سیاست چیدمان
بوریس گرویس برگردان: رؤیا منجم
![]() |
امروزه میدان هنر اغلب با بازار هنر برابر گرفته میشود و کارهنری هم با کالا یکی گرفته میشود. اینکه هنر در زمینهی بازار هنر کارکرد دارد و هر کار هنری یک کالا است، فراسوی هر شک و تردیدی میرود، با این حال، هنر از این گذشته برای آن کسانی ساخته و نمایش داده میشود که نمیخواهند مجموعهدار باشند، و در واقع همین کسان هستند که بیشتر مردمان اهل هنر را میسازند. نمونهی یک بیننده هنر، به ندرت کار به نمایش درآمده را به صورت کالا میبیند. در عین حال شمار نمایشگاههای بزرگ ـ دوسالانه، سه سالانه، پنجسالانهها، دوسالانههای اروپایی ـ پیوسته در حال رشد است. با وجود میزان زیادی از پول و انرژی که در این نمایشگاهها سرمایهگذاری میشود، آنها تنها برای خریداران هنر وجود ندارند، بلکه بیشتر برای همگان هستی دارند ـ برای بینندهای گمنام که شاید هیچوقت هم یک کار هنری نخرد. به همین سان، جشنوارههای هنری، در حالیکه به شکلی نمایان برای خدمت به خریداران هستی دارند، اکنون به شکل فزایندهای به رویدادهایی همگانی تغییرشکل میدهند و جمیعتی را به خود میکشانند که علاقهی چندانی به خرید هنر ندارند، یا توانایی مالی این کار را ندارند. به این ترتیب سیستم هنری در این راه است که بخشی از فرهنگ تودهای شود که مدتهاست از دور به دنبال مشاهده و تحلیل بوده است. هنر دارد بخشی از فرهنگ توده میشود، نه به صورت مایهی کارهای منفردی که قرار است در بازار هنر دادوستد شود، بلکه به صورت آداب نمایشگاهی که با معماری، طراحی و مد درآمیخته است ـ درست همانطور که در آغاز سالهای 1920 از سوی ذهنهای پیشگام آوانگارد، هنرمندان بوهاس [1]، وکهوتماس [2] و دیگران به خیال درآورده شده بود. به این ترتیب، هنر امروز را بیشتر میتوان به صورت آداب نمایشگاهی فهمید. این گفته از جمله بدان معناست که امروز تمییزگذاشتن میان دو شخصیت اصلی دنیای هنر امروز یعنی هنرمند و هنرگردان به شکل فزایندهای دشوار میشود.
تقسیم سنتی کار درون سیستم هنر روشن بود. کارهای هنری را هنرمندان تولید میکردند و هنرگردانها curators آنها را برمیگزیدند و به نمایش میگذاشتند. اما ، این تقسیم کار، دستکم از زمان دوشامب فروپاشید. امروزه دیگر هیچ تفاوت ”هستیشناسانه” میان هنرسازی و نمایش هنر نیست. در زمینهی هنر امروز، ساختن هنر به نمایش گذاشتن چیزها به صورت هنر است. بنابراین این پرسش رخ مینماید که: آیا ممکن است میان نقش هنرمند و هنرگردان در زمانی تمایز گذاشت که میان تولید و نمایش هنر تفاوتی وجود ندارد، و اگر چنین چیزی ممکن است، چگونه میتوان این تمایز را گذاشت؟ خوب، بحث من این است که این تمایزگذاری شدنی است. و دوست دارم با تحلیل تفاوتِ میان نمایشگاه ایستاری و چیدمان هنری، دست به این کار زنم. نمایشگاه قراردادی به صورت انباشت چیزهای هنری دریافته میشود که در کنار هم در فضای نمایشگاه گذاشته میشود تا به ترتیب تماشا شوند. در این حالت، فضای نمایشگاه به صورت گسترش فضای شهری خنثی و همگانی کارکرد دارد ـ به صورت چیزی مانند کوچهای که رهگذران ممکن است ناگزیر به پرداخت ورودی شوند. حرکت بیننده از میان فضای نمایشگاه مانند حرکت کسی است که در خیابانی راه میرود و معماری خانههای چپ و راست را تماشا میکند. به هیچرو تصادفی نیست که والتر بنیامین ”پروژهی گذرگاه طاقدار” خود را پیرامون این قیاسِ خیابانگرد با بازدیدکنندهی نمایشگاه ساخت. در این آرایش، تن بازدیدکننده بیرون هنر باقی میماند: هنر در برابر چشمان بازدیدکننده روی میدهد ـ به صورت شئی هنری، اجرا یا فیلم. به همین سان، فضای نمایشگاه در اینجا به صورت فضایی خالی، خنثی، همگانی ـ دارایی نمادین همگان ـ فهمیده میشود. تنها کارکرد چنین فضایی این است که چیزهای هنری را که درون آن گذاشته شده، برای نگاه بازدیدکنندگان به آسانی دسترسپذیر سازد.
