به یاد استاد جلیل ضیاپور

 

هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق

به یاد استاد جلیل ضیاپور

                                                                                                   استادمهدی حسینی

 

اكنون كه براي نگارش اين متن، به مناسبت يادبود ششمين سال درگذشت[1384] پير نقاشي معاصر ايران، استاد جليل ضياء‌پور، تحول نقاشي نوين را در ذهن مرور مي‌كنم، به ياد مي‌آورم كه زماني نزديك به پنجاه سال از نخستين آشنايي‌ام با آثار نقاشي استاد جليل ضياءپور مي‌گذرد.

اين اولين آشنايي، در ارديبهشت ماه ۱۳۳۷ شمسي (۱۹۵۸ م) به مناسبت برگزاري نخستين بي‌ينال نقاشي تهران، در كاخ ابيض بود. براي نوجواني كه در فضاي محروم از دنياي تصوير (دنيايي كه بعدها متوجه شدم چقدر در فرهنگ گذشته ما جايگاه رفيع و استثنايي داشته است) در دبيرستان‌هاي آن‌ روز تهران به تحصيل مشغول بود و نه علاقه‌مند و نه قادر به ادامه‌ي تحصيل در رشته‌هاي علمي و فني بود و سرگشته در خيابان‌هاي تهران پرسه مي‌زد، تجربه‌ي يك نمايشگاه نقاشي نوين، امري بيرون از عالم تصور مي‌نمود. در اين نمايشگاه كه به همت اداره كل نيروهايزيباي كشور و به دبيري ماركو گريگوريان برپا شده بود، نخست با اسامي بسياري از هنرمنداني آشنا شدم كه بعداً برايم دوستان و همكاران بي‌نظير شدند و چه بسيار از آنان آموختم. نه فقط آموختن طرح و رنگ، بلكه مهم‌تر از آن، اعتماد به نفس، فروتني و آزادي. در كاتالوگ اين نمايشگاه (كه تا به امروز آن‌ را حفظ كرده‌ام و با خود دارم) مقدمه‌ي به قلم دكتر احسان يار شاطر چاپ شده بود و يك پيشگفتار توسط ماركو گريگوريان دبير بي‌ينال.

در بخشي از مقدمه‌ي دكتر احسان يارشاطر آمده است:

«آن‌چه هنر دوستان را نويد مي‌دهد اين است كه بسياري از نقاشان جوان راه مقصود را با اعتماد و قوت دل مي‌سپرند و ترديد و شرمندگي دست آن‌ها را سست نمي‌كند. در پناه اين اعتماد دريافته‌اند كه معشوق خانگي زيباست و شيوه‌ي نو كه از مغرب رسيده است هر چند پسنديده باشد جز جامه‌اي بر پيكر خيال و احساس واقعي نقاش نيست. دريافته‌اند كه در زير آسمان آبي و آفتاب درخشان ايران و در هنر و فرهنگ كهن سال اين سرزمين هزاران نقش بديع هست كه مي‌تواند خاطر نقاش را به خود مشغول سازد و قلم او را شوق زندگي بخشد...»

ماركو گريگوريان نيز در بخشي از پيشگفتار خود مي‌نويسد:

«مدرنيسم در كشور ما متأسفانه در راه صحيح رشد ننموده و در نتيجه اين مخلوق نوظهور نتوانسته است در چشم مردم زيبا جلوه كند و نبودن نقادان و راهنماياني كه بتوانند هنر تصويري را به معناي درست به مردم بشناسانند، به توسعه‌ي پراكندگي كنوني ميدان داده است.»

در همين نمايشگاه بود كه براي نخستين بار با نام و اثر مشهور جليل ضياء‌پور «زينت خاتون» آشنا شدم. طبيعي است كه در آن شرايط سني و قامت و اندازه قادر نبودم، به درستي، به درك واقعي اين نمايشگاه و پرده تأثيرگذار استاد ضياءپور پي‌ببرم. شايد بيشتر از آن‌چه بتوانم اصالت اثر را درك كنم، تنها توانستم از طريق شعر عاميانه‌اي كه موضوع نقاشي قرار گرفته بود، با اين مضمون:

 

جُم جُمك برگ خزون

مادرم زينب خاتون

گيس داره قد كمون

از كمون بلند ترك

از شبق مشكي ترك

حمام سي روزه مي‌خواد

شونه‌ي فيروزه مي‌خواد

 

پرده‌ي «زينت خاتون» در مجموعه‌ي موزه‌ي هنرهاي تجسمي معاصر تهران قرار دارد. در اين اثر استاد ضياءپور با استفاده از يكي از بندهاي شعر: «شونه فيروزه مي‌خواد»، زينت خاتون را در حالي كه شانه‌ي فيروزه‌اي رنگ به دست دارد و مشغول شانه‌زدن موهاي خود است، تصوير كرده است. دستان حنا بسته   «زينت خاتون» كه با رنگ نارنجي، با ملايمت اندكي در اطراف كاشي‌هاي زرد رنگ زمينه و سطح يكي ديگر از كاشي‌ها نشسته و سپس به بهانه‌ي حناي كف پاي «زينت خاتون» و با همان نيروي نخستين روي كف پاهايش مي‌نشيند. تلفيق واژه‌ها با رنگبندي پرده به گونه‌اي طراحي و تنظيم شده است كه چشم در جاي جاي تصوير حركتي هماهنگ دارد و هرگونه ايستايي و سكون را از ذهن و خاطر بيننده، دور مي‌سازد. تركيب پرده، مانند اغلب آثار استاد ضياءپور، تنظيمي موزاييكي دارد و اين تجزيه به لحاظ القاي پويايي در سرتاسر اثر است.

اين تنظيم كاملاً آگاهانه و به خواست هنرمند است و در كليه‌ي آثار استاد ضياءپور مكرر مي‌شود. زماني كه استاد ضياءپور مسئله «زمان» را درتصوير بيان مي‌كند، به صراحت اظهار مي‌دارد كه:  «هر نوع تجزيه در عالم هنر، حركتي در جهت پيشبرد پويايي است.»


نخستين بي‌ينال تهران نيز مانند هر نمايشگاه ديگري خاتمه يافت و در سال ۱۳۳۹ دومين بي‌ينال تهران در ارديبهشت ماه گشايش يافت. در دومين بي‌ينال تهران نيز استاد ضياءپور با پرده‌ي «

زن كُرد قوچاني »(1) حضور داشت.

                                                  زن كُرد قوچاني

اين بار نيز پيكره‌ي زن كرد قوچاني در حالي كه كودك‌اش را به پشت داشت، در تنظيم مشبك و هندسي پرده، تركيبي تازه يافت. ساختار هندسي پرده «زن كرد قوچاني» اين بار نيز در قالب: فضاي فعال و تابع، تحليل فرم اندام بُزي كه همگام با زن كرد قوچاني در حركت بود، استفاده از نقوش بومي براي پيوند دادن اجزاي تصويري و نيز رنگ‌هاي گرم در جوار سطوح سرد، جملگي تعريف نويني از فضاي دوبعدي داشته كه براي بيننده آن روز تهران (و حتي اكنون) تازگي داشت و او را در فضايي بيرون از فضاي متعارف تصوير، هدايت مي‌كرد.

                                    

دكتر اكبر تجويدي كه در شكل‌گيري نخستين بي‌ينال‌هاي تهران نقش سازنده‌اي داشت، در شماره‌ي شش نشريه اخبار هنر و هنرمندان دي‌ماه ۱۳۳۸، نوشت:" آنان كه با هنرهاي جديد آشنايي دارند، سعي خواهند كرد كه با ديدي بالاتر در آن‌چه معمولاً براي نظاره‌ي يك اثر عادي و ساده و آسان لازم است، نگاه كنند و اعماق روح و دنياي خاص هنرمند را دريابند. اگرچه تاكنون مردم كشور ما كمتر به ديدن آثار جديد و امروزي عادت دارند، ولي خوشبختانه چون واقعيت هنر ايراني يعني آن‌چه تاكنون در زندگي روزانه‌ي خود با آنان سروكار داشته‌ايم و چه بسا اصراري هم نداشته‌ايم كه نام هنر به روي آن بگذاريم، جوهر و خميره‌ي هنر نو داشته است با اندك كوششي خواهيم توانست به ماهيت هنر جديد پي ببريم. به قول استاد ضياءپور هنرمند ارجمندي كه بسياري از جوانان با ذوق امروز ما در انتخاب طريقه‌ي هنري خود، مديون راهنمايي‌هاي پر بهاي وي مي‌باشند: يك قالي ايراني نقش تركمن، از نظر اصول توزيع و تركيب رنگ‌ها، چه فرقي با يك پرده‌ي نقاشي آبستره دارد؟ جاي بسي خوشوقتي است كه اين هنرمند جوان و با ذوق و فعال، آثار جديد و قابل ملاحظه‌اي براي نمايش آينده عرضه داشته است."

 

اين پيش‌بيني دكتر اكبر تجويدي صحيح از كار درآمد و يك سال بعد و در شماره‌ي هشت فروردين و ارديبهشت ۱۳۳۹، همزمان با برگزاري دومين بي‌ينال تهران، اين نشريه چنين عنوان زد: جليل ضياءپور ،برنده‌ي جايزه‌ي مدال زرين. همين نشريه در ادامه نوشت: «ضياءپور تاكنون مطالب فراوان درباره‌ي مكاتب مختلف نقاشي نگاشته است كه از نظر كارشناسان هنر جديد به مردم، حايز اهميت بسيار است.» و در ادامه مي‌نويسد: «آثاراين هنرمند به علت دارا بودن مضامين اصيل ايراني و شيوه ي خاص نقاشي ميان هنردوستان معروفيت دارد.»

                               زينت خاتون

در حقيقت پرده‌ي «زينت خاتون» بيانيه‌ي عيني رسالات و نظريات استاد ضياءپور از سال ۱۳۲۷ و به ويژه در نشريه‌ي خروس جنگلي به شمار مي‌آيد و پرده «زن كرد قوچاني» حاصل عملي تحقيقات و مطالعات مردم‌شناسانه‌ي وي در پيوند با اقوام مختلف اين كشور بود. ناگفته‌ آشكار است كه انتشار مقالات استاد ضياءپور در نشريه خروس جنگلي، در آن زمان، چندان ساده نبود و اين نشريه بارها توقيف و هر بار با نام ديگري انتشار مي‌يافت. نخستين بار، پس از توقيف، با نام كوير و بار آخر با عنوان پنجه خروس، منتشر شد.

                                     نشریه خروس جنگی

فعاليت تحقيقاتي و انتشاراتي استاد ضياءپور به انتشار نشريات محدود نمي‌شد. از جمله آثار مكتوب ايشان در زمينه‌ي هنر و پوشاك مردم ايران مي‌توان به موارد زير اشاره كرد:

-      پوشاك باستاني ايران از كهن‌ترين زمان تا پايان ساسانيان /۱۳۴۳

-       پوشاك هخامنشي و مادها در تخت جمشيد /۱۳۵۰

-       پوشاك زنان ايراني از كهن‌ترين زمان تا آغاز سلسله‌ي پهلوي /۱۳۴۷

-       پوشاك زينتي در ايران از كهن‌ترين زمان تا دوره مادها /۱۳۵۳

-       پوشاك ايل‌ها و چادرنشينان و روستائيان ايران /۱۳۴۶

 

در زمينه جامعه‌شناسي:

-      زن از آغاز تا به امروز /۱۳۴۴

 

در زمينه هنر:

-      هنر نقاشي و پيكرتراشي در ايران زمين /۱۳۴۳

-       تاريخ هنر عمومي شرق و خاورميانه (به اختصار)

 

از ديگر مقالات بسيار حايز اهميت و جنجال‌برانگيز مرحوم ضياءپور مقاله‌اي است تحت عنوان: «نقاشان قديم ايران در ميان كتاب‌ها چه مي‌كردند و بازماندگانشان چه مي‌كنند؟» است كه در سال ۱۳۲۸ در انجمن هنري «خروس جنگی» ايراد شد. ضياءپور ضمن برشمردن ويژگي‌هاي نگارگري ايران در بخشي از آن مي‌نويسد:

 

«... اگر هنرمندان ما علاقه‌مند طبيعت بودند فقط از اين نظر بود كه طبيعت، وسايل و نمونه هايي در اختيارشان مي‌گذاشت تا بتوانند مقاصد خود را بيان كنند، و به همين علت، هرگز تابع و مقيد طبيعت نبوده آن را تقليد نمي‌كردند...» ضياءپور سپس به ويژگي‌هاي نگارگري ايران پرداخته و در پايان در مورد افرادي كه داعيه حفظ و پاسداري از ميراث نگارگري ايران را دارند، با طنز خاصي كه ويژه‌ي وي بود، چنين مي‌نويسد:

 

«... عجيب‌تر اين‌كه مدعي هستند كه با كپي كردن از روي آثار قديمي يا اندك دور و نزديك شدن به آن‌ها و پروراندن چندين شاگرد مانند خود (كه اين خود مصيبتي است) به داد نقاشي مينياتور رسيده‌اند و اين هنر به اصطلاح ملي را نجات داده‌اند وگرنه تاكنون هفت كفن پوسانده بودند (غافل از اين‌كه نه تنها باعث نجات آن نشده‌اند بلكه به اين وسيله خود سبب مرگ و حتي پوساندن هفت كفن شده‌اند)

اين آقايان غافلند كه به كار بي‌فايده‌اي دست زده‌اند و مدتي است كه بي‌جهت اوقات عزيز خود را با قلم‌موي جناب گُربه صرف كرده‌اند و با آن از بالا يا پايين، طرح نازك را شروع كرده به تدريج به طرح كلفت ختم مي‌كنند. صورت پيري را مي‌سازند كه دستار از سرش افتاده به صورت دلبرش كه نيمتاج و دستار و غيره و غيره سر كرده و زلفان آشفته دارد و شراب تعارف مي‌كند، چشم دوخته است»

اگرچه ماهيت اين قبيل آثار اكنون براي همگان روشن شده است، ولي لازم است توجه شود كه اين متن متجاوز از پنجاه سال پيش نگارش شده و براي تدوين آن، در آن مقطع از زمان، دانش، جرأت و اعتماد به نفس بسيار لازم بوده است.

 

موضوع لازم به اشاره ديگر موضوع تدريس مرحوم ضياءپور در سال‌هاي پس از انقلاب است. هر چند مدت زمان اين دوره آموزشي كوتاه بود و فرصت‌طلبي  و خشك‌انديشي برخي مانع از استمرار آن  شد ولي همين مدت كوتاه تدريس ايشان در مجتمع دانشگاهي هنر (دانشگاه هنر فعلي) نسلي از هنرمندان جوان را تربيت كرد كه بسياري از آن‌ها، امروز، از فعالان جنبش هنر معاصر ايران هستند و جايگاه خاص خود را در تداوم نهضت مدرن كشور يافته‌اند.

 

يكي از خوش‌اقبالي‌هاي نگارنده‌ي اين سطور همجواري با مرحوم ضياءپو در داوري نخستين بي‌ينال نقاشي معاصر تهران، در سال ۱۳۶۹، درموزه‌ي هنرهاي معاصر تهران بود. از جوايز آن سال بي‌ينال سفر دوهفته‌اي برندگان بي‌ينال، به همراه داوران، به كشور چين بود. پس از فراهم آمدن مقدمات سفر و عزيمت به چين، زماني كه در لابي هتل قرار شد هر دو نفر در يك اتاق مستقر شوند، در نهايت خوشوقتي، استاد ضياءپور، هم اتاقي خود را حقير انتخاب نمودند. اين حُسن تصادف و انتخاب سعادتي برايم فراهم آورد كه موجب شد ده روزي را به صورت مستقيم با پدر معنوي خود هم اتاق باشم و از هر لحظه آن لذت برده و از هر انديشه و گفته‌اش نكته‌ها بياموزم.

 

در زماني نه چندان دور كه دانشكده هنر اصفهان بخشي از دانشگاه هنر تهران به شمار مي‌آمد (و اينك مستقل گشته و با عنوان دانشگاه هنر اصفهان به فعاليت ادامه مي‌دهد) توسط مدير گروه، از من خواسته شد تا از استاد دعوت نمايم و چند روزي را، به اتفاق، در دانشكده‌ي هنر اصفهان و در ميان دانشجويان و كارگاه نقاشي سپري نماييم. از آن‌جا كه استاد تا اين زمان دو بار دچار سكته قلبي شده بود و امكان داشت اين سفر براي ايشان مناسب نباشد، اين درخواست را چند روز در خاطرم مرور كردم. چون احتمال مي‌دادم، اين سفر و حضور در ميان دانشجويان مشتاق اصفهان موجب خستگي و كسالت ايشان گردد. بالاخره به خود جرأت دادم و موضوع را با مرحوم ضياءپور در ميان گذاشتم. در نهايت تعجب، استاد از دعوت استقبال كردند. ولي نگراني من از زمان ساعت پرواز بود كه ساعت شش صبح (يا همين حدودها) تعيين شده بود و قرار بود يك ساعت  قبل از پرواز در فرودگاه باشيم. پيوسته خود را سرزنش مي‌كردم كه اين سفر و اين زمان موجب كسالت استاد خواهد بود. به هر تقدير روز سفر فرا رسيد و با وجوي كه خود را انسان سحرخيزي مي‌دانستم، در كمال تعجب، به محض ورود به سالن فرودگاه، استاد ضياءپور را شاداب و سرحال، منتظر خود و سفر به اصفهان يافتم. دو روز پرتحركي در اصفهان سپري شد و اين همه نيرو و صرف وقت از سوي شخصيتي اين چنين پيشرو در اين شرايط سني، برايم شگفت‌انگيز بود.

 

هرگز نميرد آن‌كه دلش زنده شد به عشق

ثبت است در جريده عالم دوام ما

---------------------------------------------------------------------------------------------

* كليه‌ي نقل قول‌ها از كتاب: مجموعه سخنراني‌هاي هنري - تحقيقي زنده‌ياد استاد جليل ضياءپور، به كوشش شهين صابر‌تهراني، به اهتمام موزه هنرهای معاصر، موسسه توسعه هنرهای تجسمی و جهاد دانشگاهی هنر تهران؛ تهران،۱۳۸۲  و كاتالوگ نخستين بي‌ينال تهران، ۱۳۳۷.

cm ۸۳×۲۰۰ 1-  ابعاد  
--------------------------------------------------------------------

برگرفته از نشریه دو هفته نامه تندیس            

 

نقاشان معاصر ایران-مارکو گرگوریان

 

مارکو گرگوریان

 

                                                                  

 

مارکو گرگوريان سال 1304 در کروپوتکين روسيه به دنيا آمد و 15 سال بعد همراه خانواده‌اش به ايران مهاجرت کرد، در شهر تبريز ساکن شد، بعدها به جلفاي اصفهان رفت، آنجا درس خواند و سال 1322 تحصيل هنر را در هنرستان کمال الملک آغاز کرد. سپس به ايتاليا رفت و سال 1333، عشق به ايران او را به کشور بازگرداند.

پس از بازگشت درتهران و در  ضلع جنوب شرقي ميدان فردوسي يک گالري تاسيس کرد به نام استاتيک. اين گالري مرکزي بود براي آموزش هنر و خيلي زود تبديل شد به پاتوقي براي هنرمندان نوگرا. گالري استاتيک جنب و جوشي خاص ميان هنرمندانپديد آورد.

 

راه‌اندازی نخستين" بي‌ينال" نقاشی ايران

مارکو گرگوریان در سال 1337 طرح راه اندازي نخستين بي ينال نقاشي تهران را به اداره هنرهاي زيبا که بعدها شد وزارت فرهنگ و هنر پيشنهاد داد، آنها هم پذيرفتند و بي‌ينال به همت خودش برگزار شد.

 مارکو در مدت اقامت در ايتاليا يک بار عضو هيات انتخاب بي‌ينال ونيز بود و يک بار هم عضو هيات داوری. او با خود فکر کرده بود ايران هم قابليت شرکت در اين بي‌ينال را دارد. به همين دليل نخستين بي‌ينال نقاشي را راه اندازي کرد تا برندگانش بهبي‌ينال ونيز فرستاده شوند. 45 هنرمند نوگرا، در آن بي‌ينال شرکت داشتند.

در آن بی ینال اثر خود مارکو بهعنوان اثر برگزيده، انتخاب شد اما چون دبير بی ینال بود جايزه را نپذيرفت.


"غلامحسین نامي" در باره گرگوریان و "بازار سيد اسماعيل " مي گويد:
"يادم هست هر از گاهي با هم مي رفتيم به بازار سيد اسماعيل که خرت و پرت فروشي بود. بار اول که با هم رفتيم ديدم مارکو با بسياري از رهگذران و فروشندگان رابطه‌اي دوستانه دارد و گرم مي‌گيرد تا آنجا که فروشندگان موقع نهار او را به قهوه خانه بردند و مهمانش کردند. او با مردمي که خيلي‌ها حاضر نيستند طرفشان بروند، عجين بود. مظاهر اين نزديکي در آثارش به صورت کلاژ نان سنگک و ظرف ديزي بروز يافته‌اند. او به نحوي اين اشيا را کنار هم مي‌گذاشت که اثري پر محتوا به دست مي‌آمد، اثري که هويت و سنت ايراني در آن هويدا بود."

 

گروه آزاد نقاشان و مجسمه سازان ايران

نامي به " گروه آزاد نقاشان و مجسمه سازان ايران" اشاره مي کند و می گوید:

"اين گروه در سال 1353 با حضور 7 هنرمند تشکيل شد. من، مارکو، مرتضي مميز، سيراک ملکونيان، مسعود عربشاهي، دريابيگي و فرامرز پيلارام که عضو اين گروه بوديم، تصميم داشتيم با ارائه آثاري که مدرنيسم واقعي را به تصوير کشد با جرياني که هر اثر فاقد ارزشي را به هنر مدرن ربط مي داد، مقابله کنيم و در برابر آن بايستيم."

 

 

آثار نقاشی مارکو گرگوریان

اولين نقاشي‌هايي که گرگوریان ارائه داد، اکسپرسيونيستي بود. طرح‌ها قدرت داشت و حول موضوع انسان  مي گشت. نگاه مارکو به انسان خيلي تلخ بود.اما گرگوريان بعد از نقاشي هاي اکسپرسيونيستي ِ خود به استفاده از موادي چون خاک، شن، ماسه و کاه روي مي آورد. نامی به اين آثار اشاره می‌کند:"ريتم، حرکت و فضاهاي هندسي از مشخصات آثار او است. عشق به مسايل اجتماعي و رفتارهاي بومي او را به سمت استفاده از فرم‌هاي عاميانه کشاند. مارکو در ايران به پاپ آرت نگاه مي‌کند و به دليل علاقه به مردم کوچه و بازار مضاميني را در آثارش ارائهمي کند که به ريزه کاري‌هايي از اين قشر برمي‌گردد."

 

آثار مفهومی گرگوریان

نامي علاوه بر نقاشي ها به آثار مفهومي گرگوريان هم اشاره می کند:

"درست دو، سه سال بعد از نقطه اوج هنرهاي مفهومي در غرب ما به فکر راه اندازي نمايشگاه کانسپچوآل آرت در تهران افتاديم. اين نمايشگاه توسط گروه آزاد برگزار شد که تاثير بسياري هم داشت و از جمله هنرمنداني که بهترين کارها را ارائه داد مارکو بود. در يکي از نمايشگاه ها اثري درخشان عرضه کرد، يک صندلي شکسته و کهنه را با طناب به نرده بست و در اتاقک پارچه‌ای سياه گذاشت. پشت صندلي بوم سپيدی قرار داشت که با استفاده از دستگاه نمايش اسلايد، تصوير خود مارکو روی آن افتاده بود. به اثر که نگاهمي کردی انگار مارکو روی صندلی به بند کشيده شده، نشسته بود."

برگزاري بي ينال که سبب به رسميت شناختن جنبش هنر نوي ايران شد، از دستآوردهای مارکو گریگوریان بود که در تاريخ هنر معاصر ایران  هرگز فراموش نخواهد شد.

 

                                     

 

                                         

 

------------------------------------------------------------------------------------------

با دخل و تصرف برگرفته از :    http://www.fasleno.com     

 

جنبش نوگرايي در نقاشي معاصر ايران- آخر

 

                      جنبش نوگرايي در نقاشي معاصر ايران

                                (پيشگامان نقاشي نوگرا)    

                                                 (قسمت آخر)              

سيد رسول معرك نژاد

 

 

در روندشكل گيري نقاشي معاصرايران ونسل دوم جنبش نوگرايي،زنان هنرمند نيز فعال بوده اند كساني هم چون شكوه رياضي،منصوره حسيني،بهجت صدر،ايران درودي،معصومه سيحون وپروانه اعتمادي.

 

شكوه رياضي ( 1300- 1341) دانشجوي رشته پزشكي بود كه درس را نيمه تمام رها كرد و به دانشكده هنرهاي زيبا رفت و سال 1325 شمسي فارغ التحصيل شد. براي ادامه تحصيل به بوزار پاريس رفت(1955م) وبا نشان طلا دانشنامه خود را دريافت كرد.او به ايران بازگشت وبه تدريس پرداخت.طراحي ها وچند تابلوومجسمه باقي مانده از او،نشان دهنده مهارت وديدتعليم يافته اوست.اما آنچه اورا به عنوان هنرمندي تأثيرگذار وپيشرو مشخص مي كند، شيوه ي تعليم اوست كه طراحي صحيح وديدن وكشف دو باره جهان پيرامون رابه هنرآموزان خود مي آموخت.چنانكه بسياري از شاگردان آن روز اوهنرمندان نامدار امروزند.[23-ص46]

                            

 

                          

 

      

 

منصوره حسيني (تولد1305ش) به سال 1328 از دانشكده هنرهاي زيبا فارغ التحصيل شد سپس به ايتاليا رفت و در آكادمي هنرهاي زيباي رم  (1333ش)به ادامه تحصيل پرداخت. منصوره حسيني از آن سال ها ياد مي كند، سال 1337شمسي وسال آخر اقامتش در رم كه نزد هنر شناس ايتاليايي « لئونللو  ونتوري »(Leonello Venturi ) رفته است و  نظرش را در مورد آثارش جويا شده است. ونتوري در اظهار نظري قاطع نقاشي ها ي منصوره حسيني را پنجاه سال عقب تر از جريان هنر معاصر خوانده و به اواستفاده از خط كوفي را توصيه كرده است.حسيني مي گويد؛ «پنجاه سال از تاريخ عقب بودم.تشويق ها وتقديرها وجايزه هايم با يك جمله كشته شده بود.حس بودنم مرده بود. همان شب در بازگشت از روي كارت پستالي كه به ديوار اتاقم بود ونام پنج تن بر آن چاپ شده بود خط را به كار گرفتم.»[10-ص21]

      

 

        

 

      

 

بهجت صدر (تولد 1303) در اراك به دنيا آمد واز سال 1309شمسي به همراهخانوادهاش ساكن تهران      مي شود به سال 1327 به دانشكده هنرهاي زيبا مي رود وسال1333 با رتبه اول در رشته نقاشي فارغ التحصيل مي شود. صدر به ياد مي آورد كه سال 1317شمسي معلم هنر او كه از پيروان مكتب كمال الملكي بود به اوگفته بود كه استعداد نقاشي ندارد.[24-ص34]  به سال 1335 به ايتاليا مي رود و وارد آكادمي هنرهاي زيباي ناپل مي شود. در بي ينال سوم تهران جايزه بزرگ سلطنتي را از آن خود مي كند. سال 1343 شروع به خلق كلاژهايش مي كند. سال1346 در آثارش از اشياء نظير پرده كركره استفاده مي كند. سعي او در ادامه بر اين بوده است كه  ما به ازاي طبيعت بيروني را با الفباي نقاشي انتزاعي در هم بياميزد وبه تصوير بكشد.بدين منظور رنگ سياه،رنگ مسلط ومطلوب نقاشي هايش مي شود و « با تراشيدنش بافت نهايي اثر را عريان مي كند.فضاي منفي كه با حركت دست وكاردك براي برداشتن غلظت رنگ روي بوم پديد مي آمد هنرمند را به كشف لايه هاي زيرين ناهمرنگ كه زير پوشش سياه پنهان بود مي رساند.جستجوي لايه هاي زيرين اثر شايدحاصل بينش درونگراي يك شرقي بود كه از نظر اجرا شباهت  رفتاري با آثار هنرمندان آسيايي (مثلا ژاپن) مي يافت كه كمپوزيسيون اثر را با حركتي مطمئن وتجديد ناشدني فقط يكبار بر پرده مي آزمايند.» [24-ص20]

                       

                               کلاژ/ پرده کرکره

 

                          

 

ايران درودي از جمله نقاشاني است كه به مكتب سوررئاليسم( 16) گرايش دارد.درودي به سال 1315در شهر مشهد به دنيا آمد.نه ساله بود به همراه خانواده به تهران وسپس سال 1954ميلادي به فرانسه رفت  ودردانشكده بوزار پاريس زير نظر « شاپلن  ميدي» نقاشي را  مي آموزد. اولين نمايشگاهش را سال 1958ميلادي در ميامي آمريكا  برگزار مي كند. در پاريس با « سالوادر  دالي» (1904- 1989م)- از بنيانگذاران مكتب سوررئاليسم در نقاشي وسينما- آشنا مي شود. درودي ازدالي و نظر او در باره ي نقاشي هايش مي گويد؛   "سالوادر  دالي برايم هميشه از قديسين بوده وهست.روزي مجله « كارفور» چاپ فرانسه را نشانش دادم كه نوشته بود؛ فضاي سوررئاليست ها به هم شباهت دارد، همچنانكه در آثار سوررئاليست درودي فضايي از        « ماكس ارنست» يا دالي را مي توان ديد.دالي سخت خنديد وگفت؛ آنها تفاوت آفتاب ونورها را نمي بينندوتفاوت فرهنگ ها رانمي شناسند. نه! نقاشي شماشباهتي با آثار من ندارد. شما از فرهنگ  ديگري سيراب مي شويد و كار من از فرهنگ اسپانيا،فرهنگ خون و شن نشأت مي گيرد.هر نقاش اگر نقاش باشد فقط به خودش شبيه است."[15-ص127] وهنوز درودي در آثارش پاي بند به مكتب سوررئاليسم مانده است

                          

 

                     

  

درنهايت؛نقاشي نوگراي ايران كه توسط پيشگاماني چون جليل ضياءپور،حسين كاظمي،جوادحميدي،احمد اسفندياري،محمدجواديپور،شكوه رياضي،ماركوگريگوريان،محسن وزيري مقدم، عبداله عامري،هوشنگ  پزشك نياوبهمن محصص پايه ريزي شد در سال هاي بعدبا نسل دوم نوگرايان به حيات خود ادامه داد. باآنكه در ابتداء با تلفيق صوري مكتب هاي غربي باعناصر تصويري ايراني  گونه اي ناهمگون را پديد آوردند اما درادامه  و تلاش نسلهاي بعدي و در جريان بي ينال ها ي تهران به. جنبش «سقا خانه» و «نقاشي – خط»  منجر شد.

-------------------------------------------------------------------------------------

منابع

1)آژند،يعقوب؛ادبيات نوين ايران؛انتشارات امير كبير؛ تهرانِِ 1363.

2)آغداشلو،آيدين؛ازخوشي ها وحسرت ها؛ نشر فرهنگ معاصر ، تهران،1375.

3)آغداشلو،آيدين ؛ سال هاي آتش وبرف؛نشركتاب سيامك؛ تهران،1378.

4)اتينگهاوزن، ريچاردواحسان يارشاطر؛اوج هاي درخشان هنر ايران؛ هرمز عبدالهي ورويين پاكباز؛نشريه آگه؛تهران،1379.

5) پاكباز،رويين؛دايره المعارف هنر؛نشرفرهنگ معاصر؛تهران 1378.

6) پاكباز ،رويين ؛نقاشي ايران از ديرباز تا امروز؛نشر نارستان؛ تهران ،1379.

7)پاكباز،رويين؛هنر معاصر ايران؛فصلنامه طاووس،تهران ،شماره يك،پاييز1378.

8)پاكباز،رويين ويعقوب امداديان ؛ به باغ همسفران ؛نشرنظر وموزه هنرهاي معاصر ،تهران.؟.

9) پاكباز، رويينويعقوب امداديان؛پيشگامان هنرنوگراي ايران،محسن وزيري مقدم؛انتشارات موزه

هنرهاي معاصر وموسسه توسعه هنرهاي تجسمي ؛تهران ،1383.

10)پاكباز ،رويين ويعقوب امداديان؛پيشگامان هنرنوگراي ايران ،منصوره حسيني ؛انتشارات موزه هنرهاي معاصر وموسسه توسعه هنرهاي تجسمي ،تهران ،1382.

11)جهانبگلو،رامين؛ايرانومدرينته؛مجموعه گفتگو؛حسين سامعي؛نشر گفتار،تهران،چاپ دوم،1380.

12)حريري،ناصر؛درباره هنروادبيات ؛گفت وشنودي باجليل ضياءپور؛نشر آويشن؛بابل؛1380.

13)خليلي،ناصرواستفان ورنويت؛گرايشبه غرب ؛پيام بهتاش؛ نشركارنگ،تهران ،1383.

14)دالوند،احمدرضا ؛جنبش نوپاي نقاشي ؛نشريه گردون ،ويژه نامه هنر نقاشي ؛تهران ،بهار1370.

15)درودي، ايران ؛درفاصله دونقطه ؛نشرني ؛تهران،چاپ دوم،1375.

16)رحيميان،هرمز؛ادوار نثر فارسي ازمشروطيت تاسقوط سلطنت؛انتشارات سمت؛تهران،1380.

17)رستگار،كاوه؛نقاشي تقليد زيبايي هاي طبيعت،گفت وگو با حسين شيخ؛ كتاب؛ژوزف  اميل مولدوديگران؛به باغباني مي مانم در باغچه اش؛بهزاد حاتم وديگران،انتشارات وزارت فرهنگ وارشاداسلامي،تهران، 1381.

18)سركوهي،فرج ؛آياتحولي در راه است،نشريه گردون ،ويژه نامه هنر نقاشي؛تهران ،بهار137.

19)ضياءپور جليل؛سخن نوآركه نو را حلاوتي دگر است؛فصلنامه هنر،تهران،شماره هفده،بهاروزمستان 1368.

20)فرزانه پور،ياسمن؛زردآفتاب كرمان وآبي كاشي ها؛نشريه اولين نمايشگاه بين المللي طراحي معاصر؛تهران ،شماره   4 و 10 آذرماه 1378.

21)كاشفي ،جلال الدين؛روند سبك هاي  نو درنگارگري ايران؛فصلنامه هنر؛ تهران ،شماره 13،زمستان 1365وبهار1366.

