اسطوره در زمانه حاضر-1
اسطوره در زمانه حاضر(بخش اول)
رولان بارت
ترجمه يوسف اباذرى

Salvador Dali
اسطوره در زمانه حاضر چيست؟ من در آغاز پاسخى اوليه و بسيار ساده خواهم داد كه كاملا با [ علم ] ريشهشناسى سازگار باشد: اسطوره نوعى گفتار (speech) است.1
اسطوره نوعى گفتار است
البته اسطوره هر نوع گفتارى نيست; زبان نيازمند وضعيتها و شرطهاى ويژهاى است تا به اسطوره تبديل شود; ما تا لحظهاى ديگر آنها را خواهيم ديد.اما آنچه بايد از آغاز كاملا مشخص گردد اين است كه اسطوره نظامى از ارتباط است، اسطوره پيام است. اين امر به آدمى اجازه مىدهد تا درك كند كه اسطوره احتمالا نمىتواند عين (ابژه)، مفهوم يا ايده باشد; اسطوره شيوهاى از دلالت است، نوعى شكل است.ما بعدا بايد محدوديتهاى تاريخى اين شكل را معين سازيم و همچنين شرايط استفاده از آن را، و [ تاثير ] جامعه بر آن را بازبينى كنيم; معهذا بايد نخست آن را در مقام شكل توضيح دهيم.
مىتوان ديد كه اين ادعا كاملا توهمآميز است كه بتوان موضوعات اسطورهاى را بر مبناى جوهر (substance) آنها از يكديگر تميز نهاد; از آنجا كه اسطوره نوعى گفتار است هر چيز مىتواند اسطوره باشد به شرط آنكه گفتمانى (a discourse) آن را انتقال دهد.اسطوره با توجه به موضوع پيام آن مشخص و معين نمىشود، بلكه با شيوهاى مشخص و معين مىشود كه با آن اين پيام را بيان مىكند; براى اسطوره محدوديتهاى شكلى وجود دارد نه محدوديتهاى «جوهرى» .(substantial) پس هر چيزى مىتواند اسطوره باشد؟ بله، من به اين امر اعتقاد دارم، زيرا كه جهان چه بىپايان سرشار از اشارات است.هر شيئى در جهان مىتواند از حالت هستيى بسته و خاموش به حالتى گويا گذار كند و باز شود تا جامعه آن را اخذ كند، زيرا كه هيچ قانونى اعم از طبيعى و جز آن وجود ندارد كه سخن گفتن درباره چيزها را ممنوع كند.درخت، درخت است.بله، البته.اما درختى كه مينو دروئه ( MinouDrouet) (1) از آن سخن گفته است ديگر كاملا درخت نيست، بلكه درختى است آذينبسته و آمادهشده براى نوع خاصى از مصرف و آميخته با دست و دلبازى ادبى و عصيان و تخيلها; سخن كوتاه، آميخته با نوعى از معناى اجتماعى (socialusage) كه به ماده خالص اضافه شده است.
طبيعتا همه چيزها در يك زمان بيان نمىشوند; برخيها براى مدتى در دام گفتار اسطورهاى مىافتند و سپس ناپديد مىشوند، ديگران جاى آنها را مىگيرند و منزلت اسطوره را كسب مىكنند.آيا برخى از چيزها ناگزير منشا و سرچشمه اشارتها هستند، درست همانطور كه شارل بودلر در مورد زنان گمان زده است؟ به اطمينان بايد گفتخير; آدمى مىتواند اسطورههاى بسيار كهن را در نظر آورد، اما اسطورههاى ابدى وجود ندارند; زيرا كه تاريخ بشر است كه واقعيت را به سخن تبديل مىكند و فقط اين تاريخ است كه بر زندگى و مرگ زبان اسطورهاى حكم مىراند.اسطورهشناسى، چه كهن باشد چه غير آن، فقط مىتواند بنيادى تاريخى داشته باشد، چرا كه اسطوره نوعى از گفتار است كه تاريخ آن را انتصاب مىكند; اين نوع گفتار احتمالا نمىتواند از «سرشت چيزها» نشات گيرد و تحول يابد.