هنرگردان این فضای نمایشگاه را به نام همگان ـ در مقام نمایندهی مردمان ـ اداره میکند. به همین سان، نقش هنرگردان پاسداری کردن از خصلت همگانی آن است، در حالیکه کارهای منفرد هنری را به فضای همگانی میبرد، آنها را برای همگان دسترسپذیر، و توجه همگان را به آنها میکشاند. روشن است که کارهنری منفرد نمیتواند از راه خود حضورش را بیان کند، یعنی بازدیدکننده را مجبور به دیدن خود کند. نیروی زندگی، انرژی و سلامت اینکار را ندارد. چنین مینماید که کار هنری در سرآغازش بیمار، درمانده است؛ برای دیدن آن بینندگان را باید به همان صورت بر سر آن برد که کارکنان بیمارستان عیادتکنندگان را بر سر بیمار میبرند. تصادفی نیست که واژهی ”هنرگردان” curator از ”درمان” کردن cure میآید: هنرگردانی درمان کردن است. هنرگردانی درماندگی نگاره را درمان میکند، ناتوانیاش را در اینکه خودش خودش را عرضه کند. بنابراین، آداب نمایشگاه، درمانی است که نگارهی در ابتدا بیمار را بهبود و به آن حضورمیبخشد و آن را دیدنیشدنی میکند؛ آن را در برابر دید همگان میگذارد و موضوع داوری همگانی میکند. با وجود این، میتوان گفت که هنرگردانی مانند فارماکون pharmakon به مفهوم دریدایی،[3] به صورت مکمل کارکرد داشته است: هم نگاره را درمان و هم به بیماریش کمک میکند.[4] پتانسیل بتشکنی هنرگردانی در ابتدا در مورد چیزهای مقدس گذشته به کار میرفت، و آنها را به صورت چیزهای هنری صرف در فضاهای خنثی و خالی موزه مدرن یا کونستهاله به نمایش میگذاشت. در واقع این هنرگردانها از جمله هنرگردانهای موزه هستند که در ابتدا هنر را به مفهوم نوین این واژه تولید کردند. نخستین موزههای هنری ـ که در آخر سدهی هجدهم و آغاز سدهی نوزدهم میلادی بنیانگذاری شدند و در درازنای سدهی نوزدهم میلادی با کشورگشاییهای امپراطورانه و تاراجهای فرهنگهای غیراروپایی گسترش یافتند ـ همه گونه اشیای ”زییای” کارکردی را که در گذشته برای آیینهای دینی، تزیینهای داخلی یا نمایش دارایی و ثروت شخصی به کار میرفت، گردآوری و به عنوان کارهای هنری به نمایش گذاشته شدند، یعنی به صورت اشیای خودمختار و کارکرد از دست دادهای defunctionalized که تنها با هدف تماشا شدن برپاشده بودند. هر هنری به صورت طراحی آغاز میشود، خواه طراحی دینی یا طراحی قدرت. در دوران نوین هم، طراحی پیش از هنر میآید. برای جستوجوی هنر نوین در موزههای امروزی، لازم است به این دریافت برسیم که آنچه قرار است در آنجا به عنوان هنر دیده شود، پیش از هر چیز پارههایی از طراحیهای از کارکردانداخته شده است، خواه طراحی فرهنگ تودهای باشد، از پیشآبگاه دوشامب تا جعبههای برلیو وارهول، یا طراحی آرمانشهرانه ـ از یوگنداستیل تا بوهاس، از آوانگارد روسی تا دونالاد جاد ـ که به دنبال شکلبخشیدن به “زندگی نو” آینده بودند. هنر، گونهای طراحی است که بیکارکرد dysfunctional شده است، چون جامعهای که شالودهی آن را در اختیار میگذاشت، دستخوش فروپاشی تاریخی شد ـ مانند امپراطوری اینکا یا روسیه شوروی.
با وجود این، هنرمندان در درازنای دوران نوین شروع به ابراز خودمختاری هنرشان کردند ـ که به معنای خودمختاری از آرای همگانی و سلیقهی همگانی فهمیده میشد. هنرمندان این حق را به دست آوردهاند که در مورد درونمایه و شکل کار خود فراسوی هر توضیح یا توجیه روـ درـ رو با همگان، تصمیمهای بیچونوچرایی بگیرند. و این حق به آنها داده شد ـ اما تنها تا اندازهای معین. آزادی آفریدن هنر بنا به خواست و ارادهی بیچونوچرای خود ضامن آن نمیشود که کار هنرمند هم در فضایی همگانی به نمایش درآید. گنجاندن هر کارهنری در نمایشگاهی همگانی باید ـ دستکم به شکلی بالقوه ـ به زبانی همگانی توضیح داده و توجیه شود. هر چند هنرمند، هنرگردان و منقد هنری آزادند تا به سود یا زیان گنجاندن کارهای هنری گفتوشنود کنند، هر توضیح و توجیهی از این دست خصلت خودمختار و بیچونوچرای آن آزادی هنری را زیرپامیگذارد که هنر نوین آرزوی رسیدن به آن را در سر میپرورانید؛ هر گفتوگویی که کاری هنری و گنجاندنش را در نمایشگاهی همگانی به عنوان تنها کار در میان بسیاری کارهای دیگر در یک فضای همگانی واحد مشروع میکند، میتواند به صورت توهینی به آن کار هنری دیده شود. برای همین است که پنداشته میشود هنرگردان کسی است که مرتب میان کارهنری و بازدیدکننده میآید و به یک اندازه هنرمند و بازدیدکننده را از قدرت میاندازد. بنابراین چنین مینماید که بازار هنر برای هنر نوین خودمختار مطلوبتر از موزه یا کونستهاله است. در بازار هنر، کارهای هنری یکتا میشوند، از چارچوب و زمینهی خود بیرون درآورده میشوند decontextualized و هنرگردانی نمیشوند، که در ظاهر به آنها فرصت میدهد تا سرآغاز بیچونوچرایشان را بدون میانجی به نمایش بگذارند. بنا به توصیف مارسل موس و جورج باتای، بازار هنر بنا به قواعد پاتلاچ[5] کار میکند. ورق برندهی تصمیم بیچونوچرای هنرمند در ساختن کارهنری فراسوی هر توجیهی، تصمیم خریدار خصوصی است که برایش پولی میپردازد که فراسوی هر دریافتی میرود.
خوب، چیدمان هنری گردشی ندارد. بیشتر هر چیزی را که معمولاً در تمدن ما گردش دارد: اشیا، متنها، فیلمها و این و آن را میچیند.