22)گودرزي،مرتضي؛جست وجوي هويت در نقاشي معاصر ايران ؛انتشارات علمي وفرهنگي؛تهران ،1380.

23)مجابي،جواد؛پيشگامان نقاشي معاصرايران،نسل اول،نشر هنرايران،تهران ،1376.

24) مجابي،جوادوديگران؛پيشگامان هنر نوگراي ايران ،بهجت صدر؛انتشارات موزه هنرهاي معاصر وموسسه توسعه هنرهاي تجسمي ؛تهران،1383.

25)موريزي،محسن؛بي ينال هاي تهران؛نشريه نقش،شماره 4،ويژه پنجمين دوسالانه نقاشي معاصرايران ،تهران،25مهر1379.

(26Selvaggi,Giuseppe؛Bahman Mohassess؛TREC edizionipregiate؛Roma,Itali,1977.

------------------------------------------------------------------

جنبش نوگرايي در نقاشي معاصر ايران-5

                      جنبش نوگرايي در نقاشي معاصر ايران

                                   (پيشگامان نقاشي نوگرا)    

                                                 (قسمت پنجم)              

سيد رسول معرك نژاد

درمیان نقاشان نوگرا علاوه بر کسانی که از مکتب های یاد شده بهره بردند،بودند هنرمندانی که از اسطوره ها و بیان تمثیلی ونمادین در آثارشان استفاده کردند هنرمندانی همچونبهمن محصص،منصورقندریز و  هانيبال الخاص.

 

بهمن محصص (تولد 1309ش) سال هاست در کشور ایتالیا زندگی می کندوبیش ازچهل سال است  به سبک شخصی اش دست یافته است. در نقاشی هایش از موجودات اساطیریوانسان – حیوان ها (مینوتورها = Minotaurs ) با اندام پوسیده وفاسده شده ومنجمد،با عضلاتی که در بخشی از بدن ستبرودربخشی هایی  دیگرباریک شده اند،استفاده کرده است و  گاه عناصرتصویری اش بويژه انسان هايش به حجمی سیب زمینی مانند بدل می شوند،[2-ص93] که آنها رابیانی ازاعتراض تلخ واستعاره های طنزآمیز دانسته اند.[6-ص209 و 4-ص364]

محصص در آثارش جایی برای تزئین ومزاح نمی گذاردو جهانی سخت تاریک، نومیدانه،انباشته از

 «زنده -مرده ها» که پلیدی وپلشتی بر آنها سایه انداخته است را به نمایش می گذارد سعی اودر تجسم انسان آسیب دیده، تغییر شکل داده، سوخته و گندیده ای است که در انتظار آخرالزمان نشسته است. ودر این راه به زبان عام وجهانی دست یافته است بی آنکه بخواهد اثرش را  عامه پسند وعامه

فهم کند.[2-ص93]   

درمجموع آثار محصص جهان تلخ هشدار دهنده ای را نشان می دهند [3-ص48] که بازتابی از شخصیت متضاد خودهنرمندنیزهست، شخصیتی که جمع اضداد است مجموعه ای از نبوغ  وطمع،حسابگری و بی پروایی.    

                               

                                       نامزد

 

                            

  ازهنرمندی که به عنوان پیشگام درهنر انتزاعی (Abstract Art) می توان ازآن یاد کردمحسن وزیری مقدم است.  وزیری مقدم درسال 1303شمسی به دنیا آمد،  سال 1322شمسی وارد دانشکده هنرهای زیبای تهران شد و 1327با رتبه ی اول رشته ی نقاشی رابه اتمام رساند. برای ادامه تحصیل به آکادمی هنرهای زیبای رم ایتالیا رفت (1334ش) ودر کلاس «توتی شالویا» (Shaloia) حضور یافت (1336ش). وزیری مقدم از آن زمان و پند استادش یاد می کند که گفته بود؛«اگرمی خواهی یک نقاش معمولی باقی بمانی همین راه را  ادامه بده  ولی اگر میل داری هنرمند بشوی روی هر چه تابه حال ساخته ای قلم قرمز بکش واز صفر شروع کن»

وزیری مقدم درادامه از تلاش خود  می گوید ؛ «کارآسانی نبود.پس از کشمکش هایدرونی تصمیمگرفتم گذشته را فراموش کنم.درمدت شش ماه که به کلاس او رفتمدرحدود هزار تمرین گوناگون انجام دادم. مفهوم نقاشی انتزاعی وچگونگی پیدایش فضای تجسمی را از این استاد آموختم.» سال 1337 شمسی از آکادمی فارغ التحصیل می شود. یک سال بعد به نقاشی شنی یا «ماسه های سیاه» می پردازد. آثاري كه جرقه خلق آنها از نقوشي كه با دست بر روي ماسه هاي ساحل دريا رسم كرده بود زده شد.اين روش نقاشي را تا سال 1342 شمسي ادامه داد و با همين شيوه در سومين بي ينال تهران شركت كردومدال طلا را از آن خود كرد.از سال 1345 شمسي به نوعي نقاشي انتزاعي هندسي روي آوردوسپس نقاشي بر روي ورق آلومينيوم را تجربه كرد. (1347ش)

سال 1348شمسيبرش هاي چوبي اش را ابداع كرد.برشهاي چوبي،مجسمه هايي بودند كه در كنار همديگر با مفصل هايي به هم متصل مي شدندوازقسمت مفصل ها داراي حركت،وباحركت چوبها ي برش داده شده،حالت هاي مختلفي از اثر پديد مي آمد.وزيريمقدم  در ادامه فعاليتهاي هنراش،فرم هاي مجسمه هاي چوبي اش را  بر روي بوم  نقاشي كرد.وزيري مقدم هم اكنون در ايتاليا زندگي مي كند. [9-ص40]

                                             ماسه های سیاه

                                 

                                                نقاشی بر روی ورق آلومینیوم

                                    

                                        برش های چوبی/مجسمه چوبی

 

                                     فرم مجسمه های چوبی بر روی بوم نقاشی

---------------------------------------------------------------------------------

ادامه دارد....

جنبش نوگرايي در نقاشي معاصر ايران-4

     

                        جنبش نوگرايي در نقاشي معاصر ايران

                                (پيشگامان نقاشي نوگرا)    

                                                 (قسمت چهارم)              

سيد رسول معرك نژاد

                                                                                                                                           

در ادامه باید از چند هنرمند نوگرای دیگرکه در خلال بی نیال ها وگالری ها رشد کردند یاد کرد، هنرمندانی که  نسل دوم  نوگرایان بودند.  یکی از آنها حسین کاظمی است.

 

حسین کاظمی (1303-1375ش) به سال 1324 شمسی از دانشکده هنرهای زیبای تهران فارغ التحصیل شدوبرای ادامه تحصيل و هنرآموزی به فرانسه رفت،در بازگشت آثارش را در تالاررضا عباسی به نمایش گذاشت.کاظمی سال 1375 شمسی به فرانسه مهاجرت کرد وتا پایان عمر درآنجاماند. وی مدال اولین ودومین بی ینال تهران را ازآن خودکرده بود. آثارش دارای سبک مشخصی است وبیشتر به ایجاز وانتزاع تمايل دارد با دو عنصر گیاه وسنگ که بر زمينه تك رنگ به کار  می گیرد وبااستفاده از عنصر تجسمی بافت - برای القای تضاد-  بیننده را به طیفی ناهمگون از عواطفمی کشاندودر نهایت آرام آرام ذهن بیننده را به فضای عرفانی که در پس ظاهرتابلو نهفته است می بردو درآنجاست که عناصر به وحدت می رسند.[23-ص1]

کاظمی در مورد آثارشوتضاد نهفته در آنها گفته است؛

 «آنچه همیشه فکر مرا به خود مشغول داشته ،مسأله تضاد است . تضاد به عنوان یک اصل جهانی ، یعنی رویارویی نیروهای دوگانه در همه پدیده های کیهان. قصد من در نقاشی همیشه آگاهانه یا نا آگاهانه متجلی کردن این تضاد بوده است، حتی در پرتره. در ابتدا و پس از آن گهگاه در پاریس نقاشی انتزاعی کرده ام ولی پس از مدتی متوجه  شدم که این سبکخواسته های درونم  را  ارضا  نميكند.ابتدافکرمیکردم نقاشی آبستره بهتر می تواند نظر مرا در مورد تضاد متجلی کند ولی با گذشت سالیان فکرم تغییر کرد و به سبک فیگوراتیو بازگشتم.»[23-ص93]

 آثار اولیه کاظمی نمایشگر واقع گرایی به اسلوب امپرسیونیستی بود که به تدریج رو به انتزاع کامل آورد و در نهایت «موفق شد نوعي هماهنگی متعادل میان سکون شکلهای راست گوشهو پویایی خطوط خوشنویسانه برقرار سازد مضمونتقابلو  وحدت عناصر متضاد در نقاشی های نیمه انتزاعی متأخرش - با  عناصری همچون  سنگو گیاه -  بیان آشکارتری یافت.» [5-ص398]        

                             

 

                          

    

از دیگر هنرمندان نقاشی  نسل دوم نوگرا که به مکتب اکسپرسیونیسم گرایش داشتند می توان به هوشنگ پزشک نیا  و مارکوگریگوریان   اشاره کرد.

 

 هوشنگ پزشک نیا ( 1296-1351ش) پس از اتمام تحصیلاتش در ایران ، به سال 1321شمسی به آکادمی هنرهای زیبای استانبول ترکیه رفت و زیر نظر پرفسور «لئو پولدلوی» نقاشی را فرا گرفت. سال 1325 شمسی به ایران بازگشت و در شهر آبادان مشغول به کار شد. سپس سال 1337 شمسی به تهران نقل مکان کرد. پزشکنیا ده سال پایانی زندگی اش را با سختی، تلخی و آشفتگی گذراند و آذر ماه 1351 شمسی بر اثر سکته قلبی در تهران درگذشت. آثارش میان تجربه های کوبیستی، اکسپرسیونیستی، واقع گرایی (رئالیستی) ویافتن شیوه ای شخصی در نوسان بود.[6-ص123] تشابه میان  تمام  آثارش، بیان اکسپرسیو  مسایل اجتماعی مردمزحمت کش وطبقه ی کارگراست.از پزشک نیا آثارحکاکی (گراور سازی) نیز به جا مانده است که در آنها بیشتر از عنصر خط به صورت هاشورهای سیال برای دورگیری شخصیت ها استفاده کرده است و گاه آثارش با خطوط سفید كه از دل سیاهی زمینه به بیرون پریده اندتصاویری نگاتیف (منفی) ارائه داده اند.[14-ص224]

اگرچه اوازنخستین هنرمندان نوگرای ایرانی بوداما به دلیل گوشه گزینی وتردیدوتشویش هایش و کشمکش میان مکتب های مختلف نقاشی،نتوانست نقشی فعال در تحول هنر معاصر ایران داشته باشد        وبدین قرار بسیاری اورا در زمان حیاتش در نیافتندوبسیاری نیز پس از مرگش اورا به فراموشی سپردند.[8-ص169]

                          

 

                       

 

 

مارکو  گرگوریان سال 1925میلادی در شهر کروپوتکین روسیه به دنیا آمد.چند سالی در ایتالیا به فراگیری نقاشی پرداخت و گرایش های تمثیل پردازانه و اکسپرسیونیستی را در آثارش به نمایش گذاشت. اوازاولین نقاشانی است که «هنرمفهومی» (کانسپچوال) (13)،«حداقل گرایی» (مینی ماليسم) (14) و «پاپ آرت»(15) رابه صورت  بومی درآثارش  بروز داد،[11-ص146]وبه موضوع هایی پرداخت که به نظرش در آنها امکان یافتن هویت ملی و بومی وجود داشت. او از گلو خاک،میخ، کاسه،نان،استکان  ونعلبکی به صورت چسباندنی (کلاژ)، برروی بوم استفاده کرد.[ 22 – ص112 ]

                                                                                                                        

 

 

                     

 

 

-----------------------------------------------------------------------------

 

پی نوشت:

13)Conceptual Art يا هنر مفهومي،گرايش هنري اواخر  دهه ي 1960 ميلادي مي باشدكه در آن مفهوم وتفكر هنرمند مهم جلوه مي كند نه شي ء هنري  بدين منظور هنرمند به مددمواد گوناگون و  ناهمخوان همچون مقاله،عكس، نمودار،فيلم ويديويي و نيز از طريق زبان گفتاري ،انديشه ي خودشرابه مخاطب انتقال مي دهد. [5-ص403]

14) minimal Artيا حداقل گرايي،  جنبش  هنري دهه ي 1960ميلادي كه  در ايالات متحده پديدآمد.هدف اين  جنبش توضيح مجدد مسايلي چون فضا،فرم،مقياس ومحدوده بود ودر نتيجه هرگونه بيانگري وتوهم بصري را نفي مي كرد.اينان روشي خردگرايانه در تركيب بندي  به كار مي بردند، مجموعه اي از نظم ساده براساس اصول رياضي گونه كه به اثر هنري قابليت بسط وتوسعه مي داد.[5-ص565]

15) Pop Art،از جنبش هاي هنري دهه ي1960ميلادي كه برنوعي زيبايي شناسي همگاني تأكيدميكند. هنرمندان اين جنبش عناصر تصويري شان را از فرهنگ شهري توده مردم واز آگهي هاي تبليغاتي، داستان هاي علمي،علايم متداول واشياء روز مره وفيلم ها انتخاب مي كردند.

16) Surrealismيا هنر فراواقعگرايي. مكتب هنري كه در سال 1924 ميلادي پديد آمد.آنان در آثارشان به ذهن ناخودآگاه،خواب ورويا توجه نشان مي دادندوامور معقول  وغير معقول رادرهم آميخته ترسيم  مي كردندتا واقعيتي جديد پديد آورند.اوج اين مكتب در دهه ي 1930 ميلادي بود.

------------------------------------------------------------------------------------------------------

ادامه دارد...

جنبش نوگرايي در نقاشي معاصر ايران-3

                                 جنبش نوگرايي در نقاشي معاصر ايران

 

                                (پيشگامان نقاشي نوگرا)    

                                                  (قسمت سوم)              

                                                                                                      سيد رسول معرك نژاد

 

هنرمندان نسل اول نوگرايي در نقاشي معاصر ايران ،علاوه بر كوبيسم به مكتب امپرسيونيسم نيز گرايش نشان دادند. آثار نقاشان امپرسيونيست ايراني به دليل انتخاب موضوع  كه در ارتباط با زندگي روزمره مردم بود و اينكه نشانه هايي از واقع گرايي را در خود داشت، مخاطب بيشتري را نسبت به ديگر مكتبهاي نقاشي مدرن به خود جلب كرد. از جمع اين نقاشان مي توان به «احمد اسفندياري » و«عبداله عامري» اشاره داشت.

 

                                                               احمد اسفندیاری   

 

احمد اسفندياري (تولد1301 ش) از دومين دوره دانش آموختگان دانشكده هنر بود. درآثار اوليه اش دريافت غريزي اش از هندسه ايراني با رنگهاي سبزآبي را كه ملهم از كاشي كاري هاي معرق ونقوش پارچه هاي سنتي و چهل تكه بودندبه تصويركشيد. وي در ادامه فعاليتش به رنگهاي گرم سوخته روي آوردورد پاي سنت از آثارش محو شد تاجايي كه تابلوهايش نمايشي از «آبستره»(11) (Abstract Art) محض شدند و در مرز ميان تجربه ي بومي  و جهاني جاي گرفتند.[23-ص16] او درباره ي سبك و خلق آثارش مي گويد؛«سعي   كرده ام  كارم چيز نويي باشد، اما از روال نقاشي خارج نشوم. از ديگري تأثير نگيرم. نو هر چند ضعيف باشد چون تازه  است ارزش دارد. سبك اهميت دارد كسي كاري را به جايي مي رساند كه از آن بيشترنمي رود. اين سبك اوست.هيچ جور مال ديگري نمي شود. ديروز آمدم كاري بسازم راضي نشدم ، پاكش كردم.  كار را كه شروع مي كنم، كشيده مي شوم توي كار،هنرمند توي كار از خود كار الهام مي گيرد. شيوه كارمن است كه تكه تكه كار كنم. رنگ را سرجايش مي گذارمرنگها را روي هم نمي مالم.» [23-ص165]

 با مشاهده آثار اسفندياري آنچه بيش از همه جلب توجه مي كند،آرامش دروني نقاش است كه در لا به لاي فرمها و رنگهايي كه القاي فضاي ايراني مي كنند به چشممي آيد.«شناخت عميق احمد اسفندياري از نوروسايه وكاربرد زيبا وبه جاي آن در آثارش وتأثير درست اواز نقاشي و تلفيق آن با تجربه شخصي و انتخابرنگهاي پختهوشفاف بازگشتهاي گاه و  بي گاه او به طبيعت استفاده نور وشخصي از خطوط،وتنوع طلبي از مشخصه هاي آثاراحمد اسفندياري است.»[20-ص8]

                        

                                         

                     

                                             

                                                 

                                     

 

                                                                        عبداله عامری 

 

 عبداله عامری (تولد 1301ش) درباره ی خود می گويد؛« از کودکی به نور و رنگ و صدا حساسيت داشتم، گرايش و تمايل اصلی من هميشه اين بود که بتوانم ارزش های والای انسانی را با زيبانيهای والای آفريده خدا نشان بدهم .طبيعت منبع زيبايي است، همه چيز در آن هست؛ خط،فرم ، كمپوزيسيون و نور. من در آن جلال خدا را  می بینم.  ارزش هایی که در این ارتباط به اثر هنری راه پیدا می کند هم نقاش را تعالی می بخشد هم تماشاگر اثرش را. بنابراین نقاشی می شود ابزار تزکیه روح. »[23-ص197]

عامری از هم دوره های اسفندیاری و جوادی پور در دانشکده هنرهای زیبا بود که به سال 1327شمسی با رتبه اول فارغ التحصیل شد و پس از آن در اداره آموزش وزارت فرهنگ و هنر به تدریس مشغول شد.او آثارش را با طبیعت سازی شروع کرد و به تدریج به مکتب پست امپرسیونیسم علاقه مند شد. در ادامه به فضاهای آبستره نزدیک شد. به سال 1334 شمسی در نمایشگاه جمعی به همراه پرویز تنالی ، سهراب سپهری و مهدی ویشکایی شرکت کرد. در بی ینال های تهران (1337- 1339ش) شرکت داشت و نمایشگاه انفرادی در تالار فرهنگ (1341ش) برگزار کرد. عامری پس ازآن کمتر به نمایش آثارش علاقه نشان داده و به خلوت عارفانه خود پناه برده است.

                                           

                                           

                                          

                                          

  موج نوگرایی در میان هنرمندان نقاش نسل دوم شدت بیشتری گرفت و در آن عواملی چند مؤثر بودند از   جمله؛نمایشگاههای گروهی،تشکیل بی ینال های نقاشی و مجسمه وتأسیس نگارخانه ها. همانگونه که   قبلا اشاره شد،  هنرمندان نوگرادر آغاز فعالیت شان  اولین نمایشگاههایشان را در سفارت خانه های خارجی  در ایران برپا  می کردند و  به تدریج بعد از کودتای 1332 شمسی بود که آثارشان درمراکز دیگری نظیر    باشگاه  مهرگان( محل تجمع معلمان لیسانسه) به نمایش در آمد واین گونه نمایشگاه ها از معدود  نمایشگاه هایی  بودند که آثار نوگرایان و سنت گرایان در کنار هم به نمایش گذاشته می شد. البته در این نمایشگاههانو پردازان در اقلیت بودند.چندی بعد،  تغییر سیاست های فرهنگی حکومت  به سودنوگرایان شد؛ اداره ی کل هنرهای زیبا ( وزارت فرهنگ وهنر)بسیاری از هنرمندان نو پرداز  را  به استخدام خود درآورد. و با  حمایت های دولتی اولین بی ینال (12) تهران به سال1337شمسی برپا شد که فقط به آثار نوپردازان اختصاص یافته بود.[11-ص145]

 

اولین بی ینال تهران با همکاری"  مارکو  گریگوریان " شکل گرفت و در آن پنجاه وسه نقاش و مجسمه ساز ایرانی شرکت داشتندوبا این بی ینال جنبش نوگرایی به رسمیت شناخته شد. برگزار کنندگان اهداف خود را این گونه برشمردند؛

 ایجادامکانات ، بررسی وارزیابی آثار نو پدید ایرانی، آشنا کردن مردم با شیوه های هنرمدرنوانتخاب چند اثر توسط داوران ایرانی و  خارجی برای ارائه در نمایشگاه های بین المللی».[7-ص8]

 در ادامه،بی ینال دوم (1339ش)، بی ینال سوم (1341ش)،  بی ینال چهارم (1343ش) و  بی ینال پنجم(1345ش) برگزارشد.

برپایی و  فعالیت بی ینال های نقاشی از چند نظر دارای اهمیت بیشتری نسبت به نمایشگاه هاي            دیگر بود؛ «دارای اهداف روشن و  مشخصی بودند،از تمام این  پنج  بی ینال   کاتالوگ هایی جداگانه با مقدمه و مشخصات آثار چاپ شد و بر جا مانده است،  تقریبا مورد استقبال اکثریت نقاشان مطرح زمان خود قرار گرفت،سهم عمده ای در تحولات بعدی نقاشی ومجسمه سازی نوگرای ایران داشته است.» [25-ص3]

 و  در  مدت  زمان کوتاهی نقاشی نوگرا به لحاظ موضوع و  تکنیک ونحوه ی برخوردهنرمند با اثرش،تغییرات زیادی کرد از مهمترین آنها می توان از نقاشی «سقاخانه ای» که درخلال پنج بی ینال ظهور یافت نام برد.

در سال 1345شمسی (بی ینال پنجم) ازنقاشان کشورهای ترکیهوپاکستان نیز دعوت شده بودو پس از اتمام آنبدون هیچ توضیحی  از سوی  مسئولان وکارگزاران فرهنگی بی ینال ها  تا   پساز انقلاب اسلامیبه فراموشی سپرده شدوسال 1370 شمسی  مجددا فعالیت آنها  ازسرگرفته شد.

علاوه بر برپایی بی ینال ها،  نگارخانه ها نیز نظیر؛  نگار خانه آپادانا،تالار رضا  عباسی،  تالار ایران در توسعه نقاشی معاصر ایران  تأثیر داشتند.از نخستین نگارخانه ها می توان  ازنگارخانه آپادانایاد کرد که سال 1328شمسی و به همت محمد جوادی پور ،حسین کاظمی وهوشنگ آجودانی در تهران تأسیس شد.[7-ص4]

تالار رضاعباسینام نگارخانه دیگری بود که به همیاری اداره کل هنرهای زیبای تهران سال 1338 شمسی  دایر شداما بیش ازدوسال نتوانست به فعالیت خود ادامه دهد. نگارخانه دیگرتالار ایرانبود  که آثار منصور قندریز،مرتضی ممیز، فرامرز پیلارام،مسعود عربشاهی ، صادق تبریزی وچند تن دیگر از هنرمندان را سال 1343شمسی به نمایش گذاشت وسیزده سال پا برجا بود. به همت رویین پاکباز در آنجازمینه ای برای نمایش آثار،چاپ کتاب ومباحث هنری پدید آمده بود.این نگارخانه پس از در گذشت منصورقندریز (1344ش)به نام «تالارقندریز» تغییر نام داد.[5-ص154]

درمجموع تا سال 1356 در تهران بیست وپنج  نگار خانه (گالری) خصوصی ودولتی برپا بود واز مهم ترین آنها«موزه هنرهای معاصر تهران» است که به سال 1356شمسی وبا هدف حفظ ونگهداری آثار تجسمی هنرمندان معاصر ایرانوجهان افتتاح شد.[22-ص58]  

---------------------------------------------------------------------------------

پی نوشت:

11) آبستره يا هنرانتزاعي؛شيوه اي كه در آن عناصر طبيعي به صورت خلاصه شده وموجز به تصوير در آمده اندوحتي در صورت افراطي به عناصر تجسمي به ويژه خط ورنگ تبديل شده وترسيم شده اند.از پيشگامان اين شيوه ي هنر ي مي توان به واسيلي  كاندينسكي (Kandinsky،1866-1944م)اشاره داشت كه براي اشاعه وفهم آثارش كتابهاي؛«معنويت در هنر » و«نقطه، خط، سطح»را منتشر كرد.

12)Biennaleبه معناي دوسالانه است وجشنواره ونمايشگاه آثار هنرمندان معاصر هر دوسال يكبار اهداف مشخص درآن برپامي شوند.سابقه ي  بي ينال به سال 1895 ميلادي باز مي گرددكه درونيز برپا شده بود.

-----------------------------------------------------------------------

ادامه دارد....

جنبش نوگرايي در نقاشي معاصر ايران-2

                                  

 

                    جنبش نوگرايي در نقاشي معاصر ايران

                                (پيشگامان نقاشي نوگرا)    

                                                (قسمت دوم)              

                                                                                 سيد رسول معرك نژاد

 

    اولين هنر جويان فارغ التحصيل دانشكده هنرهاي زيبا براي آشنايي و درك بيشتر آثار هنري مدرن به اروپا اعزام شدند و به فراگيري پرداختند ودربازگشت به وطن، به ترويج برداشت هاي خوداز هنر مدرن اقدام كردند و بر انديشه هاي خود پافشاري مي كردند. آشنايي با آثار هنر مدرن، فكر رهاشدن از قيود سنتي را در ميان نقاشان نسل جديد پديدار كرد. وبدين ترتيب به نفي قالبهاي هنر رسمي پرداختند. و اولين جدال جدي ميان هنرمندان سنتي- نگارگران سنتي و مكتب كمال الملكي- وهنرمندان مدرن در محافل و مجالس هنري در گرفت.‌‌‌[6-ص202] توجه و نظر دانشجويان اعزامي به اروپا، به مكتب هاي كوبيسم(7)Cubism)) و اكسپرسيونيسم(8)(Expressionism) جلب شد. اما اين تأثيرپذيري از هنر غرب درظاهر، قالب و تكنيك آثار بود و نه در محتوا و مضمون و انديشه آنان، بنابراين آثار هنرمندان از اروپا بازگشته، در ظاهر تقليدي از قالب و شكل مكتب غربي بود و در محتوا، ذهن گرايي هنر ايراني را با خود داشت. به عبارت ديگر، هنرمند نوگراي ايراني از يك سو با جذب شدن بهجديدترين پديده هاي هنر غرب ضرورت پيوستن به دنياي مدرن را توجيه مي كرد،كه اين امر حاصل يك روند تاريخي  و  معمول تجربيات تاريخي هنرمندنبود بلكه  نتيجه مشاهداتيبودكهبا آسان يابي مي خواست به هر صورت ممكن معاصر زمان خود باشد.[14-ص75] واز سويي ديگر براي نمايش دادن هويت و تشخص فرهنگي – ملي خود، به عناصر سنتي و تجربه هاي ذهني نيز متوسل شد. 

   در دهه ي بيست شمسي هنرمندان نوگرا آثاري خلق كردند كه سابقه اي درحافظه ي تاريخي ايران زمين نداشت و شگفتي جامعه را در برداشت. اين هنرمندان سعي داشتند با سخنراني، چاپ كتاب و مقاله درباره ي هنر مدرن، فضايي را ايجاد كنند تا هنرشان براي عموم قابل فهم شود.دراين ميان «جليل ضياء پور» (1299-1378ش) نقش قابل  ملاحظه ايرا  ايفا  مي كرد.

                                                    استاد جلیل ضیا پور     

ضياء پور پس از فارغ التحصيل شدن از دانشكده هنرهاي زيبا به فرانسه رفت و در پاريس زير نظر«آندره  لوت» (1885-1962م) با مكتب كوبيسم آشنا شد. پس از فراگيري، تلاش ضياء پور بر اين بود كه بتواندنقاشي كوبيسم را با نقاشي ايراني هماهنگ كند. بدين منظور «او به عنوان سلول رشد دهنده كمپوزيسيون تابلوهايش، واحد مربع هندسه كاشي و صنايع بومي را برگزيد و تركيب تابلوهايش را بر محور تركيب پذيري سلولهاي پوياي رنگي استوار كرد به سبب گرايش تحقيقي اش در زندگي سنتي روستائيان و كوچگران مضامين ايلياتي به گونه اي  تمثيلي در آثار او ظاهر شدند.»[23-ص9] وبدين منظورمي خواست عناصر ايراني و شكلهاي هندسي اين تصاوير را جايگزين فرمهاي شكسته نقاشي كوبيسم كند.

                                               

                                                               دختر لر

                                     

                                         

                                     

                                                          دنیای درون

 

 

ضياء پور بهره گيري از شكلهاي هندسي به ويژه مربع رابه عنوان شكلي مي دانست كه بيانگر بينش فلسفه جبري است.[23-ص24]اوبه همراه چند تن از هنرمندان، انجمني راتشكيل داد كه نشريه اي به نام«خروس جنگي» را به چاپ رساندند.(9)

                                      

 

واين اقدام از رويدادهاي مهم وتأثير گذار در تحول جامعه هنري آن زمان به شمار مي رفت. نشريه خروس جنگي پس از چند شماره، انتشار آن توقيف شد و در ادامه با عنوان« پنجه خروس» به كار خود ادامه داد.(10)[5-ص205] 

 ضياء پور  درباره ي چگونگي تشكيل انجمن و  نشريهخروسجنگيمي گويد؛ «وقتي كه من در سفر اول (1327ش) از فرانسه برگشتم با دونفر ديگر از همفكرانم كه پيشنهادهاي مناسبي در پيشبرد هنر داشتند انجمن هنري خروس جنگي رادر آتليهام  بنياد نهاديم. هدف ما بر اين بود كه با الهامات ملي هنر نو ملي را وجهه ي برداشتهايمان درسه رشته ي هنرهاي تجسمي،   ادبيات و تاترقرار دهيم.من مي خواستم  هويت ملي مان رابا الهام گيري از مواريث خود، به دنياي نو وارد كنم، بي آنكه مقلد باشم و يا اينكه بگذاريم مقلد باشند.» [12-ص58] همچنين مي آورد؛«نام خروس جنگي را غلامحسين غريب پيشنهاد كردند. خروس از نظر ظاهر اندام، موجودي قرص ومهاجم و از نظر رنگ آميزي جلوه گر،از نظر هويت (در ادبيات قديم ما) نماينده فرشته بهمن وبه عنوان طلايه،وظيفه اش بيداري مردم بود.»[19-ص82]

   درآن دوران،مباحث هنري و جدال ميان سنت و مدرن به گونه اي بود كه صحبتهاي هرطرف تاحدي از منطق خارج مي شد.«حسين شيخ» (1289-1370ش) از شاگردان مكتب كمال الملك درباره هنر و هنرمندان مدرن زمان خود گفته بود؛«نقاشي مدرن مزخرف است. پايه ي هنر ايران را مرحوم كمال الملك گذاشت. نقاشي يعني غذاي چشم، تصوير گل و چهره و غيره، كه مردم از ديدن آن خوششان بيايد، نه خط هاي كج و كوله و رنگهاي سبز و آبي و شلوغ كه مردم در مقابلش بگويند اين چيست؟ حيف از بوم! حيف از رنگ! آنها بر مي دارند و چهره ي يك زن قاجاري را خيلي خوب مي كشند بعد به جاي پايش دو تا خط كج مي كشند.درست است كه هنرمند بايد ابتكار داشته باشدو خيالي هم چيزهايي اضافه كند، اما به اين شرط كه مثلا اگر زني را مي بيند و اورا مي كشد، لباس قشنگي  تنش كند. اصلا نبايد اجازه داد كه در گالري كار مدرن بگذارند. اصلا بايد اين نقاشهاي مدرن را نصيحت كرد!»[17-صص110-114]

اين بگو مگو ميان هنر مدرن و سنتي به صحن مجلس وقت هم كشيده شد،« دكتر بقايي،وكيل مجلس،وزير كشور را استيضاح مي كند كه چرا اجازه داده كتابچه خروس جنگي درسطح دبيرستان هامنتشر شده و افكار توده اي ها را تبليغ كند. اين امر باعث توقيف مجله مي شود. نويسنده مقالات كوبيسم به محاكمه اداري دعوت مي شود. آقاي دكتري از او بازجويي   مي كند؛ چه كسي شما را مأمور اشاعه كوبيسم كرده است؟ براي چه اين رشته را انتخاب كرده اي؟كوبيسم در اصل يعني چه؟ضياءپور توضيحاتي مي دهد كه پس از توضيح فني اش بابت محاكمه وتوقيف مجله از او عذرخواهي مي كنند و آقاي دكتر مي گويد؛ ما فكر مي كرديم كوبيسم يعني كمونيسم.»[23-صص10 و 11]

---------------------------------------------------------------------

پي نوشت ها:        

7)كوبيسم، مكتب هنري سده ي بيستم، كه طي هفت سال از 1907تا 1914ميلادي،توسط پيكاسو    (Picasso،1881-1973م) وبراك(Braque،1882-1963م)شكل گرفت.كوبيسم نگاه خردگرايانه برجهان بود با كار بست شكل هاي هندسي وخطوط موزون وآهنگين وبا استفاده از  رنگهاي طيف خاكستري رنگي.كوبيسم به سه دوره؛كوبيسم سزاني، كوبيسم تحليلي وكوبيسم  تركيبي تقسيم مي شود.

8)اكسپرسيونيسم،به سال 1911ميلادي ودر اجتماع وفرهنگ آلماني پديد آمد.از مشخصه هاي آن بيان صريح احساسات بدون در نظر گرفتن اصول تعادل طرح، مفاهيم سنتي زيبايي،وبا استفاده از اغراق وتوجه به امكانات بياني خط ورنگ است. آثار وانگوگ  را سر آغازي براي اين مكتب     مي دانند. ازهنرمندان اكسپر سيونيسم نقاشي مي توان از مونك(Munch،1863-1944م)،انسر(Ensor،1860-1949م)،نولده(Nolde،1867-1956م)،  كوكوشكا(Kokoschka،1886-1980م)،سوتين (Soutine،1894-1943م)وكلوتيس(Kollwitz، 1867-1945م) نام برد.

9)ضياءپور به همراه،نيما يوشيج وهوشنگ ايراني در شعر،عزيزمحمود،نورتراب ومرتضي حنانه در موسيقي،شيباني  در فيلم سازي وشعر اين انجمن ونشريه را تأسيس كردند.

10)در نشريه پنجه خروس،سهراب سپهري وبهمن محصص نيز همكاري داشتند.

-------------------------------------------------------------------------------------

ادامه دارد...

 

=============================================================        

ضمیمه * :

                                                    

تئوری ضیاءپور در نقاشی

لغو نظریه‌های مکاتب گذشته و معاصر از پریمیتیف تا سوررآلیسم.