گفتارى از اين نوع، پيام است و بنابراين به هيچ وجه به گفتار شفاهى محدود نمىشود.اين گفتار مشتمل استبر شيوههايى از نوشتار و بازنماييها (representations) نه فقط گفتمان نوشتارى بلكه همچنين عكاسى و سينما و گزارش و ورزش و نمايشها و تبليغات نيز شامل آن مىشوند، تمامى اينها مىتواند در خدمت پشتيبانى از گفتار اسطورهاى قرار گيرد.اسطوره نه مىتواند بر اساس موضوع (ابژه) آن تعريف شود نه بر اساس مصالح و ماده (material) آن، زيرا كه هر نوع مصالح و موادى را مىتوان به دلخواه معنايى بخشيد; نيزهاى كه برمىگيرند تا بر مبارزهجويى دلالت كند، خود نوعى گفتار است.البته حقيقت دارد كه تا آنجا كه ادراك مد نظر است نوشتار و تصاوير، به عنوان مثال، به يك نوع آگاهى توسل نمىجويند; و حتى در مورد تصاوير مىتوان از خود را بيشتر به دست دلالت (signification) مىسپارد تا نقاشى، كپى بيشتر از اصل و كاريكاتور بيشتر از پرتره.اما نكته اين است; ما در اينجا ديگر به شيوه نظرى بازنمايى نمىپردازيم; ما به اين تصوير خاص مىپردازيم كه به اين دلالتخاص اختصاص يافته است.گفتار اسطورهاى از مصالح و موادى ساخته شده است كه قبلا به گونهاى با آن كار شده است كه آن را مناسب ارتباط گرداند; چون تمامى مصالح و مواد اسطوره (اعم از تصويرى يا نوشتارى) از پيش، آگاهى دلالتبخش را مفروض مىگيرند، آدمى مىتواند درحالىكه جوهر آنها را كنار مىنهد درباره آنها بحث كند.اين جوهر كماهميت نيست; بىشك تصاوير آمرانهتر از نوشتار هستند، آنها معنا را در طرفةالعينى تحميل مىكنند بدون آنكه آن را تحليل يا تضعيف كنند.اما اين تفاوت، تفاوتى برسازنده نيست.تصاوير به مجرد معنا يافتن به نوعى نوشتار بدل مىشوند و مثل نوشتار نيازمند واژگان (Lexis) اند.
بنابراين ما فرض مىكنيم كه زبان، گفتمان، گفتار و جز آن عبارت از هر واحد يا تركيب بامعنايى باشند اعم از كلامى يا بصرى; عكس براى ما به همان شيوه نوعى از گفتار است كه مقاله روزنامه; حتى اشياء نيز اگر منظورى را برسانند به گفتار مبدل مىشوند. اين شيوه تكوينى ادراك زبان در واقع با نفس تاريخ نوشتار توجيه مىشود; مدتها قبل از ابداع الفباى ما، اشيائى مثل اينكاكوئيپو ( Inca quipu) (2) يا تصاوير مندرج در تصويرنگاريها (pictographs) به عنوان گفتار پذيرفته شده بودند.اين امر به آن معنا نيست كه آدمى بايد گفتار اسطورهاى را مثل زبان در نظر گيرد; در واقع اسطوره به قلمرو علمى كلى تعلق دارد كه به وسعت زبانشناسى است و نام آن نشانهشناسى (semiology) است.
اسطوره در مقام نظام نشانهشناختى
اسطورهشناسى از آنجا كه مطالعه نوعى از گفتار است، يكى از بخشهاى همين علم گسترده نشانههاست كه فردينان دوسوسور در حدود چهل سال قبل تحت نام نشانهشناسى تاسيس كرد.نشانهشناسى هنوز پا به عرصه وجود نگذاشته است.اما از سوسور به بعد و گاهى جداى از او، كل بخشى از تحقيقات معاصر مداوما به مساله معنا ارجاع كردهاند: روانكاوى و ساختگرايى و روانشناسى ايدتيك (eidetic) (3) و برخى از انواع جديد نقد ادبى كه آثار گاستن باشلار از مثالهاى نخستين آن است. [ اين بينشها ] ديگر متوجه امور واقع (facts) نيستند مگر اينكه به آنها دلالت (significance) اعطا شده باشد.اكنون مفروض گرفتن دلالتبه معناى توسل جستن به نشانهشناسى است.منظور من آن نيست كه نشانهشناسى مىتواند از پس تمامى ابعاد تحقيق به طور مساوى برآيد; آنها محتواهاى متفاوتى دارند; اما آنها داراى منزلت مشتركى هستند; آنها جملگى علومى هستند كه با ارزشها سروكار دارند; آنها از رسيدن به امور واقع خرسند نيستند; آنها امور واقع را به عنوان نشانههاى چيزى ديگر كشف و تعريف مىكنند.