در عین حال، نقش و کارکرد فضای نمایشگاه را به شکلی ریشهای تغییر میدهد. چیدمان از راه خصوصی کردن فضای همگانی یک نمایشگاه کار میکند. ممکن است چنین بنماید که نمایشگاهی ایستاری و هنرگردانی شده است، اما فضایش بنا به خواست و ارادهی بیچونوچرای هنرمندی طراحی شده که قرار نیست از لحاظ همگانی گزیدهی چیزهای گنجانده شده یا سازماندهی فضای چیدمان در کل را توجیه کند. چیدمان اغلب جایگاه شکل هنری خاص را منکر میشود زیرا روشن نیست که چیدمان در واقع چه نوع رسانهای است. رسانههای هنر سنتی همه با پشتیبانی مادهای خاص تعریف میشوند: بوم، سنگ یا فیلم. پشتیبانی چیدمان، مادی به تمام معنا است، زیرا فضایی است ـ و بودن در فضا کلیترین تعریف مادی بودن است. چیدمان، فضای خالی و خنثی و همگانی را به کارهنری منفرد دگرگون، و از بازدیدکننده دعوت میکند تا این فضا را به صورت فضای کلگرا و یک کاسه شدهی کارهنری تجربه کند. هر چیزی که در چنین فضایی گنجانده شده، بخشی از کار هنری میشود، تنها به این دلیل که در داخل این فضا گذاشته میشود. تمایز میان یک موضوع هنری و موضوعی ساده در اینجا ناچیز میشود. در عوض چیزی که حیاتی میشود، تمایز میان فضای نشاندارشدهی چیدمان و فضای بینشانهی همگانی است. هنگامی که مارسل برودثائرز در 1970 چیدمانش را در موزه هنر مدرن در کونستهاله دوسلدروف به نمایش گذاشت، علامتی کنار هر کار گذاشت که رویش نوشته بود: ”این کار هنری نیست.” با وجود این چیدمانش در کل کاری هنری دیده شد و دلیلی هم برای آن وجود داشت. چیدمان گزیدهی خاصی را به نمایش میگذارد، زنجیرهی مشخصی از گزینشها، منطقی برای گنجاندن و نگنجاندن را. اما نکته درست همین است: در اینجا گزینش و شیوهی بازنمایی، امتیاز ویژه و بیچونوچرای هنرمند به تنهایی است. تنهاوتنها بر پایهی تصمیمهای بیچونوچرای شخصی استوار است که نیازی به هیچ توضیح یا توجیهی ندارد. چیدمان هنری راهی برای گسترش قلمرو حقوق بیچونوچرای هنرمند از هر چیز هنری منفرد به کل فضای نمایشگاه است.
این گفته به این معناست که چیدمان هنری فضایی است که در آن تفاوت میان آزادی بیچونوچرای هنرمند و آزادی نهادی هنرگردان بیدرنگ دیدنی میشود. رژیمی که هنر در فرهنگ باخترزمینی امروز ما در آن کار میکند، معمولاً به این صورت دریافت میشود که به هنر آزادی میدهد. اما آزادی هنر معنای متفاوتی برای هنرگردان و هنرمند دارد. همانطور که اشاره کردم، هنرگردان ـ از جمله هنرگردان به اصطلاح مستقل ـ در نهایت به نام مردمان دمکراتیک دست به گزینش میزند. در واقع برای آنکه هنرگردان در برابر همگان مسؤل باشد، نیازی ندارد که بخشی از هیچ نهاد ثابتی باشد: خود از لحاظ تعریف یک نهاد است. به همین سان، هنرگردان وظیفه دارد که گزینشهای خود را به شکلی همگانی توجیه کند ـ و ممکن است چنین پیش آید که در این راه شکست بخورد. تردیدی نیست که قرار است هنرگردان این آزادی را داشته باشد که گفتوشنود خود را به همگان ارائه دهد ـ اما این آزادی گفتوگوی همگانی هیچ ربطی به آزادی هنر ندارد که به صورت آزادی در گرفتن تصمیمهای خصوصی، فردی، ذهنی و بیچونوچرای هنری فهمیده میشود که فراسوی هر بگومگو، توضیح یا توجیهی میرود. در رژیم آزادی هنری، به هر هنرمندی این حق بیچونوچرا داده شده که تنهاوتنها بنا به خیالپردازی خصوصی هنر بسازد. تصمیمم بیچونوچرای هنر ساختن از این یا آن راه معمولاً از سوی جامعهی لیبرال باخترزمین به صورت دلیلی کافی برای این پنداشت است که آداب هنرمند مشروع است. تردیدی نیست که کاری هنری میتواند نقد و رد شود ـ اما تنها در کل میتواند رد شود. نقد گزینشها، گنجاندنها یا نگجاندنهای ویژه که یک هنرمند به آن دست زده، بیمعناست. از این نظر، کل فضای چیدمان هنری هم تنها میتواند در کل رد شود. به نمونهی برودثائرز بازگردیم: هیچکس هنرمند را برای چشم بستن به این یا آن نگارهی این یا آن عقاب خاص در چیدمانش نقد نمیکند.
میتوان گفت که در جامعهی باخترزمین، برداشت آزادی به شکل ژرفی مبهم است ـ نه تنها در رشتهی هنر که به همین سان در رشتهی سیاست. آزادی در باخترزمین به این شکل دریافت و فهمیده میشود که اجازه میدهد در بسیاری از قلمروهای آداب اجتماعی، مانند مصرف خصوصی، سرمایهگذاری سرمایهی شخصی، یا گزینش دین برای خود، تصمیمهای خصوصی و بیچونوچرای گرفت شود. اما در قلمروهای دیگر، به ویژه در رشتهی سیاست، آزادی بیشتر به صورت آزادی گفتوگوی همگانی دریافت و فهمیده میشود که قانون تضمین میکند ـ به صورت آزادی غیر بیچونوچرا، آزادی مشروط و نهادی. تردیدی نیست که تصمیمهای خصوصی و بیچونوچرا در جامعههای ما تا اندازهای با آرای همگانی و نهادهای سیاسی کنترل میشود (ما همه با شعار نامدار ”خصوصی؛ سیاسی است” آشناییم). با این حال، از سوی دیگر گفتوگوی باز سیاسی بارها و بارها با تصمیمهای خصوصی، بیچونوچرای بازیگران سیاسی گسسته شده و با منافع خصوصی دستکاری شده است (که سپس به خصوصی کردن سیاسی خدمت میکند). هنرمند و هنرگردان به شکل بسیار برجستهای، تجسم این دو گونهی متفاوت آزادی است: آزادی بیچونوچرا، نامشروط و از لحاظ همگانی غیرمسؤل هنرسازی، و آزادی نهادی، مشروط و از لحاظ همگانی مسؤل هنرگردانی.
