را به جای آن به کار برده‌اند؛ لیک به درست نمی‌توان افسانه را با اسطوره در معنایی که امروز از آن خواسته می‌شود و برابر و یکسان با معنای میت است هم‌معنی دانست‌. افسانه داستان‌ها و حکایت‌های مردمی است که بر زبان‌ها روان است‌؛ اما هنوز به گونه‌ای پیکره فرهنگی و سازمان و سامان اندیشه‌ای که اسطوره نامیده می‌شود دیگرگون نشده است‌. افسانه‌ها داستان‌هایی پراکنده و بی‌سامان‌اند که می‌توانند مایه‌ها و بنیادهایی ساختاری شمرده شوند که سرانجام اسطوره‌ها از آن پدید خواهد آمد. به دیگر سخن‌، افسانه‌ها پاره‌هایی گسسته و مایه‌هایی خام از گونه‌ای جهان‌شناسی رازآمیز و باستانی می‌توانند بود که آن را اسطوره می‌نامیم‌. 9 برای توضیح تفاوت بین اسطوره و افسانه عامیانه می‌توان گفت‌: اسطوره در گاه‌ِ بی‌آغاز و فرجام رخ می‌دهد. قهرمان اسطوره نامی مشخص و تباری معین دارد. به جایی خاص و مکانی شناخته وابسته است و مضمون آن نیز بغرنج‌تر است‌. 10
اسطوره به دبستانی اندیشه‌ای و فلسفی می‌ماند که فرزانه‌ای اندیشمند پدید آورده باشد، و افسانه‌ها به اندیشه‌هایی خام و پراکنده که پیش از پیدایی آن دبستان فلسفی در ذهن این فرزانه اندیشمند ناورد داشته‌اند. یا اگر بپنداریم که آن دبستان فلسفی روزگاری در پی دگرگونی‌های بنیادین‌ِ فرهنگی از میان رفته باشد، به مانده‌ها و پاره‌هایی از این دبستان که به دور از زمینه و خاستگاه خویش‌، در یادها پایامانده‌اند. از آنجا که افسانه‌ها چونان پاره‌هایی از پیکره اسطوره‌، کارایی جهان‌شناختی و معنای نمادین و نهادین خویش را از دست داده‌اند، واژه افسانه در معنای هر سخن بی‌پایه و یاوه به کار برده می‌شود. 11 اسطوره‌، فلسفه و دانش‌، چونان سه خیزش سترگ و سه روند پایای فرهنگی سه گونه جهان‌بینی و سامان اندیشه را در درازنای تاریخ پدید آورده‌اند. روش‌های شناخت در هرکدام از این سه‌، روندی ویژه را پیموده است‌: در این روش‌ها گرایش از درون به برون‌، از سرشت به خرد، از آزمون به آموزه‌، سرانجام از انسان به جهان بوده است‌. هرچه ما بیش از اسطوره می‌گسلیم و به دانش می‌پیوندیم‌، روش‌های شناختمان بیش از آزمون‌های ژرف درونی و روانی‌، از دریافت‌های نهانگرایانه‌، از پیوند تنگ در میانه شناسنده و شناخته به آزموده‌هایی برونی که در آموزه‌ها بازنموده می‌شوند، به دریافت‌های برونگرایانه و خردورزانه‌، به جدایی در میانه شناسنده و شناخته گراییده است‌. این گرایش به دیگرشدگی آنچنان بوده است که اگر ما روش‌های شناخت در اسطوره و دانش را با یکدیگر بسنجیم‌، آشکارا درمی‌یابیم که هرکدام از آنها در سویی یکسره ناساز با دیگری جای دارد: درونی‌ترین و انسانی‌ترین روش‌، روشی است که در اسطوره به کار گرفته می‌شود. و برونی‌ترین و جهانی‌ترین روش‌، روشی است که در دانش از آن بهره می‌بریم‌. روش فلسفی‌، همچنان روشی در میانه این دو می‌ماند، و آمیزه‌ای از هردوان شمرده می‌تواند آمد. 12 از اسطوره تا به دانش‌، در این روش‌ها روندی برونگرایانه به انجام رسیده است‌؛ و راهی دراز از درون به برون‌، از سرشت به خود، از ناخودآگاهی به خودآگاهی‌، یا بدان سان که یونگ اندیشیده است از «روح‌» به «طبیعت‌» پیموده شده است‌. 13 اینجا مراد از جهان‌، هستی همراه با لحاظِ نسبت اندیشگی‌، فلسفی آن با انسان‌، و نسبت‌ِ خالق شناختی هستی نمی‌باشد. لایه بیرونی جهان یعنی طبیعت یا nature مورد نظر است‌. پس برای شناختن اسطوره باید همین مسیر را به طرف جهان فلسفی و سپس جهان اسطوره‌ای برگردیم‌، به جهان رمزها.
این نیکوست‌؛ چون مغز او بدانی و تو را درست گردد چون دست‌برد آرش و چون آن سنگ کجا آفریدون به پای بازداشت و چون ماران که از دوش ضحاک برآمدند، و این همه درست آید به نزدیک دانایان و بخردان به معنی‌... و سود این نامه هرکسی را هست‌. 14 به گفته حکیم طوس‌، فردوسی‌، ازو هرچه اندرخورد با خرد ـ دگر بر ره رمز معنی برد.
از حوزه‌های دغدغه انسانی که آکنده از رمز و راز است‌، رؤیاست‌. و اسطوره و رؤیا وجوه مشترک فراوان دارند. جریان امور در اساطیر با اصول منطق ارسطویی و نظام مشهود در جهان برون سازگاری ندارند. نمونه را، پهلوانانی که از نیروهای خالق‌العاده برخوردارند. یا زایش فرزند از موجود مذکر. اشخاصی چون فروید و یونگ اظهار داشته‌اند که اساطیر از یک لحاظ عبارتند از رؤیاهای گروهی یک قبیله و جماعت‌. 15 به بیانی‌، هر قبیله و جماعتی‌، ذهن یا وجدانی جمعی دارد که می‌تواند در طول شکل‌گیری و به تخیل درآمدن اسطوره‌ها، ظرف رؤیاهای گروهی آن باشد. هرکدام از ما به تنهایی‌، اسطوره‌ای داریم که رؤیای ماست‌. مردمان نیز در درازنای تاریخ خود رؤیایی دیرپای دارند که اسطوره آنهاست‌. رؤیا برساخته «ناخودآگاه‌» یک تن است‌. و اسطوره برآمده از ناخودآگاه یک تبار، در سده‌های بسیار. زبان اسطوره زبان رؤیاست‌؛ چه آنکه هردو پهنه نمادهایند. 16
میرچا الیاده معتقد است وقتی اسطوره‌ها، در حقیقت زندگی انسان حاضر نباشند، تخیل شمرده می‌شوند: برای آن دسته از جوامع سنتی که اساطیر در آنها به زندگی خود تداوم داده و پویا می‌باشد و دارای معنا و توجیه تمام فعالیت‌ها و هنجارهای آدمی است از زمره حقایق است‌، و برای بقیه جوامع از زمره تخیلات‌. 17
اسطوره‌، در مواردی به حماسه تبدیل شده است‌. گفته شده این دگرگونی شاید علت طبقاتی داشته باشد. طبقه ارتشتاران و آزادگان با دید دیگری به اساطیری که جزء باورهای دینی طبقات دیگر بودند، می‌نگریستند و بیش از ایزدان به پهلوانان‌، که اشخاصی نظیر خودشان‌، یا نمونه آرمانی طبقه آنها بودند دلبستگی داشتند. علت دیگر شاید این باشد که یک روایت اسطوره‌ای در جامعه در اثر عوامل مختلف‌، اعتبار و ارزش اعتقادیش را از دست داده‌، با تبدیل آن اسطوره به حماسه‌، پیام اساطیری به نحو زیرکانه‌ای حفظ شود و رنجش و آزردگی اذهان عمومی را که دیگر به آن اسطوره باور ندارند از میان ببرد. در این حال‌، عمل پیام‌رسانی که قبلاً توسط اسطوره انجام می‌گرفت‌، از طریق حماسه صورت می‌گیرد. مثلاً در شاهنامه‌، جم (= جمشید) نقشی را برعهده می‌گیرد که در اسطوره بندهشنی اهرمزد عهده‌دار است و ضحاک صورت حماسی اهریمن محسوب می‌شود. 18
در نگاه و بیان دیگر، یکی از نهادهای اسطوره وقتی می‌پرورد و می‌گسترد، آنچنان فزونی و فراخی می‌یابد که زمینه و بستری برای آفرینش فرهنگی‌ِ تازه‌ای می‌شود که آن را حماسه می‌نامیم‌. آن بنیاد اسطوره‌ای که سرشت حماسه را می‌سازد «ستیز ناسازها»ست‌. هرگاه «نهاد چیره‌» و «زمینه بنیادین‌» در اسطوره به ستیز ناسازها دیگرگون شود حماسه پدید می‌آید. 19
در اسطوره‌، چهره‌ها و رویدادها نمادین‌اند. چهره‌ها و رویدادهای راستین و تاریخی درهم می‌افشرند، باهم درمی‌آمیزند، از پیکره و هنجار آغازین خویش بدین‌گونه دور می‌شوند تا سرانجام نمادها پدید می‌آیند. به سخن دیگر می‌توان گفت‌: اسطوره تاریخی است که درونی شده است و راه به ژرفای نهاد مردمان برده است‌. ناخودآگاه شده است‌. آنچه در خودآگاه مردمی در درازنای زندگی آن مردم می‌گذشته است تاریخ آن مردم است و آنچه از تاریخ در ناخودآگاه آن مردم بازتافته است اسطوره آنان را می‌سازد. 20
یک تعریف ابتدایی از اساطیر این می‌تواند باشد که بیانگر یک تاریخ مقدس است‌. اسطوره یک نقل و روایت مقدس است‌، زیرا شخصیت‌های موضوع این نقالی و روایت‌، همیشه افراد ابرمردند. مثلاً اسطوره تکوین جهان‌، عبارت از تاریخ آفرینش جهان به وسیله یک یا چند خداست‌. و اسطوره منشأ یک گیاه یا منشأ آدمی‌، نقلی است که بیانگر چگونگی به هستی آمدن گیاه یا آدمی به پهنه جهان است‌. 21
اسطوره‌، به داستانی اطلاق می‌شود که قبل از تاریخ یا در سپیده‌دمان آن‌، در ذهن آدمیان شکل گرفته و حاکی از کوشش خیال انسان در توجیه جهان آفرینش‌، آفرینه‌ها و آفریده‌های گوناگون است‌. در اسطوره خرد فرمانروا نیست و اصولاً اصطلاح میتوس مقابل لوگوس Logos داستان‌های حاکی از واقعیت و مقبول عقل و منطق است‌. 22

اسطوره در خاستگاه و انواع‌
در مورد منبع و سرچشمه اسطوره‌، همچنین بیان اساطیری سه پیشنهاد ارائه شده است‌:
1) اساطیر درباره ایزدان گفت‌وگو می‌کنند و بخشی از ادیان به حساب می‌آیند.