از انتشارات مجله کویر. چهاردهم مهرماه 1327 خورشیدی

 

صور طبیعی: منظور، شکلهای مأنوس و عادی هستند.

صور غیر طبیعی نزدیک: منظور، شکلهایی هستند که تشابه نزدیک به اشکال مأنوس داشته باشند.

صور غیر طبیعی دور: منظور، اشکالی هستند که قابل تشابه به اشکال مأنوس یا اشکال غیر طبیعی نزدیک، تنها در تصور و از راه تداعی معانی باشند.

 

نباید فراموش کرد که غالب اعمال و دریافت‌های آدمی روی قراردادهای الزامیست و سپس عادتست که چرخ زندگانی را می‌گرداند. اگر اعتراضی از این قراردادها و تجربیات و یا عادات به میان می‌آید، مطمئناً برای آن است که: اینها موافق خواست روز، «برای ارضای منویات لازم» نیستند. این هم دانسته است که هر کس یک گونه طرز بیان دارد و هرکس می‌کوشد تا در کار خود واردتر و قوی‌تر و در هر حال متخصص فن خود باشد. اگر فنی در بیان منظوری «آنچنانکه باید» عاجز باشد، دلیل واضحی بر نقص خود آن فن خواهد بود.

مرافعه‌ی سوررآلیسم در این است که خواستار یک آزادی وسیعتر از آزادی سایر مکاتب نقاشی «برای تشریح هرگونه مضامین: حقیقی یا دروغی، مالیخولیائی یا عقلائی، مادی یا معنوی» می‌باشد. می‌خواهد ایده‌های خود را در هر حال ظاهر سازد، خواستها و واپس زدگیهایش را تأمین کند. دربند آن نیست که اثر از لحاظ تخصص و فن با رشته‌ی خود ارتباط لازم را «آنگونه که باید، داشته باشد؛ از اینرو فاقد روش تخصصی هنریست. این نقیصه نه تنها مربوط به سوررآلیسم است؛ بلکه بدون استثناء کلیه‌ی مکاتب نقاشی، بخصوص بعضی‌ها «با وجود کوشش زیادی که برای رهائی خود از چنگ انگلها کرده‌اند» از نقاشیهای دوران اولیه گرفته Primitif تا امروزه که مشعشع ترین دوران نقاشیست Supernaturalisme دچار آن هستند. نه کلاسی‌سیسم، نه رمانتیسم، نه فوویسم «جز اندکی امپرسیونیسم و کوبیسم» هیچ‌یک حق هنر نقاشی را به نقاشی نداده‌اند و دامنه‌ی وسیع آن را در میدان هنری در نظر نگرفته‌اند و به همین جهت نقاشی را «به علت پاپیچ کردنش به انگلها: که علت اساسی عدم پیشرفت لازم نقاشی بوده‌اند» از حدود بایسته‌ی خود عقب زده‌اند.

چگونگی این عدم پیشرفت نقاشی را، با مراجعه به طریقه‌ی گذشت دوران مکاتب می‌توان تشخیص داد. برای توضیح و نمایش انگلها و نمودن راه و هدف نهایی نقاشی «که چگونه باید در حدود خود پیشرفت کند» به تشریحاتی لازم می‌پردازم و روش کلی آن را در دنیای قبلی «چنانکه بوده است» و سپس برای دنیای کنونی «چنانکه باید باشد» بیان می‌کنم.

در دوران بیسوادی، نقاشی وظیفه‌ی مهم بیان عوالم عمومی‌ «بخصوص مذهبی» را به عهده داشت. با به میان آمدن خط و کتابت: که برای توصیف صحنه‌های مختلف، وسیله‌ای عملا سریعتر و قابل انتشارتر بود، نقاشی بناچار در اوایل جسته جسته و سپس به تدریج، توجه را از تعریف مضامین اشتراکی، به طرف بیان حالات شخصی سوق می‌دهد. پس قیدی که نقاش در آن دوران از نظر وظیفه‌ی عمومی‌داشت خیلی مهمتر از بعد پیدایش خط و کتابت بوده است. به هر نسبت که قدرت انتشار به وسیله‌ی کتابت زیادتر می‌شود، به همان نسبت هم از اهمیت وظیفه ی عمومی‌نقاشی کاسته می‌شود.

در این حال، نقاش فرصت بیشتری برای تشریح منویات خود «که در اثر معارضات و چند و چونی واقعیات زندگانی پیش می‌آید» پیدا می‌کند. این تشریح ساده، نمودار بارزی بر چگونگی تحول، یعنی سلب وظیفه‌ی اجتماعی و سنگین نقاش از او، و پرداختنش به خواهشها و سلیقه‌های شخصی است. با وجود این، باید دانست که نقاش مضامین عمومی‌را هرگز به طور کلی نمی‌تواند از دست بدهد؛ زیرا برای او، نه تنها او بلکه هر فرد یا هر هنرمند دیگری که در محیطی زیست می‌کند، فرار از افکار و عکس العملهای افکار جامعه‌اش «به علت تأثیرات متقابله» غیر مقدور است. از این رو، برای نقاش آنروزی هم، بر کناری کلی از اینگونه عوالم، بخصوص که بشر آن دوران به نمایش تصویری منویات خود «با وصف بودن خط و کتابت: که البته بیان مجسم‌تر از نقاشی نبودند» بیشتر راغب بود کاری مشکل می‌نمود. زیرا تصویر، این نمای خارجی موجودات مورد تماس، به انضمام حالت‌های مخصوص به خودشان Expression «از آنجا که شناسای دید بشر استـ طبیعی است که برای بیان مقصود وسیله‌ی آسانیست. چنانکه می‌دانیم، حتی در زندگانی دوران غارها هم بشر اولیه به آن دست می‌زده است. از همین جاست که نقاشی تصویری، بنای محکمی‌را در حصول نمایش خواستهای هنرمند می‌گذارد؛ و از همین دوران است که تصویر برای بیان منظور در نقاشی اهمیت پیدا می‌کند و نقاش می‌کوشد تا با تصاویر کاملاً طبیعی و آشنا، مقاصد و مضامین عمومی ‌یا خصوصی را به بهترین وجه نمودار کند.

لازمه‌ی به وجود آمدن یک مضمون بصورت طبیعی «که در اینصورت وقایع مجسم تر نشان داده می‌شوند» صحیح کار کردن است. صحت عمل هم، به وجود آوردن چیزی است طبیعی و به عین؛ یعنی به همان وضعی که در طبیعت با نظر عادی مردم دیده می‌شود. پس برای این کار دقت در عواملی: که هیئت مخصوص و وضع طبیعی هر چیزی بسته به آنهاست، لازم می‌آید. از این رو، نقاشان عوامل نقاشی را به این منظور بسیار دقت می‌کردند. در نتیجه، مهارت فنی منظور نظر آمد. این مهارت، به نسبت قدرت استعداد و خواست مکاتب فرق می‌کرد. کلاسی‌سیسم کوشید تا خامی‌ و خشکی کارهای دوران اولیه را هرچه ممکن است با مهارت مقدور جبران کند. رمانتیسم با این مهارت و رسیدگی عوامل فنی، به نمایش مضامین افسانه ای می‌پردازد.

رآلیسم، با آنکه از غالب جهات تکامل پیدا کرده بود و از لحاظ طبیعی بودن خود را به پایه‌ی به اصطلاح «حقیقت نمایی» می‌رسانید «و در این حال کمال مهارت فنی محسوب می‌شد» جانبداری از واقعیات می‌کند. بنابراین، توجه به طریقه‌ی نمایش مدرکات به وسیله‌ی مهارت فنی «که خواهی نخواهی موضوع طراحی و رنگ آمیزی و حالت دادن را پیش آورده است» سبب پیدایش مکاتب مختلفه نیز شده است «در حالیکه مضامین تصویری همچنان به حالت خود باقی بوده‌اند» این مضامین تصویری تا یک چند، یعنی تا زمانیکه انسان به نقاشیهای تصویری Figuratif «که مربوط به مقاصد عمومی‌است» بیش از تزئینی Decoratif «که مربوط به منویات شخصی است» و یا به هر دو در حال اختلاط، علاقمندی نشان می‌داد، دوام داشته است؛ و هر اندازه که عقاید اجتماعی تغییر می‌کند، به همان اندازه هم مضامین تصویری تغییر صورت می‌دهند. زمانی مقتضیات زندگانی ایجاب می‌کرد که داستانهای مذهبی بسازند و انسان را در حال معراج و جولان در ماوراء جو، در عالم ناسوت و لاهوت به پرواز آورند تا از این راه بیان منویات خود کرده باشند؛ و زمانی دیگر ایجاب می‌کند که هنرمندان بجای پرواز در آسمانهای تخیلات و نقش صحنه‌های مذهبی، کاسه و کوزه و در و پیکر بسازند. (یعنی بیشتر به واقعیات زندگانی اطراف خود «چنانکه پرداخته‌اند» بپردازند). پس در این میان، می‌بینیم که برای این نمایشات، همگی حتی پیشرو‌ترین آنها، با یک وجه اشتراک: یعنی مضامین را - تصویری نشان دادن - به بیان منویات خود پرداخته اند نه نوع دیگر؛ و بعدها هم دیدیم که صور طبیعی چون قادر به ترجمان دقیق ادراکات هنرمندان نبوده‌اند و آنگونه که باید حق مطلب را ادا نمی‌کردند، نقاشان به علت احتیاج، دست به دامان جر و تعدیل و کم و زیاد کردن صور شدند تا جامع‌تر بیان منظور کرده باشند. از جر و تعدیل این صور طبیعی و تبدلشان به تصاویر غیر طبیعی نزدیک، پی برده می‌شود که نقاش پی نمایش چیزهای دیگری جز صور می‌گردد؛ و می‌نماید که این صور برای نمایش نفسانیات او بهانه‌ی ضعیف و نارسائی بیش نیستند. بنابراین گزارش، چون تا کنون صور طبیعی «به علتی که آمد» از عهده‌ی بیان مکفی مدرکات برنیامده‌اند؛ و از طرفی، تصاویر غیر طبیعی نزدیک هم علاوه بر عدم قدرت لازم در بیان نفسانیات دقیق تر «که وجود دارند» سبب انحراف توجه از هدف شده‌اند و ذهن را از اصل منظور نقاشی «به دلایلی که خواهد آمد» منحرف کرده‌اند، از این رو وجودشان از انگلهای مهم نقاشی به شمار می‌روند؛ و به همین دلیل باید از میانه برخیزند. مطمئناً پاسخ اینگونه پرسشها: (دلیل مقنعی که صور طبیعی یا غیر طبیعی نزدیک، مانع پیشرفت نقاشی و انگل منظورهای نقاش است چیست؟ و در صورت نبودن مضامین تصویری چگونه می‌شود بیان مقصود کرد و اثر هنری به وجود آورد؟ و آیا غیر از مضامین تصویری «که آدمی ‌با آنها آشنایی دارد» چه عواملی ممکن است جانشین این مضامین و معانی آنها بشوند؟) آسان است و اینک پاسخ: گفتم که توجه به مهارت فنی «برای به وجود آوردن پرده‌هائی نظیر طبیعت» خواهی نخواهی موضوع طراحی و رنگ آمیزی و حالت دادن را پیش آورده است. در توجه به طراحی‌های مختلف و سنجش آنها با هم «از نظر مهارت» و آشنایی چشم به خطوط خشن و ملایم و حرکات مارپیچی و کش و قوسی سریع و بطئی آنها نسبت به هم و شباهت دور و نزدیک این حرکات با بعضی از حرکات ظاهری موجودات در طبیعت، تداعی معانی بی‌شماری را نتیجه می‌شوند که بیننده از همه‌ی این حرکات، در هر گونه‌اش استنباط معینی می‌کند. لذا طراحی به تناسب وضع حرکات خود صاحب معانی می‌شود؛ و هر نوع از حرکات متنوعش شخص را به یاد یکی از احوال و خاطرات تازه یا تمایلات نفسانی کهنه می‌برد؛ و این معنی به مرور زمان پایه‌ی محکم می‌گیرد و در نقاشی وظیفه‌ی بزرگی را «از نظر کمک به قوت مطلب» متعهد می‌شود. طراحی، که در پیش بدون در نظر گرفتن اهمیت و طریقه‌ی به کار بردنش، تنها با سادگی و بدون معنی دادن به آن، فقط به منظور محدود کردن هیئت ظاهری موجودات واشیاء به کار می‌رفته است، با برخورد و آشنایی هنرمند به وجود طراحی‌های جاندار: که در اثر توجه، فقط معدودی اهمیت آن را در ادوار مختلفه تا زمان رآلیسم «تا حدی به تدریج» می‌فهمند، دیگر از این به بعد نقاش دقیق می‌کوشد تا طراحی‌ها صاحب روح و معانی باشند. این معانی در آثار نقاشان فهیم به خوبی آشکار است.

و نیز گفتم که برای طبیعی و حقیقی ساختن مضمونی، علاوه بر طرح، رنگ عامل اصلی بود و در آن می‌بایست دقت شود. دقت در رنگ‌آمیزی، دیده‌ی نقاش را در متنوع دیدن رنگها برانگیخت. تا زمان رآلیسم میدان رنگ دیدن منحصر بود به آبی و سبز و زرد و قرمز و مشتقات محدودشان. این کار، روی اصول قراردادها «به عنوان متابعت از روش اساتید» میدان دید نقاشان را محدود می‌کرد؛ مگر بعضی را که «چون نیازمندیها و تغییر دادن قراردادها را روی الزام استنباط می‌کردند» قدم فراتر نهادند و رنگ‌آمیزی‌های نوتری به وجود آوردند. امپرسیونیسم و به دنبال آن فوویسم از ترکیبات رنگهای اصلی و مشتقات وسیعشان استفاده کردند؛ و تنها به یافته‌های اساتید گذشته اکتفا نکردند؛ و تجربیات آنان را من باب اصالت تجربی و وحی منزل بکار نبردند؛ بلکه رنگ‌آمیزی را از حالت جمودت و یکنواختی به در آوردند و از این راه به دید نقاشی وسعتی دادند. از وجود رنگهای خاکستری هم «که به ندرت موافق طبایع و سلیقه‌ها قرار می‌گیرد» فوویسم و کوبیسم بودند که به کفایت برخوردار شدند و شخصیتی برای آن در میان سایر رنگها محرز کردند.

دیده‌ی پرورش یافته با وصف متنوع دیدن، هنگام به وجود آوردن یک مشت رنگهای هماهنگ، مطمئناً بیشتر پی آن رنگهایی می‌رود و می‌پسندد که در دوران زندگانی با آنها آشنایی و انس بیشتری داشته باشد. به این ترتیب، انتخاب رنگ در نقاشی، وابسته‌ی تمایلات عادی نقاش است. این تمایلات عادی، در طی سالها، در زمینه‌های تأثراتی، از راه اعتیاد دید نقاش به رنگهای مشخص و نافذ طبیعت، به وجود آمده است. انسان، در دوران متمادی با رنگهای عواملی: «چون رنگهای عمومی‌ زمستان، پائیز، بهار، آتش، رعد و برق، آسمان آبی یا کدر» آشنایی و تماس اجباری داشته است. این تماس اجباری و طبیعی، برای متأثر کردن چشم آنها وسیله‌ی ابتدائی رنگ دیدن و نیز تفکیک کردنشان از هم بوده است. زمستان برای او یکپارچه برف و بارندگی و تجسمی‌از یک پوشش وسیع رنگهایی از زمینه‌های عموماً خاکستری سفید است.

بهار برای او پوششی از رنگهای وسیع شکوفه‌ها و سبزی‌ها، زردی‌ها و آبی‌ها و ارغوانی‌ها است. پائیز برای او خاطره‌ی رنگهای قرمز و زرد سرمازده‌ای دارد. بنابراین، برای آدمی ‌هر خاطره‌ای به تناسب بستگی‌اش به یک موقع از مواقع فصل و سال، دارای رنگها و تداعی معانی معین است؛ و چون ذهن آدمی‌ از راه اعتیاد متمادی، هر فصلی را با مشخصات فصلی خود: «یعنی رنگ زمستان را توأم با سرما، بهار را با نشاط و اعتدال و پائیز را با مشخصات خزانی و تابستان را با گرما» در زمینه‌های تأثراتی به یکجا همراه دارد، از این رو، دیدار و یا خیال یکی از این دو عامل «مثلاً رنگ زمستان یا سرما» دیگری را به صورت تداعی معانی «توأم با خاطرات خوش یا ناخوش» در ذهن بیدار می‌کند و از این راه، تداعی‌های مختلف «که از خارج بی‌زمینه‌های رنگی هرگز در ذهن نمی‌نشینند» با تراکم خود زمینه‌های عمقی تمایلات و طبایع رنگی را به وجود می‌آورند؛ و از اینجا، به وسیله‌ی رنگهای مرکب گرفته شده از تداعی معانی «بی نیازمندی به وجود تصاویر» زمینه‌هایی برای دریافت تقاضاهای هنرمند: که به چه نوع تداعی‌ها و خواسته‌ها می‌اندیشد، به دست می‌آید؛ و از همین راه تمایلات رنگی سرد و گرم و ملایم در مورد هر فرد خصوصاً نقاش واقعیت پیدا می‌کند و معرف طرز دید و خواهش او می‌شود. براین قیاس، همچنان که احساسات متعارفی: سردی و گرمی، غم و شادی و نظایرشان، در ذهن افراد زمینه‌های رنگین دارند و برای شناسایی خود از راه چشم، به وسیله‌ی رنگهای گوناگون صاحب نشانه‌های رنگین هستند، هریک از احساسات و مدرکات غیر متعارفی هم «که دقیق‌تر و ظریف‌ترند» صاحبان رنگهایی هستند که اگر آن رنگها - در حین تطابقشان با تمایلات - از روی مهارت ترکیب شوند، می‌توانند دقیق‌ترین و ظریف‌ترین مراحل نفسانی را «که نقاشان تاکنون بسیار به ندرت آن هم ناقص از عهده تفسیرشان برآمده‌اند» بنمایانند. اساس نظریه‌ی من هم ازهمین‌جا، یعنی در خارج از صور طبیعی وغیرطبیعی نزدیک، بر روی رنگهایی: که از راه تداعی معانی صاحب مضامین مستتر به خود هستند، گذاشته می‌شود.

در نظر گرفتن تأثیرات قوی غذا و محیط را در پرورش چشم و رنگ دیدن، و اضافه کردن آنها به تمایلات رنگین عادی اشخاص، زمینه‌های مقنعی از چگونگی تراکم پیچیده‌ی تمایلات رنگین نقاش به دست می‌دهد که تفهیم و ارتباط بغرنج تطابق الوان یک اثر هنری را با انواع حالات نفسانی آسان‌تر می‌کند. علاوه بر خط و رنگ، حالت دادن هم Expression از عواملی شد که برای تکمیل بیان منظوری به صورت جالب‌تر و مؤثرتر، لازم آمد. این کار به همین روش تا آنجا کشیده شد که تغییر شکل دادن Deformation به میان آمد و در نتیجه، فرم نو را برای ایجاد مضامین تصویری مخصوصی در نقاشی به وجود آورد. هرچند که برای فرار از قالبهای کهنه و نارسا: «که مدتها مضامین تصویری معمولی را به عناوین مختلف نشان می‌داد» به کار بردن فرم نو در نقاشی یکی از آن قدمهای با جرأت و قابل استفاده در لباس کوبیسم و فوویسم بوده است؛ ولی این فرمهای نو «که به علت هرس شدن، از صورت طبیعی خارج شده ناچاراً ابهام را Abstraction پدید آورده‌اند» جز انحراف توجه از اصل منظور را سبب نشده‌اند.

تحولات عمومی ‌متناوب، هنرهای زیبا را «که همدوش حوائج محیطی مداوماً می‌سپریدند» به این نتیجه رسانید که: برای بهتر بیان کردنشان، باید هر یک هدف و رشته‌ی تخصصی کارشان را «آنچنانکه باید» مشخص کنند؛ از این رو، خود را به تواتر از مرحله‌ای به مرحله‌ی دیگر و از مکتبی به مکتب دیگر انداختند. تاکنون آنچه از نقاشی طلبیده‌اند، داستانها و همه چیز دیگر بوده است جز نقاشی؛ یعنی به وسیله‌ی نقاشی، به طفیلی‌های منضم به آن توجه داشته‌اند نه به خود آن. تا هنوز هم، عوامل نقاشی را که زیبائی مخصوص و مستتر به خود دارند نمی‌شناسند و به آنها توجه مستقیم ندارند. پس طبیعتاً زیبائی‌های این عوامل در بوته‌ی بی اعتنایی می‌افتد. تکاپوی همه‌ی مکاتب یکی بعد از دیگری «که به سرعت خود را به جلو می‌راندند» فقط برای این بوده است که یقه‌ی خود را از چنگ طفیلی‌هائی که شخصیت‌شان را در میان شخصیت‌های خود گم کرده بودند رها کنند، ولی موفق نشده‌اند؛ زیرا اصولاً این عمل با در میان بودن صور و قالب سایر هنرها میسر نبوده و نیست. نقاش، خود را تا هنوز هم مجبور و موظف می‌داند که از صور طبیعی یا غیر طبیعی نزدیک استفاده کند. برای او و طرفدارانش باور نکردنی به نظر می‌آید که از این تصاویر به بهانه‌ی قالب و وسیله‌ی بیان منظور، می‌شود که استفاده نکنند و می‌شود که این قالب‌ها را تماماً به دور اندازند. پیشروترین مکاتب، حتی کوبیسم و سوررآلیسم هم با آن همه غوغا، تنها به تغییر شکل تصاویر مضامین معمولی پرداخته‌اند و قدم اساسی و کاملا مؤثری برای نجات نقاشی از قیود قالب‌های عاریه بر نداشتند.

وقتی که هنرمندان، روی علل طبیعی و نیازمندی، تغییراتی را استنباط کردند و پا در دایره‌ی سلیقه‌ها نهادند و به شدت هرچه تمامتر در سعی این بودند که نقاشی‌های تصویری را به مرحله‌ی نقاشی‌های تزئینی برسانند و از اختلاط آن دو بر زیبایی منظور خود بیافزایند، این مجاهدت، یک قدم بسیار وسیع و مؤثر و قابل تقدیر در نقاشی بود؛ زیرا علاوه بر نمودن ایده‌ها، به وسیله‌ی بروز سلیقه، زیبایی‌هائی به وجود آوردند که حقاً و کاملاً از آن نقاشی بود. امپرسیونیسم این کار را شروع کرد و راه صحیح و وسیعی را به نقاشان نمود: نوعی کرد که رنگها قبل از مضمون دیده شوند و با این عمل، شخصیت عوامل هنری مربوط به حس باصره را قوی‌تر کرد. سوررآلیسم در نقاشی به داستان سرایی کردن و انگیختن ذهن برای بیرون کشیدن ایده‌ها و نمایش مضامین و واپس‌زدگی‌ها و عکس‌العمل‌های اجباری خود، به صورت تصویری پرداخت. بنابراین، در نقاشی از جاده هنر تخصصی به کلی منحرف شد. کوبیسم، هرچند که دنباله‌ی امپرسیونیسم را به وسیله‌ی فوویسم شدیداً گرفت و قدمهای وسیعی در میدان هنر برداشت و در معرفی شخصیت عوامل هنری کوشید؛ ولی با این همه، چون بیننده را که بنا به عادت همیشگی در نقاشی خواهان تصاویر و مضامین عادی و طبیعی است «به علت تغییر شکل دادن فرمها و در نتیجه مبهم کردنشان، بیش از پیش متوجه شکل و مضمون طبیعی یعنی خواهش عادی و همیشگی خود او می‌کند، از این رو کوبیسم با اینکه از غالب جهات کامل‌ترین و لازم ترین مکاتب محسوب است، با این همه، از نظر هدف هنری نواقصی به علل زیر دارد: الف - چون در هر حال دارای مضامین تصویری «طبیعی یا غیر طبیعی» است و هم صاحب قالب‌های عادی‌ای است که: گفتنی‌های محدودی را فقط می‌توانند تشریح کنند و از تشریح نفسانیات وسیع‌تر و دقیق‌تری «که هم‌اکنون نیازمندی آنها محسوس است» عاجزند؛ ب - و چون برای منویات مخصوصی، مجبور به تغییر شکل دادن صور طبیعی و ساده شده است و ذهن را «برای اینکه بتواند به واقعیت اصلی صور غیر مأنوس پی برد» کنجکاو کرده و در نتیجه توجه را از هدف اساسی نقاشی «که درک زیبایی طرز بیان مخصوص به خود آن است» بیش از پیش منحرف کرده است، از این رو، با همه‌ی صلاحیت تقدمش بر سایر مکاتب، مکتبی نارسا و ناقص است. پیشروترین کوبیست‌ها حتی، هنوز چنان پابند این تصاویر غیر طبیعی هستند که بیننده را در اولین نظر به تجسس هیئت واقعی و طبیعی تصاویر حاضر غیر مأنوس وامی‌دارند. حال، چون درست دقت می‌کنیم، می‌بینیم اقدامات مکاتب گذشته به سلسله مراتب تا امپرسیونیسم «که روی سلیقه‌های شخصی زائیده از نیازمندی، برای بیان نفسانیات دقیق‌تری، از راه تخصص در عوامل فنی تغییراتی داده‌اند» تماماً مربوط به فن تخصصی نقاشی بوده و تنها راه فعالیت به سوی مقصود بوده است؛ ولی مکاتب بعدی برعکس «با اینکه می‌توانستند از وجود امپرسیونیسم به نفع پیشروی هدف تخصصی نقاشی استفادهی مستقیم‌تر وسریع‌تری کنند از این مطلب غافل بوده، ندانسته وبی نظر، به وسیله‌ی وجود حالت و فرم اغراق آمیز خود «علاوه بر تأخیر وصول به منظور نقاشی» انحراف بزرگی در هدف کلی نقاشی پدید آوردند. البته هرچند که مکاتب مابعد امپرسیونیسم نسبت به موارد اعتراض و نواقص خود، در مقابل، دارای مزایایی فوق‌العاده قابل ارزش هستند و راه بیانی خیلی رساتر نسبت به مکاتب قبلی به وجود آوردند و معرف صریح خواست‌های زمان خود بوده‌اند؛ ولی ایراد کلی در این است که: تاکنون هیچ یک از مکاتب، در پی آن نبوده‌اند که دست از سر صور طبیعی و غیر طبیعی «به عللی که در پیش نموده‌ام» بردارند؛ مگر اندکی کوبیسم: آن هم در آنجا که به سبب عدم رسائی بیان صور عادی، از اینکه آنها را من باب وسیله‌ای به صورت هرس شده و غیر طبیعی «برای به وجود آوردن یک گونه مضامین متناسب با منویات مورد نظر» به کار می‌برد، فقط از این حیث، می‌توان گفت که قدمهای اولیه‌ای را برای رهایی از چنگ صور طبیعی نارسا برداشته است.

باید دانست که: (اگر منظور از نقاشی در مرحله اول نشان دادن صحنه‌های مختلفه‌ی زندگانی، یعنی مضمون سازی است «که در عین حال قدری آب و رنگ متناسب با طبیعت هم به خود بگیرد تا جلوه و تجسمش بیشتر باشد») این عمل، در حقیقت نویسندگی است. مطمئناً قوه مخیله می‌تواند به وسیله نوشته‌ها هم، مضامین را «بی‌آنکه نقاشی شوند» از راه تداعی معانی رنگین ذخیره شده، در ذهن رنگ‌آمیزی و مجسم کند و به فرض، اگر منظور فوق تنها نظر مورد قبول و صحیح باشد؛ صحت این موضوع فقط تا زمانی صدق می‌کند که نقاشی‌های تصویری لازم است؛ ولی امروز که وسائل کافی برای تجسم صحنه‌های مختلف و عادی زندگانی در دست هست و آنها بخوبی می‌توانند از عهده‌ی انجام این قبیل وظایف برآیند دلیلی ندارد به صرف اینکه یک زمانی چون نقاشی کار خط و کتابت را می‌کرده است و تا چندی هم با همان سمت کجدار و مریز تا به این روزها حتی، انجام وظیفه کرده است، امروز هم همان وظیفه را به عناوین انتفاعی و اجتماعی بودن، به همان صورت، در یک یا همه دوران عهده‌دار شود و از نمایش واقعیات نفسانی دقیق‌تری «که می‌تواند انجام دهد» باز ماند. امروز دیگر وظیفه‌ی نقاشی ایجاد آثاری دقیق‌تر و تخصصی باید باشد، نه ایجاد مضامین تصویری عادی: که وسیله‌ی بیان وسیع و عمیق نیستند.

حال ببینیم پس از تفکیک صور عادی و غیر عادی نزدیک، از نقاشی چه چیزی باقی می‌ماند. طبعاً رنگ، طرح، فرم، کمپوزیسیون؛ ولی اگر فرم یا کمپوزیسیونی، ایجاد شکل طبیعی یا غیر طبیعی نزدیک کند، مطمئناً این کار از قلمرو نظریه‌ی من خارج است؛ زیرا این چنین فرم و کمپوزیسیون، حالتی شبیه به اشیاء عادی و مأنوس دارند و در اینصورت، سبب انحراف توجه از عوامل فنی: «که بنا به استدلال قبلی، روی اصول تداعی معانی رنگین، خود نفساً دارای مضمون و صور منتها غیر طبیعی دور هستند» خواهند شد.

نتیجه ی کلی:

الف - رنگ و طرح و یک نوع فرم و کمپوزیسیون غیر عادی دور است که نقاشی باید روی آنها فعالیت کند.

ب - هر قدر مضمون در نقاشی از حیث سازمان غیر عادی‌تر باشد آنقدر نقاشی کاملتر و از نظر تخصص با ارزش‌تر است.

پ - مضمون نقاشی، اصولاً نباید مبتدا و خبر و نتیجه را «چون نوشته‌های عادی» به دست دهد؛ زیرا هر خط وهر رنگ، هر فرم و هر کمپوزیسیونی، خود به تنهایی صاحب مبتدا و خبر و نتیجه، و نتیجتاً مضمون است؛ از این رو، هرگونه فرم و تصویر و مضمون متمایل به طبیعت مأنوس، ناقض فن نقاشی است.

ت - هر قدر که صور طبیعی و غیرطبیعی نزدیک، جای خود را به ترکیبات رنگ و طرح و سایر عوامل فنی بدهند، به همان اندازه، نقاشی به طرف کمال: یعنی به جائی که زیبایی‌ها و لذت‌های مخصوص به خود را بیشتر می‌تواند به دست بیاورد، سیر می‌کند.

ث - نقاشی اگر شامل صور طبیعی یا غیر طبیعی نزدیک باشد، هنرمند باید عمداً آنها را ویران کند به طوریکه غیر قابل تشابه به طبیعت عادی باشد تا عوامل هنری کاملاً و بدون انگل جلوه‌گر شوند.

ج - در نقاشی بدون تصویر «یعنی در خارج از تصاویر طبیعی و غیرطبیعی نزدیک» هنرمند تکلیف خود را می‌فهمد و می‌داند که برای ایجاد زیبایی تخصصی باید مستقیماً به عوامل هنری «یعنی ایجاد هماهنگی‌های دقیق‌تر و خوش‌آیندتر و طراحی‌های جاندارتر و گویاتر» بپردازد. در همین مرحله، هنرمند و هم مردم به خصوص «که به وسیله‌ی فهم مضامین عادی و تصویری نظایر خاطرات و آرزوهای خود گمان می‌کرده‌اند که درک زیبایی تخصصی کرده اند» تکلیف خود را می‌فهمند؛ و برای درک زیبایی نقاشی، از این پس مستقیماً به عوامل هنری رجوع می‌کنند نه به مضامین تصویری یا خود تصویر. اینجا اولین مرحله‌ای خواهد بود که هنرمند و مردم هر دو به واقعیت مفهوم زیبایی تخصصی و یا زیبایی شناسی تخصصی پی می‌برند.

چ - تاکنون نقاشی به حدود هنر و زیبایی تخصصی خود نرسیده است و با سایر هنرهای زیبا بخصوص ادبیات «وقایع توصیفی» اختلاط بسیار نزدیکی داشته است. با به کار رفتن این نظریه، مکتبی که آن را «کامل» می‌نامم به وجود می‌آید که حدود و ثغور نقاشی را از سایر هنرها جدا می‌کند. همین جا «یعنی در مکتب کامل» سر منزل واقعی نقاشی فنی و تخصصی - جدا از سایر هنرها - خواهد بود؛ و از اینجا، نقاشی با مفهومی ‌وسیع تر خود را خواهد نمود.

ح - زیبایی نقاشی، از زیبایی‌های سایر هنرهای زیبا جداست، باید آن را جداگانه شناخت.

خ - باید دانست که: هرگز هیچ روش تازه‌ای بدون نیازمندی محیط به وجود نمی‌آید؛ و هرگز هیچ خواهشی جلوتر از خواهش زمان خود نمی‌تواند باشد؛ زیرا هر خواهشی عاملی دارد؛ و مطمئناً عامل اصلی هر خواهش انگیخته شده‌ای در میان اجتماع هر خواستاری وجود دارد. بنابراین، نظریه‌ی من بیرون از تقاضای زمان حاضر من نیست و نمی‌تواند باشد.

چهاردهم مهرماه 1327 خورشیدی

-----------------------------------------------------------------------

* ضمیمه برگرفته از سایت   :http://www.ziapour.com/fa/default.aspx  می باشد

============================================================

ادامه دارد...

جنبش نوگرايي در نقاشي معاصر ايران-1

                   "جنبش نوگرايي در نقاشي معاصر ايران"

                                (پيشگامان نقاشي نوگرا)    

                                                    (قسمت اول)              

                                                                                   سيد رسول معرك نژاد

  

  با آغاز دوره ي دوم حكومت پهلوي، جريان هاي جديد سياسي، اجتماعيوفرهنگي پديدآمد كه نقاشي ايران نيز متأثر از همين جريان ها بود. درحيطه ي  فرهنگي مي توان به؛  تأسيس  دانشكده  هنرهاي  زيباي  تهران (1319ش.)، گشايش  نگار خانه ها نظير تالار ايران (1343ش)، نشريه خروس جنگي (1328ش)، آغاز فعاليت بي ينال تهران(1337ش)،اعزام فارغ ا لتحصيلان دانشكده هنربه كشورهاي  اروپايي  و آشنايي  آنان  با مكتبهاي هنري مدرن همچون  امپرسيونيسم ، كوبيسم واكسپرسيونيسم؛ وبازگشت آنان به ايران وفعاليت شان درزمينه ي نقاشي وهنرهاي تجسمي كه همگي اين فعاليت ها باعث پيدايي جنبش« نوگرا» در نقاشي معاصر ايران شد.