از این گذشته، این بدن معناست که چیدمان هنری ـ که در آن کار تولید هنر با کار به نمایش گذاشتن آن همزمان روی میدهد ـ حیطهای به طور کامل آزمایشی برای آشکار کردن و کاووش آن ابهامی میشود که در دل برداشت باخترزمینی آزادی نهفته است. به همین سان، در دهههای تازه ما شاهد پیدایش پروژههای نوآورانهی هنرگردانی بودهایم که چنین مینماید به هنرگرددان برای کار کردن به شکلی نگارندهگونه و بیچونوچرای نیرو میبخشد. و همچنین شاهد پیدایش آدابی هنری بودهایم که در پی آن بوده که همدستانی داشته باشند، دمکراتیک، مرکززدا و نگارندهزدا باشند.
به راستی که امروزه چیدمان هنری اغلب به صورت شکلی دیده میشود که اجازه میدهد هنرمند هنرش را مردمی کند، مسؤلیت همگانی بپذیرد، و به نام اجتماع یا حتی جامعه در کل کار کند. به این مفهوم، چنین مینماید که پیدایش چیدمان هنری، پایان ادعای مدرنیستی خودمختاری و بیچونوچرایی را نشان میکند. تصمیم هنرمند در اینکه اجازه دهد خیلی از بازدیدکنندگان وارد فضای کار هنری شوند، به صورت گشودن فضای بستهی کارهنری به روی دمکراسی تعبیر میشود. چنین مینماید که این فضای بسته دارد سکویی برای گفتوگوی همگانی، آداب، ارتباط، شبکهسازی، آموزش دمکراتیک و این و آن میشود. اما این تحلیل آداب هنر چیدمان این گرایش را دارد که کار نمادینِ خصوصی کردن فضای همگانی نمایشگاه را که پیش از کار گشودن فضای چیدمان به روی اجتماع بازدیدکنندگان میآید، نادیده بگیرد. همانطور که اشاره کردم، فضای نمایشگاه سنتی، دارایی نمادین همگانی است و هنرگردانی که این فضا را اداره میکند، به نام آرای همگانی کار میکند. بازدیدکنندهی نمایشگاه معمولی، در مقام دارندهی نمادین فضایی که کارهای هنری در برابر چشمان و داوریاش گذاشته میشود، در قلمرو خود باقی میماند. به عکس، فضای چیدمان هنری، دارایی نمادین خصوصی هنرمند است. بازدیدکننده، با ورود به این فضا، قلمرو همگانی مشروعیت دمکراتیک را ترک میگوید و وارد فضای کنترل بیچونوچرای استبدادی و خودکامه میشود. در اینجا بازدیدکننده به قولی روی زمینی بیگانه، در تبعید است. بازدیدکننده تبعیدشدهای است که باید پیرو قانونی بیگانه شود ـ قانونی که هنرمند به او داده است. در اینجا هنرمند در مقام قانونگذار کار میکند، در مقام شهریار فضای چیدمان ـ حتی، و شاید به ویژه اگر قانونی را که هنرمند به اجتماع بازدیدکنندگان داده است، قانونی دمکراتیک باشد.
پس میتوان گفت که آداب چیدمان کنش خشونت نامشروط بیچونوچرایی است که هر نظم دمکراتیکی را در آغاز میچیند. ما میدانیم که نظم دمکراتیک هرگز به شکلی دمکراتیک به وجود نمیآید ـ نظم دمکراتیک همیشه در نتیجهی انقلابی پرخشونت پدید میآید. چیدن یک قانون به معنای شکستن قانونی دیگر است. نخستین قانونگذار هرگز نمیتواند به شکلی مشروع کار کند ــ او نظم سیاسی را میچیند، اما به آن تعلق ندارد. بیرون از نظم باقی میماند، حتی اگر دیرتر تصمیم بگیرد که خود را پیرو آن کند. نگارندهی چیدمانی هنری هم مانند چنین قانونگذاری است که به اجتماع بازدیدکنندگان فضایی میدهد تا خود را بسازد و قوانینی را که این اجتماع باید پیرو آن باشد، تعریف میکند، اما این کار را بدون تعلق داشتن به این اجتماع میکند و بیرون آن باقی میماند. و این حتی اگر هنرمند تصمیم بگیرد به اجتماعی بپیوندد که خود آفریده، باز هم درست است. این گام دوم نباید باعث شود که ما اولی را ــ گام بیچونوچرا را ـ نادیده بگیریم. و همچنین نباید فراموش کنیم که پس از آغاز نظمی خاص ـ گونهای پولیتیا politeia (شرایط و حقوق شهروندی)، گونهای خاص از اجتماع بازدیدکنندگان ـ هنرمند چیدمان باید روی نهادهای هنری تکیه کند که این نظم را نگاه میدارند، و برای پولیتیای آبگونهی شهروندی بازدیدکنندگان چیدمان، نقش پلیس را بازی میکنند. با در نظر داشتن نقش پلیس در دولت، ژاک دریدا در یکی از کتابهایش (نیروی قانون) چنین میرساند که هر چند از پلیس انتظار میرود که کارکرد برخی قوانین را سرپرستی کند، در واقع درگیر آفریدن همان قوانینی میشود که تنها باید سرپرستی کند. نگاه داشتن قانون همواره به این معنا هم هست که آن قانون باید پیوسته از نو نوآوری شود. دریدا میکوشد نشان دهد که کار پرخشونت، انقلابی و بیچونوچرا چیدن قانون و نظم هرگز نمیتواند پس از آن به طور کامل پاک شود ـ این کارِ آغازگرِ پرخشونت، همیشه دوباره میتواند به جنبش درآید و همیشه هم به جنبش درمیآید. این به ویژه اکنون، در زمانهی صادرات، چیدمان و جاانداختن پرخشونت دمکراسی آشکار است. نباید فراموش کرد که فضای چیدمان، فضایی متحرک است. چیدمان هنری مکان خاصی ندارد و میتواند در هر جا و برای هر مدتی چیده شود. و ما نباید دستخوش این توهم شویم که چیزی مانند فضای به طور کامل بینظم، دادایی، فلاکسوسوار[6] چیدمان، آزاد از هر کنترلی میتواند وجود داشته باشد. مارکیس دو ساد در رسالهی نامدارش encore un effort si vous voulez être républicains بینش جامعهای کاملاً آزادی را به دست میدهد که تمامی قوانین موجود را برانداخته و تنها یک قانون چیده: همه باید همان کاری را کنند که دوست دارند، از جمله دست زدن به هر گونه جنایتی.