2) اساطیر و آیین‌ها اصل و منشأ روانشناختی دارند. اساطیر در اساس بدین منظور به وجود آمده‌اند که از آنها برای تسکین آلام بشر استفاده شود. اساطیر قبیله سرخپوست «ناواهو Navaho» که به شدت از امراض و بیماری‌ها در هراس‌اند، اغلب درباره درمان و پزشکی است‌.
3) نظریه سوم را ارنست کاسرر عرضه کرده است‌، در دو جریان اصلی‌:
ـ جریان اول مبتنی است بر آرای کانت درباره شکل و فرم برتر از حواس که توسط آن نفس آدمی یا ذهن او، جهان را ساخت و سامان می‌بخشد.
ـ جریان دوم متأثر است از آرای مردم شناختی و جامعه‌شناختی کسانی چون «دورکهایم‌»، «موس‌» و «لوی برول‌». آنگاه که سرتاسر جهان تحت تأثیر محرکی خارجی قرار می‌گیرد، از یک‌سو شیفته و شیدای آن می‌شود و از سوی دیگر حادترین و شدیدترین شور و هیجان بین دریابنده و دریافته و ذهن و عین به وجود می‌آید. هنگامی که هیجان باطنی و شور ذهنی جنبه عینی به خود می‌گیرد، به شکل ایزد یا دیوی در برابر ذهن تجلی می‌کند.
کل نظرات او از آرأ اشخاصی چون «تیلور Tylor» متأثر است که برآنند که هرچیز که در ذهن و جان آدمی تأثیر عمیق و ژرف بر جای گذاشته‌، به صورت دیو یا پری یا ایزدی تجلی کرده است‌. 23
به نظر دکتر کزازی‌، اسطوره کوشش گسترده‌ای است که آدمی برای شناخت جهان و شناخت انسان انجام داده است‌. 24 به بیانی‌، اسطوره نوعی توجیه و شناسایی است که از یک دیدگاه‌، جهان‌برون‌، گیتی و آفاق را می‌شناساند و از دیدگاهی دیگر، جهان درون‌، نفس و ذهن را. 25 اسطوره در معنایی گسترده‌، گونه‌ای جهان‌بینی باستانی است‌. آنچه اسطوره را می‌سازد، یافته‌ها و دستاوردهای انسان دیرینه است‌. تلاش‌های انسان آغازین و اسطوره‌ای در شناخت خود و جهان و کوشش‌های گرم و تب‌آلوده وی در گزارشهای جهان و انسان‌، دبستانی جهان شناختی پدید آورده است که آن را اسطوره می‌خوانیم‌. 26 و انسان در شناخت جهان قبل از همه و فطرتاً به خداوند جهان اندیشیده است‌. این پرداخت منشأ پدید آمدن مفاهیمی چون رب‌النوع‌، الهه‌، ایزد، ایزدبانو، خدایان گردیده است‌. به درستی‌، ادیان الهی در تبیین آرأ خداگرایانه خویش‌، پاسخگویی به یکی از خواست‌های اساسی بشر را که ابتدا در خلق خدایان اساطیری تجلی کرده است مراد می‌کرده‌اند. در دین اسلام‌، قول به وجود ملک‌الموت‌، پیامبر خشکی‌، پیامبر دریا و امثالهم‌، رگه‌هایی از توجه این دین به باورهای اسطوره‌ای تواند بود. با این حال‌، بسیارند کسانی‌، حتی از دانش‌آموختگان و فرهیختگان که روزگار اسطوره را روزگار خامی و بی‌مایگی انسان می‌شمارند و جهان‌بینی اسطوره‌ای را به هیچ می‌گیرند و آکنده از کانایی و گمراهی و فریفتگی می‌انگارند. می‌پندارند که آنچه در اسطوره از جهان باستان به یادگار مانده است جز پندارهایی بی‌سامان و بی‌بنیاد نمی‌تواند بود، و جز افسانه‌هایی خردآشوب که تنها کودکان و ساده‌دلان را به کار می‌آید و می‌فریبد نیست‌. این دید و داوری درباره اسطوره که بیشینه فرهنگی انسان را می‌سازد و سال‌ها او را در شناسایی و گزارش جهان به کار آمده است‌، جز فریبی زیانبار و جز دامی تنگ و نهان که به آسانی در آن می‌توان افتاد نیست‌. 27 امروزه این داوری تدریجاً جای خود را به داوری منصفانه‌ای می‌سپارد. الیاده‌، از اسطوره‌شناسان معاصر، اسطوره را یک رده بالاتر از «تفسیر رمزآمیز هستی‌» که خلاصه توضیح غالب محققان اسطوره‌شناس است نهاده‌: اسطوره مبیّن نوعی بودن در جهان است‌. 28
ـ نوعی از اساطیر جنبه نقلی ـ داستانی دارند و برای خوشایند و رامش و ایجاد سرگرمی بازگو می‌شوند. مثلاً تاریخ ملی یک جماعت و شکوه پهلوانان و نیاکان آنها را بازمی‌گویند. اساطیر نقل شده در شاهنامه یا ایلیاد از آن جمله است‌.
ـ برخی از اساطیر کاربردهای اجتماعی دارند، و هم بخش قابل ملاحظه‌ای از اساطیر را تشکیل می‌دهند. این قبیل اساطیر در موسم معین یا هنگام برگزاری آیین‌ها، تکرار می‌شوند. گاه نیز جنبه جادویی به خود می‌گیرند. اساطیر مذکور بر دو نوع‌اند:
الف‌) اساطیر مربوط به افزایش برکت و باروری‌.