 

        در سال هاي پس از انقلاب مشروطه، آشوب وبدبختي، ناتواني شاه قاجار، تقسيم ايران ميان نيروهاي روس وانگليس، فقدان مجلس مقتدر، و خطر دائمي شورش هاي وسيع در نواحي مختلف، ايران را دچار ضعف سياسي كرده بود‌‌‌‌‌.[11-ص21] احمد شاه، آخرين پادشاه سلسله ي قاجار، در سن دوازده سالگي تاجگذاري كرد و در دوران حكومت او نخستين جنگ جهاني (1914-1918م) به وقوع پيوست. پس از پايان جنگ، تعدادي از روشنفكران ايراني مقيم كشور آلمان نظير" سيد حسن تقي زاده" «انجمن ايران و آلمان» را تأسيس كردند. تأسيس اين انجمن نقش مهمي در غربي شدن و گرايش جوانان ايراني به غرب داشت. با كودتاي دوشنبه سوم اسفند ماه 1299 شمسي (21فوريه 1921م)، رضا خان سردار سپه و فرمانده كل قوا گرديد و در آذر ماه 1304 شمسي بر تخت سلطنت نشست. رضاشاه خواهان تمدن اروپايي بود و در مسايل سياسي با اتحادجماهير شوروي سابق و آلمان نازي دوستي برقرار كرد. با اين انديشه در صدد تغييرجامعه، از صنعت گرفته تا آداب و رسوم و لباس مردم به سمت اروپايي شدن بر آمد.[23-ص21] در آن زمان اعزام دانشجو به دو كشور آلمان و فرانسه، به عنوان مظاهر جامعه ي مدرن شدت گرفت. اما اين اقدامات در سطح  و رويه ي جامعه بود و دانشجويان اعزامي به جاي شناخت عميق غرب به تقليد ظواهر آن پرداختند.[13-صص21و23]

 

        با شعله ور شدن آتش جنگ جهاني دوم (1939-1945 م) وحمله نيروهاي روس و انگليس به ايران، رضا شاه روز 25 شهريور ماه 1320 شمسي (1941م)از سلطنت استعفا كرد و پسر وي، محمد رضا پهلوي عهده دار سلطنت  شد. در اين اوضاع و احوال و تغيير وضع سياسي، ايران بيش از پيش در معرض برخورد عقايد و ايدئولوژي هاي رنگارنگ قرار گرفت و روشنفكران با اشتياق بيشتري جوياي راه هاي نو شدند.[4-ص373] بسياري از روشنفكران، هنرمندان و كارگزاران فرهنگي بر اين باور بودند كه آرمان شهر، براي جبران عقب  ماندگيها، پيروي از فرهنگ غرب است و  مي خواستند با آثار خود در حوزه هاي شعر، داستان،روزنامه نگاري و تأسيس مكان هاي هنري  جامعه را به سمت و سوي هنر مدرن رهنمون كنند.[18-ص70/ 1-ص23]  ازآن جمله؛ در داستان،‏‏‏‏‏‎جمالزاده با كتاب «يكي بود  يكي نبود»(1300ش) (1) ؛ ميرزاده عشقي(2) و انتشار روزنامه «قرن بيستم»(1300ش)؛ نيما يوشيج با انتشار منظومه بلند «افسانه» در روزنامه قرن بيستم (1301ش)؛ صادق هدايت با «بوف كور» (1315ش)؛ ودر زمينه ي ساخت و تأسيس مراكز فرهنگي  مي توان اشاره داشت به؛ تأسيس دانشگاه تهران   (15بهمن ماه 1313ش)، تأسيس فرهنگستان ايران وانتصاب "محمد علي فروغي"(ذكاء الملك) به رياست آن مركز      (1314ش)، تأسيس موزه ايران باستان درتهران(1315ش)، تأسيس كتابخانه ملي در تهران  (1316ش)، تأسيس موزه پارس درشيراز(1317ش).

در اوضاع سياسي آن زمان شتاب پيوستن به دنياي مدرن وضوح بيشتر وپر رنگ تري نسبت به سال هاي قبل داشت، از آن جمله؛ استعفاي رضا شاه(1320ش)، دوره ي نخست وزيري دكترمصدق(1328-1330ش)، كودتاي سال 1332 شمسي، انقلاب سفيد شاه و مردم و اجباري شدن تحصيل براي كودكان. [11-ص62]

 

       در حيطه ي هنرهاي تجسمي، اين گرايش وتغيير از زماني شدت گرفت كه كمال الملك در سن93 سالگي در گذشت(27مرداد ماه 1319ش) ودر مهر ماه همان سال "اسماعيل مرآ ت" وزير معارف وقت، دانشكده هنرهاي زيباي تهران را پس از شش سال از تأسيس دانشگاه تهران تأسيس كرد.[23-ص4]    در آن دانشكده رشته هاي نقاشي،  مجسمه سازي  و  معماري   تدريسمي شدو با استادان فرانسوي و تعدادي از هنر آموختگان مكتب كمال الملكي(3) هم چون" علي محمدحيدريان" و"ابوالحسن صديقي" به سرپرستي "آندره گدار"(Andr  Godard ، ايران شناس فرانسوي) اداره مي شد. روش تدرس در دانشكده بر اساس الگوهاي مدرسه هنرهاي زيبايپاريس (Beaux Arts) بود و اسلوب مكتب هاي امپرسيونيسم(4) (Impressionism)و پست امپرسيونيسم(5)(Post-Impressionism) آموزش داده      مي شد.مكتبهاي نقاشي كه در غرب بيش از پنجاه سال از پيدايش آنها مي گذشت.[5-ص591] البته نه با وفاداري كامل به اسلوب آن مكاتب بلكه  نوعي امپرسيونيسم كه در اصطلاح آنرا «قلم آزاد»      مي خواندند  ودر واقع   كلاسي سيسمي (6)(Classicim) بود كه اندكي مسامحه درآن راه يافته بود و چندان ربطي به نوآوري هاي امپرسيونيست هاي اروپايي نداشت. و از طرف ديگر تنها مكاني كه آثار اين هنرجويان را به نمايش مي گذاشت، انجمن فرهنگي وابسته به سفارت خانه هاي خارجي بودند. زيرادر آن زمان مكان هايي به عنوان گالري يا نگارخانه براي نمايش آثار هنري وجود نداشت.[23-ص7]

------------------------------------------------------------------

پي نوشت ها:        

1)به قول "خانلري"،جمالزاده با اين اثر به عنوان پيشواي داستان كوتاه نويسي فارسي خود را به ثبت رساند.

2)عشقي تير ماه 1303شمسي در سن سي سالگي به دست افرادي ناشناس ترور شد.

3) به مقاله " آغاز گرایش نقاشی و نقاشان ایران به نقاشی اروپا " در همین وبلاگ رجوع کنید.

 4)امپرسيونيسم، از اولين مكاتب نقاشي مدرن استكه از سال 1874 ميلادي خود را تثبيت كرد، باهنرمنداني نظير؛مانه(Manet؛1832-1883م)مونه(Monet؛1840-1926م)،سيسيلي(Sisley؛1839-1899م)،دگا( Degas؛ 1834-1917م)؛ اينان نقاشي را از فضاي بسته كارگاه هاي نقاشي به فضاي باز طبيعت آوردندوتأثيرات نور را بر روي بوم نقاشي به نمايش گذاشتند.

5)نقاشاني بودند كه پس از امپرسيونيست ها به صحنه هنر آمدند ودر آثارشان علاوه بر عناصر پذيرفته شده از طرف امپرسيونيست ها، به ساختارهاي هندسي نيز پرداختند. هنرمنداني همچون؛سزان        (Cezanne؛ 1839-1906م)،گوگن (Gauguin؛  1848-1903م)،وانگوگ(Van Gogh؛ 1853-1890م)جزو اين مكتب هنري بودند.

6) كلاسي سيسم،اصطلاحي است در تاريخ هنر كه براي احياي خصلت آرماني در هنربه كار  مي رود. هماهنگي و تناسب از مشخصه هاي اين نوع هنري است. در قرن نوزدهم،به معناي محافظه كاري وواپسگرايي در هنر واقع گرايي گفته مي شدكه با تقارن وتناسب آشكار بيان مي شدند.

--------------------------------------------------------------------------------------------

فهرست منابع در آخرین قسمت خواهد آمد.

ادامه دارد...

سهراب شاعر يا سهراب نقاش

سهراب شاعر يا سهراب نقاش

 

                                                                                                      سید رسول معرك نژاد

                           

 

 یک

سپهري نقاش از نسلي بود كه بعد از سال 1330شمسی شروع به باليدن كرد. نسلي كه به زمانه ي خود مي نگريست و پيرو مكتب خاصي نبود. دوره قبل از اين نسل دوره ي كمال الملك بود. دوره اي كه         مي خواستند شيوه اي نو بر هنر قديم بنيان كنند؛ شيوه اي كه چندان استوار نبود و به درستي           نمي شناختند. دوره اي كه كارگاههاي نقاشي قديم جايش را به « مدرسه صنايع مستظرفه » داده بود و پایه گذار آن مدرسه« صنيع الملك » و استاد مدرسه« كمال الملك » بود. كمال الملكي كه نگاه سطحي به شيوه هاي فراموش شده غرب داشت و نقاشي را چون صنعتگر به كار برد. شاگردان اين مدرسه ی هنري همه يك گونه نقاشي مي كردند؛ آن هم به سبك كمال الملك بود. به اين گروه از نقاشان  « مكتب كمال الملكي » مي گفتند.

در سالهاي  1320  افرادي از مكتب كمال الملكي جدا شدند و از استعداد خود و شيوه هاي نو نقاشي غربي و به ويژه از مكتب هاي  « امپرسيونيسم »، « كوبيسم » و « اکسپرسیونيسم » بهره بردند. افرادي نظير  « پزشك نيا »، « ضياء پور »، « حميدي »، « شيباني »و « جوادی پور » را مي توان نام برد.

اما سپهري همانند «محصص» و «يكتايي» به روش و اسلوب شخصي و تك روي در هنر روي آورد. در ادامه و نسل دوم نقاشان شيوه ديگری از نقاشی پديد آمد؛  از نقاشان آن « زنده رودي »، «پيلارام »، «قندريز»، « تناولي » و « عربشاهي » را مي توان نام برد و نام اين مكتب « سقاخانه » بود.

در آن دوران جامعه هنري دچار تحول شده بود، در ادبيات با دو چهره ی شاخص "نيما يوشيج" در شعر و "هدايت" در داستان روبرو هستیم و همچنبن تاسيس مراكز هنري نظير تاتر تهران و انجمن موسيقي ملي، و اين فعاليت ها بر انديشه هنرمندان آن دوران تاثير بسيار گذاشت و سپهري نيز تحت تاثير اين جريان ها بود.

 

دو

سپهری در سال 1330 اولين مجموعه اشعارش را با نام «مرگ رنگ » و در سال 1332 دومين مجموعه را با نام « زندگي خوابها » انتشار داد .در سال  1336 سفري به اروپا داشت و در مدرسه ي هنرهای زيباي پاريس در رشته « ليتوگرافي »(= چاپ سنگي ) نام نويسي كرد.

سال 1339 جايزه اول هنرهاي زيبا را از "بيه نال"دوم تهران دريافت كرد. همان سال براي آموختن فنون حكاكي روي چوب به توكيو سفر كرد. در راه بازگشت در سال 1340 در هند توقف كرد؛ همان سال در بازگشت به ایران نمايشگاه انفرادي در تالار عباسي تهران برگزار كرد. سال 1343 سفرهایي به هند، پاكستان و افغانستان داشت. سال 1344 شعر بلند « صداي پاي آب »‌ و سال 1345 شعر بلند « مسافر » را منتشر كرد و در طول اين دو سال سفرهایي به آلمان، انگلستان، فرانسه، اسپانيا، هلند، ايتاليا و اتريش داشت. مجموعه شعر «حجم سبز» را سال 1346 منتشر كرد و همان سال شب شعر سهراب سپهري در نگارخانه « روزن » تهران برگزار شد. سال 1348 امتياز مخصوص جشنواره بين المللي نقاشي فرانسه را دریافت کرد. سال هاي 1349 تا 1353 سفرهايي به آمريكا، يونان و  مصر داشت و سال 1355 مجموعه اشعار «هشت كتاب» به اضافه اشعار «ما هيچ ما نگاه »را منتشر كرد.از سال هاي 1346 تا 1357 چندين نمايشگاه نقاشی انفرادي و جمعي برگزار كرد.

سال 1358 براي معالجه سرطان خون به انگلستان رفت؛ بعد از دو ماه به ايران بازگشت و در سال 1359 اول ارديبهشت ماه در بيمارستان پارس تهران فوت كرد و فرداي آن روز در قريه مشهد اردهال كاشان در صحن امامزاده سلطان علي دفن گرديد.بر سنگ مزار او  شعر:" به سراغ من اگر می آیید/ نرم و آهسته بیایید، مبادا که ترک بردارد/ چینی نازک تنهایی من."[ شعر: واحه ای در لحظه] به خط " رضا مافی" حک شد و سال بعد رضا مافی هم در جوانی از دنیا رفت. و متاسفانه چند سال پیش این سنگنوشته بر اثر سهل انگاری از بین رفت.

 

 سه

سهراب سپهري در نقاشي هایش به عناصر بصري توجهی نداشته است چرا که او در صدد این نبوده است تا نقاشي را معني كند و بدين ترتيب سهراب از قيد و بندِ ساختارها غربي گونه ي عناصر تجسمي حذر كرده است تا آنچه را در ذهن دارد نقش كند.

در آثارش سپهري به بخشي از تابلو بر مي خوريم كه خالي  است و  تهي از هر گونه تصوير. و در این بخش تهی از تصویر سكوتي نهفته است؛ اين گونه نقاشي های سهراب برداشتي از نقاشي شرق دور است. مي توان به نقاشي هاي چيني در دوره هاي «سونگ » و « يوآن » و فلسفه دائویسم اشاره كرد. و اين سكوت و تهي بودن سرشار از رازها و گفته ها است.

 نور در نقاشي هاي سپهري از يك نقطه به عناصر  تابلو نتابيده است و روشنايي در تمام تابلو حضور دارد و از طرفی يك زمان مشخص از روز را نیز نشان نمي دهند و زمان مشخصي را در نظر ندارد. سپهري در كتاب اطاق آبي صفحه آورده است : « (در نقاشي ) نور از جايي نمي تابد و سهمي از چيزي را در سايه      نمي برد. آفتاب اگر هست به پاي اشياء سايه نيست... موضوع شب نقاشي ما روز روشن است. هيچ رنگ آن شبانه نيست " شب روشن " عارفانه است.»

در تمامي آثار نقاشي و طراحي هاي سهراب از انسان تصويري نمي بينيم – به غير از چند طرح اسكيس – و طبيعت را ارجح دانسته است. در طبيعت هر جزيي در خدمت جزيي ديگر است و عناصر طبيعت كامل كننده همديگرند و در روابط انساني است كه نقص ها ساخته مي شوند. و این نیز برداشتی از فلسفه خاور دور است و نگاه هنرمند آن دیار به طبیعت و انسان.

سهراب در نقاشی هایش و در کنار سادگی تصاویر از كمترين رنگ ها آنها استفاده كرده است. و برای نقاشی هایش، از طبيعت شلوغ كمترين عناصر را برگزيده است؛ و همين انديشه او را از پرداختن به جزئيات دور كرده است به گونه ای که همه چيز در كليات بيان شده است.

در طراحي هاي سهراب خطوطي ساده، لطیف با بياني بسيار قوي را شاهد هستیم. و از طرفی همين خطوط به تنهايي معنا نمي دهند بلكه همراه با زمينه طرح است كه معنا مي يابند. به عبارتی اين ن.ع طراحی در راستاي ساده شروع كردن، ساده زيستن و ساده تمام كردن است.

در مجموع سپهري با ذهنيت خاص به هنر پرداخت و نه با تكنيك خاص، كه همان ذهنيت فرهيخته تكنيك را با خودش آورده است.

 

 چهار

سهراب سپهري موقعه اي پا به عرصه هنر گذاشت كه روشنفكران و هنرمندان ايران زمين در پي يافتن هويت گم شده و حلقه مفقوده هنر نگارگری  مي گشتند که از زمان اواخر دوران صفویه به این طرف ناپدید شده بود. و سپهري نيز در اين مسير جستجو را آغاز كرد. به همه جا سرك كشيد و سعي در دانستن داشت. او سعي بر آن داشت تا آنچه را مي خواهد بيابد و خودش، خودش را بسازد و نه ديگران او را.

 سوال: آيا فرهنگ و هنر ايراني مي تواند با ديگر فرهنگ ها تلفیق و كامل شود؟ اگر آري به چه نحوي؟ و همين گونه سوال ها بود كه سپهري را به غرب و شرق كشانيد. تكنيك از غرب، ذهنيت از شرق دور و اصالت از كوير كاشان، اما آيا اين سه با هم تلفيق شدني هستند؟

سپهري در خود سازي خويش به درجات بالايي رسيد كه انكار نمي توان كرد اما در حقيقت نتوانست عوامل بصري را با اصالت ايراني و با ذهنيت شرق دور ادغام كند. براي نمونه سپهري در شعر و نقاشي به طبيعت ارج  مي نهد و براي آن ارزشي والا قائل است. در انديشه هاي ايراني و شرق دور دارای ارزش و منزلت است. اما در شرق دور طبيعت كامل كننده انسان است؛ ولي در اندیشه ایرانی  طبيعت در عين زيبايي واسطه اي و وسيله اي براي رسيدن انسان به تكامل است.

 

با مروري بر جامعه ي آن روز، شايد سپهري زياد بي راهه نرفته باشد، آن هنگام كه همه دنباله رو غرب بودند و سبك هاي غربي چون كالاي واردتي وارد ايران مي شدند؛ سپهري در پي يافتن خويشتن و هنر شرق بود كه با « من » ايراني اش نزديكتر باشد. در آثار سپهري بيان عرفاني آثار بر تكنيك و قواعد غربي و عوامل بصري برتري دارد.

راهي كه سپهري  پيش  گرفت اگر چه كامل و كافي نبود و در شعر و نقاشي مي توان ايرادهایی به آنها گرفت اما ناقص تر از هنر امروز ايران نيز بود.

 

                                              

 

  

                      

آغاز گرایش نقاشی و نقاشان ایران به نقاشی اروپا-قسمت آخر

                          آغاز گرایش نقاشی و نقاشان ایران به نقاشی اروپا

«از مدرسه دارالفنون تا مدرسه صنایع مستظرفه »

                                                                  (قسمت آخر)

                                                                                                        سید رسول معرک نژاد

 

 

از نخستین شاگردان کمال الملک، علی اکبر یاسمی( 1282-1359ه. ش.) بود.[ 3-ص665] وی  مدت ها در تبریز به آموزش مشغول بود.[ 13-ص17] در آثارش شاهد به کارگیری ضربات قلم مو و    رنگ های آزاد شده هستیم و تا حدودی خصوصیات مکتب امپرسیونیسم را در منظره هایش به کار برده است. در نقاشی طبیعت بی جان، منظره نگاری و مردم نگاری مهارت داشت. « در ب حالت های آنی و لحظات آنی و لحظات ناپایدار یک منظره است.»[13-ص73]

 

                        

 

 

از آخرین شاگردان کمال الملک می توان از حسین شیخ (حسین احیاء؛ 1289-1370 ه. ش.) یاد کرد. وی پس از گذراندن دوره ی مدرسه ی صنایع مستظرفه به اروپا سفری داشت و پس از بازگشت سرپرستی هنرستان کمال الملک را به عهده گرفت.[3-ص325]

 شیخ « از نادر کسانی است که به تعلیمات استادش بیش از حدِ انتظار وفادار ماند. وی در  طراحی های خود تا حدودی به آزادی سازی فرم از قید و بندهای پرداخته و خطوط  خود را با قدرت هر چه تمام تر و با بی پروایی کامل در کنار هم نشانده است.»[13-ص103] شیخ در مورد آثارش گفته است:« من به سبک کلاسیک و تا حدودی به ناتورالیسم عشق می ورزم و اگر گاهی از قوه ی خیال سود برده و به کارهای خیالی پرداخته ام، آن خیال چیزی جز تجسم فضایی عینی و نشانه هایی از طبیعت محسوس نبوده است و نه از جهان نامرئی و خیال های مبهم که به دنبال روانکاوی به ضمیر ناآگاه بشر می تازد. من هیچ گاه نخواسته ام آثارم ابهام انگیز و تجسم کننده ی  جهان نامتجسم ، در حیطه ی رویا و خواب و خیال باشد و از وضوح تصاویر خود بکاهم .»[ 13-ص102]

                      

 

تمایل به اسلوب نقاشی اروپایی از اواخر حکومت صفویه به آشکارا آغاز شد و در آثار محمد زمان، از لحاظ موضوع و از نظر اسلوب و تکنیک واقع گرایی اروپایی بروز یافت. در زمان قاجار با تاسیس مدارس دارالفنون و مدرسه ی صنایع مستظرفه و با فعالیت صنیع الملک و کمال الملک گرایش به نقاشی اروپایی به نقطه ی عطف خود رسید و به تمامی اسلوب و اندیشه ی نگارگری ایرانی از آثار اینان رخت بربست. کمال الملک و شاگردان وی کمال مطلوب را در آثار نقاشان اروپایی نظیر رافائل، تیسین، روبنس و رامبراند    می یافتند. « در عمل، راه هنر آکادمیک سده ی نوزدهم اروپا را دنبال می کردند. بنابراین آمیخته ای از کلاسیسیم سطحی و ناتورالیسم آشکار همراه با نوعی احساساتی گری شبه رمانتیک را در کارشان می توان دید. به طور کلی مکتب آن ها در مدت بیش از هفتاد سال، هنر معاصر ایران را زیر نفوذ داشت.

اگر چه تعصب در پیروی از اصول و میثاق های سنت طبیعت گرایی، وجه مشترک تمامیرخی آثارش او با به کارگیری ضربات تند و سخت قلم مو، لایه های قوی و ضخیمی به وجود آورده که حاکی از ثبت   پیروان کمال الملک است اینان به لحاظ دانش، توانایی فنی و انتخاب اسلوب و موضوع کار یکسان نیستند. تقریباً همه ی این ها در موضوع های تک چهره، طبیعت بی جان و منظره کار کرده اند؛ و نیز جملگی تمایلی به مردم نگاری از خود نشان داده اند. ولی در این میان برخی ویژگی ها را نیز می توان تشخیص داد؛ مثلاً لطافت سایه روشن کاری وزیری، استحکام طراحی شیخ، قلم زنی آزاد اولیاء، تنوع اسلوب شهابی و حساسیت اجتماعی پیمانی و صنعتی.»[4-ص186 و 3-ص537]

 

---------------------------------------------------------------

منابع

1-      آغداشلو ، آیدین؛ از خوشی ها و حسرت ها؛ انتشارات فرهنگ معاصر؛ تهران، 1371.

2-      اتینگهاوزن ، ریچارد و دیگران؛ اوج های درخشان هنر ایران؛ هرمز عبداللهی و رویین پاکباز ؛ نشر آگه، تهران، 1379.

3-      پاکباز ، رویین؛ دایره المعارف هنر ؛ انتشارات فرهنگ معاصر ،تهران،‌ 1378.

4-      پاکباز ، رویین؛‌نقاشی ایران از دیرباز تا امروز ؛ نشر نارستان، تهران، 1379.

5-      پاکباز ، رویین؛ هنر معاصر ایران؛ فصلنامه ی طاووس، شماره یک،تهران، 1378.

6-      جلالی ، بهنام؛ نقاشی قاجاریه، بعد زیبایی شناسی؛ انتشارات کاوش قلم ، تهران ، 1383.

7-      خلیلی ، ناصر و استفان ورنویت؛ گرایش به غرب؛ پیام بهتاش؛ نشر کارنگ، تهران ، 1383.

8-      ذکاء ، یحیی؛ زندگی و آثار استاد صنیع الملک؛  مرکز نشر دانشگاهی و سازمان میراث فرهنگی کشور؛‌تهران ، 1382.

9-      ذکاء ، یحیی و استورات کری وش؛ مینیاتورهای ایران و هند؛ زهرا احمدی و محمد رضا نصیری؛ فرهنگسرای یساولی، تهران ، 1373.

10-   شریف زاده ، سید عبدالمجید؛ تاریخ نگارگری در ایران؛ انتشارات حوزه هنری، تهران ، 1375.

11-   فریه ، ر . دبلیو .؛ هنرهای ایران؛ پرویز مرزبان، نشر فرزان ، تهران ، 1374.

12-   فلور ، ویلم  و دیگران؛ نقاشی و نقاشان دوره ی قاجار؛ یعقوب آژند؛ انتشارات ایل شاهسون بغدادی، تهران ، 1381.

13-   کاشفی ، جلال الدین؛ نقاشی های معاصر ایران؛ فصلنامه هنر ، شماره دوازده ، پاییز 1365.

14-   کن بای ، شیلا ، ر .؛ نگارگری ایرانی؛ مهناز شایسته فر ؛ انتشارات موسسه مطالعات هنر اسلامی، تهران ، 1381.

15-   کن بای ، شیلا ، ر .؛ نقاشی ایرانی؛ مهدی حسینی؛ نشر دانشگده هنر؛ تهران ، 1378.

16-   گودرزی ، مرتضی؛ جست و جوی هویت در نقاشی معاصر ایران؛ انتشارات علمی و فرهنگی ، تهران ، 1380.

17-   مجابی ، جواد؛ پیشگامان نقاشی معاصر ایران؛ نشر هنر ایران ، تهران ، 1376.

18-   مکتب کمال الملک؛ نشر آبگینه ، تهران ، چاپ دوم ، 1365.

19-   م . هادی؛ ‌نخستین معلم نقاشی نوین ایران؛ فصلنامه ی هنر، شماره سیزده، زمستان 1365، بهار 1366 .

20-Lou Konine ,Vladimir et Anatoli Ivanov ;L’Art persan ; Parkston ,saint- Pe’tersbourg ,1995.

 

آغاز گرایش نقاشی و نقاشان ایران به نقاشی اروپا-5

      

آغاز گرایش نقاشی و نقاشان ایران به نقاشی اروپا

«از مدرسه دارالفنون تا مدرسه صنایع مستظرفه »

                                                                  (قسمت پنجم)

                                                                                                        سید رسول معرک نژاد

 

 

 

 

از دیگر شاگردان کمال الملک، "اسماعیل آشتیانی" (1271-1349 ه. ش. ) است. وی سال 1290 شمسی وارد مدرسه ی صنایع مستظرفه شد، پس از کناره گیری کمال الملک (1307 ه. ش. ) ریاست مدرسه را بر عهده گرفت. او به سال 1309 سفری به اروپا داشت و در بازگشت هنرستان کمال الملک را تاسیس کرد و تا زمان بازنشستگی (1328 ه. ش.) در آن هنرستان مشغول به تدریس بود.[ 3-ص30] وی شعر نیز می سرود و «شعله » تخلص می کرد،و در نقاشی به شدت به روش کمال الملک وفادار ماند. در کنار بعضی از موضوعات خیالی به تصویرگری شعر حافظ پرداخت.در تک چهره ها و منظره ها و مضامین آثار  نگرش استادش هویداست.[18-ص16]

آشتیانی « در به تصویر کشیدن منظره هایش، گاه به اجزاء درختان، برگ ها و شاخه ها و به خطوط کناره نما، به خصوص به صورت های انسانی توجه ننموده است، چرا که از زاویه ای دور به منظره اش         می نگریسته و انتخاب زاویه ی دید نیز امری نه برحسب اتفاق که خواست او بوده است. هنرمند در این گونه آثار توانسته بیش از حد انتظار به تجسم کل جو  و اتمسفر فضایی بپردازد. با این همه، اکثر طبیعت بی جان هایش حکایت از تمایل و انتخاب نهایی او، و ریشه در واقع گرایی دارد. با ظرافتی وصف ناپذیر به تجسم دقیق سینی و میوه پرداخته که جای هیچ گونه شک و شبه را در به کارگیری اصول و قوانین مکتب کلاسیسم باقی نمی گذارد.»[13-ص70]

                                            

 

                                                      

                                                           اسماعیل آشتیانی            

 

 

 

   "علی محمد حیدریان" (1275-1369 ه. ش. ) از دیگر شاگردان کمال الملک بود که در سال های آخر عمرش از شیوه ی استاد فاصله گرفت و به اسلوب قلم زنی آزاد روی آورد. وی پس از فراغت از هنرآموزی در مدرسه ی صنایع مستظرفه برای ادامه ی مطالعه و تحقیق به فرانسه و بلژیک رفت و پس از بازگشت به ایران به همراه "وزیری "دانشکده هنرهای زیبای تهران را بنیاد نهاد.[ 3-ص203] در آثار حیدریان « هر چند که به سبک کلاسیک عشق می ورزد، اما رد پای مکتب امپرسیونیسم را نیز در بعضی از آثارش   می توان دید. در این تصاویر، نقاشی به جو و فضای کلی اثر توجه به خصوصی نموده و از ترسیم ریزه کاری های اجزاء طبیعی دوری جسته است.» [13-ص71]

                                       

 

                                      

                                                  علی محمد  حیدریان        

  

   "رضا شهابی" (1280- 1358 ه. ش. ) از دیگر شاگردان کمال الملک،« به خوبی توانست پس از اندک زمانی، دست خط شخصی خود را بازیابد و با ذوق و علاقه ی وافری که به هنر سنتی و ملی خود داشت، به دنبال ظرافت ها و زیبایی های انتزاعی که در آثار هنرمندان ایرانی–اسلامی به وفور  و انبوهی یافت می شود، به بیان تازه ای از خلاقیت دست یافت. او با مینیاتور، به خصوص تذهیب و تشعیر ایرانی رابطه ای بس نوین ایجاد می نماید و سرانجام به سمت شیوه های امپرسیونیسم، نئوامپرسیونیسم  و به طور بسیار خفیف اکسپرسیونیسم تمایل می یابند.»[ 13-ص 85]

                                       

                                     

 

                                     

                                                          رضا شهابی                       

--------------------------------------------------------------------------------------

ادامه دارد...

آغاز گرایش نقاشی و نقاشان ایران به نقاشی اروپا-4

   آغاز گرایش نقاشی و نقاشان ایران به نقاشی اروپا

«از مدرسه دارالفنون تا مدرسه صنایع مستظرفه »

                                                                  (قسمت چهارم)

                                                                                                        سید رسول معرک نژاد

 

 

   دو سال پس از مرگ ابوالحسن کلاس های نقاشی دارالفنون به نظارت" علی اکبر مزین الدوله" درآمد. [12-ص113] از شاگردان علی اکبر مزین الدوله می توان به "کمال الملک" اشاره داشت. "محمد غفاری"(کمال الملک ، 1277- 1319 ه. ش. ) سنت نقاشی پیشین – نگارگری ایرانی – را قطع کرد و آثار او خط پایانی بر ذهن گرایی و نقاشی تلفیقی قاجار بود.[5-ص7] کمال الملک از اولین کسانی بود که تمام  و کمال به هنر اروپایی پرداخت، او لقب تاسیس کرد.( 1289ه. ش.) و ریاست آن و آموزش هنرجویان را شخصاً بر عهده گرفت.آیدینکمال الملک را در دربار ناصرالدین شاه کسب کرد و پس از مرگ شاه برای مطالعه و تحقیق و تکمیل هنرش به ایتالیا و فرانسه رفت.(1276 ه. ش. ) در این سفر سه ساله با رعایت امانت از آثار نقاشان کلاسیک اروپا نظیر؛ «رامبراند » (Rembrandt ، 1606- 1669 م. ) ،   « روبنس » (Rubens ، 1577-1640 م. ) و تیسین به نسخه برداری پرداخت. پس از آن به عراق رفت و سه سال نیز در آنجا مقیم شد. تابلوی میدان کربلا (1281 ه. ش. ) از نقاشی های این دوره فعالیت وی می باشد.[4-ص185]

 در بازگشت به ایران مدرسه صنایع مستظرفه را تاسیس کرد.(۱۲۸۹ شمسی)و ریاست آن و آموزش هنرجویان را شخصاْ بهر عهده گرفت.

 آغداشلو می گوید :«کمال الملک نقاشی نوآور یا پیشتاز نبود. در اروپای اواخر قرن نوزدهم که امپرسیونیست ها بنیان هنرهای تجسمی را لرزانده و در کار گسترش زبانی کاملن تازه بود. او به کپی کاری های تیسین و رامبراند مشغول بود. نمی شود  هم ملامتش کرد چرا که در حال به ثمر رساندن آرزویی بود که محمد زمان در قرن یازدهم در سر داشت .» [1-ص85]

آموزش های رایج در مدرسه ی صنایع مستظرفه، شاگردانی پدید آورد که همگی به نوعی تحت تاثیر کمال الملک بودند؛ شاگردانی که به نام « مکتب کمال الملک » شهرت یافتند. کمال الملک پس از آن که از شغل دولتی و تدریس دست کشید به سال 1307 در حسین آباد نیشابور اقامت گزید و تا پایان عمر در آن جا به نقاشی پرداخت . 

    در دورانی که کمال الملک به تدریس در مدرسه ی صنایع مستظرفه مشغول بود حدود چهل و هفت هنرجو را تعلیم داد که سی و شش نفر  آنان در نقاشی ایران سرآمد شدند.« از ابتکارات این مدرسه نیز تشکیل نمایشگاههای هفتگی از آثار شاگردان برای عموم بود.»[12-ص116]

از هنرجویان کمالک الملک می توان به "اسماعیل آشتیانی"، "حسنعلی وزیری"، "علی محمد حیدریان"، "حسین شیخ"، "علی اکبر یاسمی"، "محمود اولیاء"، "علی اصغر پتگر"، "علی اکبر نجم آبادی"، "یحیی دولتشاهی"، "رضا شهابی" و "محسن سهیلی" اشاره کرد.

                                               آثاری از: کمال الملک   

  

 

 

                                                                 

 

                                                      کربلا 

                                                                                                                

از قدیمی ترین شاگردان کمال الملک، حسنعلی وزیری ( 1268-1333 ه. ش. ) است. وی برادر کوچکتر علینقی وزیری – موسیقیدان – بود و در «کلوپ موزیکال » برادرش آموزشگاه نقاشی بر پا کرد. سال 1312 شمسی در آمریکا، آلمان و انگلستان آثارش را به نمایش گذاشت. وی مهمترین نماینده مکتب کمال الملک بود، وزیری از بنیانگذاران دانشکده هنرهای زیبای تهران بود که در آن دانشکده به تدریس کالبد شناسی نیز می پرداخت.[ 3-ص634]

                                                          

                                                                اثر: حسنعلی وزیری

-------------------------------------------------------------------------------------

ادامه دارد.....