و با این حال، کار خشونتآمیز ساختن اجتماعی که به شکلی دمکراتیک سازمان یافته، نباید به صورت ناسازگاری با سرشت دمکراتیکش تعبیر شود. آزادی بیچونوچرا به روشنی غیرمکراتیک است، بنابراین چنین مینماید که دمکراتیکستیز هم هست. با وجود این، آزادی بیچونوچرا حتی اگر در نگاه نخست، معماآمیز بنماید، پیششرط لازم برای پیدایش هر نظم دمکراتیک است. باز آداب هنر چیدمان نمونهی خوبی برای این قاعده است. نمایشگاه ایستاری هنر بازدیدکننده را تنها میگذارد، اجازه میدهد که به شکلی فردی با چیزهای هنری به نمایش گذاشته شده رویاروی شود و به ژرفاندیشی پردازد. چنین فردی با حرکت از یک چیز به چیز دیگر ناگزیر کلیت فضای نمایشگاه را نادیده میگیرد، از جمله وضعیت خودش را در آن. به عکس، چیدمان هنری، به دلیل خصلت کلگرایانه و یکیکنندهی فضای چیدمان، اجتماعی از تماشاگران میسازد. بازدیدکنندهی واقعی چیدمان هنری فردی منزوی نیست، بلکه دستهای اشتراکی از بازدیدکننده است. این گونه فضای هنری تنها میتواند از سوی تودهای از بازدیدکننده ـ یا اگر دوست دارید، انبوه و جماعتی ـ درکودریافت شود و این انبوه و جماعت بخشی از نمایشگاه برای هر بازدیدکنندهی منفرد است و به عکس.
بعدی از فرهنگ تودهای وجود دارد که اغلب نادیده گرفته میشود و به ویژه در زمینهی هنر متجلی میگردد. یک کنسرت پاپ یا نمایش فیلم اجتماعاتی از حاضران میآفریند. اعضای این اجتماعات زودگذر یکدیگر را نمیشناسند ـ ساختارشان تصادفی است؛ روشن نمیشود که از کجا آمده و به کجا میروند؛ چیز زیادی برای گفتن به یکدیگر ندارند؛ هویت مشترک یا تاریخچه مشترکی ندارند که بتواند خاطرات مشترکی برای درمیان گذاشتن با یکدیگر به آنها بدهد؛ با وجود این، اجتماع هستند. این اجتماعات همانند اجتماع مسافران در یک قطار یا هواپیما هستند. به گفتهای دیگر: آنها اجتماعاتی هستند که به شکلی ریشهای امروزی هستند ـ بسیار بیشتر از اجتماعات دینی، سیاسی یا کاری. تمامی اجتماعات سنتی بر شالودهی این قضیه میایستند که اعضایشان از آغاز با چیزی با هم پیوند دارند که از گذشته سربرآورده: زبانی مشترک، ایمانی مشترک، تاریخچهی سیاسی مشترک، تربیت مشترک. چنین اجتماعاتی این گرایش را دارند که میان خود و ناآشنایانی که سهمی در گذشتهی مشترک آنها ندارند مرز بکشند.