ب‌) اساطیر مربوط به طرد و دفع اژدهای اساطیری‌؛ مثلاً «آپونیس Apopnis» در مصر قدیم‌. «قایق خورشید ـ ایزد رع Re» هر شب هنگام عبور از مغاک زمین توسط اژدهای آپونیس در معرض تهدید است‌. از این‌رو هر روز در معابد مصر مراسمی برگزار و اورادی خوانده می‌شد تا این خطر رفع شود. در این مراسم‌، اسطوره فیروزی آغازین ایزد خورشید بر اژدها نیز خوانده می‌شد.»29
ـ نوعی از اساطیر هم جنبه نظری‌، توجیهی و به عبارتی جهان‌شناختی دارند. این اساطیر در وهله نخست‌، چگونگی و علل اولیه پیدایی چیزها و کسان‌، از عناصر گیتی مانند خورشید و ماه و فلان کوه و رود و دره و دریا گرفته تا خلق انواع حیوانات و نیز کیفیت به وجود آمدن رسم‌ها و عادات و سنن در میان اقوام را توضیح می‌دهند. این‌گونه اساطیر به طرح مسائل و مشکلاتی می‌پردازند که ذهن بشر را همواره به خود مشغول کرده‌اند و در ضمن آنها تناقض‌های مشهود بین طبیعت و تمدن‌، خواست‌های آدمی و نهادهای اجتماعی‌، آگاهی‌های دقیق‌تر از مکتب از طریق مشاهده و تجربه و باورها و معتقدات سنتی مانند مسئله مرگ و زندگی‌، کاستی و فزونی‌، فرد و جامعه‌، خویش و بیگانه مورد تعمق قرار می‌گیرند: پهلوان رویین‌تن‌، سیمرغ‌، مرگ‌. 30
شناساننده جهان‌، هنگامی که از منظر اساطیر خارج شده‌، دید علمی و فلسفی را برمی‌گزیند، به نگرنده‌ای می‌ماند که خاموش و آرام در کنار دریایی تپنده و توفنده نشسته است و آن را به شگفتی می‌نگرد. خیزابه‌های سهمگین و سرکش را می‌بیند که کوبان و روبان‌، درّان و غرّان سر بر تخته‌سنگ‌ها فرومی‌کوبند. آن نگرنده‌، این همه را می‌بیند و سرانجام می‌داند. لیک انسان اسطوره‌ای که به شیوه‌ای جاودانه جهان را در خود دارد و با آن به یکدلگی‌، دمساز و همراه است‌، به ناپروایی دریادل می‌ماند که تاب ماندن بر کرانه و نگریستن به دریا را ندارد. پس‌، چالاک و بی‌باک دل به دریا میزند. او در این هنگام نگرنده خاموش و آرام دریا نیست‌. خود دریاست‌. با آن درآمیخته شده است و یکی شده است‌. او چون دانشور و فیلسوف‌، دریا را نمی‌داند. آن را از درون آزموده است‌. آن را زیسته است‌. 31
از نسبت اسطوره با دانش و فلسفه که درگذریم‌، جمعی از اسطوره‌شناسان ادعا می‌کنند که آیین خاصه در تجلّی آن به صورت جادوگری بر اسطوره مقدم است‌. دکتر سرکاراتی از اسطوره‌پژوهان کشورمان می‌نویسد: «اما من برآنم که در آغاز «کلمه‌» بود. یعنی به تقدم اندیشه بر عمل و اسطوره بر آیین اعتقاد دارم‌.»32
ویژگی اصلی اسطوره در معنی خاص کلمه از دیدگاه برخی از محققان آن است که درباره زمانی سخن می‌گوید که یکسره با زمان دنیوی و سپنجی ـ که اعمال بشر طی آن اتفاق می‌افتد ـ متفاوت است‌. در اسطوره‌، زمان به آغاز کائنات یعنی پیش از خلقت زمین و آسمان و زمان‌ِ محدود و تاریخی بازمی‌گردد، در حالی که افسانه‌های پریان‌، هر اندازه که ماجراهای توصیف شده در آنها شگفت و باورنکردنی و اعجاب‌انگیز باشد، باز با عباراتی نظیر «یکی بود، یکی نبود»، یا «روزی روزگاری‌» time once upon aآغاز می‌شوند. شخصیت‌های داستان‌های حماسی نیز هر قدر هم که در مقایسه با آدم‌های معمولی عجیب و خارق‌العاده و دست‌نیافتنی جلوه کنند، باز زندگی و اعمال آنها در فرآیند زمان تاریخی‌، زمانی نظیر زمان معاصر، اتفاق می‌افتد و جریان می‌یابد. 33 تفاوت عمده‌ای بین اساطیر و حماسه‌ها و داستان‌های پهلوانی ـ مثل ایلیاد و ادیسه هُمر، رامایانا، شاهنامه فردوسی ـ وجود دارد. داستان‌های پهلوانی‌، گرچه اغلب با اساطیر آمیخته‌اند و یا خود در اصل‌، در برخی موارد، گونه‌های جابه‌جا شده اساطیر محسوب می‌شوند، و یا بخش قابل ملاحظه‌ای از آنها را نقل می‌کنند، از اعتبار و اهمیتی که جامعه برای اساطیر زنده به عنوان روایت‌های مذهبی قائل است برخوردار نیستند. علاوه بر این‌، هدف اصلی یا حداقل یکی از اهداف مهم و پایه در نقل و بازگویی اینگونه داستان‌ها، سرگرم کردن شنوندگان و برانگیختن احساس اعجاب و تحسین آنهاست‌، در حالی که این امر در مورد اساطیر صدق نمی‌کند. گو اینکه در اساطیر نیز به سبک و شیوه‌های داستان‌سرایی توجه شده است‌. در این مورد می‌توان با «پتازونی Pettazoni» پژوهشگر نامدار ایتالیایی همداستان بود که‌: «در داستان‌های حماسی نخستین نشانه‌های جریان دنیوی شدن اساطیر به چشم می‌خورد؛ جریانی که اساطیر را بدانجا می‌کشاند که درنهایت اعتبار مذهبی خود را از دست می‌دهند»34 در این بین‌، پرسش اساسی در زمینه اهمیت اسطوره از دیدگاه تاریخی این نیست که چه چیز حقیقی و درست است‌. بلکه نکته اصلی این است که جوامع مختلف و فرهنگ‌ها و تمدن‌ها چه چیز را در ارتباط با کل هستی خود به عنوان امری مسلم و واقعیتی معتبر، ضرور و ناگزیر تشخیص داده‌اند که بدان متوسل شده نگاهداریش کنند. 35

نخستین مراحل خداگروی‌
در میان واژه‌شناسان (فیلولوژیست‌ها) ماکس مولر روش تحلیل واژه‌شناختی را نه‌تنها وسیله‌ای برای آشکار ساختن ماهیت موجودات اسطوره‌ای به ویژه در متنهای ودایی می‌دانست‌، بلکه این روش را به عنوان نقطه حرکت نظریه عمومی خویش دال بر همبستگی زبان و اسطوره به کار گرفته بود. به نظر او اسطوره نه تبدیل شکل تاریخ به صورت یک داستان افسانه‌ای است و نه افسانه‌ای است که به عنوان تاریخ پذیرفته شده باشد؛ درست همچنان که افسانه نیز یکراست از نظرپردازی درباره صورت‌ها و نیروهای برتر طبیعت سرچشمه نمی‌گیرد. آنچه که ما اسطوره می‌خوانیم‌، برای او چیزی است موکول و مشروط به وساطت زبان‌. درواقع اسطوره فرآورده یک کوتاهی بنیادی و ضعف ذاتی زبان است‌. برای نمونه‌، او افسانه «دیوکالیون‌» و «پیرها» را نقل می‌کند که پس از آنکه زئوس آنها را از طوفانی که نوع بشر را نابود ساخت وارهاند، نیاکان یک نژاد جدید بشر شدند، بدین‌سان که آنها سنگ‌هایی را از زمین برداشتند و آنها را از بالای شانه‌هایشان پایین انداختند و این سنگ‌ها در همان‌جا که به زمین انداخته شده بودند به صورت انسان درآمدند. اگر به یادآوریم که در زبان یونانی‌، انسان‌ها و سنگ‌ها با نام‌هایی همصدا یا دست کم همانند به زبان آورده می‌شوند و واژه‌های سنگ و انسان همواک‌اند، نسبت ناقص بین زبان و اسطوره تأیید می‌شود. 36
انسان ابتدایی برآن است که خدایان در راه باروری و حفاظت زمین نیروی خود را به تدریج از دست می‌دهند و خون اولین نوزاد که خود فرزند خداست‌، این قدرت از دست رفته را به آنها بازمی‌گرداند. این غیر از عملی است که حضرت ابراهیم انجام می‌دهد و با آن اختلافی عظیم دارد. انسان ابتدایی همیشه می‌داند که چرا عملی را مرتکب می‌شود و مراسمی را به جای می‌آورد. او اولین نوزادش را برای تجدید حیات و زورمندی خدایان قربانی می‌کند. اما ابراهیم کاری را انجام می‌دهد که خدا از او خواسته و چون و چرا برنمی‌دارد. 37