 

آغاز گرایش نقاشی و نقاشان ایران به نقاشی اروپا-3

آغاز گرایش نقاشی و نقاشان ایران به نقاشی اروپا

«از مدرسه دارالفنون تا مدرسه صنایع مستظرفه »

                                                                  (قسمت سوم)

                                                                                                        سید رسول معرک نژاد

 

 

از طرف دیگر دولت قاجار در اوایل سده سیزدهم هنرمندان و نقاشانی را به اروپا اعزام کرد تا با فن و هنر اروپایی آشنا گردند.«نخستین این افراد در سال 1226(1811م.) « کاظم » فرزند نقاشباشی عباس میرزا بود که عباس میرزا او را همراه گروهی از محصلان برای یادگیری نقاشی اروپایی به بریتانیا اعزام داشت. با این که گزارش شده که وی در کار خود پیشرفتی چشمگیر داشته ولی هرگز به ایران باز نگشته است. وی در سال 1228(1813 م .) در بریتانیا درگذشت.پس از او  محمد شاه «میرزا رضا » را برای تحصیل  نقاشی و انجام کارهای دیگر به پاریس فرستاد.

«ابوالحسن غفاری » (صنیع الملک ) در حوالی سال 1263(1847م.) به رم اعزام شد. « مزین الدوله نطنزی» یکی از چهل و دو تن محصلی بود که در سال 1274(1858م.) به فرانسه اعزام شد و پس از بازگشت از اروپا معلم نقاشی دارالفنون گردید. « میرزا عبدالمطلب» هم یکی از شاگردانی بود که از طرف ناصرالدین شاه به اروپا اعزام شد. در شیراز دو نفر استاد نقاش بودند که به سبک اروپا کار       می کردند و یکی از آن ها «میرزا آقا » نه تنها نقاشی را در اروپا یاد گرفته بود بلکه سالیان دراز در آنجا نقاشی کرده بود. در تبریز «سید ابراهیم » برادر کِهتر « سید محسن» نقاشباشی در دربار مظفر الدین میرزا ولیعهد بود که شعر نیز می سرود و نقاشی را در روسیه فراگرفته بود.

هدف از اعزام نقاشان با استعداد به اروپا از طرف دولت و یادگیری نقاشی سبک اروپایی، تربیت گروهی از نقاشان ایرانی بود تا در داخل کشور بتوانند برای کسانی که استطاعت سفر به اروپا را ندارند نقاشی سبک اروپایی را تعلیم دهند.»[ 12-صص20و 19] «علی اکبر خان» (مزین الدوله ) از اولین کسانی است که اصول و قواعد علمی طبیعت پردازی را در مدرسه دارالفنون آموزش داد. وی بیش از پنجاه سال معلم زبان فرانسه و نقاشی بود و بیشتر منظره و گل نقاشی می کرد و در چهره نگاری با اسلوب «پرداز » نقش آفرینی می کرد.از شاگردان وی می توان « کمال الملک» را نام برد.[3-ص359] «جرج کرزن» به سال 1307 ه. ق. از مدرسه دارالفنون دیدن کرد. وی می گوید:«مدل های کلاس طراحی الگوهایی اروپایی به صورت برهنه و سرها و نیم تنه های قدیمی بودند، همچنین طراحی هایی از مسیح، تصاویری با موضوعات مختلف از جمله شاه، آندرومدا8  نبرد لندسیر ... در بخش شیمی قسمتی برای آموزش عکاسی وجود دارد.»[7-ص103]

هنرمندی که به اروپا اعزام شد و پس از بازگشت تاثیر به سزایی بر دیگر هنرمندان نقاش داشت و از پیشگامان هنر گرافیک در ایران به شمار می آید، «ابوالحسن غفاری » (صنیع الملک، 1229-1283 ه. ق. ) است. وی به سال 1263 ه. ق.( یا 1262 ه. ق. ) به ایتالیا فرستاده شد. در آنجا به رونگاری از آثار استادانی چون  رافائل(Raphaello  1483 -1520 م) و تیسین( Tizano  1487-1576 م) پرداخت. وی در بازگشت به ایران نسخه خطی هزار و یک شب را مشتمل بر 1134 صفحه تصویر با همکاری شاگردانش مصور نمود 9.  و به فرمان ناصرالدین شاه مسوولیت نشر روزنامه «دولتِ عِلیه ایران » را به سال 1277 ه. ق. به عهده گرفت. انتشار نشریه هفتگی روزنامه دولت علیه ایران «دارای تصاویر بود و با لیتوگرافی چاپ می شد. ابوالحسن غفاری پرتره های بسیار زیبایی را از مقامات دولتی برای این روزنامه ترسیم کرد. انتشار این نشریه سرآغاز حرکتی در هنر ایران در قرن سیزده ه. ق. بود که طی آن هنر چهره نگاری که تا آن زمان تنها به حوزه دربار اختصاص داشت به شکل فزاینده ای میان عامه مردم راه یافت. یکی از توفیقات ابوالحسن به کارگیری نوعی رئالیسم  روان شناختی در هنر چهره نگاری بود.»[7-ص102] او در آثارش در تلاش بود تا به تلفیق تازه ای از سنت های تصویری اروپایی و ایرانی دست یابد. عدم رعایت دقیق قواعد پرسپکتیو نمایانگر گرایش او به سنت هنر ایرانی است. بدین سان او خو را از قید و بند ژرف نمایی می رهاند تا بتواند طرح و رنگ بندی دو بعدی را حفظ کند.[3-ص3] از طرف دیگر در طراحی چهره ها و آدم ها بروز اندیشه و خلقیات مردم عصر و زمانه اش مشخص هستند.[19-ص124]

                         

                                   

                                         «ابوالحسن غفاری » (صنیع الملک )

                                      

                                         «ابوالحسن غفاری » (صنیع الملک )

  ----------------------------------------

پی نوشت ها

 

8- Anderemeda در اساطیر ، شاهزاده ای اهل یوتوپیا است که توسط پرسئوس که بعدها شوهرش می شود از چنگ هیولایی که او را اسیر کرده، رهایی می یابد.[7-ص103]

9- نسخه خطی هزار و یکشب  « دست نوشته ای که با نظارت ابوالحسن مصور شده 2280 صفحه را شامل می شود که 1134 صفحه آن مصور است. در هر یک از این صفحات از سه تا شش نقاشی کوچک دیده می شود. عبدالوهاب، مذهب باشی، وظیفه تذهیب این اثر را بر عهده داشته، متن نیز توسط محمد حسین تهرانی، کاتب السلطان، کتابت شده است. این اثر طی هفت سال به وسیله 42 هنرمند به پایان رسیده که 34 نفر از آن ها نقاش بودند.»[7-ص102]

آغاز گرایش نقاشی و نقاشان ایران به نقاشی اروپا-2

آغاز گرایش نقاشی و نقاشان ایران به نقاشی اروپا

«از مدرسه دارالفنون تا مدرسه صنایع مستظرفه »

                                                                  (قسمت دوم)

                                                                                                        سید رسول معرک نژاد

 

 

نقاشی و هنر در روند تاریخی اش به عهد قاجار رسید. « ایل قاجار ترکانی در خدمت صفویان بودند که در اوایل سده ی سیزدهم بر ویرانه های قلمرو  کریم خان زند  با بی رحمی به قدرت رسیدند. نخستین سال های فرمانروایی فتحعلی شاه  مقارن با جنگ های ناپلئون در اروپا بود و کشمکش سیاسی میان انگلستان و فرانسه در دربار ایران جریان داشت (که به پیروزی انگلیسی ها انجامید، زیرا هدایای گرانبهاتری با خود آوردند.) فتحعلی شاه نیز در ضمن برقراری رابطه ی سیاسی، درگیر جنگ با روس ها شد. هیچ گاه پیش از این چنین تماس نزدیک و پیوسته ای میان ایران و قدرت های اروپایی برقرار نشده بود. دیپلمات ها و ماموران اروپایی در تهران استقرار یافتند و مسافران فرنگی، دسته دسته، سراسر قلمرو شاه را زیر پا گذاشتند.»[2-ص342]

 

فتحعلی شاه برخی از برجسته ترین هنرمندان نقاش را در تهران گردآورد. کسانی چون «میرزا بابا »،      « مهر علی »، « عبدالله خان »‌، « محمد حسن افشار »، «‌ابوالقاسم »، « سید میرزا »، « احمد» و      « محمود ». آثار این هنرمندان دارای ویژگی هایی است که آن ها را « پیکره نگاری درباری »              می خوانند. از مشخصه های این مکتب رسمی می توان به « ترکیب بندی متقارن و ایستا با عناصر افقی و عمودی و منحنی؛ سایه پردازی مختصر در چهره و جامه؛ تلفیق نقش مایه های تزیینی و تصویری و رنگ گزینی محدود با تسلط رنگ های گرم به ویژه قرمز اشاره کرد.به سخن دیگر؛ این مکتبی است که در آن روش های طبیعت پردازی، چکیده نگاری و آذین گری به طرزی درخشان با هم سازگار شده اند. در این مکتب پیکر انسان اهمیت اساسی دارد، ولی با وجود بهره گیری از اسلوب برجسته نمایی، همواره شبیه سازی فدای میثاق های زیبایی استعاره و جلال و وقار ظاهر می شود .

 

بیشتر اوقات، شاه، شاهزادگان و رامشگران درباری تنها در برابر اُرسی یا پنجره ای که پرده اش به کنار جمع شده است، قرار گرفته اند. مردان با ریش بلند و سیاه، کمر باریک و نگاه خیره در حالی که دستی بر شال کمر و دست دیگری بر قبضه ی خنجر دارند، نمایانده شده اند و زنان با چهره ی بیضی، ابروان پیوسته، چشمان سرمه کشیده و انگشتان حنا بسته در حالتی مخمور به تصویر درآمده اند.[4-ص151].

بدین ترتیب نقاشان با تغییر منظر از درون به برون و از خیال به واقعیت روزمره به خلق آثاری پرداختند که ترکیبی از سنت نگارگری و نقاشی اروپایی بود. به نظر « شیلا  ر . کن بای »6هنرمندان در این دوران تاریخی به شیوه ی تلفیقی- هنر ایرانی و اروپایی – به هنر آفرینی پرداختند. او این ترکیب را تا حدودی نا متعادل می داند.[5-ص117و 14-ص116] « آشنایی با اصول اولیه و ابزار متداول نقاشی غربی سبب شد تا فضای خیالی و مثالی هنر ایران در هم ریزد و باغ های خیالی و فضاهای عاطفی و عاری از ویژگی های جسمانی که نتیجه ی دوری از پرسپکتیو [عمق نمایی] و حجم سازی و تاکید نداشتن بر بافت و به طور کلی پرهیز از هر آن چه تصویر را به طبیعت عینی شبیه ساز بود، جای خود را به دنیای سه بعدی و تجسم یافته دهد. ادامه تاثیرات نقاشی مغرب زمین در دوره های افشاریه، زندیه و قاجاریه موجب ظهور سبکی در نقاشی ایران گردید که در دوران حاکمیت خاندان قاجار، به ویژه در زمان اقتدار فتحعلی شاه به اوج شکفتگی رسید و به «مکتب قاجاریه » شهرت یافت ».[16-ص7] در عصر ناصری ،« شاه مدرسه ای عالی به نام « دارالفنون »7 در تهران تاسیس کرد، با این هدف قطعی که در آن شیوه ی نقاشی اروپایی به هنر آموزان تعلیم داده شود. دارالفنون در آغاز کار (دهه 1280 ه .ش. ) با استعدادترین هنرجوی فراغ خود را با نام « اسماعیل جلایر » بیرون داد که توفیق یافت تعدادی چهره پردازی و نقاشی گروهی، هم با رنگ روغن و هم به اسلوب مینیاتوری از خود به یادگار گذارد. شیوه ی او به طور علنی جنبه ای فردی دارد و آمیخته است به نوعی افسرده حالی بهت زده.»[11-ص230]

 

-------------------------------------------------------------

پی نوشت ها

 

6-Sheila R . Canby

7- دارالفنون مدرسه ای در تهران بود که به اهتمام میرزا تقی خان امیر کبیر صدر اعظم ناصر الدین شاه در سال 1268ه. ق. دایر گردید. در این مدرسه که دانشگاهی کوچک بود، زبان و ادبیات فرانسه طب، علوم طبیعی، مهندسی، ریاضی، موسیقی و فنون نظامی تدریس می شد ( فرهنگ فارسی معین، جلد پنجم )

-------------------------------

ادامه دارد...

آغاز گرایش نقاشی و نقاشان ایران به نقاشی اروپا-1

                   آغاز گرایش نقاشی و نقاشان ایران به نقاشی اروپا

«از مدرسه دارالفنون تا مدرسه صنایع مستظرفه »

                                                                  (قسمت اول)

                                                                                                        سید رسول معرک نژاد

 

 

آغاز گرایش نقاشان ایرانی به نقاشی اروپایی از اواخر دوران صفویه شکل گرفت.از علت های آن          می توان به ورود نقاشان اروپایی و آثار آنان به دربار ایران و اعزام نقاشان ایرانی به اروپا اشاره کرد.   در زمان قاجار این گرایش به اوج خود رسید و تاسیس مدارس دارالفنون و صنایع مستظرفه در این امر سهم زیادی داشت. کمال الملک در مدرسه ی صنایع مستظرفه به تربیت هنرجویانی پرداخت که همگی کار استاد را پی گرفتند و به « مکتب کمال الملکی » معروف شدند.

 

 

دوران تاریخی نقاشی ایران از آغاز، درون غارهای لرستان (هزاره ی هفتم پیش از میلاد )تا نقاشی های دیواری حکومت ساسانیان،تا دوران اسلامی ایران و توجه به کتاب آرایی و خوشنویسی و ادامه ی آن تا اواسط دوران حکومت صفویه نمودی تجریدی و ذهن گرا1داشته است. هنر و نقاشی این دوران بازتابی  از اندیشه ی واحد، آرمانی و تصویری از بهشت آرزوهای ایرانی بوده است. اما در اواخر حکومت صفویان، تفکر و اندیشه ی هنرمند نقاش با ورود پرده های نقاشی رنگ و روغن – که از سوی سلاطین اروپایی به دربار ایران هدیه می شد– رو به عین گرایی2 گذارد. همچنین نقاشان اروپایی نیز به ایران آمدند و به نقاشی از شاهان و اشراف درباری و نقاشی بر روی دیوار کاخ ها و عمارت های سلطنتی پرداختند. برخی از کارهای آنان بر روی دیواره های خارجی کاخ چهلستون اصفهان باقی است.3 بدین ترتیب نقاشی ایرانی از کتاب ها خارج شد و بر روی دیوارها جای گرفت. این تصاویر شامل چند شخصیت محدود که تا حدودی به پوشش اروپایی درآمده اند به همراه یک حیوان دست آموز است. به نظر « بازیل گری4 » نخستین کسی که در دوره ی صفویه با شیوه ی اروپایی به نقاشی پرداخت       « مولانا شیخ محمد سبزواری » و حامی وی شاه اسماعیل صفوی بوده است.[ 10-ص162] از معروفت ترین نقاشانی که در اواخر دوران صفویه به اروپا اعزام شدند می توان به « محمد زمان » (1049-1120 ه. ق. ) اشاره کرد. آورده اند که وی آن قدر شیفته ی غرب شد که به دین مسیحیت گروید و نامش را به «پائولو» تغییر داد5.  

 

نقاشی از دوران صفویه به عهد زندیه رسید؛ « از بارزترین مشخصه ی تاریخ نقاشی سده ی دوازدهم، رواج گونه های تازه ی هنر تصویری است. بسیاری از نقاشان این دوره استعدادشان را عمدتاً در تزیین اشیایی چون قلمدان، قاب آیینه، جلد کتاب، صندوقچه ی جواهری، سینی و ... به کار بردند. این نوع نقاشی که «زیر لاکی » نام گرفته است از میانه ی سده یازدهم هجری متداول شد.»[4-ص148]

موضوع های رایج در این نوع نقاشی گل و بلبل، تک چهره ی زنان، چند پیکره با منظره ای در پس زمینه، قطعات تذهیب و خوشنویسی بوده است. از هنرمندان این دوران می توان به «محمد علی »  (پسر محمد زمان )، «علیقلی » (پسر شیخ عباسی )، « محمد صادق » و « علی  اشرف » اشاره کرد.

 

                                              

 

                                                        

                                                        ونوس اثر محمد زمان-  ۱۰۸۷   ه . ق .

 

                                                       

                                            

                                            تابلویی که محمد زمان از آن برداشتی ازاد داشته است

 

                                                       

                                                          اثر محمد زمان

 

                                              

                                               اثر محمدعلی(پسر محمد زمان)

----------------------------------------------------------------------

این مقاله در فصلنامه علمی پژوهشی " کارافن"؛ سال اول، شماره چهارف پاییز 1383 به چاپ رسیده است.

----------------------------------------------------------------------

با تشکر فراوان از خانم میرزایی که تایپ این مقاله را به عهده داشتند.

 

 

معرفی دو نقاش مینی مالیست

                                معرفی یک نقاش انتزاع پسانقاشانه

                                       و دو مینی مالیست نقاش

                                                                                                    سیدرسول  معرک نژاد

 

فرانک استلا

Frank Stella

فرانک استلا به سال 1936 در ایالت « ماساچوست » Massachusetts به دنیا آمد . سال 1958 با مدرک فوق لیسانس در رشته نقاشی و تاریخ از دانشگاه «پرینستون » Princeton فارغ التحصیل شد و از سال 1959 فعالیت حرفه ای اش را شروع کرد . نخستین نمایشگاه انفرادی اش را در سال 1960 در گالری" کاستلی " نیویورک بر پا کرد .

از 1960 به بعد نمایشگاه های انفرادی خود را در لندن برگزار کرد . در دهه 1970 به ساخت سازه های حجم دار با مصالح مختلف و با استفاده از رنگ های روشن و شفاف روی آورد . در سال های 1983-1984 مجموعه سخنرانی هایی را با عنوان  « چالز الیوت نورتُن » در دانشگاه هاروارد ایراد کرد ، که در 1986 در قالب کتابی با نام « فضای کار » انتشار یافت .

استلا از شخصیت های برجسته ی نسل دوم انتزاع گرایان آمریکایی بود که نقاشی و حجم سازی را با هم درآمیخت . وی در دهه 1960 در واکنش برابر اکسپرسیونیسم انتزاعی ، به عنوان یکی از مبتکرترین نمایندگان مکتب جدید انتزاع پسا – نقاشانه توجه هنر دوستان را به خود جلب کرد .

  

دانلد جاد

Donald Judd

دانلد جاد در سوم ژوئن 1928 در « اکسلسیور اسپرینگز » Excelsior Springs واقع در شمال غربی     « میسوری » به دنیا آمد . پدرش کارمند شرکت مخابرات بود و شغل پدرش ایجاب می کرد دائماً در حال سفر باشند؛ از « بنراسکا » ، « میسوری » ، « تگزاس » و « پنسیل وانیا » تا « نیوجرسی » . به سال 1946 یک سال  به خدمت در ارتش آمریکا پرداخت و پس از آن به کالج  « ویلیام و ماری » William and Mary واقع در « ویر جینیا » رفت .

سال 1953 با شرکت در کلاس های عصر دانشگاه کلمبیا درجه ی  B.S.C. در فلسفه را کسب کرد . سال 1957 نخستین اثرش را به نام « یک مرد » در « گالری پانوراس »  Panoras Gallery در نیویورک عرضه کرد ، و سال 1962 با مدرک فوق لیسانس در تاریخ هنر فارغ التحصیل شد .

 جاد از سال 1959 تا 1965  در « مجله هنر » مسئول بخش نقد بود و نقد های خود را در آنجا چاپ می کرد . سال 1961 به بعد نقاشی به روش سنتی را رها کرد و به حجم های تکرار شونده که از جنس آلومینیوم و آهن گالوانیزه بودند،روی آورد . جاد در سال 1973 به انجمن هنری  « سوهوی منهتن»  Manha than‘s SOHO پیوست . جاد در سال 1994 در گذشت .

 

 دن فلاوین

Dan Flavin

دن فلاوین ، اول آوریل 1933 در «جامائیکا » Jamaica واقع در جنوب شرقی نیویورک در خانواده ای کاتولیک به دنیا آمد . او در کالج  « کاتدرال » Cathedral در « داگلاس » نیویورک آموزش دید . سال 1953 وارد نیروی هوایی آمریکا شد و در کره شمالی خدمت کرد . سال 1957 به مدت دو سال در دانشگاه کلمبیا به تحصیل در رشته ی تاریخ هنر پرداخت .

وی به عنوان یک نقاش خود ساخته در آثار اولیه اش تحت تاثیر اکسپرسیونیسم انتزاعی و همچنین آثار « پاپ آرت » POP Art  « جاسپر جونز »  Josper Johns بود . از آثار اولیه مینی مالیستی اش اثر        « مورب در 25 می »‌به سال 1963 بود . سال 1966 در نمایشگاه گروهی « ساختارهای اولیه »  Primary Structures در موزه «جویش» Jewish Museum شرکت کرد .

 فلاوین در آثارش از لامپ های فلورسنت و روشنایی آنها همچون خط در نقاشی بهره می برد . آثار خلق شده مینی مالیستی اش را بیشتر به اشخاصی که نسبت به آنها ادای دین و احترام می کرد تقدیم می داشت و نام آنان را بر آثارش می گذاشت . برای نمونه ؛ در سال 1964 اثر « یادمان یک به ولادیمیر تاتلین » را خلق کرد . اثری که یادآور « یادمان انترناسیونال سوم » تاتلین بود . سال 69-1964 اثر  « سه ی نومینال »  The nominal three را به « ویلیام اوکام »  W.ockam فیلسوف مدرسی قرن چهاردهم تقدیم کرد . آنچه از اوکام مورد توجه فلاوین بود واژه ی « تیغ اوکامی »Ockam’s Razor بود . ویلیام اوکام حدود سال 1300 میلادی به دنیا آمده بود و در حدود 1350 میلادی در گذشته بود . اوکام گفته بود ؛ «بیهوده است کاری که با کمتر می توان انجام داد با بیشتر انجام داد» بدین معنا که « اگر عملی بدون اتخاذ فلان امر مفروض همه چیز قابل تعبیر باشد ، دیگر دلیلی ندارد که آن امر را فرض کنیم* ». فلاوین « ‌در محدود کردن تعداد عناصر از ریاضیات اقتصادی ویلیام اوکام پیروی کرده که بیان داشته است : از موجودیت ها هیچ یک را نباید مفروض داشت ، جز آن ها که ضروری است .» [18-ص19]

به سال 1977 فلاوین از گالری های هنری برای نمایش آثارش دوری کرد و به معابر و فضاهای عمومی شهر روی آورد، برای نمونه چند لامپ فلورسنت را داخل ایستگاه مرکزی خطوط راه آهن نیویورک نصب کرد . وی در 25 نوامبر سال 1996 در نیویورک در گذشت .

----------------------------------------

*راسل ، برتراند ؛ تاریخ فلسفه ی غرب ؛ نجف دریابندری ، انتشارات کتاب پرواز ، تهران ، چاپ ششم ، 1373 ، ص 657.

مینی مالیسم و هنرهای تجسمی-نقاشی.5

                                  مینی مالیسم و هنرهای تجسمی-نقاشی

(قسمت آخر)

                                                                                                  سیدرسول  معرک نژاد

 

 

  از اهداف مینی مالیست ها در نقاشی، عدم حضور یا احساس فاعل یا شخص سازنده – هنرمند – در اثر هنری است و همین امر آنان را به محاسبه ریاضی گونه و نقشه های ترسیمی در اجرای آثار، و دوری از ساخت پیکره با مصالح سنتی همچون سنگ مرمر یا مفرغ واداشت. بدین گونه که آثارشان را ابتداء به صورت یک سری اندازه و نوشته بر کاغذ -همانند نقشه ی یک قطعه صنعتی-، رسم می کردند و سپس دستور ساخت آن را به متخصصین واگذار می کردند و حتی در برخی موارد هنرمند مینی مالیست با تماس تلفنی دستور اجرای اثرش را می داد.« تونی اسمیت » - هنرمند مجسمه ساز مینی مالیست – خاطره ای از ساخت یکی از مجسمه هایش نقل می کند، که چگونه از دوستش اندازه های حجمی کوچک را که شب قبل روی میزش دیده و در ذهن او ایده ای را پدید آورده بود، درخواست کرده است؛ "من از او خواستم خط کش را برداشته و جعبه را اندازه گیری کند. او خیلی از قضیه پرت بود و نپرسید من ابعاد این جعبه را برای چه می خواهم. بعد ابعاد را پنج برابر کرده و طرحی از آن تهیه نمودم، سپس بلافاصله آن را به کمپانی صنعتی  « وارینگ » در « نیوآرک » برده و از آنها خواستم آن را درست کنند".[19-ص188]

 دانلد جاد تفاوت هنر مینی مالیست را با دیگر مکتب های هنری در جست و جوی وحدت یا کمال مطلق از طریق تکرار واحدهای هم شکل با قرینه سازی مطلق می داند. وی واحدهای هم شکل – غالباً چهارگوش – را در تکرار و با فاصله های ثابت کنار هم قرار می دهد و برای ساخت این واحدهای چهارگوش از آهن گالوانیزه، آلومینیوم و پلکسی گلاس استفاده می کند.   

  « رابرت موریس »  Morris Robert با استفاده از انواع احجام، یک اتاق کامل را به یک فضای سراپا وحدت شکل تبدیل   می کرد. موریس غالب کارهایش را با استفاده از فایبرگلاس به شکل های هندسی و گاه به شکل منحنی می سازد. وی در مورد آثارش می گوید:« سادگی در شکل ، الزاما به معنای سادگی در تجربه نیست. در واقع اشکال واحد و یک شکل رابطه هنری را تنزل نمی دهند. بلکه بدان نظم و ساختار واحد می بخشند که معانی و روابط هم به طور مستقل و هم در همبستگی با یکدیگر در کلیت یک اثر مینی مالیستی حضور دارند».[19-ص190]

 جاد، موریس و دیگر مینی مالیست ها، در پی آن بودند که  اثر خود را به صورت « یک چیز » ‌شکل کلی ساده ای که بتواند در قالبی یکپارچه درک شود و به صورت تجربه ای که به یکباره حاصل آمده، البته نه تجربه ای مرحله به مرحله و نسبی از نوع کوبیسم، عرضه دارند. به گفته ی باربارا  رز: آنچه مینی مالیست ها عملا در انجامش به موفقیت رسیدند این بود که توانستند نکته اصلی و مرکزی کوبیسم را پشت و رو کنند به عبارت دیگر، تجربه بلادرنگ  و آنی کل گرایانه را جایگزین عنصر « همزمانی » کوبیسم (= نمایش چند نما از یک شیء در آن واحد و از زوایای مختلف ) کردند. برای نمونه؛ کارهای دیواری جاد را فقط از روبرو می توان دید، اما مجسمه های روی زمین او به گونه ای ساخته شده اند که اگر تماشاگر دور آنها بچرخد ، قادر نخواهد بود نمای جلو ، عقب یا جانبی آن را به درستی تشخیص دهد».[17-ص58]

دن فلاوین در ساخت آثارش از خطوط نوری – لامپ های رنگی – در ابعاد و شماره های مختلف و با ریتم استفاده می کند. وی به جای خط در نقاشی از خطوط نوری بهره می برد و از شعاع های کنترل شده به جای سطح یا حجم استفاده می کند.[20-ص360] « فلاوین نه تنها عنصر نور، بلکه عنصر فضا را نیز در کارهای خود به عنوان ماده ی هنری مورد استفاده قرار می دهد. او بر این باور است که فضای واقعی یک اتاق می تواند توسط نور و پرتوهای الکتریکی شکسته شده و با ایجاد توهم یا نوعی بازی با نور، ترکیب فضای جدیدی پیدا کند».[19-ص193]

در مجموع، مینی مالیست ها اگر چه از اکسپرسیونیسم انتزاعی شروع کردند اما آن را به لحاظ افراط در حدیث نفس موافق اندیشه های خود نیافتند و همچنین اکسپرسیونیسم انتزاعی در پیکره سازی موفق عمل نکرده بود؛ بنابراین مینی مالیست ها راه شان را جدا کرده و در مقابل به حجم پردازی پرداختند. از طرف دیگر مینی مالیست ها از دستاوردهای دو مکتب روسی در خلق آثارشان بهره بردند؛ مکتب سوپره ماتیسم و آثار مالویچ، با تفکر نقاشی ناب با شکل های هندسی و خالی از هر گونه ایدئولوژی زدگی؛ و مکتب کانستروکتیویسم و آثار تاتلین، با تفکر ریاضی گونه در اثر هنری. از جهتی اندیشه مارسل دوشان و آثار حاضر – آماده اش نیز توجه مینی مالیست ها را جلب کرده، اندیشه ای که عمل ساختن اثر را نفی می کرد و به اشیاء روزمره ی خنثی، با جدایی از محیط کاربردی شان و نام گذاری مجدد، ارزش زیبایی شناختی به آنها می بخشید. بدین ترتیب مینی مالیست ها نیز بر آن شدند تا از اشیای روزمره و خنثی نظیر لامپ های فلورسنت و آجر نسوز استفاده کنند. بنابراین آثار مینی مالیست ها آثاری بودند که در آنها سعی شده بود، معنای سنتی اثر هنری - به ویژه نقاشی- نفی شود و هر آنچه را یک تابلو با خود یدک  می کشید تا بدین وسیله اثر هنری خوانده شود، همچون؛ ضربه های قلم مو به عنوان حضور هنرمند در اثر هنری، محدودیت چارچوب قاب نصب شده بر دیوار، موضوع های اومانیستی و ایدئولوژیک و نظایر این را در اثر به حداقل برسانند.

بدین ترتیب آثار مینی مالیستی هنرهای تجسمی – نقاشی – فرض بنیادی ساختارها ی آغازین را دوباره مطرح می کرد و پرسش هایی در باب ماهیت و اعتبار اثر هنری، تجربه زیبایی شناختی، ماهیت فضا و شکل تندیس وار. و بنیان نگرشی را پی ریختند که پس از گذشت بیش از چهل سال، هنوز هنرمندانی هستند که به آن گرایش دارند و از دستاوردهای آنها بهره می برند.

 ===================================================

پی نوشت ها

1)       این کتاب سه ترجمه دارد ؛

کاندینسکی، واسیلی؛ روحانیت در هنر و در نقاشی؛ حبیب الله  آیت الهی، نشر بینش نوین، تهران، 1352.

ـــــــــــــــــــــــــــــــ؛ معنویت در هنر؛ ه. وزیری؛ سه ماهنامه فرهنگ و زندگی، تهران، شماره 21 و 22؛ بهار و تابستان  2535 .

ـــــــــــــــــــــــــ؛ معنویت در هنر؛ اعظم نوراله خانی؛ انتشارات شباهنگ، تهران، 1375 .

 

2)      این کتاب دو ترجمه دارد ؛

کاندینسکی، واسیلی؛ نقطه، خط، گستره؛ حبیب الله  آیت الهی؛ نشر بینش نوین، تهران، 1353 .

ــــــــــــــــــــــــــ؛ نقطه، خط، گسترده؛ علی پور صالح؛ انتشارات بهار؛ تهران، 1378.

 

3)      مهمترین عوامل در پیدایی هنر نو روسی (مکتب های سوپره ماتیسم و کانستروکتیویسم)  عبارتند از :

- انتشار نشریه  « راه های نو – آپولون ».

- برپایی نمایشگاه از آثار هنرمندان فرانسوی و مکتب های امپرسیونیسم  (Impressionism )، فوتوریسم ( Futurism)  و کوبیسم  (Cubism ).

- سخنرانی رهبران فوتوریست به ویژه  «مارینتی » در مسکو به سال 1914.

- استقبال هنرکده های مسکو از هنر کوبیسم و فوتوریسم.

- وجود هنرمندان روسی همچون  « کاندینسکی » با نظریه ها و آثارش و تشکیل گروه" سوار کار آبی فام " در مونیخ.

---------------------------------------------------------------------------------------------------------

منابع      

1-      آپیگنانزی، ریچارد، و  کریس گارات؛ پست مدرنیسم ؛ فاطمه جلالی سعادت ، نشر شیرازه ، تهران ، چاپ دوم ، 1381.

2-      آرناسن، ه . ی ؛ تاریخ هنر نوین ؛ محمد تقی فرامرزی ؛ انتشارات نگاه و زرین ؛ تهران ، 1367.

3-   ابراهیم، محسن ؛ سوپره ماتیسم و کانستروکتیویسم ؛ فصلنامه هنر ، شماره شانزدهم ، تابستان و پاییز 1367 ، تهران ، صص 96 - 107  .

4-   اسماگولا، هوارد جی ؛ گرایش های معاصر در هنرهای بصری ؛ فرهاد غبرایی ، انتشارات دفتر پژوهش های فرهنگی ، تهران ، 1381.

5-   بارت ، جان ؛ چند کلمه درباره مینی مالیسم ؛ مریم نبوی نژاد ، فصلنامه زنده رود ، شماره 14 و 15 و 16 ، پاییز 1375 ، اصفهان ، صص  39- 50 .

6-      پاکباز ، رویین ؛ دایره المعارف هنر ؛ انتشارات فرهنگ معاصر ، تهران ، 1378.

7-      پاکباز ، رویین ؛ در جست و جوی زبان نو ؛ انتشارات نگاه  ، تهران ، 1369.

8-   جزینی ، جواد ؛ ریخت شناسی داستان های مینی مالیسم ؛ ماهنامه کارنامه ، دوره اول ، شماره ششم ، تیر و مرداد 1378 ، تهران ، صص 34-43 .

9-      جنسن ، آنتوانی  اف ؛ پست مدرنیسم : هنر پست مدرن ؛ مجید گودرزی ، نشر عصر هنر ،‌ تهران ، 1381.

10-   جنکز ، چارلز ؛ پست مدرنیسم چیست ؟ ؛ فرهاد مرتضایی ، نشر مرندیز ، گناباد ، چاپ دوم ، 1375 .

11-   رید ، هربرت ؛ فلسفه هنر معاصر ؛ محمد تقی فرامرزی ، انتشارات نگاه ، تهران ، 1362.

12-   رید ، هربرت ؛ معنی هنر ؛ نجف دریا بندری ، انتشارات کتاب های جیبی ، تهران ، چاپ چهارم ، 1371.

13-   سام ، هانتر ؛ نقاشان معاصر آمریکا ؛ مهری میرزالو ؛ انتشارات برگ ، تهران ، 1378.