نشانهشناسى علم اشكال است زيرا كه دلالتها را جداى از محتواى آنها مطالعه مىكند.مايلم كه كلامى درباره ضرورت و محدوديتهاى چنين علم صوريى بيان كنم.ضرورت همان چيزى است كه از هر نوع زبان دقيقى مطالبه و درخواست مىشود.ژدانف (Zhdanov) فيلسوفى به نام الكساندرف (Alexandrov) را دست مىاندازد، زيرا كه وى از «ساخت كروى سياره ما» سخن گفته است.ژدانف مىنويسد: «تاكنون گمان مىرفت كه فقط شكل مىتواند كروى باشد.» ژدانف بر حق است: آدمى نمىتواند درباره ساختها با واژگانى كه مختص اشكال است، و بالعكس، صحبت كند.ممكن است كه در صحنه «زندگى» چيزى نباشد مگر كليتى كه در آن ساختها و اشكال را نتوان از يكديگر جدا كرد.اما علم كارى با امر نگفتنى ندارد; علم بايد درباره «زندگى» سخن بگويد اگر مىخواهد آن را تغيير دهد.هر نوع نقدى برخلاف نوعى پهلوان پنبهبازى كه هدفش تركيب كردن (synthesis) باشد، كه به خلاقيت تحليل رضايت دهد; و در تحليل بايد روش (method) و زبان را وصلت دهد و هماهنگ كند.اگر نقد تاريخى كمتر از شبح «شكلگرايى» بترسد مىتواند كمتر سترون باشد و اين امر را خواهد فهميد كه مطالعه خاص شكلها به هيچ رو ضرورتا اصول كليت و تاريخ را نقض نخواهد كرد و با آن در تضاد نخواهد بود. برعكس: هرچه بيشتر نظام، خاصه با توجه به شكل آن تعريف شود بيشتر با نقد تاريخى قابل بررسى خواهد شد.براى دست انداختن گفتهاى مشهور مىتوانيم بگوييم كه اندكى شكلگرايى آدمى را از تاريخ روىگردان مىكند اما شكلگرايى بيشتر او را به طرف آن بازمىگرداند.آيا در مورد نقد كلى (totalcriticism) مثال بهترى از توصيف قداست كه ژان پل سارتر در ژانه مقدس آن را ارائه كرده است وجود دارد، توصيفى كه در اين حال صورى و تاريخى، نشانهشناسانه و ايدئولوژيك است.برعكس خطر در اين نهفته است كه اشكال به منزله موضوعاتى مبهم، نيمه شكل نيمه جوهر، در نظر گرفته شوند و به شكل جوهرى از شكل داده شود (4) ، همانطور كه به عنوان مثال در رئاليسم ژدانفى عمل شده است.نشانهشناسى، زمانى كه محدودههايش مشخص شد، ديگر دامى مابعدالطبيعى نيست; علمى در ميان ساير علوم است، ضرورى اما نه كافى.مساله مهم مشاهده اين امر است كه وحدت و يكپارچگى تبيين نمىتواند بر حذف اين يا آن يك از رويكردهاى آن استوار باشد، بلكه همانطور كه انگلس گفته است مىتواند بر هماهنگى ديالكتيكى علوم خاصى كه از آن استفاده مىكند استوار گردد.اين امر در مورد اسطورهشناسى مصداق دارد: اسطورهشناسى هم بخشى از نشانهشناسى است زيرا كه دانشى شكلى است و هم بخشى از ايدئولوژى زيرا كه دانشى تاريخى است; اسطورهشناسى ايدهها را - در - شكل مطالعه مىكند.2
اجازه دهيد باز بگويم كه هر نوع نشانهشناسى نسبت ميان دو مضمون را مسلم فرض مىگيرد: دال و مدلول.اين نسبت متوجه موضوعاتى است كه به مقولات متفاوتى تعلق دارند، و به همين سبب است كه اين نسبت از جنس برابرى (equality) نيستبلكه از جنس همارزى (equivalence) است.ما بايد در اينجا مواظب باشيم، زيرا برخلاف نظر معمول كه صرفا بر آن است كه دال مبين مدلول است، ما در هر نظام نشانهشناسانهاى نه با دو بلكه با سه مضمون سروكار داريم.زيرا كه آنچه ما درك مىكنيم به هيچ وجه مضمونى نيست كه در پى مضمونى ديگر مىآيد بلكه همبستگيى است كه آنها را وحدت مىبخشد; بنابراين ما با دال، مدلول و نشانه (sign) روبهروييم، نشانهاى كه پيونددهنده تام دو مضمون اوليه است.دستهاى گل سرخ را در نظر گيريد: من از آن براى نشان دادن شور و عشقم استفاده مىكنم.پس آيا ما در اينجا فقط با دال و مدلول روبهروييم يعنى گلهاى سرخ و شور و عشق من؟ نه، ما فقط با اين امر مواجه نيستيم; درستتر بگوييم، ما اينجا با «گلهاى شورمند و عشقمند شده» روبهرو هستيم.اما در اين سطح از تحليل ما با سه مضمون روبهروييم; زيرا كه اين گل سرخهايى كه رنگ شور و عشق خوردهاند به طور كامل و صحيح خود را وامىنهند تا به گلهاى سرخ، و شور و عشق تقسيم شوند: گلهاى سرخ، و شور و عشق قبل از وحدت يافتن و تشكيل اين مضمون سوم وجود داشتهاند، مضمونى كه نشانه است.البته اين امر حقيقت دارد كه بگوييم در سطح تجربى من نمىتوانم گلهاى سرخ را از پيامى كه رساننده آنند جدا سازم و به همينسان مىتوانيم بگوييم كه در سطح تحليل من نمىتوانم گلهاى سرخ در مقام دال را با گلهاى سرخ در مقام مدلول قاطى كنم: دال تهى است، نشانه پر است زيرا كه معناست.يا سنگريزه سياهى را در نظر آوريد: من مىتوانم آن را وادارم كه به شيوههاى گوناگونى دلالت كند; اين سنگريزه دال محض است، اما اگر براى آن يك مدلول قطعى قائل شوم (به عنوان مثال با حكم اعدام در راىگيرى مخفى) مبدل به نشانه خواهد شد.طبيعتا ميان دال و مدلول و نشانه كاركرد التزامى (مانند دلالت جزء به كل) وجود دارد; اما به زودى مشاهده خواهيم كرد كه اين تمايز اهميتى حياتى براى مطالعه اسطوره در مقام چارچوبى نشانهشناسانه دارد.