موافق باورهای ایرانی ـ چنان‌که در اسطوره فلسفی زروان آمده‌، هستی در سرآغاز تنها بعد زمانی داشته و زروان مظهر این هستی بوده است‌. زمان اکرانه بی‌تعیّن و شکل ناگرفته‌، بر زروان خدای زمان‌، یکنواخت و ناتمام می‌نماید و گرایش به کرانه‌مندی در آن و تعین پدید می‌آید. آرزوی دگرگونی و تردید به تحقق آن‌، در بطن زمان اکرانه (زروان‌)، میدان به نطفه‌گیری تعین‌های متضاد می‌دهد بدین معنا که زروان آبستن نوزادانی دوقلو می‌گردد که پیامد رشد آنها هستی یافتن دو اصل‌ِ آفریننده نیکی‌ها و بدی‌هاست‌. با هستی یافتن این دو، زمان اکرانه محتوای کرانمند نیز می‌یابد. اصل نیک سرچشمه پیدایی نور یا آتش می‌گردد. این آتش در عین محسوس و مادی بودن پشتوانه معنوی و مینویی دارد. زمان کرانمند بستر آفرینش چیزها می‌شود. از آتش است که آسمان درخشان و دورادور به وجود می‌آید. این همان چیزی است که نام دیگرش سپهر است و سپهر روح آسمان است‌. همان چیزی که در آیین مزدیسنا به صورت اندیشه نیک‌، گفتار نیک و کردار نیک آمده‌. این سپهر یا نیروی معنوی ـ مادی‌، روشنایی سپس «وای‌» (فضا) را به وجود می‌آورد. زمان کرانمند حدّ میان زمان اکرانه و سپهر است‌. یعنی حدّ میان آنچه مینویی و آنچه استخوانی است‌. زمان کرانمند در چیزها و موجودات است که حدّ و مرز کالبد آنها را به خود می‌گیرد. این نخستین کنایه بر آن است که زمان و به عبارتی سپهر بر سرنوشت چیزها و موجودات رقم میزند، 38 و جای خدا را می‌گیرد. در بندهشن (1/26) آمده است که «سپهر نهنده چیزهای نیک می‌باشد.»39 ایرانیان باستان جهان را گرد و هموار مانند بشقابی تصور می‌کردند. در نظر آنان آسمان فضای بی‌پایان نبود. بلکه جوهری سخت همچون صخره‌ای از الماس بود که جهان را مانند پوسته‌ای دربرگرفته بود. همه چیز آرام و هماهنگ بود. اما این آرامش با ورود «شر» یا اهریمن در عالم درهم شکسته شد. 40
از زمان ظهور کشاورزی‌، پندار انگاره‌ای زمین به زن‌، زمین‌ِ مادر که سرچشمه همه هستی است و رب‌النوع آسمان آن را بارور می‌کند به اذهان رسوخ کرد و این بدان معنی بود که باروری زمین ناشی از عمل پیوند بین آسمان و زمین است‌. در این عهد، زن از اهمیّت مذهبی و اجتماعی برخوردار بود و حتی چنین به نظر می‌رسد که در آغاز عهد کشاورزی مالکیت تمام اراضی و زمین‌ها از آن زن بوده است و بدین ترتیب عهد باور به باروری حیوان‌، باروری گیاهان‌، باران‌، ماه‌، رب‌النوع آسمان‌، رب‌النوع زمین‌، مرگ و رستاخیز آغاز می‌گردد. 41 از عمر کشاورزی و کشت و زرع‌، 15 الی 16 هزار سال بیشتر نمی‌گذرد، حال آنکه از عمر آدمی بر روی کره زمین 2 میلیون سال گذشته است‌. در طول این 2 میلیون سال‌، کار مرد شکار بوده است و زنش مشغول چیدن میوه یا دانه بوده است‌. مرد شکارچی دو فصل بیشتر نمی‌شناخت‌: تابستان و زمستان که مقارن دو فصلی هستند که حیوانات وحشی می‌زایند. مرد شکارچی فقط به گوشت شکار علاقمند بوده است‌. به طوری که بدین منظور حامی‌ای آفرید که همانا رئیس وحوش بوده است که درواقع حامی خود وی نیز بوده است‌. حفظ اسکلت حیوان اهمیّتی بسزا داشت زیرا شکارچیان فکر می‌کردند که رئیس وحوش همواره قادر خواهد بود که حیوان را از استخوان‌هایش دوباره به وجود آورد. 42 انسان ابتدایی‌، همانند انسان مذهبی در جهانی لاهوتی و مقدس حضور داشته است‌. جهان پیرامون او پیوسته در ارتباط با عالم خدایان و نیروی مینوی است‌. هرآنچه اینجاست عکسی از عالم دیگر است و تمامی موجودات خاکی از آنجا که مظاهر و تجلیگاه حقیقتی متعالی هستند خود لاهوتی و مقدس‌اند. 43 و اسطوره‌، نقل‌کننده سرگذشتی قدسی و مینوی است‌. 44 راوی واقعه‌ای است که در زمان اولین‌، زمان شگرف بدایت‌ِ همه چیز رخ داده است‌. به بیانی دیگر، اسطوره حکایت می‌کند که چگونه از دولت سر و به برکت کارهای نمایان و برجسته موجودات مافوق طبیعی‌، واقعیتی ـ چه کل واقعیت (کیهان‌) یا فقط جزئی از واقعیت (جزیره‌ای‌، نوع نباتی خاص‌، سلوک و کرداری انسانی‌، نهادی‌) ـ پا به عرصه وجود نهاده است‌. 45 در این میانه‌، یک سنگ از میان توده سنگ‌ها و یک درخت از بین انبوه درختان‌، به دلیلی ناشناخته‌، محل ظهور نیرویی مینوی می‌شود و درنتیجه از قدرت سحرآمیزی که سرچشمه هستی است لبریز می‌شود. 46 چنین است که م‌. لینهارت می‌گوید: اسطوره پیش از آنکه اندیشیده و بیان شود، احساس و تجربه و زیسته شده است‌. اسطوره کلام است‌؛ تصویر است‌؛ حرکتی است که حدود واقعه را در قلب نقش می‌کند، پیش از آنکه در قالب روایت و حکایتی ثبت و ضبط شود. اسطوره‌، حرکت یا کلامی است که واقعیات سرگذشت آدمی‌: جنسیت‌، بارداری‌، شباب‌، مرگ و رازآموزی را مرزبندی و گزارش می‌کند. 47 از این واقعیات‌، هر تأثری که انسان می‌پذیرد، هر آرزویی که در او می‌جوشد، هر امیدی که پایبندش می‌سازد و هر خطری که به هراسش می‌افکند، می‌تواند تأثیری دینی بر او بگذارد. تنها کافی است که یک احساس خودانگیخته پدیده‌ای عینی را در برابر چشمانش فراکشد، یا وضع شخصی او و یا نمود قدرتی در یک هاله تقدس او را به شگفتی اندازد که در همان لحظه‌، خدای لحظه‌ای به تجربه درمی‌آید و آفریده می‌شود. اوزنر با مثال‌هایی از ادبیات یونان نشان داده که این احساس دینی ابتدایی‌، برای یونانیان دوره باستان تا چه اندازه واقعی بود و چقدر آنها را به واکنش واداشته بود. به خاطر همین حساسیت و سرزندگی دینی آنهاست که هر فکر یا هرچیزی که در یک لحظه علاقه آنها را به خود جلب می‌کند، می‌تواند به پایگاه خدایی فراکشیده شود: خرد و فهم‌، ثروت‌، بخت‌، اوج‌، شراب‌، جشن‌، زن و هرچه که در جلوه‌ای آسمانی بر ما فرودآید و ما را شاد یا غمگین و رنجور سازد، برای این آگاهی دینی‌، همچون یک موجود خدایی به نظر می‌آید. 48
اسطوره‌، همیشه متضمن روایت یک خلقت است‌. یعنی می‌گوید چگونه چیزی پدید آمده‌، موجود شده و هستی خود را آغاز کرده است‌. 49 مهمترین کارکرد اسطوره عبارت است از کشف و آفتابی کردن سرمشق‌های نمونه‌وار همه آیین‌ها و فعالیت‌های معنی‌دار آدمی از تغذیه و زناشویی گرفته تا کار و تربیت و هنر و فرزانگی‌. 50 و آدمی که موجود عاقل و خردمندیست‌، خصیصه‌ای دارد که هیچ یک از همسایگانش در زمین ندارند و آن تخیل است‌؛ یعنی قابلیت آفرینندگی جهان و آفرینش زندگانیش در جهان‌. 51 این تخیل‌، در شکل‌گیری خدایان نیز ذیدخل واقع شده است‌: درگشت و گذار اواخر بهار، همین‌که شهر را پشت سر گذاشتید خود را در دوره‌های باستانی تصور خواهید کرد. می‌توانید در سراشیبی سبز کوه بلند پارناسوس parnassus یا تاوگتوس Taygetus یا کیتایرون Cithaeron بنشینید و در خیال به گذشته سفر کنید تا شاید جاودانه‌ای را در کوه‌ها یا بیشه‌های زیتون یا در سکوت دره‌ها ببینید. کمی دورتر چوپانی برای گله‌اش نی می‌زند. نوای مسحورکننده نی به درون سکوت گرم می‌خزد؛ گویی نوای پان‌ِ Pan نیمه بز و نیمه انسان است‌؛ که روزگاری نگهبانی گله‌ها را برعهده داشت‌. 52 بز می‌تواند پیشاهنگ گله باشد و چوپان حامی و راعی گله است‌؛ و گله رعیتی که به این دو سپرده شده‌. پر بعید نیست که در روزگار بدایت‌، این تلقی و آن تخیل‌، پان‌ِ نیمه بز و نیمه انسان را نتیجه داده باشند.