به عکس، فرهنگ تودهای، اجتماعاتی فراسوی گذشتهی مشترک میآفریند ـ اجتماعاتی نامشروط از گونهای نو. این چیزی است که پتانسیل گستردهی آن را برای نوینشدن که اغلب نادیده گرفته میشود، آشکار میکند. با این حال، فرهنگ تودهای خود نمیتواند به طور کامل این پتانسیل را بازتاب دهد و آشکار کند، زیرا اجتماعاتی که میآفریند به اندازهی کافی از خودشان به این صورت آگاهی ندارند. همین را میتوان در بارهی تودههایی گفت که از میان فضاهای ایستاری نمایشگاهی موزهها و کونستهالههای امروزی میگذرند. اغلب گفته میشود که موزه نخبهگراست. من همیشه از این عقیده شگفتزده شدهام چرا که ضد تجربهی شخصی من در تبدیل شدن به جزیی از تودهی بازدیدکنندگانی است که از میان نمایشگاه و اتاقهای موزه میگذرند. هر کس که به پارکینگ نزدیک هر موزهای نگاه کرده باشد، یا کوشیده باشد کتی را در لباسکن موزه بگذارد، یا نیاز داشته که آبریزگاه موزه را پیدا کند، دلیلی برای تردید به خصلت نخبهگرای این نهاد دارد ـ به ویژه در نمونهی موزههایی که به ویژه نخبهگرا پنداشته میشوند، مانند موزهی متروپولیتن یا موما در نیویورک. امروزه رودخانههای جهانی گردشگر هر ادعای نخبهگرایی که هر موزهای ممکن است داشته باشد پنداری بسیار خندهدار میکند. و اگر این رودها از هر نمایشگاه خاصی دوری کند، هنرگردان آن به هیچرو خرسند نخواهد بود و احساس نخبگی نمیکند، بلکه به دلیل کوتاهی و شکست در رسیدن به این تودهها احساس ناکامی میکند. اما این تودهها خود را به این گونه بازتاب نمیدهند ـ آنها هیچ پلیتیایی را نمیسازند. دورنمای هواداران کنسرت پاپ یا سینماروها بیاندازه رو به جلوست ـ به سوی صحنه یا پرده ـ که به آنها اجازه دهد به اندازهی کافی فضایی را که خود را در آن مییابند که اجتماعی را که جزئی از آن شدهاند درکودریافت کنند و بازتاب دهند. این بازتابی است که هنر پیشرفتهی امروز برمیانگیزاند، خواه هنر چیدمان یا پروژههای آزمایشی هنرگردانی. جدایی نسبی فضایی که فضای چیدمان در اختیار میگذارد به معنای روی گرداندن از دنیا نیست، بلکه بیشتر از مکان بیرون درآوردن و از منطقه خارج کردن اجتماعات زودگذر فرهنگی ـ تودهای است ـ آن هم از راهی که به آنها در بازاندیشی در بارهی شرایط خودشان یاری میرساند و فرصت به نمایش گذاشتن خودشان را به خودشان میدهد. فضای هنری امروزی، فضایی است که انبوه مردمان میتوانند خودشان را در آن ببینند و جشن بگیرند، همانطور که خدا یا شاهان در زمانهای گذشته در کلیساها و کاخها دیده و جشن گرفته میشدند. (عکسهای موزهی توماس استروثThomas Struth این بعد موزه را هم میگیرد ـ این پیدایش و حل شدن اجتماعات زودگذر را). آنچه که چیدمان از همه بیشتر به انبوه مردمان روان و در گردش عرضه میکند، هالهی اینجا و اکنون است. چیدمان پیش از هر چیز نسخهی فرهنگی ـ تودهای flânerie (پرسهزنی) فردی به توصیف بنیامین است و بنابراین مکانی برای پیدایش هاله، برای ”درخشش دنیوی و ناسوتی.” در کل، چیدمان به صورت وارونهی بازتولید کار میکند. چیدمان نسخهای را از فضای نشاندار نشدهی بستهی گردش گمنام بیرون میآورد و آن را ـ اگر تنها برای مدتی زودگذر ـ درون چارچوب ثابت، پایدار و بستهی ”اینجا و اکنونی” میگذارد که از لحاظ جانمایی (توپوگرافی) بسیار تعریفشده است. شرایط امروز ما نمیتواند به ”گم کردن هاله”؛ به گردش کپی فراسوی ”اینجا و اکنون” کاهش یابد، همانطور که نوشتهی نامدار بنیامین با نام ”کار هنری در دوران بازتولید مکانیکی” توصیف میکند.[8] دوران امروز بیشتر بازی متقابل بدجاگذاشتنها dislocations و از نوگذاشتنهاrelocations ، از منطقه خارجکردنها de-territorializations و از نو در منطقه گذاشتنها re-territorializations، از هاله درآوردن و از نو هاله بخشیدن پیچیدهای را سازمان میدهد.
بنیامین در این باور والای مدرنیستی به زمینهای هنجاری و یگانه برای هنر سهیم بود. با این پیشپندار که برای کار هنری، از دست دادن زمینهی یگانه و آغازیناش، به معنای از دست دادن هالهاش برای همیشه است ـ به این معناست که کپی خودش میشود. هاله بخشیدن دوباره به کارهنری نیازمند مقدس کردن کل فضای دنیوی از لحاظ جانمایی سستشدهی گردش تودهای کپی است ـ که بی تردید پروژهای استبدادی و فاشیستی است. این آن مشکل اصلی است که میتوان در اندیشمندی بنیامین یافت: او فضای گردش تودهای کپی ـ و گردش تودهای در کل ـ را به صورت فضای همهگیر خنثی و یک ریخت درکودریافت میکند. روی شناساییپذیری دیدنی، روی هویت خود کپی به صورتی که در فرهنگ امروز ما گردش دارد، پافشاری میکند. در چارچوب فرهنگ امروز، یک نگاره برای همیشه از یک رسانه به رسانهای دیگر، و از یک زمینهی بسته به زمینهی بستهی دیگری در گردش است. برای نمونه، اندکی از درازای فیلمی را میتوان در سینمایی نشان داد، سپس آن را به قالب دیجیتال درآورد و در وب سایت کسی گذاشت، یا در کنفرانسها برای روشنگری به نمایش گذاشت، یا آن را به طور خصوصی در تلویزیون اتاق نشیمن کسی تماشا کرد، یا در زمینهی یک چیدمان در موزه گذاشت. به این ترتیب، این تکه فیلم از راه زمینهها و رسانههای متفاوت با زبانهای متفاوت برنامهنویسی ، نرمافزارهای متفاوت، قاب شدنهای متفاوت روی پردهها، جایگیریهای متفاوت در فضای چیدمان و این و آن دگرگون میشود. در تمام این مدت، آیا ما با همان تکه فیلم سروکار داریم؟ آیا این همان کپی از همان کپی همان اصل است؟ جاشناسی (توپولوژی) شبکههای امروزی ارتباط، تولید و ترجمه و توزیع نگارهها بیاندازه ناهمشکل است. از راه گردش در این شبکهها، نگارهها پیوسته دگرگون، از نو نوشته، از نو ویرایش و از نو برنامهریزی میشوند ـ و با هر گام از لحاظ دیدنی تغییر میکند. این جایگاه به عنوان کپیهای کپیها، یک قرارداد فرهنگی هرروزی میشود، همانطور که در گذشته در مورد جایگاه اصل صادق بود. بنیامین چنین میرساند که تکنولوژی نو این توانایی و گنجایش را دارد که با وفاداری فزاینده به اصل کپیها را تولید کند، در زمانی که درست عکس آن درست است. تکنولوژی امروزی در چارچوب نسلها میاندیشد ـ و انتقال اطلاعات و دانستهها از یک نسل سختافزار و نرمافزار به بعدی، تغییر دادن آن به شکلی پرمعناست. برداشت استعارهای ”نسل” به شکلی که امروزه در زمینهی تکنولوژی به کار میرود به ویژه گویاست. جایی که پای نسلها در میان باشد، پای ناسازگاریهای ادیپی نسلی هم درمیان است. همه میدانیم که انتقال میراثی فرهنگی از یک نسل دانشجویان به نسل دیگر به چه معناست.