طبيعتا اين سه مضمون به طور محض شكلى و صورى هستند و محتواهاى متفاوتى مىتواند به آنها داده شود.چند مثال مىزنيم: از نظر سوسور كه در نظام نشانهشناسانه خاصى كه از حيث روششناختى سرمشق بود كار مىكرد يعنى زبان يا Langue ، مدلول مفهوم (concept) است و دال تصويرى آوايى (acoustic image) كه ذهنى است)، و نسبت ميان مفهوم و تصوير نشانه (به عنوان مثال كلمه) است، كه چيزى انضمامى3 است.از نظر فرويد، همانطوركه به خوبى شناخته شده است، روان بشرى قشربنديى از علامتها و بازنماهاست .(representatives) يك مضمون را (كه من از قائل شدن رجحان براى آن طفره مىروم) معناى آشكار رفتار برساخته است و ديگرى را معناى پنهان يا واقعى آن (كه به عنوان مثال زيرلايه خواب است) .در مورد مضمون سوم نيز مىتوان گفت كه در اينجا نيز اين مضمون ناشى از همبستگى دو مضمون اول است: اين [ مضمون ] خواب در كليتخود است، پاراپراكسيس (اشتباه در سخن گفتن و رفتار كردن) يا روانپريشى (neurosis) است كه به عنوان چيزهايى بينابينى به عنوان مجموعههايى كه تحت تاثير واقع شدهاند درك مىشوند، چيزها و مجموعههايى كه به سبب پيوند يافتن يك شكل (مضمون اول) با عملكردى التفاتى (مضمون دوم) حاصل شدهاند.ما مىتوانيم در اينجا مشاهده كنيم كه تا چه حد ضرورى است كه ميان نشانه و دال تميز قائل شويم: از نظر فرويد خواب نه داده آشكار آن است نه محتواى پنهان آن، بلكه وحدت كاركردى اين دو مضمون است.در نقد سارترى (من به اين سه مثال مشهور اكتفا مىكنم) (5) دستآخر مدلول است كه با ايجاد بحران اصيل در سوژه (ذهن) برساخته مىشود (براى بودلر، جدا شدنش از مادر و براى ژان ژنه، دزد خوانده شدنش) ; ادبيات به عنوان گفتمان دال را تشكيل مىدهد و نسبت ميان بحران و گفتمان معرف اثر است كه دلالتبه شمار مىرود.البته اين الگوى سهوجهى، هر اندازه كه از حيثشكل ثابتباشد به شيوههاى متفاوتى فعليت پيدا مىكند: بنابراين آدمى اغلب نمىتواند بگويد كه نشانهشناسى فقط در سطح اشكال و نه محتواها مىتواند يكپارچگى خود را حفظ كند; قلمرو آن محدود است و فقط يك كار بلد است: خواندن ، يا كشف (رمززدايى = .(deciphering ما در اسطوره باز هم همان الگوى سهوجهى را مىيابيم كه آن را توصيف كردم: دال و مدلول و نشانه.اما اسطوره در اين معنا نظامى خاص است كه از زنجيره نشانهشناسانهاى ساخته شده است كه قبل از آن وجود داشته است: [ اسطوره ] نظام نشانهشناسانه مرتبه دوم است.آنچه در نظام اول نشانه است (به عبارت ديگر پيونددهنده تام مفهوم و تصوير) در نظام بعدى به دالى صرف مبدل مىشود.ما بايد در اينجا به ياد آوريم كه مصالح گفتار اسطورهاى (خود زبان و عكس و نقاشى و پوستر و مناسك و چيزها و جز آن) هر اندازه كه در آغاز متفاوت باشند به محض آنكه به تور اسطوره مىافتند به كاركرد دلالتكننده محض فروكاسته مىشوند.اسطوره آنها را همان مصالح اوليه مىپندارد و وحدت آنها از آنجا ناشى مىشود كه جملگى به منزلت زبانى صرف فرومىافتند.اسطوره، چه با نوشتار الفبايى روبهرو شود چه با نوشتار تصويرى، مىخواهد كه در آنها فقط و واژه غايى (final term) نخستين زنجيره نشانهشناسانه را مشاهده كند.و به دقت تعيين واژه غايى است كه به واژه نخست نظام بزرگترى مبدل مىشود كه آن را برمىسازد و خود فقط جزوى از آن است.همه اتفاقات به گونهاى رخ مىدهند كه انگار اسطوره نظام شكلى دلالتهاى نخستين را به كنار مىنهد.از آنجا كه اين تغيير جانبى براى تحميل اسطوره ضرورى است، آن را به صورت زير ارائه مىكنم و البته مىبايست اين نكته را فهميد كه بالا و پايين نهادن مفاهيم در اين الگو امرى كاملا استعارى است.