می‌توان گفت اسطوره و هنر، دو روی یک سکه‌اند و در خاستگاه و هدف مشترک‌. آنچه این دو را از هم جدا می‌کند، یکی نحوه ارائه و به اصطلاح ظرف بیان آن دو است و دیگر اینکه پدیدآورنده اسطوره‌، خلاقیت وجدان جمعی است و عامل پیدایی اثر هنری‌، آفرینش فردی‌. افسانه و اسطوره‌، به عنوان جلوه‌ای از فرهنگ با خلاقیت قومی رابطه‌ای مستقیم دارد و مراد از این خلاقیت‌، چیزی در حدود نوعی آفرینش هنری است‌. 53 گویی انسان در کار بازآفرینی واقعیت بوده است‌؛ البته با این ملاحظه که‌: بازآفرینی واقعیت هرگز به معنای تقلید مو به مو از واقعیت نیست‌. اگر چنین اتفاقی بیفتد، نوشته قدم در حوزه‌هایی از قبیل علوم اجتماعی‌، تاریخ‌، گزارش‌نویسی‌، روزنامه‌نگاری‌، جمع‌آوری اسناد برای آرشیوهای مراکز اسناد ملی و حوزه‌های روانشناسی و روانکاوی می‌گذارد. این نوع تقلید مو به مو از واقعیت در غیاب هنر و شکل هنری اتفاق افتاده است‌.»54 اسطوره هنر انسان در تحلیل هستی است که با خلاقیت او در پدید آوردن خدایان ـ که پاسخی رها به نیاز فطری بشر است ـ همراه گردیده است‌. هنر به میدان می‌آید؛ زیرا غنای جهان از دیدگاه علم پوشیده می‌ماند و قدر و اندازه انسان در آینه خرد به چشم نمی‌آید و انعکاس نمی‌یابد: مردمان «وحشی‌» و «بدوی‌» و جماعاتی که بر اثر فتوحات «تمدن‌» در شرف نابودی و اضمحلال‌اند، هنوز گواهان جهانی شگرف‌اند؛ زیرا آن جهان مخلوق ذهن آدمی است و تخیلی است و بشر چنین می‌اندیشد که در آن جهان‌، در بستر فعل و انفعالات پیچیده و شکوهمند قوای زمینی و کیهانی‌، جا و مقام طبیعی خود را در همسایگی حیوانات و نباتات و احجار و عناصر چهارگانه دارد. در ذهن انسان عصر جدید «شعر» حافظه این مناسبات کهن انسان با جهان است که به زبان تصاویر و نه مفاهیم بیان می‌شود و اندیشه‌های نمادی‌، مدیر و مدبّر آنهاست‌. 55
ما چو ناییم و نوا در ما ز توست‌
ما چو کوهیم و صدا در ما ز توست 56

خدایان اساطیری و آیات‌
ایدون شنیدیم که از گاه آدم‌ِ صفی صلوات‌الله و سلامه علیه فراز تا بدین گاه که آغاز این نامه بکردند پنج هزار و هفتصد سال است و نخستین مردی که اندر زمین به دید آمد آدم بود... جهودان همی گویند از توریه موسی علیه‌السلام که از گاه آدم تا آن روز که محمد عربی صلی‌اللهعلیه و سلم از مکه برفت چهار هزار سال بود. و ترسایان از انجیل عیسی همی گویند هزار و پانصد و نود و سه سال بود و بعضی آدم را کیومرث خوانند. اینست شمار روزگار گذشته که یاد کردیم از روزگار ایشان‌، و ایزد تعالی به داند که چون بود، و آغاز پدید آمدن مردم از کیومرث بود و ایشان که او را آدم گویند ایدون گویند که نخست پادشاهی که بنشست هوشنگ بود. 57
از گفته بلعمی در مقدمه شاهنامه ابومنصوری فهمیده می‌شود که بنا به نظری‌، کیومرث و آدم ابوالبشر یکی بوده‌اند. اما به نظری دیگر، نخستین زوج بشر از نطفه گیومرث که در زمین ریخته بود بیرون آمدند. نخست به شکل گیاهی پیوسته به هم روییدند به طوری که نمی‌شد تشخیص داد که کدام مرد بود و کدام زن‌. این دو باهم درختی را تشکیل می‌دادند که حاصل آن ده نژاد بشر بود. سرانجام وقتی به صورت انسان درآمدند، او رمز مسئولیت‌هایشان را به آنان آموخت‌: شما تخمه بشر هستید. شما نیای جهان هستید، به شما بهترین اخلاص را بخشیده‌ام‌. نیک بیندیشید. نیک بگویید و کار نیک کنید و دیوان را مستایید. 58 بنا به این نظر که در کتاب بندهشن آمده‌، کیومرث خداست و اگر او رمزد را در عرض او نشماریم‌، خدای دوم است‌. در دین اسلام‌، آدم و حوا اولین مخلوقات‌ِ اِنسی خدایند. اما در این نظر، کیومرث آنها را پدید می‌آورد. او نمونه‌ای است از خدایان اساطیری‌.
در اسطورهای یونانی‌، زئوس خدای روان‌کننده سیل است‌. طرفه مطابقتی است که بین اسطوره‌های دینی و غیردینی وجود دارد. نوح‌ِ پیامبر به امر خدا مأمور می‌شود تا برای نجات همراهانش از سیل سهمگین که خداوند به قصد نابودی اهل عذاب می‌فرستد کشتی بسازد. و اینجا، دئوکالیون به امر زئوس مأمور می‌شود تا برای نجات کسانی که در قله‌های رفیع می‌گریزند کشتی بسازد. 59
کارهای شگفتی که به بعضی چهره‌ها در اساطیر نسبت داده می‌شود از قراینی تواند بود که خداگونه‌های اساطیری را نشان دهد. هراکلس‌، هرکوس‌، یا همان هرکول متداول در زبان فارسی را می‌توان معادل رستم شاهنامه در اساطیر یونان دانست‌. در این اسطوره‌ها، خبر از سیبی است در دوخان جبرانی و پایانی که هراکلس باید برای اوروستیوس می‌آورده است و آسمان که بر شانه هراکلس نهاده شده است‌. 60
چنین به نظر می‌رسد که خدایان اساطیری همواره در چهره خدایان قدرتمند کوه‌ها و دریاها و باران رخ ننموده‌اند. موجودات نیمه انسان ـ نیمه حیوان از همین منظر قابل مطالعه می‌باشند: شاه‌پریام Priam فرمانروای تروا بود. ملکه هکیوبا Hecuba همسر او، قبل از ولادت دومین فرزندش خواب دید که به جای یک کودک‌، از دل او شعله‌ای آتش زبانه کشید و تروا را در کام خود فروبرد... (پس از تولد) به دستور پریام‌، یکی از خدمتکاران کاخ‌، کودک را برگرفت و در دامنه کوه آی‌دا Ida قرارش داد تا طعمه گرگان درنده شود. خرس ماده‌ای کودک را یافت و «پاریس‌» این طفل شوم از سینه آن حیوان شیر خورد... همان خدمتکار او را به منزلش برد. او جوانی برنا و بلندبالا گشت‌. دل به پری رودخانه‌، اوئنون oenone سپرد. 61 و پری رودخانه یا «پری دریایی‌» معروف‌، موجودی نیمه‌ماورایی و نیمه انسانی ـ نیمه ماهی است و معمولاً یگانه تلقی شده‌؛ چونان پان‌ِ نیمه بز ـ نیمه انسان‌.