14-  قره باغی ، علی اصغر ؛ تبار شناسی پست مدرنیسم  (1) ؛ ماهنامه گلستانه ، سال اول ، شماره هفتم ، تیر ماه 1378 ، تهران ، صص 43-55.

15-  قره باغی ، علی اصغر ؛ تبار شناسی پست مدرنیسم (2) ؛ ماهنامه گلستانه ، سال اول ، شماره هشتم ، تیر ماه 1378 ،شهریور 1378 ، تهران ، صص59-70.

16-   کابان ، پی یر ؛ پنجره ای گشود بر چیزی دیگر ، گفتگو با مارسل دوشان ؛ لیلی گلستان ، نشر فرزان ، تهران ، 1377.

17-  گابلیک ، سوزی ؛ مینی مالیسم ؛ رحیم قاسمیان ؛ دو ماهنامه هنر معاصر ، شماره یک ، مهر و آبان ماه 1372 ، تهران ، صص 52- 59.

18-   گوان ، مایکل ؛ دن فلوین ؛ باربد گلشیری ؛ نشر دیگر ، تهران ، 1383.

19-  لوی اسمیت ، ادوارد ؛ آخرین جنبش های هنری قرن بیستم ؛ علیرضا سمیع آذر؛ انتشارات موسسه فرهنگی پژوهشی نظر ، تهران ، 1380.

20-   لینتن ، نوربرت ؛ هنر مدرن ؛ علی رامین ، نشر نی ، تهران ، 1382.

21-   وارد ، گلن ؛ پست مدرنیسم ؛ قادر فخر رنجبری و ابوذر کرمی ، نشر ماهی ، تهران ، 1383.

22-   هریسون ، چارلز ، و  پل وود ؛ هنر و اندیشه های اهل هنر ( جلد اول ) ؛ مینا نوایی ، انتشارات ایثارگران ، تهران ، 1377.

23-               Benezra , Neal , To Speak Another Language , The Critique of Painting and The Beginings Of Minimal and Conceptual Art , American in the 20 th Century .

24-               Hawkeley , Lucinda and Other , History of Art , Parragon , London , 2002.

 

-------------------------------------------------------------------------------------------

نویسنده مقاله در باره مینی مالیسم به چاپ رسانده است:

- معرک نژاد، رسول؛ مینی مالیسم در هنرهای تجسمی؛" نی رود"  نشریه داخلی حوزه هنری، اسفند ماه 1377؛ اصفهان، صص 9 – 12.

- معرک نژاد؛ رسول؛ مینی مالیسم و هنرهای تجسمی؛ " کارافن" فصلنامه علمی و پژوهشی؛ زمستان 1382، تهران، صص 46 – 57.

 

------------------------------------------------------

در ادامه چند نفر از مینی مالیست ها معرفی خواهندشد.

با تشکر از خانم مریم میرزایی که تایپ مطالب را به عهده داشتند.

مینی مالیسم و هنرهای تجسمی - نقاشی.4

                                       مینی مالیسم و هنرهای تجسمی-نقاشی

(قسمت چهارم)

                                                                                                  سیدرسول  معرک نژاد

 

                      مینی مالیسم و دست آورده های مارسل دوشان

 

  در سال  1965  « باربارا  رُز » طی مقایسه ای مینی مالیسم را با اندیشه و آثار  « مارسل دوشان » پیوند داد و اندیشه این هنرمند را در توسعه هنر مینی مالیسم مهم دانست. اهمیت دوشان در این نکته بود که چگونه اشیاء « حاضر – آماده » اعتبار تفکر زیبایی شناختی ما را در خصوص مفهوم کار به عنوان عنصری اساسی در هنر خدشه دار می کند. دوشان  با ارائه آثار حاضر – آماده نقش هنرمند و نیز صناعت هنری را به حداقل رساند. او برای اشیاء صرفاً کاربردی، ارزش زیبایی شناسانه قایل شد و اساس این ارزش را انتخاب ذهن هنرمند دانست نه اعمال مهارت یدی.[ 17-ص55]« دوشان در سال 1913 چرخ دوچرخه ای را بر یک چهار پایه مخصوص آشپزخانه نصب کرد و به چرخیدنش خیره شد. نسخه ای از منظره یک غروب زمستانی را خرید و یک نقطه زرد و یک نقطه قرمز در افق آن گذاشت و عنوان « داروخانه » را بر آن نهاد. در سال 1915 یک پارو خرید ورویش عبارت « پیش از بازوی شکسته » را نوشت. تقریبا در همان زمان بود که از اصطلاح « حاضر – آماده » برای این گونه آثار استفاده کرد. گزینش آثار حاضر – آماده هیچ گاه تابع سلیقه یا ذوق هنری نبود بلکه بر واکنش بین بی تفاوتی بصری و فقدان کلی ذوق سالم یا ناسالم و به بیان درست تر، بر بی حسی کامل استوار بود.»[2-ص289] اندیشه مارسل دوشان به نوعی بیانگر روابط جانشینی( Paradigmatic )در نظام نشانه شناسی    (Semiotics )است و از دو جنبه دارای اهمیت؛

الف) تغییر شیء از متنی به متنی دیگر، به عبارتی جابجایی شیء از کارکرد روزمره اش به فضای موزه و گالری.

ب) نام گذاری آثار، آن گونه که، شیء در متن کاربردی روزمره اش با نامی خاص خوانده می شود اما با قرار دادن نامی جدید بر آن، تفسیر دیگری می یابد و به کارکرد اولیه اش باز نمی گردد. برای نمونه     « پارو » را در نظر بگیرید، در متن روزمره، شیء است که برای پارو کردن برف به کار می رود. مارسل دوشان بر آن نام  « پیش از بازوی شکسته » را گذاشته و آن را در متن دیگری همچون گالری قرار داده است و بدین ترتیب اثری پدید آمده که دیگر شی هر روزه نیست. البته گزینش یک شیء باید قابلیت جابجایی از متنی به متن دیگر را داشته باشد. مارسل دوشان می گوید:« انتخاب یک شیء بسیار مشکل بود چون پس از پانزده روز شما یا از آن خوشتان می آید یا از آن متنفر می شوید. باید به       بی تفاوتی می رسیدید، جوری که نسبت به آن حس زیبایی شناسانه ای نداشته باشید. انتخاب «حاضر – آماده » همیشه بر اساس بی تفاوتی بصری بود، در عین حال که مبتنی بر غیبت کامل خوش سلیقگی یا بد سلیقگی بود. آنچه اثر هنری را پدید می آورد تصور یا کشف هنرمند است، نه           بی مانندی آن شیء.» [16-ص103]

 همین تفکرات و دستاوردهای مارل دوشان و آثار حاضر – آماده، دن فلاوین را بر آن داشت تا برای خلق آثار مینی مالیسمی خود از لامپ های فلورسنت استفاده کند. زیرا این لامپ ها اشیایی خنثی و در دسترس بودند و هیچ گونه احساس هنری و زیبایی شناسی را بر نمی انگیختند.« کارل آندری » نیز در سال 1966 نمایشگاهی در موزه « جوییش » (Jewish) بر پا کرد که در آن حجمی بر روی زمین قرار داد شامل 137 قطعه آجر غیر متصل به طول ده متر و سی و پنج سانتی متر.

…………………………………..

پی نوشت ها و فهرست منابع در آخرین قسمت

برای مطالعه بیشتر در باره مارسل دوشان به مقاله " نقبی بر مارسل دوشان" در آرشیو مقاله ها رجوع کنید.

--------------------------------------------------------------------------------------------------------

با تشکر فراوان از خانم مریم میرزایی که تایپ مطالب را به عهده داشتند.

مینی مالیسم و هنرهای تجسمی - نقاشی.3

مینی مالیسم و هنرهای تجسمی-نقاشی

(قسمت سوم)

                                                                                                  سیدرسول  معرک نژاد

مینی مالیسم و دست آورده های کانسترکتیویسم

 

 

       از دیگر مکتب های هنری که هنر تجسمی مینی مالیسم از آن بهره برد مکتب کانستروکتیویسم است. مکتب کانستروکتیویسم از نظریه ها و مفاهیم جدید پیکرتراشی سده بیستم در روسیه پدید آمد و تاثیر ژرفی بر هنر حجمی پس از خود گذاشت.

از بنیان گذاران این مکتب هنری می توان به « ولادیمیر تاتلین » اشاره کرد . تاتلین به سال 1913 در پاریس دیداری با « پابلو پیکاسو »( Pablo  Picasso) داشت و تحت تاثیر آثار وی قرار گرفت به خصوص آثاری که در آن ها به بررسی کاربردهای کولاژ  (Collage) در پیکره تراشی پرداخته بود. تاتلین در بازگشت به روسیه، یک سری نقش برجسته از جنس چوب، فلز و مقوا پدید آورد که سطوح شان با گچ، لعاب و خرده شیشه پوشیده شده بود و به تعبیر « آرناسن » (H.H Arnason) این آثار از اولین انتزاعات کامل در تاریخ پیکرتراشی بودند. [2-ص219] در سال 1920 کانستروکتیویست ها بیانه خود را ارائه دادند و در آن ذکر کردند هنر برای انتقال واقعیت زندگی باید بر عناصر بنیادی زمانی و مکانی موجود تکیه کند و برای بیان ماهیت واقعی زمان باید از عناصر جنبشی و دینامیک استفاده کند.[11-ص380]« کانستروکتیویسم همانند سوپره ماتیسم، نوعی هنر انتزاعی نابِ مبتنی بر عناصر حجم گونه را بسط داد. آثار کانستروکتیویستی نه بازسازی اشیا بلکه خودشان اشیایی بودند که وجودی مطلق از آن خود داشتند. آنها زیبایی سازمان یافته ای بودند که عواطف برانگیخته شده از ریاضیات و فناوری را باز می تابیدند.»[7-ص528] به عبارتی، ابداعات سوپره ماتیسم توسط تاتلین به قالب سه بعدی درآمد و به پیکره سازی نزدیک شد.[2-ص219]  «کانستروکتیویسم به جای پرداختن مستقیم به تبلیغ ایده های انقلابی و سیاسی، خود را در خدمت شکل گیری فرهنگ نسلی که می بایست پایه های سوسیالیسم نوپای روسیه را تحکیم بخشد، قرار داد. به زَعم تاتلین هر اثر هنری می بایست دارای عملکرد دقیق برای توسعه انقلاب باشد. چرا که هنر تابع شرایط زمان و مکان است.»[3-ص101]

در نهایت به سال 1921 بنا به سیاست اقتصاد نو و تاکید شوروی سابق بر تبلیغ سیاسی برای توده های مردم و ارجحیت دادن به آثار سوسیالیستی، خط مشی این مکتب و سوپره ماتیسم از همدیگر جدا شد. کانستروکتیویسم با نگاهی نو رو به هنر انقلاب سوسیالیستی آورد و بر این باور بود که ذوق و استعداد شان باید در خدمت فعالیت های عام المنفعه نظیر معماری، تولید محصولات صنعتی و طراحی های گرافیکی و تجاری قرار گیرد.[ 6-ص424]

از معروفترین اثر تاتلین می توان به " یادمان انترناسیونال سوم " اشاره کرد که در خلال سال های 1919 و 1920 پدید آورد. ساختمان فولادی حلزونی که قرار بود به ارتفاع چهارصد متر بر فراز رودخانه «نِوا » در « تیروگراد »  ( سن پترزبورگ) احداث شود و قرینه برج  « ایفل » پاریس باشد.« انترناسیونال   سوم » سازمانی بود که در مارس 1919 بدین هدف تاسیس یافت که بعد از فرو نشستن تنش ها و عداوت های گریز ناپذیر ناشی از جنگ، نوعی همکاری برادرانه را در پیشبرد آرمان سوسیالیسم بین المللی به وجود آورد.»[20-ص124]

دستاوردهای هنری سوپره ماتیسم و کانستروکتیویسم « دن فلاوین » (Dan Flavin -   هنرمند مینی مالیست ) را بر آن داشت تا در سال 1967 در رابطه با هنر مینی مالیسم اظهار کند:« نماد گرایی اثر خود را از دست داده و ضعیف شده است » و پیکره ای نئونی ساخت و عنوان آن را  « یادمان یک؛ به تاتلین » گذاشت. این پیکره صرفاً از کنار هم قرار دادن تعداد هفت لامپ فلورسنت در اندازه های متفاوت به وجود آمده بود بدون آن که هنرمند قطعه ای از آن را ساخته باشد.[ 17-ص52] این اثر یادآور اثر معروف تاتلین-"یادمان انترناسیونال سوم"- بود و گواه دلبستگی دیرین فلاوین به کانستروکتیویست های روس.[18-ص22]  فلاوین بر این اندیشه بود که " ما به سرعت در سراشیبی به سوی فقدان هنر – حسی متقابل و برخاسته از تزئینی که از لحاظ روانی خنثی است– پیش می رویم.»

 

                                                                         Vladimir Tatlin

                                                 Monument to the Third International       

                                                  

 

                                                                                                    Dan Flavin    

                                                              

                                                                                     Monument" for V. Tatlin

  

                                                                     

                                                           Untitled (monument for Vladimir Tatlin),1975   

 

                                               

 ---------------------------------------------------------------------------------------------------------

پی نوشت ها و منابع در آخرین قسمت

ادامه دارد...

.........................................................................................................

با تشکر فراوان از خانم مریم میرزایی که تایپ مطالب این مقاله را به عهده داشتند

مینی مالیسم و هنرهای تجسمی - نقاشی .2

                                 مینی مالیسم و هنرهای تجسمی-نقاشی    

(قسمت دوم) 

                                                                                      

                                                                                            سیدرسول  معرک نژاد  

 

 مینی مالیسم و دست آورده های سوپره ماتیسم

  

         در سال 1913 گروهی از معماران ، مهندسان و نقاشان که نام سوپره ماتیسم بر خود نهاده بودند و تصمیم در پذیرفتن "ماشین " به عنوان نمادِ عصر حاضر داشتند گرد هم آمدند. عنصر اصلی اندیشه آنان رئالیسم ( Realism ) ستیزی بود که نخست به شکل شورشی ساده علیه نقاشی سه پایه ای- که در نظر آنان اصطلاحی خاص برای دوران ما قبل صنعتی شدن به شمار می رفت - متجلی گردید. روش آنان ایجاد ترکیب بندی (Composition) بر روی سطح دو بُعدی و صاف نبود بلکه ایجاد ساختمان در فضا بود و شکل پدید آمده الزاماً هماهنگ یا زیبا نبود بلکه دینامیک و شبه کارکردی بود. به عبارتی کار هنر این شد که خصوصیات بیانی یک ماشین کارآمد را داشته باشد.[ 11-ص375] اعضای گروه چهارنفره سوپره ماتیسم که تجمع آنان در مسکو بود عبارت بودند از ؛ "کازیمیر مالویچ " (Kasimir Malevich ؛ 1878-1935) ، " ولادیمر تاتلین "( Vladimir Tatlin؛ 1885-1935) ،" آنتوان  په وسنر " (Antoine Pevsner ؛ 1886-1962) و " نائوم گابو "( Naum Gabo؛ 1890-1977). در ابتدا، آنان از نظر اندیشه و عمل یکسان بودند و به اصالت عقل و نحوه ای از تفکر ریاضی گونه در اثر هنری اهمیت می دادند. اثری با پایگاه زیبایی شناسی که ارائه دهنده هندسه ای بی واسطه، ساده و روشن باشد(3). اما در نهایت با پیوستن چند تن از آنان به مکتب کانستروکتیویسم فاصله ای میان شان پدید آمد. عناصر هنر سوپره ماتیسم؛ مربع، مستطیل، دایره، مثلث و خطوط متقاطع و رنگ های اصلی بود. اولین صورت آشکار این هنر، مربع کاملی به رنگ سیاه بر زمینه سفید بود که توسط مالویچ اجرا شد.

         وی سوپره ماتیسم را این گونه تعریف می کند؛« آن چه را که من سوپره ماتیسم می نامم برتری احساس ناب در هنر خلاق است. پدیده های بصری دنیای عینی در نظر هنرمند سوپره ماتیست         فی نفسه بی معنی اند، آن چه معنی دارد احساس است، آن هم احساسی کاملا مجزا از محیطی که آن را موجب شده باشد.»[7-ص524 ] مالویچ با انگیزشی خود انگیخته، تا حذف تمامی عناصر تشویق انگیز از تصویر پیش رفت، آن چه باقی ماند، ساده ترین شکل هندسی – مربع سیاه و سفید بر سطح سفید – بود. وی بر این اعتقاد که؛« هنر دیگر در خدمت به دولت و مذهب نیست و آن اشتیاق را ندارد که تاریخ و آداب و رسوم را تصویر کند، هنر می خواهد سرپای خود بایستد و برای خود ادامه حیات دهد.»      [17-ص52]

 

آثار پدید آمده مالویچ نهایت خلوص هنری و به تعبیری، گونه ای "نیهیلیسم " ( Nihilism = نیست انگاری ) بود.« به سخن دیگر، نقاشی مالویچ یک عمل خود انگیخته می بود که بخشی از نومیدی و بخشی از ایمان مایه می گرفت ولی در اساس تجربه ای ژرف تر را باز می تابید.»[7-ص524]و همین اندیشه های مالویچ و مکتب سوپره ماتیسم بود که مینی مالیست ها را بر آن داشت تا از هر گونه احساساتیگری در اثر و بیان پدیده های مفهومی و ایدئولوژیک بگریزند و اثرشان را به ناب ترین حالت عرضه کنند

 

 

 

                                                            آثاری از کازیمیر مالویچ 

                                                                kasimir malevich

 

                                                                       

                      

 

                                                  

 

 

                                             kasimir malevich         

----------------------------------------------------------------------------------------------------------

پی نوشت ها و منابع در آخرین قسمت

ادامه دارد...

.........................................................................................................

با تشکر فراوان از خانم مریم میرزایی که تایپ مطالب این مقاله را به عهده داشتند

مینی مالیسم و هنرهای تجسمی - نقاشی.1

مینی مالیسم و هنرهای تجسمی - نقاشی

(قسمت اول)

                                                                              سیدرسول  معرک نژاد

                                

   دوران مدرن در دهه ی 1960 به انتهای خود رسید و تاریخ ، دوره ای جدید را آغاز کرد که آن را با واژه ی « پسا مدرن » می شناسیم ،  با نظریه ها و مباحث متفاوت و متناقض .آنگونه که ؛ " ژان فرانسوا لیوتار" (Jean Francois Lyotard)، پسا مدرن را بخشی تفکیک ناپذیر از دنیای مدرن می خواند.[ 14-ص47 ] و به گفته ی "یورگن  هابرماس" (Jurgen Habermas )؛«معمولا با بکارگیری پیشوند  Post (= پسا ) تداوم جریانی را تحکیم می کنیم و نه گسستش را .» [9-ص35] و به سال 1980 در شهر فرانکفورت سخنرانی با عنوان «مدرنیته – پروژه ای ناتمام » را ایراد کرد . [21-ص272] و کسانی همچون "فِردریک جیمسون"(Fredric Jameson - 1984)،     "تری  ایگلتون"  (Terry Eageton- 1985) و "چالز  نیومن"       (Charles Newman - 1985) جواب صریحی نمی دهند و مخاطب را با یک سلسله حدس و گمان رها می کنند تا خودش از میان تعاریف ، معنایی دست و پا کند.[15-ص66] با تمامی تفاسیر در دهه ی 1960، پسامدرنیسم با تفکری مجزا از دوران مدرن و با واژگانی همچون «التقاط گرایی » (Eclecticism)،         « دهکده جهانی »،«جامعه فرا صنعتی »،« عصر اطلاعات موج سوم »،«کثرت گرایی » (Pluralism) خود را به ثبت رساند و البته جریان های اجتماعی بسیاری رخ داد تا راه برای ورود به دنیای جدید باز شد نظیر ؛جنگ ویتنام، هیپی گری، راهنمایی های صلح طلبانه، حرکت های ضد نژاد پرستی و تبعیض نژادی.[15-ص60] اگر چه دنیای اجتماعی و فلسفی پسامدرن، دهه ی 1960 را برای آغاز خود برگزید اما هنرهای تجسمی پسامدرن در دهه ی 1980 شروع خود را اعلام کرد.[9-ص59] فاصله زمانی دهه ی 1960 تا 1980 را لیت مدرن (Late Modern )خوانده اند.[10-ص38] چرا که در این زمان و در حیطه ی هنرهای تجسمی مکتب ها و جنبش هایی پدید آمدند که تفکر مدرن را ارج می نهادند و به اسلوب و ارزش های آن پای بند بودند، نظیر؛ پاپ آرت، مینی مالیسم (= حداقل گرایی ) و کانسپچوالیسم  (Conseptualism =هنر مفهومی ). و از میان آنها ، مینی مالیسم را نهایت هنر مدرن ذکر کرده اند.[1-ص45] در این مجال به اختصار درباره ی مینی مالیسم هنرهای تجسمی به ویژه حوزه نقاشی خواهیم پرداخت و علل و عوامل پیدایی آن را مورد بررسی قرار خواهیم داد .

 

در فرهنگ « بریتانیکا » درباره ی مینی مالیسم آمده است:«جنبشی که در اواخر دهه 1960 در عرصه هنرها،به ویژه نقاشی و موسیقی در آمریکا پا گرفت و بارزترین مشخصه آن تاکید بر سادگی بیش از حد به صورت، و توجه به نگاه عینی و خشک بود. آثار این هنرمندان گاهی کاملاً از روی تصادف پدید  می آمد و گاه زاده شکل های هندسی و مکرر بود.»[8-ص35]

مینی مالیسم نمونه ای از ایجاز و سادگی را در خود دارد و بیانگر سخن " رابرت براونینگ " (RobertBrowning؛ 1812-1889) می باشد: (Less is more)،«کم زیاد است »و همین واژه « کم زیاد » برچسبی شد تا منتقدان، هنر مینی مالیسم را با عنوان های ضد و نقیض بخوانند، در حیطه هنرهای تجسمی با "هنر خنثی "، " ساختارهای فراهندسی "، و " هنر ساختارهای بدوی "[4-ص205] و در حیطه ادبیات به ویژه حوزه داستان کوتاه با واژه های تمسخرآمیز "رئالیسم سوپر مارکتی "، " آدامس بادی شیک "و "مینی مالیسم پپسی کولایی ".[5-ص39] در سال 1908 "هنری جیمز " درباره ادبیات داستانی گفته بود:«نشان بدهید. حرف نزنید و یک کلمه بیشتر از آن چه، کاملا ضروری است نگویید.» و " هانری ماتیس " (Henri Matisse) هنرمند فوویست (Fauvist) نیز در مورد نقاشی مطلبی دارد که یادآور سخن جیمز است:« در یک تصویر، نقش هر جزء باید کاملا مشخص باشد هر چیزی که حضورش در پرده ضروری نباشد حتما زیان آور است.»[22-ص141] این سخنان بسیار نزدیک به رفتار مینی مالیست ها در هنرهای تجسمی است. مینی مالیسم اکثر هنرها را از موسیقی، نقاشی و ادبیات گرفته تا سینما تحت تاثیر خود قرار داد. آغاز هنر مینی مالیسم از ایالات متحده بود. پیروان این جنبش انواع ساختارهای فضایی، شبکه ای، مدولی (Modular =قطعه ای،بخش بخش ) و جفت کاری (Assemblage) را به کار بردند تا هر گونه بیانگری و توهم بصری را نفی کنند.[6-ص565] به عبارتی آنان نگاهی ایجازگرایانه به اثر هنری داشتند و در پی آن بودند تا هر آنچه به اثر هنری به ویژه نقاشی پیوست می شد تا با آن معرفی شود را بزدایند و عناصری که در سنت نقاشی با اثر همراه بود را به حداقل برسانند.[19-ص18] آغاز چنین اندیشه ای برگرفته از گروه "انتزاع پسانقاشانه"(Post-Painterly Abstraction) به خصوص آثار و اندیشه "فرانک استلا" (Frank stella) بود.

 

                                                          frank stella     

 frank stella    

 

frank stella    

فرانک استلا و نقاشان انتزاع پسانقاشانه، نقاشی را به تقلیل نیافتنی ترین جوهر خود بدل کردند و ذوق تکنیکی را از نقاشی گرفتند."ادوارد  لوسی – اسمیت" ( Edward Lucie–smith ) اندیشه این گروه نقاشان را برابر با اندیشه پوزیتیویست های خردگرا می داند و به نقل از "باربارا رز " (Barbara Rose) منتقد آمریکایی می آورد:" یک ساختار هنری در تعریف حقیقت خود به طور طبیعی نسبت به حذف همه عناصری که با جوهره و ذات آن بیگانه هستند، اصرار می ورزد. بر اساس این استدلال، هنرهای تجسمی در شکل خالص و ناب خود از هر گونه معانی ادبی و یا استعاری که فوق تصویری است تهی شده و هنر نقاشی، با فاصله گرفتن از ادبیات، هر آنچه را که غیر تصویر است مردود خواهد شمرد." [19-ص110و 112] و با چنین تصوری ، " سوزی گابلیک " آثار استلا را همانند اعداد خنثی ذکر کرد.[ 17-ص54-55] فرانک استلا در نمایشگاه " شانزده آمریکایی" به سال 1960، در موزه هنرهای مدرن نیویورک آثاری را به نمایش گذاشت که « تمامی این آثار بوم های سیاهی بودند که نوارهای موازی به پهنای  2/5 اینچ بر روی آن ها نقش بسته بود. استلا بعد ها این شیوه نقاشی های نواری خود را در سِری دیگری بر روی آلومینیوم و مس و در مواردی با استفاده از رنگ سرخ، اجرا کرد.» [19-ص121] استلا درباره ی این آثارش گفته است:« باید درباره نقاشی تناسبی، یا به عبارت دیگر توازن ساختن اجزای مختلف نقاشی با یکدیگر، کار می کردم. پاسخ صریح و آشکار به این مساله، توسل به تقارن بود. مشکل بعدی یافتن روشی برای استفاده از رنگ بود که راه حل اول را کامل کند. این هم به مدد استفاده از تکنیک ها و ابزار نقاشانی که دیوار منازل را رنگ می زنند، حل شد. » "کارل آندری"(  Carl Andre )در مقدمه کاتالوگ آثار استلا در نمایشگاه "شانزده آمریکایی" چنین نوشت: «  فرانک استلا لازم می بیند نوار نقاشی کند. در نقاشی او جز نوار چیز دیگری نیست. نقاشی استلا نمادگرایانه نیست. نوارهای او مسیر قلم مو بر بوم است. این مسیر فقط به خود تابلو منتهی می شود .» از طرفی واکنش برخی منتقدان به آثار استلا خوش بینانه نبود نظیر "برایان  اُدا هرتی" که آثارش را  « سزان نیهیلیسم و استاد ملالت» خوانده بود.[17-ص54و 55]

 

نگاه گروه انتزاع پسانقاشانه و استلا به نقاشی به عنوان یک شیء بود، شی ای که امکانات تازه ای برای تمامیت بخشیدن به نقاشی ناب مطرح می کرد و نقاشی را از محدوده تابلو فاصله می بخشید . [19-ص120] استلا در این باره گفته بود؛« من با آنانی به جدل می پردازم که به دنبال ارزش های کهنه در نقاشی هستند با ارزش های اومانستی( humanistic = انسان گرایانه ) که همواره در تابلو  می یابند، و تابلوهای من بر این واقعیت استوار است که آنچه را می توان روی تابلو دید که در تابلو هست.»[23-ص117] ادامه تلاش و تکامل اندیشه جنبش انتزاع پسانقاشانه را می توان در آثار مینی مالیست ها شاهد بود. اکثر مینی مالیست ها همانند نقاشان انتزاع پسانقاشانه از مکتب "اکسپرسیونیسم انتزاعی"       ( Abstract Expressionism ) دهه 1950 آمریکا شروع کرده بودند. اما آن را جوابگوی اندیشه های خود نیافتند و در مقابل آن قرار گرفتند. اکسپرسیونیسم انتزاعی با افراط در حدیث نفس و ذهنیت گرایی، به گفته سوزی گابلیک به نوعی "سانتیمانتالیسم کنایه آمیز " بدل شده بود و مینی مالیست ها در مقابل چنین هنری به روش شناسی دقیق تر و نظام مندتر در احساس تعادل و تقارن بصری روی آوردند [17-ص52] اکسپرسیونیسم انتزاعی وام دار اندیشه های "واسیلی کاندینسکی"( Wassily Kandinsky )بود . وی در کتاب های خود بویژه "معنویت در هنر "(1) و "نقطه ، خط ، سطح" (2) تاکید بر هنر بصری داشت که به موسیقی نزدیک باشد.[12-ص187] اندیشه کاندینسکی در بین سالهای 1942 تا 1951 در آثار نقاشان آمریکایی، بروز واضح تری یافت و خود را بیشتر به عنوان یک اندیشه مطرح کرد تا یک مکتب هنری، چرا که جوهر آن اثبات خود انگیخته فرد بود. [2-ص468] به اندیشه " هربرت رید" اکسپرسیونیسم (Expressionism)، هنری است « که یک فشار یا ضرورت درونی را آزاد کند. این فشار بر اثر عاطفه یا احساس ایجاد می شود و اثر هنری به صورت مفر یا دریچه ای در می آید که به وسیله آن تاثر روانی تحمل ناپذیر به تعادل مبدل می شود.آزاد شدن نیروی درونی به این صورت ممکن است به حرکات تندی منجر بشود و ظواهر امور طبیعی را چنان دگرگون کند که زشت به نظر آید ."[12-ص183]

بدین ترتیب آثار اکسپرسیونیست های انتزاعی چنین به نظر می آیند که نقاش بی درنگ و با سرعت به انجام خلق اثر پرداخته است و زیاد دور از ذهن نیز نمی باشد چرا که « آثار ایشان با القاء ذهنیت جدیدی از نقاشی – به صورت حادثه ای عینی، عملی بی درنگ و سریع – تجلی بخش درک و احساس جدید از زمان است. بدین ترتیب نقاشی تا آنجا رشد می کند که می تواند بیانگر نمادین بخشی از نمایش وجود هنرمند باشد که به دست خود او ترسیم می گردد.» [13-ص14]

Jackson pollock                                           abstract expressionism

مینی مالیسم ها در مقابل هنر اکسپریونیسم انتزاعی  به پیکره سازی پرداختند زیرا اکسپرسیونیسم انتزاعی نتوانسته بود به وضوح از عهده ارائه سبکی در پیکره سازی برآید و تمام دستاوردهایش در زمینه نقاشی خلاصه می شد، در این راستا مینی مالیست ها به خلق اشیاء سه بعدی پرداختند. آنان از فرم های چهارگوش و مکعب استفاده کردند تا  از هر گونه استعاره و معنا و بیان خویشتن مبرا باشند و بتوانند از آن فرم ها در تکرار و به صورت سطوح خنثی استفاده کنند. به اعتقاد مینی مالیست ها، آنچه تا حال نقاشی خوانده شده است بیان یک توهم است و این توهم آمیز بودن باعث باور ناپذیری اثر می شود و برای رها شدن از این ناباوری و توهم به فضای سه بُعدی روی آوردند و با خلق آثار سه بعدی احساس می کردند توانسته اند با مساله توهم سه بعد نمایی کاذب بر روی سطح دو بعدی غلبه کنند. و همچنین به اندیشه آنان، آثارشان بازتاب و ما به ازای واقعیت بیرونی نبود بلکه خود آثار واقعیت تازه ای فراتر از یک بازتاب محض بودند."دانلد جاد "( Donald Judd ) نام " اشیاء مشخص " را برای آنها انتخاب کرده بود.[17-ص57] به گفته وی؛« لزومی ندارد اثر دارای ویژگی های زیادی برای جلب توجه،مقایسه یا تجزیه و تحلیل تک تک عناصر و تفکر و تامل باشد. آنچه جذابیت دارد، خود اثر و به صورت یکپارچه و مجموعه  ویژگی های آن است. آثار من نه نقاشی بوده و نه مجسمه، بلکه اشتباه این است که نقاشی را صفحه ای صاف و مستطیل شکل می دانند که بر دیوار نصب شده است.»

Wassily Kandinsky

Wassily Kandinsky

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------

فهرست منابع در قسمت آخر

ادامه دارد....

...........................................................................................................

با تشکر فراوان از خانم مریم میرزایی که تایپ مطالب این مقاله را به عهده داشتند

مینی مالیسم در ادبیات داستانی. آخر

 

 

مینی مالیسم و ادبیات داستانی(قسمت آخر)

 

                                                                             سید رسول  معرک نژاد

 

 

# # 

همانگونه که اشاره شد جنبش مینی مالیسم در بیشتر گونه های هنری تاثیر خود را گذاشت، از موسیقی تا سینما. از آن جمله در ادبیات نمایشی و نمایشنامه نویسی.

یک نمونه از کوتاهترین نمایشنامه های مینی مالیسمی اثر " ساموئل  بکت"(27) به نام " نفس" مربوط به سال 1969 میلادی؛[1-ص42]

 

                          " پرده بالا می رود، صحنه کم نور و خالی است، مقداری زباله

                           در اطراف پراکنده شده است و صدای فریاد انسانی که قبلاً

                           ضبط شده به گوش می رسد. سپس صدای دم و باز دم نفس

                           یک نفر که هر لحظه بیشتر و بیشتر می شود و همراه با آن

                           نورهای صحنه به طور متناوب روشن و خاموش می شوند و از

                           نو صدای فریاد به گوش می رسد. این صحنه سی و پنج ثانیه

                            به طول می انجامد و در پایان پرده فرو می افتد."

 

# #

از میان نویسندگان موفق در جنبش مینی مالیسم می توان  به " ولفگانگ  بورشرت"(28) اشاره داشت.داستان " شمعدانی های غمگین" (29) از اوست؛[2-ص41]

 

زمان آشنايی آن دو، هوا تاريک بود. زن او را به آپارتمان دعوت کرد. مرد پذيرفت. زن، آپارتمان، روميزی‏ها، ملافه‏ها، حتی بشقاب‏ها و چنگال‏ها را به او نشان داد. اما همين که در روشنايی روبه‏روی هم نشستند، چشم مرد به بينی زن افتاد.

با خود انديشيد: انگار بينی را چسبانده‏اند. اصلاً شبيه بقيه

از میان نویسندگان موفق در جنبش مینی مالیسم میبينی‏ها نيست بيشتر شبيه نوعی ميوه است. عجب! سوراخ‏های بينی‏اش اصلاً با هم تناسب ندارند. يکی خيلی تنگ و بيضی  شکل است، يکی مثل حفره چاهی دهان باز کرده است. تيره و گرد و بی‏انتها.