(...)
مىتوان ديد كه در اسطوره دو نظام نشانهشناسانه وجود دارد كه يكى در نسبتبا ديگرى به طور متناوب تنظيم مىگردد: [ 1 ] نظام زبانى، زبانى (يا شيوههاى بازنمايى كه جذب آن شده است) كه آن را زبان - ابژه (language-object) مىنامم، زيرا كه زبانى است كه اسطوره آن را به كار مىگيرد تا نظام خود را بنا سازد; و [ 2 ] خود اسطوره، كه آن را مابعد زبان (meta مىنامم زيرا كه [ همان ] زبان دوم است كه در آن (in which) آدمى درباره [ زبان ] اول سخن مىگويد. نشانهشناسى هنگامى كه درباره مابعد زبان تامل مىكند ديگر محتاج آن نيست كه از خود پرسشهايى درباره تركيب زبان - ابژه بپرسد; او ديگر نبايد جزئيات طرح زبانى را مد نظر قرار دهد; او فقط نيازمند آن است كه واژه تام يا نشانه كلى را بشناسد زيرا كه فقط اين واژه است كه خود را به اسطوره وامىنهد.اين همان دليلى است كه نشانهشناس را قادر مىسازد تا نوشتار و تصاوير را به شيوهاى مشابه بررسى كند: آنچه او از آنها به ياد مىسپرد اين واقعيت است كه آنها هر دو نشانهاند و اينكه آنها هر دو با همان كاركرد دلالتكنندهاى كه نثار آنها شده استبه آستانه اسطوره مىرسند و اينكه آنها، يكى به اندازه ديگرى، برسازنده زبان - ابژه هستند.
اكنون زمان آن رسيده است كه يكى دو مثال درباره گفتار اسطورهاى بزنيم.من مثال اول را از مشاهدات والرى4 قرض مىگيرم. من دانشآموز كلاس دوم (6) دبيرستان فرانسه هستم.كتاب دستور لاتين خود را باز مىكنم و جملهاى را كه از ازوپ (Aesop) يا برگرفته شده است مىخوانم: .quia ego nominor Leo بازمىايستم و به فكر فرومىروم.اين جمله داراى ابهام است: از يك سو، كلماتى كه در اين جمله به كار رفتهاند معناى سادهاى دارند: زيرا كه نام من شير است.اما از سويى، جمله به اين سبب در آنجا قرار داده شده است كه چيزى ديگر را به من بفهماند (دلالت كند = . (signify از آنجا كه اين جمله به من، دانشآموز كلاس دوم، خطاب شده است، به روشنى به من مىگويد: من مثالى دستورى هستم كه بناست قاعدهاى را درباره مطابقت گزاره [ با نهاد ] روشن سازم.من حتى وادار مىشوم دريابم كه اين جمله به هيچ رو معناى خود را به من نمىفهماند (دلالت نمىكند)، و چه اندك چيزى درباره شير و اينكه او چگونه نامى دارد به من مىگويد; دلالتحقيقى و اساسى آن تحميل كردن خود بر من به عنوان مثالى از نوعى مطابقت گزاره [ با نهاد ] است.
من نتيجه مىگيرم كه با نظام نشانهشناسانه خاص و بزرگترى روبهرو هستم زيرا كه اين نظام با زبان همگستره است: در حقيقت دالى وجود دارد اما اين دال خود با جمعى از نشانهها تشكيل شده است و فىنفسه نظام نشانهشناسانه مرتبه نخست است (اسم من شير است) .سپس الگوى شكلى به درستى گشوده مىشود: مدلولى وجود دارد (من مثالى دستورى هستم) و همچنين دلالتى كلى كه چيزى نيست مگر همبستگى دال و مدلول; زيرا كه نه نامگذارى شير و نه مثال دستورى به شيوهاى جدا از هم ارائه مىشوند.
اكنون مثالى ديگر ارائه مىكنيم: من در آرايشگاه نشستهام و نسخهاى از مجله پارى ماچ را برمىدارم.در روى جلد عكس جوان سياهپوستى چاپ شده است كه لباس نظامى فرانسه را در بر دارد و سلام نظامى مىدهد.چشمانش به بالا مىنگرند و احتمالا بر خم پرچم سهرنگ فرانسه دوخته شدهاند.و اين همه تمامى معناى عكس است.اما چه از روى سادگى باشد يا نه، من آنچه را كه اين عكس به من مىفهماند (دلالت مىكند) به خوبى مىبينم: فرانسه امپراتورى بزرگى است و تمامى فرزندانش بدون تبعيض رنگ پوست، وفادارانه در زير پرچم او خدمت مىكنند و هيچ پاسخى بهتر از شور و شوق اين جوان براى بدگويان به استعمارگرى نسبت داده شده وجود ندارد، شور و شوقى كه اين جوان سياهپوست، با آن، به آن به اصطلاح سركوبگرانش خدمت مىكند.پس مجددا من با نظام نشانهشناسانه بزرگترى روبهرو مىشوم: دالى وجود دارد، كه نظامى قبلى قبلا آن را تشكيل داده است (سرباز سياهپوستى كه سلام نظامى فرانسوى مىدهد) ; مدلولى نيز وجود دارد (كه در اينجا عبارت است از تلفيق عامدانه فرانسوى بودن و نظامىگرى) ; دستآخر حضور مدلول از خلال دال حضور دارد.