ما نمیتوانیم کپی را به صورت کپی پایداری بخشیم همانطور که نمیتوانیم اصلی را به صورت اصل پایداری بخشیم. هیچ کپی جاودانی وجود ندارد، زیرا اصلهای جاویدانی وجود ندارد. بازتولید به همان اندازه با اصلیت آفتزده میشود که اصل بودن با بازتولید. با گردش از میان زمینههای گوناگون، یک کپی سلسهای از اصلهای متفاوت میشود. هر تغییر زمینه، هر تغییر رسانه را میتوان به عنوان نفی جایگاه کپی به عنوان کپی تعبیر کرد ـ به صورت گسستی جوهری، به صورت شروعی تازه که افق آیندهای تازه را میگشاید. به این مفهوم، کپی هرگز به واقع یک کپی نیست، بلکه بیشتر اصل تازهای در زمینهی تازهای است. هر کپی، به خودی خود یک پرسهزن است ـ که بارها و بارها ”درخششهای دنیوی” خود را تجربه میکند که آن را اصل میکند. هالههای قدیمی را از دست میدهد و هالههای تازهای به دست میآورد. شاید همان کپی باقی بماند، اما اصلهای متفاوت میشود. این همچنین نشانگر پروژهی پسامدرن بازاندیشی در بارهی خصلت تکراری، بازگفتنی، بارور یک نگاره (که بنیامین الهام بخشیده) است که به همان اندازه معماآمیز است که پروژه مدرن بازشناسی اصل از تازه. برای همین است که هنر پسا مدرن این گرایش را دارد که بسیار تازه بنماید؛ حتی اگر ـ یا در واقع چون ـ در جهتی مخالف با برداشت تازه رهبری میشود. تصمیم ما برای بازشناسی نگارهای خاص به عنوان کپی یا اصل وابسته به زمینه است ـ به صحنهای که این تصمیم در آن گرفته شده است. این تصمیم همیشه تصمیمی امروزی است ـ تصمیمی که نه به گذشته تعلق دارد و نه به آینده ، بلکه از آنِ زمان حال است. و این تصمیم همیشه تصمیمی بیچونوچراست ـ در واقع، چیدمان فضایی برای چنین تصمیمی است، جاییکه ”اینجا و اکنون” پدید میآید و درخشش دنیوی تودهها روی میدهد.
پس میتوان گفت که آداب چیدمان نمایانگر وابستگی هر فضای دمکراتیک (که تودهها یا انبوه مردمان خود را به خودشان نشان میدهند) به تصمیمهای خصوصی، بیچونوچرای هنرمند در مقام قانونگذار آن است. این چیزی بود که برای اندیشمندان یونانی بسیار شناخته شده بود، همان طور که برای آغازگران انقلابهای دمکراتیک پیشین شناخته شده بود. اما به تازگی این شناخت با گفتوگوی چیرهی سیاسی تا اندازهای سرکوب شد. به ویژه پس از فوکو، ما این گرایش را داریم که مایهی قدرت را در آژانسها، ساختارها، قواعد و پروتوکولهای غیرشخصی تشخیص دهیم. با وجود این، این ثابت شدن روی سازوکارهای غیرشخصی قدرت ما را به آنجا میرساند که اهمیت تصمیمها و کارهای فردی بیچونوچرایی را که در فضاهای خصوصی دگرجایی heterotopic (با به کاربردن اصطلاح دیگری از فوکو)[9] روی میدهد، نادیده بگیریم. به همین سان، قدرتهای نوین دمکراتیک، سرآغازهای فرااجتماعی، فراهمگانی، دگرجایی دارند. همانطور که اشاره شد، هنرمندی که فضای چیدمانی را طراحی میکند، نسبت به این فضا خارجی است. نسبت به این فضا دگرجایی است. اما خارجی ناگزیر کسی نیست که باید گنجانیده شود تا نیرو بگیرد. نیروگرفتن با بیرون گذاری به ویژه بیرون گذاری به دست خود هم به دست میآید. خارجی درست به این دلیل میتواند نیرومند باشد که در کارهای بیچونوچرا خود از سوی جامعه کنترل نمیشود و با هیچ گفتوگوی همگانی یا با هیچ نیازی برای توجیه خود نزد همگان، محدود و کرانمند نمیشود. و درست نیست که خیال کنیم این گونه خارجی بودن نیرومند را میتوان به طور کامل از راه پیشرفت مدرن (تجدد) و انقلابهای دمکراتیک ریشهکن کرد. پیشرفت خردورزانه است. اما تصادفی نیست که فرهنگ ما چنین میپندارد که هنرمند دیوانه ـ یا دستکم وسواسی ـ است. فوکو چنین میاندیشید که درمانگران کهن، جادوگران و پیامبران دیگر جایگاه برجستهای در جامعهی ما ندارند ـ که دورانداخته شده و مطرود شده و در درمانگهای روانی بستری هستند. اما فرهنگ ما بیشتر فرهنگ پرآوازگان است و نمیتوانی بیآنکه دیوانه شوی (یا وانمود کنی که دیوانهای) پرآوازه شوی. روشن است که فوکو هم کتابهای علمی زیادی خوانده بود و تنها شمار کمی مجلهی جامعه و غیبت، و گرنه میدانست مردمان دیوانه، امروز کجا مکان اجتماعی راستین خود را دارند. همه میدانند که سرآمدان سیاسی امروزی، بخشی از فرهنگ پرآوازگان جهانیاند؛ که معنایش این است که بیرون از جامعهای قرار دارند که بر آن فرمان میرانند. درواقع این سرآمدان جهانی، فوق ـ دمکراتیک، فرا ـ دولت، بیرون از هر اجتماعی که به شکلی دمکراتیک سازمان یافته و به شکلی سرمشقگونه خصوصی است، این سرآمدان، در واقع، از لحاظ ساختاری دیوانه ـ عقلباخته ـ اند.