با دستمال عرق پيشانی‏اش را خشک کرد.

زن گفت: "خيلی گرم است، اينطور نيست؟"

مرد نظری به بينی او انداخت و گفت: " آه، بله."

و دوباره به فکر فرو رفت: بايد آن را چسبانده باشند. وصله ناجوری است. رنگش هم با اين  پوست فرق می‏کند. تيره‏تر است. راستی، سوراخ‏های بينی هم ناهماهنگند؟ يا شايد مدل جديد است؟ ياد کارهای پيکاسو افتاده بود.مرد گفت: " شما کارهای پيکاسو را می‏پسنديد؟"

زن گفت: " گفتيد کی؟ پی ... کا..."

مرد بی‏مقدمه گفت: " تصادف کرده‏ايد؟"

زن گفت: " چطور مگر؟"

مرد گفت: " خب..."

زن گفت: " آهان، به خاطر بينی‏ام می‏پرسيد؟"

مرد گفت: " بله..."

زن گفت: " از اول همين جور بود. همين جور."

مرد می‏خواست بگويد: " عجب!"  اما گفت:" پس اينطور!"

زن گفت:" من به تناسب خيلی اهميت می‏دهم آن دو شمعدانی کنار پنجره را ببينيد! يکی  سمت چپ و ديگر سمت راست است. متناسب نيستند؟ باور کنيد باطن من خيلی با ظاهرم  فرق می‏کند، خيلی." و دستش را روی زانوی مرد گذاشت.

مرد در عمق چشمان زن آتشی را روشن ديد.زن آرام و اندکی شرم‏زده گفت:" و مخالفتی هم  با ازدواج و زندگی مشترک ندارم."

از دهان مرد پريد:" به خاطر تناسب؟"

زن اشتباه او را با مهربانی تصحيح کرد:" هماهنگی... به خاطر هماهنگی."

مرد گفت:" بله، به خاطر هماهنگی." و بلند شد.

زن گفت:" داريد می‏رويد؟"

مرد گفت:" بله، می‏روم."

زن او را تا دم در بدرقه کرد. گفت:" باطن آدم‏ها مهم است نه ظاهرشان."

مرد فکر کرد:تو هم با اين دماغت! و گفت:" يعنی در باطن مثل قرار گرفتن شمعدانی‏ها متناسبيد؟" و از پله‏ها پايين رفت.

زن کنار پنجره با نگاه او را دنبال کرد.ديد که مرد آن پايين ايستاد و با دستمال عرق‏های پيشانی‏اش را پاک کرد. يک بار، دو بار و باری ديگر. اما نيشخند فارغ‏البال او را نديد، نديد چون اشک چشم‏هايش را پوشانده بود. شمعدانی‏ها بوی غم می‏دادند.

.........................................................................................................................

27- Samuell Beckett -1906-1989

28- Wolfgang Borchet- 1921-1947

29- بورشرت، ولفگانگ؛ شمعدانی های غمگین؛ سعید فیروزآبادی؛ فصلنامه ادبیات داستانی؛ شماره اول.[ به نقل از منبع شماره 2]

.......................................................................................................

منابع

1- بارت، جان؛ چند کلمه در باره ی مینی مالیسم؛ مریم نبوی نژاد؛ فصلنامه زنده رود؛ اصفهان، شماره ی 14. 15 و 16. پاییز 1375.

2- جزینی، جواد؛ ریخت شناسی داستان های مینی مالیسمی؛ ماهنامه کارنامه؛ تهران، دوره اول، شماره ششم، تیر و مرداد 1378.

3- جکسن، شرلی و دیگران؛ لاتاری، چخوف و داستان های دیگر؛ جعفر مدرس صادقی؛ نشر مرکز؛ تهران، 1371.

4- رید، یان؛ داستان کوتاه؛ فرزانه طاهری؛ نشر مرکز؛ تهران، 1376.

5- کارور، ریموند؛ کلیسای جامع و چند داستان دیگر؛ فرزانه طاهری؛ انتشارات نیلوفر؛ تهران، چاپ دوم، 1379.

6- استون، ویلفر و دیگران؛ همه چیز و هیچ چیز؛ حسن افشار؛ نشر مرکز، تهران، 1376.

7- موام، سامرست؛ در باره ی رمان و داستان کوتاه؛ کاوه دهگان؛ انتشارات شرکت سهامی کتاب های جیبی، تهران، چاپ پنجم، 1370.

8- ناجی، هانیه؛ مینی مالیسم؛ ماهنامه گلستانه؛ تهران، سال سوم، شماره 30، مرداد1380.

9- یونسی، ابراهیم؛ هنر داستان نویسی؛ انتشارات امیرکبیر؛ تهران، چاپ سوم،2535.

10 - Beattie, Ann; What was mine: stories, Rondom House; New York, 1991.

مینی مالیسم در لدبیات داستانی 3

 

مینی مالیسم و ادبیات داستانی(قسمت سوم)

 

                                                                                        سید رسول  معرک نژاد

 

 

 

 

 

#  همانگونه که آمد، داستان های مینی مالیسمی با جزء نگری، برشی از زندگی را به تصویر می کشد و در داستان به حالاتِ درونی شخصیت ها پرداخته نمی شود. بنابراین داستان مینی مالیسمی می تواند هدیه دادنِ یک شاخه گل باشد یا لباس شستن یک زن درون حیاط منزل. همین عوامل سبب می گردد تا داستان های مینی مالیسمی از بیان نمادین و رمزی دور باشد و به سختی می توان چیزی را در داستان نشانه و نماد چیزی دیگر یافت. حتی طرح و بیان مسایل سیاسی، اعتقادی و فلسفی آن گونه که در داستان های نویسندگانی نظیر " ماکسیم گورکی"(22) و " ژان پل سارتر"(23) شاهد هستیم وجود ندارد. اما به هر حال با تمامی اوصاف " درون مایه ی داستان های مینی مالیسمی اغلب دغدغه های کلی انسان است؛ مرگ، عشق و تنهایی."[2-ص39]

 

# از دیگر عناصر داستانی که مینی مالیست ها در داستان هایشان بر آنها تاکید می ورزند؛ گفت و گو (24)، تلخیص و روایت است. " این سه عنصر، سرعت بیشتری در انتقال اطلاعات داستانی بر عهده      می گیرند."[2-ص39] مینی مالیست ها برای بیان روایت داستان از گفت و گو بهره می برند تا موجزترین بیان را داشته باشند. " ریموند کارور"(25) در باره  گفت و گو  در داستان های کوتاه مینی مالیسمی اش می گوید؛ " می توان در یک داستان کوتاه به زبانی معمولی اما دقیق در باره ی مسایل و اشیا معمولی نوشت و قدرتی عظیم و حتی حیرت انگیز به این چیزها- به صندلی، پرده ی پنجره، چنگال، سنگ،  گوشواره ی یک زن-  داد. می توان یک خط از گفت و گویی به ظاهر بی آزار را نوشت و کاری کرد که پشت خواننده بلرزد، یعنی به قول " ناباکوف" منبع لذت هنری را ایجاد کرد."[5-ص28] شخصیت های داستانی هنگامی که با هم دیگر گفت و گو می کنند " صفات و خصوصیات خویش را از خلال گفته های خود بروز   می دهند و شنونده ای دقیق می تواند از خلال کلمات و جملاتی که بر زبان می رانند ایشان را بشناسد و با خصوصیات شان آشناشود."[10-ص108] از طرفی بخشی از کار نویسنده داستان کوتاه ایجاد پندار واقعیت در خواننده است و نویسنده باید موجباتی را پدید آورد تا داستان چنان بنماید که گویی زندگی مردم حقیقی است و برای ایجاد این پندار، ناگزیر باید به اشخاص داستانِ خود زندگی بدهد؛ و گفت و گو  جزئی از زندگی است.[10-ص330]

# #

همزمان با پیدایی داستان های مینی مالیسمی در اروپا و آمریکا در ایران نیز شاهد انتشار این گونه ی داستانی هستیم. در تاریخ مدرن داستان نویسی ایران کتاب " در خانه اگر کس است"(1339 شمسی) اولین اثری محسوب می شود که می توان تمایلات مینی مالیسمی را به روشنی در آن یافت. این کتابِ بیست و شش صفحه ای، شامل ده داستانِ کوتاهِ کوتاه اثر " فریدون هدایت" و " عبدالحسین نیری" است.(26) در مقدمه بسیار کوتاه کتاب آمده است؛" شما تا حال داستان هایی به این کوتاهی نخوانده اید، ولی از این پس زیاد خواهید خواند ... این ماییم که برای نخستین بار این سبک را به وجود آوردیم." یک نمونه این داستان ها چنین است؛[2-ص41]

                " سر ظهر، دکان نانوایی شلوغ بود و حسن، پسر آقا رضا، مستخدم پیر فرهنگ

                 که یک راست از مدرسه به آنجا آمده بود، کتاب هایش را زیر بغل جا به جا کرد و

                بعد از مدت ها معطلی، شش تا نان داغ و پر سنگ از نان گیر گرفت و در حالی

                که دستش می سوخت، با نگرانی چوب خطش را از جیب بغلش درآورد و به نانوا

                داد. نانوا چوب خط را با غیظ به آن طرف پرت کرد و نان ها را هم از دست حسن

                گرفت. آخر  چوب خط دیگر جایی برای خط زدن نداشت."

کوتاه نویسی در میان نویسندگان نسل های آغازین داستان نویسی مدرن در ایران به چشم می آید، اما در دهه های اخیر این گرایش نمود بیشتری داشته است و به سمت مینی مالیسم سوق یافته است.

.........................................................................................................................................

22-1868 -1936-  Maximovitch Gorki
23- 1905-1980- Jean Paul Sartre

24- Dialogue

25- 1939-1988- Raymond Carver

26-هدایت پور، فریدون، و عبدالحسین نیری؛ در خانه اگر کس است؛ چاپخانه ی اختر شمال؛ 1339.   

……………………………………………………………………………………………………………….

فهرست منابع در آخرین قسمت مقاله خواهد آمد

ادامه دارد...

مینی مالیسم در لدبیات داستانی 2

مینی مالیسم و ادبیات داستانی(قسمت دوم)

 

 

                                                                                        سید رسول  معرک نژاد

  

 

 

هنر و ادبیات مینی مالیسم همانند تمام پدیده های دیگر اجتماعی جدای از شرایط اجتماعی – زمانی و مکانی- نیست. " جان بارت"(17) برخی از شرایط اجتماعی که منجر به پیدایش و بروز مینی مالیسم شد را اینگونه آورده است؛

 - شرایط ملی پس از جنگ ویتنام،

 - بحران انرژی در سال های 76-1973 میلادی که با بحران جنگ ویتنام همزمان بود،

 - ساده پذیری که توسط سینما و تلویزیون رواج یافته بود،

 - نامطلوب بودن سطح دانش مقدماتی دستور زبان و زبان شناسی نویسندگان جوان،

- بی حوصلگی و عدم تمرکز حواس آدمیانِ " عصر مجلات"،

 - واکنش در برابر روشنفکرمآبی و انبوه نویسی،

- اجتناب ناپذیر بودن از تاثیرات تبلیغات تجاری- سیاسی آمریکا که با تکنولوژی برتر فضایی برای اصل سادگی باز کرده بود.[1-ص45]

با تمامی این اوصاف و نظرگاه ها داستان های مینی مالیسمی با نداشتن ساختار دراماتیک، کشمکش و گره گشایی، و داشتن ایجاز بسیار، زبان تصویری – با تاکید بر این عبارت؛ " نوشتن یعنی دیدن"[3-ص8]؛   و صرفه جویی سرسختانه در اثر،( در اصل همان شعار مدرسه هنری "باهاوس")(18)[1-ص40]، دارای چه مشخصات و ویژگی ها و نکته هایی است که می توان آن را به عنوان یک نوع ادبی برشمرد و خصوصیاتی برای آن بازگو کرد.

 

# از  ویژگی های اصلی داستان مینی مالیسمی، چارچوب، پیرنگ یا طرح ساده و عادی آنهاست. در این نوع داستان ها طرح چنان ساده می شود که به نظر می رسد اصلاً حادثه ای رخ نداده است.[2-ص37] نویسندگان آغازین داستان کوتاه در آثارشان از طرح پیچیده استفاده می کردند. برای نمونه در آثار  آلن پو  با معماهای پلیسی و کشف حقایق قتل و توطئه روبرو می شویم. وی بر این باور بود که نویسنده باید ابتدا طرح محکمی برای داستان خود داشته باشد و پس از آن ساختمان داستان را بنا کند. در داستان های کوتاه با آنکه گره افکنی، لحظه های اوج بحران و گره گشایی جزو ویژگی های آنها بود اما با آثار نویسندگانی همچون " آنتون چخوف" و " شروود  آندرسون"(19) طرح در داستان کوتاه رو به سادگی گرائید و بسیار کم رنگ شد، و ثابت کردند داستان کوتاه می تواند بدون نقشه ای از پیش طراحی شده پدید آید.  " فلانری  اُکانر"(20) نمونه ی داستانی " آدم های خوب روستایی" را مثال می آورد و نشان می دهد که چطور داستان کوتاهی نوشته که پایانش را تا انتهای داستان حدس نمی زده.[وی می گوید]؛ " وقتی نوشتن آن داستان را شروع کردم نمی دانستم که قرار است یک نفر با درجه ی دکتری و پای چوبی توی داستان باشد. فقط یک روز صبح دیدم دو زن را توصیف می کنم که تا حدودی می شناختمشان، و قبل از اینکه بفهمم قضیه از چه قرار است به یکی شان دختری دادم که یک پایش چوبی بود. فروشنده ی سیار انجیل را هم وارد داستان کردم. اما اصلاً نمی دانستم می خواهم با او چه کار کنم. تا ده دوازده سطر قبلش نمی دانستم می خواهد آن پای چوبی را بدزدد، اما وقتی فهمیدم که این اتفاق قرار است بیفتد، فهمیدم که گزیری از آن نیست و جز آن نمی شود."[5-ص29]

در آثار داستانی مینی مالیسم ها به نظر می آید انکار ضرورت طرح  یک امر تصویب شده است و طرح آنقدر کم رنگ می شود که داستان را به دشواری می توان برای کسی تعریف کرد. همانگونه که سامرست موام در مورد داستان های چخوف می گفت؛" اگر سعی کنید یکی از داستان های چخوف را تعریف کنید می بینید چیزی برای تعریف کردن وجود ندارد."[6-ص28] در کتاب " همه چیز و هیچ چیز" آمده است؛" این روزها انکار ضرورت پیرنگ رایج شده. بسیاری از نویسندگان آوانگارد وقایع را دیگر پیوسته یا سببی        نمی بینند و فقط حاصل بخت و پیشآمد و تقارن می دانند. از این رو هنر، شاید ناخودآگاهانه، منعکس   کننده ی واضحات علمی جدیدی مانند اصل عدم قطعیت " ورنر  هایزبنرگ" شده است؛ که می گوید؛" هیچ واقعه ای، حتی وقایع اتمی را نمی توان با قطعیت توصیف کرد". پیرنگ های به قاعده، با آغاز و میان و پایان، نمی توانند چیزها را طوری که این نویسندگان می بینند بیان کنند. پیرنگ از اعتقاد به تاریخ و آینده حکایت می کند." [6-ص28]

 

# وجود حادثه و کشش در داستان بر جذابیت آن می افزاید و خواننده را تا انتها به دنبال خود می کشد. حادثه در داستان مواقعی پدید می آید که تعادل اولیه شخصیت ها برهم می خورد و درگیری نیروهای خیر و شر – خوب و بد- شکل می گیرد و در نهایت یکی بر دیگری پیروز می شود. اما در داستان های مینی مالیسمی شخصیت ها علاقه ای به درگیری و نمایش خوب و بد بودن ندارند زیرا " کانون طرح در داستان های مینی مالیستی یک شخصیت واحد یا یک واقعه ی خاص است و نویسنده به عوض دنبال کردن سیر تحول شخصیت، یک لحظه ی خاص از زندگی او را به نمایش می گذارد."[2-ص37] بدین ترتیب نویسنده مینی مالیسم تنها روایتگر حوادث و شخصیت ها می شود و هرگز در باره آنها و حوادث احتمالیِ پدید آمده، قضاوت نمی کند. حتی به خود اجازه بیان درونی شخصیت ها را نیز نمی دهد. قضاوت و اظهار نظر در باره شخصیت ها به عهده ی خواننده است و نویسنده فقط صحنه ها را به تصویر می کشد. " یان  رید"(21) می گوید؛ داستان کوتاه " اصلاًَ نیازی به داشتن انگاره ای کامل ندارد. ممکن است اصلاً آغاز و پایانی نداشته باشد و تنها یک وضعیت موجود را نشان دهد و نه توالی رخدادها را."[4-ص84]

 

# بسیاری از داستان های کوتاه در یک وسعت زمانی و مکانی به بازگویی حوادث می پردازند. اما در داستان های مینی مالیسمی اینگونه نیست و " به دلیل کوتاهی حجم روایتِ داستان، زمانِ رویداد و حوادث بسیار کوتاه است. اغلبِ داستان های مینی مالیسمی در زمانی کمتر از یک روز، چند ساعت و گاهی چند لحظه اتفاق می افتد. چون زمینه ی داستان ها ثابت و گذشت زمان بسیار کم است. تغییر مکانی هم بسیار ناچیز و به ندرت رخ می دهد به همین دلیل اغلب یک موقعیت کوچک و برش از زندگی برای روایت داستانی انتخاب می شود."[2-ص37] همین کوتاهی زمان و مکان در داستان های مینی مالیسمی در خواننده این احساس را بوجود می آورد که حوادث پیش روی او رخ می دهند و برای تشدید این حالت، نویسنده از بیان روایت به زمان حال استفاده می کند.

..............................................................................................................................

17- Jahn Barth-1930تولد

18- Bauhaus

موسسه مطالعاتی معماری و هنرهای تجسمی که در سال 1919 میلادی تاسیس شد و بر علم و تکنولوژی به مثابه منابع هنر و معماری تاکید داشت. از مدرسان این مرکز می توان از " پل کله" و " کاندینسکی " نام برد.

19- Sherwood Anderson- 1876-1941

20- Flannery O”Conner- 1925-1964

21- Ian Reid

…………………………………………………………………………………………………………………………………………..

فهرست منابع در آخرین قسمت مقاله خواهد آمد

ادامه دارد...

مینی مالسم در ادبیات داستانی-1

مینی مالیسم و ادبیات داستانی(قسمت اول)

 

                                                                 سید رسول  معرک نژاد

 

 

 

در دهه ی 1960 میلادی جنبش مینی مالیسم در اکثر هنرها از موسیقی و ادبیات تا هنرهای تجسمی رخنه کرد و شکل خاص و منحصر به فرد خود را یافت. در ادبیات داستانی به نوع داستان کوتاه در آمد. از مهمترین خصوصیات این نوع داستان کوتاه می توان پیرنگِ(طرح)(1) ساده، زمان و مکان محدود، استفاده از دیالوگ اشاره داشت.

 

 

     " سامرست موام"(2)پیدایش داستان کوتاه(3)را تا انسان های اولیه که گرد آتش می نشستند و حادثه عجیب و غریبی که دیده اند را تعریف می کردند به عقب می برد، زمانی که وی آن را "ظلمت زمان"     می خواند و ادامه آن را تا نقالی در مشرق زمین و حکایت های فناناپذیر " هزار و یک شب"     می آورد، اما داستان کوتاه را به عنوان یک نوع(4)ادبی مربوط به قرن نوزدهم می داند؛" گمان می کنم فقط در قرن نوزدهم بود که داستان کوتاه رواج یافت. رواجی که سبب شد داستان کوتاه یکی از اقلام مهم تولید ادبی گردد."[7- ص321] در چند قرن پیش– قرن شانزدهم و هیجدهم میلادی- در اروپا به روایت ها و حکایت های منثور داستانی که شخصیت ها یا کنش هایشان معرف زندگی روزمره شان بود "نوول"(5) اطلاق  می کردند.[4- ص17] اما واژه داستان کوتاه و تعریف آن به سال 1933 میلادی بازمی گردد که در ضمیمه ی فرهنگ آکسفورد رسماً به عنوان محصول ادبی وارد واژگان خوانندگان انگلیسی زبان شد.      [4- ص3] دهه ی 1960 میلادی، زمانی که دنیای مدرن سنگش به در بسته خورده بود، هنر و دیگر پدیده های اجتماعی به دنیای جدید پا گذاردند که با واژه " پسامدرن" شناخته می شود. در همان دهه بود که هنر داستان کوتاه مینی مالیسم در ادامه داستان های کوتاه یک صد ساله جای خود را باز کرد.

رسیدن به یک مشخصه و اصل واحد در مینی مالیسم داستانی امری بعید می نماید زیرا مینی مالیسم ادبیات داستانی را با معانی متعددی خوانده اند؛" کوتاه نویسی"، " داستانِ کوتاهِ کوتاه". از طرفی " آثار پدید آمده مینی مالیسمی در جهان آنقدر با هم متفاوت است که کمتر می توان اصل های متباینی در آنها یافت. به همین دلیل این داستان ها اغلب کمتر شبیه به هم در می آیند."[2 –ص36] همین معانی و تفاوت در سبک باعث بروز خطاهایی در تعبیر و تفسیر این نوع ادبی شده است. آغاز جنبش مینی مالیسم به دهه ی 1960 میلادی در عرصه هنرها باز می گردد. از اروپا نطفه آن بسته شد و در آمریکا به رشد خود ادامه داد. در تعریف ادبیات مینی مالیسمی در فرهنگ بریتانیکا(6) آمده است؛" مینی مالیسم در ادبیات سبک یا اصل ادبی است که بر پایه ی فشردگیِ افراطی و  ایجاز بیش از حدِ محتوای اثر  بنا شده است. آنها در فشردگی و ایجاز تا آنجا پیش می روند که فقط عناصر ضروری اثر، آن هم در کمترین و کوتاهترین شکل باقی بماند. به همین دلیل برهنگی واژگانی و کم حرفی از محرزترین ویژگی های این آثار به شمار     می رود."[2 –ص35]

  در گذشته ی تاریخ ادبیات، پرداختن به جزئیات و توصیف و شرح صحنه های داستانی و حاشیه پردازی از واجبات داستان به شمار می رفت. همانگونه که " ولتر"(7) نویسنده و فیلسوف فرانسوی در آثارش بر این امر تاکید داشت.[1 –ص42] از طرف دیگر، کوتاه نویسی نیز مساله جدیدی در ادبیات نیست، " سنکا" فیلسوف رومی در سومین نامه اش(8) خطاب به ادیبان و شاعران چنین گفته بود؛" اختصار محرک روح است، سکوت طلاست، زندگی کوتاه، هنر بلند."[1 –ص41] " ادگار آلن پو"(9) سال 1842 میلادی با تقابل داستان های سنتی و داستان های کوتاه عصر خود، و در برداشت از اولین مجموعه داستان های            " ناتانیل  هاثورن"(10) چنین آورده است؛" در تمام اثر نباید واژه ای باشد که جذابیت آن با طرح از پیش تعیین شده اثر بیگانگی کند به خصوص باید از این دراز نویسی بی پایان خودداری کرد."[1 –ص42] گفتار آلن پو را اولین بیانیه ی مینی مالیسم داستانی خوانده اند. " آنتوان  چخوف"(11) در باره داستان کوتاه گفته است؛" من فکر می کنم وقتی آدم نوشتن یک داستان کوتاه را تمام کرد باید اول و آخرش را پاک کند."[4 –ص85] "هنری جیمز"(12) در مقدمه چاپ های نیویورکی رمان هایش - 1908 میلادی- به تفصیل و تاکید می گوید؛" نشان دهید، حرف نزنید و یک کلمه بیشتر از آنچه به شدت ضروری است نگویید."      " ارنست همینگوی"(13) در سال 1920 میلادی همچنان که " نظریه داستان"اش را توصیف می کرد، از آن هم جلوتر می رود؛" اگر از عمل حذفی که انجام می دهید مطمئن هستید، می توانید همه چیز را حذف کنید، به یکباره قسمت حذف شده قدرت بیشتری به داستان می دهد."[1-ص42] همینگوی در دهه های 30-1920 میلادی رو به نوشتن داستان کوتاه آورد، با مجموعه هایی نظیر " مردان بدون زنان"(14)، سال های بعد نویسندگان مینی مالیستی توجه شان به این داستان ها جلب شد و داستان های وی را سرآغازی برای داستان های خود دانستند.

 

کوتاه نویسی مینی مالیست ها نظر بسیاری از منتقدان ادبی را به خود جلب کرد، البته آنان نظر موافقی با اینگونه داستان ها نداشتند. زیرا به عقیده ی آنان مینی مالیست ها بیش از حد شاخ و برگ عناصر داستان را می زنند و لطف و روح داستان از بین می رود. بدین ترتیب مینی مالیست ها را با اسامی " رئالیسم سوپر مارکتی"، " آدامس بادی شیک" و " مینی مالیسم پپسی کولایی" خواندند.[1 –ص40] همین برچسب ها و انتقادها بود که " فردریک  بارتلم"(15)- که خود از مینی مالیست ها به شمار می رود- اتهامات وارده از طرف منتقدان را اینگونه بر شمرد(16)؛

" 1- حذف ایده های فلسفی بزرگ، 2- مطرح نکردن مفاهیم تاریخی، 3- عدم موضع گیری سیاسی، 4- عمیق نبودن شخصیت ها به اندازه کافی، 5- توصیف های ساده و پیش پا افتاده، 6- یکنواخت بودن سبک، 7- بی توجهی به جنبه ی اخلاقی؛ [و در جواب منتقدان آورده است] خیلی عجیب است اگر داستان     همه ی این چیزها را نداشته باشد و به این خوبی باشد که اینها می گویند، پس این داد و فریاد برای چیست؟"[3-ص7]

..............................................................................................

1- Plot

2- William Samerset Maugham (1874- 1965)

3- Short story

4- Genre

5-Novel

6-Britannica

7-Francois Marie Arouetdit Voltaire(1694-1778)

8-Seneque  2قبل از میلاد-65 م - 

Eschew Surplusage

9-Edgar Allan Poe(1849-1809)

10-Hawthorne(1804-11864)

11-Anton Tchekhov(1860-1904)

12-Henry James(1843-1916)

13-Ernest Hermingway(1899-1916)

14-Men Without Women-1927

15-Barthelme

16-The New York Times book review, 3/1988

 

………………………………………………………………………………………………………………………………………….

فهرست منابع در آخرین قسمت مقاله خواهد آمد

ادامه دارد...

Il  n' est pas  Magritte(نقبی بر  رُنه ماگریت)

  نقبی بر  رُنه ماگریت

  Il  n' est pas  Magritte

 

                                                                      سید رسول معرک نژاد

کسانی که در زمینه ادبیات و نقاشی مطالعه دارند با آثار رُنه مَگریت آشنا هستند؛ و حتی امروزه بر جلد بسیاری از کتاب های نقد ادبی نظیر کتاب " راهنمای نظریه ی ادبی معاصر" ترجمه" عباسمخبر" اثری از مگریت را می بینیم و یا کتاب " این یک چپق نیست " ترجمه" مانی حقیقی " که در حقیقت نقدی از  " میشل  فوکو " بر آثار مگریت است.

                                                                   

     رنه مگریت(بلژیک؛ 1898– 1967)  را یکی از برجسته ترین نقاشان سوررئال دانسته اند. او در بلژیک به سال های 1925 دو مجله در زمینه معرفی هنر سورئالیسم منتشر می کرد. سه سالی هم به پاریس رفت (1927-1930) و به جمع سورئالیست ها  پیوست. پس از آن به بروکسل بازگشت و تا پایان عمر در آنجا ماند. 

 او با ذهنیت شاعرانه به نقاشی پرداخت و از اسلوب واقع نمایی ( رئالیستی) در بازنمایی ذهنیاتش بهره برد اما واقع نمایی آثارش  بازتابی از واقعیت رمزآلود و دنیای ناشناخته هاست. و همچنین از او  به عنوان فیلسوف نقاش یاد می کنند.

 

آثارش دوره های متفاوتی را بازگو می کنند، در دوره ای  تصاویری از اشیای سنگ گونه می یابیم و در دوره ای نقاشی هایی  از اشیایی که در کنارشان واژهای ناهمخوان نوشته است. به عبارتی آثار مگریت دائما در حال تغییر بوده اند و در دوره هایی بازگشت هایی به آثار قبلی خود داشته است و بدین ترتیب دوره بندی و دسته بندی اثارش مشکل است ولی به هر حال آثارش را می توان اینگونه تقسیم بندی کرد:

    -  تلفیق عناصر و فضاهای واقعی برای خلق و نمایش دنیای فرا واقعی (حدود سالهای 1925 تا1935).               

        

                                                                          

       - نقاشی هایی متاثر از مکتب امپرسیونیسم.

      - سنگواره ها؛ ایجاد فضاهایی که در ان همه چیز با قواره واقعی اما سنگ گونه اند . به عبارتی همه چیز سنگ شده است ( حدود سالهای 1950 تا 1959). 

                                          

     -ترسیم نقاشی هایی از اشیای منفرد با نام گذاری متفاوت. و این دوره از آثارش بازتابی ازعلاقه او به بزرگانی همچون " هگل "؛ " هایدگر"؛ " سارتر" و "فوکو" بوده است.                         

                               

    

کتاب فوکو هم در باره همین دوره از آثار اوست.

برای نمونه؛ مگریت تصویری از یک پیپ را نقاشی کرده است و در زیر آن نگاشته " این یک پیپ نیست "؛ مگریت خود می گوید:

       " اگر شکلِ پیپِِ نقاشی شده؛ همان پیپ است؛ پس چرا نمی توان درون آن توتون ریخت و دود کرد؟ بنابراین شکل پیپ، واقعی نیست و چون واقعی نیست می توان به هر نامی آن را خواند. و همچنین یک " واژه" هم نیست؛ چرا که هر واژه ای به واقعیت خود دلالت دارد؛ و حتی نام گذاری یک پیپ به یک نقاشی پیپ هم نمی تواند صحیح باشد. بنابراین می توان نام ها را نسبت به اشیا تغییر داد. " 

 نوربرت لینتُن می آورد: " بیننده ها به مجرد آن که تابلو را می بینند شیء تصویر شده را می شناسند ولی نمی توانند عبارت زیر آن را بخوانند( عدم توانایی خواندن عبارت) ؛ این تصویر بدون فهمیده شده متن اش، چه تاثیری بر انتقال پیام  دارد؟ و از طرفی ، برخی ممکن است هیچ گاه یک پیپ را ندیده باشند ولی بتوانند آن جمله را بخوانند. این موضوع چه تاثیری بر دانش عمومی آنها می گذارد؟ "

 

به عقیده فوکو: " در آثار مگریت شرط اصلی آن است که گزاره؛ یکسانیِ آشکار پیکره، و نامی که برآن می گذاریم را به پرسش در آورد؛ آنچه شبیه یک کفش است " ماه " خوانده می شود. تخم مرغ " اقاقی "؛ و کلاه " برف "؛ و شمع " سقف " ."

 

به نقل از " مایکل پین"؛ فوکو بر آن است که : " عناوین نقاشی های مگریت همانند زیر نویس " این یک پیپ نیست"، متوجه آن اند که عمل نام گذاری را در کانون توجه انتقادی قرار دهند؛ تا به این وسیله ما را به تامل در باره شوق به فرو نشاندن این سر در گمی در زبان وادار کنند. فوکو چنین بحث می کند که، زیر نویس مگریت آشکار کننده ی آن است که گفتمان تا کجا در شکل چیزها نفوذ کرده؛ و چگونه قدرت گفتمان، همزمان؛ قادر به جذب، نفی و مضاعف کردن است.  "

مگریت خود بر این باور است که:

     " میان واژه ها و ابژه ها می توان روابط جدیدی خلق کرد و خصوصیات زبان و اشیایی را مشخص کرد که عموما درزندگی روزمره نادیده گرفته می شوند.  "

و در ادامه می آورد:

      " من جبر گرا نیستم؛ اما به تصادف هم معتقد نیستم. این خود همچون "تبیین" دیگری از جهان به کار می آید. مسئله دقیقا بر سر نپذیرفتن هیچ تبیینی از جهان، خواه تصادفی و خواه جبری؛ است. من مسئول اعتقاداتم نیستم. حتی این من نیستم که در باره  مسئول نبودنم تصمیم می گیرم. و  همین طور تا بی نهایت. من موظفم که باورنکنم نقطه ی عزیمتی وجود دارد.  "          

 

فوکو این گونه می آورد:  "  مگریت نه تنها حصار میان همانندی و  هایش( تایید) را در هم شکست، بلکه شباهت را از همانندی  مجزا ساخته؛ و بنابراین نقاشی را از آن دو اصلی که از رنسانس به این سو حاکم بوده آزاد کرده است.   "

و در ادامه می آورد:  " مگریت نشانه های گفتاری و عناصر تجسمی را در هم می بافد، اما بدون استناد به یک برابری پیشین. او از زیر بنای سخن تایید کننده که همگونی با آسودگی بر آن آرمیده، می پرهیزد؛ و درونِ بی ثباتیِ حجمی سرگشته و فضایی مساحی نشده؛ هم سان هایی پالوده و گزاره های گفتاریِ تایید ناکننده ای را به بازی وامی دارد؛ روندی که قاعد هایش ، به نوعی؛ به دستِ این یک پیپ نیست ارائه شده اند.  "

 

فوکو در نهایت نمایش این گونه نقاشی های مگریت را این گونه جمع بندی می کند:

    - به کارگیری واژه نگاشته ای که در آن، به گونه ای  هم  زمان ، تصویر، متن،   همگونی، تایید، و گستره ی مشترکِ  همه ی این ها، یافتنی است. 

    - آنگاه، باز گشودنِ ناگهانی اش، طوری که واژه نگاشته  به یکباره فرو بپاشد و ناپدید شودو تنها غیابش را به مثابه ی ردی از خودش به جای بگذارد.

    - سخن را واداشتن تا با وزنِ خود فرو افتد و به هیاتِ مرئی حروف درآید. حروفی که در مقام چیزهایی نقاشی شده، وارد مناسبتی نامعلوم و بی کران می شوند و با خودِ نقاشی به اشتباه گرفته می شوند. 

    - واداشتن هم سانی ها به تکثیر از درونِ خود.

 

          مگریت در نامه ای به فوکو می نویسد:

 

                          اندیشه ای هست که می بیند و می تواند به گونه ای دیداری توصیف شود

 ………………………………...................…………………………….

آرناسن، ه. ی.؛ تاریخ هنر نوین؛ محمدتقی فرامرزی؛ انتشارات نگاه و زرین؛ تهران،1367.