قبل از پرداختن به هر مضمون اين نظام اسطورهاى مىبايستسر اصطلاحات توافقى به عمل آيد.ما اكنون مىدانيم كه در اسطوره مىتوان به دال از دو منظر نگاه كرد: به عنوان مضمون غايى نظام زبانى يا به عنوان مضمون نخست نظام اسطورهاى. بنابراين به دو نام نيازمنديم: 1- [ نامى ] در سطح تحليل، يا به عبارت ديگر، [ نام ] به عنوان واژه غايى نظام نخست كه من آن را دال مىنامم و معنا مىخوانمش (نام من شير است، جوان سياهپوستى سلام نظامى فرانسوى مىدهد) و 2- [ نامى ] در سطح اسطوره كه آن را شكل مىخوانم.در مورد مدلول هيچگونه ابهامى ممكن نيست; ما مىتوانيم واژه مفهوم را براى ناميدن آن حفظ كنيم.مضمون سوم ناشى از همبستگى دو مضمون است: در نظام زبانى اين مضمون همان نشانه است; اما امكان ندارد كه بار ديگر اين كلمه را بدون ابهام به كار برد، زيرا كه در اسطوره (و اين امر ويژگى بارز آن است) دال را از قبل نشانههاى زبان تشكيل دادهاند. من مضمون سوم اسطوره را دلالت (signification) مىخوانم. [ كاربرد ] اين كلمه در اينجا كاملا موجه است زيرا كه اسطوره در واقع داراى كاركردى دوگانه است: خاطرنشان مىكند و متذكر مىشود.اسطوره ما را وامىدارد كه چيزى را بفهميم و آن را به ما تحميل مىكند.
شكل و مفهوم
دال اسطوره خود را به شيوهاى مبهم عرضه مىكند: [ اين دال ] در عين حال معنا و شكل است، از يك سو پر است از سوى ديگر تهى.دال به عنوان معنا از قبل قرائت را مسلم مىانگارد، من با چشمانم آن را درمىيابم، داراى واقعيتى محسوس است (و برخلاف دال زبانى كه كاملا ذهنى است) داراى غناست: شير ناميدن و سلام نظامى سياهپوست كلهايى موثقاند، آنها عقلانيتى بسنده را حائز هستند.معناى اسطوره به عنوان كل نشانههاى زبانى ارزش خود را داراست، به تاريخى تعلق دارد - تاريخ شير يا جوان سياهپوست; از حيث معنا دلالت از قبل ساخته مىشود و اگر اسطوره بر آن چنگ نيندازد و آن را در طرفةالعينى به شكل انگلوار تهى بدل نسازد، كاملا خودبسنده است.معنا از قبل كامل است، نوعى معرفت و گذشته و خاطره و نظم قياسپذيرى از امور و ايدهها و تعميمها را مسلم مىگيرد.
اما زمانى كه معنا به شكل مبدل مىشود حادثى بودن خود را پشتسر مىنهد; خود را تهى مىكند، فقير مىشود; تاريخ به هوا مىرود و فقط كلمه باقى مىماند و جابهجايى پارادوكسى در عمليات قرائت صورت مىگيرد، نوعى واپسروى غيرعادى از معنا به شكل، از نشانه زبانى به دال اسطورهاى.اگر quia ego nominorLeo را در لفافه نظام زبانى محض بپوشانيم، جمله مجددا صاحب پرى و غنا و تاريخ مىشود: من حيوانم، يك شير، در كشورى خاص زندگى مىكنم، هماكنون در حال شكار بودهام و بقيه مىتوانند در شكار من كه گوسالهاى باشد يا گاوى يا بزى شريك شوند، اما از آنجا كه قويترم تمامى را مىتوانم به دلايل متفاوت به خود اختصاص دهم كه مهمترين آنها به سادگى اين است كه نام من شير است.اما اين جمله به عنوان شكل اسطوره به ندرت مىتواند چيزى از اين تاريخ طولانى را حفظ كند.معنا شامل كل نظام ارزش است: تاريخ، جغرافيا، اخلاقيات، حيوانشناسى، ادبيات.اما شكل تمامى اين غنا را دور مىكند: فقرى كه اكنون [ معنا ] به آن درغلتيده است نيازمند دلالتى است تا آن را پر كند و غنا ببخشد.داستان شير مىبايست تا اندازه بسيارى دور شود تا جايى براى مثال دستورى پيدا شود.آدمى اگر مىخواهد عكس جوان سياهپوست را آزاد كند و آن را آماده سازد تا مدلول خود را پذيرا شود بايد زندگينامه او را در پرانتز قرار دهد.