خدایان اساطیری گاه در صورت حیوانات جلوه کره‌اند. مار در تمدن‌های بدوی و کهن‌، غالباً پیچیده به دور تخم کیهان یا به صورت اوروبوروس 62 یعنی زاینده و نوکننده نیروی حیات که با نیش‌هایش‌، سم را به درون پیکر خود می‌جهاند و بدین سبب پیکرش شبیه حلقه بسته است‌، تصویر شده است‌. این چنین مار همواره از خود بار می‌گیرد و زاده می‌شود و به گفته باشلار: این «تبدیل دائم مرگ به زندگی‌» نمودار دوقطبی بودن هستی است‌، بدین معنی که مرگ از زندگی می‌تراود و زندگی از مرگ‌. تصویر اوروبوروس که خدای آفریننده کیهان پنداشته شده و نمودار جاودانگی است‌، غالباً با این کلام همراه است‌: «واحد همانا کل‌ّ است‌.»63
نیز، تارهای مدوّری که عنکبوت می‌تند و چهار جهت اصلی را به هم می‌پیوندد و عنکبوت خود در مرکز آنها قرار دارد، در هند و خاصه در آفریقا، نماد کیهان و شناخت آن شده است‌. در اساطیر بسیار، عنکبوت نقش آفریدگار کیهان را دارد. به عنوان مثال در غرب آفریقا، خدایی آنانسه ِّ Anans نام‌، ماده اصلی جهان را فراهم آورده و خورشید و ماه و ستارگان را آفریده است‌. 64
گاه در گزارش‌های اساطیری‌، قراینی دال بر وجود خدایان اساطیری‌، در حکم آیات اساطیری قابلیت مطالعه پیدا می‌کنند. قبیله مشهور huichols ـ ساکن شمال غربی مکزیک در مجاورت اقیانوس آرام ـ زمین را قرصی تصور می‌کرد که بر رویش دو هرم غول‌پیکر که نمادهای کوهستان‌های کیهان‌اند قد برافراشته‌اند. یکی برای آسمان و دیگری برای زمین‌. هر بامداد، خدای خورشید Tau از هرم شرقی بالا می‌رود یعنی هر ساعت از یک پله‌، تا آنکه به ذروه ارتفاعش در نیمروز می‌رسد و سپس از پله‌های هرم غربی فرودمی‌آید و به هنگام غروب به زمین می‌رسد و آنگاه به خدای خورشید مغرب که Tzakaفmoka نام دارد تبدیل می‌شود که عهده‌دار حمایت از خورشید در برابر ماران ابرهاست که می‌کوشند تا به خورشید، زمان فرورفتن در اقیانوس آرام حمله کنند. 65 بنابراین این پدیده‌های طبیعی نیز، توانسته‌اند خدای اسطوره واقع شوند، نکته‌ای که درخور مطالعه است اینکه هرچه قومی شباهت‌های بیشتری با روزگار بدایت‌، در امروزه خود داشته باشد، اسطوره‌های اصیل‌تری را می‌توان در آن پی گرفت‌. دیرزمانی‌، نصب «درخت ماه مه‌» در انگلستان و در شمال شرقی فرانسه و در قلمرو کنت‌نشین Nice مرسوم بود. روستاییان در فصل بهار با تشریفات به جنگل می‌رفتند و درختی را بریده به روستا می‌آوردند و در میدان مرکزی روستا برمی‌افراشتند و مردم دور این درخت که با گُل و تخم‌مرغ‌های رنگین زینت یافته و نوارهای رنگارنگ بدان آویخته بودند و نماد تازه شدن طبیعت و نوزایی جماعت به شمار می‌رفت به رقص و پایکوبی می‌پرداختند. 66
درخت در کهن‌ترین تصویرش‌، بنا به توصیفی که از آن در اساطیر اولیه شده‌، درخت کیهانی غول‌پیکری است که رمز کیهان و آفرینش کیهان است‌. نوک این درخت‌، تمام سقف آسمان را پوشانده است‌. ریشه‌هایش در سراسر زمین دونده‌اند. شاخه‌های پهن و ستبرش در پهنه جهان گسترده‌اند و قلبش جایگاه آتش آذرخش (برق و صاعقه‌) است‌. خورشید، ماه و ستارگان در میان شاخ و برگ‌های این درخت‌، همچون میوه‌های تابناک می‌درخشند؛ کاج بُن‌ِ عید نوئل‌، درختی کیهانی‌. 67 یکی از کهن‌ترین سرودهای جهان‌، یعنی سرودی که در Eridou (از شهرهای قدیم بین‌النهرین‌ِ سُفلی واقع در مجاورت شهر اور UR)68 واقع در کرانه خلیج فارس و از والاترین مراکز فرهنگ سومری سروده شده‌، این درخت کیهانی‌، اصل و منشأ کائنات را چنین می‌ستاید: ریشه‌اش که بلورین و رخشان است‌، به سوی اقیانوس ژرف می‌خزد. جایگاهش مرکز زمین است و شاخ و برگ‌هایش بستر خواب‌ِ زن ایزد. Zikoum غالباً ایزدی که رمز طبیعت بارور است با درخت کیهان همدست و همراه است‌. 69 در این باور، درخت کیهانی اصل و منشأ کائنات شمرده شده‌، و همتراز ایزدی که رمز طبیعت بارور است‌. درخت کیهان که «ستون و رکن کیهان‌» است و زمین را به آسمان می‌پیوندد و گواه بر حسرت و دلتنگی دورافتادگی از روزگاری است که زمین و آسمان نخست‌، سخت به هم نزدیک بودند، وسیله دست یافتن به طاق آسمان و دیدار خدایان و گفتگو با آنان است‌. این رمزپردازی بهشت آیین در مذهب شمنی‌، به غایت زنده و پویاست‌. کیش شمنی که ویژگیش پرستش طبیعت و عوامل روحانی مخصوصی است‌، خاصه در سیبری و مغولستان و آمریکا و اندونزی و اقیانوسیه رواج دارد. ساکنان سیبری‌، درخت قان bouleau را رمز «ستون آسمان‌» می‌دانند و سپیدی درخت قان‌، این کار ویژه قدسیش را قوت و استحکام می‌بخشد. 70
برای درخت کیهانی که گاه خدا تلقی شده و گاه وسیله رسیدن به خدا دانسته شده‌، سمبلی نیز ساخته شده است‌. پیکرتراش رومانیایی برینکوش Brancusi با خلق ستون بی‌انتها، با مواد و مصالح مختلف‌: چوب درخت بلوط، گچ‌، آهن مضمون صعود به آسمان در اساطیر اولیه را مداومت می‌بخشد و پی می‌گیرد. شکل لوزی ]بندهای ستون‌[ و قامت به غایت دراز و کشیده این ستون که «محور کیهان‌» است‌، نمایشگر درخت اساطیری‌ای است که در تنه‌اش با تراش‌، شکاف‌های پهن ایجاد کرده‌اند و وسیله عروج به فضای بیکران است و یادآور پرواز پرنده به سوی عالم اثیری یعنی گذار از عالم عین و شهادت به عالم غیب‌. 71
معابدی که به رنگ‌های زرد طلایی‌، سفید یا خاکی‌، در سرزمین‌های اسطوره‌خیز، چون یونان‌، میان برگ‌های زیتون برپا بوده‌اند و اینک از آنها تنها ستون‌هایی شکسته برجای مانده‌، نشانه‌های عبادت خدایان اساطیری‌اند؛ از جهانی کهن‌. در جهانی کهن‌، هیچ عملی برون از حوزه آداب دینی نیست و هر عملی که نیتی در آن باشد غایتی مشخص دارد و خود یک رسم عبادی است‌. 72 در جوامع ابتدایی‌، هر عمل مورد سؤال که غایت و نیت معین دارد، بازتاب و بازساز الگویی اساطیری است‌. کار، صنعت‌، جنگ و یا عشق‌ورزی همگی کارهایی مقدس‌اند زیرا تکرار اعمالی هستند که خدایان در زمان آغازین انجام داده‌اند. 73 انسان ابتدایی بر آن است که هر عملی قبلاً توسط دیگری کرده شده است و آنچه او می‌کند جز تکرار اعمال و اشاراتی نیست که پیش از او دیگران کرده‌اند و کردار آنان نیز به نوبه خود از اعمال نیاکان باستانی‌، قهرمانان اساطیری و خدایان الهام گرفته شده است‌. اسطوره برای او بیان حقیقت مطلق است زیرا راوی تاریخ و تجلیات ماورأ بشری است که در بامداد زمان ازلی 74 روی داده است و به منزله الگویی برای رفتار بشری است‌. 75

آرزوها و خداگونگی‌
آرزوی بشر حوزه‌ای است که در آن میل او به کمال و رسیدن تا کمال مطلق‌، به صورت‌های گوناگون تجلی می‌کند. میل او به جمال بیشتر، کمال بیشتر، علم بیشتر و میزان افزون‌تر از صفات پسندیده بشری نیست مگر میل او به رسیدن به حقیقت هستی و یکی شدن با آن و بلکه نشستن به جای آن‌. خارج از مرز ادیان‌، این آرزو از قید آزاد است‌. نیز، هنگامی آرزوها جان می‌گیرند که درد و دغدغه‌ای در جان بشر می‌نشیند و اندیشه کاستی او را به تلاش و رفع کمبود برمی‌انگیزد.
از آرزوهای بشر در طبیعت نخستین که هنوز چنان امروز به سیطره بشر درنیامده بوده است قدرت فزون‌تر بوده است‌. نقش اجتماعی قدرت که مستقیماً در سرنوشت بشر دخالت می‌کرده تحقق این آرزو را با تأکید بیشتری هدف او قرار می‌داده است‌. بسا که شکل‌گیری و شهرت پهلوانی و پهلوانان با چنین زمینه‌ای صورت گرفته باشد. در شاهنامه که گزارشگر ادوار و آرزوهای اساطیری ایرانیان نخستین است‌، پهلوانان مردان آرزویند که در جهان واقعیت به سر می‌برند. چنان سر بلندند که دست نیافتنی می‌نمایند؛ درخت‌هایی راست و سر به آسمان ولی ریشه در خاک‌، و به سبب همین ریشه‌ها دریافتنی و پذیرفتنی‌. از جنبه زمینی‌، در زمین و بر زمین بودن چون مایند و از جنبه آسمانی تجسم آرزوهای ما و از هردو جهت تبلور زندگی‌. واقعیت و گریز از واقعیت آدمی در آنهاست و از این دیدگاه کمال حقیقت‌اند. 76 اما دقیق که بنگریم پهلوانی از آرزوهای واقعگرایانه آدمی و شبیه به آرزوهای بشر در دنیای امروز یعنی دنیای غیر اساطیری است‌. بشر آرزوهای فراتری داشته است‌.