[1] بوهاس the Bauhaus مکتبی در آلمان بود که پیشه های دستی و هنرهای زیبا را با هم درآمیخت و به دلیل نگرشش به طراحی نامدار بود و آن را تبلیغ می کرد و آموزش می داد. این مکتب از 1919 تا 1933 فعال بود. بوهاس که معنای لفظی آن به آلمانی خانه سازندگی به معنای مکتب ساخت وساز به کار می ر فت.
[2] وکهوتماس the Vkhutemas به معنای هنر والا و استودیوی فنی مکتب هنر دولتی و فنی روسی بود که در 1920 در مسکو بنیانگذاری و جایگزین اسوماس Svomas شد
[3] واژه فارماکون واژهای است که از یونانی باستان گرفته شده و مترادف واحدی در بسیاری از زبانها ندارد. دریدا رد معانی آن را از گفتوگوهای افلاطون میگیرد: دارو، زهر (یا بیماری را درمان میکند یا باعث آن میشود)، داروی مهرومحبت، داروی مخدر، دستورالعمل، سحر و طلسم و افسون، ماده، رنگ مصنوعی، رنگ نقاشی. داشتن این همه معانی متناقض برای ترجمه مشکل میآفریند. با گزینش یکی از این معانی، مترجمان اغلب در باره چیزی تصمیم میگیرند که همانطور که دریدا در مورد متون افلاطون نشان داده غیرقابلتصمیمگیری undecided باقی میماند. با این توضیح، نقشونگاری به معنایی که در این مقاله توصیف شده فارماکون است، دارو و زهر به طور همزمان.
[4] Jacques Derrida, La dissémination(Paris: Éditions du Seuil, 1972), 108ff.
[5] Potlatch جشنی آیینی بود که برخی از بومیهای امریکایی ساحل شمال باختری اقیانوس آرام به عنوان جشن ازدواج یا پیشرفت مقامی برگزار میکردند و میزبان در آن هدایایی را بنا به جایگاه و مقام میهمان پخش میکرده است. معنای واژه بخشیدن و هدیه است و هدف اصلی از آن بازتوزیع و بده بستان ثروت بوده است.
[6] فلاکسوس به معنای "جریان داشتن" شبکهای بینالمللی از هنرمندان، آهنگسازان و طراحانی است که به دلیل درآمیختنن رسانهها و رشتههای متفاوت در سالهای 1960 برجسته شدند. آنان در موسیقی سروصدای نودادایی و هنرهای دیدنی و همینطور معماری، برنامهریزی شهری، ادبیات و طراحی فعال بودهاند. فللاکسوس گاه ب عنوان میانرسانه توصیف میشود.
[7] Marquis de Sade, La Philosophie dans le boudoir (Paris: Gallimard, 1976), 191ff.
[8] Walter Benjamin, “The Work of Art in the Age of Mechanical Reproduction,” in Illuminations: Essays and Reflections, ed. Hannah Arendt, trans. H. Zohn (New York: Schocken Books, 1969), 221ff.
[9] دگرجایی مفهومی در جغرافیای مردمی است که میشل فوکو برای توصیف مکانها و فضاهایی به کار برد که در شرایط غیرـ برتر و غیرچیره کارکرد دارد. اینها فضاهای دیگربودن است که نه اینجا و نه آنجاست، که همزمان فیزیکی و ذهنی است، مانند فضای یک تلفن کردن یا لحظهای که خود را در آیینه میبینید... فوکو از اصطلاح دگرجایی برای توصیف فضاهایی سود میجوید که لایههای معنایی یا روابط بیشتری با مکانهای دیگری دارند که بیدرنگ به چشم میآیند. در کل دگرجایی بازنمودی فیزیکی یا آرمانشهری تقریبی یا فضایی موازی است که دربرگیرندهی کالبدهای ناخوشایندی است که فضای آرمانشهرانهی واقعی (مانند زندان) را شدنی میکند.
Related Articles:
Boris Groys, Introduction—Global Conceptualism Revisited
Boris Groys, Art and Money
Boris Groys, Marx After Duchamp, or The Artist’s Two Bodies
Anton Vidokle, Art Without Artists?
Boris Groys, The Weak Universalism
Omnia El Shakry, Artistic Sovereignty in the Shadow of Post-Socialism: Egypt’s 20th Annual Youth Salon
Zdenka Badovinac, What Will the Next Revolution Be Like?
Boris Groys, Religion in the Age of Digital Reproduction
Simon Sheikh, Positively White Cube Revisited
منبع: ای ـ فلاکس
http://www.tavoosonline.com/Articles/ArticleDetailFa.aspx?src=136&Page=1

رسول معرک نژاد