اما نكته ضرورى در تمامى اين عمليات اين است كه شكل معنا را سركوب نمىكند بلكه فقط آن را فقير مىسازد، آن را دور مىكند و آن را در فاصلهاى در دسترس انسان قرار مىدهد.آدمى بر آن مىشود كه معنا در حال مرگ است اما اين مرگ، مرگى به تعويق افتاده است; معنا ارزش خود را از دست مىدهد اما زندگى خود را حفظ مىكند و شكل اسطوره از آن نيروى حياتى خود را كسب مىكند.نسبت معنا به شكل همانند ذخيره فورى تاريخ خواهد بود، نوعى غناى ذخيرهشده كه در جريان تغييرى سريع مىتوان آن را احضار كرد و مرخص نمود: شكل بايد مستمرا قادر باشد كه مجددا در معنا كاشته شود و به مواد لازم براى تغذيه خود دسترسى يابد; و بيش از همه شكل نيازمند پنهان شدن در آنجاست.همين بازى مستمر قايمباشك ميان معنا و شكل است كه مبين اسطوره است.شكل اسطوره نماد نيست: سياهپوستى كه سلام نظامى مىدهد نماد امپراتورى فرانسه نيست; او بيش از اندازه حاضر است; او به عنوان تصويرى مناقشهناپذير، غنى، پرتجربه، خودانگخيته، معصوم ظاهر مىشود.اما در عين حال حضور او رام شده است، دور شده است، تقريبا به تمامى شفاف شده است; اگر اندكى واپس نشيند به همدست مفهومى بدل مىشود كه با عيار تمام با آن راه مىآيد يعنى امپراتوريت فرانسوى; استفاده يكباره از آن، آن را به چيزى مصنوعى بدل مىكند.
اكنون اجازه دهيد به مدلول نظر بيفكنيم: اين تاريخى كه از شكل بيرون كشيده مىشود كلا توسط مفهوم جذب مىشود.در مورد مفهوم مىتوان گفت كه عنصرى كاملا متعين است و در عين حال تاريخى و نيتمند يا التفاتى (intentional) است. انگيزش است كه سبب مىشود اسطوره عرضه شود.مثاليت دستورى امپراتوريت فرانسوى همان رانههايى (drives) هستند كه پس پشت اسطوره قرار دارند.مفهوم، زنجيرهاى از علتها و معلولها و انگيزشها و نيتها را بازمىسازد.مفهوم برخلاف شكل به هيچ رو انتزاعى نيست، سرشار از موقعيت است.از طريق مفهوم تاريخ كلا جديدى در اسطوره كاشته مىشود.از طريق ناميدن شير - كه نخست، محتمل بودن آن زايل شده باشد - مثال دستورى كل وجود مرا جذب مىكند: زمان، كه سبب شده است تا در زمانه خاصى متولد شوم كه دستور زبان لاتين آموزش داده مىشود; تاريخ، كه از طريق كل مكانيسم جداسازى اجتماعى مرا از كودكانى كه زبان لاتين نمىآموزند مجزا مىسازد; سنت آموزش و پرورش، كه سبب شده است تا اين مثال از ازوپ يا فيدروس انتخاب شود; عادات زبانى خود من، كه مطابقت گزاره [ با نهاد ] را به عنوان امرى متصور مىشود كه شايسته توجه و دقت است.همين امر در مورد سلام نظامى دادن جوان سياهپوست نيز صدق مىكند: به عنوان شكل، معناى آن سطحى و منفكشده و فقير شده است; و به عنوان مفهوم امپراتوريت فرانسه اينجا نيز مجددا به كليت جهان پيوند خورده است: به تاريخ عمومى فرانسه، به مخاطرات استعمارى آن، به دشواريهاى حال حاضر آن.اگر بخواهيم حقيقت را بگوييم بايد بگوييم كه آنچه در مفهوم انباشته شده است آنقدرها واقعيت نيست، كه دانش خاصى از واقعيت است; در گذار از معنا به شكل، «تصوير» بخشى از دانش را از دست مىدهد تا «مفهوم» دانش را بهتر دريافت كند.در عمل دانشى كه در مفهوم اسطورهاى وجود دارد مغشوش است و از مجموعههاى منعطف و بىشكل تشكيل شده است.آدمى مىبايستبا قدرت بر اين خصلتباز مفهوم تاكيد ورزد، مفهوم ابدا جوهرى انتزاعى و چكيدهشده و خالص نيستبلكه توده متراكم بىشكل و نااستوار و گنگى است كه وحدت و انسجام آن بيش از همه به سبب كاركرد آن است.