بی‌مرگی یا دست کم عمر دراز، و عمرهای ششصد ساله نیز از آرزوهایی است که انسان‌های باستان‌، آن را با خلق چهره‌های اساطیری محقق می‌گردانیده‌اند و الا، نه هرگز مرد ششصد ساله‌ای در جهان بود و نه رویین‌تنی و نه سیمرغی‌، تا کسی را یاری کند. با این حال‌، عمر دراز و بی‌مرگی همیشه بوده است‌، و در بیچارگی امید یاری از غیب هرگز انسان را رها نکرده است‌. نه عمر رستم واقعیت است نه رویین‌تنی اسفندیار و نه وجود سیمرغ‌. اما همه حقیقت است و تبلور اغراق‌آمیز آرمان‌های بشر در وجود پهلوانانی خیالی‌. 77 در اسطوره‌های یونان‌، تسیوس می‌خواهد که وقتی بالید و برآمد مثل هرکالس یا هرکول جنگجو شود و زندگی را در نبرد با هیولاها و رهزنان ددمنش بگذراند. 78
از دیگر آرزوهای بشر رسیدن به بی‌زمانی و ابدی شدن است و این ویژگی خدایان اسطوره‌ای است‌. انسان ابتدایی پیوسته خواهان گریز از زمان کرانه‌مند دنیوی و افتادن در زمان بیکران لاهوتی است‌. چنین گریزی تنها در لحظاتی خاص میسر است‌، در اوقات همداستانی با قهرمانان اساطیری و یا در وقت تجربه‌های هیبت‌ناک مذهبی‌، در حین برآوردن آداب عبادی‌، در حال شکار و در وقت جنگ‌، در هنگام عشق‌ورزی‌، در لحظات درد و رنج‌، طلسم زمان دنیوی می‌شکند و انسان از خویشتن و از لحظه تاریخی خود بریده می‌شود. در زمان مقدس لاهوتی انسان با خدایان پیوند دارد و در زمان دنیوی پیوسته رو در روی نیستی است‌. زمان حقیقی زمان مینوی است و تمامی همت انسان ابتدایی در پیوستن به این زمان است‌. 79 اسطوره تلاشی است برای بیان آرمان‌های انسان و انسان با ساختار اسطوره آنچه را که می‌خواسته به وقوع بپیوندد، جاودانی می‌کند. با اسطوره است که انسان حس می‌کند آنچه را که می‌خواهد می‌تواند به دست آورد؛ چراکه قبلاً این‌ها انجام شده و در داستان‌های آنها نحوه انجام این کارها و رسیدن به آرمان‌ها و آرزوها توسط اشخاص اسطوره‌ای بیان شده‌اند. 80
اما رسیدن به مرتبه خالق از مخلوق ساخته نیست‌. خالق‌، خالق است و مخلوق مخلوق‌. در اساطیر افریقایی‌، خواست خدا بر این بود که آدمیان عمری بس دراز داشته باشند. اما آدمیان مرتکب خطایی شدند. لذا به سبب این خطا آدمی از عمر دراز محروم گردید. 81 این باور اسطوره‌ای به باوری در دین اسلام شبیه است که بنابرآن‌، آدمی می‌توانسته است در بهشت خداوند جاودان ماند. اما خطایی او و همسرش را از بهشت می‌راند. بررسی تطبیقی باورهای اسطوره‌ای ملت‌های جهان و شناختن مشترکات و مشابهت‌های موجود در آنها می‌تواند دغدغه‌های اندیشه بشر ازجمله خدا و خداوندی را ـ صرف‌نظر از نژاد، قومیت و رنگ و زبان بشر ـ بازنماید.
چنین به نظر می‌رسد که وقتی بشر از دست یافتن به آرزوی اساطیری خودبی‌مرگی ناامید شده‌، به راه‌های درونگرایانه روی آورده و چاره را در نهان‌ِ جان خویش جسته است‌. گویی او می‌اندیشیده است که آنچه از جاودانگی جسم او ممانعت می‌کرده آلودگی جان بوده است‌؛ به مسئله‌ای به نام گومیچشن پرداخته تا راه‌حل بیابد. مسئله‌ای که بشر همچنان در اندیشه حل آن است‌؛ چراکه جهان هنوز در گومیچشن است‌. پدیده‌های این جهان از دو «ناساز» آمیخته‌اند. به ویژه در آدمی این ناسازی آشکارتر است‌. آدمی آمیزه‌ای است شگفت از «مینو» و «گیتی‌»؛ از «جان‌» و «تن‌»؛ از «جاودانگی‌» و «میرایی‌»؛ از «آسمان‌» و «زمین‌»؛ و به سخنی دیگر از «شیر» و «گاو»؛ چه آنکه در آیین‌های رازناک کهن‌، چون «آیین مهر» شیر نماد آخشیج‌برین‌، آتش است‌، و گاو نماد پست‌ترین آخشیج‌، خاک است‌. در نگاره‌های مهری‌، بارها مهر را در چهره برنایی برومند و برازنده می‌بینیم که با دشنه‌ای برّان‌، گاوی را که بر آن نشسته است پی می‌کند. 82 مهرپرست زمانی که از زینه یا مرحله «خورشید» می‌گذشته است‌، می‌بایست «مرگ و زندگی‌» را بیازماید. او در پی مرگی نمایشی و نمادین به «ویچارشن‌» آگاهانه دست می‌یافته است‌. او با چنین مرگی از نو می‌زاده است‌. مردی دیگر می‌شده است‌. بازتابی از این باور ایرانی را در آیین ترسایان نیز می‌یابیم‌. «عیسی‌» عَلَی نَبَیّنا و آلِه و علیه‌السلام گفته است‌: «کسی که دوبار زاده نشود به مینوی آسمان نخواهد رسید.»83 این «نوزایی‌» به تن مردن و به جان زنده شدن همان است که صوفیان نو آن را «فنأ فی‌الله» خوانده‌اند. در پس چنین مرگی‌، زندگی راستین یا «بقأ بالله» خواهد بود. کسی که آگاهانه و به رنج بتواند از «گومیچشن‌» برهد از نابودی رهایی یافته است‌؛ زیرا نابودی کیفر آمیختگی است‌. کسی که با «ویچارشن‌» آگاهانه‌، به «تن‌» در «گیتی‌» می‌میرد، به «جان‌» در «مینو» زنده جاوید خواهد شد. 84
سهراب کسی بود که کیفر گومیچشن یا آمیختگی و آلایش خویش را دید و به مرگی تلخ و دردناک مرد. از تورانیان زاده بود و به آنان اتکا کرده بود. سیاوش نیز دوبار با تورانیان وصلت کرده‌، پس از سرپیچی از پدر در تورانیان گریخته بود. سیاوش را نیز به گناه گومیچشن سر بریدند. چون سیاوش بهای آمیختگی را پرداخت‌، فرزند برومند او «کیخسرو» از کیفر برکنار ماند. «کیخسرو» پاک و پیراسته به جهان آمد. او جانی پاک و رخشان بود که تیرگی تن نتوانست آن را بیالاید. «کیخسرو» نماد «ویچارشن‌» آگاهانه یا «مرگ در زندگی‌» است‌؛ مرگ در زندگی همواره آرمان صوفیان و نهان‌گرایان ایرانی بوده است‌؛85 موتوا قبل ان تموتوا؛ همان «بمیرید بمیرید» مولوی‌. «کیخسرو» شهریار آرمانی ایران است‌. او نماد «میرنده در زندگی‌» و «زنده بیدار» است‌. از آلایش تیرگی و تن رسته است‌. با آنکه در سرزمین تیرگی در توران زاده می‌شود و نیروهای اهریمنی او را درمیان گرفته‌اند، کمترین گزندی نمی‌بیند. «گیو» به یافتن و آوردن او به ایران راه توران را در پیش می‌گیرد. کیخسرو سرافراز و کامیاب به ایران بازمی‌آید. کاووس درمی‌ماند که کیخسرو را به جانشینی برگزیند یا «فریبرز» پور خود را. هردو را به گشودن دژ جادویی «بهمن‌» که همواره در آن «پرخاش اهریمن‌» است می‌فرستد. فریبرز درمی‌ماند. اما کیخسرو به آسانی دژ را فرومی‌گیرد. پس از آنگه‌، «روشنی برمی‌دمد و تیرگی سربه‌سر ناپدید می‌شود.» بدین‌سان کیخسرو به نیروی «فر» بر تخت می‌نشیند و 60 سال به کمترین رنج و دشواری فرمان می‌راند. در زمان فرمانروایی او جنگ‌های دیرباز ایران و توران‌، سرانجام به پایان می‌آید. افراسیاب در کنار دریاچه «چیچست‌» به دست کیخسرو کشته می‌شود. کیخسرو جان پاک و روشنی‌ِ ناب است‌. از این روی فرجام او چون دیگر آمیختگان و آلودگان مرگ نیست‌. کیخسرو روزی در مه و دمه ناپدید می‌شود و زنده به مینو می‌رود. 86


پی نوشت:
1. معین‌، محمد. فرهنگ فارسی (متوسط)، 6 مجلد، جلد اول‌، (چاپ اول‌: 1342، چاپ دوم‌، 1353) چاپ هفتم‌. تهران‌، مؤسسه انتشارات امیرکبیر، 1364: ص 267.
2. کزازی‌، میرجلال‌الدین‌. رؤیا، حماسه‌، اسطوره‌، چاپ اول‌، تهران‌، نشر مرکز، 1372؛ ص 1.
3. همان‌؛ ص 2.
4. ذوالفقاری‌، منیژه‌. «اسطوره اسفندیار»، در: در پیرامون شاهنامه‌، چاپ اول‌. تهران‌، جهاد دانشگاهی دانشگاه تهران‌، 1369؛ ص 151.
5. رؤیا، حماسه‌، اسطوره‌؛ ص 2.
6. بالازاده‌، امیرکاووس‌. «اسطوره و ذهن اسطوره‌پرداز» تدوین دست‌نوشته‌های دکتر بهمن سرکاراتی‌، در: نامه فرهنگ‌، سال دوم‌، شماره 3، ص 75.
7. رؤیا، حماسه‌، اسطوره‌؛ ص 2.