برجر، جان؛ در باره نگریستن؛ فیروز مهاجر؛انتشارات آگه؛ تهران، 1377.

پین، مایکل؛ بارت، فوکو، آلتوسر؛ پیام یزدانجو؛ نشر مرکز؛ تهران،1382.

فوکو، میشل؛ این یک چپق نیست؛ مانی حقیقی؛ نشر مرکز؛ تهران،1375.

لینتُن، نوربرت؛ هنر مدرن؛ علی رامین؛ نشر نی ، تهران،1382.

...........................................................................................................

                                     استفاده از مطلب با ذکر ماخذ آزاد است                   

زن و گیاه در آثار استاد مهدی حسینی

 

 

               زن و گیاه

                      در آثار استاد مهدی حسینی                         

                                                                      سید رسول معرک نژاد 

 

                       

 

استاد مهدی حسینی

متولد ۱۳۲۲کاشان

فوق لیسانس رشته نقاشی و هنرهای چاپی از انستیتو پرات نیویورک ۱۳۴۹

استاد دانشگاه و عضو هیات علمی دانشگاه هنر

رئیس دانشکده هنر

چاپ ۳۱ مقاله تالیفی و ۸ مقاله ترجمه ای

تالیف کتاب های " کارگاه هنر ۱و۲  " برای دوره پیش دانشگاهی

 کتاب " انگلیسی  برای دانشجویان رشته ی هنرهای تجسمی "

ترجمه کتاب " نقاشی ایرانی " اثر " شیلا ر. کن بای "

 

مهدی حسینی  در جمع  هنرمندان و  دوستداران هنرهای تجسمی چهره ای شناخته شده است

 

                                                       

در آثار نقاشی "مهدی حسینی " علاوه بر سادگی، ساختار قوی و استفاده از اندیشه تصویری ایرانی که جلوه بسیار زیبایی  یافته اند، دو عنصر نمادین نیز به چشم می خورد؛ زن و گیاه. زن  و گیاه، با خاکستری های رنگی( آبی، سبز، قهوه ای و اُکر) 

 

زن که بر صندلی لمیده است، یا در مرکز تابلو در آستانه در ایستاده و نگاه از مخاطب برگرفته است؛ و گیاه که در کنار زن یا از بالای محدوده کادر همچون ابرهای شعله ور نگارگری ایرانی؛  برفراز سر زن برگ برگ به تابلو نشسته اند. یا از گوشه ای از تابلو پیچ  در پیچ به پیش می آیند،  بر دست های زن می پیچد و  با نقش دیوار درهم می آمیزد( یادآور تابلوهای فرشتگان مکتب بخارای نگارگری ایرانی).

 

 اما گیاه بر بازوهای زن و گیاه بر دیوار خزیده ؛ یکی نیستند اگر چه از یک ساقه برآمده اند. و چنین است که اندیشه مخاطب به فراتر از اثر کشیده می شود و اینجاست که زن  و گیاه بیان نمادین به خود می گیرند. همان گونه که هنر را شکل و بیان نمادین دانسته اند[  " ارنست کاسیرر" و "رودلف آرنهایم"]. و نماد؛ امکانی را پدید  می آورد که بازتاب چیزی آشنا  در زندگی روزمره است و هم بیان معناهای پنهان و ضمنی را در خود دارد.

اما نقش زن در تابلوهای مهدی حسینی بیانگر چیست؟ آیا روایت قصه گوی هزار و یک شبی است که با تدبیر و افسونگری، رهایی قومی را رقم  می زد؟ یا همچون "گُردآفرید" در مقابل مخاطب قرار می گیرد و چهره نمی نمایاند؛ یا" لیلا"ی عرب است که اندیشه را تا جنون می کشاند،

 یا موجودی مثالی و نوعی(1) همچون "زئوس" یا "یَهُوَه "عهد عتیق است، با وجودی دوگانه: یکی زود رنج و بدبین، آشفته و نابسامان و ویرانگر ؛ دوم فرزانه و اندیشنده و مهربان؛  که می توان دوستشان داشت اما باید از آنان دوری کرد. یا می تواند اندیشه" سوفیا" یا" ساپیآندا دی"(2) باشد؛ زنی آسمانی نژاد، رمز نیروی قدسی و ملکوتی (3) و "مادینه  شهر – مادر" ، مظهر" الهه مادر – همسر" همچون " عشتار بابلی " که الهه  شهر بود و معادل " لوگوس" (4) در انجیل یوحنا. یا بیانگر پیشگویی " نیکالای بردیائف" است:  " در جامعه آینده نقش زن عظیم خواهد بود؛ او بیش از مرد به روح جهان وابسته است".[ 2- ص 159 و 160]

 

آنچه مسلم است زن تصویر شده در نقاشی های مهدی حسینی بیانگر "آنیما" (5) در ذهن مردانه است؛ زنی که جمع معنوی میان اضداد است پیوستگی میان جان و جسم. آنیما را عامل زنده در انسان دانسته اند و جنبه مادینگی روان مرد. آنیما واسطه ای میان "من" ( اراده خودآگاه یا خویشتن اندیشمند) و دنیای درونی  یا ناخودآگاه فردی است.[6- ص 197]

 

زن نقاشی شده،  در آستانه در ایستاده یا بر صندلی تکیه زده؛ زنی است در فضای محدود و بسته اتاق؛ ایستاده یا نشسته بر صندلی، که نشانه ای است به وابستگی زن به زمین، و نمایشگر" فرشته  زمینی"، یاد آور " سپنت آرمئیتی " ، " اردوی سورا   آناهیتا" ، " مادر دنیا"، " ام الحیات"(6)؛ و بازتابی از اندیشه و پندار نیک. زمین نماد  وظایف مادر است(7)؛ عاملی برای پیدایش باروری.

در مذهب ودایی، زمین و مادر سرچشمه وجود زندگی اند و پشتیبان در مقابل تمام نیروهای ویرانگر. بدین ترتیب است که در مراسم خاکسپاریِ خاکستر متوفا  می خوانند:  " به درون زمین، به مادرت  بازگرد / و با دامان پیراهنت او را بپوشان / آن گونه که مادر پسرش را در آغوش می گیرد .  "(ریگ ودا؛ گرهیه سوتره؛ 4:1)[4-ص 462]

در بیشتر تابلوها زن و گیاه و فضای اتاق با رنگ آبی آمیخته است. آبی را بیانی از عقل، مکاشفه، صداقت، وفاداری، عفت، دوراندیشی، پرهیزگاری، صلح و با اصل مونث آب ها، رنگ مادر کبیر( ام الحیات) شاه بانوی آسمان و آب دانسته اند. بیانی از هستی تهی، خرد" دارما – داتو"(8) در فرهنگ بودایی.

 آبی رنگ" مریم عذرا" و بیان ملکوتی و وفاداری وی در فرهنگ مسیحیت.[5-ص 169] در فرهنگ هندو  آبی رنگ   " ایندرا"(9) است؛ و رنگ "ونوس"(10) در فرهنگ یونانی. رنگ آبی را برابر مشتری، خلق شده از نور مراقبه و جایگاه" میکائیل" دانسته اند.

در تابلوهای مهدی حسینی در کنار رنگ آبی، گیاه و سبزی است؛ سبز  بخشی از تابلو است، سبز نمودی از طبیعت و رشد، رابطه ای میان رویا و واقعیت است. سرخپوستان آمریکای شمالی برای هر جهت کیهانی رنگی مقدس در نظر دارند؛ شمال زرد، غرب آبی، جنوب قرمز، و شرق سفید. آبی رنگ کردار نیک و سبز نشانه صلح است.[4-ص 356 ، 344، 351] رنگ مقدس در اندیشه مسلمانان  رنگ سبز است.

 قرار گیری زن در تابلوهای مهدی حسینی  به غیر از تعدادی اندک، تمامی تصاویر زن در سمت چپ نقش شده اند. جایگاه زن ایستاده یا نشسته در سمت چپ است. سمت چپ چه ویژگی دارد که ذهن نقاش را بر آن داشته تا زن را در آن سمت به تصویر بکشد. آفرینش زن در خلقت آغازین از دنده چپ آدم بود؛ " خداوند از دنده چپ آدم، حوا را بیافرید".[ اعراف – 189]؛ "که وی جفت آدم شد"[ بقره – 35]؛ در فرهنگ اساطیری چین " دتو مباشی لو" – پایه گذار شمنی گری در میان "مو – سوها" – از پهلوی چپ مادرش متولد شده است. در میان سرخپوستان آمریکا   نگاهبان معابد   از سمت راست "رب النوع خورشید"،  و از سمت چپ  " رب النوع بانو ماه"است. در سنت ژاپنی سمت چپ عقل و ایمان و غریزه، و در ارتباط با خورشید (هی) است. رب النوع خورشید " اَما تراسو" از چشم چپ " ایزاناگی" متولد شده و ماه از چشم راست او. در آفریقا و در میان قبایل " بامبارا"، چپ مترادف با زن و عدد چهار است. در مراسم سوگواری " دو گون "ها مرده مونث را به پهلوی چپ می خوابانند. در مراسم سوگواری برهمنی،  طواف اول از سمت چپ و نشانگر قلمرو مردگان و نیاکان است. در سنت مسیحی چپ به معنی زمان گذشته است که در آن هیچگونه تصرف و اختیاری نمی باشد.[4- ص 311 و 316]

 

زن نقاشی های حسینی به گیاه پیچیده و عجین است. در اساطیر گیاه به زن پیچیده به معنای نو شدن و ادامه حیات است.[1 – ص 290] گیاه بالا رونده و پیچ در پیچ نوعی بیان ریاضت کشی در آئین چین است که در عین  بی حرکتی رو به سوی رشد و کمال دارد. تصویر " گوما تشوارا"(11) شخص مقدسی است که گیاه از روی ساق پا و بازو های او بالا رفته اند.[7 – ص 304 و 303]

 گیاه نمادی از باروری، چرخه حیات، مرگ و رستاخیز، یاد آور " مادر کبیر" ( ام الحیات) است. گیاه " ایزد بانوی زمین " است.[5 – ص 55] زن، گیاه و آفرینش در هم تنیده شده اند؛ " سپنت آرمئیتی"- فرشته زمین _ چهل سال طلا ( روح و نطفه گیومرث) را در خود نگه داشت. به روایات اساطیری ایران؛ چون گیومرث را اجل فرا رسید، بر پهلوی چپ به زمین افتاد و نطفه او بر زمین ریخت و خورشید آن را پاک و مطهر ساخت، پس از چهل سال؛ از نطفه گیومرث " مشی " و " مشیانه" به صورت" گیاه ریباس" پدید آمدند. در آغاز به یکدیگر پیچیده بودند سپس آن دو، چهره ی بشری یافتند و روح در آنان دمیده شد.   [8 – ص 393] این دو گانه در هم تنیده(12) و آدمیزاده از آمیزش آن گیاه دوگانه پدید آمد[2 – ص 167]

 

زن و گیاه در روایات اسلامی و روایات عهد عتیق یادآور " حوا" و " شجره ممنوعه" است.[بقره- 35 و اعراف – 22  و  سِفر تکوین 2، 9] زن را کاشف برزگری دانسته اند؛ در" نیکُبار"(13)[ واقع در مجمع الجزایر اقیانوس هند، در جنوب جزایر" آنداما"(14)] معروف است که اگر زن باردار، بذر افشانی کند محصول پربارتر خواهد بود. سرخپوستان " اُرِنُک" (15) کاشت گیاهان را به زنان واگذار می کنند. آورده اند " گیل گمش" در باغی ، کنار تاک الهه" سی دُری"(16)(= دوشیزه جوان) ملقب به" سابی تو"(17) (= زن شرابدار) را می بیند. سی دُری  چون

 " کالیپزو"(18) با دستانی پر از خوشه های انگور در کنار چهار چشمه ایستاده است.[1 – ص 274]

 

 در آثار مهدی حسینی اگر چه زن روی از مخاطب برگردانده است و لباسش با گیاه پوشیده اما دست ها نمایان هستند، و حتی در برخی آثار دست ها تمامی تابلو را در برگرفته اند. دست بیانگر مفهوم قدرت و فعالیت است.

در قرون وسطی دست نشانه شاهنشاهی فرانسه بود. درمکتب بودایی، دستِ بسته نماد راز پوشی  و رموز عرفانی است، اما دست های بودا بسته نیست زیرا بودا در فلسفه خود هیچ سری ندارد.[4 – ص 220] در عهد عتیق دست خدا خلق می کند، حمایت می کند؛ همان گونه که دست خدا در تابلوی" میکلانز" به سر انگشتان دست آدم جان می بخشد. در جایی دیگر دست یهوه دهان ارمیائ را لمس می کند؛ " آن گاه خداوند دست خود را دراز کرد، دهان مرا لمس کرد"[ارمیائ – 109]

 

در نهایت زن نقش شده آنیمای ذهن نقاش است که در سمت چپ تابلو به گیاه تنیده شده است و روی به مخاطب ندارد و به رنگ های آرام نشسته است و همه این نشانه ها؛ نمادهایی با معناهای دوگانه اند،  که خلاصه اند در زندگی و مرگ. . اگر سوال شود کدام بخش را مهدی حسینی منظور کرده است به جوابی قطعی نخواهد رسید که حسینی هر دو را در زندگی اش تجربه کرده است.

 .........................................................................................................

1- Archetypique             

2-  Sapienda Dei             

 3- Numen

4- Logos                           

5- Anima                         

 6- Mater Vitae

7- Teller Mater           

 8- Dharma Dhatu            

 9- Indra

10- Venus                     

11- Gommatesh Vara     

12- Androgyne

13- Nicobar                      

14- Andaman                

15- Orenoque

16- Siduri                       

17- Sabitu                               

 18-  

   

 

       

   ..........................................................................................................................................

 

منابع

 

1- الیاده، میرچا؛ رساله در تاریخ ادیان؛ جلال ستاری؛ انتشارات سروش؛ تهران، چاپ دوم، 1376.

2- ستاری، جلال؛ افسون شهرزاد؛ انتشارات توس؛ تهران،1368.

3- ستاری، جلال؛ سیمای زن در فرهنگ ایران؛ نشر مرکز؛ تهران، چاپ دوم،1375.

4- شوالیه، ژان  و آلن گربران؛ فرهنگ نمادها؛ سودابه فضایلی؛ انتشارات جیحون؛ تهران،1378.

5- کوپر، جی.سی.؛ فرهنگ مصور نمادهای سنتی؛ ملیحه کرباسیان؛ نشر فرشاد؛ تهران، 1370.

6- گورین، ال. و دیگران؛ راهنمای رویکردهای نقد ادبی؛ زهرا میهن خواه؛ انتشارات اطلاعاتغ تهران،1370.

7- هال، جیمز؛ فرهنگ نگاره ای نمادها در شرق و غرب؛ رقیه بهزادی؛ انتشارات فرهنگ معاصر؛ تهران، 1380.

8- یاحقی، محمد جعفر؛ فرهنگ اساطیر و اشارات داستانی در ادبیات فارسی؛ انتشارات سروش؛ تهران، چاپ دوم، 1375.

..............................................

 

مطلب آمده در " فصلنامه هنر " شماره ۶۵ پاییز ۱۳۸۴  به چاپ رسیده و اکنون با اندکی دخل و تصرف آورده شد.

استفاده از مطلب با ذکرماخذ " فصلنامه هنر " شماره ۶۵ پاییز ۱۳۸۴   آزاد است

 

اسطوره های دنیای مدرن (۲)

               اسطوره های دنیای مدرن (۲)

 

                                                     سیدرسول  معرک نژاد

 

          " آنتونیو   مورنو"(1) به ماجراهای قهرمانانِ داستان ها و کارتون های کودکان نظیر "سوپرمن" و    کارتون های والت دیسنی اشاره می کند و قهرمانان این گونه برنامه ها و داستان ها را برداشتی از اندیشه اسطوره ایی نیک و بد؛ روشنی و تاریکی می داند که در نهایت خیر بر شر چیره می شود.و بر این اندیشه است که؛ " همه ی این چهره ها و تصاویر، مثالی اند( پارادایمیک)اند زیرا احساسِ                " این همانی" و یکی شدن با الگوی اصلی را در انسان بر می انگیزاند و بدین سان واقعیت را تحقق پذیر می سازند."   [10- ص214] وی مظهر اسطوره های نیمه دوم قرن بیستم  را " هیپی" ها می دانست. آورده است؛ " تمنای بازگشت به امور ابتدائی و ساده، به اصل و منشاء امور؛ واکنش نشان دادن در برابر ضوابط و قواعدی که جامعه ای دروغین معمول داشته؛ قیام علیه قدرت مرجعیت و والدین، علیه موانع اخلاقی و قید و بندها، موهای بلند، لباس های نمایشی، پاهای برهنه و ضربه های طبل و موسیقی محلی و قومی، آزادی جنسی و برادری و اخوت ازلی، دعا و طلسمی که به خود می آویزند که یادآور قدرت سحر و جادوست؛ مواد مخدری که مصرف می کنند؛ که آنان را به جهان ناشناخته رویاهای شگفت آور و عوالم عرفانی فرا می تاباند. همه این تجلیات واجد ویژگی های سرنمون بهشت بر روی زمین است."[10- ص214]

در نیمه های قرن گذشته بیشترین قرابت با اسطوره را اصالت آریایی فاشیسم و کمونیسم داشتند زیرا هر دو به ساختار آغازین و ساختار معاد شناختی اسطوره اشاره دارند. مارکس در ظاهر، ریشه ی هر نوع آیین و اسطوره را از بُن قطع کرد، اما نظریه اش در جهان مدرن به اسطوره مبدل شد. نقش رستاخیزی و منجیِ دادگری در پرولتاریای رهایی بخش که در پایان در اندیشه دگرگونی نظام جهان و سلطه ی طبقه ی کارگر بود.[1- ص73]" اسطوره ای که مبتنی بر شعارهای سرنمون وار آزادسازی و رهایی و صلح و آرامش و از میان رفتن تضاد اجتماعی و طبقات و اجرای عدالتِ کامل و برخورداری از فیض زمینی غائی و آرمانی بود."[10 –ص212]

میرچا الیاده نیز به دو اسطوره دنیای مدرن؛ اسطوره نژادپرستی آریانیسم و اسطوره کمونیسم مارکسیستی و جنبه ی نجات بخشی آنها اشاره دارد. آریایی را الگویی برای " اعاده ی پاکی و نابی و خلوص نژاد، قدرت جسمانی، نژادگی و اخلاقی پهلوانی روزهای شکوهمند و پربار ازلیت" می خواند       و اسطوره کمونیسم را در " نمایان ساختن ساختار آخرت شناختی و هزاره گرایی" آن می داند.[3 – ص186]

 

به اواخر نیمه دوم قرن بیستم که نزدیک می شویم  اسطوره های قدرت، پول و نفت نمود بیشتری یافته اند و می توان بروز آنها را در تک جناحی قدرت و ابرقدرت یکطرفهِ غرب، واحد پول یورو در قاره اروپا، و جنگ های منطقه خلیج فارس و کشورهای نفت خیز شاهد بود.حتی در میان اندیشه و عمل نیروهای تروریستی همچون طالبان و القاعده و ...؛ در تفکر آنند تا جهان را با اندیشه های خود به رهایی برسانند و به دنبال جهان آرمانی اند که در آن همه چیز با تفکر ایدآلیستی آنان سازگار باشد.و حتی کشورهایی همچون آمریکا که خود را منجی و مدیر اجرایی برقرای دمکراسی در جهان می داند و به خود اجازه می دهند "رابین هود " وار داخل دیگر کشورها در برقراری دمکراسی و عدالت بکوشند. اسطوره هایی که در لباس هزار رنگ سیاست جلوه می کند با شخصیت های سیاسی زمانه با  آرمانِ برپایی آزادی و دمکراسی، این رویین تن های روایت اساطیری که می خواهند همانند شخصیت های برتر فیلم های      " وسترن" و " هالیوود" یک تنه بر تمامی شر و خباثت بشورند. و در نهایت جامعه را به سر منزل مقصود برسانند؛ بدین ترتیب باور الیاده مبنی بر این که در جهان مدرن رفتار اسطوره ای از میان نرفته است بلکه حوزه ی عمل آن تغییر کرده است ملموس تر جلوه گری کرده است.[2 –ص37]

 

.......................................................................................................................

منابع در قسمت اول آمده است. به اسطوره های دنیای مدرن (1) رجوع کنید

اسطوره های دنیای مدرن(1)

                  اسطوره های دنیای مدرن(۱)

 

                                                                        سیدرسول  معرک نژاد

 

اسطوره ها روایت های زنده ای هستند که در رویای جمعی انسان ها و تمامی جوامع بشری وجود دارند و به حیات خود ادامه می دهند.اگر چه اسطوره ها در زمان و مکان تغییر شکل می دهند اما در کارکرد یکسان هستند.و دنیای مدرن نیز از اسطوره بی بهره نبوده است. به نظر متفکران علم اسطوره شناسی، در دنیای مدرن  اسطوره های کهن به علم و تکنولوژی و با انگیزه های سیاسی- اقتصادی آمیخته بودند.

 

 

 

" رولان بارت"(1) به انتها رسیدن اسطوره را به معنای بی حرکت شدن جهان می داند.[6 –ص111]  "میرچا  الیاده"(2) جهان بشری را وابسته به اسطوره می داند و بر این اندیشه است که اساطیر در تمامی جوامع بشری حضوری زنده دارند. اما اگر اسطوره ها هستی دارند، در جهانِ مدرن کجایند. جایگاه گوهرینی که اسطوره در جوامع سنتی داشت چه شد.[2 – ص42] می توان پذیرفت انسان مدرن اسطوره ها را به مرتبه ای نازل کشاند و چندان اعتنایی به شناسایی شهودی طبیعت و رستگاری خویش نمی کرد و یکسره به " پراکسیس" (3)(= راه و رسم و کاربرد) صرف، استثمار طبیعت و شرایط اقتصادی زندگی می اندیشید.[8 – ص 16] آنگونه که "م. لوفلر- دلاشور"(4) عناصر دنیای مدرن را در دو مقوله خلاصه کرده است:

الف) شتاب زندگی در سایه اختراعات بشری

ب) گذر انسان از خلاقیت و تفکر انتزاعی- ذهنی به تفکر عینی

و همین عوامل را باعث تحلیل رفتن اسطوره ها در دنیای نو می دانست.[4 – ص152]

 

با آنکه در دنیای مدرن؛ علم، تکنولوژی و سلطه ی بشر بر نیروهای طبیعی، کارکرد و باور اساطیری کهن را کاهش داد. اما آمال و ترس های جدید جایگزین آنها شدند، انگیزه و ترس های امروزی همه چیز- حتی اسطوره- را در سیطره ی سیاسی – اقتصادی نظیر؛ تولید، مصرف، و رقابت قرار داد. بنابراین اساطیر مدرن؛ دمکراسی، آزادی، برابری، کمونیسم، جامعه اشتراکی، زوال قدرت، پول، رفاه، عمل و شتاب  شدند که بازتابی از ترس ها و انگیزه های دنیای نو بود.[7 – ص20]

 "فرانسوا لاپلانتین"(5) اساطیر دنیای نو را،" اسطوره تکنیک" و "اسطوره تاریخ" می خواند. وی بر این باور است که:" تکنیک وقتی بیانگر  همه توانی  جامعه تلقی می شود و مردم باور دارند که قطعاً و حتماً    می تواند بشریت را پله پله به خوشبختی  مطلق یعنی بهشت روی زمین برساند؛ محمل تام و تمام اسطوره ای حقیقی، پیشرو و نجات بخش می گردد. درک و فهم ما از تاریخ، بعینه همان درک و فهم انسان به اصطلاح بدوی از اسطوره است. در اندیشه ی ما، کنش تاریخ، چون کنش اسطوره است و حتی مهمتر از این، تاریخ خود اسطوره است".[5 – ص6]  " پواور  دارور"(6) رب النوع های کهن و نو و برابری آنها را اینگونه بیان می کند:  رایانه معادل" منموزیه"(7) و تجسم حافظه یا" منمون"(8)(= کسی که به خاطر دارد یا به یاد می آورد) در یونان باستان است. رب النوع هایی که در یونان باستان حماسه روایت می کردند و همزمان چنگ می نواختند. وی همچنین به اساطیر بسیاری در دنیای امروز اشاره می کند که از حفظ و نگهداری جنازه های منجمد شده تا ویدئو را در بر  می گیرد. جنازه های منجمد، رویای جاودانگی روحِ پس از مرگ را به خاطر می آورند که می خواسته اند با  نوشیدن مهرداروی اساطیری به نوشدگی برسند. همچنین "ویدئو" را برابر با گفته دکارت می خواند آنجا که دکارت گفته بود " می اندیشم پس هستم". (9)  " اما در نظر دکارت، مصدر کمال مطلق، خداست و اندیشه ی موهبتی است که او به آدمی ارزانی داشته است و در مورد ویدئو؛ برعکس، آنکه با ویدئو فیلم برداری می کند خود، خداست.  "  [7 – ص59 و 65]

 رولان بارت  یکی از اساطیر مدرن را بورژوازی  در عالم هنر می داند و آن را اینگونه تعریف می کند:         " توهّم بی مسئولیتی یا نوعی "معصومیت" است که آدم نابغه و کودک و شاعر، سه سیمای تلطیف شده و والایش یافته ی این اسطوره محسوب می شوند. امروزه با پیروزی بورژوازی، هدف مطلوب این است که هر چه بیشتر کودک بمانیم. کودکی و کودک و شیء، معیار صفا و صداقت و سادگی و خردگریزی و نزدیکی به طبیعت و فطرت اصلی شده است.  "[7 – ص 34]

 " جوزف کمبل"(10) به نوعی دیگر اسطوره های نو را مطرح می کند. وی از اتومبیل و هواپیما یاد می کند که برابر با اساطیر کهن شده اند و درون رویاهای  بشرامروزی راه یافته اند و با تخیل او درآمیخته اند. اتومبیل و هواپیما بازتابی از تخیل رها شدن و نمادی از پرنده اند؛ بیانگر رهایی روح از قید زمین           می باشند.[9 – ص41]  " ژرژ  سورل"(11) اساطیر مدرن را با مسائل سیاسی- اجتماعی پیوند می زند و به اعتصاب کارگران در اوایل نیمه دوم قرن بیستم به عنوان اسطوره اشاره می کند. وی  بر این اعتقاد است که هدف های کارگران- که به خاطر ان دست به اعتصاب زدند- هیچگاه تحقق نپذیرفت و نخواهد پذیرفت اما یک واقعیت تاریخی اند و بیانگر اسطوره آینده بشری.[11-ص214]

 

 

---------------------

ادامه دارد....

--------------------------------------------------------------------------------

1-     Roland Barth-۱

2-     Mirca Eliade-۲

3-     Praxis-۳

4-     M.Loeffler – Delachaux-۴

5-     Francois Laplantine-۵

6-     Olivier Poiver Darvor-۶

7-     Mnemosune-۷

8-     Mnemon-۸

9-     “ Cagiato ergo sum” – “ Video ergo sum”-۹

10 Joseph Campbell-۱۰ 

1-   ۱۱- Georges Sorel

----------------------------------------------------------------------------

[شماره منبع، شماره صفحه]

منابع

 

1- اسماعیل پور، ابوالقاسم؛ اسطوره، بیان نمادین؛ انتشارات سروش، تهران، 1377.

2- الیاده، میرچا؛ اسطوره، رویا، راز؛ رویا منجم؛ انتشارات فکر روز، تهران، چاپ دوم، 1375.

3- الیاده، میرچا؛ چشم اندازهای اسطوره؛ جلال ستاری؛ انتشارات توس، تهران، 1362.

4- دلاشو، م. لوفلر؛ زبان رمزی افسانه ها؛ جلال ستاری؛ انتشارات توس، تهران، 1364.

5- دلکو، ماری، و دیگران؛ جهان اسطوره شناسی(2)؛ جلال ستاری؛ نشر مرکز، تهران، 1378.

6- روتون، ک.ک.؛ اسطوره؛ ابوالقاسم  اسماعیل پور؛ نشر مرکز، تهران، 1378.

7- ستاری، جلال؛ اسطوره در جهان امروز؛ نشر مرکز، تهران، 1376.

8- شایگان، داریوش؛ بت های ذهنی و خاطره ازلی؛ انتشارات امیرکبیر، تهران، چاپ دوم، 1371.

9- کمبل، جوزف؛ قدرت اسطوره؛ عباس مخبر، نشر مرکز، تهران، 1377.

10- مورنو، آنتونیو؛ یونگ، خدایان و انسان مدرن؛ داریوش مهرجویی؛ نشر مرکز، تهران، 1376.

11- ولک، رنه، و آوستن  وارن؛ نظریه ادبیات؛ ضیاء موحد و پرویز مهاجر؛ انتشارات عصر نو و علمی و فرهنگی، تهران، 1373.

 

 

 

پارو یا اثر هنری؟

                                       پارو یا اثر هنری ! 

                                                                                  سیدرسول معرک نژاد

             پیش از بازوی شکسته.۱۹۱۵. مارسل دوشان                             

 

                

                                                                                                            

امروزه  وقتی به نمایشگاه ی از آثار تجسمی به ویژه نقاشی و مجسمه می رویم؛ بیشتر با آثاری روبرو می شویم که نمایشگر یک شیء معمولی؛ یا حتی دقیقاً همان شیء روزمره ای  است که از آن در زندگی مان استفاده می کنیم. شئی همچون صندلی که امروزه هم در نمایشگاه های هنرمندان مان (!) مٌد شده است.

 

در ایران اگر چند دهه است که نگاهمان به جمال این نوع آثار روشن شده است( از جنبش سقاخانه- دهه۱۳۴۰ - تا امروز)؛ اما در دیگر کشورها سال هاست به ظهور رسیده است. برای نمونه در روسیه و در مکتب " کانسترکتیویسم " (1 )و در آثار " ولادیمیر  تاتلین" ( 2 )شاهد این گونه آثار هستیم. اما در این نوع آثار هنرمند برای بیان و تفکر خود چند شیء را با هم ترکیب می کند و اثری جدید پدید می آورد.

 

اما در سال ۱۹۱۷ اثری به نمایشگاه آمریکا را یافت که فقط یک توالت پیشآب( ادرار) بیش نبود و دقیقاً یک شیء مصرفی بود و هنرمند هیچ گونه دخل و تصرفی در آن نداده بود؛ و هنرمندش  بر آن نام " چشمه " گذاشته بود. اگر چه درابتدا مسئولین نمایشگاه از پذیرش این اثر سر باز زده بودند اما با دلایل دوشان مجبور به پذیرش اثر شدند

 

   

                                                      

 

این اثر از هنرمند فرانسوی " مارسل  دوشان "(3) بود؛ و این تفکر که یک شیء بدون دخل و تصرف به عنوان اثر هنری شناخته شود توسط او مطرح شد؛ و بر این گونه آثار نام " حاضر – آماده "(4) گذاشتند. و همین آثار حاضر- آماده تاثیری شگرف بر هنرهای تجسمی دهه ی ۱۹۶۰و بر جنبش هایی همچون " مینی مالیسم "(5) و " کانسپچوالیسم "(6) و آثار هنری " پست مدرن " داشت

 

دلایل  دوشان  برای مسئولین نمایشگاه :

۱- پول و هزینه فضای نمایشگاه را پرداخته ام؛ پس حق دارم.

۲- من یک هنرمندم( که به حق  بود ) و تشخیص داده ام این شیء یک اثر هنری است.

 

 

اما واقعاً چگونه می شود این گونه اشیا  را به عنوان  اثر هنری پذیرفت.

دلایل:

۱- تغییری که هنرمند در شیء از متنی به متن دیگر پدید می آورد( آنچه در نشانه شناسی با نام جانشینی خوانده می شود)

الف) از متن زندگی روزمره به متن هنری.

ب) از مکان همیشگی به مکان نمایشگاه.

 

به عبارتی یک شیء نظیر پارو که در متن زندگی روزمره برای پارو کردن برف به کار می رود و در گوشه انبار قرار دارد؛ وقتی به متن نمایشگاه راه می یابد؛  و دوشان نام " پیش از بازوی شکسته " را بر آن  گذارده؛ این شیء دیگر پارو نیست بلکه اثر هنری است.

 

این برخورد را در زندگی روزمره مان نیز به کار می بریم؛ برای نمونه یک سماور زغالی ( سماور آتشی) که سال ها در زندگی پدران مان کاربرد داشته؛ امروزه به عنوان یک شیء تزیینی  در بهترین جای منزل – دکور  و اتاق و سالن پذیرایی – قرار می دهیم و در متن کنونی اش دیگر سماور نیست  بلکه یک شیء تزیینی است.

۲- انتخاب هنرمند؛ تفکر و ذهنیت و انگیزه هنرمند است که یک شیء را اثر هنری خطاب می کند و این برخورد هنرمند در اصل نفی هنر و نقاشی کلاسیک( نقاشی با قلم مو و رنگ بر روی بوم ) است.

۳- انتخاب هر شیء نیز  اثر هنری شمرده نمی شود بلکه می بایست شئی باشد که هیچ گونه احساسی را به همراه نداشته باشد و به عبارتی شئی خنثی باشد. و در مدت زمان کوتاهی  دچار عادت نشود.

۴- نامی که بر اثر گذاشته می شد نیز بسیار مهم بود. به گونه ای که  مفهومی غیر از عملکرد اولیه  شیء را به ذهن متبادر کند؛ که نام اولیه شیء محو شود.

..................................................................................

بنابراین  حتی یک شیء روزمره که در نمایشگاه می بینیم ؛ یک اثر هنری است چون در پس این شیء یک مفهوم فلسفی نهفته است.

اما امروزه  در ایران با عنوان های هنر مفهومی ( کانسپچوال ) و غیره؛ هنرمندانمان دست به ارائه آثاری می زنند که کمتر مفهومی از فرهنگ ایرانی در آن دیده می شود و دربرخی مواقع مغایر با فرهنگ ایرانی است.

...............................................................................

برای مطالعه بیشتر آثار و اندیشه های مارسل  دوشان به کتاب " پنجره ای گشوده بر چیزی دیگر " گفتگوی " پی یر کابان" با مارسل دوشان؛ ترجمه لیلی گلستان از انتشارات فرزان؛ تهران رجوع شود.

...................................................................

  

1-    Constructivism(1913)

2-                  Tatlin(1885-1953)

3-    Duchamp(1887-1968)

4-                                       Ready-Made

5-                                           Minimalism

6-                                Conceptualism

..................................................................................................

استفاده از مطلب با ذکر ماخذ آزاد است

 

http://www.moareknejad.com./mysit/article/Untitled-4.html

 

http://www.moareknejad.com./mysit/New%20folder/Article.html