در اين معنا مىتوانيم بگوييم كه خصلت اساسى مفهوم اسطورهاى مىبايد تخصيص يافته باشد.مثاليت دستورى به دقت متوجه نوع خاصى از شاگردان است، امپراتوريت فرانسوى بايد براى چنين و چنان گروهى جذابيت داشته باشد نه براى ديگران.مفهوم كاملا با كاركردى مطابقت دارد و به عنوان گرايشى خاص تعريف مىشود. [ توجه به ] اين امر نمىتواند مدلول را در نظامى ديگر يعنى فرويدينيسم به ياد نياورد.در نظريه فرويد مضمون دوم، نظام معناى پنهان (محتواى) خواب و پاراپراكسيس و روانپريشى است.البته فرويد متذكر مىشود كه معناى مرتبه دوم رفتار معناى واقعى استيعنى همانى است كه مختص وضعيت تام، منجمله سطح ژرفتر آن است و درست مثل مفهوم اسطورهاى همان نيت [ و التفات ] رفتار است.
يك مدلول مىتواند دالهاى چندى داشته باشد: اين امر هم در زبانشناسى صادق است هم در روانكاوى.اين امر همچنين در مفهوم اسطورهاى نيز صادق است.اين مفهوم توده نامحدودى از دالها را در اختيار دارد: مىتوانم هزار جمله لاتين را بيابم كه براى من متابعت گزاره از نهاد را نشان دهد، مىتوانم هزار تصوير بيابيم كه امپراتوريت فرانسه را به من نشان دهد.اين نكته به آن معناست كه از حيث كمى مفهوم بسيار فقيرتر از دال است و اغلب كارى نمىكند بهجز بازنماياندن خودش.فقر و غنا در نسبتبا شكل، نسبت عكس با يكديگر دارند: فقر كمى شكل كه مخزن معناى ظرافتيافته است مطابق استبا غناى مفهوم كه باب آن به روى كل تاريخ گشوده است، و وفور كمى اشكال مطابق استبا اندكى تعداد مفاهيم.همين تكرار مفهوم از طريق اشكال مختلف چيزى ارزشمند براى اسطورهشناس است چرا كه به او اجازه مىدهد تا اسطوره را كشف و رمززدايى كند: اسطوره تداوم نوعى از رفتار است كه نيت و التفات آن را روشن مىسازد.اين امر مؤكد مىسازد كه نسبتى منظم ميان حجم مدلول و حجم دال وجود ندارد.در زبان اين نسبت متناسب است و به ندرت از كلمه يا حداقل از واحد انضمامى [ زبان ] تجاوز مىكند.اما در اسطوره برعكس، مفهوم بر تعداد بسيارى از دالها گسترده است.به عنوان مثال، كل يك كتاب مىتواند دال مفهوم واحدى باشد و برعكس شكلى واحد (يك كلمه، يك ايما، حتى اگر فرعى باشد و تا آنجا كه مورد توجه قرار گيرد) مىتواند دالى باشد براى مفهومى كه از تاريخى بسيار غنى لبالب است.اين عدم تناسب ميان دال و مدلول، اگرچه در زبان غيرمعمول است، خاص اسطوره نيست.به عنوان مثال در آثار فرويد پاراپراكسيس دالى است كه لاغريش تناسبى با معنايى واقعى كه آشكار مىكند ندارد.
همانطور كه گفتم ثباتى در مفاهيم اسطورهاى وجود ندارد; آنها مىتوانند پا به عرصه وجود بگذارند، تغيير يابند، از هم بپاشند و به طور كامل ناپديد گردند و دقيقا از آنجا كه تاريخى هستند تاريخ مىتواند به آسانى آنها را سركوب كند.اين ناپايدارى اسطورهشناس را وامىدارد تا از اصطلاحات مناسب آنها استفاده كند و من هماينك مىخواهم سخنى درباره آن بگويم، زيرا كه اغلب مسبب بروز طنز شده است: اگر مىخواهم اسطورههايى را كشف و رمززدايى كنم بايد قادر باشم كه مفاهيم را بنامم; لغتنامه مفاهيم اندكى در اختيار من قرار مىدهد: خوبى و مهربانى و كليت و انسانيت و جز آن.اما بنا به تعريف، از آنجا كه اين لغتنامه است كه اين مفاهيم را در اختيار من مىنهد اين مفاهيم خاص تاريخى نيستند.اينك آنچه در اغلب اوقات به آن نيازمندم مفاهيم ناپايدار (ephemeral) به همراه احتمالات محدود است; پس جعل واژگان جديد اجتنابناپذير است.چين5 يك چيز است، ايدهاى كه در همين اواخر پتىبورژواى فرانسوى مىتواند از آن در سر داشته باشد چيز ديگرى است، براى آميزه غريبى از زنگها و درشكههاى آدمكش و شيرهكشخانهها كلمه ديگرى ممكن نيست مگر چينىات.دوستداشتنى نيست؟ آدمى مىتواند حداقل از اين واقعيت تسلى يابد كه جعل واژگان مفهومى جديد هرگز دلبخواهى نبوده است; آنها مطابق قواعد به شدت متناسب عقلانى جعل مىشوند.
رسول معرک نژاد