8. همان‌؛ ص 4.
9. همان‌؛ ص 2 و 3.
10. «اسطوره و ذهن اسطوره‌پرداز»؛ ص 77.
11. رؤیا، حماسه‌، اسطوره‌؛ ص 3 و 4.
12. همان‌؛ ص 9.
13. همان‌؛ ص 15.
14. مسکوب‌، شاهرخ‌. مقدمه‌ای بر رستم و اسفندیار، چاپ ششم‌. شرکت سهامی کتاب‌های جیبی‌، 1369؛ 2 (نقل از: مقدمه قدیم شاهنامه به تصحیح محمد قزوینی‌. هزاره فردوسی‌، ص 137 و 138. )
15. «اسطوره و ذهن اسطوره‌پرداز»؛ ص 81.
16. میرجلال‌الدین کزازی‌. «سهراب و سیاوش‌، گومیچشن و ویچارشن‌» در: در پیرامون شاهنامه‌؛ ص 50.
17. الیاده‌، میرچا. «در تکاپوی مطلق‌»، گفتگو با مجله اکسپرس‌، ترجمه خسرو رضایی‌، در: کِلک‌، شماره 15 ـ 14، اردیبهشت و خرداد 1370، ص 223.
18. سرکاراتی‌، بهمن‌. «اسطوره‌های عصر ما را آیندگان خواهد خواند»، گفتگو در: نامه فرهنگ‌، سال دوم‌، شماره 3، ص 87.
19. «اسطوره اسفندیار»، ص 153 (نقل از: مزدیسنا و ادب پارسی‌، محمد معین‌، به کوشش مهدخت معین‌، جلد 2؛ ص 44. )
20. «سهراب و سیاوش‌، گومیچشن و ویچارشن‌»، ص 49.
21. «در تکاپوی مطلق‌»، ص 218.
22. سرامی‌، قدمعلی‌. از رنگ گل تا رنج خار، چاپ دوم‌، ص 62.
23. «اسطوره و ذهن اسطوره‌پرداز»، صص 80 ـ 78.
24. «اسطوره اسفندیار»، ص 152.
25. «اسطوره‌های عصر ما را آیندگان خواهند خواند»، ص 14.
26. رؤیا، حماسه‌، اسطوره‌؛ ص 6.
27. رؤیا، حماسه‌، اسطوره‌؛ ص 10.
28. ترقی‌، گلی‌. «میرچا الیاده و هستی‌شناسی آغازین‌»، از: کلک‌، شماره 17، مرداد 1370، ص 49.
29. «اسطوره و ذهن اسطوره‌پرداز»، ص 77.
30. «اسطوره و ذهن اسطوره‌پرداز»، ص 77.
31. رؤیا، حماسه‌، اسطوره‌؛ ص 21 و 22.
32. «اسطوره‌های عصر ما را آیندگان خواهند خواند»، ص 88.
33. «اسطوره و ذهن اسطوره‌پرداز»، ص 75.
34. همان‌، ص 75.
35. همان‌، ص 83.
36. کاسیرر، ارنست‌. زبان و اسطوره‌، ترجمه محسن ثلاثی‌. (تهران‌). نشر نقره‌، 1367؛ ص 42. Deucalion دئوکالیون در اساطیر یونان‌، فرزند پرومته و شاه‌فتیا و شوهر Pyrrha است‌. زمانی که زئوس برآن شده بود تا نوع بشر را با یک طوفان براندازد او قایقی ساخت و خود و همسرش را سوار بر قایق کرد و از آن طوفان به سلامت جست‌.
37. «میرچا الیاده و هستی‌شناسی آغازین‌»، ص 48.
38. عبادیان‌، محمود «باورهای زروانی در شاهنامه‌» در: در پیرامون شاهنامه‌؛ ص 14.
39. همان‌.
40. هنیلز، جان‌. شناخت اساطیر ایران‌، ترجمه ژاله آموزگار ـ احمد تفضلی‌. کتابسرای بابل و نشر چشمه‌، 1368؛ ص 27.
41. «در تکاپوی مطلق‌»، ص 221 و 222.
42. همان‌، ص 221.
43. «میرچا الیاده و هستی‌شناسی آغازین‌»، ص 42 و 43.
44. منوییک yik no¥ meھ: غیرمادی‌، معنوی‌، آسمانی‌. (بهرام فره‌وشی‌، فرهنگ پهلوی‌، انتشارات دانشگاه تهران‌، 1352، تهران‌)
45. الیاده‌، میرچا. چشم‌اندازهای اسطوره‌، ترجمه جلال ستاری‌. تهران‌، انتشارات توس‌، 1362؛ ص 14.
46. «میرچا الیاده و هستی‌شناسی آغازین‌»، ص 43.
47. باستید، روژ، دانش اساطیر، ترجمه جلال ستاری‌، تهران‌، انتشارات توس‌، 1370؛ ص 45.
48. زبان و اسطوره‌؛ ص 61 و 62.
49. «اسطوره‌های عصر ما را آیندگان خواهند خواند»، ص 84.
50. لنسلین گرین‌، راجر. اساطیر یونان‌، ترجمه عباس آقاجانی‌. تهران‌، سروش‌، 1366؛ صص 5 و 6.
51. دوبوکور، مونیک‌. رمزهای زنده‌جان‌، ترجمه جلال ستاری‌، چاپ دوم‌. تهران‌، نشر مرکز، 1376؛ ص 1 (مقدمه از: ژیل پلازی‌)
52. اساطیر یونان‌؛ ص 28.
53. یاحقی‌، محمدجعفر، فرهنگ اساطیری و اشارات داستانی در ادبیات فارسی‌. تهران‌، سروش و مؤسسه مطالعات و تحقیقات فرهنگی‌، 1369؛ ص 5.
54. براهنی‌، رضا. کیمیا و خاک‌، چاپ سوم‌. نشر مرغ آمین‌، تابستان 1368؛ ص 66.
55. رمزهای زنده‌جان‌؛ ص 2 (مقدمه از: ژیل پلازی‌. )
56. بلخی (مولوی‌)، جلال‌الدین‌. مثنوی معنوی‌؛ تصحیح رینولد نیکلسون‌، دفتر اول‌. تهران‌، انتشارات امیرکبیر، 1363؛ ص 30، ب 599.
57. کشاورز، کریم‌. هزار سال نثر پارسی‌، 3 مجلد، جلد اول‌. تهران‌، انتشارات و آموزش انقلاب اسلامی‌، 1371؛ ص 47 و 48.
58. شناخت اساطیر ایران‌؛ ص 93. (به نقل از: بندهشن بزرگ‌، 14، 11، ترجمه ب‌. ت‌. انکلساریا، زند آگاهی‌، ص 129. ) «بند هشن‌»، به معنی اصل خلقت یا سفر آفرینش‌، نام کتابی است به زبان پهلوی‌، و خلاصه‌ای است از اوستای ساسانی و زند.
59. اساطیر یونان‌؛ ص 60.
60. همان‌؛ ص 148.
61. عناصری‌، جابر. شناخت اساطیر ایران براساس طومار نقالان‌. تهران‌، سروش‌، 1370: صص 138 ـ 141.
62. واژه یونانی به معنی ماری که دمش را گاز می‌گیرد.
63. رمزهای زنده‌جان‌؛ ص 43.
64. همان‌؛ ص 79.
65. همان‌؛ ص 84.
66. همان‌؛ ص 12. ماه مه یا مارس در سال مسیحی برابر است با 10 اسفند تا 10 فروردین در سال ایرانی‌ِ هجری شمسی و ایام نوروز.
67. همان‌؛ ص 2 (مقدمه از: ژیل پلازی‌. )
68.. أr = عور، ur، فر.. our شهری قدیم در بین‌النهرین پایتخت سومر، که در حدود 2500 ق‌. م دارای اهمیت بود. اور موطن ابراهیم خلیل بود. کاوش‌های مهم باستان‌شناسان در آنجا موجب کشف مقابر امرای سومری شده است‌. (فرهنگ معین‌) زادگاه ابراهیم خلیل در ترکیه‌، اورنا خوانده می‌شود.
69. رمزهای زنده‌جان‌؛ ص 9.
70. همان‌.
71. همان‌؛ ص 12.
72. Ritual.
73. «میرچا الیاده و هستی‌شناسی آغازین‌»، ص 44 و 53.
74. Tempus. - illus
75. «میرچا الیاده و هستی‌شناسی آغازین‌»، ص 44.
76. مقدمه‌ای بر رستم و اسفندیار؛ ص 6.
77. مهاجرانی‌، سیدعطاالله. گزند باد، چاپ اول‌. تهران‌، انتشارات اطلاعات‌، 1369؛ ص 32.
78. اساطیر یونان‌؛ ص 153.
79. «میرچا الیاده و هستی‌شناسی آغازین‌»، ص 45.
80. «اسطوره اسفندیار»، ص 152.
81. «در تکاپوی مطلق‌»، ص 218.
82. «سهراب و سیاوش‌»، گومیچشن و ویچارشن‌»، ص 52 و 53.
83. همان‌، ص 60 و 61.
84. همان‌، ص 60.
85. همان‌، ص 60.
86. همان‌، ص 61 و 62.